سلام دوستان من آرش هستم راوی داستان(گربه صفت)که قسمتی از زندگی خودم بود
ولی این داستان متعلق به یکی از نزدیک ترین دوستامه که خودم کمی در جریانش بودم که بین دو خط چینه...
راستش این جا رسم ادب حکم میکنه که من تشکر کنم از دوستانی که نظر دادن و احساس هم دردی کردن من با نام کار بری foxyتوی سایت میام ولی نمیخواهم نظر بدم-برای همین به کسی بر نخوره بگه رفت داستان رو هم رها کرد،این دوست من توی قضیه پرستو خیلی به من کمک کرد تا از فکرش بیام بیرون که تا حدودی موفق هم بود ومن الان که 16سالمه تقریبا دیگه خیلی به پرستو فکر نمی کنم...
_________________________________________________________
(دوستان من از تاریخ اتفاق ها دقیق خبر ندارم و فقط حدودش رو میدونم)
یادش به خیر خیلی کوچیک تر که بودم همیشه توی حرف زدن های کودکانه که من میگفتم به پرستو علاقه دارم و داوود به اناهیتا...
همه چیز با شروع اون تابستون لعنتی شروع شد و با پایانش به خاکستر نشست
روی یه صندلی جلوی دریا لم داده بود هنس فری هاش توی گوشش بود و به اناهیتا که با چند تا از دخترای همسفر بالیبال بازی می کرد خیره بود به نظر خوب بازی می کرد،گوش داوود با موزیک بود...نگاهش با اناهیتا،ولی مغزش برای قلبش در حال خیال پردازی تا این که ناگهان متوجه شد دخترا ایستادن و اناهیتا بین اون ها نیست با نگرانی سر چر خوند تا این که اناهیتا رو در حالی که سعی میکرد از جلو رفتن توپ به قسمت عمیق دریا جلو گیری کنه و تا زیر سینش توی اب بود دید،احساس خطر نکرد اناهیتا شنا بلد بود پس مثل چند دقیقه قبل هر قسمت بدنش برای یه چیز پخش شد که ناگهان اناهیتا به پایین رفت و داوود بعد از چند ثانیه مکث به علت تردید سریع به اب زد...
-من اون موقع اصفهان بودم ولی فکر کنم داوود این یه هفته شمال رو 500بار برام تعریف کرد جرء به جزء...-خیلی سریع جسد نیمه جون اناهیتا رو به ساحل رسوند،
یییک دوو سه ه ه (نفس مصنوعی)...یییک دوو سه ه ه (نفس مصنوعی همراه با تردید)...یییک دوو سه ه ه (نفس مصنوعی)و این جا بود که قطره های اشک روی صورتش جاری شد،نه تورو خدا تو نباید بری...بلند شد رو به اسمون کرد و داد زد خدا چرا اون و توی اون لحظه زیبا ترین صدا به گوشش رسید صدای سرفه ی اناهیتا داوود نا خود اگاه اناهیتا رو بغل کرد و اشک هاش دو چندان روی گونه هاش جاری شد...(وای یا حسین بد بخت شدم اینا این جا چیکار می کنن؟)مادر داوود،پدر اناهیتا،دخترا و تعدادی از کسایی که نا اشنا بودن به داوود خیره بودن تا بالا اخره پدر انا هیتا حرکت کرد انا هیتا رو بغل گرفت و از میان جمع برد،داوود موند و نگاه های تعجب بار اطرافیان که با گفتن خدا بهش رحم کرد و...دور میشدن-داوود بر خلاف من ادم خیلی تو دار وبه نظر مغروری بود که دخترای فامیل دوسش داشتن...کسی توقع هم چین رفتاری رو ازش نداشت چند باری خودم توی جشن تولداش یواشکی میشنیدم که دخترا در موردش حرف میزدن و انگار حتی برای من پسر هم جاذبه داشت ولی از نظر من اناهیتا یه دختر به نظر ساده،محجبه،ولی شاد بود و طبیعت من میگه داوود خیلی سر تر بود و راحت تر با جمع می جوشید و البطه که این جا تنها جایی هست که من این نظر رو میدم-تا این که بالا خره داوود هم بلند شد و به سمت ویلا رفت نمیدونست باید ناراحت باشه یا خوشحال چون اناهیتا دم ساحل هیچ حرکت خاصی نکرده بود وقتی وارد اناهیتا درحالی که با یه حوله از حمام خارج می شد یه لب خند ناز تحویلش داد(که فکر می کنم تو اون لحظه از سکس براش بهتر بود!)و داوود هم با یه چشمک و ارسال بوس از راه دور جوابش رو داد و سریع به سمت اتاق بالا رفت توی اتاق گوشیش رو برداشت و با لباس رفت تو حمام وان رو پر کرد توش دراز شد و با ارش تماس گرفت(اون روز اتفاق هایی رو که توی 20 دقیقه افتاده بود رو نزدیک 40 دقیقه برام تعریف کرد طوری که وقتی از حیاط رفتم تو همه(مهمون داشتیم)طوری نگام می کردن که انگار قتل کردم)
و چند روز بعد این سفر که باسخت گیری پدر و مادر اناهیتا و داوود همراه بود تمام شد،ولی پایان سفر شروع دوستی اون دو بود.
داوود یه خواهر داشت(که به چشم خواهری)دختر خیلی خوبی بود و چند سالی از داوود بزرگ تر بود و چون هم پدرش شاغل بود و هم مادرش زیاد داوود رو به دست خواهش میسپردن و اون هم از جریان عاشقی اون دو خبر داشت و خیلی راحت خونه رو در اختیارشون میزاشت و از خونه خارج می شد(که البطه کاشکی یه خواهر بد و سخت گیر بود!) و دیگه مدام تماس های داوود بود به من...
دیروز توی سینما یه گوشه دنج...
بعد از ظهر باماشین خواهرم رفتم دنبالش توی یه کوچه خلوت...
دیروز امد خونمون...
و...
(داوود باهام تماس میگرفت و با تمام اب و تاب برام تأریف می کرد و من هم تا ازش خبر داشتم شاد بودم ولی تو بی خبریا یاد پرستو می افتادم...ولی تا اون روز رابطه هاشون بیشتر یه طرفه بود و بیشتر اناهیتا به اوج میرسید،شاید داوود این رو یک جور از خود گذشتگی می دونست،این داستان ادامه داشت تااین که یه روز عصر اناهیتا زنگ زد اول نشناختم...بعد از شناختن هم خیلی خشک جواب دادم طوری که یکم من من کرد وخدا حافظی بودونه این که حرفش رو بزنه،و بعد از چند ثانیه داوود زنگ زد ودر حالی که می خندید کفت:
-سلام دیوونه چرا این جوری حرف میزنی...
-من که هنوز سلام هم نکردم
-بامن که نه با اناهیتا
-مگه کناره تو بود؟
-اره
-خوب چرا تو حرف نزدی خواستی من رو امتحان کنی تو که میدونی بعد اون نامرد دیگه با کسی رابطه ندارم...!
-نه!اصلا ولش کن ببین امروز قرار ما یه کار خیر کنیم(بعد اروم تر گفت)می خواهیم از عقب سکس داشته باشیم...
-(من با خوشحالی)به سلامتی شیرینی یادت نره حالا کی قرار دارید؟
-(همراه با خنده)میخواهی بیای یا میخواهی به بابام بگی؟
-نه محض فضولی پرسیدم...
-چند دقیقه دیگه راستی حاج اقا مسألت...
-(من هم ادای اخوندارا در اوردم)بفرما پسرم...!
-حاج اقا ما چیکار کنیم منزل دردش نیاد؟
-خوب ببین پسرم برای شروععع با عشق بازی شروع می کنید بعد وقتی شما و منزلتون عریان شدید مقداری روغن که اگر به حست اتفاق زیتون هم باشد بهتر است بر میدارید وبو منزل میمالید تا لطافط پوست منزل دو چندان شود...بعد انگشت میانی خود را اقشته به روغن کرده ودو بند ان را درون مقعد...
داشتم حرف بعدی رو سبک سنگین میکردم که فهمیدم داوود اون طرف تلفن از خنده صداش در نمیاد...یه لحظه با خودم گفتم نکنه اناهیتا پهلوش باشه گوشی هم رو بلند گو چشام گرد شد و بلند تر گفتم:به جان خودم الان کسی پهلوت باشه میکشمت دیوونه...
که بالا خره صداش در امد(در حالی که نفس نفس میزد)ببخشید ارش الان میفرستمش بیرون ولی کاشکی بودی و قیافه اناهیتا رو میدیدی...نمیدونستم از حرف تو بخندم یا از چهره اناهیتا...خوب حاج اقا شما ادامه بدید...!
(دوستان ببخشید از حس راوی گری خارج شد...برمی گردیم سر راوی گری)انایتا درحالی که یه شیشه روغن زیتون دستش بود به داوود که گوشی رو روی لبه تخت میزاشت نزدیک شد...روی پای داوود نشست وبا ناز متفاوتی لبای داوود رو بوسید دهنش مزه نعناع تند میداد کم کم لبای داوود از روی لبای اناهیتا لرزید و به سمت لاله گوشش رفت و در حالی که اون رو می مکید و بازبونش باهاش بازی می کرد دستش به سمت دکمه شلوار اناهیتا رفت و خیلی اروم زیپ اون رو پایین اورد دهنش رو از لاله گوش اناهیتا دور کرد و با صورتش فاصله گرفت توی چشمای ابی و زیبای اناهیتا خیره شد و با کمک خودش شلوار و بلوز اناهیتا رو در اورد یه نگاه پر از عشق به به بدن عزیز ترین کسش انداخت و دوباره به سمت لبای اون رفت و درحالی که زبونش رو توی دهن اناهیتا می چرخوندسینه های کوچیک و نو رسیده اناهیتا رو در دست گرفت به و با هر فشار کوچک بر روی سینه اناهیتا جیغ های از روی درد می کشید که باعث شد داوود از این کار دست بداره برای این که بیشتر از گرمای شریکش استفاده بکنه لباس های خودش رو هم در اورد و اناهیتا هم برای این که نشون بده چقدر مشتاق داوود هست توی این چند ثانیه شورت خودش رو در اورد و به کمک داوود رفت و در یه چشم به هم زدن الت داوود بین پاهای اناهیتا بود و لبای اون ها روی هم قفل بود...کم کم داوود دستش رو از پشت به سوراخ اناهیتا رسوند و چند بنده انگشت وسطی خود رو توی سوراخ اناهیتا کرد اناهیتا هم از روی درد و شیطنت لب و زبون داوود رو گاز گرفت و با صدای اخ از هم فاصله گرفتن
داوود نگاهی به شیشه روغن زیتون نگاهی کرد و به سمت شیشه روغن رفت اما بعد فکر بهتری کرد و به سمت در حمام داخل اتاق رفت شوفاژ داخل حمام رو روشن کرد و وان رو پر از اب گرم و کف وبه سمت بیرون حمام رفت.اناهیتا روی تختش دراز کشیده بود و انگشت خود رو روی کس خیسش می کشید.داوود جلوی تخت امد یه دستش رو زیر سر و دست دیگش رو زیر زانو اناهیتا گذاشت و اون رو بغل کرد وبه سمت حمام رفت،توی وان خودش زیر خوابید و اناهیتا پشت به اون روش خوابید داوود در حالی که گرمی نفش هاش رو روی گردن اناهیتا میفرستاد دو انگشت خود رو به ارومی داخل کرد و به چهره ناز و مو های خرمایی اناهیتا که خیس بود خیره بود سعی میکرد این کار رو با ارامش انجام بده تا هردو لذت ببرن تا این که فکر کرد اناهیتا الان قدرت ورود داوود رو به درونش داره...
اناهیتا رو بلند کرد و روی سینه روی کف حمام خوابوند اناهیتا دستاش رو بو پشتش رسوند و لای باسنش رو باز کرد تا سوراخ خودش رو نشون داوود بده و داوود با مقداری شامپو روی سوراخش ریخت مقداری اون رو مالید و بعدش خیلی اروم سر التش رو داخل کرد وکم کم داشت به نیمه التش میرسید که حبس نفش اناهیتا باعث شد از کارش دست بکشه و توی همو حالت بمونه که صدای اناهیتابه گوشش رسید: چی شد چرا ادامه نمیدی؟
-تو درد داری...!
-ادامه بده زیاد نیست
وبا پایان این حرف خودش به عقب حرکت کرد و تمام داوود به داخل هدایت شد و بعد از چند ثانیه تلنبه های داوود شروع شد که البطه بعد از تلنبه دهم یا یازدم به ارسگام رسید ولی این بار بدونه معطلی بعد از چند ساک محکم اناهیتا دباره کیرش بلند شد و خیلی اروم شروع به تلنبه زدن کرد و هم زمان جلوی اناهیتا رو میمالوند تا به ارسگام اون بیشتر کمک کنه و این بار تلنبه های 20یا بیشتر بود که اول اناهیتا و سپس داوود این بار توی کون اناهیتا ارسگام شد...
(من این مطالب رو توی دفتر چه خاطرات داوود خوندم و کمی رو هم از خودش شنیدم )
بعد اون ما جرا اون دو تا اخر تابستون کلی باهم سکس داشتن ولی این اواخر حتی من هم متوجه سردی اناهیتا شده بودم فکر می کردم از اون دعوا های نمکی چند روزه ست که داوود حرفی به من نمیزنه ولی بعد خود داوود هم گفت از دلیل سردی اناهیتا بی خبره تا این که یه روز جمعه وسطای مهر دختری با من تماس گرفت اول فکر کردم مزاحمه یا چه میدونم...گفت باید من رو ببینه و من قبول نکردم ولی وقتی گفت در مورد داووده ولی نمیتونه به خودش بگه ادرس پرسیدم و رفتم سر قرار یه دختر دورو بر14یا15سال بودکه یه کوله پشتی روی دوشش بود تا حالا ندیده بودمش کمی اول احوال پرسی کرد تا نشون که من رو میشناسه ولی وقتی فهمید من هنوز نشناختمش گفت که از کجا من رو میشناشه(یکی از فامیل های داوود بود)بعد از کمی چرت گفتن یه نوت بوک از توی کولش در اورد و یه عکس توی اون اناهیتا توی یه پارک دستش روی کیر یه نفر بود و چند تا عکس دیگه...
ازش پرسیدم حالا از این کار چی به تو میرسه که جواب سر بالا میداد
-حالا چرا به من گفتی...؟
-که شما به داوود بگید!
-ولی من باید قبل از این که داوود بفهمه با اناهیتا حرف بزنم پس به داوود چیزی نگو باشه؟
لب خندی زد و به پیاده رو خیره شد منم مسیر نگاهش رو دنبال کردم تا توی پیاده رو داوود رو دیدم که با چهره قرمز و عصبی به سمت ما میومد و دختره هم نه گذاشت و نه برداشت عکس هارو نشون داوود داد که داوود دیگه رو پا بند نبود نمیدونید با چه بدبختی تا خونه بردمش توی خونه هم مدام مثل مرغ سرکنده رو پاش بند نبود و مدام گریه میکرد و مثل بچه ها سک سکش گرفته بود و من هم حال روزم بهتر از اون نبود چقدر بعد از رفتن پرستو با من حرف میزن تا ارومم کنه ولی حالا از گریه قدرت حرف زدن رو هم نداشت ...
_________________________________________________________
نمیدونم شاید علاقه داوود به اناهیتا بیشتر از علاقه من به پرستو بود یاشاید من خیلی دوست خوبی برای داوود نبودم که هنوز داوود مثل دیوونه هاست...
خواهش میکنم در اول رابطه با هر کس قبل از این که عاشقتون بشه دلیل رابطه رو بهش بگید من از بیشتر شما کوچیکترم پس این رو یه پند از یه بزرگتر برداشت نکنید این یه‎ ‎ خواهشه...

نوشته: foxy

سلام دوستان شب و روز همگی به خیر و شادی اینجا سایت خوب و جالبیه دوستان خوبی هم پیدا کردم با افرادی آشنا شدم و چیزای خوبی یاد گرفتم که واقعا به دردم خوردن ولی یه سری مسائل و موارد هم درش وجود داره مثل توهین به خانواده ها با مذاهب بی خیالش نمیخوام وارد این حواشی بشم شاید کسی خوشش نیاد.
میخوام داستان یه زندگی رو براتون اینجا بگم امیدوارم که خوشتون بیاد .داخل این داستان از سکس خبری نیست پس دوستاین عزیزی که دنبال سکس هستن از اولش میگم که وقت خودتون رو تلف نکنید و عزیزای دلم لطفا فحاشی نکنین مخلص همه تونم هستم خیلی دوستتون دارم.
در ضمن اسامی افراد تو این داستان عوض شده.
.......................................................................................................................
تو یکی از محله های شهرری به دنیا اومدم مادرم با مردی ازدواج کرده بود که یه زن و دو تا دختر و یه پسر دیگه داشت.پدر و مادر مامانم تو شهرستان فوت کرده بودن و مادرم پیش دایی خودش زندگی میکرد وقتی بابام میره خواستگاریش با اینکه متاهل بود اونا رضایت داده بودن که با مادرم ازدواج بکنه که از سر خودشون بازش بکنن. خانواده پدرم یعنی پدر و مادرش و زنش و بچه هاش هم تو یکی از محلات پایین شهر تهران بودن حدود 6 سالم بود که مادرم منو گذاشت تو پیش دبستانی که آماده بشم واسه مدرسه رفتن راستش یه ذره از محیطش میترسیدم من که همیشه تو خونه بودم با مادرم حالا کلی بچه دیده بودم یه سری کلی تو مهد منتظر مامانم شدم نیومدش تا دیگه هوا داشت تاریک میشد که دیدم بابام اومد کلی خوشحال شدم دویدم رفتم تو بغلش که منو گرفت تو بغلش و زد زیر گریه بعدش منو برد خونه که دیدم خونه مون شلوغ شده سرتون رو درد نمیارم مادرم موقع اومدن دنبال من تو راه ماشین بهش زده بود و.. . . . .
بعد از چند روز که مهمونا رفتن که هیچ کدوم رو نمیشناختم پدر منو برداشت برد خونه خودش تو اون یکی محل که زندگی میکرد یادمه یه روز دم ظهر بود رسیدیم خونه ش بابا بزرگ و مامان بزرگم رو قبلا دیده بودم عیدها میومدن خونه مون یه خانم هم خونه بودش همون همسر پدرم یه خانوم تقریبا با قد کوتاه و یه کم تپل قیافه ش معلوم بود که مهربونه منو بغل کرد و بوسید گفت خوش اومدی پسرم از امروز من مامانتم تا اینو گفت زدم زیر گریه که منو بغل کرد و ازم عذر خواهی کردش.وقتی رفتم توی خونه دیدم یه دختر خانوم روپوش مدرسه پوشیده نشسته رو زمین سفره پهنه داره غذا میخوره فکر کنم یه 3 سال4 سالی از من بزرگتر بودش مامانم یعنی همون زن بابام دستمو گرفت برد نشوند کنار سفره گفت بشین برات غذا بیارم میدونم گرسنه ای رفت یه بشقاب و قاشق آورد برام برنج با خورشت کشید گذاشت جلوم منم چون گشنه م بود خوردم اون دختره که میشد آبجی بزرگم((اسمش سمانه بود)) برگشت به مامان گفت که بهم خوراکی بده برم مدرسه خوب که حواسم رو جمع کردم دیدم یه در بازمیشه بیرون از داخل خونه که میره به یه مغازه بقالی موقع اومدن متوجه نشده بودم سمانه خوراکیش رو گرفت و رفت مامان هم با یه بستنی اومد سراغم داد بهم گفت بیا پسرم مال توئه بخورش خودش پوستشو جدا کرد داد بهم خیلی دوست داشتم پوستشو جدا بکنم داخلشو لیس بزنم بچه بودیم و عادت بود دیگه بستنی میخریدیم پوستشو لیس میزدیم مینداختیم دور بعد خود بستنی رو میخوردیم.داشتم بستنیم رو میخوردم که یه دختر حدود 4 ساله و یه پسر از در خونه با سر و صدا اومدن تو پسره گفت مامان ببین سیما نمیزاره با ماشین بازی کنم همش میاد خاک میریزه تو خیابون ماشینم کثیفم میکنه مامانش گفت ای بابا شما دو تا دیگه شورشو در آوردین شما بس نبودین باباتون یه تحفه هم آوردش که نیگاه به من کرد دید که دارم نگاش میکنم گفت بستنیت رو خوردی عزیزم که منم سرمو تکون دادم پسره که اسمش نیما بود اومد جلوم گفت تو کی هستی گفتم اسمم امیر مامانش گفت امیر داداش بزرگه توئه
نیما:یعنی بعد بابا این مرد خونه س
مامان:آره پسرم ولی تو هم مرد خونه ای
نیما:پس چرا من بهت گفتم بهم بستنی بده ندادی به این دادی؟
مامان:باشه به توام میدم در ضمن این نه داداش امیر
همین موقع سیما داد زد منم میخوام منم میخوام
خلاصه اون روزا گذشت و منو گذاشتن پیش دبستانی باهام مهربون بود مامان منو عین بچه های خودش بزرگ میکرد مامان بزرگ و بابا بزرگ هم خیلی مهربون بودن و دوسم داشتن یه بار صبح نیما از خواب که بیدار شد گریه کرد گفت بستنی میخواد انقدر گفت و گفت تا مامانش بهش داد منم گفتم میخوام راستش اونجوری نبودم که روم باز بشه ولی نمیدونم چم شده بود شاید میخواستم ثابت بکنم که پسر بزرگ خانواده هستم انقدر گیر دادم که یه دفعه مامان منو بلند کرد در یخچال رو که از بالا باز میشد باز کرد منو کرد توی یخچال روی بستنی ها یخچالش هم گود بود درش رو هم بست تاریک شد شروع کردم با دستام در یخچال رو به سمت بالا هل دادم حالا یا دستشو گذاشته بود روش یا اینکه یه چیز روش گذاشته بود که در باز نمیشد . انقدر گریه کردم که سردم شد داشت خوابم میبرد که در باز شد یکی با جیغ و داد منو از یخچال کشید بیرون فقط یه چیزایی رو مبهم میدیدم که مامان بود داشت گریه میکرد و منو میمالید که خوابم برد وقتی چشام رو باز کردم دیدم مامان بزرگ بالای سرمه داره گریه میکنه بهم به قول اون موقع خودمون سوزن وصل کردن فقط فهمیدم که منو آوردن دکتر مامان بزرگ که دید چشامو باز کردم اومد صورتمو بوس کرد و گریه کرد گفت ننه فدات بشه بیدار شدی پسرم بهش گفتم سردمه که رومو کشید دوباره خوابم برد دوباره که بیدار شدم فکر کنم صبح بود با صدای یه نفر بیدار شدم دیدم یه خانوم خوشگل با لباس سفید داره صدام میکنه
پاشو تنبل چقدر میخوابی پاشو برات صبحانه آوردم بخوری قوی بشی زود زود بزرگ شی
که دیدم مادر بزرگم اومد با قربون صدقه بالشت زیر سرمو کشید بالاتر و منو بلند کرد نشستم
اون خانومه شیر با نون و پنیر آورده بودش که ننه جونم نون رو داخل شیر خورد کرد کشید جلوم قاشق قاشق گگذاشت تو دهنم اصلا این مدل صبحونه رو دوست نداشتم ولی هیچی نگفتم و خوردم عوضش کلی بهم مزه داد حدود 2 ساعت بعد یه دفعه کلی دکتر و پرستار ریختن رو سرم هر کدوم یه چیز میگفتن وای چه پسر خوشگلی وای چه پوست سفیدی داری عجب ابروهای قشنگی منم داشت خوشم میومد و ذوق کرده بودم یکیشون با ننه جونم صحبت میکرد که گذاشتن رفتن و چند لحظه بعد دو تا پستار اومد یه سرم دستش بود و یه سری دارو که سرم رو بست به اون چوب رختی ماننده و یه آمپول کرد توش زد بهش بعد دست منو گرفت با پنبه الکل زد که شروع کردم گریه کردن ننه جون سریع اومد بالا سرم دستمو گرفت صورتمو بوسید گفت گریه بکنی خوب نمیشی ها که سریع پرستاره سوزن سرم رو زد به دستم و یه پنبه گذاشت روش و چسب زد گذاشت رفت منم یه کم گریه کردم بعدش خوابم برد که با سر و صدا بیدار شدم دیدم بابا بزرگم با یه خانوم اومدن تو که عمه بزرگم بود قبلا دو بار دیده بودمش یه عروسک خرسی واسه م خریده بودن با یه چند تا دونه کمپوت و آبمیوه پشت سرشون بابام و مامان اومدن تا مامان رو دیدم خشکم زد زیر چشمش کبود بود کنار لبش ترکیه بود ((وقتی منو گذاشته بود تو یخچال رو درش یه جعبه نوشابه با شیشه های پر میزاره بعد مشتری میاد مغازه و شلوغ میشه منو یادش میره حدود 20 دیقه بعد یه دفعه یادش میوفته منو گذاشته تو یخچال میاد سراغم که منو میرسونن بیمارستان که بابام از سر کارش که میاد تو همون بیمارستان گرفته بودتش به مشت و لگد و کتک زدن.))خیلی ترسیده بودم با گریه اومد جلو منو بغلم کرد شروع کرد به ناله کردن و گریه کردن منم باهاش گریه کردم که یه دفعه به سرفه افتادم شروع کردم به سرفه کردن که بابام سریع دوید بیرون با یه دکتر و پرستار اومد رنگ همه شون تو اتاق عوض شده بود دکتر یه ماسک گذاشت رو دهنم که یه کم بهتر شدم بعدش یه آمپول بهم زد خوابم بردش.
سرتون رو درد نمیارم کلی از فامیلای پدرم اومدن به عیادت من که نمیشناختمشون بعدشم مرخص شدم با کلی اسباب بازی و عروسک من خیلی عروسک دوست داشتم هنوزم دارم.
وقتی منو بردن خونه بابابزرگم یه گوسفند جلوی پام قربونی کرد کلی مهمون دعوت داشتیم همه عروسکام رو بردم اونور سالن چیدم شروع کردم با بچه هایی که اومده بودن عروسک بازی کردم.
عمه بزرگم دو تا دختر داشت یکی هم سن خودم بود تقریبا یکی کوچیکتر هم سن سیما خیلی پر رو و بی تربیت بودن اون بزرگه همش با ناخون میکشید به صورتم یه بار که اینکارو کرد از گونه م خون اومد که جیغ کشیدم گریه کردم مامان اومد سراغم منو برد آشپزخونه صورتمو شست.
این جریان ها گذشت تو اون خونه بودم و نزدیک مهرماه بود باید میرفتم مدرسه به خاطر اون جریان داخل یخچال موندنم هم از تاریکی میترسیدم هم سینه م عفونت داشت گاهی به سرفه میوفتادم.در مغازه هم وایمیسادم جدول ضرب رو یاد گرفته بودم با انگشتام حساب میکردم تا 120 هم بلد بودم بنویسم و تا 20 هم خارجی مینوشتم من مینوشتم مامان قربون صدقه م میرفت مشتری میومد در مغازه جنس میخرید مثلا اصغر اقا همسایه یه دفتر گنده داشتم این اصغر آقا اتوبوس داشت عکس یه اتوبوس بالای یه صفحه کشیده بودم بیشتر وقتا سیگار مگنا میخرید تو صفحه خودش عکس یه سیگار میکشیدم یا اگه چیز دیگه میخرید بدهکار میشد دفتر رو میدادم به آبجی سمانه که کلاس دوم بود مثلا بهش میگفت بنویس 1000 تومان اونم مینوشت یا علی آقا مرغ فروش اگه نسیه میگرفت یه عکس کله خروس بالای دفترم کشیده بودم اونم به همین ترتیب یادداشت میکردم.
خلاصه اول مهر اومد و رفتم مدرسه اول صبح مامان لباس تمیز و نو که برام خریده بود رو تنم کرده تو راه مدرسه بودیم که تو خیابون یه ماشین پیچید جلومون نزدیک بود به زن به ما که سریع مامان دستمو گرفت کشیدتم کنار خودشم افتاد روم منم زدم زیر گریه بلند شد گفت چرا کولی بازی در میاری چیزی نشده که گفتم من دردم نیومده
مامان:چرا گریه میکنی پس
من: آخه یاد مامان خودم افتادم میخواست بیاد دنبالم ماشین بهش زد مرد شما برو خونه من خودم میرم
مامان: الهی قربونت برم پسرم نترس من چیزیم نمیشه هواسم هست
من: نمیخوااااااددددد برو خونه خودم میرم
مامان : باشه بریم مدرسه ت رو نشونت بدم بعدش میرم خونه از این به بعد خودت برو مدرسه
منم هیچی نگفتم و قبول کردم رفتیم مدرسه یه ساختمون خیلی بزرگ با یه حیاط بزرگ عین زمین فوتبال بزرگ بودش کلی هم بچه توش بود انواع و اقسام مختلف حساب کنید سال 72 بود بچه های اون موقع میفهمن من چی میگم خیلی هام گریه میکردن به زور مامانم رو رد کردم رفتش و اسمامون رو خوندن کلاس بندیکردن رفتیم سر کلاس یه آقای گامبو عینکی(( آخی خدا رحمتش کنه الان فوت کرده خیلی اذیتش کردیم))اومد سر کلاس حرف زد و اومدیم زنگ تفریح بعدش بازم کلاس و زنگ تفریح و فرستادنمون خونه اومدم بیرون دیدم بابابزرگ اومده دنبالم دستمو گرفت برد و کلی سوال ازم پرسید خلاصه هم درس میخوندم هم در مغازه بودم بماند که چقدر کتک خوردم از بابام و مامانم سر مغازه ایستادن اون موقع ها قدم به ترازو نمیرسید از این کفه دار و وزنه دارها بود زیر پام جعبه نوشابه میزاشتم میرفتم سراغ بازی بابام میومد میدید مامان و ننه جونم در مغازه هستن منو به باد کتک میگرفت یه سری یادمه بابا واسه نیما دوچرخه خرید گفتم منم میخوام انقدر نق زدم که عصبانی شد یکی خوابوند تو گوشم زدم زیر گریه داد زدم گوشم خیلی درد گرفتش بابام گذاشت رفت بیرون انقدر گریه کردم که یه دفعه مامان بلند شد با دسته جارو از این جارو قدیمی ها که دسته هاش سفت بود کوبید تو سرم خوردم زمین اومد بلندم کرد باسنمو یه گاز گنده گرفتش که یه جیغ خیلی بلند کشیدم ولم کردخواستم بلند بشم فرار بکنم که تا بلند شدم با صورت خوردم زمین احساس کردم پای راستم فلج شده سینه خیز و کشون کشون خودمو رسوندم ته سالن کنار اسباب بازیهام یه عروسک دختر داشتم که موهاش رنگ موهای مامان خودم طلایی بود گرفتمش تو بغلم گریه کردم بهش گفتم اگه مامان خودم بود واسه م دوچرخه میخرید دوسم داشت ولی این یکی مامان همه ش منو میزنه بابا منو میزنه من اینجا رو دوست ندارم مامانی کجا رفتی بیا منو هم با خودت ببر انقدر گریه کردم که خوابم بردش با صدای داد و فریاد بیدار شدم دیدم بابام داره مامان رو میزنه که یه دفعه بابابزرگ اومد تو بابام رو گرفت یکی هم زد تو پهلوش گفت واس چی میزنی بابا گفت پشت امیر رو گاز گرفته زدش
بابابزرگ: مگه خودت امیر رو نمیزنی پدر سگ این بچه بیچاره چه ظلمی به شما کرده؟
بابا:اون حق نداره بچه منو بزنه
بابابزرگ:حتما تو حق داری بزنیش؟ از این به بعد کسی دست به این بچه بزنه با من طرفه
اومد سمتم بلندم کرد گرفت تو بغلش که یه دفعه باسنم افتاد رو ساق دستش دردم گرفت تازه فهمیدم چی شده که جیغم رفت هوا سریع منو گذاشت زمین شلوارمو داد پایین من که نفهمیدم چی شده بودش ولی شروع کرد فحش دادن منو رو دستاش بلند برد درمونگاه اونجا دکتر پشتمو پانسمان کرد و دو سه روز نرفتم مدرسه یعنی نمیتونستم بشنم تا حدود 2 هفته هم یه وری مینشستم لنگ لنگون راه میرفتم.
............................................
اون موقع ها تازه آتاری و کلوپ های آتاری مد شده بود و من میپیچوندم از تو دخل 20 تومن برمیداشتم یا از بابا بزرگ میگرفتم میرفتم کلوپ سگا و میکرو بازی میکردیم عشقم هم کمبات و قارچ خور بودش بماند که چقدر هم سر کلوپ رفتن کتک خوردم
دوران ابتدایی گذشت و رفتیم راهنمایی و همون داستان مغازه ایستادن و کلوپ رفتن و کتک خوردنهای من یادش بخیر بابام عین سگ منو میزد مثل این فلسطینی ها که میوفتن زیر دست و پای اسرائیلی ها یه سری یادمه از کلوپ صدام کرد اومدم بیرون هیچی بهم نگفت از تو کوچه که اومدیم توی یه خرابه جلوم داشت میرفت برگشت گذاشت تو گوشم خوردم زمین با مشت و لگد افتاد به جونم کله م خورد زمین سرمو که بلند کردم یه دفعه کف پای بابام اومد تو صورتم و پشت سرم خورد زمین ولو شدم رو زمین که خدا پدرشو بیامرزه یکی از همسایه ها دیده بود و منو از زیر دست و پای بابام کشیده بود بیرون ولی پشت سرم ترکیده بود مامانم منو برد درمونگاه سرم 11 تا بخیه خورد
ای روزگار فکر کنم نصف عمرم به دکتر گذشت و نصف درآمد بابای بدبختم خرج دوا و درمون من شد البته همه ش تقصیر خودشون بود.
این روزا گذشت و به دبیرستان رسیدم هم در مغازه بودم هم درس میخوندم هم کلوپ گاهی هم از بچه ها تو مدرسه فیلم سوپر میگرفتیم قایمکی تو خونه نگاه میکردیم همش هم میزدم میرفت جلو شاید یه فیلم 60 دیقه ای رو تو 6 دیقه میدیدم چقدرم حال میدادش
ههههههه آبجی بزرگم وقتی اول دبیرستان بودم ازدواج کرد و آبجی کوچیکم وقتی سوم دبیرستان بودم اهان یادم رفت بگم وقتی پنجم دبستان بودم مامان باردار شد و یه داداش دیگه به جمع ما اضافه شد که الان آتیش پاره ای شده مال خودش.
درس خوندن منم مکافات بودش همش تجدید میاوردم و به زور تباستون قبول میشدم هوش خیلی خوبی داشتم زودم یاد میگرفتم ولی مشکلی که داشتم مرور نمیکردم و یادم میرفت.
اون قضیه یخچال هم بهونه ای شده بود و دچار یه ناراحتی قلبی خفیف شده بودم.
تقریبا اول راهنمایی بودم که میرفتم باشگاه رزمی کیوکوشین کاراته پیش یه استاد خوب کار میکردم که در سطح کشور هم خیلی مطرح بودش و از شانس خوب بچه محل ما بودش به خاطر همین هم این ورزش کردن موجب شده بود که مشکل قلبیم زیاد جدی نشه گذشت تا اینکه دبیرستان تموم شد ولی رشته ای که مورد علاقه م بود رو نخونده بودم به اجبار بابام رفته بودم انسانی چون مدرسه نزدیک خونه بود زود میرسیدم در خونه و بعدشم مغازه.
بعدش تغییر رشته دادم یه چیز دیگه خوندم و دیپلم گرفتم و واس دانشگاه شرکت کردم و گواهینامه م رو گرفتم روزی که گواهینامه م رو گرفتم اومدم دیدیم بابا بزرگم یه پیکان سفید مدل بالا واسه م خریده بود دم در پارک بودش داشتم ذوق مرگ میشدم.
دفترچه م رو پست کردم واسه خدمت که اگه دانشگاه قبول نشدم برم سربازی جواب دانشگاه نیومده بود که رفتم سربازی اوایل تابسون بود افتادم یکی از شهرهای مرزی واسه آموزشی اواخر آموزش بود که دانشگاه محل خودمون آزاد قبول شدم.خلاسه از خدمت مرخصی گرفتم و اومد ثبت نام واسه دانشگاه و چون مغازه رو چند ماه پیش به خاطر سربازی رفتن من جمع کرده بودیم و کسی نبود وایسه با ماشین خودم رفتم تو آژانس کار کردم.
حسابش رو بکنید تازه از سربازی اومدم کله م کچل لاغر اندام با یه عینک طبی از بس تو پادگان قاطی غذا کافور به خوردمون داده بودن جوش های قرمز کله سیاه تو صورتم بودش خودم هم بچه پایین شهر ووووووووووووووووی چه شود همکلاسیهام همه بچه بالا شهر اونم رشته ما تربیت بدنی که پره از دخترای خوشگل و رنگارنگ چه شود حساب کنید یه پا اورانگاتونی بودم واس خودم.بگذریم گذشت و من موهام بلند شد یه کم تپلتر شدم و جوشام رفت که بابا بزرگم مریض شد بنده خدا انقدر قند خونش بالا بود که از پا انداختش و بعد از یک هفته فوت کرد انگار دنیا رو سرم خراب شد پشتیبانم بودش تا همیشه وقتی میومدم خونه رومو بوس میکرد منو میشوند کنارخودش یه کم باهام حرف میزد نصیحتم میکرد پیش خودم میگفتم ای بابا پیرمرد چی میگی دلت خوشه ها ولی حالا میفهمم چی میگفته حرفاش طلا بود بابا جونم رفت و تنها شدم ولی ننه جونم رو داشتم مراسم بابا جون تموم شدش چهلم هم گذشت ولی من هر هفته پنجشنبه ها میرفتم بهشت زهرا سر خاکش بیشتر وقتا ننه جونم هم میومد باهام.
........................................................................................................................
یه روز یکی از رفیقام گفت بیا بریم دانشگاه کرج نامزدمو ببینم روز دوشنبه بود از فقط دو تا کلاس داشتیم که تا 11 تموم میشد نامزدش رو چند بار دیده بودم بهش میگفتم زن داداش اسمش فریبا بودش خلاصه با ماشین من رفتیم هوا گرم تو فصل بهار منم اون سال عید حسابی با ماشین تو آژانس کار کرده بودم وضع خوب شده بود رو ماشینم دو جفت بوق ده و یازده داشتم سیستم و آمپلی فایر و ضبط تصویری و فنرهای خوابیده و خلاصه یه پیکان سوسکی سفید رنگ خوشگل.خلاصه رفتیم دانشگاه جلوی دانشگاه شلوغ بود منم دستمو میزاشتم رو بوق میزدم هر کی جلوش بود تخماش پاپیون میشد.یه جا پارک کردم و با کلک وارد دانشگاه شدیم فریبا به مسعود گفت که کلاسش تموم بشه بریم تو بوفه دانشگاه ناهار بخوریم رشته ش مامایی بود از شانس ما درس آناتومی داشتن و مختلط بودش با پسرا رفتیم سر کلاسشون چقدرم شلوغ بود کلاسشون پره از دخترای خوشگل و البته پر رو از بچه های دانشگاه ما شاختر و پر روتر بودن ولی عجیب خنگ بودن استاد که یه آقای میانسالی بود شروع کرد درس دادن وسطای درس سوال میپرسید اینا هم انگار نه انگار یه دفعه من برگشتم به فریبا که وسط منو مسعود نشسته بود گفتم شما ها چقدر خنگین چطوری درس میخونید که خندید و جلوی فریبا یه دختره نشسته بود نگو حرفمو شنید برگشت گفت خنگ خودتی دکتر ارنست که یه دفعه فریبا بلند خندیدش نگو اینا که منو دیدن به فریبا گفتن این دکتر ارنست کیه با نامزدت اومده اسمم رو گذاشته بودن ارنست . . . . منم برگشتم بهش گفتم ببخشید پرفسور حواسم به شما نبود شما همگی دکترین من اسگول که استاد متوجه شد گفت چه خبره اونجا دختره زرتی برگشت گفت استاد این پسر ارنست به ما میگه خنگ ما خنگیم؟ استاد بدبخت فکر کرد واقعا اسم من ارنسته برگشت گفت خب آقای ارنست حق دارن که یهو کلاس عین بمب ترکید همه زدن زیر خنده یهو استاد فهمید چه سوتی داده خودشم خنده ش گرفت
استاد رو به من گفت تاحالا شما رو ندیدم میهمان هستین گفتم بله استاد مهمون شماییم اگه مشکلی هست رفع زحمت بکنیم گفت نه بیا بشین جلو شیطونی هم نکن یه چشم بلند گفتم رفتم جلو کنار یه پسر سفید با موهایی که تابلو بود رنگ گذاشته نشستم ولی خودمونیم عجب بچه فشن خوشگلی بودش.
استاد شروع کرد درس دادن بعد برگشت پرسید هر استخوان در بدن فرد بالغ از چند نوع بافت تشکیل شده و انواعش رو بگید که اون دختره که با من کل کلش شده بود گفت استاد ما بگیم استاد گفت بگو گفت دو نوع استاد
استاد:آفرین خب نام ببر
دختره:خب استاد یکی بافت ساده
من:اون یکی هم بافت ترکیبی
دختره :آقا واس چی میگی من میخواستم بگم
که استاد خنده ش گرفت
من برگشتم گفتم ببخشید ترکیبی نبود یکی ساده ست یکی خاش خاشی که همه زدن زیر خنده
به استاد گفتم ما بگیم استاد گفت بگو منم گفتم1. بافت استخوانی متراکم 2. بافت استخوانی اسفنجی
که استاد گفت درسته پسره که کنارم نشسته بود گفت مرتیکه خایه مال منم آروم بهش گفتم زنگ آخر وایسا مال تو رو برق بندازم
خلاصه کلاس تموم شد با فریبا رفتیم جلوی بوفه چون بوفه دختر پسر جداست ساندویچ سفارش دادیم اومدم جلوی بوفه رو صندلی نشستیم که بخوریم دیدم اون دختره که اسمش بهار بود با سه تا از دوستاش اومدن روبه روی دور یه میز نشستن هر کدوم از تو کیفشون یکی یه نایلون کشیدن بیرون از توش یه ظرف آوردن بیرون نفری یکی یه قاشق چنگال در آوردن شروع کردن به خوردن غذاشون به فریبا گفتم ناهار آوردن از خونه گفت آره عادتشونه گفتم چه پاستوریزه ان اینا مسعود گفت ولشون کن چیکار داری؟ تو همین حین من که زل زده بودم به بهار با دستش بهم اشاره کرد چیه؟ منم دستمو گذاشتم رو شیکمم خودمو ول کردم رو صندلیم و شیکمم رو مالیدم که یعنی گشنمه اونم زد زیر خنده مسعود گفت امیر ولش کن بابا این دختره قاطی داره فریبا هم گفت آره امیر این دختره یه تخته ش کمه با دوستاش چسرای دانشگاه رو میزارن سر کار گفتم وا بی خیال یعنی دوست پسر ندارن گفتش نه گفتم چه خوب میرم مخ 4 تاشون رو هم میزنم بلند شدم برم مسعود دستمو گرفت گفت بگیر بشین شر درست نکن گفتم نترس یه چیز بگم بیام دستمو ول کرد رفتم سمت میزشون بهار گفت سلام آقای دکتر خوبین دوستاش که حواسشون نبود جدی جدی فکر کردن از استادا اومده سریع با دست پاچگی بلند شدن تا منو دیدن زدن زیر خنده یکی از دوستاش گف چیه چیکار داری دکتر گفتم راستش من مامانم واسه م خوراکی نذاشته خیلی گشنمه از خوراکی هاتون به منم میدین؟ بهار گفت بعله بفرمایید قابل شما رو نداره منم سریع دست بردم ظرف بهار که توش ماکارونی بود برداشتم با دوغ خانواده که وسط میز بود اومد پیش مسعود و فریبا نشستم ظرف رو گذاشتم جلوم لبامو گذاشتم رو دندونه های چنگال بهار یه بوس بهش زد کردم تو ظرف ماکارونی برداشتم خوردم با این کار من دوستای بهار زدن زیر خنده و اونم دستاشو زد بهم و دندوناش رو بهم فشار میدم معلوم بود داره حرص میخوره مسعود فریبا هم قایمکی میخندیدن وقتی خوردم تموم شد دوغ ریختم واسه خودم ظرف بهار رو بردم دادم بهش دو تا لیوان یه بار مصرف برداشتم بردم توش دوغ ریختم گذاشتم جلوی فریبا و مسعود بقیه دوغ رو گذاشتم رو میز جلوی بهار و دوستاش اونا هم بلند شدن برن که دیدم بهار ظرف غذا و چنگالش رو انداخت تو سطل آشغال راستش خیلی بهم برخورد ولی به روی خودم نیاوردم رفتم از تو سطل در آوردم کردمش تو یه نایلون بعد ناهار هم با مسعود و فریبا برگشتیم سمت خونه اونا رو سمت آزادی پیاده کردم خودم رفتم سمت خونه و به بهار و کارای امروز و اتفاقاتی که افتاده بود فکر میکردم.
......................................................................................................................
دوستان عزیز اگه نگارشم خوب نبود ببخشید این قسمت اول بود یعنی آشنایی
خواهش ادب و شخصیت خودتون رو حفظ بکنید کوچیک همه هستم قربون معرفتتون

نوشته: ؟

سلام،
قضاوت راجع به این خاطره رو میذارم به عهده خودتون- من حدود 2 سال هست که میام و داستان های اینجا رو میخونم،میدونم که خودتون فرق خوب و بد و تشخیص میدین،خوشحال میشم با انتقاد های سازندتون کمکم کنید.
درضمن اگه دوست دارید فقط قسمت سکسی ماجرارو بخونید از جایی که ستاره گذاشتم به بعدش و بخونید
این ماجرا که میخوام براتون تعریف کنم مربوط 2-3 ماه پیشه،بعضی حرفا هست که هیچ وقت نمیتونم به کسی بگم،این دنیای مجازی بهترین جا واسه این حرفاست...
اول یکم از خودم میگم،من پرستو20 سالمه و قدم167 و وزن59 هست پوستم سفید و اندام به نسبت متناسبی دارم،موهای تاب دار و بلند-چهره خیلی معمولی دارم،ولی از اون دسته دخترا هستم که خیلی به خودم میرسم.
شهاب هم 24 سالشه و بیشتر از چهره اش،اندام متناسبش جذبم کرد،من بیشتر به هیکل و تیپ اهمیت میدم تا قیافه...
اینم بگم که هر دو انقدر دیدیم و خوندیم که خیلی چیزارو بلدیم
پارسال تو اردیبهشت ماه بود،یه روز که خیلی دلم گرفته بود تو پارک نزدیک دانشگاه نشسته بودم و به زندگیم فکر میکردم،که سنگینی نگاه یه نفر و رو خودم حس کردم،سرم و که بالا آوردم پسری و دیدم که به نظرم چهرش خیلی آشنا میومد ولی یادم نمیومد کجا دیدمش،اولین چیزی که از اون پسر جلب توجه میکرد تیپ و هیکلش بود که درست همونجور بود که من میپسندیدم و لبهای برجسته اش که نظر و به سمت خودش میکشید-حدود چند ثانیه تو چشم های هم خیره شدیم،بعد اون لحظات به خودم اومدم و به سرعت از اونجا دور شدم،اما تا شب ذهنم درگیر اون نگاه های معنا دارش بود،درست یه هفته بعد بود،دیگه خاطره اون روزو فراموش کرده بودم،که سر کلاس مدار دیدمش،اون موقع بود که فهمیدم که چرا برام آشنا بود،بعد کلاس حس کردم داره این پا اون پا میکنه بیاد چیزی بگه اما نیومد و منو با ذهنی درگیر گذاشت و رفت.
دو شب بعد دیدم تو فیس بوک برام پیغام گذاشته و کلی حرف زده بود،از اینکه از ترم پیش بهم علاقه پیدا کرده و .....،خلاصه خواسته بود همو ببینیم،منم که به خاطر یه تجربه تلخی که داشتم نمیخواستم باهاش آشنا شم اما نمیدونم چرا قبول کردم و همو دیدیم
وقتی پیشنهاد دوستیشو مطرح کرد با این که از اول میدونستم این قرار ملاقات برای چیه به شدت مخالفت کردم ولی شهاب با آرامشی که این روزا بزرگترین نعمته واسم،گفت آخه چرا؟منم تحت تاثیر لحن پر محبتش زدم زیر گریه و زیر نگاه های متعجبش داستان زندگیم و براش گفتم،نمیدونم اون لحظه چی فکر کردم که همه چیزو براش گفتم،فقط میدونم دلم میخواست تو اون لحظه با یکی درد و دل کنم.
بعد از اینکه هم حرفام تموم شد هم آروم شدم،تنها کاری که کرد،این بود که دستم و گرفت و گفت گذشته ها گذشته با هم حال و آینده رو میسازیم،چنان حرفشو با صداقت زد که ناخود آگاه بهش اعتماد کردم.راستش خودمم از تنهایی خسته شده بودم....
خیلی زود با هم صمیمی شدیم و اعتمادم و راحت جلب کرد-اینم بگم که دختر ساده ای نیستم ولی هنوز نمیدونم چه چیزه شهاب منو انقدر مجذوب کرد.
دو سه ماهی از آشناییمون میگذشت و هر روز علاقم بهش بیشتر میشد،و تقریباً هم مطمئن شده بودم که شهاب هم واقعاً دوسم داره....
مدتی بود که ازم بوس و لب و ...میخواست،اما من راضی به اینکار نمیشدم،با وجود اینکه دلم هم میخواست،از پشیمونی بعدش میترسیدم.شهاب هم میگفت:"با این که خیلی کنترل خودم سخته ،اما،هر کاری بخوایم بکنیم زمانیه که خودت آمادگیش و داری"
این ماجراها ادامه داشت تا اواسط اسفند ماه،مامان ،بابا شهاب میخواستن برن دنبال خواهرش یه شهر دیگه،از خوابگاه بیارنش،تو این دو روزشهاب هم تنها بود،ازم خواست که یه روزشو صبح تا عصر برم پیشش،راستش اولش جا خوردم،اما شهاب مثل همیشه از نگاهم فکرم و خوند گفت:"بهت قول داده بودم که تا خودت نخوای کاری ندارم دیگه،بیا حداقل یه روز بدون ترس پلیس راحت باشیم" منم قبول کردم،به مامان گفتم مریم(دوستم) تنهاست میرم تا غروب پیشش،با مریم هم هماهنگ کردم(خونه مریم و شهاب اینا تو یه خیابونه)
از روز قبل هیجان و اضطراب و با هم داشتم نمیدونم چه مرگم شده بود،مدام با خودم کلنجار میرفتم که اگه موقعیت جور بود دست رد به سینه اش نزنم،برای همین هم حسابی به خودم رسیدم،برای اتفاقات احتمالی
صبح، بعد از اینکه آماده شدم ساعت حدود9 بود که رفتم خونه شهاب-برخلاف شور و تشویش من،مثل همیشه با آرامش در و باز کرد وخیلی ریلکس منو به داخل دعوت کرد،بعد حدود نیم ساعت که حرف زدیم آروم شدم و دیگه خبری از دلهره نبود،که شهاب خندون پرسید نمیخوای مانتو، روسریت و در بیاری!تازه فهمیدم همونجوری نشستم!خندیدم و رفتم تو اتاقش که لباسام و عوض کنم-یه بلوز استین کوتاه و تقریبا چسبون قرمز با شلوار لی تنم بود موهام هم که با اتو صاف کرده بودم ریخته بودم دورم با یه آرایش معمولی-رو میز دراورش انواع ادکلن ها بود،خیلی زود ادکلن خوش بوی همیشگیشو پیدا کردم داشتم با ولع بوی خوشش و حس میکردم که شهاب از پشت دست انداخت دوره کمرم،دلم یه دفعه ریخت،شیشه ادکلن و گذاشتم سر جاش برگشتم روبه روش،وای خدای من تا حالا انقدر نزدیکش نبودم،چقدر این موجود و دوست داشتم!
*************************************
داشت با لبخند نگام میکرد،یه دفعه لپشو بوس کردم گفتم:"شهاب خیلی دوست دارم خیلی" تا اینو گفتم یه دستشو انداخت زیر زانوم یکیشم پشت کتفم منو از رو زمین بلند کرد گفتم"اِاِاِ....دیوونه کمرت درد میگیره چکار میکنی؟"فقط بوسم کرد و منو برد سمت تختش انداخت رو تخت-با خنده گفتم خیلی خُلی،اومد کنارم دراز کشید همونجور که سرم رو دستش بود گفت:"پری یادت باشه چقدر به خاطر تو صبوری کردم،تو که میدونی چقدر دوست دارم،خب آخه چرا نمیذازی از عشقمون لذت ببریم؟"
هنوز دو دل بودم،باید چکار میکردم!نمیخواستم نا امیدش کنم-برای همین تصمیم گرفتم بذارم همونجور که باید پیش بره،پیش بره من بهش سرعت ندم!
آروم صورتم و بردم سمت صورتش با هیجانی خاص یه بوس کوچولو رو لباش زدم،کاملا مشخص بود توقع همچین کاری ازم نداشت،بعد چند ثانیه همون طور که میومد روم ،لباش و گذاشت رو لبام خیلی آروم لبای همو میخوردیم،باید بگم خیلی لذت بخش بود،آروم خودشو کشیده بود روم و با دستاش دو طرف بدنم و گرفته بود و لمس میکرد منم دستام لایه موهاش بازی میکرد،چند دقیقه ای که گذشت دیگه آروم نبودیمو مدام تکون میخوردیم،شهاب دستاشو گذاشت رو سینه هامو آروم میمالید،منم بدون هیچ دلهره ای لذت میبردم،تصمیم گرفتم حالا که قراره بعد 10-11 ماه این کار و بکنیم،منم هر کاری از دستم بر میاد،برای لذت بیشتر عشقم،بکنم!
حس کردم شهاب منتظر اجازه ی منه!منم همونجور که زبونشو میمکیدم و گاز کوچولو میگرفتم،دست بردم سمت کمرش و تی شرتشو کشیدم بالا که یعنی در بیارش،لباشو جدا کرد با لبخند نگام کرد و با یه حرکت لباسشو در آورد،بلافاصله بلوز منم کشید بالا و با کمکم درش آورد-اولش بکم خجالت کشیدم اما همین که گرمای بدنشورو پوستم حس کردم با لذت بیشتری لباشو بوسیدم
آروم دستاش رو سینه هام حرکت میکرد و لباش و زبونش روی گوشام،گردن،زیر گلو،سر شونه هام حرکت میکرد و من غرق لذت چشمامو بسته بودم و آروم نفس میکشیدم و زیر تن گرمش تکون میخوردم،تو حال خودم بودم که شهاب گفت:"خوشگلم؟!"نگاش کردم،به شلوارم اشاره میکرد،فهمیدم منظورشو، با حرکت سر بهش فهموندم که درش بیاره-شلوار تنگ بود با کمک هم درش آوردیم،خودشم بلند شد شلوارشو در آورد و دوباره هیکل رو فرمش روی بدنم سایه انداخت،آروم رویه سینم بوسه زد و دست انداخت پشتموسوتینم و باز کرد،پرتش کرد اونور،خندم گرفت،با خنده گفت:"چیه خب؟مزاحمه!!!"بعدش با دو تا دست،دو تا سینه هامو با فشار،گِرد میمالید و زبونش زیر گلومو لمس میکرد،داشتم کیف میکردم،یکیشو گذاشت دهنش و محکم میخورد و اون یکی هم میمالید،دلم میخواست داد بزنم و لذتم و فریاد میزدم اما روم نمیشد،چشمامو بسته بودمو از لذت لبامو گاز میگرفتم که صدام در نیاد،زیرش آروم نداشتم،دستام یه دقیقه لای موهاش بود،یه دقیقه رو تختی و چنگ میزدم....6-7 دقیقه ای همین طور گذشت-آروم آروم حرکت کرد به سمت پایین و رو شکمم و میلیسید و میبوسید از رو شورت یه بوس محکم رو کسم زد که من از لذت دو تا بازوهاشو فشار دادم،گفت:" پری؟!!"من حال نداشتم جواب بدم گفتم:"هووم؟ "گفت:"در بیارم؟" گفتم:"بیار" گفت:"پرستو یه دقیقه نگام کن_ببین من نمیخوام به خاطر من کاری بکنی که نمیخوای" گفتم"نه عزیزم تا اینجا اومدیم-از این به بعدشم ادامه میدیم-حالا دیگه من میخوام!"
با این حرفم یه بوس دیگه از رو شورتم کرد و با یه حرکت درش آورد-اولش یکم خودمو جمع کردم،اما آروم دست کشید روشو گفت جوووووووووون!با دستش پامو باز کرد و گفت بازش کن،منم یکم خودمو شُل کردم،شهاب سرش و آورد لایه پامو با یه حرکت از بالا تا پایین زبونشو کشید رو کسم!دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم گفتم آآآآآآآآهههههه شهااااااااب و پامو فشار دادم دو طرف صورتش،با فشارپای من سرعتش بیشتر میشد و من دیگه حال خودمو نمیفهمیدم،تو آسمونا بودم فقط میخواستم جیغ بزنم از لذت،اما خودمو با نفسای بلند و کشیده کنترل میکردم،کمرم بی اراده بالا و پایین میشد ،نفسام تند تر میشد و من تو اوج لذت،با لرزش تنم و بلند شدن صدام ارضا شدم،احساس میکردم سبک شدم،بی حس و حال افتاده بودم و صدام در نمیومد،شهاب اومد کنارم گفت:"پرستو خوبی عزیزم؟"با بی حالی چشمام و باز کردم با لخند و حرکت سر بهش فهموندم که بهتر از این نمیشه!بعد چند دقیقه بلند شدم رویه لبای شهاب و بوسیدم و گفتم حالا نوبت منه! 
آروم خودمو کشیدم روش لاله ی گوششو گرفتم تو دهنم و همون طور که میخوردم شهاب دستمو گرفت و گذاشت روی کیرش اولش دستم بی حرکت بود بعدش آروم آروم همونطور که گوششو میخوردم کیرشم میمالیدم،روی سینشو بوسیدم و لیس زدم و اومدم پایین،یه نگاه بهش کردم یه چشمک زدم و شورتشو کشیدم پایین!وای اولین بار بود کیر از نزدیک میدیدم،داشتم پشیمون میشدم که شهاب دستمو گرفت گذاشت روش،پوستش نرم و لطیف بود خوشم اومد،کاملاً هم شیو شده بود،بعد از اینکه یکم باهاش بازی کردم سرشو کردم دهنم خوشم نیومد،در آوردم،ایندفعه کامل کردم دهنم بعد چند ثانیه خوب شد،مک که میزدم،رگای کیرش زیر دستم جون میگرفت و بزرگ میشد،همونطور که محکم مک میزدم با دستام تخماشو فشار میدادم و میمالیدم،مدام کمر شهاب تکون میخورد و آههه میکشید منم بیشتر براش میخوردم،دستاش لای موهام بازی میکرد و من کیف میکردم،تو همین حالت دستشو گذاشت رو سرم موهامو کشید عقب که یعنی بس کن،اما یکم دیر اینکارو کرد و آبش اومد تو دهنم،منم بلا فاصله سرم و کشیدم عقب،دستمال برداشتم و تف کردم توش،حالم داشت بد میشد،اما به رو خودم نیاوردم،شهاب کلی عذر خواهی کرد،گفتم عیب نداره گلم،آروم اومدم کنارش دراز کشیدم چند دقیقه بعد دوباره شیطنتامون شروع شد،همونجور که کنار هم دراز کشیده بودیم اون با سینه ها و کسم بازی میکرد منم با کیرش-من دوباره تحریک شده بودم و شهاب شق کرده بود،بعد یکم لب و سینه که خورد و دوتایی سر حال اومدیم گفت:" 69شیم اما ارضام نکن مرگ من کار دارم دختر!"
اومدم روش کسم و گذاشتم دم دهنش و خودمم کیرشو کردم دهنم،دیگه یخم باز شده بود و صدام و کنترل نمیکردم،صدامونو خونه برداشته بود،بعد چند دقیقه گفت "پری پاشو"بلند شدم گفت :"از عقب بکنم؟"شنیده بودم درد داره اما گفتم:"باشه عزیزم،اما اگه درد داشت ادامه نده دیگه باشه؟"قبول کرد و رفت از آشپزخونه یه شیشه روغن زیتون آورد وگفت به شکم بخواب،خوابیدم،دوتا بالش گذاشت زیر شکمم و شروع کرد به لیسیدن سوراخم،تو اوج بودم که یکم روغ مالی کرد و انگشتشو فرو کرد تو-دردم گرفت و خودمو جمع کردم،اما انگشتش حرکت داد تا خودمو شل کردمو بعد دو انگشت و سه انگشتی،همین کارو کرد که جا باز کنه-بعدش سر کیرشو گذاشت رو سوراخم و دو تا دستاشو قلاب کرد زیره شکمم با یه حرکت منو کشید عقب و خودش حول داد جلو کیرشو کرد تو کونم-داغ کردم،از درد داشتم ضعف میکردم،اما زور زدم که چیزی نگم،شاید درست بشه-شهاب گفت:" پرستو؟؟!!!چرا ساکتی؟!!"با بغض گفتم :"چی بگم؟"
گفت:"عزیزم الان درست میشه" اما داشتم میمردم،با دست سینه هامو مالید کسم و مالید اما فایده نداشت-زدم زیر گریه-گفت:"ببخشید عزیزم غلط کردم" درش آورد یکم سوراخم و مالیدش تا بهتر شد،گفت اصلا لاپایی میریم،دستمو گرفت بلندم کرد رفتم جلو دراور گفت خم شو رو دراور!کیرشو گذاشت لا پامو تند جلو عقب میکرد-دیگه حال خودمونو نمیفهمیدیم،صرو صداهامون به اوج رسید و حرکت شهاب تندتر، که من با جیغ و داد و لرزش با شدت بیشتری از قبل ارضا شدمو شهابم بعد از من ارضا شد منو بوسید و رفت دستشویی-منم بی حال افتادم رو تخت چند دقیقه بعد شهابم اومد پیشمو منو گرفت تو بغلش،هر دو بیحال تر از اونی بودیم که حرفی بزنیم-نفهمیدم چی شد که جفتی خوابمون برد
*******************************
با صدای تلفن خونه از خواب پا شدم،شهابم بیدار شد،ساعت 3شده بود بعد تلفن شهاب،بهش گفنم خیلی گرسنمه،گفت منم گرسنم شده،زنگ زدیم از بیرون برامون غذا بیارن،تو اون فاصله شهاب رفت دوش بگیره و منم خودمو مرتب کردم
ناهارو آوردن،خوشمزه ترین غذایی بود که تو عمرم خورده بودم،بعد غذا یکم دیگه پیشش بودم و بعدشم شهاب منو رسوند خونه
از اون وقت به بعد صمیمی تر از قبل باهمیم،اگه سکس از روی عشق باشه،لذت بخش ترین کار تو دنیاست
مرسی که وقت گذاشتین و نوشتمو خوندید-ممنون میشم نقاط ضعف و قوتم و بهم بگین،اگه از این داستان راضی بودید بگید تا بنویسم براتون.ببخشید که طولانی شد،دلم نیومد جاییشو حذف کنم.

پرستو-فروردین91

سلام
من فرهاد هستم و28 سالمه.نميدونم وقتي اين داستان روخوندين بهم فحش ميديد يا.......درهر صورت اين داستان نه خياليه نه ازروي عقده نوشتم...باور كنيد واقعيه
سال 88توكلاسهاي فراگير پيام نور ثبت نام كردم تا مثلا برم دانشگاه.كلاسمون تقريبا 25 نفري ميشد كه نسبت دخترا به پسرا برابر بود.من چون خودم شاغلم هميشه يادير ميرسيدم يا اخراي كلاس ميرسيدم!!!بخاطر همين اغلب نگاهها متوجه من بود..بچه هاي كلاس كه بقول يكي از دبيرهامون اغلب دانشگاه نديده بودن خيلي پسرهاي جلفي بودن..ولي من هميشه باتيپ ساده وظاهري معمولي سركلاس ميرفتم..تااينكه متوجه شدم يه سري دخترهستن كه هميشه اخرين صندليهاي رديف خانوما كه پشتشون اقايون بودن ميشينن..بين اين خانومايه خانومي بود كه بقول خودش كه بعدا بهم گفت شيفته غروري بود كه توصورت من پيدا بود شده بود(هرچند واقعيت غرور ندارم)..اين خانم خيلي به من توجه داشت..هميشه سر كوييزها بامن رقابت ميكرد..گذشت تا يه مزاحم تلفني پيدا كردم..بهم ميگفت تو دست از سر راحله بردار تا خودم باهات رفيق بشم...منم كه منظورشو نميگرفتم مستقيم به خود راحله داستانو گفتم...اونم گفت گوشيتو بهم قرض بده تا كل جريان رو ازش سردربياره...خلاصه ماهم يه گوشي پيدا كرديم وگوشي خودم رو بهش دادم...بعد از دوروز ديدم يه شماره ايرانسل بهم زنگ زد وراحله لود..گفت يه خط خريدم وانداختم رو گوشي شما وشروع كرد از اون مزاحم صحبت كردن واين شد ابتداي دوستي ما...بگذريم از اينكه اخرش فهميدم تمام اين مزاحمتها كار خودش بوده!!!!!بعد از يه هفته اي كه باهم تلفني حرف ميزديم گفت بيا مغازه دوستم اونجا ميشه قليون بكشيم..منم قبول كردم ورفتم...خلاصه تا رفتيم اونجا ديديم صاحب مغازه هم هست كه نميشد.بخاطر همين پيشنهاد دادم كه شوهرخاله من يه مزرعه كشاورزي داره كه منظرش خوبه ..بريم اونجا؟اون هم قبول كرد ورفتيم اونجا...روز اول فقط به قليون كشيدين بسنده كرديم. ولي اين شد اغازي كه از كلاسهامون جيم بزنيم وبريم مزرعه!!!يكباركه اونجا بوديم به شوخي گلوي منو گرفت وگفت ميخوام خفت كنم ولي زياد فشار نداد..منم گفتم حالا نوبت منه!!!گلوشو گرفتم ويه كم فشاردادم...همينطور كه گلوشو گرفتم بطور ناخوداگاه با هم لب تولب شديم وشايد 7يا8دقيقه لب گرفتيم ولي بعدش هردومون شرمنده شديم!!!!بعدازاون هروقت ميرفتيم كارمون شده بود كه لب ميگرفتيم ومن يواشكي سينه هاشو ميماليدم...تا اينكه سفره دلشو بازكزد كه خانم شوهرداره ودرمرحله طلاق هستن..فهميدم بنده خدا خيلي تو كفه!!!!چندروزي ميشد كه وقتي حرف ميزديم همش ازكير شوهرش حرف ميزد ومنم واسه اينكه كم نيارم لاف كيرخودمو ميزدم!!!!خلاصه يكروز ازكلاس ادبيات زديم ورفتيم اونجا...اولش بالب شروع كرديم تا بهم گفت كيرت كه اينقد لافشو ميزدي دربيار تا ببينمش...من سريع در اوردم..ولي گفت مال شوهرم بزرگتره..منم گفتم تا نخوري نميفهمي!!!!اونم انگارمنتظر اين حرف بود دوباره لب رو شروع كرديم..به خودم جرات دادم ودكمه شلوارشوباز كردم..ديدم چيزي نگفت.شلوارشو كشيدم پايين...ديدم بععععله خانم كاملا راضي هستن...يه كم باسينه هاش بازي كردم ورفتم كسشو بخورم كه گفت نميهوام!!!(البته بعدا گفت داشتم ناز ميومدم)منم ديدم خانم راراضيه رفتم سراغ اصل مطلب..شرتشو دراوردم وسركيرمو اروم فشا دادرم تو..چون يه مدت بود نداده بود حسابي تنگ بود..خيلي هم جيغ ميزن..منم كه خيلي حرفه اي نبودم به سبك فيلمهاي سكس ميكردمش...ولي حيف كه زود ابم اومد!!!!وقتي ابم ميومد گفتم دستمال داري؟گفت بريز توش!!!!اخه اي يو دي داشت....ولي من نميدونستم اصلا اي يو دي چيه!!!!بههزار ترس ولرز ابمو ريختم داخل كسش.....وبه همون نام ونشون دوسال تمام ميكردمش.چه مزرعه..چه بعدش كه ميرفتم خونشون..البته بعدش ديگه حسابي روش باز شده بود به معناي واقعي كلمه ساك ميزد...وهميشه ابمو ميريختم تو دهنش..چون ميگفت واسه پوست خيلي مفيده.......

حيف كه نامرداز دستم پريد والان كه چندماهي ميشه رفته حسابي توكفش موندم

نوشته: فرهاد

همزمانسازی محتوا