سلام به همگی
من اسمم سیاوشه و 26سالمه و اینی که میخواین بخونین یه داستان سکسی زاده تراوشات ذهنی منه و همه آن ساختگی است اگه اینجوری بهتون حال نمیده فکر کنین یه خاطرست!!!
من یه خاله دارم که الاهی قربوونش برم خییییییلللییییی خووبه قد حدود 170 و سینه های سایز 85 گرد و شق و رق و در عین حاال عین پنبه نرررررررم و هر چه به سمت پایین تر میای کمر باریک و دوباره قسمت رون پای پر و یه کون گرررررررررد و نسبتا" گنده و دوباره هر چی به سمت پایین میای پاهای باریک و کشیده و ظریف با پوستی فوق العاده نرم و نسبتا" سبزه و موهای همیشه رنگ شده و درست شده وچشمای درشت عسلی و بینی کوچولو که در نوجوانی عمل کرده بود و الان تو این سن ساال حسابی رو صورتش جا افتاده. یه جورایی واسه خودش جیییییگریه که هر جا میره مورد تحسین همه اقوام و فامیل دوستان است و البته ناگفته نماند که از نگاه حریصانه و حشریه همه مردهای فامیل و دوستان و آشنا و غریبه و ..... هیچ وقت در امان نیست البته خودش بسیار سر سنگین و موقر و متین رفتار میکنه و با داشتن شوهر و یه دختر تازه عروس و داماد و یه پسر کوچولو اجازه به هیچ مردی نمیده که بیش از حد بهش نزدیک شه و از کااام وجودش سیراب شه .
از سن و سالش اگه بخوام بگم 45 سالشه ولی به خاطر اینکه همیشه به خودش میرسه(چه از لحاظ پوشش که همیشه شیک و تر و تمیزه و یه جورایی خوردنیه و چه از لحاظ هیکل به خاطر ورزش کردن و رزیم گرفتن ) مثل زنهای 35 ساله است و یه دختر داره که 21 سالشه و عین خودش جیگره البته سینه هاش یه خورده کوچیکتره و باسنش هم همینطور ولی از نظر قد و بالا مثل مامانشه و زیباییش هم تنها فرقی که میکنه اینه که امروزی تره و مدل آرایش و مو ها و لباسها مد رووز تره . و یه پسر 9 ساله که خیلی شیطونه و البته مودب و حرف گوش کن
تا یادم نرفته اسم خالم مهنازه و دخترش یاسمن و پسرش کیوان.
من هم که گفتم اسمم سیاوشه و یه خواهر دارم که همسن یاسمن ه و اسمش ساراست که این دوتا خیلی با هم جورن و همیشه در بچه گی با هم بوودن همیشه پیش هم بودن البته من هم از این موضوع استفاده کردم یه شیطونیایی با یاسمن میکردم و این شیطونیا ادامه داشت تا وقتی که ازدواج کرد که دیگه کاری بهش نداشتم ولی همیشه با هم خوبیم.
به خاطر هم سن بودن یاسمن و سارا و اینکه من ازشون بزرگتر بودم یه جورایی مراقبشون بودم و بیشتر کاراشونو من میکردم البته تو یه سنی به خاطر اینکه تازه به سن 15-14سالگی رسیده بودم و احساس بزرگ بودن میکردم و اونا هم هنوز دخترای 10-9ساله بودن من خیلی تحویلشون نمیگرفتم ولی هر چی بزرگتر شدم و اونا هم بزرگتر شدن و به تبعش از حالت بچگی در اومدن و کم کم تغییراتی توشون به وجود اومد و هیکلشون از حالت بچگی خارج شد من دوباره دورو ورشون بودم و باهاشون وقت میگزروندم و حال میکردم و البته کلی هم بهشون سرویس میدادم مثلن میرسوندمشون کلاس یا یاسمن رو از خونشون میاوردم یا بالعکس یا سارا رو میرسوندم اونجا و ........
به دلیل همین رفت و آمد ها و اینکه یاسمن رو هم مثل خواهرم دوستش داشتم و کمکش میکردم خاله مهناز همیشه خیلی با من مهربانانه برخورد میکرد و همیشه بابت کارهایی که برای یاسمن میکردم ازم تشکر میکرد و در ضمن خیلی هم با من راحت بود و از اون حجب و حیایی که بین اون و مردهای فامیل و حتی پسر های فامیل بود بین من و اون کمتر بود حتی خیلی وقتها من اون رو با شلوار کوتاه استرچ و تاپ دوبنده بالای ناف ( که برای ورزش و استفاده از تردمیل میپوشید) دیده بودم و تا میتونستم چشم چرونی میکردم و لذت میبردم جوری که خیلی از پسرای فامیل بهم حسودی میکردن و کلی سر به سرم میزاشتن و همیشه آرزوشون بود که یه بار جای من بودن و میتونستم این چیزارو ببینن .
اولین باری که خالم رو لخت دیدم موقعی بود که من 16 سالم بود و با خانواده خالم رفته بودیم شمال . درست یادم نیست ولی یه تعطیلاتی در اوایل اردیبهشت ماه بود که 4 شنبه و 5 شنبه تعطیل شده بود و ما از بعد از ظهر 3 شنبه حرکت کردیم و شب رسیدیم متل قو . اونجا ما یه ویلا داریم که به سمت کوهه و انتهای یه کوچست که خلوت و هنووز اوون موقع زمینهای اطرافشو نساخته بودن و هنوز سر سبز بود و درختها سر پا و به همین دلیل نه خیلی دید داشت و نه صدایی به بیرون میومد این ویلای ما دو طبقه بوود و پله هاش جوری بود که اگه زیرش وای می ایستادی و کسی از پله ها پایین می اومد یا بالا میرفت و دامن پوشیده بود همه چیزشو میدیدی و حموم اصلی و دستشویی هم طبقه بالا بود با دو تا اتاق خواب و یه حموم کوچیک و یه دستشویی و یه اتاق خواب که بیشتر برای مهمون استفاده میشد و آشپزخونه و یه سالن نسبتا" بزرگ پایین بودکه پنجره سرتاسری داشت و به روی تراس باز میشد و صبح ها منظره فوق العاده ای داشت و پایین تراس هم بساط کباب و در کنارش مشروب و اگه تعداد زیاد بود موزیک و رقص و ......... بر پا بود اون دفعه ای که ما رفته بودیم تعدادمون کم بود یعنی من و پدر و مادرم و سارا و خاله مهناز و شوهرش و یاسمن بودن و کیوان هنوز به دنیا نیومده بود ( که بعد ها فهمیدم نطفه این آقا کیوان همون شبها بسته شد ) اون شب که رسیدیم مثل همیشه اولین کار جمع و جور کردن وسایل بود و قرار شد مامان و بابام و خاله مهناز و شوهرش طبقه بالا تو دوتا اتاقا بخوابن و سارا و یاسمن هم پایین تو اتاق مهمون بخوابن و من هم یا تو همون اتاق بخوابم یا توی سالن جولوی تلویزیون چون میخواستم فیلم ببینم .دفعه اولی که خاله رفت بالا هنوز شلوار جین پوشیده بود ولی وقتی اومد پایین به تور اتفاقی (یا از قصد ) جوری بود که من داشتم از زیره پله رد میشدم اون هم یه دامن یه وجب بالای زانو مشکی با یه تاپ قرمز که خط سینه هاش رو معلوم میکرد پوشیده بود و وقتی داشت از پله ها میومد پایین من اون شرت ناززززز سفیدشو دیدم که توری بود اون رونای خوردنیشو که حسابی تپل و صاف بودن با اون کون قلمبه خوش فرم(واییییییی که چه صحنه ای بوود آب از لب و لوچم سرازیر شده بود کیرم هم به سرعت راست شد ولی سریع خودمو جمع و جور کردم کسی هم چیزی نفهمید که من تا شرت خاله جئن رو زیارت کردم . خاله جون یه بار دیگه هم رفت بالا که بره دوش بگیره و لباسی که بعد از حموم پوشید مثل همون دامن و تاپ قبلی بود ولی دامن سفید و پیراهن گلبه ای و البته یه کم تنگتر که حسابی اون سینه های خوش فرم رو نشون میداد و منو دیوونه خودش کرده بود البته این دفعه دیگه از زیر پله رد نشدم تا ضایع بشه.
بعد از راست و ریست کردن آقایون شروع کردن به روشن کردن آتیش و خوردن مشروبی که با خودشون آورده بودن و خانمها هم چیدن میز توی تراس و دختر ها هم مثل همیشه با همدیگه داشتن شیطونی میکردن و صداشون خونه رو ورداشته بود و من هم یه کمی تو گزاشتن خرت و پرت ها تو یخچال به مامان و خاله کمک کردم و به همون بهونه کلی چشم چرونی کردم و بعدش هم رفتم سر وقت آتیش و در کنار پدرم و شوهر خالم بودم و از در کنارشون بودن و حرفای مردوناشون لذت می بردم که شوهر خالم به من مشروب تعارف کرد که بابام گفت نه بابا چی میگی حامد (اسم شوهر خالم)
این هنوز بجه است و عمو حامد ( من اینجوری صداش میکردم ) هم به بابام گفت چی میگی این دیگه 16 سالشه اگه پیش من و تو نخوره میره پیش رفیقای هم سن و سال خودش میخوره اون وقت اولا" معلوم نیست چه آشغالی میخورن ممکنه بلایی سرش بیاد و دوما" این جا پیش خودمون بخوره و ما هواشو داشته باشیم و بهش بگیم چی به چیه که بهتره اینم دیگه داره جووون میشه . ( منم کلی با این حرفای عمو حامد حال کرده بودم و ذوق زده بودم که میخوام مشروب بخورم ) اونا هم یه خورده وودکا به اندازه نصف بند انگشت تو یه لیوان ریختن و تا جایی که لیوان جا داشت نوشابه ریختن ( به قول خودشون رقیقش کردن ) و دادن دستم کلی هم عمو حامد سر به سرم گزاشت و با هم شوخی کردیم به سلامتی همشون من یک سوم لیوان رو خوردم که اولش کلی گلوم سوخت و مزه دهنم عوض شد قیافم کج و معوج شد و اونا کلی بهم خندیدن . از صدای خنده اونا مامان اینا هم اومدن سر تراس و ماجرای مشروب خوردن منو فهمیدن اولش مامانم یه خورده عصبانی شد و کلی قر زد که بچه منو از راه به در کردین که خاله مهناز هم گفت حالا که اینجوریه به ما هم بدین ما هم میخوایم ( ما خونواده آزادی داریم و در قید بند تفکرات مذهبی و سنتی نیستیم و مشروب هم آزاده و حتی بعضی وقتا خانمها هم در دور همی ها با شوهرانشون همراهی میکنن). بابا و عمو حامد هم دوتا لیوان مثل لیوان من حتی ملایم تر برای خانمها درست کردند و دادند دستشون و همگی به سلامتی خوردیم و کبابها رو حاضر کردیم و سارا و یاسمن رو صدا کردیم تا غذا بخوریم
بعد از خوردن کباب ها و یه خورده موزیک گزاشتن و رقصیدن همگی رفتیم تو.من هم که بار اولم بود مشروب میخوردم و به غیر از اون لیوان.یه دونه دیگه (البته با وودکا کمتر) هم خورده بودم حسابی سرم گیج میرفت و مست شده بودم کلی هم بابا اینا سر به سرم گزاشتن و بهم خندیدن و کم کم سرم داشت سنگین میشد و خوابم میبرد . قبل از اون هم دخترا رفته بودن تو اتاقشون و خوابیده بودن که تو همون خواب و بیداری دیدم مامان و بابا هم رفتن بالا و فقط موند عمو حامد و خاله مهناز. من تو همون خواب و بیداری میدیدم که عمو حامد رفته سر وقته خاله مهناز و داره باهاش ور میره و شوخی میکنه و سینه های خوش فرمشو میمالونه خاله مهناز هم اونو میزد کنار که زشته سیاوش اینجاست اون هم در جوابش گفت اون الان حسابی سرش گرمه و چیزی نمیفهمه و چشاش چیزی نمیبینه و از خاله انکار و از حامد اصرار که یهو حامد خاله رو بغل کرد جوری که یه دستش رفت زیر زانوش و یه دست دیگه پشت کمرش با این کار دامن خاله آویزون شد و میتونستی تا خود شرتشو ببینی. واااااااااااااااااای چی میدیدم !!!!!
خاله یه شرت قرمز پوشیده بود که جولوش توری بوود و پشتش فقط یه نخ بود که اونم رفته بود لای لمبرای خوش فرم خاله و تمام کون خوردنیشو به نمایش گزاشته بود
.
.
.
.
.
تا اینجای داستان چطور بود ؟؟؟؟
اول از همه قول میدم که سریعتر برسم به جاهای خوبش
دوم هم واقعا" معذرت میخوام که نمیتونم بقیش رو بنویسم چون دست درد گرفتم و این دفعه اوله که دارم مینویسم
سوم هم هر جایی ایراد داشت و اشکالی بود خوشحال میشم بهم بگین
چهارم هم اگه ببینم مورد قبول دوستان بوده و خوششون اومده سعی میکنم داستانهای دیگری رو هم مرتبط با این داستان بنویسم ( البته این داستان هنوز خیلیش مونده مثل دید زدن و سکس با خاله و سکس لاپای با یاسمن و ساک زدن خاله تو پشت بووم خونه خاله اینا و ...)
منتظر نظرات و انتقاداتتون هستم