داستان زندگی خودم رو از زمانی شروع میکنم که 11 سالم بود من در یک خانواده شش نفره زندگی میکردم پدرم (رضا) که 47 سالش بود اصلیتن رشتی مردی بود جا افتاده لاغر و ظریف با موهای جو گندمی ، شغلش هم استاد دانشگاه بود و مامانم (شهین) 49 ساله و اصلیتن خوزستانی بود با هیکلی درشت و توپل با پوست سبزه
سه تا خواهر هم داشتم که خواهر بزرگم روزیتا که 26 سال داشت و دانشجویی رشته پزشکی بود و خواهر دومم رویا که 21 سالش بود اون هم دانشجو بود و خواهر کوچیکه راحله که 15 سالشه که دبیرستانی بود و من هم که بچه آخری و نا خواسته و یکی یدونه مامانی چون تک پسر خونه بودم. بزارید کمی هم از خونمون بگم . یک خونه دو خوابه 100 متری بود که یک اتاق برای بابا و مامان بود و یکی هم برای ما بچه ها که دوتا تخت دو طبقه داشت. ولی چون من لوس مامان بودم
همیشه برای خواب باید تو بغل مامان میخوابیدم وگرنه خوابم نمیبرد . مامانی هم دیگه عادت کرده بود و دستم رو میگرفت میکرد میزاشت روی سینه هاش منم که عاشق سینه های مامانی بودم باشون انقدر بازی میکردم تا خوابم ببره و بعضی وقتها هم سینه های مامان رو میخوردم تا خوابم ببره . حسابی به مامان وابسته شده بودم. فقط پنجشنبه ها مامان میگفت باید برم تو اتاق خودمون بخوابم منم میرفت تو بغل روزیتا میخوابیدم . روزیتا هم که منو خیلی دوست داشت بهم اجازه میداد تو بغلش بخوابم و با سینه هاش بازی کنم
هر وقت هم که میخواستم برم حمام، با مامان میرفت . مامان تو با من خیلی راحت بود و تو حمام فقط با یک شورت بود ولی من لخت لخت بودم و عاشق آب بازی تو وان حمام وقتی من آب بازی میکردم مامان هم با دودولم بازی میکرد و قربون صدقه اش میرفت . این کار همیشگی مامان شده بود حتی وقتی تو بغلش میخوابیدم اونم با دودلم بازی میکرد منم دوست داشتم
زندگی ما همینطور میگذشت تا برای بابام از یک دانشگاههای تو مالزی دعوتنامه اومد تا روی یک پروژه مشترک بین دانشگاهشون و دانشگاه اونجا کار کند و باید مدت یکسال میرفت مالزی
بعد از گذشت یک ماه از رفتن بابای ، رفتار مامان یواش یواش داشت تغییر میکرد و شبها وقتی تو بغلش میخوابیدم ازم میخواست که لخت لخت بخوابم و خودش هم حسابی با دودولم بازی میکرد. یکبار شب پنجشنبه بود که مامان گفت بیا بریم حمام باید یه چیزهای یادت بدم . منم که عاشق آب بازی سریع قبول کردم و بدوبدو رفتم تو حمام و شروع کردم به لخت شدن که دیدم مامان هم اومد و داشت لخت میشد ولی چیزی که عجیب بود اینباری شورتش رو هم در آورد و منم با کمال تعجب به جلوی مامان نگاه میکردم وقتی مامان متوجه شد اومد بغلم کرد و حسابی که منو وسط سینه هاش چلوند گفت: بیا با هم آب بازی کنیم و با هم رفتیم تو وان و شیر آب رو باز کردیم ولی من از کوس مامان چشم بر نمیداشتم . مامان هم رو کرد بهم و گفت: دوست داری با ناناز مامانی بازی کنی؟ منم با شوق و ذوق گفتم آره . مامان هم تو وان دراز کشید و پاهاشو باز کرد که من راحت برم وسط پاهاش و با نانازش بازی کنم . منم یک نیم ساعتی با ناناز مامانی بازی کردم تا دیگه خسته شدم . بعد مامان گفت : براز یه کاری کنم تا خستگی از تنت در بیاد و بعد منو نشوند لب وان و بعد دودولم رو گرفت و کرد تو دهنش و شروع کرد ساک زدن منکه اولش ترسیده بودم که مامان میخواهد چکار کنه بعد یواش یواش خوشم اومد مخصوصان وقتی مامان هی ساک میزد و هی قربون صدقه دودولم میرفت و میگفت: چه دودول خوشمزه ای داری و بعد از یک مدت احساس کرد من دیگه خسته شدم بهم گفت: دوست داری تو هم ببنی ناناز مامانی چه مزه ای است و پاشد و نشست لب وان و گفت: بیا عزیزم ناناز مامانی رو لیس بزن ببین چقدر خوشمزه است ، منم به حرف مامانی گوش دادم و شروع کردم به لیس زدن اول خوشم نمی اومد ولی یواش یواش خوشم اومد و بیشتر برام یک بازی جالب بود بعد از چند دقیقه لیس زدن دیدم مامان داره آه و اوه میکنه ، کمی نگران شدم و بلند شدم و پرسیدم مامانی حالت خوبه ؟ نکنه داری اذیت میشی؟ که مامان گفت: نه عزیزم دارم از پسر گلم لذت میبرم . منم کمی دیگه ادامه دادم بعد که خسته شدم .مامان بلندم کرد و حسابی منو شست و خودش هم دوش گرفت و رفتیم که بخوابیم.
موقع خواب دیدم که مامان لخت اومد تو تختخواب کنارم داز کشید . منم طبق معمول شروع کردم با سینه هاش بازی کردن ولی مثل شبهای قبل نبود مامان شهین همه اش به خودش میپیچید . من که احساس کرده بودم مامان یه چیزیش هست ازش پرسیدم مامانی چی شده امشب نمیخوابی؟ مامانی گفت: بابات نیست دارم اذیت میشم منم بهش گفتم خوب بابا نیست حالا من مرد خونه هستم حالا بگیر راحت بخواب منم مواظبتون هستم. مامان که خنده اش گرفته بود. گفت: عزیزم دلم مرد خونه کارهای دیگه ای هم غیر از مراقبت از خونه داره. منم با قلدری گفتم: خوب بگو باید چکار کنم. مامان کمی فکر کرد و بعد گفت: پاشو مرد خونه بیا به مامانی آرامش بده تا راحت بخوابه . گفتم: باید چکار کنم . مامان پاهاشو باز کرد منم فکر کردم دوباره باید نانازش رو بخورم و رفتم وسط پاش و که شروع کنم به لیس زدن ناناز مامانی که .مامانی گفت: نه اینبار باید یه کار دیگه کنی . باید دودول خوشکلت رو بکنی تو ناناز مامانی تا مامانی به آرامش برسه . منم به حرف مامان گوش کردم و مامان دودولم رو گرفت و کرد تو کوسش و بهم گفت: حالا باید جلو عقب بکنی تا مامانی لذت ببره و منم شروع کردم به تلبه زدن بعد از چند دقیقه که کوس مامان خوب آب انداخته بود از سور خوردن کیرم تو کوس مامان خوشم اومده بود و فکر کنم نیم ساعتی داشتم تلبه میزدم که یکدفعه متوجه شدم مامان یک لرزه به خودش داده و یک آهی کرد که انگار یک باری از دوشش گذاشته زمین و بعد از من تشکر کرد و منو تو بغلش گرفت تا خوابم برد
از اون به بعد هفته ای دو سه بار مامان ازم میخواست که بکنمش ولی چون میدید کوس لیسی رو دوست دارم بهم اجازه داده بود هر وقت دوست دارم کوسش رو بخورم و منم روزی یکی دو بار باید کوسش رو میخوردم عاشق این کار شده بودم برای این کارهام بود که روز به روز من و مامان به هم وابسته تر میشدیم
ولی در عوض رابطه من و راحله بدتر و بدتر میشد و چون اون هم دختر کوچیکه بود همیشه تو سروکله هم میزدیم ولی رویا که خیلی مهربون بود منو خیلی دوست داشت و همیشه هوای منو داشت . روزیتا هم که نقش مامانها رو بازی میکرد
شش ماه از رفتن بابا گذشته بود که یک روز وقتی از مدرسه برگشتم خونه دیدم مامانی نیست و از روزیتا که خونه بود پرسیدم پس مامان کجاست که گفت: پدربزرگ حالش خوب نبود مامانی رفته خوزستان. و بعد گفت: بیا تا نهارت رو بهت بدم .منم رفتم سر سفره و پرسیدم پس رویا نمیاد که روزیتا گفت: اون امروز کلاس داشت . راحله رو هم که میدانستم مدرسه است
اون روز گذشت تا شب شد و موقع خواب و طبق عادت رفتم تو بغل روزیتا و شروع کردم با سینه هاش بازی کردن و باش صحبت کردن که طبق معمول صدای راحله در اومد که ساکت باش میخوام بخوابم و بعد صدای هر دوتامون بالا رفت تا بعد روزیتا دید فایده نداره منو راحله مثل سگ و گربه هستیم .
دست منو گرفت برد تو اتاق مامان و بابا که بخوابم و بعد از من پرسید با مامان اینجا چطور میخوابیدی؟ منم لباسم رو درآوردم و لخت شدم و گفتم: اینطوری. روزیتا که خوشش اومده بود لباس خوابش رو در آورد و کورستش رو هم باز کرد و گفت: بیا تو بغلم سینه بخور. سینه هاش مثل سینه های مامان بزرگ و ناز نبود ولی من دوستشون داشتم و شروع کردم به خوردن سینه هاش که دوباره ازم پرسید. مامان برات چکار میکرد؟ منم گفتم با دودولم بازی میکرد. روزیتا هم شروع کرد با دودولم بازی کردن . نمیدونم چطور بود ولی احساس کردم روزیتا خیلی از مامان حرفه ای تر با دودولم بازی میکنه خیلی لذت بردم
بعد از یک ربع ساعتی بهش گفتم: میخوای مثل مامان به تو هم آرامش بدم؟ که روزیتا با تعجب گفت: چطوری ؟ منم بهش گفتم: شورتت رو در بیار. روزیتا که خیلی کنجکاو شده بود که بدونه من و مامان با هم چکار میکنیم. شورتش رو درآورد. منم رفتم وسط پاش و دودولم رو کردم تو کوسش و شروع کردم به تلمبه زدن و کردن خواهرم بعد که حسابی کردمش و فهمیدم آبش اومده بهش گفتم: حالا دیگه نوبت من است که لذت ببرم باز روزیتا تعجب کرده بود که دیگه میخوام چکار کنم . که دید رفتم پایین تر و شروع کردم به خوردن کوسش و نیم ساعتی که خوردم و فهمیدم دوباره آبش اومد رفتم تو بغلش که بخوابم.
من اون موقع نمیدونستم که پرده و مرده چیه ولی بعد فهمیدم که خواهرم چون قبل از من به کسای دیگه ای هم کوس داده بود و وقتی فهمید من با مامان چه رابطه ای دارم دیده بود که این بهترین بهانه است که بگه من پرده اش رو زدم
یکهفته ای که مامان نبود من هر شب روزیتا رو میکردم و کوسش رو میخوردم تا مامان اومد و من همون شب اول براش تعریف کردم که اون یک هفته هر شب با روزیتا چکار میکردم . و مامان با عصبانیت روزیتا رو صدا زد و منو از اتاق بیرون کرد و بعدها فهمیدم حسابی دعواش کرده و در مورد پرده اش ازش سئوال کرده بود و اون هم نقشه ای که داشت پیاده کرده بود و مامان هم چون منو خیلی دوست داشت . بخشیدش فقط بهش گفت: هیچ کس حق نداره از این ماجرا با خبر بشه و اگر دوباره خواست با من سکس کنه یا باید تو اتاق مامانینا باشه یا تو حمام که کسی متوجه نشه به من هم گیر داد که هیچ کس نباید متوجه بشه

شش ماه دیگه هم گذشت و سکس من با مامان و روزیتا ادامه داشت تا اینکه بابا از مالزی برگشت
شب اول مامان منو فرستاد تو اتاق خودم که بتوانه حسابی با بابا سکس داشته باشه ، شانس بد من روزیتا هم رفته بود خونه یکی از دوستاش ، منم رفتم پیش رویا گفتم: میخوام امشب تو بغل تو بخوابم اون هم قبول کرد و منو راه داد زیر لحافش و چون عادت منو میدونست لباس خوابش رو داد بالا و دست منو گذاشت رو سینه اش ولی چون بعد کمی بازی چون سینه هاش کوچک بود بهم حال نداد و گفتم سینه هات خیلی کوچک است حال نمیده و تا اومد به خودش بیاد دستم رو کردم تو شورتش و شروع کردم با کوسش بازی کردن رویا که اومد دست من رو بگیر ولی نتوانست چون حالش خراب شده بود و داشت یواش یواش تو دلش ناله میکرد . منم بعد از کمی بازی کردم حوس کردم که کوسش رو بخورم و برای همین رفتم لای پای رویا و شروع کردم به خوردن کوسش دو دقیقه نگذشته بود که آبش اومد احساس کردم دهنم پر از آب شده فهمیدم رویا از مامان و روزیتا خیلی آبش بیشتر است خیلی برام جالب بود رویا مظلومه انگار خیلی شهوتی تر از بقیه بود انقدر کوسش رو لیس زدم تا بعد از ربع ساعت دوباره آبش راه افتاد منم انقدر کوسش رو لیس زدم تا تمیز تمیز شده و با التماس رویا که دیگه بسه اومدم بالا و سینه های کوچولوش رو تو دستم گرفتم و خوابیدم
فردا ظهر که از مدرسه برگشتم خونه دیدم خواهرم روزیتا خیلی خوشحال است و تا منو دید حسابی منو بغل کرد و بوسید . منم که با تعجب بهش نگاه میکردم ازش پرسیدم چی شده ؟ که مامانم گفت: خواهرت برای دوره تخصصی دکتریش قبول شده و فردا باید برای ثبت نام بره اصفهان برای همین است که سرش با کونش 21 بازی میکنه . منم بوسیدمش و گفتم: پس شیرینی ما کو؟ روزیتا هم گفت: چی میخوای داداش کوچولو ؟ منم سریع گفتم: کوس خوشمزه اتو . اونم سریع دامنش رو زد بالا و شرتش رو در آورد . منم رفتم که شروع کنم به خوردن که مامان داد زد که حالا موقع نهار است بزار بعداز نهار
با هم نهار رو خوردیم و بعد مامان گفت: بچه ها زود باشید اگه میخواهید کاری کنید بکنید تا کسی نیومده روزیتا هم سریع رفت نشست روی مبل و دامنش رو زد بالا منم رفتم شروع کردم به خوردن کوسش مامان هم داشت سفره را جمع میکرد .که یکدفعه صدای زنگ اومد رویا بود، کار ما هم ناتمام موند
گذشت تا شب شد و طبق معمول رفتم پیش بابا و مامان بخوابم و وقتی رفتم تو بغل مامانی دیدم که لخت لخته و از من هم خواست که لباسم رو دربیارم و بعد گفت: حالا بیا برای خودت با کوس مامانی بازی کن منم یه نگاه به بابا کردم که داشت با تعجب بهم نگاه میکرد و بعد رفتم سوراق کوس مامان و شروع کردم به خوردنش که مامانم به بابا میگفت: ببین پسر گلم دیگه بزرگ شده و هوای مامانش رو داره. که بابا همینطور که به من نگاه میکرد به مامان گفت: این کثافت کاریها چیه یاده بچه دادی؟ که مامانم گفت: خود رامتین کوس لیسی رو خیلی دوست داره و رو به من کرد و گفت: عزیزم حالا بیا ترتیب مامان رو بده. منم پا شدم افتادم به جون کوس مامان و شروع کردم به تلمبه زدن تو کوسش بابا هم که داشت این صحنه ها رو میدید بد جوری تحریک شده بود و داشت با کیرش بازی میکرد و بعد از ده دقیقه ای که تلمبه میزدم بابا گفت: پسرم حالا دیگه نوبت منه و منو زد کنار و افتاد به جون مامان و با تمام توان مامان رو میکرد . منم از دیدن یک سکس واقعی خیلی حال کرده بودم و سعی میکردم کارهای که بابا میکنه رو خوب یاد بگیرم. بابا هم به انواع مدلها مامان رو میکرد و بعد نیم ساعت سکس دیدم هر دوتاشون پنجر شدن و تو بغل هم خوابیدن . منم کنارشون کمی بعد خوابم برد
فردا خواهرم روزیتا هم رفت اصفهان برای ثبت نام و بعد هم رفت ساکن اونجا شد چون باید هم تو بیمارستان کار میکرد هم میرفت دانشگاه . منم تو راهنمایی هر روز یه چیز جدید یاد میگرفتم . وقتی انگشت کردن رو یاد گرفتم تا اومد خونه از مامان خواستم که انگشتش کنم و از اینکه انگشت تو کون مامان میکردم خیلی برام لذت بخش بود و بعد از مامان افتادم به جون رویا و انگشتش میکردم . یک روز یکی از همکلاسیهام سهیل رو آوردم خونه و به مامان گفتم: میخوایم با هم درس بخوانیم . سهیل برعکس من کمی توپل و سفید بود و منم تازه تو مدرسه یاد گرفته بودم که کون بچه های خوشکل رو بیاد بزارم و وقتی رفتیم تو اتاق بعد از کمی صحبت های درسی به سهیل گفتم: بیا کمی با هم بازی کنیم اون هم قبول کرد و بعد گفت: خوب حالا چه بازی کنیم . منم گفتم: بیا با دودول هم بازی کنیم سهیل هم قبول کرد. منم شلوارم رو کشیدم پایین و سهیل هم مثل من شلوارش رو کشید پایین هر دوتامون با شورت بودیم و بعد من شورتم رو هم در آوردم سهیل با دیدن کیر من شاخ در آورده بود و اومد کیرم رو گرفت تو دستش و گفت: دودولت چقدر بزرگه . با این حرفش خیلی کنجکاو شده بودم که مال اون چقدر است چون من فقط کیر بابا رو دیده بودم که یه کمی از مال خودم بزرگتر بود. برای همین خودم رفتم شورت سهیل رو کشیدم پایین وای اینجا رو نگاه کن چه دودولش کوچولواست سریع خوابوندمش روی زمین حسابی با دودولش بازی کردم و بعد حوس کردم کمی بخورمش ببین مامان کیر منو میخوره چه حالی میکنه و برای همین دودولش رو کردم تو دهنم و شروع کردم به خوردنش خیلی باحال بود و همینطور که دودولش رو میخوردم انگشتم رو هم میکردم تو کونش و باش بازی میکردم و بعد بلندش کردم و کیرم رو گذاشتم لای پاش و داشتم تلمبه میزدم که یک دفعه مامان در رو باز کرد که بگه بچه ها پاشید بریم نهار آماده است و با دیدن این صحنه خیلی عصبی شد و گفت: رامتین خیلی بیشعوری و رفت بیرون
منم تا دیدم مامان ناراحت شده بدوبدو رفتم دنبالش و ازش معذرت خواهی میکردم . که مامان برگشت تو صورتم نگاه کرد و گفت: اصلان دوست نداشتم بهم دورغ بگی داریم درس میخوانیم. بعد ببینم داری ترتیب دوستت رو میدی. منم با قسم و آِیه که بخدا درسمون رو خواندیم. موقع استراحتمون بود داشتیم بازی میکردیم. دیدم مامان دیگه راضی شد و گفت: اسم دوستت چی بود بگو بیاد. منم گفتم: سهیل بیا مامانم کارت داره . وقتی سهیل اومد دیدم لباسش رو پوشیده و از خجالت سرش رو پایین گرفته. مامان رفت جلو و کشیدش تو بغلش و گفت: سهیل جان من از بچه های دروغگو خیلی بدم میاد. برای همین عصبانی شدم . حالا بیا خودم کمکتون کنم و شلوار سهیل رو از پاش در اورد و بعد لباسش رو درآورد و رو کرد به من و گفت: رامتین برو روی کمد کرم مرطوب کننده بیار تا کون سهیل رو برات آماده کنم
منم بدوبدو رفتم کرم آوردم و برگشتم دیدم مامان چهار زانو نشسته و سهیل رو هم جلوش دوزانو نشونده که کونش بیاد بالا و سهیل که به عشق کوس مامانم سرش لاپای مامانی بود و کونش قلمبه شده بود و مامان کرم رو ازم گرفت و شروع کرد به سوراخ کون سهیل رو چرب کردن و بعد به من گفت: بیا کیرت رو بکن تو کون سهیل. منم رفتم پشت سر سهیل . مامان هم کیرم رو گرفت و با سوراخ کون سهیل تنظیم کرد. سهیل هم که تا داشت اولین کوس زندگیش رو نگاه میکرد و بهش دست میزد حواسش به من نبود. و بعد من یکدفعه کیرم رو تا ته فشار دادم تو کون سهیل که یکدفعه جیغش رفت بالا و اومد که از زیر کیرم در بیاد که مامان سفت گرفته بودش که نتواند از زیر کیر من در بیاد و من رو هم دعوا کرد و گفت: دیگه تکون نخور تا سهیل کونش جا واکنه منم به حرف مامان گوش کردم و بعد مامان گفت: حالا بکن منم شروع کردم به تلمبه زدن . سهیل هم داشت گریه میکرد و دستش هم تو کوس مامانی بود و بعد از نیم ساعت تلمبه زدن دیگه خسته شده بودم . سهیل هم که دیگه عادت کرده بود داشت از کون دادن به من و بازی با کوس مامانم حال میکرد.
مامان وقتی دید من دیگه کارم تمام شده گفت: بچه حالا دیگه موقع نهار است. رفت سفره را چید و ما رو صدا زد که بریم سر سفره وقتی رفتیم نهار بخوریم مامان از سهیل خواست اول کونش رو بده بالا تا مامان یک خیار که چرب کرده بود بکنه تو کونش که کون سهیل باز بمونه و برای دفعه های بعدی من راحت تر باشم . سهیل هم قبول کرد مامان هم یک خیار هم قد و اندازه کیر من کرد تو کونش و سهیل رو نشاند کنار خودش تا نهار خوردیم و بعد از نهار سهیل گفت: میخواهد بره خونه مامان هم کمکش کرد لباسش رو بپوشه ولی نزاشت خیار رو از تو کونش در بیاره تا بیشتر بهش عادت کنه. سهیل هم بعد از خداحافظی رفت خونشون.
ادامه دارد....

نوشته: امید

سلام دوستان امین هستم 35 سالمه. دوست داشتم این خاطره رو واستون تعریف کنم چون خیلی واسه من شیرین بود. البته این خاطره مال 3 سال پیشه.
زنم نگار 34 سالشه و با هم تو دانشگاهی که تدریس میکردیم آشنا شدیم روزهای خوشی را باهم قبل از ازدواج میگذروندیم. قبل از ازدواج به هر بهانه ای سعی میکردیم توی اتاق استراحت اساتید همدیگه رو ببینیم و از وجود هم لذت ببریم. حتی برنامه هفتگی درسیمون با هم تنظیم میکردیم که چه روزایی کلاس داشته باشیم که بتونیم همدیگه رو بیشتر ببینیم. چند باری هم توی دفتر گروه باهم تنها شدم که فقط همدیگه رو بغل کردیم و بوسیدیم، البته با کلی اضطراب که یه دفعه کسی نیاد و نبینه و ترس از حراست آشغال دانشگاه نمیذاشت راحت باشیم ولی ما از کمترین فرصت استفاده(البته سوء استفاده) میکردیم و تو بغل همدیگه لذت میبردیم خلاصه بعد از کلی درد سر ما تونستیم به هم برسیم ، که نیاز نمی بینم اون دردسرها را براتون بنویسم.
تو این مدت یه زندگی ایده¬آل برای هم درست کردیم و واقعاً خوشبخت هستیم. با زنم همه جوره سکس داشتم و دارم واقعاً همدیگه رو تمام و کمال ارضاء میکنیم. اینم بگم که من از نظر سکس خیلی داغ هستم اوایل نگار اینطور نبود ولی وقتی متوجه شد که من داغ داغم اونم همه جوره همراهی میکرد و دیگه اون داغتر از من شد. هفته¬ای 3 یا 4 بار با هم سکس عاشقانه داشیم و داریم.
البته برای اینکه به این زودی بچه دار نشیم نگار قرص جلوگیری استفاده میکرد یا در هنگام سکس از کاندم استفاده میکردم تا اینکه بعداز حدود یکسال از ازدواج ما گذشته بود که نگار باردارشد و هر دو ما و خانواده هامون خوشحال و شاد بودند و واقعاً چه لحضاتی بود.
البته حاملگی نگار از نوع بد بود(به قول خودم مریخی) ویار ،درد عضلات و بی خوابی و... داشت که مدام تحت مراقبت پزشک بود. تا اینکه نگار به ماه 6 بارداری رسید که بنا به توصیه پزشک باید چند تا دارو استفاده میکرد که باعث آرامش و استراحت بیشتر اون میشد. و باید تا 5/7 ماهگی از اونا استفاده میکرد. البته قرص ها رو طرفای ساعت 10 شب میخورد که بعدش یه خواب راحت و سنگین میرفت که به قول پزشک برای مادر و جنین الزامی بود. برای همین ما شبها سعی میکردیم خونه خودمون باشیم که نگار راحت استراحت کنه البته بعضی اوقات خونه مامانش هم میموندیم چرا که اونجا نیز راحت بود.
خلاصه گذشت تا اینکه یه روز سمانه همکار دانشگاهیمون و دوست قدیمی دو تا مون که برای ادامه تحصیل رفته بود مالزی تلفن کرد و گفت ایرانه و میخواد بیاد پیشمون. دوتامون حسابی خوشحال شدیم و منتظر اومدن او بودیم. تا اینکه یه سه شنبه عصر سمانه زنگ زد و من رفتم فرودگاه دنبالش(البته بدون نگار) و آوردمش خونه. بعد از سلام و احوال پرسی و بوس و ماچ و این صحبتها نشستیم دور هم و از خاطرات گذشته گفتیم که چه جانگولک بازی ها که در نیاوردیم. سمانه هم از مالزی و درس و ادامه تحصیل و این چیزا می گفت. کلی سوغاتی برای من و نگار و بچه بدنیا نیومده با خودش آورده بود که حسابی شرمندمون کرد.
در ضمن اینم بگم که نگارم چون باردار بود یه لباس یه تیکه راحتی سفید نازک پوشیده بود طوری که تقریباً شورت و سوتین گلبه¬ایش معلوم بود. منم با یه تی شرت و شلوار راحتی بودم. سمانه هم یه دامن کوتاه صورتی تقریباً تنگ تا روی زانو و یه تاپ آستین دار سفید تنش بود که رنگ سوتین مشکیش توی اون به راحتی نمایان بود. و یکم از بالای سینه هاشم معلوم بود. البته نه من توی این وادی بودم که به چشم یه سوژه سکس به اون نگاه کنم نه اون به این چیزا فکر میکرد چون ما 10 یا 12 ساله که همدیگه میشناسیم(توی یه دانشگاه درس خوندیم، البته زنم با ما هم دانشگاهی نبود) . این پوشش برای هر سه تامون راحت بود(ببخشید چهارتا بچه مو یادم رفت که تو شکم مامانش بود).
سمانه یه دختر خیلی خانم و دوست داشتنیه. من واقعا دوستش دارم. هنوز ازدواج نکرده و بقول خودش موقعیتش پیش نیومده .
طرفای ساعت 30/8 شب میز شام و آماده کردیم و سه تایی دور هم شام خوردم که حسابی حال داد. بعد از شام نگار و سمانه رفتن توی آشپزخونه که ظرفا رو بشورن منم میز و جموجور کردم. بعد دور هم نشستیم پای ماهواره و میوه و تنقلات خوردیم . نزدیکای ساعت 10 نگار طبق معمول قرصهاشو خورد و برای سمانه توضیح میداد که این برای چی جنین خوبه، این برای مادرش خوبه و یواش با هم پچ پچ زنانه میکردن. برای اینکه راحت باشن من رفتم پیش Tv و مشغول تماشای شو یانی شدم.
حدود یکساعت گذشته بود که نگار به قول خودش سرش داشت سنگین میشد و به زور خودشو نگه میداشت تا سمانه راحت باشه که یه دفعه سمانه بهش گفت نگار جون فکر کنم داری میری ها مثل معتادها چشات داره شش و هشت میشه. منم برگشتم نگاشون کردم دیدم آره نگار عزیزم چشاش سنگین و بدنش داره کرخت میشه. گفتمش پاشو بگیر بخواب به خودت فشار نیار که سمانه هم حرف منو تایید کرد. گفت آخه درست نیست بعد از مدتها سمانه اومده منم ولش کنم برم بخوابم. که سمانه بهش گفت سلامتی تو و کوچولوت از همه چیز مهمتره برو بخواب منم یکم میشینم پای ماهواره و با امین گپ میزنیم تا سرمون سنگین بشه و بعدش میخوابیم.
خلاصه نگار قبول کرد. پاشودم دستشو گرفتم و بردمش تو اتاق خواب از کمد یه دست رختخواب برای سمانه آوردم گذاشتم توی اتاق مهمان که نگارم هی دستور میداد اینطوری بذار و اونطورکن. بعدشم در اتاق خواب را رو هم گذاشتم و چراغ خاموش کردم و لباس نگار و در آوردم چون عادت داشت با شورت و سوتین بخوابه که راحت باشه. منم رو تخت یکم کنارش دراز کشیدم طبق معمول هر شب چند تا بوسه نثار هم کردیم، بازوها شو نوازش کرده یکم سینه هاش و مالیدم که میگفت نکن امشب مهمون داریم متوجه میشه خوب نیست.
گفتمش بابا اون تو سالن حواسش به ما نیست دوباره با سینه هاش بازی کردم یکم باسنشو مالیدم بعدش دستمو رو شورتش گذاشتم که نگارم یه آه عمیق کشید و گفت امین خیلی دوست دارم با هم سکس کنیم ولی تا به دنیا اومدن بچه باید صبر کنیم آخه بمیرم برات که نمیتونم شوهرمو ارضاء کنم.
منم بهش گفتم خدا نکنه اشکال نداره بعدش حسابی جبران میکنی. تو همین مدت هم هی با سینه و شورتش بازی میکردم که دیدم
نگار خوابش برد یکم دیگه پیشش موندم بعد آروم از تخت بلند شدم در و آهسته بستم و رفتم تو سالن.
دیدم سمانه نشسته مشغول تماشای Tv منو که دید خودشو جمع کرد.
گفت: خوابید؟
گفتم: آره باید هر شب یکم پیشش باشم و نوازش کنم تا ریلکس بشه
که سمانه گفت : ولی مثل اینکه تو ریلکس نیستی؟
گفتم چطور؟
که دیدم یه نیش خند رو لباشه و داره به شلوار من نگاه میکنه به خودم نگاه کردم دیدم بـــــــلـــه آلتم حسابی بلند شده و مثل یه خیمه تو شلوارم داره خودنمایی میکنه. سریع خودمو جموجور کردم و گفتم ببخشید پیش میاد دیگه. بازم خندید و گفت اشکال نداره زن و شوهر هستین دیگه.
بعد من نشستم البته با فاصله بعد چند دقیقه سمانه پرسید این قرصا که میخوره براش ضرر نداره که من گفتم نه با تجویز پزشکشه هر هفته هم چکاپ میکنه . البته از وقتی این قرصها رو میخوره حاملگی براش لذت بخش شده و دیگه درد و این چیزا نداره.
سمانه گفت : بمیرم برای خانموا که همش باید درد بکشن، زمان دختریشون درد ، زمان عشق بازیشون درد ، حاملگی درد.
من گفتم: زمان دختریشون چرا؟
که جواب داد آخه نمیدونی زمان پریود شدن چه دردایی دور شکم باید تحمل کنه.
گفتمش: راست میگی نگار هم قبل ازدواجمون موقع پریود شدن اذیت بود و همش مینالید تا اینکه دفع میکرد و راحت میشد.
دیدم سمانه نگام کرد گفت: مگه قبل ازدواجتون در مورد این چیزا صحبت میکردید؟
گفتمش آره خیلی راحت بودیم.
بازم یه خنده شیطونی کرد و گفت خوش بحالتون. بعد گفت نگار اصلاً چیزی نگفته؟
گفتمش همیشه بهم گفته از سر و راز زن و شوهر توی اتاق خواب نباید کسی چیزی بدونه و باید همه چیز همونجا باشه.
سمانه گفت: دیدم هر موقع ازش در مورد رابطه تون و این چیزا میپرسم که امین راحت نیازا تو برآورده میکه یا نه همش طفره میره و بحث و عوض میکنه.
من یکم جا خوردم که گفتمش منم باهاش موافقم که هرگونه برنامه بین زوج همیشه باید بین خودشون باشه و نباید برای کسی بازگو بشه.
بعد بهش گفتم : نمیدونم چرا زنها دوست دارن در مورد رابطه سکس با شوهراشون از همدیگه بپرسن.
سمانه گفت: آخه برای حسادته عزیزم که ببینن چطوری اون یکی دل شوهره رو آب میکنه که با هم حال کنن. تازه وقتی که با هم دیگه خیلی راحت باشن کل ماجرا رو برای هم تعریف میکنن.
گفتمش: برو بابا ما مردها که به غیرتمون بر میخوره در مورد رابطمون با زنامون صحبت کنیم.
ساعت طرفای 12 شب بود، به سمانه گفتم خوابت نمی یاد که گفت نه آخه ظهر حسابی خوابیده.
گفت: اگه خوابت میاد من مزاحمت نشم؟
گفتم: نه راحت باش من تا 2-3 بیدارم .
بعدش بلند شدم رفتم که به نگار سر بزنم ، دیدم پاشو تو شکمش جمع کرده بطوری که آلت زنانگیش خیلی قشنگ توی شورتش قلمبه شده بود ، یه دفعه احساس کردم یه سایه¬ای پشت سرمه برگشتم دیدم سمانه اومده دنبالم.
گفت: آروم گفت خوابه؟
گفتمش: آره ببین چقدر آروم و راحت خوابیده آدم لذت میبره
سمانه گفت : آره بدنشم خیلی قشنگه همیشه با شورت و کرست میخوابه؟
گفتمش : آره
گفت: سردش نشه
رفتم طرف نگار میخواستم ملافه رو روش بکشم که دیدم سمانه اومد دنبالم وقتی چشمش به قلمبگش شورت نگار خورد
گفت: به به چه آلت خوش فرم و چشم نوازی هم داره خوش به حالت! یه دفه آلت منم بیدار و دوباره سیخ شد.
با تعجب نگاش کردم که یه لبخند شهوت برآنگیزی بهم تحویل داد.
ملافه روی نگار کشیدم و آروم اومدیم بیرون. تو همین اثنا سمانه دستشو دور کمر حلقه کرد. اومدیم تو سالن که باز دیدم داره به شلوار من نگاه میکنه به خودم نگاه کردم دیدم ای داد بی داد دوباره آلتم قد علم کرده و داره به شلوارم فشار میاره. سریع خودمو جموجور کردم.
سمانه گفت: اشکال نداره، خودتو اذیت نکن منم جات بودم وقتی زنمو با اون ناز قلمبه میدیدم تحریک میشدم.
من سرخ شده بودم و آب دهنمو به سختی قورت دادم ، بعدش گفتمش :آخه بعضی مواقع به آدم فشار میاد دیگه.
سمانه گفت: هم به مرد فشار میاد هم به زن . آخه لامسب یه چیز طبیعیه که باید بهش پاسخ داده بشه.
گفتمش: تو که این چیزا رو بلدی پس چرا ازدواج نمیکنی که نیاز تو هم برآورده بشه؟ البته ببخشیدها.
گفت: من بعضی اوقات که نیاز داشته باشم حتماً نیازمو برآورده میکنم.
با تعجب نگاش کردم آروم گفتم یعنی با کسی سکس میکنی؟
برگشت یه نگاه به سمت اتاق خواب کرد بعد گفت اگه بین خودمون میمونه آره.
گفتمش کجا تو مالزی؟
گفت: آره تو کشور غریب تک و تنها ناچار میشی که یه کارایی بکنی یا زمان برات راحتتر بگذره.
بعد سرشو آورد سمتم و یواش گفت من پرده ندارم با یه پسر ایرانی تو مالزی یه شب پرده برداری کردیم.
با تعجب نگاش کردم! گفتمش راست میگی؟
گفت: آره دروغم چیه، میخوای خودت معاینم بکن! تازه خانواده منم نمیدونن. ولی خواهش میکنم بین خودمون بمونه و قول بده که نگار هم نفهمه.
گفتمش: قول میدم ولی فکر نکردی برای ازدواج چیکار میخوای بکنی؟ نکنه برای همینه که ازدواج نمیکنی ؟
گفت : نه هنور راستش عاشق کسی نشدم وقتی شدم یه فکری برای پرده کسم میکنم.
اولین بار بود که اسم آلتشو آورد یه جوری نگاش کردم اونم گردنشو یه تکون داد و یه لخند تحویلم داد
حاج و واج مونده بودم چی بگم فقط نگاش میکردم و بعد بهش گفتم دیونه¬ای دختر به خدا دیونه¬ای!!!!!!
بعد سمانه گفت : آقا امین یه چیزی بپرسم ناراحت نمیشی؟
گفتم: نه راحت باش؟ چرا نارحت بشم؟
گفت: چند وقته به بخاطر نگار نتونستی باهاش سکس داشته باشی؟
یکه خوردم؟! گفتم : فکر کنم از 2 ماهگی بارداریش برای سلامتی خودش و جنین باهم سکس نداشتیم.(پزشکش توصیه کرده بود)
گفت: یعنی 5 ماهه که سکس نکردی؟
گفتم: آره دیگه
بعد گفت: واسه همینه که اینقدر آلتت نا آرومه و با دیدن آلت قشنگ و تپل نگار زود بلند میشه دیگه!
بازم سرخ شدم.!!!!! و چیزی نگفتم.
سمانه یک مرتبه بهم نزدیکتر شد طوری که پاهاش با پاهام تماس پیدا کرد و گرمی بدنشو احساس کردم، بعد دستشو روی رونم کشید و سینه هاشو به بازوهام میمالید،
آروم دم گوشم گفت: میخوای امشب من بجای نگار نیاز طبیعی بدنتو پاسخ بدم؟
قلبم تندتند شروع به زدن کرد آب دهنمو قورت دادم، نگاش کردم یه چشمک تحویلم داد و
گفت: اگه نگار خوابش سنگینه میتونیم خیلی آروم از همدیگه لذت ببریم تو همین لحظه دستشو لای پام گذاشته بود و سینه هاشو محکمتر به بازوم فشار میداد طوری که از بالای تاپش سینه هاش بالا و پایین میشدن.
یه چند لحظه ای این طور گذشت دیدم دستش به طرف آلتم رفت و اونو لمس کرد قلبم تند تند میزد. دستمو رو دستش گذاشتم و نگه داشتم. نگاهمون به هم خیره شد. آروم بهش گفتم یعنی به نگار خیانت کنم.؟
گفت: نه فقط نیاز دو تایمون رو برآورده میکنیم همین.
بعد دوباره خودشو بهم چسبوند و آلتمو میمالوند. آلتم وحشتناک بزرگ شده بود که گفت ببین چی شده اگه بهش نرسی آسیب میبینه بعد نمیتونی تو کس خوشکل نگار جون بذاریش ها.
با این حرفاش بیشتر تحریک میشدم. دو دل بودم که چه کنم از طرفی نیاز شدید به سکس در خودم احساس میکردم چون 5 ماه بود که حتی آلتمو به بدن نگار نزده بودم(البته نگار عزیرم شبها که تو بغلش بودم حسابی با آلتم بازی میکرد بعضی وقتا هم برام ساک میزد تا آبم بیاد و راحت بشم) از طرفی ترس داشتم نگار بفهمه و تمام زندگی و کاخی که با عشقو علاقه ساخته بودیم خراب بشه.
یه دفعه بفکر حرف نگار افتادم که بخاطر حاملگیش امشب ازم پوزش میخواست که نمیتونه باهم سکس داشته باشه.
تو همین افکار بود که دیدم سمانه داره میبوستم و دستشو کرده تو شلوارم و داره از روی شورت با کیرم بازی میکنه و چشماش یه جور دیگه شده.
بهش گفتم: اگه نگار بیدار بشه ببینه اون وقت چی؟ چیکار کنیم ابروی هر دو مون میره؟
گفت: مگه نمیگی خوابش سنگینه پس بیدار نمیشه. تازه مگه ما میخوایم جنگ بکنیم آهسته و آروم با هم سکس میکنیم عزیزم قربون این کیرت بشم که دلم میخواد بخورمش و امشب باهاش بازی کنم.
یه مرتبه از روی مبل بلند و نشست روی پاهام و پاهاشو دوطرف من گذاشت و لباشو گذاشت رو لبام و شروع به خوردن کرد. گرمی بدنشو که رو خودم احساس کردم دیگه نتونستم تحمل کنم منم همراهیش کردم و با زبونم رو لباش مانور میدادم و همزمان کمرو باسن و روناشو میمالیدم.
بهش گفتم سمانه اینجوری خیلی ضایع است بذار چراغای سالن خاموش کنم.
گفت: باشه پس منم برم دستشویی جیش کنم و بیام که هر دو خندیدیم.
رفتم TV خاموش کردم ، بعدشم چراغهای سالن رو خاموش کردم و یه سر رفتم طرف اتاق نگار دیدم عشق زندگیم تو خواب نازه و به پهلو چپ خوابیده و پاهاش روی هم گذاشته و آلت قشنگ و تپلش داره خودنمایی میکنه. رفتم نزدیکش که دیدم دست سمانه روی آلتمه
گفت: بیا تا من بهت کس تپل و خوشکلمو بدم، چیکار زنت داری؟
گفتمش: باشه بذار روشو بذارم که دیدم گفت صبر کن، میخوام کس نگار و ببینم.
گفتمش :نه خوب نسیت بیدار میشه.
گفت: چیکار داری یواش دیدش میزنم.
آروم رفت کنار تخت گوشه شورت نگار و زد کنار و لبای کس نگار و شیار صورتیش نمایان شد. دیدم سمانه یواش میگه وای چه کس خوشکلی داره قربون شیارش بشم. امین چند بار تو این شیار زدی راستشو بگو؟
دستشو گرفتم گفتم بریم دیگه.
بعد با ملافه روی نگار گرفتم ولی شورتشو درست نکردم که بیدار نشه.
دستمو پشت کمر سمانه گذاشته بودم و رفتیم تو سالن دوتا بالش گذاشتم و با هم رفتیم زیر پتویی که از اتاق مهمان آورده بودم. تو بغل هم دراز کشیدیم و شروع به لب گرفتن کردیم. دستامو گذاشتم رو کمر سمانه و شروع کردم مالیدن کمرش و بعد آروم دستامو سر دادم رو پستوناش و از روی تاپش ماساژشون میدادم‬ .
سمانه چشاشو بسته بود و لبای همدگه رو میخوردیم. لباش چقدرگرم بودن لبشوخوردم زبونش رو با دندونام می کشیدم ولباشو گاز میگرفتم رفتم پایین گردنش رو لیس زدم رفتم پشت گردنش رو هم لیس زدم. قلبم داشت تندتند میزد. سمانه هم کم کم صدای نازک و غرق درشهوتش داشت اتاق رو در بر میگرفت. تمام سر و صورتش رو خوردم.
بهش گفتم موها تو بازکن اون هم موهاشو که بسته بود، بازکرد و من دستمو توی موهاش میکردم . بعد دستمو بردم زیر دامنش و کون داغ فریا رو ماساژ دادم. زبونشو توی دهنم میکرد و منم زبونشو میمکیدم. ‫حدود ۱۰ دقیقه لب میگرفتیم که تاپشو در آوردم و بوسای کوچیک از بالای پستوناش میگرفتم. با دندونام کرست مشکی سمانه رو کندم و نوک قهوه ای پستوناشو که کاملا شق شده بود میلیسیدم و میمکیدم. با دو تا دستام هم حسابی میمالوندمشون که دیگه کم کم ناله های سمانه شنیده شد‬ . بهش میگفتم تو رو خدا آهسته نگار بیدار نشه ضد حال بخوریم.
تو همین لحظه سمانه بلند شد و با شدت شلوارمو در آورد و کیر راست شده ی منم که حسابی تو شرتم خودنمایی میکرد از شرتم بیرون کشید و با دستش اونو نوازش کرد با زبونش اونو میلیسید از بالا تا پایین حتی تخما مو میلیسید و هی قربون صدقه کیرم میرفت و میگفت خوش بحال نگار که این کیر کلفتو بزرگو میخوره و باهاش حال میکنه.
بعد شروع کرد به ساک‬ ‫زدن. اونقدر خوب و حرفه ای کیرمو میخورد که نزدیک بود نفسم بند بیاد. وقتی دید کیرم خیلی خیس شده و‬ نزدیک آبم بیاد دست نگه داشت.
‫بعد طاق باز خوابید و پاهاشو باز کرد. دامنشو درآوردم و با دهنم به شرت قشنگ مشکی که با سوتینش ست بود مک زدم. با زبون کسش رو از روی شورتی که کاملا از آب کس خیس بود میلیسیدم‬ . ‫بعد انگشتامو بردم زیر شرت و بدون اینکه شرتش رو دربیارم کسشو ماساژ میدادم. بعد شورتشو درآوردم و رفتم لاى پاش.
واااااااااااااى كسش چه بويى داشت، چقدر تمييز بود، صاف و بدون یه تار مو ، دوست داشتم گازش بگيرم يا اينكه بخورمش. ديگه بهتر از اين نميشد. عجب كُسى بود زبونمو فرستادم لای شیار کسش. از بالا تا پایین هی میرفتم و می اومدم و سمانه هم به خوش می پیچید. با انگشتام دنبال چوچوله میگشتم. چوچوله ی شق کرده سمانه راحت پیدا شد.‬ با زبونم چوچوله سمانه رو اونقدر محکم میلیسیدم که ناله های سمانه تبدیل به جیغ شده بود‬ . و من هی بهش میگفتم هیس الان نگار بیدار میشه.
‫بعد هم لبهای کسشو تو دهنم کردم و اونا را سخت میمکیدم. سمانه هم موهامو چنگ میزد و کسشو محکم‬ ‫به صورتم میکوبید و ناله میکرد. آب کس سمانه کاملا جاری و روی روناش پخش شده بود منم به شدت تشنه. سرمو بلند کردم‬ ‫و به سمانه گفتم تشنه ام میخوام آبتو بخورم با ناله گفت تمام کسم مال تو... ادامه بده کسم رو بخور‬ ‫.بخوووووووور.
منم آب کسشوو چوچولشو میمکیدم‬ . ‫یه دفعه تمام تنش لرزید و فهمیدم ارضا شده.
اومدم بالا و روش خوابیدم چندتا لب جانانه ازش گرفتم و با سینه هاش بازی کردم تا حالش جا اومد بعد گفت من هنوز کیر تو احساس نکردم و اونو تو بدنم میخوام. گفتمش باشه بذار حالت جا بیاد بعد حسابی با کیرم بهت حال میدم.
یکم که حالش جا اومد کیرمو گرفت و دوباره شروع به لیسیدن کرد خوب که کیرمو خیس کرد، بلند شد و طاق باز خوابید بالش رو گذاشتم زیر کمرش و گفت: امین بکن تو. دارم دیونه می شم.
من گفتم بی خیال یه دفعه نگار بیدار میشه ها. که اون گفت اگه نکنی جیغ می زنم. خلاصه پاهاشو بلند کردم و‬ کیرمو گرفتم و به شیار صورتی خوشکلش میمالیدم و با آب کسش حسابی خیسش میکردم که سمانه گفت چیکار میکنی زود بکن تو دارم میمیرم آروم سر کیرمو گذاشتم دم سوراخ کس سمانه چون اونقدر خیس و لزج بود کیرم راحت رفت تو و سمانه خودشو یکم بالا کشید و نفس عمیقی کشید. چه کس تنگ و گرمی داشت. انگار که تا حالا هیج کیری توش نرفته بود. شروع کردم به تلنبه زدن که سمانه آروم دم گوشم میگفت محکمتر تندتر تندتر‬ حدود ۱۰ دقیقه کس سمانه رو تلنبه میزدم. سمانه با یک لحن شهوت انگیز میگفت بکن بیشتر جرم بده... بقیشم بکن تو! صدای شالاپ شولوپ برخورد تخمام به آب کسش فضای سالن رو پر کرده بود.
هر دومون به شدت عرق کرده بودیم و دیگه نا نداشتیم. یهو سمانه لرزید و آبشو با شدت ريخت روم. واااي اينم خيلى حال داد. سمانه ارضا شده بود ولى من هنوز داشتم تلمبه ميزدم تا ارضا بشم. واسه همين هی ميگفت بسه مُردم. داشت آبم ميومد كه ازش پرسيدم چيكارش كنم، گفت: دوست دارم بريزي تو كسم ولي بعدا دردسر ميشه، بريزش رو سينه هام . براش خوبه خیلی آرام در آوردم و آب کیرمو روی سینهاش خالی کردم اونم با دست به تمام بدنش مالید.
بعدش رفتم دستمال آوردم و خود مونو تمیز کردیم لباس پوشیدیم و سمانه رو کمکمش کردم تا سر جاش بخوابه منم رفتم کنار نگار خوابیدم. ساعت حدود 3 بود.
صبح ساعت 9 با صدای نگار و بوسیدنش بیدار شدم از همدیگه لب گرفتیم ، رفتم یه دوش گرفتم . تو این مدت سمانه هم بیدار شده بود و داشتن با نگار صحبت میکردن. نگار پرسید دیشب کی خوابیدین گفتمش جات خالی پای فوتبال بودیم نمیدونستم سمانه جون پایه است کلی کارشناسی کردیم حدود 2 بود که خوابیدیم.
بعد سمانه رفت حموم و منو نگار یکم با هم ور رفتیم و آماده شدیم که بریم بیرون و نهار هم بیرون بخوریم. تو این مدت سمانه با یه آرامش خاصی که معلوم بود از روی رضایته نگاهم میکرد و تو فرصت مناسب پاشو بهم میزد.
شب بعدش هم همین برنامه رو با سمانه داشتیم البته خیلی کامل تر و حسابی به همدیگه حال دادیم فکر کنم هر دوتامون 3 بار ارضاء شدیم.
روز سوم سمانه رفت و بعد از حدود 5/2 ماه پسر خوشکل ما بدنیا اومد و رنگ و بوی تازه به زندگیمون داد و نگارم بدنش زنانه تر شد ولی اینم بگم که هنوز کامل با هم سکس میکنیم و لذت میبریم. سمانه از مالزی برامون ایمیل زده و تبربک گفت و عکس بچه رو براش فرستادیم . سمانه گفته تو اولین فرصت میام ایران پیشتون که پسرمونو ببینه.
البته یه ایمیل هم به من داده که اومدم ایران باید با هم سکس داشته باشیم چرا که نیاز شدید دارم ، یه جوری نگار و دست به سرش کن.
امیدوارم نگار منو بخاطر اینکه نمیتونستم با او سکس داشته باشم و با یه زن دیگه سکس کردم ببخشه...

نوشته: امین

سلام دوستان احسان هستم <مستعار> در حال حاضر 19سال سن د ارم در یکی از استان های مرزی زندگی میکنم از لحاظ تیب و قیافه هم بد نیستم قهرمان برورش اندام هستم 188قد دارم و حدود 98کیلو وزن دارم تابستون سال گذشته بود که ازفشار و استرس کنکور خلاص شده بودم عمه بزرگم 2تا دختر ناز داره که تهران زندگی می کنند برای یه هفته خونه ما اومدند دختر بزرگش 20سالشه و کوچیکه هم 18سالشه کوچیکه اسمش سمیراست<مستعار>از سمیرا براتون بگم یک دختر سفید مثل برف با سینه های لیمویی و کونی گنده و کمری باریک درست مثل گلابی میمونه ادم وقتی اونو ببینه بی اختیار کیرش شق میشه منم که این 2تا لعبتو برای یه هفته در کنار خودم میدیم در بوست خودم نمی گنجیدم به قول معروف کبکبم خروس میخوند 3روز بعد همگی نهار دعوت خونه عموم در یکی از روستاهای اطراف بودیم سمیرا حالش خوب نبود بردنش دکتر 4ساعت بستریش کردند قرار بود خونواده ما و عمه ام برن منم بیش سمیرا بمونم تا مرخص شه با هم بیایم ترخیص شدن از بیمارستان تا ساعت 2بعداز طهر طول کشید گفتم سمیرا برای روستا دیر شده بریم خونه یه چیزی بخوریم رفتیم خونه سمیرایه شلوار استرچ تنگ و یه تی شرت تنش کرد خودشو به بی حالی زد دمر رو زمین دراز کشید اون لمبرهای بهشتی و گوشتیش بیرون افتاد منم که این صحنه هارو دیدم حشری شدم چیری حالیم نبود با صدای لرزان و تو کف گفتم سمیرا چیزی میخوری برگشت و نگاهی به کیر شق شده و صورت رنگ بریده من کرد و گفت نه الان اشتها ندارم با صدایی لرزان گفتم میخای ماساژت بدم اونم که خودشم دست کمی از من نداشت در کمال ناباوری به من گفت اره رفتم سمتش شروع کردم به ماساژ از بشتش شروع کردم حدود 2دقیقه ادامه دادم دیدم اونم بدش نمیاد بر رو تر شدم دستمو تا نزدیکای باسنش بردم اصلا تو حال خودم نبودم الانم که دارم اینارو تایب میکنم کیرم حسابی شق شده با کمال بررویی شروع به مالیدن اون کون گنده ونازززززززززز شدم سمیرا که دست کمی از من نداشت شروع به اه و ناله کردم شلوارشو در اوردم وقتی اون 2 تا کوه سفیدو دیونه شدم بهش حمله کردم لب های کونش می لیسیدم گاز می گرفتم چنگ می انداختم اصلا باورم نمی شد سمیرا لخت جلومه قبلا با دوست دخترام لاس زده بودم اما هیچ گدومشون مثل سمیرا این قدر سکسی نبودند سمیرا که دردش اومده بود گفت چته دیونه مثل ادم منم تی شرت و شلوارمو در اوردم سمیرا از دیدن بدن عضلانی و حجیم من به وجد امده بودم همدیگرو بغل کرده بودیم واز هم لب می گرفتیم سمیرا هراز گاهی نوک سینه هامو گاز می گرفت خیلی بهش اصرار کردم ساک بزنه اما گفت چندشم میشه منم دوباره دمرو خوابوندمش دو تا لب کون بهشتیو باز کردم یه سوراخ فهوه ای تمیزو دیدم دیونه شدم با زبون شروع به لیسیدنش کردم سمیرا خیلی خوشش اومده اه و ناله می کرد تا اینکه نوبت به عمل اصلی رسید یه تف ادختم در کونش کیرمو اروم اروم داخل کونش میردم خیلی دردش اومده بود میگفت درش بیار سوختم فش میداد اما گوشم به این حرف ها بدهکار نبود خیلی ذست و با و تقلا داد اما زیر بدن بزرگ و عضلانی من بی فایده بود من هی قربون صدقه اش می رفتم که یه خرده تحمل کن بهتر میشه کسشو می مالیدم تا ته کردم تو کونش یه 20ثانیه نگه داشتم تا کونش عادت کنه بعد اروم شروع به تلمبه زدن کردم اونم دردش به لذت تبدیل شده بود داد می زد تندتر تندتر تا اینکه ابم اومد همهشو رو باسن سمیرا خالی کردم بعد از اون رابطه خیلی با هم صمیمی شدیم تو اون یک هفته چند بار دیگه هم کردمش بعدها فهمیدم خودشم منو دوست داشت و انتظار همچین رابطه ای رو داشته اون تابستون جواب کنکور اومد رتبه ام خوب شده بود دانشگاه تهران قبول شدم الانه هر دو هفته یک بار میرم خونشون اگه فرصت بشه یه حالی می کنیم این ماجرای اولین سکس واقعیم در تابستون 89 در سن 18 سالگی بود امیدوارم خوشتون اومده باشه. بای

نوشته: bluedemon

سلام اولین باره داستان مینویسم .
تو ماه رمضون بود بعد از افطار با یکی از دوستام قرار گذاشتم که بریم خونه اونا.منو این دوستم بعد از افطارا یکم تریاک میگرفتیمو میشستیم تا صبح میکشیدیم. فکر بد نکنین من معتاد نیستم فقط چون تو ماه رمضون می طلبه این کاره میکنیم.من رسیدم خونه رامین(دوستمه)رفتیم تو زیر زمین شروع کردیم بساطو که رامین گفت میخواستم شمارتو بگیرم (چون من دیر کرده بودم )بجای 2 آخر شمارت 3 گرفتم یه دختره برداشت.منم خندیدمو گفتم بهش میزنگم.زنگ زدو بهش و بعد از یک روز با هم دوست شدیم .البته بعد از کلی مسیج بازی اولین قرار که گذاشتیم یلدا گفت باید یه قولی به من بدی !
گفتم خوب بگو ببینم چیه بعد قول میدم. یلدا گفت اومدی سره قرار منو دیدی بیخیاله من نشی ! چون من خیلی baby facam منم گفتم باشه البته تعجب کردم از این حرفش به نظرم مسخره اومد
با ماشین رفتم دنبالش به جونه خودم باورم نمیشد اومد نشست تو ماشین یه دختر خوش تراش 50 کیلو وزن صورتش مثل دختر بچه ها پوست سفید صداشم نازک مثل بچه ها تازه فهمیدم منظورش از اون حرف چی بود خلاصه اون روزه تا نزدیکای غروب با ماشین ول میگشتیم .البته کلی هم صمیمی شدیم تا این حد که موقع خدا حافظی لب گرفتم ازش.
روزه سوم بود که باهاش دوست شده بودم اومد نشست تو ماشین بده یکم دور زدن رفتم تو یک کوچه خلوت پارک کردم و چون حس میکردم ار سکس بدش نمی یاد بهش گفتم بخواب رو پام اونم خوابید
فکر کنم 40 دقیقه لبام رو لبش بود داشتم منفجر میشدم دستمو بردم رو سینه هاش داش از شهوت میمرد منم کیرم بلند شده کیرم چون زیادی بلنده 23 سانته کامل زیره سرش حس میکرد دکمه مانتوش باز کردم سینه هاش با اندازه کفه دست بود سفید سره سینشم کوچوکو با نوکه زبون سر سینشو خوردم حس میکردم یه دختر بچه رو پامه که داره با چشای شهوتیش منو نگاه میکنه.آبه کیرم راه افتاده بود دیگه نمی تونستم کیرمو تو شلوارم نگه دارم .تو همین حسا بودم که از آینه بغل دیدم یه شیخی داره مییاد سمته ماشین زود بهش گفتم بلند شه و کیرم یهو خوابید به یلدا گفتم بیا بریم انبار(من دوتا مغازه دارم تو یکی از خیابونای مشهد انبارم 1 چهارراه پاین تر از مغازمه)
گفت نه همه چیز داره زود پیش میره یکم صبر کن:( منم که نمیخواستم کم بیارم گفتم باشه ولی تو دلم فحش هرچی شیخو دادم :ِ
خلاصه هفته بد قرار گذاشتیم واسه انبار تو این مدت هر روز با هم بیرون میرفتیم تا رسید به لحظی که رفتیم تو انبار نمی خوام طولانیش کنم .تو انبار یه تخت هست اومد تو نشست رو تخت مانتوشو در اوورد یه تاپ تنش بود با یه شلوار لی خیلی تنگ تا روناشو دیدم چشام شهلا شد مثله عروسک بود رفتم کنارش نشستم دستمو گذاشتم پشت سرش کشوندمش رو لبام اونم همینو میخواست این دفه زیاد طاقت نیاوردمو زود سینهاشو از زیر تاپ دادم بیرون سفت شده بود خوابوندمش رو تخت تاپو در آورد و رسیدم به شلوار دو دل بود میترسید اینو حس میکردم منم اجازه فکر کردن ندادمو دهنمو از رو شلوار گذاشتم رو کسش و فشار دادم چشاشو بست و اه کشید دکمه شلوارشو باز کردم یه شرت توری پاش بود شلوارو در آوردم کسش دیده میشد از رو شرت کس به این نازیو کوچولوئی ندیده بودم از رو شرت میخودمش یه مزه خاصی داشت ولی باحال بود بد یلدا نشست روبروم یعنی تو هم لخت شو منم لباسامو در آوردم تا کیرمو دید خندید چون من سفید پوستم کیرمرم خیلی سفیده گفت مثله من آفتاب مهتاب ندیده با کیرو بازی میکرد آب کیرو که بیرون مییومد میمالید رو کیرمو باهاش بازی میکرد خوابوندمش رو تخت کیرمو گذاشتم لای کسش گفتم چی میشد کستو میشد کرد گفت خوب از کون بکن گفتم کیره من آگه با این کلفتی بره تو کونت پاره میشی گفت فقط سره کیرتم بکن تو .یلدا همیشه رک حرف میزد این گفت خوب از کون بکن عینه جملشه
برگشت سره کیرم لزج شده بود از آبه کس یلدا سره کیرمو گذاشتم دمه سوراخش گفتم خودت بیا عقب
به حدی تحریک شده بودم که تنگی سوراخش باعث شد آبم بیاد 3 سانت کیرم تو کونش بود که آبم اومد و ریختم تو کونش بدم تا 1 ساعت تو بغل هم خوابیدیم. البته خیلی جزئیات داره ولی چون خودم داستانه بلند دوست ندارم از سرو تهش زدم اگه کیفییت اومده پائین به این خاطره ....
امیدوارم تو این سایت نیاد چون اگه اینو بخونه میفهمه من نوشتم
این داستان کاملا واقعیه داستانه بدیم مربوط میشه به خواهره یلدا که بد یلدا با اون دوست شدم الانم با جفتشون cut کردم امیدوارم خوشتون بیادbb

نوشته: baby face

سلام خدمت تمام دوستان خوب و آریایی خودم.من ناتان 25ساله کارشناس سینما(منتقد) هستم از سن12سالگی پرورش اندام کار میکنم تابحال هم چندتا مقام دست وپاشکسته هم تووزن خودم یعنی90+دارم.حدود2ساله ازدواج کردمواز ازدواجم کاملا راضی هستم.داستان من از شب خواستگاریم شروع میشه که همه نشسته بودیم و دیدم بعد از خانمم یه هلوی پوست کنده وارد جمع شد.از هلوه براتون بگم که چشمای مشکی درشت پوست سفید قد178وتقریبا75کیلوباسینه هایی درشت وصورتی مثل پنجه آفتاب داخل شد.منو بگوکه داشتم از خوشگلی اندام دختره پس میافتادم.

بعدازخواستگاری یقه مامانم رو گرفتم که الاوبلا من اون دختررو میخوام که مامانم یه پارچ آب یخ خالی کرد بالام وقتی گفت اون همش15سالشه و بابا مامانش اصلا قصد ازدواجش رو ندارن.البته ناگفته نمونه که خانم خودم کم از اون نداره.خلاصه ما ازداج کردیم واون دختره که21یا22ساله بهش میخورد شددختر خواهر زنم!بعد ازدواج بخاطر محبت های من وسن کم اون خیلی به من وابسته شده بود و من رو رو عمو ناتان صدا میکرد.به واسطه رشته تحصیلیم وعلاقم من زیاد فیلم نگاه میکنم و سما هم که اسم دخترس شدیدا به من وفیلمام وابسته شده بود تاجایی که وقتی از مدرسه میوماد خونه به عشق خونه ما که نزدیکشون بود درساشو میخوند که بیاد خونه ما.این جریانا گذشت تا یه روز داشتم فیلم ماه بهتر ساخته رومن پولانسکی رو میدیدم که سما اومد خونمون زنم سر کاربود.به سما گفتم عمو جان این فیلمش مناسب سن شما نیست.بروتواتاق من با کامپیوتر بازی کن تا صدات کنم.که پاشوکرد تو کفش که منم باید نگاه کنم.منم قبول کردم اما به شرط اینکه پیش خونوادش حرفی نزنه.یهو دیدم پریدم بغلم یه بوس از لبم کرد.همونجا جرقه شهوتم زده شد.نشستیم پای فیلم من تمام حواسم پیش ساق پای خوشگل سما ودست وبازوهای سفیدش بود.قربونش برم کل فیلم هم بکن بکن بود که یه مرتبه حواسم رفت پیش دستای سما که داره از رو شلوار کسشو میماله.منم سریع رفتم کنارش نشستم وقتی متوجه من شد دستشو کشید و ولو شد تو بغلم.گفتم چت شده عمو؟گفت:نمیدونم اما تموم بدنم بیحال شده.بهش گفتم مادرت تا بحال در این مورد باهات صحبت نکرده؟ گفت نه مگه چی هستش؟گفتم نترس این حالت رو بهش میگن شهوت و تمام زیروبم ماجرا رو براش توضیح دادم.وقتی خواست بره پریدم یه sex movieدادم بهش گفتم این فیلم رو تنها نگاه کن تا بهتر بدونی چی گفتم.وای منو بگوازشدت شهوت اون حرفا آمپر چسبونده بودم.سما رفت وچند روزی ازش خبری نشد فکر کردم از حرف وکارم ناراحت شده.

تا یک روز سر وقتی که خانمم نبود اومد خونمون.آخه آمار تایم خانمم رو داشت و منم رفتم جلوش طبق معمول روبوسی کنیم که دیدم دوباره لباش رو گذاشت رو لبام.منم فرصت رو از دست ندادم وچند ثانیه ای طولش دادم.اومد داخل نشست وبرخلاف همیشه زود مانتوشو دراورد وبایه مینی تاپ شلوارک اومد تو پذیرایی.....!منم مات مونده بودم که یهDVDتودستش بود.گفت ناتان جون اینو میذاری باهم ببینیم؟گفتم بذارکه چشمتون روز بدنبینه....بله خانم یهsex movie خفن گذاشته بود تا به خودم جنبیدم دیدم کنارم روکاناپه نشسته ودستش دور گردنمه.منم با رکابی بودم که دیدم دستش رو برد سینم وگفت عجب سینه های برجسته ای داری منم خندیدم گفتم اندازه مات تو که خوشگل وخوشمزه نیست.خندید گفت مگه تاحالا خوردی وهردوزدیم زیر خنده.منم سواستفاده کردم ودستشم بردم دور کمرش . وای عجب پوست نرمی داشت دستگیرهاش زده بود بیرون با دستام لمسش میکردم که متوجه خیسی لای پاش شدم چون شلوارکش فسفری رنگ بود.گفتم سما این چیه>دیدم خجالت کشیدو سرشو انداخت پایین.دستم وگذاشتم زیر چونش آوردم بالاگفتم اشکال نداره مال عموهم الان دست بزنی خیس شده....!دیدم تبسمی کردوگفت:راست میگی؟میشه ببینم.گفتم آره اما به شرطی قول بدی دیگه از این به بعد دوست دختر عمو باشی .خندیدوگفت پس خیال کردی واسه چی هر روز میام اینجا واسه دیدن توئه دیگه منم گفتم الهی قربون هیکلت بشم بپر توبغلم.تا اومد بغلم کیرمو زیرش احساس کرد گفت میشه درش بیاری؟گفتم آره تا درش آوردم چشماش شد4تا.گفت میشه مثل توفیلما واسط بخورمش؟گفتم آره کیرمو گذاشت تودهنش سرشو میلیسید وآب دهن میزد وجلق میزد نابلد بود دیگه!کیرم دیگه داشت میترکید سرشو آوردم بالا گفتم نوبت منه توروبخورم. تو یه لحظه شلواروتاپش رو درآوردم دیدم به به عجب کس تپل وسفیدوآکبندیه. پاهاشو باز کردم سرمو گذاشتم درکسش بازبنم شروع کردم خوردن که جیغش دراومد کمرش روبه هوا واومد زمین.فهمیدم ارضا شده.اومدم پایینتر سوراخ تنگ وخوشگل و دست نخوردش که مثل آفتاب میدرخشدو با انگشتم شکافتم که گفت یواش دردم میاد منم آروم انجام دادم .توتمام این مدت داشت از کسش آب بیرون میومدوانگشتم با آب خودش لیز میخوردو میرفت تو کونش .اومدم بالا وگفتم سما جون اجازه میدی با کیرم بکبم کونت؟گفت اشکال نداره آخه کسی نمیفهمه آبروریزی بشه؟گفتم جیگرم اون کسه اشکال داره کونت بیخیالیه.گفت بذار اما آروم ولی قبلش سینه هامو بخور....تازه یادم اومد از حول حلیم افتادم تو دیگ!!!!رفتم سراغ سینه هاش وای خدا جون سینه هاش اندازه توپ هندبال ونوک تیز وسفت وسربالا.تاحالا که مثل اونو ندیدم.افتادم بالاش حالانخور کی بخور...نوکش رو گذاشتم تودهنم میک زدم وبادستام میمالوندم.که دوباره جیقش دراومد ودادزذ بکن ناتان مردم........منمرفتم پماد لیدوکایین ورداشتم اومدم خوب مالوندم در کونش اینقدر مالوندم که بیحس شده بود آب دهن زدم سر کیرمو سرش دادم تو دیدم گفت چه خوبه دوباره بکن خبرنداشت اگه پماد نبود الان داشت از درد به خودش میپیچید.کلرموگذاشتم تو وشروع کردم به تلمبه زدن یواش یواش تندش کردم وقتی میدیدم لمبه های کونش به هم میخورن شهوت تمام وجودم رو میگرفت.کیرم داغ شده بود.دیگه داشت آبم میومد گفتم سما آبم داره میاد گفت بذاربخورمش خندیدمو گفتم از کجا بلدی گفت از تو فیلمه دیدم سریع کیرمو درآوردم گذاشتم تو دهنش واسم ساک زد که شیره وجودم خالی شد تو دهنش دیدم جفت حرفه ای ها آبم رو تو دهنش میچرخونه ومیپاشه رو کیرمو جلق میزنه.خلاصه از اون روز به بعد سماشد سمای منروز به روز همعلاقمون به هم بیشتر میشه.البته دارم کمکم خانمم رو راضی میکنم که سما هم عقد کنم آخه هگه تعریف نباشه وضع مالیم بدک نیست میتونم از عهدش بر بیام.دوستان اگه خاطرم کم وکبفی داشت به بزرگی خودتون ببخشید.راستی نظر یادتون نره.اینم ای میلم کسی کار یا نظر داشت در خدمتمsezar_2031@yahoo.com

نوشته: ناتان

سلام. اين اولين داستانه منه. پس نظرهاتون رو با كمي حوصله بدهيد.
داستان بر گرفته از ذهن نويسنده است و هيچ واقعيتي ندارد.
دوستاني كه دوست دارن از اول سكس بخونن بهتره يك داستان ديگه رو انتخاب كنن.
فاميل ما آخر هفته ها خونه ي مادر بزرگمون جمع مي شد. البته خونه نميشه گفت چون تو يك باغ بزرگ زندگي ميكرد. من از دار دنيا يك پسر دايي داشتم كه چهار سال از من بزرگ تر بود و اسم اين داستان هم با شكل پسر دايي يكي است. چون دندوناي نيشش از دندوناي ديگش بلند تر بود به خاطر همين بهش ميگفتيم ............دراكولا............
منم از روي مجبوري با اون بازي ميكردم چون پسري ديگه تو اقوام نبود . من3 سالم بود و اون 7 سالش.(داستان سكسي تو اين سن بچگي شروع نميشه پس كمي صبر كنيد) ما هميشه با هم بازي ميكرديم و اونم هميشه مثل يك گرگ دنبال من بود و منم مثل يك بره از دستش فرار ميكردم.تا اين كه بزرگ تر شد و هروقت من رو ميديد يك انگلي ميكرد. هروقت تو يك مجلس عروسي بوديم تو تالار بايد روي پاي اون ميشستم يا توي ماشين جا نبود روي پاي ايشون جا خشك ميكردم و اونم اصلا از اين وضعيت ناراحت نبود و حالم ميكرد.
تا اينكه زد و مادر بزرگه فوت كرد و در اونجا من 12 سالم بود و نويد 16 سالش.همه توي باغ جمع شديم ،باغ شب هاي خيلي وحشت ناكي داشت.خانواده ها ميترسيدن چه برسه به ما بچه ها ولي چون باغ از شهر دور بود بابا مجبور شد مادر بزرگ روبا نحش كش به خونه ي ما ببرن تا اقوام راحت بتونن بيان به ديدنش ولي من و نويد رو توي اون خونه تنها گذاشتن.دليلش اين بود كه چند وقت بود از توي اون محله دزدي ميشده.نويد از بچي به خمب خواب معروف بود و منم يك اخلاق بدي كه داشتم اگه ظهر هر چقدر ميخوابيدم شبش 2 برابر بيدار مي موندم و منم ظهرش 1 ساعت خوابيده بودم.، نويد رفت كپه ي مرگش رو گذاشت و هرچي بهش گفتم ميترسم گفت محل نداد و تحديد كرد كه : اگه بيدارم كني ميكنمت.جا خوردم كه چند وقته نديدمش چه قدر هم بي ادب شده.
منم رفتم تلويزيون خونه رو روشن كردم تا يكم مشغول بشم تا خوابم ببره .اما از آينه اي كه كنار تلويزيون بود توي باغ معلوم ميشد . داشتم فيلم نگاه ميردم كه چشمم افتاد به آينه كه تهه باغ رو نشون ميداد. يك لامپ جاي در همش داشت خاموش رو روشن ميشد فاصله ي در تا خود خونه 70 متري ميشد و يك مسير درختي رو تا اونجا ميگرفت..بلند شدم و چرخيدم به حياط نگاه كردم . خيلي ترسيده بودم.كه يك دفعه صداي در اتاق اومد. اول فكر كردم نويد بيدار شده ولي صداي در ماله يك اتاق ديگه بود. انگار يك نفر هي به در ميزد. تق تق تق تق. انگار داشت با ناخن هم ميزد.ترسم دوبرابر شد و دويدم تو اتاق نويد رو بيدار كنم كه گفت اگه يك بار ديگه صدام كني ميكنمت. مرتكه اصلا حس احسان دوستانه نداشت ، تا مارو نميكرد شب خوابش نميبرد.
بيخيالش شدم دوباره رفتم تو حال كه بيرون رو نگاه كردم ديگه چراغ ته باغ خاموش و روشن نميشد و به حلات روشن مونده بود با اينكه از اول خاموش بود و صداي در هم نميومد. ولي اين دفعه صدا از شيروني مادر بزرگ بود كه كسي داشت روش راه ميرفت دوباره اودم بروم تو اتاق تا نويد رو بيدار كنم كه صداي زنگ اومد. تا به حال از آيفون تصويري انقدر نترسيده بودم. همه چيه اون خونه قديمي بود و ساختمان چوبي به جز آيفون تصويري كه بابام نصبش كرده بود.
خونه ي مادر بزرگم تهه يك ميدان بن بست قرار داشت و تا تهه ميدان 50 متري فاصله بود ولي كسي ديده نميشد. پس كي زنگ زده خيلي ترسيده بودم و داشتم به آيفون تصويري نگاه ميكردم كه احساس كردم يه چيزي از تهه ميلان رد شد. فكر كردم خيلات زده به سرم و دارم تار ميبينم.ولي يكم خيره شدم ديدم يك موجود سفيدي داره همش تهه ميلان قدم ميزنه.جن بود يا روح مادر بزرگم نميدونم.سريع از آِيفون دور شدم و رفتم پيش نويد .يك دفعه وارد اتاق شدم و داشت جلق ميزد. ناراحت شد چرا در نزدم منم گفتم آخه گفتم خوابي.
نويد : گفت الان ميخوام بخوابم و كونه لق تو
من : گفتم چيكار كنم تا نخوابي .نويد خيلي رك گفت يك تير از كون مارو بگاد وگر نه برو بيرون ميخوام بخوابم.
انگار فقط همين طوري ميشد بيدار نگهش داشت. منم قبول كردم و اونم فكرش رو نميكرد كه پسر عمش بخواد بهش كون بده.
رفت در خونه رو قفل كرد تا كسي يك دفعه نياد تو و منو انداخت تو اتقاق.تنها اتاقي بود كه به بيرون پنجره نداشت.
شلوارش رو كه قبلا در آورده بود براي جلق زدن و فقط شرت پاش بود .رو بهم كرد و گفت از روي شرت يكم بمالم تا يكم با هم راحت بشيم. دو دقيقه ماليدم و گفت خودت درش بيار. شرتش رو در آوردم و از پشت شرت خيلي بهتر بود . يك كير حدود 15 سانتي داشت ولي با تمام كير ها خيلي فرق داشت و اونم تو كلفتيش بود . واقعا دراكولا حقش بود كه بهش ميگفتن.
در آوردم و گفت بخورش. منم كه ديدم كاملا تو دهنم جا نمشه با لبام از بغلش شروع كردم به خوردن. صداي آآآآآةةةةةةة و اوهش بلند شده بود و منم شروع كردم به ليس زدن سر كيرش.ديگه خيسه خيس شده بود و خيلي داشت حال ميكرد و منم تند تند به سر كيرش زبون ميزم. كه گفت داره آبم مياد و سرم رو زود كشيد كنار گفتم پس چرا آبت نيومد گفت زود كشيدمت كنار تا آبم نياد من هنوز باهات كار دارم.گفت شلوارت رو در بيار. از دل خوشم فكر كردم اونم ميخواد برام ساك بزنه و منم سريع شلوارم رو در آوردم و تعجب كرد و گفت چه قدر به كون دادن مشتاقي. پشيمون شده بودم . همون ارواح رو داشتم ترجيح ميدادم به كون دادن به اين دراكولا.شلوارم رو در آوردم و شروع كرد به خنديدن به كيرم. آخه ده سانت هم نميشد و و قطرش هم يك سوم كير اون نبود.
منو برگردوند و گفت خم شو . منم خم شدم و كيرش رو كرد لاي پام خوشحال شدم كه از كون نميكنم ولي كيرش رو همين طور بين رون هاي من حركت ميداد نميدونم چرا منم داشتم لذت ميبردم. داشتم كيف ميكرم. كيرش به كير من ميخورد و منم به نظر خودم شق كرده بودم ولي نسبت به كير اون خوابيده بود.داشتم با هم كيف ميكرديم كه كيرش رو خواست بكنه تو كونم. هركار ميكرد نميرفت. تا اينكه نظر داد و گفت بريم توي حموم مادر بزرگ تا اونجا بكنمت. به سمت حموم كه ميرفتيم ديگه برام نگاه كردن به بيرون خيالي نبود ولي لامپ تهه حيات دوباره خواموش بود.باز گفتم كون دادن بهتر از ترسيدنه.
خلاصه رفتيم توي حموم و دوش آب گرم رو باز كرد و دونفري رفتيم زيرش.خيس خيس شده بوديم و داغ داغ
گفت حالا خم كن تا بكنمت. منم خم كردم . من قدم از اون كوتاه تر بود و خيلي مسلط به گايييدن من بود انگار براي كير اون به دنيا اومده بودم. داشت به زور ميكرد توي كونم كه من چشمم افتاد به شامپو ي توي حموم. بهش گفتم شامپو بزن تا يكم راحت تر باشم. شامپو تخم و مرغي رو بداشت و ميدونستيم ديگه مادر بزرگي وجود نداره تا ازش استفاده كنه از همش استفاده كرديم. نصفش رو ريخت روي كيرش و تخم هاش و شروع كرد به مالوندن كيرش منم براش تخم هاش رو ميمالوندم. داشت از شقي ميتركيد و يكم هم زد به شيار كون من.اول با انگشت هاش شروع كرد به كردن توي كونه من و منم داشتم حال ميكردم . تا اينكه انگشت تموم شد و با كيرش خواست منو بكنه. تا جايي كه ميتونستم خم شدم ولي شامپو و انگشت كار خودش رو كرده بود. كير به اون كلفتي به راحتي هرچه تمام تر توي كون من جاشد.اولش يكم دردم اومد بعدش داشت خوشم ميومد كه يك چيزي داره تو جسمم حركت ميكنه.با دستاش شانه هاي من رو گرفت و منو به سمت خودش ميكشوند با تمام قدرت كيرش رو تو كونه من جا ميكرد . صداي تخم هاش موقع عقب جلو كردن صداي سكسي رو توي حموم راه انداخته بود و نويد داشت تلمبه ميزد. آب دوش تمام شامپو هارو ديگه از بين برده بود و ديگه خوردن لبه هاي كيرش به بغل كونم رو حس ميكردم . 5 دقيقه تو همين حالت بودم و گفتم پشتم در گرفت كه از كونم كشيد بيرون و خوابيد روي زمين گفت بشينم روي كيرش و منم نشستم.منو خوابوند به سمت خودش و ازم لب ميگرفت و دوباره شروع كرد به تلمبه زدم.كه صداي آخ و اوخ جفتمون بلند شده بود دوست نداشتم ديگه از روي كيرش بلند شم. تا اون شب نميدونستم كه كون دادن انقدر كيف ميده و انقدر سرعت عقب جلو كردنش تند شده بود كه گفت داره آبم مياد و منم خواستم بلند شم كه يك داغي عجيبي رو توي كونم حس كردم. آبش رو توي كونم ريخت و همين طوري از هم لب ميگرفتم و كيرش توي كونه من جا خشك كرده بود و احساس كردم داره كيرش كوچيك ميشه.
گفت بلند شو و تا باهم دوش بگيريم بريم بيروم . داشتيم دوش ميگرفتيم كه چشمش افتاد به شقي من و گفت بزار برات يكم ساك بزنم.
خيلي خوشحال شده بودم. شروع كرد به ساك زدن اما با اون دندوناي دروكولايي كه داشت بيشتر از لذت بردن داشتم درد ميكشيدم اما به روش نياوردم و گفتم من از اين كارا دوست ندارم و فقط دوست دارم بدم و دوش گرفتيم اومديم بيرون.
از اون به بعد هر دو هفته يك بار كليد باغ رو از بابام ميگيرم و به هواي آب دادن به درخت ها ميريم اونجا به حال كردن
داستان كاملا برگرفته از ذهن نويسنده بود و هيچ واقعيتي ندارد
اين اولين داستانه منه پس دوست دارم نظر واقعيتون رو در مورد دست نوشته ي من بديد
با تشكر از شما __من__

همزمانسازی محتوا