سلام من رزا هستم.23 سالمه . فکر نکنم لازم باشه خودم رو اینجا قد و وزن کنم. اندامم خوبه و صورت گرد و جذاب دارم.این داستان مال پارساله.
از همون ترمهای اول که وارد دانشگاه شدم همه در مورد دکتر کریمی (مستعار) حرف میزدند. 43 سال داشت و میگفتند که خیلی سختگیره و اینم بگم که درسمون واقعا سخت بود. حتی میگفتند شده که خانوم حامله ای از استرس خونریزی کرده بوده! بار اول که رفتم سر کلاسش به نظرم جوون اومد.مو های جو گندمی با هیکلی درشت و چاق داشت.من از آقایون چاق کلا خوشم میاد (البته دیگه در حد معقول).یه ماشین مشکی داشت و خوش لباس هم بود.این اولین باری بود که میدیدمش قبلنا فقط اسمش رو شنیده بودم.در هر حال ، من با این استادم چند تا درس داشتم. اوایل هیچ احساسی نسبت بهش نداشتم . دانشجوی زرنگی هم بودم. اما نمیدونم چرا یه شب خواب دیدم که باهاش سکس میکنم و خواب های من روم خیلی تاثیر میذارن. خیلی توی فیسبوک دنبال اسمش گشتم و بالاخره پیداش کردم.خودم با آیدی خودم بهش درخواست دوستی فرستادم اما قبول نکرد. من تو این مدت فقط به دیدنش قناعت میکردم و اینکه صداش رو بشنوم و ... . اما هر کاری کردم نتونستم با خواسته ام کنار بیام و بالاخره تصمیم گرفتم یه آی دی دیگه با یه اسم دیگه باز کنم و عکس دختری رو بذارم که هم زیبا تر من باشه و هم مرد پسند. اینبار در خواست دوستی منو قبول کرد.یک عصر که هر دو آنلاین بودیم بهم پی ام داد :" سلام...خوبین؟ ببخشید من یه کمی پیر شدم ، به جا نیاوردم!" منم چند تا چرندیات سر هم کردم ولی باور نکرد و بالاخره گفتم بهش که دوستش دارم ولی نگفتم اسمم رو .من اصلا قصد سکس نداشتم و باورم نمیکردم که کار به اونجا ها بکشه. روزها اصرار کرد و گفت خودت بیا بگو کی هستی ، من هیچی نمیگم . بالاخره اسمم رو گفتم.باورش نشد و تا نصف شب باهم چت کردیم.گفت وب داری؟ گفتم بله و باهم ویدیو چت کردیم.
فرداش من باهاش کلاس داشتم. تو کلاس یهویی زل میزد بهم..تا اینکه یه روز خانوادم به خاطر عروسی یکی از فامیل ها رفتن شهرستان. من امتحاناتم رو بهانه کردم و نرفتم.دعوتش کردم تا بیاد خونمون.البته به همین سادگی ها هم نیومد خیلی التماسش کردم تا بیاد.بالاخره اون روز اومد . ساعت 3 بعد از ظهر بود که از پنجره دیدمش و در رو باز کردم . قلبم داشت از جاش کنده میشد. باورم نمیشد استاد جلوم ایستاده بود. کتش رو گرفتم . براش نهار خریده بودم اول نهارش رو خورد . خیلی معمولی رفتار میکرد انگار نه انگار که پشت کامپیوتر اینهمه از سکس حرف میزدیم.بالاخره به خودم جرات دادم.نشستم کنارش و سرم رو گذاشتم رو بازوش. بوی تنش مستم میکرد دوست داشتم یه عکس العملی نشون بده اما در نهایت تعجب دیدم یه سیگار روشن کرد.گفتم تو چرا اصلا محلم نمیذاری؟ گفت چیکار کنم خب؟ دعوتش کردم رو کاناپه دیگه بهم گفن خوابش میاد . دراز کشید ولی من دیگه طاقت نیاوردم و دستم رو از روی شلوار گذاشتم روی کیرشبا لبخند نگاهم میکرد فقط.شروع کردم زیپ شلوارش رو باز کردم و کیرش و گرفتم دستم .در حالی که با کیرش ور میرفتم کمی بالاتر رفتم و گردن و گوشش رو خوردم و پایین اومدم. چشمکی زد و گفت سایزش چطوره؟ از حرفش خنده ام گرفت . اما شروع کردم به خوردن کیرش. عالی بود.تخماش رو تو دستم نگه داشته بودم سر کیرش رو میک میزدم و با اون یکی دستم بالا پایین میکردم. زبونم رو از روی تخماش به سمت بالای کیرش لیز میدادم هر بار اینکار رو براش میکردم اه بلندی میکشید و من میفمیدم که خیلی لذت میبره.بلند شدم و لباسام رو در آوردم و شلوار و پیرهن اون رو هم از تنش بیرون کشیدم.خواستم ازش لب بگیرم اما نمیدونم چرا خندید و مانع شد.هیچ حرفی نمیزد .بلند شد و نشست و من باز کیرشو میخوردم. انگشتش رو گذاشت روی سوراخ کسم و فشار داد تو من آه بلندی کشیدم و با ولع بیشتری به خوردن کیرش ادامه دادم. با دستش بلندم کرد و من بعد از ماه ها حسرت بالاخره به آرزوم رسیدم.کشم خیس خیس بود همونطور به حالت نشسته ، کیرش رو گذاشتم روی سوراخ کسم و نشستم روش. کفت: چه داغه کست! و کونم رو گرفت و به سمت خودش کشید. مو هام رو با دستم بالا نگه داشته بودم و همونطور که بالا و پایین میکردم سینه هام تکون میخورد.دستش رو سینه هام گذاشت و فشارشون داد . از روی کیرش بلند شدم . بهم گفت از عقب بکنمت؟ میدونستم درد داره اما گفتم باشه.چار دست و پا رو کاناپه بودم ، کیرش دو گذاشت رو سوراخ کونم اما اصلا آروم آروم نداشت تو . همونطور یهویی و بی معطلی عقب و جلو میکرد. من خیلی دردم گرفته بود اما فقط اه میکشیدم . تحمل نکردم و گفتم بسه از پشت و خودم رو جلوتر کشیدم و به سمت جلو برگشتم بهش گفتم بیا از جلو با لبخند گفت باشه دراز بکش . دراز کشیدم و اونم روی من ... پاهام رو باز کرد و گذاشت رو شونه اش . من اه میکشیدم و اون تند تند عقب و جلو میکرد.صدای نفس هاش دیوونم میکرد. باورم نمیشد من زیرش بودم. احساس میکردم چیزی داره تو بدنم منفجر میشه.من خیلی عالی ارضا شدم و اونم با دیدن ارضا شدن من کیرش رو در آورد و آبش رو ریخت روی شکمم. بعد از اون بارها باهم سکس داشتیمم اما این اولین خاطره من با استادم بود.

نوشته: رزا

من سپهر 29 سالمه و خاطره ای که میخوام بگم برمیگرده به 2 سال پیش یعنی زمانیکه که من تازه از همسرم جدا شده بودم...
من یه عمه دارم که ۴ تا دختر داره و دختر بزرگش پرستو حدودا از من 3 سال بزرگتره... ازدواج کرده و الانم دوتا بچه داره ولی با این حال هنوز بدنش رو فرمه و از ریخت نیفتاده. خیلی حشریه , کون گرد و قلمبه ای داره و سینه های پرتقالی شکل.
یه روز که بطور اتفاقی رفته بودم خونه عمه خانم دیدم داره آماده میشه که بره خونه دخترش یعنی همین دخترعمم که تعریفشو کردم...
لازم به ذکره که این دختر عمم تازه داشتن یه خونه میساختن واسه همینم اکثر وقتا عمم میرفت دیدنشون که ببینه چیزی لازم دارن یا نه. من آدرس خونه جدیدشونو نداشتم واسه همین منم همراه عمه خانم رفتم دیدن دخترعمم. کار ساخت و ساز خونه تقریبا تموم شده بود و پرستو داشت وسایلای خونه رو میچیند. عمه خانم سبد ناهاری که با خودش آورده بود رو گذاشت رو اوپن آشپزخونه و رفت واسه خودش یه چای بریزه. منم وسط هال ایستاده بودم و به کون پرستو نگاه میکردم که عمدا جلوی من خم میشد تا منو بیشتر تو کف بذاره. انگار حس کرده بود که من چقدر دلم میخواد واسه یه بارم که شده دستم به اون کون رویائیش برسه و یه حال توپ به کیرم بدم... ولی بدبختانه خیلی دهن سرویس بود و مدام کیرم میکرد و هربار که به یه نحوی میخواستم خودمو بهش برسونم خودشو عقب میکشید تا بیشتر کف کنم...
ظهر بود ناهارو خوردیم و عمه خانم گفت که عصر خونه یکی از همسایه ها روضه دارن و باید بره. بمن گفت تو اینجا هستی یا با من میای؟
گفتم نه عمه من خودم بعدا میرم خونه الان میخوام یه چرت کوتاه بزنم چون عادت دارم بعد از ناهار حتما بخوابم. عمه خانم خداحافظی کرد و رفت و منم که الکی گفته بودم عادت دارم بعد از ناهار بخوام و در حقیقت عمدا میخواستم پر عمه خانم رو باز کنم که خودمو پرستو تنها باشیم. یکی از بچه هاش که رفته بود مدرسه و اون یکی هم هنوز کوچیک بود ( حدودا 2 ساله ) من رفتم یه گوشه ای دراز کشیدم و خودمو زدم به خواب . بعد از چند دقیقه دیدم یه پتو افتاد روم. زیر چشمی نگاه کردم دیدم پرستو داره بچشو میخوابونه تا موقع کار کردن مزاحمش نشه... تو یه لحظه نمیدونم چی شد که چشمم افتاد یه سینه پرستو که داشت به بچه ش شیر میداد. خودمو یه تکونی دادم که دقیقا تو تیررس چشمم قرار بگیره و بتونم خوب دید بزنم. پرستو بعد از اینکه بچه رو خوابوند بلند شد رفت دنبال کاراش و منم همون زیر پتو دراز کشیده بودم و با خودم فکر میکردم که میشه پرستو الان بیاد پیشم بخوابه و یه دل سیر باهاش حال کنم... تو همین حال و هوا بودم که دیدم پرستو صدام میزنه و میگه منکه میدونم خواب نیستی اگه حالشو داری پاشو بیا اینجا سر گاز رو بگیر تا جابجاش کنم... منم تیز بلند شدم و واسه اینکه طبیعی بشه گفتم مگه میشه تو اینجا تنهائی کار کنی و من بخوابم... یه لبخند مرموزی زد و گفت بیا بیا کمک کن و اینقدر پرحرفی نکن.. همونطور که کمکش میکردم بعضی وقتا دستمو میزدم به دستش... وااااااای که چه دستای نرمی داشت. پرستو یه شلوار کشی پاش کرده و یه پیراهنم تنش. دکمه های مانتوش باز بود و کاملا معلوم میشد که زیر مانتوش چی پوشیده. بهش گفتم اینطوری که تو حجاب گرفتی نگیری بهتره. گفت مگه اشکالی داره گفتم مثلا مانتو پوشیدی؟! اینکه همه جاتو نشون میده. خندید و گفت تو همه جای منو از کجا میتونی ببینی؟ گفتم اینکه کاری نداره برو خودتو تو آینه نگاه کن متوجه میشی. پرستو یه نگاهی به خودش انداخت و زد زیر خنده و گفت راست میگی اینکه دکمه هاش بازه. مانتوشو درآورد و اومد تو آشپزخونه دوباره شروع کردیم به جابجا کردن اجاق گاز..
در یه لحظه متوجه شدم پرستو درست جلوی من ایستاده ولی پشتش بمنه وبهم میگه گازو هل بده تا بره اون گوشه. اون طوری ایستاده بود که وقتی من خواستم برم طرف دیگه گاز رو بگیرم ناخودآگاه کیرم کون مبارکشو لمس کرد... یکم هل شدم و منتظر این بودم که پرستو یه گیری بهم بده که دیدم چیزی نگفت. با خودم گفتم احتمالا متوجه نشده. همش سعی میکردم طوری قرار بگیرم که جلوی من بیفته و من از پشت بتونم بمالمش. حالا دیگه اجاق گاز جائی رسیده بود که هردوی ما پشتش گیر افتاده بودیم . فقط یکیمون میتونست بیاد اینطرف و گازو عقب بکشه تا اون یکی بتونه بیاد بیرون. پرستو رو کرد بمن و گفت تو مردی و زورت بیشتره برو اونور و گاز رو هل بده عقب تا منم بیام بیرون. یه لحظه هردومون زدیم زیر خنده بخاطر کاری که کرده بودیم و گیر افتاده بودیم.
در اون لحظه من اصلا دلم نمیخواست بیام بیرون دلم میخواست بیشتر بمونم چون دقیقا طوری گیر افتاده بودیم که پرستو نمیتونست کونشو از کیر من دور کنه منم که از خدا خواسته مدام کیرمو میمالوندم لای کونش. کیرم بلند شده بود و دل میزد. پرستو هم انگار حس کرده بود که من حشری شدم و کیرم حرکت کرده گفت ولش کن یکم استراحت کن نیروتو جمع کن بعد برو... نفهمیدم واسه چی اینو گفت همینطور که ایستاده بود دیدم پرستو داره آروم کونشو رو کیرم میماله. باورم نمیشد داره اینکارو میکنه. طوری اینکارو میکرد که خیلی تابلو نباشه که من فکر کنم اتفاقی داره کونش به کیرم میخوره. بهرحال منکه داشتم حال میکردم یهو دیدم دستشو آورد عقب و کیرمو گرفت و گفت وااااای چقدر بزرگ شده.اولش یکم خجالت کشیدم ولی تو حال خودم نبودم واسه همین هیچی نگفتم و اجازه دادم هرکاری میخواد بکنه. زیپ شلوارمو کشید پائین و با دستش کیرمو درآورد و شروع کرد به مالیدن. داشت آبم میومد. دستشو گرفتم که دیگه ادامه نده تا بتونم حسابی از خجالتش دربیارم. همونطور که وایستاده بود یکم کونشو داد عقب و بهم گفت بفرمائید منم با دستام دوطرف کونشو گرفتم و کیرمو دقیقا وسط کونش قرار دادم و شروع کردم به مالیدن. وااااااای خدا به آروزم رسیده بود و داشتم کون پرستو رو لمس میکردم. کون سفتی داشت و معلوم بود تابحال به کسی نداده, حتی به شوهرش. یکم که اینکارو ادامه دادم دستمو بردم تو شلوارش و از روی شورت کسشو مالوندم. صدای ناله هاش بلند شده بود. کسش خیسه خیس یود معلوم بود اونم داره حال میکنه. در یک چشم بهم زدن شلوار و شورتشو با هم درآوردم و شلوار خودمم کشیدم پائین و کیرمو گذاشتم لای پاهاش.. کسش داغ بود کاملا گرماشو رو کیرم حس میکردم یکم عقب جلو کردم و سینه هاشو مالوندم که دیدم داره میلرزه. گفت سپهر حالم اصلا خوب نیست توروخدا ارضام کن. منم بهش گفتم همینجا؟؟؟ میخوای بریم تو اتاق که راحتتر باشیم گفت نه همینجا خوبه اینجوری حالش بیشتره. منم چیزی نگفتم و ادامه دادم و از عقب کیرمو کردم تو کسش و با چندتا تلبمه زدن ارضاش کردم . تمام تنش داغ شده بود و نفس نفس میزد. میگفت بازم میخوام سپهر خیلی دوستت دارم سپهر تو عشق منی سپهر میخوام کیرتو بخورم بهش گفتم تو این جای تنگ که نمیشه نشست. بنابراین با یه حرکت سریع از پشت گاز پریدم بیرون و گازو هل دادم عقب تا اونم بتونه بیاد بیرون. بغلش کردم و بردمش توی اتاق خواب. انداختمش رو تخت و خودمم افتادم روش و مثل دیوونه ها سینه هاشو میخوردم و با دستم کس و کونشو میمالیدم. کون تنگی داشت نمیشد به راحتی اذن دخول گرفت اصلا اجازه نمیداد تو کونش بکنم فقط میگفت از جلو بکن. دیدم اینطوری نمیشه بهش گفتم اصلا بیخیال ما نخواستیم. دیدم بازومو گرفت و گفت بخدا درد داره من تابحال از کون ندادم خیلی میترسم. گفتم اون با من یجوری میکنم توش که دردت نیاد. بازم راضی نمیشد , ولی از جائی که میشناختمش و طبیعتش زن داغی بود و خیلی هم حشری میدونستم چیکارش کنم که مجبور بشه بهم از کون بده. واسه همین دوباره گفتم منکه نمیخوام الانم میخوام برم خونمون واسه امروز بسه دیگه... که دیدم محکم منو گرفته تو بغلش و میگه تا منو دوباره ارضا نکنی نمیذارم بری. من حالم خوب نیست سپهر یکاری بکن. گفتم یا از کون میدی یا بیخیال. بالاخره قبول کرد و به شکم خوابید و کونشو داد بالا و گفت فقط آروم بکن توش که دردم نیاد وگرنه جیغ میزنم که بچه بیدار شه و تو خماریش بمونی. سر کیرمو مالیدم به کسش که خیس بشه بعد آروم آروم کردم تو کونش وای که چه سوراخ تنگی داشت. سوراخ کونش صورتی رنگ بود و تمیز. حال میکردی فقط لیسش بزنی.. با انگشتم سوراخ کونشو میمالیدم انگار خیلی خوشش اومده بود پاهاشو باز کرده بود و کاملا کونشو قمبل کرده بود.
یکم با سر کیرم رو سوراخش کشیدم یهو کردم تو کونش که دادش بلند شد و گفت نامررررررررررررررد.ولی دیگه کار از کار گذشته بود و کیرم تو کونش عقب جلو میرفت..یکم که گذشت دیدم آرومتر شد و خودش داره عقب جلو میکنه انگار که خوشش اومده بود. با یه دستش کسشو میمالید و با دست دیگش کپل کونشو باز کرده بود که راحتتر کیرم بره تو کونش. تقریبا یکربع بود که داشتم تلمبه میزدم که آبم با فشار ریخت تو کونش و اونم همزمان ارضاء شد. افتادیم رو تخت و لبای همدیگرو خوردیم تا اینکه آروم شد. گفت فکر نمیکردم از کون دادن اینقدر حال بده. خیلی خوش گذشت سپهر ... ولی یادت باشه که این موضوع پیش خودمون بمونه و به کسی نگی... منم بوسیدمش و بهش قول دادم که به هیچکس چیزی نگم بشرطی که هروقت اومدم خونشون اگه همه چی مهیا بود دوباره با هم سکس کنیم. اونم قبول کرد.
این بود خاطره من با دختر عمه پرستو که هنوز که هنوزه باورم نمیشه که بالاخره تونستم کون خوشگلشو بکنم.

نوشته: سپهر

سلام بر همه ی دوستان
داستانی رو که میخوام براتون تعریف کنم مال زمستان 91میشه من اهل قم هستم من توی یه فیزیوتراپی کار میکنم اسمم کیوانه 27سال سن دارم استیلی خوبی هم دارم.بگذریم بریم سراغ داستانی که برام اتفاق افتاد.من یه زندایی دارم که اسمش پارمیداست.سن35ساله قدش 180 پستان90 دور باسن100.ادم خوش استیلیه(استیلی مثل سبیل کن). این زندایی من برخلاف اسم باکلاسش معمولا چادرسرمیکنه. یه روز داییم بهم زنگ زد گفت که کیوان زندایت از راه پله افتاده.کمرش مشکل پیدا کرده مچ پاشم شکسته بردمش دکتر.بعد بردمش رادیولوژی عکس گرفته. دکترش گفته باید فیزیوتراپی انجام بده تا بتونه سلامتی خودش رو بدست بیاره پاشم گچ گرفتن. گفتم دایی اگه شما میتونین بیارین فیزیوتراپی ادرس بدم. گفت من فعلا یه هفته هستم میتونم خودم بیارم. اخه داییم شغلش تجارته یعنی به خاطر شغلش معمولا ماهی دو هفته از خونه دوره. ادرس دادم زندایی اورد فیزیوتراپی. حالش زیاد خوب نبود درد میکشید تمام دستگاههای فیزیوتراپی پر بود نیم ساعتی نشست به داییم گفتم اگه کاری داری برو انجام بده من خودم جابجا میکنم زندایی رو برای بردن روی دستگاهها.من کیرم داشت میترکید بابت بغل کردن زنداییم پیشاپش. داییم رفت به کارش برسه منم گاهی به مریضا سر میزدم گاهی هم به زنداییم. خلاصه یه دونه تختا خالی شد برای زنداییم.اروم زیر بغلشو گرفتم منم دور کمرشو گرفتم بردم رو تخت خوابوندم کیرم از روی شلوار تابلو شد ولی نمیدونم زندایی تو اون مریضی حواسش به من بود یا نه.دراز کشید رو تخت.چون مچ پاش تو گچ بود باید دستگاه رو فقط رو کمرش میزاشتم.وای دل تو دلم نبود زنداییم برگشت و به روی شکم خوابید و دستگاه رو روشن کردم پدهایی که باید رو کمرش میزاشتم خیس کردم. فقط چند ثانیه مونده بود تا من لخت کمر زندایی رو ببینم پیراهنو اروم زدم بالا وای توصیفش برام سخته چطور بگم کمر سفید مثل برف برف.زنداییم که لبه تخت بود کیرمو اروم مالوندم به پاش طوری که شک نکنه .نوک انگشتامو گذاشتم رو کمر هی تکون میدام هی میگفتم اینجا اینجا. گفت کیوان جان دستمو هرجا گذاشتم تو هم بذار اونجا وای داشتم میرمدم دامنشو یه خورده داد پایین انتهای ستون فقرات نزدیک کونش دست گذاشت یعنی ته ستون فقرات.(اگه دقت کرده باشین فیزیوتراپی هرتخت کنارش پرده کشیدن تا راحت بتونه دراز بکشه کسی هم نتونه ببینه)منم سریع پردرو کشیدم تا کسی نبینه دستم گذاشتم اونجا گفتم اینجا زندایی داشتم کف میکردم کف دستم درست روی نصف کونش بود یه ذره که با دست مالش دادم دستگاه رو گذاشتم تایمر هم روی بیست دقیقه گذاشتم به زندایی هم گفتم راحت باش من خودم فقط میام اینجا رفتم به مریضای دیگه هم سر بزنم دقیقا هر5دقیقه به تخت زندایی سر میزدم تا کاری داشته باشه انجام بدم.10دقیقه که گذشت رفتم سر زدم گفت کیوان اگه میشه درجشو یه ذره زیاد کن.منم زیاد کردم تاکمرنازش حسابی حال بیاد رفتم. تایمرش که به صدا دراومد رفتم به کابینش سر بزنم دیدیم قشنگ زندایی کوس طللا برای خودش خوابیده منم لبمو گذاشتنم روی لمپرای کونش یه بوس کوچولو کردم اصلا کیرمو نمیتونستم بخوابونم.بعد بیدارش کردم گفتم زندایی میخوام یه دستگاه دیگه بذارم رفتم یه دستگاه دیگه رو اوردم که پماد دیکنوفناک روی محل درد میریزن ماساژ میدن به زنداییم گفتم زندایی باید دامنتو یه ذره پایین ببرم تا پماد به دامن شما نخوره. یه ذره کشیدم تا سوراخ کونشو داشتم میمردم .در حین ماساژ دادن فقط داشتم سوراخ کونش دید میزدم.بعد شروع کردم به پرسیدن سوال که چطور شد افتادی تا زبون خودش بشنوم چی شده گفت میخواستم برم خرید کنم که از روی پله ها افتادم زمین.موقع ماساژ انگشت کوچیکه دستمو ازاد میکردم میخورد به سوراخ کونش .بهش گفتم زندایی اگه دایی بخواد بره چطوری میخوای بیای اینجا.گفت خودم هم موندم چون دکتر برام20جلسه نوشته دایت نهایت یک هفته میتونه منو بیاره.خلاصه اون روز گذشت رفتم خونه به پدر و مادرم ماجرارو گفتم.پدرم گفت امشب که دیگه وقت نمیشه فرداشب میریم خونشون.خونمون نیم ساعت با هم فاصله داشت. فرداش زندایی اینا اومدن فیزیوتراپی انجام دادن. موقع رفتن گفتم زندایی پارمیدا ما امشب میایم خونتون.گفت ساعت چندمیاین گفتم پدرمو مادرم زودترمیان ولی من باید بمونم کار مریضا تموم شد بیام وقتی بهش نگاه میکردم ازدیدن کونش تو چشام موج میزد.شب رفتیم خونشون خلاصه بعد از کلی صحبت کردن در مورد نبودن داییم که یه فکر به ذهن داییم رسید من کلکو پر ریخت .برگشت گفت اگه کیوان بتونه دستگاهو بردار بیاره اینجاخوبه منم چون میدونستم ظهرا نمیشه گفتم دایی من ظهر نمیتونم دستگاهارو بیارم به خاطر داشتن مریضا شاید بتونم از دکترفیزیوتراپی اجازه بگیرم برای شبا گفت اشکال نداره اجارش هر چقدر باشه میدم(چون فکر کنین داییم یه خورده پولداره چرا اون 2 تا دستگاه رو از بیرون نمیخره.چون اولا بعد از سلامتی مریض دیگه دستگاه فیزیوتراپی برای خونه هیچ ارزشی نداره ثانیا یک نفر هم باید میبود که دستگاهارو روی بدن مریض بذاره).اون شب تموم شد رفتیم. من فقط به این فکر میکردم که شرایط جورمیشه دستگاهارو بیارم یانه .این 2تادستگاه زیادبزرگ هم نیست تو 2تاکیف هم جا میشه.فرداش رفتم ماجرارو به دکتر فیزیوتراپی گفتم بالاخره من شاگردش بودم درهر صورت مطمن بودم بهم اجازه میده.ولی گفت اگه مشکلی پیش اومد خودت باید خسارتشو بپردازی.غروب همون روز داییم اینا اومدم ماجرا رو گفتم خوشحال شد ولی بیشتراز همه من خوشحال بودم .داییم رفت یه سری وسایل برای خونه بخره. نوبت زندایی شد اومد روی تخت دراز کشید دیگه اجازه ندادم خودش پایین بیاره دامنشو. خودم پیراهنو یه ذره دادم بالا دامنشو کشیدم پایین گیر کرد به شرتش. دیگه داشتم میمردم شرت توری سیاه به ناخونام برخورد کرد.با خودم گفت اگه تا 3روز دیگه بخوام با زندایی همخوابی کنم حداقل باید بپزمش. دستگاهو گذاشتم تو دلم گفتم بذار یه ذره کرم بریزم زندایی اذیت کنم شماره دستگاه تا اخر زیاد کردم یکدفعه زندایی داد زد اخ سوختم کیوان چکارمیکنی گفتم زندایی ببخشید حواسم نبود.گفت عاشقی مگه دیگه جوابشو ندادم فقط به قوس کونش نگاه میکردم دستگاهو گذاشتم رفتم به کارای دیگه برسم .موقع ماساژدادن با دستگاه رسید.چون دستگاهای مورد استفاده برای زندایی این 2تابود.رفتم شروع کردم تا ماساژ بدم دامن دادم پایین شورت توری دیگه دیونم کرده بود دوتاهندونه زیر بغلش گذاشتم ازش تعریف کردم گفتم حیف به این استیل نازی نیست که درد بکشه گفت ای کاش یه ذره دایت به من اینجور بها بده.گفتم زندایی اینجوری هم نیست دایی سنگدل باشه بالاخره شرایط کاریش طوریه که باید اینور اونور باشه مشغله فکریش که یه کم حواسش به شما نیست.گفتم من تلافی میکنم تو این مدت.گفت تو که همه جوری منو شرمنده میکنی اینجام اومدم بهت زحمت دادم.گفتم تاباشه از این زحمتا من 2هفته دیگه پیش شما هستم همینجور که باهاش صحبت میکردم کیرمو اروم میمالوندم به روناش دل جرات پیدا کردم بادستم اروم کونشو میمالوندم تا برای خونشون که رفتم اماده کرده باشمش.البته من طوری میمالوندم انگشتامو به کونش که فکرکنه دستگاه ماساژباعث میشه.البته میتونستم با مالوندن کیرم به راناش ابمو بریزم ولی میخواستم پر پر باشه کمرم تا برای خونشون بریزم تو کوسش.3روز همش گذشته بود از اومدن زندایی به فیزیوتراپی ولی دیوانم کرده بود.خلاصه 7روزی که قرار بود داییم پیش زنداییم باشه تموم شد .روزهفتم خودش اومد برای تصفیه حسابو دادن پول بابت اجاره. دویست هزارتومان دستی به دکتر داد گفت مابقی هر چقدر شدبه کیوان بگین من میریزم به حسابش تا برای شما بیاره.بعد دایی بهم گفت کیوان زنگ زدم به خواهر پارمیدا تا برای درست کردن غذا واینکه پارمیدا تنها نباشه به خونه گاهی اوقات سربزنه.چون خواهرپارمیدا یه بچه شیطون 1ساله داشت واعصاب پارمیدارو خورد میکرد خیلی کم میمود اونجا.خلاصه زنداییم باید قبول میکرد تون اون شرایط که کمرش درد داره بعلاوه شکستن مچ پاش شوهرشم که نیست. خواهرش بیاد اونجا. خونه خواهرش تا خونه داییم1ساعت فاصله بود.روز هشتم سر رسیدمن لحظه شماری میکردم تا شب برسه.کارم که تموم شد دستگاهارو برداشتم رفتم داروخانه 5تا پماد دیکنوفناک هم خودم خریدم چون پماد بهترین چیزی بود که من میتونستم به کون زنداییم برسم.رسیدم دم خونشون زنگ زدم دروباز کردن رفتم بالا سلام علیک کردم با زندایی خواهرشم از تو اشپزخانه اومد سلام علیک کردیم داشت شام درست میکرد من گفتم زندایی من باید برم شام نمیخورم اگه میشه بریم من دستگاه رو بذارم رم کمرت گفت اولا که شام میخوری بعد من به بابات گفتم که شاید بعضی شبا برای خواب اینجا بمونی همین که زنداییم گفت برای خواب بمونی تو کونم انگار عروسی شد. شام خوردیم قورمه سبزی .تاساعت11نشستیم صحبت کردیم.ساعت11شد زنداییم گفت بریم دستگاه رو بذار رو کمرم.از یه طرف دوست داشتم دستگاه رو زودتر بذارم تا زود تموم بشه .ازطرفی هم دوست داشتم دیرتر بشه تا خواهرش بخوابه.رفتیم تواتاقش خواهرشم رفت اتاق خواب دیگه بخوابه البته زنداییم به خواهرش گفت بیا همینجا پیش من بخواب .گفتش من خسته ام سروصدای شما هم زیاده نمیتونم اینجا بخوابم.2تاتخت توی اون اتاق بود که زنداییم گفت اگه دوست داشتی همینجا بخواب. وای من همیجور از لب لوچم شهوت میریخت پایین.اول دستگاهو گذاشتم بعدبه زندایی گفتم من میرم دوش میگیرم تا تایمردستگاه بوق بزنه رفتم دوش گرفتم20دقیقه بعد اومدم دیدم زنداییم خوابیده.بعداروم دامنشودادم پایین تاپماد بریزم زندایی بیدارشدگفتم این ماساژو اگه بیشتربدم امکان خوب شدن هم زیاده گفت اگه خودت خسته نمیشی ماساژبده نیم ساعتی مالوندم وقتی مطمن شدم کامل خوابه دامنشو تا سرزانو اوردمش پایین دیگه داشتم دیوانه میشدم شرتمو اوردم پایین ارودم کیرمو مالوندم به کونش.از شق درد داشتم میمردم یه کم پستان اندازه نارگیلشو مالیدم دیگه خوابم میمومد نه حوصلشو داشتم دیگه کاری کنم نه وقتشو چون بایدمیخوابیدم فرداصبح برم سرکار.صبح بیدارشدم صبحانه خوردم دوتاساک هم دستم برای بردن دستگاها. توماشین بودم همینطورفکرمیکردباخودم گفتم بابامن که خرحمالی زندایی دارم میکنم پس چراخودشو نکنم.تصمیم گرفتم تو خواب هم شد اینکارو بکنم.چون من کسایی رو توفامیل میشناختم تا فقط پارمیدا رو با بلوز شلوار ببینن. چه برسه به من که دیگه کوسشو هم دیده بودم.شب شد به زنداییم زنگ زدم چیزی برای خونه لازم داری گفت بیاخونه پول بهت میدم فرداشب بخر.رفتم خونه مثل همیشه پذیرایی نشستیم چایی خوردیم خواهرش هی سربه سرش میذاشت میگفت این شوهرت میتونست یک هفته ازکارش بزنه تاتورو درمان کنه اقا کیوانه هم به کارش برسه.من گفتم من مشکلی ندارم زندایی از من جون هم بخواد بهش میدم گفت اره خوب شانس هم خوب چیزیه ادم داشته باشه دیگه با حرفام پارمیدارو تو دوستم مثل موم گرفته بودم هرموقع که من میومدم خونه.خواهرزاده پارمیداخواب بودمن گفتم من که هر وقت میام این خوابیده پس کی بیداره.زنداییم گفت تا قبل از اینکه تو بیای مخ مارو میخوره بخاطره همین خسته میشه میخوابه.خواهر پارمیدا یه سری قرص بود داد تا پارمیدا بخوره گفتم زندایی این چه قرصای میخوری گفت دکتر بهم داده مسکنه ارامبخشه با قرصهای تقویتی.خلاصه با خودم گفتم این باخوردن این قرصها شبا گوز گوز میشه دیگه چیزی نمیفهمه تو خواب.ساعت11/5شد زنداییم از تو اتاقش صدام زد رفتم وای چی داشتم میدیدم زنداییم شلوار خواب چسبان پوشیده بود درسته من موقع فیزیوتراپی کوسو کونشو دیده بودم ولی این بار با اراده خودش لباس راحتی پوشیده بود.رفت دراز کشیدرو تخت گفت درو ببند فکر کنم شهوت زندایی داش لبریز میشدرفتم کنارش شروع کنم.گفتم زندایی میخوای از فردا یه کم زودتر دستگاه رو بذارم پشت کمرت.برگشت بهم گفت من فکرمیکردم تو دوست داشته باشی اخرشب موقع خواب بذاری.گفتم اشکالی نداره هرطور توراحتی زندایی.برق روشن بوددستگاهوگذاشتم منم تخت کناری درازکشیدم با گوشیم ور میرفتم.یه دیدی هم به کمرزندایی جون میزدم تصمیم گرفته بودم اگه بشه شب حداقل لاپایی به زندایی بزنم تا ابمو رو بریزم.یه نیم ساعتی گذشت تا شروع کنم به ماساژ دادن بادستگاه.وقتی که ماساژتموم شدبرقو خاموش کردم اول 2بار زنداییمو اروم تکون دادم تا اگه بخواد بیدار بشه من دست بکارنشم خوشبختانه بیدار نشد اروم رفتم روتخت بغلش دراز کشیدم بازوهاشو بوس میکردم دستمو بردم با شکمش بازی کردم وچندبار لاپایی زدم از بخت بدم از اتاق خواهرزنداییم صدایی اومد بچه ش بیدار شده بود گفتم الان من رو تخت باشم خواهرش هم بیاد درو باز کنه کارداشته باشه منوکنارخواهرش ببینه بیچاره میشم.تف به بخت بدم رفتم روتختم خوابیدم.صبح شدرفتم سرکار ساعت11تلفنم زنگ خورد بابام بود گفت اگه زندایت شبا تنها نیست تو بیا خونه.گفتم باشه اگه بشه میام خونه.کارم تموم شد لیستی که زنداییم اماده کرده بودبرای خرید رواماده کردم تا وسایلشو بخرم بعلاوه بقیه وسایل3کیلو موز هم نوشته بود.وسایلو خریدم رفتم خونه زندایی وسایلو تو اشپزخانه گذاشتم گفتم زندایی من باید شب برم خونه.گفت امشب پیشم بمون خواهرم غروب رفت خونشون.شامو درسته کرده رفته که فردا بیاد دل تو دلم نبودبرای اخرشب.شاموخوردیم نیم ساعت بعد زندایی گفت کیوان حالشوداری شیرموزدرست کنی منم گفتم حتماهرچی شمادرخواست کنی اجرامیکنم.شیزموز اماده کردم زندایی2لیوان پرخوردگفتم زندایی نترکی.گفت اگه تو چشم نزنی طوریم نمیشه.تودلم گفتم امشب منم بهت ویتامین میدم.واماشب سرنوشت ساز فرا رسید.گفتم زندایی اگه میتونی برو یه دوش بگیر تا پمادهایی که به بدنت زدم تمیز بشه گفت من که مچ پام تو گچه. گفتم خوب دورش یه چیزی بپیچ بعد برو.رفت لباساشو از تو کمد برداشت رفت حمام.منم خودمو مشغول کردم تا پارمیدا بیاد. از حمام اومد رفت رو مبل نشست من همین که دیدمش اب دهنو خواستم قورت بدم که بگم عافیت باشه سرفه ام گرفت از طرز لباس پوشیدن پارمیدا.یه تاپ بنددار ابی که تا بالای خط سینهاش بود با یه دامن گلی گلی تابحال اینقدر راحت ندیده بودمش.وای گردنش مثل برف بود.پارمیدا قرصاشو خورد نیم ساعتی گذشت رفتیم برای گذاشتن دستگاه.تو اتاق کلی باهم صحبت کردیم ولی پارمیدابیشتردوست داشت صحبتهاشو درموردلذتهای دوست داشتنی ادم باشه.پرسیدکیوان تو از کدوم لذت ادم بیشترخوشت میادپرسید اصلاتو دوست دختر داری.گفتم اره یه دونه ای دارم .گفت خونشون هم میری من قشنگ متوجه بودم زندایی کیر میخواد.منم بهش یه دستی زدم گفتم اره اگه خونشون کسی نباشه زنگ میزنه برم پیشش.منظورم قشنگ بهش رسوندم.کیرم الارمش دیگه داشت به صدا در میومد هی داشت شق شق میشد.یکی دو باری که دستمو بردم کیرمو دستم بگیرم زیرچشمی دید ولی چشماشوبست.دمر بود گردنش طرف من بودچشماشو بسته بود که با زبانش دور لبش بازی میداد.ماساژم تموم شد.اروم دامنشو از پایین پاش دادم پایین تا ته کونش .وای شورتی ازاین بنددار بود که بندش دقیقا تو کونش بود رفتم برقو خاموش کردم کنارتخت نشستم باساق پاش ده دقیقه ای ور رفتم. پاشوبوس میکردم چه حالی میدادساق به اون کلفتی رو بوسیدن.رفتم روتخت کنارش دراز کشیدم.دستموگذاشتم روکمرش شروع کردم مالش دادن.اروم دستمو گذاشتم رو کونش.با لمپراش بازی کردم.دم گوشش گفتم زندایی دایی هرچندشب لمپراتو دست میگیره.لباشومیبوسیدم.بندشورتشو زدم کنار کیرموباتف خیس کردم گذاشتم دم کوسش .ده دقیقه اروم بالا پایین رفتم .کیرمو دراوردم لای پاش گذاشتنم ابم بافشار زیاد اومدهمچین بغل کردم زنداییم یه تکونی خودشو داد اروم یه اهی سرداد.زندایی هم ارضاشدبازوهای نازشو بوسیم رفتم خوابیم.صبح نزدیک بودازکارم جابمونم چون خیلی خوابم میمومد.خلاصه باهر سختی بودرفتم سرکار.نزدیک به یه هفته من فقط میرفتم خونه زندایی و دستگاه رو میزاشتم بعد شبش میرفتم خونه خودمون.همش دو تاسه جلسه دیگه مونده بود تموم بشه .شب شد میخواستم برم خونه زندایی اول رفتم داروخانه کاندوم با طعم انار گرفتم چون میدونستم راحت میتونم کوس زندایی رو تنگ کنم بعد فروکنم.رفتم خونه سلام احوالپرسی کردیم هنوز ننشستم روی مبل زندایی گفت خواهرم دیگه این سه شب نمیتونه بیادتوبایدپیشم بمونی زنگ بزن به خونتون بگو.زندایی گفت تا چیزی بخوری من میرم حمون بدنم کرم گرفته بشورم.رفتم نون پنیر برداشتم خوردم دیدم زندایی ازحموم دراومد رفت اتاق خوابش.بعداز ده دقیقه اومد بیرون.اومد پیشم نگاهش کردم دیدم خودشو کرده عروسک.یه جور خودشو ارایش کرده بود شده بود ناز ناز.متلکی انداختم گفتم میخوای بری عروسی.خنده ای کردگفت من اگه به خودم برسم از همه سرترم.شام درست کردخوردیم گفت کیوان بریم تو اتاق .گفتم شما برین من برم دستشویی بیام.بعداز دستشویی رفتم دیدم زندایی دامنشو در اورده با یه شلوارک تنگ دراز کشیده البته برقو خاموش کرده بودمن خودم روشن کردم که بند بساط زندایی رو دیدم.دستگاه اول که برق باید میزاشتم رو توی پنج دقیقه تموم کردم چون نقشه خوبی داشتم دستگاه دوم رو چند دقیقه گذاشتم تموم شد به زندایی گفتم میخوای با روغن گیاهی ماساژ بدم یه پنج دقیقه ای رو مخش کار کردم بعد قبول کرد.گفتم پس بریم تواتاقی که خواهرت میخوابید اونجاچون تختش دونفره بود منم میتونستم راحت رو تخت باشم ماساژ بدم.دیگه شکی تو کارنبودمطمن بودم امشب میتونیم تو بیداری باهم حال کنیم.گفتم زندایی شما راحت بخواب شروع کردم یک ربع گذشت دیدم صدای اه و ناله زنداییم بلند شد دیگه معلوم بود داره حال میکنه شلوارک تا نصف کونش دادم پایین اروم میمالوندم به کونش.رفته بودتو فضا.رفتم کیرمو اروم چسبوندم به کمرش تابلوبود که بهش چسبوندم چون رو کمرش حس میکرد کیرمو. گفتش کیوان من دارم میمیرم تمومش کن .دیگه معطل نکردم کیرمو کاندوم زدم گذاشتم توسوراخش خودمو انداختم روش چشماشو بست چیزی نگفت نالهاش گوشمو کر میکرد.کیرمو گذاشتم تو کونش پنج دقیقه ای تلمبه میزدم گفتم زندایی برمیگردی برگشت کوسشو یه خور لیس زدم دیدم داره خودشو تکون میده دیگه اب وقتی از کوسش بیرون اومد زبون نزدم حالم بهم میخورد.دراز کشیدم روش ده دقیقه ای با کاندوم کردم تو کوسش بعد کاندوم دراوردم دوباره فروکردم توش ولی لذتی دیگه ای داشت بدون کاندوم.ابم داشت میمومد کیرمو دراوردم گذاشتم لای پاش ابمو تموم ریخت روتختخواب. بعدازدو دقیقه که روش بودم تختو تمیز کردم کنار هم خوابیدم تاصبح.این دوشب باقی مونده هم گذشت ولی تابه الان که نزدیک یکسال گذشته دوبار دیگه کردمش.ببخشیدکه طولانی شد.

نوشته: کیوان

سلام خسته نباشید به همه اگر داستان طولانی هست شما خودتون یه جور تحمل کنید ولی داستانی رو که براتون تعریف میکنم کاملا واقعیه البته تا اونجایی که فکر کار کرده سعی کردم داستان واقعی بنویسم.تابستان بود هوا گرمای شدیدی داشت.معمولا توی شهریور فامیلا زیاد میومدن خونه ما.اول در مورد عمه یه توضیحی بدم.قدش 180 وزن75سایز پستان80 توی کل فامیلهای پدر و مادرم عمه خوشگلترین و آس ترین زن فامیل بود ومعمولا کفش پاشنه بلند هم میپوشید وقتایی که بیرون میرفت یه مانتو با یه دامن که زیر دامن چیزی نمیپوشید.من حدود دو سال بود که عمه الهام رو ندیده بودم. سن عمه الهام حدودا 35 بود دوتا بچه شیطون هم داشت که یکی هشت ساله یکیشم یک سال داشت.خونه ما چون توی شهری بود که از لحاظ اب و هوا تمیزی هوا عالیه بود و معمولا هر کدوم از فامیل میومدن راحت ده روزی میموندن.خونه بزرگ با حیاط سرسبز.کارم این بود که صبح ساعت نه میرفتم اتلیه عکاسی یک میومدم خونه دوباره ساعت چهار میرفتم ساعت ده میومدم خونه.روز پنجم شهریور ساعت چهار داشتم میرفتم سرکارم دروازه رو که باز کردم یه نفر جلو دروازه بوق میزد که من حواسم نبود گفتم شاید با کس دیگه ای کار داشته باشن.که دیدیم یه نفر صدا میزه میگه پوریا برگشتم دیدیم داییم با خانوادش بودن.رفتم جلو دست دادم گفتم دایی چرا بی خبر سر زده اومدی.گفت اول اجازه میدی بریم تو یا میخوای مارو اینجا نگه داری. دروازه رو باز کردم ماشین اوردن تو حیاط. بابا مامانم رو صدا زدم گفتم بیاین دایی اومده.خلاصه گفتم دایی این همه راه اومدین این احتمال نمیدادین که شاید ما نباشیم بریم مسافرت.گفت شما هر وقت برین مسافرت تو شهریور نمیرین چون مهمان زیاد برای شما میاد.با خودم گفتم اره اینم حرفیه چون شهریور هیچ وقت جایی نمیرفتیم.داییم اینا پنج نفر بودن که دختراش هم سنو سال من بود ولی پسرش تازه راهنمایی رو تموم کرده بود.روز بعدش عمه الهام زنگ زد که اگه خونه هستیم بیان پیش ما.که مادرم گفت فردا منتظرتون هستیم.شب شد شام خوردیم یه کمی صحبت با داییم کردم رفتم تو اتاقم به کارای فتوشاپ و چیزایی که به عکاسی ربط داره برسم روز بعد شد.روز بعد شد که ما منتظره عمه بودیم که کی میرسن که گفتن شما شام برای خودتون درست کنید بخورید ما دیر راه افتادیم به شام نمیرسیم.ساعت دوازه نیم شب بود که رسیدن.زنگ زدن دروازه رو باز کردم عمه از ماشین شاستی بلند پیاده شد روبوسی کردیم دروازه رو باز کردم که شوهرعمه ماشینو بیاره تو.تعارف کردم برن تو.برق سالن روشن بود.من پشتشون بودم عمه رو دیدم کف کردم مانتو سیاه تا بالای زانوهاش با یک ساپورت مشکی پوشیده برجستگی پاهش معلوم بودمادرم اومد احواپرسی کرد گفتش خسته اید برید بخوابید تا فردا.مادرم گفت اشکان ساکارو ببر تو اتاقت عمه ات اینا برن بخوابن اتاق خواب خالی دیگه نبود همش پر بود فقط واس من خالی بود که داشتم کارای عکاسی رو انجام میدادم منم اومدم تو سالن پذیرایی خوابیدم سالن پذیرایی خیلی بزرگ بود ولی چون مبل زیاد بود نمیشد خوابید.خلاصه من اون شبو سر کردم با هر زور بلایی. روز بعد شد من از سرکار اومدم خونه که دیدیم شوهر عمه ام داره میره گفتم کجا شما که تازه اومدی گفت من عمه اتو اوردم نگه دارم خودم برم کار زیادی رو سرم ریخته شوهر عمه رفت عمه خوشگل ناز موند خونمون. نمیدونم خوش شانسی من از کجا بود که عمه با من خیلی راحت بود.بعدازظهر بعدازرفتن شوهرعمه ام ناهار خوردم رفتم تو اتاقم عمه الهام با دو تا بچه ش. چون بقیه هر کدوم سرظهر داشتن استراحت میکردن.بچه کوچیکشو بغل کردم یه ذره بوسیدمش اوردم بچه رو بهش بدم دستم قشنگ رو سینهاش بود از روی پیراهنش دستم قشنگ مالیده شد به سینهاش .کیر راست شده بود طوری که اگه بلند میشدم میفهمید بخاطر همین اونجا پیشش نشستم گفت پوریا ما جای تو رو تنگ کردیم شرمنده گفتم ای بابا چرا این حرفو میزنی مگه ما پیش شما نمیایم.وقتی که من پیش عمه بودم روسریشو از سرش برمیداشت موهای طلایی نازش همه رو ریخته بود بیرون. گردنش چقدر سفید بود لامصب همه چیزو باهم داشت استیل زیبایی مهربونی.مادرم منو صدا زد گفت بیا بیرون بزار عمه ات بخوابه. عمه الهام برگشت گفت من راحتم بزار بشینه.من دیدم کاری باهام نداره رفتم رو صندلی نشستم کامپیوتر روشن کردم بهم گفت اگه تو این اتاق هستی مواظب شیلا( اسم دخترعممه)باش تا من یه کم بخوابم سرم درد میکنه. گفتم شما بخواب من حواسم هست.یک کمی برگشت چادرش رفت زیرش. وای چی داشتم میدیدم کیرم شق شق شد عمه دمر خوابیده بود ساپورت قشنگ جلو چشام بود خط شرتش هم معلوم بود یه شرت یقه هفت .کونش دو برابر کونم بود اب از دهنم داشت میریخت.تو اون شرایط نمیتونستم بیشر از این کاری کنم بخاطر همین رفتم یه ملافه از روی تختم اوردم روش انداختم تا اگه کسی درو باز کرد برای من بد نشه.رفتم سرکار فقط به عمه جون فکر میکردم شرایط رو باید خودم هموار میکردم بخاطر همین باید فکری میکردم.باید درست حسابی عمه رو توی مشت خودم میگرفتم.رفتیم خونه یه کمی نشستیم صحبت کردیم موقع شام شد.شامو خوردیم بعد مادرم به عمه ام گفت اگه اونجا راحت نیستی بیا تو اتاق زندایی پوریا.اخه خونه ما طوری بود مادرم با زندایی با بچهاش توی یه اتاق خواب بزرگه میخوابیدن بابام با دایی توی اتاق خواب بغلی و عمه الهام هم توی اتاق من.بعد عمه گفت نه اینجا راحتم.من خیالم راحت شد از اینکه قبول کرد اونجا بمونه.اومدم تو اتاق کامپیوتر روشن کردم کارامو انجام بدم الهام اومد تو اتاق. اومد نشست بعداز پنج دقیقه بچه کوچیکش بیدار شد شیر میخواست یه دفعه پیراهنو زد بالا یه دونه از سینهاشو انداخت بیرون منم دیگه نگاه نکردم چون بچه اش شیرمیخواست ضایع بود.شیر خورد دوباره خوابوندش.بعد عمه بهم برگشت گفت پوریااگه کارتو تموم شد تو هم تو همین اتاق بخواب من گفتم نه شاید شما راحت نباشی من اینجا بخوابم گفت من راحتم تو که جایی نداری بخوابی میخوای بری تو سالن پذیرایی بخوابی. گفت پس همین جا بخواب فقط حواست به شیلا(دخترکوچیکه عمم)باشه.من تا ساعت دو با کامپیوتر کار کردم بعد خوابیدم.صبح بیدار شدم صبحانه خوردم رفتم سرکار.هفت روز شرایط همین طور گذشت.یکروز حسابی خسته بودم اومدم خونه ناهار خوردم رفتم تو اتاقم رو تخت خوابیدم هنوز یک ربع از چرت زدنم نگذشته بود که دیدیم عمه اومد تو اتاق رو تختی که من خوابیده بودم اونجا نشست میخواست شیر بده من بعدش بدون اینکه تابلو کنم.شکمم رو چسبوندم بهش. کیرم رو کمرش بود درحالی که اون فکر میکرد من خوابیدم عکس العملش واقعا جالب بود اصلا خودش تکون نداد یا بلند شه بره. کیرم شق شق بود تابلو بود عمه داره احساس میکنه خوشش اومده.حدود چند دقیقه ای همینجور موندم بعد ابم ریخت تو شرتم نفس نفس زدم عمه فهمید که ابم اومده.بعدازچند دقیقه خوابیدم بیدار شدم عمه الهام با بچهاش خواب بودن من رفتم اشپزخونه چایی خوردم رفتم سرکار.من یه عکس از دو تا بچهاش گرفته بودم تو گوشیم داشتم اونارو با فتوشاب قشنگ با یه منظره تمیز درست کردم قاب گرفتم که شب بیارم به عمه خانم بدم.که مارو هم دریابه.شب شد رفتم خونه یه دوش گرفتم اومدم شام خوردیم.امدیم چند دقیقه ای تو سالن نشستیم همگی دور هم.من چون باید کارامو انجام میدادم زود رفتم تو اتاقم.قاب عکسو اوردم پیش کامپیوتر گذاشتم تا یادم نره بدم به عمه جون. در حال کار کردن بودم که عمه اومد تو اتاق.دختر کوچکش بغلش بود اورد گذاشت زمین بخوابه.منم قاب بهش دادم اول نگاه کرد کلی ذوق کرد که همچین چیزی درست کردم.بعدش کلی تشکر کرد گفت میتونی منو شوهرمو با بچهارو توی یه منظره بذاری گفتم عکس داری بده فردا درست کنم.بلوتوث کرد منم سیو کردم برای فردا.در حالی که جای خوابو داشت پهن میکرد چادرش افتاد بود زمین با ساپورت پیش من بود.طوری جای خوابو پهن کرده بود که جای خودش کنار تختم بود یعنی اگه من دستمو از تخت به طرف زمین می انداختم روی بدنش میوفتاد. بعد برگشت گفت من خودم اینجا میخوابم میترسم بیفتی روی بچها.تو دلم گفتم اره جون خودت تو گفتی منم باور کردم رک و راست بیا بگو هوس کیر کردم .گفت پوریا اگه برقو لازم نداری خاموش کنم.گفتم پنج دقیقه دیگه خودم خاموش میکنم فقط میخواستم توی روشنایی بدنشو ببینم .لامصب رانش از بس کلفت بود ادمو تحریک میکرد. نمیدونم بدنشو پشه خورده بود هی بدنشو میخواروند من داشتم میمردم از کارای عمه. دقیقا کنار تختم بود با اینکه کل کارام مونده بود اماده شدم بخوابم.اومدم دراز کشیدم فقط منتظر بودم تا دمر بخوابه من بتونم دست بکشم روش.بعد از بیست دقیقه بالاخره دمر شد منم اروم شروع کردم اول دستم رو گذاشتم رو کمرش یه ذره مالوندم.تا عکس العملشو ببینم اگه تکون میخورد بیخیال میشدم ولی اصلا انگار نه انگار. دستامو روی شونهاش گذاشتم شروع به ماساژ کردم چند دقیقه ای حسابی ماساژ دادم دیگه عقلم بهم فرمان نمیداد فقط کیرم بود که به من میگفت چکار کنم.رفتم زیر پاش اروم شروع کردم به لاپایی زدن کیرم قشنگ کیپ بود با رانش. بین دخترش با خودش یک کم فاصله بود رفتم اونجا دراز کشیدم شروع به دست زدن کردم اول به کونش دست زدم محکم بغلش کردم کیردمو چسبوندم به کونش همینطور مالوندم.اومدم بهش بگم عمه دیدیم یه چشمش بازه ولی همینکه من نگاهش کردم چشماشو بست چیزی نگفت.دیگه نمیدونستم باید چکار کنم رفتم رو تخت دراز کشیدم ولی مگه میتونستم طاقت بیارم چون کیرم اصلا نمیخوابید و همین جور شق بود.حدود نیم ساعتی گذشت بچه ش بیدار شد بهش شیر داد من خودم زدم به خواب.تا فکر کنه من خوابم.دیدم که خوابیده دوباره رفتم کنارش دراز کشیدم دستمو گذاشتم رو کمرش یه کمی مالوندم اومدم لاپایی زدم طاقت نیاوردم ابم ریخت رو ساپورتش.دیگه مخم کار نمیکرد یه ذره با دستمال پاکش کردم رفتم خوابیدم.صبح که بیدار شدم به عمه نگاه کردم دیگه دامن پوشیده .فکر کنم همون نصف شب خوابیده بودم عوض کرده بود.صبحانه خوردم رفتم سرکار.اول تا ساعت یک کارهای مشتریارو انجام دادم بعدتا ساعت دو وقت گذاشتم عکس عمه رو درست کنم نصف کاره موند رفتم خونه برای ناهار خوردم برگشتم سرکارم تا بتونم عکس نیمه کار رو تموم کنم.سه ساعتی روش وقت گذاشتم بالاخره تموم شد خیلی خوشگل شده بود قابش هم خیلی بزرگ بود اوردم خونه بردم تو اتاقم قایمش کردم تا اخر شب به عمه بدنم.دیگه امشب باید حال حسابی میکردم عمه اومدتو اتاق ساک دستی رو بهش دادم گفت این چیه گفتم خودت ببین بچه رو بهم داد قابو از توی ساک دستی برداشت. همین که دید گفت وای چقدر خوشگله خودت درست کردی پوریا.گفتم مگه به من نمیاد چیزی بلد باشم.همه خوابیدن من یه ذره اسپره زدم به خایم که امشب ضایع بازی در نیارم زود ارضا نشم. رفتن خوابیدم رو تخت همون دامنی که صبح پوشیده بود تنش بود اروم شروع کردم به مالوندن. دستم داشت میلرزید حسابی مالوندم بدنش گرم گرم شده بود.پیراهنش دکمه دار بود دوتا دکمه شو باز کردم تا دستم ببرم به سینه هاش بزنم.سوتینشو بوس میکردم لبمو میزاشتم روی خط سینهاش بوس میزدم. همین که اومدم سینها شو در بیارم از پیراهنش یه دستی رو کیرم اومد و کیرمو از شلوار گرفت حسابی باهاش ور رفت. برگشت گفت پوریا سر صدا نکن بچها بیدار میشن لبشو اورد جلوی لبم بوس کرد.برگشتم گفتم عمه خیلی دوست دارم دیگه وقت طلا بود رفتم از نوک انگشتای پاش شروع به خوردن کردم فقط تنها مشکل این بود که عمه الهام ناله میزد از شهوت زیاد کیرمو دادم دستش باهاش بازی میکرد منم سینهاشو میخوردم دیگه خسته شده بودم شورتش کشیدم پایین یه ذره تف زدم فرو کردم تو کوسش. عمه منو قفل کرد بخودش ابم داشت میومد نگذشت بریزم بیرون همه ریخته شد تو کوسش.بعدبهم گفتم اشکال نداره قرص دارم میخورم.شوهر عمه ام فردا اومد یه روز موند فرداش رفتن. دیگه نتونستم تا به الان دوباره اینکارو کنم.

نوشته: تقی

سلام. این دومین خاطره ی منه. قبلش یه صحبت ریز باهاتون دارم. روی صحبتم با اون دوستان مادر جنده ای هستش که در عین حال که ازشون خواهش میکنی که فحش ندن باز هم این کارو میکنن. دسته ی دوم دوستان ابجی جنده ای است که فکر میکنن تمام دنیا جلقی هستن و خودشون ته کس کن. اخه کونده خوار تو اگه جلقی نیستی پس اینجا چیکار میکنی؟ دسته سوم دوستانی هستن که غلط املایی میگیرن و در برخی موارد اشتباه هم این کارو میکنن. به این دوستان فحش نمیدم فقط خواهش میکنم دیگه این کارو نکنن. چون خیلی کاره جوادیه. اخه کونی اینجا جای این کاراست؟ مثلا میخوای بگی دکتری؟ (کیرم دهنت).
بریم سراغ خاطره

ساعت تقریبا هشت شب بود من و هم خونم اومده بودیم خونه ی یک گروه دیگه از بچه ها. (دانشجو بودیم) تازه شروع کرده بودیم به مشروب خوردن که گوشیم زنگ خورد. بهاره بود. دوست سابقم. از بچه های دانشگاه بود که انتقالی گرفته بود و رفته بود کرج و دیگه باهم رابطه نداشتیم. وقتی باهم بودیم زیاد سکس داشتیم ولی مادر جنده کس نمیداد و میگفت دخترم. خلاصه بعد از حال و احوال پرسی پرسیدم کجایی؟ اونم نه گذاشت نه برداشت گفت تو اتوبوسم. گفتم فقط نگو که داری میای این خراب شده. گفت نه تنها دارم میام بلکه با یکی از دوستامم و یک ساعت دیگه میرسیم. مثل فنر از جام پریدم و به مهدی اشاره کردم که زود بریم. حالا هی بچه ها گیر میدادن که کجا؟ منم میگفتم که سرم درد میکنه ولی مهدی ه کونده دوزاریش افتاده بود. تا از در اومدیم بیرون سری دستمو گرفت گفت دهن سروییس کیو باید بوکونیم؟ منم ماجرارو کامل گفتم. در حالی که داشت ذوق مرگ میشد گفت اگه دوست بهاره خوب نباشه من تورو میکنم حامد. خلاصه رفتیم ترمینال و دل تو دلمون نبود تا اینکه اتوبوس اومد و من از ماشین پیاده شدم برای استقبال. اول بهاره پیاده شد و من کیفشو گرفتم و شروع کردیم به سلام و احوال پرسی که با یک وقفه شاید سی ثانیه ای دیدم یک فرشته داره از اتوبوس میاد پایین. در حالی که داشتم فکر میکردم که این امکان نداره دوستش باشه دیدم بهاره جون داره میگه: حامد، دوستم پریسا. من که چشام داشت از جاش در میومد تا اومدم بگم سلام دیدم مهدی کنارم وایساده و داره کیفه پریسا رو میگیره و میگه من مهدی هستم دوست حامد. هنوز بعد از این همه سال برام سواله که این کونی کی و با چه سرعتی خودشو رسوند پای اتوبوس؟
خلاصه رفتیم خونه و بچه ها رفتن تو اتاق که لباس عوض کنن. تو این زمان مهدی هی میگفت حامد کیرت طلا به خدا تا اخر عمرم مدیونتم با این کسایی که اووردی. بچه ها از اتاق اومدن بیرون بهاره جون گفت حامد از اون عرق های همیشگیت نداری؟ هم من هوس کردم هم پریسا دوست داره امتحان کنه. مهدی هم که نیشش تا بناگوشش باز بود نذاشت من حرف بزنم و گفت: معلومه که داریم و پرید تو اشپزخونه که عرقو بیاره. خلاصه شروع کردیم به عرق خوردن و قلیون کشیدن و کسشر گفتن که زمان شیرین خواب فرا رسید. من دست بهاررو گرفتم که بریم تو اتاق من که یه دفعه منو کشید کنار و گفت: پریسا اینجوری سختشه بیا چهارتایی همینجا بخوابیم منم که چاره ای جز قبول کردن نداشتم جاهارو همون وسط انداختم و دراز کشیدیم.
اول من . بعد بهاره . بعدش پریسا. اخرم مهدی . کسشر میگفتیم و میخندیدیم و منم از زیر پتو و تو تاریکی سینه های بهاررو میمالیدم. چه سینه هایی؟ سفت گرد بزرگ. اگه دلتون نخواد باید بگم عالی بود. دقت که کردم دیدم دست مهدی هم زیر پتو مشغوله ولی هیچ کس به روی خودش نمیاورد. بعداز اینکه حسابی سینه هارو مالیدم دستمو بردم تو شرتش. خیسه خیس بود. یه کمی که مالیدم دیدم اروم داره ناله میکنه. من سرعت مالشو بیشتر کردم که دیدم در یه حرکت انتهاری کیر راست شده ی ما تو دست بهاره جوووونه. منم که وضعیتو اینطوری دیدم سریعترو محکمتر میمالیدم که یه صدای خیلی ضعیفی شنیدم. دقت که کردم دیدم بهاره میگه: دستتو بکن توش ، بکن توش ، بکن توش حامد. منم بدونه وقفه انگشته وسطو تا ته کردم تو و خیلی سریع عقبو جلو میکردم. دیگه صدای اهو اوهش بلند شده بود. دیگه نتونستم تحمل کنم، بلند شدم و گفتم اینجا خیلی گرمه، میرم تو اتاقم. هر کی دوست داشت بیاد و با خنده صحنه رو ترک کردم. رفتم تو اتاقم و دیدم بلافاصله پریسا اومد. بهش گفتم عوضی تو که دختر بودی! چی شد؟ گفت حامد اون موقعها شوهر داشتم و دوست نداشتم کس بدم ولی الان ندارم. منم که خیلی شاکی شده بودم سری خوابوندمش رو تخت و با خودم گفتم مادرتو میگام. لختش کردم و افتادم به کس لیسی. از سوراخ کونش لیس میزدم و میومدم بالا. دیگه داشت داد میزد. چندتا گاز کوچیک از چوچولش گرفتم که دیدم خودشو کشید عقب و بلند شد و افتاد به جون کیر ما. عالی میخورد. بعضی وقتام تخمامو میخورد که دیگه نتونستم تحمل کنم، اومدم روش و با یه نشانه گیری دقیق تمام کیرمو یه جا کردم تو کسش. کیره من لاغر و درازه. پاهاشو داده بودم بالا و با تمام قدرت تلمبه میزدم. اشک تو چشاش جمع شده بود و التماس میکرد که کیرمو تا ته نکنم تو. منم که گوشم بدهکار نببود و هرچی بیشتر التماس میکرد منم بیشتر فشار میدادم تو. بعداز پنج یا ده مین تلمبه زدن برش گردوندم و به حالت سگی زدم توش. به ضربه دهم نکشید که تمام ابمو خالی کردم رو کمرش و افتادم رو تخت و خوابم برد. صبح که بلند شدیم اونا رفتن خونه دوست پریسا و فرداش هم رفتن کرج. از مهدی پرسیدم تو دیشب چیکار کردی که گویا اونم حسابی کرده بود. ولی پریسا کجا، بهاره کجا. گفتم مهدی کوفتت بشه کس کش. وقت کنم ماجرای اونم براتون مینویسم.
خواهش میکنم انتقاد کنید ولی فحش ندید. ممنونم

نوشته: حامد

سلام خوبید من اهل رویا پردازی نیستم هرچی نوشتم حقیقت داره واگرم غلط املایی داشتم شما ببخشید مهسا هستم 23سالمه قدم 158وزنم 50خلاصه خوش اندامم و نازم همه میگن تو دلبرو هستی باسنم تاغچه ای تقریبا بزرگه ولی سینه هام کوجیک ترین سایزن 65 ودوما میشه که با عشقم نامزدم کردم ولی تابه حال سکس نداشتیم فقط درحد لب خوردن چون من از سکس میترسم چهار روز پیش تو دانشگاه دوستم ادرس این سایت سکسی رو برا یکی از گروه واتساپمون فرستاد ...برم سر اصل مطلب همون شب من داشتم درس میخوندم که یه لحظه یاد ادرس سایت افتادم وسرچ زدم امدم تو این سایت چندتا عکس دیدم البته نخندید اولش باترس و با یه چشم نگاه کردم و کمکم پرو شدم وبقیه رو دیدم چندتا تا داستان خوندم خیلی دلم سکس خواست زنگ زدم به احسان بیاد پیشم ولی گفت فردا ظهر بیا پیشم مامان اینا میرن مجلس خلاصه توکف خورده شدن کوسم موندم اخه تو عکس خیلی بهم فاز میداد یه خودارضایی کردم تا فردا برسه بزور خوابم برد صبح بیدارشدم و تو کوسم غوغا بود رفتم حمام کلی به خودم رسیدم ارایش کردم امد دنبال وقتی رسیدیم اولش باهم نهار خوردیم وکلی شوخی ولبو بوس دیدم.نه بابا خبری نیست من گفتم خستم میخوام بخوابم گفت باشه گلم برو رو تختم دراز بکش منم رفتم دیدم نمیاد الکی گفتم احسان کمرم گرفته میای یکم مساژم بدی اومد رو بلوزم ماساژ داد که گفتم پوست کمرمو بگیر منم براش ناز میکردم دیدیم نه بابا اهلش نیست خودم باید دست بکار بشم بهش گفتم خوب حالا تو بخواب من ماساژت بدم تاخوابید من رفتم روش اول ماساژش دادم بعد بلوزمو دراوردم ودامنمو دادم بالا رو باسنش نشستم وخودمو بهش مالیدم کمرشو براش لیس میزدم دیدم بی حرکته برش گردوندم دیدم علامت تعجب شده بود ازهم حسابی لب گرفتیم ولی باز طرف سینم نومد بیخیالش شدم ومثل عکسی که دیدم دامنمو دادم بالا شرتمو دراوردم باکوس نشستم رو دهنش واااااییییی چه حسی داشت داشتم دیونه میشدم رو دهنش بالا پاین میشدم وجیغ میزدم اوووووف دارم میگم باز هوس کردم اونم چنان میخورد که کوسم داشت اتیش میگرفتم انگار تو کوسم فلفله چنان زبونشو میچرخوند اوفففف تو دهنش ارضا شدم بعد من شورت و شلوارشو باهم کشیدم و شروع کردم به خوردن کیرش زیاد بزرگ و کلفت نبود من دوستش داشتم سرشو براش لیس میزدم واز بالا تاپایین زبونمو رو کیرش میکشیدم اه ونالش بلند شد سرمو فشار میداد بالا و پایین که براش درست بخورم منم با دهنم براش بالا پایین کردم که گفت بسه دارم ارضا میشم منو برگردوند سینه هامو گرفت دستش انقدر خورد که احساس کردم سینم داره از ته ریشش میسوزه بهش گفتم احسانم ارومتر اونمدنامردی نکرد یه گاز کوچلو گرفت منم جیغ هوسی کشیدم رو کمر خوابیدم پاهامو باز کردم گفت چون نامزدیم هنوز زوده از کوس بکنمت پس پشت کن منم پشت کردم یکم کیرشو با کرم چرب کرد بعد اروم اروم فشار میداد درد داشت ولی من دردشو دوست داشتم چون کیرش زیاد بزرگ نیست که اذیت بشم فشار مبداد منم اه وناله میکردم که درش اورد گفت بسه میترسم اذیت بشی منم باز تو اوج ارضا شدن دومم بودم رفتم نشستم رو کیرش این دفعه ناله نکردم خودم بالا پایین مبشدم اونم میگفت جون چه تنگه منم میگفتم ماله خودته سینهام تو دستش داشتن له میشدن از بس فشار میداد منم اه او اوه میکردم که ارضا شدم وهنون موقعه یه چیز داغ تو کونم احساس کردم که گفت تکون نخور ارضا شدم وای خیلی خیلی بهم خوش گذشت تمام .منو مسخره نکنینا بوس.

نوشته: مهسا

سلام دوستان شهوانی.
من وحید24ساله از اذربایجان غربی هستم.خاطره ای که براتون تعریف میکنم مربوط میشه به دوسال پیش یعنی وقتی که مجرد بودم.
من تو فامیل به چرب زبونی و مخ زنی مشهور هستم و پسر عمه هام و پسر دایی هام همیشه وقتی با تلفن میخان مخ زنی کنن گوشی رو میدن دست من تا بادختره حرف بزنم.بگذریم،من اصلا پسر عمو ندارم ولی چندتا دختر عمو دارم که بگی نگی خشکل هستن.یکی از اونها اسمش مرجان هست.مرجان یک دختر باقد تقریبا 160 و تپلو.زیاد خشکل نیست ولی کون گنده ای داره که هر کیری رو راست میکنه.یک روز که مرجان خونه ما بود اومد کنار من تو حال نشست و چون من کلا باهمه شوخی دارم و خوش اخلاق هستم تقریبا باهام راحت تر از بقیه هستن.مرجان اومد کنارم نشست و ازم پرسید وحید میشه درباره چیزی باهات مشورت کنم؟منم گفتم درخدمتم.گفت من یک دوست پسر دارم ولی هرچقدر که سعی میکنم بهم بیشتر توجه کنه کمتر موفق میشم دلیلش چیه؟منم به شوخی گفتم حق داره بیچاره،منم بودم از ترسم به اژدهایی مثل تو توجه نمیکردم.اونم خندید و به شوخی چندتا مشت بهم زد وگفت تورو خدا جدی باش.بهش گفتم تو خیلی خیلی حجابی هستی.اصلا تا حالا ابرو برنداشتی.طرز لباس پوشیدنت جوریه که ادم فکر میکنه هنوز بچه ای،حرفمو قطع کرد و گفت اتفاقا دوست پسرم همیشه میگه بچه ای.چیکار کنم تا بهم توجه کنه؟گفتم الان حوصله ندارم تو که شب اینجایی پس بعد شام بیا بریم یه جایی بشینیم واست قشنگ توضیح بدم.بعدشام ساعت حدودا ده ونیم بود که اومد پیشم و گفت اگه کار ضروری نداری بریم رو راه پله های پشت بام بشینیم.اینو بگم مرجان 17سالشه و هیچ وقت عشق بازی نکرده و کلا تا قبل این داستان اینقدر اسلامی و ساده بود که مثل مردها میتونستی سبیل هاشو ببینی.من هم چون تک فرزندم و پدرو مادرم هم باهم دیر ازدواج کردن الان خیلی پیرشدن و من کلا تو خونه ازادم.خلاصه تابستون بود و شب هوا خنک، بامرجان رفتیم رو پله های پشتبوم.سرصحبت رو باز کرد و گفت چرا دوست پسرم بهم میگه تو بچه ای؟گفتم اجازه هست باهم راحت باشیم و هرچی ازت میپرسم صادقانه جواب بدی؟مرجان گفت بخدا هرچی بپری صادقانه جواب میدم.گفتم تاحالا شده بهت بگه بیا بریم بیرون؟ گفت اره ولی من باوجود اینکه خیلی خیلی دوستش دارم بهش فحش دادم و گفتم نه.گفتم تاحالا شده اس مس ناجور برات بفرسته و بگه الان چی تنته یا شرتت چه رنگیه؟گفت اره هرشب باهام از این حرفها میزنه و منو مجبورمیکنه جوابشو بدم و بعد میگه کاش الا پیشم بودی و باهات اینکارو میکردمو از این چرت وپرتها.گفتم به این کار میگن حال تلفنی یا سکس تلفنی.بعد بهش گفتم چه احساسی بهت دست میده وقتی باهاش اینجوری حرف میزنی؟گفت بدنم یک جوری میشه و قلبم تند تند میزنه انگار از جاش میخاد بیاد بیرون.گفتم بدنت هم خیس میشه؟باخجالت و تعجب گفت اره.گفتم تاحالا باپسری از نزدیک حال کردی یا بهت دست زده؟شروع کرد به قسم خوردن که نه بخدا و من اصلا نمیدونم حال کردن چطوریه.منم فهمیدم خیلی دیگه اکبنده.همین جور که داشتم باهاش حرف میزدم دستم رو گذاشتم روی رونهای گوشتیش و بهش گفتم دوست داری کاری کنم که جذاب بشی و یکم تجربه کسب کنی؟ گفت چطوری؟ بردمش بالای پشت بوم حالا ساعت 2نصف شب بود.یواش دستمو گذاشتم روی سینه های کوچولوش و یکم مالششون دادم.انگار بهش برق زده باشن ،هیچ حرکتی نمیکرد فقط میلرزید.بادستام کمرشو گرفتم چسبوندمش به خودم.گردنشو بوسیدم و بعد بازبونم گوشاشو لیس میزدم و دستمو روی باسنش میکشیدم.نفس هاش تند شده بود.دستمو به ارامی از اروی باسنش برداشتم و لبام رو گذاشتم رو لباش.بیچاره بلد نبود لب بده.یه دستمو بردم طرف کسش و به ارامی کسشو مالش میدادم.حالا دیگه نفس هاش تبدیل به ناله های خفیف شده بود و داشت به خودش میپیچید.دستمو از زیر شلوار رسوندم به کسش که پراز اب شده بود.بااون یکی دستم دستشو گذاشتم روی کیرم که مثل سنگ سفت بود.بعداز چند دقیقه کمر شلوارمو باز کردم و شلوارمو دادم پاپین وکیرمو لخت دادم دستش.مرجان داشت یواش کیرمو فشار میداد وگفت چقدر گرمو سفته!بعد دامنش رو از پاش دراوردم و شلوارشو تا زانوهاش کشیدم پایین .بهش گفتم مرجان روی زانوهات بشین و دستات رو به زمین بچسبون.از پشت کیرمو گذاشتم لای کسش که پراز اب بود.داشت ناله میکرد.منم تند تند تلمبه میزدم که یک دفعه ناله هاش تبدیل به جیغ شد و بدنش لرزید.از ترس اینکه کسی صدامونو نشنوه دست پاچه شدم و تا اومدم بجنبم یک جیغ بلند کشید و بیحال شد.پدرم که صدای جیغ مرجان رو شنیده بود اومد تو حیاط و گفت اونجا چه خبره.از ترس کم مونده بود به خودم برینم.باترس گفتم هیچی بابا گربه تو پشت بام بود یک دفعه در رفت مرجان ترسید جیغ زد.پدرم گفت بسه تاکی میخاید اونجا وراجی کنید بیاید پایین.گفتم الان میایم بابا.بابام رفت تو خونه و یک نفس راحت کشیدم .به خودم گفتم وحید مرد نیستی اگه بزاری مرجان همین جوری بره.مرجان کم کم داشت حالش سرجاش میومد.گفتم چطور بود؟گفت بهترین لذت دنیا رو داشت.گفتم ولی من هنوز ابم نیومده و میخام اون کون گنده تو بکنم.گفت چطوری ؟گفتم دوبارو برو رو زانو و دوتادست تا بهت بگم.دوباره مرجان رفت روزانو.منم کیرمو تفی کردمو بادستم یکم تف مالیدم به سوراخ کون مرجان و بهش گفتم یکم درد داره چون بار اوله ولی بعد که عادت کنی خیلی بهت حال میده.فقط تو رو خدا اگه دردت هم اومد جیغ نزن که ابرومون میره.دوباره کیرم و کون مرجان رو تف زدمو سر کیرمو یواش فشار دادم تو سوراخش.خواست از زیرم در بره که محکم از پشت دستام رو حلقه کردم دور رونهاشو با یک فشار تمام کیرم رفت تو کونش.مرجان از درد میخاست جیغ بزنه ولی میترسید و فقط گریه میکرد و میگفت پاره شدم تورو خدا ولم کن.ولی من که عاشق سکس خشن هستم بیشتر حشری شدم بعداز چند بار تلمبه زدن ابم اومد و همشو توکونش خالی کردم.بعد ولش کردم.مرجان با گریه بلند شد شلوارشو کشید بالا و هیچ حرفی نزد.خواست بره پایین که دستشو گرفتمو با چرب زبونی از دلش در اوردمو گفتم بخدا چون بار اولت بوده اینجوریه و بعد عادت میکنی و خیلی لذت داره.خلاصه به هر جون کندنی بود تونستم قانعش کنم.بعداز اون ماجرا تاوقتی که زن گرفتم مرجان رو هرچند وقت یک بار میکردم ولی بعداز ازدواج کلا ماجرای مرجان رو به فراموشی سپردم.البته به لطف من مرجان الان اینقدر روش زیاد شده که پسرها رو میزاره سرکار.دیگه از اون دختر چادری که ارایش کردن هم بلد نبود نشانی نمونده و کلا فشن میگرده.دوستان شرمنده اگه طولانی بود.

نوشته: پسرشهوتی

سلام.من شیما هستم.اول دبیرستانم.قدم 168 و وزنم 52.میخوام براتون خاطره ی اولین سکسم با دوست پسرم روزبه که 18 سالشه،رو تعریف کنم.با روزبه 3 سال بود که دوست بودم.پسر خیلی مهربون و صادقی بود. روزبه خیلی بهم اعتماد داشت اونقدر که شماره ی تلفن خونه و شماره ی موبایل پدر و مادرشو و همچنین آدرس دقیق خونشونو در اختیارم گذاشته بود.و همچنین ثابت کرد که الکی نمیگه،حالا اونش بماند.این قضیه ای که الان میخوام براتون بگم مربوط به تابستون پارسال میشه.خب داستان از اونجایی شروع میشه که پدر و مادرم به همراه برادرم روز شنبه به یه مسافرت یه هفته ای رفتن.من و خواهرم باهاشون نرفتیم.منم به روزبه اس دادم و گفتم که ما یه هفته تنهاییم و فکر کنم که از گشنگی بمیریم.روزبه هم که آشپز خیلی خوبی بود سریع فرصتو غنیمت دونست و گفت پس منو مهمون دعوت کن،حداقل غذای یه روزتونو بیام بپزم و برم.فقط همین.منم که زرنگ تر از این حرفا بودم گفتم که نه نمیشه.دوست ندارم بیای خونمون.تازه خواهرم اگه از دانشگاه زود بیاد خونه چی؟ ( اینو بگم که خواهرم اونروز باید تا ساعت 8 تو دانشگاه میموندن .خواهرم میدونست روزبه دوست پسرمه ولی خب تا این حد که یه پسرو خونه راه بدیم دوست نداشت) روزبه هم گفت من میام و زود میرم.خلاصه منم قبول کردم.ساعت 3 بعدازظهر بود.صدای آیفون خونمون در اومد.در و باز کردم و اومد بالا.خدارو شکر همسایه هامون توی ساختمون نبودن و همه رفته بودن مسافرت.از این لحاظ خیالم راحت بود.یه تیشرت ساده و یه شلوارلی پوشیده بودم.اصلا اهل آرایش نیستم.از خودم تعریف نباشه ولی قیافه ی خوبی دارم.در رو که باز کردم روزبه کپ کرد و بهم خیره شد.آخه همیشه منو با مانتو و شال دیده بود..اومد تو و نشست روی مبل.منم نامردی کردمو هیچی جلوش نذاشتم که بخوره.مثل طلب کارا گفتم خب پاشو برو غذا درست کن و برو!! روزبه هم خنده ی نمکی ریزی کرد و گفت باشه اونم به موقع اش!!!یه ذره باهم کس شعر گفتیم یه دفعه دیدم که روزبه دستشو برد طرف کیرش و دستشو گذاشت روش.فهمیدم که بلند کرده.به خاطر همین بهش گفتم خب دیگه بسه پاشو برو غذاتو درست کن.بعدش سریع بلند شدم رفتم تو اتاقم و خودمو مشغول تمیز کردن اتاق نشون دادم.میخواستم که بیشتر از این سیخ نکنه.در واقع میخواستم زیاد تو دیدش نباشم.ولی..روزبه با پررویی اومد تو اتاق و منو از پشت بغل کرد و در گوشم بهم گفت دوستت دارم.گرمی نفسش به گردنم خورد و حس خاصی رو داد.منم بهش گفتم که دوستش دارم.اونم رفت سمت گردنم و شروع به خوردن کرد.حس عجیبی داشت تاحالا کسی انقدر بهم نزدیک نشده بود.ترسیدم و برگشتم که هلش بدم اونور و از خودم دورش کنم.ولی وقتی برگشتم طرفش سریع لب هامو گرفت توی دهنش.مثل این حرفه ای ها میخورد و بعضی وقتا هم گازشون میگرفت.داشت خوشم میومد.هلم داد روی تختم.یواش یواش دستاشو برد طرف سینه هام..تا به خودم بیام دیدم که سینه هام تو مشتاشه..خیلی محکم گرفته بودتشون و میمالید..لباسامو و شلوارمو در آورد.اولش خجالت کشیدم ولی بعدش عادی شد.اونم لباس و شلوارشو در آورد.از روی شرتش میشد تشخیص داد که چه کیر کلفتی داره.واقعا ترس برم داشت.نمیدونستم دارم چیکار میکنم..روزبه همش قربون صدقم میرفت.میگفت که سفید برفی رویاهاش هستم و از اینجور چیزا.کس کوچیک و قلنبه ای دارم.شرتمو با یه حرکت سریع در آورد و لای کسمو باز کرد کلشو نزدیک کردش و لیسش میزد.منم که داشتم رو ابرا میرقصیدم..خیلی خیلی حال میداد.آه های کوتاه میکشیدم.بهش گفتم بخورش عوضی.لیسش بزن سگ پدر.دیوونه شده بودم.از دهنم کلمه هایی در میومد که خودمو شکه میکرد.بهش گفتم منو بکن.زودباش منو بکن .روزبه هم شرتشو در آورد.با دیدن کیرش یه حالی شدم.تاحالا از نزدیک کیر ندیده بودم.روزبه هم فهمید که یه کم خشکم زده.اومد دوباره طرف لبام بعدش دونه دونه همه جای بدنمو خورد.بهش گفتم تخم سگ از کجا اینارو بلدی؟ گفت یه چیز غریزی هست مثل حیوونا.دوتاییمون خندیدیم.کیرشو کرد طرفم گفت بمالش،منم گرفتم دستم.لامصب تو دست جا نمیشد.یه ذره مالیدمش،بعدش کرمو از کنار میز کامپیوترم برداشتم و مالیدم سر کیرش.گفت: از کدوم جاده باید وارد شم خانمم؟ گفتم من دخترم.گفت پس از پشت آماده ای دیگه؟ منم با اینکه شنیده بودم که از کون دادن خیلی درد داره ولی چون روزبه رو دوس داشتم حاضر شدم که برای یه بار هم که شده بهش بدم.هم دل اون نشکنه هم برای خودم تجربه بشه!! گفتم آره.چهار دست و پا نشستم و کونمو قمبل کردم.روزبه گفت عجب کونییییی...ای جووووونم...جنده ی خودمی!! یه ذره دیگه رو کیرش کرم زد و سر کیرشو گذاشت دم کونم .یه ذره شو که کرد تو کونم از درد جیغ کشیدم.اونم با جیغ من وحشی شد و. کیرشو بیشتر کرد تو.منم از درد چشمام سیاهی رفت.داشتم به رو تختی چنگ مینداختم.روزبه از خودش بی خود شده بود.انگار که فقط به فکر خودش بود.شکمم رو گرفته بود و داشت نفس نفس میزد.منم کم کم داشت خوشم میاد از شدت درد کمتر شده بود و جاشو به لذت داده بود.اونم هی تند تند تلمبه میزد.صدای شالاپ شولوپ تو خونه پیچیده بود.هی آه و اوه میکردم و با این کارم روزبه حشری تر میشد و کیرشو تا دسته میکرد تو کونم.خدایی خیلی حال میداد.یه دفعه زیر شکمم درد گرفت.کونم شل شد.فهمیدم که ارضا شدم.آب زیادی ازم نیومد.روزبه یه ذره بعد از من آبش اومد و همشو ریخت رو کمرم.از روی کمرم روی رو تختی ریخت و کثیفش کرد.ریدم به خودم.حالا چه جوری میخواستم تمیزش کنم؟! یه کوچولو تو بغل هم دراز کشیدیم و بعدش به پیشنهاد روزبه رفتیم حموم و رو تختی رو شستیم.اونجا کاری نکردیم.وقتی اومدیم از حموم از روزبه طلب غذا کردم.اونم سریع پرید مغازه و یه بسته الویه ی آماده خرید و کوفت کردیم.بهش گفتم خسته نباشی مثلا قرار بود که واسم غذا بپزی.نپختی که هیچ منم کردی.اونم خندید و دوباره بوسم کرد.بعدش بلند شد و رفت خونشون.خاطره ی خیلی خوبی بود.الان هم با روزبه دوستم ولی هنوز فرصت پیش نیومده که دوباره باهم بکنیم.خواهرم که از دانشگاه اومد گفت چرا رو تختی رو شستی؟ به دروغ گفتم پریود شدم کثیفش کردم.اونم چیزی نگفت و شک نکرد.خب امیدوارم خوشتون اومده باشه.لطفا فوحش ندید دوستان گلم

نوشته: شیما

سلام
اسم من سهيل است 25سال سن دارم يه پسر مودب آرام تميز بطوري كه تو فاميل مامانم اينا من شاه پسر فاميلم همه من سركوب پسرهاشون ميكنن،من يه دخترخاله دارم بنام صنم كه از بچگي دوستش داشتم تابستونا باهم بوديم زهمون بچگي ميخواستم باهش عروسي كنم اما هيچكي جدي نميگرفت فكر ميكردن شوخي ميكنم من صنم خيلي باهم صميمي بوديم با اينكه4،5سال ازم بزرگتر بود اما رابطه خوبي بين ما برقرار بود.
من2سال بعداز صنم تو دانشگاهي قبول شدم كه صنم هم اونجا درس ميخوند از خوشحالي داشتم بال در مي آوردم از اينكه هميشه پيشش هستم،براي كارهاي ثبت نام باهم رفتيم دانشگاه كارهاي ثبت نام رو انجام داديم تواين مدت هم صنم من به چندتا از هم اتاقيهش معرفي كرد بعد احوال پرسي تبريك گفتن بهم از همديگه جدا ميشديم با اينكه دخترهاي زيبا و دافي بودن اما چشم من فقط به صنم بود بدون اينكه بهش حسي داشته باشم خلاصه كارهي ثبت نام تمام كرديم برگشتيم بعدازچند روز من به همراه بابا رفتيم يه منزل تو يه آپارتمان كه طبقه اول بود برام اجاره كرد روز بعدش من وسايلام برداشتم رفتم منزل خودم آماده كنم درحين چيدن وسايلا بودم كه صنم زنگ زد گفت كجاي؟ منم جواب دادم كه تنهايي دارم منزلم آماده ميكنم گفت صبركن كه با دوستم ميام كمكت منم اول يه تعارف الكي كردم كه لازم نيست راضي نيستم تو زحمت بيافتيد اينا؛خلاصه بعد20دقيقه ديدم كه آيفون به صدا در اومد جواب دادم ديدم صنمست در باز كردم اومدن بعد پذيرايي من ازشون مشغول كار شديم دوستش زود لباسهش عوض كرد با شلوارك ي تاب اومد كه من دهنم آب افتاد آخه تابحال هيچ دختر غريبه اي جلوم انطوري لباس نپوشيده بود سرگرم كار بوديم كه يه دفعه آيفون زنگ خورد رفتم جواب دادم ديدم كه پليس هست نگو كه همسايه طبقه بالا فكر كرده من اونارو براي سكس آوردم به همين خاطر به پليس زنگ زده بود من داشتم به ماموران توضيح ميدادم كه بابا اين دخارخالمه اينم دوستش كه اومدن بهم تو چيدن لوازم منزل كمك كنن مگه اينا باورشون ميشد؛ شیرین كه از ترس اينكه پليس بگيره ببره مارو خودش خيس كرده بود فقط شانس آوردم بابام اون لحظه بموقع از راه رسيد بيچاره اومده بود كمكم وقتي اومد تو پليس هارو ديد جريان رو پرسيد كه ماموران قبل ازمن بهش جريان گفتن بابام هم در جواب اونا گفت كه اي دختر(صنم)دخترخاله اش هست اون يكي هم من نميشناسم صنم گفت كه دوست منه و براي كمك به سهيل تو چيدن اسباب منزل اومديم كمكش خلاصه جريان حل شد رفت.صنم وشیرین هردو تو خوابگاه بودن فقط شبهاي كه دير از شهرستان ميرسيدن به خوابگاه اگه درش بسته شده بود ميومدن پيش من،جريان از اونجايي شروع شد كه فرجه ها رسيده بود من نرفته بودم خونمون مونده بودم كه تنهايي درس بخونم بعداز چند روز تنهايي يدفعه صداي در اومد رفتم باز كردم ديدم شیرین هست بعداز احوال پرسي اود تو متقابل معمول ازش پذيرايي كردم اونم علت اومدنش تعريف كرد كه چندروز زودتر اومده تو خوابگاه كه درس بخونه نگو گاز خوابگاه قطع شده واينم بخاطر اينكه تو سرما نمونه اومده بود پيشم بعداز كلي حرف زدن رفت لباسهش عوض كرد رفت آشپزخونه تا براي شام چيزي درست كنه طوري لباس پوشيده بود كه كيرم بدجور شق كرده بود تواين مدت چندباري كه با صنم اومد بود بدجوري تو كفش مونده بودم خلاصه شام درست كرد خورديم نشستيم درس خونديدم نزديك ساعت12بود كه من رفتم بخوابم اونم بهم گفت اگه امكان داشته باشه كنار من بخوابه چون از تنهايي خوابيدن ميترسه منم مجبورأ قبول كردم اما تو كونم عروسي بود تو اين فكر بودم چطور ميتونم بحث سكس رو باهاش شروع كنم، نميدونم كي خوابم برد تو خواب بودم كه احساس كردم شلوار و شورتم از كمرم به پايين كشيده شد زير چشمي ديد زدم ديدم كه شیرین كيرم به دست گرفته و آروم بوسش ميكنه منم خودمم به خواب زدم انگار اينكه تو خوابم از چيزي هم خبر ندارم وقتي داشت ساك ميزد حسابي حال كردم يه دفعه حس كردم آبم داره مياد نتونستم كاريكنم همش تو دهن شیرین خالي كردم اونم نامردي نكرد همش خورد ،بعد گفت كاش بيدار بودم اون به اوج لذت ميبردم (اين بگم من اولين كسي بودم كه با شیرین سكس داشتم تا اون موقع با هيچ كسي سكس نداشته)يهو جواب دادم باشه عزيزم به اوج ميرسونمت بيچاره از ترسش نميدونست چي بگه خجالت كشيد پتو رو به سرش كشيد منم رفتم پتورو كنار زدم و شروع به لب گرفتن ازش شدم(اولين سكس منم ازاين شب شروع شد)بعد شروع به خوردن گردن گوشش شدم بعد رفتم سراغ سينه هاش وقتي سوتنش در آوردم دوتا سينه به انازه ليمو جلوم سبز شدم شروع به خوردن سينه هاش كردم با دستم هم داشتم كوسش ميمايلدم صداي آه اوف شیرین من بيشتر حشري ميكرد هي ميگفت كير ميخوام ميخوام امشب من جر بدي عزيزم بعد اينكه رفتم پايين و شروع به خوردن كوسش كردم يه دقيقه نشد كه لرزيد آبش ريخت بيرون ارضا شد بعد چند ثانيه به حالت69شديم اون برام ساك ميزد و منم كوسش ليس ميزدم بعداز چند دقيقه تموم كرديم خواستم بذارم كونش گفت كه تو بخواب من روت ميشينم منم قبول كردم دراز كشيدم اونم اومد رو كيرم بشينه اما بجاي اينكه كيرم بره به كونش خودش كيرم فرستاد تو كوسش يه جيغ بلندي كشيد من داشتم از تعجب شاخ در مي آوردم كه اين چه كاري كه اين دختر كرده خودش بهم گت كه از كون درد داره نميتونه درد رو تحمل كنه بعدأميده براش پردش برگردونن خلاصه مشغول تلمبه زدن شدم شیرین همش آة اوف ميكرد ميگفت ميخوام جرم بدي بعد از چند دقيقه تلمبه زدن كيرم درآوردم تميز كردم دادم برام ساك بزنه بعد ساك زدن گفتم بچرخ حالا نوبت كونته اما قبول نكرد منم بغلش كردم گردنش خوردم بوسش ميكردم بلاخره مخش زدم تا تو كونش بذارم كيرم كه خشك شده بود رو تو سوراخ كونش تنظيم كردم با يه فشار كلش فرستادم تو سوراخ كونش خودمم زود بغلش كردم كه درنره تا كيرم رفت صداي جيغش بلند شد با يه فشار ديگه تا ته فرستادم تو كونش داشت گريه ميكرد از درد رنج ميكشيد منم بي انصافي كردم با سرعت كارم رو ادامه دادم شیرین هم داشت گريه ميكرد بعد از چند دقيقه براش عادي شد داشت لذت ميبرد اما كونش جر خورده بود آخه داشت خون ازش مي اومد بعد از چند دقيقه تلمبه زدن شیرین ارضا شد منم با تمام فشار آبم تو كونش خالي كردم.
بعد اون شب شیرین دو روز ديگه پيشم موند و تو اين دو روزلخت كنار هم بوديم فرصت ميكرديم باهم سكس ميكرديم،يه روز صبح صنم از خونه برام يه مقدار غذا و تغذيه مياره از اونجايي كه كليد آپارتمان داشت بدون زنگ زدن مياد داخل من و شیرین كه تو اتاق لخت تو بغل هم خوابيده بويم رو مي بينه و از ماجرا باخبر ميشه؛ تو خواب بودم حس كردم كه يكي داره ساك ميزنه اولش فكر كردم كه شیرین كه باز حشري بودنش گل كرد هبعد چند دقيقه ديدم كه شیرین كنارم خوابيده اما يكي داره ساك ميزنه پاشدم ديدم صنمست از خجالت داشتم آب ميشدم وهم از تعجب داشتم شاخ در مي آوردم كه صنم داره برام ساك ميزنه آخه تاقبل اون هيچگونه حرف يا عمل سكسي باهم نداشتيم وقتي ازش خواستم تموم كنه گفت چرا به غريبه ها حال ميدي به دخترخالة حال نميدي بلاخره صنم راضيم كرد كه باهش سكس كنم تا اولين تجربه سكسش تجربه كنه اول از اون لبهاي كوچيكش يه لب جانانه ازش گرفتم بعد شروع به خوردن گردن شدم بعدأ تي شرتش همراه با سوتنش درآوردم شروع به خوردن سينه هاي كوچيكش شدم كه صداي آه اوفش بلند شد بعد چند دقيقه شروع بع خوردن كوسش كردم كوس صنم بهتر از مال شیرین بود مشغول خوردن بودم كه صنم از شدت شهوت داد ميزد طوري كه شیرین رو از خواب بلند كرد صنم دوبارمشغول ساك زدن شد منم داشتم كيف ميكردم كه يهو شیرین وارد اتاق شد تا مارو ديد جا خورد من ازش خواستم كه بره بيرون تا ما كارمون بكنيم به ضرور انداختمش بيرون از صنم خواستم كه به پشت بخوابه تا شروع به كردن كونش كنم اما قبول نكرد خواست كه تو كوسش بذارم اما من قبول نكردم گفتم كه تو بعدأ ميخواي ازدواج كني برات دردسر ميشه اينا ،پريد وسط حرفم كه گفت من باتو ازدواج ميكنم بس هرچي من ميگفتم اونم حرف خودش ميزد بلاخره راضي شدم ازش خواستم كه وقتي پردش پاره ميشه خودش كنترل كنه داد نزنه نكنه همسايه ها صداش بشنون دردسر ميشه قبول كرد با يه فشار ناگهاني كيرم تا ته فرستاد داخل كوس صنم از شدت درد لباش گاز ميگرفت آروم آروم شروع به تلمبه زدن شدم طوري كه هم صنم لذت ميبرد هم من بعد چند دقيقه هردومون باهم ارضا شديم صنم ازم خواست كه آبم رو سينه هاش بريزم بعد تموم شدن كارمون از اتاق اومديم بيرون ديديم كه شیرین بساط صبحانه رو آماده كرده خلاصه بعد اون روز تا پايان امتحانات كار ما شده بود سكس كردن هرشب بايد من اين دوتارو ميكردم اما خدايش روزها بهم خوب ميرسيدن غذا و ميوه هاي مقوي بهم ميدادن تا بخورم تا شب جون داشته باشم بعد اتمام دانشگاه صنم وشیرین من همچنان دانشجو بودم كه با صنم ازدواج كرديم و تو منزل دانشجويم دركنارهم زندگي ميكرديم و شیرین هم هراز چند گاهي مهمون مي اومد باهم سكس ميكرديم الان شیرین هم كه ازدواج كرده داراي شوهر هست اما باز باهم سكس داريم البته دركنار صنم؛شیرین الان داراي يه پسره كه به گفته خودش پسرش از من هست ام شوهرش بي خبراست نميدونه كه ماباهم سكس داريم.

نوشته: سهیل

...سلام ...اسم من امین 17 تمومم 171 قد دارم یک کیر کلفت و درازی دارم نه تا اونحدود تا حدود 16 یا 17 یا 18
یعنی درست اندازش نگرفتممریضم نیستم تندازه بگیرم . از مشخصات مامانم اینه که ایشون 35 سال سن دارن 159 قدشونه و 70 و خورده ای وزنشون سینه های کوچیکی هم دارن ولی در عوض یک کون خیلی تپل وخوش فرم دارن که همه چشمشون به اونه حتی فامیلم به کون گنده ی مامان بارک می گن...!بگذریم بریم سر اصل مطلب ،فراموش نشود به علت اینکه جذاب تر باشد دقیق بخونید...
وسطای آذر بود منم که هر روز به جز پنج شنبه و جمعه ها می رفتم مدرسه هر روز صبح تا 3 بعد از ظهر مدرسه بودم ، یکی از همین روزا بود وقتی از خونه برگشتم خبرم شد پدرم رفته عیادت یکی از دوستاش تو بیمارستان که تصادف کرده بود منم که فردا درسی نداشتم ، رفتم ماهواره ببینم وقتی رسیدم دم در حالمون(تلوزییون اونجا بود) دیدم مامانم داره به یک فیلم ترکیه ای نگاه می کنه از شانس من اولین سکانس تو فیلم زنی بود که تازه از زندان آزاد شده بود و با یه نفر داشت سکس می کرد !تعجب کردم !صبر کردم پشت در چون می دونستم اگر برم مامام اجازه نمی ده ببینم...نگاهی بهمامانمی کردم نگاهی به تلوزییون کیرم شق شده بود ..تو دست می مالیدمش که تو اون اوضاع و احوال دیدم مامانم دستشو گذاشته دم کسش و داره آروم می ماله صورتش مثل انار سرخ شده بود هر وقت دستشو یه بار بالا پایین می کرد به خود می لرزید ..آب دهنم رو آروم قورت دادم وقتی صحنه ی فیلم تموم شد رفتم بالا و با سرو صدا اومدم پایین آخه خونه ی ما سه طبقه است و اتاق من طبقه ی سوم بود و تنها اتاق دو پنجره ای خونه...اومدم نشستم مامان بهم سلام کرد گفت نهارتو از رو بخاری بردار بخور یکمی گذشت وقتی داشتم نهار می خوردم چشم به شلوار خیسش خورد ...متوجه نگاهم شدو ازم پرسید به چه نگاه می کنی ؟ گفتم مامان رو شلوارت آب ریخته یا چایی؟ مامان گفت دستشویی بودم خودمو شستم من تمیزمو مثل تو نیستم و از این حرفا....بلند شد رفت به سمت بالا منم چشمای خودمو کیرم به کونش بود یه نیم ساعتی گذشت نهارمو خوردم یکم کانال عوض کردم یه دفعه به سرم زد بزنم سوپر ببینم.زدم کانالش نشستم کنار در تا اگر مامان بیاد بفهمم با خودم ورمی رفتم یه چند تایی دستمال کاغذی دستم بود که یک هو کسی از پشت بهم یه سیلی زد و از ترس حتی نتونستم شلوارمو بالا بکشم وقتی برگشتم ببینم کیه دیدم مامانه .. گفت خجالت نمی کشی تو بزن اون کانالو اونور ...تو همون حال نمی دونم چجوری جرات کردم بگم ولی گفتم : من 18 سالمو آزادم به شما ربطی نداره!مادرم یه کشیده ی دیگه بهم زد دستمو گرفت برد نشوند رو مبل نشست جلوم با عصبانیت ضرر های جلقو بهم می گفت !آخرای حرفش بود که گفت :حالا چون به سن 18 رسیدی فکر می کنی می فهمی ! با دستش یه سیلی به روی کیرم زد و منو درد گرفت بهمگفت می بینی چه اندازه ای شده دیوونه ضرر داره باباتم مثل تو اونقدر زده که حالا زود تر خسته می شه ...من در تعجب کامل بودم درسته که من و مامام همیشه درد دل می کردیمولی هرگز چنین حرفی ازش نشنیده بودم.. یه چند دقیقه ای گذشت گفت ده حرف بزن توضیح بده!با هن هن کردن می گفتم مامان غلط کردم شیطان غولم زد...بابا هوس برم داشت ..ببخشید ...گور پدر هوس همه رو دیوونه کرده ...ببخشید...تو این دورو زمونه همه می زنن ولی دیگه از من چنین حرکتی نمی بینین !
البته که همه ی قولام دروغ بود ..چند دقیقه نگذشت که مادرم گفت این دفعه رو به پدرت نمی گم که زنگ آیفون خورد و پدرم اومد خونه اونشب وقتی می خوابیدم سرم درد گرفت وقتی هم که صبح بیدار شدم از سر درد نتونستم برم مدرسه ...پدرم رفت مدرسه چون مدیر بود و خواهر کوچیکم رفت مدرسش فقط موندیم من و مامانو خواهر خیلی کوچیکم .. مامان یه دوایی بهم داد خوابم برد تو خواب خوش کون کردن زن داییم بوم که لا مصب یه بدن داشت توپ ...داشتم به خودم می لرزیدم کم کم چشامو باز کردم دیدم کسی دور و برم نیست دوباره خوابیدم که یکهو صدایی اومد صدای مامان بود گفت بیا این چشم بندو ببند راحت تر بخواب دوباره رفتم تو خواب یکم گذشت این دفعه خواب کردن کون کوچیک خواهر ابتداییمو می دیدم ..اوف با اینکه 11 یا 10 سن داره خوشگلو خوش کونه کونشم از الان سرخیده خیلی کردنیه.. یه چند باری وقتی خوابیده با دوربین از کونش عکس گرفتم با کونش بازی کردم کیرمو گذاشتم لا پاش ... بازم لرزیدم از خواب پریدم این دفعه تکون نخوردم ...یکم که گذشت دیدم یکی کیرمو گذاشته تو دهنش همون لحظه بلند شدم مامام بود تا فهمید کنار تخت قایم شد ولی یادش رفته بود کیر شقمو بزاره تو شلوارم رفتم بالا سرش گفتم سلام چی کار می کردی ؟ یکهو بلند شد از کیرم گرفت سرشو آورد جلوو گذاشت تو دهنش برام ساک می زد من که هنوز تعجب زده و غرق ترس و هوس بودم دستمو گذاشتم رو سرش یکم ساک زد سرشو برداشت اومد کنارم دراز کشید با هام حرف زد گفت یه چند باری دیدم که با کون من و خواهرت تو خواب ور رفتی ولی خواهرتهنوز بچه است عیبه.. یکم جرات گرفتم گفتم چی شد که می خواهی بامن بخوابی ؟ گفت : می دونی که پدرت منو رازی نمی کنه منم هوسی شدم خودمو با زور آماده کردم با تو بخوابم با غریبه می خوابیدم بهنر بود؟گفتم نه دستمو بردم رو کونش البته بگم یه شلوار تنگ پوشیده بود که کونش با ظرافت تمام توش معلوم بود کیرمو از رو شلوار می کشیدم رو کونش شلوارشو در آوردم اونقدر عاشق کونش بودم که کرمی از اتاقش آوردم مالوندم رو سوراخش کردم تو اول یک آهی بلند کشید گفت یواش هیولاتو کن تو خیلی بزرگتر از مال باباته دردم میاد گفتم چشم! دوباره یواش تا ته می کردم چه صدایی از اون روناش میومد که گفت بزار توکوسم سوخت گفتم چشم به حالت سجده رفت کسشو لیس زدم چه تپل بود گذاشتم توش و هی می زدم تو یکمی که گذشت کیرمو بردم تو دهنش برام ساک زد دوباره بیرون آوردم گذاشتم لا کونش ازش پرسیدم تا حالا به چند نفر دادی راستشو بگو ...اونم با هوس می گفت وقتی تو تنها فرزندمون بودی به راننده ای که مارو مشهد برده بود و دوست بابات و پسر عموی خودش .و یک چیزای عجیبی گفت که خودمم تعجب کردم می گفت وقتی 13 سالم بود برادر کوچیکم کیر کوچیکشومی کرد تو دهنمو کونم و هر وقت بیاد منومی کنه !اینو که گفت فهمیدم که چرا دو تایشون فقط وقتی همه بیرونن توخونه می شینن ! بعد گفت یه بار وقتی 15 سالهبودم اولین بالر با بات دوست شدم پدرم فهمید همون روز منو برد خونه بهم گفت قحبه بعد گفت خیلی می خواری شلوارمو کرد پایین یه خیار بزرگ که مال بوستان بود رو کرد تو کونم منم از خجالت یه ماه به روی بابا مامانم نگاه نمی کردم ها راستی یه بارم با عموت داشتم گفتم با عموم گفت آره گفتم چطوری که آبم ریخت تو کونش گفت نگه دار تو بهت بگم گفتم آخ جون چشم شروع کرد به تعریف که شبا وقتی ایشون می خوابیدن تو جمع عموی کوچیکم که 23 سالست میاد می ماله به کونشو اینم از کیرش می گیره او یه بار سکس می کنن یکهو از دهنم پرید گفتم یه بار بگو فاحشم تموم کن! مادرم خندید بلندمکرد با هم رفتیم حموم همدیگه رو می شستیم ....الآ یه 3 ماهی میگذره و من هر هفته هر شب با مامانم حال می کنم بهم قول داده برام خواهرمو جور کنه لا مصب تو نخ کونشم .....
پایان

نوشته:‌ amir sss

سلام؛اسم من محسنه 25سال دارم و تو یکی از شهرهای استان لرستان زندگی میکنم و یه مغازه موبایل فروشی تو طبقه زیرین یه پاساژ دارم.یه روز سر ظهر میخواستم که دختر حدودا 23 ساله اومد وگفت مموری گوشیم فرمت شده و بعضی اطلاعاتشو نیاز دارم آدرس دادن که شما میتونید ریکاوری کنید منم گفتم آره بده تا درست کنم؛دیدم منمن میکنه پرسیدم چیه؟گفت آخه اطلاعاتم شخصیه؛میترسید نکنه اطلاعاتشو کپی کنم؛بهش گفتم خودتم بیا اینور میز بشین؛اونم همین کارو کرد؛از بین عکسایی که ریکاوری کردم چندتاشون مربوط به خودش بود و لباسای نیمه سکسی داشتن؛حین کار چند بار شونه هامون با هم تماس داشت که بد جوری منو تحریک میکرد؛خلاصه کارم تموم شد و وقتی میخواست بره کارتمو بهش دادم؛چند روز بعد باهام تماس گرفت و گفت که گوشیم پیام نمیفرسته منم بهش گفتم چی کار کنه؛چند دقیقه دیگه پیام دادم که درست شد یا نه که اونم جواب داد و کلی تشکر کرد؛یه روز بعدش تصمیم گرفته بودم که باهاش دوست بشم؛اس ام اسی مخشو زدم و چند بار با هم رفتیم بیرون؛یه بار قرار گذاشتیم بریم سینما؛یادمه روز پنجشنبه بودو سینما خلوت بود؛ردیف آخر نشستیم و تو چند ردیم آخر کسی نبود؛یه ربع از فیلم گذشت که گفت محسن سردمه و منم با دستم پشتشو مالیدم کلی تحریک شدم و خواستم هر طوری شده مخشو بزنم و یه کم دستمالیش کنم؛ بعداز چند لحظه دستمو گذاشتم رو رون پام طوری که پشت دستم با رون مهتاب برخورد کرد؛عکس العملی نشون ندان؛کم کم دستمو بردم روی پاش و کمی حرکت دادم؛بهش گفتم گوشتو بیار تا یه چیز بگم،گوششو آورد و آروم گفتم دوستت دارم وبلافاصله یه بوس از لپش کردم که یهو دیدم قیافش بهم ریخت؛منم کلی عذر خواهی کردمو گفتم ببخشید این حس قلبیم به تو بود که با خجالت جواب داد منم همین حسو داشتم ولی نمیتونستم بگم؛کلی خوشحال شدم و گفتم ایول پس زود باش تو هم انجام بده که گفت اینجا میترسم؛بعدا یه جای دیگه؛بعداز کلی ضد حال یاد یه داستان سکسی به اسم مامان ویدا افتادم که زنه برا پسرش تعریف میکرده که چطور با یه نفر تو سینما سکس کرده؛سریعا بهش گفتم برو تو دستشویی مردونه منم 5دقه دیگه میام؛رفت و چند دقه دیگه زنگ زد که بیا؛منم رفتم دیدم که تو سالن دستشویی منتظره؛ سریع بغلش کردم و بردمش تو یکی از دستشوییها؛با شهوت زیادی لباشو خوردم و بعداز چند دقه رفتم سراغ دکمه های مانتوش؛اولش نمیذاشت ولی با کلی خواهش راضیش کردم؛زیر مانتوش یه سوتین صورتی داشت که شهوتمو بیشتر میکرد؛سوتینو بالا زدم و سینه های کوچیکشو تو دستم گرفتم؛سینه هاش سفت بودن و معلوم بود دست نخوردست؛بعداز کمی سینه خوری رفتم سراغ شلوارش که التماس کرد نه من هنوز دخترم؛منم بهش قول دادم که فقط با دستم بمالمش؛شلوارو شرتشو کشیدم پایین؛وااااای؛چی میدیدم یه کس تپل و بی مو با دستم مالیدمشو با زبون لیسش میزدم؛گفتم برگرد رو به دیوار که با خواهش گفت نه شنیدم درد داره؛گفتم که فقط انگشتمو میکنم داخل کونت؛قبول کردو برگشت؛انگشتمو خیس کردمو آروم کردم تو کونش؛بعداز چند بار عقب جلو طوری که نفهمه سر کیرمو خیس کردم و تو یه فرصت به زور کردم تو کونش؛بنده خدا دردش میومد ولی برا اینکه کسی نفهمه مچ دستشو گاز گرفته بود که صدا نره؛5دقه ای یواش تلمبه زدم تا اینکه احساس کردم آبم میخواد بیاد؛کیرمو بیرون کشیدمو آبمو ریختم رو زمین؛خودمو جمع جور کردم واز سینما زدم بیرون؛از اون به بعد هر چی بهش زنگ زدم جواب نداد؛چند بارم تو خیابون دیدمش که سرشو برگردوندو محل نذاشتداستان سکس با مشتری مغازه داخل سینما: سلام؛اسم من محسنه 25سال دارم و تو یکی از شهرهای استان لرستان زندگی میکنم و یه مغازه موبایل فروشی تو طبقه زیرین یه پاساژ دارم.یه روز سر ظهر میخواستم که دختر حدودا 23 ساله اومد وگفت مموری گوشیم فرمت شده و بعضی اطلاعاتشو نیاز دارم آدرس دادن که شما میتونید ریکاوری کنید منم گفتم آره بده تا درست کنم؛دیدم منمن میکنه پرسیدم چیه؟گفت آخه اطلاعاتم شخصیه؛میترسید نکنه اطلاعاتشو کپی کنم؛بهش گفتم خودتم بیا اینور میز بشین؛اونم همین کارو کرد؛از بین عکسایی که ریکاوری کردم چندتاشون مربوط به خودش بود و لباسای نیمه سکسی داشتن؛حین کار چند بار شونه هامون با هم تماس داشت که بد جوری منو تحریک میکرد؛خلاصه کارم تموم شد و وقتی میخواست بره کارتمو بهش دادم؛چند روز بعد باهام تماس گرفت و گفت که گوشیم پیام نمیفرسته منم بهش گفتم چی کار کنه؛چند دقیقه دیگه پیام دادم که درست شد یا نه که اونم جواب داد و کلی تشکر کرد؛یه روز بعدش تصمیم گرفته بودم که باهاش دوست بشم؛اس ام اسی مخشو زدم و چند بار با هم رفتیم بیرون؛یه بار قرار گذاشتیم بریم سینما؛یادمه روز پنجشنبه بودو سینما خلوت بود؛ردیف آخر نشستیم و تو چند ردیم آخر کسی نبود؛یه ربع از فیلم گذشت که گفت محسن سردمه و منم با دستم پشتشو مالیدم کلی تحریک شدم و خواستم هر طوری شده مخشو بزنم و یه کم دستمالیش کنم؛ بعداز چند لحظه دستمو گذاشتم رو رون پام طوری که پشت دستم با رون مهتاب برخورد کرد؛عکس العملی نشون ندان؛کم کم دستمو بردم روی پاش و کمی حرکت دادم؛بهش گفتم گوشتو بیار تا یه چیز بگم،گوششو آورد و آروم گفتم دوستت دارم وبلافاصله یه بوس از لپش کردم که یهو دیدم قیافش بهم ریخت؛منم کلی عذر خواهی کردمو گفتم ببخشید این حس قلبیم به تو بود که با خجالت جواب داد منم همین حسو داشتم ولی نمیتونستم بگم؛کلی خوشحال شدم و گفتم ایول پس زود باش تو هم انجام بده که گفت اینجا میترسم؛بعدا یه جای دیگه؛بعداز کلی ضد حال یاد یه داستان سکسی به اسم مامان ویدا افتادم که زنه برا پسرش تعریف میکرده که چطور با یه نفر تو سینما سکس کرده؛سریعا بهش گفتم برو تو دستشویی مردونه منم 5دقه دیگه میام؛رفت و چند دقه دیگه زنگ زد که بیا؛منم رفتم دیدم که تو سالن دستشویی منتظره؛ سریع بغلش کردم و بردمش تو یکی از دستشوییها؛با شهوت زیادی لباشو خوردم و بعداز چند دقه رفتم سراغ دکمه های مانتوش؛اولش نمیذاشت ولی با کلی خواهش راضیش کردم؛زیر مانتوش یه سوتین صورتی داشت که شهوتمو بیشتر میکرد؛سوتینو بالا زدم و سینه های کوچیکشو تو دستم گرفتم؛سینه هاش سفت بودن و معلوم بود دست نخوردست؛بعداز کمی سینه خوری رفتم سراغ شلوارش که التماس کرد نه من هنوز دخترم؛منم بهش قول دادم که فقط با دستم بمالمش؛شلوارو شرتشو کشیدم پایین؛وااااای؛چی میدیدم یه کس تپل و بی مو با دستم مالیدمشو با زبون لیسش میزدم؛گفتم برگرد رو به دیوار که با خواهش گفت نه شنیدم درد داره؛گفتم که فقط انگشتمو میکنم داخل کونت؛قبول کردو برگشت؛انگشتمو خیس کردمو آروم کردم تو کونش؛بعداز چند بار عقب جلو طوری که نفهمه سر کیرمو خیس کردم و تو یه فرصت به زور کردم تو کونش؛بنده خدا دردش میومد ولی برا اینکه کسی نفهمه مچ دستشو گاز گرفته بود که صدا نره؛5دقه ای یواش تلمبه زدم تا اینکه احساس کردم آبم میخواد بیاد؛کیرمو بیرون کشیدمو آبمو ریختم رو زمین؛خودمو جمع جور کردم واز سینما زدم بیرون؛از اون به بعد هر چی بهش زنگ زدم جواب نداد؛چند بارم تو خیابون دیدمش که سرشو برگردوندو محل نذاشت

نوشته: محسن

سلام دوستان. من زهرا هستم 35 سالمه. مدرس دانشگاه، تحصیلات عالیه و در خانواده ای سطح متوسط . چون کیس هام مورد دلخواهم نبودن بیشتر به خاطر خانوادم، نتونستم ازدواج کنم. این داستان واقعی زندگی منه...
اوایل خرداد ماه سال 88 بود، ناراحت از فوت پنج ماهه برادرم و خستگی و اعصاب خوردی کلاس، رفتم اتاق اساتید که چایی بخورم. در همین حین یکی از همکارام که اسمش محمده وارد شد و پس از یک احوال پرسی و صحبت کوچیک فهمیدم همشهری هستیم. کارت ویزیتشو بهم داد و گفت چون روزای تدریسمون یکی هست، اگر دوست داشتی میتونی با هم بریم و بیایم. چون ایشون ماشین داشت و من نداشتم. فاصله شهر من تا دانشگاه مورد نظر یک ساعت و نیمه.
خلاصه من تا یک هفته خودم رفت و آمد میکردم تا اینکه خودش بهم زنگ زد و گفت چرا تعارف کردی و بهم زنگ نزدی که با هم رفت و آمد کنیم؟؟؟ منم از هفته بعدش باهاش هماهنگ کردم و یه جایی قرار میذاشتیم که من سوار شم و بیایم دانشگاه. در حین این رفت و آمدها برام درد دل می کرد. خانم عقد کرده ای داشت که در شرف جدا شدن بودن. واقعا دلیلشو نفهمیدم اما میگفت به خانمش مشکوک شده چون با پیرمرد پولداری دوست بوده... من با اون شرایط روحی داغون به خاطر فوت برادرم شدم کمی سنگ صبورش. یه شب خونه دوستم تو همون شهر موندم. محمد هم خونه مجردی همون شهر داشت. دوستم شمالیه و اون موقع مجرد بود. رفته بود شمال و منم یه کلید از خونش داشتم. بهم گفته بود ساعت 6 از شمال میرسه. منم عصر از راه دانشگاه رفتم خونش دیدم نیست. زنگ زدم گفت 6 صبح میرسه.
یه دوش گرفتم و یه کم به کارام رسیدم. ساعت حدود 9 شب بود. محمد بهم زنگ زد. چون میدونست شب خونه دوستم میمونم. کمی حرف زد و بعدش کلی منو ترسوند که تنهایی تو اون خونه نمی ترسی؟؟؟ منم از ترس بهش گفتم خب شام بیا اینجا آخر شب برو. اومد . من با حجاب کامل بودم. از بیرون میگو سفارش دادم. خوردیم و رفتیم پای کامپیوتر و اینترنت. زمانی میشد که اون باید موس رو میگرفت و احساس میکردم که بدش نمیاد دستشو به دستم بماله. برای همین هر از گاهی به بهانه ای پا میشدم میرفتم آشپزخونه که نکنه اتفاقی بیوفته. مثلا دختره مقیدی بودم....
ساعت حدود 3 صبح بود. بهش تعارف زدم که اگر میخوای بمون و اونم سریع قبول کرد!!!!! رختخواب براش تو هال پهن کردم و خودم رفتم تو اتاق. اومد بهم گفت خوابش نمی بره. کمی صحبت کنیم. نشست لب تخت. و منم اون سمت تخت. کم کم بهم نزدیک شد و پس از حدود یک ساعتی که خیلی ماهرانه جلو اومد، ازم لب گرفت و روم خوابید. هم لذت بردم و هم عذاب وجدان اذیتم میکرد. یه کم که لب گرفت چون دامن بلند پوشیده بودم، دامن رو بالا زد و شرتمو یپایین آورد و با سه بار که مالید بهم، ارضا شد!!!!! و من نشدم... بعد از این اتفاق خیلی ناراحت بودم. بعد از یک هفته هم بهش گفتم که چرا این کار رو کردی اما جوابی نداد. بعد از دو ماه که ارتباطی نداشتیم، توی تابستون منو دعوت به ناهار کرد خونه مجردیش. نمیدونم چرا رفتم اما همون روز هم یدفه دیگه ارضا شد.... و من نه. اصلا انگار براش مهم نبود. تو رابطش سرد بود. نوازش بلد نبود و .... این رابطه در این حد ادامه داشت تا حدود یک سال و فقط از قرار دادن نوک آلتش با دم آلت من و چند دفه عقب و جلو کردن ارضا میشد. خیلی وارد بود که بکارت من آسیب نبینه. خیلی با هم دوست و صمیمی شده بودیم. تو کارای همدیگه به هم کمک می کردیم البته من بیشتر کمک میکردم. در همین حین با خانوادش هم آشنا شده بودم. اونم همین طور با برادر بزرگ من دوست شده بود. چند وقتی بود تو صحبتاش میگفت: بابام میگه زهرا دختر خوبیه اگر ازت بزرگتر نبود حتما میرفتیم خواستگاریش. به خودمم میگفت بذار یه شناسنامه المثنی بگیرم، یه زن دیگه میگیرم اما با تو هم ازدواج می کنم. همش حرفاشو به مسخره بازی میگرفتم و با مسخره بازی جواب میدادم. دوسش داشتم. بهش علاقه مند شده بودم. منطقم میگفت دختر 6 سال ازت کوچیکتره، فرهنگشون از تو بالاتره، ازدواجی صورت نمی گیره اما احساسم نمیذاشت... بعد از دو سال از فوت برادرم، پدرم هم فوت کرد. پدرمو خیلی دوست داشتم. برا همین تنهای تنها شدم و بیشتر جذب محمد شدم و بالاخره اون اتفاقی که نباید می افتاد، افتاد. یه روز که پیشش بودم بکارتمو زد و یه کم خونشو رو دستمال کاغذی نشونش دادم. تا سه ماهی که سکس کامل داشتیم من همش درد داشتم. خوب تحریکم نمیکرد و خوب هم ارضا نمیشدم. حدود یک سالی هم اینجور گذشت. البته تو همین حین مچشو با دو نفر دیگه هم گرفتم اما چون بکارتمو زده بود نمیتونستم بذارم و برم. همین 8 ماه پیش بود که تازه فهمیدم تو چه منجلابی افتادم. من یک دختر سنتی، رابطه با یک مرد و .... خانوادم میفهمیدن میکشتنم. برای همین یه روز که خیلی ناراحت بودم بهش گفتم بیا منو عقد کن و بعد از یکی دو ماه طلاقم بده که حداقل بگم شوهرم بودی که شروع کرد به داد و بیداد کردن و هر چی از دهنش در اومد بهم گفت: من بکارتتو نزدم، گردن من ننداز، تو از من بزرگتری، فرهنگ شما پایین تر از خانواده منه، من زنی میخوام که پدر مادرش تحصیلات عالیه داشته باشن، من زنی میخوام که پاک باشه و ....
فقط گریه میکردم. حرفامو بهش زدم و سپردمش به خدا و باهاش قطع رابطه کردم. پری دوستم از رابطه نزدیک ما خبر نداشت فقط میدونست دوست هستیم. پری با محمد صحبت کرد اما در کمال ناباوری به دوستم گفت: چیزی که بین ما نبود، هیچ علاقه ای هم به زهرا نداشتم و هر چیزی هم که بود از طرف خود زهرا بود و خیلی دروغای دیگه.
با سختی زیاد چند ماه پیش رفتم ترمیم، حتی حاضر نشد هزینه این کار رو بده. منم با تمام وجود از خدا خواستم که ازش تاوان بگیره. چون با زندگی و آبروی من بازی کرد، خودشو کنار کشید و در یک جمله گفت خودت خواستی...
در این چند وقت اتفاقای بدی براش افتاده، تصادف خودش، کسالت شدید خواهرش و .... خودش به پری زنگ زده بود و این چیزا رو گفته بود. پری هم بهش میگه داری تاوان میدی چون دل زهرا رو شکستی که عصبانی میشه و کلی داد و بیداد.
ازاین مدتی که با محمد بودم لذت جنسی خاصی نبردم. چون همش به فکر ارضا شدن خودش بود. فقط خودمو یک عمر بدبخت کردم و عذاب وجدانش برام موند و شدم یک آدم افسرده.
آقایون هیچ وقت برای منافع خودتون اینجور با سرنوشت کسی بازی نکنید. من تو اوج بدبختی های محمد کنارش بودم و از همه نظر کمکش کردم اما اون حتی حاضر نشد منو برای ترمیم پیش دکتر ببره و با چه خواری خودم پیش دکتر رفتم.
میدونم که خودم مقصر بودم اما اونم بی تقصیر نبود، یه جورایی فریبم داد، من اعتماد کردم و اون خیانت... اما آیا محمد خوشبخت میشه، زندگی خوبی خواهد داشت، آیا ناموسش تاوان پس میده و آیاهای دیگر.
به عدالت خدا هیچ شکی ندارم.

نوشته: زهرا

همزمانسازی محتوا