سلام؛ من سیاوش هستم ۲۱ سالمه و داستانی که می خوام براتون بنویسم، داستان یکی از بزرگترین حماقت های من توی زندگیمه...!
لازم نیست بگم که این داستان واقعیه، چون از نوع نگارش به سادگی میشه این رو فهمید.
من ۴ سال پیش با دختری به اسم کارن آشنا شدم. اولش واسم مثل بقیه دخترا بود و حتی فکرش رو هم نمی کردم که روزی برسه که این جوری بهش دل ببندم. تو رابطه ما دو تا قهر و جنگ و دعوا خیلی زیاد اتفاق افتاد؛ حتی بعضی وقتا کار به جدایی هم ختم میشد. ولی در نهایت بازم با هم آشتی می کردیم. چون واقعا هر دومون هم دیگه رو دوست داشتیم. من تو این مدت که با کارن دوست بودم دختر بازی نمی کردم. واقعا به جایی رسیده بودم که هیچ دختری واسم به اندازه اون جذاب نبود. یه جاهایی یه کم شیطونی می کردم ولی تا می دیدم قضیه داره به شماره بازی و این حرفا میرسه خودمو جمع و جور می کردم. خلاصه دیگه همه اطرافیانم، از بابا و مامانم بگیر تا دور ترین دوستام همه فهمیده بودن که من دوست دختر فابریک دارم. یه روز با یکی از دوستام که اسمش میلاده، رفتیم نیاوران غذا بخوریم، یه دختره اومد کنار میلاد و شروع کرد با میلاد لاس زدن. خلاصه کارشون به شماره بازی کشید ولی چون میلاد پشت فرمون بود من شماره دختره رو توی گوشیم سیو کردم. به میلاد گفتم کسخل اسمشو نپرسیدی؟ میلاد گفت حالا چه فرقی می کنه. منم خندیدم و گفتم پس به اسم جنده سیوش می کنم تا یاد بگیره وقتی شماره میده اسمشم بگه.
از این قضیه حدود یه هفته گدشت و من هم اصلا به کل یادم رفته بود که شماره این جنده خانوم تو گوشیم سیوه. (اونم با اسم جنده)
کارن اومده بود خونمون و گوشیمو برداشت و به شوخی گفت الان چکش می کنم ببینم کیا بهت زنگ زدن. من هم بی خبر از این که چه فاجعه ای در حال رخ دادنه خندیدم و گفتم چک کن. چون داستان داره زیادی طولانی میشه دیگه توضیح نمیدم که چی گفت و چی گفتم فقط همینو بگم که کارن زد زیر گریه و از خونه رفت بیرون و همه چی تموم شد.
خیلی زور داره که کاری نکرده باشی و نتونی ثابت کنی که کاری نکردی. شانس تخمی من میلاد هم مثل من دوست دختر فابریک داشت و اگه حقیقت رو به کارن می گفتم ، اونم می رفت به دوست دختر میلاد می گفت و رابطه اونا کیری میشد. از افسردگی داشتم دق می کردم. داغون شده بودم. تا یه مدت تنها تفریحم شده بود مشروب خوردن. حتی بعضی وقتا تنهایی می رفتم مشروب می خریدم و تا جا داشتم می خوردم. تا این که یک روز...
توی خلوت خودم داشتم به این فکر می کردم که واقعا من مقصر بودم یا کارن ؟ اصلا فرض کنیم من بهش خیانت کردم؛ اون نباید به حرفم گوش می داد؟ ...
در نهایت به این نتیجه رسیدم که کارن در حق من ظلم کرده و نشستم ببینم چی کار کنم که این کارشو تلافی کنم. کارن یه دختر خاله داشت که اسمش بنفشه بود. بنفشه حدودا ۲۸ سالش بود و با شوهرش مشکل داشت. بنفشه همیشه واسم مثل یه خواهر بود. مدتی بود که بنفشه و کارن سر یه مسائلی رابطشون خراب شده بود و دیگه با هم رابطه نداشتن. یه دفعه به این فکر افتادم که این بهترین کاریه که می تونم انجام بدم. مخ بنفشه رو میزنم و باهاش سکس می کنم و بعدش هم خیالم راحت میشه که دیگه هیچ راه برگشتی نیست و واسه همیشه قید کارن رو می زنم. (آخ که چه قدر احمق بودم؛ آخه این چه استدلالی بود؟)
به بنفشه زنگ زدم...
_سلام
_سلام، شما؟
_دستت درد نکنه آبجی! منم دیگه سیاوش
_سلااااام چطوری؟ بی معرفت تو هم که مثل کارن دیگه سراغی از ما نمی گیری!
(اشک تو چشام جمع شد)
_بنفشه! کارن رفت، واسه همیشه رفت
_نگران نباش مثل همیشه بازم بر می گرده
_نه بنفشه، دیگه بر نمی گرده! یعنی اگر هم برگرده دیگه من نمی خوام!
_چرا؟ مگه چی کار کرده؟
_ولش کن نمی خوام در موردش صحبت کنم. خودت خوبی؟ دلم خیلی برات تنگ شده
_مرسی خوبم. من هم همین طور عزیزم. از مهران هم طلاقمو گرفتم. خودم اومدم تهرانپارس خونه اجاره کردم.
_جدی میگی؟ مبارک باشه پس بالاخره راضی شد طلاقت بده؟
_آره راضیش کردم.
**** خوب دیگه این مکالمه رو تا آخر بخوام بگم زیادی طولانی میشه. خلاصه اش این که گفتم دعوتم نمی کنی خونه جدیدت؟ اونم گفت همین فردا شب پاشو بیا . فرداش ماشینو برداشتم و رفتم یه شیشه ودکای حرفه ای خریدم و رفتم سمت خونه اش.
از در که رفتم تو، گفت این چیه دستت؟ گفتم وقتی آدم میاد خونه کسی نمیشه که دست خالی بیاد... اون هم خندید و گفت پس بذارش تو فریزر که با هم بخوریم. من هم گذاشتمش تو فریزر و هنوز ۵ دقیقه نگذشته بود گفتم بیار بخوریمش. گفت هنوز که گرمه! گفتم مهم نیست یخ می ریزیم توش؛ من خیلی دلم مشروب می خواد. خلاصه با هر بدبختی بود یه کم از مشروب رو خوردیم. من رفتم نشستم رو کاناپه و یه کم حرف زدیم. در مورد همه چی، کارن، کار، درس ، زندگی...
دیگه فکر این که باید بنفشه رو بزنم زمین داشت مغزمو منفجر می کرد. واقعا هم روم نمی شد حرکتی بکنم. خلاصه همین جوری که رو کاناپه نشسته بودم بهش گفتم، دلم برات تنگ شده بود؛ اونم گفت منم همین طور ، خیلی خوب کردی اومدی.
گفتم، دلم می خواد بغلت کنم.
بنفشه یه کم شوکه شد ولی سعی کرد به روی خودش نیاره و گفت: خوب بغل کن. من که از تو نمی ترسم.
(تو دلم گفتم، ولی اگه من جای تو بودم می ترسیدم)
روبروی من روی صندلی چرخ دار نشسته بود. دستمو گرفتم به صندلی و کشیدمش سمت خودم و محکم بغلش کردم. دستمو دور کمرش حلقه کردم. کم کم دستمو بردم زیر لباسش و کمرشو لمس کردم. حدس میزنم تو اون لحظه بنفشه با خودش فکر می کرده که من اتفاقی دستم رفته زیر لباسش و خودم بی خبرم.
کم کم متوجه شدم که تو این پوزیشن نمی تونم صورتمو به گردنش برسونم؛ چون ارتفاع کاناپه کوتاه تر از صندلی بنفشه بود. همون طوری که دو تا دستم رو پشت کمرش حلقه کرده بودم محکم کشیدمش به سمت خودم. بنفشه تقریبا رو پای من نشسته بود ولی اگر دستامو از پشتش بر می داشتم می افتاد. روم نمی شد تو چشماش نگاه کنم چون مطمئن بودم الان دو تا شاخ در آورده از تعجب. با یک دستم نگهش داشتم که نیفته و با دست دیگه ام پاهاشو دور خودم حلقه کردم. داشت سرشو می کشید عقب تا بهم نگاه کنه ولی من محکم سرشو به سمت خودم کشیدم و صورتمو بردم روی گردنش و شروع کردم به لیسیدن گردنش، بنفشه مقاومت نمی کرد ولی معلوم بود که هنوز مطمئن نیست چه اتفاقی داره می افته. کم کم دهنم رو بردم سمت گوشش و شروع کردم به نفس کشیدن؛ (من همیشه با این روش دخترا رو حشری می کنم) دیگه بنفشه از صدای نفس های حشری من مطمئن شد که چی تو سرمه و در حالی که داشت تلاش می کرد منو پس بزنه می گفت: سیاوش، دیوونه شدی؟ ولی من محکم چسبیده بودمش و به کارم ادامه می دادم. کم کم بنفشه سست شد و دیگه مقاومت نمی کرد. اما هنوز با صدای حشری می گفت : دیوونه شدی؟ و من هیچ جوابی نمی دادم.
وقتی مطمئن شدم که حسابی حشری شده؛ صورتشو آوردم جلوی صورتم و شروع کردم به خوردن لب هاش. اونم دیگه هیچی نمی گفت و مجذوب من شده بود.
همون طوری که روی پام نشسته بود آروم بلندش کردم و خوابوندمش روی کاناپه و خودم هم خوابیدم روش. همون طوری که ازش لب می گرفتم دستمو بردم زیر لباسش و از روی سوتینش سینه هاشو فشار دادم. وای سینه هاش فوق العاده بودن. بدن بنفشه واقعا حرف نداشت. می خواستم لباسشو در بیارم اما می ترسیدم اگه لبامو از رو لباش بردارم فرصت کنه باهام مخالفت کنه. همون طور که ازش لب می گرفتم لباسشو تا بالای سینه هاش کشیدم بالا بعد سرمو از روی لبش برداشتم و سریع رفتم سراغ سینه هاش و شروع کردم به مکیدن اونها. تو این فاصله که بنفشه داشت آه و اوه می کرد لباسشو کامل از تنش در آوردم و خیالم راحت شد که حالا دیگه قسمت سختش تموم شد. وقتی داشتم سینه هاشو می خوردم سریع تی شرتمو از تنم در آوردم. وقتی سینه هاشو کاملا لیسیدم و حسابی حشریش کردم سرمو بردم پایین تر و شکمشو لیسیدم. صدای آه و اوهش رفت هوا و فهمیدم که به شکمش خیلی حساسه. حسابی حشری شده بود. البته نا گفته نماند که خودم داشتم از شهوت می ترکیدم. ولی یه دفعه با خودم گفتم : نکنه این پریوده که صداش تا الان در نیومده و گذاشته تا اینجا پیش برم؟!!!! نکنه وقتی میام شلوارشو بکشم پایین بگه پریودم و همه چی خراب بشه...
تو صدم ثانیه تصمیم گرفتم که اول شلوار خودمو در بیارم تا اگه پریوده اون موقع بگه تا کمتر ضایع بشم. (مسخره نکنید، تو اون شرایط هر کسی باشه استدلال هاش در همین حده)
همون طوری که شکمشو لیس می زدم آروم سرمو آوردم نزدیک صورتش و همزمان با دستم سعی کردم تا دکمه های شلوارمو باز کنم. نهایت تلاشمو می کردم که تو این فاصله که من دارم شلوارمو در میارم از شهوتش کم نشه و بالاخره موفق شدم و شلوارم و شورتمو از پام در آوردم. صداش در نیومد. یه نفس راحت کشیدم و خیالم از بابت پریود نبودنش راحت شد. کیرمو از روی شلوار به کسش می مالیدم و اون هم محکم بغلم کرده بود. دستمو انداختم روی شلوارش. خوشبختانه شلوارش نه زیپ داشت نه دکمه ولی تا دلتون بخواد تنگ بود. با هر بدبختی بود شلوارشو تا نصفه از پاش در آوردم . مطمئن شدم که تو این حالت غیرممکنه که بتونم شلوارشو از پاش در بیارم. آروم در گوشش یه نیشخند کوچیک زدم و گفتم شلوارت خیلی تنگه. نمی تونم درش بیارم. بنفشه بلند شد و زود شلوار و شورتشو در آورد. اون هم مثل من روش نمیشد تو چشمام نگاه کنه و بلافاصله محکم بغلم کرد تا صورتمو نبینه. من هم خوابیدم روش و کیرمو گذاشتم روی کسش. نفس هاش تند تر و تند تر می شد. احساس می کردم داره التماسم می کنه که کیرمو بکنم تو کسش.
آروم کیرمو گذاشتم دم سوراخش . می شنیدم که زیر لب می گفت : آروم، تو رو خدا آروم. من هم خیلی آروم کیرمو هل دادم تو کسش و یه آه کوتاه کشیدم. بنفشه آروم در گوشم آه می کشید و محکم منو به سمت خودش فشار می داد. بدنش فوق العاده بود. من هم تا جایی که می تونستم آروم نلمبه می زدم. مشکل اینجا بود که کاناپه ای که روش خوابیده بودیم خیلی کوچیک بود و هر لحظه امکان داشت از اون بالا بیفتیم رو زمین. به این نتیجه رسیدم که این طوری نمی تونیم سکس کنیم. در گوشش گفتم. تخت داری؟ گفت نه! گفتم رخت خوابت کجاس ؟ گفت تو اتاق. من هم از ترس این که شهوتمون فروکش کنه با نهایت سرعت پریدم تو اتاقش و یه پتو پیدا کردم و انداختم رو زمین و رفتم بنفشه رو از رو کاناپه بلند کردم و خوابوندمش رو زمین. از حرکت خودم خنده ام گرفته بود. ولی جلوی خندمو می گرفتم.
دوباره محکم بغلش کردم و اون هم محکم چسبید به من. پاهاشو دادم بالا و کیرمو هل دادم تو کسش. شروع کردم با سرعت تلمبه زدن. هر دومون صدای آه و ناله مون بلند شده بود. من از این می ترسیدم که همسایه هاش صدامونو بشنون. ولی وقتی می دیدم بنفشه این طوری داره آه می کشه نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم. همین طوری که داشتم تلمبه می زدم احساس کردم دارم ارضا می شم. به بنفشه گفتم من دارم ارضا میشم. کجا بریزم؟ گفت وایسا بهت دستمال بدم. (آخه آدم عاقل تو اون موقعیت میگه وایسا بهت دستمال بدم؟) من هم به تلمبه زدن ادامه دادم و به محض این که دیدم آبم داره میاد کیرمو کشیدم بیرون و آبمو ریخت رو شکمش. بعد هم افتادم روش و یه بوس کوچیک از گردنش کردم. همین طور که داشتم آروم تر میشدم به این فکر می کردم که حالا چه جوری تو صورتش نگاه کنم. بعد از یه ربع بنفشه بلند شد و گفت پاشو بریم. خندیدم و گفتم کجا؟ گفت کجا؟ حمووووووووووم! گفتم چی؟ الان؟ صبح میریم دیگه من دارم می میرم از خواب. اومد دستمو گرفت و منو کشید تو حموم . خندید و دوش رو گرفت رو کیر من و گفت خودتو بشور. گفتم پس تو چی کاره ای؟ خندید و گفت پر رو نشو دیگه! خودمو تمیز کردم و گفت حالا برو بیرون من خودمو بشورم. گفتم چی مونده که من ندیدم آخه؟ راستشو بگو چی کار می خوای بکنی؟ گفت حتما باید بگم؟ خندیدم و اومدم بیرون و نشستم رو کاناپه و ژست آدمای برنده رو به خودم گرفتم و یه سیگار روشن کردم.
صبح که شد جفتمون از همدیگه خجالت می کشیدیم. انگار رومون نمیشد به دیشبش فکر کنیم. بعد از اون که ازش جدا شدم بهش زنگ زدم. به جورایی دلم می خواست این رابطه رو ادامه بدم. ولی از حرفاش فهمیدم که از کاری که کرده پشیمونه و نمی خواد دوست دخترم باشه( هر چی باشه ۷ سال ازم بزرگتر بود) من هم که نمی خواستم خودمو جلو کسی کوچیک کنم بی خیالش شدم و رفتم به دختر بازی و زندگی عادی خودم ادامه دادم. اما بعد از یه مدت دوباره با کارن آشتی کردم و الان هم کار داره کم کم به ازدواج می کشه و این راز همچنان بین من و بنفشه باقی مونده. مثل سگ از کاری که اون روز کردم پشیمونم. خوشحال میشم توی نظرات غیر ار فحش های همیشگیتون که استثنا هم نداره و شتریه که در خونه هر کسی می خوابه :دی راهنماییم کنید که اگه جای من بودید چی کار می کردید.
در ضمن من توی اون مدت که کارن نبود از این سکس های عجیب و غریب ۲ تا دیگه هم داشتم که اگه دوست داشته باشید و وقت کنم براتون می نویسم. البته اگر دنبال داستان سکس با خواهر و مادر و عمه و خاله می گردید من از این تجربه ها هیچ وقت نداشتم(خوشبختانه!)

نوشته: سیاوش

سلام من حمیدم 28ساله یه دوست داشتم اسمش پدرام بودکه ازدوران راهنمایی باهم رفیق بود اینم بگم و بگذرم که پدرام ازهمون اول خیلی شهوتی بود بارها قصدکردن منو داشت که من مخالفت میکردم ولی دوم دبیرستان بودیم که منو بردکوه اینقد بهم مالیدکه من راضی شدم و فرداش منو بردخونشون و توکونم کردکه بعدها دیگه عادت کردم برگردیم سراغ داستان اصلی که پدرام دانشگاه قبول شد رفت ساوه اونجا با شیدا رفیق شده بودمن هم تویه اداره استخدام شدم ولی پدرام رومیدیدم یاتلفنی باهم صحبت میکردیم اون ازدوستیش با شیدا میگفت ناگفته نمونه که پدرام استعداد عجیبی تو ریاضیات داشت یه روز ازمن خواست برم ساوه که من قبول کردم ویه روز جمعه رفتم بعدازظهر شیدا زنگ زد و از پدرام خواست بره پیشش پدرام ازمن خواست باهم بریم توپارک همدیگرو دیدیم ازدیدن شیدا به پدرام حسودیم شد اون هم خوشگل بودهم خوش قدوقامت اونا خیلی باهم راحت بودند

خلاصه اونروز من برگشتم خونه توفکر شیدا بودم یه روزکه داشتیم باپدرام صحبت میکردیم بهش گفتم خوش بحالت چه کسی طورکردی پدرام گفت من دوست زیاددارم من به شوخی بهش گفتم یکیشو بده به مااون گفت شیدا مال تو من فکرکردم شوخی میکنه که حرفامون تموم شد فردا شیدا زنگ زدبه گوشی من وگفت پدرام ازمن خواسته بات رفیق بشم خلاصه این اتفاقات باعث شدکه من باشیدا رفیق بشم شیدا بخاطر اینکه من خونه کاردارم شیفته منشده بود که منم عنان ازکف دادموراضی شدم پدرام ازاین اتفاق تعجب کرده بودکه یه شب زنگ زدوگفت بچه کونی حالامیخوای بادوست دختر من ازدواج کنی بعدخندیدو به من تبریک گفت بعدباکنایه گفت شیدا براتوزیادیه مواظبش باش اخه اون قبلا وقتی منومیکردمیدونست من کیرم کوچیکه(هشت سانت)خلاصه ماپدرمادرروراضی کردیم شدیم شوهرشیدا اون همچنان پدرام ودوست داشت چون ازمن خواست بعدازدواج باپدرام رفت وامدداشته باشیم شیدا هیچ وقت ازسکس بامن راضی نمیشدوعلنن میگفت ولی به هربهونه ای باپدرام صحبت میکردواس ام اس ردوبدل میکرد حتی سکسی پدرام رودعوت میکرد خونمون باهم درس میخوندنداون خیلی ارایش غلیظ میکردوجلوپدرام باسکسیترین لباس حاضرمیشدکم کم فهمیدم شیدا میخواد به من بفهمونه که نیاز به سکس باپدرام داره که بعدا بهم گفت دوران قبل از ازدواج باهم سکس داشتن خلاصه هرروز باهم ردحتترمیشدن حتی یه روز تلفنی پیش من داشت باپدرام صحبت میکردوبهش میگفت بخاطر پریودبودن حال نداره یه روز شیدا خیلی سکسی شده بودوکلافه بودبه من گفت کونم میخاره من چیزی نگفتم ورفتم بخوابم که زنگ زد به پدرام باحالت سکسی ازاون خواست بیادخونمون باهم درس بخونندبعدیک ساعت باصدای در ازخواب پریدم که تواتاقم خواب بودم پدرام بودشیدا مثل ادمهای درحال انفجار ازپدرام استقبال کردومن که تواتاقم بودم تعجب کردم من فقط صدای اونارو میشنیدم که شیدا به پدرام گفت دارم میمیرم خلاصه اونا مشغول شدن وصدای تلمبه زدن پدرام وصدای اخ اخ شیدا بلند شد بعدا دیگه برامون عادی شده بودحتی یه با رپدرام جلومن شیدا از کون کرد من الان به پدرام حسودیم میشه اون هم منوکرده هم زنمو در واقع شوهراصلی شیدا پدرام من فقط هزینه زندگی ولوازم ارایش اونو تهیه میکنم.

نوشته: حمید

سلام؛اسم من خلیل؛داستان زندگیمومیخوام تعریف کنم؛
وضع مالی خوبی نداشتیم؛پدرم کارگرساختمون بودوزیردست بنا؛اون سنش بالارفته بودکسی دیگه بهش کارنمیداد؛من یه خواهر و یه برادر کوچیکتر از خودم داشتم؛مادرمم که بهترین مادر دنیا بود؛
تا سال دوم راهنمایی شاگرد اول کلاس بودم که باکلمه ی جلق آشنا شدم؛یکی ازبچه هامیگفت: من اتفاقی یادگرفتمو واقعا حس خوبی بهم دست میده..ما هممون فقیربودیم ویک ماه گذشت که تنهادلخوشی کثیف ما شده بودجلق؛ولی ازخونواده هامون پنهون میکردیم؛تو این روزابودکه من روزی سه بار هم جلق میزدمو باعث شدکه تمام فکروذکرم جلق بشه؛افت تحصیلی شدیدی پیداکردمو سال دوم راهنمایی با 9 تا تجدید مردود شدم؛وقتی کارنامموبه پدرم دادم منوزیرضربه های سنگین دستوپاش له کرد؛میگفت:آخه نفهم توهم میخوای مث من بدبخت بشی به من نگاه کن من درس نخوندموهیچی ندارمو..فقط میزد؛مادرم که قدرت دستای کارکرده وورزیده ی پدرم رونداشت فقط التماس میکرد؛خواهروبرادرام ازترس داشتند گریه میکردن آخه تاحالاباباشونواینطورندیدن؛بلخره بعدازچنددقیقه که واسم ی عمرگذشت ولم کرد؛یکی ازضربه هاش به دماغم خوردوشکستودیگه آثارشکستکی به جاموند؛من چهره زیبایی داشتم که دماغ شکسته منظره ی صورتموکمی زشت کرد؛بعداون کتک خوریاطبق عادت واسه دلخوشیم رفتم جلق زدم؛به خاطرکمبودغذاگاهی وقتاحتی آب کمرهم نداشتم؛من واسم مهم نبودفقط میزدم؛دیگه درس خوندن واسم بی معنی شده بود؛کارم شده بودتوخیابونادخترارودیدبزنم؛شبهاهم بساط جلق زدن توحموم بود؛
امتحانای شهریوربابدبختی قبول شدم؛نمیدونم شایدضربه های دست پدربه فرزندش باعث شده بودکه کمی درس بخونه؛هیچکس نفهمیدکه چرااینطورضعیف شدم؛کسی نبودکه به فکرم باشه؛فقط مادرمظلومم به فکرمن بود؛پدرمم که دیگه کامل بهم پشت کرده بود؛حتی دیگه لباس واسم نمیخرید؛
روزهاوماههامیگذشتوجلق واسم جنون شده بود؛به تازگی رفیقی پیداکرده بودم که فیلم سوپرنگاه میکرد؛البته تومدرسه؛اون ازلحاظ مالی ازمن خیلی بالاتربود؛یه روزمنوبه خونشون دعوت کرد؛اونایه خونه آپارتمانی خیلی بزرگ داشتن؛وقتی مادرش دروبازکردبهم دست دادوبایه تاپوشلواربود؛یادمادرخودم افتادم تودلم گفتم من بهترین مادردنیارودارم؛مادرم توخونه هم حجابشوداشت؛
خلاصه واردخونه شدم؛اسم دوستم رضابود؛واسه خودش یه اتاق جداگونه داشت؛من تورویاهام بوداتاقی برای خودم؛اتاقش یه خونه واسه من بود؛آخه خونه ما 43متربود؛تواتاقش یه کامپیوترداشت؛من تااون موقع کامپیوترندیده بودم؛واسم خیلی جالب بود؛بهم گفت خلیل یه چیزباحال واست دارم؛کامپیوتروروشن کردوباخیال راحت بدون هیچ ترسودلهره ای یه فیلم سوپرگذاشت؛من تاحالاندیده بودموآلتم کم کم بزرگ میشد؛رضاصندلیشوآوردطرفموچون حشری شده بودخواست بیادبهم بچسبه وبوسم کنه؛چون وضعیتشودیدم جالب نیست زدم توگوشش؛گفت آشغال این چه کاری بودکردی گفتم آشغال خودتی بدم میادبزارفیلمونگاه کنم؛دلم براش سوخت تازدمش آلتش خوابید؛باناراحتی روشوبه طرف کامپیوترکرد؛کمی گذشت من واقعاخوشم اومده بود؛حین نگاه کردن رضارودیدم باکمال پررویی آلتشودرآوردوباشدت زیادجلق میزد؛دادمیزدومیگفت آره خودشه بکنش؛؛من باورم نمیشد؛یه دقیقه بعدمادرش بادولیوان شیرگرم اومدداخل اتاق منتظرعکس العمل رضابودم که سریع ازفیلم خارج بشه؛ولی باتمام بی شرمی درحالی که آلتش ازشلواربیرون بودداشت به فیلم نگاه میکرد!مادرش گفت عزیزم داری چی نگاه میکنی ودرحالی که داشت قربون صدقش میرفت سینی دولیوان شیروروی میزگذاشتوگفت قربون دودولش برم که به باباش رفته وازاتاق رفت؛من ازخجالت سرم پایین بودومنتظریه عکس العمل ازپسریامادربودم ولی نه هیچ اتفاقی نیفتاد؛رضاهم درحالی که یه دستش لیوان شیر بودوبادست دیگش جلق میزد؛چندلحظه بعدآبشوریخت روی زمین ویه جیغ بلندکشید؛من دیگه به فیلم نگاه نمیکردم وفقط همه چیزواسم مبهم بودکه چه خانواده راحتی؛یانه چقدربی شرموحیاکه پسرشون اینطوریه؛توهمین فکرابودم که رضاگفت هوی مگه توجلق نمیزنی؟اگه میخوای تاخودم واست بزنم؟گفتم خفه شووبایه اضطرابی گفتم من بایدبرم خونه؛ازخونه که زدم بیرون فقط گریه میکردم؛توهوای سردزمستون میدویدموکفشم که تاحالاچهاربادوختمش دوباره دهانشوتوی این سرمابازکرد؛دوجفت جوراب پام بودودوجفتش پاره؛دماغموکه حالااشک میریخت باپلیورکهنم پاک کردم یه لحظه به پلیورم نگاه کردم که جای سالم نداشت؛بغض داشتم باخودم گفتم من کجارضاکجا؛یادچوبلاسیش تواتاق افتادم که پلیورای رنگارنگ آویزون بودن؛خنده ی تلخی آمیخته بااشک روی چهره سرخ شدم نشستوگفتم ماچوبلباسیشم نداریم ؛ راهی تاخونه نمونده بودولی پاهام ازشدت سرمابی حس شده بود؛خودموهمراه باسرمابه خونه رسوندم؛مادرم که آثارزحمتوبدبختی روصورتش نمایان بودوکنج اتاق دیدم بااین که سن زیادی نداشت ولی فشارزندگی پیرش کرده بود؛به مقنعش که ازکهنگی رنگش رفته بودنگاه کردم یادمادررضاافتادم که اصلامقنعه به سرنداشت؛بغض گلوموگرفتوباصدای مادرم که گفت عزیزم به چی نگاه میکنی زدم زیرگریه؛اتاق بزرگ نبودوباچن قدم کوچک به آغوش مادرم رفتم؛توبغلش به خواهروبرادرکوچیکم نگاه کردم که بانگاه های مظلومشون نگاه میکردند؛مادرم میگفت چی شده عزیزم؛گفتم مادرماخیلی فقیروبدبختیم ماهیچی نداریم؛مادرم بامن اشک ریخت بازبه خواهرکوچکم نگاه کردم که آب دماغش تالبهای غنچه ای کوچکش راطی کرده بود؛
صدای درسکوت اتاق راشکست،پدرم بود دیگه ازش میترسیدم ازآغوش مادرم جداشدمو به کنج اتاق پناه بردم؛کنار بخاری رفتو بدنشوگرم میکرد؛دوباره به خواهروبرادر مظلومم نگاه کردم که لباسهای بخیه زده و کهنه ای برتن داشتندو باترس به پدرنگاه میکردند؛دوباره اشکام گوشه ی چشماش جمع شدندکه با پلک زدنم به روی زمین پرت شدند؛سرموبین زانوانم قراردادم وبه اتفاقات امروزفکرکردم به فیلمی که یه قسمتاییشو دیده بودم که باعث شدآلت سردم تکانی بخورد؛تاشب جلوخودموگرفتم که جلق نزنم ولی آخر خودموباختم؛واسه اولین بارازجلق زدن تنفرپیداکردم وباعث شدکه کمتربهش فکرکنم؛درسم بهترشده بودوسال سوم راهنمایی دوتاتجدیدآوردم که شهریورقبول شدم؛من ارتباطموبارضاخیلی کم کرده بودم؛رضاسال سوم8تاتجدیدآوردولی چون همه جای این مملکت بی قانونوبی بندوباره وفسادتوآموزش پرورش غوغامیکنه خانواده رضاباپول وبدون اینکه امتحان بده قبولش کردن؛اینووقتی فهمیدم که بهم میخندیدومیگفت من امتحان ندادموقبول شدم؛بابام پول داده؛پول گدای مدرسه؛چیزی بهش نگفتم؛ولی وقتی اینوگفت ،بغض،رفیق قدیمی من گلوموگرفت؛

تابستون همون سال نمازخوندنوشروع کردم وهرروزتوبه میکردم؛خودارضاییم خیلی کمترشده بود؛سال اول دبیرستان بودکه باپولی که پس اندازکردم تونستم یه کتاب به اسم عوارض خودارضایی بخرم؛وقتی که کتابومیخوندم تازه فهمیدم که چه غلطی کرده بودم؛یادم میادتمام صفحه های کتابواشک بارون میکردم از اینکه خودارضایی باعث ضعف بدن؛عقیم شدن؛ضعف چشم؛ضعیف شدن قدرت تفکر؛لرزش دستوسروبدن؛افت تحصیلی؛خستگی زودرس؛پیرچشمی؛ضعف روحی؛نگاه بدبه خانواده؛کوچکشدن بیضه؛سیاهی دورچشم؛بی غیرتی؛جنون؛پیری زودرس؛ پوکی استخوان و..صدهاعوارض دیگه ای که وقتی یادم میاداشکام سرازیرمیشن که چقدرمن بودم؛
باترس زیادی که به خودارضایی پیداکردم دیگرحتی فکرشم نمیکردم؛ و باعث شد دوباره من یک بچه زرنگ توی مدرسه شوم؛وسال اول رابامعدل خوب قبول وبه رشته تجربی درسال دوم بروم؛پدرم حالا آغوششو برایم بازمیکند و مادرم مرا میبوسد و من درآغوش پدرگریه میکنم واوبه دماغ شکسته ام نگاه میکندواورامیبوسد؛؛
سال سوم دبیرستان توی مدرسه خبردادندکه رضا رو با یه دختر گرفتند؛خدا رو شکر کردم که من در این باتلاق فرو نرفتم؛به دلیل وضع مالی ضعیفی که داشتم دانشگاه نرفتم و بعد از دوران سربازی ام بایک کارت پایان خدمت ومدرک دیپلم تجربی نگهبان کارخونه ای شدم؛ ولی جلق کار خودشو کرد و من توسن 20سالگی موهای سرم درحال سفید شدن هستند و مشکل جنسی پیداکردم؛یه چیزی نزدیک به عقیم شدن؛این سایتو یکی ازدوستام معرفی کردوقتی که داستان زندگیموبراش تعریف کردم؛البته من کمبودغذای شدیدی داشتم واین هم باعث شدزودترسراغ من بیاید؛ولی دیر یا زود این جلق روی بدش را هم به طرف شما نشانه میگیرد؛ از من نصیحت خودارضایی جاده ایست که انتهای آن انتهای عمرشماست پس جاده عمرتوازجاده ی کثیف خودارضایی جداکن واونوقته که معنی زندگی رومیفهمی؛
ممنون که داستانمو خوندید؛

نوشته: خلیل

با سلام خدمت همه دوستان.
در ابتدا چند نکته بیان میکنم دوست دارم که دوستان توجه کنن. هرچند شایدم براتو زیاد اهمیت نداشته باشه
اینجا و تو این محیط با همه بدیها و مشکلات جامعه ما ولی یه خوبی پیدا میشه که مردم مملکتمون میتونن حرفایی که نمیتونن راحت بیان کنن رو اینجا میگن. حالا بعضیا واقعا از ابتدا هم مشخصه دروغه و لی شما بذارین به حساب عقده ای که درونش هست. خوب داستان سکسیه دیگه. طرف آرزوشه حالا با این حرفا خالی میشه شما فحش ندین. یه نکته ای که تو همه داستانا میگن اینه که تا تصمیم میگرن طرفو بکنن . مادرو پدرو خواهرو برادرو ....همه از خونه میرن خونه میشه مکان. بچه شرایط سکس به وجود میاد ولی نه دیگه اینقدر تخیلی. چندتا داستان تو این سایت من خوندم که واقعا دروغ یا راستش مهم نبود.مهم این بود که خیلی زیبا بود و آدم لذت میبرد به عنوا مثال سقی که فرو ریخت. در ضمن همه کسایی که سکس میکنن ورزشکار و خوشگل و پولدار نیستن. سکس برای همه است . فقط برای کیر 20 سانتی با کمر سفت 1 ساعته نیست. پس واقع بین باشیم. ببخشید سرتونو درد آوردم.
و اما داستان من............

تمومه اسم ها و اشخاص این داستان واقعین.نظر دوستانم برام محترم
خیلی خسته بودم یعنی اصلا نمیتونستم از جام پاشم. احساس میکردم الانه که سرم از جاش کنده بشه. دوست داشتم کسی صدام نزنه که پاشو. ولی چیکار میشه کرد؟ تقصیر خودم بود زیر بارون شب قبلش خیلی پیاده روی کرده بود. مسیر زندگیم بدجور داشت بهم میریخت. این همه زحمت برای قبولی توی کنکور .... اخه چرا باید قبول نشم. پدرم معلم بود و نمیخواستم هزینه دانشگاه آزادی بودن خودمو بذارم رو دوشش. ولی پدرم اصرار داشت من برم دانشگاه . آخه دانشگاه آزاد رشته مهندسی برق سال 83 قبول شده بودم. با هزار جون کندن از جام بلند شدم. پدرم توی حیاط نشسته بود و داشت با باغچه و گلاش سرخودشو گرم میکرد . رفتم پیشش و یه نگاه بهم کرد و گفت چی شد تصمیمتو گرفتی یا نه. حالا دنیا برعکس شده بودا به جای اینکه اون مخالف باشه من ناز میکردم. من از ترس سربازی قبول کردم. دقیقا 25 شهریور بود که میخواستم برم واسه ثبت نام که تلفن خونه زنگ خورد. دخترداییم مرجان بود گفت بدون اینکه مادرت چیزی بفهمه برم بیمارستان که شوهرش منتظرمه. هرچی گفتم چرا چیزی نگفت. ولی تو صداش بغض و گریه بود. سریع رفتم اونجا دیدم زنداییم با یکی دیگه از دخترداییام ساحل داغون رو تخت بیمارستان افتادن. به شوهر مرجان گفتم اینا که صبح با داییم رفته بودن واسه ثبت نام. پس چرا اینطوری ...........
این شد که شروع دانشگاه ما شد مرگ داییم به علت تصادف. بهترین داییم و بزرگ فامیل بود. تو دانشگاه واقعا افسرده بود. چیزی خاصی نبودم. یه انسان مثله همه انسانا. ورزش میکردم ولی هیکلم معمولی بود. یواش یوش با محیط دانشگاه کنار اومدم و با یکی از بچه ها که شرکت کامپیوتری داشت دوست شدم. منم چون عموم آموزشگاه کامپیوتر داشت با دوستم افتادم تو کار کامپیوتر تا یه جورایی حداقل کمک هزینه ای باشه برای خونوادم
همه چی خوب پیش میرفت تا اینکه عاشق شدم. خیلی هم عاشق. اهل سیگار و دود و قلیون این چیزا نبودم که بتونم خودمو با این چیزا خالی کنم. ولی تا دلتون بخواد اشک میریختم. میدونستم صبا دست نیافتنیه. یه دختر با اندام معمولی ولی تا دلتون بخواد تو دل برو و ناز. ولی پولدار. واین پولداریش اعتماد به نفس رو از من میگرفت.ترم اول دوم سوم چهارم ....
گذشت تا شد سال آخر دانشگاه. هنوز حتی جرات نکرده بودم درست حسابی سلامش کنم.تقریبا همه کلاس میدونستن و شک نداشتم خودشم میدونست.ولی بخدا اعتماد به نفسم صفر بود. آخه چیزی نداشتم که بهش بنازم. اینقدر بچه ها و حتی چندتا از دخترا شیرم کردن تا یه روز تو دانشگاه جلوشو گرفتم. گفتم میتونم چند لحظه وقتتونو بگیرم؟ گفت بفرمایید. گفتم م ...ن منننننننن (از درون داشتم گریه میکردم که حتی من گفتنم برام سخته) من از شما خوشم اومده یعنی واقعیتش خیلی وقته که خوشم میاد و نمیدونم جواب شما چیه.ازش خواهش کردم چیزی نگه تا راحت حرفامو بزنم. وقتی همه حرفامو زدم گفتم اگه میشه الان جوابمو ندین شمارمو میدم فکر کنید و بعد اگه خواستین خبرم کنین و اگرم نه که دیگه .............
تیرماه سال 87 بود که دانشگاهم تموم شد. پروژمو تحویل دادمو دفترچمو پست کردم واسه سربازی. تقریبا 8 ماه گذشته بود از شماره دادنم ولی هنوز منتظر زنگش بودم. سخته عاشق باشی و یه طرفه باشه. تو شرکت مشغول جواب دادن به ارباب رجوع بودم که تلفنم زنگ خورد. علی بود. گفت احسان برنامه دارم که با بچه های همکلاس بریم تفریح و مطمئنم که تو هم خوشت میاد چون صبا هم هست. من از خدام بود. 18 تا پسر بودیم با 13 تا دختر.یه اتوبوس کرایه کردیم به همراه 2 تا از استادامون که خیلی مهربون بودن و زن و شوهرم بودن رفتیم شمال . تابستون بود و شرجی(.ببخشید اگه داستانم طولانیه ولی دلم میخواست اینارو بگم تا خالی شم. مرسی هرکی گوش داد و خوند.)
شب اول کنار ساحل آتیش روشن کردیمو همه نشستیم. شبی که باعث شد من به بهترین عشقم برسم. استاد گفت بچه ها امشب هرکی بهترین خاطرشو بگه . هرکسی یه حرفی زد. اون وسطا نوبت من شد. گفتم استاد من بهترین خاطرم تا این لحظه بدترین خاطرمه. ولی میگم. من عاشق شدم . عاشق کسی که از جونم بیشتر میخوامش. ولی میدونستم اون سهم من نیست. دل به دریا زدمو بهش گفتم . منتظر موندم که زنگ بزنه چون شمارمو بهش داده بودم ولی........
تقریبا 10 نفری بینمون فاصله بود. نوبتش که شد گفت استاد من تو زنگی یه نفر عاشقم شد. اوایلش حسی بهش نداشتم و لی وقتی هیجانشو دیدم دل منم بدجور بهش گره خورد . ولی این غرور لعنتی بهم اجاز نداد که وقتی شمارشو گم کردم از کسی بگیرم یا بهش بگم. ای کاش هنوزم منو بخواد چون من جونمم براش میدم که تنها مرد زندگیه من همونه یا هیچکس. من فقط داشتم گریه میکردم یهو دیدم همه بچه ها سوت و دست و هورا. به خودم اومدم. واقعا به ارزوم رسیده بودم. شب همه رفتنیم تو چادرامون که بخوابیم. مگه من خوابم میبرد. از چادر زدم بیرون رفتم کنار آتیشی که داشت یواش یواش خاموش میشد نشستم. احساس کردم یکی پشت سرمه وقتی برگشتم دیدم صباست که داره گریه میکنه. منم بی اختیار گریم گرفت. بهم گفت پسر خوب آدم یه بار میره خواستگاری؟ گفتم همون یه بارشم جونم به لبم رسید. گفت هنوزم عشقت آتیشه مثل سابق. گفتم الانم عشقم کوه آتشفشانه. بی اختیار دستاشو گرفتم ولی فقط تو چشاش نگاه کردم.یه لحظه که از حس بیرون اومدم دیدم اگه از بچه ها کسی ببینه شاید زشت باشه. گفتم موافقی قدم بزنیم. دست تو دست هم تو. تاریکیه شب کنار ساحل قدم میزدیم. رسیدیم یه جایی که چندتا درخت دور هم بودن و وسطش حالت آلاچیق بود. ساعت 3 شب بود. تاریک و مطمئن بودم کسی مارو مخصوصا اون وسط نمیبینه. حقیقتش اصرار من برای ندیدن این بود که واقعا دوست داشتم ببوسمش تا بفهمه که چقدر تشنه عشقش بودم. رفتیم اون وسط نشستسم.
من : صبا جونم ؟
صبا : جونم
من : عاشقانه میپرستمت
صبا : منم عاشقتم
لبم رفت رو لباش. اولش چندتا بوس ریز از رو لباش کردم. بعدش چشماشو بوسیدم که داشت چشمامو میخورد همزمان با بوسیدن گریه میکردمو یگفتم دیگه مال منی . اونم گفت واقعا میخوامت و عاشقتم . لبمو گذاشتمو رو لباش با لذت و قاطی با اشکامون میخوردمش. اونم همراهیم کرد. محکم بغلش کرده بودم و فقط لباشو میبوسیدم . تو همون حالت خوابمون برد. صبح تو بغل هم بیدار شدیم. ساعت 7 نشده بود. با بوسای صبا بیدار شدم. رفتیم طرف بقیه که هنوز خواب بودن. تفریح ما با همه شادیاش تموم شد داشتیم برمیگشتیم که اون اتفاق افتاد. اتوبوسمون چپ کرد.............
چشامو به سختی میتونستم باز کنم فقط رو لبام اسم صبا بود که خواهرم گفت حالت خوبه؟پرستارو صداکرد. مادرمو پدرمو چندتا از فامیلم اومدن. من پام شکسته بود و کمی هم سرم ضربه خورده بود.خواهرم از قضیه صبا رو میدونست. بهش میگفتم ولی جوابی نمیداد میگفت خبر ندارم. اون تو یه بیمارستان دیگس. تو دلم آشوب بود. بعد 3 روز مرخص شدم ولی خبری از صبا نبود. رفتم خونه فهمیدم 3 تا از بچه ها مردن. واقعا روزای تلخی رو داشتم میگذروندم. یه روز علی اومد بهم سر زد. اونم دستاش شکسته بود. قسمش دادم که صبا کجاس؟گفت منتقلش کردن تهران ولی حالش خوبه.ولی میدونستم داره دروغ میگه. یاد اون شب میافتادم داشتم دیوونه میشدم.نزدیک 2 هفته از اتفاق گذشت . من به شدت دنبال صا بودم تا اینکه دل به دریا زدمو رفتم در خونشون.با عصا و هزار بدبختی به کمک خواهرم.در زدم یه زن با قامتی بلند و خیلی جدی که داشت در پارکینگو باز میکرد که بره بیرون همزمان شد با در زدن من. گفت بفرمایید. گفتم من احسانم همکلاس صبا. خواستم بدونم صبا .......تا اینو گفتم زد زیر گریه.با صدای گریش دیدم یه دختری از خونه اومد بیرونو گفت چیه مادر؟ چی شده؟بعد من براش دوباره توضیح دادم.دختره گفت اسم من سما خواهر کوچیکتر صبا و اینم مادرمون. بفرمایید تو. با اصرار رفتم تو. ولی تو دلم آشوب بود.سما با هزار بدبختی گفت. صبا بعد تصادف 2 هفتس الان تو کماس. دکترا گفتن احتمال به هوش اومدنش کمه ولی اگر هم به هوش بیاد دیگه هیچوقت نمیتونه صاحب فرزند بشه. من دنیا رو سرم خراب شد.
1 هفته گذشت دیگه همه از جریانمون خبر داشتم حتی خونواده من . من کارم این شده بود که صبح تا شب تو بیمارستان پیش صبا باشم. دکتر میکفت کما فقط ب یه شوک خارج میشه. یه روز رفتم اونجا دیدم سما اونجاس پیش صبا. گفتم پدر و مادرت کجان گفت همین الان اینجا بودن الان رفتن من اومدم جاش. ازش خواهش کردم که اجالز بده تنهایی باشهاش حرف بزنم. شروع کردم حرف زدن اروم لبامو گذاشتم رو لباش که دیدم یه قطره اشک از گوشه چشماش اومد پایین و دستاش تکون خورد.
خونوادم سخت مخالف بودن. میگفتن ما از تو نسل میخوایم.عاشقی به کنار تو باید عاقل باشی. ولی مگه عشق و عقل کنار میان؟؟؟؟؟؟؟
صبا پدر و مادرش نظر کرده بودن که اگه حالش خوب بشه برن کربلا زیارت. صبا و خواهرش تنها موندن خونه و من گهگاهی میرفت بهش سر میزدم و لی تو نمیرفتم. یه روز که رفتم سربزنم صبا گفت بیا تو من تنهام و سما نیستو رفتم تو دیدمخیلی بی حال افتاد رو مبل گفتم چته گفت نمیدونم احتمالا مال عوارض کما رفتنه. کمی شربت براش درست کردم . دیدم حالش بهتر شد. داشتم موهاشو ناز میکردم که بهم گفت احسان تو خودتو اسیر من نکن. تو میتونی پدر بشی و بهترین زندگی رو داشته باشی. ولی مگه تو گوشم میرفت. لبمو گذاشتم رو لباشو شروع کردم بوسه های ریز کردن .اروم لبمو رو لبش حرکت میدادمو میخوردم واقعا عاشقش بود و شهوت جایی نداشت .بغلم بود و گرماش داشت منو آتیش میزد. لبمو حرکت دادم رو گردنش و بوسه های ریز میکردم. واقعا بوی خوبی داشت که ارومم میکرد. صدای ناله و نفسش منو مست کرده بود یه لباس زنونه دکمه دار تنش بود .دکمه هارو باز کردم و بدون توجه به اینکه سینه هاش خوشگلن یا نه. شروع کردم با لبام بالای سینشو بوسیدن.اروم سوتینشو باز کردم. صدای نفس و نالش داشت دیوونم میکرد یواش یواش. دیدم اروم بهم گفت احسان بخورش . دیگه نفهمیدم چی شد که سینه هاشو میخوردم یا داشتم از جا میکندم. واقعا دیگه عشق و شهوت قاطی بود. اروم سرمو روی بدنش حرکت میدادمو تا نافش میرفتم و بازم میومدم رو سینش. سینه هاش تو دستام سفت شده بودن.بلند شدم لباسامو در آوردم و فقط یه شرت پام بود. شلوار و شرتشو باهم اروم کشیدم پایین دیدم کوسش خیس خسیه. زبونمو دورش بازی میدادم . دستشو اورد سرمو فشار داد به کوسش. منم داشتم با لذت زاد میخوردم. کیرم تو شرتم داشت از درد میترکید. دستشو کرد تو شرتمو کیرمو با دستاش میمالید. واقعا دستاشم داغ بود. منو کشید رو خودش و گفت احسان بکن. تعجب کردم گفتم چی؟؟؟؟؟؟؟گفت بکن. خواهش میکن بکن. گفتم تو دختری. گفت ولی مال توام . بکن. منم کیرمو با کوسش خیس کردم اروم اروم فشار میدادم. تا ته رفته بود. درد داشت. گفتم بکشم بیرون گفت نه نه نه . کیرمو اروم اروم عقب جلو میکرد. یواش یواش حرکتشو تند کردم که دیدم یه داد زد و اروم گرفت منم کشیدم بیرون دیدم خونی شده ابمو ریختم رو شکمش. چندتا بوس اروم ازش گرفتم . بهم گفت احسان من دیگه دختر نیستم.؟ گفتم میدونم تو زن منی. مال منی. بلندش کردم. شستمش. لبسامونو پوشیدیم باهم رفتیم بیرون واسه نهار.
سربازیمو افتادم اصفهان و بعد 13 ماه ترخیص شدم با کسری خدمت. الانم تو یه اداره مشغول کارم و ارشدم میخونم. من و صبا 14 ماهه ازدواج کردیم ولی به بچه فکر نمیکنیم. هرچند هردومون دوست داریم. دوستان به نظرتون چیکار کنم که عشقمو شادیمو از دست ندم.
فحش بدین و توهین بکنین. ولی راهنماییم بکنین.مرسی

نوشته: احسان

حامد هستم 48 ساله از کودکی عاشق اندام زنها بوده ام وزود با دیدن بدن لختشون تحریک میشدم.متاسفانه سکس واقعی را از 27سالگی شروع کردم وبا یا شانسی گرفتن تلفنی، معمولا با صدام جذبشون میکردم واولین سکسم درسال1368با زن بیوه ای بود که با ماشینش میرفتیم بیابانهای لشگرک وتوی ماشینش باهاش سکس میکردم زنی بود با 180قد توپول وسفید 8سال ازم بزرگتر بود ویکسالی بود که شوهرش فوت کرده بود 15سالگی ازدواج کرده بود و3تا پسراش بزرگ بودند وبرای همین نمیشد برم منزلشون وهموت توی ماشین اولین با ر که باهاش سکس کردم حسابی لذت بردم چون سینه های سفت ودرشتی داشت وکوس توپول وداغ.میگفت خیالت راحت باشه وآبتو بریز توکسم چون قرص ضدبارداری میخورد.بارها کردمش اون باعث شد که من بیشتر از کوس کردن خوشم بیاد وتا این لحظه تقریبا با 70 دختر و زن سکس داشتم که هرکدامشون داستانیه واگه بگم شاهنامه میشه.یکی دیگه از دوستام زنی بود شوهر دار من در سن 32 سالگی باهاش آشنا شدم اسمش هاله بود هم سن خودم اما متاسفانه اینم از شانس تخمی من 2تا پسر داشت.تلفنی باهاش اشنا شدم، یه زن چادری خوش هیکل قد170 وبا اندام پر،ازشوهرش بخاطر کشیدن تریاک ناراضی بود حدود 2 سال بود با هم تلفنی ارتباط داشتیم آخه همزمان من خیلی دور وبرم شلوغ بود با انها حال میکردم ،توی این دوسال چندبار با هم بیرون رفتیم وتو ماشین کمی دستشو میگرفتم .یه با ر هم نیمه شب منو دعوت کرد خونه شون که تنهاست ولی من نتونستم آدرس را درست پیدا کنم وازش دلخور بودم که سرکارم گذاشته بهرحال سکس بین مون پیش نیومد تا اینکه ازدواج کردم وخانمم بایستی برای کارش میرفت شهرستان ومن بودم ویه خونه خالی جون میدادبراشیطونی.یه روز دعوتش کردم خونه اونم اومد.اکراه داشت پیشم بی حجاب بشه اخه واقعا محجوب بود اما من مخشو زده بودم اونم واقعا تشنه ام بود.وقتی لباس راحت را توی تنش دیدم گفتم حیف این 2سال که از دستش دادم،براحتی لباشو بوسیدم ویواش یواش دستموبردم لای پاهاش وچه باسنی داشت هم کوسش توپول بود هم باسن خوش فرم وهم پستونه درشت.واقعا نعمتی بود،قلبا هم خیلی دوسش داشتم چون خیلی باهاش راحت بودمو رازدار هم بودیم.خلاصه اروم اروم لختش کردم بردم روی تخت واولش جرات نکردم بکنم توش چون فکر میکردم چون مومنه نذاره من اینکارو بکنم اما بتدریج که حشری شد دیدم خودش داره میگه بکن توش ومنم که کیرم حسابی سفت وکلفت شده بود تا ته کردم توی کوسش وجیغش درمیومد تا جایی که ته کوسش اون دستگاه آیودی را که گذاشته بود را حس میکردم ،انقدر بالا پایین کردم تا اینکه گفت من دوس دارم بشینم روش ومنم ازخدا خواسته گفتم بشین روش دیگه کنترل کیرمو خودش گرفته بود هرجا میخواست نگه میداشت وهرجا میخواست وامیداد تا جاییکه دیگه کاملا حشری شد و وقتی آبش اومد یه جیغ شهوتی میکرد منم همیشه سعی میکردم همزمان ارضا بشم وآبمو راحت تو کوسش ریختم وبعدش رفیتم حموم اونجا هم کمی مالوندمش ودوباره شروع کردیم این قصه سالها باهاله ادامه داشت یعنی از1376تاهمین پارسال 1390،اخه 2سال پیش. یکی بهش پیشنهاد داد برای عمل زیبایی بره وکوسشو تنگ کنه اونم حماقت کرد وخواست با تنگی کوسش برام سورپرایز بشه رفت این حماقتو کرد ولی متاسفانه بعد از عمل ظاهرا یکی از عصب های جنسیش آسیب دیده بود وتمایلش از بین رفته بود واصلا حسابی حروم شد با اشتیاق میومد بغلم که شاید بتونم تحریکش کنم اما متاسفانه دیگه تحریک وارضا نمیشد با همین حالاتش من چندبار کردمش وخودمو خالی کردم اما اون دیگه با اینکه کوسش خیلی تنگ شده وبیشتر لذت میبردم تا جاییکه ژل میزدم که کیرمو بکنم توش اما دیدم اذیت میشه کم کم از هم دور شدیم والان یکساله که از هم دوریم اما همیشه میگفت من تعداد کردنهای ترا دارم وتوی این مدت منو از شوهرم بیشتر کردی آمارش حدود 500 بار سکس با من بود.واقعا از هم لذت بردیم وخدارا شکر توی این مدت هم من نیاز اونو تامین میکردم ودر سکس وهم اون برام لذت بخش بودکسی هم از رازمون آگاه نشد،آخه میگفت آب شوهرم زود میاد و بتازگی الکل هم زیاد میخوره .ماجرای سکسهای من با دیگران هم بد نیست اگه فرصتی بود براتون مینویسم .بدرود

نوشته: حامد

اسمم عرفانه همون خاکستر سنم بیست و یک شده و... خاطره ام از این قراره که یک روز واسه انتخاب واحد ساعت هشت صبح رفتم کافی نت چون نتم دو سه روزی قطع بود کلی اعصابم خورد بود. اول صبح گند زده شد تو حالم ماشین بنزین نداشت و باید پیاده می رفتم. دو تا خیابون اونورتر که یک کافی نتی بود, پیاده داشتم می رفتم اونجا پرنده پر نمی زد چه برسه ادم تو راه از اهنگ های گوشیم استفاده می کردم تو حس اهنگ ها بودم که یهو یک چیز سیاه کف پیاده رو توجهم رو جلب کرد. رفتم نزیک تر یک کیفه کوچیک دستی زنونه بود, یک دور چرخیدم دیدم کسی اون دور و بر نبود کیفو برداشتم گذاشتم تو جیبم(کیفه زیاد بزرگی نبود تعجب نکنید) و رفتم

بعد از انتخاب واحد رفتم پارک کنار خونمون نشستم روی صندلی پارک اون لحظه حواسم تو گوشیم بود و به اطراف توجه نداشتم گوشیمو گذاشتم کنار اون کیفو از جیبم بیرون اوردم کیفه مثل البوم عکس بود لا مصب هرچی ورق می زدی عکس ها جدید میومد بیرون!! کارت ملی و کارت دانشجویشم بود. توی کیفش هم سیصد هزار تومن بود گفتم پوله رو بزارم تو جیبم کیفه هم بندازم بره ولی اون لحظه یک فکری زد به سرم و گفتم کسی که سیصد هزار تومن تو کیف پولش رفت و امد می کنه حتما خر پوله وراحت میشه تیغش زد. ولی هیچ ادرسی توش نبود ولی خوب کارته دانشجویش بود و سر نخ رو می شد از اونجا دنبال کرد از روی صندلی که بلند شدم یک حالت چسبندگی رو پشته شلوارم حس کردم دیدم یک ادامس همینجوری داره دراز میشه دوباره گند زده شد تو حالم با هزار جور بد بختی ادامس رو کندم رفتم از یک دختر وپسر اونور پارک یک دستمال کاغذی بخوام که دیدم پسره سمت راستشو نگاه کرد هول شد سریع فرار کرد سرمو برگردوندم دیدم یک مرد چاق و کچل با یک سرباز دارن میان سمتم فکر کنم منو با اون پسره اشتباه گرفتن چون جهت دویدنشون سمته من بود با خودم فکر کردم اگه منو بگیرن و این کیفه دختره رو ازم بگیرن انگ دزدی رو هم بهم می زدن منم که داشتم از ترس به خودم می شاشیدم دو تا پا داشتم دو تا پا قرض کردم فرار رو بر قرار ترجیح دادم داشتم می دویدم وارد یک خیابون دو طرفه شدم نمیدونم چی شد چه اتفاقی پیش اومد یک دفعه یک ماشین صد وده جلوم پیچید از ترس کپ کردم اگه یکی دویدن منو میدید فکر می کرد دو سه کیلو مواد مخدر همراهمه که اینطور فرار می کنم دیگه مغزم ارور میداد یک پاساژ اونور خیابون بود دویدم صدای اون سربازی که پشت سرم هی می گفت ایست منو بیشتر می ترسوند از پله های پاساژ رفتم بالا داخل پاساژ شدم چند دور چرخیدم توی پاساژ و از اون درش اومدم بیرون سوار یک تاکسی شدم در بست رفتم خونه وتا شب هم از اتاقم بیرون نرفتم شب که از اتاق اومدم بیرون مادرم رفت داخل اتاقم وشلوارم رو برای شستن برداشت وقتی جیب هاشو خالی می کرد کیف رو دید دیگه در یک جمله بدبخت شدم رفت یک دعوایی هم با خانواده کردم و رفتم خوابیدم فردا صبحش رفتم سمته دانشگاهه دختره اه راستی یادم رفت بگم اسمه دختره ترانه بود (فامیلیش رو اینجا می گم محمدی) رفتم سمت واحد اداری اونجا راستش دانشگاه باحالی بود از اون جا خوشم اومده بود پرت نشیم از داستان رفتم اونجا و یک زنه رو دیدم که مسؤل اونجا بود اگه می رفتم می گفتم کیف رو پیدا کردم کیفو ازم می گرفتن و دیگه نمی شد کاری کرد واسه همین رفتم جلو و خودمو برادر اون جا زدم و به خاطر این که کارت ملی و دانشجویش رو داشتم به زنه گفتم می خوام رفت وامد خواهرمو زیر نظر بگیرم لطفا پرینت ساعت کلاس هاش رو به من بدید اونم باور کرد وپرینت کلاس هاش رو به من داد منم خوش حال و خندان وداشتم پرینته کلاس هاشو می دیدم که زمان کلاس هاش از دوشنبه شروع می شد و اون روز شنبه بود دیگه مجبور بودم صبر کنم تو اون دو روز من کلی روی قیافم کار کردم ریش هامو زدم یک تیشرت نو خریدم و کلا حاضر شدم برای یک تیغ زدن اساسی روز دوشنبه شد رفتم دانشگاهشون کلاسشون شروع شده بود منتظر شدم تا کلاسشون تموم بشه وقتی تموم شد ترانه از کلاس خارج شد واقعا دختر خوشگلی بود ریز نقش و تو دل برو صداش زدم ببخشید خانوم محمدی!؟ جواب داد بفرمایید گفتم شما چیزی گم نکردید گفت بله کیفم رو شما پیدا کردید گفتم بله خوشحال شد از تو صورتش می شد فهمید از من کیفو خواست گفتم ببخشید میشه بریم توی فضای باز یک صحبتی دارم میدونستم اگه کیف رو میدادم بهش دیگه نمی دیدمش واسه همین پول هاش رو از قبل از تو کیفش بیرون اورده بودم رفتیم روی یک صندلی نشستیم وگفتم که معذرت می خوام امروز یک مشکلی پیش اومد مجبور شدم از پول های داخل کیفتون استفاده کنم این کیفتون صحیح و سالم پولتون هم در اسرع وقت بهتون میدم شمارش رو ازش خواستم تا باهاش تماس بگیرم و پول رو بهش بدم شماره رو گرفتم و خوشحال رفتم خونه تا فرداش که می خواستم زنگ بزنم بهش دل تو دلم نبود گوشیمو برداشتم زنگ زدم بهش گفتم سلام گفت بفرمایید گفتم من همونیم که کیفتون رو پیدا کرده گفت اخ سلام خوب هستید چه عجله ای بود قابل شما رو نداره گفتم صاحبش قابل داره یک ادرس خواستم تا بیام و پول رو بدم اون هم گفت زحمت میشه تا حالا شما دنبال کار من بودید شما ادرس بدید من میام منم ادرس یک کافی شاپ بهش دادم اون هم بعد از نیم ساعت اومد وقتی اومد سر میز از جای خودم بلند شدم خیلی رسمیش کرده بودم دستموکردم توی جیبم و پاکت پول رو از جیبم بیرون اوردم دادم بهش اون هم ازم اسمم رو پرسید جوابشو دادم و تشکر کرد خواست بره که گفتم ترانه خانوم می تونم یک قهوه مهمونتون کنم اون هم انگار که دودل باشه نشست . بلاهایی که کیفش برام پیش اورد رو براش تعریف کردم اونم از خنده داشت میمرد یکم با من خودمونی شد و اون فضای سرد از ما دور شد ازش پرسیدم چطور کیفش رو گم کرده بود اونم می گفت اون شب یعنی شب قبل همون روز که من کیف رو پیدا کردم از صاحب کارش حقوقش رو می گیره بعدا فهمیدم نیمه وقت توی یک ارایشگاه زنونه کار می کنه و داشته می رفته سمته خونه که چند تا اراذل سر راهش قرار می گیرن و اونو اذیت می کنن و تو اون موقع که از اون ها فرار می کرده کیفش رو گم می کنه ازم پرسید چطور منو پیدا کردی منم بخشی از ماجرا رو براش تعریف کردم اونم گفت کم زبل خان نیستی ها منم هاج وباج موندم چی بهش بگم گفت دیرم شده تشکر کرد ورفت منم میز رو حساب کردم و رفتم خونه اصلا تو فاز دوستی و رفاقت نبودم نمی خواستم رابطمون زیاد صمیمی بشه دیگه کاری باهاش نداشتم چون فهمیدم پول دار نیست تا این که روز بعد رفتم حموم وقتی از حموم اومدم بیرون دو تا میس کال داشتم از ترانه زنگ نزدم بهش که دیدم خودش دوباره زنگ زد جواب ندادم پیام داد اقاهه چرا جواب نمیدی؟ باز جوابشو ندادم شب زنگ زد دیدم نمیشه همش داره زنگ می زنه جواب دادم بله اون هم گفت چه عجب سلام چرا جواب نمیدی از صبحه منم یک دروغی گفتم اون هم گفت ده هزار تومن زیاد تر بهش دادم و اشتباه کردم گفتم نه اشتباهی در کار نبوده و این سود پولی که یک شب قرض کردم اونم خندید و گفت مگه چند درصد حساب کردی چیزی نگفتم گفت بیاد وبقیه پول رو بهم بده منم گفتم بندازید صندوق صدقات اگه فکر می کنین این پول درست حساب نشده دیدم صداش تغییر کرد فکر کنم نقشه کشیده بود تا باهام قرار بزاره ولی تیرش به سنگ خورده بود واقعا یک دلیل این که نمی خواستم برم سمتش معصومیتش بود یکی پول نداشتنش ولی خب ماجرا یک طور دیگه پیش رفت فردای اون روز زنگ زد و با گریه گفت که حتما باید ببینمش با اکراه گفتم باشه رفتم دیدمش گفت که واقعیتش اینه که ناپدریش می خواد به خاطر خرج عملش اونو شوهر بده به یک قاچاقچی مواد اونم با گریه از من کمک می خواست منم حس مردم دوستیم گل کرد و گفتم باشه مشکلش رو حل می کنم رفتم پیش یارو بهش گفتم من سرگردم و پسر خاله ی ترانه ام الان تو مرخصیم اگه دور و بر ترانه وناپدریش بچرخی میندازمت زندان بعد زنگ زدم به دوستم که از قبل باهاش هماهنگ کرده بودم گوشی رو زدم رو اسپیکر رفیقم با صدای کلفت گفت سرگرد نصیری من دیگه سرهنگ اداره ی مواد مخدر الانم در حال اجرای ماموریت پاکسازی بزرگی هستم کارت باشه واسه دو سه روز دیگه اگر دست از پا خطا کردحکم دستگیریش را برات میزارم کف دستت طرف از ترس داشت میمرد واقعا چقدر خر بود باور کرد دوستم ادامه داد فهمیدی؟؟ گفتم چشم قربان منم از یارو پرسیدم تو هم فهمیدی؟؟ یارو به تته پته افتاد گفت بله منم دیگه کارمو انجام دادم رفتم خونه فرداش دیدم ترانه دوباره زنگ زد الو سلام عرفان جان میشه ببینمت تو دلم گفتم عجب گهی خوردم کیفه رو برداشتم گفتم باشه رفتم سر قرار توی یک پارک ازم تشکر کرد وگفت که یارو دیگه به پدر خوندش جنس نداده و ازدواجش کنسل شده کلی ازم تشکر کرد و یک کادو از تو کیفش بیرون اورد و گفت بابت کمکتون این هدیه رو از من قبول کنید منم مِن مِن کردم و قبول نکردم ولی خیلی اصرار کرد اجباری قبول کردم داشتیم قدم میزدیم که سکوتی بین ما حکم فرما بود و شکسته نمی شد ولی ترانه با صدا زدن اسمم سکوت رو شکست -عرفان - جانم - دختری توی زندگیت وجود داره - گفتم چطور مگه؟؟ - گفت همیشه رسم هست که پسر برای بار اول به دختر ابراز علاقه می کنه ولی من نمی تونم دیگه دنیایه بدون تو رو تصور کنم دیدم وضعیت قرمزه اگه بیام بگم نمی خوامت طرف افسرده میشه گفتم من روی این علاقه مُرددم اومد جلوم نفس هاش رو که تند شده بود رو میشنیدم اومد جلوم دست های خودش گذاشت توی دستم پا بلندی کرد و به ارومی لب هاش رو گذاشت رو لبم این لحظه کاملا یادمه یک حس جدید بود که داشت توی وجودم رشد می کرد ولی سرکوبش کردم خودمو کشیدم عقب ولی این پس کشیدن از ته دل نبود اون هم متوجه شد و سرشو انداخت پایین و یک بغضی توی گلوش گیر کرده بود دیدم داره دست هاش توی دستم میلرزه یکی از دست هامو از دستش جدا کردم و بردم زیر چونش و سرش رو اوردم بالا دیدم شروع کرد به گریه کردن بی صدا ( اینو تو پرانتز میگم من یک کات شدن بد داشتم از طرف یک دختر که کلا از جماعت دختر بدم میومد که اگه مایل بودید داستانه اون رو هم بهتون میگم) اون لحظه اونو جای خودم حس کردم که بدجور ضربه خوردم لبامو نزدیک چشم هاش کردم ویک بوسه کوچیک از چشم هاش برداشتم سرمو که عقب کشیدم دیدم داره میخنده سرمو خم کردم و یک بوسه طولانی مدت رو باهاش داشتم وقتی لبم رو ازش جدا کردم نمی خواستم ازش جدا بشم اطرافمو نگاه کردم یکهو یک نفر رو به چشمم اشنا دیدم همون یارو چاقالو وکچله داره منو نگاه میکنه ای خداااااااا این یارو از جون من چی می خواد من به ترانه گفتم این همون یاروه هست که برات تعریف کردم گفتم خدافظ و دوباره عین اسب میدویدم برگشتم دیدم یارو دنبالم نیست سرعتمو کم کردم ولی وقتی جلوم رو نگاه کردم یک بلوک جلوم دیدم اومدم بپرم از روش پام گیر کرد و با سر رفتم رو زمین سرم پر خون شد و بگذریم که شش تا بخیه خورد وباند پیچی شد شبش ترانه زنگ زد - سلام عزیزم خوبی ؟- راستش نه (ماجرا رو واسش تعریف کردم دیدم داره گریه می کنه ) گفت برو استراحت کن و گوشیشو قطع کرد دو سه روز زنگی بهم نزد دلم تنگ شد واسش پیام دادم بهش ترانه جان فقط زخم برداشتم نمردم که بو بگیرم ازم دوری کنی دیدم جواب داد مُرده تو واسه من از کل مَرد های زنده دنیا عزیز تره واقعا با این جمله اش خر کیف شدم دوباره یک اس ازش اومد می تونی بیای خونمون می خوام ببینم حالت چطوره؟ منم جواب دادم مگه کسی خونتون نیست جواب داد نه میای یا نه؟ جواب دادم باشه حرکت کردم سمت خونشون در خونشونو که زدم چند دقیقه معطل شدم دیدم در رو خودش باز کرد منو کشید داخل خونه و پرید بغلم لباش چسبوند به لبام خیلی اون لحظه به من مزه داد گفتم کسی نیست گفت نه ناپدریم بیمارستانه و مادرم رفته بالا سرش و تا فردا نمیاد ناهار درست کرده بود با هم ناهار رو خوردیم اونم توی یک بشقاب دیگه واقعا کسی توی این شرایط قرار گرفته باشه حال منو میفهمه می خواستم جریان اون دختر قبلی رو بهش بگم ولی با یک شوقی گفت می خوای اتاقمو ببینی که منصرف شدم دستمو کشید و برد توی اتاقش اتاقش جای جالبی بود ترانه خیلی احساساتی بود کل اتاقش پر از گل های مصنوعی بود محو تماشای اتاقش بودم که منو پرت کرد روی تختش با سرعت زیاد اومد روی شکمم دو تا دست هامو گرفت و سرش رو نزدیک سرم کرد و یک بوسه از من برداشت توی همون حالت موهاش برگشته بود روی گوش هام واطراف سرم رو نوازش می کرد توی همون حالت دستش رو روی التم احساس کردم نفس هاش تنـــد شده بود به خودم جرأت دادم دستم رو سمت سینه هاش رسوندم سینه هاش سفت شده بود و خیلی خوش فرم بود دستش رو برد زیر تیشرتم و اونو از تنم بیرون اورد من دکمه های پیرهنشو باز کردم و از تنش بیرون اوردم دستمو انداختم به پشتش و بند سوتینش رو هم باز کردم ک وقتی سوتینش رو از تنش جدا کردم چشمام گرد شد سینه هایی به اون خوشگلی تا اون موقع ندیده بودم عین وحشی های قبایل افریقایی به سینه هاش حمله ور شدم سرمو بردم لای سینه هاش و توی اوج لذت بودم واییییییی چقدر خوب بود خودمو رو کشیدم بالا دوباره یک بوسه طولانی از لباش برداشتم با یک حرکت سریع جاهامون عوض شد شلوارشو از پاش کشیدم بیرون یک شرت صورتی توری تنش بود دستم رو گذاشتم روی کسش داغ داغ بود همون لحظه گفتم به به نان داغ کباب داغ که زد زیره خنده خیلی با ملایمت و اروم شرتش رو از پاش کشیدم پایین دیگه اون لحظه ای که کسش رو دیدم از خود بی خود شدم رنگ صورتی اطرافش هم سفید سفید دوباره ژِن افریقایم گرفت حمله ور شدم سمته کسش همینطور می خوردمش واونم اه وناله می کرد دستش رو گذاشت پشت سرم و سرم را فشار میداد سمته کسش یک ناله بلــــــــنــــــــد کرد و ارضا شد اینو از لرزیدنه بدنش فهمیدم نوبت اون شد شلوارمو پایین کشیدم و آلتم رو به سمته دهنش بردم ولی دیدم از خودش رغبتی نشون نمیده منم بی خیال شدم ویکم تف به آلتم انداختم واونو به شکم خوابوندم روی تخت خیلی اروم سر آلتم رو به دیواره های کسش میمالوندم داشت منــــــــــــفجر می شد داد وفریاد هاش بلند شد زود باش مُـــــــــــــردم منم اروم سر کیرم رو گذاشتم توی کونش و فشار داد یک ایییییییییییییییییییی گفت که خواستم همون لحظه از بقیه کار دست بکشم ولی تا اومدم بیارمش بیرون گفت ادامه بده منم اروم اروم کارمو می کردم برای این که دردش کمتر بشه همش اروم بهش می گفتم دوست دارم برات میمیرم کم کم داشتم ارضا می شدم که تلفن خونشون به صدا در اومد دددددددددددرینگ

(ادامه داره اگه خوشتون اومد)

( دوستان اگر نقص هایی توی داستان بود معذرت می خوام لطفا گوش زد کنید تا بر طرف کنم)

نوشته:‌ خاکستر

خب. اسم من لیندا است و 37 سال سن دارم و 12 سال است که متاهل هستم.

وقتی به گذشته می اندیشم نمی فهمم چرا زودتر از اینها موقعیت خودم را درک نکرده بودم. همیشه علائم و شواهد زیادی وجود داشت که شوهرم به نوعی زیر سلطه ی من است. معمولاً تمامی تصمیم گیری های مهم را به من واگذار می کرد. حتی آنچه مربوط به مسائل مالی می شد. و آنهم با وجود آنکه درآمد او دوبرابر درآمد من بود بازهم من بودم که دارایی خانواده را در حساب هایم نگه می داشتم. او حتی اگر می خواست چیز کوچک و بی اهمیتی هم بخرد پیش از خرید با من مشورت می کرد و تقریباً اجازه می گرفت.

هرگاه میان ما بر سر موضوعی اختلاف عقیده پیدا می شود دست آخر این اوست که کوتاه می آید. موارد زیادی پیش آمده بود که او حتی با وجود آن که می دانست حق با اوست از من عذر خواهی کرده بود. در مورد روابط جنسی مان باید بگویم که هر وقت من میل داشته باشم آنگاه انجام خواهد شد و میل او در این مورد تعیین کننده نیست. سکس دهنی میان ما یکی از روش هایی است که بسیار زیاد انجام می دهیم. او از زبان و دهانش برای لیسیدن و مکیدن غنچه ی کس و باسن من استفاده می کند، یعنی بسته به این که من کدام یکی را ترجیح دهم.

در تمامی این موارد من هرگز ندیدم که او در همان حالی که زیر سلطه من است خودش هم پیشنهادی داشته باشد تا به طریقی که ترجیح می دهد ارضا شود. تا این که بالاخره یکروز در بخش هیستوری کامپیوترمان متوجه چیزی شدم.

موضوع از اینجا شروع شد که من نشانی اینترنتی یک شرکت مهم را از دست داده بودم و می خواستم از آن شرکت چیزهایی برای آشپزخانه بخرم. در بخش هیستوری کامپیوتر در حالی که در جستجوی نشانی گم شده بودم به تصاویری برخورد کردم که حسابی مرا شکه کرد. زنهایی شلاق بدست مردان زیر دستشان را تنبیه شدیدی می کردند به طوری که خون از همه جایشان جاری شده بود و از زنهایی که آنها را شکنجه می کردند تقاضای بخشش داشتند. در تصاویر دیگر زنان زیبایی را دیدم که در لباس های سکسی بر روی صورت مردهایی که با حالت زاری بر روی زمین دراز کشیده بودند نشسته بودند و آلت های بی نوای آنها را به نوعی شکنجه می دادند. حتی در بعضی از عکس ها این زنان برتر و ارباب منش در حال ادرار کردن در دهان مردان زیر دستشان بودند.

اگر بخواهم همه ی آن روش ها را یکی یکی نام ببرم خودش وقت زیادی می خواهد. بیشتر آن عکس ها حال مرا بهم زدند. به این فکر افتادم که با چنین شوهر مریضی آینده من چه خواهد بود. سپس به این فکر افتادم که شاید بهتر باشد به یک سایت مخصوص سلطه ی زنها بر مردهای ضعیف و نازنازی مراجعه کنم و تجربیاتی بیاموزم.

در چند هفته بعدی خیلی به این موضوع فکر کردم و با شوهرم نیز در باره ی گندی که زده بود صحبت کردم. دوباره برای بار دیگر به سایت هایی که مربوط به سلطه زنها بود سر زدم تا اطلاعات بیشتری بگیرم. پس از مطالعه سرگذشت و تجربیات زنهای دیگر داستان های واقعی بسیاری در خصوص زنهایی دیدم که شورانشان را به زن ذلیل تبدیل کرده بودند. من این واژه را قبلاً نشنیده بودم. منظور از آن مردهایی هستند که دوست دارند عشق بازی زنهای خودشان را با مردهای دیگر یواشکی نگاه کنند.

بسیاری از این قبیل زنها به طور کامل رابطه جنسی با شوهر زن ذلیل خود را قطع کرده بودند و بعضی از آنها آلت های شوهرانشان را در قفس های کوچک فلزی حبس می کردند تا مطمئن سازند که مردک بی نوا به طور کامل از لذت جنسی محروم گردد. تمامی این قبیل زنها به طور کامل بر شوهرانشان تسلط داشتند.

برایم بسیار تعجب برانگیز بود که این زنها چگونه با شوهرانشان مثل کثافت رفتار می کنند. در بیشتر موارد مرد خانه مجبور و موظف بود که کارهای منزل را انجام دهد و البته انجام کارهای شخصی خانم سلطه گرش هم با او بود. یکی دیگر از وظایف چنین شوهرانی لیسیدن و تمیز کردن اسپرم هایی بود که توسط مردهای دیگر بر روی زنانشان یا در نقاط حساس آنها ریخته می شد.

یک ماه طول کشید تا توانستم تمامی آن ماجراها را بخوانم و در باره ی این سلطه ی زنانه بیشتر بیندیشم. بسیاری از مواردی که با آنها از طریق این داستانها آشنا شده بودم برای من نیز جالب توجه بودند. من نیز دوست داشتم که توسط مردهای دیگری در رختخواب به اوج لذت جنسی برسم اما نمی خواستم که این کارها باعث شود شوهر خود را از دست بدهم. حالا البته مطمئن نبودم که پس از آنجه در باره ی او فهمیده بودم آیا او را هنوز هم دوست دارم یا نه. اما در هر حال او شریک زندگی خوبی برایم بود و نمی خواستم او را از دست بدهم و وانگهی زندگی راحتی که برایم فراهم کرده بود را نیز دوست داشتم.

سکس همیشه برایم بسیار مهم بود و این شد که یک فکر بکری به کله ام افتاد. منظورم همخوابگی با شوهرم نبود بلکه لذت بردن از آزادی و بی بندوباری جنسی بود.

ابتدا لازم بود که نقشه ای بکشم یا ترفندی بیندیشم و ببینم تا کجا ها باید جلو می رفتم. آیا می خواستم شوهرم را به یک برده ی تمام و کمال تبدیل کنم تا به این ترتیب حتی عجیب ترین دستورات مرا هم اطاعت کند؟ هرچقدر بیشتر در این موارد فکر می کردم نقشه هایم ظاهر و لحن شیطان صفتانه تری پیدا می کردند. تصور آن که بزودی مردهای بسیاری با من همبستر می شوند آنهم در حالی که همسر زن پرستم در صحنه حضور دارد و مانند یک بچه پادو و برده به من باید خدمت کند احساس لذت بخش عجیبی به من می داد.

من برای مدت چند هفته مردد بودم و بهتر دیدم که برای مشورت بیشتر با همان سایتی که ابتدا دیده بودم تماس برقرار کنم. سپس با خانمی در آن سایت ارتباط داده شدم.

تا آنجا که برایم مقدور بود به دقت احساسات خودم را برای او شرح دادم و در باره ی آن سایت های زنان سلطه گر که شوهرم به آنها عادت کرده بود نوشتم. چند روزی طول کشید تا جواب او را دریافت کردم. او مطالب زیادی برای نوشته بود و با دقت زیاد شخصیت شوهرم را تشریح کرد که چگونه می توانم شوهرم را به یک زن ذلیل تبدیل کنم. او اندرز داده بود که می توانم تا هرکجا که توانم بود شخصیت سلطه گر خود را بر شوهرم مسلط کنم و وقتی برایش تشریح کردم که آرزوهای جنسی من در این خصوص چیست نظر او این بود که هیچ مانعی برای نجام آنها وجود ندارد.

او نشانی اینترنتی را به من داد که از طریق آن می توانستم قفس فلزی کوچک پاکدامنی برای بستن بر روی آلت جنسی مرد ها را تهیه کنم. او به من اخطار کرد که اگر می خواهم همسرم را به شدت زیر سلطه خود دراورم ابتدا نباید با او هیچ گونه رابطه جنسی برقرار کنم.

همان شب هنگامی که کاملاً برهنه در رختخواب بودم به شوهرم گفتم: « من به بعضی روش هایی فکر کرده ام که می توانیم به کمک آنها زندگی جنسی خودمان را کمی هیجان انگیز تر کنیم. من تصور می کنم بتوانیم « سلطه بازی » کنیم خب نظر تو در این مورد چیست ؟» او در حالی که صورتش مانند خورشید می درخشید و به سختی سخن می گفت پرسید: « این که برای من خیلی خوب می شود. خب تو چه چیزهایی در نظر دای ؟ »

من گفتم: « اگر برایت مانعی ندارد من نقش سلطه پذیر را بازی می کنم و تو نقش سلطه گر ». به ناگهان حال او خراب شد. این را از صورتش می شد به روشنی دید و این همان چیزی بود که حدس می زدم.

گفت: « خب باشه ». من با زیرکی گفتم: « به نظرم کمی مایوس شدی. اگر دوست نداری که هیچ. شاید هم خودت پیشنهاد دیگری داشته باشی که چگونه بتوانیم روابط جنسی مان را مهیج تر کنیم ». از انجا که به نظر می رسید مردد است و می ترسد آرزوهای جنسی اش را بمن بگوید گفتم: « بمن بگو در رویاهای جنسی ات چه می گذرد و چه کارهایی دوست داری بکنی. من برای همه چیز آماده ام و تورا درک خواهم کرد ». در این حال شروع کردم به نوازش کردن آلت جنسی اش.

او گفت: « آرزوی قلبی من این است که در این بازی تو نقش مسلط را بازی کنی ». با گفتن این جمله آلتش در دستان من تبدیل به یک میله فولادی شد و نمی توانست در چشمان من نگاه کند.

من با زیرکی گفتم: « باشه. سعی می کنم اما مطمئن نیستم که بتوانم تو را زیر سلطه خودم درآورم. تو باید برای انجام درست آن به من کمک کنی و هرچه گفتم اطاعت کنی. قبوله »؟ همه چیز طبق برنامه پیش رفت. در حالی که آلتش همچون میله ی پرچم سیخ و سفت شده بود و معلوم بود که به شدت تحریک شده است گفت: « بله بله هرچه بگویی با کمال میل اطاعت می کنم ».

اولین و مهمترین کاری که باید انجام می دادم در دست گرفتن رهبری روابط جنسی مان بود. در آن شب در تختخواب بر روی سینه ی شوهرم نشستم و شروع کردم به نیشگون گرفتن نوک پستان هایش. او با حق شناسی و سپاسگزاری کامل و در حالی که غرق لذت شده بود شروع کرد به بیرون دادن ناله های عاشقانه از گلویش. در همان حال احساس کردم که چگونه آلتش سیخ شده و به باسن من فشار می آورد. آنگاه به او گفتم: « از حالا به بعد در روابط جنسی ما تغییراتی رخ می دهد. تو باید یاد بگیری که چگونه من را از تمامی جهات و در تمامی نقاط بدنم بد عادت کنی. حالا می خواهم که با دهنت مرا به اوج لذت جنسی برسانی چون تا بحال در روابط جنسی معمولمان من هرگز به آن اوج لذتی که باید نرسیده ام. خب حالا پاشو و کس مرا انقدر بلیس تا دستور توقف کارت را بدهم. البته تو همیشه این وظیفه را انجام داده بودی، اما اگر قرار است که من نقش مسلط را داشته باشم باید این من باشم که تعین کنم چه موقع، کجا و تا چه مدت. تو باید یاد بگیری که از من اطاعت کنی در غیر این صورت همین حالا باید این بازی را متوقف کنیم. فهمیدی »؟

او پاسخ داد: « البته . . . یعنی بله خانم محترم هرچه شما بگوئید ».

انقدر با او ور رفتم تا حسابی به هیجان آمد. سپس جوری روی صورتش نشستم که راه ورودی باسنم درست روی دهان او قرار گیرد و گفتم: « اولین درس تو این است که کون مرا بلیسی. آرزوی من الان این است که انقدر سوراخ باسنم را بلیسی تا در همین حال به اوج لذت جنسی برسم. فهمیدی »؟

« البته که فهمیدم. تو خوب میدانی که من همیشه عاشق غنچه ی باسنت بودم ». سپس دستور بعدی را صادر کردم: « تا آنجا که برایت مقدور است زبانت را داخل سوراخ باسنم بکن ». در حالی که پاسخ مثبت او به علت فشار باسن من بر روی دهانش به خوبی شنیده نمی شد فشار بیشتری بر روی صورتش آوردم. حقیقتاً احساس بازی کردن زبانش درون سوراخ باسنم بسیار شهوت انگیز بود.

با عصبانیت به او گفتم: « داری حوصله مرا سر می بری. زبانت را عمیق تر وارد سوراخ باسنم کن و تمام تلاشت را بکن تا حسابی به اوج لذت برسم. و تازه باید بدانی که از این به بعد خودت حق نداری بدون اجازه من به اوج لذت جنسی برسی. فهمیدی »؟ برای این که جواب او را بشنوم باسنم را از روی صورتش کمی بلند کردم. او گفت: « بله خانم محترم ». سپس من شروع کردم به رقص درآوردن لمبر هایم و سوراخ باسنم را با فشار مناسب روی دهان او می مالاندم و با تحکم به او گفتم: « حالا زبانت را از سوراخ کونم بیرون آورده و آن را تا آنجا که می توانی داخل کس مشتعلم فرو کن و مرا به اوج لذت برسان ». وقتی کار من تمام شد او از شدت نیاز برای به زیر سلطه درآمدن تمام و کمال می سوخت.من از این فرصت استفاده کرده و آن قفس پاکدامنی مخصوص مردهای به زیر سلطه درآمده را به اونشان دادم.

ابتدا وحشت کرد اما پس از آن که کمی با او سخن گفتم راضی شد تا قفس را به آلتش وصل کنم. بعد با صدای بلند به او دستور دادم که :« از این لحظه به بعد باید باسنم، پاهای سفیدم و هرجای دیگری را که لازم بود بلیسی. و فقط وقتی من اجازه بدهم می توانی به اوج لذت برسی و خودت را خراب کنی. اگر مخالفتی داری بگو تا همین الان بازی را تمام کنیم ».

در حالی که آلتش در پشت قفس سیمی از هیجان و شهوت در حال انفجار بود گفت: « سوگند می خورم که همیشه مطیع و گوش به فرمان شما باشم ». « حالا گوش کن تا بدانی که کارهای روزمره تو چیست. خیل خب. از امروز باید با بدن برهنه خانه را نظافت کنی و سپس از من تقاضا کنی تا به تو اجازه بدهم باسن مرا بلیسی ». بعد چون موقعیت را مناسب دیدم ادامه دادم: « و آیا دوست داری بگذاری مردهای غریبه با همسرت عشق بازی کنند »؟ او گفت: « خیلی با اشتیاق. اگر شما دوست داشته باشید چه اشکالی دارد ». آنگاه من دوباره روی صورت او قرار گرفتم تا برای بار دیگر سوراخ باسن و غنچه کسم را بلیسد و مرا به اوج لذت برساند. سپس از شدت خستگی خوابیدم.

شب بعد در رختخواب به او گفتم: « عزیزم مدت هاست که من دیگر از آن آلت کوچولوی تو چیزی حس نی کنم. من نیازمند یک آلت بزرگ هستم تا برایم فایده ای داشته باشد. آیا به عقیده ی تو حالا باید به دنبال یک کس کن قهار با آلت کلفت بگردیم که بتواند حسابی مرا به سیخ بکشد »؟ در حالی که این سخنان را می گفتم با دستانم با دودولش بازی می کردم و او را تا نزدیکی شدنش بردم اما آنگاه کارم را موقتاً متوقف کرده و گفتم: « اما در آن صورت من اسپرم های یک مرد غریبه را در غنچه ی کسم خواهم داشت ». دوباره با دودول کوچکش بازی بازی را آغاز کردم اما مواظب بودم که به اوج لذت نرسد.

« آیا اگر مرد دیگری سوراخ های مرا از آب محبتش پرکند تو حاضری آنها را هم بلیسی و تمیز کنی؟ اگر این کار را بکنی به من ثابت می شود که تو مرا واقعاً دوست داری ». سپس بدون این که منتظر جواب او بمانم به نوازش دادن آلتش چنان ادامه دادم که به شکل بسیار شدیدی به اوج لذت رسید و چنان آبی از آلتش بیرون ریخت که تابحال ندیده بودم.

در چند شب بعد همین روش را در مورد او ادامه دادم و هر بار او را حسابی حشری می کردم اما نمی گذاشتم که به اوج لذت برسد. او به تمامی تقاضا های من به درستی پاسخ می داد اما هر بار در باره ی رابطه با مردهای دیگر سخن می گفتم و از او می پرسیدم که: « آیا حاضری سوراخ های مرا بلیسی و آب های ریخته شده توسط مردان غریبه در آن را با زبانت تمیز کنی » پاسخی نمی داد. به اطلاع او رساندم که از این رفتارش اصلاً خوشم نمی آید.

سپس او را مجبور کردم منزل را تمیز کند و شام مرا هم آماده نماید. من همراه او و هردو برهنه شاممان را صرف کردیم. سپس من به اتاق نشیمن رفتم و بر روی یک راحتی لم دادم. پاهایم را بر روی دسته های مبل گذاردم بطوریکه هر دو حفره ی ورودی ام کاملاً در دید بود. به او دستور دادم که پس از شستن ظرف ها بیاید و سوراخ های مرا بلیسد. هنگامی که در برابر من زانو زد ابتدا او را مجبور ساختم که غنچه کسم را بلیسد. در این حال پاهایم را بر روی شانه های او گذاردم و با آرامش خاطر بر روی مبل لم دادم و گذاردم که او به وظیفه اش عمل کرده و من هم به لذت خود برسم.

مدت کوتاهی بعد احساس نیاز به خالی کردن ادرار خود پیدا کردم. سپس به او دستور دادم که با من به حمام بیاید و یک گوشه چمباتمه بزند. سپس کسم را بر روی صورتش قرار دادم و گفتم که مایبم در دهانش ادرار کنم و او هم باید قطره به قطره ی آن را نوش جان کند. در واقع یکی از سایت هایی که شوهرم قبلاً از آن بازدید می کرد مربوط به ادرار کردن خانم ها در دهان آقایان بود و می دانستم که او از این کار لذت می برد. ابتدا خواهش و تمنا کرد که از این کار منصرف شوم اما وقتی اصرار مرا دید دهانش را درست زیر غنچه ی من قرار داد. سپس به اطلاع او رساندم که همین حالا می خواهم ادرار کنم و او حتی یک قطره را نباید به هدر بدهد. او هم اطاعت کرد و پس از تمام شدن ادرارم دور و ور غنچه ام را کاملاً با زبانش تمیز کرد.

اکنون او در رویارویی با وضعیتی که توسط من اداره می شد دستپاچه شده بود. با این حال آلتش کاملاً سفت بود و از این رو التماس کرد که قفس فلزی پاکدامنی را از دور آلتش بردارم زیرا چنان فشاری را تحمل می کرد که هر لحظه حس می کرد آلتش به زودی منفجر خواهد شد. به او گفتم: « غیر ممکن است. اکنون باید به طعم و مزه ای عادت کنی که در دهانت حس می کنی زیرا از این به بعد هر گاه من احساس نیاز کنم به عنوان کاسه ی توالت من عمل خواهی کرد. او از این ضعف و زبونی اش چنان شرمنده بود که نمی توانست به من نگاه کند.

سپس تصمیم گرفتم قفس پاکدامنی او را بردارم. پس از آن بعد از گذشت چند روز برای اولین بار روی آلتش نشستم. در این حالت نوک پستان هایش را چنان نیشگون محکمی گرفتم که فریادش درآمد. طولی نکشید که به اوج لذت رسید و غنچه ی مرا از آبش پرکرد. سپس در همان وضع بلند شده روی صورتش نشستم و کس پر از اسپرمم را روی داهنش فشردم و گفتم: « دهانت را باز کن و مرا بلیس زیرا یک بار دیگر می خواهم به اوج لذت برسم. انقدر مرا با زبانت تمیز کن تا آب من هم بیاید ». وقتی تمام شدم دوباره در دهانش ادرار کردم.

سپس به او گفتم: « این وضع نمی شود. یا باید تلاش کنی و مرا درست و حابی بکنی و یا ما مجبوریم که یک کس کن واقعی پیدا کنیم تا کار مرا بسازد ». از آنجا که غنچه ام بر روی دهانش بود سخن گفتن برایش ممکن نبود. با تمامی اذیت و آزاری که نسبت به او انجام می دادم اصلاً متعجب نبود و معلوم می شد که هرچقدر من او را بیشتر تحت فشار بگذارم و سلطه ام را بر او افزایش بدهم او نیز مطیع تر خواهد شد.

طی روزهای بعدی بارها در باره ی این که من بدن خودم را در اختیار مردهای دیگر بگذارم تا آنها بتوانند مرا به نحو احسن بکنند صحبت کردم اما او گوشش بدهکار نبود.

حالا به راحتی عادت کرده بود که هنگام شام و در حالی که من ملبس هستم او برهنه بنشیند. من دامن های کوتاه بدون شورت می پوشیدم تا بتواند هرکاه دستور دادم مرا با سهولت بیشتری بلیسد. بطور مرتب نیز در دهانش ادرار می کردم و در مقابل جهت تشکر از او دودولش را دستمالی می کردم. دیگر روشن شده بود که من ارباب او هستم و سهم او در انجام کارهای خانه بیشتر و بیشتر می شد.

یکی از شب ها یک سوسیس را برداشته ابتدا آن را در غنچه کسم فرو کردم و سپس آن را در باسنم غوطه ور ساختم. و سپس به او دستور دادم که آن را نوش جان کند. سپس به او دستور دادم: « بیا اینجا جلوی من زانو بزن. باید مسئله ی مهمی را به اطلاعت برسانم ». او چهره ی دلواپسی گرفت زیرا می اندیشید که دچار مشکلاتی خواهد شد. من پاهایم را از هم گشودم، دامنم را کمی بالا زدم، با انگشتانم از دو طرف غنچه ام را کمی از هم باز کرده با تحکم به او گفتم: « در حالی که با هم صحبت می کنیم بینی ات را این تو فرو کن. متوجه شدی »؟ « بله خانم محترم ».

« چند هفته پیش وقتی به بخش هیستوری کامپیوترمان مراجعه کردم واقعاً شکه شدم ». او کفت: « من دوست داشتم راجع به موضوعات مختلفی چیزهایی بخوانم و سردربیاورم ». من توی دلم خنده ام گرفت زیرا نفس هایش را حس می کردم و به نظرم می رسید که مستقیم داد از درون کون من صحبت می کند. بعد اضافه کرد: « از همه جالب تر میان آنها موضوعات مربوط به سلطه زنانه بود ».

» پرت و پلا حرف نزن. فکر نمی میکنی حالا من دیگر دقیقاً متوجه شده ام که تو از ته دل دوست داری که من بر تو مسلط باشم؟ من فرصت زیادی را روی سایتی که تو به آن علاقمند بودی سپری کردم تا پی بردم که تو مایل زفتن به زیر سلطه من هستی. طبیعت تو را یک شخصیت ضعیف « کون بلیس » آفریده. تمامی صفحاتی که تو در اینترنت مرور می کردی مربوط به سلطه زنانه بودند. وگر نه من از کجا به این ایده می افتادم که بر تو حکومت کنم؟ برای من یک واقعیت مسلم است که عمیق ترین آرزوی تو برده ی من بودن است. آیا درست نمی گویم »؟ در این میان آلتش دوباره داشت بزرگ تر می شد.

او گفت: « اما عزیزم ». سخنش را قطع کردم: « حرف نباشد. از ته دل بگو به نظرت طعم ادرار من چکونه است؟ آیا وقتی داخل دهنت ادرار می کنم لذت می بری؟ لابد تا بحال دیگر عادت کرده ای که از غنچه ی من بنوشی. و شرط می بندم که در همین لحظه حتی مایل باشی که جرعه ای بیشتر بنوشی. این طور نیست »؟ او در نتیجه ی شیوه ی مستقیم پرسش های من شکه شده بود و صورتش از خجالت و تحقیر قرمز بود. « جواب بده. یا شاید ترجیح می دهی همین الان به این بازی خاتمه بدهیم ».

« در واقع ادرارت خیلی به من مزه می دهد و مخالفتی با این کارت ندارم ». من گفتم: « می دانستم تو یک خوک نوکر صفت هستی ». او گفت: « بله درست است. همین است که می گویید ». در این میان بکلی گیج شده بود اما آلتش همواره سفت مانده بود. من با پرخاش گفتم: « حالا دهنت را ببند و گوش بده. من بیشتر مایل به این هستم که از تو یک مرد زن ذلیل بسازم ».

در حالی دستم را پشت سرش قرار داده و با واردآوردن فشار بینی اش را عمیق تر در غنچه ام فرو می کردم گفتم: « و تو میدانی که معنای این اصطلاح چیست؟ ». او جواب داد: « بله، یعنی این که تو می خواهی با مردان دیگر رابطه جنسی داشته باشی ». « خیر، معنایش این است که از حالا به بعد به هرکه خواستم و هر وقت و هرکجا خواستم خودم را برای کس دادن تقدیم می کنم و تو هم حق دخالت نداری. حتی اگر کلمه ی در مخالفت با خواستم از تو بشنوم این قفس پاکدامنی ات برای دست کم یکماه باز نخواهد شد ».

« در دفتری که کار می کنم مردان بسیاری هستند که مایلند آلتشان را تقدیم غنچه من کنند. شنبه آینده دانیل مرا خواهد کرد. حتماً تو او را به یاد داری. خیلی دلم می خواهد وقتی مردی مرا می کند حد اقل بیش از پنج دقیقه طول بکشد و التش خیلی بزرگ باشد. از این که سالها کس و کونم را حیف و میل کردی دیگر خسته شده ام ». در حالی که من توی دلم می خندیدم او گفت: « لیندا، این کار را نکن. من سرش را از کسم بیرون آورده کشیده ای به گوشش نواختم. پس از گفتن حرف زشتی به او دوباره کله اش را به درون غنچه ان فشار دادم و بلافاصله بینی اش داخل کس در حال اشتعالم قرار گرفت.

« من به تو قبلاً مگر دستور نداده بودم زبانت را نگه داری تا من بتو اجازه صحبت کردن بدهم »؟ او گفت: « بله خانم محترم ».

« وقتی شنبه به خانه آمدم انتظار دارم که دم در منتظر من باشی البته با بدنی برهنه و زانو زده. او چنان جواب قاطعی داد که من تحت تاثیر قرار گرفتم. ظاهراً اکنون می آموخت که باید روابط جنسی خارج از ازدواج مرا بپذیرد. سپس تصمیم گرفتم که در همان حال او را کمی بیشتر تحقیر کنم: « وقتی دانیل آب محبتش را در غنچه من خالی کرد تو باید آن را بلیسی و تمیز کنی و بعد من برای نظافت بیشتر روی تو ادرار می کنم. فهمیدی »؟ وقتی دیدم آلتش از هیجان به لرزه درآمده توی دلم خندیدم. او گفت: « هرچه شما بفرمائید. اما . . . اما اگر ممکن است از این کار صرف نظر کنید ». من با عصبانیت برای بار دیگر چنان کشیده ای به صورتش زدم که یکوری به زمین افتاد.

با تحکم دوباره به او فرمان دادم: « حالا به فوریت به وضعیت قبلی ات برگرد ». او بلافاصله زانو زد و بینی اش را مستقیم داخل غنچه من کرد. به او گفتم: « فکر کنم به صلاحت نباشد با نظرات من مخالفت بکنی. فهمیدی »؟ « بله خانم محترم ». بعد به او گفتم: « اگر کارهای خانه را به درستی و خوبی به انجام برسانی و شوهر گوش بفرمانی باشی شنبه اجازه خواهی داشت به هنگام حمام کردن کمک من باشی و برایم لباس زیبایی انتخاب کنی ».

او در حالی که همچنان زانو زده و بینی اش درون غنچه ی من بود گفت: « میس لیندا آیا اجازه دارم سوالی بپرسم ». « خب مثلاً چه سوالی »؟ در حالی که صورتش از خجالت سرخ شده بود سعی کرد چیزی را بر زبان بیاورد اما نتوانست. به او گفتم: « آیا از آن بیم داری که بعد از این دیگر با تو رابطه جنسی نداشته باشم »؟ با سر جواب مثبت داد. « نگران نباش. گرچه نوع رابطه سکسی میان ما دیگر کاملاً تغییر کرده اما اگر همواره مطیع دستورات من باشی از این نظر مشکلی نخواهی داشت ».

بعد از مکث کوتاهی ادامه دادم: « من می خواهم که بر تو کاملاً مسلط باشم و اگر ببینم به طور صددرصد مطیع من نیستی هرگز با تو رابطه جنسی نخواهم داشت. از تو می خواهم که به طور مرتب و روزانه با سرویس دهانی و زبانی ات در خدمت من باشی. و خوب گوشهایت را باز کن. از این به بعد رابطه جنسی بین ما فقط و فقط میان زبان هرزه ی تو و سوراخ های آتش افروز من است ».

« من تو را به تسلط کامل خودم در می آورم و این وضعیتی بود که خودت انتخاب کردی. اما در ضمن می توانم از تو برای آن که پاهایم و فرورفتگی های بدنم را با زبانت بلیسی استفاده کنم. آلت کوچولو و معصومت اکنون کاملاً زیر کنترل من است و هرگز بدون اجازه من با آن با اوج لذت نخواهی رسید ».

او پرسید: « اما اگر من این گونه تصمیم بگیرم که در شرکت در این بازی تسلط بر خودم خاتمه بدهم آن وقت چه »؟ من با نگاه تحقیر آمیزی به او جواب دادم: « از جهت من اصلاً مانعی ندارد. آخر تو با میل خودت کنار کشیدی و حالا هم اصلاً آنچه بین ما می گذرد دیگر بازی نیست. فکر کردی که می توانی در برابر سلطه ی من مقاومت کنی؟ اگر چنین تلاشی به خرج بدهی تا چه مدت می توانی بدون رسیدن به اوج لذت سپری کنی؟ پاک فراموش کرده ای که کلید قفس پاک دامنی که به تو بسته شده دست من است. خوب در این باره فکر کن. تصور نمی کنم بتوانی بیش از 2 یا 3 روز تحمل کنی. خوب نگاه کن که چگونه آلتت با شدتی باور نکردنی خودش را به قفس پاک دامنی می فشرد. بتو اخطار می کنم که اگر جرئت به خرج بدهی و دستورات مرا اطاعت نکنی آنوقت با تو با شدت خیلی بیشتر از این رفتار می کنم ».

من از جایم بلند شدم و به او پشت کردم. بعد دامن خودم را بالا زدم و در حالی که یکوری به سمت عقب و به او می نگریستم گفتم: « به باسن من نگاه کن. فکر می کنی در برابرش مقامت کنی؟ فکر کنی اگر بتو اجازه بدهم سوراخ کونم را بلیسی آنقدر قدرت داری که بتوانی از این دستور سرپیچی کنی؟ با خودت بیهودی جنگ نکن و به خواهش های درونی ات اجازه ظهور بده ».

او در پشت من زانو زد و شروع کرد به نثار کردن بوسه های عاشقانه اش بر باسن من. پس از لیسیدن تپه های هوس انگیزی که در برابر صورت خود می دید تلاش کرد تا با زبانش سوراخ کونم را بلیسد. در این هنگام آلت او در میان قفس پاکدامنی به شدت هرچه تمام تر می تپید. به زودی دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد و به ناگهان اسپرم سفیدی آنهم بدون آن که من آلت او را کمترین لمسی کرده باشم فواره کنان بیرن جهید.

او گفت: « اما لیندا، این رفتاری که با من داری منصفانه نیست ». من جواب دادم: « آخ، تو پسربچه ی مامانی من، آنچه ما اینجا انجام می دهیم منصفانه نیست. اما این یک رابطه ی مبتنی سلطه ی زنانه است و در واقع خودت بودی که دلت چنین به زیر سلطه درآمدنی را می خواست. از حالا به بعد من خودم را تسلیم مردان بسیاری می کنم تا مرا حسابی بکنند. به هرکسی که از او خوشم بیاید کس می دهم و آنهم در حالی که آن دودول نازنین و کوچولویت در قفس پاکدامنی زندانی خواهد بود من شامپاین خواهم نوشید و تو همان موقع ادرار طلایی مرا خواهی نوشید «. او گفت: « بله خانم محترم. بعد من گفتم: « حالا دیگر کافی است. حال و حوصله ی شنیدن زرزر های تو را ندارم. هرچه زودتر برو به کارهای خانه برس. وگرنه حالت را حسابی جا می آورم. و از این به بعد باید بعد از این که کارهای خانه را تمام کردی در گاراژ لخت بشوی و در تمامی مدت همانجور برهنه بمانی. با این استثنا که قفس پاکدامنی ات همیشه همراهت خواهد بود ».

اوایلی که برای به زیر سلطه درآوردن همسرم تلاش می کردم هدفم بیشتر این بود که می خواستم او را برای داشتن رابطه ی جنسی با مردان دیگر قانع کنم. اما حالا تصمیم گرفته بودم که از این فراتر بروم و بیشتر بخواهم. و من چیزی بیش از یک برده می خواستم. من یک نوکر شخصی می خواستم که هر دستور مرا بدون غرغر کردن اطاعت و اجرا کند.

در یکی از شب ها او یکمرتبه زیادی کستاخ شد و من مجبور شدم تنبیه اش کنم. چنان باسنش را با کمربند چرمی شلاق زدم که تمامی آن دو تپه ی سفیدش پر از جای زخم کمربند شده بود. وقتی کارم با او تمام شد او درست مثل یک بچه گریه می کرد. برای چندین روز بر روی باسنش همانجور جای شلاق ها به رنگ آبی مایل به بنفش باقی مانده بود. او دچار چنان درد و رنجی شده بود که من هنگامی که لیسیدن و مکیدن معمول باسنم را به انجام می رساند مجبور بودم روی شکم بخوابم. خاصیت این تنبیه حد اقل این بود که دیگر جرئت عصبانی کردن مرا به خودش نمی داد. تحت سرپرستی دلسوزانه ی من شوهرم پیوسته به یک الگوی قابل قبول از نوکری نمونه تبدیل می شد.

ابتدا به او یاددادم که چگونه مرا در حمام بشوید، پاهایم را از موهای زائد آزاد کند و انگشتان دست و پایم را لاک ناحن بزند. سپس نحوه ی آرایشم و شانه کردن و فرم دادن به موهایم را یادش دادم. کوتاه کردن موهای اطراف غنچه ام را نیز به او آموختم. او نقش جدید خودش را به بهترین وجهی پذیرفت. هنگامی که قرار بود برای اولین کس دادنم به یک مرد غریبه بیرون بروم تمامی کارهایم را همسرم به نحو احسن انجام داد. در این بین البته بطور مرتب در خدمت لیسیدن و سوراخ کردن غنچه ی کس و کونم با زبان هرزه اش بود.

شبی که قرار بود برای اولین کس دادن به منزل دانیل بروم نمی خواستم در خدمت لیسیدن کس و کونم باشد. به او گفتم: « می خواهم برای آن که دانیل مرا به نحو احسن بکند و توسط آن آلت بزرگ او به اوج لذت برسم آماده شوم و حوصله ی کارهای دیگر را ندارم ». با این وجود دلسوزی مانع شد و به اجازه دادم ابتدا شانه هایم را ببوسد و پس از آن انگشتان پایم را که عاشقشان بود ابتدا حسابی لیسید و سپس در دهانش گذاشت تا بمکد. آن روز نیز تمامی کارهای خانه را او به درستی انجام داده بود. پس از آن که مرا به حمام برده و تمیزم کرد نوبت به خشک کردن بدنم، شانه کردن و آرایش موهایم، مالیدن یک لاک جدید بر ناخن های دست و پایم و دست آخر به آرایش صورتم پرداخت. لباس های مرا نیز از قبل و طبق دستورم آماده گذاشته بود و به تن کردن آنها نیز وظیفه ی او بود. هنگامی که دست آخر خودم را در آینه دیدم تصدیق کردم که حقیقتاً بسیار سکسی شده بودم و یقین داشتم که دانیل نیز سخن مرا تأیید خواهد کرد.

ساعت هفت شب زنگ در بصدا درآمد. دانیل دنبالم آمده بود. به همسرم گفته بودم که باید دراتاق خواب بماند. نمی خواستم با دانیل روبرو شود. می دانستم که برای او این مواجهه بسیار تحقیرآمیز است. از آن گذشته چون او برهنه بود و جای زخم های کمربند بر باسن او هنوز محو نشده بود نمی خواستم دانیل متوجه بشود که من چقدر با همسرم با خشونت رفتار می کنم. من به او نگفتم که چه ساعتی به خانه باز می گردم اما او می بایست به هنگام مراجعت من چهارزانو مثل یک حیوان پشت در منتظر بماند.

ساعت دو بعداز نصفه شب بود که به خانه برگشتم. دانیل سه بار حسابی مرا کرده بود. دو بار از غنچه کسم و یک بار از باسنم. فکر می کنم روی هم چهار ساعت را در خدمت تسلیم کردن خود به دانیل سپری کرده بودم. همسرم در همان حالت چهارزانویی که دستور داده بودم پشت در منتظر بود. پس از وارد شدنم به او لبخندی زدم و همین کافی بود تا او دامنم را درآورد و مشغول بوسیدن باسنم و لیسیدن سوراخ آن شود. او نفس عمیقی کشید و اسپرمهایی که در آنجا مانده بود را با زبانش تمیز می کرد.

به او گفتم: « این همان کاری است که لازم است انجام بدهی. دانیل مرا از عقب حسابی کرده و داخل کونم پر از آب منی اوست. حالا وظیفه ی توست که آنها را بیرون بیاوری ». با آن آلت کلفتی که دانیل داشت سوراخ باسنم هنوز باز باقی مانده بود و برای همسرم لیسیدن و بیرون آوردن آب منی دانیل کار دشواری نبود. هنگامی که این کار را به انجام رساند من از طرف دیگر روی تخت افتادم و گذاشتم تا همین خدمت را به غنچه ی شهلای کسم انجام بدهد. سپس لباسهایم را کاملاً درآورده و مرا راهی حمام کرد. در همین حال او زانو زده و با یک حوله منتظر من ماند. وقتی از حمام بیرون آمدم ابتدا پاهایم را بوسید و سپس دوباره به او دستور دادم که قطرات باقی مانده آب حمام را از غنچه ی کس و باسن رعنایم با زبانش بلیسد.

اوضاع از آنچه من فکر می کردم بسیار بهتر پیش رفت. همسرم کارهای خانه را انجام می دهد، در حالی که من اوقات خود را با بازی تنیس می گذرانم. من اکنون دوستان زیادی دارم که در هفته سه یا چهار بار اجازه می دهم مرا به منزل خودشان دعوت کرده و هرجوری صلاح دانستند بکنند. وقتی به خانه باز می گردم تمیز کردم حفره های مخفی ام مثل همیشه وظیفه ی زبان گستاخ شوهرم است. او همه کار برایم انجام می دهد و برایم حکم یک برده ی سربراه را دارد. لذت جنسی برای او خلاصه می شود به این که گاه و گداری قفس پاکدامنی اش را باز کرده و دستی به آن آلت کوچولویش می کشم و در حالی که مشغول لیسیدن باسن من یا پاهای سکسی من است خودش را خراب می کند. اگر می دانستم زندگی انقدر شیرین است خیلی زودتر از این ها دست بکار به زیر سلطه بردم شوهرم می شدم.
خواهشن فوش ندین داستان مال یکی از دوستای نتیم هست....

فرستنده :‌ زهرا

داشتم توی خیابون راه میرفتم و با خودم فکر میکردم . چرا. من هنوز هیچ سکسی نداشتم با این که قیافه و اخلاقم خیلی بهتر از دوستامه که هر روز برام خاطره سکساشونو تعریف میکنن... من چیم کم تره . باید یه کاری بکنم... توی همین فکرا بودم که چشم به یه فالگیر افتاد که گوشه پارک نشسته بود. تو عمرم هیچوقت سمت فالگیرا نمیرفتم اما این باز خواستم امتحان کنم.
سن فالگیر حدود 28-30 سالی میشد و من چون قیافه جوونشو دیدم گفتم شاید چیزی بارش نیست آخه تو فیلما بیشتر فالگیرا رو پیر و تقریبا زشت و عجیب میدیدم! رفتم سمتش و گفتم چقدر میگیری فالمو بگیری؟گفت این چه حرفیه من فقط هدیه میگیرم در ازای فال.گفتم خب هدیه ات باید چقدر باشه تا یه فال مشت بگیری . گفت 1000تومن . اما چون پسر خوبی هستی تو 5 بده . تعجب کردم از قیمت گذاریش یا همون هدیه . دلو زدم به دریا و هدیه رو دادم دستش. یه گوشه خلوت پارک نشسته بودیم و اون فالگیر دستمو گرفت و شروع کرد به انجام کارای عجیب!با یه خودکار شکلای عجیب کف دستم میکشید منم خندم میومد اما به روم نمیاوردم. همینجوری که نقاشی میکرد ازم سوالم میپرسید
اسمت چیه؟
محمدرضا
چند سالته ؟
20سالمه
و...
بعد از کشیدن شکلا یکم چرت و پرت به عنوان فال تحویلم داد منم زیاد با فالم حال نکردم و یکم شاکی بودم از خودم که پول به چه کاری دادم. تو دلم همش با خودم حرف میزدم. رو به فالگیر کردم و آروم گفتم پس کی قراره اولین حالمو بکنم؟ با تعجب گفت چی؟ گفتم خودت بفهم دیگه . کی میشه؟ ننوشته تو فالم؟
گفت اولین بار؟ ینی تاحالا نکردی؟
روم باز شد . این اولین بار بود که با یه خانم رو در رو دارم اینجوری میحرفیدم. اما این کیه آخه! یه فاگیر! بهش گفتم نه نکردم ازین کارا. پس بیا خودم برات بنویسمش تو فالت! کف اون یکی دستمو گرفت و شماره ای رو نوشت و گفت اینم ازین. من مونده بودم ایشون فالگیرن یا جنده! نکنه تو یه نگاه عاشق شده؟ آخه احمق به سن و سال این میخوره عاشق تو بشه؟ پس حتما شغل دومش اینه...
رفتم خونه و رو تختم نشستم دیدم رقم آخر شماره پاک شده بود و معلوم نبود دو بود یا سه . من میترسیدم با یه بزرگ تر از خودم به عنوان اولین سکسم تماس بگیرم. همش فکر میکردم نکنه کلک باشه و اینا باند باشن یا دزد باشه یا اصلا نکنه طرف بیماری داشته باشه
عجب گیری کرده بودم.کم کم بیخیال میشدم اما چهره تقریبا زیباش و اندام سکسیش فریبم میداد.
خودمو مسخره میکردم که سکس با فالگیر کجایه دنیاست آخه .به هیچکس نگفتم چیزی
دو روز بعد شماره رو هم با دو هم با سه گرفتم که سه درست بود. خانم فالگیر جواب داد. گفتم محمدرضام . یادته؟ گقت کدوم محمد رضا؟کلی براش گفتم تا آخر یادش آمد . گفت فکر کردم ترسیدی فرار کردی و این حرفا... گفتم پایه حرفت هستی؟ گفت معلومه که هستم. فقط به فکر هدیه باش! اینو که گفت فهمیدم عاشقم نشده و ما ازین شانسا نداریم!
گفتم چقدری هست هدیه؟ به دلار فقط حساب نکن . گفت 100 تومن! گقتم چه خبره یادته واسه فال 10 خواستی بعد 5 گرفتی گفتی پسر خوبی ام؟ حالا چون پسر خوبی ام یا اصلا نگیر یا ارزون حساب کن. بعد از نیم ساعت لاس زدن با مرجان فالگیر مخشو زدم و آخر گفت ببینم چیکار میکنی موقع عمل تا من نرخ هدیه رو بگم. منم تو کونم عروسی شده بود که برا اولین بار قراره یه سکس واقعی انجام بدم. آخه روم نمیشد با دختری دوست شم و بگم بیا سکس کنیم...
با هزار مکافات تونستم مکان جور کنم اما ترس داشتم باز. باز فکرو خیال زد به سرم که این دختره دردسر نشه . خونه دوستمو جور کرده بودم که مامان باباش سفر بودن . اونم کلیدو داد و خودش رفته بود بیرون. اعتماد کامل داشت به من آخه . من وارد خونه شدم و مرجان خودشو سر قرار رسوند . داخل خونه روی تخت کنارم نشست ... عجب! یه خانم 28 ساله کنارمه و من باید بکنمش! عجب تیپ خیره کننده ای زده بود . داشتم با چشام میخوردمش که اون یه دفه با لباش لبمو خورد و یخمونو شکست. بار اولم بود کسی لبمو میبوسه اولش چندشم میومد اما بعد لذت داشت و منم وارد عمل شدم . زبونشو کرد تو دهنم و به زبونم میمالید حالم بد شد با اینکار اما به زور کنار اومدم باهاش. قلبم تند تند میزد و حرارت بالا منم انداختمش رو تخت و پریدم روش . دکمه هاشو باز کردم . گردنشو میخوردم و مرجان آه و ناله میکشید . صدا نفسا بالا رفته بود. و من مرجانو از بالا تنه کامب لخت کردم برای دومین بار تو زندگیم سینه میخوردم عجب باحال بود . بهم گفت لخت شو محمدرضا برات بخورمش
منم هیجان زده بودم زود لخت شدم و کیر شقم زد بیرون . مرجان داشت باهاش بازی میکرد و به سینه هاش میمالید . من کامل لخت بودم اما مرجان نه .فقط بالا تنش لخت بود . سینه هاش سایز 80 بود . کیرمو از بس مالید گفتم نمال بسه آبم داره میاد هنوز کار داریم . اما تا اینو گفتم مرجان تند تند مالید و آبم ریخت روی دست مرجان و پاهای خودم کلی کثیف کاری شد. بی حال شده بودم اما نقشه میکشیدم تو ذهنم حالا که آب اومده موقع کردنش دیر میاد لخت رو تخت بودم و مرجان کنارم که یه صدایی شد از خونه... از شدت بی حالی نشنیده گرفتم اما کاش شنیده میگرفتم... دو نفر مرد ناشناس اومده بودن تو و با دیدن اونا ترس خیلی خیلی زیادی داشتم . منو گرفتن و لخته لخت دستو پامو به زور بستن . هیچکی اون ترس و وحشت منو درک نمیکنه خیلی شرایط بدی بود. مرجان با خیال راحت لباس پوشید گفت و گفت الان خودم هدیه رو برمیدارم بچه ننه.من نمیتونستم داد بزنم برا کمک چون لخت بودم و اگه کسی میومد منو میدید ... خونه رو زیر و رو کردن و طلاهای مادر دوستمو پیدا کردن زدن به جیب و رفتن. من لخت بسته شده بودم و خدا میدونه چه حالی داشتم. به خودم لعنت میفرستادم . گریه میکردم . حالم از سکس به هم خورده بود . حالا جواب دوستمو چی بدم؟ بع یه ساعت دوستم به گوشیم میزنگید اما من بدجور بسته شده بودم نمیشد جواب بدم بعد دو ساعت دوستم از بالا در پرید و دید من بسته شدم اونم لخت...باز زدم زیر گریه دوستم منو باز کرد و من زود لباس پوشیدم و ماجرا رو از سیر تا پیاز گفتم و بعد دو تایی زدیم زیر گریه... این بود از اولین و شاید آخرین سکس من و اگه دوست داشتین ادامه ماجرا رو بدونید بگید .

نوشته:‌ for ever alone

بوي موهاش و رطوبت ضعيف ناشي ازعرق بينشون پرده هاي بينيمو پر كرد ! يه ان ناخواسته چشم هامو بستم , مطمعن بودم كه اين بو رو ميشناسم ، به طرزعجيبي برام اشنا بود ! احساس مي كردم از بدو توليد تو وجودم نهادينه شده ولي تنها توضيحي كه مغزم بهم تحويل داد اين بود كه اين عطر بينظير ترين عطري بود كه تا حالا بو كرده بودم ! با هر نفسم ميون موهاش واقعا احساس ميكردم خون توي رگ هام گرم تر ميشه و سريع تر حركت ميكنه !
حرارت نفس هاشو روي سينم حس ميكردم كه به خاطر سرماي شديد هوا پيرهنم رو قدري خيس كره بود ! اون قسمت سينم كاملا بي حس و كرخت بود . انگار با هر دم و بازدمش نيزه اي رو تو سينم عقب و جلو مي كرد .
احساسي كه بر خورد صافي و مواجي پوست دستش با مو هاي كوتاه خيس شده از عرق پشت گردنم به بدنم منتقل ميكرد بيش از حد زيبا و وصف ناشدني بود طوري كه مغزم قفل كرده بود !
برجستگي پاينن سينش با شكمم تلاقي عجيبي پيدا كرده بود ! انگار بدن هامون دو تيكه ي كنار هم از يه پازل بودن ! انگار خدا واقعا ما رو براي هم ساخته بود !
تخت پشتم و به ديوار زده بود و خودشو بهم فشار ميداد . برخورد اعضاي بدنش با تنم از خود بي خودم كرده بود .
يه لحظه سرمو از تو موهاش در اوردم و اونم هم زمان سرش رو از رو سينم برداشت تو چشاي هم زل زديم ! رنگ عسلي چشماي خودمو تو شفافي چشماي درشت خاكستري رنگش به وضوح ميديدم !
پشت چشماش حرف هايي بود كه معني خيلي هاشونو نمي فهميدم . دلم نميخواست بفهمم چه چيزي باعث شده اينجوري بشه ؟ عشق ؟! بالاخره ؟! يا ...
من مهندس ارمان راد هستم ! كسي كه از بچگي ديوانه ي معماري و ساختمون بود . طبع هنريم از كودكي من و نقاشي هامو از همهي بچه ها متمايز ميكرد . از كودكي موجودي كم حرف و گوشه گير بودم . پدرم پزشك و مادرم دكتراي جامعه شناسي دارن و بر خلاف اخلاقيات من ادم هاي پر شور و هيجان و ما جرا جو بودن كه الان هم اين احساسات به قوت قبل تو وجودشون باقيه ! پدرم به خاطر عشق ديرينه ي خودش به موسيقي راك منو از بچگي با اين موسيقي مانوس كرد ! اولين گيتار الكتريكمو تو ٩ سالگي بهم هديه داد و منو به طور فشرده كلاس گذاشت طوري كه تو ١٩ سالگي از وزارت ارشاد كارت مربي گريمو گرفتم . همين طور به دليل علاقه ي خونواديگيمون به بسكتبال منو كلاس بسكتبال هم گذاشت تا به عنوان يه ورزش حرفه اي براي خودم دنبالش كنم كه از اين بابت هم هميشه ازش ممنونم ! هميشه شاگرد خوبي تو مدرسه بودم . با وجود كم حرفيم ادم خون گرميم و از اون موقع دوست هاي زيادي داشتم .
دوست هاي خانوادگي زياد و خوبي داشتيم كه تعدادشون از فاميل هامون بيشتر بودن . يكي از دوستاي هم دانشگاهي پدرم از تمام دوستامون به ما نزديك تر بود و هميشه با هم مسافرت مي رفتيم و هر هفته خونه ي هم دعوت بوديم . خانواده ي دوست داشتني و پر جنب و جوشي داشتن . عمو فرهاد با پدرم از برادر هاي تني هم به هم نزديك تر بود باهم تو يه كلاس و يه دانشگاه درس خونده بودن تو مدت دانشجويي با هم هم خونه بودن با هم بازيكن تيم بسكتبال دانشگاه بودن باهم خدمت رفتن و تو يه زمان ازدواج كردن . مادرم هم با خاله نازي زن عمو فرهاد كه اونم پزشك بود عين يك روح در دو بدن بودن . اونا يه دختر كوچيك هم سن من داشتن كه بي نهايت زيبا و تو دل برو بود و شيرين اما من و اون هيچ رقمه با هم جور نمي شديم و هميشه باهم مشكل داشتيم و از هم فراري بوديم ! اصلا دو دقيقه كنار هم بند نمي شديم !!! از همون بچگي تا وقتي كه بزرگ شديم توي هر مهموني و مراسمي كه خونواده ي ما و عمو فرهاد با هم دعوت بود من و بيتا سه فرسخ از هم فاصله ميگرفتيم !
گذشت و گذشت ما هم بزرگ و بزرگ تر شديم و دوستي هاي خانوادگيمون قديمي تر و قديمي تر شدن بيتا ديگه مثل گذشته لجباز نبود يه جورايي از طريق دوستاي تو مدرسم بو برده بودم كه يه دوس پسر خوب پيدا كرده كه به واسطه ي اين قضيه و قرار گرفتن تو يه رابطه ي عاطفي اخلاقش انگار نرم تر شده بود ! منم كه در كل چشم ديدنشو نداشتم ولي از اين كه يه مقدار اخلاقياتش بهتر شده بود منم خوشحال بودم ! و رابطه ي بينمون بهتر از قبل بود . من اون موقع ١٧ سالم بود ، با پسر ها هم به زور دو كلمه حرف ميزدم چه برسه به دختر بازي ... ولي بين دوستام همه اكثرا دوس دختر داشتن و نقطه ي مشترك بينشون اين بود كه با هر دختر بيشتر از شيش ماه نمي پريدن و رابطشون بالاخره به هم مي خورد ولي بيتا با دوستش اينجوري نبودن انگار يه علاقه ي واقعي و نسبتا پايدار بينشون بود . همين قضيه رابطه ي كلامي و رفتاريشو با پسرا و از جمله من روز به روز بهتر مي كرد . يواش يواش قضيه ي خودشو پسره رو برام تعريف مي كرد بعد از اين همه سال رابطه ي بين منو بيتا داشت دوستانه ميشد ! ازم مشورت ميگرفت بعضي وقتا با هام درد دل ميكرد و مخمو ميخورد ولي ديگه مثل گذشته از دستش عصباني نمي شدم انگار نظرم بهش تغيير كرده بود ، واقعا مثل يه دختر بچه ي معصوم شده بود و اون رندي و كلكي گذشته رو نداشت .
براتون تا حالا پيش اومده كه وقتي از كسي بدتون مياد زيبايي ها و خوبي هايي رو كه ممكنه طرف داشته باشه اصلا نميبينيد ؟! من اين احساس رو به بيتا قبلا داشتم ، تو ذهنم زشت ترين و بد ترين دختر عالم بود !!! اصلا به واسطه ي بيتا توي كل عمرم تا اون سن از هر موجود زنده ي مونثي به جز مادرم نفرت داشتم به حدي كه هر دختري رو كه ميديدم خودمو ازش قايم ميكردم !
اما حالا كه او زمانا گذشته بود و بيتا با من بهتر از قبل شده بود كم كم چيزايي رو تو وجودم در مورد اون احساس ميكردم كه قبلا نداشتم !
من به صورت كاملا معمولي و نرمال به بلوغ رسيدم يعني سر موقع و سن خودش . وسط هاي ١٤ سالگيم بود كه بلوغ جنسيم كامل شده بود ولي به خاطر نفرتي كه از دخترا داشتم احساسات جنسي مو تقريبا ( حالا اگه باورتون بشه يا نه ! ) سركوب كرده بودم ! خيلي كم خود ارضايي ميكردم و جالب اينجا بود كه هميشه سكس رو تو فانتزي هام وحشاينه و دردناك واسه طرف مقابلم تصور ميكردم طوري كه زجر بكشه و گريه كنه !!! در كل هيچ احساس خاصي تو وجودم بجز تنفر در مورد زن ها نبود ! اصلا دوستام به شوخي ميگفتن كه من گي ام !!!
ولي تو ١٨ سالگيم كه ديگه با بيتا عين خواهر برادر شده بوديم زيبايي هاي يه دختر رو كه باعث جذب يه پسر ميشه رو درك كردم ! بيتا واقعا زيبا بود . يه چهره ي زيبا شيطون و در عين حال معصوم دخترونه داشت . يه جفت چشم طوسي درشت وسط صورتش بود كه فكر كنم اگه ٣٠ ثانيه به سنگ زل ميزد اونو اب ميكرد ! قد بلندي هم داشت ، هميشه با خودم مطمعا بودم نزديك ١٨٠ سانت قدشه ولي چيز مهم اين بود كه يه بدن متناسب رو روي اون قد كشيدش جاداده بود سينه هاي برجسته و بالغ ، باسن گرد خوش فرم و پا هاي صاف و خوش تراش با دست هاي بلوريني كه موج زيبايي رو رو خودشون جا به جا ميكردن . تا اون موقع به دخترا خيلي خيلي كم توجه ميكردم . هرگز رو جزيياتشون فكوس نكرده بودم ولي بعد از جريان بيتا نظرم به زن هاي ديگه هم جلب شده بود . ديگه يواش يواش اناليزشون ميكردم البته نه با هيزي و امل بازي . همه رو يه جورايي زير نظر ميگرفتم تو مهموني ها تو خيابون و جا هاي ديگه ولي به وضوح بيتا از همه سر تر وخوشگل تر بود .
اون به چشم يه دوست و يه برادر به من نگاه ميكرد و منم با اين كه تحت تاثير زيبايي هاي جسمي و اخلاق جديدش قرار گرفته بودم ولي هرگز پا مو از خط قرمزي كه بينمون بود حتي تو افكارم هم فرا تر نمي زاشتم . برام مقدس شده بود به عنوان اولين كسي كه نظر منو به دخترا داشت عوض ميكرد ( اصلا پاك فراموش كرده بودم كه خودش هم اولين كسي بود كه نظرمو نسبت به دخترا بد و منفي كرده بود !!! ) .
روز ها ميگذشت كنكور داديم و من معماري دانشگاه تهران قبول شدم بيتا و سامان ( دوس پسرش ) هم تو اميركبير مهندسي صنايع خوندن .
هر روز بيشتر از قبل به بيتا علاقه پيدا ميكردم ولي كم كم چون ديدم از جريان دوستي اون و سامان خانوادهاشون هم با خبر شدن و دارن ازدواج ميكنن ازش دور ميشدم .
بعد فارق التحصيلي نامزد كردن ، هر چي از بيتا دور ميشدم بيشتر بهش فكر ميكردم و در واقع علاقه اي ديگه تو كار نبود من عاشق شده بودم !!! عاشق دختري كه داره ازدواج ميكنه !
رفتم ؛ از تهران رفتم رامسر . پيشنهاد كار تو شركت ساختماني يكي از دوستاي صميميم رو تو رامسر قبول كردم ، واسه فوق ليسانس هم امتخان دادم و رفتم . ميخواستم از قضيه دور باشم تا كمتر اذيت شم .
روز ها از پي هم ميگذشتن ديگه از بيتا و زندگيش خبر نداشتم ، ديگه از جريان خسته كننده ي زندگي تو تهران دور بودم ، ديگه دلم نميخواست برگردم ، سرم گرم زندگي خودم بودم، شروع كرده بودم به پيپ كشيدن ، يه توتون خاص محلي هم گير اورده بودم كه خيلي خوشبو بود هميشه از اون استفاده ميكردم ، ديگه بعد از اومدنم به رامسر دست و دلم هم به ساز زدن نرفت . بسكتبال هم ديگه بازي نكردم فقط كوه ميرفتم . تنهايي كوهنوردي كردن بهم ارامش ميداد .اصلا با ادمي كه قبلا تمام زندگيشو درسشو و سازشو ورزش تشكيل ميداد كاملا فرق كرده بودم . ديگه مثل گذشته خجالتي و كم رو نبودم ! به همه چيز بي تفاوت شده بودم . نميدونم چرا ! هيچ چيز اين رفتار و اين عشق منطقي نبود و براي مني كه تمام عمر احساسات رو زير خاك منطق نگه داشته بودم اين شرايط گيج كننده بود !
وسطاي پاييز بود . هوا كمي سرد بود . بارون كمي ساعت پيش باريده بود ولي بعد از اون هوا دوباره افتابي شده بود و خورشيد كم فروغ در حال خوابيدن بود . توي بالكن طبقه ي بالاي ويلاي كوچيك اجاره ايم كه لب دريا بود نشسته بودم و پيپ دود ميكردم سرماي ملس هوا رو روي پوستم حس ميكردم ولي از داخل بخار گرم پيپ ريه ها و بدنم رو گرم نگه داشته بود . احساس ارامشي فرازميني رو داشتم تجربه ميكردم . كم كم داشتم وزن دماوند رو رو پلكام احساس مي كردم
كه يك دفعه گوشيم زنگ خورد . گوشي رو نگاه كردم ، شماره ي ناشناس بود . برداشتم : الو ...
- الو سلام مهندس راد ؟
- بفرماييد . شما ؟
- ارمان خودتي ؟!
- شقايق ... ؟؟؟ ( شقايق دختر يكي ديگه از دوستاي فاميلي نزديكمون بود كه خانواده ي اونم اشناي ما و بيتا اينا به حساب ميومد . شقايق سر تا پا از نظر اخلاق با بيتا فرق داشت منو هميشه مثل برادرش ميدونست اما با بيتا هم از بچگي تو يه مدرسه بودن و حسابي هم با هم صميمي بودن )
- واييييييي ارمان ( جيغ كشيد ! طوري كه داشتم كر ميشدم ! )
- به به چي شد بعد اين مدت يادي از ما كردي ؟؟؟
- واي ديوونه من شماره جديدتو نداشتم ! تو چرا زنگ نزدي ؟!
- خب من كه كلا شمارتو نداشتم وقتي رفتي كانادا ديگه مارو كلا يادت رفت ها ؟!
- لوس نشو ! من برگشتم عروسيمه خره ...
- جدي ؟؟؟؟؟ كدوم بدبختي رو خر كردي ؟!
- تو يكي رو دارم نيازي به يكي بيشترش نيس !
- خب ... ! زن من كه نميخواي بشي ؟!
- گفتم لوس نشو مسخره ! سپهر رو يادته ؟
- نهههههه ! با همين سپهر خودمون ... ؟
- ديگه حالا فقط سپهر منه !!!
- اه اه از اين حرفاي لوس قديما نميزدي ها ! ولي واي خدا امروز يكي از بهترين خبراي زندگيمو شنيدم !!!
- چطور ؟
- خب دوتا از رفقاي اوشگولم دارن با هم عروسي ميكنن ها !خوشحال نشم ؟! تازه تو كه با سپهر از طريق من اشنا شدي ديوونه ! ( سپهر از بهترين رفقام بود ،كسي كه اخلاقش كپي خودم بود و با هم سري از هم سوا بوديم . يادمه يه روز با هم بيرون قدم ميزديم كه شقايق رو تو خيابون ديديم و اون روز باب اول اشنايي اين دوتا شد و ... )
- اه قديما انقدر پررونبودي كلك ! خبريه ؟
- خب فعلا كه خبر عروسي شماست !
- نه جدي ميگم ! نميخواي يه مقدار به فكر خودت باشي ؟
- مگه چمه الان ؟!
- از خاله نسرين ( مادرم ) كه شمارتو گرفتم امارتو دارم خالي نبند !
- نه به خدا چيزيم نيست
- حالا ! بيخيال . ببين تو هم دعوتي ...
- اه ؟ چش بسته غيب گفتي ؟! خب وقتي زنگ زدي گفتي عروسيمه خودم فهميدم دانشمند !
- حالا ! ببين ما ماه ديگه هشتم قرار مدارامونو گذاشتيم ! ادرسم از خاله نسرين بگير بيا تهران . نبينم نياي ها ! منو سپهر شديد شاكي ميشيم !
- نه حتما بايد بيام ببينم چطور سپهر اولين شب خريتش رو جشن ميگيره !
- نه !!! خوشم اومد ! زبون باز كردي ! تخم كفتري چيزي كه نخوردي ها اقاي گوشه گير ؟!
- نه ولي يادتون باشه شما تو منوي شب عروسي تون حتما بزارين !
- نه جدي ميگم خيلي عوض شدي ظاهرا !
نميدونم چي شد تو او لحظه يه دفعه از دهنم پريد كه ...
- شقايق بيتااينا هم ميان ؟
- عمو فرهادينا كه اره ولي رو بيتا دارم كار ميكنم ببينم راضي ميشه .
- چي ؟ راضي ؟ مگه با هم قهرين ؟
- نه فقط بعد از اون ماجرا كلا از جا ها شلوغ فراريه . ديگه حال حوصله ي سرو صدا و جمع رو نداره !
- كدوم اتفاق ؟!
- همون قضيه ي پسره ديگه ! مگه نميدوني ؟
- نه !!!! چه قضيه اي ؟ اذيت نكن !
- يعني واقعا نميدوني ؟
- بسه ديگه ! جون بكن ببينم چي شده !!!!
- واي باورم نميشه ! كه خبر نداشته باشي !
- شقايق ميگي يا ...
- باشه بابا ! من كه اون موقع ايران نبودم ولي از مامانم شنيدم كه وقتي بيتا و سامان درسشون تموم شد قرار مدارا رو با خونواده هاشون گذاشتن نامزد هم كردن ...
- تا اينجاشو ميدونم بقيش !!!
- خب همه چيز داشته به خوبي پيش ميرفته كه يه دفعه پسره غيبش ميزنه و فقط يه نامه از خودش ميزاره ! ظاهرا خانوادش هم ازش بي خبر بودن ! بعد خونواده ي بيتا و پسره قضيه رو از بيتا پنهان ميكنن ولي بالا خره مجبور ميشن بهش بگن . نامه رو هم بهش ميدن .
- خب بعدش ...؟!
( هيچ وقت يادم نميره ! صداي گريه ي شقايق منو هم به گريه انداخته بود )
- بيتا نامه رو ميخونه و ...
( هق هقش نميزاشت حرف بزنه )
- بعدش ... ؟
- بيتا وقتي نامه رو خونده يه روز كامل از اتاقش جم نميخوره و گريه ميكنه ، بعد از اون تو حموم رگ دستشو ميزنه ! سريع ميرسوننش بيمارستان و خدارو شكر برش ميگردونن . هشت ماه تو بيمارستان رواني به دليل افسردگي و روان پريشي حاد تحت مراقبت بود و با كسي حرف نميزده ، بعد از اون الان ٤ ماهه اوردنش خونه ولي هنوز مشكل داره و تو خودشه ...
انقدر حالم بد بود از شنيدن اين اتفاقا كه ديگه نفهميدم چي ميگفت و گوشيمو قطع كردم . گريه نفسم رو بريده بود . من سر فوت پدر بزرگم كه عاشقش بودم اينقدر زياد و از روي احساس گريه نكرده بودم و اين برام يه احساس جديد و غمي بي اندازه بود . بيتا ... واقعا اين دختر چي داشت كه از اول زندگيم هر بار احساسي عجيبب ، جديد و وصف ناشدني اي رو به من مي چشوند ؟!
رفتم تو دست شوي ، قد و قامت كشيدمو كمي خم كردم و دست هامو دور سينك سرد سفيد رنگ روشويي گذاشتم . چشم هامو تو صورت تصوير اينه باز كردم ... شايد سايه ام تو اينه از خودم زيبا تر بود ؛ چشم هاي عسلي روشن كه از شدت گريه و غم پف كرده بودن و بي ستاره و فروغ به نظر ميرسيدن ، صورت بيضي شكل ، دماغ قوز دار شكسته ولي كوچيك و خوش اندازش رو صورتش رو به شكل عيب نمي ديدم ، به چشم يه نقطه ي تمايز بهش نگاه ميكردم ، پيشونيش از بلندي راحت يه كف دست از ابرو هاش و نقطهي اغازي بينيش فاصله داشت . بقيه ي اعضاي صورتم بي حركت سر جاشون ايستاده بودن و مثل من به تصوير تو اينه زل زده بودن . تصوير انگار سوژه ي پرتره ي يه نقاش هنرمند بود كه از يه چهري طبيعي و مردونه والبته نسبتا زيبا تابلو اي كشيده باشه ... پنجه ها مو ميون موهاي پر پشتم كه با وحشي گري از كادر اينه خارج شده بودن فرو كردم ، مشتي اب سرد رو صورتم ريختم ؛ تك تك منافظ پوست صورتم كه اشك هاي شورم حسابي تشنه شون كرده بود اب رو به خودشون كشيدن .
كنار سينك دستشويي رو زمين نشستم ، زانو هامو بقل كردم و سرمو بينشون نگه داشتم . درد توي سرم موج ميزد . ضربان خونم نا منظم و قوي بود . هميشه برام جاي سوال بود كه اين اصطلاح به جوش اومدن خون از كجا اومده ؟! ولي اون لحظه واقعا خونم به جوش اومده بود ! تب كرده بودم توي سردي هوا اب و عرقم بخار ميشد ...
تنفر ، عشق ، درد ، فرياد و سرما رو با هم حس ميكردم . ميون تفكرات مخرب و عصبي و وحشيانم تو اون لحظه به طرز عجيب و مسخره اي شهوت هم پا گذاشته بود ! دست چپمو كه ميلرزيد و كفش عرق سردي كرده بود با احساس گناه و درد اروم ميون پاهام بردم ، چشمامو بسته بودم و گريه ميكردم ، واسه اولين بار توي افكار قرمزم صداي قدم هاي بيتا رو شنيدم ؛ با هر قدمش از فرط خجالت و احساس گناه بدنم به رعشه ميومد ! عصباني بودم ! از خودم از دنيا از بيتا از سامان متنفر بودم ! توي ذهنم بيتا رو وحشايانه و به طور ناخواسته لخت ميكردم ؛ سامان داشت مارو نگاه ميكرد و فقط لبخند ميزد ، خودم هم مثله بيتا تو افكارم گريه ميكردم و زجه ميزدم ؛ دست هاي سردم از روي شلوار زخيم مخمليم دور التمو گرفته بودم و با هر عقب جلو كردن پوست خشكشو ميخراشيدم ؛ با چشاي بستم گريه ميكردم ؛ احساس خارش خشك التم از داخل ذهنم احساس زخم كردن و ساييدن ديواره هاي كس خشك و زخم شده ي بيتا رو بهم القا ميكرد ؛ داشت زير دستاي سفت وبازو هاي گندم خفه ميشد ، ديگه توان گريه هم نداشت ! سامان بلند بلند قهقهه ميزد ، منم با بيتا گريه مي كردم و همراهش زجر ميكشيدم ! وقتي ارضا شدم دستم رو گذاشتم كنار گردن بلورين شفافش ولي هيچ تكان و اثري از نبض نبود ...
يه دفه از خواب پريدم !!! كنار سينك دست شوي روي زمين خوابم برده بود احساس وحشتناك خوابي رو كه ديده بودم برام اصلا خوشايند نبود . دستمو با شرم ميون پاهام بردم ؛ دلم ميخواست همه چي توي اون كابوس جا مونده باشه ! دلم ميخواست شلوارم خشك باشه ؛ دلم نمي خواست دستم اون مايع سفيد رنگ لزج و چندش اور رو لمس كنه ! دلم نميخواست خواب اون سكس وحشيانه رو با بيتا ديده باشم و دلم نميخواست تو اون خواب ارضا شده باشم ! ولي واقعيت تلخ احساس گناه و خجالت رو برام جا گذاشته بود نه لذت بيداري بعد از يه خواب شهواني لذت بخشو ! از خودم بدم ميومد ! از فكر به تعبير اون خواب و زندگي مسخرم گريه ميكردم و تو فضاي بسته ي حموم فريادام ديوارا رو ميلرزوند !!! /
ادامه دارد ...
---------------------------------------------------------
سلام و درود بر همه ي اعضاي گل سايت .
داستان پيشروتون تشريح زندگي يه عقب مونده است ! نه يه عقب مونده ي ذهني ، نه يه عقب مونده ي جسمي ، اين داستان در مورد كسيه كه هر چند ديگه خيلي وقته جاشو ميون ادم بزرگا و افراد بالغ پيدا كرده ولي از لحاظ احساسي دچار خلا و عقب موندگي طولاني اي ميشه طوري كه عشق رو دير و مثل يه بچه تجربه ميكنه ، عشق رو خيلي ساده و بي مقدمه و الايش تجربه ميكنه و در اخر يكباره و با لجبازي اونو به دست مياره !ولي واقعا بچه ها عاشق هاي بهتري از ادم بزرگها نيستن ؟! قضاوتو وقتي دلستان تموم شد به خودتون واگذار ميكنم .
---------------------------------------------------------------------------
ميدونم داستان قدرت حقيقي داستاناي پژمان عزيزمو نداره و شيوايي و احساس داستاناي پريچهر رو نميشه ازش انتظار داشت ولي قابل تامله و يك بار ارزش خوندنو فك كنم داشته باشه
---------------------------------------------------------------------------
به خاطر غلط هاي املايي و ويرايشي شديدا شرمندم ولي داستان با گوشي تايپ شده ديگه و اديت نشده به بزرگي خودتون ببخشيد ...

نوشته: آرمان

دمپايي‌ها حسابي خيس شده‎اند؛ يكي از آنها را كه روي بالش گذاشته‌ام، با آب دهانم خيس شده، دمپايي ديگر زير سالار است و آبم روي آن ماسيده است! راستي "سالار" را معرفي نكردهام، اسم علمياش آلت تناسلي است و عاميانه‌اش... كه البته تا ابد با همان نام عاميانه مي‌ماند، اما فقط يك سالار در دنياست و آن سالار من است.
حسابي از كار احمقانه‌ي خود گيج شده‌ام؟ ناراحت شده‌ام؟ غافلگير شده‌ام؟ واقعا نمي‌دانم الان بايد چه حسي داشته باشم ولي همين را مي‌دانم كه عذاب وجدان ندارم چون مد‌‌ت‌هاست مشكل خودارضايي را با خود حل كرده‌ام و آن را گناه و يا ضرر به بدن نمي‌دانم. ديگر وعده‌ي فردا را براي ترك كردن اين كار به خود نمي‌دهم كه دوباره فردا زير قولم بزنم. حالا ديگر بعد از اين كار به آرامش ميرسم!
دمپايي‌ها را به زير تختم پرت مي‌كنم و آنها هم درست احساس همان زني را دارند كه بعد از سكس، مورد بي‌مهري و البته بي‌ميلي قرار مي‌گيرد. نفس عميقي مي‌كشم و به اتفاقات امشب فكر مي‌كنم...
به ندا زل زده بودم، لبهايش حركت مي‌كردند اما صدايي نمي‌شنيدم. تك‌تك افرادي كه در مهماني امشب بودند در نظرم محو شدند؛ تنها يك كلوزآپ سياه و سفيد از ندا داشتم كه فقط لب‌هايش به صورت قرمز جگري ديده مي‌شدند!
_ لامصب اون كه شبا با اين مي‎خوابه پير نميشه...
_ چيزي گفتي؟
فقط "لامصب"ش را شنيده بود و ادامه‌اش البته فقط در ذهنم گذشت؛ مسعود كه شوهر ندا و پسر دايي من بود، هنوز منتظر بود جوابش را بدهم. تصوير برفكي شد و چشمانم را چند دفعه به سرعت باز و بسته كردم و از روي آفتاب به آفتابه نگاه كردم و به مسعود گفتم:
_ لامصب گوشت گير كسي نمياد، هميشه وضع بد اقتصادي زمينه ساز انقلابه، كي بشه كه اين آخوندا سرشون به زمين گرم بخوره...
و مادر گفت:
_ ايشالا...
تا خواستم بلند بشوم، فهميدم كه سالار پيش‌قدم شده و زودتر از من راست ايستاده است؛ پس نشستم تا اين وقت‌نشناس بلكه بنا را بگذارد به خوابيدن. نگاهم در چهره‌ي ندا دوباره قفل شد و چيز جديدي توي صورتش مي‌ديدم. رد دندا‌ن‌هاي اين مسعود كوني روي لپش بود.
حس مي‌كنم همين بعدظهر بوده؛ ندا توي آشپزخانه ظرف مي‌شويد و يك پيشبند قرمز هم جلويش بسته است. شلوارك صورتي‌اش پشت او را برجسته‌تر و سكسي‌تر كرده است و آدم دوست دارد وقتي ظرف مي‌شويد او را از پشت بغل كند. مسعود هم كه آدم است و از پشت محكم به او مي‌چسبد، دستانش را از زير بغل‌هاي ندا مي‌گذراند و پستا‌ن‌هايش را مي‌گيرد، پشت گردنش را آرام مي‌بوسد و لاله‌ي گوش او را مي‌مكد، ندا شل مي‌شود و بشقاب كف ماليده شده از دستش روي ديگر ظرف‌ها مي‌غلتد. هميشه اين عادت را دارد كه قبل از سكس با ندا، لباسهاي زيرش را پاره كند، توي سطل آشغال خانه‌شان مي‌توان شرت‌ها و سوتين‌هاي پاره‌اي را پيدا كرد كه ندا فقط يك بار آنها را پوشيده است.
پيشبند و تاپ بنفش ندا را يكجا از تنش در مي‌آورد و او را به سمت خود مي‌چرخاند. لب‌هايش در لبهاي جگري ندا گره مي‌خورد و زبانش را مي‌مكد. شلوارك ندا را پايين مي‌كشد و شرت قرمزش را از وسط جر مي‌دهد. ندا هنوز سوتين قرمزش را به تن دارد كه مسعود او را بغل مي‌كند و روي ماشين لباس‌شويي مي‌نشاند. ارتفاع ماشين لباس‌شويي مناسب است و ندا جوري روي آن نشسته كه به راحتي مي‌تواند آن چيزي را كه بايد در خود جا دهد. در همين وضعيت جنسي شوهرش به انزال مي‌رسد و بعد از آن يك گاز محكم از لپش مي‌گيرد.
اصلا قرار نبود كه بخوابد، دستم را توي جيبم بردم و سر سالار را گرفتم و به سمت جيبم كج كردم، جوري كه كسي شك نكند و برجستگي آن معلوم نباشد، بعد از آن با خيال راحت از اتاق پذيرايي خانه‌ي ميزبان خارج شدم.
دمپايي‌هاي ابري قرمز رنگ ندا توي آشپزخانه بود و چند دقيقه بعد كه از خانه‌ي آنها خارج شدم آنها هم ديگر آنجا نبودند. يك لحظه به ذهنم رسيده بود كه چقدر دمپايي‌ها سكسي هستند، كمي نگاهشان كرده بودم و دل كندن مشكل بود و حس كردم از نگاه كردن به آنها چيزي نصيبم نمي‌شود.
به خانه رسيدم، در اتاقم قفل، من لخت، دمپايي‌هاي ندا روي تخت، عشقبازي شروع...

نوشته: آری پلنگ

همزمانسازی محتوا