15سالم بود که برای اولین بار پریا رو دیدم.اما از همون لحظه عاشقش شدم.نمیدونم شاید هم معنای این علاقه تو اون سن عشق نبود.اولین بار در هیأت شطرنج دیدمش.او 2روز بعد میخواست بره مسابقات قهرمانی استان.رئیس هیأت از من خواست برای این که او و دوستاش توی جو مسابقه قرار بگیرند توی تورنومنت خیلی ساده شرکت کنم.که 4تا دختر بودن،و ما 3تا پسر. من از اون هم بردم.به هر حال اون یکی دو روز گذشت.و اونا رفتن و مقام خوبی هم نیاوردند.اون روزا کذشت تا من18ساله شدم و پریا 16ساله.دیگه هر از گاهی که مسابقات قهرمانی شهر بود میدیدمش.تا اینکه یه بخشنامه اومد از هیأت شطرنج استان مبنی بر اینکه مسابقات قهرمانی رده سنی استان برگزار خواهد شد.و قرار بود که دخترها و پسر ها در دو گروه مجزا ولی در یک سالن و همزمان برگزار بشه.روز حرکت که همه جلو در اداره تربیت بدنی وایسادیم تا مینی بوس اومد.سوار شدیم و مردا طبق معمول جلو بودن و دخترا عقب.متأسفانه مربی ما نتونست بیاد و فقط یه سرپرست با ما بود به نام خانم ناصری.البته مربی ما از من خواست که چون با تجربه تر از بقیه بودم بعد از هر بازی بچه ها، بازی اون ها رو آنالیز کنم.خلاصه حرکت کردیم و تقریبا نزدیکای مقصد حال یکی از دخترا به نام یلدا بد شد نفسش بند اومد و به سختی نفس میکشید.و یکم حالش بهم میخورد.خلاصه راننده سریع تر حرکت کرد و مستقیم به یه بیمارستان رفت.اون رو اونجا پیاده کردیم.خانم ناصری هم پیاده شد و از راننده خواست که ما که در کل4تا پسر و 3تا دختر شده بودیم رو به خوابگاه برسونه و خودش پیگیر کارهای یلدا بشه.خلاصه ما رفتیم و اتاق رو تحویل گرفتیم.و چون راننده باید میرفت ما تنها شدیم.از ساعت تقریبا 5:30 که راننده رفت تا شب ساعت 9 که خانم ناصری و یلدا اومدن من و 6تای دیگه تو خوابگاه بودیم.تو این چند ساعت که تنها بودیم،دخترها وسایلشون رو گذاشتند تو اتاق خودشون و اومدن با ما شطرنج کار کنند.البته من بهشون به جای شطرنج عادی شطرنج سیامی رو پیشنهاد دادم که بازی کنیم،که این بازی با دو صفحه مهره بازی میشه که دو به دو با هم یار هستند و بقیه قوانین که اینجا جاش نیست... .به هر حال قرعه کشی کردیم و من و پریا یار شدیم.بازی شروع شد و 4نفر بازی میکردن و 3نفر داور یا به قولی منتظر بودن.من و پریا خیلی برد آوردیم تا این که او یه اشتباه کرد و باختیم.از اون جایی که من خیلی تو جو قرار گرفته بودم و اگه او اشتباه نکرده بود قطعا من ضربه نهایی رو به حریف وارد میکردم یکدفعه ناخودآگاه یه مشت البته نه محکم به بازوش زدم.بعدش هم خیلی ناراحت شدم.و کلی عذر خواهی کردم.خلاصه ما رفتیم کنار و دو نفر دیگه اومدند بازی کردند و من و پریا و ستایش بیرون از بازی بودیم.من رفتم رو تخت دراز کشیدم چون حوصله داوری رو نداشتم .یه لحظه پریا رو ساکت و به دور از شیطنت همیشگیش دیدم.صداش زدم و ازش خواستم بیاد پیشم.اومد پیشم نشست کنار تخت.کلی ازش عذر خواهی کردم پریا هم مرتبط می گفت اشکال نداره.کم کم این شد که یکم با هم صمیمی تر شدیم و بعد از اون راحت تر با هم بودیم.و...رابطه ما تو اون 3روز که پیش هم بودیم بهتر و بهتر شد.تا 1سال با هم با اس ام اس و فیس بوک و اینا هر روزبا هم در ارتباط بودیم و هر از چند روز یکبار همدیگرو میدیدیم تا خونواده هامون از این واقعیت مطلع شدند که ما با هم هستیم.اما کار از کار گذشته بود و ما دیگه واقعا عاشق هم شده بودیم.شهوت نبود.یه عشق خالص ناب ناب از اون درجه یکاش.و ما همو برای ازدواج میخواستیم و همه اینو خوب میدونستند البته پدر اون برای من یه شرط گذاشت که دانشگاهم رو تموم کنم و سر کار برم .و بعد برم خواستگاری.خودم هم همین رو میخواستم.نمیخواستم تا یه کار خوب پیدا نکردم ازدواج کنم.راستی من دانشجوی مهندسی شیمی اصفهان بودم و پریا دانشجوی مامایی شهر خودمون.یه روز برام زنگ زد -گفت:امیر؟
-گفتم:بله عروسکم.کاری داری؟
-گفت:دلم برات تنگ شده.کی میای؟
-گفتم:دور و زود داره ولی...
-حرفم رو قطع کرد گفت:خدا نکنه سوخت و سوز داشته باشه.
-حالا چی شده که عسلم دلش برام تنگ شده؟
-قراره تنها بشم.بابا مامانم و پویا(برادرش)دارن یه یک هفته ای میرن شیراز.میشه دو سه روز رو بیای پیشم؟
+یه لحظه بدنم سست شد.اولین بار بود که چنین پیشنهادی بهم میکرد.یا قرار بود با هم تنها شیم.نمیدونستم چی بگم.که ادامه داد:یه چند روز دانشگاه نری که ازت چیزی کم نمیشه.خوابگاه هم که نداری که مسؤولا بهت گیر بدن.درسا هم که اول ترمه و سنگین نشدن.خونوادت هم که نمی گی داری میای اینجا.دیگه چی میگی؟نمیدونستم چه جوابی بدم.که گفت:منتظرتم.باشه؟گفتم:آخه اگه کسی بفهمه با هم تنها بودیم چی؟اگه فکر بد کنند؟ببین پریا نمی خوام به خاطر یکی دو روز با هم بودن برای یه عمر از دستت بدم.اما از اون اصرار بود و از من انکار.فکر نکنید بدم میومد که باهاش باشم نه اتفاقا برعکس.ولی نمیخواستم عشقم رو به خاطر هوس از دست بدم.به هر حال چند روز بعدش من رفتم شهر خودمون.و یکراست رفتم خونه پریا.تا رسیدم در زدم انگار پشت در کمین کرده بود سریع در رو باز کرد و همین که وارد خونشون شدم در و بست و یه لب جانانه خوردیم.لبش رو قبلا هم خورده بودم ولی چون یه حس ترس از ریخته شدن آبروم رو داشتم به دلم نمی چسبید.بعد چند دقیقه تازه یادمون اومد باید سلال و احوال پرسی کنیم.رفتم روی مبل نشستم او هم رفت از تو آشپزخونه دو تا لیوان شربت پرتقال آورد و با هم خوردیم.از دانشگاه و استاداش از دوستاش و خلاصه از خودش گفت.من هم همینطور.بهش گفتم بعد از 3سال و خورده ای اولین باریه که تنهاییم.حرفم رو رد کرد و گفت:ما همیشه با هم بودیم همیشه هم با همیم.مگه اینطور نیست؟گفتم:چرا همینطوره که تو میگی.و لب هامون تو هم قفل شد.من همزمان با دست چپم موهاش رو نوازش میکردم و با اون دستم دست چپ او رو گرفته بودم و با انگشت شصتم پشت دستش رو نوازش میدادم.زبونمون رو تو دهان هم میچرخوندیم و آب دهان هم رو میخوردیم.اون رو همونجا رو مبل هول دادم تا بخوابه و خودم هم روش خوابیدم.پریا یه جیغ زد و گفت چیکار میکنی؟ چرا هولم میدی؟همین طور تو چشماش خیره شده بودم که دوباره لبش رو بوسیدم و ...بعدچند دقیقه لب بازی بغلش کردم و بردمش تو اتاقش و رو تختش انداختمش.خودش رو کامل در اختیارم قرار داده بود.
باز هم بوسیدمش.یه لحظه با همون معصومیت قدیمیش که تا چند لحظه پیش اثری ازش نبود بهم گفت:امیر! فکر میکنی کاری که می کنیم درسته؟من هم که مدت ها بود ساکت بودم بهش گفتم:بالاخره مال منی.یه جور حس ترس رو توی چشاش خوندم.خودم هم داشتم میترسیدم ولی ترس رو کنار گذاشتم و دوباره همون عشق چندین ساله رو به یاد آوردم.دو باره شهوتی شدم و به سمت گونه هاش رفتم و اون رو آروم بوسیدم.برای اولین بار دست به سینه های خوشکلش زدم و همونطور که میبوسیدمش از روی لباس سینه هاش رو با دست چپم میمالیدم.با دست راستم هم آروم گردنش رو نوازش میدادم.چند لحظه بعد لباس عشقم رو از تنش جدا کردم.سوتین او رو هم بیرون آوردم.اما به شلوارک سبز رنگش کاری نداشتم.شروع کردم به خوردن سینه های کوچولوش.با یکی از دستهام اون یکی سینه اش و با دست دیگه ام روی شلوار کس نازنینش رو میمالیدم.بعد از چند لحظه صداش بلند شد.آی.آه...من هم حس شهوتم گل انداخته بود.از روی پریا کنار رفتم.لباس و شلوار و شرتم رو بیرون آوردم و برای اولین بار بعد از دوران خردسالی بدنم رو نشون کسی میدادم. رفتم کنارش و شلوار سبز کمرنگش و شورت سفیدش رو به نوبت بیرون آوردم.و برای چند لحظه اون کس زیباش رو نگاه کردم.بعد بهش حمله کردم.و برای زمان طولانی مشغول خوردن قطعه ای از بهشت واقعی شدم.کمی نیم خیز بلند شدم.کیرم رو با آب دهانم کاملا خیس کردم.دوباره کسش رو کمی خوردم.تا یکدفعه لرزه بر بدنش افتاد.جیغ بلندی زد.و آب لزجی آروم از کنار کسش خارج شد.بلند شدم.کیرم را با آب بهشتی اش غسل دادم و اون رو روی کسش تنظیم کردم.خم شدم و شروع به خوردن لبش شدم.و یک آن کیرم رو محکم وارد کسش کردم.آه بلندی کشید.و جیغی از ته دل زد.کیرم رو بیرون کشیدم.دیدم پریا دیگه دختر کوچولوی داستان زندگیم نیست.چند قطره خون پریا رو به خانم تبدیل کرده بود.

نوشته: امیر

سلام عليكم اميد وإرم همه عزيزان خوب باشند، من حماسه هستم و ٢٢ سالم هست و به لندن زندگي ميكنم بيست و هفت سال است اينجا هستيم با خانواده، و سه بار شده به ايران رفتم هموطنانم را ديدم ولي خاطره خوشي از إنجا ندارم، ميخواهم خاطره اي از إنجا برايتان تعريف كنم اما اول پوزش ميخوام بخاطر كمي و كاستي نوشتاري و غلطي املا و انشايي چون درست فارسي بلد نيستم دوما من از مبايل اين نوشته را تايپ ميكنم كمي مشكل است برايم. من از يك خانواده بسيار مذهبي هستم و اينجا مثل سايرين حجاب را دور نه انداختيم. هميشه آرزو داشتم كه با يك پسر مسلمان و هم زبانم ازدواج كنم كسي كه مثل خودم آداب ها را رعايت كند بهتر بگويم عادت اروپايي نداشته باشد. دو سال پيش ايران رفته بودم إنجا با يك داكتر كه تقريباً سي سال داشت معرفي شدم و خيلي پسر خوب به نظر ميرسيد و خيلي ادم مذهبي خلاصه انچه يه مرد ايده ال كه من به ذهنم مجسم ميكردم اون بود،مدت يك ماه كه ايران بودم همه روزه اورا ميديدم و بأهم گفتگو ميكرديم و بلاخره إبراز علاقه كرديم به همديگر. از او وقت هميشه تماس تلفن و مسج ميكردم ، او از وضعيت اقتصادي خود شكايت ميكرد و هميشه از من مي خواست برايش زنگ بزنم و من اينكار رو ميكردم چون دوستش داشتم و حتي با تلفن سكس هم داشتيم خيلي ابتدائي، همين طور آدامه داشت گاهي سكس ميكرديم به تلفن گاهي هم هميشه به من گوشزد ميكرد كه مواظب خودت باش و حجابت هيج وقت خراب نشود من عاشق اين رفتار تو هستم ، سال ديگر كه رفتم دوباره ايران بأهم ديديم و من به مادرم معرفي كردم او هم مرا به خانواده أش معرفي كرد خيلي خانواده ساده و زندگي ساده داشت اما با محبت و صميميت خاص. ميرفتيم گردش گاهي روزها خونه شان ميرفتيم و بأهم لب ميداديم و منو به اغوش ميكشيد و دست به قران ميگذاشت كه دوستش دارم، پسر خيلي شهوت انگيز نبود دست به سينه و يا كوسم نكرد اما منم أجازه أش هم نميدادم بهر حال توي اين مدت كه بأهم رابطه داشتيم ازم زياد پول گرفت به بهانه هاي گوناگون، بلاخره يكروز ازم خواست كه پسورت إيميل ات را بده من ميخوام ببينم منم برايش دادم. يك كليپ رقص خودم و دختراي ديگر بود به يك دوستم إيميل زده بودم جشن عروسي بود. اوره ديده و گرفته بود خوب براي من چندان باك نداشت دوستم پسر بود. اين از طرف من برايش إيميل زده بود و هزار حرف هاي زشت زده بود مرا پيش خانواده ام چون مام جونم هم خبر شد و ديگر دوست أنم بي أبرو كرد و مرا تنها گذاشت كه تو دختر خوبي نيستي خانواده من ترا نميخواهم و هر زني اگر مثل تو بي باك و ساده باشد من هرگز ازدواج نميكنم. حرف هايش خيلي برايم إزار دهنده بود مرا پشيمان كرد از دوست داشتن كسي. ازين بابت بارها براي خودم گريان كردم كه خيلي احمق بودم و اون بك هوس باز بوده و با چندين دختر فقط براي پول اين كارو ميكرده و وعده ازدواج ميداده. حالا هم يه أفغان از من خواستگاري كرده و هميجا زندكي ميكند با خانواده اش. پسر خوب به نظر مياد نميدونم چه تصميم بگيرم چون اعتبار ندارم به زمانه و مردمانش. خوب حرفهاي من پراكنده بود از همه هموطنانم بابت اين پوزش ميخوام.
Just wanted share my byword for who people they are inlove. First hope they will success n keep attention of themselves. And then plz as ur sister do not care n do not trust to everyone coz it's grave for ur future life. "I Loved hem more than what I could show.my life was a dream whit him .Co'z he have given me this feeling of contentment. Best wishes for everyone.
Best regard: hamasa

جمعه بود با صدای تلفن از خواب بلند شدم یه نگاهی به اطراف انداختم دوستم رضا هنوز خوابیده بود با بی حوصلگی و خواب آلود تلفنو برداشتم .الو الو کردم کسی صحبت نکرد با ناراحتی گوشی رو گذاشتم طبق معمول باز دخترا بودن که داشتن اذیت میکردن آخه خونه من خونه مجردی بود ومن هم دانشجو بودم .دوباره تلفن زنگ زد این موقع صبح تا حالاپیش نیومده بود کسی زنگ بزنه. 7صبح جمعه بود.دوباره گوشی رو برداشتم اینبار کسی با صدای نازک وزیبا الو گفت دیدم طرفم دختره شروع به صحبت کردم .اول یهکم با احتیاط صحبت کردم میترسیدم از طرف یکی از دوست دخترام باشه ضایع بشم اینم اضافه کنم که یکی از سرگرمیهای من صحبت با دخترا پای تلفن بود که اکثرشون رو حتی ندیده بودم چه برسه به رابطه جنسی .دراونموقع سال 75 اکثر دخترا وقتی دوست میشدن خیلی جلو نمیرفتن اگه هم با یه دختر رابطه ات به لاپایی میرسید دیگه بدبخت بودی ول کنت نبود تا با دسته گل نمیرفتی خونشون.

خلاصه ما با این خانم شروع کردیم صحبت کردن .یه کم که گذشت گفت میخاد منو ببینه .منم گفتم باشه تودلم گفتم داره منو سر کار میزاره .رفتم جلوی در خونه کوچه خیلی خلوت بود هوا هم بفهمی نفهمی در حال خنک شدن بود یه کم که وایستادم دیدم یه خانومه با چادر اومد رد شد خیلی قشنگ نبود ولی بانمک وجذاب بود .چند دقیقه گذشت تلفن زنگ خورد تلفنو بردم اونور خونه که دست مستاجر میدادیم اما حالا هنوز خالی مونده بود.تلفنو که برداشتم شروع به صحبت کردیم گفتم چه زود رسیدی خونه همسایه مایی گفت نه دارم از کیوسک زنگ میزنم بعد چند دقیقه گفت دیگه دارم تابلو میشم باید برم .منم که هنوز خواب آلود بودم گفتم بیا پیش من .گفت بیام منم گفتم بیا .گفت باشه درو باز بذار و تلفنو قطع کرد.تعجب کردم همچین چیزی تا حالا برام پیش نیومده بود دختر آورده بودم خونه ولی نه با این سرعت .هم هیجان داشتم هم ترس سرما هم اضافه شده دیدم دارم میلرزم رفتم یه نگاه به دوستم انداختم دیدم همچنان خوابیده.رفتم اتاقای بالا نشستم بعد چند لحظه صدای خش خش اومد در اتاق باز شد اومد تو .سلام کردم بهش تعارف کردم بشینه اونم چادرشو برداشت ونشست باهم مشغول صحبت شدیم یه کم که گذشت بوی عطر وکرمی که استفاده کرده بود تموم اتاقو پر کرد منم کمکم از اون حالت قبلی داشتم در میومدم یه دفعه ای بلند شد مانتوشو در اورد یه تیشرت قرمز پوشیده بود زیرش چیزی نبود ونوک سینه هاش از زیر اون خودنمایی میکرد . چشمم که بهش افتاد یه دفعه ای تحریک شدم .رفتم جلو بغلش کردم گفت اکه اینجوری کنی میرم گفتم باشه یهکم رفتم عقب دوباره پرحرارت اومدم جلو شروع کردم تحریک کردنش کاری که ما پسرا بصرت غریزی داریم ودرش استادیم.سنگینیش رو من افتاد ونفساش تند شد جراتم بیشتر شد شروع کردم مک زدن زیرگلوش وبوس کردن لاله گوشش که دستاش دور کمرم حلقه شد برجستگی کیرم به بدنش چسیبید فهمیدم دیگه جلوی منو نمیگیره دستمو بردم روسینه اش شروع کردم به مالوندنش .بعد چند لحظه دستسمو بردم زیر لباسش سینه هاشو تو دستم گرفتم خیلی نرم لطیف بود شروع کردم به مالوندن و نوازش کرن که ناله هاش در اومد حشرش داشت بالا میزد لباسشو کندم محکم تو بغلم گرفتم شروع کردم به لیسیدن سینه هاش دستمو از رو شلوار گذاشتم رو کسش منو بیشتر فشار داد زیب شلوارشو باز کردم و کشدم پایین دیگه چیزی نمیگفت کاملا تحریک شده بود بسرعت لباسامو کندم دوتامون فقط با شرت بودیم یه کم دیگه مالیدمش بعد شرتشو کشیدم پایین کس خوشگلش افتاد بیرون صاف صاف بود دستمو گذاشتم روش لرزید.منو گرفت کشید رو خودش انگشتمو یه کم فرو کردم تو کسش یه حال دیگه ای شد .بادیدن حال اون منم بدجوری تحریک شدم کیرم داشت شرتمو پاره میکرد.درش آوردم وگفتم حالا وقتشه یه کم کیرمو خیس کردم بهش گفتم لاپاتو بازکن .اونم پاهاشو باز کرد گذاشتم لای پاش شروع کردم عقب جلو کردن.مواظب بودم تو نره میترسیدم پردشو بزنم یه کم که کردمش منو محکم گرفتو و لرزید بدجوری ارضاء شد خیلی تحریکش کرده بودم بعد چند لحظه واستادن دوباره شروع کردم یه دفعه ای با دستای ظریفش کیرمو گرفت فشارداد تو گفتم چکار میکنی با صدای شهوتناکش آروم تو گوشم کفت پرده ندارم منو بکن.پاهاشو هم آروم داد بالا کیرم تا دسته رفت تو کسش .یه نگاه بهش کردم دیدم چشماشو بسته پاهای ظریف و سفیدشو ازدوطرف بازکرده منم بینشم به جلو خم شدم پاهاشوداد بالاتر چشمم به لاک پاهاش افتاد بادنجونی رنگ بود بیشتر تحریک شدم یه کم فشار دادم از لذت در حال بیهوشی بودم تا به اون لحظه کس نکرده بودم شروع کردم به تلمبه زدن اونم آه وناله میکرد در گوشم میگفت منو بکن .منو بگای فشار بده تندتر نندتر با این کاراش دیگه آبم داشت میومد با سرعت تمام شروع کردم به گاییدنش لحظه آخر میخاستم بکشم بیرون که پاهاشو دورکمرم حلقه زد هردو باشدت ارضاء شدیم انگار تمام اب بدنمو داخلش خالی کردم .یه کم که گذشت شهوت خوابید فهمیدم چه غلطی کردم بهش گفتم این چه کاری بود کردی چرا منو گرفتی گفت اگه داخلم نمیریختی ارضاء نمیشدم غصه نخور من قرص مصرف میکنم تعجب کردم این چه دختریه که قرص مصرف میکنه پرده هم نداره. بهش گفتم خندید گفت من دختر نیستم زنم شوهر هم دارم . وارفتم اصلا فکرنمیکردم زن باشه آخه خیلی کم سن بود اعصابم خورد شد تاحالا با زن شوهر دار رابطه نداشتم یه جورایی خط قرمزم بود .ولی کار از کار گذشته بود من احمق بقدری شهوتی بودم که متوجه مهارت اون تو سکس نشدم .لباساشو پوشوندم رفت .بعدا یه بار زنگ زد از ناسزگاریش با شوهرش گفت واینکه شوهرش هوسبازه ومچشو تو خونه با کسی گرفته میخواست از حس ترحم من استفاده کنه به رابطه ادامه بده .بهش گفتم دیگه بهم زنگ نزنه باهاش قطع ارتباط کردم بعدا که خونمونو اجاره دادیم تلفنمون مشترک بود اتفاقی دیدم با یکی از دانشجوها (خونه رو به جند تا دانشجو اجاره داده بودیم)داره حرف میزنه .الان ده ساله که ازدواج کردم خانمم خیلی خوبه ولی نه اون مهارت اونه تو سکس داره ونه اون لذتی که اون توسکس به من داد نتونسته به من بده .با همه چیزایی که گفتم اینم اضافه کنم بهترین سکس زندگیم بود مرسی که توجه کردید.

نوشته: شهراد

باسلام خدمت بزرگان سایت شهوانی داستانی رو که میخوام براتون بگم برمیگرده به محرم پارسال اول مشخصاته خودمو بگم من 23 سالمه قدم 185 سانته وزنمم 90 کیلو هستش وقیافه ی نسبتا جذابی هم دارم من مغازه ی موبایل فروشی دارم داستان از اونجا شروع شد که ناهید (دختر عموم) با دوستش برای تماشایه هیات ها ودسته ها جلویه مغازه ی من اومدن و وقتی ناهید با من سلام کرد آتنا ازش پرسید که این دوست پسرته ناهید گفت نه این پسر عمومه خلاصه بعد ناهید بهم گفت که آتنا عاشقت شده شمارتو میخواد بدم بهش ؟ گفتم که یکم خودتو چس کن بد بده بهش اونم گفت باشه ورفت؛

ساعت 1 شب وقتی همگی رفتیم خونه دیدم اس داد خلاصه تو همون لحظه های اول قول سکس بعد عاشورا رو ازش گرفتم ؛ آتنا خدایش بدن حقی داشت و قیافیه ی خیلی سکسی داشت شهوت از چشماش می بارید خلاصه روزه موعود فرارسید کیرم حسابی هوسه کون کرده بود؛مغازه رو بستم سریع رفتم خونه و زنگ زدم آتنا گفتم بیا گفت تا یک ربع دیگه اونجام؛ گوشی روقطع کردم رفت یذره اسپری سر کننده زدمو منتظر موندم تا بیاد ؛آتنا اومدو این کیره منو دیونه کرده گفت یه لیوان آب بیار برام ترسیده بود ؛ آب و که خورد لیوانو از دستش گرفتم بعد دستامو انداختم دوره کمرش لبامو گذاشتم رو لباش اون خیلی حرفه ای بود لبامو کرد تو دهنش میک میزد خلاصه انگار اون داشت لبامو میخورد بعدش آتنا تند تند دگمه هامو باز کردو شلوارمو درآورد منم لباسشو درآوردم شروع کردم به خوردنه سینه هاش که گفت بسه درش بیار بخورمش بعد از کیفش ی آب نبات چوبی درآورد یه ذره لیس زد بعد گفت بیگرش دستت بعد شروع کرد به خوردن چه خوردنی انگار 3 ساله گوشت نخورده بود بعد از یه ربع ازم پرسید که سر کننده استفاده کردی منم گفتم نه چون خیلی ضایع بود جلسه اول بعد گفت پس چرا زبونم سر شده منم گفتم نمیدونم خلاصه حسابی کیرمو خورد بعد گفتم بسه پاشو بر گرد که خیلی کار دارم باهات وقتی برگشت کسشو حسابی مالوندم یه ایراده بزرگی که آتنا داشت رنگ کسش بود انگار روش شیر کاکائو ریخته بودن حسابی کسش خیس شده بود باهمون خیسیه کسش سر کیرمو لیز کردم و کیرمو گذاشتم دمه سوراخ کونش و چون میدونستم که گشاد تر ازین حرفاستو ادای تنگارو در میاره کیرمو با فشار کردم تو کونش که جیغش دراومد وجیغشم به گریه تبدیل شد هر کاری کرد بکشم بیرون نکشیدم هیچ محکمتر میکردمش حسابی عرق کرده بودم احساس کردم آبم داره میاد بهش گفتم داره میاد گفت درش بیار منم در نیاوردمو همه ی آبمو ریختم تو کونش وقتی کشیدم بیرون آبم داشت از کونش بیرون میرخت حسابی فحشم داد گفت به ناهید میگم و واقعا همه چیزو به ناهید گفت ؛امیدوارم که خوشتون اومده باشه قربانه شما فرهاد

چشمامو باز کردم دیدم ساعت از 11 گذشته. بازم یه روز تکراریه دیگه شروع شد. طبق عادت همیشگی گوشیمو که کنارم بود برداشتمو اهنگ یاور همیشه مومنه داریوشو گداشتم و یه نخ سیگار روشن کردم . پاشدم رفتم لب پنجره میدونستم بازم مثلف بقیه ی روزا کارام تکراریه. منتظر یه تغییر بودم تو زندگیم. همینطوری که کام عمیق از سیگارم میگرفتم و به بیرون خیره شده بودم ، دختری رو دیدم که از ساختمون اومد بیرون. شنیده بودم که 2 تا دختر دانشجو طبقه بالا میشینن ولی ندیده بودمشون. یکمی نگاش کردم. چهره ی جذابی داشت پوست برنزه با چشمای سبز. یه پوز خند به خودم زدمو گفتم چشم چرونی امروزم شروع شد.
**یاد دو سال پیش افتادم که دانشجو شده بودم. سال اول با کلی فکرای خوب با روحیه ای عالی واسه یه زندگی خوب دور از خانواده ام ، اومدم شمال.
رفتم دانشگاه و دیدم بعد از چند ماه اون چیزایی که میخواستم اصلا نمیشه و واقعیت پیدا نمیکنه. کلا از همخونه داشتنم خوشم نمیومد واسه همین تنها خونه گرقته بودم.**
به خودم اومدم دیدم سیگارم دیگه اخراشه کام اخرو سنگین تر گرفتم و زدم زیر سیگارمو انداختمش بیرون. یکمی خونه رو تمیز کردمو یه چیزی هم درست کردم که واسه ناهار بخورم. ناهارو خوردمو بازم یه سیگارو فکرای همیشگی:
*** یاد اولین دیدار عشقم ، یاد اولین بوسه، یاد اون روزی که یه گروه رفته بودیم کوه ، یاد اون خنده ها، چقد خوب بود که خودشو لوس میکرد. چقد دلنشین بود اون دوست دارم گفتناش، و چقد دلگیر بود که تو اون تصادف لعنتی جون خودشو از دست داد***
باز به خودم اومدم دیدم چند قطر اشک باز اومد سراغم سیگارمو خاموش کردم ساعت دیگه 5 شده بود، غروب بود دل منم مثل غروب پاییز دلگیر. پاکت سیگارمو برداشتمو رفتم لب ساحل. جمعه بود ساحال یکمی شلوغ بود. رفتم نشستم روی همون صخره ی همیشگی . همینطوری خیره شدم به دریا و داشتم با خودم زمزمه میکردم:
چشم من بیا منو یاری بکن، گونه هام خشکیده شد کاری بکن
غیر گریه مگه کاری میشه کرد، کاری از ما نمیاد زاری بکن
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد تا قیامت دل من گریه میخواد
یه نفس عمیق کشیدمو به اطرافم نیگاه کردم ، دیدم یه پسر کوچولو داره با یه بیل پلاستیکی شنای ساحلو میریزه توی کامیون پلاستیکیش، یه لحظه بهش حسودیم شد اون با دیدن پر شدن کامیونش از شن داشت لذت میبرد ، خوشیش پر شدنه کامیونش بود، یه لبخند زدم بهش و گفتم بیاد پیشم. یکم باهاش شوخی کردم بعد یه ادامس دادم بهش تشکر کردو رفت بازم مشغول پر کردنه کامیونش شد.
یه سیگار روشن کردمو باز خیره شدم به دریا ولی اون تمرکز همیشگی رو نداشتم. حس میکردم یکی داره نیگام میکنه. سرمو برگردوندم 2 تا دختر یکمی اون ورتر نشسته بودن یکمی نیگاش کردم تازه فهمیدم همونی بود که امروز دیدمش. همینطوری زل زده بودم بهش ، دوس داشتم دیگه عسل(عشقمو) فراموش کنم ولی نمیشد. از وقتی که عسل تنهام گذاشت دیگه با کسی رابطه نداشتم. ولی نمیدونم چرا چشمم این دختره رو گرفته بود. باز رفته بودم تو فکر و به عسل فکر میکردم دیگه این فکرا دیووونم کرده بود. باز یه دفعه به خودم اومدم دیدم دختره داره با تعجب نیگام میکنه. فک کنم یه چند دقیقه ای بود زل زده بودم بهش.
یه دفع ای برگشتمو به خودم گفت بذار یه بار دیگه با سرنوشت بازی کنیم یه بار دیگه هم با یه نفر دیگه. دوس نداشتم از جام پاشم . اونجایی که نشسته بودمو دوس داشتم. دوس داشتم یه کاری کنم که دختره بیاد اینجا. یکم فکر کردم یه دفع ای همون پسر کوچولو رو دیدم باز صداش کردم:
بله؟؟؟
-میشه واسه من یه کاری کنی داداش کوچولوی من؟
چه کاری؟
- اون دختره رو میبینی اونجا نشسته؟ برو بهش بگو بیاد اینجا
یکم فکر کردو هیچی نگفت یه لبخند بهش زدمو یه ادامس دیگه بهش دادم گفتم: باشه؟؟؟
باشه
پسره رفت سمت دختره منم داشتم با دقت نیگاه میکردم . پسره به دختره گفت و برگشت پیش من:
گفت بگو خودش بیاد من نمیام
اعصابم ریخته بود بهم. دوس داشتم بیاد ولی نیومده بود. منم بیخیال شدمو باز برگشتم سمت دریا پاشدم یکم راه رفتمو خواستم دیگه برم خونه که مجبور بودم از کنار دختره رد بشم. با اخم داشت از کنارش رد میشدم که گفت:
کاری داشتید با من؟
-نخیر کاری نداشم
ااا مطمعنی؟ اون پسره که گفت کارم داری و بیام اونجا
- اره اون موقع کارت داشتم اگه میومدی اونجا ولی حالا که نیومدی دیگه کارت ندارم
واا.چقد مغرور و لوسی تو
-اره همه همینو میگن
نمیشینی؟؟؟؟
- تو پاشو بریم اونجا بشینیم.
یکمی نگام کرد و با دوستش پاشدن اومدن رفتیم همون جای همیشگی من. اونا وایساده بودنو من نشستم رو صخره. دستمو بردم جلو گفتم جیوی هستم. دست داد و گفت کیانا. با دوستشم دست دادم و اونم اسمش سمیرا بود. خیره شده بود به کیانا، خیلی قیافه ی جذابی داشت یه صورت خوشگل و جذاب با چشمای سبز و لبای کوچیک قرمز. موهاشم بلند بود رنگشونم خرمایی بود. یکم به اندامش دقت کردم واقعا عالی بود زیاد قند بلند نبود ولی کلا بدنش خیلی رو فرم بود. یه دفعه ای دیدم یکی زد تو سرم نیگاه کردم دیدم کیانا زده:
-چرا میزنی؟؟؟!!
کم مونده دیگه با چشمات منو بخوری بعد میگی چرا میزنی؟؟
- خوب عزیزم تقصیر من نیس که هر کی تو رو ببینه مجذوبت میشه دیگه
میدونم. راستی یه سوال
-جانم؟
جیوی دیگه چه اسمیه اخه؟؟؟
- یکی جیوی صدام میکرد دیگه از اون به بعد همه جیوی صدام میکنن. ( اولین بار عس جیوی صدام کرد)
باز یه دفعه یاد عسل افتادم باز رفتم تو خودم. کیانا نشست کنارم:
عزیزم تو چرا اینطوریی ؟ یه دفعه میری تو خودت؟
- مهم نیس بیخیال
بگو دیگه. خودتو خالی کن. مشخصه یه چیزیت هست
- اره یه چیزی هست ولی ...
ولی نداره دیگه. بگو ببینم

یه سیگار روشن کردمو شروع کردم به تعریف کردنه جریان عشقم. کل داستانو گفتم . نتونستم خودمو کنترل کنم باز اشکام ریخت رو گونم. کیانا سرشو گذاشت رو شونمو اشکامو پاک کرد
واقعا متاسفم خیلی سخته درکت میکنم
- هیچکس نمیتونه درکم کنه.
یکم دیگه حرف زدیمو حالم یکم بهتر شده بود یکم با هم شوخی کردیم سمیرا هم که خیلی کم حرف میزد و بیشتر میخندید.
یه ساعتی میشد که داشتیم حرف میزدیم دیگه میخواستم برم خونه. گفتم خوب دیگه من برم خونه کاری ندارید همسایه؟؟
همسایه دیگه یعنی چی؟
- گفتم خوب همسایه ایم دیگه. میخوای ادرس خونتونو بدم بهتون؟؟؟
با تعجب گفتن بگو
- منم ادرس رو گفتم . بعد گفتم که همسایه طبقه پاینیشونم و صبح دیدمش کیانا رو.
ااااااااااااااا ب سلامتی
- شمارمو دادم به کیانا و گفتم با اینکه مزاحمی ولی خوشحال میشم زنگ بزنی
پرررررررو برو دیگه مواظب خودتم باش
با هردوشون خدافظی کردم و رفتم خونه، حس میکردم یکم سبک شدم. اخه تا حالا واسه کسی داستان تلخ زندگیمو تعریف نکرده بودم.
تو حال خودم بودم که دیدم زنگ خونه رو زدن.
-بله؟
اقا ببخشید ما کلید در پایینو نداریم میشه در و بزنید
- درو زدم ( شناختمش کیانا بود) و رفتم باز دراز کشیدم.
باز دیدم این دفعه یکی داره در خونه رو میزنه. درو باز کردم دیدم کیاناست. سلام و احوال پرسی کردیم و. ازش پرسیدم سمیرا کجاست که گفت رفته پیش دوستش. گفتم پس خوشبحالش امشب برنامه تقویتی دارن دیگه با دوس پسرش. یه اخمی کرد گفت برو انور میخوام بیام تو. گفتم واسه چی میخوای بیای تو؟؟؟ اگه بیای تو بهت تجاوز میشه هاااااا. گفت مثلا کی میخواد بهم تجاوز کنه؟؟؟؟تو؟ بهش گفتم بیا تو تا ابرومون نبردی تو ساختمون. اومد تو.
- واقعا دخترای امروزی خیلی پررو شدن و عوض شدنا
چطور مگه؟
- هیچی اخه قبلنا باید التماسشونو میکردی که بیان خونه ، حالا دیگه خودشون میان التماس میکنن که بیان تو خونه تازه میگن تجاوزم دوس داریم
یکم چپ چپ نیگام کرد بعد اومد دستمو گاز گرفت دادم رفت هوا.
-روااااانی سگ چرا میشی؟؟؟
خیلی بی ادبی پررو اصن باهات قهرم
- خدا رو شکر . بهتر که قهر باشی
چند دقیقه گذشت دیدم انگار واقعا ناراحت شده نشسته بود یه گوشه و داشت با گوشیش ور میرفت. رفتم کنارش نشستم گفتم یه دنیا معذرت. شوخی کردم. دستشو گرفتم یه دفعه ای دستشو کشید. اروم پیشونیشو بوس کردم رفتم رو به روش نشستم دیدم سرشو اورد بالا یه لبخند زد و یه چشمک . اومدم کنارم نشست. یه نخ سیگار از تو کیفش در اورد خواست روشن کنه گفت تو واسم روشن کن. منم واسش روشن کردم. داشتم نیگاش میکردم واقعا خیلی جذاب بود. روسریش افتاده بود موهای بلندش یکمیش ریخته بود رو صورتش. یه دفعه باز دیدم یکی زد تو سرم . گفت اینطوری نیگام نکن . منم گفتم چشم
یکمی با هم حرف زدیم پاشد گفت من دیگه برم. گفتم باشه برو مواظب خودت باش لباشو اورد جلو یه بوس کردم لباشو و رفت.
کیانا رفت. منم باز با خودم تنها شدم . باز فکر عسل ذهنمو مشغول کرد رفتم نشستم کنار پنجره یکم فکر کردم به گذشته بازم واسه این گذشته ی تلخم جوابی پیدا نکردم. داشت بارون میومد. یه تی شرت پوشیدمو رفتم بیرون. دوس داشتم برم زیر بارون که تمام این فکرامو بشوره و ببره پایین. بارون خیلی شدید شده بود خیس خیس شده بودم هیچکس تو خیابونا نبود. بلند داد میزدم اخه چرا من؟ چرا هر چی اتفاق تلخ واسه من میفته؟؟؟ چراااااااااااااااااااا؟ تویی که منو افریدی که همه ی دردا رو وری من امتحان کنی خیلی دلم ازت پره. مگه من چیزی ازت خواستم؟؟؟ چرا عشقمو ازم گرفتی؟؟؟؟ اخه چرا ؟؟؟ بلند بلند داد میزدم که دیگه جون نداشتم رو پاهام وایسم. با سرعت داشتم راه میرفتم که برسم خونه. دیگه بارون داشت بند میومد. خواستم یه نخ سیگار روشن کنم که دیدم سیگارام خیسه. یه فاک بلند به شانس مسخرم گفتمو رفتم خونه. رفتم حموم و امدم و خوابیدم.
فردا صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم کیانا بود حوصله ی ج دادن نداشتم. ج ندادم و باز خوابیدم گوشی رو هم گذاشتم رو سایلنت.
چند ساعت بعد دیدم یکی داره محکم در میزنه. پاشدم در و باز کردم دیدم کیاناست اومد تو و درو محکم بست. یکم سرم داد کشید که دیووونه چرا جواب نمیدی؟؟ 20 بار بهت زنگ زدم. نمیفهمی نگرانت میشم؟؟؟
- کیانا ول کن تو رو خدا این حرفا رو بیا دو تا دوست عادی باشیم. سعی کن هیچ علاقه ای به من پیدا نکنی. من بدبختم . من بدشانسم. دوس ندارم الکی یه رابطه ی دیگه شروع کنم و باز یه خاطره ی تلخ توی زندگیم داشته باشم. تو هم اذیت میشی از با من بودن. من یه دیوونه ی روانیم.
تو رو خدا اینطوری حرف نزن جیوی جونم. حالا یه اتفاقی واست افتاده دیل نمیشه که همش اون اتفاق برات بیافته. دوس دارم همیشه باهات باشم. میخوام از این حالتای عصبی در بیای.
- تو خیلی خوبی کیانا ولی من ....
ولی نداره دیگه . قول میدم یه عشق خوب برات بشم
- فک نکنم. ولی باشه بازم یه ریسک دیگه
خوب دیگه حالا پررو نشو از خداتم باشه
- یه لبخند زدم و دراز کشیدم
اومد سرشو گذاشت رو سینه هام.
نمیدونم چرا ولی خیلی ازت خوشم اومده.
_ (لبخند)
داشتم موهاشو نوازش میکردم که یه دفعه لبشو گذاشت رو لبمو یه لب طولانی از هم گرفتیم.
چند روز گذشت از دوستیمون حالم بهتر شده بود از قبل. خیلی دختر خوبی بود همش بهم محبت میکرد منم کم کم داشتم حس میکردم که دارم بهش علاقه مند میشم.
2 ماه از دوستیمون گذشته بود. کیانا بهم گفت که سمیرا داری میره تهران منم تنهام پاشو بیا پیشم. منم رفتم طبقه بالا پیشش.
شام درست کرده بود خوردیم و با کمک هم ظرقارو شستیم . رفتم نشستم رو کاناپه کیانا هم اومد خودشو انداخت تو بغلم یکم صحبت کردیم که برگشت گفت دوست دارم ، یه لبخند زدم و گفتم منم باید اعتراف کنم که دوست دارم.
لباشو گذاشت رو لبم خیلی اروم و با حوصله داشتم زبونمو رو لب پایینیش حرکت میدادم و ارو لب پاینیشو خوردم کیانا هم داشت لب بالایی منو میخورد. دستمو گذاشتم رو سینه هاشو ارو لبشو خوردم. بلند شدیم رفتیم رو تخت. خوابید رو تخت من رفتم پیشش و باز شروع کردیم به لب گرفتن. ارم لاله ی گوششو میخوردم زبونمو کشیدم رو صورتشو رسیدم به گردن لطیفش. اروم و با حوصله لی اروم گردنشو میخوردم که سرمو هل داد سمت پایین تاپشو در اووردم یه سوتین سفید داسشت که خیلی به بدن برنزش میومد تضاد خیلی قشنگی به وجود اومده بود سوتینشو در اوردم و شروع کردم به خوردن سینه های خوش فرمش. زبونمو میکشیدم روشو نوکشو میخوردم بعضی وقتا هم اروم گاز میگرفتم. دیگه صدای کیانا داشت بلند میشد. زبونمو کشیدم رو شکمشو دامنشو در اوردم شرت سفیدش که با سوتینش ست بودو در اووردم . یکمی بغل رونشو خوردم بعد زبونمو از بالا تا پایین کشیدم رو کسش دیگه کیانا داشت به اوج لذت میرسید محکم سرمو به گرفته بود به کسش فشار میداد منم زبونمو محکم میکردم تو کسش و با چوچولش بازی میکردم. کیانا لرزش بدنش زیاد شد و یکم از ابش ریخت تو دهنم. بعد مثل جنازه افتاد رو تخت رفتم صورتمو شستم یکم اب خوردم اومدم دیدم سر حال شده یکم گفت مرسی عزیزم خیلی عالی بود گفتم خواهش. نشستم کنارشو با موهاش بازی میکردم که منو خوابوند رو تخت و شروع کرد به خوردنه لبم و گردنم. اومد پایین تر شلوارمو در اوورد یکم با کیرم ور رفت اروم سرشو گذاشت تو دهنش با ظرافت خاصی داشت میخورد. داشتم به اوج لذت میرسیدم که برش گردوندم و کیرمو گذاشتم نزدیک سوراخ کونش و خیلی ارو کردم تو . کیانا هم داشت درد میکشید بهش گفتم اگه دردت میاد در بیارم که نذاشت گفت دوس دارم بذار باشه ولی معلوم بود به خاطر من اینکارو کرده. 10 دقیق داشتم عقب جلو میکردم که دیگه حس کردم داره ابم میاد در اوردم برش گردوندم و ابمو ریختم رو سینه اش. بیحال افتادم بغلش همدیگرو بوس کردیم و با هم گفتیم دوست دارم.
اون شبم تو بغلش خوابیدم و صبح پاشدم رفتم کلاس.
دیگه 9 ماه میشد که با کیانا بودم عاشق هم بودیم. واقعا حس میکردم دوسش دارم دیگه کم کم خاطرات عسل داشت کمتر اذیتم میکرد. با کیانا تصمیم گرفتیم که بریم مشهد. رفتیم مشهد و برگشتیم.
10 روز بعد از اینکه از مشهد اومدیم کیانا پیشم بود معلوم بود که حالش خوب نیس. هی ازش میپرسیدم اخه چی شده به من بگو ولی هیچی نمیگفت. رفتم از پشت بغلش کردمو دستمو گذاشتم رو سینه هاش گفتم نانازم بهم بگو . یه دفع ای برگشت و گفت یکی هست که داره مزاحمم میشه. منم شماره ی پسررو ازش گرفتم و بهش گفتم نگران نباش حلش میکنیم.
عجیب بود واسم یه مزاحم که دیگه اینقد ناراحتی نداره چرا این اینقد ناراحته؟؟؟؟
فرداش زنگ زدم به پسره و گفتم من عاشقشم و اون عشق منه و.... دیگه مزاحم نشه و . پسره گفت اگه میشه میخام ببینمت . فقط تنها بیا چون دعوا هم باهات ندارم فقط میخوام یه چیزی رو بهت بگم. منم باهاش یه قرار گذاشتم.
نمیدونم چرا ولی استرس داشتم از اینکه بخوام پسره رو ببینم عنی چی میخواد به من بگه؟؟؟

رسیدم سر قرار . پسره هم اومده بود سلام و احوال پرسی کردیمو پسره گفت:
ببین داداش چون گفتی عاشقشی و خیلی دوسش داری میخوام اینارو بهت بگم. من یکی از همکلاسیاشم
_خوب. حالا بگو ببینم
ما 1 ماهی میشه که با هم اس بازی میکنیم. اون به من گفته که دوس پسر ندارم و خیلی هم با من گرم میگرفت.
- ها هاهاهاهاها. برو بابا این داستانا رو سر هم کردی که چی؟؟؟ حرفات خنده داره
اتفاقا واقعیته. من همه ی اس ام اساشو تو گوشیم نگه داشتم
-ترس عجیبی منو گرفته بود. نکنه راس میگه داشتم دیوونه میشدم
اس ام اسارو خوندم . اره پسره راس میگفت بغض عجیبی داشتم. وقتی یه اس ام اس شو دیدم که نوشته بود( در حرم امام رضا دعات میکنم عزیزم) بغشم ترکید. واااای پیش من بود اون موقع و اس داده بود به این پسره.
پسره نگاهی بهم کرد گفت چون گفتی عاشقشی اینارو بت گفتم داداش فقط به خاطر خودت بود.
_ دمت گرم داداش.
به سرعت از پسره دور شدم و امدم سمت خونه رفتم پیش کیانا. همه چیزو براش گفتم اونم فقط سرشو انداخته بود پایینو لبشو گاز میگرفت.
فهمیدم که همه ی حرفای پسره راس بوده. سریع اومدم خونه ی خودمون هر چی کادم واسم گرفته بود و برداشتم رفتم بالا پرت کردم جلوش بهش گفتم من که همون اول بهت گفتم که بیا دو تا دوست معمولی باشم. چرا این کارو باهام کردی؟؟؟؟؟؟
اومدم پایینو یه سیگار روشن کردمو بازم فکرای تلخم به سراغم اومد. این رابطه هم فقط به خاطرات تلخم اضافه کرد. چند بار کیانا اومد که از دلم در بیاره ولی من هیچ وقت نتونستم ازش بگذرم.
کیانا هم شد یک خاطره تلخ دیگه.
ازت دلگیرم خدا (منو کردی موش ازمایشگاهی)

: :نویسنده gv_جیوی

راستش من بررای اولین باره مینویسم اگه بد بود ببخشید..اسم من رضاست.این داستانی که قصد دارم براتون تعریف کنم حدود دو سه هفته قبل اتفاق افتاد.ما یه همسایه داریم که خانواده پنج نفره بودن.یه پسر و دوتام دختر.پسره چند سال پیش تویه حادثه رانندگی با نامزدش کشته میشن.خواهراشم یکیشون سپیده که 23سالشه و ازدواج کرده یکی هم ساناز که اونم 14سالشه من با سپیده از بچه گی همبازی بودم یکم که بزرگتر شدیم رابطم باهاش کمتر شد ازگوشه و کنار هم میشنیدم که چندباری هم به این و اون کون داده.. سپیده از وقتی ازدواج کرد با شوهرش تو همین خونه همسایگی ما نشستن و بابا و مامانش و ساناز رفتن دوتا کوچه اونور تر خونه گرفتن حالا اصل داستان:

من از دوسه سال قبل تو نخ این سپیده خانم بودم البته اون رفتارش با من بد نبود یعنی ابدا فکر نمیکرد به فکر سکس باهاش باشم...اون با خواهرم خیلی نزدیک بود و اکثر اوقات وقتی تنها بود خواهرم میرفت پیشش...بعضی اوقاتم خودش میومد دنبال خواهرم...بعضی وقتا که میومد تو حیاط خونشون منم از سوراخ دیوار (آخه دیوار به دیوار بودیم)بهش نگاه میکردم اون اوایل کیر شوهرش بهش ساخته بود اخه خیلی چاق شده بود اکثر وقتا هم یه تاپ سفید تنگ و یه شلوارک مشکی که روناش انگار میخواست از توش منفجر بشه می پوصشید.صبح روز واقعه هم داشتم از همون مکان اندام خشگلشو دید میزدم.این اوایلم رژیم گرفه بود واقعا یه مانکن شده بود.همون لحظه باخودم عهد کردم که تو همین یکی دو روزه بکنمش...البته اونم بدش نمی اومد باهام یه رابطه نزدیک تر داشته باشه.اینو از طرز برخورد و حرف زدن و سوالاش فهمیدم..فردا بعد ازظهرش اومد خونمون با خواهرم کار داشت.ولی خوشبختانه یا متاسفانه خواهرم اون روز هنوز از دانشگاه برنگشته بود..با اینکه بهش گفتم خواهرم خونه نیست.. ولی بازم نزدیکتر اومد و انگار میخواست فیس تو فیس بهش بگم...خیلی جیگر شده بود اون لحظه قیافه ش یه چادر سفید خیلی نازک سرش بود که نا زیر پستوناش کاملا مشخص بود حتی چاک سینه هاشو واضح میدیدم ازم پرسید کجا رفته گفتم هنوز از دانشگاه برنگشته...اخه گفت امروز بیا خونمون سی دی اموزش ارایشو بگیرم ازش...منم چون گفتم راستش من در جریان نیستم میخواین خودتون تشریف بیارین تو کمد خرت و پرت شو یه نگایی بندازین شاید باشه..اونم سریع کفشاشو در آورد و اومد داخل..وسریع رف سر وسایل ابجیم...یکم شک کردم از اینکه اون سی دی واقعا آموزش ارایشه یا نه...داشت توی خرت و پرتارو میکشت که یکم خم شده بودم منم که اون لحظه میخواستم کارو تموم کنم شیطونیم گل کرد و گفتم بذارین من بگردم شاید پیداش کردم...بعد از پشت سرش خودم و به زور خواستم رد کنم که بین باسن سپیده و میز کامپیوتر قرار گرفتم یکم طولش دادم تا قشنگ کیرمو روی کونش حس کنه کبر منم واقعا بزرگه نسبت به سنم.اونم که معلوم بود خوشش امده یکم کونشو تکون داد تا منم پر رو تر بشم و دستم بردم سمت کونشو اونو لمس کردم...
همیطور که مشغول گشتن بود گفت رضا من بهت حسویم میشه گفتم چرا گفت آخه من و تو هم سنیم من سه چهار ساله ازدواج کردم و الانم قصد داریم بچه بیاریم ولی تو مجردی و هرجا دلت خواست و میری و میگردی و میپوشی...
بهش گفتم متاهل بودنم اونقدرا بد نیست..به هرحال بعضی از نیازات برطرف میشه...مخصوصا واسه شما دخترا که خیلی خوبه.گفت مثلا چه نیازی منظورت چیه گفتم هیچی.
همون لحظه هم دوتا سی دی رو پبدا کردم شبیه هم بودن گفت همینه ولی مریم مبگفت یه دونه ست...
گفت خوب میذارمش تو سی دی رام ببینیم کدومه...مشخص بود اصلا حاضر نبود..سی دی رو گذاشتم دیدم آموزش آرایشه.گفتم خب همینه.گفت نه ای نیست اون یه جور دیگه بود گفتم خب آموزش همینه دیگه...گفت نه اون یه آموزش دیگه بود گفتم خب پس حتما همین سی دی ه.گفتم بذارم تو سی دی رام یهو سی دی رو از دستم قاپید وگفت خودم میبینم بعدش ماوس رو از دستم گرفت و رفت توی درایو سی رام دیدم پنج تا فایله اولی رو پلی کرد.دیدم فیلم سوپره من ایستاده بودم خودمو زدم به بیخیالی فک کرد مندنفهمیدم بعد مدیا پلیر رو کوچیک کرد و گذاشت گوشه صفحه...یه پریدم جلوی مونیتور و با شیطنت گفتم آهای چی میبینی؟اونم که خیلی هول کرده بود گفت هیچییییییییییییییییی؟بعد خودم سی دی رو از دستگاه بیرون آوردم و گرفتمش گفت خب حالا بده سی دی رو میخوام برم.گفتم کجا بری باید خواهرم بیاد تا بفهمم این سی دی چیه که میخواد بده بهت...
گفت.تورو خدا بده میخوام برم گفتم باشه میدم فقط یه شرط داره گفت چی؟گفتم بذار پستونتو لمس کنم گفت خجال نمی کشی من شوهر دارم گفتم جدا اون موقع که به دوستام میدادی شوهر نداشتی؟حالا دیگه شوهردوست شدی؟من که کاریت ندارم فقط میخوام پستونتو لمس کنم بعد بدون اینکه منتظر جوابش بمونم از پشت چسبیدم بهش و دستامو ضربدری گذاشتم رو ممه هاش و اونارو ماساژ میدادم...سپیده هم میگفت رضا تورو خدا تمومش کن الان یکی پیداش میشه آبروم میره..گفتم ناراحت نباش کسی پیداش نمیشه خواهرم که دانشکده ست بابا و مامانمم رفتن خونه عموی مامانم تا شبم نمیان...اینو که گفتم انگار رام شد...منم دستمو رسوندم لای پاهاش یکم انگار قلقلک اومده باشه پاهاشو جفت کرد و دستم لای پاش موند واااااااااای چه داغ بود دیگه حس شهوتم رسید به مغز و استخونم..خودش چادرشو از روی سرش سر داد و دستشو به پاهام می مالید...منم هی به گردن و سرش بوسه میزدم...دستمو رسوندم زیر تاپ تنگش شکمش یه پوست نازک و نرمی داشت از اونجا دیتمو رسوندم یه سینه هاش از شهوت نوک سینه هاش سفت شده بود و منم با دستم باهاشون بازی میکدم و همزمان کیرمم لای چاک کونش بالا و پایین میکردم.سپیده چون از من.تجربه ش بیشتر بود خوب بلد بود منو تحریوک کنه.همین لحظه دستشو از پشت رسوند به کیرمو اونو بادستای استخونیش می مالوند...منم دیگه خودمو کاملا سپرده بودم دستش.
سریع شلوارم از پام در آورد و کیرمو از بغل شرتم آورد بیرون.انگار بزرگتر از حدش شده بود.سپیده هم یکم سر کیرمو گاز میگرفت و می خندید خنده هاش خیلی آدمو حشری میکرد..بعدش یهو کیرم کرد تو دهنش.خیلی استاد بود دقیقا مث جسی جین ساک میزد.کیرمو از تو دهنش در آورد و منو برد تو اطاق خودم منم به همین حالت از پشت کیرمو چسبوندم به باسن گوشتیش...یه لحظه دیدم اون هنوز لخت نشده بعد خوابیدیم رو تخت و تاپشو از تنش در آوردم و رفتم سراغ سوتینش یه سوتین مشکی توری رو ممه هاش بسته بود سریع گیرشو باز کردم و شلوارو شرتشم همزمان در اوردم.کسش خیلی تمیز بود.کونشم یه حالت برجسته داشت که حدس میزدم این شکلی باشه چون حتی از روی چادر هم کونش مشخص بود...یعد دستمو رسوندم به سوراخ کونشو دستمو میبردم داخل و بیرون میکشیدم از این کارم خیلی خوشش اومده بود اونم هر دوتا دستاشو دور کیرم حلقه کرده بود و بالا و پایین میکرد..منم همونطور که دستم رو باسنش بود سرمو لای سینه هاش گذاشتمو بین سینه هاشو لیس میزدم(پیشنهاد میکنم این روش روتو سکس امتحان کنید خیلی جواب میده و نظر دختر رو نسبت به سکس با شما عوض میکنه)بع انگار خسته شده بود از این حالت همونطور که تو بغلس بودم کیرمو گرفت سمت کسش و خودش با دست کیرمو فشار داد تو کسش...از حرارت بدنش داشتم میسوختم...نزدیک بود هلاک بشم.حتی به من زحمت تلمبه زدن هم نمی داد خودش باسنشو بالا و مایین میکرد.اتو این حالت انزال خیلی دیر اتفاق می افته واسه پسرا...
بعد از دوسه دقیقه تمام بدنمون خیس عرق شد...تغییر حالت دادم و اونو رو زانو نشوندم و پاهاشو به هم قفل کردم و کیرمو گذاشتم رو سوراخ کسشو و یه فشار آروم دادم چون بدنامون عرق داشت واسه تلمه زدن زیاد فشار نمیدادم بعد از پنج دقیقه کیرمو در آوردم گذاشتم دم کونشو فشار دادم که کیرم راحت رفت تو.انتظار داشتم مخالفت کنه که از کون بکنمش نه تنها مخالفت نکرد بلکه وقتی تلمبه میزدم هیچ درد و صدایی ازش بلند نمیشد.تو همون حالت خودمو بشه چسبوندم و همونطور که تلمبه میزدم از زیر پستوناشو که تکون تکون میخوردن با دستم میمالوندم.یهو اه ش بلند شد و هی میگفت بکن بکن بکن رضااااااااا بکن دیگه بکن توووووش.
منم هی سرعتمو بیشتر میکردم انگار از اه و ناله گریه ش گرفته بود.منم حالتمو عوض کردم و به پشت خوابوندمش و کیرمو میزدم به چوچوله ش اونم با ناله گفت بذار تو دیگه؟؟مرررردم
منم آروم کیرمو فشار دادم تو کسش
هون طور که تلمبه میزدم لبمو گذاشتم رو لبش.بعد زبونم کردم تو دهنش اونم هی زبونمو میمکید...یهو اخ و اوووخس بلندتر شد فهمیدم داره ارضا میشه بعد یه تکون شدید خورد و انگار یه فشاری کیرمو از کسش انداخت بیرونو یهو آبش با فشار زیاد ریخت رو شکمم.همینطور داشت تکون میخورد منو با فشار زیاد منو تو بغلش گرفت و منم لبمو گذاشتم رو لبش.همینکه دوباره اروم شد کیرمو فشار دادم تو کسش و همینطور که تلمبه میزدم...بعد یک دقیقه داد زدم سپیده جون داره میاد...اومد اومد اومد.آههههههه
سپیده هم سریع سرشکیرمو گذاشت تو دهنش و همه آبمو کرد توو دهنش وبعد ریخت بیرون.
بعد که شهوتمون خوابید بهم گفت ببین چطور منو مجبور به سکس با خودت کردی.منم گفتم میشه بازم باهم سکس داشته باشیم؟گفت خیلی بهت چسبید؟گفتم آره گفت مگه دوست دختر نداری که بکنیش گفتم راستش نه.گفت اگه یه روز بازم تنها بودی بهم اس بده....اونم بوسم کرد و رفت.

نوشته:‌ RezaPersia22

شاهین هستم 38 ساله خانمم سمیرا 33 چند سالی از ازدواجمون میگذرد به مرور زمان رابطه جنسیمون رو به سردی میرفت مخصوصا من که برام تکراری شده بودو کمتر تمایل نشون میدادم دلیلشم بیشتر این بوذ که من دوست داشتم سکسمون خیلی پر حرارت باشه ولی سمیرا سکسش ساده و معمولی بود وهمراهی لازم رو نمیکرد مانند خیلی از خانمهای ایرانی که فکر میکنند تخلیه گاهند میخوابند شوهر کارشو میکنه ( عشقبازی بلد نیستند)کم کم دچار مشکل شدیم زنم دایم غر میزد که به من توجه نمیکنی بجایی رسید که مشکوک شده بود ومیگفت حتما با زن دیگه ای هستی من هم براش توضیح میدادم که چه خواسته های دارم تو سکس میگفت مگه زنهای دیگه چکار میکنن

این مشکل ما ادامه داشت تا اینکه احساس کردم رفتارش کم کم داره تغیر میکنه مهربون شده بود خیلی به خودش میرسد ناز و عشوه و لوندی میکرد ارایش انچنانی و هوس انگیز لباسهای خیلی سکسی میپوشید یه شب موقع خواب با ناز گفت شوهر عزیزم زود نخوابیها میخوام باهات حرف بزنم رفت جلو میز توالت لباساشو عوض کرد یه لباس خواب خیلی سکسی وافعا زیبا تنش کرد ارایش خیلی تند چه جگری شده بود تا اون موفع اینفدرهوس انگیز ندیده بودمش اروم اومد کنارم دراز کشید شرو ع کرد به نازو نوازش من گفتم چی شده با ناز گفت دوستت دارم میخوام از این ببعد اونجوری که شوهرم دوست داره باشم گفتم جدی گفت بخدا هر کاری بخوا ی برات انجام میدم بغلش کردم لباشو بوسیدم پیچیدیم به هم نسبت به قبل خیلی پر حرارت تر شده بود ولی هنوز ناشی بود

دیگه از اون شب ببعد سکسمون بیشتر شد و هر با ر چیزهای تازه تری یادش میدادم ولذت بیشتر میبردیم کم کم از سکس سه نفره وضربدری و گروهی و لذتی که این نوع سکسها باید داشته باشه واینکه دوست داری این مدل سکس هارو اوایل مخالفت میکرد گفتم فقط حرفشو میزنیم کم کم اونم همراهی میکرد میگفتم دوست داشتی یه مرد دیگه بود دو تایی بهت حال میدادیم میگفت اره میخواممم بگو بیاد قربونه کیرش برم بگو کیر کلفتشو بکنه تو کسم چه حالی میده به کسم وقتی اینارو میگفت حشرش میرفت بالا دیگه تو سکس با این حرفا هر دو شهوتمون چند برابر میشد کم کم جذیش کردم گفتم حرفشو میزنیم اینقد لذت میبریم اگه واقعی باشه چی میشه گفت شاهین یعنی تو واقعا راضی میشی زنت با مرد دیگه ای سکس داشته باشه گفتم خوب ادم یه جورایی غیرتی میشه نمیدونم اگه پیش بیاد چه حالی میشم ولی دوست دارم یه بار تجربه کنم گفت واقعا گفتم اره تو چی دوست داری گفت خوب وقتی حرفشو میزنیم خیلی تحریک میشم ولی دوست ندارم بجز شوهرم به مرد دیگه ای نگاه کنم چه برسه به این کار تو هم حتما دوست دای با زن کسه دیگه باشی گفتم خوب اگه یه زنو شوهر باشن چه اشکالی داره دو طرف لدت ببرن گفت هیچ کس این کارو نمیکنه مخصوصا خانوما اصلا نمیتونن ببینند شوهرشون با زن دیگه رابطه داشته باشه گفتم خیلیها این کارو میکنن حالا اگه پیدا کردیم تو راضی میشی جوابی نداد همیشه موفع سکس راجع بهش صحبت میکر دم کم کم به هوس افتاده بود تا این که گفت اخه با کی مگه میشه به کسی اعتماد کرد گفتم تو راضی باشی پیدا میکنیم با خنده گفت پاک بی غیرت شدی ها میخوای دستی دستی زنتو جنده کنی گفتم میخوایم حال کنیم اینحرفا چیه مگه گفتم هر دقیقه با یکی باشی گفت اگه بهم مزه کرد نتونستم ازش بگذرم چی گفتم از این فکرا نکن گفت حالا مگه کسی رو سراغ داری که حرفشو میزنی گفتم پس اوکی گفت اگه تو راضی هستی اوکی قول دادم به شوهر عزیزم نه نگم باورم نمیشد این سمیرا همون سمیرای سرده بغلش کردم لبهای قشنگشو بوسیدم و.................
دوستان ادامه در قسمت دوم

نوشته: شاهین

سلام دوستانٰ این داستان مربوط میشه به تقریبا سه ماهه پیش رابطه من و غزاله .من و غزاله تقریبا یک سالی میشه که با هم دوست هستیم و همدیگرو دوست داریم و باهم چند باریرابطه محدود داشتیم. با توجه به موقعیت کاری من فقط یک هفته شهر خودمون هستم و غزاله ازاین شرایط راضی نیست ولی چون دوستم داره تحمل میکنه و زیاد بروز نمیده این ماجرا مربوط به سه ماه پیش هست که برای مرخصی رفتم خونه 2 روزی میشد که هنوز غزاله رو ندیده بودم بهش زنگ زدم امروز دیگه باید ببینمت خلاصه گفت باشه غروب میام بیرون با هم باشیم منم خیلی خوشحال شدم که بالاخره وقت پیدا کرد و میتونم باهاش باشم.بعد از ناهار پدر و مادرم تصمیم گرفتن برن باغمون که خارج از شهره به من گفتن میای باهامون بریم من گفتم نه با بچه ها غروب میخام برم بیرون .

حدودای ساعت 4 بود که رفتن .خیلی اتفاقی دیدم به به چه موقعیتی جور شده سریع زنگ زدم به غزاله که: کجایی میای خونمون؟ آخه تا اونوقت غزاله خونه ما نیومده بود و ما اکثرا زمانایی که بودم بیرون ازشهر کنار دریا یا جنگل با هم میرفتیم یه بار هم که من رفته بودم خونه ی غزاله اینا . یکم مکث کرد ٰ گفت نه بیام چیکار آخه ! بیا دنبالم بریم بیرون . زیاد خوشم نیومده بود ولی دیگه پشت تل اصرار نکردم گفتم باشه حاضر شو میام. تلفن رو قطع که کردم یکم صبر کردم یه اس ام اس دادم بهش نوشتم:غزاله جون وقته خوبیه با هم خلوت کنیماٰ . جواب داد داری اذیتم میکنیا. دیگه اصرار نکردم.بلند شدم لباس پوشیدمٰدیدم ای بابا ماشینو که بابا اینا بردن.زنگ زدم خواهرم گفتم آبجی جونم میشه بیام ماشینتو بگیرم. خلاصه اونم کلی سر به سرم گذاشت و گفت بیا . منم پیاده تا خونه خواهرم 10 دقیقه ای راه بود رفتمو ازش گرفتم.سوار شدم رفتم سمت خونه غزاله نزدیکای خونه اونا که رسیدم بهش زنگ زدم گفتم بیا سره خیابون خلاصه اومد .دلم براش تنگ شده بود حسابی دید حسابی به خودش رسیده.سوار شد یه روبوسی خیلی داغ کردیم.گفتم بابا خوش تیپ کشتی ما رووو.پرسیدم کجا بریم ؟ گفت : چمیدونم بریم دیگه یه جا بریم دریا. گفتم باشهٰ دیگه مغزم خالی بود از یه طرف دلم پیشه اون خونه ی خال بود که داشت خاک میخورد از یه طرف نمیخاستم غزاله ازمدلگیر باشه حرکت کردم همینجور الکی یکم مسیرارو رفتم تو شهر نزدیکای خونه خودمون رفتم یهو گفت واستا منبرم پیش دکتر ...(دکتر ریه بود که حضوری فقط وقت میداد) واسه مامانم نوبت بگیرم حالا که اینجاییم.
نگه داشتم رفتم بالاتر پارک کردم منتظرش موندمحسابی تو فکر بودم که شانسو ببین و حسابی اعصابم خورد بود.10 دقیقه تقریبا گذشت تک زد منم بش با دست علامت داد م که بیاد بالاتر.اومد نشست. تشکرکرد . روشن نکردم ماشینو گفت نمیخای بری !!!؟ گفتم جون غزاله بیا بریم تا خونه بخدا کاری نمیکنیم . گفت آخه بریم چیکار کنیم گیر دادیا خلاصه گفتم : من میخام بریم تو چیکار داری!یکم نگام کردو گردنشو کج کرد گفت باشه بریم ولی ضایع هست. گفتم نه بابا بی خیال.
دل تو دلم نبود سریع گازشو گرفتم نفهمیدم اون خیابونارو چجوری اومدو تا خونه.خونه ی ما دو طبقه بود دو واحد همسایه بالای ما یه پیرزن بود که اکثرا خونه بچه هاش بود .سریع کلید خونه رو بهش دادم و نشونش دادم کدوم واسه ورودیا هست گفتم باز کن برو بالا من پارکمیکنم میام . خلاصه رفت . منم سریع پارک کردمو رفتم وارد آپرتمان که شدم شروع کردم به صحبت و از خودم پرسید و منم رفتم تو آشپزخونه واسه خودمون شربت آلبالو درست کردم . اوردم کنارش نشستم من تموم کردم اونهنوز نصف کرده بود . اروم دستموانداختم پشت گردنش بهش گفتم دلم برات تنگشده بودا. لیوانو گذاشته بود رودسته چووبی مبل خودشو یکم بهم نزدیکتر کرد منم پیشونیشو بوسیدمٰ خیلی اروم شده بود گفتم شربت و تموم کن عزیزم ٰ اومد که برداره لیوانو نمیدونم چجور شد که دستش خورد لیوان ریخت . دستپاچه شده بود . گفتم اصلا اشکال نداره رفتم از تو کابینت یه پارچه ورداشتم گفت بدش من تمیز میکنم گرفت به زور رفت پاکش کرد دوباره اومد که دستمال رو تر کنه کهمنم رفتم دنبالش خیس کهداشت میکرد دستمالو داشتم نگاش میکردم موهاشو بور بودن ٰ دستای سفید و بینی خوش تراش و چشمای روشنٰاومد که بره جلوش واستادم تونگام خیره شد دستمالو ازش گرفتم بهش نزدیک تر شدم لبامو گذاشتم رو لباش یه لحظه خودشو تو بغلم یکم شل کرد گفت واستا تمیز کنمش حالا! رفت و ژاک کردشٰ دیگه طاقتم طاق شده بود رفتم نشستم رو مبل دستمالو از دستش گرفتم پرتش کردم رو میز گفتم نمیخای بیای بغلم؟ یه لبخندی زد گفت چرا .اومد تو بغلم یکم گردنشو لیسیدم دستمو گذاشتم رو سینه هاش از رو مانتو دیدم صدای نفساش رفته بالا لبه پایین منو تند تند میک میزد. اروم شروع کردم دکمه های مانتوشو باز کردنزیرشیه تاپ نازک پوشیده بود و سینه هاس سفت شده بودن بندای سوتینش که صورتی بودن معلوم بود . همونجور که داشتم لباشو میخوردم دستمو انداختم زیرتاپش از روی سوتینش سینه هاشو میمالیدم.کامل به نفس نفس افتاده بودٰ منم حسابی میخوردم از نوک بینی بگیر تا لاله های گوشش. دیدم حسابی تحریک شده و چشماشو بسته تا حالا اینجوری ندیده بودمشٰ اروم بهش گفتم بریم پایین؟ گفت بریم بغلش کردم بردمش رو زمین تند تند لبامومیک میزد دستامو بردم روی کسشدستامو کشید بالا گفت نه نه . منم هیچی نگفتم ادامهمیدادم تاپشو در آوردم . سوتینشو با ز کردم . سینه هاشو قبلا کاملاینجوری ندیده بودم. نوکای برجسته با رنگ قهوه ای روشن داشت.انگشتمو کردم تو دهنش نوک سینه ی راستشو انداختم تو دهنش ارو شروع کردم به میک زدن گفتداری اذیتم میکنی . انگشتمو دوباره گذاشتم تو دهنش گفتم هیس حسابی سینه هاشو خوردم دیگه صداش تبدیل شده بود به ناله . دکمه شلوارشو باز کردم دیدم یه شرت تور صورتی پوشیده چقدر بدنش زیبا بود و بدون مواز رو شرت یکم براش مالیدم کوسشو حسابی خیس بود. اومدم دوباره سینه هاشو خوردم. گفت بیا پایین . منم از خدا خواسته رفتم شرتشو زدم پایین یکم با چوچولش بازی کردم .صداش داشت دیوونم میکرد . حیف که پرده داشت. اروم شروع کردم به زبون کشیدن رو چوچولش . بعضی وقتا میرفتم دور نافشومیلیسیدم. گفت بهم بخورش .میخام ارضا بشم. خلاصه رفتم دیگه تمرکز کردم رو کسش دیدم اروم یه چندتا اه کشید یکم هم اب اومد از کوس قشنگش بیرون. چشمای قشنگشو بسته بود . رفتم لبامو گذاشتم رو لباش آروم از هم لب گرفتیم. بهم گفت کیرتو در بیار . منم که پیرهن تنم نبود سریع شلوارمو در آوردم دست کرد تو شرتم شروع کرد مالیدن کیرم. زیادبلد نبود سرشو جندتا بوس کرد یکم اب دهنشو ریخت رو سر کیرم من دراز بودم کامل داغ بودم.دستم رو کمرش بود تا حالا به این حد نرسیده بودیم بعضی وقتا سر کیرمو میکرد تو دهنش. معلوم بود اینکاروتا حالا نکرده. من دیگه نزدیک بود ارضا بشم. گفتم بهش داره ابم میاد. شرت خودشو برداشت گرفت نزدیک کیرم . آبم شروع کرد به اومدن شرتشو سر کیرم گذاشت با دقت نگاه میکردمواظب بود نریزه فقط. حسابی ارضام کرده بود. 30 دقیقه همونجا لخت تو بغل هم بودیم. ازش تشکرکردم اونم گفت مرسی. از اون به بعد هر ماه که میرم یه عشقبازی شیرین با هم داریم. بعضی وقتا اینجا جهنم میشه بدون اون

نوشته: یه دنیا میخامت

سلام به همه ی دوستان خوب شهوانی،من اولین بارهست که اینجا داستان می نویسم این داستان کاملا واقعی هست.من اسمم حسام17سالمه من تک فرزندم یه بابادارم که40سالشه وکارمنده وهرروزصبح ساعت6میره سرکاروساعت9شب برمیگرده البته بجزجمعه ها.من یه مامان دارم که36سالشه وخیلی جذاب وخوش اندامه پوستش سفید قدش 172وزنش65 سایزسینه90 البته بایه کون خیلی بزرگ اسم مامانم زهرا.من یه پسرعمودارم که19سالشه واسمش بردیاست خیلی خشکل وخوش هیکله مامان من همیشه جلوی فامیل های نزدیک راحت میگرده مخصوصا جلوی بردیا.خونه ی ما2طبقه است خونمون حیاط نداره ولی درعوض یه پشت بام داره که اونجا بابام یه اتاق برای من درست کرده،من به طورخیلی ناگهانی متوجه ی سکس های مامانم شدم که اولین سکسشو که فهمیدم سکس مامانم باپسرعموم بود که براتون تعریف میکنم.
قراربودما فرش های خونمون رو بشوریم وچون من تنهایی نمی تونستم مامانم گفت که بردیا میادکمکم سه شنبه بعدازظهربردیا اومد خونمون و قراربودفرش هارو بشوریم مامانم اونروز یه تیشرت جذب پوشیده بود با دامن که البته بااون تیشرت خط وسط سینش دیده میشد.منوبردیا فرش اول رو بردیم بالا پشت بام و شروع کردیم به شستن دیگه داشت فرش تموم میشدکه بردیاگفت من خسته شدم میرم پایین چایی بخورم وقتی تموم شدتوهم بیاپایین تااستراحت کنی من سریع فرش رو شستم وپاهامو آب کشیدم وقتی خواستم برم پایین تصمیم گرفتم که اروم برم پایین وجفتشونوبترسونم وقتی ازپله ها اروم رفتم پایین یهوچشمم به چیزی افتاد که باورم نمیشدوای خدای من چی میدیدم بردیامامانموچسبونده بود به دیوارو داشت ازش لب میگرفت بایه دست سینه هاشم میمالیدبایه دست کوسشو.بعدازچنددقیقه پسرعموم ازمامانم جداشدوگفت باشه برای بعد الان امکان داره حسام بفهمه مامانمم قبول کردمن برگشتم بالا دوباره اومدم پایین البته ایندفعه باصدا.وقتی اومدم پسرعموم داشت چایی میخورد مامانمم توآشپزخونه بودمن همش توفکراون چیزایی بودم که دیده بودم واعصابم خوردبودپسرعموم گفت که بریم اون یکی فرش روهم بشوریم که یهومامانم گفت نه باشه واسه فردا من بهش گفتم اخه من فردا مدرسم گفت اشکال نداره فردا صبح بردیامیاد بردیاهم قبول کردمیشوره ازخنده ی مامانم معلوم بودکه واسه فردانقشه داره بعدش بردیاخداحافظی کردو رفت شب شدوبابام اومدوماشامو خوردیم من خسته بودم ساعت10 گرفتم خوابیدم صبح ساعت6:30 ازخواب بلندشدمورفتم مدرسه توراه یادم افتادکه امروزقراره مامانم بابردیا سکس کنه وبخاطرهمین مدرسه نرفتموسریع برگشتم خونه اروم دروبازکردمو رفتم تواتاقم که توپشت بام بودمامانم هنوزخواب بود باگوشیم واسه ی ساعت9ساعت ساعت گذاشتم که بیداربشم وبعدش گرفتم خوابیدم ساعت9بیدارشدم اروم رفتم پایین ودیدم مامانم داره صبحانه میخوره بعدازچنددقیقه بلندشدیکم خونه رو جمع وجورکرد بعدش رفت تو اتاقش من نمیتونستم توی اتاق رو ببینم چون دیده نمیشدحدودا بعدازنیم ساعت اومدبیرون واااااااااای چی میدیدم اون واقعامامانم بود یا یه فرشته؟؟؟یه تاپ آبی پوشیده بود بایه دامن کوتاه تابالای زانو با یه آرایش خیلی قشنگ خیلی جیگرشده بودمن تاحالا اینجوری ندیده بودمش جایی که من وایستاده بودم به کل خونه دیدداشتم بجزاتاق مامانم وکسی هم نمیتونست منوببینه درهمین حین صدای زنگ در اومدمامانم خیلی خوشحال شد بردیابود پسرعموم همین که ازپله ها اومدبالا و واردخونه شد مامانم پریدبغلشو شروع کردبه لب گرفتن ووواااااااای که چه صحنه ای بود فکرکنم حدودا5دقیقه همون جلوی در توبغلش بود و داشت لب میگرفت که بعدش ازهم جداشدن رنگ صورتی رژلب مامانم روی لبای بردیا مونده بودبردیاگفت حداقل فرصت بده سلام کنم یکم خستگی بگیرم بعدکارتوشروع کن که مامانم گفت اخه عشقم دلم بدجوری هواتو کرده بودبردیاگفت یه کاری میکنم که بگی غلط کردم مامانم گفت من آماده ام عزییییییییییززززززم.بعد دست بردیارو گرفتوبردش انداختش رو مبل خودشم افتاد روشو دوباره شروع کردن به لب گرفتن بردیا یه دستش روی سینه ی مامانم بود یه دستشم رو کون بزرگش لب گرفتنشون 7،8 دقیقه طول کشیدبعدش مامانم سریع تاپشو بادامنشو دراورد وااااای چه سینه های بزرگی داشت مثل فنربالا پایین میشد سوتین تنش نبود فقط یه شورت آبی توری پاش بودبعدش مامانم تیشرت بردیارو دراورد ودوباره افتادروش اینبار بردیا داشت سینه های مامانمومیخوردمامانم داشت حال میکردهی میگفت جووون بخورنفسم همش مال خودته اووف آآآآه آآآییییی وای اوووف دست بردیاهم بازم روکون مامانم بودبعدش بردیابلندشدو مامانموانداخت رو مبل ونشست وسط پاهاش شورت مامانم خیس شده بودبردیا شورتشوکشیدپایین وااااااای مامانم چه کوس سفیدو بی مویی داشت بردیا افتاد به جون کوس مامانموشروع کرد به خوردن مامانم بایه دست سینه هاشومیمالید با یه دست سربردیارو فشارمیداد وسط پاهاش همش داشت آه و اوه میکردمیگفت بخورجووووون آه بعدازچنددقیقه مامانم جیغ زدو لرزیدمعلوم شدکه ارضاشده بعدبردیابلندشدو وایستادو به مامانم گفت عشقم حالا نوبت تو مامانم جلوش زانو زد و شلوارباشورت بردیارو یه جاکشیدپایین کیربردیاخیلی بزرگ و کلفت بوداولش مامانم یکم بادست کیرشومالید بعدهمشوکرد تو دهنشو شروع کرد به ساک زدن خیلی حرفه ای ساک میزد صدای بردیاهم بلندشده بودبعدازچنددقیقه بردیامامانمو بلندکردو گفت ایندفعه درازبکش رو زمین بعدش مامانم پاهاشوگرفت بالا گفت من آماده ام فقط زودتربکن توش که دارم میمیرم پسرعموم سرکیرشو مالید روی کوسش بعد یهو همشو کرد تو کوس مامانم مامانم یه جیغ زد بردیا کیرشو چند دقیقه بدون حرکت نگه داشت بعدشروع کرد به تلمبه زدن مامانمم داشت حال میکرد همش میگفت آآآآآه جووووووون واااای بکن همش مال خودته اوووووووف جرش بده بردیاهم همش بااین حرفا تندترمیکردبعدازچنددقیقه گفت داره آبم میادمامانم گفتد خالی کن تو کوسم من قرص میخورم بردیاهم همشو خالی کردتوکوس مامانم وکیرشو دراورد دوباره کردش تو دهن مامانم.مامانمم هم شروع کرددوباره به ساک زدن دوباره کیربردیا سیخ شده بود مامانمم هم درهمین حین دوباره ارضاشد به مامانم گفت برگرد میخوام بکنم توکونت مامانمم هم برگشت و قمبل کرد وای چه کون بزرگو سفیدی بود سوراخ مامانم خیلی گشادبودفکرکنم خیلی زیاد ازکون داده بعدبردیا با آب کوس مامانم سوراخ کونشو خیس کردو کیرشو به راحتی فرو کرد تو کون مامانم مامانم یه جیغ اروم زد و دوباره شروع کرد به آه کشیدن بردیاهم خیلی تند تلمبه میزد کون مامانم مثل ژله بالاوپایین میشد بردیا همینطور که تلمبه میزد بادستاش سینه های مامانمومیمالید مامانمم با یه دستش کوسشو میمالید بعدازچنددقیقه بردیاگفت داره میاد که ایندفعه مامانم گفت بده بخورم بردیا سریع کیرشو دراوردو کرد تودهن مامانم مامانمم شروع کرد به میک زدن که یک دفعه دهن مامانم پرآب شد یکمش ریخت روبدنش اما بقیه اش رو قورت داد بعد جفتشون ولو شدن روزمین مامانم درهمون حالت یه لب ازبردیا گرفت بعدش تشکرکردو بلند شد لباساشوپوشید بردیاهم لباساشو پوشید مامانم گفت دفعه بعدی که خواستی بیای منو بکنی 2تا ازرفیقاتم باخودت بیاربردیاهم قبول کردومامانم گفت لازم نیست فرشو بشوری وقتی حسام اومد بهش میگم بردیا نتونست تنهایی بشوره بردیاهم خداحافظی کردو رفت مامانمم رفت حموم ومن ازخونه خارج شدم بعداز اون جریان فهمیدم که مامانم بجزبردیا باکسای دیگه هم سکس داشته اگرخوشتون اومد بگید تا بقیه رو هم براتون تعریف کنم پایان

نوشته:حسام

همزمانسازی محتوا