شما اینجا هستید

سکس من و پدرشوهرم

  نمی دونم دخترا با پسرا چه جوری با هم آشنا میشن، دوست میشن ویا اصلا چه جوری و به چه اعتباری دوران دوستیشون به سکس منتهی میشه. خوب من تو شرایطی بزرگ شدم که زن عموهام جلوی برادر هام چادر تو خونه سر میکردند یا مثلا شیوا(یکی از زنداداشام) برای 2 سال فقط با برادر شوهرش قهر بود که چرا سر زده اومده تو خونه و اون چادر سرش نبوده. کاشکی فقط همین چیزا بود.علاوه بر 2 برادرم، 1 خواهر دارم که البته من کوچکترینم و بقیه هم، همه ازدواج کردن. بابام بازاریه و فوق العاده دیکتاتور و معتقد به اصول خانواده پدرسالار. وضعمون خوبه ولی به لحاظ فکری و فرهنگی،متاسفانه باید بگم,خانوادم همیشه باعث شرمم هستند. داداشام تحصیلات دانشگاهی ندارن یعنی اصلا دیپلمشون رو هم به زور گرفتن,اما خواهرم فوق دیپلم حسابداریه. یادمه اون موقع که خواهرم میخواست بره دانشگاه,بابام میگفت داداشات هیچ پخی نشدن, تو رو بفرستم دانشگاه کجا رو بگیری؟ خلاصه خواهرم رفت دانشگاه و اتفاقا بعد از 2 سال(درسش که تموم شد) از همون بچه های دانشگاه, یکی اومد خواستگاریش که پسر خوبی هم هست.بگذریم...من اون موقع تازه سال آخر دبیرستان(ریاضی فیزیک) بودم , علیرغم اینکه بابام خیلی اظهار نارضایتی می کرد اما مادرم همیشه پشت من بود و حتی هزینه کلاس کنکور سال آخرم رو, مادرم می داد.اشتیاق مادرم برای ادامه تحصیل من و از طرف دیگه اینکه می دیدم خواهرم واقعا خوشبخت شده, منو وسوسه می کرد تا بیشتر درس بخونم.کنکور نزدیک می شد و تنها علاقه من برای ورود به دانشگاه(فقط و فقط تهران وگرنه بهم اجازه نمی دادن برم) آشنا شدن با یک پسر خوب دانشجواونم برای ازدواج بود. از پسر های موسسه خیلی خوشم نمی اومد, خیلی هیز و چیپ و بی شخصیت بودن.خلاصه کنکور رو دادم, جواب هاش اومد و من رفتم دانشگاه. ترم 1 و 2 فقط تو حال و هوای ورود به دانشگاه بودم. خیلی فضای خوبی بود,نسبتا باز و باکلاس.رشته من(صنایع) دختر زیاد داشت ولی اکثر یا دوست پسر داشتن یا با بچه های دانشگاه بودن.اینم بگم که من با وجود پیشنهاد های زیادی که شاید هر روز داشتم, ولی هنوز با کسی دوست نشده بودم آخه پسر رویاهام رو ندیده بودم شایدم از ترس خانوادم. درسم بد نبود. بخودم قول دادم درسمو بخونم به امید اینکه علاوه بر زیبایی بخاطر درسم هم مطرح بشم و چون پاک و نجیب هم هستم حتما پسر محبوب من خودش میاد سراغم دیگه.گذشت و ترم هفتم شد و تازه دوران سرخوشی من شروع شده بود.یکی از همون روزا بود که برای اولین بار پسری رو می دیدم که قبلا ندیده بودمش(با یکی از پسرای هم رشتم اومده بود و دوستش بود).نگاه جذاب و گیرایی داشت.سر کلاس زبان تخصصی شرکت کرد و در قالب Free Discussion کلی با هم تبادل نظر کردیم.یه جورایی خیلی خوشحال بودم که بالاخره پیداش کردم اما از اینکه اونم یه همچین حسی داره مطمئن نبودم.کلاس که تموم شد مثل همیشه کوله ام رو برداشتم و رفتم بیرون که یکدفعه دیدم با همون صدای قشنگش گفت:الناز خانوم,ببخشید یه لحظه! خیس عرق شده بودم.بعد از یه گفتگوی ساده ادامه داد که اگه امکان داره می خوام با هاتون بیشتر آشنا بشم. کارتشم بمن داد و بدون اینکه از من جواب بشنوه رفت.......... خلاصه ما با هم آشنا شدیمپدرام مهندس مکانیک بود و خودش یه سوله تو چالوس گرفته بود و چند تا دستگاه پرس داشت و برای ایران خودرو قطعه های مختلف می زد. 2 سال از من بزرگتر بود و اون روز هم به سفارش میثم(بچه های دانشگاه) اومده بود که منو ببینه.پدر پدرام آژانس مسافرتی داشت و یه کارایی هم (که هیچ وقت نفهمیدم چی کار) با پتروشیمی انجام می داد.بطور غیر رسمی هم صادرات میگو انجام می داد. خلاصه بدجوری خوشبخت شده بودم. خونشون درروس(تهران) بود و خیلی خانواده باکلاسی بودن.هر وقت از خانوادم می پرسید من همش تفره می رفتم ولی بالاخره یه روز بهش گفتم.یه هفته رابطمون سرد شد تا اینکه پدرام گفت:الناز خیلی فکر کردم, می خوامت بدجوری هم می خوامت.شاید 3 یا 4 بار مراسم خواستگاری انجام شد.هر دفعه خراب می شد.خانواده ها اصلا بهم نمی اومدن. بابای من با اینکه تقریبا مرفه هستیم ولی می گفت اینا بی ایمونن, اینا کین؟ بابای پدرام هم می گفت این امّل ها رو از کجا پیدا کردی؟می دونین دیگه کسی هم اصلا متوجه نبود که منو پدرام همدیگه رو دوست داریم.سکس هم در رابطه دوستی ما اصلا جایی نداشت, واقعا پدرام پسر خوب و با کلاسی بود.خلاصه منو پدرام به هزار بدبختی بهم رسیدیم.جشن و سالن و... بماند که سالن رو جمشد خان(بابای پدرام)انداخت گردن بابای من که_شما با خونه اگر مشکل دارین خودتون هم پول سالن رو بدین_پدرام خودش خونه گرفت و ما زندگیمون رو شروع کردیم.پارمیس(خواهر پدرام)سال آخر دبیرستان بود تقریبا همیشه بعد ازظهرها خونه ما بودتا من واسه درساش بهش کمک کنم, اگر هم اون نمی اومد پدرام می رفت تا بهش کمک کنه.رابطه سکس من با پدرام روز به روز داغتر می شد وبدن من هم جا افتاده تر. دروغ نگم سینه های سایز 75 زمان دختریم, به 85 رسیده بود.باسنم گوشت آورده بود و کسم کاملا تپلی شده بود. رونام هم دیگه یه پرده گوشت آورده بود.خودم هم بیشتر از پدرام از وضعیتم راضی بودم.دیگه حتی با پارمیس سر کون کل کل می کردیم(آخه پارمیس کون گنده ای داشت). وای از سکس اون موقع ها بگم براتون, شبایی که پارمیس خونمون بود ,پدرام فقط سینه هامو می خورد و می ذاشت تو کسم. ولی اگه پارمیس نبود, وای ...(نوک سینم الان شق شد)شروع می کرد لیسیدن کسم, بخدا قشنگ کسم آب می انداخت, وقتی شروع می کرد تلمبه زدن(همون پسر مودب و با کلاس) فحش خواهر و مادر می داد که من خیلی حشری می شدم.کیر تقریبا کلفتی داره ولی به لحاظ قدی, نسبتا کوتاست. اگه بدونین وقتی تو کسم عقب جلوش, می کرد چه حالی می داد. خیلی با دقت و با حوصله منو می گایید.من واقعا لذت می بردم, کارش رو خوب بلد بود.همزمان اگه تو تخت منو می کرد پا هامو مدل 7 باز می کرد خودش می رفت پایین وا می ایستاد و همزمان چوچولم رو با دست تحریک می کرد.یادم داده بود موقع ساک زدن,بیضه هاش رو هم بلیسم,اگه بدونین لیسیدن تخمای سفتش چه حالی بهم می داد.این اواخر دیگه با انگشت با سوراخ کونم هم بازی می کردو من تحریک می شدم(اما چون مادرم بهم گفته بود که از کون نده-البته نه با این صراحت- رو همین حساب حتی نمی ذاشتم انگشتشو توش بکنه.) ولی با این وجودپدرام هیچ وقت نسبت به کون من حریص نبود. دیگه همه کار می کردیم.حتی بعضی وقتا جلوی پارمیس هم دو تایی به حموم می رفتیم. حتی بعضی شبا که از کار صبح تو شرکت خسته می شدم(آخه پدر پدرام به اصرار من واسم تو پتروشیمی کار گرفته بود چون می خواستم تجربه کاری کسب کنم) و حال دادن نداشتم,واسش ساک می زدم و لاپستونی می رفتیم تا آبش در می اومد.خانواده پدرام تقریبا دیگه منو قبول کرده بودن ولی هنوز جمشید خان,با من اونطور که باید صحبت نمی کرد. منیژه خانوم(مادر پدرام) با اینکه بعضی وقت ها بابت خانوادم بمن متلک می انداخت ولی چون می دید پدرام حسابی سر حال و داره بهش خوش می گذره, با محبت با من برخورد می کرد.  جواب های کنکور پارمیس اومد.رتبه 2537 برای پارمیسی که اصلا درس خون نبود,واقعا عالی بود.همه خوشحال بودن و به اصرار پدرام و علاقه خودش سیالات رشت رو انتخاب کرد وبعدا هم قبول شد و رفت.خانوده پدرام دیگه واقعا با من خوب شده بودن. پدر پدرام برای اینکه از دل من در بیاره و تشکری هم کرده باشه گفت: همگی یه هفته می ریم شمال ویلای من. با آخه و اما و این چیزا هم کوتاه نمی اومد.خلاصه قرار شد دوشنبه هفته بعد بریم شمال.جمشید خان به زور منو برد تو ماشین خودش و پارمیس رو فرستاد پیش پدرام. اگه بدونین تو راه چقدر خوش گذشت. جوک سکسی می گفت,پشت رول می رقصید. منیژه جون رو که دیگه نگو.تو سیاه بیشه ناهار رو خوردیم و دوباره حرکت کردیم. بنا به مسائل امنیتی نمی گم ویلاشون کجاست. خلاصه با کلی توقف که تو مسیر داشتیم ساعت 4.5-5 بود که رسیدیم ویلا. وای خدای من,چی می دیدم.عجب خونه ای,عجب عمارتی.خیلی خوشگل بود. چقدر هم بزرگ بود. با چمدونا رفتیم بالا. تو حال خودم بودم و داشتم لباسای خودم و پدرام رو می ذاشتم تو کمد که دیدم جمشید خان با یه شلوارک(فقط) داره می گرده. اتاق خواب ها بالا بود و من که از اتاق بیرون اومده بودم داشتم از بالای راه پله اون رو نگاه می کردم.وای چه کیری داشت.اصلا انگار شورت پاش نبود, ولی مگه میشه آدم به این باکلاسی تو این وضعیت؟؟ کیرش شق نبود ولی آویزون بود و کلفت. از زاویه دیدم داشت دور می شد که ته کادر واستاد. یه دستی اومد و خورد به شلوارکش(دقیقا به کیرش) بخدا دست پارمیس بود. ولی با خودم گفتم آخه دختره حشری, مگه تو به کیر بابات دست زدی که الان پارمیس این کار رو بکنه؟ تازشم اگه بر فرض محال پارمیس هم باشه,مگه مرده که بیاد اینجا, این کار رو بکنه. گفتم حتما تاثیر جوک هایی که (در رابطه با گاییدن دختر توسط بابا) تعریف کرده, یه جورایی هم حشری شده بودم. امیدوار بودم شب برسه و پدرام منو بکنه که دیگه از این فکرا بیام بیرون.لباسی رو که از دستم تو راهرو افتاده بود برداشتم و رفتم تو اتاق.لباسم رو عوض کردمو اومدم بیرون.شلوار جین پام بود و چون رونام گوشتیه به پام چسبیده بود.هوای شمال گرم و شرجی بود.مگه می تونستم تحمل کنم,برگشتم تو اتاق, شلوارم رو درآوردم, گشتم دنبال دامن که منیژه در رو باز کردو اومد تو. خجالت کشیدم ولی وقتی خودشو دیدم خجالتم برطرف شد. با یه شلوار چسب سفید و یه تاپ جلوم واستاده بود. دقیقا معلوم بود که شورت هم پاش نیست.گفت دختر تو چه جوری تو این هوا اینو پات کرده بودی؟گفتم خوب چی کار کنم؟ گفت مگه پدرام واست لباس نخریده؟ لحنش معلوم بود داره متلک میگه که مثلا خونه بابات لباس نداشتی.تا اومدم حرف بزنم اومد سر وقت کمد لباسا. یه پوز خندی زد و گفت: ای بابا تو چقدر آخوندزاده ای! خیلی بهم برخورد.آخه اصلا پدرام هیچ وقت بابت لباس پوشیدنم بهم گیرنداده بود. پارمیس رو صدا زد. دیدم وای پارمیس دبیرستانی عین این جنده ها 2 تیکه پوشیده. پارمیس دست چپش رو گذاشته بود رو سینه هاش که مثلا نیفتن بیرون.خشکم زد وقتی این صحنه رو دیدم. بخدا قسم همون دست با همون انگشتری بود که به شورت جمشید خان خورده بود.سایز کمر من و پارمیس تقریبا یکی بود, البته سینش خیلی کوچیک بود و از این اسفنجی ها می بست که کم نیاره(به زور شاید می شد 75) ! مادر دختر با هم اختلاط کردن و پارمیس رفت بیرون. منیژه گفت پیرهنتو درآر! مردم و زنده شدم چون 4 چشمکی زل زده بود به سینه هام. گفت همون, با اینا پدرام رو نعشه کردی. هم خوشم اومد هم نه. پارمیس دامن کوتاهی تو دستش بود و اومد تو اتاق.اینبار نوبت منیژه بود که بره. رفت و زود برگشت ولی هیچی دستش نبود. لبخندی زد و گفت جمشید خان اون تاپ منو بیار. جمشید انگار که پشت دره, گفت کدوم؟ منیژه هم با پررویی گفت همون که همیشه ممه هام رو از زیرش در میاری! من مرده بودم از خجالت, پوست سفیدم سرخ شده بود انگار همین الان پدرام تو کسم تلمبه زده باشه. من هنوز لخت بودم و با شورت و سوتین واستاده بودم که جمشید خان با یه تاپ صورتی فوق العاده خوش رنگی اومد تو اتاق.دستم رو گذاشتم لای پام رو شورتم و اونیکی رو هم وسط سینه هام. جمشید خان که با پررویی داشت سینه هام رو نگاه می کرد, گفت: به به, خوش بحال پدرام. اینو گفت و رفت بیرون. پارمیس خندید و گفت: بابام همینه, به منم میگه بعضی وقتا, تازه چیزای دیگه هم میگه که مادرش بدجوری نیگاش کرد که یعنی خفه شو.دامن کوتاه زرشکی سایز 40 رو بهم داد و گفت بپوش. گفتم نه آخه ... که پدرام اومد تو. از خودم بیخود شدم و گفتم : تو کدوم گوری بودی؟ مادرشوهرم با عصبانیت نگام کرد و رفت بیرون. پدرام قبل از اینکه حرفم رو بشنوه داشت پر و پاچه سفید پارمیس رو نگاه می کرد و لذت می برد. داد زدم پدرام ! گفت رفته بودم یه خورده خرت و پرت بگیرم. بعد دست زد به کون پارمیس و گفت : چی شدی داداشی؟دیگه داشتم دیوونه می شدم.انقدر مگه یه خانواده شهوتی می شن, همه تو نخ همن! منم از حرصم فقط برای اینکه پدرامو رام کنم سریع دامن زرشکی رو پام کردم. اولین بار بود که اینجوری نظر می داد.گفت: آها بابا مردیم. یه خورده از اینا بپوش. باورم نمی شد چرا تا اون موقع حرفی نزده بود. داشت می رفت بیرون که دستشو گرفتم و گفتم جواب منو ندادی , ما که همه چی آوردیم با خودمون, چی رفتی بگیری؟ خندید و گفت وودکا نیاورده بودیم, یه دستی به رونام کشید و گفت : چه شبی بشه امشب؟دیدن صحنه دستمالی کردن کیر جمشید خان توسط پارمیس, حرفای منیژه جون ورفتار پدرام یه خورده حشریم کرده بود.گفتم بذار دهن مادرشوهرم رو ببندم به پدرام هم حال داده باشم,سوتینم رو درآوردم و تاپ صورتی رو تنم کردم. وای سینه هام داشت لباس رو جر می داد.منیژه خودش سایزش 75 بود. نوک سینه هام قشنگ اومده بود بیرون. با خودم گفتم:اگه جوش های منیژه رو از این زیر در میاری, با اینا می خوای چی کار کنی جمشید خان؟ ...رفتم پایین. پدرام و پدرشوهرم رو کاناپه لم داده بودن داشتند ماهواره تماشا می کردند. صداش کم بود توجه نمی کردم .پله سوم و چهارم بود که دیدم دارن گاییده شدن یه زن رو نگاه می کنن!..باورم نمی شد پدرام با پدرش ... قبلا از این فیلما آورده بود خونه ولی آخه ....از این که می دیدم از گاییده شدن زنه دارن لذت می برن خیلی خوشم اومد.سرم رو چرخوندم دیدم پارمیس داره با یه ظرف میوه میاد تو سالن.ظرف رو گذاشت و نشست کنار پدرام!وای خدای من! دختره داره با باباش و برادرش فیلم سوپر می بینه!!!! اومدم بالا که منونبینن.جمشید خان گفت بیا بغل بابا ببینم,عروسکم! وای دیگه داشتم می مردم. من هیچ موقع اونا رو دور هم ندیده بودم یا منیژه آرایشگاه بود و جمشید خان بیرون و یا ... خداییش هیچ وقت هم اینجوری تو خونشون نمی گشتن, یعنی پدرشوهرم رو که می دونم با روبدوشامر می گشت. هم حشری بودم هم عصبی. خدا شاهده دست پدرشوهرم لای پای پارمیس بود. مطمئن نیستم می مالید یا نه ولی هر موقع که پدرام این کار رو با من می کرد, بلا استثناء می رفت سراغ چوچوله ام, احتمالا از پدرش یاد گرفته بود وقتی کس ننشو میمالونده. !!!تمام این فکرا داشت آتیشم می زد. لای پام از عطش کیر داشت می سوخت. منیژه هم دیگه اومد تو سالن. صاف نشست پیش پدرام. رفتار شوهرش رو پشم کسش هم حساب نمی کرد. دست انداخت یه موز از رو میز برداشت آورد طرف پدرام. نفهمیدم چرا ولی پدرام زد زیر خنده, نمی دیدم مادر و پسر چی کار می کردن آخه پدرام پشتش بمن بود. جمشید خان دستشو آورد بالا رو سینه بند پارمیس, یه کم فشار داد. پدرام فکر کنم می دید آخه صورتش اونوری بود, احتمالا منتظر بود تا نوک پستون خواهرشو ببینه. پارمیس اومد دربره که دستش افتاد تو چاله رون های باباش صاف روی کیرش. هیچی از اون فاصله معلوم نبود. من فقط خدا خدا می کردم یه خورده بیشتر ادامه پیدا کنه تا ارضا بشم(با خودم اون موقع ها ور نمی رفتم) اگه صحنه هایی رو ببینید که اصلا انتظارش رو ندارین حق می دین بمن. وای سکس پدر و دختر. یعنی الان پارمیس رو جلوی منیژه و پدرام میگاد؟ شرتم کاملا خیس شده بود, بوی ترشحاتم داشت خفم می کرد. نشسته بودم جوری که انگار می خوام بشاشم. رونم هم دیگه داشت خیس می شد. تو حال خودم بودم و چشمام رو بسته بودم که پدرام گفت: بسه مامان, الان الناز میاد, زشته! بلند صدا کرد: الناز... منو میگی سریع پریدم تو اتاق, قلبم داشت از سینم می افتاد بیرون.گفتم الان میام. رفتم دستشویی, شورتم رو درآوردم و شستم و یه دونه مشکی پوشیدم . صورتم رو شستمو رفتم پایین......    از پله ها که پایین می رفتم نگاه سنگین پدرشوهرم رو کاملا حس می کردم که داشت رونام رو می خورد.ولی تنها چیزی که اهمیت داشت این بود که نفهمن من نگاشون می کردم. پارمیس دیگه کنار جمشید خان نشسته بود. پدرام بنظر می رسید سیخ کرده و مادرش هم سرخ شده بود. پدرشوهرم گفت عجب تیکه ای شدی الناز. این اولین بار بود که اسمم رو صدا می کرد. پدرام با خنده نگام کرد لباشو گاز گرفت و با چشم بمن فهموند که نوک سینه هام بیرون زده.3 تا 4 دقیقه همه داشتند منو نگاه می کردند, مادرشوهرم گفت چقدر خوشگل شدی!اومدم بشینم , مبل لعنتی یه کم گود شده بود و منم افتادم تو گودیش, و تقریبا به پهلو چرخیدم. از زیر دامن کونم معلوم شد. جمشید خان گفت شورت مشکی بیشتر بهت میاد تا زرد.!!!!! مادرشوهرم گفت : این همینه, خیلی هیزه, تازشم محرمه, مشکلی که نیست! نفسم بالا نمی اومد. هنوز داشت فیلم پخش می شد ولی صدایی نداشت , جوری که نشسته بودم پشتم به تصویر بود که پارمیس گفت: اااااااااه, چه کلفته! من با عجله برگشتم که ببینم. یارو داشت ارضا می شد و آب کیرشو ریخت رو صورت زنه! کف کرده بودم , اینا چقدر بی حیان دیگه. خودمو جمع و جور کردم که انگار اتفاقی نیفتاده. جمشید خان که دیگه معلوم بود شق کرده گفت: خوش بحالش. پارمیس گفت : نیست تو کم از این کارا کردی. جمشید محکم زد در کونشو به شوخی گفت: گمشو مادر جنده. دیگه بخدا بریده بودم.شانس آوردم که پدرام از این فحشا موقع گاییده شدنم می داد وگرنه شاید کلا حالم بهم می خورد.موبایل پدرشوهرم زنگ زد وبلند بلند شروع کرد به صحبت کردن: سلام آقای مهندس ...کیرشو صاف کرد و رفت تو آشپزخونه.دیگه مطمئن بودم که شورت پاش نیست. مادرشوهرم خندید و گفت: با همون می افته جون من بدبخت. پدرام که خوشش اومده بود گفت چرا به اون میگی؟ اون خودش یه دونه داره. من که یه کم روم باز شده بود گفتم آره, باید به پارمیس بگی که از اون کلفتا نداره. پارمیس لبخند معنا داری زد و رفت بالا. فکر کردم تنهامون گذاشته تا راحت تر حرف بزنیم. منیژه گفت : ولی چی کار کردی قاپ بچمو دزدیدی؟ دیگه با مادرشم حال نمی کنه؟ گفتم: دیگه دیگه. گفت آره دیگه توپولیت تنگ تره!!!!!!!!!!!!! خیس عرق شدم. این حرف یعنی کس من گشاده و پدرام دیگه دوست نداره بذاره تو کسه من!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!پارمیس با یه حوله و یه لوسیون مانند اومد پایین و جیغ زد دادشی بیا بریم دریا. برق شعف رو می تونستم تو نگاه پدرام ببینم, اول لجم گرفت ولی با خودم گفتم بهتر, بذار بره , بمونم با منیژه ببینم اینجا چه خبره؟پارمیس با کون گندش تمام صورت پدرام رو پوشونده بود و نمی تونستم رد نگاهش رو ببینم. پدرشوهرم که تازه صحبتش تموم شده بود اومد و از پاهای پارمیس بغلش کرد و گفت: حروم زاده میخوای بری دریا چی کار؟ کیرش(که از بغل داشتم می دیدم) داشت کم کم بلند می شد. عجب کیری بود. از اون درازا و کلفتا. یه لحظه پیش خودم گفتم: خوش بحالت منیژه, 2 تا زاییدی ولی یه عمر حال کردی, عین مادر بدبخت من نیستی که فقط حامله شده!آخر ویلا(شاید پیاده 7 دقیقه) ساحل بود.سه تایی که دور می شدن به بهانه کمک کردن رفتم آشپزخونه ....       گفتم شما چقدر بازین؟ گفت یعنی چی؟ مگه شماها اینجوری نیستین؟ دیدم دوباره بوی متلک داره میاد,سریع گفتم خوش بحالتون. هر کی هر چی دلش میخواد میگه, به اون جاهای همدیگه گیر میدین و ... بعد خندیدم و منتظر شدم تا اون شروع کنه.گفت چرا خجالت می کشی؟کیر و کس که دیگه این حرفا رو نداره. منو شوهرم اینجوری بار آورده, از اون اول هم می گفت دلم نمی خواد بچه هام تو کف باشن.... خلاصه حرفایی که می زد مخم داشت سوت می کشید, یک آنی با خانواده مذهبی خودم مقایسه کردم. واقعا به لحاظ فرهنگی متفاوت بودیم(البته من از شرایط فعلی خیلی راضی بودم)حرف آخر مادرشوهرم خیلی به دلم نشست که اگه میخوای از زندگی لذت ببری انقدر تو خماری این حرفا و این رابطه ها نباش, از جوونیت لذت ببر....تقریبا 1 ساعتی می شد که پدرام و پارمیس و باباشون اومدن. ایندفعه پدرام , پارمیس رو بغل کرده بود. منیژه گفت: چقدر زود برگشتین؟ پدرشوهرم زد در کون پارمیس وجواب داد دریا گهی بود, نشد زیاد حال کنیم. خیلی از طرز حرف زدنش خوشم اومد. وقتی با دوستاش حرف میزد رو باید می شندید که چقدر مودبه و حالا...پارمیس از بغل پدرام اومد پایین, آهسته آهسته چند قدم برداشت و بعد گفت من رفتم حموم. پدرام دستشو گرفت و با اخم گفت بعدا. نفهمیدم چرا ولی پدرشوهرم و مادرشوهرم هم به نشونه تایید کله تکون دادن. کلا ویلا 3 تا حموم داشت که هر 3تاشم بالا بود و 1 سونا و جگوزی که منتهی الیه سمت چپ طبقه همکف بود و من هنوز اونو ندیده بودم. آنقدر شمال شرجی بود , من که دریا نرفته بودم هم دلم می خواست حموم برم, گفتم شام بخوریم که می خوام برم حموم منم. پدرشوهرم گفت: بیاین بعد شام همه بریم سونا, یه خورده این کوناتون رو ببینیم ... یه مکث کوتاهی کرد و متوجه نگاه سنگینه من شد و ادامه داد ... ببینیم لاغرتر میشه یا نه؟ منم که حالا خیالم راحت شده بود گفتم پسرت که خیلی دوست داره. خندید و گفت کی دوست نداره. دیگه واقعا اعتقاد داشتم که آدمای خوش دل و خوش مشربین و حرف رو همین جوری می زنن.واقعا باید بگم منیژه جون روم تاثیر گذاشته بود.شام رو که خوردیم پارمیس دوباره خودشو ول داد رو کاناپه و ماهواره رو روشن کرد. پدرام وودکاها رو آورد(از این پاکتی ها بود), من که تا حالا به عمرم مشروب نخورده بودم, از ترس رفتم آشپزخونه تا مثلا ظرف ها رو بشورم. جمشید خان داد زد: منیژ, یخ ها رو بده عروس گلم بیاره, تو هم 5 تا لیوان بردارو بیا,با تاکید هم گفت 5 تا.ظرف یخ ها رو داشتم میذاشتم رو میز که دیدم تا ته سینه هامو داره نگاه میکنه. گفتم من تا حالا مشروب نخوردم و بلد نیستم. یه قهقه ای زد و به پدرام نگاهی انداخت و گفت بهتر. پدرام هم گفت بخوریم به سلامتی کس و کون نسوان و یکی یکی پاکت ها رو باز می کرد و می ریخت تو ظرف یخ. پارمیس صدای تلویزیون رو زیاد کرد, 2 تا مرد داشتن همزمان یه زنو میگاییدن, خیلی حشری کننده بود, جمشید خان یه لیوان رو پر کرد داد دست پارمیس و اونم یه جا همش رو رفت بالا. پدرشوهرم هم کلی قربون صدقش می رفت.تصمیم گرفتم منم همین کارو بکنم. یه قلپ خوردم, نصفشو تف کردم بیرون. پارمیس زد زیر خنده و گفت زنداداش ریدی!!!خیلی بهم برخورد, تصمیم گرفتم هر طور شده لیوانمو سر بکشم, ولی تا نصفش بیشتر نتونستم.اااااااااااااااااؠ ?ه. بدنم داشت داغ می شد.دیگه مهم نبود که باباش چه جوری داره نگام میکنه. مادرشوهرم اومد نشست کنارمولیوانشو برداشت وسرکشید. پدرام هم اینورم نشسته بود. احساس کردم نمی تونم همونجوری بشینم, خودمو ول کردم تو بغل پدرام, پدرام که تازه داشت لبی تر می کرد, لیوانش از دستش افتاد و همش ریخت روی رکابی و شلوارکش. وای چه بوی بدی می داد ولی دلم نمی خواست از تو بغلش بیام بیرون. بدنم کاملا داغ شده بود. پدرام که متوجه نگاه های پدرش شده بود, سعی می کرد تا دامنم رو بکشه پایین تر که کمتر شورتم معلوم بشه,ولی اصلا واسه من مهم نبود. پدرشوهرم داشت کم کم سرخ می شد ولی پارمیس سومیشو داشت می خورد. دلم می خواست پدرام منو ببره بالا و حسابی بماله تا خستگیم در بره. دلم میخواست ببوسمش و کیرشو بکنه دهنم ولی همش هم می خواستم بالا بیارم.نمی دونم چرا ولی پدرام میخواست بلند بشه بره که ....     نمی دونم چرا ولی پدرام میخواست بلند بشه بره که چنگ انداختم به کیرشو گفتم پدرام حالم بده. گفت دراز بکش اینجا خوب میشی, بعد بیا تو اتاق سونا ... منیژه تاپ ارغوانیشو درآورد و سوتین پسته ای رنگش معلوم شد. من که به پهلو رو مبل دراز کشیده بودم, کیر پدرشوهرم رو می دیدم که داره سفت می شه.دامنم کامل رفته بود بالاو شورت مشکیم تو چشم پدرشوهرم. هر چی به زور چشمای خمارم رو چرخوندم تا پدرام رو ببینم پیداش نکردم, یه لحظه فکر کردم دیگه تمومه, اون لحظه دلم نمی خواست جمشید خان منو بکنه. دیدم پدرشوهرم بلند شد و دست زنش رو گرفت و رفتن ...چشمام دیگه بسته شد و... نمی دونم چقدر طول کشید ولی با صدای زنی که داشت تو فیلم گاییده می شدبه خودم اومدم, فکر کردم منو داره میکنه, بدنم هنوز داغ بود و کرخت.به زور بلند شدم و دیدم حتی شورتم هم پایین نیومده, ولی کسم کاملا داغ شده. سرم رو چرخوندم هیچ کس نبود. از اتاق سونا و جگوزی صداهایی می اومد. اولش فکر کردم بازم خیالاتی شدم ولی صدای پارمیس بود که از رو خوشی داشت جیغ می زد, انگار مثلا دارن برف بازی می کنن.دلم می خواست ببینم چه خبره ولی نمی تونستم بلند شم. دوباره افتادم رو مبل,یکی از زنهایی که تو فیلم بود, مرد نداشتو خودشو داشت می مالوند.خوشم اومد ولی یه لحظه یاد حرفای مادرم افتادم که یه بار داشت خواهرم رو بابت این کارش سرزنش می کرد.با خودم گفتم دیگه مامان زهرا که اینجا نیست.دستم رو گذاشتم رو شورتم ولی نمی دونستم چی کار باید بکنم. فرستادم تو شورتمو یه خورده لای کس داغم نگه داشتم. فایده ای نداشت, خیلی دلم می خواست پدرام کسمو بماله. با چوچولم ور رفتم ولی خیلی حال نکردم. حالم داشت بهتر می شد.از تو جگوزی هم دیگه صدا نمی اومد.بلند شدم و تلو تلو خوران رفتم دم در جکوزی, صدای ناله خفیفی می اومد مثل اینکه یکی بگه هااااااا .......اووم ... در رو باز کردم. 3 نفر لخت تو یه وان بزرگ. اااااه, بعضیشون آشنان. پدرام داشت سینه های مادرشو می خورد و مادرشم روی پاش نشسته بود ! پشتشون طوری که کامل دیده نمی شد, پدرشوهرم لبه جکوزی نشسته بود و چشماش رو بسته بود و خیلی خفیف ناله می کرد و به نظر می رسید پاهاشم بازه. پدرام که منو دید,سریع از تو آب و از زیر ننش بلند شد و با کیر سیخ شده اومد سراغ من. بدون اینکه من بخوام، تاپ و دامنم رو در آورد و شورتم رو دید که رفته لای چاک کسم.کشیدش پایین و گفت به به چی کار می کردی؟ با عشوه خیلی زیاد ,گفتم پدرام... لباشو گذاشت رو لبام. یه خورده احساس امنیت کردم . سرم رو گرفت بالا و گفت بهتر شدی؟قبل از اینکه جواب بدم منو از پله های جکوزی هدایت کرد و گفت :بابا, ....! باباش اومد بلند شه دست منو بگیره, پارمیس سرشو از لای پای پدرشوهرم آورد بالا. وای یعنی داشت ساک می زد؟؟؟ کیر جمشید کلفت و سیخ شده , کاملا آماده ....شاید5/1 برابر کیر پدرام بود.کلفت و دراز با خایه های گنده و آویزون. پارمیس قهقه ای زد و اومد دوباره کیرشو بگیره که پدرشوهرم زد رو دستشو گفت مادر جنده زشته جلوی عروس گلم. از بلند شدن پدرشوهرم و رفت و آمد پدرام, آب داخل محفظه تکون می خورد و می گرفت به لبای کسم, منم که آتیش گرفتم, کیر به اون کلفتی هم که جلومه وااااااااای ...منیژه هم اومد و یکی از سینه هامو گرفت و هدایتم کرد به سمت جمشید. چشام خماره خمار بود و فقط می خواستم یکی منو جرم بده.جمشید این دفعه نشست تو آب, عمدا رفتم جلو,وسط پاهاش تا با پاهام بیضه هاشو لمس کنم. 2 تا خایه سنگین و گنده.اونم متوجه شدو یه ذره بیشتر اومد طرف من و این دفعه کیرشو بلند کرد تا کاملا کیرش لای ساق پاهام بیفته و تخماشم رو پاهام. پدرشوهرم اول رونام رو گرفت, دستاش که بهم می خورد می لرزیدم.بزرگ و مردونه, مادرشوهرم که از پشت سینه هامو می مالید, یه دستشو آزاد کرد و با انگشت شست و سبابه چوچولم رو گرفت و نرم فشار داد. یه جیغی زدم و خودمو ول کردم رو پدرشوهرم..سینه هام الان دیگه آویزون شده بود و جمشید خان می تونست اونا رو بماله. هی زن و شوهر قربون صدقم می رفتن و با کس و کونم بازی می کردن. خیلی کسم داغ شده بود.اصلا تعادل نداشتم ,سنگینیم افتاده بود رو جمشید خان. خبری از پدرام و پارمیس نبود! پدرشوهرم بعد از اینکه خوب سینه هام رو مالوند, از کمرم گرفت و صافم کرد ولی پاهام دیگه جون نداشت وایسم. مادرشوهرم هم کمکم کرد تا پاهام رو بندازم رو دوشش.دیگه فقط لبای جمشید خان بود که داشت چوچولم رو می مکید. از خودم بد جوری بیخود شده بودم. دیگه کامل ارضا شده بودم. اصلا یادم نمیاد کی... یه خورده بخودم اومدم دیدم هنوز کسم دهنه پدرشوهرمه و منیژه جون هم داره عین پدرام با سوراخ کونم ور میره. صدای جیغ پارمیس منو بخودم آورد, برگشتم عقب ببینم چه خبره, منیژه اومد جلو و گفت بذار خواهر برادر تو حال خودشون باشن.دوباره انگار از فرق سر تا نوک پا بدنم داغ شده باشه, دوباره حشری شدم. جمشید خان هم دیگه داشت دیوونم میکرد. انقدر حرفه ای میخورد که ...واااای.زبونشو میکرد تو کسم بعد تاب می داد.بعد درش می آورد میداد زیر چوچوله با اون بازی می کرد. چوچولمم خون پر شده بود توش عین بادکنک این ور اونور می رفت.منیژه یکی از رو مبلی ها (کوسن) رو آورد. جدی جدی پدرشوهرم می خواست منو بگاد. وای فکر اون کیر کلفت رو می کردم, سینه هام سفت می شد.منو بازم بکمک مادرشوهرم خوابوند کنار جکوزی.کوسن رو گذاشت زیر کونم تا کس داغ و تپلم, بیاد بالاتر و خودشم رفت تو جکوزی .کیرش که تازه از آب دراومده بود(خیس خیس) رو گذاشت رو لبای کسم.چندین بار لای درز کسم, عقب جلو کرد, وقتی سر کلفتش می رفت زیر چوچوله شق شدم, دنیا رو می خواستن بهم بدن. یه نگاهی به پدرام انداخت و اروم سرشو هل داد تو. تا ختنه گاهش که رفت تو دوباره درآورد و از اول فرستاد تو, 7 یا 8 بار فقط تا ختنه گاه می کرد تو. دفعه آخر تا ته کرد تو. وای داشتم می مردم از خوشی. نمی دونم چند نفر از مخاطبین این مطلب زنن, ولی خوب می دونن وقتی کست با یه کیر درست حسابی پر بشه, چه حالی میده, هر بار که عقب و جلو می کرد کاملا احساس می کردم دارم گاییده می شم. لبای کسم, موقع بیرون اومدن کیرش قشنگ کش می اومد.نامردی هم نمی کرد تا سر کلاهک می کشید بیرون که کسم قشنگ گشاد بشه, دو سه باری اون وسطا کیرشو در آورد و خیسش کرد و دوباره شروع کرد تلمبه زدن. چشمام رو بسته بودم و فقط با هر بار عقب جلو کردن کیرش, نفس می کشیدم. عین پدرام آروم می گایید ولی می گاییدا. خیلی حرفه ای تر از پدرام بود.کم کم داشت سرعتشو زیاد می کرد. دوباره داشتم می اومدم. چشام رو بستم و فقط لرزیدم وبرای لحظاتی هیچی نفهمیدم. چشمام رو به آرومی باز کردم نمی دونم چقدر طول کشید بهوش بیام ولی هنوز کیر داغشو تو کسم حس می کردم.حالتم تغییر کرده بود و پاهام عوض اینکه دور کمرش باشه جمع شده بود و دو دستی رونام رو گرفته بود و تلمبه می زد. اثری از منیژه نبود ولی پارمیس بغلم واستاده بود و گاییده شدن زنداداششو نگاه می کرد. سرعت تلمبه زدن پدرشوهرم کم شد کم شد, هنوزم من لذت می بردم. تا دیگه فقط تا ته کرده بود و نگه داشته بود. گرمای خایه هاش به سوراخ کونم می خورد. کشید بیرون , فکر کردم تموم شده, خیلی سرخ شده بود, حشر هنوز تو چشماش موج می زد. به زور کس و کونم رو جمع کردم , دروغ نگم کسم اندازه دهنم بازه باز شده بود. پارمیس شروع کرد ور رفتن با کیر باباش. جمشید خان دستشو گرفت, کشیدش سمت من, خمش کرد تا کلش بیاد زیر بیضه هاش. واااااای چی می دیدم,سوراخ کون گشاد پارمیس رو ببینم یا لیسیدن بیضه های باباش رو. دیگه داشتم داغون می شدم . اصلا انگار نه انگار که همین الان (اونم اونطوری) دادم. بازم کیر می خواست این سوراخ بد مصب. هنوزم مست بودم وداغ. تازه فهمیدم پدرام کونش گذاشته, از فرم سوراخشم معلوم بود بار اولش نبوده, حتما اون مواقعی که پدرام می رفت خونه باباش تا باهاش درس کار کنه بلللللللله.واسه همینم بود که از من کون نمی خواست.اااااااه اصلا واسه همین بود که کون پارمیس انقدر گنده بود.آه معناداری که پدرشوهرم کشید , تفکراتم رو پاره کرد.بلند صدا زد منیژ...  بلند صدا زد منیژ...نمی دونم پدرام و مادرش چی کار می کردن ولی مادرشوهرم یه خورده با تاخیر از اتاق سونا اومد بیرون. دنبالش هم پدرام, شوهر بی شرف من با یه دودول سیخ شده! از گاییده شدنم توسط جمشید خان احساس غرور می کردم , تازه فهمیده بودم چرا انقدر زن و بچش ازش حساب می برن؟ واقعا حس می کردم تازه پاره شدم و لذت یه سکس واقعی چیه!پارمیس هنوز داشت خایه های جمشید خان رو لیس می زد و پدرشوهرم هم که هنوز با همون صدای لرزون پر از شهوت داد می زد, از موهای منیژه گرفت و گفت منیژ کون میخوام.من سریع خودمو جمع و جور کردم که دیگه این یکیو من نیستم. اومدم بلند شم به هوای دوش گرفتن برم بیرون که جمشید خان دستمو گرفت و گفت پارمیس برو کرم کون رو بیار بمالم در کون مامانت. اینا رو که داشت می گفت تو چشمای من نگاه می کرد. دیگه هیچ کاری نمی تونستم بکنم. پارمیس با همون لوسیونی که برای کنار دریا باخودش برده بود برگشت .پس چیزایی که از بعدازظهر دیده بودم واقعیت داشت.نگو اون موقع هم که رفتن دریا, بللللله!پس دریا گهی بود همین بود,واااااااای این که بعد از دریا هم خانوم آروم قدم بر می داشتن هم ...بی اختیار ازش پرسیدم خیلی درد داره؟ گفت نه خیلی ولی حال میده, ادامه داد که اگه بابام بذاره چرا خیلی درد داره. رنگم سفید شده بود پام شل شده بود , نزدیک بود که از عقب بخورم زمین که پدرام بغلم کرد, گردنمو بوسید و گفت تو مال منی, من تو رو می کنم, ببین اون خودش داره و یه سری کس و شعرهای دیگه که هر وقت یادش می افتم سرم درد می گیره. حرفای پدرام با صحنه چرب شدن کیر پدرشوهرم و سوراخ کون مادرشوهرم میکس شده بود. واااااااای, برای چی آخه؟ داشت گریم می گرفت, من واسه چی, انقدر ترسیده بودم که گفتم پدرام نمیشه تو همون پارمیس رو بذاری؟ جمشید خان که تمام رگ های کیرش از فرط حشر زده بود بیرون, زد زیره خنده و گفت بی غیرت بیا کیرتو چرب کن...التماس پدرام رو می کردم , پدرام تو رو خدا برات ساک میزنم, تخماتو می خورم, جوون مامان زهرا ,... پدرام سگ پدر که اصلا انگار با التماس های من جریتر می شد. یکدفعه مادرشوهرم بد جوری جیغ زد من از ترسم نشستم طوری که روم به مادرشوهرم بود و بالای سرم هم دودول پدرام. خدا رو شاهد می گیرم کیر جمشید خان نبود, فقط بیضه هاش چسبیده بود در کون منیژه. مادرشوهرم داشت از درد می مرد. ناخن هاش رو داشت به سنگفرش های کنار جکوزی می کشید.صداش در نمی اومد.کبود کبود شده بود. نمی دونم چرا برگشتم کنار مادرشوهرم و به همون حالت قنبل کردم(شاید واسه اینکه پدرام کس کش گفت اگه بمن ندی بابا کونت می ذاره) . پدرام داشت کیرشو چرب می کرد و خلاصه اماده می شده. به پارمیس التماس می کردم نظرشو برگردونه, ولی خواهر شوهره جنده ما که اون موقع مست مست بود. گفتم اقلا پارمیس جان تو که تجربه داری بیا کونمو چرب کن!!! باباش تازه تلمبه زدنشو شروع کرده بود و هر عقب و جلویی که می کرد منیژه بمن می خورد. بد بخت جیکش در نمی اومد. اصلا حالیش نبود داره بمن (اونم انقدر محکم) برخورد می کنه. پدرشوهرم که متوجه شد, بی شرف همونجوری که تا دسته کرده بود تو, از بغل کپلاش گرفت و برد اونورتر. پارمیس بدون مقدمه 1 بند انگشتشو کرد تو کونم. جیغ زدم گفتم درآر, پارمیس خانوم درآر, پارمیس جان...دختره هرزه مست بود نمی تونست درست حرف بزنه گفت ششششششل کننننن بذاااااااار بموووونه... فهمیدم که باید خودمو شل کنم, یه چند دقیقه ای داشت منو انگشت می کرد, نمی دونم پدرام چی کارش کرد که جیغ زد و رفت کنار.دیگه داشتم عادت می کردم. پدرام 1 انگشتشو کامل کرد تو و شروع کرد جا بازکردن.داشتم می مردم, دوباره قسمش دادم, انگشتشو درآورد, فکر کردم به حرفم گوش داده,وااااااااای بی شرف این دفعه 2 تا انگشتو کرد تو. هم حشری شده بودم هم درد بدجوری داشتم. پدرام همش فحش می داد که حرومی بازش کن, مادر جنده بازش کن و... یه چند دقیقه ای فقط داشتم درد توام با لذت می کشیدم. پدرام دیگه انگشتشو کامل کرم میمالید, می کرد تو و حتی دیواره های رودم رو ماساژ میداد. گفت حالا می خوام بکنمت... واااااااااااای .. دوباره خودمو سفت کردم. صدای مادر پدرام هم شنیده می شد که از ته کونش ضجه می زد و هر از چند گاهی هم باباش می گفت شل کن.آروم سر داغ کیرشو گذاشت دم سوراخ کونم, گفتم پدرام تو رو خدا, سر شو هل داد ,چشام رو بستم و جیغ زدم. هیچی نمی فهمیدم, فقط صدای محو 2 تا مرد که تو صدای آب هم قاطی شده باشه و بگن شل کن, کونتو باز کن. نمی دونم چقدر گذشت بخودم بیام , دردش کمتر شده بود ولی انگار یه جسم کلفت داغ تو رودم بود. سوراخ کونمو می خواستم ببندم ولی نمی تونستم, دردم بیشتر می شد حتی, نمی خواستم کیرش جلوتر بیاد,داشتم جر می خوردم,انگار کل بدنم قفل شده بود و فقط یه چیزی داشت وارد بدنم می شد.وجودش هم درد داشت هم لذت یعنی اصلا بخاطر دردش لذت داشت. پدرام بیشتر فشار می داد, کاملا احساس می کردم پدرام داره میاد تو. تمام وجودش تو من بود.فقط هم فحش می داد(فاحشه بازش کن). تو حال خودم نبودم, اصلا نمی فهمیدم داره چی میشه. پدرام در می آورد, می کرد تو , تلمبه میزد, فحش می داد, کم کم داشت عادی می شد, منم خوشحال که دیگه درد نداره. واقعا رفته بودم تو کما. نمی دونم چند دقیقه یا شایدم چند ساعت منو از کون کرد.یه مدتی گذشت تا دوباره سرحال شدم, مادرشوهرم با شربت روبروم بود.موهام رو زد کنار و گفت دخترم حموم گرفته بودت, همینه دیگه, لذت جوونیتو ببرو....وااااااای بنده خدا لیوان رو که میخواست ببره آشپزخونه, بخدا اگه دروغ بگم, یه دستش رو گذاشته بود روکمرش, همچین گشاد گشاد راه می رفت که نگو.داشت حالم خوب می شد که پدرام کونی اومد صورتم رو بوسید و گفت مرسی. کونم دیگه خالی بود ولی بدجوری می سوخت. دمرو کنار جکوزی افتاده بودم ،پاهامو نمی تونستم جمع کنم, پارمیس اومد کمکم ,پرسید خوب بود زنداداش؟چیزی نگفتم, گفتم اگه راستشو بگم به داداشش می گه اونوقت اون پر رو میشه. گشاد گشاد راه می رفتم, طوری که احساس می کردم 1 گردو درسته تو کونم جا میشه. پارمیس کمکم کرد تا از پله ها خودمو به اتاق خواب برسونم. باورم نمی شد ساعت 9.30 صبح فردا بود .پدرشوهرم رو دیدم که رو تخت اتاق اولی دراز کشیده و خورو پوف می کنه! گفتم من برم تا بیدار نشده, هوس کنه بگیرم بکپم ,بخدا طاقت این یکی رو ندارم دیگه, داداشت که دودول داشت این بلا رو سرمون آورد وای اگه ...پارمیس زد زیره خنده,اونم بلند, ترسیدم پدرشوهرم بیدار بشه بخواد تلافی دیشب رو در بیاره. پارمیس رو هلش دادم تو اتاق خواب خودمون, یه خورده بهش برخورده بود,گفتم چرا دیوونه می خندی؟گفت اون که باهات دیگه کاری نداره؟گفتم یعنی چی؟گفت پس فکر کردی دیشب کی از کون کردت, خره, بابام بود دیگه.گفتم پدرام؟گفت اونکه همون اولیه بود.اشک تو چشام جمع شد, بازم خریت من ... اونجایی که فکر می کردم داره با انگشت میکنه ...واااااااای.... و اونجایی که از هوش رفتم و احساس می کردم با تمام وجود دارم گاییده میشم پدرشوهر عزیزم بوده....دمرو افتادم رو تخت و انقدر گریه کردم که خوابم برد.....    

4.26172
نمره شما: هیچ میانگین 4.3 (256 votes)

نظرات

نیما و خاطرات سکسی واقعیش

وقتی میشینم و به چند سال پیش فکر میکنم واقعا حسرت میخورم که چه روزهای لذت بخشی رو زود از دست دادم و حداکثر استفاده رو ازش نبردم .
از کودکی بخاطر خوشگل و تپل بودن تو چشم بودم و پسر های آشنا و قریبه حواسشون به من بود و همش دنبال یه فرصت مناسب میگشتن تا یه جوری دستی بهم بزنن و یه حالی ببرن.
یادمه که 6 ساله بودم و توی یکی از محله های شهر ... مستاجر بودیم. همسایمون پسر جوونی داشت حدود 20 ساله که بیکاره بود و بی قید و بند.
بیشتر روزها یه چند سا عتی توی کوچه بازی میکردم و مجید پسر همسایمون بد جوری تو نخ من رفته بود و باهام خیلی با محبت رفتار میکرد و بالاخره هم از کوچیک بودنم سوء استفاده کرد و یه روز به هوای مقداری خوردنی و کلکهای دیگه منو برد خونه خودشون .
کسی نبود و خونه خالی بود. منو برد توی یکی از اتاقها .اول سرمو نوازش کرد و بوسید بعد آروم آروم کونمو دستمالی کرد. من حیرون مونده بودم که جریان چیه و باید چیکار کنم. خشکم زده بود و ساکت وایساده بودم که دیدم بغلم کردو به شکم گذاشتم روی تخت خواب قدیمیشون.
بچه بودم و از ترس اعتراضی نکردم. لحضه ای بعد چیز سفتی رو روی پیژامه و چاک کونم حس کردم که به بالا و پایین حرکت میکرد. کمی که اینکار رو تکرار کرد شلوار و شرتمو کشید پایین و یه چیز بزرگ و گرم رو روی کپل هام حس کردم. نفسهای مجید تند شده بود. بی اختیار لرزیدم و گریه ام گرفت. بهش گفتم : عمو میخوام برم خونه و چند بار هم با گریه تکرار کردم اما اون توجهی نمیکرد و مرتب قربون صدقم میرفت چیز هایی میگفت که اون موقع برام قابل فهم نبود. همون لحظه با دست لای کون تپلمو باز کرد و با یه حرص خاصی سوراخ کونمو بو کشید و بوسید. چنان لیسی به سوراخم میزد که واقعا حیرون مونده بودم.

با تکرار چند باره اینکار یه حس خاصی بهم دست داد که یه جور لذت ناشناخته بود. آخه تو اون سن و سال اولین باری بود که کسی باهام سکس میکرد. بهرحال کمی آروم شدم و از این کارش داشت خوشم میومد ولی همچنان ترس تو وجودم بود.
چند دقیقه ای به همین صورت گذشت. سوراخ کونم با لیسیدنش خیس خیس شده بود. با دو دستش شکاف کونمو باز کرد و اون چیز کلفت و گذاشت وسط سوراخم . داغ داغ بود و از سوزش و درد گفتم: اوخ داره میسوزه ... و دوباره شروع به گریه کردم که اینبار ولم کرد. منو برگردوند و شروع به بوسیدنم کرد و مدام میگفت : نیما جان چیزی نیست داریم با هم بازی میکنیم. کمی تحمل کنی زود تموم میشه و میفرستمت بری.
کمی آروم شدم و با صدای بغض آلود گفتم: باشه عمو مجید. فقط تو رو خدا زود بازی رو تموم کن میخوام برم.
مجید یه خنده ای کرد. منو بوسید و یه دستشو برد طرف کونم.
کاملا انگشتشو روی سوراخ کونم حس میکردم که چقدر آروم و ملایم مالشش میداد. با اینکه بچه بودم ولی واقعا داشتم کیف میکردم. نمیدونم چرا یه جورایی نمیخواستم که کارش تموم بشه. احساس کردم سوراخم چربه شایدم روغنی چیزی زده بود درست یادم نیست. ولی کم کم انگشتشو بیشتر تو خودم حس میکردمو درد و سوزش کمی هم داشتم اما باز دلم میخواست که به کارش ادامه بده.
بخاطر لذتی که از این کارش میبردم بی اختیار بدنم شلتر شد و همین موضوع باعث شد تا اون بتونه انگشتشو بیشتر توی کونم فرو کنه. درد و سوزشم بیشتر شده بود و من جیکم در نمیومد چون واقعا مزه داشت.
مجید منو به شکم روی پاش گذاشته بود و همونطور که سوراخمو میمالید سرمو گذاشته بود روی یه چیز سفت که توی شلوارش بود. شلوارشو که کشید پایین من برای اولین بار یه دول به اون بزرگی توی زندگیم میدیدم. با تعجب و ترس گفتم: عمو مجید دودولت چرا اینقدر بزرگه؟ گفت خوشگل پسر دول توی شلوار توئه. به این میگن کیر و من برای اولین بار با کیر اونم از نوع بزرگ و کلفتش آشنا شدم.
سر کیرشو آورد نزدیک دهنم و گفت: نیما بخورش. من دوباره ترسیدم و بغضم گرفت ولی لذت مالوندن سوراخ کون زود آرومم کرد. با دلهره زبونمو بیرون آوردمو آروم به سر کیرش کشیدم. مزه شوری میداد و داغ بود.یه نگاهی به مجید انداختم دوباره گفت:بخورش دیگه این که کاری نداره. اینو گفت و کیرشو چسبوند به لبم و فشار داد که سرش رفت تو و دهنم پر شد. مرتب میگفت: میک بزن خوشگلم ... میک بزن قربون اون کون تپلت برم...
چاره ای نداشتم ناشیانه شروع کردم به میک زدن که دیدم مجید اوف اوف میگه و حالش بدجوری خراب شده. از یه طرف سوراخ کونم داشت مالش میخورد و خیلی لذت داشت و از طرف دیگه سر کیر مجید تو دهنم بود و داشت خفم میکرد.
یه چند دقیقه ای گذشت که مجید بلندم کردو کاملا شلوارمو از پام بیرون آورد و دول کوچیکمو انداخت توی دهنش و شروع کرد به میک زدن. با اینکه بچه بودم و شهوت سرم نمیشد اما حس و حال عجیبی بهم دست داد. دولم سیخ شده بود اونم با اشتهای زیاد داشت میکش میزد منم داشتم تو عالم بچگی کیف میکردم.
چند لحظه بعد مجید منو به شکم روی یه بالش بزرگ گذاشت. با دو انگشتش لای کونمو چنان باز کرد که من حس کردم سوراخ کونم کمی میسوزه چون به اونم فشار اومده بود و باز شده بود. مجید سر کیر سیخ شدشو آروم گذاشت روی سوراخ باز شده و کمی فشار داد که تمام کونم تیر کشید و خودمو جمع کردم. داشتم میسوختم و با بغض گفتم: عمو مجید خیلی درد داره اینکارو نکن. اما مجید کور و کر شده بود و بهم گفت خفه شو .

از ترس داشتم میمردم. ساکت شدم درد کشیدم و آروم اشک ریختم. مجید نفس نفس میزد و با یه دست با دولم بازی میکرد و با دست دیگه سر کیرشو به سوراخ کونم میمالید و داشت سعی میکرد سر کیرشو بندازه تو کونم.
من چون تپل بودم اندامم نسبت به سنم درشت تر بود و خلاصه به هر بدبختی و درد کشیدنی که بود مجید سر کیرشو سر داد تو کونم . داشتم منفجر میشدم و نفسم بند اومده بود. از درد زیاد بالشو گاز گرفتمو بیصدا گریه کردم.

با گریه گفتم: تو رو خدا... که مجید حرفمو برید و گفت: طاقت بیار الان خوب میشه و حس کردم که سر کیرشو آورد بیرون و دوباره آروم انداخت تو و مدام اینکارو تکرار کرد. درد و سوزشم کمی بهتر شده بود و آروم تر شده بودم. مجیدم بیشتر ننداخت و به همون اندازه قناعت کرد.
کم کم درد جاشو به حال و لذت میداد. از یه طرف مجید با دولم بازی میکرد و از طرف دیگه سر کیرش تو کونم بود و داشتم حالشو میبردم. چند دقیقه ای که گذشت نفسهای مجید تندتر شد. تنش لرزید و بیحرکت شد. منو محکم نگداشت و زور زد و ناله ای کرد که حس کردم یه چیز داغی وارد کونم شد. ترسیدم خواستم خودمو عقب بکشم که دیدم مجید منو سفت چسبیده و بعد از چند تکون و لرزش شدید آروم شد و یواش سر کیرشو از کونم آورد بیرون.
کونم کمی درد میکرد و حاج و واج داشتم نیگاش میکردم که تشرم زد: برو دستشویی تا اینجا رو به گند نکشیدی.
دوییدم طرف دستشویی و نشستم که دیدم آب سفید رنگی از سوراخ گشاد شده کونم داره میاد بیرون . با ترس و ناراحتی خودمو شستم و اومدم پیش مجید با دستپاچگی بهش گفتم: عمو اون چی بون که ازم اومد بیرون من میترسم..
مجید خنده ای کرد و گفت: نترس نیما جان اون آب کیرم بود. تو هم که بزرگ شدی از کیرت آب میاد بیرون و کلی حال میکنی.
بعد از این حرف منو بوسید. لباسامو مرتب کرد و با دادن مقداری پول بهم گفت نیما جون بدو برو هر چی دوست داری واسه خودت بخر و راجع به این بازی هم با کسی صحبت نکن چون دیکه از کادو و پول خبری نیست.
دوییدم و رفتم خونه و چون پسر شکمویی بودم بخاطر پول و خوراکی به هیچکس حرفی نزدم و این رازو پیش خودم نگه داشتم.

دوستان عزیز چنین بود که من از 6 سالگی و بدون اراده خودم وارد دنیای سکس شدم و این مسئله سالهای سال همراه و مونس من بود. منتظر خاطرات بعدیم باشید. دوستتون دارم

قابل توجه دوستان که میگن داستان تخیلی بوده.! !!! !!! بابا میگن داستان نمیگن خاطــــــــــــره. چه اصراری هست که حتما سکس واقعی تعریف کنن. داسستان خیلی جالب و کامل بود. هم سکسی هم غیر قابل پیش بینی.

دوستان عزیز چرا انقدر فحش میدین چرا واقعا؟بابا یکی میاد 1مطلبی مینویسه
حالا چه واقعی چه غیر واقعی زحمت می کشه ابتکار بخرج میده بعد درست نیست با دری وری اصتقبال کنید ازش خوب نخونید خواهش میکنم کمی به نظرات و تفکرات هم احترام بگذاریم.

پدرام جون من نفهمیدم چرا انگشتتو کردی تو کون جمشیدخان واینکه پارمیس کیرشوکرد تو چش شوهرت واینکه اون دختره که کونشو لا داد کی بود ودیگه اینکه این وسط کی بود گوزید چرا گوزید واینکه جمشیدخان شربت کسشو به کی خوروند وچرا مادر شوهرت کیرش تو شلوارک کلفت خوشفرم بود ودیگه اینکه اگه شما با اقوام برید شمال آبدریای خزر تو آب شما گم نمیشه وذیگه اینکه جما خرا ترای ااااینگه....بوووومب.......مخم گوزید

نگارش داستان خوب بود و فضا رو در ذهن خواننده تداعی میکرد . اما به نظر میومد داستان از روی یک فیلم سکس خوانوادگی نوشته شده ! خلاقیت چندانی درش نبود ! اما به طور کلی خوب بود . موفق باشید .

چیزیکه من از این داستان بهره بردم نه تداعی حس ارامشی بود ونه تداعی اعجاب انگیز یک سکس طبیعی ونرمال..چیزیکه من دیدم یک دنیا کثافت بود با خرمگسهایی که تنها بدنبال فضله ای جهت خالی کردن عقده هایی که به غلط نام نیاز را به ان گذاشته اند.. ننگ بر شما وتمامی افکار شما.. امروز برای جامعه ی انسانیت باعث تاسف میبینم که همچین حیواناتی هم بنام انسان در تمدن بشریت جا باز کرده اند..کسانیکه نه در ک درستی از نیاز دارند ونه فهم درستی از طریقه ی ارضای درست یک نیاز.. کسانیکه از توسل به هر وسیله ایی را برای ارضای حس کثیفی که به غلط اسم نیاز بر ان گذاشته اند دریغ نمیکنند واقدام به انجام اعمالی میکنند که حتی حیوانات هم با ان بیگانه اند.. من در این جایگاه ودر این زمان از شما وتمام اعمال اهریمنی شما که جز ترویج زشتی وشرارت وبنیان کنی ریشه ی خانواده وحرمت میان انسانها اثری ندارد بیزاری میجویم وبار دیگر بصورت قاطعانه اعلام میکنم که اعدام لایق چنین خرمگسانی میباشد.. ای نابخردان از ترویج چنین افکاری بپرهیزید که اثار نابسامان ان جز زشتی وددی چیز دیگری عاید جامعه نخواهد کرد.. ننگ بر شما وپست باد نام وهویت شما که نام انسانیت را جریحه دار کده ایدد ومفهوم انسانیت را به سخره گرفته ایدد.. باری..چنین است سرنوشت جامعه ایی که مفهوم درست حقیقت رانشناخت....

درود دوستان.از هر مطلبی باید نتیجه ای گرفت و نتیجه این داستان اینه ک در تهران خانواده های اینجوری هم پیدامی شه،پس اگر میخایم با یکی از خانواده های تهرانی وصلت کنیم باید احتمال بدیم ک شاید این خانواده هم مثل خانواده ی این داستان باشن،و اگر اینطور خانواده ای رو خوشمون میاد معطلی رو جایز نشماریم و بدون فوت وقت وصلت کنیم واگرهم بدمون اومد سایشون رو هم باتیر بزنیم.سپاس

ey baba inam ye chi goft vali azize man adame be ghole to bakelas hich vaght to oje nekbatam mashroobe pakati nemikhore ye gentelmane vagheii sharab faghat mikhore hala khordam baba jan oonam mese kjodetoon ghorbati boodan age albate in vharto parta dorost bashe inshalah ke ye roozi farghe khoobo bado tashkhis bedid be ghole babam mige adam bayad bado bad bedoone

ey baba inam ye chi goft vali azize man adame be ghole to bakelas hich vaght to oje nekbatam mashroobe pakati nemikhore ye gentelmane vagheii sharab faghat mikhore hala khordam baba jan oonam mese kjodetoon ghorbati boodan age albate in vharto parta dorost bashe inshalah ke ye roozi farghe khoobo bado tashkhis bedid be ghole babam mige adam bayad bado bad bedoone

ey baba inam ye chi goft vali azize man adame be ghole to bakelas hich vaght to oje nekbatam mashroobe pakati nemikhore ye gentelmane vagheii sharab faghat mikhore hala khordam baba jan oonam mese kjodetoon ghorbati boodan age albate in vharto parta dorost bashe inshalah ke ye roozi farghe khoobo bado tashkhis bedid be ghole babam mige adam bayad bado bad bedoone

ey baba inam ye chi goft vali azize man adame be ghole to bakelas hich vaght to oje nekbatam mashroobe pakati nemikhore ye gentelmane vagheii sharab faghat mikhore hala khordam baba jan oonam mese kjodetoon ghorbati boodan age albate in vharto parta dorost bashe inshalah ke ye roozi farghe khoobo bado tashkhis bedid be ghole babam mige adam bayad bado bad bedoone