سلام.من شیما هستم.اول دبیرستانم.قدم 168 و وزنم 52.میخوام براتون خاطره ی اولین سکسم با دوست پسرم روزبه که 18 سالشه،رو تعریف کنم.با روزبه 3 سال بود که دوست بودم.پسر خیلی مهربون و صادقی بود. روزبه خیلی بهم اعتماد داشت اونقدر که شماره ی تلفن خونه و شماره ی موبایل پدر و مادرشو و همچنین آدرس دقیق خونشونو در اختیارم گذاشته بود.و همچنین ثابت کرد که الکی نمیگه،حالا اونش بماند.این قضیه ای که الان میخوام براتون بگم مربوط به تابستون پارسال میشه.خب داستان از اونجایی شروع میشه که پدر و مادرم به همراه برادرم روز شنبه به یه مسافرت یه هفته ای رفتن.من و خواهرم باهاشون نرفتیم.منم به روزبه اس دادم و گفتم که ما یه هفته تنهاییم و فکر کنم که از گشنگی بمیریم.روزبه هم که آشپز خیلی خوبی بود سریع فرصتو غنیمت دونست و گفت پس منو مهمون دعوت کن،حداقل غذای یه روزتونو بیام بپزم و برم.فقط همین.منم که زرنگ تر از این حرفا بودم گفتم که نه نمیشه.دوست ندارم بیای خونمون.تازه خواهرم اگه از دانشگاه زود بیاد خونه چی؟ ( اینو بگم که خواهرم اونروز باید تا ساعت 8 تو دانشگاه میموندن .خواهرم میدونست روزبه دوست پسرمه ولی خب تا این حد که یه پسرو خونه راه بدیم دوست نداشت) روزبه هم گفت من میام و زود میرم.خلاصه منم قبول کردم.ساعت 3 بعدازظهر بود.صدای آیفون خونمون در اومد.در و باز کردم و اومد بالا.خدارو شکر همسایه هامون توی ساختمون نبودن و همه رفته بودن مسافرت.از این لحاظ خیالم راحت بود.یه تیشرت ساده و یه شلوارلی پوشیده بودم.اصلا اهل آرایش نیستم.از خودم تعریف نباشه ولی قیافه ی خوبی دارم.در رو که باز کردم روزبه کپ کرد و بهم خیره شد.آخه همیشه منو با مانتو و شال دیده بود..اومد تو و نشست روی مبل.منم نامردی کردمو هیچی جلوش نذاشتم که بخوره.مثل طلب کارا گفتم خب پاشو برو غذا درست کن و برو!! روزبه هم خنده ی نمکی ریزی کرد و گفت باشه اونم به موقع اش!!!یه ذره باهم کس شعر گفتیم یه دفعه دیدم که روزبه دستشو برد طرف کیرش و دستشو گذاشت روش.فهمیدم که بلند کرده.به خاطر همین بهش گفتم خب دیگه بسه پاشو برو غذاتو درست کن.بعدش سریع بلند شدم رفتم تو اتاقم و خودمو مشغول تمیز کردن اتاق نشون دادم.میخواستم که بیشتر از این سیخ نکنه.در واقع میخواستم زیاد تو دیدش نباشم.ولی..روزبه با پررویی اومد تو اتاق و منو از پشت بغل کرد و در گوشم بهم گفت دوستت دارم.گرمی نفسش به گردنم خورد و حس خاصی رو داد.منم بهش گفتم که دوستش دارم.اونم رفت سمت گردنم و شروع به خوردن کرد.حس عجیبی داشت تاحالا کسی انقدر بهم نزدیک نشده بود.ترسیدم و برگشتم که هلش بدم اونور و از خودم دورش کنم.ولی وقتی برگشتم طرفش سریع لب هامو گرفت توی دهنش.مثل این حرفه ای ها میخورد و بعضی وقتا هم گازشون میگرفت.داشت خوشم میومد.هلم داد روی تختم.یواش یواش دستاشو برد طرف سینه هام..تا به خودم بیام دیدم که سینه هام تو مشتاشه..خیلی محکم گرفته بودتشون و میمالید..لباسامو و شلوارمو در آورد.اولش خجالت کشیدم ولی بعدش عادی شد.اونم لباس و شلوارشو در آورد.از روی شرتش میشد تشخیص داد که چه کیر کلفتی داره.واقعا ترس برم داشت.نمیدونستم دارم چیکار میکنم..روزبه همش قربون صدقم میرفت.میگفت که سفید برفی رویاهاش هستم و از اینجور چیزا.کس کوچیک و قلنبه ای دارم.شرتمو با یه حرکت سریع در آورد و لای کسمو باز کرد کلشو نزدیک کردش و لیسش میزد.منم که داشتم رو ابرا میرقصیدم..خیلی خیلی حال میداد.آه های کوتاه میکشیدم.بهش گفتم بخورش عوضی.لیسش بزن سگ پدر.دیوونه شده بودم.از دهنم کلمه هایی در میومد که خودمو شکه میکرد.بهش گفتم منو بکن.زودباش منو بکن .روزبه هم شرتشو در آورد.با دیدن کیرش یه حالی شدم.تاحالا از نزدیک کیر ندیده بودم.روزبه هم فهمید که یه کم خشکم زده.اومد دوباره طرف لبام بعدش دونه دونه همه جای بدنمو خورد.بهش گفتم تخم سگ از کجا اینارو بلدی؟ گفت یه چیز غریزی هست مثل حیوونا.دوتاییمون خندیدیم.کیرشو کرد طرفم گفت بمالش،منم گرفتم دستم.لامصب تو دست جا نمیشد.یه ذره مالیدمش،بعدش کرمو از کنار میز کامپیوترم برداشتم و مالیدم سر کیرش.گفت: از کدوم جاده باید وارد شم خانمم؟ گفتم من دخترم.گفت پس از پشت آماده ای دیگه؟ منم با اینکه شنیده بودم که از کون دادن خیلی درد داره ولی چون روزبه رو دوس داشتم حاضر شدم که برای یه بار هم که شده بهش بدم.هم دل اون نشکنه هم برای خودم تجربه بشه!! گفتم آره.چهار دست و پا نشستم و کونمو قمبل کردم.روزبه گفت عجب کونییییی...ای جووووونم...جنده ی خودمی!! یه ذره دیگه رو کیرش کرم زد و سر کیرشو گذاشت دم کونم .یه ذره شو که کرد تو کونم از درد جیغ کشیدم.اونم با جیغ من وحشی شد و. کیرشو بیشتر کرد تو.منم از درد چشمام سیاهی رفت.داشتم به رو تختی چنگ مینداختم.روزبه از خودش بی خود شده بود.انگار که فقط به فکر خودش بود.شکمم رو گرفته بود و داشت نفس نفس میزد.منم کم کم داشت خوشم میاد از شدت درد کمتر شده بود و جاشو به لذت داده بود.اونم هی تند تند تلمبه میزد.صدای شالاپ شولوپ تو خونه پیچیده بود.هی آه و اوه میکردم و با این کارم روزبه حشری تر میشد و کیرشو تا دسته میکرد تو کونم.خدایی خیلی حال میداد.یه دفعه زیر شکمم درد گرفت.کونم شل شد.فهمیدم که ارضا شدم.آب زیادی ازم نیومد.روزبه یه ذره بعد از من آبش اومد و همشو ریخت رو کمرم.از روی کمرم روی رو تختی ریخت و کثیفش کرد.ریدم به خودم.حالا چه جوری میخواستم تمیزش کنم؟! یه کوچولو تو بغل هم دراز کشیدیم و بعدش به پیشنهاد روزبه رفتیم حموم و رو تختی رو شستیم.اونجا کاری نکردیم.وقتی اومدیم از حموم از روزبه طلب غذا کردم.اونم سریع پرید مغازه و یه بسته الویه ی آماده خرید و کوفت کردیم.بهش گفتم خسته نباشی مثلا قرار بود که واسم غذا بپزی.نپختی که هیچ منم کردی.اونم خندید و دوباره بوسم کرد.بعدش بلند شد و رفت خونشون.خاطره ی خیلی خوبی بود.الان هم با روزبه دوستم ولی هنوز فرصت پیش نیومده که دوباره باهم بکنیم.خواهرم که از دانشگاه اومد گفت چرا رو تختی رو شستی؟ به دروغ گفتم پریود شدم کثیفش کردم.اونم چیزی نگفت و شک نکرد.خب امیدوارم خوشتون اومده باشه.لطفا فوحش ندید دوستان گلم

نوشته: شیما

سلام
اسم من سهيل است 25سال سن دارم يه پسر مودب آرام تميز بطوري كه تو فاميل مامانم اينا من شاه پسر فاميلم همه من سركوب پسرهاشون ميكنن،من يه دخترخاله دارم بنام صنم كه از بچگي دوستش داشتم تابستونا باهم بوديم زهمون بچگي ميخواستم باهش عروسي كنم اما هيچكي جدي نميگرفت فكر ميكردن شوخي ميكنم من صنم خيلي باهم صميمي بوديم با اينكه4،5سال ازم بزرگتر بود اما رابطه خوبي بين ما برقرار بود.
من2سال بعداز صنم تو دانشگاهي قبول شدم كه صنم هم اونجا درس ميخوند از خوشحالي داشتم بال در مي آوردم از اينكه هميشه پيشش هستم،براي كارهاي ثبت نام باهم رفتيم دانشگاه كارهاي ثبت نام رو انجام داديم تواين مدت هم صنم من به چندتا از هم اتاقيهش معرفي كرد بعد احوال پرسي تبريك گفتن بهم از همديگه جدا ميشديم با اينكه دخترهاي زيبا و دافي بودن اما چشم من فقط به صنم بود بدون اينكه بهش حسي داشته باشم خلاصه كارهي ثبت نام تمام كرديم برگشتيم بعدازچند روز من به همراه بابا رفتيم يه منزل تو يه آپارتمان كه طبقه اول بود برام اجاره كرد روز بعدش من وسايلام برداشتم رفتم منزل خودم آماده كنم درحين چيدن وسايلا بودم كه صنم زنگ زد گفت كجاي؟ منم جواب دادم كه تنهايي دارم منزلم آماده ميكنم گفت صبركن كه با دوستم ميام كمكت منم اول يه تعارف الكي كردم كه لازم نيست راضي نيستم تو زحمت بيافتيد اينا؛خلاصه بعد20دقيقه ديدم كه آيفون به صدا در اومد جواب دادم ديدم صنمست در باز كردم اومدن بعد پذيرايي من ازشون مشغول كار شديم دوستش زود لباسهش عوض كرد با شلوارك ي تاب اومد كه من دهنم آب افتاد آخه تابحال هيچ دختر غريبه اي جلوم انطوري لباس نپوشيده بود سرگرم كار بوديم كه يه دفعه آيفون زنگ خورد رفتم جواب دادم ديدم كه پليس هست نگو كه همسايه طبقه بالا فكر كرده من اونارو براي سكس آوردم به همين خاطر به پليس زنگ زده بود من داشتم به ماموران توضيح ميدادم كه بابا اين دخارخالمه اينم دوستش كه اومدن بهم تو چيدن لوازم منزل كمك كنن مگه اينا باورشون ميشد؛ شیرین كه از ترس اينكه پليس بگيره ببره مارو خودش خيس كرده بود فقط شانس آوردم بابام اون لحظه بموقع از راه رسيد بيچاره اومده بود كمكم وقتي اومد تو پليس هارو ديد جريان رو پرسيد كه ماموران قبل ازمن بهش جريان گفتن بابام هم در جواب اونا گفت كه اي دختر(صنم)دخترخاله اش هست اون يكي هم من نميشناسم صنم گفت كه دوست منه و براي كمك به سهيل تو چيدن اسباب منزل اومديم كمكش خلاصه جريان حل شد رفت.صنم وشیرین هردو تو خوابگاه بودن فقط شبهاي كه دير از شهرستان ميرسيدن به خوابگاه اگه درش بسته شده بود ميومدن پيش من،جريان از اونجايي شروع شد كه فرجه ها رسيده بود من نرفته بودم خونمون مونده بودم كه تنهايي درس بخونم بعداز چند روز تنهايي يدفعه صداي در اومد رفتم باز كردم ديدم شیرین هست بعداز احوال پرسي اود تو متقابل معمول ازش پذيرايي كردم اونم علت اومدنش تعريف كرد كه چندروز زودتر اومده تو خوابگاه كه درس بخونه نگو گاز خوابگاه قطع شده واينم بخاطر اينكه تو سرما نمونه اومده بود پيشم بعداز كلي حرف زدن رفت لباسهش عوض كرد رفت آشپزخونه تا براي شام چيزي درست كنه طوري لباس پوشيده بود كه كيرم بدجور شق كرده بود تواين مدت چندباري كه با صنم اومد بود بدجوري تو كفش مونده بودم خلاصه شام درست كرد خورديم نشستيم درس خونديدم نزديك ساعت12بود كه من رفتم بخوابم اونم بهم گفت اگه امكان داشته باشه كنار من بخوابه چون از تنهايي خوابيدن ميترسه منم مجبورأ قبول كردم اما تو كونم عروسي بود تو اين فكر بودم چطور ميتونم بحث سكس رو باهاش شروع كنم، نميدونم كي خوابم برد تو خواب بودم كه احساس كردم شلوار و شورتم از كمرم به پايين كشيده شد زير چشمي ديد زدم ديدم كه شیرین كيرم به دست گرفته و آروم بوسش ميكنه منم خودمم به خواب زدم انگار اينكه تو خوابم از چيزي هم خبر ندارم وقتي داشت ساك ميزد حسابي حال كردم يه دفعه حس كردم آبم داره مياد نتونستم كاريكنم همش تو دهن شیرین خالي كردم اونم نامردي نكرد همش خورد ،بعد گفت كاش بيدار بودم اون به اوج لذت ميبردم (اين بگم من اولين كسي بودم كه با شیرین سكس داشتم تا اون موقع با هيچ كسي سكس نداشته)يهو جواب دادم باشه عزيزم به اوج ميرسونمت بيچاره از ترسش نميدونست چي بگه خجالت كشيد پتو رو به سرش كشيد منم رفتم پتورو كنار زدم و شروع به لب گرفتن ازش شدم(اولين سكس منم ازاين شب شروع شد)بعد شروع به خوردن گردن گوشش شدم بعد رفتم سراغ سينه هاش وقتي سوتنش در آوردم دوتا سينه به انازه ليمو جلوم سبز شدم شروع به خوردن سينه هاش كردم با دستم هم داشتم كوسش ميمايلدم صداي آه اوف شیرین من بيشتر حشري ميكرد هي ميگفت كير ميخوام ميخوام امشب من جر بدي عزيزم بعد اينكه رفتم پايين و شروع به خوردن كوسش كردم يه دقيقه نشد كه لرزيد آبش ريخت بيرون ارضا شد بعد چند ثانيه به حالت69شديم اون برام ساك ميزد و منم كوسش ليس ميزدم بعداز چند دقيقه تموم كرديم خواستم بذارم كونش گفت كه تو بخواب من روت ميشينم منم قبول كردم دراز كشيدم اونم اومد رو كيرم بشينه اما بجاي اينكه كيرم بره به كونش خودش كيرم فرستاد تو كوسش يه جيغ بلندي كشيد من داشتم از تعجب شاخ در مي آوردم كه اين چه كاري كه اين دختر كرده خودش بهم گت كه از كون درد داره نميتونه درد رو تحمل كنه بعدأميده براش پردش برگردونن خلاصه مشغول تلمبه زدن شدم شیرین همش آة اوف ميكرد ميگفت ميخوام جرم بدي بعد از چند دقيقه تلمبه زدن كيرم درآوردم تميز كردم دادم برام ساك بزنه بعد ساك زدن گفتم بچرخ حالا نوبت كونته اما قبول نكرد منم بغلش كردم گردنش خوردم بوسش ميكردم بلاخره مخش زدم تا تو كونش بذارم كيرم كه خشك شده بود رو تو سوراخ كونش تنظيم كردم با يه فشار كلش فرستادم تو سوراخ كونش خودمم زود بغلش كردم كه درنره تا كيرم رفت صداي جيغش بلند شد با يه فشار ديگه تا ته فرستادم تو كونش داشت گريه ميكرد از درد رنج ميكشيد منم بي انصافي كردم با سرعت كارم رو ادامه دادم شیرین هم داشت گريه ميكرد بعد از چند دقيقه براش عادي شد داشت لذت ميبرد اما كونش جر خورده بود آخه داشت خون ازش مي اومد بعد از چند دقيقه تلمبه زدن شیرین ارضا شد منم با تمام فشار آبم تو كونش خالي كردم.
بعد اون شب شیرین دو روز ديگه پيشم موند و تو اين دو روزلخت كنار هم بوديم فرصت ميكرديم باهم سكس ميكرديم،يه روز صبح صنم از خونه برام يه مقدار غذا و تغذيه مياره از اونجايي كه كليد آپارتمان داشت بدون زنگ زدن مياد داخل من و شیرین كه تو اتاق لخت تو بغل هم خوابيده بويم رو مي بينه و از ماجرا باخبر ميشه؛ تو خواب بودم حس كردم كه يكي داره ساك ميزنه اولش فكر كردم كه شیرین كه باز حشري بودنش گل كرد هبعد چند دقيقه ديدم كه شیرین كنارم خوابيده اما يكي داره ساك ميزنه پاشدم ديدم صنمست از خجالت داشتم آب ميشدم وهم از تعجب داشتم شاخ در مي آوردم كه صنم داره برام ساك ميزنه آخه تاقبل اون هيچگونه حرف يا عمل سكسي باهم نداشتيم وقتي ازش خواستم تموم كنه گفت چرا به غريبه ها حال ميدي به دخترخالة حال نميدي بلاخره صنم راضيم كرد كه باهش سكس كنم تا اولين تجربه سكسش تجربه كنه اول از اون لبهاي كوچيكش يه لب جانانه ازش گرفتم بعد شروع به خوردن گردن شدم بعدأ تي شرتش همراه با سوتنش درآوردم شروع به خوردن سينه هاي كوچيكش شدم كه صداي آه اوفش بلند شد بعد چند دقيقه شروع بع خوردن كوسش كردم كوس صنم بهتر از مال شیرین بود مشغول خوردن بودم كه صنم از شدت شهوت داد ميزد طوري كه شیرین رو از خواب بلند كرد صنم دوبارمشغول ساك زدن شد منم داشتم كيف ميكردم كه يهو شیرین وارد اتاق شد تا مارو ديد جا خورد من ازش خواستم كه بره بيرون تا ما كارمون بكنيم به ضرور انداختمش بيرون از صنم خواستم كه به پشت بخوابه تا شروع به كردن كونش كنم اما قبول نكرد خواست كه تو كوسش بذارم اما من قبول نكردم گفتم كه تو بعدأ ميخواي ازدواج كني برات دردسر ميشه اينا ،پريد وسط حرفم كه گفت من باتو ازدواج ميكنم بس هرچي من ميگفتم اونم حرف خودش ميزد بلاخره راضي شدم ازش خواستم كه وقتي پردش پاره ميشه خودش كنترل كنه داد نزنه نكنه همسايه ها صداش بشنون دردسر ميشه قبول كرد با يه فشار ناگهاني كيرم تا ته فرستاد داخل كوس صنم از شدت درد لباش گاز ميگرفت آروم آروم شروع به تلمبه زدن شدم طوري كه هم صنم لذت ميبرد هم من بعد چند دقيقه هردومون باهم ارضا شديم صنم ازم خواست كه آبم رو سينه هاش بريزم بعد تموم شدن كارمون از اتاق اومديم بيرون ديديم كه شیرین بساط صبحانه رو آماده كرده خلاصه بعد اون روز تا پايان امتحانات كار ما شده بود سكس كردن هرشب بايد من اين دوتارو ميكردم اما خدايش روزها بهم خوب ميرسيدن غذا و ميوه هاي مقوي بهم ميدادن تا بخورم تا شب جون داشته باشم بعد اتمام دانشگاه صنم وشیرین من همچنان دانشجو بودم كه با صنم ازدواج كرديم و تو منزل دانشجويم دركنارهم زندگي ميكرديم و شیرین هم هراز چند گاهي مهمون مي اومد باهم سكس ميكرديم الان شیرین هم كه ازدواج كرده داراي شوهر هست اما باز باهم سكس داريم البته دركنار صنم؛شیرین الان داراي يه پسره كه به گفته خودش پسرش از من هست ام شوهرش بي خبراست نميدونه كه ماباهم سكس داريم.

نوشته: سهیل

...سلام ...اسم من امین 17 تمومم 171 قد دارم یک کیر کلفت و درازی دارم نه تا اونحدود تا حدود 16 یا 17 یا 18
یعنی درست اندازش نگرفتممریضم نیستم تندازه بگیرم . از مشخصات مامانم اینه که ایشون 35 سال سن دارن 159 قدشونه و 70 و خورده ای وزنشون سینه های کوچیکی هم دارن ولی در عوض یک کون خیلی تپل وخوش فرم دارن که همه چشمشون به اونه حتی فامیلم به کون گنده ی مامان بارک می گن...!بگذریم بریم سر اصل مطلب ،فراموش نشود به علت اینکه جذاب تر باشد دقیق بخونید...
وسطای آذر بود منم که هر روز به جز پنج شنبه و جمعه ها می رفتم مدرسه هر روز صبح تا 3 بعد از ظهر مدرسه بودم ، یکی از همین روزا بود وقتی از خونه برگشتم خبرم شد پدرم رفته عیادت یکی از دوستاش تو بیمارستان که تصادف کرده بود منم که فردا درسی نداشتم ، رفتم ماهواره ببینم وقتی رسیدم دم در حالمون(تلوزییون اونجا بود) دیدم مامانم داره به یک فیلم ترکیه ای نگاه می کنه از شانس من اولین سکانس تو فیلم زنی بود که تازه از زندان آزاد شده بود و با یه نفر داشت سکس می کرد !تعجب کردم !صبر کردم پشت در چون می دونستم اگر برم مامام اجازه نمی ده ببینم...نگاهی بهمامانمی کردم نگاهی به تلوزییون کیرم شق شده بود ..تو دست می مالیدمش که تو اون اوضاع و احوال دیدم مامانم دستشو گذاشته دم کسش و داره آروم می ماله صورتش مثل انار سرخ شده بود هر وقت دستشو یه بار بالا پایین می کرد به خود می لرزید ..آب دهنم رو آروم قورت دادم وقتی صحنه ی فیلم تموم شد رفتم بالا و با سرو صدا اومدم پایین آخه خونه ی ما سه طبقه است و اتاق من طبقه ی سوم بود و تنها اتاق دو پنجره ای خونه...اومدم نشستم مامان بهم سلام کرد گفت نهارتو از رو بخاری بردار بخور یکمی گذشت وقتی داشتم نهار می خوردم چشم به شلوار خیسش خورد ...متوجه نگاهم شدو ازم پرسید به چه نگاه می کنی ؟ گفتم مامان رو شلوارت آب ریخته یا چایی؟ مامان گفت دستشویی بودم خودمو شستم من تمیزمو مثل تو نیستم و از این حرفا....بلند شد رفت به سمت بالا منم چشمای خودمو کیرم به کونش بود یه نیم ساعتی گذشت نهارمو خوردم یکم کانال عوض کردم یه دفعه به سرم زد بزنم سوپر ببینم.زدم کانالش نشستم کنار در تا اگر مامان بیاد بفهمم با خودم ورمی رفتم یه چند تایی دستمال کاغذی دستم بود که یک هو کسی از پشت بهم یه سیلی زد و از ترس حتی نتونستم شلوارمو بالا بکشم وقتی برگشتم ببینم کیه دیدم مامانه .. گفت خجالت نمی کشی تو بزن اون کانالو اونور ...تو همون حال نمی دونم چجوری جرات کردم بگم ولی گفتم : من 18 سالمو آزادم به شما ربطی نداره!مادرم یه کشیده ی دیگه بهم زد دستمو گرفت برد نشوند رو مبل نشست جلوم با عصبانیت ضرر های جلقو بهم می گفت !آخرای حرفش بود که گفت :حالا چون به سن 18 رسیدی فکر می کنی می فهمی ! با دستش یه سیلی به روی کیرم زد و منو درد گرفت بهمگفت می بینی چه اندازه ای شده دیوونه ضرر داره باباتم مثل تو اونقدر زده که حالا زود تر خسته می شه ...من در تعجب کامل بودم درسته که من و مامام همیشه درد دل می کردیمولی هرگز چنین حرفی ازش نشنیده بودم.. یه چند دقیقه ای گذشت گفت ده حرف بزن توضیح بده!با هن هن کردن می گفتم مامان غلط کردم شیطان غولم زد...بابا هوس برم داشت ..ببخشید ...گور پدر هوس همه رو دیوونه کرده ...ببخشید...تو این دورو زمونه همه می زنن ولی دیگه از من چنین حرکتی نمی بینین !
البته که همه ی قولام دروغ بود ..چند دقیقه نگذشت که مادرم گفت این دفعه رو به پدرت نمی گم که زنگ آیفون خورد و پدرم اومد خونه اونشب وقتی می خوابیدم سرم درد گرفت وقتی هم که صبح بیدار شدم از سر درد نتونستم برم مدرسه ...پدرم رفت مدرسه چون مدیر بود و خواهر کوچیکم رفت مدرسش فقط موندیم من و مامانو خواهر خیلی کوچیکم .. مامان یه دوایی بهم داد خوابم برد تو خواب خوش کون کردن زن داییم بوم که لا مصب یه بدن داشت توپ ...داشتم به خودم می لرزیدم کم کم چشامو باز کردم دیدم کسی دور و برم نیست دوباره خوابیدم که یکهو صدایی اومد صدای مامان بود گفت بیا این چشم بندو ببند راحت تر بخواب دوباره رفتم تو خواب یکم گذشت این دفعه خواب کردن کون کوچیک خواهر ابتداییمو می دیدم ..اوف با اینکه 11 یا 10 سن داره خوشگلو خوش کونه کونشم از الان سرخیده خیلی کردنیه.. یه چند باری وقتی خوابیده با دوربین از کونش عکس گرفتم با کونش بازی کردم کیرمو گذاشتم لا پاش ... بازم لرزیدم از خواب پریدم این دفعه تکون نخوردم ...یکم که گذشت دیدم یکی کیرمو گذاشته تو دهنش همون لحظه بلند شدم مامام بود تا فهمید کنار تخت قایم شد ولی یادش رفته بود کیر شقمو بزاره تو شلوارم رفتم بالا سرش گفتم سلام چی کار می کردی ؟ یکهو بلند شد از کیرم گرفت سرشو آورد جلوو گذاشت تو دهنش برام ساک می زد من که هنوز تعجب زده و غرق ترس و هوس بودم دستمو گذاشتم رو سرش یکم ساک زد سرشو برداشت اومد کنارم دراز کشید با هام حرف زد گفت یه چند باری دیدم که با کون من و خواهرت تو خواب ور رفتی ولی خواهرتهنوز بچه است عیبه.. یکم جرات گرفتم گفتم چی شد که می خواهی بامن بخوابی ؟ گفت : می دونی که پدرت منو رازی نمی کنه منم هوسی شدم خودمو با زور آماده کردم با تو بخوابم با غریبه می خوابیدم بهنر بود؟گفتم نه دستمو بردم رو کونش البته بگم یه شلوار تنگ پوشیده بود که کونش با ظرافت تمام توش معلوم بود کیرمو از رو شلوار می کشیدم رو کونش شلوارشو در آوردم اونقدر عاشق کونش بودم که کرمی از اتاقش آوردم مالوندم رو سوراخش کردم تو اول یک آهی بلند کشید گفت یواش هیولاتو کن تو خیلی بزرگتر از مال باباته دردم میاد گفتم چشم! دوباره یواش تا ته می کردم چه صدایی از اون روناش میومد که گفت بزار توکوسم سوخت گفتم چشم به حالت سجده رفت کسشو لیس زدم چه تپل بود گذاشتم توش و هی می زدم تو یکمی که گذشت کیرمو بردم تو دهنش برام ساک زد دوباره بیرون آوردم گذاشتم لا کونش ازش پرسیدم تا حالا به چند نفر دادی راستشو بگو ...اونم با هوس می گفت وقتی تو تنها فرزندمون بودی به راننده ای که مارو مشهد برده بود و دوست بابات و پسر عموی خودش .و یک چیزای عجیبی گفت که خودمم تعجب کردم می گفت وقتی 13 سالم بود برادر کوچیکم کیر کوچیکشومی کرد تو دهنمو کونم و هر وقت بیاد منومی کنه !اینو که گفت فهمیدم که چرا دو تایشون فقط وقتی همه بیرونن توخونه می شینن ! بعد گفت یه بار وقتی 15 سالهبودم اولین بالر با بات دوست شدم پدرم فهمید همون روز منو برد خونه بهم گفت قحبه بعد گفت خیلی می خواری شلوارمو کرد پایین یه خیار بزرگ که مال بوستان بود رو کرد تو کونم منم از خجالت یه ماه به روی بابا مامانم نگاه نمی کردم ها راستی یه بارم با عموت داشتم گفتم با عموم گفت آره گفتم چطوری که آبم ریخت تو کونش گفت نگه دار تو بهت بگم گفتم آخ جون چشم شروع کرد به تعریف که شبا وقتی ایشون می خوابیدن تو جمع عموی کوچیکم که 23 سالست میاد می ماله به کونشو اینم از کیرش می گیره او یه بار سکس می کنن یکهو از دهنم پرید گفتم یه بار بگو فاحشم تموم کن! مادرم خندید بلندمکرد با هم رفتیم حموم همدیگه رو می شستیم ....الآ یه 3 ماهی میگذره و من هر هفته هر شب با مامانم حال می کنم بهم قول داده برام خواهرمو جور کنه لا مصب تو نخ کونشم .....
پایان

نوشته:‌ amir sss

سلام؛اسم من محسنه 25سال دارم و تو یکی از شهرهای استان لرستان زندگی میکنم و یه مغازه موبایل فروشی تو طبقه زیرین یه پاساژ دارم.یه روز سر ظهر میخواستم که دختر حدودا 23 ساله اومد وگفت مموری گوشیم فرمت شده و بعضی اطلاعاتشو نیاز دارم آدرس دادن که شما میتونید ریکاوری کنید منم گفتم آره بده تا درست کنم؛دیدم منمن میکنه پرسیدم چیه؟گفت آخه اطلاعاتم شخصیه؛میترسید نکنه اطلاعاتشو کپی کنم؛بهش گفتم خودتم بیا اینور میز بشین؛اونم همین کارو کرد؛از بین عکسایی که ریکاوری کردم چندتاشون مربوط به خودش بود و لباسای نیمه سکسی داشتن؛حین کار چند بار شونه هامون با هم تماس داشت که بد جوری منو تحریک میکرد؛خلاصه کارم تموم شد و وقتی میخواست بره کارتمو بهش دادم؛چند روز بعد باهام تماس گرفت و گفت که گوشیم پیام نمیفرسته منم بهش گفتم چی کار کنه؛چند دقیقه دیگه پیام دادم که درست شد یا نه که اونم جواب داد و کلی تشکر کرد؛یه روز بعدش تصمیم گرفته بودم که باهاش دوست بشم؛اس ام اسی مخشو زدم و چند بار با هم رفتیم بیرون؛یه بار قرار گذاشتیم بریم سینما؛یادمه روز پنجشنبه بودو سینما خلوت بود؛ردیف آخر نشستیم و تو چند ردیم آخر کسی نبود؛یه ربع از فیلم گذشت که گفت محسن سردمه و منم با دستم پشتشو مالیدم کلی تحریک شدم و خواستم هر طوری شده مخشو بزنم و یه کم دستمالیش کنم؛ بعداز چند لحظه دستمو گذاشتم رو رون پام طوری که پشت دستم با رون مهتاب برخورد کرد؛عکس العملی نشون ندان؛کم کم دستمو بردم روی پاش و کمی حرکت دادم؛بهش گفتم گوشتو بیار تا یه چیز بگم،گوششو آورد و آروم گفتم دوستت دارم وبلافاصله یه بوس از لپش کردم که یهو دیدم قیافش بهم ریخت؛منم کلی عذر خواهی کردمو گفتم ببخشید این حس قلبیم به تو بود که با خجالت جواب داد منم همین حسو داشتم ولی نمیتونستم بگم؛کلی خوشحال شدم و گفتم ایول پس زود باش تو هم انجام بده که گفت اینجا میترسم؛بعدا یه جای دیگه؛بعداز کلی ضد حال یاد یه داستان سکسی به اسم مامان ویدا افتادم که زنه برا پسرش تعریف میکرده که چطور با یه نفر تو سینما سکس کرده؛سریعا بهش گفتم برو تو دستشویی مردونه منم 5دقه دیگه میام؛رفت و چند دقه دیگه زنگ زد که بیا؛منم رفتم دیدم که تو سالن دستشویی منتظره؛ سریع بغلش کردم و بردمش تو یکی از دستشوییها؛با شهوت زیادی لباشو خوردم و بعداز چند دقه رفتم سراغ دکمه های مانتوش؛اولش نمیذاشت ولی با کلی خواهش راضیش کردم؛زیر مانتوش یه سوتین صورتی داشت که شهوتمو بیشتر میکرد؛سوتینو بالا زدم و سینه های کوچیکشو تو دستم گرفتم؛سینه هاش سفت بودن و معلوم بود دست نخوردست؛بعداز کمی سینه خوری رفتم سراغ شلوارش که التماس کرد نه من هنوز دخترم؛منم بهش قول دادم که فقط با دستم بمالمش؛شلوارو شرتشو کشیدم پایین؛وااااای؛چی میدیدم یه کس تپل و بی مو با دستم مالیدمشو با زبون لیسش میزدم؛گفتم برگرد رو به دیوار که با خواهش گفت نه شنیدم درد داره؛گفتم که فقط انگشتمو میکنم داخل کونت؛قبول کردو برگشت؛انگشتمو خیس کردمو آروم کردم تو کونش؛بعداز چند بار عقب جلو طوری که نفهمه سر کیرمو خیس کردم و تو یه فرصت به زور کردم تو کونش؛بنده خدا دردش میومد ولی برا اینکه کسی نفهمه مچ دستشو گاز گرفته بود که صدا نره؛5دقه ای یواش تلمبه زدم تا اینکه احساس کردم آبم میخواد بیاد؛کیرمو بیرون کشیدمو آبمو ریختم رو زمین؛خودمو جمع جور کردم واز سینما زدم بیرون؛از اون به بعد هر چی بهش زنگ زدم جواب نداد؛چند بارم تو خیابون دیدمش که سرشو برگردوندو محل نذاشتداستان سکس با مشتری مغازه داخل سینما: سلام؛اسم من محسنه 25سال دارم و تو یکی از شهرهای استان لرستان زندگی میکنم و یه مغازه موبایل فروشی تو طبقه زیرین یه پاساژ دارم.یه روز سر ظهر میخواستم که دختر حدودا 23 ساله اومد وگفت مموری گوشیم فرمت شده و بعضی اطلاعاتشو نیاز دارم آدرس دادن که شما میتونید ریکاوری کنید منم گفتم آره بده تا درست کنم؛دیدم منمن میکنه پرسیدم چیه؟گفت آخه اطلاعاتم شخصیه؛میترسید نکنه اطلاعاتشو کپی کنم؛بهش گفتم خودتم بیا اینور میز بشین؛اونم همین کارو کرد؛از بین عکسایی که ریکاوری کردم چندتاشون مربوط به خودش بود و لباسای نیمه سکسی داشتن؛حین کار چند بار شونه هامون با هم تماس داشت که بد جوری منو تحریک میکرد؛خلاصه کارم تموم شد و وقتی میخواست بره کارتمو بهش دادم؛چند روز بعد باهام تماس گرفت و گفت که گوشیم پیام نمیفرسته منم بهش گفتم چی کار کنه؛چند دقیقه دیگه پیام دادم که درست شد یا نه که اونم جواب داد و کلی تشکر کرد؛یه روز بعدش تصمیم گرفته بودم که باهاش دوست بشم؛اس ام اسی مخشو زدم و چند بار با هم رفتیم بیرون؛یه بار قرار گذاشتیم بریم سینما؛یادمه روز پنجشنبه بودو سینما خلوت بود؛ردیف آخر نشستیم و تو چند ردیم آخر کسی نبود؛یه ربع از فیلم گذشت که گفت محسن سردمه و منم با دستم پشتشو مالیدم کلی تحریک شدم و خواستم هر طوری شده مخشو بزنم و یه کم دستمالیش کنم؛ بعداز چند لحظه دستمو گذاشتم رو رون پام طوری که پشت دستم با رون مهتاب برخورد کرد؛عکس العملی نشون ندان؛کم کم دستمو بردم روی پاش و کمی حرکت دادم؛بهش گفتم گوشتو بیار تا یه چیز بگم،گوششو آورد و آروم گفتم دوستت دارم وبلافاصله یه بوس از لپش کردم که یهو دیدم قیافش بهم ریخت؛منم کلی عذر خواهی کردمو گفتم ببخشید این حس قلبیم به تو بود که با خجالت جواب داد منم همین حسو داشتم ولی نمیتونستم بگم؛کلی خوشحال شدم و گفتم ایول پس زود باش تو هم انجام بده که گفت اینجا میترسم؛بعدا یه جای دیگه؛بعداز کلی ضد حال یاد یه داستان سکسی به اسم مامان ویدا افتادم که زنه برا پسرش تعریف میکرده که چطور با یه نفر تو سینما سکس کرده؛سریعا بهش گفتم برو تو دستشویی مردونه منم 5دقه دیگه میام؛رفت و چند دقه دیگه زنگ زد که بیا؛منم رفتم دیدم که تو سالن دستشویی منتظره؛ سریع بغلش کردم و بردمش تو یکی از دستشوییها؛با شهوت زیادی لباشو خوردم و بعداز چند دقه رفتم سراغ دکمه های مانتوش؛اولش نمیذاشت ولی با کلی خواهش راضیش کردم؛زیر مانتوش یه سوتین صورتی داشت که شهوتمو بیشتر میکرد؛سوتینو بالا زدم و سینه های کوچیکشو تو دستم گرفتم؛سینه هاش سفت بودن و معلوم بود دست نخوردست؛بعداز کمی سینه خوری رفتم سراغ شلوارش که التماس کرد نه من هنوز دخترم؛منم بهش قول دادم که فقط با دستم بمالمش؛شلوارو شرتشو کشیدم پایین؛وااااای؛چی میدیدم یه کس تپل و بی مو با دستم مالیدمشو با زبون لیسش میزدم؛گفتم برگرد رو به دیوار که با خواهش گفت نه شنیدم درد داره؛گفتم که فقط انگشتمو میکنم داخل کونت؛قبول کردو برگشت؛انگشتمو خیس کردمو آروم کردم تو کونش؛بعداز چند بار عقب جلو طوری که نفهمه سر کیرمو خیس کردم و تو یه فرصت به زور کردم تو کونش؛بنده خدا دردش میومد ولی برا اینکه کسی نفهمه مچ دستشو گاز گرفته بود که صدا نره؛5دقه ای یواش تلمبه زدم تا اینکه احساس کردم آبم میخواد بیاد؛کیرمو بیرون کشیدمو آبمو ریختم رو زمین؛خودمو جمع جور کردم واز سینما زدم بیرون؛از اون به بعد هر چی بهش زنگ زدم جواب نداد؛چند بارم تو خیابون دیدمش که سرشو برگردوندو محل نذاشت

نوشته: محسن

سلام دوستان. من زهرا هستم 35 سالمه. مدرس دانشگاه، تحصیلات عالیه و در خانواده ای سطح متوسط . چون کیس هام مورد دلخواهم نبودن بیشتر به خاطر خانوادم، نتونستم ازدواج کنم. این داستان واقعی زندگی منه...
اوایل خرداد ماه سال 88 بود، ناراحت از فوت پنج ماهه برادرم و خستگی و اعصاب خوردی کلاس، رفتم اتاق اساتید که چایی بخورم. در همین حین یکی از همکارام که اسمش محمده وارد شد و پس از یک احوال پرسی و صحبت کوچیک فهمیدم همشهری هستیم. کارت ویزیتشو بهم داد و گفت چون روزای تدریسمون یکی هست، اگر دوست داشتی میتونی با هم بریم و بیایم. چون ایشون ماشین داشت و من نداشتم. فاصله شهر من تا دانشگاه مورد نظر یک ساعت و نیمه.
خلاصه من تا یک هفته خودم رفت و آمد میکردم تا اینکه خودش بهم زنگ زد و گفت چرا تعارف کردی و بهم زنگ نزدی که با هم رفت و آمد کنیم؟؟؟ منم از هفته بعدش باهاش هماهنگ کردم و یه جایی قرار میذاشتیم که من سوار شم و بیایم دانشگاه. در حین این رفت و آمدها برام درد دل می کرد. خانم عقد کرده ای داشت که در شرف جدا شدن بودن. واقعا دلیلشو نفهمیدم اما میگفت به خانمش مشکوک شده چون با پیرمرد پولداری دوست بوده... من با اون شرایط روحی داغون به خاطر فوت برادرم شدم کمی سنگ صبورش. یه شب خونه دوستم تو همون شهر موندم. محمد هم خونه مجردی همون شهر داشت. دوستم شمالیه و اون موقع مجرد بود. رفته بود شمال و منم یه کلید از خونش داشتم. بهم گفته بود ساعت 6 از شمال میرسه. منم عصر از راه دانشگاه رفتم خونش دیدم نیست. زنگ زدم گفت 6 صبح میرسه.
یه دوش گرفتم و یه کم به کارام رسیدم. ساعت حدود 9 شب بود. محمد بهم زنگ زد. چون میدونست شب خونه دوستم میمونم. کمی حرف زد و بعدش کلی منو ترسوند که تنهایی تو اون خونه نمی ترسی؟؟؟ منم از ترس بهش گفتم خب شام بیا اینجا آخر شب برو. اومد . من با حجاب کامل بودم. از بیرون میگو سفارش دادم. خوردیم و رفتیم پای کامپیوتر و اینترنت. زمانی میشد که اون باید موس رو میگرفت و احساس میکردم که بدش نمیاد دستشو به دستم بماله. برای همین هر از گاهی به بهانه ای پا میشدم میرفتم آشپزخونه که نکنه اتفاقی بیوفته. مثلا دختره مقیدی بودم....
ساعت حدود 3 صبح بود. بهش تعارف زدم که اگر میخوای بمون و اونم سریع قبول کرد!!!!! رختخواب براش تو هال پهن کردم و خودم رفتم تو اتاق. اومد بهم گفت خوابش نمی بره. کمی صحبت کنیم. نشست لب تخت. و منم اون سمت تخت. کم کم بهم نزدیک شد و پس از حدود یک ساعتی که خیلی ماهرانه جلو اومد، ازم لب گرفت و روم خوابید. هم لذت بردم و هم عذاب وجدان اذیتم میکرد. یه کم که لب گرفت چون دامن بلند پوشیده بودم، دامن رو بالا زد و شرتمو یپایین آورد و با سه بار که مالید بهم، ارضا شد!!!!! و من نشدم... بعد از این اتفاق خیلی ناراحت بودم. بعد از یک هفته هم بهش گفتم که چرا این کار رو کردی اما جوابی نداد. بعد از دو ماه که ارتباطی نداشتیم، توی تابستون منو دعوت به ناهار کرد خونه مجردیش. نمیدونم چرا رفتم اما همون روز هم یدفه دیگه ارضا شد.... و من نه. اصلا انگار براش مهم نبود. تو رابطش سرد بود. نوازش بلد نبود و .... این رابطه در این حد ادامه داشت تا حدود یک سال و فقط از قرار دادن نوک آلتش با دم آلت من و چند دفه عقب و جلو کردن ارضا میشد. خیلی وارد بود که بکارت من آسیب نبینه. خیلی با هم دوست و صمیمی شده بودیم. تو کارای همدیگه به هم کمک می کردیم البته من بیشتر کمک میکردم. در همین حین با خانوادش هم آشنا شده بودم. اونم همین طور با برادر بزرگ من دوست شده بود. چند وقتی بود تو صحبتاش میگفت: بابام میگه زهرا دختر خوبیه اگر ازت بزرگتر نبود حتما میرفتیم خواستگاریش. به خودمم میگفت بذار یه شناسنامه المثنی بگیرم، یه زن دیگه میگیرم اما با تو هم ازدواج می کنم. همش حرفاشو به مسخره بازی میگرفتم و با مسخره بازی جواب میدادم. دوسش داشتم. بهش علاقه مند شده بودم. منطقم میگفت دختر 6 سال ازت کوچیکتره، فرهنگشون از تو بالاتره، ازدواجی صورت نمی گیره اما احساسم نمیذاشت... بعد از دو سال از فوت برادرم، پدرم هم فوت کرد. پدرمو خیلی دوست داشتم. برا همین تنهای تنها شدم و بیشتر جذب محمد شدم و بالاخره اون اتفاقی که نباید می افتاد، افتاد. یه روز که پیشش بودم بکارتمو زد و یه کم خونشو رو دستمال کاغذی نشونش دادم. تا سه ماهی که سکس کامل داشتیم من همش درد داشتم. خوب تحریکم نمیکرد و خوب هم ارضا نمیشدم. حدود یک سالی هم اینجور گذشت. البته تو همین حین مچشو با دو نفر دیگه هم گرفتم اما چون بکارتمو زده بود نمیتونستم بذارم و برم. همین 8 ماه پیش بود که تازه فهمیدم تو چه منجلابی افتادم. من یک دختر سنتی، رابطه با یک مرد و .... خانوادم میفهمیدن میکشتنم. برای همین یه روز که خیلی ناراحت بودم بهش گفتم بیا منو عقد کن و بعد از یکی دو ماه طلاقم بده که حداقل بگم شوهرم بودی که شروع کرد به داد و بیداد کردن و هر چی از دهنش در اومد بهم گفت: من بکارتتو نزدم، گردن من ننداز، تو از من بزرگتری، فرهنگ شما پایین تر از خانواده منه، من زنی میخوام که پدر مادرش تحصیلات عالیه داشته باشن، من زنی میخوام که پاک باشه و ....
فقط گریه میکردم. حرفامو بهش زدم و سپردمش به خدا و باهاش قطع رابطه کردم. پری دوستم از رابطه نزدیک ما خبر نداشت فقط میدونست دوست هستیم. پری با محمد صحبت کرد اما در کمال ناباوری به دوستم گفت: چیزی که بین ما نبود، هیچ علاقه ای هم به زهرا نداشتم و هر چیزی هم که بود از طرف خود زهرا بود و خیلی دروغای دیگه.
با سختی زیاد چند ماه پیش رفتم ترمیم، حتی حاضر نشد هزینه این کار رو بده. منم با تمام وجود از خدا خواستم که ازش تاوان بگیره. چون با زندگی و آبروی من بازی کرد، خودشو کنار کشید و در یک جمله گفت خودت خواستی...
در این چند وقت اتفاقای بدی براش افتاده، تصادف خودش، کسالت شدید خواهرش و .... خودش به پری زنگ زده بود و این چیزا رو گفته بود. پری هم بهش میگه داری تاوان میدی چون دل زهرا رو شکستی که عصبانی میشه و کلی داد و بیداد.
ازاین مدتی که با محمد بودم لذت جنسی خاصی نبردم. چون همش به فکر ارضا شدن خودش بود. فقط خودمو یک عمر بدبخت کردم و عذاب وجدانش برام موند و شدم یک آدم افسرده.
آقایون هیچ وقت برای منافع خودتون اینجور با سرنوشت کسی بازی نکنید. من تو اوج بدبختی های محمد کنارش بودم و از همه نظر کمکش کردم اما اون حتی حاضر نشد منو برای ترمیم پیش دکتر ببره و با چه خواری خودم پیش دکتر رفتم.
میدونم که خودم مقصر بودم اما اونم بی تقصیر نبود، یه جورایی فریبم داد، من اعتماد کردم و اون خیانت... اما آیا محمد خوشبخت میشه، زندگی خوبی خواهد داشت، آیا ناموسش تاوان پس میده و آیاهای دیگر.
به عدالت خدا هیچ شکی ندارم.

نوشته: زهرا

سلام اسم من نیلوفره اولین باره ک خاطرمو اینجا مینویسم من 22سالمه و عشقم امیر 23 خیلی همو دوس داریم و 4سالم هست ک باهمیم من و امیرم خیلی همدیگرو دوس دارم اینم بگم ک من و عشقم تا 1سال اول رابطمون اصلا سکس نداشتیم و بعداز اونم فقط ب خاطراسرار عشقم بود ن این ک دوست نداشتما واسه 1لحظه پیش عشقم باشم جونمو میدم ولی هم موقعیتشو نداشتم هم اینکه میترسیدم راستش کسی بفهمه و واسمون بد شه اما 3روز پیش عشقم ناراحت بود خیلی ک 3.4ماهه پیش هم نبودیم و سکس نداشتیم منم خیلی دلم واسه بدنش تنگ شده بود واسه لباش واسه چشاش واسه همینم قرارشد 3شنبه ک مامانشینا نیستن من برم پیش عشقم اونروز از صبح تا 8شب کلاس داشتم منم کلاسامو پیچوندم گ برم پیش عشق ابدیم هم از خوشحالی هم از استرس داشتم میمردم اخه تا حالا نرفته بودم خونشون فقط اون اومده بود پیش من با کلی گیج بازی خونشونو پیدا کردم و رفتم وای وقتی امیرمو دیدم پریدم تو بعلش و همدیگرو کلی بوسیدیم ب عشقم گفتم تو حیاط باید بمونیم نمیخای دعوتم کنی تو خونه؟ک عشقم یهو بعلم کردو بردم و انداحتم رو تخت و اومد روم مثل وحشیا لبا میخورد بش کفتم دیونه بزار کفشامو درارم تختت کثیف میشه و گفت دیگه داشتم از دوریت دق میکردم کلی بوسم کرد و بعد کفشامو درورد و مقنعمو دروردم و نشستم رو پاهاش دکمه های مانتومو باز میکردو لبا و گردنمو میخورد و همش میکفت دوست دارم تو بعلش ک بودم انگار دنیا واسه من بود بهشت بود مانتومو که درورد خابید و من خوابیدم رو سینش کلی لبای همو خوردیم ولی باز از لباش سیر نمیشدم و ی غلط خوردیم و عشقم اومد روم و گردن و گوشامو میلیسید و میبوسید وقتی گوشامو میخوره روانی میشم و اصلا نمیتونم خودمو کنترل کنم اونم فهمید و دستش و گذاشت رو سینمو بیشتر کوشامو میخورد گفت بلند شو لباستو درارم برخلاف همیشه ن مخالفت کردم و ن ناز و لباسمو دروردو شروع کرد سیینه هامو خوردن و دستشو میکشید روتنم یادم رفت بگم ک من تقریبا تپلم و پوستم سفیده و امیرم همیشه میگه ک روانی بدن نرم سفیدمه سینه هامو میحورد و قربون صدقم میرفت و دستشو از روشلوار0کذاشتو بود رو کسم و میخاست دکممو باز کنه ک بش کفتم ن دستمو پس زدو گفت امروز حق اعتراص نداری مال خودمی و میخام بکنمت منم بش گفتم ک تو ک نمیتونی بکنیم چوچولم قفل داره ک گفت امروز باکلیدم قفلشو باز میکنم شلوارمو درورد و خابید کنارم و کیرشو میمالید بهم منم بیشتر خودمو میمالوندم بهش با دستم گرفتمش از روشرت و بعد دستمو بردم زیر شرت که ی آه بلند کشید و بش گفتم دلم واسش تفگ شده که شرتشو درورد گفت نمیدونی این چقد دلش واسه تو تنگ شده و دستشو خیس کردو برد زیرشرتم و آروم با کوسم بازی میکرد و سینه هامو میخورد منم دستم تو رو کیرش بود و تو دستم گرفته بودمش که اومد بین پام و شرتمو دروز دستمو گذاشتم رو کوسم و بش گفتم بیا بکن توش ک وحشی شد و شروع کرد ب خوردن کسم اولین بار بود ک این جوری کوسمو میخورد هرچی بش میگفتم بسه توروخدا نکن اون کار خودشو میکرد و منم خیلی خوشم اومده بود و کوسم خیس خیس شده بود داشتم جیغ میکشیدم دیگه زبونشو که از بالا تاپایین کوسم میکشید وای داشتم روانی میشدم بعد با دستش بغل کوسم و نگه داشت و بازبونش و دستش همش بالای چوچولمو تکون میداد وای بازم میخام کاش عشقم الانم پیشم بود و چوچولمو میخورد تا حالا هیچ وقت همچین حالی نداشتم چشامو بسته بودم فقط و رو ابرا بودم عشقم لبامو0بوسید و گفت لعنت ب من ک هنوز زن خودم نکردمت بش گفتم من زنتم فقط ثبت نشده و خابیدم و اومد رو پشتم و دستشو برده بود رو کوسم از اب کوسم میزد ب پشتم بش گفتم چیکار میکنی حرفشم نزن نمیزارم از پشپ بکنی میترسم قربونش برم گفت جان امیر وقتی جان امیر بگه من دیگه تسلیمشم بش گفتم باشه ولی اروم تو رو خدا ک ی کم انکشتشو کرد تو پشتم ک زیاد دزدم نگرفت وای ولی بیشتر ک برد مردم و ی جیغ کوچیک زدم انکشتشو درورد و پشتمو بوسید و گفت نمیخام عشقم اذیت شه و اومد بین پاهام و کیرشو گذاشت رو کوسم و میما لیدش ب کوسم منم دستمو گذاشته بودم رو کیرش و تند تند میزد تو کوسم وای کاش میکرد توش هیچ کاری باش نداشتم بخدا ی ربع تند تند کیرشو سفت فشار میداد رو کوسم منم کمرشو سفت گرفته بودم و نمیزاشتم ی سانت ازم دورشه ک عشقم گفت ابم داره میاد دستمال بده بش گفتم بریز رو شکمم ک همه ابشو ریخت روم و با کیرش و انگشتاش پخشش میکرد رو شکم و سینه هام منم بعدش عشقم شکممو پاک کرد و خابید روم قربونش برم تنش خیس عرق شده بود و همش صورتشو پاک میکردم سه شنبه یگی از بهترین روزای زندگیم بود من امیرمو خیلی دوس دارم بدون اون میمیرم دعاکنید ما و همه ی اونایی ک مثل ما عاشقن ب هم برسن
این اولین و اخرین باری بود ک خاطره مینویسم سخت بود دستم درد گرفت اونم باگوشی اگه بد نوشتم خیلی معذرت میخام ولی اگه فش بدید خیلی بدین و همشم واسه خودتونه.بای

نوشته: نیلوفر

سلام اسمم مهم نیست فقط بدونید رفتم خدمت سیگاری بودم مجبور شدم کونی بشم.
یادمه قبله اینکه بدونم کیر چیه کس چیه شبا انگشتمو کرم میزدم با هر بدبختی بود میکردم تو سوراخم لذت خاصی نداشت ولی انگار عادت کرده بودم. نشون به اون نشون که چند بارم بابام مچمو گرفت ولی چیزی نمیگف بیچاره!
اصل ماجرا از یه شب که تو پادگان مونده بودم شروع شد شبی که پست داشتم . اون شب هوا خیلی ملس بود ساعت نزدیکه 12 بود دلم گرفت حوصلمم سر رفته بود اونا که رفتن خدمت میدونن رو برجک همه جور فکری میاد تو مخت از قرار اون شبم فازم فازه دادن بود خلاصه هرچی چاک کونمو پر میکردو امتحان میکردم از نوکه اسلحه بگیر تا نرده های برجک. بازم میگم هیچ لذتی نداشت ولی کاچی به از هیچی دگه!!!!!!!!!
تو همین احوالات بودم که شانسی دیدم یکی داره میاد سریع رفتم پایین که ایست بکشم دیدم پاس بخشه که اونم هم دوره ایم بود با هم ok بودیم اونم بیخواب شده بود اومده بود بچرخه منم از خدا خواسته مخشو کار گرفتم وایسادیم به حرف زدن تا ته پاسم (همون زمانه پست دادنو میگن) پیشم موند با هم رفتیم اسلحه تحویل دادیم بعدم رفتیم آسایشگا ه خلاصه گذشت... تا بازم باید میرفتم رو برجک که احمد(همون پاسبخشه) گف نمیخاد بری خبری نیس فقط اسلحه بگیر برگرد منم که تو کونم عروسی شد دگه گفتم: حلللللله اونم نه گذاشت نه ورداشت گفت: توپی در قلعه !! منم که اوبم از سر شب به طاق چسبیده بود گفتم: جوووووووون خندیدیم رفتم و برگشتم پیشش(بی خبر که همین خنده خنده عشقم شد کیرش) دیگه دیر وقت بود همه خواب بودن ما هم رفتیم تو اتاق پاسبخشا بشینیم. من حالم خیلی خراب بود جدی جدی هوس کرده بودم بدم الکی گفتم خستم بخوابیم؟ اونم گفت بخوابیم! داشتم میرفتم سمته تختا قلبم داشت میترکید انگار میدونستم چی میخواد بشه اول رو دو تا تخته جدا خوابیدیم یکم حرف زدیم تابلو بود جفتمونم میخواریم ولی ترس نمیذاشت حسمونو رو کنیم تا من دلو زدم به دریا گفتم صدا میره بیرون بیا پیشم آروم حرف بزنیم اونم بی درنگو از خدا خواسته پاشد اومد منم که دگه تحمل نداشتم تا اون دراز بکشه چرخیدم پشتمو کردم بهش قسم میخورم که میخواست ولی گفت: چرا برگشتی؟ گفتم: اشکالی داره؟ گفت: نه خیلیم آقایی!!!!! من فقط دراز کشیده بودم هیچ کاری نمیکردم پتورو انداخت رومون خودشو جابجا کرد بهم گفت: برگرد طاق باز بغل هم خوابیدیم تنم یخ زده بود اولین بارم بود آخه. دستشو برد زیره پیراهنم نوکه سینمو آرو آروم میمالید داشتم دیوونه میشدم ولی باز کاری نمیکردم کم کم دستشو رویه بدنم سور میداد خیلی وارد بود کیرم سفته سفت شده بود بالاخره دست به کار شدم دستمو بردم رو کیرش از زو شلوار مالیدمش اینجوری نشون دادم میخوام بدم اونم خوب فهمید خیلی آروم برم گردوند پوشتم بهش بود اومد جلوتر چسبوند بهم منم مثل حرفه ای ها قمبل کردم انقدر حرفه ای که از رو شلوار کیرشو حس میکردم باورم نمیشد انقدر لذت داشته باشه عالی بود او بدنمو که خیلی کم مو هستو لمس میکرد منم کم کم دستمو بردم زیره شرتش کیرش همون بود که میخواستم دراز و نه خیلی کلفت انطوری اذیتم نمیشدم در گوشم گفت: میخوری؟ باورم نمیشد ولی بی مکث گفتم: میزاری بخورم؟ شلوارشو تا نصفه داد پایین منم سری رفتم سراغش به آرزوم رسیدم یک کیره تمیزه خوشگل تو دهنم بود عالی میخوردم داشت لذت میبرد خم شد انگشتشو تا ته کرد تو کونم کیرش تو دهنم بود که از درد یه آه ه ه ه ه ه بلند کشیدم گفت: ببخشید! کیرشو آوردم بیرون گفتم: به یک شرط گفت چی؟ گفتم دفه بدی محکمتر فشارم بده!!!! گفت: بخور که فشار بدم گفتم:جووووووووووون چشم تو فقط فشارم بده بعد با لذت خواصی کیرشو میخوردم اونم با همه زورش اول 1دونه بعد 2تا از انگشتاشو کرد تو سوراخم داشتم میمردم از درد ولی دوست داشتم درده قشنگی بود داشتم فکر میکردم ازش بخوام که بکنه منو که یک دفه یه آه کشید نگو آبش اومده یه کم هم ریخته تو دهنم سری دراوردم اونم سر کیرشو گرفت اون طرف ریخت رو زمین منم اولش بدم اومد توف کردم بیرون ولی بعدش زیادم بدم نیومد!!!! گفتم کیرم دهنت چیکار کردی؟ میخواستم بدم بهت!!!!!؟ گفت داداش ببخشید نمیدونم چرا اومد؟ خلاصه حصرتش موند به دلم چون طول میکشید راست بشه کیرش بعدم خیره سرمون پادگان بودیم خطری بود جمو جور کردیم خودمونو که تابلو نشه!
فردا که میخواستیم بریم خونه شماره همو گرفتیم شبش زنگ زد گفت خونشون کسی نیست برم اونجا که صبحم باهم بریم پادگان منم سری رفتم حمام هرچی مو تو بدن بود زدم شدم هوووووووولوووووو مامانم همیشه بادی لوشن داره اونم زدم بدنم شد بدن دختره 14ساله وقتی رسیدم خونشون 1کم که یخم باز شد گفتم: واست جاییزه اوردم گفت چی!!!!!!!!!؟ بردمش تو اتاقش شلوارکشو کشیدم پایین 1کم خوردم کیرشو بعد کفتم چشماتو ببند لباسامو کامل دراورم گفتم باز کن تا دید چیکار کردم گفت هنوزم میخای بکنمت؟گفتم میشه بکنی؟ گفت مگه میشه نکنمت؟ اولش کلی بدنمو لیس زد دگه صبرم تموم شده بود میخواستم مزه دادنو بفهمم رو شکم خوابیدم کیرشو گرفتم گذاشتم رو سوراخم فشار داد ولی تو نرفت خیلی درد داشت اشکم درومد رفت کرم آورد هم به کیرش زد هم به سوراخه من ایندفه آرومتر فشار داد ولی خیلی آروم و راحت فرو رفت خیلی خوب بود اون لحظه که کله کیرش رفت تو کونم حسش عالی بود خودش آروم عقب جلو میکرد ولی داشتم دیوونه میشدم گفتم محکمتر پارم کن اونم نارمدی نکرد یه ضربه زد که کیرش تا ته ته رفت تو کونم واااااااااااااااااااااااای عالی بود مثل حیوون تلمبه میزد میخواستم جیغ بزنم ولی هرچی بیشتر تحمل میکردم بیشتر لذت میبردم آبش که اومد کیرشو در نیاورد فقط خوابید روم محکم بغلم کرد آبشو کامل ریخت تو سوراخم یه کم همونجوری خوابیدیم بد گفت میخوای بکنی؟ گفتم نه فقط می خوام بدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته: ؟

خدمت دوستان داستان یکم طولانیه و یه جورایی سکسی_تفریحی هست که اگه منت بذارید و بخونید متوجه منظورم از سکسی_تفریحی می شوید.
من ارشاد هستم این داستان مربوط به سکس من و دخترداییم آیدا میشه که تو یاسوج اتفاق افتاد.
روز پنجشنبه 7 شهریور بود از باشگاه برگشتم خونه که دیدم خاله ام خونمونه و دارن با مادرم آماده میشن برن بیرون.
سلام کردم و داشتم میرفتم تو اتاقم که مامان گفت پسرم تا نرفتی دوش بگیری بیا مارو برسون خونه دایی ایمان، ماهم که نوکر مادر هستیم گفتیم چشم و رسوندمشون خونه دایی و رفتم خونه دوش بگیرم برگردم واسه شام.
شام که خوردیم دایی کوچیکم پیشنهاد داد که چند روزی رو بریم یاسوج همه موافقت کردن جزء دایی ایمان که می گفت میخوادمرخصی اش رو بذاره دهه آخر شهریور برن با خانوادش مشهد.
خاله: خوب اگر خودت نمیایی بذار بچه ها با ما بیان، بیچاره آیدا ازبس تو خونه نشست پوسید.
مامان: راستی قبل کنکور که همش تو خونه درس می خوند بعدشم که جایی نرفتی حالا که خودت نمیای ماشین ارشاد خالیه بذار بچه ها و ندا بیان.(ندا اسم مادر آیداست)
دایی ایمان: تا ببینم چی میشه?.
قرارشد جمعه 12 شب به بعد حرکت کنیم چون اهواز تا یاسوج 5 الی 6 ساعت راهه راحت سر کیف میریم.
دایی هم رضایت داد و قرار شد من برم دنبال خانواده دایی.
حرکت کردیم و اوایل راه زندایی صندلی شاگرد نشست اما بهبهان که رسیدیم خسته شد و جاش رو داد آیدا و رفت عقب پیش پسرداییم که 5 سالشه بخوابه.
دوباره حرکت کردیم، حین رانندگی دستم رو می کشیدم روی رون و سینه آیدا،اونم هیچی نمیگفت، خلاصه رسیدیم بیست کیلومتری یاسوج که یه فرعی هست میره سمت یه مکانی به اسم تنگه تامرادی داییم زد کنار گفت بذار بابات برسه اگه موافق بودن بریم تامرادی،بابام و شوهرخالم که عقب تر بودن رسیدن وموافقت کردن بریم تنگه تامرادی حرکت کردیم سمت تنگه و وقتی رسیدیم 7:30 بود که چادرهارو بازکردیم زنها دوتا از چادرهارو تصاحب کردن و رفتن توش خوابیدن وما مردها هم چندتا توچادروچندتا هم بیرون خوابیدیم من هم بیرون چادر خوابیدم.
توخواب ناز بودم که یکی پام رو له کرد، گفت ببخشید حواسم نبود پتورو کنار زدم دیدم آیداس گفتم اشکال نداره،حالاکجامی خوای بری ؟ گفت دسشویی، گفتم حالا که بیدارمون کردی باشه منم باهات میام.
رفتیم دستشویی که من تو توالت یه نوار بهداشتی خونی دیدم وقتی حرکت کردیم سمت چادرها بهش گفتم چرا بعضی ها انقدر بیشعورن؟ _کیا؟ مگه چی شده؟
_ بعضی زن ها
_مگه چکارت کردن؟
_ هیچی رفتم دستشویی یدونه ازاین درازا که زنها میذارن لا پاشون دیدم.
_ یعنی چی؟ چی رو زنها میذارن لاپاشون؟
_همین که وقتی خون میاد از یه جاییشون میذارن.
_مرض مثل آدم بگو نوار بهداشتی،درازا که میذارن لاپاشون چیه؟ _چمیدونم همین که خودت گفتی،پرخون انداختش تو دستشویی،اونم مردونه!
_حالا که چی؟ _ هیچی تو هم اول صبحی یه کاندوم تو توالت ببینی حالت گرفته نمیشه؟
_بیشعور!!!
_بیا اسمش اومد حالت بد شد دیگه ببینی چی میشه؟
_ ول کن دیگه! ارشاد بریم سمت آبشار،من دیگه خوابم نمیبره؟
-باشه بریم.
یه پنج دقیقه رفتیم تا رسیدیم به آبشار کوچیکه، یه چندتا پسر نزدیک آبشار چادر زده بودن که آیدا گفت بریم آبشار اصلیه اینجا اینا هستن خوب نیست. رفتیم آبشار اصلی که کسی اون اطراف نبود آخه راهش که یکم دورتره کسی اینجا نمیاد برای خواب. آیدا گوشیش رو داد بهم گفت میرم رواون سنگه ازم عکس بگیر. داشت میرفت که پاش لیز خورد و افتاد تو آب البته این قسمت آبش تا زانو بیشتر نبود اما چون لیز خورده بود تقریبا تا کمرویکم هم بالا تنش خیس شد. آب خیلی سرد بود و بیچاره داشت می لرزید. سویی شرتم رو دادم بهش اما هنوزم سردش بود،گفتمش مانتوت رو در بیار خیسه.
_ زیرش فقط یه تاپ تنمه!
_زیپ سویی شرت رو ببند مانتوت رو بندازسرشونت.
_کسی نیاد؟ ارشاد زشته!
_نه بیا بریم اون سمت چیزی معلوم نیست خودمم جلوت می ایستم.
آخه یکم پایین تر یه چندتا سنگ بزرگ کنار دیواره کوه بودن و فقط از بالا دید داشت و جاش مناسب بود. رفت بین کوه و سنگ ها مانتوش رو دربیاره منم ایستاده بودم و حواسم بود کسی نیاد. حین اینکه دوربر رو نگاه میکردم یه نیم نگاهی هم به آیدا انداختم که مانتوش رو در آورده بود و با یه تاپ صورتی جلوم بود،برای چند لحظه خیرشدم بهش که با صدای آیدا به خودم اومدم گفت قرارشد حواست باشه کسی نیاد ببینه اون وقت خودت اینجور نگاهم می کنی. _ببخشید دست خودم نبود.
_خوبه یک ماه پیش بود اومدی خونمون کونم رو گاییدی تا دو روز از درد درست نمی تونستم راه برم.
خندیدم و گفتم آخ که بعد از اون شب چندبار بیاد کس و کونت جلق زدم.
_خیلی بدی مگه قول ندادی دیگه اینکار رو نکنی دیوانه ضرر داره.
_ عزیزم چون بهت قول دادم بجز تو دیگه با هیچ دختری نخوابم و شهوت بهم فشار آورد.
_خب منم شهوتی میشدم تو این مدت اما گفتم تو از دبی میای بهم حال میدی.
(راستی دوستان بگم که من مغازه پوشاک زنانه دارم تو خیابان امام اهواز که دوستان اهوازی و حتی کسایی که به اهواز اومده باشن میدونن کجاست که چندوقت یه بار برای آوردن جنس به دبی، تایلند، چین سفر می کنم.)
_ آیدا هنوزم می خوای یه حالی بکنی؟
_آره اما اینجا نه .
_ نترس کسی نمیاد زیادم طولش نمی دیم.
_نه ارشاد!!!
_ یکم لب میگیریم بعدشم میریم .
_باشه فقط لب .
رفتم سمتش و لبم رو گذاشتم رو لبش اما چون خیس شده بود لباش سرد بود که اول لب بالایی اش رو مکیدم و بعد رفتم سراغ لب پایینی. دستامون هم بیکار نبود من لپه های کونش رو تودست گرفته بودم و فشارمی دادم به خودم آیدا هم یه دستش رو کیرم بود و از رو شلوار می مالوند، دست دیگه اش رو هم انداخته بود روشونم. از خودم جداش کردم یه نگاه تو چشماش کردم و گفتم آیدا دوست دارم اون هم یه لبخند زد وگفت منم خیلی دوست دارم ولبش رو دوباره گذاشت رو لب هام چون لب هاش رو مکیده بودم گرم شده بود تا حدودی و نسبت به قبل بیشتر حال میداد. یه چند دقیقه لب گرفتیم و از هم جداشدیم و دست تو دست هم سمت چادرها حرکت کردیم .
بقیه که بیدارشدن صبحانه خوردیم و یکم دورهم حرف زدیم تو ظهر که هواگرم تر شد و آفتاب افتاده بود رو آبشار رفتیم آب تنی. آبشار تقریبا یه 5،6 متری ارتفاع داشت البته این آبشار کوچیکه هستش که زیرش که آب میریخت انجا خیلی عمق داشت و اگه شیرجه می زدی به جایی برخورد نمی کردی من و پدرم و داییم رفتیم تو آب اما شوهرخالم چون شنا بلد نبود نیومد و کنار زنها ایستاده بود و نگاه می کرد من یه نگاه به آیدا کردم و گفتم برم شیرجه بزنم گفت برو ولی فکر نمی کرد من بخوام از بالای آبشار شیرجه بزنم همین که دید رفتم بالای آبشار گفت دیونه بیا پایین. همه خانواده بایه چند نفر مرد و زن که داشتن آبشار رو نگاه می کردند حواسشون به من بود که چکار میکنم منم اول یه داد بلند زدم و شیرجه زدم تو آب بعد که سرم رو از آب بیرون آوردم از زور سرما جیغ کشیدم اما واقعا سرد بود خانواده هورا برام کشیدن یه پسر که منو دید برای رو کم کنی اونم رفت شیرجه بزنه وقتی رفت بالا ارتفاع رو دید یکم مردد شد اما دوست هاش تشویقش کردن و پرید پایین اونم وقتی سرش رو از آب بیرون آورد یه نعره بلند کشید من به آیدا گفتم با گوشیت فیلم بگیر و رفتم بالا روسنگ ایستادم یه نگاه به آیدا کردم که داشت فیلم می گرفت برام چشمک زد منم یکم دورخیز کردم و تا برسم به آب تو هوا چند تا پشتک زدم و افتادم تو آب وقتی اومدم رو آب همه کسایی که اونجا بودن تشویق کردن. وقتی رفتم پیش آیدا زد تو سرم گفت دیونه خندیدم و لپش رو یواشکی بوسیدم. یه چند تا شیرجه زدم و آب بازی کردیم و رفتیم ناهار خوردیم و بعداز استراحت عصرش حرکت کردیم سمت یاسوج.
اینم همین الآن بگم که یکی عمه هام یاسوج زندگی میکنه و ما یه خونه تو یاسوج چند ماه قبل خریدیم و شب برای استراحت رفتیم خونه خودمون رسیدیم خونه و من سریع پریدم تو حمام یه دوش گرفتم و اومدم تخت خوابیدم.
صبح ساعت8 از خونه زدیم بیرون به سمت یه استخر پرورش ماهی که دوست شوهر عمه ام بود تو راه هم زنگ زدیم به عمه ام که اون ها هم بیان. جای همه دوستان خالی رفتیم و چند کیلو ماهی قزل گرفتیم اومدیم تو باغ پدر شوهر عمه ام کباب کردیم خوردیم.
عمه ام شب دعوتمون کرد واسه شام خونه اش ولی چون خونه اش آپارتمانی هست و خانواده ما هم حسابی بیصدا هستند و همچنین اومده بودیم بگردیم قرار شد غذا درست کنیم ببریم بیرون.
عمه آلاله گفت من و ارشاد زودتر میریم شهر خرید شما برید خونه که بیاییم غذا درست کنیم بریم بیرون.
من به آیدا گفتم به مادرت بگو تو هم بیا. زندایی گفت نه. که عمه ام گفت خوب اگه دوست داره بذار بیاد. که دیگه زندایی رضایت داد.
عمه آلاله از رابطه من و آیدا اطلاع داشت البته یه جورایی کل خانواده می دونستند ما هم دیگه رو می خواییم اما خب من به طور رسمی پا پیش نذاشته بودم مادرم می گفت بذار بعد از کنکور آیدا که منم قبول کرده بودم و تا الآن وقت نشده بریم خواستگاری.
من و آیدا و عمه حرکت کردیم سمت یاسوج، عمه گفت برو خونه من یکم پول بردارم من گفتم پول هست بریم خرید گفت نه بریم خونه می خوام لباس هم عوض کنم.
رفتیم خونه عمه. من و آیدا رو کاناپه نشستیم تا عمه بره لباس عوض کنه که من سرم رو گذاشتم رو پای آیدا و دراز کشیدم اونم انگشت هاش رو می کرد تو موهای من و صورتم رو ناز می کرد.
گفتم سرت رو بیار پایین،سرش رو که پایین آورد سرم رو نزدیک صورتش کردم و لبم رو گذاشتم رو لب هاش اونم همراهی می کرد اصلا حواسمون نبود که عمه هم تو خونه هست و یه موقع میاد می بینتمون.
لب تو لب بودیم که عمه از اتاق اومد بیرون و مارو تو اون حالت دید و یواش یه سرفه ای کرد که آیدا مثل برق گرفته ها از جاش پرید.
عمه گفت اشکال نداره،ارشاد کلید ماشین رو بده من خودم می رم خرید شما هم یکم استراحت کنید.
من با عمه خیلی راحتم عین خیالم نبود که ما دوتا رو لب تو لب دیده کلیدهارو از جیبم درآوردم دادم بهش.
عمه یه چشمک به من زد و گفت حواست باشه می دونی که رو وسایل خونه حساسم کثیفشون نکنید.
عمه رفت. من رفتم سمت آیدا که از خجالت و ترس سرخ شده بود زدم زیر خنده گفتم چیزی نیست عمه آلاله به کسی چیزی نمی گه.
نشستم کنارش دستم رو انداختم دور گردنش و سرش رو به صورتم نزدیک کردم و لبم رو گذاشتم رو لبش که هنوز یکم گرفته بود بهش گفتم مگه خودت منتظر نبودی که باهم یه حال اساسی بکنیم .
بادستم چونش رو گرفتم سرش آوردم بالا تو چشماش نگاه کردم گفتم آیدا عاشقتم، بخند که وقتی تو رو بی حال می بینم حال منم می گیره. لبخند زد و گفت دیوانه،قلبم افتاد تو شورتم. دستم بردم بین پاهاش سرم رو نزدیک کردم گفتم صدای قلبت نمیاد.
زد توسرم گفت یه دقیقه پیش برگشت سرجاش. دوتامون زدیم زیر خنده بهش گفتم بیا شروع کنیم تا عمه نیومده و قلبت دوباره بیافته تو شورتت، البته فکر کنم اون موقع شورت پات نباشه.
کوسن رو از رو کاناپه برداشت منو بزنه من بلند شدم رفتم سمت اتاق خواب عمه اونم اومد دنبالم کنار دیوار ایستادم تا اومد تو اتاق بغلش کردم افتادیم رو تخت.
کشیدمش رو خودم و لبش رو مک می زدم،بادست رو لپه های کونش می کشیدم چندلحظه تو همین حالت بودیم که بلندشدیم نشستیم من دکمه های مانتو آیدا رو باز کردم اون رو از تنش در آوردم آیدا هم پیراهن من رو درآورد. خودم رکابی و شلوارم رو درآوردم با یه شورت جلو آیدا بودم. رفتم سمتش تی شرت قرمزش که از مغازه خودم گرفته بود رو از تنش بیرون آوردم شلوارش رو هم از پاش درآوردم یه سوتین قرمز بسته بود شرتش هم قرمز بود اما با سوتین ست نبودند، می دونست من دیوانه رنگ قرمز هستم.
بهش گفتم آیدا قرمز پوشیدی ناقلا آماده بودی؟ گفت آره قرمز پوشیدم شاید اتفاقی افتاد و موقعیت پیش اومد خواستیم حال کنیم. سوتینش رو باز کردم،نوک سینه هاش رو کردم تو دهنم و مک می زدم گاهی هم گاز آروم می گرفتم آیدا تو حال خودش نبودناله می کرد آروم اومدم پایین نافش رو لیس زدم وبه شورتش رسیدم، ازروی شورت کسش رو بوس کردم و از بغل شورت کسش رو لیس زدم که خودش رو جمع کرد و پاشد نشست گفت بسه نوبت منه. شورتم رو از پام در آورد، شورت خودش رو هم در آورد و با دست کیرم رو بالا گرفت و کسش رو نزدیک کیرم کرد و شروع کرد با کیرم حرف زدن گفت حسام کوچولو این ناز منه اونم سوراخ کونم که یک ماه پیش از سوراخ به غار تبدیلش کردی این دفعه آروم باهاش رفتار کن آفرین کیر خوشگل.
سر کیرم رو بوس کرد و شروع کرد ساک زدن،یکم که ساک زد گفتم آیدا بچرخ و در حالت 69 قرار گرفتیم. سرم رو نزدیک کسش کردم و نازش رو بوسیدم گفتم بچشم بابت دفعه قبل هم معذرت می خوام و شروع کردم لیس زدن من قبلا سه چهارتا دوست دختر داشتم که به آیدا گفته بودم اونم بخشیده بودم و قول دادم دیگه جز اون با هیچکس دیگه ای سکس نکنم و سر قولم هم ایستادم. چندباریدوست دختر هام رو کرده بودم اما کس لیسی هرگز ولی عشقم کسش یه چیز دیگه بود، غیر از اینکه کسش زیباتر از اونهای دیگه بود من وقتی با اون ها سکس داشتم بیشتر به فکر خودم بودم و کمتر اهمیت می دادم که اون ها هم لذت ببرند اما آیدا رو عاشقش بودم و معمولا انقدر کسش رو لیس میزدم تا اون ارضا بشه بعد می کردمش و نوبت به خودم می رسید.
زبونم رو از بالا تا تا سوراخ کونش کشیدم، بعد چوچولش رو مک می زدم و انگشتم رو آروم کردم تو سوراخ کونش و یواش می چرخوندم، زبونم رو می کشیدم رو سوراخ کسش، آیدا هم داشت کیرم رو لیس میزد و هر دفعه بیضه هام رو می کرد تو دهنش.
گفتم پاشو بخواب لب تخت اونم از روم بلند شد خوابید لب تخت رفتم لای پاش و دوباره شروع کردم کسش رو لیس زدن آیدا هم آروم ناله می کرد، چوچولش رو مک زدم و یه گاز یواش گرفتم که یه جیغ یواش کشید رفتم پایین و سوراخ کونش رو لیس می زدم یکم که لیز شد انگشتم رو کردم تو کونش بیچاره راست می گفت دفعه قبل بدجوری سوراخش رو گاییدم واسه همین هم سوراخش از قبل گشادتر شده بود بعد دوتا انگشت کردم و و تاب دادم هم زمان کسش رو لیس می زدم هی بادست سرم رو به کسش فشار می داد انگار داشت به ارضاشدن نزدیک می شد گفت ارشاد بسه کونم رو بکن گفتم هنوز ارضات نکردم عمرم. گفت اشکال نداره تو بکن منم آروم آروم ارضا می شم. کیرم رو کشیدم رو کسش که با آبی که مخلوطی از آب کس و تف خودم بود خیس کنم تا راحت تر بره تو کونش و کمتر درد بکشه یه تف هم انداختم رو سوراخ کسش که لیز خورد اومد پایین تا به سوراخ کونش رسید منم کیرم رو گذاشتنم دم سوراخ و آروم هل دادم داخل سر کیرم با یکم فشار رفت تو که آیدا یه آخ گفت. گفتم اذیتی در بیارم گفت نه بیشتر بیا تو منم آروم آروم کیرم رو می کردم داخل وقتی تا دسته کیرم تو کونش رفت یواش یواش شروع کردم تلنبه زدن سرعتم رو بیشتر کردم و خم شدم رو سینه اش دست هام رو گذاشتم رو تخت و تو کونش تلنبه می زدم اونم با دستش چوچولش رو می مالید و آه های اروم می کرد چندلحظه به همین حالت کردمش بعد گفتم آیدا سگی شو رفتم پشتش و آروم کردم تو کونش و تلنبه می زدم که چشمم به عکس عمه و شوهرش افتاد یه دفعه یاد حرف عمه افتادم گفته بود وسایل رو کثیف نکنید. نگاه کردم دیدم ملافه رو تخت پهن هست اما از آب کس و تف کمی خیس شده آیدا گفت چی شد چرا ایستادی منم نمی خواستم حال خوبش رو خراب کنم شروع کردم تلنبه زدن گفت ارشاد تندتر عشقم دارم ارضا می شم منم تندتر تلنبه می زدم تکون های خفیف خورد و یه جیغ نسبتا بلند کشید و آروم رو تخت افتاد . منم کیرم رو کشیدم بیرون بعداز چند ثانیه برگشت گفت ممنونم ارشاد،من راحتم، بکن تو کونم تا ارضا بشی اگر دوست داری بذار رو کسم تا ابت بیاد. گفتم بذارم لای سینت گفت باشه. خوابیدم لبه تخت کیرم رو گذاشت بین سینه هاش و بالا پایین می کرد کم کم حس کردم داره آبم میاد گفتم بخواب رو تخت یکم کف دستی رفتم که آبم با فشار اومد و هم اش رو ریختم رو شکمش و بالای کسش. دستمال آوردم و داشت خودش رو تمیز می کردم رفتم دست شویی خودم رو شستم آخه نمی شد دوش گرفت. آیدا هم رفت دست شویی و خودش رو شست، لباس پوشیدیم زنگ زدم عمه گفت تا 5 دقیقه دیگه خونه ام رفتم تو اتاق ملافه رو برداشتم به آیدا گفتم الآن میام رفتم و ملافه رو دادم به خشک شویی که چندتا خیابان با خونه عمه فاصله داشت و برگشتم خونه که جلوی در عمه رو دیدم گفت بیرون چکار می کنی؟ منم گفتم ببخشید ملافه رو تخت کثیف شد دادم خشک شویی. گفت اشکال نداره حالا من یه چیزی گفتم،خودم می شستم.
رفتیم بالا و یه خورده وسیله دیگه برداشتیم و رفتیم خونه ما تا شب بریم پارک.
فردا هم رفتیم تا شیراز یه مقدار گشت و گذار و خرید که حسابی خوش گذشت. آیدا هم یه دوست داشت که به خاطر کار پدرش منتقل شده بودند شیراز رفتیم بهش سر زدیم. دوستش منو می شناخت آخه قبلا چندبار می رفتم خونه دایی اون هم اونجا بود یه بار هم آیدا رو تو راه که از مدرسه به خونه می رفت دیدمش با این دوستش شیدا بود که دوتاشون رو رسوندم خونه.
دختر تا مارو باهم دید گفت تبریک می گم آیدا جون. آیدا گغت بابت چی؟ شیدا گفت مگه ازدواج نکردید؟ گفت نه اما قراره تا همین دو سه هفته آینده بیاد خواستگاریم. رفتن جفت هم و درگوشی یه چیزهایی گفتند و خندیدند دعوت کرد رفتیم بالا یکم نشستیم شربت و پذیرایی بعد هم برگشتیم پیش بقیه تا عصر شیراز بودیم ، برگشتیم یاسوج ما راننده ها خوابیدیم که دیگه شب حرکت کنیم صبح هم اهواز باشیم.
پایان این اولین قسمت سکسی_تفریحی ارشاد.
در ضمن قبل و بعد از این سفر ما سکس ها و خاطرات زیبایی با هم داشتیم که در آینده به نگارش در می آورم.

نوشته:
E.m.supervisor

قبلا از من تو سایت داستان من و سیمسیم امده این داستان ادامه همون ماجراها ست
یکم طولانی امیدوارم خوشتون بیاد
بعد سیمسیم دیگه رنگ خوشبختی ندیدم ازدواجی کردم که از اول اشتباه بود تنها چیزی که دلم خوش باشه بورس تحصیلیم بود دلم خوش نبود یه چیزی کم بود اخرین پارتنرم یه روانشناس بود باهاش راحت بودم میگفت خوب میکنی اما صورتت سرد بی روحه راست میگفت زندگیم رو هوا بود عشق علاقه در کار نبود فقط عقده هامو سر اون بدبختا خالی میکردم برگشتنم به ایران همراه شد با درخواستم برای طلاق زنم دیگه واسم غریبه بود وکیل گرفتم که کارام انجام بده دوسال دوری همه چیز تغییر داده بود باهاش صحبت کردم اما راضی نمیشد خانواده سنتی این حرفا تو این مدت واسه اینکه حوصله اش سرنره رفته بودسر کار خوب هم پیشرفت کرده بود مستقل شده بود بابام خونه من داده بود بهش شب اول با بدبختی صبح کردم همه چیز بهش گفتم اصلا بروی خودش نیاورد فقط یه چیزی میخواست اسم من تو شناسنامه اش رفتن سرکار هم ماجرایی بود نمیخواستم اونجا کار کنم پست معاونت یه اداره تو دستم بود اما میخواستم تدریس کنم سازمان اجازه نمیداد میگفتن جوونی باس یه چندسالی خاک سازمان بخوری بازم بابام بدادم رسید موضوع فهمیده بود گفت یه سال بمون نتونستی کار کنی یه فکری واست میکنم رو حرفش میشد حساب کرد کارم راحت بود نامه میذاشتن جلوم منم چشم بسته باید امضا میکردم چندبار مچ دزدی هاشون رو کردم تو مدت کوتاه واسه خودم مشهور شده بودم دیگه همه میشناختنم اونجا سازش در کار نبود بابیرحمی تمام کار میکردم مدیر کل و چندتا از دوستان نصیحتم کردن که بابا مصلحت نیست اما من گوشم بدهکار نبود فقط کار و کار تا اینکه با میمی اشنا شدم چندبار امده بود اداره ما مشکل پرداخت حقوق داشت کسی هم کارش راه نمیانداخت تا نمیدونم کی بهش گفته بود بیاد دفتر من یه طبقه تقریبا متروکه چون شش ماهی که اونجا بودم اکثر کارمندا خودششون منتقل کرده بودن با ادم بداخلاق مقرراتی مثل من کسی کار نمیکرد خودم بیشتر وقتا جای چندنفرکار میکردم شبا تو اتاق اداره میخوابیدم امد تو صدای پاش شنیدم امد نشست روی مبل اتاق انتظار از توی دوربین نگاهش کردم صداش کردم که بیاد تو اتاق داشتم زونکن های کمدم مرتب میکردم در زد گفتم بیا داخل امد گفت جناب معاون تشریف ندارن گفتم امرتون گفت با خودش کار دارم گفتم شما کارتون بگید شاید من بتونم....گفت ن از شماکاری برنمیاد خندم گرفت گفتم باشه حالا شما بگید ضرر نداره مشکلش گفت چیز خاصی نبود الکی سرمیدوندنش گفتم درخواستت بدین ببینم امد جلو یه نگاه کردم بهش هم قد خودم بود شایدم بلند تر کفش پاشنه تق تقی پوشیده بود با یه عینک بدون فرم یکم تپل بود خوشگل تو دلبرو از اون کیس ها که من دوست داشتم نامه گرفتم نمیخواستم بره گفتم معاون به کارتون رسیدگی میکنن شما تشریف داشته باشید اون اتاق برگشت که بره یه چیزی زیر لب گفت که نفهمیدم از پشت سر داشتم نگاهش میکردم که نمیدونم چی شد برگشت دید زل زدم بهش یه نیشخند زد خودم جمع جور کردم گفتم چیزی شده که گفت ن من منتظرم رفت اتاق انتظار نامه نگاه کردم دستخط خوبی داشت برعکس من شیوه نگارشش هم خوب بود بیشتر خوشم امد ازش گفتم این دختره باس تور کنم بذار یه
بار دیگه خودم محک بزنم مدتها بود با کسی رابطه نداشتم زنم که کلا بیخیال شده بودم واسه موقعیتم بد بود الان طلاق بگیرم جلو پیشرفتم میگرفت مخصوصا با فامیل معروفی که داشت چندبار بعضی از همکارای خانم نخ میدادن اما محلشون نمیذاشتم یکی دوبارم مچ چندتاشون گرفته بودم که با وجود شوهر باز با همکارای مرد رابطه داشتن بمن مربوط نبود فکر میکردن که حتما اخراج میشن اما وقتی دیدن من چیزی نگفتم برعکس موارد قبلی تعجب کرده بودن زنگ زدم حسابداری مسئولش طبق معمول نبود باز معلوم نبود کدوم گوری سرش گرمه گفتم پیداش کنید بفرستید بیاد اتاقم پنج دقیقه بعد دیدم امد عرق کرده بود ترسیده بود میدونست هرکسی بیاد بالا اتاق من کارش تمومه گفتم بشین زیر چشمی نگاهش کردم با انگشتاش بازی میکرد سالهای اخر کارش بود دلم بحالش سوخت این مردم چقدر بدبختن واسه حفظ موقعیت خودشون هرکاری میکنن نامه بهش نشون دادم تاریخش مال چندماه پیش بود گفت که مشکلی نیست گفتم میدونم میخوام برید همین الان درستش کنید معوقه هم اگه داره تو حکمش بزنید بفرستید بالا شماره خانم هم بنویسید که شروع کرد به غر زدن که چرا پیش شما امده این مربوط به حساب داری میشه یه نگاه بهش کردم دندونام رو هم فشار دادم از ریش سفیدش خجالت میکشیدم والا همونجا هرچی از دهنم در میامد بهش میگفتم دید صورتم سرخ شده معذرت خواهی کرد رفت بیرون سرظهر داشتم کتم میپوشیدم برم خونه که دیدم امد بازم مثل همه ایراد گردن بقیه میخواست بندازه امان بهش ندادم گفتم بهرحال درست نیست شما که یک همکار اینجوری باهاش رفتار میکنید وای بحال مردم عادی حکم وشماره گرفتم زدم بیرون مسئول دفتر نداشتم خودم همه کارا میکردم در اتاق که باز کردم دیدم چندتا از همکارها رفتن تو اتاقشون طبق معمول جمع شده بودن دور هم تو راهرو میدونستم از من بدشون میاد بروی خودم نیاوردم با اسانسور رفتم پایین درب نگهبانی حکم شماره دادم گفتم تماس بگیرید با ایشون زدم بیرون تولد زنم بود باس امروز تحملش میکردم رفتم پارکینگ طبق معمول دشمنام ماشین خط انداخته بودن محل نذاشتم روش فحش نوشته بودن که دربون داشت تندتند پاکش میکرد رسیدم بهش که دیدم شروع کرد نفرین کردن گفتم بی خیال شو مشتی یه بهترش میخرم سوار شدم ماشین سابق بابام وقتی رفتم گذاشته بودنش تو گاراژ خونه هنوز نو بود معلوم بود کسی سوارش نشده این چندوقت که نبودم زدم بیرون یادم افتاد کارت نزدم بیخیال شدم من که محتاج این چندرغاز حقوق دولت نبودم تو این دوسال با سهم ارث که از بابام گرفته بودم و خرید فروش زمین ملک پول خوبی پس انداز کرده بودم با یکی از همکلاسای دانشکده زدیم تو کار ساخت ساز خوبم میخریدن نمیدونم مردم اگه ندارن چطور میخرن بهرحال اینقدی بود که راحت بشه زندگی کرد با خیلی ها اشنا شده بودم پدرم ادم محافظه کاری بود دوست نداشت زیاد رو سرزبون بیافته برعکس من که جاه طلب بودم همیشه میگفت فواره چون بلند شود سرنگون شود منم فقط میخندیدم رفتم نمایشگاه یکی از اون تازه بدوران رسیده ها که اپارتمان انداخته بودم بهش داشت واسه یه بدبختی از نداری کسادی بازار میگفت اما لااقل ده میلیارد ماشین تو نمایشگاهش خوابونده بود من دید اومد سمتم یه خنده ای کرد گفت راه گم کردی پسرحاجی بلاخره ماشین میخوای رد کنی همیشه از این جور ادما خوشم نمیامد یه عطر مزخرف هم زده بود که بابوی عرقش قاطی شده بود حالم بهم زد گفتم ن ماشین واسه خانم میخوام نذاشت حرفم تموم بشه که مسلسل وار از ماشیناش تعریف کرد گفتم از اینا نمیخوام تازه گواهینامه گرفته یه چیز کوچیک که انگار بهش فحش دادم شاگردش صدا کرد گفت برو تو حیاط ماشین ها رو نشون اقا بده تازه فهمیدم یه حیاطم پشت نمایشگاه داره رفتم بین اون همه ماشین که انبار کرده بود انگار قرار بود قحطی بشه یه 206 انتخاب کردم بعد هم برگشتم چک دادم بهش گفتم بفرست درب خونه زدم بیرون امدم اپارتمانم که تازه اماده شده بود هنوز کسی نیامده بود توش خونه خودم که بابام بهم داده بود دست خانم بود واسش نقشه کشیده بودم که بکوبمش بابام نمیذاشت بخشیده بود بهم اما میگفت همینطوری نگهش دار این یادگاری اجدادی هستش خودش رفته بودتوباغ حومه شهر دکترا گفته بودن فقط استراحت کنه خودش مامان هردو مریض بودن شاید واسه همین زیاد طلاقم جدی نگرفتم دیگه بیخیال شده بودم اون خونه یه گنج واقعی بود که نریمان داداشم میخواست از چنگم درش بیاره خیلی ابزیرکاه بود اما اینجا کور خونده بود نمیدونست وکالت دارم الکی داره واسه بابا مامان موس موس میکنه اوناهم بدشون نمیامد یکی بهشون برسه هیچی نمیگفتن بهش تو دلم همیشه به حماقتهای خودش زنش میخندیدم بخصوص که یه نوه دختر هم واسه شون اورده بود زنش مریض شده بود دیگه بچه دار نمیشد حالا همه چشم ها به من بود که اجاق خاندانشون کور نشه منم که فعلا معامله ام تو دستم بود کلی وعده وعید بهم داده بودن از املاک موروثی ایل طایفشون گرفته تا چیزای دیگه که من ندیده بودم نمیدوونستم الکی میگن یا واقعا این همه ثروت دارن رو نمیکنن بابام خیلی مرموز بود فقط مامانم قبول داشت به ما سه تا پسرش هیچی نمیگفت انگار ما رقیبش بودیم نوید که ول معطل بود یه دختر باز بالفطره که فقط خصوصیات بد بابام به ارث برده بود دانشجو بود دنبال زمین زدن دخترا هرچی هم دستش میرسید ن نمیگفت از زن باغبون خونه گرفته تا دخترای رنگارنگ فامیل و همکلاسی حتی دختر کولی هایی که تو خیابون گدایی میکردن هرکسی هم میامد خونه یا باغ میدید بهش ن نمیگفت انگار که همین فردا قرار کلید اوجا بدن بهشون چه فکری میکنن این دخترا؟؟؟ گوشیم نگاه کردم کلی پیام امده بود از باجناقم که تازه تو انتخابات شورای شهر پیروز شده بود زنش دیگه خدارو بنده نبود تا مادر زن گرامی که حاضربود جای دخترهاش سرویس بده اما کسی به دختراش چیزی نگه همه تولد زنم یاداوری میکردن جشن خونه من بود حوصله شون نداشتم امامجبور بودم برم یه دوش گرفتم نهارسفارش دادم این دفعه نهار یه دختر خوشگل اورد در خونه بهش گفتم بیاد طبقه اخر تعجب کرده بودم یاد میمی افتادم امید کوچولو بیداربود گفتم برم رو مخش امد بالا محو ساختمون شده بود گفتم بیا داخل سالن بدون مقدمه با حوله رفتم جلوش ببینم چی میگه دیدم چشماش گرد شد فکر کنم ترسید گفتم غذا بذار اشپزخونه همیشه دوتا غذا سفارش میدادم عادت قدیمی!! رفتم لباس پوشیدم دیدم داره در دیوار نگاه میکنه شیطنتم گل کرد فیش ازش گرفتم خوشگل باربی بود سرحرف باهاش باز کردم گفتم پول نقد ندارم که دیدم از تو کیفش کارت خوان دراورد گفت اشکال نداره کارت بکشید فکر این نکرده بودم کارت کشیدم خواست بره متوجه نگاه سنگینم شده بود دل زدم به دریا گفتم تازه برگشتم ایران فهمید میخوام لاس بزنم گفت که سفارش داره عصبانی شدم گفتم این بچه فنچ باس بکنم رفت منم زنگ زدم صاحب کارش گفتم غذا اشتباه امده کلی غر زدم از اشنایان بود گفت برسی میکنه پیک نداشتن و صندوق دار سفارش هارو اورده مشغول خوردن شدم اضافه هارو هم ریختم منتظر شدم نیم ساعت بعد دیدم دختره امد باز گفتم بیاد بالا یکم ناراحت پکر بود دلم خنک شده بود باحالت عصبانی بهش نگاه کردم گفت ببخشید تقصیر من نبود من بسته هارو فقط تحویل میگیرم حالا بدین عوضش کنم گفتم نمیخواد گرسنه بودم خوردمشون خواست پولش حساب کنه که گفتم لازم نیست متوجه حماقتش شد بازمعذرت خواست و اینکه صاحبکارش کلی باهاش دعوا کرده گفتم اشکال نداره خودم درستش میکنم داشت این پا اون پا میکرد گفت اگه کاری ندارید من برم گفتم چرا شما صندوق دارشون هستید گفت اره کارای حساب کتابشون انجام میدم گفتم بهش این ساختمون من ساختم که گفت میدونم میشناسمتون گفتم از کجا من که تا الان اینجا نیامده بودم که دیدم خندید چیزی نگفت ( بعدا فهمیدم با یکی از کسایی که اینجا کار میکرده دوست بوده) گفتم هنوز حساب کتاب با شریکم نکردم میتونی کارهاش انجام بدی تو وقت بیکاری پول خوبی هم میدم گفت مثلا چقدر ازپرروییش خوشم امد اهل تعارف نبود مثل خودم یه رقمی گفتم که نتونه نه بگه قبول کرد قرار شد شب خبرم کنه یه کارت بهش دادم استیل خوبی داشت قد حدود 175 با وزن شاید 55 تا 50 مانکنی بود واسه خودش صورتشم خوب بود ارایش نداشت از زنایی که ارایش میکنن خوشم نمیاد مشغول کارهام شدم از نمایشگاه زنگ زدن که ماشین بردن درب خونه تحویل سرایداری دادن ساعت نگاه کردم غروب شده بود بعد شام میخواستم برم که کمتر بمونم اونجا زنم زنگ زد تشکر بابت ماشین گفتم سرکارم میدونست نمیتونه زیاد صحبت کنه کلا مکالمه ما به دو سه جمله تکراری محدود بود نمیدونم چطوری تحمل میکنه حتما اونم واسه خودش سرسری داره واسم مهم نبود وقتی من اینجور خب معلومه اونم ..... البته اینا حرف مفته میدونستم پاش کج بذاره اولین نفری که خونش میریزه خودم هستم از کارهام تو اداره خبر داشت بعضی از اشنایانشون اونجا بودن وخبر واسش میبردن یه جورایی از من میترسید واسه همین اعتراضی نمیکرد ساعت نه زدم بیرون کمرم درد گرفته بود چند ساعت پشت میز درحال برسی کارهام بودم گذر زمان نفهمیدم تلفن زنگ خورد صداش اشنا بود همون دختر ظهری بود خودم زدم به خنگی خودش معرفی کرد گفتم الان دارم میرم جایی فردا ظهر ساعت دو بیاد دفتر شریکم ادرس دادم وخداحافظی کردم رفتم خونه قدیمی همه جمع بودن داشتن شام میخوردن رفتم بالا لباس عوض کنم دیدم عیال امد دست دادبغلم کرد خوشگل شده بود نمیخواستم شبش خراب کنم گفتم لازمه این طور لباس بپوشی موقعیت من درک کن اخم کرد معلوم بود این چندوقت خیلی ازاد بوده رفت پایین دید نیامدم خودش فهمید باز امد بالا اینبار مادرشم باهاش بود از خودش خوشگلتر جونتر گفت بابا مهمونا منتظرن زشته گفتم باشه مادرش نشست جفتم گفت مشکلت چیه گفتم شما نمیدونی تو خونه من از این کارا گفت خوبه هرکی ندونه من از کارات خبر دارم چه جونوری هستی دخترم راضی نمیشه والا طلاقش ازت میگرفتم چیزی نگفتم گفت پاشو بیا ابروریزی نکن دکتر میشناسی که جایی نمیره به احترام تو امده راست میگفت از اول رو من یه حساب دیگه باز کرده بودن اون دختراش با عشق عاشقی سرصدا ازدوج کرده بودن بغیراز من روابط مون مدتها تیره بود مخصوصا که زنم تموم اتفاقای اطرافش واسش تعریف میکرد روانپزشک بود همه چیز میدونست اما چیزی نمیگفت مادر زنم گفت بیا بنفعت هست جبران میکنم واست خنده ام گرفت یه بار مچش با دواماد بزرگش گرفته بودم داشتن لب میگرفتن که من سررسیدم تو این خانواده این یکی واسه خودش جنیفری بود کلی پیر جوون دنبالش بودن بجز من اوسکل گفتم خوبه اینم میذارم تو نوبت ماکه همه کار کردیم اینم روش رفتم پایین دیگه داشتن شام جمع میکردن برن تو باغ بشینن احوال پرسی معمول بعدش نشستم یه گوشه انگار من حضور ندارم به نبودن من عادت کرده بودن همسرم چندتا از دوستان و همکاراش معرفی کرد همه رو دورادور میشناختم بعضی شبا که خونه بودم واسم تعریف میکرد ازشون خواستم اذیتش کنم گفتم از پسرداییت چه خبر نیستش خواستگار سابق زنم بود مهمون دائم خونه عمه اش که مادر زن من باشه شاید اونم .... گفت اینجا نمیاد برعکس من یه پسر خپل قدکوتاه که کچل هم بود اما خیلی پولدار کشتی تجاری داشت تو جنوب سهامدار چند کارخونه بود یه بار امده بود دفترم که کاری واسش انجام بدم دید ن بابا من اهل زدبند نیستم گفت شما دندون نون خوردن نداری رفته بود پی کارش دیگه هم ندیده بودمش گفتم اینا کی میخوان برن خسته هستم دیدم چشمای خانم برق زد گفت هروقت شما دستور بدین میدونستم چی میخواد یک ماهی بود که پیشش نرفته بودم گفتم خسته هستم امشب خبری نیست ناراحت شد مثل خودم مغرور بود چیزی نگفت دلم بحالش سوخت اما خب نمیتونستم تحملش کنم بلاخره مهمونی مزخرف تموم شد همه رفتن مادر زنم گفت فردا بیاید خونه ما دکتر میخواد نظرت درمورد ساختمون جدیدش بدونه گفتم دور برش اهل فن زیاد هست من ن تخصص دارم ن تجربه که دیدم گفت تجربه شما که از بقیه بیشتره موضوع ساختمون سازی جایی نگفته بودم کسی نمیدونست بجز بابام گفتم باشه همین روزا میام یه سر بهتون میزنم خواست بره گفت امشب که میمونی اینجا فهمیدم این خانم ما دست از کارهای بچه گانه اش برنمیداره گفتم اره میخوای بمون در خدمت باشیم خندید گفت ن درخدمت همون یه نفر هستی کافیه گفت بابا زنا یه نیازهایی دارن که حرفش قطع کردم حوصله سخنرانی این یکی نداشتم سواد درست حسابی که نداشت فقط خوشگل بود میخواست حرفای شوهرش بخوردم بده گفتم پس نیازهای ماها چی دخترت مثل سیب زمینی میمونه دروغ میگفتم میخواستم حرصش در بیارم گفتم از مادرش هیچی به ارث نبرده جز قیافه
که گفت همونم زیادته گفتم باشه پس ارزونی خودتون ببریدش پیش کش ما نخواستیم یه فحش نثارم کرد رفت حرفش راحت میزد ادم چندان مقیدی نبود میدونستم خودش و دختراش به خونم تشنه بودن البته بجز زنم بخاطر رفتارم ازم شاکی بودن حق هم داشتن اما من این چیزا واسم مهم نبود کافی بود روی خوش بهشون نشون بدم اون وقت بود که زنم امیدوارمیشد من میخواستم خسته بشه بذاره بره که تا الان موفق نشده بودم از پنجره بیرون نگاه کردم زنم وخواهر کوچیکه اش که دانشجو دندونپزشکی بود البته به لطف پول باباش داشتن ماشین که واسه هدیه تولد خریده بودم برسی میکردن لباسم هام دراوردم چراغ بستم خوابیدم صبح که بیدار شدم دیدم زنم نیستش از طبقه پایین صدا میامد میدونستم یکی میاد کارهای خونه میکنه سراغ زنم گرفتم گفت خانم رفته سرکاربعضی وقتا میدیدم با پرونده هاش سرگرمه کارشناس دادگستری بود و توی دوتا شرکت نیمه خصوصی هم کارمیکرد پولاش روهم میدونستم تو کارباباش سرمایه گذاری میکنه چیزی بهش نمیگفتم برعکس اون دوتا دامادشون که با بهونه های الکی جیب زناشون خالی میکردن من کاری به مسائل مالیش نداشتم حتی تو بدترین زمان هم رفتم پول نزول کردم اما از اون چیزی نخواستم دوست نداشتم بعدا منت سرم باشه خودم واسه هر چیزی از طرف اون وخانواده اش اماده کرده بودم اونم میدونست چیزی نمیگفت لباس پوشیدم دیرشده بود ماشین جدید برداشتم که امتحانش کنم رفتم اداره صبح ها تو دفتر رئیس صبحونه میخوردیم وصحبت میکردم رئیس از دوستان نزدیک پدرم بود نسبت خانوادگی دوری هم داشتیم اون روز من به شخصی معرفی کرد بعدا فهمیدم سفیر بوده تازه برگشته منتظرهست تا پست جدیدی بهش بدن صحبت از یک معاونت جدید تو یکی از وزارت خونه های مهم بود این شخص هم یکی از کاندیدهای پست معاونت اونجا اینارو بعد رفتنش رئیس گفت میخواست من از سرخودش باز کنه بدجوری موی دماغش بودم درامدش نصف شده بود بهرحال بدم نمیامد برم اونجا کار کنم اسم دهن پرکنی داشت و من با ادمای بانفوذ زیادی اشنا میکرد امدم دفترم طبق معمول اتاق های دیگه تا نه تعطیل بودن هیچ کسی هم نمیگفت چرا رسم شده بود واسشون به بهونه صبحونه نهار نماز کلی وقت تلف میکردن رفتم تو اتاقم میمی اونجا بود ومنتظر معاون سلام کردم گفت که امده تشکر کنه مشکلش حل شده گفتم خواهش میکنم و خوشحالم مشکلشون حل شده گفت میخواد معاون بخش ببینه گفتم باشه بفرمایید کلید انداختم رفتم داخل اونم پشت سرم امد تو اتاق انتظار نشست رفتم پشت میزم صداش کردم که بیاد داخل امد یه لحظه تعجب کرد سریع گفتم خب تشکر کنید خندید و گفت شوخی نکنید گفتم شوخی نمیکنم من معاون این بخشم باورش نمیشد خندید نمیدونست تشکر کنه یا معذرت بخواد پیش دستی کردم گفتم خوشحالم که مشکلتون حل شده یکم صحبت کردیم چونه گرمی داشت و معلوم بود که اهل مطالعه هست و یکم هم شیطون از زندگیش گفت منم خوشم امده بود ازش و باهاش یه قرار ملاقات گذاشتم بیرون اداره .... ادامه دارد

نوشته: omid@@@@

همزمانسازی محتوا