باورم نمیشد که تو سکسی باشم و واقعا کسی که درحال کردنم باشه بتونه منو به گریه وابداره خیلی سخت هست که زیر مردی قوی تر از خودتون باشین و نتونین از زیرش تکون بخورین و خودش هم کیرش کلفت و سوراخ کونتون به هردلیلی درد گرفته باشه همیشه که اینطور مشکل ها رخ نمیده من دوستی دارم زمانی که نئشه آیس یا شیشه باشه هفت هشت ساعت مدام تلمبه میزنه بدون ارضاء شدن و تازه فقط میکنه حسی نداره و درواقع خودش رو با تلمبه زدن خالی میکنه بگذریم من بیش از نیم ساعت که یکی از کونم بکنه بیشتر نبوده و خودم هم خیلی بوده همین نیم ساعت میشد که یکبار خیلی دیگه کرده بودم و آبم دیر اومده بود اما این فرق میکرد منو احمد تو آرایشگاه باهم آشنا شدیم و هردو بنوعی از دیگری خوشش آمده و من برای همین منظور فقط ادامه دادم و خیلی بشکل جالبی متوجه شدم احمد هم گی و تاپ هم هست بیرون از آرایشگاه تو ماشینم که سوارش کردم بهش گفتم از بدنت و هیکلت خیلی خوشم اومده و اگر دختر بودم حتما بله رو داده بودم احمد هم گفت دیدن بدن تو لباس جذابیتی چندان نداره و حرف از خانه و مکان مجردیش و تلفن رد و بدل کردن و من دوروز بعد سه شنبه بود که تماس گرفتم و اون هم دعوت کرد به خونش و منم شک و تردید داشتم چون شانس خوبی تو سکس نداشتم تاحالا روهمین حساب تو خانه دوش گرفتم و تیپ همیشگیمو که اسپرت میپوشم رو زدم و قبل از رفتن به مکان احمد پیش یکی از دوستانم رفتم و اون همیشه تو دستش آیس هست و چاخانی هم کردم و حسابی منو داد کشیدم و تو فضا رفتم و بهش گفتم جبران میکنم و از آنجا یک سواری سوار شدم و سر کوچه ای که احمد خونه اش هست پیاده شدم و تا خونه اش یک سیگار با پک های عمیق و سنگین کشیدم و بعد زنگ به گوشیش زدم و آمد جلوی درب و سلام و روبوسی که باهم رفتیم پلکان رو بالا و طبقه دوم بود و یک آپارتمان نقلی اما مالکش بود و شیک و همه رقم امروزی وبا سلیقه بود و تو اتاق نشیمن خواست پذیرایی کنه که من ازش خواستم جز یک لیوان آب بیشتر چیزی نیاره برام و کمی با من فاصله داشت رو کاناپه نشست و کم کم گپ زدیم و حرفای هردومون به سوی سکس قرار داشت و اهل ورزش بود و گفت گاهی با رفقا شیشه میکشه که منم بهش گفتم میدونستم میاوردم باهم بزنیم که فهمید من زدم و مشکلی نبود که باعث ناراحتیش باشه و تنها بابت رازدار بودن اون تاکید داشت که من گفتم راز شخصی فقط شخصی هست و من مشکل دارم و اون گفت نه قانون کمی تو ایران قانون جنگلی هست و میدونی که آدم سر چند دقیقه سرش بخواد بره بالا دار و تازه مسایل آبرو و حیثیتی هم هست .

رفتیم تو اتاق خواب و نور آباژور زیاد نبود و درب هم بستیم و برای شروع لبی ایستاده گرفتیم و با مالوندن بدنامون ازروی شلوار و لباس لخت شدیم روی تختش یک حسی خوب داشتم نرم و لطیف و تمیز بود ملافه و تشک و بالش های اون قبل از هرکاری موزیک خارجی با صدای معمولی که بعد نبود و اتاقش پرده های ضخیم و کاملا پوشیده داشت و شل بود گرفتمش و ایستاده بود و من لب تخت بودم اومدم رو زمین و جلوی پاهاش و احساس میکردم شانس چشم نخوره انگار باید کیر خوبی داشته باشه کم کم راست شد و من نمرده بودم و کیر مورد علاقه ام رو پیدا کرده بودم و خیلی خوشم اومده بود از کیرش هم قدو هم کلفتیش حدود هجده شاید بیشتر و حدود شش هم قطرش بود که عاشقش شده بودم تاجایی که میتونستم تو دهانم ببرم میبردم و گاهی سرشو لیس میزدم و گاهی از زیر کیرش با زبونم تا سرش لیس میزدم و کمی جلو و عقب میکردم و باز باهاش حسابی حال میکردم و تخم هاشو هم خواست کمی براش خوردم اما کیرش سیر نمیشدم و آخرای خوردنم کمی جدی و سفت تر از قبل داشتم میخوردم که دهنم با آبش و بعد آه و اوه و تکون دادنش تو دستش و تا قطره ای آخرش ریخت تو دهنم و من با دستمال و تف کردن تو سطل خالی کردم همه ای اون رو و کمی قونبول شدم چرب کرد و دوباره کمی خوردم و کاندومی روی کیرش گذاشت و کمی هم چربش کرد و من قونبول بودم و با چند بار امتحان کردن کردش تو سوراخم و حدود بیست دقیقه شاید بیشتر زمان برد که آبش بیاد و بعد لبی گرفت و گفت بریم تو نشیمن کمی استراحت هم بعد نیست و همون طور لخت و برهنه رو کاناپه رفتیم و سیگاری روشن و باهم کشیدیم که اون چوس دود میکرد و مدت ها بود حال کاملی نداشتم و گفت سرمو رو دسته کاناپه بذارم و دراز بکشم و خودش هم اومد کیرشو تودهنم تلمبه میزد و من لبامو دورش سفت گرفته بودم که بار سوم رو من میل به آن با اون که میترسیدم طولانی بشه واون گفت تو حموم و آب و وان اگر سکس نکنیم درک از سکس نبردیم و گفت از زمانش نترس و خلاصه کمی داخل وان آب دوش گرم و کاندوم و روغن هم آورده بود کل حموم یک دوش و وان بود اما اونم شیک و تمیز بود کمی آب رو از دوش پایین گذاشت بیاد و من موقع ساک زدنم اون لب وان نشسته بود و کمی بیشتر از خوردن من اون سرپا شد و بعد از نو چرب کرد با چند قطره روغن و کاندوم روکیرش گذاشت و لم دادم از مقابل هم بودیم چیزی که تا بیشتر اون مرتبه آخر بودیم آب از دور برم جابجا میشد و گرمای آب و سکسمون و تلمبه های اون و دردی که تو سوراخم داشت همه چی رو خراب میکرد وقتی بهش گفتم واسه بار دوم که درد داره اذیت میکنه بهم گفت پس دودقیقه تحمل کنم تموم شده و همون طور رفتیم رو کاناپه و خواست رو شکم خوابیدم و اونم خوابید رومن و دبکن و تندتند ضربه زدن دودقیقه شد چند دقیقه نمیتونستم نه جلو رفتن نه عقب کشیدن کلا سوراخم آتیش گرفته بود و آه ناله هام و سوزشی که آخر آخر بود تو کردنش گفت آبمو میخوری گفتم آره آره بده بخورم گفت دردت میاد چیزی نگفتم چون خرنبود که ازروم پاشد و کاندوم رو برداشت اما هنوز رومن بود تنها نیم خیز بود و اینبار کیرشو روی سوراخ یا تو سوراخ یا تو دهنم نبود که آبش رو بریزه ازم خواست چرخی بزنم و منم نیم غلطیدم و روبه کیرش بودم آبش اون فشار های اول رو نداشت چون رو سینه و شکمم ریخت و آبش گرم بود منم بدنم گرم بود زیر دوش تو وان رفتنی گفت کی دوباره میرم پهلوش واسه حال منو میگی گفتم توکی هستی دیگه گفت احمد حشری معروفم دیگه ...

خاطره ای از سال ها قبل دبیرستان سال دوم که تازه به آن مدرسه رفته بودم برای تغیر رشته دبیرستان رو عوض کرده بودم از تجربی به اقتصاد آمده بودم دو سه ماه گذشته بود حرفی از ماشین پیکان کار طوسی و مرد بچه بازی که بچه خوشگل هارو میبره و ترتیبشون رو میده دوستام شوخی میکردن و میگفتن تنها موقع رفتن خونه گیرت بیاره ترتیب تو داده دوست داشتم ببینمش و مدت های که یک ماه بیشتر تو مسیر اون وامیسادم نه برای سوار شدن بلکه انگار منتظر کسی هستم یه بعدظهر ساعت چهار و نیم یک زنگ زودتر تعطیل شده بودیم دبیر نبود و زمستون هم بود هوا سرد و اون موقع فقط از سرما میخواستی زودبرسی خونه که سوار ماشین طرف شدم اون موقع یادم نبود که همین یارو هست موقع حرف زدن و مخ زدن ها یک مدلی بود خوشم نمیومد و شهوت گرفته بودتش ماشین گاز نمیخورد از بس آرووم میرفت اصلا تو این که بابا یک ماه کمتر چشمانم پیکان کار طوسی میگشت موقع تعطیلی تو سر خیابون ولی از حرف زدن و حالتی که داشت گفتم واسه که اهمیتی نداد نه اینکه نخواد بلکه کلا تو حال رفته بود حشری بود منم فرمون گرفتم سمت خودم کشیدم و با ترمز آنی و شاکی شدن از من از کارم که حالشو گرفته بودم اصطلاح نزدیک بود یک گشت پیکان کلانتری که پیاده شدم و داشت فش میداد با دستم تکون دادم و با همون دستم سوت بلندی زدم که تا گشت رو دید قبلش داشت پیاده میشد اما مثل فشنگ پرید تو و تازه کم بود یک موتوری رو هم زیر بگیره و زد به چاک و زمانی که کسی اگر شکایت داشت از ماشین معمولا نوع ماشین و رنگ و اگر تصادفی هم بود نشانی های بود که معمولا میگفتن من یادمه پلاک ج تهران دیده بودم و باقی شماره هاش خاطرم نبود و به گشت پلیس که گفتم انگار که رد بزرگترین قاچاق چی رو دارم میدم گفتم یک دقیقه هم نشده گفت بپر بالا و داخل ماشین تو مسیرحرکت با چراغ گردان و بعد ها دونستم شکایت های زیادی داشته از خانواده های چه دختران چه پسران و همه رو هم تو جای خلوتی یا دوسه تارو هم تو همون ماشین مالیده و مالونده شاید هم کرده بوده و خیلی پرونده داشت اما کسی این طرف بزرگراه شکایت نداشت که تا من گفتم یارو پیکان طوسی عوضی درجه داره گفت کجاست گفتم یک دقیقه نیست گازشو گرفت وقتی شمارو داشتم صدا میزدم گفت بپر بالا و بیسیم رو به مرکز و کمک برای ترافیک فوری تا از چهار راه جلوتر عبور نکنه و خلاصه نشد که اون موقع بگیرنش و تو جلوی خونمون منو رسوند و همون جا حرفامو تو برگه ثبت کرد و از من امضاء گرفت و تنها از روی پلاک تهران ج تو ایست بازرسی چند مدت بعد شب تو همون اطراف با مشخصات که از قیافه و حتی ریخت و شکل اون داشتن که خیلی هم بعداز دستگیری به یادم نیست اعتراف کرده بود خودش و از کار ساعت دو میزده بیرون دوسه ساعت کار هرروزی بوده خودش گفته بوده که بعضی پا بودند و بعضی نه ...

( فرق همجنسگراها با این افراد بسیار هست حتی با همجنس بازها . درواقع نوع سکسشون یکیه اما برخورد تا برخورد و رفتار و همجنسگراها بیشتر عشق و علاقه وجود دارد اما در همجنسباز ها سکس نوعی مثل آب یا غذا خوردن هست ) . این باعث شده که مردم تصور کنند که گی یعنی سکس یا گناه یا دید منفی اما گی تنها گروهی که عشق به همنوع خود دارند و شاید آخر آن به سکس هم نرسه ... بارها داشتم و بارها تجربه کردم اما این نمونه مثل احمد یکبار نهایت رخ میدهد و میفهمیم که تنها سکس رابطمون هست و آنجا کات ... هرکسی دیدگاه خودش را دارد بادرک و فهم گاهی درست و غلط گاهی از روی عادت . همیشه در پناه خالق شاد و موفق باشید سروران من .
پایان

امـــــــــــــــــــــــــــــیر از تهران

وای چه بارونی میاد چه بادی میاد ؛نادر من خیلی سردمه میشه اون پتو رو از اتاق واسم بیاری نادر:باشه عزیزم الان واست میارم ...؛بگیر گلم؛ مهتاب:ممنون نادر جون آخیش گرمم شد...اون دو تا کنار شومینه نشته بودن مهتاب رو صندلی و نادر هم رو مبل دراز کشیده بود...
مهتاب:شهاااابببببب
نادر:جونم خانومی
مهتاب:نادر یادته دو سال قبل عروسیمون رو!!؟واییییی چه روز خوبی بود خیلی خوش گزشت
نادر:وای!! آره عزیزم یادمه ؛تو یادته عمو پرویز رو که چقدر میخورد اونشب نزدیک بود بترکه ...بعد باهم دیگه خندیدن نادر گفت من میرم یه چیزی بیارم بخوریم؛بعدش رفت یخچال یکم میوه آورد مهتاب گفت بده من پوس کنم نادر:باشه خانومی فقط برای من سیب بیشتر پوست کن؛مهتاب در حالی که داشت سیب پوست میکند به نادر گفت:نادرم ؟
نادر:جانم؟
مهتاب:من خیلی خوش حالم که تو رو دارم
نادر:یه نیش خنده ای زد بعد مهتاب از جاش پاشد رفت پیش نادر رو مبل با پشت چاقو یه ذربه آروم به شکمش زد و با خنده گفت آهای چرا میخندی میزنمتااا نادر هم یه نگاه به مهتاب کرد و با خنده گفت آخه یادمه این حرفو یه بار دیگه هم زده بودی
مهتاب:واقعا!!کی گفتم!!!؟
نادر:یادت نیست اونشب ...شب عروسی....آخر شب من و تو رو مبل بغل هم دیگه بودیم بعد تو بهم اینو گفتی؟
مهتاب:یکم میخنده و میگه دیوونه!!آره یادمه ...اتفاقا خوب یادمه چطور پدرمو اونشب درآوردی!!
نادر:درحالی ک همچنان داشت میخندید گفت آره دیگه از بس تو جیگری...مهتاب: دیوونه!!...نادرم؟
نادر؛جوونم ؟
مهتاب:تو تا حالا به غیر از من کس دیگه ای رو دوست داشتی؟
نادر:معلومه که نه من فقط گل خودم رو دوست دارم (من:تو دل خودم میگم آره جون عمت)
بعدش نادر مهتاب رو بغل میکنه یکم در گوشش قربون صدقش میره بعد از هم لب میگیرن وای چقدر خوب لب بازی میکردن ...اون دوتا دیگه داشتن از شهوت میمردن اینو از چشاشون میتونستم ببینم..
مهتاب:نادر جونم؟
نادر:جانم؟
مهتاب در حالی ک داشت نفس نفس میزد به نادر گفت نادر عاشقتم دیوونتم نادر دوست دارم ؛بعدش نادرو هول داد و باهم روی مبل دراز کشیدن طوری که مهتاب روی نادر افتاده بود و تو اون حالت نادر دستاشو از پشت رو کمر مهتاب حلقه کرده بود و لباشو میخورد
نادر:عزیزم میشه بقیش رو بزاریم واسه بعد؟ میترسم ک مهران بیدار بشه
مهتاب:نه نادر من میخوام الان باتو باشم میخوام وجودتو حس کنم خیلی صداش نازک شوده بود نفس نفس میزد و این حرفا رو میگفت :نادر میشه لباسمو دربیاری؟
نادر ک دیگه تسلیم شده بود با یه حرکت پیراهن مهتاب رو از تنش در آورد (وای چه بدن سفیدی داشت تا به حال ندیده بودمش..) نادر شروع کرد به خوردن سینه های مهتاب دیگه کم کم داشت صدای مهتاب بالا میرفت هی آه آه میکرد و نادر هم دیگه تو فاز حال کردن بود و اصلا متوجه من نبود!!!
نادر پاشد مهتاب رو بغل کرد یه بوس رو لباش کرد بعد رفت پایین مبل به مهتاب گفت دراز بکشم شلوارتو درآرم
مهتاب:ای جونووونم...آخیششششش...نادرم برام بخورش....نادر هم ک شلوار مهتاب رو در آورده بود اون شرت قرمزش هم از پاش درآورد (وای من داشتم دیوانه میشدم دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم عجب بدن سفیدی...عجب هیکلی..یه زن27ساله عجب هیکلی داره هی داشتم اینا رو تو ذهنم میگفتم.ک صحنهه از دستم در رفت دوباره... حواسم رفت بهشون دیدم ک ای وای نادر کیرشو در آورده وای چقدر کلفت بود)
مهتاب:عزیزمممم بده بخورمش ای جوووونم ...
نادر کیرشو کرد تو دهن مهتاب و با تمام وجود فشار میداد مهتاب هم حشری تر میشد و صدای داد و فریادش بالاتر میرفت همون طور ک داشت ساک میزد با دست کس سفیدش رو میمالید نادر مهتاب رو بلند کرد و گفت ک پاهاش رو باز کنه
نسنرن هم تا میتونست پاهاش رو بازکرد و نادر هم با دستاش کسه مهتاب رو میمالید ..آروم آروم کیرشو به کسه مهتاب نزدیک کرد با یه فشار تمام حجم کیرشو کرد داخل...مهتاب چنان دادی کشید ک من یکی حس کردم پرده گوشم پاره شد چه برسه به نادر ...نادر جلوی دهن مهتاب رو گرفت گفت آروم مهران بیدار میشه ها(چه عجب بالاخره منو یادشون افتاد)
مهتاب گفت پس آروم تر دیگه نادر
نادر:باشه عزیزم...بعد اما زیاد توجه نکرد و همینطور با فشار میکرد تو انقدر ادامه داد ک برای مهتاب هم عادی شده بود صدای هردوتاشون بالا رفته بود
مهتاب: نادرم میخوامتتت عشقم
نادر هم همینطور قربونش میرفت (من دیگه تو این دنیا نبودم دیگه نفهمیدم چیشد )نادر تو همون حالت ک داشت مهتابو میکردش یهو کیرشو درآورد کرد تو دهن مهتاب تمام آبشو ریخت تو حلقش
مهتاب:آخیشششششش بازم مث همیشه داغه مرسی نادرم
نادر هم گفت فدات شم نفسم ممنونم ازت بعد کنار هم خوابیدن (من ک دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم سریع رفتم تو اناق و یه کف دست رفتم اخیششش راحت شدما...
راستی تا یادم نرفته بگم که من اونشب مامانم اینا رفته بودن عروسی یکی از دوستای بابام شهرستانو من چون درس داشتم موندم خونه و به خواطر اینکه خونه دخترعموم اینا نزدیک خونمون بود شام رفتم پیش اونا وبا اصرار فراوان دخترعموم و شوهرش شب رو اونجا موندم...و این خاطره ک گفتم اونشب برام اتفاق افتاد....
امیدوارم خوشتون بیاد
مهران.

سلام برو بچ شهوانی این خاطره که براتون می نویسم آخرین رابطه منوو دوستم بود وبعد از اون تا الان رابطه ای نداشتیم
تازه از خدمت اومده بودم وخیلی وقت بود یه حال اساسی نکرده بودم توی لذت نوجوانی براتون گفتم که حدودا ۱۰سال با رفیقم رابطه داشتم این همون آخرین رابطه این ده سال بود از دادن به دوستم با اینکه دو سال از من کوچیکتر بود پشیمون نبودم وخودمو یه جورایی متعلق به اون می دونستم اون تازه رفته بود خدمت واین ۲سالی که من نبودم دوست دختر گرفته بود مدتی بودم که هی بهش چراغ سبز نشون می دادم زنگ می زدم ولی اون می گفت گذاشته کنار! تا اینکه روز موعد فرا رسید طبق معمول مادرم رفته بود بازار برای خرید ومن چون بیکار بودم تا لنگ ظهر می خوابیدم ولی از رفتن مادرم وسفارش کردن که خونه رو تنها نزاری دیر میامو از این حرفها تو خواب بیداری بودم،که ناگهان حس کردم شرتم داره پایین می یاد ترسیدم وبرگشتم دیدم دوستم !!گفتم چطوری اودی تو گفت می خواستم در بزنم ولی در باز بود منم قضیه رو سورپریز کردم حال کنی
انگار قند تو دلم آب شده بود پا هام از خوشحالی می لرزید سریع یه لب ناز ازش گرفتم خودم شلوار وشرتشو کشیدم پایین چه کیری حدود ۱۸سانت کیر ولی کلفت انداختم تو دهنم وبا ولع خوردم می گفت آرومتر چه خبره؟ گفتم می دونی چقدر دوست دارم چرا با من حال نمی کنی گفت دیگه بزرگ شدیم باید با دخترا حال کنیم،از این حرفها کوسشعر سرتون درد نیارم لباسمو در آوردم دمر خوابیدم انصافا دیگه گشاد بودم برای اون یه تف زدو سرشو گذاشت تو کله کیرش خیلی گنده شده بود سوزش کوچیکی گرفت ولی راحت تا ته جا کرد پاهام از شهوت زیاد می لرزید یه بار که تلمبه زد آبم اومد اونم فهمید گفت به این زودی گفتم می دونی چندماه به کونم حال ندادی شروع کرد به تلمبه زدن،یه ۲۰دقیقه زد گفتم بشین رو مبل رفت نشست رو مبل ومن از جلو نشستم رو کیرش اینطوری بهش نداده بودم درد داشت ولی به حالش می ارزید هی ازش لب می گرفتم وبالا پایین می کردم که بار دوما آبم اومد ریخت رو شکمش بلند شدم خودشو پاک کرد بعد دستامو گذاشتم رو دیوار وبراش قمبل کردم عقب از این حالت خوشش اومده بود وهی تند تند تلمبه میزد ولی من دیگه حال زیادی نمی کردم تا اینه آبش اومد توکونم خالی کرد وهمون جوری ۲و۳دقیقه منو بغل کرد رفتیم دستشویی خودمو شستیم یه آب میوه زدیمو گفت دیگه من می خوام برم هر لحظه امکان داره مامانامون بیان گفتم نمی یان دیر میان با هر بهنونه ای بود نگرش داشتم البته خودشم بی میل نبود خوابیدم دو پاهامو دادم بالا تا از جلو مثل دخترا منو بکنه درد داشت ولی خوب تحملکردم یه ۱۰ دقیقه ای که کرد به پشت خوابیدم ومنبل کردم به بالا طبق معمول یه بالش برداشت گذاشت زیر شکمم وقتی گذاشت نمی دونم چی شد که پاهام شل شد شروع به لرزیدن گرفته بود داشتم آب خالی می کردم که همزمان با من دیدم سوراخ کونم دوباره گرم شدو گفتم به این زودی مال تو که دیر میومد گفت با این کون نرم تو آدم نمی تونه خودشه نگه داره اون روز گذشت وبعد از اون روز سالهادیگه با هم حال نکردیم من به هیچ کی ندادم وبعد از اون چندتایی کون دختر هم کردم ولی کونمو همیشه متعلق به اون می دونستم دوست داشتم فقط اون منو بکنه ولی نشد که نشد نمی دونم ولی عاشق دادن به اون بودم نه عاشق دادن،بعضی‌ وقتا بیاد دادنهام به اون یه جلقی می زنم ببخشید که سرتون بدرد آوردم

نوشته: بهروز

سلام بچه ها ماجرایی رو که میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به تابستون 87 زمانی که 25 سالم بود.من تو مخابرات کار میکردم 5شنبه ها تا ساعت 12 بشیتر اداره باز نبود یادم میاد یه روز 5شنبه که میخواستم از اداره بیام بیرون یه دختر آخر تایم اداری اومد که کار تلفنشو انجام بده (همینجا از دختره بگم براتون اسمش صنم بود و20 سالش بود از هیکل دختره بگم براتون قدش حدود168 میشد سفید بود وبدن خوبی داشت چشمای درشت و زیبا داشت یادم میاد کون و سینه ردیفی داشت جوری که خیلی جلوه میکرد و موقع راه رفتن از پشت چنان رقصی میکرد کونش که از حشر کون راست میکردی در جا مخصوصا اینکه مانتوهای جذب میپوشید حتی یه بار تو میدون بهارستان گشت ارشاد گرفتش منم قیافم خوبه و جوری نیست که مورد پسند واقع نشم اونروزم حسابی به خودم رسیده بودم و حسابی ادکلن زده بودم وخوشش اومده بود چون بعدها بهم گفت اگه روز اول بوی خوب نمیدادی شاید خوشم نمیومد ازت!) اما زمانی اومده بود که در اداره رو بسته بودن و میخواستم برم خونه به دختره گفتم تعطیل شده و بره شنبه بیاد و اون در جواب من گفت منم خودم مخابراتی هستم یه همکار باید کار همکارشو انجام بده منم گفتم باشه ولی شنبه انجام میدم چون رو میزم تلفن نداشتم به همین خاطر شماره موبایلشو گرفتم و شماره موبایلمو بهش دادم که نیاد براش تلفنی انجام بدم اونم گفت باشه و رفت از همون لحظه دختره رفت تو مخم .بعد از ظهر همون رزو یه جوک براش فرستادم و بعد از چند دقیقه براش نوشتم که ببخشید اشتباه شده و میخواستم به یکی از دوستام بدم اشتباهی به تو دادم و اونم در جواب گفت اشکالی نداره چیز بدی که نبود و اونم برام یه جوک فرستاد واز همونجا باب رفاقت باز شد تا شنبه براش چندتایی جوک فرستادم و اونم همینطور. شنبه چند باری زنگ زد که پیگیری کارشو بکنه و هر دفعه باهاش صمیمیتر صحبت میکردم رابطه تلفنیمون چند روزی طول کشید و تقریبا راجع به همه چیز صحبت میکردیم و براش اهمیت نداشت منم که از خدا خواسته سریع صحبتها رو میکشوندم به سمت سکس.تو همون هفته باهاش قرار گذاشتم میدان ونک رفتم سر قرار و همون اول بعد از سلام تا راه افتادیم گوشیمو گرفت وگفت تو گوشیت فیلم سوپر داری؟منم چند تایی داشتم رفتیم سمت پارک ملت ونشستیم منم چند تا کلیپ بهش نشون دادم یکم که صحبت کردیم شروع کرد ازخاطراتش تعریف کردن و همونجا بی مقدمه گفت پرده من حلقویه!گفت با یه پسره دوست بوده وقرار بوده بیاد خواستگاریش وبه همین بهونه باهاش سکس کرده چند باری والان پسره ولش کرده کم کم که صحبت کرد از لا به لای حرفاش سوتی داد که تا حالا به چند نفری داده وبعدها گفت از 15سالگی از کون میداده الان حدود 2 ساله از جلو میده چون فهمیده حلقویه و گفت با هرکی که دوست بوده بهش داده خلاصه تو همون قرار اول فهمیدم که 8 ماهی سکس نداشته و حالش خیلی بده خودش میگفت که خیلی کسم میخاره و حتما باید سکس کنه و میگفت آدم خیلی حشری ای هست.دیگه از همون روز تلفنامون وصحبتهامون فقط راجع به سکس بود وتقریبا مخ منو گائیده بود که مکان جور کنم منم خودم خیلی تو کف بودم که یه روزعروسی دختر عمه ام بود تو اصفهان وخانوادم میخاستن برن و من نرفتم که این فرصت طلائی رو از دست ندم سریع زنگ زدم به صنم و گفتم فلان روز خونه برای چند روز خالی میشه.خلاصه رفتن به عروسی و من به صنم گفتم که فردا صیح اول وقت بیاد خونه یادمه چند روزی پشت هم تعطیل بود صبح زودتر بیدار شدم قرار بود ساعت8 بیاد دقیقا سر ساعت هشت زنگ خونه رو زد منم یه راستی کرده بودم داشتم میمردم از شق درد صنم اومد تو و حشر ور دیدم که تو چشماش موج میزد کیر منو که دید زد زیر خنده گفت جر ندی شلوارتو گفتم خوب بیا درش بیار تا جر نخوره ولی خودت جر میخوری.چسبیدیم به هم شرع کردیم به لب گرفتن صداش میلرزید از حشر زیاد مثل مار میپیچید به دستو پام لامصب مانتو شلوار شو در اوردم یه شرت مشکی پاش بود با یه سوتینه صورتی شرتش از بس خیس کرده بود خودشو سفیدک زده بود یکم دیگه لب گرفقتیم سوتینشو باز کردم انصافا سینه های ردیفی داشت از حق نگذریم از این سینه های شل نبود خوابوندمش و شروع کردم به خوردن سینه هاش مثل قحطی زده ها میخوردمش نالش در اومده بود از شدت خواستن کیر ناله میکرد شرتمو در آورد و گفت عجب کیری این دیگه چیه از نظر خودم کیر فیل افکنی ندارم قدش18 سانته و کلفتیش 7 سانت صنم گفت من کیر زیاد دیدم ولی اینجوری نبودن شروع کرد به ور رفتن با کیرم اهل ساک زدن نبود دوست نداشت اصرار کردم قبول کرد شروع کرد به خوردن کیرم ساک زدنش تعریفی نداشت زیاد حال نکردم.گفتم ولش کن و شرتشو کشیدم پائین کس خوش فرمی داشت میزون میزون بود خیس خیس بود انگار ماست مالیده بودن به لاپاش از بس ترشح کرده بود پاهاشو دادم بالا و سر کیرمو گذاشتم دم سوراخ یادم میاد از اوج حشر چشماش نیمه باز بود یکم مالیدم به چوچولش آخ و اوخش در اومده بود گذاشتم دم سوراخو یکم فشار دادم دیدم نمیره تو چون خیلی وقت بود نداده بود بیشر فشار دادم تا سرش یره تو و وای وای صنم منو بیشتر حشری میکرد یکمه دیگه فشار دادم تا نصفه ها رفته بود واحساس کردم لذت خوبی داره میبره تا ته کردم تو و نگه داشتم دردش گرفته بود ولی دوست نداشت در بیارم میگفت دردشو دوست دارم توی کسمو داره میخارونه عاشق دردشم منم که رسیده بود به بیخ کیرم سفت فشارش دادم که جیغش در اومد خلاصه کم کم شروع کردم به تلمبه زدن وبا هر تلمبه وای وای صنم بیشتر میشد دفعه اول ابم زود اومد تقریبا10 بیشتر طول نکشید و ریختم رو شکمش بهم گفت چقد آب داری آخه خیلی وقت بود ارضا نشده بودم یکم استراحت کردیم وکنار هم دراز کشیدیم موقع استراحتم انگولکش میکردم بعد از یک ساعت دوباره شروع کردیم به کردن این سری بیشتر کردمش و مدلهای مختلفو انجام دادیم یادم میاد خوابوندمش وخوابیدم رو کونش و خواستم از پشت بکنم که نذاشت گفت خیلی وقته از پشت نداده و نمیتونه منم بیخیال شدم(اما حالا افسوس اون کون رو میخورم لامصب نمیدونی چی بود) همونجا از پشت گذاشتم تو کسش و محکم هل دادم تو از شدت درد ماهیچه های کونشو سفت کرده بود و شروع کردم به تلبمه زدن خلاصه اونروز تا بعد از ظهر خونه ما بود و4 بار گائیدمش از شدت سکس چشماش قرمز شده بود.
بعد از اونروز یه مدت با هم بودیم اما کم کم رابطمون سردتر و سردتر شد تا اینکه به کل قطع رابطه کردیم (البته تقصیر اون بود).الان بعد از 5 سال بد جوری هواشو کردم و آرزومه یه بار دیگه بکنمش.همین اواخر یه بار تو اتوبوس دیدیمش اول نشناختم یکم چشم تو چشم شدم دیدم خودشه و اونم شناخته بود از نوع نگاهش معلوم بود اما افسوس که دستش حلقه دیدم. این بود ماجرای سکس من با صنم امید وارم خوشتون اومده باشه و حشری شده باشید بعد از خوندن .

قضاوت در مورد این ماجرا مبنی بر اینکه راست بود یا ساختگی رو میزارم به عهده خودتون اما یه خواهشی دارم لطف کنید فحش ندین.منو از نظرات خودتون بهره مند کنید ببخشید اگه یکم طولانی شد.

نوشته: ؟

آهسته گفتم :لخت شو هلن.

از روي كاناپه بلند شد ، لبه‌ي پايين دامنش روي زانوانش افتاد. چشم در چشم به من نگاه مي‌كرد و بعد، بي‌هيچ حرفي ـ بي‌آن‌كه از من چشم بردارد ـ آرام دكمه‌ي دامنش را باز كرد. دامن، آزاد در امتداد پاهايش به پايين لغزيد؛ پاي چپش را از توي دامن بيرون آورد، دامن را از پاي راست خلاص كرد و آن را روي يك صندلي گذاشت. حالا فقط پوليور و زيرپوش به تن داشت. بعد پوليور را با گذراندن سر از ميان آن بيرون آورد و كنار دامن انداخت.
گفت: "نگاه نكن."
گفتم: "مي‌خوام ببينم."
ـ نه، وقتي كه لباس‌هام رو بيرون مي‌آرم نه.

نزديكش رفتم. پهلوهايش را گرفتم و دست‌هايم را به طرف كفل‌هايش لغزاندم. زير پارچه‌ي ابريشمي زيرپوشش، كناره‌هاي نرم بدنش را احساس مي‌كردم كه كمي مرطوب از عرق بود. صورتش را پيش آورد، لب‌هايش به‌خاطر عادت ديرين (و مضحكِ) بوسه، كمي از هم باز شده بودند. اما من نمي‌خواستم ببوسمش، بيش‌تر مي‌خواستم مدتي طولاني نگاهش كنم؛ تا آن‌جا كه ممكن باشد طولاني.

چند قدم عقب آمدم تا كتم را بيرون بياورم و در عين حال تكرار كردم: "لخت شو هلن."
گفت: "اين‌جا زيادي روشنه."
گفتم: "همين‌طور بايد باشه" و كتم را روي دسته‌ي صندلي گذاشتم .
زيرپوشش را بيرون آورد و آن را روی پوليور و دامن انداخت. جوراب‌هايش را يكي بعد از ديگري درآورد؛ پرت‌شان نكرد بلكه به طرف صندلي رفت تا آن‌ها را با دقت، آن‌جا بگذارد. بعد، سينه‌اش را جلو داد و دست‌هايش را پشت كتفش برد. چند ثانيه گذشت تا اين‌كه شانه‌ها، كشيده، هم‌زمان با حركت سينه‌بند كه بر سطح سينه‌ها سر مي‌خورد، فرو افتادند. سينه‌ها بين شانه و بازو فشرده شده بودند و حجيم، توپر، رنگ پريده و مسلماً كمي سنگين‌تر، گلوله شده بودند.

براي آخرين بار به او گفتم: " لخت شو هلن." چشم در چشم من دوخت، بعد شورتش را بيرون آورد كه از لاتكس سياه بود و سفت به تنش چسبيده بود و كنار جورات‌ها و پوليور انداخت. حالا لخت مادرزاد بود.

كوچك‌ترين جزئيات اين صحنه را با دقت حفظ مي‌كردم؛ دوست نداشتم با يك زن ( هر زني ) به لذتي عجولانه برسم. دلم مي‌خواست بر دنيايي خصوصي، بيگانه و كاملاً مشخص چيره شوم و بايد تنها در يك بعد ازظهر بر آن چيره مي‌شدم؛ در جريان تنها يك عشق‌بازي كه در آن من نه تنها مي‌بايست كسي باشم كه خود را به دست لذت مي‌سپارد، بلكه كسي كه شكاري فراري را زير نظر دارد و بايد كاملاً مواظب باشد.

تا آن زمان تنها از طريق نگاه بر هلن چيره شده بودم و حالا كمي از او فاصله گرفتم. در حالي كه او برعكس، گرماي تماس را مي‌خواست تا تنش را كه در معرض سردي نگاه بود، بپوشاند. حتا در فاصله‌ي اين چند قدم، رطوبت دهان و بي‌صبري شهوتناك زبانش را احساس مي‌كردم. يك ثانيه‌ي ديگر، دو ثانيه، و من به او چسبيدم. بين دو صندلي‌اي كه لباس‌هايمان روي آن‌ها بود، وسط اتاق، سرپا، هم‌ديگر را تنگ در آغوش گرفتيم.
زمزمه مي‌كرد: "بیا،بیا،بیا ..." او را به سمت كاناپه بردم . خواباندمش.
مي‌گفت: "بيا، بيا نزديك من ! نزديكِ نزديك ..."

خيلي نادر است كه عشق فيزيكي با عشق روحي همراه شود. وقتي بدني با بدن ديگر يكي مي‌شود( اين حركت ديرين، جهاني و تغيير ناپذير ) روح دقيقاً چه مي‌كند؟ همه‌ي آن‌چه مي‌كوشد اين است كه در مدت يكي شدن جسم‌ها چيزي را اختراع كند تا با آن برتري‌اش را بر يكنواختي زندگي جسماني نشان دهد! پس چه‌قدر تواناست كه تحقيري را به جسمش روا مي‌دارد كه (مثل جسم شريك جنسي‌اش) از آن فقط به عنوان بهانه‌اي براي تخيلي استفاده كند كه هزار بار شهواني‌تر از دو بدن متحد است! يا برعكس؛ چه‌قدر روح در پايين آوردن منزلت جسم ماهر است، در حالي كه جسم را به رفت و برگشت پاندولي و بي‌مقدار خود رها مي‌كند، خود با افكارش (كه از لذايذ جسمي خسته شده) به طرف جاهاي دور ديگري مي‌رود؛ به طرف بخشي از شكست‌ها، خاطره‌ي يك ناهار يا به طرف خواندن يك كتاب. اين‌كه دو جسمِ با هم بيگانه، با هم يكي شوند، نادر نيست. حتا وحدت روح‌ها هم گاهي مي‌تواند به وجود آيد. اما هزار بار نادرتر است كه يك جسم با روحش يكي شود و با او هم‌آهنگ شود تا لذتي را بين خود تقسيم كنند ... پس روحم در مدتي كه جسمم با هلن مشغول عشق‌بازي بود، چه كرد؟ روحم جسم يك زن را ديد. روحم نسبت به اين جسم بي‌تفاوت بود. مي‌دانست كه اين جسم برايش مفهومي ندارد جز اين كه هميشه توسط كس ديگري كه آن‌جا نبود، ديده مي‌شده و دوست داشته مي‌شده. به همين دليل سعي مي‌كرد به چشم سوم شخص غايب به اين بدن نگاه كند. به همين خاطر همه‌ي سعي‌اش را مي‌كرد تا واسطه‌ي اين سوم شخص بشود. روحم عرياني يك بدن زنانه، پاهاي خم شده‌اش، چين شكم و سينه‌اش را مي‌ديد اما همه‌ي اين‌ها فقط در لحظاتي كه چشمانم به ديد سوم شخص غايب نگاه مي‌كردند، مفهوم مي‌يافتند. پس روحم به طور ناگهاني به اين نگاهِ ديگري راه مي‌يافت و با او يكي مي‌شد. پاهاي خم شده، چينِ شكم، سينه... روحم بر اين‌ها غلبه مي‌كرد، مثل اين‌كه سوم شخص غايب آن‌ها را مي‌ديد. روحم نه تنها واسطه‌ي اين سوم شخص مي‌شد كه جسمم را وامي‌داشت جانشين جسم سوم شخص شود، بعد، دور مي‌شد تا كشمكش بدن‌هاي زن و شوهر را مشاهده كند، بعد ناگهان به جسمم فرمان مي‌داد تا هويتش را پس بگيرد و در اين جفت‌گيري زناشويي مداخله كند و وحشيانه آن را بر هم بزند.

رگ گردن هلن از انقباضي عضلاني بيرون زد و كبود شد. سرش را برگرداند و دندان‌هايش را در كوسن فرو برد. اسمم را آهسته صدا مي‌زد و چشم‌هايش براي يك لحظه استراحت التماس مي‌كردند. اما روحم فرمان مي‌داد ادامه دهم و او را از شهوت به شهوت بيندازم. جسمش را به قرار گرفتن در حالت‌هاي مختلف وادار كنم تا تمام زوايايي كه سوم شخص غايب از آن‌ها هلن را نگاه مي‌كرد، از تاريكي و راز بيرون بكشم، مخصوصاً بي‌هيچ استراحتي، دوباره و سه باره اين تشنج را تكرار كنم؛ تشنجي كه در آن، هلن واقعي و اصيل است، كه در آن به هيچ‌چيز تظاهر نمي‌كند، و به واسطه‌ي آن در ذهن اين سوم شخص كه اين‌جا نيست، مثل يك درفش، يك مهر سلطنتي، يك رمز، يك علامت حك شده است، اين رمز سري را بدزدم! اين مهر سلطنتي! به اتاقك پاول زمانك دستبرد بزنم، گوشه گوشه‌اش را بكاوم و همه چيز را زير و رو كنم!

به صورت هلن نگاه كردم، در آن حالت ارضا، صورتش كبود و زشت شده بود. دستم را رويش گذاشتم، همان‌گونه كه روي شيئ‌اي دست مي‌گذاريم كه مي‌توان آن را چرخاند و پشت و رو كرد، ورز داد و به آن شكل بخشيد، و احساس مي‌كردم كه اين چهره، اين دست را به همين صورت، خوب مي‌پذيرفت؛ مثل چيزي بود كه حريصِ شكل داده شدن است. سرش را به راست چرخاندم و بعد به چپ؛ چند بار پشت سرهم؛ و بعد اين حركت به سيلي تبديل شد، و يك سيلي ديگر، و سيلي سوم. هلن شروع كرد به هق‌هق، به فرياد كشيدن، اما نه از درد، او از لذت فرياد مي‌كشيد. چانه‌اش را به طرف من بلند كرده بود و من مي‌زدمش، مي‌زدمش، مي‌زدمش. بعد ديدم كه فقط چانه نبود بلكه سينه بود كه به طرف من بلند مي‌شد، و من در هوا (خوابيده بر رويش) بازوها، پهلوها، سينه‌هايش و ... را زدم.

هر چيزي پاياني دارد، اين غارت زيبا هم پايان خودش را داشت. هلن روي شكم در عرض كاناپه، خسته و ازپادرآمده خوابيده بود. روي پشتش خالي ديده مي‌شد و پايين‌تر، جاي قرمز ضربه‌ها كپل‌هايش را راه‌راه كرده بود. بلند شدم و اتاق را تلوتلو خوران پيمودم. درِ حمام را باز كردم، شير را چرخاندم و صورتم، دست‌ها و تمام بدنم را با آب سرد فراوان شستم. سرم را بلند كردم و خودم را در آينه ديدم؛ صورتم مي‌خنديد. وقتي خودم را در اين‌حالت غافلگير كردم، لبخند به نظرم مضحك آمد و زدم زيرخنده. بعد، خودم را خشك كردم و روي لبه‌ي وان نشستم. دوست داشتم حداقل چند ثانيه تنها باشم تا از تنهايي آني‌ام لذت ببرم، تا از شادي‌ام لذت ببرم .

نوشته:‌ احمد

سلام به همه دوستای گلم ... پیشاپیش به خاطر غلط های املایی ازتون عذر خواهی میکنم . چون کیبورد من حروف فارسی نداره ممکنه اشتباه پیش بیاد ولی مطمئن باشید در حال جلق ننوشتم
اسمم رامین و 33 سال سن دارم کرج زندگی میکنم و مجرد . اندامم معمولیه نه خیلی ورزشکارم نه خیلی لاغر مردنی ... خب داستان از اونجا شروع شد که یه روز من تو کافه با خانمی دورگه و تقریبا سیاه پوست به نام السیا آشنا شدم که ایشون خدمه پرواز بودن و تمام مدت تو سفر و همین موضوع باعث شده بود نتونیم دوستی خوبی با هم داشته باشیم چون هر وقت می خواستم ببینمش گوشیش خاموش بود و تو سفر بود به همین خاطر از هم فاصله گرفتیم راستی یادم رفت اون موقع من تو مالزی زندگی میکردم. خلاصه دیگه تماس هامون شده بود ماهی یه دفه یا 2 ماه یه دفعه تا اینکه به خاطر خیلی مسائل مجبور شدم برگردم ایران . خلاصه یه روز که داشتم توو oovoo با هاش حرف میزدم شماره موبایلمو دادم بهش گفتم که اگه یه روز پرواز داشتی اومدی ایران بهم زنگ بزن . از اون روز ماه ها گذشت و تقریبا رابطمون کلا قطع شده بود و هیچ تماسی رد و بدل نمیشد تا بهار پارسال 13 خرداد . دیدم گوشیم زنگ خورد و وقتی دیدم اون ور خط السیاست کلی خوشحال شدم نمیدونم چرا با اینکه باهاش رابطه خوبی نداشتم ولی خیلی خوشحال شدم . خلاصه آدرس داد و گفت تو فلان هتل تهران ساکن شده و تا 3 روز برگشت نداره .منم سریع خودمو رسوندم دم هتل و بعد از ماهها دیدمش و شام رو با هم بودیم بعد بهش پیشنهاد دادم که 2 روز تعطیله بیا بریم شمال ایران و دریای کاسپین رو بهت نشون بدم اونم خیلی راحت پذیرفت و برای فردا صبح قرار گذاشته شد . بگذریم که تو کل مسیر تا چالوس از استرس داشتم میمردم چون به خاطر ارتحال امام هم جاده شلوغ بود و هم پر مامور و گشت و از همه بدتر سرکار خانم هوس کرده بود شیشه ماشین رو که دودی بود پائین بیاره و از هوا لذت ببره و همین موضوع باعث شده بود جلوی هر ایست بازرسی به خاطر رنگ پوستش همه نگامون کنن منم که داشتم از استرس میمردم اصلا به روی مبارک خودم نمیاوردم . خلاصه به هر بدبختی بود رسیدیم شهسوار جلوی ویلای (پیشاپیش از همه دوستای اهل سفر و گردش دعوت میکنم اونجا یه کلبه ناقابلی هست و درش به روی همه بازه قدمتون سر چشم ) ماشین رو انداختم پارکینگ و رفتیم توو . به السیا گفتم من میرم کمی خرید تا بر میگردم تو به دوش بگیر ... خلاصه رفتم کمی خرت و پرت گرفتمو برگشتم و وقتی در رو باز کردم چیزی رو دیدم که توو این همه سال تو مالزی با اینکه کشور آزادیه ندیده بودم . هیکلی سکسی اونم چه جورش ... اگه بخوام براتون خلاصه بگم قد حدود 175 . مو ها مشکی و چشما عسلی البته کمی تیره تر . سینه هاش کمی کوچک بود ولی وای از اندام و رنگ پوست ..که هر چی بگم کم گفتم . اینقدر اندام این دختر زیبا بود که وقتی در رو باز کردم کمی مبهوتش شدم که باعث شد کمی بترسه ...بعد بهش گفتم نترس نه تروریستم و نه قرار بخورمت فقط از بس که خوشگلی داشتم نگات میکردم که فک کنم از حرفم خوشش اومده بود. تمام مدت تا بساط شام رو ردیف کنم السیا با یه تاپ نیم تنه و یه شلوارک جلوم رژه میرفت و همش سوال های چرند میپرسید . منم که می خواستم توو کف بودنم رو نشون ندم مجبور بودم تک تک سوالهای مذخرفش رو جواب بدم . خلاصه شام سرو شد و موقع خوردن مشروب شد ... که یه موزیک لایت گذاشتم و ولو شدم رو کاناپه و داشتم نقشه میکشیدم چطوری شب برم روو کارش من سکس زیاد داشتم ولی احساسم میگفت اگه این کارو نکنی نصف عمرت به باد رفته ... خلاصه تو همین فکرا بودم که دیدم جلوم سبز شد با 2 تا پیک مشروب توو دست . یکیشو گرتم تا اومدم کمی صاف بشم که بخورم دیدم خودش نشست کنارم منم جوری بغلش کردم که کمرش چسبیده بود به سینه هام البته کمی با زاویه که صورتش رو نیم رخ میدیدم و شروع کرد از کار و وضع اینجا پرسیدن و حرف مفت زدن . ته دلم میگفتم من توو چه فکریم و اوون تو چه فکریه . البته میشد یه جورایی وارد عمل بشم ولی نمیخواستم خاطره بدی ازم براش بمونه و یا اوون چیزی که تو این سالها از من تو ذهنش داره خراب بشه . به همین خاطر سعی کردم تا کم کم موضوع حرفها رو به سکس و این چیزا بکشونم وقتی احساس کردم که وقتشه همون جور که توو بغلم ولو شده بود لبمو گذاشتم روو لباش و شروع کردم به خوردن اولش کمی سعی کرد که نذاره ولی خودش هم بدش نمیومد و راه دیگه ای نداشت بهد از چند دقیقه خودشو تو بغلم جابجا کرد و دستشو دور گردنم حلقه کرد و خیلی حرفه ای تر از من این کار رو میکرد زبونش رو تو دهنم میکرد و یکی یکی لبهام رو میخورد منم از فرصت استفاده کردم و شروع کردم به مالیدن سینه هاش از روی تاپ که متوجه شدم سوتین نداره بعد آروم شروع کردم به خوردن و لیسیدن گردنش و دستم رو هم کردم زیر تاپش و سعی میکردم تمام تجربیاتم رو استفاده کنم که تلافی استرسی رو که توو راه داشتم رو با یه سکس تووپ در بیارم. سینه های درشتی نداشت ولی در کل خوب بود اون که حسابی حشری شده بود زود تر از من دکمه های پیراهنم رو باز کرد و تاپ خودش رو هم درآورد و محکم بغلم کرد.منم لیس زنان خودم رو رسوندم به سینه هاش و شروع کردم به خوردنشون و گاهی یه گاز کوچیک از نوک سینه هاش میگرفتم که شهوتش رو چند برابر میکرد چشماش رو بسته بود و خودش رو کاملا در اختیارم گذاشته بود . عطر تنش معرکه بود که باعث میشد از خوردن و لیسیدن تنش لذت بیشتری ببرم منم بعد بلندش کردم روو کمر خوابوندمش رو کاناپه و شلوارکش رو درآوردم وقتی این صحنه رو دیدم پاهام سست شده بود که چقدر یه هیکل دختر ویتنامی میتونه زیبا باشه با اینکه دو رگه سیاه پوست بود ولی اینقدر این دختر سکسی بود که نمیشه توصیفش کرد. بگذریم منم نشستم پائین کاناپه و شروع کردم به لیسیدن رونهاش و با یه دست سینه هاش رو میمالیدم و با اون یکی دست از روی شرت کسش رو میمالیدم شرتش کمی براش تنگ بود و این باعث شده بود قلمبگی کسش بیشتر خودشو نشون بده و منو شهوتی تر بکنه. لیسیدنها تا جایی ادامه داشت که رسیدم به شورتش وای که چه رونهای نازی داشت شروع کردم به گاز گرفتن کسش از روی شرت با دست لبه شرتش رو دادم کنار و رسیدم به 2 تا چوچول سیاه ولی خیلی ناز خودم رو عذاب ندادم شورتش رو درآوردم اونم که فکر میکنم منتظر چنین لحظه ای بود پاهاش رو باز کرد و گذاشت روو شونه هام جوری که صورتم چسبیده بود به کسش منم با خیال راحت همراه با یه موزیک لایت داشتم یکی از لذت بخش ترین سکس های عمرم رو تجربه میکردم . اینقدر کسش رو خوردم تا به اوج شهوت نزدیکش کنم چون دخترای شرقی دیر ارضا میشن بعد بلند شدم شلوارمو درآوردم هنوز شلوار از پام کامل در نیومده بود که السیا شرتم رو کشید پایین و شروع کرد به خوردن کیرم ...وای که چه حالی میداد . این حس رو توو هیچ کدوم سکس های قبلی تجربه نکرده بودم وانگار برا این کار کلاس رفته بود و یا خیلی تجربه داشت ولی برام مهم نبود فقط این که کارشو خوب بلد بود کافی بود کم کم داشتم ارضا میشدم که دستش رو برد زیر تخمام می خواستم قبل از اینکه ارضا بشم پوزیشن رو عوض کنم تا کمی به خودم فرصت بدم ولی نشد جوری که تمام آبم تو دهنش خالی شد ولی بر خلاف اینکه فکر میکردم الان قاطی میکنه و همه چیو خراب میکنه با لذت تمام همشو خورد و دوباره جوری کیرمو میک میزد که مبادا قطره ای از دستش در رفته باشه من که کمی بیحال شده بودم شروع کردم به خوردن کسش و مالیدن سینه هاش تا بتونم بعد از چند دقیقه برم سراغ کسش. زبونم رو میکردم لای کسش و با چوچول هاش بازی میکردم اونم سرمو فشار میداد سمت کسش و بعضی وقتا هم رونهاش رو اینقدر به هم فشار میداد که گوشام درد میگرفت . بعد از 8 یا 9 دقیقه خوردن بلند شدم و کیر نیمه سیخ شدم رو به سختی کردم توو کسش از طرفی کسش خیلی تنگ بود و از طرفی هم چون ارضا شده بودم دیگه حس اولیه رو نداشتم ولی وقتی رفت توو اینگار جون دوباره گرفته بود . وقتی اومد بیرون اماده نبرد ... منم چند دقیقه ای میکردم و برای اینکه دوباره ارضا نشم مدل های مختلف و پوزیشن های مختلف رو امتحان میکردم که هم لذت بیشتری داشته باشه و هم من دیرتر ارضا بشم . این بشر اینقدر خوش هیکل و خوش سکس بود که فقط با تماشا ارضا میشد . نو آخرین مرحله من رو کمر خوابیدم رو زمین و ازش خواستم بیاد بشینه رو کیرم جوری که سینه هاش رو موقع بالا پائین رفتن ببینم وای از لحظه ای که بلند شد جلوم یه هیکل سکسی و خوش تراش با کس باد کرده و خیس اومد جلوم و یه پاش رو گذاشت اینور یه پاش رو گذاشت اونور و نشست روش جوری روش بالا و پایین میکرد که بعد از 2 دقیقه ارضا شد بعد تو همون حالتی که نشسته بود روو کیرم خودش رو به عقب خم کرد و به دستاش از پشت تکیه داد ولی هنوز سر کیرم توو کس نازش بود منم از فرصت استفاده کردم و چند تا تلمبه زدم و قبل از ارضا شدن کیرمو درآوردم میخواستم آبم رو بریزم رو سینه هاش که با تمام خستگیش خودشو رسوند به کیرم و دوباره کرد تو دهنش و شروع کرد به خوردنش و تا آخرین قطره ادامه داد. خیلی عذر میخوام که طولانی شد فقط سعی کردم با جزیات توضیح بدم ولی اگه چیزی فراموشم شده ببخشید .

نوشته: رامشین

مدتی بود که با کوروش دوست شده بودم. توی کلاس زبان آشنا شده بودیم. پسر خیلی خوب و محترمی بود.. توی اون هفت ماه هردو متوجه شدیم که واقعا برای هم ساخته شدیم.. با همه ی وجودم بهش علاقه مند شدم و از حق نگذریم اون همه عاشقانه منو دوست داره. از همون اوایل متوجه شدم که به شدت هات هستم اما به خاطر اینکه هر دو همو برای آینده میخواستیم کاری نمیکردیم... یه روز که از کلاس اومدیم و چرخ می زدیم ناخوداگاه تحملمون تموم شد و آروم آروم توی ماشین شزوع به بوسیدن هم کردیم... شاید اون لحظه یکی از بهترین لحظات عمرمون بود... حس خیلی شیرینیه که مردی رو که عاشقشی برای اولین بار ببوسی... کوروش با همه ی احساسش منو بوسید و من اون لحظه واقعا حس کردم که میخوام تا آخر عمر فقط طعم لبهای اونو تجربه کنم....
مدتی گذشت رومون تو روی هم باز تر شده بود و گاهی به شوخی و جدی توی ماشین به هم دست میزدیم و همین کارا باعث میشد که تمام شب رو به کوروش فکر کنم. یه بار که خانوادش رفتن مسافرت بعد چند روز ازم خواست که برم پیشش. مخالفت نکردم چونکه دیگه بعد از این همه ماه واقعا من هم تشنه ی وجودش بودم...
اون روز خیلی به یاد موندنی بود اما فقط عشق بازی کردیم... تلافی تمام لب هایی رو که با ترس توی ماشین بهم داده بودیمو دراوردیم.. شاید حدود نیم ساعت فقط لب گرفتیم.. نمیدونید چه حس قشنگیه وقتی با آرامش لبهای مردی رو ببوسی که از جونت بیشتر دوسش داری...
هفته ی بعد برای بار دوم به خونشون رفتم... اون روز کاری رو کردیم که شاید از روی عقل نبود اما هنوزم هیچ وقت ازش پشیمون نشدم... بوسه ها دوباره شروع شد... هیچ عجله ای در کار نبود... فقط عشق بود و عشق... لبها توی هم قفل میشد و زبون ها همدیگرو نوازش میداد... کوروش ازم اجازه خواست که لباسمو در بیاره.. وقتی تاپمو دراورد من دوباره عشق رو توی نگاهش دیدم... نمیگم خیلی زیبا و خوش هیکلم اما به عنوان یه دختر میشه گفت واقعا خوبم... کوروش میدونست که من عاشق ماساژ گرفتنم! برای همین شروع به ماساژ دادنم کرد... دیوونه شده بودم. بند بند وجودم میخواستش... دوباره همو بوسیدیم و من خودم رو سپردم به دستش... خیلی نگذشته بود که برهنه توی بغل هم دراز کشیده بودیم و همو نوازش میکردیم.. کوروش از گردنم شروع به بوسیدن و لیسیدن کرد و اومد پایین... دیوونه شده بودم وقتی که سینه هامو با لبهاش نوازش میداد... هیچ وقت فکر نمیکردم انقدر لذت بخش باشه... گازهای کوچیک کوچیکی که میگرفت هر لحظه حالمو بدتر میکرد.. حالا پاهای من کاملا باز بود وکوروش در حال خوردن... صدای ناله هام بلند شده بود اونقدر که کوروش انگشتاش رو گذاشت توی دهنم و من شروع به میک زدن کردم... چه لذتی داشت وقتی که شیره ی جونم رو میمکید... حالا نوبت من بود که ازش قدر دانی کنم. خوابوندمش رو تخت و شروع به خوردنش کردم... تجربه نداشتم اما تمام سعیمو کردم که دندونام رو بهش نزنم و فقط با لبهام میک بزنم.... از صدای نفس هاش مشخص بود که اونم غرقه لذته... یک آن دیوونه شدم و بهش گفتم میخوام سکس کامل کنیم... اون هم گفت عقلت کجا رفته؟ گفتم دیگه برام مهم نیست میخوام همه چیزم مال تو باشه... اولش اصلا قبول نمیکرد اما خب توی اون لحظات واقعا عقل آدم زائل میشه... رفت پایین پام و دوباره شروع به خوردن کرد... وقتی خیس خیس شدم پاهامو باز کرد و آماده شد... یه لحظه ترس همه ی وجودمو گرفت... درست همون لحظه درد پیچید توی بدنم... کامل داخل نمیرفت... برای همین چند بار جلو و عقب کرد... اشک از چشمام راه افتاد... نمیدونم از ترس بود یا از عشقی که بهش داشتم... اولین و اخرین بار بود که اشک کوروش رو هم دیدم... با هم گریه میکردیم... درد داشتم اما لذت عشقمون یه چیز دیگه بود... خیلی کم ازم خون اومد بیشتر مثل خون آبه بود... اما موقع پاره شدن بکارتم یه صدای آروم هم اومد که شاید به خاطر برخوردش با دیواره ها بود... اما صدای خیلی خیلی دلنشینی بود چون هنوز که هنوزه بعد سه سال با کوروش ازون صدا یاد میکنیم...
اون شب بهترین شب زندگیمون بود... خدارو شکر کوروش واقعا مرد زندگی بود و ما الان یکساله که ازدواج کردیم... سکس با عشق و علاقه واقعا شیرینه.. من و کوروش هر روز عاشق تر میشیم و خدارو شکر هردو توی سکس خیلی هماهنگیم...
داستان زندگیمو نوشتم برای اینکه بدونید هنوزم آدمایی هستن که از روی عشق با هم هستن نه از روی یه هوس زودگذر....

نوشته:‌ ستاره بلا

بعد از چند سال کار دور از خونه، توی پاییز یه شهر نزدیکای شهر خودمون کار پیدا کردم.چون میخواستم عیدش زن بگیرم. همکارام هم مال همون منطقه بودند. یه روز برای یکیشون یه کارگر اومد که با بقیه فرق داشت. چون بچه مرفه شهر بود و بخاطر اختلاف با خانوادش اومده بود دور از خونه. من با مسئول اون شوخی داشتیم. یه بار بهش گفتم یا مامانتو بده بکنم یا 20 تومن میدم این یاشار (پسر جدیده) رو بده بکنم. نگو اونهم میره به یاشار میگه تا مسخرش که. روز بعدش دفتر بودم که دیدم یه ایرانسل زنگ زد به گوشیم. گفت من فلانیم. تو به مهندس گفتی که اینطوری. . . ؟ منم گفتم حتماً ناراحت شده گفتم نه.ولی گیرم هم گفته باشم من با اون شوخی دارم نا با کارگرش. گفت همینطوری.میخواستم مطمئن بشم. دو روز بعد یه جعبه شیرینی گرفت و اومد خوابگاه ما. شب بعد ورق بازی بچه ها رفتن بخوابن.منم نشستم فوتبال نگا کنم. اونم اومد و از کار و تجربم و چیکار کنه تا این کارو یاد بگیره ازم چند تا سوال پرسید و هر بارم بهم نزدیکتر میشد. ولی من غرق تو فوتبال بودم. یهو یه اس اومد به موبایلم. باز کردم دیدم پسره نوشته:میخوام کیرتو بخورم.الان. منو بگو یهو از خود بیخود شدم.واقعیتش من هر چی سکس داشتم یا مال بچگی بود با خرِ داییم، یا با پول با ترس و لرز رفته بودیم پیش جنده معتاد هر چی گیرمون میومد فوری زده بودیم. انگار رفته بودم آسمون. ولی تو محیط کار خیلی محتاطم. چون رقیب کاری زیاده. خودمو کنترل کردم. دیدم دوباره اس داد و چشاشو دوخت به چشام. گفتم نه این چه حرفیه که میزنی؟ بچه ها میشنون برا جفتمون بد میشه. از شرکت میندازنمون بیرون. خلاصه اون شب رفتم جلق زدم تا راحت بخوابم. از فرداش ذهنم کامل پیش اون بود. ولی جا نداشتم. یهو یادم اومد که آخر هفته بابام اینا میرن خونه خواهرم تا دو هفته اونجان. ما هم هر دو هفته از 5شنبه ظهر تعطیل بودیم تا شنبه صبح. به یاشار اس دادم میخوای این آخر هفته تعطیلی با هم باشیم؟ گفت من از خدامه ولی کجا؟ این بود که تا دو روز صبر کردم تا 5 شنبه بشه. 5شنبه ظهر یه ترامادول انداختم و اون به بهانه اینکه زن عموش تو شهر ما زایمان کرده با همشهریهاش نرفت. خلاصه با هم سوار اوتوبوس شدیم. تا شهر ما یک ساعت فاصله بود. باورش سخته ولی وقتی تو اوتوبوس پیشم نشسته بود و دستامو گرفته بود. هی بهم اس میداد برسم اونجا آبتو میخورم. من داشتم دیوونه میشدم. بهترین لحظه ها بود که حتی تو عروسیم هم تجربه نکردم. خلاصه رسیدیم شهر. رفتیم بیرون ناهار و زدیم. رفتیم کلید خونه رو از خونه یکی از آشناهامون که بابام اینا داده بودن گرفتیم و رفتیم خونه.تا وارد خونه شدیم من شلوارمو در آوردمو و چون زیرشلواری پام بود رفتم بخاری رو روشن کنم. یهو دیدم یاشار میخنده. گفتم چیه؟ گفت نگا کن پسرت شق شده داره خودشو میکشه. ولی من بگما الکی میگفتم هیچ کاری نمیکنیم. من خودمو نباختم و گفتم باشه. فردا میریم تو شهر میگردیم و پس فردا میریم کارگاه. کاریت ندارم. اومدم نشستم کنار بخاری اون هم اومد کنارم. بهم گفت چشاتو ببند و حق نداری باز کنی. گفتم باشه.شلوار و شورتمو کشید پائین و کیرموبوئید. و یواش یواش شروع کردن به خوردن. منم زیر چشمی خواستم نگا کنم که ناراحت شد. بعد چند دقیقه کامل برام ساک میزد.منم انگار تو بهشتم. کیف و حال. آخ و واخم بلند شده بود و یواش یواش چشامو باز کردمو سرشو با دستام گرفتم و انگشتشو کرده بودم دهنمو میلیسیدم. بعد یه ده دقیقه گفتم میخوام بریزیم تو کونت.قبول نکرد و گفت پررو نشو.تا بحال ندادم. خلاصه آبمو تا ته ریختم دهنش و اونهم با اشتیاق میخورد. خلاصه کارمون که تموم شد خوابیدیم تا غروب.شب شام درست کردم و تو خونه مشروب هم داشتم. هر کاری کردم نخورد.گفت اگه حشیش داری میکشم. منم دودی نبودم. خلاصه زنگ زدم و از یه نفر خریدم. چون بد جوری تو کف کونش بودم. لامصب نذاشته بود شلوارش هم بکشم پائین. بعد اینکه حشیشو کشید و یه ذره مشروب مزه کرد دیدم رفته تو حال، دستمو انداختم گردنش ولباشو مکیدم و اونهم دراز کشید. گوش و گردنشو خوردمو دستو بردم به شلوارش. اولش مقاومت کرد ولی گفت کیرمو نگا نکن و آروم آروم رو شکم خوابید و کونش از شلوار اومد بیرون. دیگه اختیارش دست من بود. کونشو قمبل کرد. فوری کرمو واردشتم و زدم به کیرم و یواش یواش کردم تو کونش. میخست بپره جلو که دستامو انداختم رو شونه هاش و نذاشتم تکون بخوره. تا ته کردم تو کونش و اونهم دیگه حال مقاومت هم نداشت. اونقد کردمش که دیدم خواهش میکنه بیارم بیرون. ولی منکه به خر داییم رحم نکردم به اون رحم میکردم؟کارم که تموم شد بیحال افتاد زمین .کونشو با دسمال تمیز کردم و براش یه دلستر ریختم. رفتم دسشوئی اومدم دیدم داره سیگار میکشه. خلاصه شدیم رفیق فابریک. تا وقتی که از شرکت رفت چند بار تو خوابگاه کردمش. ناصر

همزمانسازی محتوا