سرم درد می کرد
کنار خیابان چند لحظه ایستادم
زل زدم به یک درخت عجیب
داشتم شاخه های به هم بافته اش را دنبال می کردم که چشمم افتاد به پنجره ای باز
دورش سفید بود و داخلش تاریک ،یه لحظه صدایی از روی درخت مرا برگرداند گربه ای شاخه به شاخه به طرف دیوار میرفت.
صدای بوق اتومبیلی مرا به خود آورد
تکانی به خودم دادم و به درخت دیگری تکیه دادم
خاطرات صبح آن روز را مروری کردم :
دوستم ؛ اکبر آدرس و تلفن یک زن اهل حال به نام ستاره را به من داده بود و شدیدا به من تاکید کرد که نامی از او نبرم و خود را دوست محسن معرفی کنم ،هر چه از او دلیلش را پرسیدم جواب قانع کننده ای نشنیدم .
دو روز قبل با همین شماره تلفن تماس گرفتم خانمی اندکی پرخاشگر پاسخ داد ولی با چند کلمه صحبت و پس از شنیدن نام محسن همچون آبی بر آتش آرام شد و با لطافت زنانه جالبی مرا به منزل دعوت نمود قرار را من برای صبح جمعه یعنی صبح امروز تعیین کردم ستاره نیز با کمی تعجب از ساعت قرار پذیرفت .
صبح امروز طبق عادت مالوف ساعت 7 بر خواستم با اندکی کندی خود را آماده نمودم بعد از نیم ساعت آماده حرکت بودم ، نگاهی به نقشه تهران انداختم آدرس ستاره نزدیک یکی از ایستگاههای مترو بود من هم با صد تومان کرایه می توانستم خود را به مترو برسانم فکری از ذهنم گذشت و با اینکه از رانندگی در خیابانهای خلوت صبح جمعه تهران لذت می برم تصمیم گرفتم با مترو بروم .من در شرق تهران ساکنم و ایستگاههای شرق تهران چند ماه بیشتر نیست که راه اندازی شده ولی واقعا کار راه انداز است.
تقریبا نزدیک ساعت 9 صبح خود را به نزدیک خانه ستاره رساندم و قدم هایم را کمی آرامتر کردم تا کمی وقت بگذرد ، کوچه خلوت و آرامی را پیمودم تا رسیدم یک آپارتمان با ورودی بزرگی برای پارکینگ و حیات . تعداد واحد ها را نتوانستم حدس بزنم نگاهی به زنگ اپارتمان انداختم و واحد 10 را یافتم زنگی زدم و منتظر ماندم هیچ صدایی به غیر از صدای نفس های خود نشنیدم .چند ثانیه بعد دوباره زنگ را نگه داشتم اینبار بالاخره جواب شنیدم همان صدای آشنا بود ولی معلوم بود که هنوز در خواب است خود را معرفی کردم و درب باز شد . از زود آمدن پشیمان شدم ولی دیگر گذشته بود .
وارد شدم خود را به پله ها رساندم مواقعی که در فکر باشم تعداد پله ها را می شمارم شروع به شمردن کردم دقیقا 39 پله بالا آمدم با پله ای که در کوچه بالا آمدم شد چهل پله
درب نیمه بازی را دیدم و با خواندن شماره واحد به سمت آن آمدم از گوشه در ستاره زیبایی را دیدم که هنوز مست خواب بود ، زلفان پریشان گوشه ای از روی ستاره را پوشانده بود ،قد نسبتا بلند و اندام کشیده و چشمان نافذ تصویر اولیه من از این ستاره بود.
سلام
بفرمایین داخل
وارد شدم و کفش از پا کندم
منظور من از صبح ساعت ده یازده بود حالا اگه اجازه بدین من چند دقیقه ای بخوابم
خواهش میکنم
به سمت اتاق خواب رفت و درب را نیمه باز گزارد و من هم درب اصلی را بستم.
من از تعجب داشتم شاخ در می آوردم که چطور این زن یک مرد غریبه را که جمعا بیست کلمه هم با او صحبت نکرده به این راحتی به خانه راه داده و خود می خوابد.
آپارتمان نسبتا بزرگی بود ولی تک خوابه ، یک دست مبل ساده زینت اصلی آن بود به سمت آشپزخانه رفتم تا آبی بخورم ولی طبق معمول حس کنجکاوی نیز محرک من بود تا بتوانم تصویر دقیقتری از خصوصیات این زن در ذهن ترسیم کنم چند ظرف نشسته و شام دیشب بیشتر توجه مرا به خود معطوف کرد .
به نظرم آمد که ستاره شب گذشته تنها نبوده ولی نتوانستم مطمئن شوم .ضبط صوت کوچکی نظرم را به خود جلب کرد آن را روشن کردم ترانه ای قدیمی از گلپا داخل ضبط بود ، صدای آن را کم کردم و روی صندلی نشستم و منتظر ماندم .

باصدای زنگ ساعت به خود آمدم ، صدای زنگ از اتاق خواب بود .
ضبط را خاموش کردم و از آشپز خانه بیرون آمدم .روی مبل نشستم و گوش فرا دادم صدای زنگ قطع شد و ستاره با همان شمایل قبلی به آرامی بیرون آمد ، سلامی داد و به سمت دستشویی رفت ، بلند شدم و سری تکان دادم و با لبخندی پاسخ گرفتم 50 % مصنوعی بود ولی میتوانستی از این روی ؛ لبخند واقعی هم ببینی .
بلند شدم وبا چند قدم چرخش به سمت دستشویی رفتم ، در آینه دوباره روی ستاره را دیدم و دست بر شانه او نهادم ، ستاره برگشت ولی چیزی نگفت ؛ یاد صحنه ی از فیلم با چشمانم تمام بسته کوبریک افتادم همانجا که تام کروز را در آینه می بینیم که نیکول برهنه را در آغوش می گیرد با این تفاوت که ما هر دو لباس داشتیم و بلوز صورتی و دامن سرمه ای ستاره هنوز مانعی به بلندی دیوار برلین بود که هنوز آماده شکستنش نبودیم.

از صبحانه خوردنش فقط اینو بگم که او خورد و من نگاه کردم......
رنگ و روی تازه قوام گرفته ستاره هم اندک اندک مرا به حرکت و تقلا واداشت، آرام آرام جنب و جوشی در قلب ثانی آغاز شد و سهم خواهی او هم شروع شد .
-: از محسن چه خبر؟
پیش خودم گفتم محسن کیلو چنده بابا ولی ناگاه یاد باز شدن مچ تام کروز در آن خانه کذایی افتادم و سریع جواب دادم : چند روزیه ندیدمش خوب کجا راحت تری اینجا یا اتاق خواب
جواب داد :مهمان تویی اینو باید تو بگی
برای من که فرقی نمیکرد ولی خوب میخواستم اتاق خوابم ببینم ،سمتش رفتم و با یه بوس کوچک از روی پیشونی و بین موها تو یه لحظه از زمین کندمش و مثل عروسک بغلش کردم .
خندید و مثل اینکه از این شروع ناگهانی بدش نیومد به سمت اتاق خواب بردمش ، سایش موهاش به چهار چوب در رو حس کردم . آرام روی تخت گذاشتمش و دکمه های بلوزشو به نرمی باز کردم تماس انگشتهام با سینه نرمش پیش لرزه های لحظاتی خوش را نوید میداد لرزه های که هر کدام مثل تلمبه ای عمل می کرد.
دستهاش و از آستین کشیم بیرون و پیراهن خودمم در آوردم ولی خیلی سریعتر از آنچه که برای ستاره باز کردم ، و رفتم رو تخت؛ یه دستم زیر سوتین بود و اون یکی زیر بدن ستاره لبم رو برای گونه های سرخش جمع کردم و سوتین و بیرون کشیدم یه دست ستاره هم داشت پشت منو نوازش میداد.
آنقدر محو ستاره بودم که فراموش کردم قراره فضولی هم بکنم.
با لبم گونه اش رو تر کردم و آرام پایین آمدم تا به سینه ها رسیدم ، گوشم و روسینه گذاشتم ضربان قلبش منو یه تکون دیگه داد ناخود آگاه شروع به شمردن ضربان قلب اون کردم چشمم هم داشت دنبال عقربه های ثانیه شمار میگشت نهیبی از قلب ثانی مرا به خود آورد که بابا ضربان قلبشو می خوای چیکار مرا در یاب.
با یک دست کمر بند شلوار رو شل کردم و بالاخره یار عزیز در خانه غریب از بند رها شد.
ستاره هم می خواست شورت و دامن و باهم در بیاره که من انگشتشو از بند شورت جدا کردم و بااشاره متوجهش کردم که شورتش سهم منه . دامنشو در آورد و با یک نگاه به یار آزاد شده من
یک مثنوی باهاش صحبت کرد ، البته من زبون اون دو تا رو متوجه نشدم.
رونهای سفید و نرمش پذیرایی از چشمه حیات و آغاز کرد و منم با دستم از روی شورت دنبال خانه جدید اون(چشمه حیات) می گشتم .
ستاره هم تکونهایی به خودش می داد که نشان از تقلای جنسی اش بود مایع لزج و نرمی از دو طرف سرازیر بود ، انگشت هامو به زیر شورت بردم نیم جویی مو داشت ، انگشت کوچیکم جواز ورود گرفت و رفت تا پیش قراول باشه . سرم و به پایین خم کردم و سینه هاش رو رها کردم نگاهی به شورت سبزش انداختم کمی تنگ بود پاهشو بلند کردمو با کشیدن انگشتام به شیار پشتی شورت درش آوردم .
و ستاره را روبرو (face to face)در آغوش گرفتم ، چشمه حیات هم بر در غار زندگانی منتظر اذن دخول بود .

.....: کاندوم داری؟
با انگشت اشاره کشوی زیرین دراور را نشان داد
از تخت پایین پریدم و کشو را باز کردم ،چهار تا کاندوم از سه مارک مختلف آنجا بود به نظر جا مانده بودن. من از کاندوم و انواعش سر در نمیارم یکی رو برداشتم ؛ هنگام برگشتن ناگاه چشمم افتاد به یک داد نامه چند برگی روی میز . فقط توانستم موضوع دادخواست رو بخوانم ، خیانت در امانت .
برگشتم و خواستم کاندوم رو دست ستاره بدم ولی بایک نگاه عدم تمایلش را نشان داد کار خودم بود کشیدم سر جاشو برگشتم جای قبلی به ادامه حال خودمان .ستاره با دستش نشونه رو میزون کرد و منم پله پله فرو کردم تو و بالاخره رسیدم به اصل مطلب.
یواش یواش ناله های آروم ستاره هم شروع شد و من هم با حرکات نرم بدنم و با حفظ بیشترین تماس در حال طولانی تر کردن این لذت غیر قابل وصف بودم.
تجربه زیادی در سکس ندارم ولی این یه کارو خوب بلدم . ستاره هم داشت با من پیش می اومد پا به پا ، حرکت نرم سینه هاش رو سینه من وقتی که دستم هم حرکات باسنش و کنترل می کرد واقعا هر کسی رو مثل من رو به عالم هپروت می برد.
یکی از جالب ترین بخش های این جریان طبیعی از نظر من اینه که بدون یک کلمه حرف میتونی تمام منظورت رو به طرف مقابل برسونی یعنی با هر حرکت و اشاره و نگاهی کلی پالس رفتاری با شریکت رد و بدل میکنی ، که این کارها رو باهیچ کلمه و جمله ای نمیشه انجام داد .
پس از دقایقی که به نظر ساعت ها گذشت من و اون به اوج نزدیک شدیم من زود تر اونم بلا فاصله بعد از من لرزه ای به خود داد و آرام گرفت. هر دو آرام آرام از هم فاصله گرفتیم و دراز افتادیم .
چند ثانیه ای گذشت تا اینکه سنگینی کاندوم مرا به خود آورد کاندوم و از بیخ گرفتم و دنبال دستمال گشتم دو باره چشمم به اون دادنامه افتاد ولی به خودم اجازه ندادم بخونمش .
خودمو تمیز کردم و به سمت ستاره برگشتم بدنشو لمسی کردم با زمزمه حالی پرسیدم با لبخندی مبهم جواب داد اون از من هم کم حرف تر بود .
نگاه دوباره به بدنش من تهییج میکرد نشستم و دستم و لای پاش بردم حالا زیباتر شده بود ولی برای شروع مجدد کمی مردد بودم ستاره هم لای پاشو باز کرد ولی به نظر تمایلی برای شرع مجدد نداشت چشمم ورودی عقب و گرفت و درب تر و تمیز و تنگ اون منو تحریک میکرد ستاره هم متوجه شد با نگاه یک قوطی کرم رو به من نشون داد ولی اون رضایت چندان فرقی با عدم رضایت نداشت .در دیزی بازه حیای گربه کجاست این یه کارو دیگه بی خیال شدم .
دیگه کار و جمع و جور کردم به فکر یه دوش افتادم .
حمومو نشونم می دی ؟
باهم بلند شدیم ؛حمام را می شناختم ولی با صاحبخونه حموم رفتن حال دیگری داشت. با دستم اونو به داخل کشیدم دوباره یک لبخند قشنگ ازش دیدم .
نزدیک ظهر جمعه بود فشار آب کم بود، آب گرم وسردمی شد. دوش دو نفره با آب خالی که گرم سرد میشه جالب بود .جلو عقب رفتن زیر دوش با یه شریک اینطوری صفایی داشت . کمی هم خندیدن ، من و واقعا از هر نظر ارضا می کرد .
با یک حوله که دو نفره به زحمت بهش پیچیده بودیم همدیگه رو خشک کردیم.
به اتاق خواب برگشتم و لباس ها مو پوشیدم اونم یه گوشه ای لباس می پوشید ، برگشتم رو مبل نشستم حالا وقت حساب و کتاب بود.
یه ایرانچک پنجاه تومانی داشتم و سی چهل تومنی هم نقد . از آشنایی که با انتخاب های اکبر داشتم مطمئن بودم دیگه بیشتر از 50 تومان نخواهد شد .
اونم بعد از چند دقیقه برگشت با یک نگاه به و ضعیتش میشد فهمید که اون هم مثل من امروز رو خوب شروع کرده بود و راضی به نظر می رسید.
پرسیدم که حسابمون چقدر شد عزیز اونم گفت که من از آشنا های محسن پول نمی گیرم یک جورایی با هم حساب داریم.
از من اصرار از اون هم انکار واقعا داشتم عاجز می شدم ترسیدم که یه سوتی بدم و آدرس غلط من لو بره . اینطوری دیگه نمی تونستم اینجا برگردم ، بیخیال شدم و آماده ترک منزل.
یه لحظه خواستم جنتلمن بازی در آرم و چک را رو جا کفشی بگذارم مردد شدم شایدم دلم نیومد.
بعد از یک خداحافظی اون به من گفت راستی اسمت چی بود نخواستم خیلی هم دروغ باشه ی آخر فامیلم رو برداشتم و به جای اسمم بهش گفتم .نمی خواستم دوباره به چشماش نگاه کنم در و بستم و سریع پله ها رو دو تا یکی کردم و پایین اومدم و سریع از آپار تمان بیرون رفتم.
این پول نگرفتن آخر کار وجدانم و قلقلک می داد. مو بایل اکبر رو گرفتم ولی جواب نداد .نمی دونم اونم کجا مشغول بود.
نگاهی به ساعت موبایلم انداختم و در امتداد کوچه حرکت کردم.

باز بهار شده بود این اولین بهاری بود که باهاش بودم عاشق همدیگه بودیم تا اینکه....

تولدش ۷ خرداد بود. هیچوقت یادم نمیره براش یه دسبند خریدم یه ذره گرون بود اما هر طوری شد جورش کردم . زنگ زدم بهش گفتم پاشو بیا خونمون که خیلی از دستت ناراحتم گفت چرا گفتم بیا میفهمی ...
اومد من از قبل همه ی دوستامونو دعوت کرده بودم .همه ی پچه ها رو کرده بودم تو دو تا اتاق درشونم مثل همیشه که میومد خونمون بسته بودم. اومد تو گفت چی شده گفتم بشین کارت دارم . گفتم اگه میخواستی تمومش کنی به خودم میگفتی . چرا گفتی کسی بهم بگه. گفت چی داری میگی گفتم دستت درد نکنه. کم کم داشت باورش میشد که داد زد گفت تو اینقدر بی شعوری که نمی دونی امروز تولدمه . خواست بره که گفتم بشین درست خدافظی کنیم.تو چشماش اشک جمع شد . با گوشی میس انداختم برای یکی از بچه های توی اتاق ها . بعد به بهار گفتم (ببخشید معرفی نکردم خواستم توی داستان متوجه بشید‌ درسته اسمش بهار بود) دیگه باید تمومش کنیم که یهو علی از تو اتاق پرید بیرون . با یه برف شادی اومد بیرون گفت حالا چرا گریه میکنی کوچولو . بهار علی رو داداشی صدا میزد علی رفیق صمیمی من بود.
علی ناگهان داد زد بچه ها بریزید بیرون که قشنگ ترین خنده ی دنیا رو رو لب های عشقم دیدم . انتظار داشتم بوسم کنه که یهو گفت عوضی بعد یدونه به شوخی زد تو گوشم که منم تریپ قهر برداشتم و اومد بوسم کنه که من جلو همه ازش لب گرفتم و ولش نکردم اونم نمیخواست ولم کنه. همه ساکت بودن جو عجیبی بود . تا اینکه تموم شد . بعدشم همه شروع کردن بزن و برقص . ساعت نزدیکای ۳ بود فکر کنم که همه رفتن . من بودم و بهار. رو مبل از خستگی دراز کشیده بود . رفتم نزدیکش چشماش رو بسته بود میدونستم خواب نیست ، اروم لبش رو یه بوس کوچولو کردمو ول کردم اروم چشماش رو باز کرد که یهو کل اب یخ رو ریختم روش . گفتش عوضی تو هیچکارت مثل ادم نیست چته اخه (عوضی تیکه کلامش بود) گفتم :خواستم فکر بد نکنی یه نیشخند زد بعد اروم لبم رو بردم سمت صورتش اول خیلی اروم کنار لبش رو بوسیدم کل لبش رو همینطوری بعد کنار چشمش رو. اب اون ارایش کمی رو هم که مونده بود از سر شب تاحالا پخش کرده بود اما برام اصلا مهم نبود فقط می خواستم لذت ببره بعد رفتم سمت گوش راستش کم کم داشتم لاله گوشش رو مک میزدم بعد زیر گردنش که حس کردم داره نفس نفس میزنه ( راستی این سکس اولمون نبود قبلا هم داشتیم اما از عقب ) من هم همینطوری به کارم ادامه میدادم . تا با دست چپم شروع کردم به مالیدن سینه هام هیچ عجله ای برای این کار نداشتم . چند لحظه بعد با دوتا دستام دیگه منتظر حرف من نشد خودش تی شرتشو در اورد (نه تاپ تنش نبود چون اصلا نمیدونست تولدی در کاره) منم از زیر گردنش شروع کردم به خوردن و خیلی اروم میومدم پایین تا رسیدم به سینه هاش اروم کمرشو داد بالا تا سوتینشو باز کنم منم همین کارو کردم اروم سینه ی سمت راستشو شروع کردم به خوردن اول دورشو خوردم بعد سر سینشو اروم گذاشتم تو دهنم همینکار رو با چپ هم انجام دادم ... بعد اروم اومدم پایین تا به نافش رسیدم اروم نافشو لیس زدم بعد بازم اومدم پایین دکمه های شلوارشو باز کردم با کمک خودش شلوارشو پایین کشیدم اول یکم از روی شرت کسش رو لیس زدم بعد خودش شرتش رو در اورد منم داشتم اروم اروم دور کسش رو لیس میزدم تا رسیدم به خودش بعد چند دقیقه یه لرزه خفیفی به تنش افتاد فهمیدم خالی شد نگاش کردم چشاش بسته بود رفتم بالا سرش اروم پیشونیشو بوسیدم گفت تو که ... حرفش رو قطع کردم گفتم عزیزم تو خیلی خسته ای بزار برای یه وقت دیگه گفت عوضی عمرا (من واقعا نمی خواستم بهش فشار بیاد معلوم بود خیلی خستس)
من نشستم روی یه کاناپه ی دیگه بلند شد اومد سمتم نشست پایین کاناپه شلوار گرمکن پام بود چون می خواستم سر شب سرکارش بزارم خواست برام ساک بزنه که با خودم گفتم زود تمومش کنم خیلی خستس گفتم نمی خواد پاشد یه لب ازم گرفت بعد همونجا به پشت خوابید رو کاناپه منم اروم رفتم بالا یه بوس از باسنش کردم بعد سر کیرم رو خیس کردم بعد تنظیم کردم فرستادم تو اول یه ذره دردش گرفت که خواستم در بیارم اما با دستش منو به خودش فشار داد منم چند لحظه صبر کردم و دوباره تلاش کردم نزدیکای امدنم بود که خودم رو روی کمرش خالی کردم . با دستمال کاغذی پاک کردم و ازش تشکر کردم و بقلش کردم بردمش روی تخت هوا بارونی بود پنجره رو باز کردم بوی نم بارون میومد که به بهار گفتم دست کن زیر تخت یه پاکت هست بده من . پاکت رو داد منم جلوش درش اوردمو بازش کردم گفتم : خواستم تو تنهایی بهت بدم.یه جیغ کشید گفت عوضی عاشقتم دستبند رو براش بستم . یه شادیه عجبی تو صورتش بود نا خداگاه جذبش شدمو ازش لب گرفتم و تو بغل هم خوابمون برد . هنوز یادم نیس چه ساعتی بود . صبح طرف های ۱۲ بود که یه صدای نازی گفت امیر اروم چشمام رو باز کردم که گفت میدونی چیزی که عوض داره گله نداره یهو یه پارچ اب خالی کرد روم و در رفت دویدم دنبالش و نزدیکه اشپز خونه از پشت بغلش کردم و یکم عشق بازی. بعدش من زنگ زدم ناهار اوردن و خوردیم و کم کم داشت میرفت که ای کاش اونروز هیچوقت به پایان نمیرسید گذشت و گذشت تا......

نویسنده:alone

این داستان که می خوام تعریف کنم مال سه سال پیشه
درسم تازه تموم شده بود و دفاعمو کرده بودم
تابستون بود و اخر بیخیالی و بیکاری من دوران دانشجویی یه خونه مجردی داشتم تهران که اونجا میموندم
درسمم که تموم شد تابستون مدرک و کاراموزی رو بهونه کردم و برنگشتم خونمون
یکی از رفیقای باحال دوران دبیرستانمو دعوت کردم که ادم خیلی شوخ و اهل حالی بود که یه دو ماه بیاد تهران خوشگذرانی
خلاصه مهدی اومد کلی هم با خودش مشروب اورده بود می گفت یکی از دوستاش قاچاقی اورده خونه اینا انبار کرده اینم تا میتونه میزنه به بدن
منم کلی استقبال کردم چون خودم خیلی گرون مشروب می خریدم
خلاصه این مهدی خوره ابجو بود من خودم زیاد با طعم مشروب حال نمی کنم ترجیح می دم یه چیزی بخورم که زود اثر کنه به خاطر همین زیاد ابجو نمی خورم
از بد شانس ما گویی خدا می خواست بزاره کونمون زد و مهدی مریض شد یه چند روز گفتیم چیزی نیست حالش خوب می شه ولی نشد که نشد
اخرش من دیدم حالش خیلی بده بردمش بیمارستان خلاصه بعد از چند تا تست و ازمایش و ... معلوم شد که مشروبی که خورده به کلیش حساسیت داده مسمومش کرده چی شده کلیه هاش نارسایی داده
خلاصه مهدی رو تو بخش نفرولوژی بیمارستان که همون بخش داخلی کلیه باشه بستری کردند منم قسم داد که چیزی به خانوادش نگم. کونم داشت بدجوری می سوخت می خواستم حال کنم الان باید شبا بیدار می موندم سوند این کونی رو خالی می کردم
ولی همون خدایی که کون ما گذاشته بود خواسته بود که ما هم کون یکی دیگه بزاریم
مهدی اوره و کراتین خونش بالا بود همیشه خواب بود
از شانس ما هم اولا یه اتاق دو نفره نصیبمون شده بود دوما بخش مختلط بود و کلی همراه زن که پیش بیمار می موندن
اکثرا بدبخت بیچاره هایی بودن که اگه کیسه هم سرشون می کردی نمی تونستی بکنیشون ولی همون روز یه مریضو اوردن که همراهش عالی بود
قیافش دهاتی می زد
ولی یه دهاتی که حسابی لاغر و خوشگل و بلند قد بود قیافشم بدک نبود
ولی بدنش شبیه مدلای فشن تی وی بود کونشم یعنی خدا بده برکت قلب کیرتو به طپش مینداخت
من نسبتا بلند قدم دختره یه نمه از من کوتاه تر بود موهاشم خیلی بد مش کرده بود که مثلا بلاند بشه
ولی کلا چیزه توپی بود کمر باریک کون بیست پاهای خوش فرم و دراز بلند قد قیافه خوب ساده و دهاتی فقط حیف که سینه هاش کوچیک بود
خلاصه اتاق این بدبخت اتاق کناری ما بود اینا هم یخچالشون کار نمی کرد به خاطر همین میومد اب میوه و کامپوتو این جور چیزا رو می ذاشت یخچال ما
این که خم می شد وسایلشو بزاره تو یخچال کونشو قمبل می کرد من راست می کردم و قربون صدقشو می رفتم
البته اوون قدر هم کس و کون ندیده نیستم به هر حال چهار سال خونه مجردی هر کس مغزی هم چند نفرو تور میزنه ولی تو بیمارستان تو اون محیط تو اون بی کس و کونی واقعا لعبتی بود
منم عز همون روز اول باهاش دوس شده بودم و لاس می زدم خیلی ساده بود فک کنم یه جورایی به چشمه شوهر احتمالی هم به من نگاه می کرد خلاصه کم کم باهاش گرم گرفتم به بهانه ماساژ حسابی پاهاشو مالیدم پاهاشو گذاشته بود بغل من منم راست کرده بودم خلاصه مخصوصا چند بار کف پاشو مالیدم به کیرم از رو شلوار مشخص بود فهمیده خیلی تابلو بود صورتش هم که داغ کرده بود ولی چیزی نگفت
همون روز باز هم که اومد اتاق ما یه چیزی رو از یخ چال ورداره من هم فوری رفتم یه چیزی رو بردارم از یخچال یه دستمو گذاشتم رو کونش و یه انگشتی کردم بازم چیزی نگفت فهمیدم که اره دیگه حله
کم کم دستاشو می گرفتم دستمو میزاشتم رو روناش بعد کم کم می مالوندم تا اینکه مرحله مالیدن به کس و کون و سینه و رسید و گذشت و دست به زیر لباس و چلوندن سینه و انگشت کردن کس و کون هم رسید ناکس نوک سینه هاش خیلی خوشرنگ بود فقط می خواستی بگیری تو دهنت مک بزنی تا قرمز قرمز بشن
البته اونم کیر منو میمالید و کم کم روش باز شد و دستشو میکرد تو شرتمو برام جق میزد کیرمو لیس میزد و ماچ ابدارمی کرد منم بلیزشو میدادم بالا سینه هاشو میخوردم یا از رو لباس کیرمو به کس و کونش می مالیدم و ... تا این که شب جهارم شد
داشت یادم میرفت تخت دوم ما هم یه بنده خدایی بود که مثله مهدی تقریبا همیشه جایی بین خواب و اغما بود حدودای شصت هفتاد سال سن داشت یه پیرمرد بود که همراه هم نداشت تخت ها هم جوری بود که زیاد دید نداشت منم برش می گردونم طوری که روش به سمت ما نباشه وما عملیات کس مالی رو با خیال راحت انجام بدیم
مهدی هم فاکتورای خونش پایین نمی یومد راضی هم نبود بره دیالیز اب درمانیش می کردن فقط تو سوند میشاشید بلکه کلیه هاش دوباره شروع به کار کنن بد می ترسید گندش دربیاد بیشتر از اینکه کلیه هاشو از دست بده از این میترسید که خانوادش بفهمند چیکار کرده یه کس مغزی بود به هر حال ما که تو کار خودمون بودیم و کس می مالوندیم شب چهارم بالاخره پسره این پیرمرده پیداش شد اومد اینو ترخیص کرد برد به یه بیمارستانه دیگه که امکاناتش بیشتر بود
عالی شد یعنی
اون شب دیدم فرصت بهتر از این نمیشه و تصمیم گرفتم دختره رو بگام
میدونستم پرده داره ولی به قدری به من اطمینان داشت که از کون مطمئن بودم اگه اصرار کنم میده
ساک هم که میزد برام
کیرمو ماچ می کرد و می کرد تو دهنش ولی اصلا این کاره نبود دندوناش اذیت می کردن البته روز اخر بهتر شده بود
دختری که بلد نباشه ساک بزنه هی دندوناش کیرتو اذیت کنه مزه سکسو می پرونه یا باید یاد بگیره یا کلا بیخیال اورال سکس بشی
خوشبختانه تا روز موعود یه کم یاد گرفته بود
تا این که بالاخره شب چهارم شد و تصمیم گرفتم اون شب من اینو از کون و دهن بگام خودشم بد بگام بد حشرم بالا زده بود از دست مهدی هم عصبانی بودم باید سر یکی خالی می کردم
اسم دختره هم خیلی عجیب بود یعنی من اولین بار بود چنین اسمی میدیدم
افسانه که اوون شب شد خانوم کون پاره
همین که اومد اتاق در اتاقو بستم سرم و دارو های مهدی رو هم داده بودن خیالم از بابت پرستار تخت بود

یه 5 ساعت وقت داشتم تا میتونم بکنمش
و به قول عربا گاییدمش گاییدنی

اومد که تو لباساشو دراوردم رو تنش فقط شرت و سوتینش موند البته اصلا اروتیک نبود شرتش تقریبا مردانه بود ولی به هر حال رو کون خوش فرمش هرچیزی سکسی به نظر می رسید شروع کردم به لب گرفتن نشسته بود تو بغلم کیرم به چاک کونش و کسش فشار و گرما وارد می کردم یه دستو کرده بودم تو شرتشو چوچولشو میمالوندم با یه دوست ممه هاشو می مالیدم از زیر سوتین خیلی حال میداد با زبون هم لاله گوشو و گردن و لباشو می خوردم خلاصه یه بار این جوری ارضا شد بعدش برام ساک زد
کلا کیرت دهنه دختره باشه بلد باشه از زبونش و لباش استفاده کنه یه چیزه بلد باشه با تخمات بازی کنه به تخمات توجه کنه از دستاش استفاده کنه یه چیزه دیگه کون پاره نمیدونم دهنشو خیلی خوب بلد نبود البته خیلی یاد گرفته بود و کیرمو تا حد زیادی می کردم تو دهنش با دستاش هم خوب مهارت داشت حسابی با تخمام بازی می کرد من که دختره بلد باشه با تخمام بازی کنه از اون گرمای دستش و تفش و ساک تخم بد جوری حال می کنم خلاصه کلی برام ساک زد وقتی دیدم داره ابم میاد سرشو محکم گرفتم کیرو تا خایه کردم تو گلوش طوری که تخمام به چونش چسبیده بود و بینیش به شکمم سر کیرم هم تو حلقش ریختم تو دهنش ابم که اومد حس کردم روحم از بدنم خارج شد تا میتونست قورت داد و یکم سرفه کردکمی هم چشاش پر شده بود معمولا تو اورال سکس اگه طرفو یکم مراعات نکنی خیلی پیش میاد بستگی داره به گلوی طرف که چند بار گاییده باشنش
چشاشو بوسیدم نازش کردم تا دلگیر نشه که یکم اذیتش کردم
یه بار دیگه هم می خواستم ارضاش کنم قبل کون گشایی همون پوزیشن دفعه اول این بار اب کسش حسابی جاری شده بود و کیرمو به کس و کونش میمالوند الان دیگه لخت لخت بود براش چوچولشو میمالوندم و ممه هاشو می چلوندم و گردنشو میخوردم به همه جای بدنش دست می کشیدم خرکیف شده بود و هی اه و اوه و ناله میکرد بدنشو رو بدنم میکشید نوک ممه هاش وقتی تو دستم نبود رو بدنم کشیده می شد لذت عجیبی می داد اونم خیلی لذت می برد تا دوباره اه اه اه اه اه اوه اوه اوه لرزش و ارضا
بدنش حسابی گرم شده بود داغه داغ خمار شده بود معلوم بود خیلی حال کرده منم اب کیرم بر اثر همین مالوندنا اومد و ریختم رو کس و کونش خیلی قشنگ گرم و سرخ میشن دخترا بعد از به ارگاسم رسیدن چشاشون یه حالت خماری به خودش میگیره من از این حالتشون فوق العاده لذت می برم
حالا نوبت جر دادن کون بود
رو تخت قمبلش کردم گفتم کونتو بده بالا عجب کونی بود
همون لحظه می خواستم کیرو تا ته بکنم تو اون سوراخ کوچیکه بی اختیار حسابی رو کونش دست کشیدم هر طرفشو بوسیدم چاک کونش داغ داغ بود حشرم افتضاح بالا بود کیرم به تپش افتاده بود هر بار که لبام با بدنش تماس پیدا می کرد زبونم رو زبونش کشیده می شد دستام رو تنش بازی می کرد کیر من و کس اون داغ تر می شد و بی اختیار با کیرم حرکت رو به جلو می کردم اونم کونشو بیشتر به من فشار میداد دستام که روی روناش کشیده می شد به کسش نزدیک می شد اهش در میومد بدنش از شدت لذت می لرزید گردنش خیلی حساس بود کوچکترین حرکت زبان و کوچه ترین بوسه داغ به عرش می فرستادش دیدم اگه این جوری ادامه بدم دوباره ابم میاد یکم خودمو کنترل کردم دوباره قنبلش کردم و و گفتم کونشو بده بالا بی اختیار یه ماچ محکم ابدار از کسش کردم یه لرزش کوچو لو کرد و کونشو بالاتر داد
میدونست می خوام کونش بزارم راضی هم بود بیچاره
کلی با اب کس و تف و کرم کونشو لوبریکیت کردم یه انگشت راحت رفت تو یه پنج شیش دیقه دوباره کس مالیدیمو و دهنمون صاف شد تا بیشتر حشری بشه و انگشت دوم هم رفت با دو انگشت از کون می کردمش و با یه دست کسشو می مالیدم ازش لب می گرفتم گرماش عالی بود تنگ تنگ واقعا به نظرم غیر ممکن میومد یه انگشت دیگه هم بره تو
تا تو کون سه انگشت نکنی عمرا کیر راحت بره تو
نه از اون حلقه می گذره سر میخوره میره اگه هم بگذره تو نمیره اگه هم تو بره دختر اذیت میشه ممکنه از کونش حتی خون بیاد خلاصه فک کنم یه بیست دیقه هم خودمو گاییدم تا سه انگشت جا شد و راه افتاد و عادت کردو لذتش شروع شد
دستام تقریبا فلج شده بود
دید چه قدر دارم براش زحمت می کشم یه خیار از یخچال اورد بیرون جای سه انگشتم کرد تو کونش منو خوابوند رو تخت همه جای بدنمو لیس زد ماچ کرد یه ساک جانانه هم زد برام یه کاری هم کرد که خیلی خوشم اومد وقتی کیرمو تا ته می کرد تو دهنش چلپ چولوپ می کرد با سوراخ کونم بازی می کرد من اصلا گی نیستم اما این حرکت دختره فوق العاده برام لذت بخش بود به خصوص محل بین سوراخ کونمو و کیرمو هم ماساژ می داد که خیلی لذت بخش بود خلاصه بازم ابم اومد ریختم رو صورتش و سینش دستمم که فلج شده بود تقریبا به حالت عادی برگشت
یه بار تو دهنش ریخته بودم یه بار رو صورتش یه بار رو کس و کونش الان مونده توی کونشم نورانی بشه
و خانوم افسانه تبدیل بشه به خانوم کون پاره
دوست داشتم کونشو بگام بعدشم دهنشو شبیه کون محکم بگام وقت هم زیاد نمونده بود یه سه ساعتی گذشته بود فوقش یه ساعت یه ساعت و نیم وقت داشتیم
خلاصه خیارو کشیدم بیرون دوباره سوراخشو که الان تا حدی گشاد شده بود تفی کردم کمی هم از اب کسسش مالیدم و می خواستم کیرو که یواش یواش که با دیدن معبودش سر برافراشته بود بود بکنم توش خیلی حوصله می خواد این کار کلی زحمت کشیدم تا سرش رفت تو وای چه قدر داغ بود مثله اینکه کیرم اتیش گرفته بود و فوق العاده تنگ خیلی لذت بخش تا همش بره تو و عادت بکنه یه نیم ساعتی طول کشید ولی واقعا ارزششو داشت یه حس اسمانی بود معراج کون... اروم اروم شروع کردم جلو عقب کردن در حالی که کسشو می مالیدم و لبام رو لباش بود تقریبا بیست دقیقه تلمبه زدم کونش عالی بود تنگ تنگ لیز عالی گرم داغ مثله تنور تا اینکه سرعتمو زیاد کردم نوک ممه هاشو گرفته بودم ممه هاشو می چلوندم و کیرم تا خایه می رفت تو کونش و میومد بیرون و هر بار که بدنامون تماس پیدا می کرد کونش یه لرزه زیبا می کرد که کنترلتو کمتر و کمتر می کرد وای چه صداهایی می کرد این دختره واقعا داشت لذت می برد ولی مطمئن بودم فرداش نمی تونه راه بره خیس عرق بودیم افسانه که خر کیف شده بود کم مونده بود از شدت گاییدن بیهوش بشه تا اینکه دیگه هر چی زور داشتم تلمبه زدم تا اخرین میلیمتر کیرم تو کونش بود تقریبا هم زمان ارضا شدیم ابم که اومد
هی می گفت سوختم سوختم چه قدر داغه
بهترین کونی بود که تا اون روز کرده بودم
کشیدم بیرون
منی هم ریخت بیرون نفس نداشتم
دلم می خواست طبق نقشه اصلی بخوابونمش رو تخت گردنش رو لبه تا ته کیرمو بکنم تو حلقش مثله کون و به همون شدت دهنشو بگام تخمام بخوره به صورتش یعنی کیر تا ته تو حلقو و سوراخ کون رو بینی شبیه فیلم پورن تا اینکه دیدم دلم نمی یاد کیرمو از تو کونش کشیدم بیرون بکنم تو دهنش عق می کنه و صد در صد بیهوش می شد نمی تونست نفس بکشه وقتی کیر تا دسته تو دهنش بود بعدش جون نداشتم نمی خواستم خاطره بد بشه من همیشه دلم می خواست که دهن یکی رو به شدت کون بگام ولی تا به حال هم نشده دختری ندیدم که بتونه تحمل کنه فکر می کنم فوق العاده لذت بخش باشه دخترا خیلی بخوان نازتو بکشن فوقش مثله افسانه بزارن یه بار تا ته کنی توش ابتو بریزی
خلاصه بیخیالش شدم رمانتیک تموم کردم قشنگ بوسیدمش نازش کردم بعد بغلش کردم با موهاش بازی کردم یه نیم ساعت همین جوری بغل هم بودیم هی لاله گوششو مز مز می کردمو از بدنش تعرف می کردم می گفتم چه قدر سکسی هست و چه قدر دوسش دارمو و سکس لذت بخش بود
که خیلی به نفعم تموم شد
اخرش افسانه یه دو هفته دیگه دم در خونمون سبز شد وگفت حتی اگه نمی خوای با من ازدواج کنی می خوام باهات زندگی کنم
پردشم زدم و هر شب می گاییدمش همه جوری از کس و کون و دهنو و ....
برای خودش هم کار پیدا کرد تو همون بیمارستان کمک بهیار استخدام شد تا سربار من نشه
اخرش صیغش کردم
به خانواده هم گفتم که تا زمانی که ازدواج نکنم دختر رو می گام تو یه شرکت واسه خودم کار جور کرده بودم و همون خونه موندم
خوشبختانه بچه دار نمی شد کون پاره
من هنوز ازدواج نکردم افسانه هم که دیگه از سرویس دادن به من خسته شده بود بعد یه سال بیخیالم شد برگشت خونشون منم کلی چیز یادش دادم یکم باکلاسش کردم اخرین بار که دیدمش گفت نامزد کرده و می خواد ازدواج کنه و این اخرین شانس منه و از این جور حرفا منم گفتم باید فکر کنم و یه هفته سیر گاییدمش اخرش بهش گفتم کلا من فکر نمی کنم روزی ازدواج کنم هرچند دوسش دارم یه همچین کس شعرایی براش سر هم کردمو تحویلش دادم دلش خوش باشه براش ارزوی خوشبختی کردم اونم با اینکه خیلی ناراحت شد ولی یه جورایی هم خوشحال شد چون فکر میکرد واقعا دوسش دارم و هیچ وقت ازدواج نخواهم کرد بنابراین چیزی از دست نداده البته شاید هم حق با اون باشه و هیچ وقت ازدواج نکنم ولی من نمی تونم تصور کنم یه نفر تا اخر عمرش فقط با یک دختر سکس داشته باشه
راستی مهدی هم بالاخره بعد یه هفته کلیه هاش شروع کردن به کار ولی صد در صد نیستن یه درصدی کار میکنه که وقت پیری کونش گاییدس به هر حال صدمه جبران ناپذیر بود
اونم دمشو گذاشت رو کولش رفت
حسابی هم به من راجع به مالیدنام متلک انداخت که خیلیاشو دیده و هیچی حالیم نیست
مادر جنده سوند تو کیرش بود ادم میدید حالش خراب می شد باز فکر کس و کون بود
ولی در کل تابستان با برکتی بود
افسانه هم با برکت بود
قشنگ اندازه 10 سال تو یه سال گاییدمش اخرش هم همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد.
خدا از گناهامون بگذره و باز هم چنین کون هایی رو نصیبمون بکنه

سلام به تمام دوستان خودم. من علی هستم .و 21 سالمه داستانی که می خوام براتون بگم مربوط میشه به هفتمین روز نوروز 90 که مصادف بود با عروسی عمویم .بگذارید از خودم بگم که پسری هستم قد بلند و خوشگل وفشن.من یه دختر عمه دارم که هم سال خودم واسمش ندا است و خوش استیل و صورتی مثل ماه .......من با ندا رفیق 6 دونگ هستم جوری که روزی 7..8 تا اس ام اس در روز به هم میدیم .

داستان از روزی شروع میشه که من رفتم ارایشگاه که برای عروسی اماده شم . تو ارایشگاه که بودم بابام زنگ زد و گفت از تالارزنگ زدند و گفتند دستمال کاغذی ها برای سر میز کمه و گفت من نمیرسم تو راه که میای بگیر و بیار.خلاصه من رفتم خونه و ساعت 2 بود که دیدم هیچکس نیست . زنگ زدم مادرم . و مادرم گفت من با عمه و زنموم ارایشگاهند و کارشون که تموم شد یه راست میرند تالار و گفت برم خونه مادر بزرگم ناهار را بخورم .من رفتم خونه مادر بزرگم تا رفتم دیدم دختر عمه ام هم هست خلاصه سلام کردم ورفتیم 4 تایی (من وندا ومادربزرگ و پدر .....) ناهار را بخوریم . ندا یه تاپ زرد پوشیده بود و یه شلوار لی که کونش توش گل انداخته بود .مو هاشم زیتونی کرده بود .خلاصه ناهار و خوردیم و یکمی سر به سرش گذاشتم که شد ساعت 3 شد . ندا لباس هاشا پوشید که بره ارایشگاه .در همون حال پدرم زنگ زد که دستمال ها را بیارم که من اصلا یادم رفت از خونه بیارم و تا به بابا گفتم بابام گفت برم خونه بیارم شون تالار که برا ساعت 5/7 که مجلس شروع میشه چیزی کم و کسر نباشه به ندا گفتم صبر کنه تا برسونمش ارایشگاه می خواست با تاکسی تلفنی بره خلاصه سوار ماشین شد .گفتم کجا برسونمت گفت خیابان توحید تو راه سر صحبت را وا کردم به عروسی امشب و گفتم خوش به حال عمو که امشب میخاد عروسی کنه .ندا گفت چرا ؟ نه با با اول خرج کردنای دایی است. چرا؟من گفتم نه بابا برا این میگم که با زنمو امشب میخوابه. تا اینا گفتم ندا خندید و گفت بی ادب با عمو هم اره...... خلاصه رسوندمش ارایشگاه ه تا خواست پیاده شه گفت اما خوب گفتیا گفتم چی را ؟گفتم دای و زندایی را....(همون عمو و زن عمو من) منم گفتم برو شیطون.....وخندیدم..... و رفتم و دو باره یادم رفت دستمال ها را بیارم .و یه راست رفتم تالار تا بابام رو دیدم یادم افتاد بابام گفت اوردی منم الکی گفتم اره صبر کن تو صندق عقبه اخر میرم میارم. ورفتم کمک کردم باند ها را نصب کردیم وخلاصه ساعت 5 بود گه ندا به گوشیه شوهر عمه ام زنگ زد که اونا از ارایشگاه بیاره که ادرس هم بلد نبود و داشت سوار ماشین شد و منم از خدا خاسته به شوهر عمه ام گفتم من میخوام برم مادر بزرگ را بیارم اونم از ارایشگاه میام .شو هر عمه ام که از خداش بود چون کارا را داشت میکرد گفت برو منم با سرعت جت رفتم لب ارایشگاه و ندا را سوار کردم .دیدم ندا یه ارایشی کرده و به خودش رسیده بود که خدایش هولو را که میگن این بود.سوار شد. گفتم خیلی ناناز شدی گفت بودم.من گفتم راست میگی و شروع کردم به شوخی و.... اول گفتم میرم خونه دستمال هارا میارم و بعدش هم مادربزرگ و بعدم تالار تو را که میخواستم برم خونه ندا گفت جیگرم سوخته و اب میخواد گفتم صبر کن الان که میریم خونه .گفت خونه برا چی ؟گفتم میخوام دستمال ها را بیارم خلاصه رسیدیم لب خونه و پیاده شدم ولی اون پیاده نشد وگفت حال نداره بیاد بالا معلوم بود ترسیده بود .من گفتم بیا سر یخچال هر چی میخوای بخور اونم.مجبور شد و اومد در را باز کردم واومد تو گفتم برو سر یخچال تا من برم دستمال ها را بیارم . اون یه ماکسی پو شیده بود روشم یه مانتو که اصلا را حت نبود و زوری راه میرفت.من دستمال ها را برداشتم و دنبال لحضه بودم که یه کارایی صورت بدم .که ندا داشت از اشپز خونه میومد بیرون که افتاد زمین و من سریع رفتم و بلندش کردم. و گفتم پس چه جوری میخوای امشب قرش بدی با این لباسا ؟ خندید و گفت خودت قرش میدی نه من.گفتم من که اگه قرش بدم گه مردونه حال نمیکنه . یه دفعه زد زیر خنده و گفت عا شقتم دیوونه منم رفتم بغلش کردم و شروع کردم لب گرفتم و داشتم لبش را می خوردم که بردمش تو اتاقم و و مانتوشا در اوردم .مییخوستم بخوابونمش رو تختم که گفت لباسم چروک میشه ماکسیشا در اوردم . وای برف بود .گفت علی تورو خدا نکن دیر میشه من گفتم بشه تو برا من مهم تری و کرستش را در اوردم و پستوناشا خوردم همینجور که داشتم میخوردم گفت علی تو هم لباسات را در بیار داره فرو میره به بدنم منم بلیز و شلوارم را در اوردم کیرم شق شق شده بود داشت شرتم را پاره میکرد تا دید خندید و شرتما کشید پایین تا کیرم را دید گفت علی چیکار کردی که اینقدر بزرگ شده خندیدم و سرش رو بردم به طرف کیرم اونم فهمید و شروع کرد کیرم رو خورد. اول اروم میخورد بد سریع تر شد یکم که خورد گفتم شرتت را دربیار گفت علی کار دسته هر دو تامون نده گفتم نمیخوام که کست را بکنم با هزار مکافات شرتش را در اورد وای عجب کس نازی سفید تراشیده و خیس اول یکم کسش را لیس زدم بعد دستم را اروم کردم تو کونش یه دفعه جیغ کشید و گفت تو رو خدا نه علی منم یکم کرم مالیدم به سر کیرم واروم سرش رو کردم تو کونش جیغی کشید که فکر کنم همسایه بغلی شنید ولی من اروم اروم شروع کردم وتندش کردم دیگه جیغ نمیکشید و فقط میگفت علی مواظب کسم باش .کم کم داشت ابم میومد سریع کیرم را در اوردم و پاشیدم رو کونش و بی حال افتادم رو تخت ساعت 7 بود ندا سریع لباساش را پوشید وگفت بلند شو که الان شک میکنند منم دستمال ها را برداشتم و رفتم دنباله مادر بزرگم و از اونور هم تالار و..........اون شب من با نداخیلی حال کردم . هنوز هم با هم دوست هستیم ولی تاحالا دوباره سکس نکردیم .
امیدوارم که خوشتان بیاد .....

نوشته: علی

رابطه من و محسن مربوط میشه به حدود 3 سال پیش. تازه درسم تمام شده بود و در یک شرکت خصوصی مشغول به کار شده بودم. شرکت جمع و جوری بود با چهار پنج نفر پرسنل که رابطه دوستانه و خوبی باهم داشتن یکی از افراد اون شرکت محسن بود. مرد خوش تیپ و برقراری بود که با همه شوخی می کرد ؛ حدودا ده ، دوازه سالی از من بزرگ تر بود ولی با این وجود بر خلاف بقیه آدما که تا یکی دوسالی از دیگران بزرگ تر هستند نقشه پدر مادر طرف را بازی میکنند محسن با من رابطه دوستانه ای داشت و اصلا احساس نمی کردم که از من بزرگ تر است.

بعد از چند ماهی که تو اون شرکت مشغول بودم حسابی با محسن دوست شده بودم و کم کم خارج از شرکت هم با هم در ارتباط بودیم مثلا برای انجام برخی از خرید های شخصی مثل کامپیوتر و لوازم صوتی تصویری با هم بیرون می رفتیم و خلاصه رابطه ما از حالت دو همکار ساده خارج شد و بیشتر حالت دوست داشتیم البته من حدود بیست و یکی دوسالم بود و محسن بیش از سی و سه چهار سالداشت. یک روز بدون هیچ منظور خاصی از محسن پرسیدم محسن چرا تا حالا ازدواج نکردی؟ تو که هم وضع مالیت خوبه هم شغل خوبی داری و هم خوشگل و خوشتیپ هستی. محسن جواب داد مگه کس خلم که بی خود بی جهت خودم را به درد سر بندازم. گفتم از تنهایی حوصلت سرنمی ره تو که با پدر و مادرت هم زندگی نمی کنی ؟ خلاصه بعد از چند تا سوال این مدلی از من و چند تا جواب سر بالا از محسن یک مرتبه از محسن پرسیدم بابا مسائل جنسیت را چطور حل میکنی؟ خندید و گفت راه حل هایی خوب زیاده که در این موقع یکی از همکارها سر رسید و رشته کلام ما را پاره کرد همان روز بعد از پایان کار وقتی با محسن از شرکت خارج شدم محسن رو کرد به من و گفت می خواهی را حل هاشو بهت بگم . من که صحبت توی شرکت یادم رفته بود گفتم راه حل چی رو؟ گفت سوالت در مورد حل مشکلات جنسی. موضوع برام جالب شد و گفتم که خیلی دلم می خواد. یک مرتبه حالت محسن عوض شدم با وجود این که در ماشین اون فقط من و محسن بودیم صداش را پایین آورد و و مثل آدم های که میخوان یک راز مهم را افشا کنند گفت سروش فقط باید قبلش یک قولی به من بدی می دونی مسائل جنسی یک مسئله خصوصی است و من هم مثل بقیه دوست ندارم تحت هیچ شرایطی در مورد این موضوعبا کسی حرف بزنم ولی خوب تو دوستمی و فکر می کنم می تونم به تو اعتماد کنم و راز منو حفظ کنی . من گفتم خیالت راحت مطمئن باشد هرچی تو آلان بگی هیچ وقت بکسی نمی گم و از این حرفا . خلاصه محسن بعد از کلی قول گرفتن از من و شرط و شروط گفت حقیقتش اینه که من یک همجنس بازم و به زن جماعت علاقه ای ندارم چند بار هم که به اصرار خانواده خواستم ازداوج کنم تا یک قدمی ازدواج پیش رفتم و بعد منصرف شدم. منو میگید یک مرتبه شوکه شدم چند ثانیه ای ماتم زد اولش فکر کردم مثل بعضی وقت ها که محسن شوخی های خرکی می کرد داره با من شوخی می کنه ولی وقتی به صورتش نگاه کردم فهمیدم اصلا تو مد شوخی و دلقک بازی نیست با پته پت از او پرسیدم خوب خیلی ها در ازدواج سختگیر اند و با هرکسی ازدواج نمی کنند این که دلیل نمیشه که آدم فکر کنه هم جنسبازه.

حقیقتش را به خواهید تا اون روز فکر می کردم که همجنس بازی و علاقه به جنس موافق داستان است و نتیجه هذیانات جوان ها دبیرستانی است آخه چطور میشه که آدم بتونه با یک هم جنس رابطه جنسی داشته باشه. دو مرد با هم معاشقه کنند. محسن برگشت و گفت ولی من امتحان کردم چند بار وقتی هم سن سال تو بودم جنده کردم ولی حال کردن با پسر ها چیز دیگه ای بود. گفتم خوب زن ها هم کون دارند می تونی کونشان بزاری . گفت حال کردن که فقط کردن نیست. اولا که کون پسر با دختر از زمین تا آسمان فرق داره در ثانی دختر که نمی تونه کون آدم بزاره و فقط بابت کس دادنش نازو غمزه میاد.دوباره یکه خودم گفتم یعنی تو کون هم دادی. گفت آره اصلا باورم نمی شد یک مرتبه ساکت شدم و دیگه چیزی نگفتم بعد از چند دقیقه سکوت پرسید چی شد رفتی تو خودت گفتم آخه اصلا باورم نمیشه که آدم از رابطه داشتن با هم جنس لذت ببره یعنی چی کون یک مرد دیگه بزاری و اون هم کون تو بزاره.گفت ببین سروش اولا کی گفته که لذت جنسی بردن فقط باید از جنس مخالف باشه در ثانی بابا من هر دو حالترا امتحانکردم و واقعا مردها بیشتر لذت می برم تو که فکر نکنم هیچ کدام را امتحان کرده باشی. خوب راست می گفت من تا اون روز نه کون کرده بودم نه کس کرده بودم و نه کون داده بودم. گفتم دست شما در نکنه حالا لازم نیست کون ما بزاری . خندید گفت حالا کسی خواسته کونت بزاره ولی خواستم بهت بگم که خیلی ها مثل تو چون جامعه میگه همجنس بازی بده فکر می کنند بده – این هم از مشکلات جامعه ماست – خوب من امتحان کردم و حالا این نوعش را دوست دارم یک مرتبه نمی دانم چه طور شد که ازش پرسیدم حالا با کی رابطه داری گفت اگه دوست داری می تونم به تو معرفیش کنم گفتم شاید اون دوست نداشته باشه که من بفهمم که کونی است خندید و گفت کونی ! نترس بابا قبلا ازش سوال کردم و قبول کرده .پرسیدم کیه ؟ گفت قبلا دیدیش حامدههم خونه ایم ( محسن و حامد هر دو ظاهرا از دوره دبیرستان با هم هم کلاس بودن و از یکسال قبلش که محسن از خانواده اش جدا شده بودبا حامد زندگی می کرد ) می خوای از خودش بپرس . یک مرتبه ترس ورم داشت که اگر برم خونشون کونم می زارند و با وجود این که قبلا دو سه مرتبه اون جا رفته بودم بهانه آوردم امروز که نمی شه چون کار دارم و خلاصه به هر بهانه ای بود در رفتم. فرداش نمی دونستم با محسن چه طور رفتار کنم. حالت گنگی داشتم. ولی اون روز محسن مثل همشیه با من برخورد کرد ولی وقتی حالت مرا دید در یک فرصتی که با هم تنها بودیم به من گفت چرا این قدر رابطه جنسی من برات عجیبه؟ مگه خانم ... کس نمی ده ؟ مگه آقای ... کس نمی کنه ( نام دو نفر از همکاران را گفت ) خوب من هم مثل اونا با این تفاوت که هم از لذت دادن استفاده می کنم هم از لذت کردن مگه ایرادی داره؟ خلاصه کلی دلیل آورد که اون موقع برام چندان قابل درک نبود. تا چند روز فکرم شدیدا مشغول حرف های اون روز محسن بود و نمی تونستم درک کنم چه طور یک نفر از همجنس بازی لذت میبره تا این که یک روز غروب که به جز من و محسن کسی در شرکت نبود از محسن پرسیدم محسن واقعا کون کردن و کون دادن لذت داره گفت آره گفتم آخه من می تونم به فهمم که کون کردن کیف داره چون هر چند تا حالا کس نکردم ولی جلق که زدم به هر حال حداقل مثل جلق زدن هست هر چند نمی دونم با گوه وکثافت طرف چه طور می تونی کنار بیای ولی در مورد کون دادن اصلا نمی تونم درک کنم کجاش کیف داره. محسن خندید و گفت تا امتحان نکنی نمی تونی بفهمی. بهش گفتم چیه میخوای ترتیب منو بدی ؟ خندید گفت بدم که نمی آید ولی به هر حال بدون امتحان کردن نمی تونی درک کنی. خندیدم و گفتم از کجا معلوم که کون دادم و خوشم نیومد آون وقت تکلیفم چیه ؟ گفت خوب حداقل تجربه کردی . گفتم دستت درد نکنه همین جور راحت ترم.گفت حالا لازم نیست که کسی کونت بزاره می تونی خودت امتحان کنی و با خودت ور بری با تعجب گفتم یعنی چی؟ گفت تا حالا با کون خودت ور رفتی گفتم نه یعنی چه کار کرده باشم گفت انگشت کرده باشی تو سوراخ کونت گفتم نه.گفت یکبار امتحان کن ضرر که نداره بعدش به من گفت که چطور کونم را از مدفوع تمییز کنم و انگشت هامو تو کونم کنم و یا از اشیا دیگه که شکل کیر دارند استفاده کنم من هم با وجود این که به محسن گفتم اهل این کار ها نیستم همان شب تو اتاقم خودم را انگشت کردم حالتش خیلی شبیه تعریف های محسن بود اولش سفت بود و به سختی می شد یک انگشت هم واردش کرد ولی همین که کمی سوراخم را مالیدم کم کم شروع به شل شد کرد برای راحتی بیشتر کمی کرم به در سوراخم مالیدم واقعا انگار معجزه شده بود و خیلی سریع سوراخم شل شد به صورتی که خیلی راحت انگشتم تو کونم می رفت کمی دیگه کرم به سوراخم مالیدم و حتی کمی هم وارد سوراخم کردم بعد از چند دقیقه به راحتی دو انگشتم وارد کونم شد و همان طور که محسن گفته بود شروع کردم به حرکت دادن انگشتانم حالت عجیبی داشت نمی شد گفت کیف داره یا به ولی حداقل احساس بدی به من دست نداد. حالتی مشابه حالت دفع به من دست داده بود. سعی کردم که سه انگشتم را وارد کونم کنم ولی کمی احساس درد کردم و دو باره با دو انگشت شروع به مالیدن خودم کردم یک باره هوس کردم که چیز دیگه تو کونم کنم پاشدم و رفتم از تو یخچال یک خیار برداشتم و برگشتم اتاقم ولی همین که سر خیار را به در سوراخم گذاشتم دیدم که خیلی سره و اصلا آدم چندشش می شه خیار را بیخیال شدم و طرافم را نگاه کردم که ناگهان چشمم به شیشه اتکلنم افتاد که البته از کیر خیلی باریک تر بود ولی به هر حال دلم می خواست امتحان کنم شیشه را برداشتم و برگشتم تو تختم ته شیشه را گذاشتم در کونم و کمی فشار آوردم ولی دیدم که سوراخم بر گشته حالت اولش دوباره کمی کرم مالیدم به سوراخم و همان مراحل قبل را تکرار کردم تا حدی که احساس کردم که دیگه شیشه عطر وارد سوراخم میشه. خلاصه درد سرتون ندم بر خلاف انتظارم شیشه به راحتی وارد کونم نشد و مدتی طول کشید که تو کونم جا بگیره شیشه را تا جای که امکان داشت وارد کونم کردم و شروع به بیرون کشیدن وتو کردن آن کردم مانند حالتی که کیر تو کون داره مدتی همین طور این کار را ادامه دادم کیرم کم کم با کرد البته کاملا راست نشد ولی با این وجود مایع لزجی که آدم در حالت هایی که تحریک ازش خارج میشه از کیرم راه افتاد ( منظورم منی نیست ) شیشه را از کونم خارج کردم و دوباره با انگشت با خودم ور رفتم این بار دیدم بر خلاف دفعه قبل به راحتی سه انگشتم وارد کونم می شوند برام جالب بود ولی کم کم داشتم خسته می شدم به ساعت نگاه کردم و متوجه شدم که در حدود یک ساعت نیم است که دارم با خودم ور می روم با دستمال کاغذی خودم را تمییز کردم وخواستم که بخوابم ولی دیدم که خیلی حشری شده ام و باید یک جلق توپ بزنم تا بتونم راحت بخوابم. فرداش که بیدار شدم کمی سوراخم می سوخت ولی چندان جدی نبود چیز دیگه ای که متوجه شدم این بود که چون دیشب نور کافی نبود چند تا دسته گل به آب داده بودم و ملافه و آیینه داخل اتاقی چرب و چیلی شده بود و مجبور شدم خیلی سریع آثار آنها را محو کنم اون روز خیلی دوست داشتم که نتیجه تجربه ام را به محسن بگم ولی تا چند روز بعدش هم فرصتی نشدکه با محسن در مورد آن با محسن حرفی بزنم راستش را بخواهید نمی دونستم واقعا از این کار خوشم میامد یا نه ولی به هر حال بدم نیامده بود طوری که شب بعدش و همین طور شب های بعدش اون کار را دوباره تکرار می کردم به طوری که تقریبا هر شب با خودم مشغول بودموانواع و اقسام وسایلی که در خانه بود و شبیه کیر بود به خودم فرو کردم . نمی دانم چرا توی این مدت چیزی به محسن نگفتم و محسن هم هیچ وقت از من در مورد آن که ایا با خودم ور رفته ام یا نه از من سوالی نکرد تا این که یک روز بعد از مدت ها برای انجام کاری با هم به شرکت دیگه ای رفته بودیم در مسیر برگشت محسن از من پرسید راستی قرار بود یک بار برای امتحان با خودت ور بری کونت را حال دادی نمی دونستم چه جواب بدم کمی مردد بودم ولی اخر سر گفتم آره گفت خوب چطور بود گفتم ای چندان جالب نبود ولی بد هم نبود به هر حال زیاد با حال نبود . گفت یعنی هوس نکردی دوباره امتحان کنی با تردید گفتم چرا خندید و گفت کجا این کار را می کنی تو حمام تو اتاقت و یا ....گفتم شب تو اتاقم دوباره خندید و گفت پس هر شب مشغولی. با تعجب پرسیدم چطور مگه ولی محسن جواب نداد . گفت حالا تعریف کن چه کردی. با حال بود ،نه؟ خوشت آمد که چی بهت یاد دادم.اولش می خواستم که هم چیز را بهش نگم ولی انگار از همه مراحل خبر داشت و من هم تا به خودم آمدم دیدم همه چیز را برایش تعریف کردم محسن گفت پس قبول داری که از کون هم آدم می تونه حال کنه گفتم آره گفت حالا در حرف مون در مورد کون دادن را قبول کن چون کون دادن علاوه بر تمام لذتی که تو از حال دادن به کونت می بری این مزیت را داره که اون لازم نیست که خودت با خودت ور بری و دیگری این کار را برایت انجام می ده و آدم می تونه فقط لذت ببره و در ثانی لذتی که کیر داره هیچ کدام از ابزار و اشیای که به خودت فرو میکنی نداره کیر هم گرمه و همه سفت با روکش نرم و شکلش هم ایده آل این کاره و تازه خودت هم متوجه شدی که که تنها با ور رفتن با سوراخت هیچ وقت ارضا نمیشی و اخر سر هم باید جلق بزنی ولی اگه یک شریک داشته باشی تو هم می تونی کون اون بزاری و بیشتر لذت ببری و تازه یک حالی هم به او بدی. بعد هم رو کرد به منو گفت به هر حال بد نیست یک باامتحان کنی می دونم خوشت میاد بعد از چند لحظه سکوت گفته نمی تونی تصور کنی که یکی از پشت چسبیده بهت و تا ته کیرش را ور کرده تو کونت چه حالی داره با خنده بهش گفتم محسن بد جوری راست کردی که کون من بزاری گفت قبلا هم بهت گفتمکه بدم نمیاد کونت بزارم ولی میل خودته با هر کس که دوست داری امتحان کن ولی فقط حواست باشه طرف بلد باشه کونت بزاره و دود از کلت نپرانه گفتم یعنی چی گفت خوب همه فکر می کنند کون کردن راحته و یه تف مندازن سرکیرشون و می خوان به تپانند کون طرف بدون اون که کونش را شل کنند و پدر طرف در میاد. به هر حال یک بار امتحان کردنش ضرری نداره . نمی دونم چطور شد که به محسن گفتم باشه ولی به این شرط که یک بار هم من کون تو بزارم. خندید و گفت باشه پس یک راست بریم خونه ما. گفتم مگه نباید برگردیم شرکت گفت بی خیال و منو قانع کرد که جواب رییس با اون هیجان خاصی داشتم احساسی مرکب از دلهره و هیجان تا رسیدن به خونه محسن مرتب محسن از حالت های دادن و کیف کردن برام حرف می زد آنقدر با آب و تاب برام حرف می زد که تا رسیدم در خونه اونا از شدت شهوت داشتم از حال می رفتم رفتیم تو خونه و دیدم که حامد هم خونست کمی نگران شدم ولی محسن گفت خیالت راحت محسن کاری با ما نداره کمی با حامد حال و احوال کردیم و انگار که حامد در جریان بود چون به بهانه ای رفت تو اتاق خودش و ما رو تنها گذاشت محسن گفت خوب کم کم آماده بشیم تا تو بری سوراخت را تمییز کنی من هم آماده می شم وقتی بر گشتم دیدم محسن لخت مادر زاد منتظر منه هیکل خیلی زیبای داشت ورزیده با سینه پهن و بازو های کلفت از همه جالب تر ران های عضلانی و زیبایش بود . بدنش یک دانه مو هم نداشت نمی دونم مو های بدنش را زده بود و یا این که اصلا بدنش اون جور بود به هر حال هیکل بسیار جذاب و زیبای داشت وقتی به طرفش می رفتم داشت با کیرش بازی می کرد عجب کیر گنده ای داشت قابل مقایس با کیر های که تو عکس های سکسی و یا فیلم ها دیده بودم بود با وجود این که کاملا راست نشده بود تقریبا دو برابر کیر من بود وقتی به محسن رسیدم بدون این که حرفی به زنه منو بوسید و آرام دستم را گرفت و برد به طرف مبل راحتی کمی به بدن من دست کشید و شروع به در آوردن لباسهایم کرد من هم کمک کردم و خیلی زود من هم کاملا لخت شدم بدون این که کلامی حرف بزنه شروع کرد به دست کشیدن به بدنم کمی هم با کیرم ور رفت تازه متوجه شدم که کیرم ب خلاف کیر محسن حسابی راست شده. دوباره منو بوسید واین بار بعد از چند بار بوسید از من لب گرفت اصلا باورم نمی شد که از این کار محسن خوشم بیاد ولی ا این وجود سراسر وجود سرشار از لذت شد پا شد و بین پاهام نشست فکر کردم می خواد منو بکونه ولی بر خلاف انتظارم شروع کرد به ساک زدن کیرم داشتم از لذت بی هوش می شدم خیلی استادانه کیرم را می خورد و چون خودش مرد بود می دونست کجا ها را بخوره و چقدر به خوره که زود آبم نیاد بعد از کمی ساک زدن کیرم آرام آرام شروع کرد به مالیدن باسنم و ور رفتن با سوراخ کونم آنقدر تحریک شده بودم که کم مانده بود ارضا شم که محسن آرام از بین پا هام پاشد و روی مبل نشست و بعد با حرکت دستش منو به بین پاهاش راهنمایی کرد دیدم بر خلاف من کیر محسن هنوز راست راست نشده کمی با کیرش بازی کردم و از زوایای مختلف ور اندازش کردم آرام دهنم را به طرف کیرش بردم و اونو تو دهنم کردم کلفت ، نرم و داغ بود چند لحظه ای همان طور بی حرکت تو دهنم نگهش داشتم محسن شروع کرد به مالیدن سرو گردنم و جهت مالش سرو گردنم جوری بود که فهمیدم باید شروع به ساک زدن به کنم بر خلاف انتظارم که اصلا باور نمی کردم که می تونم کیر یکی رو تو دهنم تحمل کنم از انجام این کار بدم نیومد همین طور که داشتم کیر محسن را ساک می زدم محسن کمر منو با لا کشید طوری که با وجود این که خودش را روی مبل ول داده بود دستش به کمر و باسن من برسه( حال متوجه شده بودم که اون مبل های بزرگ و نرم چه استفاده ای داره ) کم کم کیر محسن شروع کرد به راست شدن به طوری که به راحتی توی دهنم جا نمی شد محسن هم داشت با کون من ور می رفت و البته هر چه بیشتر می گذشت تمرکزش روی سوراخ کونم بیشتر می شد یک باره احساس کردم یک مایع لزج به در سوراخم مالید و آرام آرام با یک انگشت شروع کرد به بازی کردن با سوراخم البته اون موقع آنقدر تحریک شده بودم که به راحتی سه انگشت هم وارد کونم می شد ولی محسن انگار اصلا عجله ای نداشت کم کم به شدت فشار های انگشتش اضافه کرد و من هم ساک زدن کیرش را فراموش کرد اون هم منو برگردوند و روی دسته مبل به شکم خوابوند و خودش از پشت بین پاهام نشست و دو دستی با باسنم بازی می کرد و هر از چند گاهی چند تا انگشتش را وارد سوراخم می کرد خیلی حال داشت از تمام دست مالی های که خودم با خودم انجام داده بودم بیشتر لذت داشت اخر سر مقدار زیادی از اون مایع لزج که بعدا فهمیدم یک ژل است به سوراخم مالید و با انگشت به درون سوراخم وارد کرد پا شد و یک بالشت دیگه هم به زیر شکمم اضافه کرد و دوباره بین پاهام نشست البته این بار جلو تر به طوری که با کمی خم شدن وجود کیرش را در سوراخم حس کردم آرام با کیرش به در سوراخم می مالید و با کونم بازی می کرد احساسی متفاوت با انگشت داشت به مراتب داغ تر و نرم تر بود و صد البته گنده تر شروع کرد به فشار دادن کیرش احساس ورود اون کیر کلفت تو کونم واقعا وصف نا پذیره هر از چند گاه کمی کیرش را وارد کونم می کرد و بعد دوباره در می آورد چند بار این کار را تکرار کرد تا این که احساس کردم تقریبا نصف یا یک چیزی تو این مایع ها از کیرش وارد کونم شده بود این بار برخلاف دفعه های قبل کیرش را در نیاورد و شروع به مالیدن و ماساژ دادن من . بعد هم تقریبا روی من دراز کشید و بیخ گوشم را بوسید و یک باره شروع به فشار دادن کرد احساس کردم کونم داره میترکه و تقریبا داد زدم ولی احساس کردم که شکم محسن به کمر من چشبیده و کیرش تا ته تو کونم است محسن چند لحظه ای به کیرش کوچک ترین تکانی نداد و با ناله های شهوانی بیخ گوشم شروع به مالیدن من کرد وجود کیرش را کاملا در بدنم حس می کردم داغی و بزرگیش حالت عجیبی به من داده بود محسن کم کم شروع کرد به تکان دادن کیرش دیگه تقریبا دردی نداشت بعد از چند بار شاک زدن کم کم تمام وجودم سرشار از لذت شد. بعد از کمی وضعیت مرا عوض کرد به طوری که من روی مبل زانو زده بودم و خودش سر پا ایستاده بود با سرعت و قدرت بیشتر شروع به شاک زدن کرد خیلی راحت کیرش تو کونم حرکت می کرد کیرش دیگه حسابی راست شده بود و واقعا عظمتی شده بود از شدت تکان های که محسن به من می داد و شهوتی که من دست داده بود دیگه روی پام بند نمی شدم و کم کم روی مبل ولو شدم و محسن هم روی من پهن شده بود و هر لحظه با شدت و قدرت بیشتر منو می کرد یکباره متوجه شدم که حامد روی مبل کناری لخت نشسته وداره ما رو نگاه می کنه و با کیرش بازی میکنه اون هم مانند محسن بدن زیبا و جذابی داشت ولی خوب کیرش به بزرگی کیر محسن نبود با این وجود از دیدن حامد در حال ور رفتن با کیرش حسابی شهوتی شدم دیگه محسن تقریبا وحشیانه داشت به من شاک می زد ولی با این وجود من از این حالتش واقعا لذت می بردم یکباره خودش را کنار کشید و محکم با دست سر کیرش را گرفت و صدا های شهوت انگیزی از خودش در می آورد معلوم بود که ارضا شده آب کیرش راه افتاد و از بین انگشتانش سرا زیر شد شروع کرد به مالیدن کیر خودش با قدر زیاد و بعد هم بی حال افتاد روی مبل بعد از چند لحظه با دستمال کاغدی شروع کرد به پاک کردن کیر و دستش بر گشتم به حامد نگاه کردم دیدم هنوز به همان وضع سابق داره ما رو نگاه می کنه و با خودش ور می ره آنقد حشری شده بودم که اصلا حالیم نبود پا شدم و رفتم کیر حامد را به دست گرفتم و بدون یک کلمه حرف زدن تا ته تو دهنم تپوندمش و شذوع به ساک زدن کردم ولی خیلی زود پاشدم و خودم روی کیر حامد نشستم و چون سوراخم با کیر محسن باز شده بود خیلی راحت کیر حامد تا ته تو کونم رفت حامد خودش را روی مبل ول کرد و من خودم با نشستن و بر خاستن روی کیرش بهش حال می دادم چند دقیقه به همین حالت من روی کیر حامد مشغول بودم ولی او همان طور روی مبل ولو شده بود با وجود این که از این کار لذت می بردم و حسابی حشری شده بودم ولی کم کم عضلات رانم درد گرفته بود و از روی کیرش پاشدم و روی مبل پهن شدم حامد هم پا شد و پاهای منو روی شانه هایش انداخت و کیرش را در کونم گذاشت با وجود اینکه کیرش به مراتب از کیر محسن کوچک تر بود ولی به همان اندازه با حال بود شروع کرد به شاک زدن به من ولی نه مثل محسن تند و محکم خیلی آرام کیرش را تا ته می کرد تو کونم و خیلی آرام می کشید بیرون اون هم تا آخر به طوری که هیچی از کیرش تو کونم نبود و دوباره کیرش را تو کونم می کرد خیلی این کار را با حال انجام می داد بر خلاف محسن که کل زمان کردنش شاید به یک ربع ساعت هم نکشید حامد یک چیزی در حدود نیم ساعت منو گایید هر چه زمان بیشتر می گذشت حامد صدا های شهوانی بیشتر از خودش در می آورد آخر سر هم با چند تکان محکم تا اون جا که جا داشت کیرش را تو کونم فشار داد و وجود آب کیر داغش را تو کونم حس کرد بعد هم با همان پوزیشنی که داشتم روی من ولو شد هر دو از نفس افتاده بودیم حامد از روی من پاشد و رفت تا خودش را تمییز کنه محسن به من گفت بیا خودت را خالی کن با وجود این که خیلی از من بزرگ تر بود ولی روی مبل زانو زد و کونش را به طرف من گرفت پاشدم و انگشتم را به سوراخش زدم گفت خودم وازش کردم فقط کافی یک تکانی به کیرت بدی کیرم حالت نیمه راست داشت به محسن گفت کیرم راست نیست و محسن هم برگشت کیرم را به دهن گرفت با کمی ساک زدن کیرم راست شد و به محسن گفتم حالا برگرد و محسن هم سریع بر گشت و من کیرم را در کون محسن گذاشتم با یک تکان مختصر کیرم تا ته تو کون محسن بود اولین بار بود که کیرم وارد هر نوع سوراخی می شد ( چه کون چه کس ) سوراخی محکم گرم و لزج بود بر خلاف جلق زدن با هر حرکتی احساس لذت را با تمام سطح کیرم حس می کردم بعد از چند با تکان دادن کیرم تو کون محسن کیرم را کامل در آوردم با ورم نمیشد که کیرم انقدر راست و محکم شده باشه دوباره کیرم را وارد کون محسن کردم و شروع به تکان دادن آن کردم کم کم اختیار خودم را از دست دادم و با تمام قدرت و سرعت ممکنه کون محسن می گذاشتم و خیلی زود آبم آمد آنقدر خسته شده بودم که همان جا جلوی مبل روی زمین ولو شد و آبکیرم روی باسن و مبل ریخت و اصلانمی تونستم خودم را کنترل کنم به ساعت نگاه کردم کل زمانی که من محسن را میکردم حتی پنج دقیقه هم نشده بود و خیلی زود آبم آمده بود حامد با یک سینی نوشیدنی روی سر ما آمد و یک دستمال به من داد. اون هم متوجه شده بود که انقدر انرژی از دست دادم که حال ندارم تا حمام برم و خودم را تمییز کنم کمی بعد که سر حال آمدم محسن گفت خوب حالا نظرت چیه؟ معلوم بود نظرم چیه خلاصه دیگه موضوع را کشد ندم از اون روز به بعد تقریبا هفته ای دو سه بار به خانه محسن و حامد رفت وآمد داشتمو به شکل های مختلف با هم حال می کردیم حتی دو سه بار هم با هم به شمال رفتیم و چندین روز با هم مشغول بودیم .البته بر خلاف نظرات ضد زن محسن من و حامد ازدواج کردیم ولی باز هم علاقه و عادت کون دادن و کون کردن از سر ما نیفتاد و هنوز هم گاهی من و محسن و حامد هم دیگر را در خانه محسن ملاقات می کنیم البته محسن یک شریک جدید هم پیدا کرده که اون هم به جمع ما اضافه شده البته دیگه مثل قبل زیاد با هم حال نمی کنم و در طی ماه بیش از یکی دو بار کون هم نمی زاریم. ولی وای به روزی که زن هامون از این رابطه ما خبر دار بشن. امید وارم هیچ وقت از این ماجرا بو نبرند.

نوشته: bi boy

اسمم شاید نگین باشه؛ظاهرمو که میبینم 20ساله بنظر میام؛فکر میکنم خیلی خوشکل باشم چون هروقت میرم جلوی آینه از قیافم خوشم میاد؛حتما هیکل رو فرمو سکسی دارم چون توی خیابون همه چشم ازم بر نمیدارن و حرفای زشتی بهم میزنن بعضی اوقات منو به خونشون دعوت میکنن پس حتما ازم خوششون میاد یا بجایی از بدنم علاقه دارم؛خودم فکر میکنم به کون بیشتر علاقه دارن چون از پشت سر خیلی جون جون میکنن ولی از جلو همرو مات و مبهوت میبینم؛ بعضیا به دیوار چسبیدن بعضیا توی آسمونن؛کلی عدسی چشم دور و برم تکون میخورن هر چشمی به ی جام چسبیده؛بعضیاشون به لبام چسبیدنو خیس خیس کردن لبامو؛بعضیاشون روی سینه هامن ولی راهی به داخل پیدا نمیکنن دقیقا مثل اونایین که رو کوس و کونم چسبیدن ولی حداقل ی گرمایی رو احساس میکنن؛
باید زود برم خونه وقتی بیرونم چون هرچی بیشتر باشم چشما زیادتر میشن ؛سنگینه چشما مجبورم میکنه برگردم خونه چون نمیخوام چیزای دیگه به جز چشما بهم بچسبند؛ توی خونمو ول شدم روی مبل چشمم به ساعته و انگار منتظر یکیم شایدم چند نفر نمیدونم ولی منتظرم؛ صدای مامان میاد میگه بلند شو شرتو کرستتو از رو بند جمع کن دیگه خشکیدن ولی من یادم نمیاد شرتو کرست شسته باشم؛ مامان میگه شب مهمونی دعوتیم پس فکر کنم وقت ندارم ی دوش بگیرم بد نیست؛ توی حمومم و دارم لباسامو در میارم ولی انگار همون شرتو کرستایی رو پوشیدم که رو بند بود؛ شاید مامان اشتباه کردو و اونا مال خودش بوده؛ آب دوش گرمه؛ بنظر بدن خوبی دارم چون هرجاش دست میکشم صاف و ی دسته؛ برآمدگی پشتم خیلی خوب بنظر میاد؛ چکه های آب از روی نوک سینه هام عمود میشن؛سینه هام سفتند؛ فکر نمیکردم کوسم اینقدر کوچیک باشه وقتی دست روش میکشم ی حالی میشم؛ آب داره سرد میشه و من هنوز درگیر خودمم باید برم بیرون شاید دیر بشه؛ مامان میگه زود باش الان بابا میاد دنبالمون؛ باید خودمو درست کنم؛ از کجا شروع کنم؟ نمیدونم از کجا شروع کردم ولی لبام آخریش بود؛ باید ی رنگی میمالیدم که چشمارو بیشتر کنه؛ رنگ صورتی براق به لبام اومد انگار چشمای خودم روشه؛ موهام لخت لخت شدن ولی یادمه مشکی نبودن؛ نیازی نیست ببندمشون میخوام از پشت روسریم بیرون باشن؛ ی دامن باید بپوشم که زیرش فقط شرتم باشه آخه هوا گرمه نمیخوام لای پام عرق سوز بشه؛ مانتو نخودی رنگو بپوشم بهتره به دامنم میاد؛ فکر کنم آمادم ولی نه انگار بوی خوب نمیدم؛ یکم ادکلون روی گردنو و مچ دستم لازمه اینجوری چشما زیادتر میشن؛ دیگه آمادم چون انگار کاری ندارم؛
بابایی هنوز نیومده؛ مامان میگه بریم دم در وایسیم تا بیاد؛ یکی داره چراغ میزنه بابا نیست؟ خودشه؛ توی ماشینم که هستی بخصوص توی ترافیک اصفهان دیگه نمیتونی بیرونو ببینی چون شیشه ماشین پر از چشمه ؛ سعی کردم بیرونو ببینم ولی انگار دور تا دور ماشین پر از موتوریه که نمیدونم چرا حرکت نمیکننو فقط گاز میدن؛ چندتاشون دارن میخندنو یکیشون چشمک میزنه؛ چراغ سبز شدو بابا با سرعت حرکت کرد حالا چشما ی لحظه به شیشه میچسبنو جدا میشن؛ انگار رسیدیم چون بابا ترمز دستی رو کشیدو مامانم پیاده شد؛ فکرکنم خوابم برده بود چون بدجوری خمیازه میکشم؛
ما آخرین نفریم چون دیگه جای کفش نیست جلوی در؛ اینکه کنار من روی مبل نشسته خیلی آشناهه فکرکنم دخترخالمه؛ نشناختمت خوبی نادیا؟ چه خوشکل کردی؟ نادیا بهم گفت توکه خوشکل تری؛ میشد فهمید من خوشکل ترم یا نادیا؛ باید چشمای روی هرکدوممونو میشموردی؛ ولی خیلی سخته چون چشما مرتب رو من و نادیا جابه جا میشدن؛ روی سینه های نادیا چشمای بیشتری بود؛ انگار مردی نیست که مارو نگا نکنه؛ مردا باهم حرف نمیزننو فقط نگاهشون داره با ما حرف میزنه؛ علی آقا داره میگه بیا باهم باشیم؛ فرزادو چقدر پر رو شده میگه کی میای بکنمت؛ آقا هادی که فقط جون جون میکنه؛ ی پیرمرد اون گوشه نشسته حرفی نمیزنه ولی داره پاهاشو میکشه بهم؛ مگه چی وسط پاهاشه که داره اذیتش میکنه؛
بهم اشاره میکنه که برم پیشش؛ شاید چیزی نیاز داشته باشه؛ برم پیشش؛ نشستم کنارش؛ بغلم کرد؛ خیلی خودمونیه نکنه آشنا باشه من نشناختمش؛ چشاش رو لبامه؛ ولی لباش داشت بهم نزدیک میشد؛ از لبام داشت آب میچکید ی آب غلیظ و شیرین؛ نمیدونم چرا پیرمرد لباشو گذاشت روی لبامو شروع کرد به خوردن؛ شاید گرسنشه بذار بخوره طفلی؛ خفم کردی حاجی چقدر میخوری؟ انگار دوست داره با سینه هام بازی کنه یاد بچگیاش افتاده؛ دوتا دکمه بالایی رو باز کرد و سینه هامو در آوورد؛ مگه من بلوز و سوتین نپوشیده بودم؛ اصلا حواس ندارم شاید یادم رفته باشه؛ حاجی آروم تر بابا درد میاد اینطوری فشار میدی؛ فکر کنم از اونایی بوده که زود اسباب بازیاشو خراب میکرده؛ نگاش کن؛ اسباب بازیارو میکنه تو دهنش؛ کثیفه حاجی؛
ی چیز دراز و کلفتو از تو شلوارش در آوورد؛اره همونه که اذیتش میکرد؛ آشنا بنظر میاد؛ اره دوستم آرزو میگفت اسمش کیره؛ اگه دیدی کسی واست درش اوورد اول باید بخوریش بعد بشینی روش؛ خب منم گرفتمشو کردم تو دهنم؛ حاجی میگفت سرشو بخور؛ ولی هرچی میخوردم تموم نمیشد؛ نمیدونم حاجی حسرت چیو میخورد که هی آه آه میکرد؛ من که هرچی خوردم چیزی ازش نفهمیدم؛ حاجی گفت بسه دخترم؛ ای بابا؛ بابای من که اونطرف نشسته حاجی؛ نگا کن چرا نادیا نشسته پیش بابایی؟ بابا که میگفت من از این بازیا بلد نیستم؛پس چرا...؟
ی لحظه غافل شدم دست حاجی لای پای من بود؛ حاجی چی میخوای اون زیر میرا؛ دستت تو کوس من چیکار داره؟ دنبال چی میگردی؟ انگار پیداش نکرد چون نشست رو زمینو پاهامو برد بالا؛ سرش گذاشت وسط پاهام؛ کسمو چرا میخوری مگه سیر نشدی؟ نه انگاری خیلی گشنشه بیچاره؛ وای چرا من ی حالی شدم؛ مثل تو حموم شدم؛ چقدر خوبه حاجی یکم دیگه بخور جون هرکی دوست داری؛ نه گوش به حرف من ندادو بلند شد ایستاد؛
نشست رو مبلو بهم گفت بشین روش؛ آهان پس آرزو ی چیزی میدونست بابا؛ بلند شدم دامنمو دادم بالا و نشستم رو کیر حاجی؛ حاجی کیرشو کرد تو کوسمو زیر قمبولامو گرفتو هی بالا پایین کرد منو؛ آرزو نگفته بود دردم داره؛ از اونجایی که درد داشت من باید آخ آخ یا آی آی میگفتم در غیر اینصورت یعنی درد نداره و به قول آرزو گشاده طرف؛حاجیم که دوباره یاد غمو غصه هاش افتاده بودو آه آه میکرد؛ چشمم به بقیه افتاد که همه کیراشونو در آووردن؛ یعنی من باید همه اینارو میخوردمو و بعد اونا دنبال ی چیزی تو کوس من میگشتنو بعد من مینشستم روشون؛ ای بابا؛ مامان نگفته بود از این خبراست؛ حاجی گفت داره میاد که مامان سر رسیدو گفت دیگه نمیخوای بلند شی دانشگات دیر میشه ها؛یکی نبود بگه تو این گیر و ویر وقت دانشگاه رفتنه؛گفتم ولم کن مامان بذار ببینم حاجی چیو میگه داره میاد؛ ولی مامان ول کن نبود که نبود؛ به زور منو بلند کرد ی هو دیدم حاجی نیست؛ مامان حاجی کوش؟ مامان گفت حاجی کیه؛ بلند شو الان ی ساعته رو مبل خوابیدی مگه دانشگاه نداری؛ بلند شو اون شرت و کرستتم از رو بند جمع کن؛ چند بار بگم اینارو بردار زشته رو بند؛
باید لباسامو بپوشمو برم؛ ولی نمیخوام هیچ چشمی بهم بچسبه که از سنگینی چشما مجبور شم برگردم خونه و واسه ی مهمونی آماده بشم!
(نگین.ص)

همزمانسازی محتوا