شما اینجا هستید

زندگی ندا (1)

ماجرایی که می خوام بگم داستان نیست خاطره خودمم نیست، اما متاسفانه سرگذشته یه نفره که واسم تعریف کرده و من تنها پرورشش دادم و به صورت نوشتاری و با آرایه های ادبی درش آوردم، تا یه قسمتیش رو می گم اگر خوشتون اومد ادامه میدم اگه نه که هیچی.:
از وقتی یادمه تو خونمون جنگ بود و دعوا، فهش و ناسزا. تک فرزند بودم و تمام ناراحتی ها و بدبختی ها رو باید خودم به تنهایی به دوش می کشیدم و ای کاش من هم نبودم.
مادرم رو توی 5سالگی از دست داده بودم و به جز یه سری خاطرات در هم و چندتایی عکس چیز زیادی ازش نداشتم، بعد از مرگش پدرم به بهانه اینکه دست تنها نمی تونه منو بزرگ کنه با یکی از همکاراش ازدواج می کنه و فاطمه خانوم میشه زن بابام، و واسه منم می شه منبع شروع بدبختیام.
بچه دار نمیشد و انگار من مسبب این بیماریه خدادادیش بودم که هر چی دق و دلی بود سر من خالی می کرد . کاش کمی انصاف داشت و درک میکرد من فقط یه بچه بودم، یه بچه بی مادر که اگه میخواست می تونست بشه مادرم و بشم نعمتی که ازش محروم بود .. نشد و نخواست که بشه .
پدرم تا چند سال بعد ازدواج با فاطمه خوب بود و هنوز مهربون. درسته اون موقع هام جلوی چشم زنش زیاد محلم نمیداد اما من بچه بودم و به همون محبت های پنهونی و گاه کاهش دلخوش.
همشه فکر میکنم اگه فاطمه بچه دار می شد می تونست مهر منو هم تو دلش جا بده، چون ذاتا زن بدی نبود اما تمام اذیت و آزارش به خاطر این عقده اش بود و من هم در تیررس خالی کردن ناراحتی هاش.
کم کم بزرگ شدم، تنها دلخوشیم مدرسه بود و درس و دوستام. فاطمه هم از همین دلخوشی من به عنوان ابزاری واسه ترسوندنم استفاده میکرد : اگه غذا نپزی از مدرسه خبری نیس...همین دیگه میری مدرسه که پرو شدی، دیگه لازم نیست بری، اگه به حرفم گوش ندی باید بشینی تو خونه ... و هزازان اما و اگر دیگه که هر کدومشون عین خنجری به روح لطیف یه بچه وارد می شد.
تو مدرسه درسخون بودم و تشویق معلمها انگار بزرگترین لذت بود واسه منی که توی خونه نادیده گرفته میشدم.پدرم گاهی دور از چشم فاطمه واسه شاگرد اولیم کادو می خرید که بیش از یک روز از چشمان تیز بین فاطمه دور نمیموند و جنجالی راه می افتاد که به شادی هدیه نمی ارزید.
با همه اوصاف، مدرسه و دوستام بهترین چیز بودن تو اون دوران، درس میخوندیم شیطنت می کردیم مثل همه بچه ها تو سن نوجوانی.
بهترین دوستم که اگه حضورش نبود شاید زودتر از اینها توی این زندگی کم می آوردم ریحانه بود. دختری شاد و مهربون با خانواده ای دوست داشتنی که من همیشه حسرتش رو میخوردم..
ریحانه واسم تنها یه دوست نبود، خواهرم مادرم و تنها کسی که میتونستم تمام حرفهام رو بهش بگم ریحانه بود. یادمه اولین بار که پریود شدم هیچی ازش نمی دونستم، فکر می کردم دارم میمرم..وقتی خون ریزیم زیاد شد دیگه از ترس مردم و زنده شدم، شبش رفتم پدر رو بوسیدم، فکر می کردم صبح دیگه بیدار نمیشم ، بماند که همون بوسه چقدر باعث تعجب بابا و نفرت فاطمه شد.
روزها گذشت و گذشت و من بزرگتر شدم...تو این گذر روزها بدترین اتفاق که همون هم باعث و بانی بدبختی های بیشترم شد اعتیاد پدرم بود... ما وضعمون بد نبود، پدرم کارمند بود خونه و ماشین داشتیم نه خیلی سطح بالا نه خیلی پایین .. اما با معتاد شدن بابا و قرض ها ، اول ماشین و بعد هم خونه به فروش رفت و شدیم اجاره نشین تو یه محله ای چندین برابر پایین تر از خونه قبلیم..
هیچ وقت روز وداع با ریحانه رو فراموش نمیکنم... خون گریه می کردیم ، دلداری مامان ریحانه هم هیچ کاری از پیش نمیبرد..
ما جدا شدیم ، تنها دلخوشیم این بود که شماره خونه ریحانه رو دارم. کلاس سوم دبیرستان رو تموم کرده کرده بودم و قرار بود که برم پیش دانشگاهی که با رفتن از اون خونه، درس خوندن هم که تمام عشقم بود ازم گرفته شد.
دیگه پدری هم نبود که امید داشته باشم با کمکش برم مدرسه...پدر بود ، اما با اون اوضاع داغون فقط جسمش توی خونه بود..
کم کم انقدر قیافه اش تابلو شد که از کار بیرونش کردن، شرایط خیلی سختی بود.تنها منبع درآمد حقوق فاطمه بود که اونم با هزار منت خرج میشد.
چند ماه گذشت، و روزی که بیشتر دخترا آرزوش رو دارن واسم فرا رسید ولی ای کاش می مردم و هیچ وقت اون روز رو نمیدیدم..از چند روزقبل پچ پچ فاطمه و بابا رو می شنیدم و گاه کاهی نگاه های یواشکی پدر رو حس می کردم...اونم فقط زمانی که مواد لعنتی میذاشت فکر کنه دختری هم داره .
اون روز فاطمه گفت: میری حمام، لباس درست و حسابی می پوشی البته میدونم هر چی بپوشی تو این هیکل نی قلیونیت زار می زنه اما عین آدم آماده میشی شب مهمون داریم..
گفتم کی ؟ گفت شوهرت !!
تا چند دقیقه شوک این حرف فاطمه و پوز خندش قدرت حرف زدم رو ازم گرفته بود، با بدبختی سعی کردم نفسم رو آزاد کنم و پرسیدم فاطمه خانوم یعنی چی؟؟
گفت یعنی همین که شنیدی ، امشب قراره یکی بیاد خواستگاری البته خواستگاری و اینا همش چرت و پرته ..تو از فردا قراره بشی زنش .حرف اضافی هم نزن ..هر چی تو این خونه مفت خوردی و خوابیدی دیگه بسه .. خرس گنده شدی، دیگه چقدر باید تحملت کنم ...مثل مسلسل اینا رو گفت و رفت...
تنها شدم، تنها بودم اما اون لحظه به اوج تنهاییم پی بردم...زار زدم ، به در و دیوار مشت می کوبیدم و داد میزدم که من نمی فهمم شما چی میگید من نمیخوام شوهر کنم..خودمو میکشم.. که کشیده فاطمه و بعد از اون مشت و لگداش آرومم کرد!
دیگه داد نزدم، فقط بی صدا اشک می ریختم..همون شب به خدا گفتم خدایا هیچی ازت نخواستم، همین یه چیزو واسه اولین و آخرین باز ازت می خوام...نذار بدبخت تر از اینی که هستم بشم.. این زندگی نکبتیه اما امید دارم که بتنونم درس بخونم از این خونه برم... ریحانه بهم قول داده، گفت صبور باش...بابام میخواد باباتو راضی کنه بذاره تو بیایی پیش ما..درس بخونی...همیشه پیش هم باشیم..خدایا نذار بدبخت از این بشم...خدااااااا
تا ظهر یه بند گریه کردم و از خدا خواستم اما انگار خدا هم یادش رفته بود یه بنده بدبخت هم این گوشه از این شهر داره نفس می کشه ..
شب شد، فاطمه می گفت خاک بر سرت زشت بودی چشماتم قلمبیده شد، شدی عین جن...
آخرش نفمیدم زشت بودم یا خوشگل ..ریحانه و دوستام همیشه می گفتن ندا تو خیلی خوشگلی ...کاش ما حداقل یه چیزمون به تو رفته بود یا قیافمون یا هیکلمون...تو هر دوتا رو با هم داری..و جواب من همیشه در مقابل این تعریفاشون خنده بود و ناباوری..
همیشه می گفتم اینا میخوان منو خوشحال کنن، در صورتی که ته دلم هم می گفت نه ندا، تو خوشگلی ...ببین دماغت از زری چقدر کوچیکتره...ببین هیکلت چقدر از نازنین لاغرتره...ببین پوستت چقدر از فلانی و چقدر موهات از بهمانی قشنگتره..
اما مسخره کردنهای روز و شب فاطمه نمی ذاشت این فکر واسم قدرت بگیره..انقدر بهم گفته بود زشت بی ریخت ایکبیری لاغر مردنی که نمی تونستم پی ببرم که قیافم خیلی هم خواستنیه.. بزرگتر که شدم فهمیدم تمام حرفهای فاطمه از روی حسادته...
و اون روز بعد از اینکه گفت عین جن شدی، خواستم داد بزنم جن تویی با هفت جد و آبادت، جن تویی با اون قیافه و هیکل 100 کیلوییت..اما تمام این حرفها تا پشت دهانم اومد و مثل هزاران حرف نگفته دیگه تلنبار شد روی دل زخم خوردم..
ازش می ترسیدم، حالا که فکر می کنم اگه یه کم از جرئت و درندگی الانم رو داشتم می تونستم همون روزها دخلش رو بیارم...اما هنوز بره بودم و تا گرگ شدنم زمان مونده بود.
شب رسید، تا شب هزارتا قیافه توی سرم می اومد.. با خودم می گفتم ندا خدا رو چه دیدی شاید یه ادم درست وحسابی بود از این نکبت نجاتت بده... و به همین امیدها روحیم بهتر شد...
زنگ زدن...بابا کلی طول کشید تا بتونه سرپا بشه و بره در رو باز کنه... توی اتاق کز کرده بودم و فقط خدا خدا میکردم این آخرین امیدم هم از بین نره..
چند دقیقه بعد که با همون ناشی گریم فهمیدم خیلی زودتر از زمانیه که باید یه دختر رو تو شب خواستگاری بخوانش توی اتاق، صدام زدن..
رفتم و ای کاش همون جا قلبم وایمیستاد و هیچ وقت پام به هال کشیده نمیشد.
شوهری که فاطمه ازش حرف میزد، مردی بود همسن و سال بابام...با هیکلی دوبرابر اون و قیافه ای که اگه توی خیابون میدیدم پا می ذاشتم به فرار ...کاری که توی هال داشتم می کردم، بعد از اینکه سرم و بالا آوردم و دیدم همه دعاها و آروزهام دود شد و رفت هوا ، داشتم عقب عقب راهی که اومده بودم رو بر میگشتم که فاطی بلند شد و بازوم رو چنان توی مشتش نگه داشت که قدرت هر کاری ازم سلب شد..به زور آوردم و نشوند پیش خودش...شوکه بودم، اونجا بودم ولی انگار نبودم... فقط چشمام میدید و گوشام میشنید ...شنیدم که پدرم منو فروخت.. اره بابام پاره تنش رو کسی که تنها فرد تو این دنیا از گوشت و خون خودش بود رو به بهای پاره کردن سفته های دست اون مرتیکه و نمی دونم چقدر پول اضافه تر فروخت...
لبخند پیروزی فاطمه و نگاه تاسف بار پدر رو دیدم که اون نگاه هم بعد از دیدن دسته های اسکناس مردی که هنوز اسمش رو هم نمیدونستم رنگ باخت...اون پولا باعث شد پدرم تو ذهن خودش بخواد حساب کنه تا چند وقت می تونه موادش رو تامین کنه و دیگه جایی برای فکر کدن به بچه اش نموند...
و آخرین چیزی که از اون شب یادمه نگاه هیز و دریده مردک سبیل کلفت بود...دیگه سرم رو بالا نیاوردم که این همه رذالت رو ببینم از پدرم ..از زنی که می تونست جای مادرم رو بگیره و از مردی که مطمئنم اگه بجه داشته باشه از من بزرگتره...
اون شب تموم شد و نتیجه مذاکرات بی شرمانشون این شد که اون مرتیکه که تو آخرین لحظات فهمیدم اسمش حسنه ، سفته ها رو فردا ساعت 8 صبح توی محضر تحویل بده... تمام شد به همین سادگی.. و یه ورق از دفتر پر درد زندگیم هم به آخر رسید...

اون شب وقتی از شوک در اومدم، هزاران بار به خودکشی فکر کردم ولی جرئتش رو پیدا نکردم. تنها فکری که به ذهنم رسید این بود که ریحانه رو خبر کنم و باهاش حرف بزنم.. به فاطمه گفتم میخوام برم به ریحانه زنگ بزنم که فردا بیاد محضر..
فاطمه از خونسردیم تعجب کرد اما نمی دونست شدت ضربه ای که پدرم بهم زده اونقدر زیاد بوده که تمام بدنم بی حسه. نمی دونم فاطمه دلش واسم سوخت یا چون از ریحانه خوشش نمی اومد و میخواست اونم بدبختی دوستشو ببینه رضایت داد که زنگ بزنم .اما خودشم اسکورتم کرد که فکر فرار به سرم نزنه..
با تمام سختی که بغض مانع حرف زدنم میشد به ریحانه حالی کردم چه بلایی داره سرم میاد و آدرس و ساعت محضر رو گفتم.
آخر شب چند تیکه وسایلی که داشتم رو جمع کردم وخودم رو سپردم به تقدیری که می دونستم جز تباهی چیزی واسم نداره و آخرین شب رو توی اون خونه به صبح رسوندم و ای کاش هیچ وقت صبح نمیشد، اما باز هم مانند تمام آرزوهای برباد رفته ام، این هم به حقیقت نپیوست.
صبح حسن آقا اومد در خونه و عروس!! رو برد محضر..توی ماشین از نگاه های هیزش از توی آیینه به خودم می لرزیدم و فکر تنها موندن با همچین موجودی منو به حد جنون رسونده بود. رسیدیم، یا چشم دنبال تنها همدمم می گشتم و درست جلوی در محضر دیدمش..با یه نگاه به حال زار همدیگه پی بردیم، خودمو تو آغوشش رها کردم و ناخوداگاه تمام صورتم پر از اشک شد. ریحانه هم گریه می کرد...فاطمه خانوم ما رو جدا کرد و منو کشون کشون از پله های تنگ محضر بالا برد... اتفاقات توی محضر به سرعت سپری شد و گریه من و ریحانه، نگاه های پر از ناراحتی پدر ریحانه، قیافه متعجب محضردار، پوزخند دائمی فاطمه و در آخر نگاه اشکبار و پر از درد پدر برای همیشه توی ذهنم حک شد.
بعد از تمام شدن مراسم!! پدر بغلم کرد گفت من شرمندم، شرمنده تو و مادرت، منو ببخش دخترم..ببخش
کاش میتونست دهان باز کنم و تمام حرفهای انبار شده روی قلبم رو بریزم توی صورت پدر که قداست نام پدر رو لکه دار کرده بود اما افسوس که نه گریه امانم می داد و نه اینگونه سخن گفتن رو بلد بودم.
با فاطمه خداحافظی کردم و دوباره هنگام وداع با ریحانه از ته دل زار زدم..ریحانه گفت بخدا یه فکری می کنم آروم باش، اما می دونستم اینا همش دلداریه .. پدر ریحانه هم گفت دخترم سعی کن به خدا توکل کنی تا همه چی رو به راه شه..می خواستم بگم کدوم خدا؟ این خدایی که شما می گی هیچ وقت منو ندید..
صدای گوش خراش حسن آقا دیگه مجالی برای بیشتر موندن نداد..و من با یه چمدون راهی خونه بخت شم!!!
توی ماشین حسن آقا هیچ حرفی ردوبدل نشد. مسافت کوتاه بود، وقتی رسیدیم حسن آقا منو پیاده کرد و در خونه رو قفل کرد و رفت و تا 2 ساعت دیگه برنگشت..توی اون زمان تونستم کمی به خودم مسلط بشم و خونه رو یه دور بگردم..دو تا اتاق داشت که یکیش خیلی معمولی بود و یه اتاق دیگه پر از خرت و پرت و لباس و عکسهایی به در ودیوار که معلوم بود مال یه پسره جوون باید باشه...اما چه کسی رو نمی دونستم!
با همون مانتو و شلوار نشسته بودم کنج اتاق و دوباره به حال زار خودم گریه می کردم، بازم خوبه این نعمت گریه کردن رو داشتم وگرنه دق مرگ می شدم.
حسن آقا اومد توی دستش یه مشت خرت و پرت بود...توپید بهم :
-چته بچه حالا تا کی میخوایی آبغوره بگیری؟ خیلی هم دلت بخواد از اون جهنم دره نجاتت دادم.. حالا واسه خونه ی اون زنیکه و اون بابایی که تو رو به پول موادش فروخت گریه می کنی؟ امروز رو ندیده می گیرم اما اگه یه بار دیگه بیام خونه و استقبال نبینم و غذام حاضر نباشه اون بلایی که نباید رو سرت می آرم. واسه اولین و آخرین بار می گم من واسه این گرفتمت که اولا می دونستم طلب موادایی که به بابات فروختم حالا حالا وصول نمیشه ، دوما یکی باید کارهای خونه رو می کرد و سوما یه سوراخی باشه که زیرم بخوابه . از بابات خواستم تو رو بفروشه فقط به شرط اینکه عقدت کنم حاضر شد، پس فکر اینکه چون اسمت اینه که زنمی آدم حسابت کنم رو از سرت بیرون کن، تا وقتی عین آدم رفتار کنی و هر چی می خوام گوش کنی، منم کاری به کارت ندارم. حالا هم باشو جمع و جور کن..من دو تا مشتری دارم یه ساعت دیگه بر میگردم، اگه خونه زندگی تمیز نباشه و خودت آماده اصل کاری نباشی یه جای سالم تو بدنت نمیذارم.
حرفهاشو زد و رفت.. دنیا روی سرم خراب شد..خراب بود خرابتر شد.. تا همین چند دقیقه پیش امید داشتم بر خلاف ظاهر خشنش حداقل دلش مهربون باشه..لااقل این دلش واسه من بسوزه..اما وقتی کسی که خونش توی تنمه بهم رحم نکردانتظار زیادی بود که بخوام حسن آقا دلش واسم بسوزه...
صدای باز شدن در رو شنیدم و ناخوداگاه نگاهم پر کشید به سمت ساعت...ای وای یک ساعت گذشته بود و من هنوز کنار دیوار توی بهت اتفاقات و حرفهای حسن آقا بودم...
اومد تو، بیشتر چسبیدم به دیوار...نگاه حسن آقا آنچنان رنگ خشم گرفت که گفتم مرگم حتمیه..در هال رو کوبید به هم و پرید سمتم..:
- دختره ی عوضی با من لج میکنی؟ کثافت بی شرف..زنیکه پتیاره واسه من پرو بازی در میاری؟
- نه حسن آقا به خدا لج نکردم، حالا پا میشم، اصلا حواسم نبود تورو خدا موهام کنده شد..آخ
اما انگار گریه من بیشتر جری اش می کرد..موهام از روی روسری گرفته بود و کشون کشون می بردم توی اتاق.. با شدت پرتم کرد کف اتاق.. یه سره داد میزد مگه بهت نگفتم من اعصاب مصاب ندارم...و هر فهشی به دهنش می اومد میداد..التماسهای من هیچکدوم فایده نداشت...با مشت و لگد افتاده بود به جونم..منگ بودم فقط با دست جلوی صورتمو پوشونده بودم که ضربه ها کمتر به صورتم اصابت کنه...
بعد از کلی کتک خوردن چند ثانیه دیگه نمیزد فکر کردم دلش به رحم اومده، دستمو برداشتم و خواستم بلند شم که دیدم وای خدایا داره شلوارش رو در میاره..
- هه کجا میخوایی بری؟ اصل کاری مونده بتمرگ بچه که حسابی تو کفم..
می خواستم در برم، دستمو گرفت دوباره پرتم کرد..افتاد روم...چشماش یه طوری شده بود..التماس می کردم قسمش می دادم، نمیشنید...مانتومو به زور کند، شلوارمو داد پایین، هر چی تقلا می کردم زیر دستاش هیچ فایده ای نداشت..ضجه میزدم ، لباسم رو از گردنم در آورد، مثل وحشی ها بندهای سوتینمو کند، چند ثانیه آروم گرفت، بعد محک کوبید توی دهنم : -اگه بخدایی کولی بازی در بیاری و داد و هوار راه بندازی می زنمت ، پس نه کیف منو کور کن نه واسه خودت درد بخر ..خفه شو..
باز ادامه داد، سینه ها مو می مالید وفشار میداد و گاز می گرفت، خودشو محکم روم فشار میداد...
دیگه لال شده بودم، یعنی انقدر کتک خورده بودم و انقدر تقلا و گریه کرده بودم که بی حس شده بودم، از روم بلند شد، شورتشو در آورد، واسه اولین بار توی زندگیم کیر یه مرد رو از نزدیک دیدم..بی حالتر از اونی بودم که بتونم عکس العملی نشون بدم..از بینیم خون می اومد و تموم تنم درد می کرد..
شورت منو از پام کشید بیرون...گفت طوله سگ عجب کسی داری...فقط دفعه دیگه این مواهاشو می زنی..
مچ دستموگرفت بلندم کرد گوشه دیوار...کیرشو آورد سمت دهنم و گفت بخور ، بخور که میخوام کستو جر بدم..
فقط گیج و منگ نگاهش می کردم..دهنمو با فشار باز کرد و کیرش رو هول داد تو...می کرد تو ومی آورد بیرون و دوباره از اول..داشتم بالا می آوردم...انگار عجله داشت بره سراغ به قول خودش اصل کاری..دوباره خوابوندم..
پاهامو گرفت بالا...یه لحظه انگار دوباره خون به تنم برگشته بود...باز تقلا کردم و التماس..اما جثه اش سه برابر من بود..
پاهامو با یه دست نگه داشت بالا، با یه دست تف کرد توی دستش و مالید به کیرش...بعدش کیرش رو روی کسم حس کردم...داشت فشار میداد.. داشتم می سوختم ...جیغ میزدم...وحشی شده بود..به زور داشت فشار میداد، نفس نفس میزد پاهام هنوز بالا بود، گذاشتش روی شونش...افتاد روم...دستاشو گذاشته بود کنار سرم...تنها کاری که تو اون لحظه می تونستم انجام بدم جیغ زدن بود..دهنشو گذاشت روی دهنم...دیگه جیغ هم نمی تونستم بزنم...
داشت خودشو عقب و جلو میکرد، از درون داشتم می سوختم، یه دستشو بلند کرد، سینه هامو فشار می داد، دهنشو از رو دهنم بر داشت، زد توی صورتم گفت اگه خفه نشی تا شب همینجوری ادامه می دم اگه عین آدم بخوابی زود تموم میشه. ترسیدم از تهدیدش..تا حالا هرچی گفته بود انجام داده بود..لال شدم..اون نفس نفس میزد..کیرشو در آورد.سرش رو گرفت جلوی صورتم،خونی بود... خندید، گفت خودم فتحت کردم بچه کونی...حالا برگرد...
خودش برم گردوند گفت سگی شو ببینم..خودش پاهامو داد داخل شکمم و گفت خاک تو سرت که هیچ کاری بلد نیستی، اما نترس من خیلی شهوتیم ، هر روز می گامت تا واسه خودت اوسا شی..
پاهامو باز کرد، شورتمو از کف اتاق برداشت و کسم رو پاک کرد..، دوباره کیرشو گذاشت در کسم...باز صدای نفساش بلند شد، کیرشو کرد توی کسم...به زور، می گفت لامصب خیلی تنگه ..جون به این کست که خودم قفلشو باز کردم...
فشار میداد...انقدر فشار داد که ضربه ی تخم هاشو به پام حس می کردم، از شدت درد داشتم از حال می دادم..با اینکه هیچ سکسی قبلا نداشتم و کلا اطلاعاتم از سکس حرفهای بچه ها توی دبیرستان بود، اما می دونستم حسن آقا با وحشیانه ترین حالت ممکن داره انجامش میده...
موهامو چنگ زده بود....می کشید، موهامو ول کرد..از پشت دستشو آورد و سینه هامو گرفت، آخ واوخ می کرد...سینه هامو با هر دودستش می چلوند...و مدام عقب و جلو میشد...یهو با سرعت کیرشو کشید بیرون کمرمو فشار داد که با شکم خوابیدم کف زمین...داغی یه چیزی رو روی کمرم حس کردم..با صدای بلند آخ آخ می کرد و افتاد روی کمرم...تمام وزنش روم بود...چند دقیقه ای به همون حالت موند، واسم عجیب بود با اون همه کتم و فشار و درد چطور هنوز بیهوش نشدم..
بلند شد، با پا زد توی پهلوم و گفت این واست درسی بشه که دیگه هر چی می گم گوش کنی، و رفت.
فکر می کنم نیم ساعت بعد بود که صدای قفل شدن در رو شنیدم و مطمئن شدم که رفته، اون موقع بود که با آخرین توانم زار زدم، داد میزدم خدایا تو بگو گناه من چیه ؟ تقاص کدوم کار نکرده رو دارم پس می دم، چرا هر روزم داره بدتر می شه، حالا که تو منو یادت رفته منم دیگه خدایی ندارم...انقدر گفتم و زار زدم که بیهوش شدم..

ادامه ..

نوشته: مینا ایرانی

داستان سکسی:

3.82927
نمره شما: هیچ میانگین 3.8 (41 votes)

نظرات

داستان جالبیه . ادامه بده که منتظرم
البته اینو بگم که از شنیدن داستان متاثر شدم و خاک بر سر مردی که بخواد مردونگیشو اینجوری نشون بده.این شخص حتی لیاقت نداره اسم انسان روش گذاشته بشه ....
فهیمه رحیمی کی فوت کرد !!؟؟
خدا رحمتش کنه کتابهای زیادی ازش خوندم.

ﻭﺍﯼ ﻗﻠﺒﻢ ﺩﺍﺭﻩ ﻭﺍﻳﻤﻴﺴﺘﻪ.ﻳﻌﻨﯽ ﺧﺪﺍﻳﺎ ﻳﮏ ﻫﻤﭽﻴﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﺎﯼ ﻭﺣﺸﺘﻨﺎﮐﯽ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ؟؟؟؟؟
ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺍﺩﺍﻣﺶ ﻫﺴﺘﻢ ﺍﻣﻴﺪﻭﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ﻣﺜﻞ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﺷﺐ ﺳﻴﻪ ﺳﻔﻴﺪ ﺍﺳﺖ ﺭﺍﺟﻊ ﺑﻪ ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ ﺍﻳﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺻﺪﻕ ﮐﻨﻪ.

خيلى ناراحت شدم زودترادامشوبنويس عزيزم
دوستان لطفاكمى مؤدب باشيد
چقدردلم گرفته ازاين همه بى عدالتى،ازاين همه بدبختى،
bright.nights عزيز باهات موافقم

خوندن این داستانها واسه یه دختر خیلی سخت تره میتونه اونهمه بدبختی رو با همه گوشت و خونش حس کنه و همراه شخصیت داستان از درون تهی بشه
خیلی سخته که هیچ کسی رو نداشته باشی که ازت حمایت کنه پدری که میتونه تکیه گاه بی کسیت بشه بفروشتت و مردی که میتونه پشت و پناهت باشه اینجوری باهات رفتار کنه
داستان غم انگیزی بود اما بعد از مدتها حداقل به قطره ابی میمونه توی این کویر قحطی داستان خوب
مطمئنم با دقت و سعی بیشتر قسمت های بعد رو شیوا تر می نویسی
منتظر ادامه داستانت هستم
امتیاز کامل تقدیم شد
موفق باشی

مینا جان مرسی عزیزم
بااین داستانت احساس میکنم تاثیر گذاشتی و کمی از شاخک های درونیم تکان خورد اون مردی ک دخترشو بفروشه از خود فروش بدتره و اون مردی ک بایک دختر این رفتارو میکنه ریشه در گذشته کثیفش داره رفتار دیگران با اونا باعث تربیت سگهای انسان نما میشه ک توجامعه ما بسیار زیادن.

احتمالا تو قسمت بعد همون پسره که عکساش به دیوار بود به داستان اضافه میشه که احتمالا پسر اون لندهوره یا فامیلش!!!دو حالت داره:یا اونم به ندا نظر پیدا میکنه و یه بدبختی و تجاوز دیگه یا در حالت خوشبین تر ناجی ندا ,که البته مورد یک قویتره !!! تا ته داستانو میتونم حدس بزنم ولی نمیگم تا ادامه بدی چون مث داستانای مودب پوره....البته مختصر ... داستان پریچهرو خوندی ؟شخصیت ندا بهش نزدیکه !!!
موفق باشی ...ادامه بده

بابای معتاد ‌و فروختن دخترش به یه مرد مسن برا صاف کردن بدهیاش!
یکم زیادی تکراری و هندیه!
نمیگم بد بودا. نظرات مثبت دوستان نشون میده که داستانت چطوره ولی راستش من نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم.همه چیز انقدر سیاه یکم غلوه. من خاکستری بودنو ترجیح میدم.
خسته نباشی دوست عزیز.

دوست عزیز
سوژه متاسفانه داستان تکراری بدبختی های تمام نشدنی خیلی از دخترای این مرزو و بوم و بعضی کشور های رده سوم جهان بود.
درد آور و تلخ.
دوست دارم باقیشو بخونم و ببینم که این دختر قصه تو، خودشو پیدا می کنه، دستشو به زانو هاش میگیره و بلند می شه و با توکل به هر چی که اعتقاد داره خودشو باور می کنه و زندگیشو نجات می ده.
و.......
حیفه که این داستان غلط املایی داشته باشه. لطفا دقت کن.

بانوی عزیز مینا جان تشکر بابت داستان زیبا و بی نقصت
اما دوستان عزیزم متاسفانه در کشورمون با تاریخ تمدن ششهزار ساله به کرات همچین مواردی وجود داره و من شخصا ادمهای زیادی رو باهشون برخورد داشتم که قصه هرکدومشون به تنهایی میتونه برای خودش یک مصیبت نامه باشه اما تنها کاری که از دست ما جونا بر میاد اینه بیاموزیم و بیاموزانیم که برای رسیدن به ارمان شهر باید اتحاد و همبستگی داشت و این امکان پذیر نیست مگر با یار و یاور بودن دلسوزی احترام رعایت قانون انسانیت......

مینا جان داستان روان و به نسبت خوبی ارائه کردی اما ...

من هم با نظر افسون27 گرامی کاملا موافقم فضای قصه زیادی سیاهه .

همین غلو و اغراق بیش از حد باعث میشه ارتباط خواننده با داستان ضعیف بشه .

موید باشی.

من خیلی از خوندن این مطلب ناراحت شدم تا حالا نشده بود برای خوندن یک داستان که حتی نمیدونم واقعی یا نه گریه کنم.
خواهش میکنم بگید راهی هست که بشه بهش کمک کرد؟
ایا ادرس یا مشخصات دقیقتری از این دختر بی گناه در دسترس است؟ من حاضرم هر کاری برای کمک به این دختر انجام بدم اعم از حمایت مالی حقوقی و...
خانوم مینا اگر این پیام دریافت کردید خواهش میکنم به دوستتون کمک کنید.شما میتونید این موضوع به مراجع قانونی گزارش بدید.
من فقط برای نوشتن این متن عضو این مجموعه شدم.واگر نه با چنین سایت هایی هرگز سرو کار ندارم.
بازم میگم خواهش میکنم دوستتو تنها نذار.اون بی شرفایی که بهش اسیب زدن باید مجازات بشن .کاش بشه کاری براش انجام بدیم.