شما اینجا هستید

احساسات نوجوونی

همیشه ظهرهای تابستون منو به یاد خاطرات نوجوونیم میندازه. خاطراتی که هیچوقت از یادم نمیره. تو یکی از روزای گرم تابستون بود. من و داداشم "علی" تو خیابونای نظام آباد میچرخیدیم و سیگار میکشیدیم، به محض اینکه تموم میشد یکی دیگه روشن میکردیم و به همدیگه پاس میدادیم. من یه تیشرت سفید که زیربغلش وصله زده و یه شلوار کبریتی سیاه پوشیده بودم و علی هم یه تیشرت قرمز و یه شلوار کتون قهوه ای. من و علی همیشه لباسای همدیگه رو میپوشیدیم واسه همین هر روز یه تیپ متفاوت داشتیم. هیچوقت هم شرت نمیپوشیدیم. خلاصه اون روز خیلی تیکه شده بودم. همه نگام میکردن.

داستان سکسی:

زندگی چاپ دوم نداره پس عاشقانه زندگی کن

سلام من محمدم 25 ساله اهل جنوب تهران خواستن داستان سکسی خودمو مریمو بنویسم . سه سال پیش بود که ساعت حدود 12 شب بود که از سر کار از نیاوران برمیگشتم که یه پیام واسم امد که نوشته بود زندگی چاپ دوم نداره پس عاشقانه زندگی کن. اما شماره غریبه بود و جواب دادم شما؟ گفت مریمم دختر داییت دیوونه اما اشتباه گرفته بود . منم که تنها بودم گفتم من دختر دایی ندارم اما دوست دارم دختر داییم باشی .

داستان سکسی:

بدترين روز زندگيم که بهترين روزم شد

سلام دوستان من اسمم شادمهر هستش 18 ساله از تهران اين خاطره رو تعريف ميکنم من يه دختر عمو دارم که با من کمتر از 1 سال تفاوت سنى داره خيلى با حجاب کلا خانوادگى با حجاب هستن ما از بچگى با هم بزرگ شديم خيلى هم ديگه رو دوست داشتيم اون که 12 سالش شد از آپارتمان طبقه پايين ما رفتن و من از اون موقع به بعد فقط دو ماه يکبار ميديدمش و رابطمون خيلى سرد شد مثل دو غريبه بعد از يک مدت فکر کردنش افتاد به سرم

داستان سکسی:

صفحات

اشتراک در شهوانی RSS