شما اینجا هستید

نفرین

سلام من ام هستم و 22 سالمه و ( این داستان واقعیه کس مادر دروغ گو!) من فارسیم خوب نی اگه غلط املایی دارام فحشم بده حلالت.من 4 سال پیش که 18 سالم بود با یه دختر تو نت تو سایت چت کن سابق اشنا شدم . دختر خوبی بود گیر نبود . من یه عادت بدی که دارم نمیتونم به جی افم راس بگم کم بود دارم سعی میکنم با کس گفتن و دروغ و تظاهر خودم و ادم خوبه نشون بدم تنها چیزی که راست میگم ایناس: اسمم و سنم چون با اسمم حال میکنم و سنمم نمیشه کس بگم تابلوه از فیسم.خلاصه من مخشو زدم و تل و گرفتم تو نت .

داستان سکسی:

کون دادنم تو گندم زار

سلام به بجه هاي شهوتي اين سايت اين داستاني كه ميخوام براتون تعريف كنم داستان كردن من تو گندمزار محلمون هستش اول ازخودم بگم من پسر تقريبا سفيد باقدي حدود 165وزني 67هستم سنم الان 17سالمه درضمن اصرار به باوركردنتون نيست ولي بدونيد واقعيه اين داستان برمي كرده به زماني كه من 14سالم بود يه تو كوجه با بجه ها داشتيم بازي قايم موشك مي كرديم كه من سروش براي اينكه ماراپيدا نكنه رفتيم تو گندم زار ها سروش كفت دراز بكش مارو الان ميبينه منم ديدم تابلوييم دراز كشيدم حالا ديكه اصلا معلوم نبوديم 2 3 دقيقه بد ديدم سروش داره انگولم ميده آخه سروش به من لاپايي ميزنه بگذريم كه جطور شد بهش كفتم الان نميشه كفت فق

داستان سکسی:

سکس و فلسفه

ماجرای یه مسافرت و رابطه پیش بینی نشده.
ساعت سه بود. درگیر مطالعه مقالات فارسی و انگلیسی. از رسانه گرفته تا معماهای جدید تولد ابرنواختر. موبایل زنگ زد. یک شماره ناشناس. جواب بدم یا نه؟.. بزار این یه جمله رو تموم کنم بعد جواب بدم.. -الو..؟
-سلام - شما؟ - یعنی کس دیگه‌ای داره با شماره من به تو زنگ می‌زنه؟ - اوه تویی؟ - نه منم - شماره‌تو پاک کرده بودم. – بی‌خود.. – سر کوچه هستم، یه لحظه بیا. – اوکی
گیج در معمای تولد ابرنواختر و مبهوت راز سیاه چاله‌ها.. استیون هابکینز.. لباسی پوشیدم و رفتم سر کوچه.

داستان سکسی:

گشت ارشاد و سکس ناکام

سلام ،ارمین هستم ۲۳ساله از اصفهان،دانشجو ترم۵پزشکی،فقط اسما مستعاره بقیش واقعیته،خیلی وقته با سایت اشنام اما دفعه اوله مینویسم،امید وارم خوشتون بیاد ، داستان من از اونجا شروع شد که حدود۶ماه پیش به یکی از دوستام که دوست دختر خوبی داشت،حداقل از نظر من دختر خوبی بود،گفتم بهش بگه یکی مثه خودشو به من معرفی کنه،اونم کم نذاشت و بهش گفت ،خب دختره یه نفرا پیدا کرد ،دختره خوبی بود،خب اره دیگه خوب بود چون الان دیگه کنارم نیست و دارم دیوونه میشم،خلاصه دختره اسمش عسل بود ،دانشجو ترم ۱برق قدرت دانشگاه تهران،خانواده کلفتی هم داشت،مثلا پدرش از اون گنده های نظام بود،که اصلا مشکل ما هم همین بود،از لحاظ قیافه

داستان سکسی:

ختم پدرزن و برنامه با خواهرزن

من 40سالمه 15 ساله که ازدواج کردم. زنم را هم دوست دارم. چند ماه پیش که پدر خانمم فوت کرده بود یکی دو هفته درگیر ختم و ...بودیم. این را هم بگم که من خیلی حشری و شهوتی ام طوری که بدون اغراق روزی 2-3 بار کس بکنم سیرنمیشم. چند روزبعد از ختم پدر زنم ؛ یکی از خواهراش که 5سال از او کوچیکتره و کوس و کون و سینه های ردیفی هم داره و مدتی بود با شوهرشم مشکل پیداکرده بود (اسمش شیرینه) به من گفت منو تا خونه میرسانی که یک سری به خونه بزنم و چند تیکه لباس بردارم؟ منم راسیتش خیلی تو کف او بودم همه اش دلم میخواست یه روز تنها گیرش بیارم و بکنمش. گفتم باشه بریم.

داستان سکسی:

صفحات

اشتراک در شهوانی RSS