شما اینجا هستید

شیرین جان و منوچهر

داستان سکس دیگران را خواندم، کیف کردم و لذت بردم و این هم یک داستان واقعی بنده که به مردان و زنان سکسی، خواننده گان همزبان و دوستان سکسی ام پیشکش می کنم، تا شاید که بیشتر از من کیف کنند.
بنده د.ا.ر، سی و پنج سال دارم. در بیست و پنج سالگی با دختر عمویم شیرین که هفده سال داشت و پیش از ازدواج هم چندین بار نزدیک و همبستر شده بودیم، ازدواج کردم. زمانه های تازه به اوج قدرت شهوانی رسیدن و جوش و مستی جوانی را، با همین همسر امروزی ام در مدت چهار تا کمتر از پنج ماه دوره نامزدی سپری کردیم؛ اما هنوز در باره ی سکس و مشاطه بازی ... چیزی نمی دانستیم و مهمتر از همه اینکه به دلیل سایز کمتر از ده سانتی کیرم، نه خودم از همبستری کیف چندانی می کردم و نه همسرم چندان با ذوق و نشاط حال می کرد.
از برکت پیشرفت های روز افزون تکنالوژی و تی وی و موبایل و کمپیوتر و انترنت ... رفته رفته با سرخوردن به تصاویر و فیلم و دیگر امکانات فزیکی ... وارد دنیای سکس شدم و روز بروز با مطالعه و دریافت های سکسولوژی، شیرین جانم را نیز به دنیای سکس تشویق می کردم؛ آرایش و طرز لباس پوشیدن، حرکات جدید در حال گائیدن، بوسیدن، مکیدن، لیسیدن، چوشیدن و... همه اندوخته های سکسی را با وی شریک می کردم، اما غافل از اینکه همسرم نیز در چنان سن بلوغ هفده - هژده سال با داشتن اندام و صورت خوشگل و زیبا، از کیر من شاد نشده بود.
تقریباً یک و نیم سال پس از ازدواج صاحب فرزندی شدیم و هنوز پنج ماهه نبود که از خانه و شهر به خارج از کشور مهاجرت کردیم و با یک خانواده ی بیگانه ی هموطن در یک حویلی کرایی همسایه شدیم. من و شیرین با کودک ما در یک اتاق، خانواده ی همسایه با پدر و مادر سالخورده و دو پسر و سه دختر جوان زیر پانزده تا بیست سال در دو اتاق دیگر کنار هم بودیم.
با گذشت چند روز و چند ماه، رفت و آمد های ما و ایشان با شب نشینی ها و نزدیکی های بی پرده و حجاب شکل گرفت. نیمه شبی از شبهای گرم بالاتر از چهل درجه که بدون رو پوش و کمبلی می خوابیدیم، ناگهان از خواب بیدار شدم دیدم شیرین در جایش نیست. لحظه ی انتظار کشیدم فکر کردم دستشویی رفته باشه، اما دیر شد نیامد. از جا پریدم و از اتاق به صحن حویلی و آشپزخانه و دستشویی گذر کردم، همه خوابیده بودند و شیرین جانم درَک نداشت. از راه پله ی صحن حویلی با پای برهنه آرام آرام به طرف سقف بام رفتم که صدایی به گوشم نزدیک شد؛ به به، چه حالی، سینه های لخت شیرین جان بیرون از گریبان و در دستان منوچهر بچه همسایه بروی کمبل و دوشکی هردو روی سقف بام نشسته و آنقدر غرق لذت و مستی بودند که در فاصله ی دو سه متری هم به من متوجه نشدند. لحظه ی اندک سکوت اختیار کردم، با خود گفتم چه باید بکنم ...؟ آرام آرام از راه پله پایین شده و به اتاق رفتم و آرامش و خاموشی را به شرمساری و رسوایی ترجیح داده و تصمیم گرفتم که شیرین جانم هرگز نفهمد.
دوباره سرجایم رفته و سر به بالشت ماندم، خوابم پریده بود. حال کردن ایشان را هنوز در پیش چشمانم داشتم و باورم نمی شد. گه با خود می گفتم با چنین رسوایی و بدنامی چگونه بعد از این بروی منوچهر و همسرم ببینم و باید این خانه را ترک کنیم، یا که اندام گوارا و صورت نظیف و لباس چسب با سیب گونه های برجسته و کون و کمر مقبول شیرین جان دل منوچهره برده و شاید فقط برای ارضای جنسی اش شیرین جانمه وادار به این کار کرده ... گهی باز به بالا به سقف بام اتاق درست همانجا که شیرین جانم آیا چه کرد و می کرد نگاهم را دوخته فکر می کردم؛ شاید هم کیرو جوانیی منوچهر دل شیرین جانه برده باشه، بگذارآخر تابکی ناشاد از کیر من باشد، آخر هرآن گونه سکس برای شاد شدن کیر من کرده، پس چرا اونم سکس دلخواه خود را نداشته باشد، حالا که خواسته ی او در توان من نیست نیست. این تقصیر کیر من است که دوبرابرش کرده نمی توانم، پس چرا از کیری که شاید نسبت به من خوشش آمده شاد نشود؟ و یا... و... با همین غرق خیالات، ساعتی بیشتر گذشته بود که شیرین آهسته به خانه داخل شد و با روشن کردن چراغ به من نگاه کرد، دید که بیدار استم اندکی دورتر ازمن دراز کشید و پرسید: نَو بیدار شدی؟ بلی گفتم و سعی کردم که شک نکنه و حرف بیشتر نزدم، چشمانم را بستم و گفتم بخواب.
بعد از آن روز به روز، سردی و بی میلی را به خوبی در هنگام حال کردن با شیرین جانم احساس می کردم؛ یعنی حس می کردم که واقعاً کیر دلخواه خوده پیدا کرده، ولی خوب می دانستم که از یکسو خودم چشمان او را با سکس بینا کردم و از سوی دیگر خیلی دوستش داشتم و می خواستم برعلاوه نادیده گرفتن ارتباط جنسی اش با بچه همسایه، از خود نرنجانمش. هرگز واکنشی از دانستن رابطه ی جنسی اش با منوچهر نشان نمی دادم و برعکس با منوچهر آنگونه رویه می کردم که اصلاً شیرین جان بیشتر از گذشته اعتمادش به من افزوده می شد و همین گونه دلش را به دست می داشتم.
رابطه ها و رفت و آمد ها روز به روز بیشتر از پیش نزدیکتر و آزادتر شد؛ تا حدی که یک شب دیگر تقریباً یک هفته بعد از همان شب، بار دیگر ناگهانی بیدار شدم که صدای ناله و زدن زدن کیر و کوس شیرین جان و منوچهر در داخل اتاق خواب ما در پایان پاهایم بالای دوشک جریان دارد. تکان نخوردم و با چشمان نیمه باز تا پایان کار در روشنی چراغ خواب به تماشا نشستم، دیدم که منوچهر با شورت نیمه کشیده راست پای دراز روبه کوس عریان شیرین خوابیده و کونش را آهسته آهسته بالا و پایین می کنهٍ، مثل اینکه گاییدن و مشاطه بازی را درست بلد نبود و روزه ی شهوت جوانی اش را نیز با کوس شیرین جان افطار کرده بود.
شیرین جان هم با نوک های انگشتانش پشت منوچهر را نوازش می داد و با همدیگر بوس بازی می کردند و ... حرف های باهم رد و بدل داشتند؛ گهی پُس پُسک گهی بلند تر، خوب گوشم را متوجه کردم شنیدم که منوچهر بار بار از شیرین خواهش می کنه که پاهایش را باز کنه، یعنی بگذاره که درست حسابی کوسش را پاره کنه و از کیر خود شادش کند. به گمانم که تا آندم شیرین جان کمتر از نیم کیر منوچهر را به داخل کوسش و یا هیچ راه نداده بود و چرا نداده بود؟ ترسیده بود؟ یا منتظر این بود که در پیش چشمان باز من و با اجازه ی من یاهم به کمک من کیر دلخواه خود را تا ناف کوسش جا دهد. با همین گمانه زنی ها نگاهش می کردم، ندانستم چه در فکرش خطور کرد، در حالیکه با انگشتانش پله های کون منوچهر را می فشرد و دل و نادل چون تا هنوز چنین نکرده بود، خاموشانه گفت: هی منو جان! خی پیش از درون کدن بگیر یکبار کوسمه خو بلیس! منوچهر نادیده و ناکده کار احمق با حرکت نا خوش آیند و بی رغبتی گفت: قندم بار دیگر چنین خواهشه از مه نکنی، خوشم نمیایه... شیرین جان هم از این خواستش صرف نظر کرد و فهمید که منوجانش اهل سکس و این چنین کارا نیست، پرسید: اگه شوهرم بیدار شوه... خَی بگو که امشَو چند دفه کوسمه یخ کده می تانی ...؟ منوچهر یک بوسه ی مممممم پهههه از لبان شیرین گرفت و خود را بلند کرد و کیرش را آهسته از کوس شیرین بیرون کشید. واه چه کیر راست ایستاده ی هژده - بیست سانتی با دو برابر کلفتی و دراز تر از کیرمن ... با دو دست دلک های دوپای شیرین جانه گرفته سر شانه هایش گذاشت و تنبان شیرین جانه از پاهایش درآورد و از خوده هم کمی پایین زد تا هنگام گاییدن کمی آزاد و راحت باشند و با صدای سرلب به گوش من زد: بگذار که بیدار شوه ببینه که زنش سکس در زیر کیرم خمار گاییدن است و هنوز اجازه دخول داده نشده چطور شیرین جان... و از بسکه شیرین جان هم پروای شوهر و پرده ی شرم و حیا را برایش کاملاً دریده بود، او هم با جرأت و بی شرمی گفت: اگه بیایه به کمک ما و از پاهایت محکم بگیره و یگان تف بیندازه سر کیرم چقدر عالی، ههههههههه... حالی فقط بگو که چی رقم خوشت میایه، به این شاه کیرم بگو که تا کدام خط و چند دفه درونش کرده می تانی؟ تو فقط اَمر کن و گاییدنه ببین که تا به حالی شوهر خَو بُردیت نکرده باشیت... شیرین در حالیکه با هردو دست کیر منوچهر را محکم حلقه کرده و شاید هم فکر می کرد که در هنگام دخول شاه کیر به کوسش افگار شده و فریادی بزند و آنگاه با بیدار شدن من چه بربادی و رسوایی برپا شود و یا هرچه بادا باد ... ولی از تکان خوردن و لمیدنم و کیر بیدارم که از پشت روپوش اندکی نمایان بود و داشتم با دستانم اورا نوازش می دادم، با نگاه های مسلسل به سویم خیره شد و فهمید که بیدار استم، با ناز و عشوه ی که هرگز ندیده بودم، همان طوریکه گاه گاهی البته برای ارضا شدنش و یا دخول کامل کیر من پشتش به روی بالشت می خوابید، درست همانطور بی خبر از آنکه حالا در زیر خرکیر خوابیده و پدرشه درمیاره، کیر منوچهر را با دستانش نوازش داده به من نشان می داد و می فهمیدم که درست با کیر منوچهر برایم اشاره می کرد که ببین کیره ببین که تو هم ده عمرت ندیده باشی و رویش به طرف من با جرأت و بی حیایی تمام گفت: مه خو امشَو خوده صدقه کیر منو جان می کنم، ها عزیزم اگه این کیر از تو می بود هرگز این کاره نمی کدم خو حالی دیگه بگذار که منوجان بزنه تا خلاص شویم باز تو بیا و همه دار و ندار کوسمه بخور، چرا که منوجان مَیل شه نداره و راستش تو باز کار منوجانه هم کرده نمی تانی، همینطور نیست منوجان! پوزخندی کرده ادامه داد: باور کو منوجان از روز اول تا به حالی مه خبر نشدیم که کیر شوهرم ده کجایم میره به سرت قسم این اولین بار است که مزه کیره او هم شاه کیر تره می چشم، فکرته بگیری قندم آهسته درون کنی افگارم نکنی آاا...!
هرچه بار بار خود را اینسو و آنسو شوراندم، نتوانستم به این خواسته ی شهوانی شیرین جانم باور کنم و لبیک بگویم. خاموش ماندم و از کیر منوچهر هم ترسیده بودم که مبادا شیرین جانمه افگار کنه ولی نه اینطور نبود، بلکه شیرین جان امشب کاملاً خود را آماده و تسلیم کرده بود که تا آخرین توان، نخستین کیر کلفت و مست را به ته کوسش جا زده و این سکس خرکیره هم تجربه کنه. منوچهر با پرسش اینکه خی شوهرت کوسته هم می لیسه ...از پُشت ساق پاهای شیرین گرفت و زانو هایش را روی سینه اش چسباند، طوریکه واقعاً چمبه کوس شیرین جان کاملاً بیرون زده و حتا برای بزرگتر از کیر منوچهر هم آماده بود، ولی احمق ناکرده کار نه در فکر ارضا شدن شیرین بود و نه در این باره سر در می آورد. در حالیکه شیرین جان بی صبرانه کوسش را چه قشنگ آماده و گشاده گرفته بود، چه خوب می گفت: می خوام که اِمشَو گاییدن از تو باشه و لیسیدن و چوشیدن از شوهر عزیزم اخخخخیییییی چقدر مزه بته ... و این بار برمَلا با پاهایش به پاهایم مالیده و اشاره کرده گفت: عزیزم مره ببخش مگر وعده می کنم که بعد ازین تره هم لحظه ی ناشاد نمی مانم ولی خیراست یک دفه خو از خاطر مه بخیز که شوق کدیم بخیز دیگه...! فهمیدم که دیگر چیزی در میان شرم و حیا باقی نمانده و دلم شد بخیزم و هم به فرمانش کنم و هم دو نفره از پس و پیش کوس و کونش را بدرانیم ولی راستش از کیر منوچهر خجل بودم و از خجالتی خاموشی را به شریک شدن در این گاییدن ترجیح دادم.
آن شب دیگر جرأت و حاکمیت فقط در دست خود شان بود، تا بلاخره منوچهر بدون کدام نوازش دادن و حرکت ارضا کننده ی کوس و کون و پاهای شیرین جانه کاملاً باز گرفته و زانوهایش را طور چسبانده در دو بغلش محکم نمود و همین که کیر سفت و راستش خود بخود به دهن کوس شیرین جان برابر شد، با چه بی رحمی هی گفته تا بییییخ فرو برد و صدای آااااااااخ شیرین جان بلند شد و با دستانش شانه های منوچهر را به بیرون فشار داد، یک کمی سر خوده بلند کده خوب با چشم باز دیدم که چه گاییدن بی رحمانه ی، شاید چقدر شیرین جانم افگار و اذیت شد و شاید چنان کیر محکم تا عمق کوس و پشت کمرش خورد که در طول عمرش نخورده بود. لحظه به لحظه تلمبه زدن وحشیانه ی منوچهر سرعت گرفت و طوریکه از هیچ گونه فشار و افگار شدن شیرین و یا از خبرشدن حتا اعضای خانواده خودش که در اتاق پهلوی ما خوابیده بودند باک و پروایی نداشت، شانه هایش را به پشت زانو های شیرین چسبانده و در واقع می خواست که اصلاً دیگر شیرین جان توان تکان خوردنه هم نداشته باشه و همانطورم کرد، چنان به محکم زدن شروع کرد که از یکسو صدای پاااق پاااق ترقیدن کیر و کوس هردو و از سوی دیگر ناله های شیرین جان که داد می زد الللااااااااااا کشتی مه آستااااااااااستا به لیاز خدااستا بزن منوجاااااااااان.... تمام خانواده و حتا همسایه های دور و بر شاید این فریاد ها را در این شب شنیده باشند، اما کس نمی دانست که کِی زن کِی را چطور می گاید.
این صحنه ی سوپر با چه قشنگ تلمبه زدن که کاملاً روشن درون و بیرون شدن کیر منوچهره به داخل کوس شیرین جان می دیدم، زیرا منوچهر ظالم طوری بالای شیرین جان خوده انداخته بود که شیرین جان همان گونه بالشت در زیر کمرش و پاهایش از زانو چنگ و در زیر شانه های منوچهر چنان محکم که واقعاً جای تکان خوردن نداشت. گاهی هم که کیر منوچهر درون و بیرون می شد دهن کوس شیرین جان چنان کشاد شده بود که تا این دم نیده بودم. چه فضای سکس آزاد و پُرهیجان ایجاد شده بود.... ایکاش آن شب فیلمبرداری می شد!
شیرین جان هم که توان هیچ حرکتی را در مقابل هیکل و فشار جنونی منوچهر نداشت، ناچار محکم ترین ضربات پی هم کیر منوچهر را با ناله های دوامدار تا اندرون های شکمش تحمل می کرد و رفته رفته برایش آسانتر می شد و تلمبه زدن های منوچهر خرکیره از دل و جان با حرف های بی پرده و بیخود می پذیرفت. گرچه می فهمیدم شیرین جان پیش از آن با کسی نزدیک نشده بود، اما راستی که گفته اند سودای نخست بوی مشک می دهد با چقدر هیجان و مستی به حدی شهوانی شده بود که اصلاً ترس و بیم از خیالش پریده بود و فقط و فقط لذت می برد و با هربار محکم فرو رفتن کیر منوچهر تا آخرین خط به درون کوسش از بسکه که دیگر آن همه درد و فشار هم به لذت تمام مبدل شده بود و شاید ارضا هم شده بود گفت: صدقیت شوم منو جاااااااااااان بزن بزن پاره پاریم خو کدی حالی دیگه تا که می تانی ماکم بزن ... در همین بزن بزن وحشیانه که گویی واقعاً کوس شیرین پاره پاره شده باشه، منوچهر با نفس عمیق اوووووه کرده رفت روی سینه های شیرین سر ماند و شیرین جان هم جاااااااااان گفته دستانش را به کمر منوچهر چنگ زده به طرف خود محکم فشرد و هردو با نفس های آرام یکدیگر را بوسیدند و خندیدند و...، در حالیکه این صحنه ی هیجانی تقریباً یک ربع طول کشید و هردو نفس های راحت می کشیدند، با خود گفتم: چی سکس مزه داری، نوش جانت شیرین جان ... و فهمیدم که تمام آب منی کیر منوچهر خوووووب تا بیییییییخ در جایی ریخت که تا امروز من نتوانسته ام به آنجا برسانمممممممممم، آیا که چه کیفی داشته باشد...؟
ازینکه برداشت آن لحظه ها برایم خیلی هیجانی و باور نکردنی بود، چشمانم را پُت کردم و خود را به خواب انداختم، ولی شیرین جانم که به تازه گی برای چندمین بار سکس دلخواه خود را نصیب شده بود و لحظه ی پیش هم به منوچهر گفته بود بکن تا که بس بگویم، تا دم دم صبح که خوابم برد، یکی دو بار دیگر هم کیر دلخواه خود را تا به اعماق کوسش مزه کرد.
رابطه ی سکس شیرین جان و منوچهر همین گونه بیشتر در غیاب من برای سه - چهار ماه مؤقتی ادامه داشت؛ تا روزی که بلاخره هنگام خداحافظی با منوچهر و خانواده ی شان در فرودگاه با حرف های خاموشانه و فشردن دستان همدیگر، اندکی علنی تر نشان داد که چقدر با منوچهر محبت و راز نیازی داشت و من هم خود را به کوچه ی حَسن چپ می زدم؛ در داخل هواپیما متوجه شدم که اشک می ریزد، پرسیدم چرا؟ هق هق کنان گفت: پدرجان و مادرجانمه دیده نتانستم ... در این باره حق به جانب بود، زیرا این سفر به گونه غیرمترقبه رخ داده بود و فرصت دیدار با کسی را نداشتیم. اما شک من این بود که شاید قطره های را هم از برای جداشدن از منوچهر می ریزاند؛ زیرا نه تنها بهترین خاطره های عشقی و سکسی از آن شب های گرم به یاد ماندنی را با خود می برد، بلکه مهمتر از همه دختر هشت ساله ی را که امروز فرزند ما گفته می شود، از مایه ی منوچهر حدود سه ماهه در بطن داشت.

اگر مورد پسند دوستان و خواننده گان بود نظر بدهند، تا دنباله اش را نیز آماده و پیشکش نمایم.

نوشته:‌ رامین

0
هنوز نمره داده نشده

نظرات

بابا نگـــــــــــا. :W
ما که نفهمیدیم تو کردی، تورو کردن، وقتی داشتی میکردی کردنت، وقتی داشتن میکردن کردیشون.
هرکی فهمید به ما هم بگه. :?
کسشعر که شاخ و دم نداره، فقط یه سوراخ داره که هر کس و ناکسی میکنه توش Wacko

بالا
0 لایک