شما اینجا هستید

لادن زن داییم

با سلام به همگی شما دوستان عزیز
من بابک هستم.میخواستم جریان سکس با زن داییم لادن رو که در شیراز زندگی میکردن برات بنویسم.
لادن زنی سبزه و لاغر اندام با اندامی خوشگل.
اون والیبال میرفت و در هفته دو جلسه هم میرفت ماساژ.با هم بد نبودیم و هر از گاهی که خونشون بودم و میخواست به خرید بره باهاش میرفتم.اون 25 سال سن داشت و منم که 30 سالم بود.خیلی خوشگل نبود و لی تیپ خوبی میزد و خیلی جذاب بودمخصوصا خنده هاش.داستان از اونجا شروع شد که با هم میخواستیم بریم بازار و خرید و بعدشم بزارمش ماساژ و من با ماشینش برم تا که کارش تموم بشه و بر گردم دنبالش.رفتم که یه دسشویی کنم که یه دفعه ماتم برد لادن رو سنگ نشسته بود و داشت دسشویی میکرد تا هم دیگرو دیدیم برای چند سانیه های خوشکمون زد تا به خودم اومدم یه دادی زدم اونم پشت سر من جیغ کوچیکی کشید و معذرت خواستم و درب رو بستم.نشسته بودم اومد بیرون گفتم ببخشیدا حداقل در و میبستی.گفت مثه اینکه خیلی تند بود ها بلند شو برو گفتم از ترس خشک شد دیگه نمیاد.خلاصه بعد از چند دقیقه رفتم دسشویی و اومدم بیرون و رفتیم.خرید کردیم و رفتیم کلاس ماساژ اون رفت تو و بعد از یک ساعت بهم زنگ زد برم دنبالش.تو راه ازش پرسیدم خانم ماساژ میده گفت نه بفرما آقا ماساژ بده مثه اینکه ماساژ روغنه و باید لخت لخت بشیما.گفتم چه جالب.خلاصه با هم برگشتیم خونه و تا داییم اومد داییم شغل آزاد داره و هیچ بچه ای هم ندارن.تا فردای اون روز که قرار شد برای شستن خونه مادرش بریم قرار بود که برای تولدمادرش اونجا رو تمیز کنن و اونو سولپراز کنن به داییم گفت که با بابک میریم اونجا رو آماده میکنیم و تو هم بعد از کارت بیا که با هم برگردیم خونه.گفت خوب باشه پس وسایلو خودم میارم بعدش رفت سر کار.منم بلند شدم رفتم تو اتاق که لباس بپوشم.یه شرت تنگ پام بود خیلی اذیتم میکرد درب رو بستم و شلوارمو در آوردم داشتم شرتمو میکشیدم پایین که یه باره لادن اومد تو تا اومد بگه بابک خوشکش زد منم همینطور شرتم تا نصفه پایین و نگاش میکردم نمیدونستم چکار کنم و اونم داشت نگاه به کیرم میکرد.یه باره به خودمون اومدیدم و زود رفت بیرون وقتی لباس پوشیدم و رفتم بیرون گفت نباید در رو میبستی تو که میخوای شرتتو در بیاری؟گفتم بابا تنگ بود و داغونم داشت میکرد و در ظمن مگه میدونستم تو میای تو؟.گفت بایدم دردت بیاد اونی که من دیدم خوابیدش اینقدر بود وای بحال بلند شدش.اینو که گفت یه باره یه تکونی به خودم دادم و گفتم بریم دیر میشه.گفت بلند شو بریم.
خلاصه تو راه که میرفتیم دیدم هی زیر چشمی نگام میکنه. تا رسیدیم خونه مادرش.اینقدر حول بود که کلید رو یادش رفته بود بیاره ولی خدا رو شکر درب قفل نبود از رو دیوار پریدم تو و در رو باز کردم.وقتی رفتیم تو حیاط لادن رفت سمت در حال قفل بود ولی جای کلید اضافی رو بلد بود ورش داشت و درب حال رو باز کرد و رفت تو لباس عوض کنه.وقتی اومد بیرون یه دامن تقریبا رو زانو پوشیده بود با یه تاپ آزاد تا بهتر بتونه بشوره حیاتو.من که جارو رو برداشتم و شروع کردم به جارو کردن حیاط و جمع کردن برگهای ریخته درختشون.یه باره نظرم افتاد رو لادن دیدم دامنش تا بالای زانوش که چه عرض کنم تا بلای رونش رفته و بایه جارو کوچیک نشسته جارو میکنه شرت مشکیش معلوم بود منم که یه شلوارک پارچه ای پوشیده بودم کیرم داشت میزد بالا توش داشتم حال میکردم که یه باره لادن گفت بابک بابک بابک چکار میکنی یه باره بخودم اومدم دیدم دستشو گذاشته بین پاهاش و زانوشو خم کرده که چیزی معلوم نباشه گفتم هیچی و رومو اونور کردم و شروع کردم به جارو زدن.گفت نمیدونستم هیزم هستی.گفتم وقتی تو موقعیتش قرار بگیری چشم میره خود بخود تو هم یادته چطور داشتی نگام میکردی بهت گفتم هیز؟گفت اون فرق میکرد تو بجایی که بگی زن دایی شرتت پیدان ایستادی داری نگام میکنی؟گفتم نشد بگم از این به بعد.گفت خیلی پر رویی و با هم خندیدیم.بعد از تموم شدن حیاط رفتیم که داخل خونه رو جمع و جور کنیم دیگه حس کردم که لادن لادن قبلی نیست برای اینکه بیشتر لنگو لونگش و سینه هاشو تو تیر دس چشام میزاره.بعد از تمام شدن کار خونه دوتایی خسته رو مبل نشستیم.گفت آخییییییییییش خسته شدیما کاش کلاسم نزدیک بود و یه ماساژمیرفتم بدنم تمام کوفته شده.گفت تو بلدی ماساژبدی گفتم من؟گفت آره میتونی؟گفتم یکمی بلدم ولی درست نیست.گفت بابا بیخیال رفت یه پتو آورد و پهن کرد رو مین و خوابید روش گفت بیا شروع کن.من گفتم باشه وقتی فکرش رو میکردم قراره دستم به تنش بخوره کیف میکردم.
خلاصه رفتم پشتش از رو لباس شروع کردم مالیدن بدنش و اونم میگفت آخییییییش گفت لباسمو نده بالا ولی دستو ببر زیر و ماساژبده گفتم باشه دستمو بردم زیر تاپش و شروع کردم ماساژنبود که حال بود اونم سرشو گذاشته بود رو دستاش و لذت میبرد.منم شیطونیم گل کرد و تاپشو کم کم میدادم بالا .چه بدن تمیزی داشت دوست داشتم لیسش بزنم.بهش گفتم تاحالا روی ستون فقراتت رو برات زبون کشیده ماساژورت گفت زبون؟نه چطوریه گفتم میخوای برات انجام بدم خیلی باحاله گفت راست میگی ؟گفتم آره اونموقه تاپشو دادم بالا و سوتین مشکیش معلوم شد گفتم اجازه هست بازش کنم.گفت بازش کن اشکال نداره.من دستم با لرزش خاصی باز کرد سوتینشو و دو ور باسن خوش تراششو گرفتم تو دست و بازبون محکم کشیدم رو کمرش گفت واااااااای چه حالی میده هی تکرار کردم تا اونجایی که حس کردم داره حال میکنه بعد با شستم لبه دامنشو کمی کشیدم پایین خط کونش معلوم شد و از از روی خط کونش زبون کشیدم تا بالا پشت گردنش و لاله گوششو کردم تو دهن.نفسم که به گردنش میخورد روزنه های بدنش میزد بیرون
گفتم خوبه گفت عالییه
دوباره همون کار رو تکرار کردم کیرم داشت منفجر میشد و هی به بهانه ای خودمو میمالیدم بهش گفت خیلی خوب ماساژمیدی.گفتم دامنت مزاحمه والا کاریت میکردم که تا حالا نظیرش و ندیدی.گفت جدا؟گفتم اره گفت خوب بکشش پایین.منم از خدا خاسته در آوردم دامنشو البته یواش یواش در حین ماساژدادنم که گفت بابک آدم زیر دستت یه طوریش میشه خیلی سکسی ماساژمیدی گفتم مگه بده؟با دستم کم کم دامنشو میدادم پائین و وصت قاش کونشو براش زبون میکشیدم.دیگه دامنش رو کاملا کشیده بودم پایین با دستم دو ور لمبه هاشواو باز میکردم و وصتش رو زبون که نه لیس میزدم هی میگفت چه حالی میده تا اونجایی که سوراخ کونشم مشخص شد زبونمو گذاشتم روش و با ولعی تمام لیس زدم به بالا لبه های کونشو که بیشتر باز میکردم بیشتر کسش پیدا میشد و نمیتونستم به کسش زبون بکشم فقط آب دهنم رو انداختم روش که سرازیر شد پایین خیلی حال میکرد.منم به نفس نفس افتاده بود.که گفت بابک راحت تر میخوای ماساژبدی تاپمم در بیار من که داشتم کسخل میشدم و تاپشم با سوتین در آوردم.گفت یه سوال گفتم چیه گفت من صبحی که دیدمت خوابیدش اونقدر بود فکر کنم الان دسته بیل شده ها؟گفتم چکار این داری بزار کارمونو بکنیم.گفت همینطوری وقتی دیدم خودش حرف پیش کشید گفتم میخوای حسش کنی گفت چی رو گفتم همونی که دیدی.گفت ما یه حرفی زدیم بابا تو جدی نگیر گفتم چرا جدی نگیرم و بلند شدم شلوارکمو از پام کشیدم همرا با شورتم پایین.
یه باره برگشت دستشو گذاشته بود رو سینه هاش تا کیر شق شدمو دید ماتش برد و گفت واااااااای میخای چکار کنی ها گفتم هیچی نشستم کنارش دستشو گرفتم گفتم خجالت نکش بگیرش. اونم با ترس و یکم مقاومت گرفتش دست و منم سینه هایه خوشگلشو گرفتم دستم گفت خیلی باحاله هم کلفته و هم دراز گفتم دوسش داری؟گفته ها چی؟مثل اینکه تازه به خودش بیادیه باره ولش کرد و بلند شد گفت بریم کارا مونو انجام بدیم یه باره دستشو گرفتمو خوابوندمش رو زمین گفتم کجا تازه داره شروع میشه و شروع کردم به خوردن سینه هاش هی میگفت زشته نکن بلند شو و کیر شق شده ما حالیش نبود.
همونطور که خوابیده بودم روش پاهاشو اوردم بالا و خودمم بینشون و هی کیرمو برسی میمالیم به کس خیسش اصلا مجالم نداد که کسشو بخورم. همینطور میمالیدمش به کسش و اونم میگفت چکار میکنی بابک بلند شو یه موقع نکنی تو با این حرفاش حشر من بیشتر میشد و منم کردم تو کیرمو یه نفس بلند کشی گفت چکارم کردی بابک نکن دیگه بسه و منم هی میکردم دیگه تسلیم شده بود و آه و اوه میکرد گفت مواظب باش کاندوم نزدی نریزی داخل هی میگفت و آب منو نزدیکتر میکرد به اومدنش که یه باره تمام وجودم از کیرم زد بیرون و با تمام حالی که داشتم ریختمش تو و بی حرکت موندم.
گفت بلند شو ببینم چکار کردی ها دیونه چرا ریختی تو الان خاکی به سرم کنم حامله بشم منم بی حال افتادم کنارش و بی جون بودم تا به خودم اومدم دیدم رو مبل نشسته و ناراحته گفتم نگران نباش درست میشه با دوتا قرص.نترس
گفت با چه رویی تو چشات نگاه کنم دیدی چکارم کردی رفتم گرفتمش تو بغلم گفتم مگه اشکال داره ها نگران چی هستی اتفاقی نیفتاده و همین جا خاکش میکنمیم.دیگه رومون تو رو هم باز شده بود و بیشتر به هم حال میدادیم.

نوشته:‌ بابک

داستان سکسی:

3.3
نمره شما: هیچ میانگین 3.3 (20 votes)

نظرات

سولپراز ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدا خفت نکنه که مردم از خنده ، خدا شما ها رو از این سایت نگیره . حالم خوبه فحشت نمی دم.
مخصوصا که دختر شیرازی ها خنده هاشون خیلی دوست داشتنی است و من رو یاد یه خانوم متخصص بیهوشی شیرازی انداختی که یه زمانی می شناختمش. به احترام اون از خیر فحش دادنت گذشتم.

یه سوال برام پیش اومد:
تو واقعا سی سالته؟
یعنی تا این حد بیکار و الاف و سرخوش هستی که تو سن سی سالگی هیچ کاری حتی کارای شخصی نداری که همش خونه داییت اینا پلاس بودی؟
بعد اون داییت که باید هم سن و سالای خودت باشه (چون زنی 25 ساله داره) بهت نمیگفت پسر تو کارو زندگی نداری 24 ساعته دور و بر زن من میپلکی؟

من كه اخرش نفهميدم تو اين وسط چه كاره بودي خواهرزاده خونه شاگرد ماساژور كوني كسكش خاين ي مجلوق كه توهم زده فقط ميدونم يارو كه پولي هم كس ميده اينجور وبه اين راحتي پا نميده تا برسه به زن دايي كه هنوز بچه دار هم نشده والا زن دايي ما دخترش بهمون نداد ودادش به خواهر زاده خودش تا برسه به اين كارا!؟ (عجيبا غريبا)

سولپراز...؟؟؟
در ظمن...؟؟؟
تير دس...؟؟؟
وصت...؟؟؟
قاش كون...؟؟؟
تو ٣٠ سالته...؟؟؟
واقعا ما رو چي فرض كردي؟
فكر كردي مثل خود مغز فندقيت هستيم؟
بعد ميتونم بپرسم تو با ٣٠ سال سن كار نداري كه همش دنبال زنداييتي و شدي راننده و كارگر اون؟
حوصله ندارم وگرنه يه داستان مينوشتم كه پشمات بريزه
ولي دركل خيلي داستانت مزخرف بود
يعني خيلي ها....
ريدي با اين داستان نوشتنت آب هم قطعه
در ظمن حالا برو وصت قاش سنگ توالت بشين سولپراز شو ازيي كه تو تير دس من نيستي....