مینا زن همسایه

سلام اسم من امیر و 29 سالمه این خاطره که براتون تعریف میکنم واسه 8 سال پیش هستش که من 21 سالم بود
یک روز تو خانه روبروی ما یک همسایه جدید اومد یک زن و شوهر با یک دختر ولی از اونجایی که زنه زود ازدواج کرده بود و زودم بچه دار شده بود وقتی با دخترش بیرون میومدن فکر میکردی 2تا خواهرن البته اینم بگم که مینا خانم بیبی فیس بود و خیلی خوشگل و خوش هیکل بود راستی من بچه فرمانیه هستم و خونمون ویلایی ولی خونه اینا آپارتمان بود بگزریم همونطور که گفتم اوایل که اومدن تو محل ما من فکر میکردم با دخترش 2تا خواهرن ولی بعد از یک ماه فهمیدم که مادر دخترن و اینم بگم که من عاشق این خانم شده بودم و روزهایی که تو کوچه به پست هم میخوردیم من خیلی سلام علیک گرم با خودشو خانوادش میکردم جوری شد که من با شوهر این خانم بعد از یک ماه دوست صمیمی شدیم و هر وقت تنها میشد زنگ میزد به من تا برم خونشون با هم مشروب بخوریم.

رابطه ما همین جوری ادامه پیدا کرد و منم از خیر این خانم گزشتم و دیگه بهش فکر نمیکردم راستی اینم بگم من هم قیافم خوبه هم قدم187 و وزنمم 87 و یک کیر 20 سانتی خیلی کلفت دارم چند ماهی گذشت یک روز من سگم رو بردم پشت بام و یک صحنه جالب دیدم پشت بام ما روبروی اتاق خواب مینا خانم بود و راحت میشد دید و بعد دیدم خانم داره در حمام اتاق خواب رو باز میکنه و لخت شده کامل میره تو همونجوری بغل کولر نشستم و نگاه کردم جوری که کسی منو نبینه 10 دقیقه ای تو حمام بود و منم از جام بلند نمیشدم تا بیاد بیرون همونجور لخت ببینمش تا اخر اومد وای واقعا هیکلش از قیافش چیزی کم نداشت قدش 170 بود بدن سفیدی داشت سینه هاش 75 بودولی کسش خوب معلوم نبود باستن پری هم داشت وای کیرم سیخ شده بود و میخواستم برم همونجا ترتیبشو بدم ولی نمیشد با لاخره یواش یواش لباساشو پوشید منم محو تماشا بودم که یک دفعه دیدم جلوی پنجره واستاده و منو داره میبینه زود دولا شدم که منو نبینه ولی فایده نداشت اون منو دید و با حرص پرده اتاق رو کشید خیلی ترسیدم با خودم گفتم حتما شب به شوهرش میگه و یه دعوایی راه میوفته ولی شب شد و هیچ اتفاقی نیوفتاد.

بعد از اون دیگه پشت بام نمیرفتم و وقتی هم تو کوچه میدیدمش از خجالت سرمو مینداختم پایین تا یک یا دو هفته ای گذشت مینا خانم تو محل با مادر من فقط دوست شده بود و با هم سلام علیک داشتن یک روز اومدم خونه و دیدم خونه ماست رنگم پرید وقتی دیدمش و با هم سلام احوال پرسی کردیم و من رفتم تو اتاقم بعد از چند دقیقه اومدم پایین تو حال دیدم هنوز نشسته و از مادر من بافتنی داره یاد میگیره وقتی من اومدم پایین نشستم مادرم رفت واسم چایی بیاره که یک دفعه مینا خانم گفت دیگه پشت بام نمیری منو میگی سرخ شدم و معذرت خواهی کردم و گفتم که سو تفاهم شده و بعد اون خندید و گفت عیبی نداره ولی دیگه سعی کن نشه چون که خوشم نمیاد کسی منو دید بزنه و بعد مادرم اومد و حرفشو قطع کرد اونشب من خوابم نمیبرد و همش تو فکر بودم که چرا خندید ایا خودشم خوشش اومده بود تا دو روز بعد که دخترش اومد در خونمون و به من گفت که کامپیوتر خونشون خراب شده و مادرش گفته اگه میتونید بیایید ببینید منم بلند شدم و باهاش رفتم وقتی رسیدم خونشون دیدم مینا خانم یه تاپ پوشیده با یه دامن کوتاه که بالای زانوشه و یک چادر انداخته رو سرش جلوی دخترش شروع کرد به معذرت خواهی و ببخشید وقتتونو گرفتیم و از این حرفها شوهرش همیشه 6 عصر میومد خونه و از 7 صبح نبود دخترشم داشت اماده میشد بره دبیرستان اخه شیفت بعد از ظهر بود درست سر ناهار من رفته بودم اونجا بعد نشستم سر پی سی و روشن کردم دیدم مشکل ویندوز داره و بهش گفتم و ازم خواست درستش کنم منم رفتم خونه تا سی دی هامو بیارم بعد که اومدم دیدم دخترش داره از در میره بیرون و ما 2تا تنها میمونیم بهش گفتم حالا که کسی نیست میخواهید برم شب بیام که همسرتون هست ولی اون نزاشت و گفت ایرادی نداره و منو رفتم مشغول به کارم شدم بعد مینا خانم با یک صندلی و 2فش شربت اومد و نشست بغل من منم تشکر کردم و شروع کردم شربت رو خوردم بعد بازم شروع کرد درباره اونروز صحبت کرد که چرا داشتم نگاش میکردم منم از خجالت خیس عرق شده بودم و گفتم که منظوری نداشتم و بعد کل ماجرا رو بهش گفتم که دوسش دارمو و اولین روز که دیدمش عاشقش شدم بعد پا شد لیوان شربت رو برد با خودم گفتم حتما ناراحت شد ولی یک دفعه دیدم اومد و دیگه چادر سرش نیست و مستقیم اومد نشست رو پام دستش رو انداخت دور گردنم و شروع کرد به لب گرفتن اصلا باورم نمیشد که به ارزوم رسیده باشم منم مثل قحطی زده ها شروع کردم به لب گرفتن و با دستمم سینشو مالوندم چند دقیقه ای تو همین حال بودیم و من دستمو گزاشتم رو پاش و رفتم لای پاهاش همن که دستم داشت میرسید به کسش دستمو کشید و گفت بسته و دیگه نزاشت کاری بکنم بلند شد نشست رو صندلی و تا وقتی که برم با هم حرف زدیم و هر از گاهی کیرمو میمالید تا کارم تموم شد و رفتم بعد از 3 روز خانوادم واسه مجلس ختم رفتن شهرستان و من تنها موندم از اونجایی که مامان به مینا خانم گفته بود که میرن اونم میدونست من تنها موندم فردای انروز سر ظهر زنگ در خورد منم درو باز کردم و دیدم مینا خانمه اومد و یک ظرف غذا اوورد و گفت که مامانینا نیستن واست ناهار اوردم منم دعوت کردم بیاد تو و همونجا تصمیم گرفتم کارو یکسره کنم اومد نشست و منم رفتم 2تا رانی با یک شیشه ویسکی اوردم ولی مشروب نخورد و گفت فقط با همسرش مشروب میخوره و رانی باز کرد و شروع کرد به خوردن منم نشستم بغلش رو مبل بعد بهش نگاه کردم انگار منظورمو فهمید و لباشو اورد جلو و من شروع کردم به خوردن اونم همینطور تاپشو در اوردم بعدشم سوتین رو و شروع کردم به لیسیدن گردن ولاله گوشش بعد بلندش کردم بردم تو اتاق و وقتی رفت رو تخت پریدم روش و باز شروع به خوردن کردم در همین حال مینا خانم زیپ منو باز کرد و کیر سیخ شده منو در اورد وقتی دید یک جیغی زد و گفت جون عجب چیزیه منم تعجب کردم نه به اونروز که نزاشت دست به کسش بزنم نه به امروز که هیچ مقاومتی نمیکنه البته بعدا که ازش پرسیدم گفت دلیلش این بود که تو سکس خیلی سرو صدا میکنه و وقتی دست به کیر من زده بود و دیده بود کلفته ترسیده بود بلند جیغ بزنه و نزاشته بود که بیشتر پیش بریم خلاصه جفتمون لخت شدیم و مینا خانم به سختی کیرمو میکرد تو دهنش و ساک میزد بعد از 1 یا 2 دقیقه دیدم همچین حرفه ای میخوره و میماله که داره ابم میاد زود از دهنش در اوردم و خابوندم و شروع کردم از لباش وسینه هاش تا کل بدنشو لیسیدمو خوردم وقتی با زبونم چوچولشو میلیسیدم داد میزد که بکن بسه بکن منم بلند شدم و یک کانوم کشیدم رو کیرم بعد مینا رو دمر کردم واز پشت کردم تو کسش خیلی تنگ بود انگار که دختر بود تا کیرمو فرو کردم یک جیغ بلند کشید و منم شروع کردم به تلمبه زدن 5دقیقه ای تلمبه زدم ومینا هم صداش کل خونرو برداشته بود جوری اه ناله میکرد که منو حشری تر میکرد و سرعت تلمبه هام بیشتر میشد بعد دیدم بدنش لرزید و یه اهی کشید و بی حال افتاد منم بغلش دراز کشیدمو و شروع کردم به نوازش کردنو و بوسیدنش بعد گفت که تا به حال اینقدر سکس لذت بخشی نداشته و کلی ازم تشکر کرد و ازم قول گرفت که همیشه با هم باشیم و سکس کنیم بعد بلند شد و چون من ارضا نشده بودم باز شروع کرد به ساک زدن و دوباره کیرم سیخ شد و بعد نشست روش و کیرمو تا ته کرد تو کسش و شروع به بالا پایین شدن کرد جوری بهم حال میداد که الان یادش میفتم ابم راه میفته بعد منم همونطور با دستم چوچولشو میمالیدم به کیرم اینقدر بالا پایین شد و منم چوچولشو مالیدم که بازم ابش اومد و همونطور دراز کشید رو من منم که انگار نه انگار که ابم میخواد بیاد بعد خوابوندمش دمر رو تخت و یه تف به در کونش زدم و با انگشتم شروع کردم به مالیدن ولی اون نمیزاشت و میترسید میگفت تا حالا از عقب به شوهرشم نداده به خاطر دردش ولی با اصرار و مالیدن سوراخش راضی شد که بکنم بعد از کلی مالید کیرمم خیس شده بود کیرمو گزاشتم در کونش و با فشار کردم تو جوری که احساس میکردم کیر خودم داره جر میخوره و مینا هم شروع به جیغ و داد کرد که در بیار دردم میاد ولی من محکم بغلش کردم و اجازه ندادم تکون بخوره و اروم اروم عقب جلو کردم اینقدر تنگ بود که به یک دقیقه نکشید بعد از 10 تا تلمبه ابم اومد و زود کاندومو در اووردم و ریختم رو سینه هاش بعد همدیگرو بغل کردیم و دراز کشیدیم و تا عصر 2 بار دیگه با هم سکس کردیم و از اون روز به بعد ما هفته ای 2 یا 3 بار با هم سکس میکنیم و تا همین الانم ادامه داره و ما هنوزم مثل روز اول عاشق هم هستیم

دوستان این یکی از داستانهای سکس منه و کاملا واقعی از بس داستانهای تخیلی دیدم اینجا تصمیم گرفتم اینو بنویسم و اولین داستان منه اگه خوب نبود معذرت میخوام ولی سعی کنید واقعی بنویسید راستی دفعه بعد داستان سکسم با دکترمو مینویسم

نوشته:‌امیر

0
نمره شما: هیچ

17 نظر

فكر ميكردي خواهرن دخترش

نوشته Boy-bnd در 23. January 2011 - 6:48

فكر ميكردي خواهرن
Big Grin
دخترش دبيرستان بود
حالا اين مينا خانوم اينقد كم سن و سال نشون ميداد در حد دختر دبيرستانيش

داستان بعدیت سعی کن از مامانت

نوشته شومبول طلا در 23. January 2011 - 9:02

داستان بعدیت سعی کن از مامانت بنویسی

Khoob bood. dge nazari

نوشته llvllaMaD.007 در 23. January 2011 - 10:14

Khoob bood.
dge nazari nadaram

montazere dastane badit ba

نوشته lord75 در 23. January 2011 - 13:09

montazere dastane badit ba doctor hastam Batting Eyelashes

خوب بود,صداقت ازداستانت

نوشته Ardimanish. در 23. January 2011 - 14:22

خوب بود,صداقت ازداستانت ميباره!
اون اسكل ها اون بالاهم جفنك ميكن واسه خودشون.بسكه داستانهاى تخيلي خوندن خيالاتى شدن وتوهم ميزنن!
من3,4تاخاطره سكس دارم كه محشرن!يكيش توارتفاعات البرزه كه ازهمه داستانهاي سايت سالارتره,امابخاطرهمين احمقهانمينويسم,جون ميدونم درى ورى ميكن

khar kosde kheili say kardi

نوشته shabparast در 23. January 2011 - 15:44

khar kosde kheili say kardi kosesher navisi vali natonesti kose madaret madar jende Broken Heart

to be jaye dastan neveshtan

نوشته siroossexy در 23. January 2011 - 17:24

to be jaye dastan neveshtan biya be man bede pool dar ar

کیر تو کونت با این داستان

نوشته solaris57 در 23. January 2011 - 19:37

کیر تو کونت با این داستان مثلا واقعیت عقده ای تا حالا ازنزدیک کس دیدی فکر نکنم

واقعی یا تخیلی مسئله این است

نوشته Vahid1800 در 23. January 2011 - 21:05

واقعی یا تخیلی مسئله این است که از داستانت راضی بودم. کاری به راست یا دروغش ندارم. کلا از داستانی که تحریکم کنه خوشم میاد. دستت درد نکنه تحریکم کردی.

كيرم تو اون كله ت تو 2 دقيقه

نوشته nima6368 در 24. January 2011 - 1:34

كيرم تو اون كله ت تو 2 دقيقه ساك زد ميخواست آبت بياد چطور نيم ساعت كردي و آبت نيومد؟

جا کش تو خودت از همه خالی

نوشته davichka در 24. January 2011 - 5:18

جا کش تو خودت از همه خالی بندتری، حالا که اینجوری کردی داستان اون روزی رو که از کون بالغت کردم رو واسه شهوانی میفرستم، بچه کونیه سوراخ ندیده

من نمیدونم تو چجوری از

نوشته amirkirtala در 2. April 2011 - 19:12

من نمیدونم تو چجوری از روپشتبون خونه آپارتمان رو می بینی
بعدش پجوری تو اون فاصله کس و کونو واضح میدیدی
دوست عزیز فیلم سوپر جالبی دیده بودی ولی چند تکشو کشیده بودی جلو فیض نبردیم

آخه کس خل مارو اس گیر

نوشته Daniel Roy در 2. April 2011 - 20:14

آخه کس خل
مارو اس گیر آوردی
ببو گلابی
این دری وریا چیه قطار کردی؟
این مینا خانوم گه 17 ساگی هم شوهر کرده باشه با داشتن بچه دبیرستانی باید اون موقع 33 سالش باشه پس
شوهرش حداق 35 داشته و با تو که 21 ساله بودی مشروب میخورده؟
کس کش مگه اینکه کونی بودی و کونت میزاشته
حالا از حرست خیالبافی واسه زنش میکنی
مادرجنده

kheli kos sher va khali bandi

نوشته Sec12et در 17. April 2011 - 1:22

kheli kos sher va khali bandi bo0d .

سلام خودتون رو با این شر و

نوشته mori.nahid در 29. April 2011 - 12:21

سلام خودتون رو با این شر و برها معطل نکنید ، زوجهای عاشق سکس ضربدری واقعی بیان جلو ما یک زوج 44 و 45 ساله تهرانی هستیم mori.nahid@yahoo.com

بعد دیدم بدنش لرزید و یه اهی

نوشته UM در 8. September 2011 - 23:52

بعد دیدم بدنش لرزید و یه اهی کشید و بی حال افتاد

من دیگه داره حالم ازین تیکه تکراری تو داستانها بهم میخوره !!!

آخه چقدر خالی بندی؟