شما اینجا هستید

داستان من و خاله مهناز

8 posts / 0 new
آخرین پست
siaavash
آف لاین
عضو از: 27. مرداد 1389 - 12:11
پست ها: 166

داستان من و خاله مهناز

سلام به همگی
من اسمم سیاوشه و 26سالمه و اینی که میخواین بخونین یه داستان سکسی زاده تراوشات ذهنی منه و همه آن ساختگی است اگه اینجوری بهتون حال نمیده فکر کنین یه خاطرست!!!

من یه خاله دارم که الاهی قربوونش برم خییییییلللییییی خووبه قد حدود 170 و سینه های سایز 85 گرد و شق و رق و در عین حاال عین پنبه نرررررررم و هر چه به سمت پایین تر میای کمر باریک و دوباره قسمت رون پای پر و یه کون گرررررررررد و نسبتا" گنده و دوباره هر چی به سمت پایین میای پاهای باریک و کشیده و ظریف با پوستی فوق العاده نرم و نسبتا" سبزه و موهای همیشه رنگ شده و درست شده وچشمای درشت عسلی و بینی کوچولو که در نوجوانی عمل کرده بود و الان تو این سن ساال حسابی رو صورتش جا افتاده. یه جورایی واسه خودش جیییییگریه که هر جا میره مورد تحسین همه اقوام و فامیل دوستان است و البته ناگفته نماند که از نگاه حریصانه و حشریه همه مردهای فامیل و دوستان و آشنا و غریبه و ..... هیچ وقت در امان نیست البته خودش بسیار سر سنگین و موقر و متین رفتار میکنه و با داشتن شوهر و یه دختر تازه عروس و داماد و یه پسر کوچولو اجازه به هیچ مردی نمیده که بیش از حد بهش نزدیک شه و از کااام وجودش سیراب شه .
از سن و سالش اگه بخوام بگم 45 سالشه ولی به خاطر اینکه همیشه به خودش میرسه(چه از لحاظ پوشش که همیشه شیک و تر و تمیزه و یه جورایی خوردنیه و چه از لحاظ هیکل به خاطر ورزش کردن و رزیم گرفتن ) مثل زنهای 35 ساله است و یه دختر داره که 21 سالشه و عین خودش جیگره البته سینه هاش یه خورده کوچیکتره و باسنش هم همینطور ولی از نظر قد و بالا مثل مامانشه و زیباییش هم تنها فرقی که میکنه اینه که امروزی تره و مدل آرایش و مو ها و لباسها مد رووز تره . و یه پسر 9 ساله که خیلی شیطونه و البته مودب و حرف گوش کن
تا یادم نرفته اسم خالم مهنازه و دخترش یاسمن و پسرش کیوان.
من هم که گفتم اسمم سیاوشه و یه خواهر دارم که همسن یاسمن ه و اسمش ساراست که این دوتا خیلی با هم جورن و همیشه در بچه گی با هم بوودن همیشه پیش هم بودن البته من هم از این موضوع استفاده کردم یه شیطونیایی با یاسمن میکردم و این شیطونیا ادامه داشت تا وقتی که ازدواج کرد که دیگه کاری بهش نداشتم ولی همیشه با هم خوبیم.
به خاطر هم سن بودن یاسمن و سارا و اینکه من ازشون بزرگتر بودم یه جورایی مراقبشون بودم و بیشتر کاراشونو من میکردم البته تو یه سنی به خاطر اینکه تازه به سن 15-14سالگی رسیده بودم و احساس بزرگ بودن میکردم و اونا هم هنوز دخترای 10-9ساله بودن من خیلی تحویلشون نمیگرفتم ولی هر چی بزرگتر شدم و اونا هم بزرگتر شدن و به تبعش از حالت بچگی در اومدن و کم کم تغییراتی توشون به وجود اومد و هیکلشون از حالت بچگی خارج شد من دوباره دورو ورشون بودم و باهاشون وقت میگزروندم و حال میکردم و البته کلی هم بهشون سرویس میدادم مثلن میرسوندمشون کلاس یا یاسمن رو از خونشون میاوردم یا بالعکس یا سارا رو میرسوندم اونجا و ........
به دلیل همین رفت و آمد ها و اینکه یاسمن رو هم مثل خواهرم دوستش داشتم و کمکش میکردم خاله مهناز همیشه خیلی با من مهربانانه برخورد میکرد و همیشه بابت کارهایی که برای یاسمن میکردم ازم تشکر میکرد و در ضمن خیلی هم با من راحت بود و از اون حجب و حیایی که بین اون و مردهای فامیل و حتی پسر های فامیل بود بین من و اون کمتر بود حتی خیلی وقتها من اون رو با شلوار کوتاه استرچ و تاپ دوبنده بالای ناف ( که برای ورزش و استفاده از تردمیل میپوشید) دیده بودم و تا میتونستم چشم چرونی میکردم و لذت میبردم جوری که خیلی از پسرای فامیل بهم حسودی میکردن و کلی سر به سرم میزاشتن و همیشه آرزوشون بود که یه بار جای من بودن و میتونستم این چیزارو ببینن .
اولین باری که خالم رو لخت دیدم موقعی بود که من 16 سالم بود و با خانواده خالم رفته بودیم شمال . درست یادم نیست ولی یه تعطیلاتی در اوایل اردیبهشت ماه بود که 4 شنبه و 5 شنبه تعطیل شده بود و ما از بعد از ظهر 3 شنبه حرکت کردیم و شب رسیدیم متل قو . اونجا ما یه ویلا داریم که به سمت کوهه و انتهای یه کوچست که خلوت و هنووز اوون موقع زمینهای اطرافشو نساخته بودن و هنوز سر سبز بود و درختها سر پا و به همین دلیل نه خیلی دید داشت و نه صدایی به بیرون میومد این ویلای ما دو طبقه بوود و پله هاش جوری بود که اگه زیرش وای می ایستادی و کسی از پله ها پایین می اومد یا بالا میرفت و دامن پوشیده بود همه چیزشو میدیدی و حموم اصلی و دستشویی هم طبقه بالا بود با دو تا اتاق خواب و یه حموم کوچیک و یه دستشویی و یه اتاق خواب که بیشتر برای مهمون استفاده میشد و آشپزخونه و یه سالن نسبتا" بزرگ پایین بودکه پنجره سرتاسری داشت و به روی تراس باز میشد و صبح ها منظره فوق العاده ای داشت و پایین تراس هم بساط کباب و در کنارش مشروب و اگه تعداد زیاد بود موزیک و رقص و ......... بر پا بود اون دفعه ای که ما رفته بودیم تعدادمون کم بود یعنی من و پدر و مادرم و سارا و خاله مهناز و شوهرش و یاسمن بودن و کیوان هنوز به دنیا نیومده بود ( که بعد ها فهمیدم نطفه این آقا کیوان همون شبها بسته شد ) اون شب که رسیدیم مثل همیشه اولین کار جمع و جور کردن وسایل بود و قرار شد مامان و بابام و خاله مهناز و شوهرش طبقه بالا تو دوتا اتاقا بخوابن و سارا و یاسمن هم پایین تو اتاق مهمون بخوابن و من هم یا تو همون اتاق بخوابم یا توی سالن جولوی تلویزیون چون میخواستم فیلم ببینم .دفعه اولی که خاله رفت بالا هنوز شلوار جین پوشیده بود ولی وقتی اومد پایین به تور اتفاقی (یا از قصد ) جوری بود که من داشتم از زیره پله رد میشدم اون هم یه دامن یه وجب بالای زانو مشکی با یه تاپ قرمز که خط سینه هاش رو معلوم میکرد پوشیده بود و وقتی داشت از پله ها میومد پایین من اون شرت ناززززز سفیدشو دیدم که توری بود اون رونای خوردنیشو که حسابی تپل و صاف بودن با اون کون قلمبه خوش فرم(واییییییی که چه صحنه ای بوود آب از لب و لوچم سرازیر شده بود کیرم هم به سرعت راست شد ولی سریع خودمو جمع و جور کردم کسی هم چیزی نفهمید که من تا شرت خاله جئن رو زیارت کردم . خاله جون یه بار دیگه هم رفت بالا که بره دوش بگیره و لباسی که بعد از حموم پوشید مثل همون دامن و تاپ قبلی بود ولی دامن سفید و پیراهن گلبه ای و البته یه کم تنگتر که حسابی اون سینه های خوش فرم رو نشون میداد و منو دیوونه خودش کرده بود البته این دفعه دیگه از زیر پله رد نشدم تا ضایع بشه.
بعد از راست و ریست کردن آقایون شروع کردن به روشن کردن آتیش و خوردن مشروبی که با خودشون آورده بودن و خانمها هم چیدن میز توی تراس و دختر ها هم مثل همیشه با همدیگه داشتن شیطونی میکردن و صداشون خونه رو ورداشته بود و من هم یه کمی تو گزاشتن خرت و پرت ها تو یخچال به مامان و خاله کمک کردم و به همون بهونه کلی چشم چرونی کردم و بعدش هم رفتم سر وقت آتیش و در کنار پدرم و شوهر خالم بودم و از در کنارشون بودن و حرفای مردوناشون لذت می بردم که شوهر خالم به من مشروب تعارف کرد که بابام گفت نه بابا چی میگی حامد (اسم شوهر خالم)
این هنوز بجه است و عمو حامد ( من اینجوری صداش میکردم ) هم به بابام گفت چی میگی این دیگه 16 سالشه اگه پیش من و تو نخوره میره پیش رفیقای هم سن و سال خودش میخوره اون وقت اولا" معلوم نیست چه آشغالی میخورن ممکنه بلایی سرش بیاد و دوما" این جا پیش خودمون بخوره و ما هواشو داشته باشیم و بهش بگیم چی به چیه که بهتره اینم دیگه داره جووون میشه . ( منم کلی با این حرفای عمو حامد حال کرده بودم و ذوق زده بودم که میخوام مشروب بخورم ) اونا هم یه خورده وودکا به اندازه نصف بند انگشت تو یه لیوان ریختن و تا جایی که لیوان جا داشت نوشابه ریختن ( به قول خودشون رقیقش کردن ) و دادن دستم کلی هم عمو حامد سر به سرم گزاشت و با هم شوخی کردیم به سلامتی همشون من یک سوم لیوان رو خوردم که اولش کلی گلوم سوخت و مزه دهنم عوض شد قیافم کج و معوج شد و اونا کلی بهم خندیدن . از صدای خنده اونا مامان اینا هم اومدن سر تراس و ماجرای مشروب خوردن منو فهمیدن اولش مامانم یه خورده عصبانی شد و کلی قر زد که بچه منو از راه به در کردین که خاله مهناز هم گفت حالا که اینجوریه به ما هم بدین ما هم میخوایم ( ما خونواده آزادی داریم و در قید بند تفکرات مذهبی و سنتی نیستیم و مشروب هم آزاده و حتی بعضی وقتا خانمها هم در دور همی ها با شوهرانشون همراهی میکنن). بابا و عمو حامد هم دوتا لیوان مثل لیوان من حتی ملایم تر برای خانمها درست کردند و دادند دستشون و همگی به سلامتی خوردیم و کبابها رو حاضر کردیم و سارا و یاسمن رو صدا کردیم تا غذا بخوریم
بعد از خوردن کباب ها و یه خورده موزیک گزاشتن و رقصیدن همگی رفتیم تو.من هم که بار اولم بود مشروب میخوردم و به غیر از اون لیوان.یه دونه دیگه (البته با وودکا کمتر) هم خورده بودم حسابی سرم گیج میرفت و مست شده بودم کلی هم بابا اینا سر به سرم گزاشتن و بهم خندیدن و کم کم سرم داشت سنگین میشد و خوابم میبرد . قبل از اون هم دخترا رفته بودن تو اتاقشون و خوابیده بودن که تو همون خواب و بیداری دیدم مامان و بابا هم رفتن بالا و فقط موند عمو حامد و خاله مهناز. من تو همون خواب و بیداری میدیدم که عمو حامد رفته سر وقته خاله مهناز و داره باهاش ور میره و شوخی میکنه و سینه های خوش فرمشو میمالونه خاله مهناز هم اونو میزد کنار که زشته سیاوش اینجاست اون هم در جوابش گفت اون الان حسابی سرش گرمه و چیزی نمیفهمه و چشاش چیزی نمیبینه و از خاله انکار و از حامد اصرار که یهو حامد خاله رو بغل کرد جوری که یه دستش رفت زیر زانوش و یه دست دیگه پشت کمرش با این کار دامن خاله آویزون شد و میتونستی تا خود شرتشو ببینی. واااااااااااااااااای چی میدیدم !!!!!
خاله یه شرت قرمز پوشیده بود که جولوش توری بوود و پشتش فقط یه نخ بود که اونم رفته بود لای لمبرای خوش فرم خاله و تمام کون خوردنیشو به نمایش گزاشته بود
.
.
.
.
.
تا اینجای داستان چطور بود ؟؟؟؟
اول از همه قول میدم که سریعتر برسم به جاهای خوبش
دوم هم واقعا" معذرت میخوام که نمیتونم بقیش رو بنویسم چون دست درد گرفتم و این دفعه اوله که دارم مینویسم
سوم هم هر جایی ایراد داشت و اشکالی بود خوشحال میشم بهم بگین
چهارم هم اگه ببینم مورد قبول دوستان بوده و خوششون اومده سعی میکنم داستانهای دیگری رو هم مرتبط با این داستان بنویسم ( البته این داستان هنوز خیلیش مونده مثل دید زدن و سکس با خاله و سکس لاپای با یاسمن و ساک زدن خاله تو پشت بووم خونه خاله اینا و ...)

منتظر نظرات و انتقاداتتون هستم

3.272725
نمره شما: هیچ میانگین 3.3 (22 votes)
siaavash
آف لاین
عضو از: 27. مرداد 1389 - 12:11
پست ها: 166

ادامه داستان

دوباره سلام
سریع میرم سر اصل مطلب

تا اونجایی گفته بودم که من تو سالن رو کاناپه ولو شده بودم و حامد و خاله مهناز هم حشرشون زده بود بالا و به دلیل مستیشوون هم زیاد به من توجه نمیکردن( یا فکر میکردن من خوابم ) و افتاده بودن به جون هم و لب و لب بازی و ور رفتن حامد با سینه های خوش فرم خاله مهناز و بغل کردن خاله توسط حامد ( شوهر خالم ) که با این کار من تونستم تمام پا و رون و حتی کون خوردنیه خاله مهناز رو ببینم و متوجه بشم که شرتی که بعد از حموم پوشیده یه شرت قرمز رنگ ( به قول من نخ در بهشت ) که اسمشو یادم نیست . از اینایی که جولوش یه پارچه یا تور خیلی کوچیک داره که فقط روی شکاف کوسشو پر کرده بود و بقیش یه بند نازک بود که اون هم رفته بود لای کونش و همه اون کون زیبا و خوردنی و دیوونه کننده رو به نمایش گزاشته بود . من با دیدن این صحنه یهو خواب از سرم پرید یواشکی و زیر چشمی نگاهشون میکردم و کیرم هم دیگه راست راست شده بود از اون زیر داشت حسابی بهم فشار می آورد تا اینکه حامد همون توری که خاله رو بغل کرده بود بردش بالا تا بقیه کارشونو تو اتاق انجام بدن
من هم که دیگه حسابی حشری شده بودم می خواستم سکس زنده خاله رو ببینم ( منی که با دیدن خاله از روی لباس همیشه شق میکردم حالا تو موقعیتی قرار گرفته بودم که میتونستم کوس و کونش رو ببینم و حسابی حال کنم . بعد از چند دقیقه که مطمئن شدم رفتن تو اتاق و همه جا ساکت شد منم یواش یواش رفتم بالا تا بتونم از لای سوراخ کلید دیدشون بزنم. خوشبختانه چراغ خواب رو خاموش نکرده بودن و میشد یه چیزایی دید و یه قسمت کوچیک تخت هم توی زاویه دیده من بود به توری که دیدم خاله دراز کشیده و تاپ و دامنشو در آورده و سوتینش هم به رنگ قرمز و ست شرتش بود و حامد هم افتاده بود رو خاله و داشت ازش لب می گرفت و با دست راستش هم یکی از سینه های خاله رو میمالوند و فشارشون می داد که با هر بار فشار دادن و چلوندنشون خاله یه آآآآآآهههههه ناززززز میکشید که منو دیوونه تر میکرد نمیدونم کی ولی یه لحظه به خودم اومدم و دیدم کیرم تو دستمه و دارم باهاش ور میرم تا اینکه حامد از روی لبای خالم اومد پایین تر و رسید به گردنش و بعد کلی لیس زدن زیر چونه و گردن و گوشای خالم سوتینشو واز کرد و با زبون گندش افتاد به جون سینه های خالم واااااااااااااااااااااای چه سینه هایی همون طوری که همیشه حدس میزدم سفت و شق و رق گررررررررررررد و با نوک بیرون زده قهوهای که آدم دوست داشت ساعت ها از اون سینه ها شیر بخوره من دیگه چشمام چهار تا شده بود و به سرعت داشتم دستم رو روی کیرم بالا پایین میکردم و توی حال خودم بودم و از لای سوراخ در داشتم اونارو نگاه میکردم تا اینکه یهو یه صدایی من 2 متر پرت کرد هوا . این دیگه چی بود ؟؟؟؟
یهو حس ترس و اضطراب جاای خودشو به شهوت داد و ااز اینکه کسی من رو تو این وضعیت ببینه کلی دلهره داشتم. سریع اومدم پایین و متوجه شدم یاسمن از خواب بیدار شده و با چشمای خواب آلود رفته دستشویی و اون صدا هم صدای بسته شدن در دستشویی بوده که توی سکوت وحشتناک آخر شب برای من عین پتک تو سرم فرود اومده بود . برای اینکه منو نبینه و متوجه من نشه رفتم روی تراس تا کارشو بکنه و دوباره بره بگیره بخوابه . وقتی رفتم توی تراس و یه کمی استرسم کمتر شد دوباره حس شهوت و دیدن بقیه ماجرا اومد تو ذهنم و یه خورده دورو ورم رو نگاه کردم و رفتم تو حیاط . چون اونا طبقه دوم بودن نمیتونستم برم پای پنجره و دیدشون بزنم یه خورده اینور اونور رو نگاه کردک که متوجه یه درختی که توی حیاطمون بود افتادم اون درخت با کلی شاخه های کلفت نزدیک دیوار حیاط دقیقا" جلوی پنجره اونا بود به طوری که اگه از چند تا شاخه بالا می رفتم می تونستم توی اتاق رو ببینم من هم با وجود حشریت فراوان و یه خورده مستی که از سر شب مونده بود تصمیمو گرفتم و آروم آروم بدون اینکه صدای بدم از شاخه ها رفتم بالا یه خورده که رفتم برگشتم دیدم یه چیزایی میبینم ولی هنوز کامل نمیتونم ببینم پس از یه شاخه دیگه هم رفتم تا اینکه حدود 3-4 متری از زمین فاصله گرفتم و یه تکیه گاه خوب پیدا کردم و برگشتم دیدم بععععععععععععله خدا رو شکر پرده کلفت فقط یه خوردش باز بود و پرده توری هم به دلیل اینکه چراغ اتاق روشن بود مشکلی در دید زدنم ایجاد نمی کرد.
وایییییییی خدای من !!! تو این مدتی که من از پشت در اتاقشون اومده بودم و داشتم از درخت بالا می رفتم اونا خوردن و لیسیدن رو تمام کرده بودن وقتی من دوباره تونستم این فیلم سکسی زنده رو ببینم موقعی بود که حامد به کمر دراز کشیده بود رو تخت و خاله اومده بود روی کیرش نشسته بود و اون کیر رو تا دسته کرده بود توی کسش و خودش هم و دستهاش هم گزاشته بود رو شیکم حامد و خودش داشت با سرعت هر چه تمام تر بالا پایین میکرد واااااااااااااااااااااااای من که از دیدن اون سینه های گنده که تو این وضعیت هی بالا پایین میشد داشتم دیوونه میشدم و دوباره دستم رفته بود رو کیرم و اونو از شلوارم در آورده بودم و داشتم باهاش ور میرفت ( اونم بالای درخت ) و حامد هم دستاشو گرفته بود زیر کوووون خاله و یکی از انگشتاشو کرده بود توی کونشو با اون یکی دست هم هر چند ثانیه یه بار میزد روی لنبرهای خاله جووووووون . واییییییییییی که من داشتم دیوونه میشدم البته من فقط تصویر داشتم و نمیشنیدم اونا چیا به هم میگن ولی همینش هم تو خوابم هم نمیدیدم
تا اینکه یهو حامد خاله رو نگه داشت و بلندش کرد و خاله هم در حال پا شدن همش دستش روی شکاف کسش بود و داشت اونو میمالوند حامد خاله رو برد دم میز آرایش و خاله هم که فهمید چیکار باید بکنه دستاشو گزاشت روی میز و کمرشو خم کرد و کون خوش فرمشو قنبل کرد به سمت حامد که با کیر توی دستش پشت اون ایستاده بود وایییییییییی اولین باری بود که سوراخ کس و کون خاله رو میدیدم البته من نسبتا" دور بودم ولی خیلی عااااااالی بود چاک کسش از لای رون پاش زده بود بیرون و خودش هم با دو تا دستش دو طرف لمبراشو گرفته بود و لاشو واسه کیر شوهرش باز کرده بود و حامد هم اول کیرشو کرد تو کس خاله جوووووووووون و بعد از یه خورده تلمبه زدن یه برس از روی میز آرایش ور داشت که دسته اش نسبتا" بلند ولی قطرش معمولی بود و بهش یه خورده کرم زد و به سوراخ کون خاله هم کرم زد و در حالی که همونطوری تو کس خاله تلمبه میزد اونو کرد تو کونش . واااااااااااااااااااااااااااااای
من که تا این لحظه داشتم با کیرم ور میرفتم با دیدن این صحنه به اوج لذت رسیدم و آبم با فشار هر چه تمام تر اومد از ارتفاع 3-4 متری پاشیده شد روی چمنای حیاط واییی چه صحنه ای بود .
بعد از اون صحنه حامد. خاله مهناز رو برگردوند و بعد از در آوردن برس از توی کون خاله مهناز اونو نشوند روی میز آرایش به طوری که فقط یه خورده از کون خاله مهناز روی میز بود کمرش و سرش هم داده بود عقب تا روی آیینه تا بتونه تکیه گاهی داشته باشه و پاهاش رو هم قلاب کرده بود دور کمر حام و حامد هم داشت با سرعت هر چه تمام تر توی کس خاله جون تلمبه میزد و خاله هم دستاشو آورده بود دور کمر شوهرش و با ناخوناش میکشید پشت کمرش جوری جاش تا یکی دو روز مونده بود حامد سعی میکرد خیلی لخت نچرخه تو خونه که ضایع بشه یا بابام سر به سرش بزاره .
در یک آن دیدم که حرکت های حامد تند تر و تند تر شد و با دو سه تا تلمبه محکم و کش دارررر کیرشو همون توی خاله نگاه داشت و خودشم یه خورده خم شد به سمت خاله و اونو تو آغوش خودش گرفت و فهمیدم که آبش اومده و همش رو هم ریخته تو کس داغ خاله جوووووووونم .
منم که دیدم دیگه کارشون تمام شده آروم و بی سر و صدا از درخت اومد پایین و یواشکی رفتم تو سالن رو کاناپه بگیرم بخوابم که وقتی اومد تو خونه دیدم که صدای دوش حموم از طبقه بالا میاد که فهمیدم حامد بعد از سکس رفته دوش بگیره دیگه ساعت نزدیکای 2:30 شده بود منم با مغزی پر از اسپرم و خیالات و فکرای سکسی کم کم خوابم برد وقتی از خواب پاشدم که ساعت 10 صبح بود و همه دور میز صبحانه نشسته بودن و بابام داشت با حامد حرف میزد و اذیتش میکرد که چرا لباس آستین بلند پوشیدی و دیشب چرا موقع خواب تلویزیون اتاقتون رو روشن گزاشتین صداش تا اتاق ما میومد منم تو دل خودم گفتم که خبر نداری چه کارا که با هم نکردن (بعد ها فهمیدم که همه اینا متلکای بابام بوده که اون موقع متوجه اش نشده بودم بعدها خالم بهم گفت ) با چشم فره های مامانم بابام هم ساکت شد
.
.
.
.
.
امیدوارم خوشتون بیاد
زود ادامش رو هم مینویسم

.
.
.سلام دوباره

امیدوارم تا اینجای داستان خوشتون اومده باشه
حالا تازه میخوایم بریم سر اصل داستان و بگم که چجوری من خاله جون رو کردم

ماجرا رو تا روز بعد از اون اتفاقی که کل زندگی منو تغییر داد تعریف کردم
از صبح که پاشده بودم همش تو فکر اون صحنه ها بودم و هر وقت که به خاله و آقا حامد نگاه میکردم همون صحنه ها میومد جلوی چشم و کیرم بلند میشد هی باید تیشرتمو میکشیدم روش که کسی نبینه هر وقت به خالم نگاه میکردم سریع چشم میرفت رو سینه های خاله و اون نوک پستونای قهوه ای خوش فرمی که سرشم موقع حشری شدن خالم زده بود بیرون رو تجسم میکردم با احساس میکردم الان لخت جلوم نشسته داشتم دیوونه میشدم نمیتونستم چشم ازش بر دارم واااایی وقتی از روی میز صبحانه پاشد تا بشقابهای کثیف رو ببره و خم شد روی میز و اون دو تا پستونای نااااااااااازش بیشتر به هم نزدیک شدن وااای میخواستم همون جا پاشم و کلم رو بکنم لاشون با دو تا دستم سفت فشارشون بدم و نوکشونو بگیرم لای انگشتام و ارروووم بکشمشون.
تویه اون 2-3 روز مسافرت من همش دور و ور خاله بودم و از هر فرصتی برای دید زدن و مالیدن خودم به بدن داغ اون استفاده میکردم و همیشه هم یه جوری وانمود میکردم که اتفاقی بوده خاله هم بهم چیزی نمیگفت و حتی یه بار هم سر میز نهار که همه در حال برداشتن غذا بودن و دور میز میچرخیدن تا برنج و خورشت و مخلفات و بردارن من هم چون خیلی گشنم بود ( و این مدت هم خیلی جق زده بودم و بدنم ضعیف شده بود ) زودتر از بقیه غذام رو کشیدم و نشسته بودم روی میز در حال ریختن آب توی لیوانم بودم که خالم از پشتم اومد تا از ظرف جلوی من برنج برداره و جوری دستش رو آورد جلو که اگه بازوم رو یه سانت به بالا می آوردم میخورد به سینه هاش من هم فرصت رو غنیمت شمردم و دستم رو آررروووم آرووم (میلیمتر به میلیمتر ) آوردم بالا تا حرکتم جلب توجه نکنه . وااییییی ضربان قلبم هزار تا در دقیقه میزد من هی سعی میکردم خودم رو عادی جلوه بدم و چون پارچ آب و لیوان هم دستم بود آزادی عمل بیشتری واسه حرکت کردن داشتم و از قصد آروم تو لیوانم آب میریختم و از شانس خوب من هم خاله بیشتر خم شد تا یه چیزی از رو میز برداره که دستم خورد به سینه هاش واااااااااااااای چقدر نررررررررررم بود با اینکه تازه از دیدن خاله و به یاد آوردن اتفاقات اون شب جق زده بودم بازم کیرم شروع به نبض زدن کرد خاله هم با یه ببخشید سیاوش مشغول برداشتن ماست بود که این کارش 2-3 ثانیه ای طول کشید و موقعی که کارش تموم شد اومد به من یه لبخند بزنه که یهو چشمش به کیر باد کرده من افتاد و به روی خودش نیاورد من هم متوجه نگاهش به لای پام شدم و کلی هم ترسیدم از اینکه واااااااای الان چی میشه چه عکس العملی نشون میده آیا به روم میاره یا اینکه به مامانم میگه ؟؟؟
تا روز برگشتن من داشتم دیوونه میشدم و دیگه اون حس شهوت جاشو به حس سردگمی و ترس و اضطراب داده بود که چه اتفاقی میوفته خالم چه عکس العملی نشون میده وقتی فهمیده من کیرم به خاطر مالیدن سینه هاش به بازوم راست شده دیگه دورو ورش نمیرفتم و خودمو ازش دور میکردم تا چشم تو چشاش نیفته
تا اینکه ما برگشتیم و من هم یه مدت خودمو کمتر جلوی خالم آفتابی میکردم و حتی وقتای که میرفتم سارا رو برسونم پیش یاسمن توی خونشون نمیرفتم و یه بهونه می اوردم تا خالم هم هیچ وقت چیزی به کسی نگفت و با من هم مثل همیشه رفتار میکرد تا اینکه مشخص شد خاله حاملست بعله اون شب آقا حامد کار خودشو کرده بود.
بعد 6-7 ماه که خاله دیگه شکمش بزرگ شده بود و اواخر پاییز بود مامانم زیاد میرفت پیش خالم یا ائن میومد خونه ما و با هم دکتر میرفتن و به طبعش دوباره خالم رو زیاد میدیدم تو این مدت هم خاله یه خورده چاق تر شده بود و سینه هاش هم به نظرم گنده تر و پر تر شده بود و به این دلیل که کار شوهر خالم جوری بود که بیشتر اوقات در سفر بود من هم سعی میکردم بیشتر به خالم سر بزنم خرید های خونش و کارهایی که بیرون داشت رو من واسش انجام میدادم با توجه به بار دار بودنش راحت تر باهاش تماس فیزیکی داشتم این ماجرا ادامه داشت تا اینکه ............

siaavash
آف لاین
عضو از: 27. مرداد 1389 - 12:11
پست ها: 166

نظر یادتون نره

ادامشو سعی میکنم زود بنویسم
کیراتون همیشه راست و کساتون همیشه داغ و آبدار بااد

Mr.ErOr
آف لاین
عضو از: 28. شهريور 1390 - 23:02
پست ها: 2

1.

1.
برم بخونم بعد نظر میدم

Rama_P
عکس های Rama_P
آف لاین
عضو از: 16. شهريور 1390 - 5:00
پست ها: 34

این داستانت و طریقه نگارشت،

این داستانت و طریقه نگارشت، از خیلی کسشراتی که تو قسمت داستانها میزارن فنی تر و قشنگتر بود. چرا داستانهات رو توی اون قسمت نمیفرستی؟!! خوب بود، ادامه بده دوست عزیز

bib bib
آف لاین
عضو از: 3. بهمن 1389 - 1:52
پست ها: 68

b nazaram khub

b nazaram khub neveshti
edamasham bnvis doroste k vaqei nis ama hal mide bekhunish
kheilia dastane vaqeishono minvisan vali aslan balad nistan bnvisan
edame bde

siaavash
آف لاین
عضو از: 27. مرداد 1389 - 12:11
پست ها: 166

ادامه داستان

سلام به همگي دوستان گلم اميدوارم حال همگي خوب باشه و مثل هميشه حشري باشين و کس و کون ها و کيرهاي خوبي دورو ورتون باشه
راستشو بخواين من اين داستان رو يک سال پيش شروع کرده بودم و بعد از اينکه يه خورده اش رو نوشتم ديگه ادامه ندادم که فکر ميکنم از تنبلي خودم و يه مدت هم به خاطر شلوغ بودن دور و اطرافم بوده بعد از يه مدت اصلا" يادم رفته بود که چنين چيزي رو شروع کردم
تا اينکه ديشب اومدم تا داستانهاي جديد مينيمال رو بخونم و ديدم تاپيک من اومده بالا و چند نفري هم اظهار نظر کردن که از همينجا از همشون به خاطر لطفي که به من داشتن سپاسگزاري ميکنم و ديدن اينکه 35 هزار بار صفحه ام بازديد کننده داشته برام خيلي جالب و هيجان انگيز بود
و يه جورايي من رو به اين فکر انداخت که بفيه داستان رو هم بنويسم . سعي ميکنم تا آخر اين هفته يه مقدار از داستان رو براتون بزارم و اميدوارم دوست داشته باشين و بخونينش. پس تا آينده اي نزديک بدرود

samanshaiegan
عکس های samanshaiegan
آف لاین
عضو از: 27. بهمن 1390 - 19:33
پست ها: 6

Dastanet khub bud! . . Lotfan

Dastanet khub bud!
.
.
Lotfan dastaneto tuye bakhshe dastana bezar,na inja.
Motmaen bash ke tedade bazdid konandegane dastanet bishtar mishe!
.
Kasi dastan haye avizoon ra nadare?!
Agar darid,vasam email konid.tnx
iranianfuns@ymail.com

برای ارسال دیدگاه وارد شوید یا ثبت نام کنید .