سلام ميخواستم يکي از خاطرات سکسي ام را براتون تعريف کنم اين مربوط به خيلي سال پيش ميشه من از مسايلي چون کردن وحال کردن هيچ چيز نمي دونستم حتي فرق کس وکون هم نمي دونستم قبلا يکي از کونده هاي معروف به نام غلام فنگ بودتصميم گرفتم يه طوري رابطه بر قرار کنم ولي خجالت مي کشيدم يه روز به غلام فنگ گفتم يه مجله پيدا کردم پره عکس لخته پر عکس سکسي اون اومد براي ديدن عکس سکسي، ديد هي ازش سوال کردم گفتم مياي يکم روپاهام بشيني يکم نشت خودشو عقب وجلو کرد حس کنجکاوي منو کشته بود گفتم يه حال داد منم يه حال بش ميدم اخه من هيچي بلد نبودم همينکه وايستاده بودم و مجله را ميديدم گفتم بيا تو هم ببين اونم يواشکي خودشو چسبوند به من من هم پامو براش باز کردم اون خيلي خوشش اومده بود چون بعد از مدتها کون دادن يه کون به سراغش اومده بود به من گفت يه کم دستتو بزار رو شلوارم من هم با خجالت دستمو رو شلوارش کشيدم بعد دستم رو گرفت گفت يه کم کيرمو بمالون خجالت کشدم گفت يه کم ، يه کم مالوندم گفت يه کم بيشتر باز براش مالوندم بعد گفت دستتو بکن تو شلوارم گفتم اين ديگه زشته گفت فقط منو تو اينجاييم دستمو تو شلواروشورتش کردم براش مالوندم خيلي خوشش اومده بود گفت اندازش چطوره گفتم چطور گفت ميتوني اينو برداري منم دستمو تو شلوارش کردم يه کم بالا وپاييينش کردم اون خندش گرفته بود گفت اندازش برات مناسبه گفتم مناسب چي گفت براي حال کردن تازه دورياليم افتاد،بش گفتم کوچيکه ولي خيلي کلفته حالا نوبت من شده بود اون روشلوار مالوندودست توشلوارم کردومالوند من خوشم اومده بود چون موقعيت مناسب نبود ادامه کارو موکول کرديم به يه وقت ديگه فقط سفارش کردم اين راز بين من واون باشه دفعه بعدي رو شلواري با هم هال کرديم يه روز بعد تو يه خونه خالي يه کم لاپايي کار کردم البته به من گفت تو اول لاپايي بکون من گفتم بلد نيستم اون هم سواستفاده کرد و اول اون بامن حال کرد بعد کي مياي ايدفعه حال اساسي کنيم گفتم توش کردنو ميترسم هي اصرار کرد ،گفتم لاپايي هال کن من خوابيدم اونم ميگفت ميزارم توش برات حال ميايي گفتم يه وقت ديگه من ميترسم گفت بابا ترس نداره يه کم سرش ميکنم بعد يه حل کوچيک بعد هم چند تا تلمبه تموم ميشه گفتم الان اگه دير برم تو خونه شک ميکنن کفت فردا شب چطوره پدرومادرم ميرن تهران من هم گفتم فردا شب فقط بابام خونمونه به بهانه ماهواره درست کردن بيا منم ميگم شايد خيلي طول بکشه تو نگران نباش من خونه غلام ميمونم برنامه ريزي کامل شد قرار شد يک حمام برويم وبه خودمون برسيم تموم مووپشما روبزنيم ومثل يه فيلم سکسي حال کنيم تموم برنامه ها درست شد غلام فنگ پدرومادرشو راهي تهرون کردومن هم سر پدرم کلاه گذاشتم وبا غلام فنگ رفتيم چون من بلد نبودم قرار بود اين بچه کوني اون با من حال کنه رفتم دستشويي چند بار خودمو با شلنگ تميز کردم بعد لخت شديم اول شروع کرد به ساک زدن براي من من هم خوشم اومده بود بعد کيرشو در اورد گفت بخور اول با با اکراه ساک زدم بعد خوشم اومد ه بود اون هم دستشو توکون من کرداول با يه دستي بعد دو دستي بعد کاندومو کشيد م سر کيرش گفت ميخواي توت فرنگي بخوري تعجب کردم تازه فهميدم کاندوم توت فرنگي رو ميگه يه کم ديگه براش ساک زدم گفت برگرد کيرشو تفي کرد سرشو کرد توسوراخم بعد هي فرو ميکرد تازه فهميدم چه دردي داره البه نه راه پس داشتم نه راه پيش بعد يک دفعه تا دسته فرو کرد من هم چاره اي جز تحمل نداشم بعد از دو الي سه دقيقه ارضا شد البته با روش هاي مختلف با من حال کرد بعد شد نوبت من ولي اون بيشتر حال کرد چون بار اول حال کردوکون صفر کيلومتررو کرد من کوني روکردم که شايد 500کير داخلش رفته خلاصه داخل کون من مي سوخت که ميگفت اگه بزارم توش سوزشش خوب ميشه البته تا صبح به همين بهانه 3بار ديگه حال کرد البته هر يک ماه با هم هال ميکرديم اين بود خاطره من
نوشته: ؟
-هستی,هستی بلند شو دیگه چقدر می خوابی؟مدرسه ات دیر میشه ها؟زبونم مو در آورد از بس هوار کشیدم,باز می خوای زنگ اول رو مهمون دفتر باشی؟
صدای مامانم بود,طبق روال هر روز,اول صبح به صداش جولان می داد,داشتم تو رختخوابم غلت می زدم که دوباره صداش تو خونه طنین انداز شد.هستی هستی بلند شو دیگه دختره ی تنبل,مگه چند بار باید صدات کنم؟حتما باید صدای صور اسرافیل بیدارت کنه؟(تکیه کلام صبحش بود و من به این حرف ها عادت داشتم)
جستی زدم و فورا لباسایم عوض کردم و از اتاق بیرون زدم,هنوز مامانم داشت زیر لب غرغر می کرد که با دیدن من شروع به ریختن چایی کرد.رفتم سمتش و با یک بوسه گرم از گونه اش به اوقات تلخیش پایان دادم و با گله پرسیدم:
- مامان داشتیم؟همش داری به من گیر میدی,مگه دیواری از دیوار من کوتاه تر گیر نیاوردی؟پس مهدی اینجا لولوی سر خرمنه که همیشه اون باید تخت بگیره بخوابه و من صبح ها سرسام بگیرم؟
-خوبه خوبه اولا مهدی هنوز بچه است,ثانیا بچه ی منضبط و درس خوان همیشه باید لای پرنیان بخوابه, ثالثا امروز تعطیل اند،انقدرهم بهش گیر نده, یهو بیدار می شه و جنگ جهانی راه میفته.به خدا دیگه رمقی واسه قاضی و دادستان شدن تو دادگاه شماها رو ندارم!
-بچه؟شما به پسر 16 ساله میگید بچه؟پس یه زحمت بکشید زنگ بزنید دنیای سیسمونی و یه گهواره براش سفارش بدید
-هستی بس کن دیگه,ببینم می ذاری اول صبحی حرص نخورم؟
-مامان مگه من چی گفتم؟تو داری همش لی لی به لالای این یکی یه دونه ات می ذاری و اونم روز به روز وقیح تر میشه,همین دیروز رفته تو اتاقم و تمام وسایلام رو به هم زده و سیستمم رو چک کرده,بزار از مدرسه برگردم یه حالی ازش بگیرم که دیگه از این غلطا نکنه
-برو حاضر شو دیرت شده,ای خدا منو مرگ بده تا از دست این دو نفر راحت شم,مردم ده تا بچه قد و نیم قد دارن,صداشون در نمیاد اما اینا سوهان روحم شدن
-باشه مامانم باشه!ببخشید.من رفتم
-تو که صبحونه نخوردی لااقل برو از کشو پول بردار،تو مدرسه یه چیزی بخور
-نه مامان بدید شاه پسرت بخوره و جلویی هاشو گاز بگیره و پشت سری هاش رو لگد بزنه
-دختر از منی که مامانتم خجالت بکش,زشته بخدا,اون که الان اینجا نیست و تو داری خودخوری میکنی. برو زودتر آماده شو خودم می رسونمت و از اونجا میرم آموزشگاه
-باشه شما برید منم الان میام
-هستی باز منو تو پارکینگ نکاری ها؟
-باشه مامان خوبم برو خیالت راحت
به محض رفتن مامان,صبحونه نخورده بلند شدم و در حالی که داشتم سمت اتاقم می رفتم, صدای مهدی منو در جا میخکوب کرد که با صدای بلندی می گفت:
-چیه هستی دوباره سرصبح علفت کم شده؟
-نه اما می بینم خدارو شکر تو روبراهی؟جدیدا مثل خاله زنکای همسایه فال گوش وای میستی؟
-هستی می زنم لهت می کنم ها؟صدای نکرت از بس بلند بود که صغرا کرولال سرکوچه ضابرا شد چه رسه من که اتاق بغل بودم و داشتم خزعبلات تو رو ناخواسته می شنیدم.
-برو کشکتو بساب,حیف که عجله دارم وگرنه..
-وگرنه چی؟دوباره اشک تمساح می ریختی؟یا هندی می شدی,نکنم مثل الان کولی بازی در میاوردی؟
مهدی لبخندی از سر بدجنسی زد و هم چنان که به طرف دستشویی می رفت انگشت اشاره اش را به نشانه ی دماغ سوختگی روی بینی اش گذاشت و من کنفت تر از همیشه به طرف اتاقم دویدیم و در حالیکه کوله ی مدرسه ام را بر میداشتم به طرف در خروجی راه افتادم.ناگهان با دیدن در بسته دستشویی فکری به ذهنم رسید.هرچه باداباد,پاورچین پاورچین به طرف در دستشویی خزیدم و در را از بیرون قفل کردم و با عجله به طرف پارکینگ دویدم.چقدر دلم خنک شد..حتی تصورش هم برام لذت بخش بود.به محض وارد شدن به پارکینگ صدای فریاد مامانم منو درجا میخکوب کرد:
-هستی خجالت بکش,این کارا از تو بعیده؟برو گندی رو که زدی تلافی کن وگرنه جوری تنبیهت میکنم که سازمان موساد هم برات دل بسوزونه
-اااا مامان مگه من چکار کردم؟
- چکار کردی؟خوبه بچه ام موبایلش دستش بود و زنگ زد,وگرنه باید تا ظهر تو توالت گیر می افتاد,برو و انقدر کفر منو در نیار
-مامان خودت برو...بخدا اگه من برم دستشو رو من بلند میکنه,مگه ندیدی سری قبل چه بلایی سرم آورد؟
-با من یک به دو نکن و کاری که میگم رو بکن و گرنه تا ظهر هم به مدرسه نمی رسی
-مامان خواهش میکنم
-برووووووووووووو
- باشه حالا چرا عصبانی میشی؟میرم ولی بدون دهن اژدها می رم
-می خواستی به عاقبت کارت فکر کنی دختره ی گیس بریده
قبل از اینکه دوباره صدای مامان در بیاد به طرف در دویدم,دادو بیداد مهدی بلندتر از اونی بود که نخوام گوش بدم,خدای من داشت از پشت در تکه پاره ام میکرد.دوبار حس بدجنسی ام گل کرد
-چه خبره مگه بلندگو قورت دادی پسره ی تیتیش مامانی؟
-بذار بیام بیرون حالیت میکنم تیتیش مامانی کیه؟
-هه هه هه یه کاری نکن بذارم برم ها؟
-جراتش رو نداری جوجه و گرنه تا اینجا نمی اومدی.در ضمن محض اطلاع جنابعالی دیشب تمام ایمیل هات رو چک کردم و یه نسخه هم از روش برداشتم.مگه نمی دونستی که آقا داداشت یه پا هکره؟دیگه خودت می دونی چه آتو هایی ازت دارم.می بینم که سایت شهوانی و لوتی میری و کامنت ها و ایمیل های بچه های اون سایت ها تو سیستمت غوغا کرده؟تا 3 می شمارم اگه درو باز نکنی تهران که سهله فیس بوک هم از گند کاری های خانم خبردار میشه
مثل اینکه برق 1000 وات گرفته باشه,قبل از اینکه شروع به شمارش معکوس کنه درو باز کردم و مثل بره ای مظلوم روبروش وایستادم.دیگه شهامت وراجی و اره و تیشه بازی رو نداشتم و خودمو برای هر اتفاقی آماده کردم.خدااااااااای من,جلوی این یه الف بچه همین رو کم داشتم.شروع کردم به پاچه خاری:
-داداشی من شرمندم ببخشید,آخه زورم که بهت نمی رسه بهم حق بده اینکارارو بکنم
-خفه...ببین هستی فقط یکبار دیگه سربه سرم بذاری خودت میدونی چه آشی برات می پزم
-باشه قول میدم,تو که به مامان چیزی نمیگی؟
-اگه پا رو دمم نذاری نه
-خداحافظ
نیش خندی زد و بدون اینکه جواب خداحافظی منو بده با عجله به طرف اطاقش رفت و منو با دنیایی از غم و دلهره تنها گذاشت.چه کار میکردم,تو بد هچلی افتاده بودم.نه توان گریه داشتم و نه توان جنگ.احساس بیچارگی توام با خجالت داشتم.منی که از دنیای بیرون مهری ندیده بودم حالا تو دنیای مجازی هم ایمن نبودم.وااااااااااااای حتی تصورش هم برام وحشتناک بود,وقتی که مهدی اون پوشه هایی رو باز میکرد که حاصلش برای من چیزی جز ننگین شدن آبروم نبود.حالا چه جوری تو چشاش زل بزنم و باهاش یکی به دو کنم؟آخه دختره ی احمق چکار کردی تو؟
همچنانکه این افکار را در ذهنم حلاجی می کردم,ناگهان صدای موبایلم منو از این افکار بیرون آورد.مامانم بود,بدون اینکه جواب تلفنش را بدم به طرف پارکینگ سرازیر شدم و برای اینکه دوباره بهم نریزم تا راه مدرسه هیچ حرفی نزدم و مامانمم که فکر میکرد من و مهدی دعوای سختی کردیم,در طول مسیر مدرسه هیچ حرفی نزد.چندین بار در بین راه جیب مانتوم لرزید,دوباره مزاحم های تلفنی و دوباره سایلنت های وقت و بی وقتم.چه میشه کرد؟؟اگه مامانم می فهمید که با خودم موبایل به مدرسه می برم,قبل از اخراج شدنم به وسیله مدیر,از خونه اخراج می شدم.یواشکی از روی مانتو,دکمه پاور رو زدم و با آرامش ساختگی تمام طول راه را با سکوت سپری کردم
بله این منم هستی,هستی زمانی,هجده بهار از زندگی پر فراز و نشیب را گذرانده ام و در سال چهارم ادبیات مشغول به تحصیل هستم.برادرم مهدی که دوسال از من کوچکتر است,دوم کامپیوتر است.پدرم در زمانی که باید برای دو فرزندش پدری می کرد,دل به عشق دختری کم سن و سال باخت و مارا با دنیایی از دلهره و درد در این دنیای وانفسا تنها گذاشت و دو سال پیش راهی کانادا شد.اوایل گاهی زنگ می زد و با تنها کسی که حرف می زد من بودم.هیچوقت مامانم به تلفن هایش جواب نداد.پدرم نیز که به این قضیه واقف بود و هربار با شنیدن صدای مادرم تماس را قطع می کرد.اما چند ماهی بود که تماسی از طرف او نداشتم.البته من هم علاقه ی زیادی به هم صحبتی با او نداشتم.پدری که بخاطر غریبه ای تمام محبتش را از ما دریغ کرد و تنهایمان گذاشت حتی ارزش فکر کردن هم نداشت.مادرم هیچوقت از بی مهری های پدر شکوه ای نکرد,ولی هر از گاهی که بصورت اتفاقی وارد اتاقش می شدم با اشک های گرمش مواجه می شدم و این صحنه تمام تنم را به لرزه در می آورد.بارها با خودم فکر می کردم که نکند همسر آینده ی من نیز چنین رفتاری با من بکند....نه خدایا من مثل مامانم قوی نیستم,من از پا درمیام,خدایا با من اینکارو نکن...غافل از اینکه سرنوشت هدایای شوم تر از اینها را برایم رقم می زد .غافل از اینکه سختی های مادرم در مقایسه با سرنوشت من مثل زنگ تفریح بود.هنوز هم بعد از مدتها از جدایی آن دو بارها صدای مرثیه های سوزناکش در لحظات تنهایی اش قلب و روحم را به درد می اورد.بارها وقتی از مدرسه بر می گشتم با منظره ای باور نکردنی مواجه می شدم.مادرم که در افکار تنهاییش غوطه ور بود به گمان اینکه خانه در سکوت محض است,عکس پدرم را در آغوش کشیده بود و با مرثیه خوانیی و گریه هایش دل سنگ را آب می کرد,اما بی خبر از اینکه مهدی پشت در نشسته و پابه پای ضجه های او اشک می ریخت.بارها که در این لحظه برادرم را غافلگیر می کردم به سرعت اشک هایش را پاک می کرد و با گرفتن انگشت اشاره به بینی اش مانع به هم زدن آن جو متشنج می شد.از چشم های سرخ و صورت گلگونه ی او به هم می ریختم,چکار می کردم برادرم بود,عزیز دلم بود,با تمام بچه بازی هایش بازم دوستش داشتم,عاشقش بودم.من بدون اونا نمی تونستم نفس بکشم.برادرم روحم بود و مادرم نفسم....چطور می توانستم مثل سیب زمینی بی تفاوت باشم و شاهد صورت های غمزده ی اونا باشم؟
بارها وقتی به صورت ناگهانی این صحنه های رقت بار را میدیدم ,بدون اینکه مانتو ام را عوض کنم,در آستانه ی در, روبروی مهدی می نشستم و در حالی که هردو صورت های خود را پایین انداخته بودیم, بخاطر شکسته نشدن غرور همدیگر بی صدا اشک می ریختیم:آه مادر چه غمی در درونت بود که حتی از گفتن آن به جگر گوشه هایت هم ابا داشتی.آه مادر.....
بله...18 گل در بهار عمرم بود و من روز به روز زیبا تر از قبل می شدم.در مدرسه نه تنها بخاطر زیبایی ام مورد حسادت اکثریت بودم بلکه بخاطر نمره های عالی مورد توجه اکثر دبیران مدرسه بودم و در بیرون،مورد توجه پسرهای مسیر خانه و مدرسه.....و من تمام این ها را دوست داشتم.همه ی اینها احساس اعتماد به نفس,توام با شور زندگی را در من به اوج می رساند.از اینکه مورد توجه پسرهای مسیر مدرسه باشم, احساس غیر قابل وصفی داشتم....احساس غرور,احساس مهم بودن,احساس برتری و..وقتی لبخند و چشمک های پسران کنار خیابان را بیی جواب می گذاشتم و با غرور از کنار آنها رد می شدم,بند بند وجودم از لذت غرور از هم می پاشید.چقدر زیباست که دختری دست نیافتنی باشی و چقدر زیباست که همه تورا دوست داشته باشند.کاش همه ی مرد های دنیا باور داشتند که زن از مرد چیزی جز دوست داشتن و محبت نمیخواهد
.....................................................................................................................................................................
با صدای زنگ پایانی مدرسه,به طرف در خروجی مدرسه دویدم.به دلیل استرسی که مهدی از صبح علی الطلوع به جانم انداخته بود,بی مقدمه از تارا و ستایش جدا شدم.چقدر این دوستانم مهربان و با محبت بودن.تارا دختری سفید رو و لاغر با چشم های خاکستری و زیبا و دختر جانباز 60 درصد بود.همیشه از دردهای جانگداز پدرش و آب شدن ذره ذره ی او اشک می ریخت,تنها کسی که تسلای دل دردمندش بود من بودم و چون ستایش کمی دهن لق بود از گفتن جزئیات زندگیش به او صرف نظر می کرد.آنقدر زیبا و دوست داشتنی بود که حتی با فرم مدرسه هم زیبا و خواستنی بود.بارها به اون گفته بودم که :اگه لزبین بودم حتما با تو ازدواج می کردم و او هم همیشه در جواب حرفم لبخند تلخی می زد که من از فهمیدن معنی آن عاجز بودم..ستایش هم با گونه های سرخ و صورت تپل و ملاحت صورتش,مرا یاد هنرپیشه های دهه 40 ایران می انداخت.چقدر این دو دوست از خنده های من در خیابان عاصی می شدن و به من تذکر میدادند,اما چه کنم که من اصلاح بشو نبودم.
به محض خداحافظی از آن دو به طرف خانه راه افتادم.اما هرقدر که پیش می رفتم احساس سنگینی در پاهایم بیشتر می شد.احساس می کردم که کل دوربین های مداربسته شهر روی من زوم شده اند.با هر قدمم این احساس تشدید میشد.یک آن برگشتم و به اطراف نگاهی انداختم اما جز ازدحام عابران و هیاهوی ترافیک چیز دیگری نظرم را جلب نکرد.از حس اینکه بیمار پارانویی شده باشم,خنده ام گرفت.در حالیکه که لبخندی بر لب داشتم،پسری تازه بدروران رسیده با گفتن متلکی زشت و زننده از کنارم رد شد.ای کاش تارا و ستایش در کنارم بودن تا با پشت گرمی آنها از خجالت آن پسر گستاخ و بی ادب در می آمدم.به ناچار سرم را پایین انداختم
راه افتادم و قدم هایم را سرعت بخشیدم,ولی دوباره این حس در من قوی تر شد.اما این بار توجهی نکردم و قدم هایم را تندتر برمی داشتم.به اولین چهارراهی که رسیدم به طرف اتوبوس آماده ی رفتن دویدم و سوار شدم. انگار که هفت خوان رستم را رد کرده باشم,نفس عمیقی کشیدم و در صندلی یی,بغل دست دختری همسن و سال خودم نشستم.اتوبوس شروع به حرکت کرد و من در اوهام خودم غرق شدم.خدایا بعد از این چطور به صورت مهدی خیره شوم؟؟اههههههه دیگر چطور بهش امر و نهی کنم و بقول خودش براش معلم اخلاق بشم؟داشتم دیوونه می شدم!!!! همچنانکه غرق در افکار خودم بودم و به سایت شهوانی و.. لعنت می فرستادم,به ایستگاه رسیدم و با تذکر راننده به خودم اومده و پیاده شدم....ادامه دارد
نوشته: t.t
سلام به همه ی بچه های شهوانی اسم من محمده 20 سالمه فقط یه خواهشی دارم اگه میخوای بخونی فحش بدی نخون این داستان برمیگرده به2 ساله پیشه من یه دوست دختر داشتم به اسم فاطمه که با من هم سن اینا تازه اومده بودن کوچه ی ما که 2 تا خواهرم داشت فاطمه کوچکترنشون بود . یه روز با دوستام تو کوچه نشسته بودیم که خانوم اومد از تو کوچه رد شد داشت میرفت که یه پسره اومد بهش تیکه انداخت منم به غیرتم برخورد رفتم به پسره گیر بدم که دوستام گرفتنم گفتن به توچه بلاخره هر جوری بود از دست اینا فرار کردم رفتم به پسره گفتم چی میخوای گفت به توچه منم قاطی کردم یه باتوم تو جیبم بود اونو اوردم بیرون اینقدر پسرو زدم که پسره به گوه خوردن افتاد.این داستان گذشت ما ایستگاه صلواتی زده بودیم برای تولده امام حسین من داشتم قلیون میکشیدم هیچکسم تو ایستگاه نبود به غیر از من که خانوم اومد یه شربت برداشت خورد گفت میشه به منم قلیون بدید بکشم بهش گفتم اینجا نمیتونی بکشم . خیلی ناراحت از قیافش معلوم بود .بعد دلو زدم به دریا بهش گفتم میشه شمارتون داشته باشم یه ذره فکر کرد گفت باشه شمارشو داد منم یه میس کال بهش انداختم شبش با هم بیشتر اشنا شدیم بهش گفتم کار بابات چیه گفت مبل فروشی داره بعد کاره بابای منو پرسید یادم رفت بگم وضع مالی ما خیلی خوبه هیچ نیاز مالی نداریم گفتم 3 تا نمایشگاه ماشین داره البته وضعه اونام خوبه .بعد از چند مدت یخامون اب شد به هم جوک های سکسی میدادیم .(مادر فاطمه سال ها قبل فوت کرده بود ببخشید یادم رفته بود) خلاصه یه روز مامان وبابام رفته بودن شمال داداشم سر کار بود بهش زنگ زدم گفتم بیا خونمون قلیون بکشیم گفت باشه نیم ساعت بعد اومد کسکش چه قدر به خودش رسیده بود یه ارایش نسبتن ملایم یه مانتوی سفید بایه شلوار سفید زیر مانتو هم یه سوتین قرمز پوشیده معلوم بود بعد من خوشامد گویی کردم همدیگر ماچ بوسه از این کسشرا بعد اومد نشست شالشو در اورد بعد من رفتم یه شربت اوردم بخوره بعد خودم رفتم قلیونه اماده کنم قلیونو اوردم یه ذره کشیدیم ما باهم روی یه مبل نشسته بودیم بعد هی من رونشو میمالیدم از قیافش داشت داد میزد حشریه بعد بهم گفت خوبه میکنی گفتم اره چرا نمیکنم بعد از هم لب گرفتیم دستشو گرفتم بردم تو اتاقم بعد شروع کردم لخت کردنش اونم منو لخت میکرد بعد از دو سه دقیقه لخته لخت بودیم وای چی داشتم میدیم یه دختره قد بلند دو تا پستون اندازه ی لیمو یه کس سفیدو پف کرده با یه کونه خوش فرم شروع کردم لیس زدن بدنش از گردن شروع کردم اومدن پایین تر رسیدم به پستونای کوچولوش اینقدر اونارو خوردم حالش بد شد بعد یکم اون کس خوشگلشو خوردم که منو یه دفعه منو سفت گرفت فهمیدم ارضا شده بعد اون شروع کرد کیرمو ساک زدن اصلا بلد نبود بعد بهم گفت جلوم بستس نکنیا بهش گفتم حواسم هست بهش گفت قنبل کن از کون بذارمت یهو عین جن زده ها برگشت گفت اخه درد داره گفتم دردشو کم میکنم با هزار ناز و عدا قنبل کرد منم یه کم روغن زیتون اوردم مالیدم به سوراخ کونش و شروع کردم به باز کردن سوراخ کونش یه کم با سوراخ کونش بازی کردم که یه ذره باز شد بعد یه ذره روغن مالیدم به کیرم اروم کردم تو کونش یه ذره رفت تو یه جیغ زد که برق از کلم پرید هی میگفت در بیار منم میگفتم الان تموم میشه بعد کیرم رو تا اخر کردم تو کونش یه ذره همونجوری نگه داشتم تا عادت کنه بعد اروم شروع کردم به تلنبه زدن 5 دقیقه بعد داشت حال میکرد بهش گفتم ابم داره میاد چیکار کنم گفت بریز تو کونممنم با دوتا تلنبه ی محکم همشو خالی کردم بعد بلند شدیم رفتیم یه دوش گرفتیم بعد اون اماده شد رفت خونشون الان که دو سال میگذره هنوزم باهاش ارتباط دارم.
ممنون که خوندید فقط جان مادراتون فحش ندید چون که کاملا واقعی بود مرسی
نوشته: محمد
سلام من سامانم الآن بیست سالمه وبعضی اوقات میام تو این سایت!خاطره برمیگرده به دوم دبیرستان. یه رفیقی داشتم که اسمش پارسا بود.یه مدت مثل یه همکلاسی معمولی با هم بودیم و راه خونمون تا مدرسه یکی بود!باهم میرفتیم و با هم هم بر میگشتیم!اون موقع ها من تازه به سن بلوغ رسیده بودم و خیلی تو فاز کس و کون نبودم!تا اینکه تو راه مدرسه پارسا شروع کرد که به قول معروف آک منو باز کنه!همش هم از دختر میگفت!منم حشری میشدم و همینطور تو کف میموندم!تا اون موقع هم با هیچ دختری نه دوست بودم نه رابطه داشتم الآن هم که دانشگاهم همینطور!خلاصه گذشت یه دو ماهی رابطه و دوستی من و پارسا بیشتر شد و اون زیاد میومد در خونه ی ما!البته خیلی کسخل بود و ترسو!اصلا هیچ بارش نبود نه قیافه ی درستی داشت نه استیل و هیکل سافی!به قول معروف کیری کیری بود!منم خیلی خوشگل نبودم طوری هم نبودم که بگم دختر کش و این صحبتا!یه پسر معمولی!یه مدت که گذشت آقا پارسا از کیرش خیلی تعریف میکرد!مثلا میگفت من کیرم کی شق میشه کی میخوابه چند سانته چه شکلیه و از این کسشعر ها!منم اوایل خیلی توجه نمیکردم ولی بعد مدتی که حرفامون سکسی میشد و از دخترا حرف میزدیم پارسا دست میزد به کیرش و میگفت شق شده!منم کمکم از فاز دخترا داشتم میومدم بیرون و فقط تو فکر پسرا بودم!یه روز که پارسا اومد خونمون بردمش تو اتاق نشستیم پا کامپیوتر دوباره بحث کیرشو کشید وسط و شروع کرد گفتن منم کیرم شق شده بود!چون دوست داشتم کیرشو ببینم بمالونمش و از این کارا...یدفعه نگاه کردم به خشتکش بهش گفتم خوابه؟با یه حالت خاصی گفت نه نیم خوابه!منم گفتم بزار بهش دست بزنم گفت نه!من گفتم باشه دستتو بده با دست خودت بهش دست میزنمدستش رو گرفتم و گزاشتم رو کیرش خندید و کیرش رو مالوند!یه ده دقیقه بعد گفت میخوام برم بلن شد که بره من حشرم بالا بود و عقلم هم دست خودم نبود!اومد که بره پشت به من بود با دو دست از پشت سر کیرش و تخمش رو از رو شلوار گرفتم و یه پنج دقیقه ای از رو شلوار لی تنگش مالوندمش!مثل گچ سفید شده بود!اومد که بره کیر من رو گرفت که شق شده بود یکم مالوندش گفت از مال من کوچیکتره!گفتم مال من و تو نداره کیر تو مال منه!دیگه هرموقع میدیدمش کیرش رو از رو شلوار میگرفتم و میمالوندم!اونم فقط میخندید!دوم دبیرستان بودیم و رفتیم اردوی دفاعی تو تمام اردو جفتم نشسته بود و کیرش دست من!لا مصب تا کل اردو یه بار بیشتر شق نشد ولی مال من تو کل اردو شق بود و حتی کافور هم که تو غذامون ریخته بودن کار ساز نبود و دوبار خودمو خیس کردم!شب موقع خواب خاموشی دادن و از رزم شب خبری نبود!اومد پیشم و دوباره شروع کردم دست زد به کیرم گفت خوبه من با کیر شق تو حال میکنم ولی تو نمیتونی چون مال من شق نیست!کسکش انقدر با کیرم ور رفت که آبم اومد!بعدا فهمیدم اونم مثل من عاشق کیر شده بود!البته تمام اینکارا از رو شلوار بود!وقتی همه خوابیدن کیرم دوباره راست کرد رفتم طرفش بیدار بود دست زدم به کیرش خواب بود ولی داغ!چون همیشه شلوار لی تنش بود و خیلی هم شلوار کلفتی پاش بود کیرش رو نمیتونستم صاف لمس کنم!ولی ایندفعه شلوار نظامی و راحت و نازک بود که رگهای کیر رو انداخته بود بیرون!خلاصه یکم باهاش ور رفتم که مسوول خوابگاه دیدم که بیدارم گفت برو بخواب!رفتم خوابیدم که دو باره تو خواب آبم اومد!گذشت یه مدت بعد من یه سایت سکسی خارجی پیدا کردم که فیلتر نبود!با پارسا قرار گزاشتم بریم کافی نت رفتیم کافی نت محل و سایت رو باز کردیم!کیرش شق شده بود من تا فهمیدم کیرش رو گرفتم و انقدر مالوندم که گفت نکن داره آبم میاد!از کافی نت اومدیم بیرون سر راه خونه بردمش تو یه باریکه یه خلوت چسبوندمش به دیوار گفتم یا کیرتو بده بخورم یا میزنمت!اونم ترسیده بود چون من کشتی گیر بودم و زورم هم زیاد بود!گفت نه یه روز میام خونتون اونجا لخت میشیم با هم حال میکنیم!گفتم من حالیم نیست منو عاشق کیرت کردی باید بخورمش!گفت اگه دوستش داری پس بهم کون بده!من به غیرتم بر خورد گفتم اگه بکشیم هم کون نمیدم فقط میخوام کیر تورو فقط هم تو رو بخورم!یدفعه یادم اومد آقام اینا رفتن خرید و خونه خالیه!گفتم بریم الآن خونه خالیه!رفتم تو تو حیاط جلوش زانو زدم گفتم درش بیار!گفت نه تو حیاط نه!مثل سگ ترسیده بود!بردمش تو اتاقم گفتمش درش بیار گفت نه اول تو!من هم که حشری شده بودم کیرم رو در اوردم نگاش کرد گفت چقدر سیاهه!تعجب کردم چون خیلی سیاه نبودم!!!اون درش اورد تا دیدمش شل شدم زانو زدم جلوش!یه کیر سفید تپل کلفت!چشمام داشت از حدقه در می اومد کردمش تو دهنم!کیرش مثل کوره داغ بود یه ده دقیقه ای خوردمش که ابم اومد و آبم اونم امد که سریع تو سطل آشغال خالیش کردیم!دیگه حالم ازش به هم خورد!نگاش کردم رو تخت دراز شده بود!حالا میخواستم بزنمش!فهمیده بودم چه گهی خوردم!رو تخت دراز شده بود و هی مثل این جنده ها میگفت:چقدر حال داد دفعه ی بعد میکنمش تو کونت!این رو که گفت زدم تو سینش مثل خر داد زد گفت چته!مگه کیر من رو دوست نداری!؟گفتم کیرم تو خودت و کیرت!و شروع کردم زدنش!انقدر زدمش که گریش گرفت و ابروش هم زخمی شد!با در کونی از خونه پرتش کردم بیرون!پنج دقیقه بعد خانواده اومدن!شام خوردم دوش گرفتم خوابیدم دیدم اس ام اس داد برات دارم پدرت رو در میارم!گفتم تونه کسخل مثلا چه غلطی میکنی!؟گفت صداتو ضبط کردم!مثل خر شاشیدم به خو!دیگه یه مدت کاری به کارش نداشتم که فهمیدم میخواد یه غلطایی بکنه تو راه مدرسه تو یکی از باریکه ها گیرش اوردم و تا میخورد زدمش!گوشیش باهاش بود همینطور که رو زمین بود و آخ و اوخ میکرد گوشیش رو پرت کردم به صورتش گفتم صدایی رو که ضبط کردی پخش کن!گوشی رو گرفت و پخشش کرد!صدا رو شنیدم یاد اون شب افتادم:پارسا عاشقتم کیرت مال منه...بخور بخور...!صدای چلپ چبوپ ساک زدن و آه و ناله های پارسا میومد!سریع از تو گوشیش پاکش کردم رمش رو در اوردم و گوشیش رو انداختم تو جوب!رم رو هم شکوندم!پارسا گفت:باشه گه خوردم فقط منو نزن کاری به کارم نداشته باش!مثل خر ترسیده بود من گریم گرفته بود!از دنیا بدم میومد سرش داد زدم فحشش دادم رفتم!دیگه از اون به بعد تا یه سال بعدش تو محل ندیدمش!دیگه ازم میترسید!منم تو مدرسه هی بهش چشم غره میرفتم!که سال سوم دبیرستان اومد و تو کلاس بندی جدید رفت یه کلاس دیگه!منم دیگه سربراه شدم درسم رو خوندم و معدلم ارتقا پیدا کرد!الآن هم تو دانشگاه دولتی شهرمون دارم درس میخونم و ایشالله بعد دانشگاه میرم به جای پدرم تو اداره ی پست!میخوام بگم که گی اصلا چیز خوبی نیست و تو همه ی دنیا چهره ی خوبی نداره!به امید اینکه همه ی همجنسباز ها کار کثیفشون رو ول کنن...!
نوشته: سامان
سلام مسعود هستم19 سالمه قدم178 وزن 73داستاننم کاملا واقعیه باوری نداری نخون چون هر فحشی بدی میره برا خودت من کونم نمیخواره بیام دروغ بنویسم.دیگه خود دانی.
داستان از اونجایی شروع شد که حدودا 1سال پیش روز پیش بابام صبح ساعت7 پا میشه بره نونوایی و بعدش طبق روال معمول که جمعه ها طعطیله و من دانشگاه نمیرم.باهاش برم سر کار برق یه قسمت آپارتمان مونده بود سیم کشی کنیم و برگردیم.بابام که از نونوایی حدودا ساعت7:30 برگشت و ساعت8 باهم رفیم بیرون که سوار ماشین بشیم دیدیم زکی ماشینو دزد برده و خلاصه تا ساعت12 شب باهمه اقوام شهرمونو زیر و رو کردی .نبود که نبود.
خلاصه ما و تو ماشین که حدودا2میلیون تومن وسیله مردم بود و 500 تمن هم وسیله خودمون با قیمت پرایدصفر که میشد حدودا 20 میلیون و غصه اون سرغت تا بیش ازیک ماه.طی این بیش از یک ماه یه زنه همسایمونه هی میامد سرکشی پیش مامانم و دعا میکرد پیدا بشه و همش خونمون بود.اسمش مهساس من بهش میگفتم خاله.خلاصه همش خونمون بود ولی چون زیاد فیلم میدیدم و تو دانشگاه هم سرم گرم بود زیاد تو کفش نرفتم.
داشتم تو پارک با رفیقم بحث اربیتالهای درس شیمی رو میکردیم.که یهو تلفنم زنگ ززد :بابام بود گفت سریع برو آگاهی تا منم دارم میام دزد ماشینو گرفتن خلاصه پریدم سوار ماشین رفیقم. ورفتیم اونجا خلاصه وقتی دزد ماشینو دیدم سر جام خشکم زد باورم نمیشد دزد ماشینمون همسایمون باشه (شوهر همون مهسا)خواستم برم اونور شیشه بکنمش مادر جنده رو که نزاشتنم.خلاصه طرف یه معتاد بنگیه و ماشینو اوراق کرده بود و داده بود مواد و باقیشو هم خورده بود ما موندیم و قاپ ماشین.خلاصه اونم شد 400 تمن.که بگو اونم خرج کرایه ماشین1 ما همونم نمیشد.خلاصه اهل محل و خانوادش هر کاری کردن رضایت بدیم نشد آخه به بابام گفتم رضایت بده خودمو میکشم.خلاصه بیش از 2سال براش زندون برید قاضی پروندش.
2-3 ماه گذشت مهسا خانوم داستان ما همش وقتی مارو مخصوصا منو میدید شرمنده میشد و سرش پایین بود.یه روز پوریا گفت مهسارو دیده که داشته گریه میکرده و به مامانم گفتهه تورو خدا رضایت بدین مامانمم بهش گفته مسعود خودکشی بکنه خونشو میدی؟اونم گفته اگه مسعود بگه شما رضایت میدین مامانمم گفته :آره.
خلاصه رفیقم گفت بچه داره بخاطر بچه و این بدبختیشون بزار رضایت بدن ولی من قبول نکردم.آخرش یه فکری به کلم زد.گفتم پوریا بیا زنشو راضی کنیم اگه بهمون بده ما هم میگیم رضایت میدیم.پوریا هم گفت نکن آبروتو میبره.و خلاصه جدا شدیم.
شب اومدم تو سایت شهوانی و گوگل چندا داستان از زنهایی که شوهرشون زندان بوده و حشری شدن و دادن رو خوندم.و کیرم مثل آنتن شده بود از طرف دیگه داغ ماشینمون با زندان خالی نمیشد.تصمیم خودمو گرفتم.
صبح روز بعد تا شب بیرون بودم و منتظر بودم مهسا بیاد رد بشه.و هی نقشه میکشیدم خلا صه نیامد تا 3 روز.روز سوم ساعتهای 3 بود که اومد پوریا کنارم بود.خلاصه طوری رفتار کردیم که خونشون مسیرمونه و دنبالش نیستیم و این جمله هارو میگفتیم:آخه خاک توسرت این مهسا خانومو ول کردی رفتی زندا که چی بشه بد بخت حیف نیست این شا کس تنها بخوابه؟
آخه خدایا تو به داد این زن بدبخت برس.با چی خودشو خالی کنه؟
سرعتشو زیاد کرد و از بغلمون رد شد. گفتم آخی پوریا نگاش خیلی دلم سوخت. میخوام رضایت بدم .
پوریا گفت :بگو بقرآن؟
منم گفتم:بقرآن ولی یه شرط داره
پوریا گفت چه شرطی:گفتم به تو هیچ ربطی نداره اون زندونی صاحب داره صاحبش باس شرطشو بپرسه ولی یه راهنمایی شرطم خیلی آسونه دیگه خود دانی.
زنه روشو برگردوند و گفت خدمت مادرت میرسونم این حرفهاتو
گفتم برسون ببینم کی باور میکنه.کسی هم با هم ندیده مارو شاهد هم نداری تو واسه خوبی خوب نیستی این تازه اولشه آزاد که بشه سرشو میزارم روسینش تا دیگه دزدی نکنه.
خلاصه رفت تو خونش و درشونو محکم کوبید ما هم در رفتیم (مثل خر)
2-3 روز گذشت و هی تیکه بار دختر بچه سال دوم راهنماییش کردیم.
خلاصه غیبشون زد.منم بیخیال شدم تایه هفته بعد که داشتم ول میگشتم اتفاقی از در خونشون رد شدم و دیدم اومدش بیرون هیچی نگفتم و به راهم ادامه دادم یهو دیدم پشت سرمه سرعتمو حفظ کردم یهو گفت خب حالا شرطت چی بود؟وایسادم و گفتم بیخیال پشیمون شدم شرط نداره گفت:حیف من!!!!زیادی فکر کردم .خب ببخشید مزاحم شدم گفتم ن شوخی کردم شرط داره ولی نمیشه بگم گفت پس من چجوری بفهمم شرطت چیه؟گفتم بیا این شمارمه بزنگ شرطمو میگم.شمارمو گرفت و گفت باشه ولی دیگه پشیمون نشو به وضعیت بچم نگاه کن!!!!!!!! کافیه دیگه نمیخوام زجر بکشه.و رفت.
1 ساعت بعد دیدم یه همراه اول بهم زنگید و منم دیر جواب دادم.و وقتی جواب دادم:صداشو شناختم .سلام کریم و اهوال پرسی و...البته یه کمی خشک جوابمو میداد.منم هی لفتش دادم.گفت بفرما مسعود خان شرطتو بگو.....گفتم:شرطم خیلی آسونه ای کینه رو از دلم در بیار ما هم رضایت میدیم شوهرت آزاد شه و بیاد بالا سر زن و بچش.
گفت باشه خب چجوری این کینه رو از دلت در بیارم مسعود خان؟گفتم هیچی بخاطر بچت بزا یه شب جای شوهرت باشم گفت خفه شو ................خلاصه منم گفتم پس بزار شوهر دزدت تو زندون بپوسه و قطع کرد.
شب طاقت نیاوردم بایه پیام گفتم باشه هرچی تو بگی یه تضمین بهت میدم که اگه قبول کنی شرطمو شوهرت آزاد میشه.گفت:منکه تضمین نخواستم ولم کن
گفتم نمیشه.
گفت پیامتو دارم الان همه حرفهامو باور میکنن گفتم این خط دختر بازیمه هیشکی جز دخترهای دانشگاه شمارشو نداره.گفت خب برو با یکی از همونها گفتم من کینم فقط با تو یا دخترت جبران میشه
گفت غلط میکنی نزدیک دخترم بشی.گفتم شرمنده تو کارشم دیگه بیخیالت شدم اون بهتره بچس بیشتر حال میده هیچی بلد نیست هرکاری بخوام میتونم باهاش بکم فعلا عزت زیاد.بایییییییییییییییی(ضمنا سلاممو بهش برسون و بجام ببوسش تا بعدا خودم میبوسمش)بای بای بای بای.
2 ساعت نگذشت که یه پیام داد چه تضمینی میدی؟گفتم یه برگه رضایت بهت میدم بعدش باهم.......
گفت اثر انگشت میزاری گفتم آره با خط خودم مینویسم و اثر انگشت بابامو هم پاش میزارم.
گفت باید فک کنم گفتم فک کردن نداره من فقط دست مالی میکنم و شاید سینه هاتو بخورم اصلا نمیکنم و خلاصه هزارتا قصم خوردم که نکنم و کسی هم نمیفهمه.
اونم قرار شد خبرم کنه برم خونش
خلاصه صبح روز بعدیه برگه جعلی با خط پریا ساختم و اثر انگشت یکی دیگه از بچه هارو پاش گذاشتم و خودمم یه امضا که دفعه اولم بود میکشیدمش زیر برگه گذاشتم.
نزدیک ساعت 1:30 بود یه پیام داد گفت دخترم مدرسس میتونی بیای منم زرنگی کردم و بهش زنگیدم که ببینم کلکی تو کاره.دیدم صداش میلرزید داشت باورم میشد گفتم نیم ساعته میم رفتم تو دستشویی خودمو نگاه کردم دیدم موی کیر ندارم. رفتم دنبال پوریا قضیه رو گفتم اونم ولم نکیکرد میخواست بکنه ولی آخرش راضی قرار شد نگهبانی بده.و بعد بره اونم مهسارو بکنه من نگهبانی بدم
خلاصه رفتم خونش آیفونو زدم درو باز کرد.گفت بفرما بالا.....باورم نمیشد این منم.تو کونم عروسی بود.
از پله ها رفتم بالا یاد داستانهای سایت میافتادم.خیلی حال میداد یه ترسی داشتم که خیلی ازش خوشم میامد.دیدم از تو آشپزخونه اومد و سرشو انداخت پایینو گفت ببین میشه این کارو نکنیم گفتم ببخدا میخوام یه چیزی بهت بگم اگه دروغ بگم خدا کنه همین الان پلیس بریزه بگیرتم گفت چیه؟گفتم از اون وقتی اومدی تو این محله عاشقتم و همش به عشق تو جلق میزنم این فرصتو ازن نگیر.گفت:آها الان فمیدم تو چرا شاکی شدی و چه مرگت بوده.
ولی زیاد دیدمت دختر بازی میکنی و.....تا حالا سکس داشتی؟گفتم فقط خردن و مالوندن.یه خنده کرد و گفت میدونستم بخدا.خلاصه گفتم رفیقم دم در منتظره نهبانی میده گف چرا بهش گفتی برو بیرون گفتم :دیگه اومدم داخل اون دیگه ول کنم نیست !!!!بزنگم بره؟گفت ن بزار نگهبانی بده بهتره.
گفت اجازه میدی بکنم؟گفت برگه .بهش دادمش و خوندش و یهو قاپیدم برگه رو . گفت زود باش .
شروع کردم به بوسیدنش و لب گرفتن دیدم داره همراهی میکنه و خیلی وارده. خوشو بهم میمالید و کم کم لخت شدیم و سوتینشو فشار میدادم به صورتم.و درش آوردم و یه کم خوردم که آبم آومد داخل شرتم .خیلی بهم خندید و گفت وایسا رفت یه اسپری آورد بهش زدو گفت یالا بخور منم مثل قهتی زده ها میخوردم.و داشت آه و اوه میکرد.که رفتم پایین یه شرت بنفش توری پاش بود گازش میگرفتمو درش آوردم چخه کسی داشت خدایا خیس خیس بود تازه موهاشو زده بود دیوونم کرد.فکمو گذاشتم رو کسش و کم کم از کسش لب میگرفتم دستشو گذاشت رو سرم و به کسش فشارش میداد(اون لحظه بود یا ماشینمون که همه زندگیم بود افتادم قسم خوردم که جرش میدم)زبونمو رو چوچولش میچرخوندم و انگشتمو میزاشتم در سوراخ کونش و اینقد چرخوندم که تا نصفه رفت تو که یهو چرخیدو گفت لپ کونمو بخور منم که تابع امر بوم وحدودا3دیقه لپها و سوراخکونشو کسشو شو خوردم. گفتم ساک میزنی؟گفت آرره به پشت خوابید رفتم رو سینش کیرم از وسط سینههاش میخود چه حالی داد .......رو هوا بودم انگاری .گفت بسه دیگه پاشو.و انداختم کنار و تف زد به دستش و مالید به کس خیسش و منم گفتم یالله خنید و گفت الله یارت زود باش میدونی چند وقته کیر نخورده گفتم از وقی شوهرتو انداختیم داخل تو هم بیا کیر مارو بنداز داخل خندیدیم و همونجوری روبه هوا خوابیده پا هاشو باز کرد منم اول مایلدم بک چوچولش و بعد کردم داخل و همش مثل سگ تلمبه میزدم.و خوابیدم روش و سینه هاشو میخوردم و تلمبه میزدم خیلی لذت داشت.یهو دیدم بشدت لرزید و داد میزد و آه اوه میکرد منم دیگه ماهر شده بودم و یواش یواش دوباره تلمبه میزدم و گفتم برگرد کونت بزارم.گفت ن کافیه .ولی من قبول نکردم و 22بارا اسپری زدم گذاشتم در کونش با یه کمی فشار زید واردش شدو کم کمک تلمبه زدنم تند میشد.بو دوباره لرزید گفت بیاا از کس بکن دوست دارم .منم دوباره گبا تف گذاشتم داخل کسش اونم کمرم رو می مالی و صدام داشت بلند میشد که دستاشو حلقه کرد دور کمرم و به خودش چسبوندم(اسیرش شدم)و نا خودآگاه آبم ریخت داخل کسش و گفتم حالا چیکار کنیم گفت من همینو میخواستم .دیگه نمیتونی بزنی زیرش و باید رضایت بدی گفتم ای بچشم. و روش خوابیدم وازش لب میگرفتم و گفتم به آرزوم رسیدم.گفتم اگه رو حرفم بمونم بازهم میزاری باهات باشم گفت آره بچه خوشکل و ازم لب گرفت و گفت برو رفیقت منتظره بادسمال کاغذی خودمو پاک کردم ورفتم .داخل ماشین دیدم پوریا23 بار زنگ زده .داستانو تعریف کردم و رفتم خونه تا شب بابام اومد گفتم دلم بحال دخترش سوخته آخه به دوستش گفته خوشبحالت بابات پیشته. و بعدش گریه کرده ورفته خونشون.بعد1ساعت بابام راضی شد و ورفتی رضایت دادیم. و از اون موقع من بیشتر از شوهرش کردمش و اه خواستین داستان اونهاروهم براتون میگم
نوشته: مسعود
سلام ...23 سالمه..این ماجرا ماله پاییز پارساله...
تعطیلات اخر هفته بود...مثه همیشه با شوهرم بحثم شده بودو اصابم به هم ریخته ....صدای ضبط ماشینو زیاد کرده بودم یه اهنگ ملایمم گذاشته بودمو تو حال خودم بودم...
شهرمون یه شهر کوچیکه ساحلیه شاید اگر اسمشو بگم خیلیا یهو هوس شمال کنن...
هوا ابری بود ...یه وقتایی هم یه نم نم بارونی میزد و قط میشد...
تو ترافیک گیر کرده بودم....اما مهم نبود ...کار خاصی نداشتم هر جایی بهتر از خونه بود اونم تو غروب اخر هفته ها...
مثه اینکه تصادف شده بود ....لعنتی ها بیخیال هم نمیشدن جاده وا شه ملت رد شن....باز هم بیخیال ...من که کار خاصی نداشتم....
سرمو از رو شیشه برداشتمو به ماشین کناریم نگاه کردم...یه پرادو سفید بود....یه پسر حدودا 20 ساله ی لاغر اما با نمک رانندش بود و اونم یهو متوجه ی من شد...نگاهمون تو هم گره خورد با سر تکون دادنش سلام داد...
مهم نبود این فنچ داره چیکار میکنه بازم سرمو برگردوندمو گذاشتم رو شیشه...
بازم بارون...نم نم...پشت این پنجره ها....وقتی بارون میباره....وقتی اهسته...
یهو صدای شیشه اومد ترسیدم...
پسره بود ...گفت شیشه و بده پایین...با دست نشون دادم چیکارم داری؟
درو وا کرد یهو ...داد زدم چته؟
گفت من اسمم محمده....میشه شمارتو بهم بدی...
در ماشینو گرفتم گفتم برو رد کارت بچه...در ماشینو سفت گرفت نذاش ببندم...
گفت بیا خیابون 40
گفتم به همین خیال باش...
گفت بیا ...
گفتم نه...درو محکم بستم...
وای...خدا...چه چشمایی داش....یهو گیج شدم...به خودم اومدم دورو برم و یه نگاه انداختم نکنه کسی دیده باشتم که برام شر درس شه همینجوریشم مشکل کم ندارم تو زندگیم.......
3 سالی بود که ازدواج کرده بودم...شوهرم ادم بدی نبود اما خیلی با هم اختلاف نظر داشتیم اوضاع سکسمونم که افتضاح..
البته سکس خوبی داشتیم اما برام خیلی کم بود....من روزی دوبار هم راحت میتونسم سکس داشته باشم اما اون هفته ای دوبار براش کافی بود...داشتم روانی میشدم....خیلی بهش سرد شده بودم و سر هر چیزی بهونه میکردم...الانم حوصله ی یه ماجرای تازه تو زندگیمو نداشتم به اندازه ی کافی مشکل دارم...تو دلم خدا خدا کردم نکنه کسی دیده باشتم که شهر کوچیکه و ....
کم کم ترافیک هم وا شد...از تو فرعی انداختم که گمم کنه اما اونم پشتم میومد...یه جا که خلوت شد زدم کنار پیاده شدم...اونم پشت ماشینم نگه داش پیاده شد...زل زدم تو چشاش... قدش خیلی از من بلندتر بود...سرمو بردم بالا تا تو چشاش نگاه کنم شاید راحت بالای 185 قد ش میشد...
درجا گفت قاطی نکن دیگه...
خندم گرفت...
گفتم جوجه برو دردسر درس نکن برام....
زل زد بهم ...تنم لرزید یهو...یجوری شده بودم...گفت من جوجه نیستم...بیا خیابون 40 ...
چیکارم داری اخه؟
باز نگام کرد و رفت که سوار ماشین شه....دوباره گفت بیا...
لجم داش در میومد...بچه پرو...انگار ازم طلب داره...
اما خوشم میومد ازش...خیلی تخس بود...خیلی...
عصبی شده بودم دستام یخ کرده بود..نمیدونستم برم یا نه...
میترسیدم خیلی میترسیدم...دیگه کامل هوا تاریک شده بود...هنوزم نم نم بارون داش میومد...هوا ی دلگیر پاییزی...بهم چراغ داد که راه بیفتم....
باشه...گفتم میرم...مگه چی میشه؟هر چی میخواد بشه...
من راه افتادم اونم پشتم میومد....بلوارو دور زدم و رفتم تو خیابون 40
اون موقع سال همیشه اونجا خلوته...اکثرا ویلاس که پاییزا خبری از ادم اونجا ها پیدا نمیشه...کوچه بنبست بود
رفتم ته کوچه نگه داشتم
اونم اومد پشت ماشینم پارک کرد چراغ ماشینشو خاموش کرد ...پیاده شدم اونم پیاده شد....ته کوچه تاریک بود........من به پشت ماشینم تکیه دادم ...به سپر ماشینش تکیه داده بود درس جلوی من...گفتم چته ...چیکارم داری..بگو میخوام برم سردمه دارم خیس میشم...
یهو اومد جلو....شونه هامو گرفت و منو چسبوندم به سپر ماشینش...
از پشت خم شده بودم رو کاپوت ماشینش...سفت نگم داشته بود...داد زدم چته اشغال ولم کن...بازم زل زد تو چشام...بازم لال شدم...گفت چرا فرار میکنی...من اروم گفتم ...ولم کن...یه لبخند زد ...باد نفسش خورد تو صورتم...داغ بود...خودشو سفت به من قفل کرده بود...بارون مستقیم میخورد تو صورتم.. موهاش خیس شده بود....دماغشو اروم مالوند به دماغم ...گفت چه سرده دماغت...سردته؟گفتم میترسم...
-از چی؟
-از تو..از اینکه یه نفر الان بیادو منو تو رو اینجوری ببینه...بازم از اون لبخندا زد..دختر جون این موقع تو این بارون ته کوچه ی بنبس کی میاد مچمونو بگیره اخه؟
دستاشو گذاشت دو طرف سرم...شالمو از سرم برداشت...به لبام خیره شده بود...من لبام خیلی برجستس..اون روزم یه رژ براق بهشون زده بودم....بینیشو به لبام نزدیک کرد...گفت عاشق عطرشم...لباشو اروم گذاشت رو لبام...بی حس شده بودم...
چشامو بستم...لباش به لبم چسبیده بود....روژه خیلی چرب بود...لباشو اروم میکشید رو لبام...
چشامو وا کردم خیره شدم تو چشاش...واییییییی...چشای عسلیش نیمه باز و قرمز بود...
حسابی حشری شده بود انگار...لب بالامو اروم گرفت با لباش...میک میزد ...داشتم دیوونه میشدم به نفس نفس زدن افتاده بودم...
همینجوری خودشو بهم میمالوندو مثه وحشیا لبامو میک میزد.. دستامو کردم تو موهای خیسش و هردو نفس نفس میزدیم...یه موج عجیبی از شهوت تو وجودم به وجود اومده بود ..اشکم داشت در میومد...هر وقت زیادی حشری شم اینجوری میشم...زبونش تو دهنم میچرخید....لبامو میکشید با لباش... دردم میومد اما حال میداد....با یه دستش گلومو گرفته بود و با یه دست دیگش کم کم داش مانتو مو وا میکرد...
چن تا دکمه رو که وا کرد سرشو گذاشت زیر گوشم ...گردنمو لیس میزد ...میمکید...روانی شده بود بعضی وقتا یه اه بلند میکشید...و بازم ادامه میداد...دو طرف سینه هامو محکم گرفت و ب هم چسبوندشون...صورتشو گذاشت لای سینه هام...با زبونش لای سینه هامو از پایین تا بالا لیس زد...دادم دیگه در اومده بود...تند و تند نفس میزدم...سرشو محکم فشار میدادم..احساس میکردم دارم ارضا میشممممم...یهو اومد بالا بهم گفت اینجوری نمیشه بریم تو ماشین...گفتم نه میخوام برم..گفتم خواهش...من خیلی حشریم..خواهش...چشاش وا نمیشد...خودمم بهتر از اون نبودم. وقتی میگف حشریم قلبم تند تر میزد..دستمو گرفتو بردتم تو ماشین...
دراز کشیده بود...منم روش دراز کشیده بودم....بینی هامونو به هم میمالوندیم ...موهامو از رو صورتم کنار زد...گفت دارم دیوونه میشم...لباستو در بیار...رو شکمش نشستم....مانتو مو در اوردم...دستشو برد زیر پیرهنم...سینه هامو گرفت....لباسممم در اوردم...فقط سوتینم تنم بود و شلوار جینم...اون روز سوتین مشکی بسته بودم...
گفت لباس منم در بیار....
یه بافت یقه هفت تنش بود...مشکی...دوباره خم شدم رو لباش...لبامو مالوندم به لباش....لبامو گذاشتم رو گردنش...رو گلوش...دستمو اهسته بردم زیر لباسش...تنش داغه داغ بود...اروم لباسشو ازبالا در اوردم...دستشو برد پشتم و سوتینم و وا کرد...
تنم و گذاشتم رو تنه داغش...محکم بغلم کرده بود...سرم کنار گوشش بود...عطرش...دیوانه بود...
یه چن دقیقه ای همونجوری بودیم....خیلی حس خوبی داشت...
تموم شیشه ها رو بخار گرفته بود...هیچی معلوم نبود..جامونو عوض کردیم...دوباره از لبام شرو کرد...سینه هام...شکمم...دکمه شلوامو...یه پام و جم کرده بودمو یه پام پایین بود...از رو شلوارم سرشو میکشید لای پام...زبون میکشید لای پامو ...با دستش اروم دکمه و زیپ شلوارمو وا کرد...یه خرده اومد بالا و نشست...انگشتای پامو یکی یکی گذاشت نو دهنش...یه اه بلند کشیدم...داغیه دهنش رو انگشتای سرد پام دیوونم میکرد...بازم نفس نفس زدنام شرو شد....شلوارمو اروم از پام در اورد....پاهامو دور کمرش حلقه کردم اومد لای پام....شرتمو اروم کنار زد...از پایین ارووووم زبونشو کشید رو کسم....اروم از پاییین به باااالا...یهو داد کشیدم حس کردم داره ابم میاد...سرشو اورد بالا و گفت جاااانم....
چشمام خیسه خیس بود....همینجوری اشکم میومد...بند شرتمو وا کرد...یهو گفت...وای.....لبه های کسمو میک میزد....روشو...کنارشو...مثه دیوونه ها میخوردش....یهو زبونشو تا ته کرد تو کسم..بلند داد زدم ااااااااایییییییییییی........بازم سرشو اورد بالا و نگام کردو گفت...جااااان....دوباره زبونشو کرد تو کسم.....میاورد بیرونو و باز میکرد توش تند و تند...منم بلند بلند نفس میزدم و اه میکشیدم....سرشو محکم فشار میدادم لای پام....یهو احساس کردم دارم دیووونه میشم...تند تر نفس میزدم داشتم میومدم...پاهامو سفت کردم .....سرشو محکمتر فشار دارم اییی....محمدم...ای....محمدم دارم میام ای........
.......
و سکوت...پاهام شل شد....اومد بالا....شرو کرد به خوردن لبام....لباش طعم ابمو میداد....با یه حرص خاصی لباشو میخوردم...
کم کم اروم شدم....سفت بغلم کرده بودو لباش کنار گوشم بود......اسمتو بهم نگفتی هنوز...
اسمم نوشینه..
-نوشین....
-اره......
-چقد خوشبویی....عاشق عطرت تنتم...
محمد صداش خیلی بم بود...خیلی....دیوونه میکرد وقتی تو گوشت حرف میزد...
قلبم تند و تند میزد...دستش رو سینه ی چبم بود....
گفتم تو نمیخوای؟یه لبخند زد و گفت میدونی من یه بار ابم اومد اون بیرون....
خندم گرفت با قهقهه خندیدم...گفت خوب مسخرم نکن خوب...
گفتم نه به خدا...خوب یه بار دیگه نممیخوای؟
چشاش از ذوق به برقی زد و گفت یه بار دیگه؟دوبار؟
گفتم اوهوم...میخوای؟گفت اره...نشست رو صندلی پاهاشو گذاشت پایین منم نشستم لای پاهاش...کمر بندشو باز کردم....دکمه های شلوارشو ....شلوارو شرتشو با هم داد پایین...
کیرش راست شد....یهویی انگار تو ذوقم خورده بود..نه بزرگ بود زیاد نه کلفت بود...خوب همسن خودش بود...19..20
اما میدونست چجوری باید دیوووونت کنه.....
لبامو کشیدم به کیرش....یهو یه تکون ی خورد...نگاش کردم....چشاشو بازو بسته کرد برام و لبخند زد...
زبونمو از پایین کشیدم تا باااالا....زبونمو کشیدم رو بیضه هاش بادستم میمالوندمشون ... کیرش تو دهنم بود...تا ته کردم تو دهنم تا حلقم.....گفت...اههههه...اخ....گفتم دوس داری؟
گفت اره...تا ته بکن تو دهنت...
بازم تا ته کردم تو دهنم با دستم بیضه هاشو میمالیدم....داش دیووونه میشد...هی اهو ناله کرد....با دندونم میکشیدم روش...رو نوک کیرش....موهامو اورده بود بالا و سرمو فشار میداد رو کیرش داشتم خفه میشدم اما مهم نبود...حس میکردم کیرش تو دهنم داره قد میکشه...دست راستمو کردم تو دهنش...اونم انگشتامو میمکید....سفت..
ناله های مردونه میکرد....دوس داشتم خیلی....یهو کشیدم بالا گفت داره میاد ...داره میاد ...بغلم کرد لبام رو لباش بود و با یه دستم براش مالیدم یهو لبمو گاز گرفت و لرزید....سفت فشارم میداد....ابش اومده بود....رو دستم ریخت....چشامونو بسته بودیم...هردو...لبامون رو هم بود....یهو خندمون گرفت...گفت بذار اینو پاک کنیم..
دستمال برداشت و دستمو و کیرشو پاک کرد...منم لباسامو پوشیدم اونم شلوارشو کشید بالا و بافتشو تنش کرد....تکیه داده بود ....یه پاش پایین بودو یه پاشو جم کرده بود...منم به اون تکیه داده بودمو سرم رو شونه هاش بود....
یه دستش تو موهام بودو یه دستش تو دستم...حس خوبی داشتم باهاش...
یه چن مین همونجوری بودیم....گفت من تنها اومدم شمال با بابای کس کشم حرفم شده یه مدتی اینجا ها هستم...بیا پیشم...
-واسه چی؟
-دلم میخواد بکنمت....
یه لبخند زدم و گفتم ...جدی؟ روت کم نشه...
-دلم میخواد بکنمت....بکنمت....خیلی...بیا....
گفتم من شوهر دارم...بیخیال شو منو ....الانم که از این ماشین پیاده شدم نمیخوام دیگه ببینمت..
دروغ میگفتم داشتم میمردم که بکنتم....
گفت مهم نیس...بیا...بیا پیشم
بلند شدم....
گفت میری؟
گفتم دیرم شده خیلی....گفت باشه.....
پیاده شدم...پیاده شد....رفتم سمت ماشینم ...گیجه گیج بودم.....صدام کرد...برگشتم...با دست یه ویلا رو بهم نشون داد...
گفت اون ویلامونه....
شونه هامو انداختم بالا...گفت شمارمو بگیر ...گفتم لازم ندارمش...گفت فردا بیا...من این چن روز از خونه بیرون نمیرم منتظرتم....هر وقت خواستی بیا....منتظرم...
گفتم نباش....
سوار ماشین شدم...دنده عقب گرفتمو ازش دور شدم...
برام دس تکون داد....دلم براش پر پر میزد ...خیلی بی حال بودم...رو گوشیم 100 تا میس بود.. مامیم بودو شوهر..
ادامه دارد......
نوشته: نوشین
سلام.اسم من منصورهستش 26سالمه ومیخوام داستان واقعی زندگیمو براتون بنویسم"سکس تو این داستان کمه اما به تمام مقدساتم قسم همش راسته.قدم 176 چشمام سبز 72 کیلو هم وزنمه.22سالم بود که تو یکی ازشهرکای صنعتی اطراف اصفهان واسه افغانیا یه مغازه موبایلی زدم.از قضا کارم گرفتوماشینی خریدموزمین.قبل ازاینم کارگری میکردم.بگذریم سال 89یه سمند صفر خریدم یه ماه بعدش دم دروازه شیرازداخل اصفهان2تا خانم جون 24و25 ساله سوار کردم "خیلی خوشگل بودن دماغ داشتن اندازه یه نخود لر بودن.اماجفتشونم شوهرداشتنوبچه یکی 2ساله داشتنوخواهر بودن.که تو یکی از شهرکای اطراف اصفهان ساکن بودن.خلاصه گفتن بیا بریم یه جاقلیون بکشیم که من بهشون بیشنهاد سکس بولی دادم گفن نه اما من اینقدر اصرار کردمو یه مبلغ زیاد بیشنهاد کردم تا مخشونوزدمو قبول کردن.حتی یه بو بیشتری دادم تا بریم خونه یکیشون که شوهرش تا شب سر کار بود.رفتیم تو اون شهرک مسکونی که بزرگتره گفت اینجاواستا برو از این کباب بخر بیا.خریدم رفیم خوشون اول با خواهر بزرگه رفتم تو اتاق خواب عجب چیزی بود لخت شد موهاشم باز کرد بعد از چند دقیقه مالشو خوردن سینه کیرمو کردم تو کسش خوب بود 2 تا تلمبه زدم که نگاهم افتاد به صورتش تا دیدم دارم چه فرشته ایومیکنم ابم امد باشیدم رو شکمش که گفت اه کثیفم کردی.رفتیم کبابو خوردیم با اون یکی رفتیم تواتاق خواب اونم سکسش 10دیقه طول کشید.این ماجراتموم شدومن از این که 2تا زن شوهردار در عرض یه ساعت کرده بودم بشیمون بودمو میدونستم اخرش آه شوهراشون که کارگرم بودن میگیرتم.این آه گرفتنشونم این جوری شروع شد که یه دختریو که مامان بابام مخالفش بودنو عقد کردم 15 روز بعد از محضری کردن عقدش مهرشو که300تا سکه بودگذاشت اجرا.من مات و متهیر مونده بودم آخه من چیزیم نبود الکی گذاشته بود.2ماهی گذشت من دادگاهاشونرفتم.یه دوستام گفت برو یه جای که نتونن بیدات کنن دیدم فکر بدی نیست مغازموکلا تعطیل کردموزمینمم فروختمو 3 تا وامم گرفتمو با بدبختی یه ابارتمان کوچیک تویه شهرک خریدمواز خونه بابام نقل مکان کردم.یه ماه بعدیه مغازه رهن کردم همونجا و یه موبایلی هم زدم اماچون اونجاغریب بودم مغازه درامدی نداشت تا مجبور شدم با کلی ضرر درشو ببندم.یه شب داشتم گریه میکردم تو تنهای که یه دفعه یه چیزای یادم امد.اره به خدا به جون مادرم این مغازه همون مغازه ای بود که ازش برا اونا کباب خریده بودم که یارومستاجر بوده رفته.اون شهرکم همون شهرک.تا 6ماه هر شب تنهایی گریه میکردم تا زن قبلیم حاضر شد در ازای سمندم طلاق بگیره خلاصه ماشینمم دادم به اونا.حالا 2 ماه طلاق دادموخونمو دادم رهنوبرگشتم خونه بدریم اما نه کار دارم سمندم تبدیل شد به برایدو کلی تجربه تلخ.بچه ها دنبال زن شوهردار یا مرد زن دار نرین که آه زنو شوهراشون بالاخره میگیرتتون شده 10سال بعد باشه.بابا این همه مجرد هست برین دنبال اونا.با تشکر
نوشته: مجرد
سلام دوستان من 32 سالمه چند سال پیش اومدم بیرون10سالی تو بازار مغازه پوشاک زنانه مردانه داشتم خیلی سکس های جزابی داشتم ولی هیچ سکسی رو با زور انجام ندادم میخوام یه دونشو که با رضایت مادرش همراه بود رو تعریف کنم
یه مقدار از خودم بگم بدنسازی میرم 187قد 80 وزن پوست روشن بازو ها و رون بزرگ خانمهای شوهر دار زود تر از دخترها باهام دوست میشن کیرم به نسبت بزرگه چون هر کسی رو میکنم از کیرم خوشش میاد تا بحال هم توی کون هیچ کسی جاش نشده و هر موقع به این موضوع فکر میکنم بغضم میترکه خیلی دلم میخواد کون بکنم ولی تا بحال قسمت نشده تو مغازه همیشه استین کوتاه با شلوار تنگ می ایستم بیشتر مواقع کیرم راسته این موضوع مشتریام رو هشری میکنه بریم سر اصل داستان
من دو تا شاگرد دختر دارم که خیلی دوستشون دارم همیشه ازشون لب میگیرم ولی هیچ وقت فکر سکس باهاشون نداشته اونا هم برام همه کاری میکنن یه روز شهریور ماه بود که تو مغازه بودم مشتری داشتم سرم شلوغ بود چون فصل مدارس نزدیک بود فرم مدارس داشتیم یه دختر با مانتو قرمز اتیشی با مادرش اومدن داخل من سریع رفتم سمتشون خیلی تحویلشون گرفتم یه مانتو شلوار سرمه ای بهشون دادم و به سمت پرو راهنمایشون کردم توی این مدت که دختره تو پرو بود مخ مادره رو زدم خیلی ازم خوشش اومد دختره صدا زد مامان که من هم با مامانش رفتم جلوی درب پرو تا منو دید درو بست مامانش گفت اشکال نداره بزار ببینم دررو باز کرد چی میدیدم تا بحال دختر دبیرستانی که اینقدر سینه هاش بزرگ باشه رو ندیده بودم هر چی از هیکلش بگم کم گفتم کمر باریک که کون شق شده شو بیشتر نشون میداد
دختره گفت مامانی یه کم کمر شلوارش برام گشاده که پریدم وسط حرفش گفتم پشت مغازه خودم برات تنگش میکنم
که مانتوشو زدم بالا و کمرشو اندازه زدم زیر مانتوش لخت بود موقع اندازه زدن انگشتمو بردم لای چاک کونش که یه دفع برگش شلوار از دستم ول شد و رونهای قشنگش رو هم دید زبون بسته خیلی خجالت کشید من سریع شلوارشو بالا کشیدم چون خودش نمی تونسی جا کم بود اومدم بیرون شلوارو گرفتم بردم براش تنگ کردم یه کم طولش دادم و به فروشندم گفتم بهشون بگو بیان پشت مغازه پرو کنن اول دختره اومد بعد دخترم همونجا بهش گفتم بپوشش ببین خوب شده گفت شما اینجاید گفتم پشتمو میکنم خلاصه پوشید مانتو رو هم بهش دادم پوشید من رفتم نزدیکش یکم دست به مانتوش زدم به مامانش گفتم خوب شد گفت بهتر از این نمیشه مامانش گفت درش بیار تا بریم من به مامانش گفتم شما برین من با دخترتون میام میخوام ازش شماره بگیرم بیشتر همدیگه رو ببینیم که دختره گفت نه شماره نمیشه مامانش گفت اشکال نداره مامان من میرم راحت باش مامان که رفت تو مغازه من دست کشیدم رو صورتش گفتم اسمت چی گفت نازیلا من گفتم اسمت مثل خودت نازی کمکش کردم دکمه ها فرم مدرسه رو باز کردم داشتم سینه هاشم که از بالای سوتینش بیرون زده بود رو دید میزدم بهم گفت تو از چی من خوشت اومده چرا شماره منو میخوای گفتم عمر خیر گفت پس فقط صبحا زنگ بزن منم چسبیدم بهش و پیشونیشو بوسیدم ولی اون نگاهش رو لبهام بود که صورتشو اورد نزدیک و لبهامو کرد تودهنش من جا خوردم منم شروع کردم به بوسیدنش دستمو دور کمرش حلقه کردم داشت دیونه میشد یکی از سینه هاشو بیرون اوردم وای که چقدر زیبا بود یه کم نوک سینه هاش به طرف بالا بود دستمو گذاشتم زیر سینه هاش و نوک سینه هاشم میخوردم که دستشو برد طرف کیرم که داشت منفجر میشد و شروع کرد به ما لیدنش
منم محکمتر بغلش کردم تا کیرم رو روی بدنش حس کنه برش گردوندم شلوارشو در اوردم یه شورت سفید تنش بود منم کیرم رو با فشار گذاشتم لای چاک کونش بهم گفت در میاری ببینمش گفتم چی با دست اشاره کرد منم سریع شلوارم رو کشیدم پایین چشماشو از رو کیرم بر نمیداشت کیرمرو دست چپم گرفتم و با دست راست کوس کوچولوشو مالیدم و برش گردوندم لباشو تو لبام قفل کرد و باهم تو عوج لذت بودیم کیرم رو از کنار شرتش رد کردم گذاشتم لای درز کونش اونم شیطونی میکرد و کونشو به چپو راست تکون میداد کارمون تمومی نداشت بهش گفتم اگه بخوا میا خونتون ولی نباید فعلا به بابات چیزی بگی قبول کرد و اومدیم بیرون شماره رو گرفتم ولی هرگز بهش زنگ نزدم شاید دلیلشرو خیلی از شما عزیزان بدونید .اگه خوشتون اومد بازم مینویسم بای
دوست داشتن فقط یک کلمه نیست گاهی موقع ها یه عمر ادمو اسیر میکنه
نوشته: مسعود

