سلام.من آرزو هستم و 19 سال دارم.الان حدودِ 1 سالی میشه که با دوست پسرم شهاب هستم و واقعا هم عاشقِ همیم. داستانی رو که می خوام بنویسم بر میگرده به دورانِ قبلِ از ازدواجم...
یه شب که رفته بودم خونه ی دوستم، دوستم اصرار کرد یه چند شب پیشش بمونم و چند روز دیگه برم خونه.منم قبول کردم و این قضیه رو با خانوادم در میون گذاشتم و اونا هم موافقت کردن.دو روز پیشِ دوستم موندم و شبِ آخر گفتم که اگه میشه بهم اجازه بده تا برم پیشِ شهاب.آخه خیلی وقت بود که ندیده بودمش و واقعا هم دلم براش تنگ شده بود.دوستم موافقت کرد و خلاصه من شبِ آخر رو کنارِ شهاب گذروندم.
یادمه دیر وقت رفتم پیشش.ساعت تقریبا 1 بود که دوستم منو رسوند خونه مجردیِ شهاب.شهاب خونه بود و منتظرم بود ولی خیلی خسته بود و تازه از سرِ کار برگشته بود.
خلاصه لباسمونو عوض کردیم و رفتیم خوابیدیم.فرداش جمعه بود و بخاطر همین هردومون تا لنگ ظهر خواب بودیم. حدودا ساعت 11 بود که شهاب بیدار شد و منم رو تا حدودی بیدار کرد.نیمه خواب بودم. شهاب دستش رو توی موهام کشید و گونمو بوسید. سرم بین بازوهاش بود و یه پام بین پاهاش بود. گرمی دستاشو روی صورتم حس میکردم و همین باعث شد خواب از سرم بپره.
آروم درِ گوشم گفت فرشته ی من بیدار شده؟بازم مثل همیشه منو لوس میکرد و منو عاشق خودش میکرد.
لبخندی زدم و از جام بلند شدم و کششی به بدنم دادم.دستاشو دورِ کمرم حلقه کرد و بدنِ کوچیکمو بلند کرد و تا دمِ درِ دستشویی بُرد.یه سیلی آروم زد روی باسنم و گفت تا تو دست و صورتتو میشوری منم صبحونه رو آماده میکنم.
بعد از صبحونه شهاب جلوی تلویزیون لم داده بود و صدام میکرد.
وقتی از توی اتاق اومدم توی هال دیدم دستاشو باز کرده و داره نگام میکنه.منتظر بود تا بغلش کنم.به طرفش دویدمو و پریدم توی بغلش.صورتمو چسبوندم به گردنش و ریز خندیدم.یقه ی لباسمو کنار زد و شونمو بوسید.دستای گرمشو بُرد زیر لباسمو و کمر و پهلوهامو ماساژ میداد.هیچی نمیگفت فقط نفسای داغشو روی شونم حس میکردم.
دستامو دور گردنش حلقه کردم و پاهامو گذاشتم دو طرف پاهاش.کم کم دستاشو آوردم بالاتر و بند سوتینمو آروم باز کرد منم اعتراضی نکردم.
سوتینمو در از زیر لباسم در آورد و رون های پامو گرفت و بلندم کرد.رفت به طرف اتاق خواب و آروم خوابوندم روی بازوش. موهای بلندمو از روی صورتم کنار زد و توی چشام خیره شد.سرِ انگشتشو آروم کشید روی لبم و لبامو بوسید.آروم لباشو میخوردم و دستمو میکشیدم توی موهای خرمایی رنگش.
در حین لب خوردن لباسمو آروم در آورد.یه حسِ عجیبی داشتم.احساس ترس نداشتم.دلم قرص بود.شاید بخاطر این بود که عاشقش بودم و تشنش بودم.
دستی به گردنم کشید و آروم دستشو کشید رو سینهام.بدنم شُل شده بود.واقعا داشتم لذت میبردم.سینهامو میمالید و نُکِ سینهامو آروم فشار میداد.نمی خواست درد بکشم دلش می خواست هر دومون حال کنیم و واقعا هم همین بود.
دستمو کشیدم به گودیِ کمرش و لباسشو در آوردم.زیر گردنشو زبون زدم.یه آهِ آرومی کشید و نفسشو داد بیرون.رون پامو گرفت و گذاشت وسط پاش.دست کشید روی باسنم و شروع کرد به خوردنِ زیر لاله ی گوشم.
شهوتم زده بالا.نفس نفس زدناش دیونم میکرد.دکمهای شلوارمو باز کرد و شرتمو نصفه نیمه کشید پایین و شروع کرد به مالوندنِ کُسم.با آه و ناله لباشو میخوردم و پامو باز تر میکردم و راحت تر کسمو بماله.کسم حسابی خیس شده بود ولی هنوز ارضا نشده بودم.بلند شدم شلوارمو در آوردم.داشتم شلوار اونم رو در میآوردم که خنده ی شیرینی کرد و گفت قربونش برم که فازِ دیونه بازیش زده بالا.آروم زدم تو سرش و با خنده گفتم حرف نزن بابا تو خودت از من بدتری.
دوباره اومدم کنارش خوابیدم که منو چرخوند زیرِ خودش.سینهامو گرفت توی دستاش و درِ گوشم آروم گفت بهم اعتماد داری؟ گفتم اوهوم. گونمو بوسید و شروع کرد به خوردن سینهام. خیلی حسه خوبی بود.نُکِ سینهامو مِک میزدمو و با زبونش باهاشون بازی میکرد.بعضی وقتا که سینم از دهنش میومد بیرون خودم دوباره میذاشتم دهنش.
دستشو کشید روی شکمم و تا زیر شکممو ناز کرد.پاهامو دور کمرش حلقه کردم و آروم کیرشو فشارش دادم به کُسم.کیرشو با دستش گرفت و مالید وسطِ چاکِ کُسم که یکم خیس بشه.سرِ کیرشو گذاشت رویِ سوراخِ کُسم و با خنده گفت اجازه هست؟
دستامو دور گردنش حلقه کردم و گفتم آره عزیزم فقط مواظب باش بابا نشی.
آروم کیرشو فرو کرد و آهی کشیدم.سرشو چسبوند به گردنم.گفت ای جآنم.ناله کن عزیزم.تلمبهاش تند تر میشد و هر دومون داشتیم حال میکردیم.سینهام بالا پایین میوفتاد و کُسم خیس تر و داغ تر میشد.یکم دیگه که تلمبه زد هم اون ارضا شد هم من. سریع کیرشو در آورد و آبشو ریخت روی شکمم.نگام کرد و نفس زنون و با خنده گفت نترس مامان نشدی.
بدنم بی حس شده بود.اصن جون توی بدنم نبود.شهاب با دستمال روی شکمم رو تمیز کرد و بازوهامو گرفت.آروم بلندم کرد و سرمو گذاشت رو شونش.دستی توی موهامو کشید و پیشونیمو بوسید و با دستش کمرمو و پاهامو ماساژ میداد.در حین ماساژ دادن گفت قربونت برم ببخشید که اذیتت کردم.میدونم درد داشتی...

یه سال از ازدواجِ من میگذره و من و شهاب الان یه پسر به اسم "کیوان" داریم.

نوشته: آرزو

سلام.
من اسمم رضاست و 18 سالمه.داستان مال 3 سال پیشه من خیلی لاغرهستم و قیافمم دندون گیر نیست ولی فقط سفیدم که همین سفیدیم کار دستم داد.وضع بابامم متوسط روبه ضعیفه.داستان از اونجا شروع میشه که من تازه رفتم اول دبیرستان و روز اول هیچکی رو نمیشناختم.یکی از بچه هارو دیدم که قیافش برام آشنا بود،خونشون چند تا کوچه پایین تر از خونمون بود رفتم جلو بهش سلام کردم اونم منو میشناخت بهم سلام کرد وباهم رفیق شدیم.اسمش حسین بود رفتارش یجوری بود خاص بود شبیه خانوما بود همین رفتاراش منو مجذوب خودش کرده بود.پوستش هم سفید بود. ماها کم کم با هم صمیمی شدیم.تا این که ی بار دعوتم کرد به خونشون و منم رقبول کردم وضع مالیشون یکم از ما بهتر بود.رفتیم نشستیم پای کامپیوتر یکم بازی کردیم.بعدش سوپر پسر با پسر گذاشت.اولش من نفهمیدم قصدش از این نوع فیلم چیه.حسین بهم گفت تا حالا باکسی حال کردی منم بهش گفتم ن.گفت دوست داری باهم حال کنیم منم چون خوشم ازش میومد گفتم باشه.کیرشو درآورد از کیر من کوچیک تر بود حدودا15 سانت،بعد به من گفت حالا تو درارش منم دراوردمش.کفش برید بود،کیرم بزرگ بود حدود 17 سانت بود.اول من خوابیدم به کیرش کرم زد گذاشت لای پام چه حس خوبی بود کیرش گرم بود گرم.بعد بهم گفت بکنم توش منم نمیدونستم که درد داره گفتم بکن سر کیرش که رفت تو،جام کردم پریدم هوا .پاشودم دست گذاشتم رو سولاخم ببینم خون میاد یا نه دیدم طوریش نشوده.حسین فقط بهم میخندید.دوباره خوابیدم گفتم دیگه توش نکن بهم گفت دردش فقط همون اولشه منم قبول کردم این دفعه که گذاشت دردش همون اندازه بود گفتم دیگه نکون توش اونم قبول کرد.لای پایی برام زد تا آبش اومد.بعدشم نوبت من شود بهم گفت کونم کثیفه منم خوشم نیومد بکنم توش چون کثیف بازی میشود لای پایی براش زدم تا مال منم اومد (نمیدونستم دروغ میگه.گفت دفعه ی دیگه تو فقط منو بکن).بعدش با درد کون رفتم خونه.فرداش حسین برام ی سی دی آورد گفت برو نگاش کن منم رفتم خونه خیال میکردم سوپره.نگاش کردم دیدم فیلم دیروزه باورم نمیشود گوشیشو جاساز کرده بود تو اتاقش.اون شب از استرس خوابم نبرد آرزو میکردم شب صبح نشه.فردا صبح رفتم سر کلاس ترسیده بودم که نکنه به بچه ها گفته.نشستم سر جام به بچه ها نگاه میکردم که ببینم کسی درباره ی من حرف میزنه که انگار کسی نمیدونست خیالم راحت شود.زنگ تفریح حسین بهم گفت فیلمو دیدی داشتم از ناراحتی میمردم گفتم آره گفت اگه هر وقت که خواستم بهم کون بدی بگی نه فیلمتو پخش میکنم.فهمیدم آدم بی عابرویه هر کاری ازش برمیاد بدبختی من این بود فقط اون منو کرده بود،این کارو برام سخت تر میکرد.بهش گفتم فردا بهت جواب میدم قبول کرد و رفتم خونه داشتم میمردم از استرس باخودم میگفتم اگه به بابام بگم که عابرو واسم نمیمونه از طرف دیگه گفتم اگه پخشش میکرد که بدتر میشود.فرداش رفتم بهش گفتم قبوله از خوشحال داشت بال در می آورد گفت تو همین روزا خونمون خالی میشه بهت زنگ میزنم منم قبول کردم.سه چهار روز بعد زنگ زد بیا خونمون خالیه من احمق هم رفتم وقتی رفتم تو اتاقش گفت باید لب بدی مونده بودم چیکار کنم به ناچار بهش لب دادم.منو گایید 5دقیقه فقط یه بند داشت لبمو میخورد.بعدش لخت شد رفت رو تخت گفت بیا کیرمو بخور.گفتم نمیخورم گفت فیلمتو برات بذارم ببینی ترسیدم گفتم نه،میخورمش.کیرشو گذاشتم تو دهنم حالم داشت به هم میخورد ولی مجبور بودم بخورم هی میگفت با دندونات کیرمو گاییدی درست ساک بزن منم هر کاری میکردم نمیتونستم درست ساک بزنم چون دفعه اولم بود،گفت اصلا بیخیال شدم پاشو شلوارتو در بیا میخوام بکنمت منم که از دردش ترسیدم گفتم فقط سرشو بکن تو گفت گوخوردی تادسته میکنمت.مجبور بودم بخوابم ی توف زد در کونم کیرشو گذاشت در کونم فشار داد سرش یک لحظه رفت تو دادم رفت هوا.هر کاریش کردم قبول نکرد بکنه لای پام به بدبختی قبول کرد فقط سرشو بکنه تو کونم.دوباره کیرشو کرد تو کونم .وای از درد. بعد از چند تا بالا پایین کردنش آبش اومد ریختش تو کونم ولی من اصلا داغی آبشو حس نکردم بر عکس اینا که میگن که داغی آب کیرشو تو کونم حس کردم.پاشودم رفتم خونه این دفعه خبری از سوزش کون نبود و ی حس داشتم،انگار کم کم داشت خوشم میومد از کون دادن و ساک زدن اون شب رفتم حموم ی آینه گذاشتم زیر کونم به سوراخم نگاه میکردم بعدش حوسی شودم انگشتمو کردم توش خیلی بهم حال میداد.چند روز بعد دوباره زنگ زد گفت پاشو بیا کسی نیست منم رفتم.تا رسیدم ازم لب گرفت رفتیم تو اتاق کیرشو گرفت جلوم من دیگه خودم کیرشو دوست داشتم بخوردم اونم انگار فهمیده بود که خوشم اومده گفت راه افتادی.بعدش گفت بخواب منم خوابیم کیرشو گذاشت در سولاخم حل داد رفت توش بازم دادم رفت هوا گفت بازم دردت اومد گفتم آره.دوباره کیرشو گذاشت در کونم آروم آروم کیرشو تا نصفه کرد تو کونم من دیگه داشتم به فاک میرفتم چند لحظه کیرشو تو کونم ثابت نگه داشت کونم جا باز کرده بود.بهش گفتم کیرت تا کجا تو کونمه گفت تا ته باورم نمیشود که کیرش تا ته تو کونمه خیلی آروم برام تلمبه میزد بعد آبشو ریخت تو کونم.من اینبار دیگه کلا کونی شده بودم.بعدش رفتم خونه چند باری هم با فکر کیر حسین جق زدم.چند روز گذشت کونم بد میخوارید از شانس خوب خونمون خالی شود زنگش زدم گفتم خونمون خالیه بیا خونمون.باورش نمیشود که خودم بهش گفتم بیا منو بکن اومد خونمون همون دم در گرفتم کیرشو خوردم(ولی یه بار هم نتونستم کیرشو تا ته بخورم هر کاری هم کردم نشود)ولی زیاد دوست نداشت براش ساک بزنم چون دندونام به کیرش میخورد.بعد لخت شدم خوابیدم رو تخت کیرشو کرد تو کونم درد شدیدی داشت بازم نتونستم تاب بیارم بلند شدم دستمو گذاشتم رو میز کونمو دادم عقب بعد کیرشوآروم آروم کرد توش،یه دفعه کیرشو تا ته کرد تو کونم.از درد افتادم رو زمین سوراخم تیر میکشید،سرم گیج میرفت دیگه نذاشتمش بکنه تو کونم اونم قبول نکرد.مخمو زد که فقط کلشو میکنه تو کونم منم خوب نفهم قبول کردم.کیرشو کرد تو کونم به خودم اومدم دیدم کیرش تا خایه هاش تو کونمه بعد از چند تا تلمبه زدن حسابی،آبش اومد.من دیگه ی اوبی شده بودم.کار دو سال ما شده بود اینکه یا اون به من زنگ میزد یا من به اون زنگ میزنم .فرقی تو خودم با زن نمیدیدم فقط تو نداشتن کس.
ی روز بهم گفت که 1ماه دیگه خونمون باید بره تهران (آخه باباش نظامی بود).بهش گفتم فیلممو چیکار کردی بهم گفت بعد از این که اوبی شده بودم پاکش کرده خیالم راحت شده بود.آخرین سکسی که ما داشتیم بهترین سکس زندگیم بود مثل جنده هایی که انگارده سال کیر ندیدن رفتار میکردم کیرشو میخوردمو میشنستم رو کیرش بالا و پایین میشودم وای چه حس خوبی بود.بعد از رفتنش 1ماه خوب بودم زیاد هوس کیر نمیکردم ولی بعدش شدید تشنه ی کیرحسین بودم.ی روز داشتم فیلم نگاه میکردم که دیدم زنه خیار ورداشته داره میکنه تو کس خودش منم شب ی خیار خوش فرم ور داشتم رفتم تو اتاقم دیدم خیاره سرده اصلا حال نمیده خیارو گذاشتمش رو بخاری گرم شد.خیار رو گیرش دادم بین میزم با تخت خوابم یک جوری بود که همسطح سوراخم بود.بهش کرم زدم بهد چهار دستو پا شدم بعد کردمش تو کونم مثل کیر نبود ولی حال میداد. ی چند ماهی این کارم بود تا این که تصمیم به ترک گرفتم حالا هم 3ماه که نه جق میزنم ن چیزی میکنم تو کونم.تمام اسامی مستعار بودن.
بچه ها شرمنده اگه بد بود آخه دفعه اول وآخرمه که داستان مینویسم. چون نمیخواستم طولانی شه از نوشتن بیشتر جزء یات صرف نظر کردم.همتونو دوست دارم.بای

نوشته: رضا

این یک داستان نیست. یک خاطره ست و خاطره ها همشون حقیقت دارن....
مینا دختر عموی منه. اون روزها که 19 سال بیشتر نداشتم (الان 33 ساله ام)، زیاد خونه عموم اینا میرفتم. مینا تازه دانشجو شده بود و از رشته ای که انتخاب کرده بود ناراضی بود. عشق اینو داشت که سیگار بکشه، ویسکی بخوره و آزاد و راحت باشه. البته اینو هم بگم که از این دخترای لش و لوش نبود. آدم حسابی بود. یادمه اون روزها یکی دو بار هم شوخی های تقریباً بی تربیتی با هم کرده بودیم (در حد جوک) و خندیده بودیم. یعنی یه جورایی فهمیدم که اونم اهل حاله و سفت و سخت نیست. سالها گذشت و ارتباط فامیلی هم قطع شد و من شدم 30 ساله. یک روز تو هایپر مشغول گشت و گذار بودم که یکی صدام زد: آقا حسین؟ .... برگشتم و خشکم زد. مینا بود با یه بچه تو بغلش که تکون تکونش میداد. زیبایی صورتش به حدی بیشتر شده بود که اصلاً قابل مقایسه با اون روزها نبود. تازه به این دقت کردم که قدش هم بلنده (آخه من از دخترای قدبلند خوشم میاد). طبق عادت همیشگی ام به پاهاش نگاه کردم، سندل پوشیده بود با پاهای زیبا اما بدون لاک، پاهاش هم پُرتر و زیبا تر شده بود (مثل اینکه بهش ساخته بود! خدایا منو ببخش!). سلام و احوالپرسی گرمی کردیم. یه ذره هول شده بود و وسط حرفاش تپق میزد. هنوز هم وقتی میخندید روی لپش چال می افتاد، چه بوی خوبی میداد. فوری از شوهرش پرسیدم و اونم گفت سلام میرسونه، کثافت جوری راجع به شوهرش حرف میزد که انگار می خواست منو دق بده. شماره موبایلمو دادم بهش و گفتم کاری داشتی زنگ بزن. اونم گفت مزاحم نمیشم دستت درد نکنه.
از اون روز به بعد همش حواسم به موبایلم بود. تا صداش میومد می پریدم طرفش. اما هر کسی بود به جز مینا. حدود یک ماه گذشت. یک روز توی تاکسی گوشیمو چک کردم. دیدن یک اس ام اس و یک میس کال. مینا بود. پس چرا من نشنیده بودم؟ اول اس ام اس رو چک کردم. بی مقدمه گفته بود: هنوز هم او اون ادکلنا میزنی ... خوشم میاد. قند تو دلم آب شد. کیرم هم بلند شد (چقدر بی جنبه ام من!). فوری اس ام اس دادم: ببخشید دیر جواب دادم، مرسی، تو هم خیلی سکسی تر شدی. و ارسال ... بدنم داغ داغ شد. فقط میخواستم جواب بده. حدوده 5 دقیقه دیگه جواب داد: فردا میرم هایپر، میای؟ گفتم حتماً، منم خرید دارم عزیزم.... آخ خدا، دوباره مینا. باورم نمیشه. اونم مینا جلو باز، بدون پرده، با پاهای سکسی، و دوستداره من... شبش به یاد مینا جق زدم و فرداییش رفتم هایپر. دقیقاً همون احساسی بهم دست داده بود که انگار با دوست دخترم قرار دارم. همین که میدونستم شوهر داره و داره به شوهرش خیانت میکنه، شهوتم رو بیشتر میکرد. کارهای خلاف لذتش بیشتره. مینا با عجله اومد و کلی ازم معذرت خواهی کرد. انگار داره به شوهرش جواب پس میده. بدون بچه اومده بود و آرایشش هم بیشتر شده بود. طوری رفتار میکرد که انگار من صاحبشم. خب تو هایپر هم هرکی مارو میدید فکر میکرد ما زن و شوهریم و این احساس خیلی خوبی بود. موقع خرید راجع به همه چیز از من نظر میپرسید و منم با کمال میل نظر میدادم. تو شلوغی ها راحت بهش دست میزدم و ازش مراقبت میکردم که توی همین شلوغی ها، دستشو حلقه کرد. به روی خودم نیاوردم ولی کیرم، این کیر لا مصب شده بود چوب. دستش داغ داغ بود. به حدی حشری شده بود که موقع حرف زدن نفس کم میاورد. نفسش بند اومده بود. با خودم گفتم حسین دیگه الان با کلاس بودن و تیریپ متشخص اومدن کافیه. این میخواد بهت بده. پس وارد عمل شو... توی یکی از صحبتام خیلی عادی گفتم بعد از هایپر میریم خونه من و یه چایی میزنیم. وقتی داشتم اینو میگفتم تقریبا اخم کردم و بهش نگاه نکردم. ولی گوشه چشمی دیدم که اون بهم نگاه کرد و چیزی نگفت ولی دستشو از دستم در آورد. کلی ریدم ...
خرید تموم شده بود و توی ماشین بودیم. خدایا ... من داغم. دوباره گفتم پس میریم خونه من دیگه. گفت نه حسین جان دیگه کافیه. منو برسون خونه الان یسنا (دخترش؟) بیتابی میکنه. ولی دست داغش رو دستم بود. واسه یک ثانیه کس خل شدم و گفتم: ولی تو برده منی. پس هر چی میگم گوش کن. چشماش درشت شد و چند ثانیه بهم نگاه کرد. بعدش سرشو برگردوند و دوباره نفس کم آورد و گفت: «باشه، ولی زود ....» خدایا، خوابه این؟
به محض اینکه رسیدیم خونه همون پشت در بغلش کردم. اصلاً باورم نمیشد. مینا توی خونه من، توی بغل من، آماده برای سکس. همونی که دیشب به یادش جق زدم. همونی که فیس بوک رو گشتم اما اثری ازش نبود که نبود. همون آدم الان تو بغل من بود. زندگی چقدر عجیبه.
همون پشت در شروع کردم به خوردن گوشش، زیر گردنش و لبش. هنوز هر دوتامون با لباس بیرون بودیم. چشماش برگشته بود. مثل این غشی ها شده بود. فکر نمیکردم اینقدر حشری باشه. فوری دستمو بردم تو شلوارش و به کسش دست زدم. داغ و خیس بود. در گوشش گفتم کیرمو بگیر و بعدش گوششو گاز گرفتم. داشت میمرد. زیر لب یه چیزایی میگفت که اصلاً نمی فهمیدم. یه چیز مثل شعر خوندن. ولی اینو شنیدم که چند بار گفت سوراخ کون. مینا جلوم زانو زد و شلوارو از پاهای لرزون من پایین کشید و شروع کرد به ساک زدن. تند تند ساک میزد و وسط پرسید: الان میاری دیگه؟ گفتم نه بابا میخوایم سکس کنیم. جواب داد: پریودم کس خل.... خورد تو ذوقم ولی فوری گفتم: از پشت... دوباره چشماش درشت شد و از اون پایین بهم زل زد. یهو انگار جرقه ای تو مغزش زده باشه گفت: پس زود باش دیگه حسین، الان سینا میگه این کجا موند (سینا شوهرش بود؟ حتماً بود دیگه). اینو گفت و روی مبل خم شد و منم رفتم طرفش و شلوارشو کشیدم پایین. بی شرف انگار میدونست که قراره بده. شورت توری پوشیده بود و کون سفیدش بوی خوب میداد. کونشو با تمام شهوت خوردم و به سوراخ کونش امان ندادم. طوری آه و اوه راه انداخته بود که انگار دارم کسشو میخورم. با یه دستش نوار بهداشتی شو گرفته بود و با یه دست دیگه کونشو باز کرده بود. سوراخ کونشو تفی کردم و کیر وحشیمو کردم توش. تموم فکرامو روش پیاده کردم. دستمو انداختم تو موهاش و سرشو کشیدم بالا. گفت: آی ی ی ی ... کثافت. پرسیدم: برده کی هستی؟ گفت تو... پرسیدم: کثافت کی هستی؟ گفت تو.... پرسیدم: سوراخ کونت مال کیه؟ گفت تو... باورم نمیشد. مینا زیر من بود و داشت بهم کون میداد. همون مینا که یک ماه پیش تو هایپر کلی باهام رسمی حرف میزد. الان کیرم رفته بود توی سوراخ کونش و اعتراف میکرد که برده منه. زن ها برخلاف ظاهر نفوذ ناپذیرشون خیلی شلن. دو سه تا دیگه زدم و آبم اومد. گفت بریز تو همشو کثافت کاری نکن... همشو ریختم تو کونش و کیرمو کشیدم بیرون و رفتم عقب تر. سرشو آورد پایین (تو همون حالت قمبل) و انگار پشیمون شده بود. به شست پاش نگاه کردم. سکسی و زیبا بود. گفتم دوست داری پاهاتو بلیسم؟ گفت: تو چقدر منو دوست داری (همون جوری سروش پایین بود)... گفتم: خیلی ولی تو رو واسه سکس میخوام، دوست داشتن واقعی منظورته؟ گفت هیچی فراموش کن. لباس پوشید و هرچه اصرار کردم گفت با آژانس میرم. آخر سر هم با حالت متلک و شوخی گفت: راستی مرسی از چایی تازه دمت. خیلی چسبید...
الان سه ماهه که از مینا بی خبرم و نمیتونم بهش زنگ بزنم. چون شوهر داره. اونم نه زنگ زده و نه اس ام اس. کاش تو فیسبوک بود. همیشه به اون روز فکر میکنم. همون روزی که تو کمتر از 10 دقیقه بهم کون داد و رفت. مینا... من احمقو بگو که فکر میکردم تا آخر عمر یدونه دوست دختر سکسی و متاهل دارم... اما یه چیزی تو دلم میگه که همه چی تموم شد و دیگه بر نمیگرده...

نوشته: Corno

با سلام خدمت همه دوستان
محسن هستم 30 ساله از اهواز و مجرد اولین باری هست که مینویسم .تا حالا میومدم و عکس و داستانهای سکسی رو میخوندم به نظرم گاهی وقتا این سایت خوبه وگاهی نکاتش رو آموزنده میبینم ! بیشتر به خود طرف برمیگرده .
بگذریم میرم سر داستان خودمون که البته *کاملا واقعی *هستش.
بعداز ظهر تیر 92 تو خونه بودم که گوشیم زنگ خورد و چون شماره ناشناس بود دوست نداشتم ج بدم چون فکر میکردم ممکنه اشتباه گرفته باشه وخودش متوجه میشه و اگه اشتباه نباشه دوباره تماس میگیره که همین طور شد.
بله بفرمایید وقتی این رو گفتم بعد از مکث کوتاهی گفت (صدای یک خانم بود)آقای مددی ؟ گفتم نه اشتباه گرفتید.
و به همین ترتیب تماس قطع شد .
بین حالت خواستن ونخواستن وحس کنجکاوی بودم( آقایون میدونن چی میگم) چون همیشه دوست داشتم یک رابطه با جنس مخالف داشته باشم اما خداییش تا الان هیچ دوست دختری نداشتم و واقعا نمیخوام دنبال این چیزا باشم چون همونطور که همه میدونن هم وقتتت رو ازت میگیره هم از نطر مالی متضرر میشی.
این موضوع گذشت تا حدود 3 روز بعد که دیدم یه پیام واسم از طرف همون خانم اومده بود : سلام کجایی؟ چرا گوشیت در دسترس نیست شاید آدم بخواد خبر مرگش رو بهت بده. نباید بدونم کجایی؟
در حین خوندش بودم که بلافاصله یه پیام دیگه واسم اومد که نوشته بود: میبخشید اشتباهی واسه شما فرستادم.
منم بهش اس دادم که :خواهش میکنم موردی نداره.
ولی یه مقدار کنجکاو شدم و بهش یه اس دیگه دادم که اهل کجا هستید؟ ( از روی شماره موبایلش فهمیدم که باید مال استان ... باشه ولی میخواستم خودش بگه) دوستان نمیگم از کجاست تا خدایی نکرده به کسی بر نخوره.
و بهم اس داد : میبخشید جناب من که گفتم اشتباهی فرستادم! منم اس دادم که مرسی از اینکه خودتون تمایلی به آشنایی ندارید و درجوابم اس داد : ممنونم از درک کردنتون بای.
این بار هم گذشت تا اینکه بعد از 2 روز دیگه باز هم اس داد واین بار یه پیام با موضوع تنهایی بود .
من منتظر بودم که بازم بگه اشتباه شده اما تا حدود 10 دقیقه پیام دیگه ای نیومد منم که دیگه خیلی کنجکاو شده بودم بهش اس دادم : انگار باز هم اشتباه شد؟ و اس داد : نظر خودت چیه؟ من : اهل کجا هستید؟ گفت : انگار خیلی دوست داری بدونی از کجام؟؟؟ منم اس دادم : نه دوست ندارم !و خواهش میکنم دیگه اس ندید خداحافظ. که اس داد حالا چرا خداحافظ؟؟؟
دیگه اس ندادم و توی این فکر بودم که انگار اون خیلی بیشتر از من دوست داره با کسی آشنا بشه و تماس گرفتنش هم الکی بوده وصرفا میخواسته با یه آقا رابطه داشته باشه!
از بعداز ظهر که با هم اس دادیم گذشت تا اینکه ساعت حدودا 12 شب بود که باز اس داد شب ب خیر حالتون خوبه؟
من: ممنوم مرسی شب شما هم ب خیر . ( دیر به دیر جواب اس رو میدادم)
حالا چرا اینقد دیر ج میدید؟
دارم TVمیبینم
کدوم شبکه؟
PMC
و اس داد : خوبه آهنگه اگه فیلم بود باید 1 ساعت منتطر ج بودم اگه مایل باشید بیشتر آشنا میشیم؟
و من ج ندادم و واسه چند دقیقه توی اتاق دیگه دنبال یه مدرک میگشتم و وقتی دوبار گوشی رو چک کردم دیدم 2 تا اس داده توی یکی از پیامها نوشته بود: من سارا 23 ساله از استان ... شهرستان .. متاهل دارای یک پسر 2 ساله. حالا شما خودت رو معرفی کن لطفا. ( چون ج نداده بودم بهش بر خورده بود) یه اس دیگه داده بود: میدونستم فقط قصد داری من روضایع کنی الان هم به نیتت رسیدی! و اومدم منم اس دادم اینطور نیست و کاری داشتم و الان در خدمتتوننم ولی به نظر من اگه حرف بزنیم بهتره.
که اس داد: حرف زدن باعث صمیمیت بیشتر میشه! این بار من به یه جورایی بهم برخورد و گفتم : من که به خودم اطمینان دارم شمارو نمیدونم ؟ ضمنا اگه نمیشه حرف زد پس بهتره اس هم ندیم بای. اس داد :10 دقیقه دیگه میزنگم.تا اینکه تماس گرفت
و گفت شمارت رو چون شبیه شماره دوستم بوده اشتباهی گرفتم از کم کم از خودش هم گفت و اینکه شوهرش از نظر عاطفی اون رو تامین نمیکنه در حالی که هیچ کمبودی ازنطر مالی ندارن ازمن هم پرسید که منم وضعیت خودم رو گفتم و اینکه فعلا بی کارم و تحصیلات دیپلم دارم و توی یک خانواده متوسط بزرگ شدم .اون شب شارژ موبایلش تموم شد و با خط خونه تماس گرفت ( از اینکه به این زودی حاضر شد از خط خونه زنگ بزنه متعجب شدم ) ولی اون خیلی دختر جالب و بی پروایی به نطر میومدو بعد از اینکه گفتم رابطه با زن متاهل درست نیست ناراحت شد و گفت: مگه ما میخواییم چیکار کنیم ؟ هیچ مشکلی هم نداره! و میگفت از اینکه با پسری توی استان دیگه اینجور رابطه پیدا کردم خوشحالم.
منم بهش گفتم اگه کمکی از دستم برمیاد یا اینکه بتونم بات همفکری کنم که به زندگیت برگردی خوشحال میشم. گفت: من 5 ساله ازدواج کردم و خیلی وقته که دیگه از شوهرم نا امید شدم. اون شب تا حدود 4 صبح با هم حرف زدیم .و در طی روز های بعد هم بهم اس میدادیم وگهگاهی حرف میزدیم .
من از اینکه میتونستم از تنهایی در بیام خوشحال بودم اما با زن متاهل ؟ کلا احساس خوبی نداشتم . دیگه بیشتر با هم آشنا شدیم و بهش گفتم مشکل جنسی با شوهرت نداری؟ سرد مزاجه یا گرم؟ تو چطور؟ و گفت من سردم وشوهرم خیلی گرمه!
من فکر میکردم شوهرش سرد باشه ولی شوهرش گرم بود و سارا سرد. البته گفت که چون بهم محبت نمیکنه و بهش میگه که خانمها ناقص العقل ( از خانمهای محترم عذر میخوام )هستن دیگه ازش خوشش نمیاد وبه این دلیل میل جنسیش به شوهرش کم شده . و حاضر نمیشه باهاش رابطه جنسی داشته باشه و این رابطه رو به هرماه و نهایتا ماهی 2 بار رسونده . واگه کنارش مونده به خاطر آینده پسرشه. و میگفت از اینکه باهاش درست برخورد کردم وقصدم راهنماییش بوده تشکر میکرد.
یه شب که با هم حرف میزدم گفت که دلم خیلی ماساژ میخواد امروز به شوهرم گفتم و اون گفت که خسته بوده و نمیتونه وگفت دیگه از شوهرش درخواست نمیکنه چون به غرورش بر میخوره . منم گفتم اتفاقا من ماساژ رو دوست دارم.تا این رو گفتم خیلی خوشحال شد و گفت باید ماساژم بدی ولی من گفتم نمیشه اصرار نکن !بهم گفت ناراحتم کردی اما به خاطر خوبیات عیبی نداره ومن دوستت دارم . از اینکه یه زن بهم محبت میکرد خوشحال بودم ولی اون متاهل بود و شوهرش رو یه دیوار بین خودمون میدیدم . ولی به مرور زمان دیگه نتونستم جلوی شهوتم رو بگیرم و شروع کردیم شبا به سکس تل اون خیلی حشری میشد میگفت در اختیارتم و هرجور بخوای من رو بکن میگفت که اندام خوبی دارم وسایز سینه هام 75 هست ! باسنم خوشگله ولی از عقب نمیدم اما اگه تو بخوای تحمل میکنم از کیرت برام بگو ...آب کیرت رو میخورم و.... سکسی که حتی توی خواب هم نمیتونید تصورش کنید
چند روز پیش گفت دیگه باید بیای شهر ما اول باید خوب با روغن زیتون ماساژم بدی از نوک پا تا نوک سر حداقل 1 ساعت این کا رو بکنی و بعد سیر با هم سکس کنیم من میخوام هرچی کمبود توی رابطه با شوهرم داشتم رو جبران کنم .
بهش گفتم این رابطه رو نمیتونم ادامه بدم ولی اون قبول نمیکنه ومیگه حداقل باید واسه چند روز بیای پیشم خودم مکان دارم تو تو فکر نباش بزار از هم لذت ببریم !
الان موندم چیکار کنم !!! از یه طرف منم بهش علاقه مند شدم . از طرف دیگه زن شوهر دار؟؟
دوستان خواهش میکنم کمکم کنید من دوست دارم وقتی ازدواج کردم چنین رابطه ای داشته باشم اما الان نمیتونم ازدواج کنم و شهوتم رو نمیتونم کنترل کنم و از استمنا هم بدم میاد . خواهش میکنم کسی توهین نکنه چون من توی خانوادم کسی رو دارم که فوت شده !!
ظمنا فکر نمیکنم اونقد این ماجرا عجیب باشه که بخوام موقعیتی رو به رخ دیگران بکشم.
میبخشید اگه طولانی بود اما کاملا واقعی هست و هنوز هم درگیر این موضوع هستم با تشکر فراوان از شما که این ماجرا رو خوندید منتطر نظراتتون هستم

نوشته: بهنام

...قسمت قبل

به دختر خاله ام همینو گفتم .. جز مامان که خوابه دیگه کسی خونه نیست که بخواد حموم بالا بره ! خاله هم مثل اینکه این حمومه! با تعجب بهم نگاه کرد پرسید مگه تو حموم بالا نبودی ؟ زودی دوزاریم افتاد که سوتی دادم گفتم چرا چرا شوخی کردم..پیش خودم گفتم خدا رو شکر که ندیده منو از کدوم طرف امدم ! اما واقعا کی حموم بالا بود ؟ رفتم که ببینم داستان چیه ..پله هارو دو/سه درمیان رفتم بالا دیدم بله ...یکی داره حموم میکنه..اتاق مامان رو درش رو باز کردم دیدم نیستش !
گفتم وای پسر تو این یکربع چه رفت و امدی بوده که ما خبر نداشتیم !! شانس اوردیم که اون سوتی رو من دادم که منجر به دلخوری شد وگرنه اقلا از صدای ناله خاله و جر وبحثمون هر چند با لحن اروم بود امکان داشت بشنوند.

رفتم تو اتاقم وبفکر بعداز ظهر بودم هر چند خاله ام زد تو ذوقم اما اون حشری که من از ش دیدم محال بود از پسش بربیاد .گفتم سنگ مفت گنجشک هم مفت برم مقدمات کارو بچینم ..لباس پوشیدم زدم بیرون رفتم خونه پدر بزرگم .اینم براتون بگم تو حموم که از خونه خالی حرف زدم.... همون جرقه ای بود که امروز صبح به مغزم زده شد. ماجراش این بودکه عمه ام با شوهرش رفته بودن المان تا 4 ماهه دیگه برنمیگشتن ..منتها کلید خونه رو سپرده بودن به پدر بزرگم! منم فکر کردم با یه بهونه که شک نکنه مثلا سی دی های مربوط به کلاس کنکورمو موقع مهمونی خداحافظی تو خونه اشون جا گذاشتم وحالا لازم دارم برم برشون دارم!
تیرم به هدف خورد کلید رو ازش گرفتم وسریع از روش یکی ساختم و رفتم خونه عمه ام که هم کلید یدک رو امتحان کنم و هم اینکه اگر اومدیم کجا بریم و چی هست و چی لازم میشه خلاصه تدارکی ..چیزی ! کلید یدکی رو انداختم و درو باز کرد. حیاط بزرگی داشتند تا برسم درب اصلی خانه ،صدای عجیبی بگوش رسید مثل صدای جیغ زن ...اهمیتی ندادم رسیدم درب ساختمون کلید انداختم دیدم نصفه میره !! انگار از اونطرف کلید رو قفل باشه هر کاری کردم نشد که نشد.بزمین زمان فحش میدادم .چون اصلا فکرش هم نمیکردم کسی داخل باشه چون فقط پدربزرگ کلید رو داشت . پس چه جوری خودش رفت و امد میکنه !!!؟ گفتم دور ساختمان رو دید بندازم شاید راهی چیزی برای تو رفتن پیدا بشه .. از بس که ماشالا اتاق داشت گفتم تک تک پنجرهاشو وارسی میکنم ، نشد فوقش کلید ساز میارم ..دو سه پنجره رو چک کردم بعد یهو صدای شر شر آب و صدای یه زن بگوشم خورد پس درست شنیده بودم . آروم حرکت کردم به سمت مرکز صدا که رسیدم پشت پنجره حمام میهمان که تو راهرو کناری بود. نمیتونستم سرک بکشم چون از پشت شیشه دیده میشدم ..صدای خنده یه زن میومد که ریسه رفته بود و بی ادبانه هم صحبت میکرد ...میگفت خارکوسه بزار بریم رو تخت یا بزار کف همینجا بخوام !!!رفتارش مثل جنده ای بودکه قلقکش میدادن هی میخندید و میگفت اینطوری نمیشه ، نکن کیر تو نابدتر آبجی جنده ات نکن ...لیز خوردی پای خودته ها!!حرف دهنش تمام نشده.... یهو صدای گرومپ!!! یکی چه جورم با کون خورد زمین که لرزشش رو من حس کردم بعدش صدای جیغ زنیکه و صدای ناله خفه شده تو گلو یه مردک ، که تااونموقع صداش درنیومده بود که بدونم کیه! حالم گرفته شد از محل دور شدم وصدای غر غر زنه هم ، تو حیاط گمشد... زدم بیرون ..پیش خودم گفتم حتما برادر شوهر عمه ام بود که قرمساق مجرد هم هست! حتما از دادشش کلید گرفته بود..! صد جور فکر تو مخم ، عین صدای وز وز بال مگس سرمو داشتند میخورند ،که یکیش این بود که این بابا نمیگه تو رفت وامد بین خودش و پدر بزرگم تو این خونه ،اگر تداخل ایحاد بشه چی میشه!؟ اون صدای گرومپ چی بود که باعث شد زنیکه لاشی وارجیغ بکشه ؟مثل صدای در رفتن چیزی از زیر پا و با کون زمین خوردن بود..یه خورده که آروم تر شدم صحنه حرف زدن زنیکه رو مرور کردم .گفتم همینه یارو رفته رو چهار پایه ای چیزی که از زیرش در رفته خورده زمین ! اما چرا ؟ آنطور که زنه میگفت یعنی اینکه طرف چسبونده بودش بیخ دیوار میخواسته سر پا بکُندش ..قدش نمیرسیده یه چیز گذاشته زیر پاش تا بتونه،سُر خورده که با کون خورده زمین..اما این یارو که من قبلا دیدم بودم قدش خیلی بلندتر از این حرف هاست! گفتم کون لقشون .. زمانی اگر جور شد ما خواستیم بیایم ..نه به وقت بابا بزرگم میخوره که بیاد و نه این یکی که دیگه معلومه کونش پاره شده میتونه بیاد! برگشتم کلید رو دادم ومیدونستم که پدر بزرگ هر دوروز درمیون میره خونه عمه ام سر میزنه ..چون نمیدونستم اخرین بار کی بوده عمدا بهش گفتم بابابزرگ درب هارو چک کردم وهمه گلدونها وباغچه رو سیر حسابی آب دادم ....خوشحال شد و گفت پس دیگه فردا هم نمیرم راحتم کردی راستش میخواستم قبل از رفتنت بهت بگم ..حالا که میری باغچه رو اب بدی که نخواستم اذیت بشی ..اینه که بهت نگفتم ..باریکلا پسرم ..رفتی به خاله ات سلام برسون ! گفتم چشم نوکرتم ! چرا دستشو گذاشت رو کیرش و گفت به خاله ات هم سلام برسون!!!!؟ شاید همزمان با گفتنش.. سرش خاریده..! چه بدونم ...پاک خل شدم... اومدم تو حال خودم .
برگشتنی تو پوست خودم نمیگنجیدم ..جان یه سکس جانانه بی سرو خر و ترس !
اما قبلش باید یه جوری از دل خاله ام در میاوردم ..انگاری حرف خیلی بدی بهش زدم !
میدونم واکنشش لحظه ای بود، میدونه که منظوری نداشتم.
در ثانی هیچوقت نشده بود دل منو بشکونه، اینهم از رو خریت من بود !
در ضمن حشرش تو وجودش مونده بود درست مثل من ..برای همینه که امید زیادی داشتم که امروز بعد از ظهر قبول کنه بریم!
برای همین از داروخانه با هزار خجالت یه کرم لیدو کایین گرفتم و امدم خونه!
تو هال کسی رو ندیدم یراست رفتم دستشویی وکرمی که وصفش رو شنیده بودم تست کنم ..یکم مالیدم به کیرم که بعد از دو/سه دقیقه اثر کردو هیچ چیز حس نمیکرد!با خوشحالی انداختم تو غلافش اومدم بیرون دیدم بابام از بیرون اومد لگنش رو گرفته بدجوری ناله میکنه ! گفتم چی شده بابا گفت هیس !! یواش ..مادرت نفهمه... از نردبون پا قفسه مغازه افتادم زمین! تعادلم بهم خورد! بیا این مشعمع ضد درد رو بچسبون جایی که درد میکنه ...گفت مادرت کجاست ؟گفتم حتما بالاست منم الان اومدم بردمش تو اتاق خلوت خودش ، اول پمادضد دردش رو مالیدم بعد 4/5 تا مشعمع رو بغل به بغل چسبوندم پایین کمرش ..گفتم دختر عمو رو اوردی ؟ گفت صبحی اوردمش و رفتم .اصلا نمیشد باهاش حرف زد خیلی عصبی بنظر میومد. خلاصه همونجا هم گرفت خوابید منم صداشو درنیاوردم که مادرم ناراحت نشه. رفتم تو اتاقم رو تخت ولو شدم کم کم چشمام سنگین شد نفهمیدم کی خوابم برد.
نمیدونم چقدر خوابیده بودم که احساس کردم یکی داره صورتمو نوازش میده ..آهسته پلکهامو باز کردم دیدم خاله سپیده نشسته کنارم وداره قربون صدقه ام میره ..زودی پاشدم سلام کردمو گفت چه خوابی رفتی که هرچی برای ناهار صدات کردیم پانشدی ! گفتم خاله منو بخشیدی ؟ بخدا منظوری نداشتم ! گفت میدونم اینجوری بارت کردم که حواست پی زبونت باشه که چه چیزی رو به کی داری میگی ..اینو کلا بهت گفتم که تو زندگیت تجربه بشه برات !
بعد یه نگاه به درب اتاق کردو گفت خب حالا کلید خونه عمه جنده ات رو داری یانه ؟
چشمام چهار تا شد!
گفتم خاله من که اسم نبردم شما از کجا فهمیدی که منظورم خونه عمه هست !
گفت بچه جان فهمیدنش برای من همچین چیزی هم نیست ! بلکه تو هنوز تو این سن در دنیای خودت سیر میکنی وتجربه خودت رو داری !جوانی به سن تو خونه خالیش کجا میتونه باشه ؟ من که خبر داشتم عمه ات رفته فرنگ ، پس خونه خالی که این دیوث ازش دم میزد جز این نمی تونست باشه!
گفتم پس میاین ؟
گفت اگر الان بلند شی ...اره چون ساعت 4 هستش وبازار مسگرها نزدیک هست که ببندند این بهانه خوبیه که برم دنبال لولهنگی که به مامانت قبلا حرفشو زدم بودم که بگردم پیدا ش کنم اگر زیبا بود بخرم !!
گفتم پس سروناز چی میشه ؟ حتما دنبالمون میاد!
گفت دختر عموتو بابات اورده دیگه سرشون به کامپیوتره ..در ضمن از بازار مس گرها بدش میاد ..دیگه بهتر !
یه چایی خوردیم به مادرم گفتیم و رفتیم ! دل تو دلم نبود ..از هیجان داشتم دوباره رعشه میگرفتم ! نزدیک خونه عمه ام خاله ام به آژانسی گفت نگه دارین ..پیاده شد بمن گفت بمون الان میام !
رفت و بعد مدت زمان کمی اومد سوارشد.. منم چیزی ازش نپرسیدم برای چی رفتی ! رسیدیم در خونه کلید انداختم و رفتیم داخل ..زیاد وقت نداشتیم .. خاله زودی رفت اشپز خونه کتری برقی رو زد سریع یه چایی درست کرد و از کیفش دوسه ورق قرص دراوردکه یکیش ارام بخش بود واونیکی تو یه قوطی بود ...ورقش که دراورده بود 4تا بیشتر قرص نداشت . یکی رو دراورد نصفش کرد همراه اونیکی دادتا بخورم ! گقتم خاله اون که نصف کردی چی بود ؟ گفت هرچند تو لازم نداری اما بدلیل ضعف بدنی دیشبت ، حتما الان لازم میشه که اینو بخوری و قوای از دست رفته ات برگرده سرجاش !زود باش معطل نکن! جفت قرص هارو خوردم بعد ده دقیقه که تا چایی رو بخوریم قدری حرف بزنیم ، احساس کردم قرصها اثر کرده ..به خاله ام گفتم که دیگه هیجان ندارم ! ازم پرسید حموم کجا بود ؟ گفتم تو اون سالن.... پرسید حموم اتاق خواب ندارند ؟
گفتم چرا فکر کنم داشته باشند اگر درب اتاق خواب باز باشه موردی نیست!
از شانسمون درب اتاق باز بود رفتیم تو اتاق ودرب حموم رو باز کرد دید به چه بزرگه و مجهز ! نگاهی بهم انداخت و گفت بیا تو سریع لخت شو که وقت کم داریم .
خاله ام سریع زودتر از من لخت شد من تماشا میکردم ..آخ چه هیکلی چه گوشتی چه کسو کونِ قلنبه ای ..یعنی همه اینها خاک بر سر من کنن تا چند دقیقه دیگه آزادانه در اختیار من خائن قرار میگیرند ! وای هر چقدر دلم میخواد از شدت حشر داد میزنم!! سپیده رفت سمت شیر وبازش کرد دید اب گرم خبری نیست ای دادبیداد معلومه ، نباید هم اب گرم باشه ..گفتم خاله اینها موتور خونه ندارند ..سیستمشونو با دوتا پکیج راه انداختن که رفتم هر دوشونو روشن کردمو اب داغ ردیف شد.
گفتم خاله حالا چه اصرار داشتی که بریم حموم ..صبح مگه حموم نبودیم ؟
گفت مزه حموم صبح رو جنابعالی مشنگ به کاممون تلخ کردی! حالا فهمیدی چرا؟
سرم انداختم پایین !
من این حمام رو ندیده بودم عجب وان جکوزی بزرگی داره .. 8 ضلعی که هر ضلعش شکل نیم دایره ست.
! خاله ام گفت بیخود نگاهش نکن ما کنار ش کار داریم
مگه جکوزی به این بزرگی پر میشه !! بعدش کِی میخواد خالی بشه ! ما وقت نداریم مشنگ خان!
راست میگفت..اما چِشم مونده بود بهش ..
یه دوش گرفتیمو بعد کنار وان رو شست ودراز کشیدیم اونجا یهو پاشد که انگار چیزی رو فراموش کرده یه ان رفت بیرون سریع برگشت دوباره دراز کشید ..!
یه بوی خوشی به مشامم خورد ..مثل اینکه رفت به خودش لوسیون زد اومد
چه بوی مست کننده ای!
گفتم خاله دیوانه ام کردین چی زدین بخودتون ؟ گفت از اینها ...یهو مشتش رو باز کرد یه مقداری از همین لوسیون ها مالید به بدن من ..گفت کامل دراز بکش و هر چی گفتم بگو چشم ...منم گفتم چشم.
بادستانش شروع کرد سینه ام و گردنم ..اخر سر شکمم و زیر شکمو کیرم و تخمام رو مالیدن !
چه استادانه این کارو میکرد ،واقعا بلد بود که یه مرد رو چه جوری حشری کنه ..اما نه اون شوهر کس ملخی که من میشناسمش..
خلاصه تووجودم انگار یه حال عجیب دیگه ای رو احساس کرده باشم متوجه شدم خیلی قوی تر حشری شدم ..نگو تاثیر دارویی که بهم داده !
وای از سر کیرم میگرفت اروم رو به پایین میمالید
میشد رو صورتش خوند که چقدر مشتاق ساک زدنه.. با اینکه خجالت میکشیدم نمیدونم چرا به اینکار رضا دادم وسر کیرمو گرفتم که دیگه مجال نداد گرفت کرد تو دهنش..وای این اولین بار بود که کاملا لذت ساک زدن کیرمو حس میکردم ...بدنم برعشه افتاد ... بعد بلند شد پشت به من بکارش ادامه داد
بعد برگشت به نیمرخ نشست.. چنان کیرمو میکرد تو دهنش ..وقتی چهره اش رو میدیدم به یه حالتی افتاده بود که انگار در عمرش کیر ندیده !! چنان حشری وار تا حلقش میکرد و تا حد اوغ زدن نگه میداشت
دودستی از بیخ گرقته بود اروم اروم میمالید تا سرش میرسید یهو سرشو میکردتو دهنش وچنان میک میزد که از شدت هیجان ناخود اگاه 2-3 بار سرم محکم خورد به کف حموم ولی اصلا ملتفت نشد !!! تو دنیای خودش بود ..بعضی وقتها میدیدم داره یه چیزهایی میگه و نگاهش میکنه ..دوباره همینکه تو دهنش کرد ، دیدم حالش یه جوری داره میشه ..ترسیدم ..البته خودمم دست کمی از ان نداشتم که مخم کوبیده شد زمین!
پاشدم دستش رو گرفتم کشیدم رو خودم بعد سریع دادم زیر ...معطل نکردم رفتم سروقت کسش ! لاشو باز کردم ..تازه میدیدم این کس چی هست ،ادم و روانی میکنه ..تو اون لحظه تیک گرفتم دست و پام شروع کرد به لرزیدن ! دیدم خاله ام بدتر از من خرابه ، دوباره مثل دیشب سرمو گرفت صورتمو فشارداد رو کسش!
پاهاش رو تا جا داشت باز کردو منم با این حالِ نزارم شیرجه زدم تو استخر ! واقعا داشتم اب کسش رو میخوردم مگه تمومی داشت همین جوری لبریز بود میریخت پایین ! جوری میک میزدم که صدای جیغش خونه رو برداشته بود تو چه حالی بودم با انگشت شستم چاک بالای کسش رو میمالیدم حین اینکه زبونم رو تو کسش عقب جلو میکردم پاهاشو نزدیک هم کرد بعد انتهای رونش رو قفل کرد رو دو بَرِ صورتم! لُپ هام از داغی گرمای رون پاهاش قرمز شده بود .
جوری با اشتیاق میخوردم که هر ناله ای که میکرد بیشتر حشری میشدم ..اخ سرم بین دو رون سفید هوس انگیز، صورتم چسبیده به کسی ناز ،که مرتب بهم میگه ادامه بده ...وای این دیگه خودشو کشت !چرا اینقدر حشریه؟ چیکار داره میکنه... با هر زبونی که میکشم لای کسش، چپ و راست کمرشو سُرمیده رو سرامیک!
لای کسشو بیشتر وامیکنم بیشتر روانی تر میشه ، انگار خودم از خودم خبر ندارم که پایین تنه خودم رو بدتر از اون دارم اینورو اونور سُر میدم.. کیرم بد جوری از شق دردی باد کرده واز بس رو سرامیکها مالیده شده درد گرفته..هنوز مشغول لیسیدن و میک زدن هستم !
چنین کس صورتی رنگی تا بحال ندیده بودم ..ببخشید که اینو میگم ولی واقعا شبیه کس دختر بچه هستش ! کلافه ام کرد دیوانه شدم ..دیگه طاقت ندارم باید بلند شم ! همچنان پاهاشودور سرم قفل کرده بودو به غیر لیسیدن فعلا رضایت نمیداد !!
رو شکم خوابیدم صورتم رو کس خاله سپیده اسیر ! دارم چنان لیسی به درون اون کس حشری کننده میزنم که دیگه از شدت هیجانات ناشی از این فشار، خاله ام چه ناله هایی که نمیکنه !حالا دست انداخته از پشت سرم موهامو گرفته ومیکشه سمت کسش منم یه دستم و انداختم رو یکی از پستون هاش و دارم میمالمش که بلند داد زد سرشو نیشگون بگیر ! منم نیشگون گرفتم ...داد زد این چی بود! محکم بگیر..منم دیگه با نوک انگشتم چنان نیشگونی گرفتم و چنان ناله ای از شدت شهوت، سر به اسمون بلند کرد که اولش ترسیدم ... بدتر از اون ، همزمان با فشار مضاعف پاهاش که حالا دور گردنم انداخته بود گردنم درد گرفت..بدتر از همه کیر م مونده اون زیر و رو کاشی ها داشت پرس میشه. نمیدونم چرا ارضا نمیشه ...هر کاری میکنم بی فایده است! چرا گیر داده براش بخورم ؟
البته این لذتی که داریم میبریم انهم بدون سر خر وبا راحتی خیال و کاملا ازادانه ... واقعا یک تجربه ای خاطره انگیز میشه اما حال من خیلی بد شده هر جوریه باید خودمو از این قلاب ازاد کنم هرچی میگم متوجه نمیشه تو عالمه خودشه ..تصمیم گرفتم میان این همه سروصدای حشری وارش یکدفعه سرمو بکشم بیرون ..که موفق شدم سرمو خلاص کنم ..دیدم با تعجب داره نگاهم میکنه !!بی معطلی رفتم زیر دوش تا کیرمو که زیرم مونده بود آب بکشم . سریع برگشتم ..باز نگاهش کردم دیدم هنوز حیرونه !! نگران شدم گفتم خاله حالت خوبه شما؟شما از این قرصهایی که بمن دادین خودتون هم خوردین؟ فقط سرشو بعنوان تایید تکون داد!انگار که یه سیگاری حشیش تنهایی کشیده باشه !از شدت ناراحتی و نگرانی.. سکس از کله ام پرید ! پاشدم جکوزی رو به اب گرفتم تا تمیز شه ..خاله فقط با عصبانیت نگاهم میکرد منم زود رفتم پایین فلکه های اب رو باز کردم ..یربعی کشید تا حدی که سر نَره پُربشه.! رفتم سراغ دلستر هایی که امدنی گذاشتم تو فریزر ..اوردم گذاشتم لبه وان ..اومدم سر وقت خاله ام .. پیشانیش را بوسیدم و گفتم قریون خاله ام برم ندیده بودم تا بحال اینچنین عصبانی بهم خیره بشی !! الان جکوزی پله اول پر شده دستتونو بدین بلند شین بریم .. هنگامیکه بلند شدو راه افتاد که بریم داخل ناگهان ایستاد گفت گرشا ...گفتم جان دلم خاله بگین، اومد جلوتردستش رو دراز کرد که کمکش کنم بره تو وان ، بهم گفت توکه در مورد من فکر های بد واحمقانه ای نکردی که؟ کمکش کردم رفت پایین پشت بندش من رفتم ..اخیش چه آبی میکوبه پشتمون ، اما چهره ساکت ومنتظرش نگذاشت که بیشتر جلو لوله فشار اب بنشینم رفتم کنارش ، چشم دوخته به چشمام..! گفتم خاله جون این چه سوالی که میکنین؟ شما برای من حکم یه قدیس رو دارین ! من هیچوفت راجب شما فکری نمیکنم ..هر کاری هم کردین بخاطر من بوده اینقدر دیگه ابله نیستم! ...وای !!!بعد گفتن این حرف جوری نگاهم کرد که ترسیدم تو جملاتم گهی خورده باشم که ندونسته پرونده باشم.. اما نه ! حرفی نزدم که بد باشه!! دیگه داشتم ازش میترسیدم ؟نیم خیز شدو همینطور زل زده بود بهم تشری زد که چی گفتی؟ منو چی خطاب کردی ؟ گفتم خاله جون چرا اینجوری میکنین.. مثلا امدیم بقول خودتون یه بعد از ظهر بی سر خر رو بگذرونیم و بخندیم و خوش باشیم ! _ خب از ابن حرفم چی برداشت میکنی؟ گفتم که خاله جون من چرا باید اصلا برداشتی داشته باشم ؟ شما هر کاری کردین رو حساب کردین منم تابع شمام ..عرض کردم که شما برای من یه قدیسی !! وای خدا تا اینکلمه رو تکرار کردم چنان از روی ناراحتی فریادی با عصبانیت کشید و بعدش سریع بطری دلستر رو برداشت بکوبه تو صورتم اما لحظه اخر یه ان به خودش اومد اما این دلیل نشد که از رو حرصی که نمیدونم منشاء اون چی بود ،بطری رو پرت نکنه که درست از چند میلیمتری گوشم رد شدوخورد بدیوار ترکید بلندتر داد زد : دیوث بی شرف چی بمن گفتی الان ؟ من برای تو چی هستم؟ هلم داد و نشست رو سکو شروع کرد های های گریه کردن! سر در نمیاوردم ..بطور جدی و قاطعانه گفتم خاله جان ..من نمیدونم شما داری راجب چی حرف میزنین !!؟ گمونم حرف من براتون تداعی کننده خاطره ای بد بوده من معذرت میخوام !! یواشکی از بغل یه نگاه تو صورتش انداختم.. منی که تجربه زیادی تو زندگیم نداشتم بادیدن چهره ای که انگار نه انگار همون چهره بشاش یک ساعت پیشه دلم ریخت پایین! بلند شد رفت روسکوی اول نشست که دیگه فقط تا زیر زانو تو اب بود.. جرات بخرج دادم رفتم نزدیکش جلو پاهاش ایستادم وسرشو بوسیدم پاشو از هم باز کردم رو زانو نشستم که التم زیر اب باشه نبینه! سرموگذاشتم بیخ رون پاش . صبر کردم یه خرده اروم بشه ..رونش چه داغ و نرم بود همینطوری زل زده بودم به کسش که قرمز شده بود! نمیدونم چی شد که این کلمه قدیس تو مغزم جرقه ای زد .! حالا چرا کس خاله سپیده باعث بانی این جرقه بود چی بگم والا.! یادم افتاد سری قبل که با دایی و خانواده اش اماده بودن اینجا ..ساعت 2 صبح طبق معمول پشت در گوش وامیستادم که کی تلفنش تموم میشه برم انگولک کنم . بعدِ خنده هاش یهو ورق برگشت گریه هاش شروع شد..وشنیدم با بغض به مخاطبش میگفت : تو اول میگی برای تو یک قدیسم وبعد بهم تهمت میزنی !!سرمو بلند کردم ، روبرو زل زدم به چشماش ، گفتم الهی بمیرم خاله چه غمی تو صورتش نشسته..باز یه آن حالت عصبی بخودش گرفت و چشماش گرد شد اما زود چهره اش رو تغییر داد ، حالت عشقی بخودش گرفت این حرکتش اینقدر تابلو بودکه مطمئن شدم خاله ام انگاری ناخواسته عاشق کسی شده ! خاله سپیده من ادم عجیب غریبیه ..هیچکس نمی تونه بفهمه به چی اعتقاد داره ! همون قدر که خیلی ناکس و تیز هستش همون قدر هم میگن حماقت هاش شهره افاقه !..............ادامه دارد

با سلام خدمت دوستان شهوانی خاطره ای که براتون میگم کاملا واقعیه وقتی 12سال داشتم یه روز تابستان که خانوادم خونه نبودن پسرعمم که 2سال ازمن بزرگتره اومدخونمون پیشم.نمیدونم چطور شد که شروع کرد ازگاییدن دوست خواهرش حرف زدن(البته بعدا دلیلشوفهمیدم) خلاصه ازاینکه چطورگاییده کجا برده ازکون کرده ووومن که تابحال نمیدونستم سکس چیه وندیده بودم برام خیلی جالب وجذاب بوداما ازاول هدف این شیطان معلوم بودبعداز اینکه قشنگ دوتامون حشری شدیم پیشنهاد گی دادمن که حشری شده بودم ودوست داشتم این حسو تجربه کنم قبول کردم پسر عمم گفت تو اول میکنی یا من بکنم من که هیچ تجربه ای نداشتم گفتم تو بکن بعد من میکنم .از تیپ خودم بگم به گفته تمامی اطرافیان یه پسر بسیار بسیارزیبافوق العاده سفید پوست یه بدن بی مو بایه باسن تپل وزیبا خلاصه من شلوارمو کشیدم پایین روی شکمم دراز کشیدم منتظر بودم که بیادوشرتم بکش پایین همینطور که منتظر بودم دیدم طول کشیدبرگشتم ببینم چی شده چشمم به یه کیر قهوه ای بزرگ افتادکه پسر عمم داشت خوب تف مالی میکرداصلا نترسیدم چون نمیدونستم چه اتفاقی قراره بیفته فقط خیلی تعجب کردم چون کیر به اون بزرگی ندیده بودم من الان که 31سالم کیرم از اون کیر کوچیکترخلاصه اومدوشرت منو کشید پایین فکر کنم وقتی اون کون مثل قرص ماه رو دیدازخوشحالی غش کرد با دوتادست دوطرف باسنای منو ازهم واکرد سرشو بردنزدیک سوراخ کونم یه تف کاملا لیز انداخت روی سوراخ کونم وبادودست هی باسنمو بازوبسته میکرد تا اماده بشه وتف به همه جای سوراخ برسه انگار از5دقیقه قبل تفشو تو دهنش جمع کرده بودخلاصه اومد روم سرکیرشو اروم میمالیدبه سوراخ کونم وهچنان بامن صحبت میکرددرواقع بطور استادانه ای هواس منو پرت میکردنمیدونم چطور وباچه ظرافتی سرکیرشو کرد داخل کونم که اصلادرد نداشت ومن متوجه نشدم پسرعمم که انگار استاد اینکاربودوبارهااینکاروکرده وقتی دیدمن دردی ندارم اروم همه کیرشو فرو کردوچندلحظه بی حرکت موندتابیشترجابازکنه همین موقع به من گفت خوبی حتی نپرسید دردداره یانه که من احساس دردکنم گفتم اره فقط دسشویی دارم کارت تموم شد باید برم دسشویی اما اونکه علت دستشویی منو میدونست گفت باشه درواقع کون من بااون کیر بزرگ بازشده بود این احساسرو داشتم بعدازتقریبا 1دقیقه دوباره کیرشو عقب کشیداروم دراورد دوباره فرو کرد اینبارکامل کیرشودراورددوباره تف زدبه کونم وسرکیرشوگذاشت روسوراخم اروم سرشو فروکردکون من یه ترررت کردگوزیدکه پسرعمم کیف کرد گفت جون بقیه کیرشو باسرعت بیشتری فرو کرد گوزمن هم بزرگترشدتتترررررتت فکر کنم پسر عمم به اوج لذت رسید من هم اصلا حس خوبی نداشتم دیگه اون داشت تلنبه میزد وکیف میکردهرازگاهی هم صدای گوزیدنای مختلف ازکون من شنیده میشدتاپسر عمه جون حال کرد پوزیشنو عوض کنه منو رو4دستو پابصورت داگی گذاشت دوباره تف مالی کرد بلندشددوباره کیرشو گذاشت دم سوراخم بهم گفت بایه دست باسنمو کشیدم تا کیرشو بتونه بیشتر فروکنه اینبارتمامکیرشو یهو فرو کرد یه صدای گوزخوشگل زرررراتتزرت ازکونم دراومد که پسرعمم تندو تند تلنبه رو شروع کردنمیدونم چراباهر تلنبه کونم صداهای مختلفی درمیاورد واون بیشتروبیشتر کیف میکردمن دیکه حلم داشت بد میشد گفتم من نمیکنمت فکر کنم ازخوشحالی سکته کرد حلاکه فقط اون باید میگاید حریصتر شده بودومحکمتر تلنبه میزد بایه دست خودم باسنمو بازکرده بودم طرف دیگرو اون باز کرده بودکه کیرگندش تاخایاش فرومیرفت گاهی بافشار انگارمیخاست خایهاشم فروکنه همچنان که اون میگاییدومن میگوزیدم که ارضاشد وابشوریخت توکونم ورفت هنوزم پسرعمم ازگایدن من بعنوان بهترین کون گاییده شده یاد میکنه دیگه کون ندادم لطفا نظر بدین

نوشته: دوستدار سکس

سلام
من 28ساله و 4ساله متاهل هستم . مترجم یه شرکت صادراتی هستم .بچه ندارم و عاشق سکسم اما شوهرم که خیلی هم تو کردن من تبحر داره خیلی سکس نمیکنه 2هفته ای 1بار .خاطره ای که براتون میگم واقعی واقعی
2سال پیش بدون شوهرم برای یک سفر کاری به ایروان رفتیم 1هفته ای که مشغول کار بودیم و انقدر خسته به هتل بر میگشتیم که وقت به شام خوردن هم نمیرسید.اما قبل از اومدن به تهران 2روز وقت گردش به بچه های شرکت دادن .ما هم رفتیم این ور و اون ور و هم خرید و هم بازدید.شب که برگشتیم هتل رفتیم رستوران که شام بخوریم یه آقای سفید رو چشم ابی که البته ایرانی هم بود و برای کنفرانس پزشکی اومده بود تنها نشسته بود و سالاد میخورد.من و همکارام هم رفتیم و شام برداشتیم و هر کی یا تنها یا 2-3نفری نشستن به خوردن.اون آقا هه که اسمش سهند بود روبروی من نشسته بود و دوست من پشتش به اون بود من از اون میگفتم و با دوستم بهش میخندیدیم واخه فکر میکردم خارجی و فارسی بلد نیست . شامش که تموم شد اومد و کنار میز ما ایستاد و گفت شب بخیر
وای من مردم از خجالت و پاشدم ازش عذر خواهی کردم اونم خندید و گفت عیبی نداره .خداحافظی کردیم و قتی میرفت گفت آخر شب میاد دیسکو و مارا هم دعوت کرد منم انقدر خجالت زده بودم قبول کردم
رفتیم اتاق و یکم با همکارم که یه زن35ساله بود به نام مریم خندیدیم . مریم گفت خستستو میخواد بخوابه منم گفتم شاید نرم چون خسته بودم و از طرفی روم نمیشد ولی باید خبر میدادم به سهند رفتم پایین و از لابی شماره اتاقش رو پرسیدم میخواستم از داخل هتل به اتاقش زنگ بزنم که گفتم بذار یه دقیقه برم دمه اتاقش
اون طبقه دوم بود .رفتم در زدم درو باز کرد وگفت الان میام اما من گفتم شرمنده اما اون اصرار کرد گفتم باشه نیم ساعت دیگه تو لابی.رفتم اتاق خودمونو سریع دوش گرفتم و ارایش ملایمی کردم یه شلوار جین با یه تاپ زرد با کت مشکی و کفش پاشنه بلند پوشیدم و عطر زدم و رفتم سهند زود تر اومده بود .خلاصه رفتیم و یکم از کارامون صحبت کردیم و مشروب خوردیم و یه کم هم با هم رقصیدیم سهند هم گفت زن داره و یه پسر 3ساله.همسرش هم پزشک بود.منم از شوهرم گفتم.چون خسته بودم گفتم که برگردیم و اون هم قبول کرد .رسیدیم هتل و گفت بیا اتاق من یکم دیگه باهم صحبت کنیم .قبول کردم ولی خیلی راحت نبودم.یکم که صحبت کردیم حرف رو رسوند به سکس و رابطه زنا شویی منم حسابی از بابت مشروب داغ شده بودم و حرفاش منو تحریک میکرد 8-9روزی هم بود که کیری ندیده بودم حسابی خیس شده بودم..خلاصه نفهمیدم چه جوری شد که گفت من ماساژ بلدم و بذار ماساژت بدم منم هم دلم میخواست هم نه چون میگفتم شوهر دارم و این حرفا-راضی شدم خوابیدم رو تخت و شروع کرد به مالیدن خیلی خوب میمالید خودش رو هم هی میمالوند به باسنم.یواش یواش شروع کرد به مالوندن کون و سینه هام -با این حالی که میدونستم نباید بکنه نمیتونستم جلوشو بگیرم -خیس خیس بودم دلم میخواست منو بکنه . هیچ کاری نمیتونستم بکنم نه جلوشو بگیرم نه هیچ چیز دیگه-سهند هم که دید هیچی نمیگم تاپمو در اورد و شروع کرد به مالوندن -سایز سینم 80 وای داشتم دیوونه میشدم -دیگه منو کامل برگردونده بود و داشت سر و سینمو میخورد.لبامو میخورد داغ داغ بود گردن و گوشامو زبون میکشید زبونشو میکرد تو دهنم می کشوند رو زبونم و دندونام و میگفت خوشمزست.نوک سینه هامو میخورد و گهگاهی گازشون میگرفت-وای چه حسی بود- بلیزشو در اورد خوابید روم و خیلی سفید بود و یکم هم مو رو سینش داشت-خدارو شکر که پشمالو نبود چون خوشم نمیاد شوهرم هم سفید و رو بدنش یکم مو داره-کیر شوهرم خیلی خوبه 18سانته و اندازه اسپری قطر داره-خدا خدا میکردم کیرش از مال شوهرم کلفت تر باشه.یواش یواش شروع کرد شلوارمو در اوورد و از رو شرت کس تپل خیسمو میخورد.کسم یکم مو داشت اخه نمیدونستم قراره بدم.خلاصه ازم سوال کرد که اجازه میدم شورتمو در بیاره یانه که منم گفتم من هیچ کارم و الان تصمیم گیرنده توای-بوسم کردو شورتمو در اورد و گفت وای چقدر خیسی و چه کسی داری و از این حرفها
یواش یواش شروع کرد به خوردن اب کسم و لب های کسم و چوچولم هی میکرد تو دهنشو در می اورد و گهگداری هم زبونشو تا ته میکرد تو کسم.منم داشتم میمردم و دلم فقط یه کیر کلفت میخواست و هی اه و اوه میکردم.خودشو چرخوندو کیرشو گزاشت نزدیک صورتم و خوش مشغول خوردن کس بود.منم شلوارشو باز کردم و یکم کشیدم پایین و از کنار شورتش کیرشو لمس کردم و نگاه کردم بد نبود تمیز و سفت و داغ بود ولی به اون کلفتی که میخواستم نبود.منم شروع کردم به خوردنش -براش ساک میزدم و اونم حال میکرد تو تمام این لحظات یادم رفته بود که شوهر دارم.خلاصه اونم حساب حشری شده بودو میخواست بکنه تو کسم-یه چند تا لب از هم گرفتیم و اومد دمه گوشم گفت بکنم توش منم داد زدم اره بکن زود بکن توش .اومد رومو کیرشو هی میمالید دمه کسم و گفت خودت بکن خوابید من رفتم روش اول یکم کیرشو دمه کسم نگه داشتم بعد یهو خودمو انداختم کیرش تا ته رفت تو کسم دردم نگرفت چون کیر کلفت تر از این 2سال بود که میرفت توش. بالا پایین میکردم و حال میکردیم اونم هی حرف میزد میگفت تو داری منو میکنی نه من تورو.داشتم به ارگاسم میرسیدم که خودم کسمو در اوردمو بردم طررف دهنش خیلی خوشش اومد برام خورد وحشی وحشی شده بودیم دوباره کیرشو کردم تو کسم و دیگه کم اوردم خالی شدم و افتادم روش -گفت نوبت منه تا خالی بشم اومد رو و هی تلمبه زد داشت ابش میومد قرمز شده بود گفت داره میاد منم انقدر داغ بودم که گفتم بریز توش اما اون فکرش بیشتر از من کار میکرد ابش اومد و سریع کیرشو در اورد همی اب کیرشو بافشار ریخت روم رو سر و صورت و سینه .ابش انقدر داغ بود که دلم میخواست بازم بکنه منو.افتاد روم و یکم استراحت کرد.بعدش تشکر کرد و گفت خیلی داغی و خوب حال میدی رفتین دوش گرفتیم و لباس پوشیدم که برم منو بوسید و گفت صبح منتظرتم -ساعت تقریبا3صبح بود -گفتم حالا ببینم چی میشه رفتم تو اتاق و دیدم مریم خوابه خوابه.منم لباس راحت پوشیدمو خوابیدم.ساعت 10صبح به اسرار مریم که پاشو بریم بیرون بیدار شدم -اماده شدم و رفتیم بیرون ابمیوه خوردم و رفتیمم بازار و اخرین خرید هارو کردیم و برگشتیم ساعت 8شب بود -گشنه بودیم خرید هارو بردم بابلا و برگشتم لابی من گفت پیغام دارم -سهند بود نوشته بود کجایی نگرانتم.
ساعت 10 بیا اتاقم.رفتیم شام خوردیم و برگشتیم اتاق-یکم جمع و جور کردیم اخه قرار بود فرداش ساعت 11به سمت تهرانم پرواز کنیم -چمدونارو بستیمو مریم گفت میره کلاپ هتل منم که دنبا بهونه بودم رفتم اتاق سهند.باهم صحبت کردیم من از عذاب وجدان گفتم .گفتم خیانت کردمو از این حرفها-یکم با من صحبت کردو منو به یه سکس دیگه راضی کرد.دوباره باهم سکس کردیم و شماره رد و بدل کردیم که تو ایران هم باههم در ارتباط باشیم.2هفته بود که اومده بودیم و من 2بار با شوهرم سکس داشتم.شوهرم خوب میکرد خیلی خوب بود فقط دیر به دیر کیرشو در اختیار من میذاشت.و بعدها فهمیدم که شوهرم هم بادختری تو محل کارش رابطه داره و از این بابت خوشحال شدم چون دیگه کارمو خیانت نمیدیدم-بعد از اون ماجرا شاید هفته ای 2بار سهندو میبینم و هر 2بار تو مطبش باهم سکس داریم.حتی 1بار از سهند حامله شدم و وقتی 2ماهه بودم متوجه شدیم اما خودش ردیف کرد و من سقط کردم .دوستاش همه دکتر بودن و همه تخصصها رو داشتن.میخواد منو بفرسته پیش یکی از دکترایی که میشناسه تا عمل زیبایی رو کسم بکنن.چون کس من نسبت به کیر اون گشاد تره میخواد تنگش کنه.به شوهرم که گفتم گفت هر کار دوست داری بکن اما اون وقت که من بکنمت دردت زیاد میشه منم گفتم دردشو دوست دارم بیچاره خبر نداره کسم برا یه مرد دیگه و یه کیر دیگه آماده میکنم.

نوشته: مهناز

سلام من پرستو هستم 29 سالم و متاهلم
این خاطر مربوط میشه به 14 15 سال پیش اون موقع من هنوز با هیچ پسری سکس نکرده بودم دوست پسر داشتم اما جرات سکس رو نداشتم.
خوب یادمه که زمستون بود و من بعد از مدرسه میرفتم کلاس زبان کلاسم تا ساعت 7.30 طول میکشید یه اموزشگاهمون یه مدیر حدودا 30 35 ساله داشت که خیلی هم به خودش میرسید حتی یاد هست که حرفش بود بچها میگفتن با چندتا از معلما رابطه داشته بگذریم یه روز وقتی کلاس تموم شد رئیس اموزشگاه من و چند تا از دوستام رو خواست که بریم دفترش اخه ما یه اکیپ بودیم که خیلی شلوغ میکردیم خلاصه رفتیم دفتر کارش و اون هم کلی باهامون دعوا کرد که نظم اموزشگاه رو بهم زدین و از این حرفا بعد هم پرونده هر کدوممون رو باز کرد تا زنگ بزنه خونمون و ... منم از ترس این که بابا الان خونست و اگه زنگ بزنه خونمون بابام حسابی دهنم رو صاف میکنه اشک از چشما اروم راه افتاد اونم دونه دونه شماره هارو از پرونده ها در اورد و زنگ زد خونه دوستام و کلی گلگی کرد خونه هر کی که زنگ میزد میگفت برو بیرون و اجازه میداد که اون بره خونه من نفر اخری بودم که میخواست زنگ بزنه خونمون وقتی همه از دفتر رفتن بیرون و من و اون فقط تو دفتر مونیدم دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و زدم زیره گریه که زنگ نزن خونمون اونم گوشی رو گذاشت سر جاش و از پشت میزش بلند شد و شروع کرد به نق زدن منم وقتی دیدم که نظرش عوض شده دیگه گریه نکردم بهم گفت بشین رو صندلی منم نشستم.
بهم گفت برای اینکه زنگ نزنم خونتون حاضری چی کار بکنی منم که اصلا فکر نمیکردم از من سکس بخواد سریع گفتم هر کاری که شما بگین گفت هر کاری گفتم بله گفت باشه امد کنارم در حالی که من نشسته بودم وایساد دقیقا کناره صورتم همون موقع احساس کردم یه کاری میخواد بکنه به من گفت من رو نگاه کن من هم بالا رو نگاه کردم دستش رو اورد رو صورتم و با شستش اشکم رو پاک کرد گفت دستت رو بده به من نمیدونستم چیکار باید بکنم اما انگار یکی دستم رو گذاشت تو دستش دستم رو گرفت و گذاشت روی کیرش وحشت کرده بودم قفله قفل بودم نه میتونستم حرف بزنم نه تکون بخورم خودش شروع کرد دست من رو مالوندن به کیرش بد دستم رو کشید و بلندم کرد و شروع کرد از من لب گرفتن یک دفع زدم زیره گریه که تو رو خدا ولم کن اما اون انگار نه انگار من رو چسبوند به دیوار سینه هام رو گرفت تو دستاش شروع کرد به خوردن گردنم و مالیدن سینهام منم که همین جور داشتم گریه میکردم یه دفعه با یه حالت عصبانیت گفت مگه نگفتی حاضر هر کاری بکنی تا زنگ نزنم خونتون یه لحظه گریم بند امد اما نتونستم جواب بدم دستش رو گذاشت رو شونم و گفت بشین منم جلوش زانو زدم زیپه شلوارش رو کشید پاین و کیرش رو در اورد دیگه نزدیک بود سکته کنم بهم گفت بگیرش من کپ کرده بودم داد زد گفتم بگیرش کیرش رو گرفتم تو دستم سرم رو دو دستی گرفت و کیرش رو میمالید به لبام دیگه حسابی شاق کرده بود منم هنوز داشتم اروم گریه میکردم بهم گفت بکنش تودهنت گفتم تو رو خدا ببخشید گفت انقدر حرف نزن بعد موهام رو کشید اومدم داد بزنم که کیرش رو کرد تو دهنم و فشار داد تو پشت سرمم دیوار بود کیرشو تا ته کرد تو دهنم گفت مگه بلد نیستی بخورش دیگه بمیکش بعد شروع کرد کیرش رو تو دهنم عقب جلو کردن یا بهتره بگم سر من رو عقب و جلو می کرد وحشت تمام و جودم رو گرفته بود بهم گفت پاشو مانتوت رو در بیار دیگه دیشتم میموردم از ترس گفتم نه تو رو خدا دید الانست که دوباره بزنم زیره گریه گفت پس بخورش گفتم بلد نیستم اخه گفت بزارش تو دهنت مکش بزن منم این کارو کردم و خودشم شروع کرد عقب و جلو کردن چند دقیقه که براش ساک زدم دیگه خودمم حشری شده بودم تا اون موقع کیر ندیده بودم گفت بلند شو بلندم کرد و از پشت بغلم کرد و شروع کرد سینه هام رو مالیدن کیرشم میمالید به کونم حسابی حشری شده بودم دستش رو اورد و شروع کرد کسم رو مالیدن دیگه دست خودم نبود خودم رو دو بغلش تکون میدادم دستش رو اورد و دکمیه شلوارم رو باز کرد گفتم نه گفت خفه شو بعد شورت و شلوارم رو با هم تا زانو کشید پایین و دستش رو اورد شروع کرد کسم رو مالیدن دسته دیگشم رو سینم بود دیگه خودم ازش لب میگرفتم یه دفعه از پشت بغلم کرد و بر من رو دولا کرد رو میز من هم همونجوری موندم کیرش رو میمالید به کونم دستش رو به دهنش زد و مالید به کیرش بعدم از پشت یکم کسم رو مالید و شستش رو کرد تو کونم یه کم با سوراخ کونم ور رفت بعد کیرش رو اورد و باز یه توف بهش زد و کردش تو کونم حسابی وحشت کرده بودم که نکنه یه موقع از جلو من رو بکنه از طرفی هم داشتم درد میکشیدم و ناله میکردم اما قدرت هیچ مقاومتی رو نداشتم مثل یه سگ افتاده بود روم و داشت میکرد دستش رو گذاشته بود رو شونهام تکون نمیتونستم بخورم بعد از چند دقیقه ابش امد همش رو تو کونم خالی کرد بعد هم خیلی راحت بهم گفت حالا میتونی بری به خونتون زنگ نمیزنم منم که داشتم نصفه نیمه گریه میکردم شلوارم رو کشیدم بالا و بدون اینکه نگاهش کنم رفتم سمت در صدام زد و گفت کیفت رو نبردی امد کیفم رو بهم داد و گفت میتونی بری منم کیفم رو گرفتم و از دفتر رفتم بیرون از این ماجرا هم چیزی به کسی نگفتم بعد از اون هم دیگه سر کلاس زبانم حاضر نشدم.

نوشته: پرستو

همزمانسازی محتوا