شما اینجا هستید

سرگذشت بهار (۱)

سلام دوستای خوبم..بعد از مدتها هوس کردم داستان خودم رو بنويسم.بهتره به جای داستان بگم واقعيت زندگيمو. قبل از اغاز هم بايد عذرخواهی کنم.امکان داره کمی طولانی بشه.اميدوارم بتونم وقتتون رو بدون ناراحت شدنتون پر کنم.

داستان سکسی:

زدن مخ زن مطلقه

سلام به همه شهوانی های عزیز
راستش من خیلی وقته میخوام چند تا خاطره از سکس هام اینجا بذارم اما وقتی میام پیام هایی رو که بعد داستانا کاربرای عزیز به نویسنده داستان میفرستن البته تعداد کمیش نه همه رو میبینم یه جورایی پشیمون میشم .
اما واقعا جای خاطراتمو خالی میدیدم اینجا بنابریاین از امروز شروع به نوشتنشون میکنم .
اگه دیدم استقبال و نظرات مساعده ادامه میدم اگر نه که دیگه نمینویسم .
من اسامی داخل این خاطره ها مو تغییر دادم و از اسمهای مستعار استفاده میکنم .
قبل از هر چیزی هم ازتون عذر خواهی میکنم اگه غلط املایی دیدین آخه من با تایپ فارسی زیاد راحت نیستم .

داستان سکسی:

زالوی خوشبخت روی ران های زن دایی

من شمالی هستم و یه مقداری زمین شالی برنج داریم . هر سال فصل بهار موقع نشا ء برنج هست و ما طبق معمول از خزانه ی برنج ( توم بجار) توم ها را میکنیم و به بیجار ها می بریم و با فاصله های معین پخش می کنیم تا زن ها که بخواهند نشا کنند راحتتر به آنها دسترسی داشته باشن ((( توم = بذر برنج /// بیجار = زمین مزروعی /// ))) هر چند یک نفر که معمولا پسرکی جوان هست ، مسئول پخش توم ها به زن ها می شود . من عاشق زن های متاهلم . زیاد به دختر تمایل ندارم شاید دلیلش اینه که تا حالا دوست دختر نداشتم . ((زن های شمالی واقعا زحمتکش هستن و دوش به دوش مردها کار میکنن ولی بعض آدمهای احمق واسشون حرف در میارن .

داستان سکسی:

صفحات

اشتراک در شهوانی RSS