هراسیده دنبال گوشی موبایلم میگشتم
پسر دوساله ام خیلی بد خوابه و اگه بیدار میشد دمار از روزگارمون در میاورد
با چشمای خواب آلود اول به ساعت نگاه کردم
چهار و بیست دقیقه صبح
یعنی فقط یکساعت خوابیده بودم
شب جمعه بود و ...
با همسرم عاشقانه ازدواج کرده بودیم و هرگز چیزی برای هم کم نمیگزاشتیم
دیشب هم خودش شروع کرده بود
وقتی پسر کوچولومون خوابید خودش انداخت تو بغلم و گفت دلم برات تنگ شده
هر دفعه بدنش رو یه طور جدیدی کشف میکنم
همیشه برام تازگی داره
...
مسیج رو خوندم
))مامان بزرگم مرد))
اول متوجه نشدم دو سه بار دیگه خوندم و به فرشته که آروم داشت سوال پیچم میکرد نشون دادم
شماره ناشناس بود
خواب از چشم اونم پرید
با شماره تماس گرفتم .ملیکا داشت گریه میکرد. فرشته هم زد زیر گریه
ملیکا 20سالش بود و برادر زاده بهترین دوستمون بود
زن و شوهری که در دوران مجردی هم دوست من و خانمم بودن و ما بانی ازدواجشون شده بودیم و حالا
دیگه مثل یه خانواده شده بودیم
منتظر بیدار شدن آرشام پسرم موندیم
سفرمون به شمال رو کنسل کردیم و رفتیم خونه سارا
فاتحه بود و گریه و زاری
دو روز گزشت و خاکسپاری انجام شد
ملیکا بی جهت و با جهت به من پیام میداد و منم احساس میکردم ناراحته و مهم تلقی نمیکردم
البته پیامک ها رو به همسرم نشون میدادم
دو هفته گزشت
یه روز پیام داد مهرداد داروخونه آشنا سراغ داری؟
از لحن بی ادبانه ش خوشم نیومد
18سال از من کوچیکتر بود
فقط نوشتم آره
جواب داد من یه دارو میخوام که نمیدونم به کی بگم برام بگیره
نوشتم اسمش چیه جواب داد ترامادول
انگار که برق از کله ام بپره چند بار خوندمش باهاش تماس گرفتم
بعد از کلی قسم و آیه گفت که برای خودش نیست و منم گفتم باشه اگه خونه داشتم برات میارم. توی داروهای قدیمی رو گشتم و براش پیدا کردم. اونم مدام اس میداد که چی شد؟نوشتم پیدا کردم میدمش به عمت سارا که سیلی از پیام به سمتم روانه کرد با این مضمون که ترو خدا این کارو نکن و به خودم بدش و ...
از بس اس داد گفتم باشه و رفتم خونه سارا که بهشون سر بزنم
منتظر بود
خودش در رو باز کرد قرصا رو که ازم گرفت جلو در لبامو بوسید
شکه شدم اما زود خودمو جمع و جور کردم و رفتم تو
وقتی برگشتم به جز ماجرای بوسه همه چی رو به زنم گفتم
بعد از اون دیگه به طور مداوم اس میداد و منم ده تا یکی جواب میدادم تا اینکه چند روزی خبری ازش نشد و تلفنش هم خاموش بود . بعد اس داد که بیمارستان بودم.خودکشی کردم!پسری که دوستم داشت خودشو کشت؛منم همین کارو کردم!
از اون روز احساس نگرانی کردم زنم رو در جریان گزاشتم و شروع کردم کار کردن رو مخش که بتونه اعتیادشو ترک کنه پیام عاشقانه میفرستاد منم جوابشو میدادم ولی هر بار تاکید میکردم که نمیتونم دید جنسی نسبت بهش داشته باشم
میدونست که زن و بچه م رو خیلی دوست دارم و مدام میگفت من دور از زندگیت میمونم
این ادامه داشت تا اینکه مراسم عروسی برادرم پیش آمد
سه هفته از سارا و شوهرش کمتر خبر داشتم تا زمانی که عروسی تموم شد یه شب برای احوالپرسی رفتیم خونه سارا
جو خیلی سنگین بود.احساس بدی داشتم .یه ساعت بعد برگشتم خونه
فرداش با سارا تماس گرفتم کلی حرف زد و گفت حبیب شوهرش رفته ماموریت و هیچ کس نیست که ببردش سر مزار مادرش
میخواست که برم دنبالش و من ببرمش در ضمن گفت که باهام حرف داره
عصر فرشته گفت به خاطر پسرمون نمیاد سر مزار ومیره خونه مادرش و من باید تنها برم
رفتم در خونه سارا
پشت آیفون گفت بیا تو تا لباس بپوشم بریم
رفتم تو . دوباره همون نگاه سنگینو احساس کردم
گفت بیا تو کارت دارم میخوام یه چیزی نشونت بدم
کفشامو در آوردم رفتم تو
روی یه مبل دونفره نشستم و اونم اومد کنارم نشست. موبایلشو آورد و گفت میحوام در مورد اینا بهم توضیح بدی.تمام پیامهایی که من در جواب ملیکا نوشته بودم براش سند شده بود البته کاملا
یک طرفه شده بود و هر کسی رو به غلط مینداخت
چیزی جواب ندادم نفسم رو محکم از سینه بیرون دادمو گفتم مشروب داری؟
رفت یکی از مشروبای حبیبو آورد
برای جفتمون ریخت
سه چهار پیک که زدیم گوشیمو در آوردم و همه پیاما رو نشونش دادم
اشکش سرازیر شد خودشو تو بغلم انداخت
بدون هیچ حرفی تمام بطری رو خوردیم
نمیدونم چی شد که بهم گفت دوستم داره و منو بوسید
منم محکم بغلش کردم . فکرم مختل شده بود. میخواستم پوستشو حس کنم
میخواستم تو حرارت تنش عرق کنم بلوزشو در آوردم سینه هاش بیرون افتادن با تمام قدرتی که برام باقی مونده بود مکشون میزدم . صدای ناله های سارا در اومده بود.کیرمو از روی شلوار میمالید.سرم گیج میرفت. شلوارامونو در آوردیم
کیر مو میمالید و قربون صدقه ش میرفت
شرتامونو در آوردیم . بدن سبزه اون بدن سفید من بهم پیچیده بود
گفتم سرم گیج میره سارا
منو به پشت خوابوند و شروع کرد به ساک زدن صدایدهنش و قتی کیرمو میمکید دیوونه ام میکرد
برگشت و کسشو گزاشت جلو صورتم. باشدت کیرمو میمکید من محو تماشای کس زیباش بودم . روی کلیتوریسش یه حلقه بود زیباترش کرده بود
شروع کردم به مک زدن لیسیدن کسش
مزه خوبی داشت.بدنش طبیعی بدون مو بود انگتر که کس یه دختر بچه رو مک میزدی
حشری شده بود. دیگه کیرمو فقط میمالید و میگفت جون کیر میخوام مال خودمه مردم از حسرتش تو مال من بودیمیخوام اینو بزاری توم
منم بد جوری حشر شده بودم برش گردوندم و نشوندمش رو کیرم کسش مثل کس یه دختر کم سن تنگ بود تلمبه میزد و سینه هاش میلرزیدن گاهی هم سینه هاشو میاورد پایین که من بخورم میگفت میبینی من بهتر از ملیکام ندونستم چطور شد که کونشو رو کیرم تنظیم کرد و نشست روش
پوست کیرم در حال کنده شدن بود دادم در اومد
اومد پایین و من رفتم بالا
به هر زوری بود کیرمو تو کونش جا دادم و شروع کردم به تلمبه زدن
هم گریه میکرد هم قربون صدقه م میرفت نمیدونم چقدر طول کشید تا آبم اومد اما وقتی آبمو ریختم تو کونش از فرط خستگی بیهوش شدم
بعد از یکساعتی لباس پوشیدم و از اونجا زدم بیرون
و همه چیز خراب شد
به بهترین دوستم و بهترین همسر دنیا خیانت کردم

همه چی از یک مسیج شروع شد
لعنت به این تکنولوژی

1.با موبایل نوشتم و کیبوردش زال نداره
2خاطره ای بود با تغییر که یه زره سکسی بشه

3.فحش نده آدم سواد داری نقدش کنین نه اینکه فحش بدین بدین و عبرت بگیرین که خیانت کار زشتیه و اگههیچ کسم نفهمه وجدان درد پدر آدمو در یعنی

نوشته: متاهل

سلام به تمامه دوستان شهوانی.
من سامانم میخوام از داستانم با دختر عموم بگم براتون.از بچگی پدربزرگ مرحومم دختر عموم رو به نام من کرده و حتی تو وصیت نامشم هست که شرایط رو فراهم کنن تا منو دختر عموم هرچه سریع تر با هم ازدواج کنیم.
بگذریم من از دوران راهنمایی که شروع بلوغم بود دوست داشتم با یکی رابطه داشته باشم و نظرم به دختر عموم بود ولی اون نمازخون و مذهبی بود.
اون اسمش مریم بود و کمتر از یه سال ازم کوچیک تر بود ما چون تو یه شهر زندگی نمیکردیم کمتر با هم بودیم اما وقتی به هم میرسیدیم از کنار هم تکون نمیخوردیم ولی اون جلوم خیلی با حیا بود
یه روز من وقتی تو اتاقم داشتم لباس عوض میکردم اومد تو ولی حواسش به من نبود که پشت در بودم ونشست رو صندلی من که دیدمش گفتم بزار با شورت برم جلوش ببینم چی میشه رفتم جلو اون خیلی جا خورد و بم گفت برو همونجا ولباستو بپوش من لباسمو پوشیدم ورفتم پیشش اون بم گفت که بیا یه کاری بکنیم حوصلم سر رفته گفتم چه کاری گفت بیا بازی کنیم برق چشاش چشامو دراورده بود انگار میخواد یه چیزی بگه ولی نمیتونه بش گفتم چه بازی دوست داری بکنیم یه کم مکث کرد بدش گفت بازیش خیلی خوبه تو یه پسری هستی که همه ی دخترهارو میبری خونه و میکنی منم نقش یه دخترو بازی میکنم که میخوای بکنی.
شهوت جلو چشاشو گرفته بود نمی دونست چی میگه منم از خدا خواسته گفتم باشه داشتم نقشمو بازی میکردم که کیرم شق شده بود و هی میخورد بش داشتم حال میکردم که بابام گفت بیاید پایین ناهار بخورید (آخه خونمون دو طبقه بود).
اونا همون شب رفتن و من تو یه حال دیگه بودم حالا میدونستم اونم میخواد بام رابطه داشته باشه چند ماهی گذشت که تو شهر اونا عروسی فامیلمون بود قرار بود آخر هفته برم پیش عشقم رفتم حموم و تمام موهامو زدم
رفتیم خونشون وقرار شد قبل از ناهار همه به غیر از منو پسر عموم (دادش عشقم) برن خرید آخرین لحظات دختر عموم نرفت و موند همه رفتن من بودم دخترعموم و پسر عموم
پسر عموم چون شب تا ساعت 4 پاستور بازی کرده بودیم خوابش برد
ساعت 8 بود عشقم تو اتاقش بود رفتم تو اتاق شهوت تمام وجودمو گرفته بود نشستم سر تخت کنارش بش گفتم خیلی دوست دارم ومیخوام مزه لباتو بچشم اول ناز کرد اما بعد راضی شد برا اولین بار بود که لبای داغ یه دخترو تجربه میکردم یه تاپ پوشیده بود تاپشو دراوردم نگاهم افتاد به پستوناش زیاد بزرگ نبودم اما یه حالت برجستگی نسبتا زیادی داشتن رفتم که بخورمشون که نذاشت فهمیدم وقتش نیست دوباره شروع کردم به لب گرفتن ازش وبادستم با همه جاش غیر از کسشو میمالیدم دیگه تو حال خودش نبود از فرست استفاده کردم ورفتم سراغ پستوناش حالا نخور کی بخور دیگه کیرم شق شده بود و تو شورتم داشت میشکست پیرهنمو دراوردم بلا فاصله شلوارک نسبتا بلند اونو
ازرو شورت شرو کردم به مالش کسش سر وصداش بلند شد شورتشو دراوردم کسشو وحشیانه میخوردم انقدر که شل شده بود فهمیدم داره ارضا میشه سریع بلند شدمو شلوار وشورتو کندم ومجبورش کردم کیرمو بوس کنه و یکم باش وربره بهش حال داده بود شروع کرد به خوردن کیرمو از تو دهنش دراوردم و برگردوندمش کیرمو روکونش میمالیدم خیلی حال میداد خواستم بکنمش تو دیدم خیلی در میکشه و ممکنه پسر عموم بیدار شه بی خیالش شدم وباز کردمش تو دهنش و بیرون کشیدم بعد با لاپا حال کردم داشت آبم میومد چون نمیتونستم کثیف کاری کنم آبمو ریختم تو دستمال بعد شروع کردم به مالش کسش تا ارضا بشه تا حالا ارضا نشده بود چون میدونستم اگه ارضا بشه دیگه بم حال نمیده اونو بعد از خودم ارضا کردم اونم ریخت تو دستمالو رفت حموم.
از دوستان عزیزم که تا پایان قصه وقتشونو گذاشتن ممنونم وامیدوارم خوششون اومده باشه.
پایان

نوشته: FUCK

چشم هامو بیشتر از هزار بار باز و بسته می کنم هنوز نمی تونم باور کنم توی این دنیای کثیف تنهام گذاشتی و رفتی... هربار که چشم هامو می بندم دعا می کنم همش مثل یه کابوس وحشتناک باشه.. کاش بودی و از این خواب بیدارم می کردی..
گل های یاس رو آروم می ذارم روی مزارت.. دلم نمی خواد آرامشت رو بهم بزنم.. نمی خوام اشک هامو ببینی اما دیگه تحمل ندارم.. سرمو می ذارم روی سنگ قبرت... نمی تونم باور کنم اونی که زیر این سنگ لحد آروم گرفته تویی.. می بینی ؟؟ اشک هام هم دیگه مثل تو شدن.. گریه که می کنم نمیان... چشم هامو می بندم و خاطراتی رو مرور می کنم که نشکفته پرپر شد...
همه چیز از محرم پارسال شروع شد.. عصر دلگیر یکی از روزهای زمستون داشتم توی ولیعصر قدم می زدم ..رو به روی ویترین یه مانتو فروشی بودم که کسی آروم صدام زد..
- مریم واقعا خودتی؟؟؟؟؟
برگشتم سمت صدا.. دختری معمولی با موهای مشکی و بینی قرمز شده از شدت سرما زل زده بود بهم...
چهره ش آشنا بود ولی نمی تونستم بخاطر بیارم کی و کجا دیدمش.. چشم هامو تنگ کردم.. خدای من یگانه بود.. دوست دوران بچگیم.. چقدر بزرگ شده بود.. خانم شده بود... پریدم بغلش.. آروم گفتم: کجا بودی دختر؟؟ باورم نمیشه تو..اینجا.. امروز.. خیلی خوشحالم می بینمت........ انتظار هرچیزی رو الان داشتم الا دیدن تو اونم بعد این همه سال..
+ داشتم می رفتم خونه مادربزرگم از اونجا امشب بریم شهرک.. حسینیه محل هرسال ماه محرم مراسم عزاداری داره..
پریدم تو حرفش و گفتم:هنوز بعد این همه سال ؟؟؟؟ چقدر دلم واسه اونجا تنگ شده...امشب میری؟؟
+ آره چون پدرم هرسال میره من هم همراهش میرم... من که تنهام اگر امشب بیای با هم میریم قول میدم با بابام دیروقت برسونیمت خونه... مشکل برگشت نداری با ما برمیگردی..
من اصلا آدم مذهبی نبودم اما محرم هارو واقعا دوست داشتم... یه حال و هوای خاصی داشت.. قبول کردم که باهاش برم.
سال 81 از طرف اداره ای که پدرم توش کار می کرد خونه سازمانی بهمون تعلق گرفت و3 سال اونجا زندگی کردیم.. سال 84 از اونجا رفتیم و امشب بعد 6 سال یگانه همبازی بچگی هام رو دیدم.. بهش قول دادم اجازه بگیرم و شب با هم بریم حسینیه ی شهرک...
ساعت 9 شب قرارمون بود.. از دور براش دست تکون دادم..دوید سمتم، وقتی رسید نفس نفس می زد.. خیلی احساس عجیبی داشتم بعد این همه سال پامو می ذاشتم جایی که قشنگ ترین دوران بچگیمو توش سپری کرده بودم.. توی یه دستش 2تا کیسه گوشت و توی دست دیگه ش زیارت عاشورا بود..
+اینارو میذارم توو برمی گردم تو هم این گوشت هارو ببر آشپزخونه
کیسه هارو از دستش گرفتم و گذاشتم زمین تا کفش هامو دربیارم..یگانه کفش هاشو در آوارد و جلوتر از من وارد شد .از نمازخونه گذشتم و رسیدم ته سالن که در آشپزخونه بود.. در رو باز کردم و پیچیدم سمت چپ..
یهو یه دردی تو تمام تنم پیچید..کیسه ها از دستم افتاد و پخش زمین شد.. محکم خورده بودم به پسری که پیراهن مشکی تنش بود.. اون هم همون موقع با سرعت سمت در ورودی میومده که محکم با هم برخورد کردیم.. هنوز نگاهش نکرده بودم....با صدای آروم و مردونه ای گفت:
- من واقعا معذرت می خوام...
* با عصبانیت گفتم: جلوی چشم هاتون رو نمی تونید نگاه کنید؟؟؟؟؟؟؟ منو به این گندگی ندیدین؟؟؟؟؟؟؟؟
خنده ش گرفت.. از پوزخندش حرصم گرفت، سرمو آواردم بالا و با غضب نگاهش کردم.. خنده ش ماسید.. با ناباوری زل زد بهم....تک تک اجزای چهره م رو از نظر گذروند.. یه کم ترسیدم ، فکر کردم خیلی زیاده روی کردم و بد جوابشو دادم... فکر کردم الانه که حالمو بگیره...
- تو .. مریم نیستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ازاینکه اسممو می دونست جا خوردم.. به خودم مسلط شدم و خم شدم تا بسته های گوشت رو بذارم توی کیسه ها...
- جواب نمیدی؟؟؟؟؟
* بله..شما فرض کن هستم، ولی بجا نمیارم!!!!!!!
- واقعا یادت نمیاد؟؟ منم ،مجید..!!!! اول فکر کردم اشتباه می کنم اما با اینکه خیلی بزرگ شدی هنوز ته چهره ت همونه....... چقدر خانوم شدی بخدا نشناختمت.من واقعا معذرت می خوام...
* خواهش می کنم اشکالی نداره..شما باید منو ببخشید خیلی بد صحبت کردم.. خوشحال شدم از دیدنتون به خانواده سلام برسونید. خدافظ.
کیسه هارو دادم دستش و رفتم سمت در ورودی... تمام حرکاتم رو زیر نظر داشت.. قلبم به شدت تند می زد، واقعا چطور نشناختمش؟؟ صدبار وقتی از جلوی خونشون رد شده بودم بهش سلام کرده بودم... خانواده ش رو می شناختم... اما خب! 6سال گذشته حق داشتم به یاد نیارم...... تا شب همش این حرفهارو با خودم تکرار کردم حواسم کاملا پرت بود.. یگانه زانو زد جلوم..
+ بیا اینم نذریت.. بریم؟ پدرم منتظره دیر شده.
- آره بریم...
با یگانه قدم زنان سمت ماشین پدرش می رفتیم که باز نگاهم توو چشم های مجید گره خورد... داشت دم در با دوستاش صحبت می کرد.. نگاهش عمیق بود.. زل زد بهم... سعی کردم نگاهش نکنم و زودتر از اونجا دور شم..
اون شب بدون هیچ اتفاق خاصی تموم شد... تصمیم گرفتم از فردا شب دیگه اونجا نرم.. خودم هم دلیلشو نمی دونستم اما یه احساسی ته دلم بهم هشدار می داد که باید دوری کنم... نمی دونم از کی.نمی دونم از چی.. فقط می خواستم دوری کنم و دیگه هرگز مجید رو نبینم... فردا یگانه هرچقدر زنگ زد تا برای با هم رفتن باز قرار بذاریم جوابشو ندادم و سرماخوردگی رو بهونه کردم... روزها می گذشت و من هر روز به مجید فکر می کردم ..نمی دونم چرا هر ثانیه توی ذهنم بود.. بعد از یه ماه دیگه داشت کم کم اون شب و اتفاقاتش فراموشم می شد ، که یه روز فیسبوکم رو باز کردم و اون بالا با یه مسیج برخورد کردم:
سلام.. فکر نمی کردم اینجا پیدات کنم... از اون شب دیگه ندیدمت شاید من ناراحتت کردم که نیومدی خواستم هم دوباره معذرت خواسته باشم و هم اینکه من و یکی از بچه های شهرک یه پیج توی فیسبوک ساختیم و تمام همسایه های قدیم چه اونایی که از اینجا رفتن و چه اونایی که هنوز اینجان عضو گروه کردیم.. اگر مایل بودی به گروه ما بیا.مجید
در خواستشو قبول کردم، تقریبا سه ماه از عضو شدن من و خواهرم توی گروهشون می گذشت... با بچه ها خیلی صمیمی شده بودیم.. با مجید هم همینطور ..هر روز باهام توی چت حرف می زد.. همه چیز زندگیش رو واسم گفت.. از اینکه دوسال با یه دختری به اسم سارا رابطه داره و قراره با هم ازدواج کنن.. از خاطراتش با سارا... از مسافرت هاشون...
از شبی که دیدمش حس می کردم دوستش دارم اما با چیزایی که بهم گفته بود پامو عقب کشیدم..متنفر بودم از اینکه زندگی کسی رو خراب کنم.. سعی کردم واسش مثل خواهر نداشته ش باشم... سعی کردم احساسم رو توی نطفه بکشم.. می دونستم اگر جلوشو نگیرم یه روز کار دستم میده.. اما غافل از اینکه بعضی چیزا بدون اینکه بخوای اتفاق میفته....
کم کم فروردین شد و چند روز مونده بود به تولد من.. بهراد برادر مجید پیشنهاد کرد به بهونه تولد من جمعه همون هفته همه جمع شیم یه جا.. چون تولد من بود، انتخابو گذاشتن به عهده من..منم پارک چیتگر رو پیشنهاد کردم...
عصر ساعت 7 تقریبا کسی نبود که هنوز نیومده باشه... کیک رو بریدیم و با مسخره بازی خوردیم.. بخاطر جمعیت زیادمون از قبلش از همه قول گرفتم هیچ کس کادویی نیاره و قصد فقط خوش گذروندنه..........از همون اول هم همه قول دادیم توو بیرون رفتن هامون دوست دختر یا دوست پسرهامون رو نیاریم و فقط خودمون باشیم...
اون شب نگاه های مجید روم سنگینی می کرد.. همه جا باهام بود.. خیلی سخته آدم با بلاتکلیفی زندگی کنه.. حرکات و رفتارش واسم بی معنی بود..نمی دونستم چرا اینکارو باهام می کنه..اون سارا رو داشت...چرا معنی نگاه هاشو نمی فهمیدم... گیج بودم... طرز نگاهش منو امیدوار می کرد..بهم جسارت می داد.. جرات می داد، جرات دوست داشتنش رو....... اون شب با تموم خنده ها و غم های دلم تموم شد .. توو قرار اول انقدر با هم صمیمی شده بودیم که بچه ها تقریبا هر هفته یه جا قرار می ذاشتن.. فرحزاد، پارک ملت، لویزان، ...هیچ کس نمی فهمید من با این قرار گذاشتن و دیدارها هر روز عاشق تر میشم.. هر روز دیوونه ی کسی که مال من نیست....... خیلی ها هم به مرور زمان از جمع مون رفتن و جمعیتمون کم تر از قبل شد ...
عصر یکی از روزهای اردیبهشت داشتم درس می خوندم که مجید بهم زنگ زد..
* سلام عزیزم.. خوبی؟
- مرسی تو خوبی؟ بهراد خوبه؟ سارا چطوره؟
* مرسی خوبم بهراد هم خوبه.. زنگ زدم بگم پنجشنبه با اتوبوس می خوایم بریم کاشان.. به آبجیت هم بگو هیچ جا قول ندین می بینمت باشه؟
- اما من.. امتحانامه.. نمی تونم بیام!!
* تو نیای نمیام... فهمیدی؟؟؟؟ مریم سال آخری می دونم امسال کنکور داری می دونم، اما من فقط بخاطر تو میام.. رومو زمین ننداز من با تنها کسی که آرامش دارم و راحتم تویی!!! جز تو توی اون جمع با هیچ کس بهم خوش نمی گذره.. قبول کن دیگه!!
چرا این حرف هارو می زد... چرا با احساسم بازی می کرد... خدایا دوستش داشتم ، نمی تونستم حرفشو گوش ندم... کنار اون بودن بالاترین آرامش واسه من بود... آرزوم بود کنارش باشم..تا ابد!!!
صبح پنجشنبه ساعت 7 ته اتوبوس کنارش نشسته بودم... کاش هیچوقت به کاشان نرسیم.. کاش گرمای بدنش رو همینجوری کنارم احساس کنم.. کاش تموم نشه........چشم هامو بسته بودم و مدام این حرفهارو ته دلم تکرار می کردم که دست های سردمو گرفت توو دست هاش...
* نبینم آبجیم ناراحت باشه...تورو خدا غصه امتحانتو نخور... بخدا بیست میشی.بیست هم نشی میشی نوزده!
- (چقدر شنیدن کلمه ی آبجی توی اون لحظه به دلت چنگ می ندازه..)نه استرس اونو ندارم..
* پس استرس چیو داری؟!؟
( می خواستم بگم ترس از دست دادن تورو... ترس از شب شدن و برگشتن سمت خونه... ترس تموم شدن این ساعت ها... ترس از ندیدنت......ترس جدا شدن ازت...)
- هیچی سرم گیج میره یه کم.. بخوابم خوب میشم..
* اگه داشت حالت بهم می خورد بهم بگو.. جیب های من هستا... بذار ببینم چندتا جیب دارم؟؟ جیب های شلوارم 4 تا.. جیب پیرهنم یه دونه .. جا میشه فکر کنم!!
می خواست منو از اون حال و هوا دربیاره.. اما من سرمو تکیه دادم به پنجره و قطره ی اشک گوشه ی چشم مو پاک کردم....... تا کاشان هیچ حرفی نزدم... وقتی رسیدیم تمام ساعت هایی که اونجا بودیم و می گشتیم و عکس می انداختیم، من ساکت بودم... اما مجید می خندید و سر به سر همه می ذاشت... تا عصر واقعا هیچی نفهمیدم...هیچیه هیچی!! انگار توی اون لحظه زندگی نمی کردم.. عصر ساعت 6 راه افتادیم سمت تهران... مجید باز نشست کنار من.. از چشمهاش می فهمیدم می خواد چیزی بگه.. آخر سر طاقت نیاوارد...
* مریم چی شده؟؟امروز فقط توو خودت بودی..یه کلمه حرف هم نزدی.. به من بگو...
- هیچی.. کاش امروز نمی یومدم...
* چراااااا؟؟؟ خوش نگذشت بهت؟؟ استرس خونه رو داری؟؟ ما که شب نشده خونه ایم بهت قول میدم!!
دست کشیدم توو موهاشو گفتم: می دونم جوجو... باور کن چیزی نیست..
* پس دیگه ناراحت نباش..
هیچوقت دلم نمی خواست بفهمه من عاشقشم... چون جوابشو می دونستم.. می دونستم اگر بفهمه علاقه ای هست حتی همین کنارش نشستن و باهاش حرف زدن رو واسه همیشه از دست میدم.... چشم هامو به بیرون دوخته بودم و جاده رو نگاه می کردم که سنگینی چیزی رو روی پاهام احساس کردم... گیتارش بود.. جا تنگ بود واسه همین مجبور شد نصف گیتارشو بذاره رو پاهای من ..
آروم ته دلم گفتم : الان نه.. الان بغض توی گلوم می شکنه تورو خدا الان نخون... خواهش می کنم نخون...
می میرم برات
نمی دونستی می میرم بی تو و بدون چشات
رفتی از برم..
.
.
.
(داشتمو خودمو می کشتم که اشک هام نریزه پایین... لعنتی آخه چرا.. چرا الان باید این آهنگ رو بخونی؟؟ چرا امروز همه چیز دست به دست هم دادن تا منو جلوش رسوا کنن؟!؟ بغضمو قورت دادم اما لعنتی جا خوش کرده بود... )
نمی خوام بیای..
نمیخوام میون تاریکی من، تو حروم بشی
نمی خوام ازت..
نمی خوام مثل یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی
برو تا بزرگی که می خوام فقط آرزوم بشی..
آرزوم بشی...!!!
همه واسش دست زدن.. اما دست و پاهای من می لرزید... نمی دونستم چه مرگم شده ... برگشت سمت من... اما طولی نکشید حالت چشم هاش جاشو به بهت و تعجب داد....
* مرررریــــــــــم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرااااااا گریه می کنی دیوونههه؟؟؟؟؟
سریع لبخندزدمو گفتم: هیچی... خیلی قشنگ می خونی!! ببخشید دست خودم نبود...
به گفتن اشکالی نداره اکتفا کرد و دیگه چیزی نگفت... بی توجه به بقیه بچه ها که ازش می خواستن آهنگ های بیشتری رو بخونه، گیتارش رو جمع کرد و تنگ بودن جا رو توی اتبوس بهونه کرد..تقریبا نزدیک های 10:15 شب تهران بودیم.. من و خواهرم قرار بود آزادی پیاده شیم .. اتوبوس نگه داشت ، با همه خدافظی کردم تا رسیدم به مجید.. دستشو آوارد جلو ..
* مواظب خودت باش...خدافظ
- خدافظ..
وقتی دستشو رها کردم احساس کردم یه چیزی درون وجودم شکسته... خورد شده... یه چیزی شبیه غرور... شایدم دلم بود که شکسته بود... وقتی از پله های اتوبوس پایین اومدم سرمو برگردوندم و نگاهش کردم.. داشت از پشت شیشه نگاهم می کرد... زل زدم توو چشم هاش تا واسه آخرین بار نگاهش کنم.. دیگه ترسی نداشتم ،برعکس تمام وقت هایی که کنارم بود و عادی نگاهش می کردم و نگران بودم نکنه چشم هام منو لو بده، تمام عشقمو ریختم توی عمق چشم هام... نگاهش کردم... عاشقانه نگاهش کردم.........
اتوبوس حرکت کرد و از کنارم گذشت...مطمئنم توو تاریکی شب نم چشم هامو ندید... نگاه عاشقانه م رو ندید... همون شب تصمیم گرفتم واسه ی همیشه از زندگیش بیرون برم...
ادامه دارد...

نوشته: مریم

همزمانسازی محتوا