سلام خدمت تمام دوستان شهواني گلم؛خاطره اي كه ميخوام بنويسم بر ميگرده به يك ونيم سال پيش من 21سالمه اهل جنوبم.و اما... بعد از اتمام اموزشی و تقسيم نيرو من افتادم شمال(رشت)3ماهه اول خدمتم داخل يه پاسگاه ساحلي نزديک بندر انزلي بودم وبعدش به رشت انتقالم دادن يه شب رفتيم مأموريت اخراي ابان ماه بود تا اخرشب گشت بوديم بارون زيادي ميومد وقتي برگشتيم يگان داشتم از درد پا ميمردم هر كار كردم كسي منا نبرد بهداري فراد صبح زود لنگ لنگان رفتم پيش فرمانده مون گفتم منا بفرست بهداري گفت ماشين نداريم مرخصي شهري بهت ميدم خودت برو گفتم باشه رفتم تو شهر داشتم تو يه خيابون تو بالا شهر ميرفتم كه يه لحظه ديدم يه خانوم 32 یا33سال از یه پژو405پياده شد يه مانتو بالا زانو تنش بود 3تا از دکمه هاش باز بود یه لحظه چشمم به سينه هاش افتاد همون جا خشكم زد اومد طرفم گفت اقا پسر حالت خوبه گفتم سلام گفت ميتوني يه لامپ واسه مغازه من عوض كنی هيچي نگفتم رفت داخل يه ارايشگاه زنانه گفت بيا داخل پشت سرش رفتم داخل ديدم 2تا دختر دارن ارايش ميكنن سوتين تنشون بود خواستم برگردم كه همون زنه گفت اشكال نداره بيا داخل رفتم جلو يه اتاق شيشه اي بود گفت لامپ اينجا سوخته يه صندلي گذاشتم زير پام لامپا عوض كردم برگشتم ديدم حمیرا همون خانومه مانتوشا در اورده فقط يه شرت جوراب مشکي پاشه داشت موهاشا مي بست من گفتم با اجازه من رفت زحمت كنم اومد جلو گفت شتاب داري گفتم نه دستما گرفت گفت پس بيا حالشا ببريم منا گرفت تو بغلش اولش خيلي ميترسيدم چون غريب بودم بعدش شروع به لب گرفتن کرد در همين حال به لیلا كه شاگردش بود گفت درا قفل كن رفتيم اخر مغازه يه موکت و چندتا پتو وبالش بود دوست لیلا هم كه اسمش رویا بود اومد حالا من بودم و 3تا كس حمیرا يه پتو پهن كرد ولخت شد گفت بيامن هم رفتم شرو كردم به خوردن سينه هاش كه لیلا از پشت سر تي شرتم را در اورد وبعدش كمر بندما باز کرد و شلوار وشرتم را در اورد و شروع به ساك زدن كرد كه رویا گفت پس من چي من را كشيد سمت خودش من كمي مالوندمش و شلوارشا در اوردم جدأ كس رویا از همشون خوشگل تر بود بعد حمیرا كونشا اورد جلو من كيرما گذشتم درش خيلي گشاد بود لیلا داشت تخم هاما ميخورد و من هم داشت كس رویا را ميخوردم كه چند تا تلمبه زدم ابم اومد ريخت تو كون حمیرا بعدش لیلا خوابيد پاشو باز کرد گفت از جلو بكن کيرم اولي داشت دوباره جون ميگرفت كه گذاشتمش دم كسش يه واش فشار دادم ديدم خبري از پرده نيست گفت نترس راحت باش من تا او روز فقط 2با كس کرده بودم ولي چون دختر همسايه مون باكره بود نميزاشت از جلو بكنم فقط سر كيرم راداخل كسش ميکردم؛شروع كردم به تلمبه زدن كه به چند دقه نرسيد که دوباره ابم اومد گفت بريز رو سينه هام ريختم رو سينش ديگه ناي كه از جام بلند شم نداشتم به پشت افتادم او روز فقط يه كره و عسل يه نفره خورده بودم داشت ضعفم ميزد كه رویا افتاد رو تنم گفتم من ديگه نميتونم گفت چرا گفتم گرسنه مه لیلا يه ليوان دلستر و چندتا كيك برام اورد درحالي كه من داشتم ميخوردم رویا داشت ساک ميزد كيرم شل شده بود اما اينقدر خوردش كه دوباره راست شد وبلند شد نشست رو كيرم شروع به بالا پايين كرد بعد از چند دقه من گفتم حالتمونا عوض كنيم گفت باشه خواستم از جلو بكنم كه گفت من دخترم از پشت بکن پاهاشا گرفت بالا يه بالش گذاشتم زير كمرش شروع به كردن کردم خيلي طول كشيد تا ابم اومد ريختم رو كسش بعدشم لیلا منا تا پادگان رسوند و تا وقتي اونجا بودم با هم رابطه داشتيم حتي بعضي اخرهفته ها مرخصي 48ساعتی میگرفتم باهم میرفتیم کنار ساحل. بیشتر وقتا میرفتم خونه بیتا چون تنها زندگی میکرد.امیدوارم از خاطرم خوشتون اومده باشه من خیلی از داستان های شهوانی را خوندم اما به کسی بی احترامی نکردم پس هر جور دوست دارین نظر بدین دوستتون دارم بای.

نوشته: امیر

سلام به همه دوستان من اولين بارمه كه داستان مينويسم واكه بدبودياخوشتون نيومدبه بزركي خودتون ببخشيد. واينم بكم كه اصلا از فحش خوردن خوشم نمياد پس هركي هرچي كفت پيشاپيش تقديم باعشق. من حسينم والان 30سال سنمه و تو قزوين زندكي ميكنم حدودأ 5سال پيش بودكه با يه دختر آشنا شدم به اسم پریسا. پریسا بچه تاكستان بود30كيلومتري قزوينه با پریسا توسط دوستش مریم آشناشدم جون من اول با مریم دوست بودم ولي رابطه سكسي نداشتيم يادمه يه روزكه به مریم زنك زده بودم ديدم صداي خودش نيست خيلي فرق ميكردصداش كفتم شماسلام دادوكفت كه من پریسام دوست مریم فعلأ مریم نميتونه حرف بزنه. امري داشتين كفتم نه همينطوري زنك زدم كارخاصي نداشتم بعدش هم يه كم با پریسا حرف زدم حدود20دقيقه اي باهم حرف زديم خيلي از صداش وطرز گفتارش خوشم اومده بودوهمين باعث شدكه ازش شمارشو بخوام و اونم بدون جون وجرا با شمارش بهم تك انداخت داشتم ازتعجب شاخ درمياوردم ولي قبلش ازم خواست كه مریم جيزي نفهمه واين همين جيزي بودكه منم ازش ميخواستم واونم قبول كرد. راستشو بخواين رابطه من ومریم زيادتعريف نداشت جون مریم خيلي نازنازي بودوواسه هركاري دوست داشت منتشوبكشي ومنم اصلأاينطوري دوست نداشتم. وهمين شدكه روزبعدش يه اس ازكوشي مریم براي من اومدبرام نوشته بودكه ديكه دوست ندارم باهات باشم ومنم منتظرهمين موقعيت بودم جون دوست نداشتم ازم دلخوربشه ومنم درجوابش نوشتم كه هرجوركه راحتي مراقب خودت باش باي. تقريبابعدازاون روزيه هفته اي طول كشيدكه باپریساقراركذاشتم وهمديكروديديم.

پریسا دختري بودباقد1و60وبوست سفيد اندامش تپل بودولي نه زياد.باسن نسبتا بزرگي داشت باسينه هاي سايز60كه وقتي ميديديشون آب دهنت راه ميفتاد. خلاصه اونروز تويه پارك داخل تاكستان حدوددوساعتي باهم از هر دري حرف زديم الا سكس تا اينكه وقتي بركشتم خونمون شب موقع خواب بهش اس دادم ورك وراست بهش كفتم كه خيلي دوست دارم باهات سكس داشته باشم نظرت جيه. كفت كه نميدونم دوست داري چي بشنوي. كفتم اونيكه تودلته بهم بكو. نوشت باشه ولي به يه شرط كفتم جيه كفتش بايد بياي خونه ما من جاي ديكه نميتونم بيام. راستش اولش خيلي ترسيده بودم چون نميدونستم تو سرش چي ميكذره تااينكه يه مدت كذشتوتونستم بيشتربشناسمش وفهميدم دختري نيست دنبال شوهر بچرخه وبخوادبه همين خاطرمنو ببره خونشونو و كيرم بندازه. خلاصه بعداز2ماه ديكه نتونستم طاقت بيارم ورفتم خونشون اونروز كلي به خودم رسيدمو رفتم سراغش خونشون تو طبقه سوم يه آبارتمان بود تا رسيدم دم درشون خواستم زنك بزنم يه لحظه نزديك بودبشيمون بشم ولي دلوزدم به درياوزنكشونوزدم پریساآيفونو برداشت و با اون صداي نازش كفت كيه كفتم منم حسين كه كفت بيا بالا جيگرم.

از پله هارفتم بالارسيدم جلوي واحدشون دروكه بازكردشوكه شدم خيلي خوشكل شده بودجون من هميشه فقط بايه مانتو ميديدمش به همين خاطربرام تازگي داشت رفتم تووپریساهم داشت كفشاموميذاشت داخل كه تادروبست ازروبروجسبيديم بهمديكه وتاتونستم لبشوخوردم جون كفته بودخيلي ازاين كارخوشش ميادرفتيم نشستيم رومبل وميخواست كه بذيرايي كنه ولي بهش اجازه ندادم جون اصلأدوست نداشتم برامون اتفاقي بيفته به همين دليل وقت روغنيمت شمردم وازش خواستم كه بريم سراصل مطلب واونم كفت هرجوركه توبخواي. بهش كفتم ازمبل بريم بايين كه كفت بريم اتاق خودم ومنم بغلش كردموبردم اتاق خودش اندأختمش روتخت خوابش يه تاب نارنجي تنش بودباشلوارتنك مشكي كه جفتشومثل برق ازتنش درآوردم پریساتواين مدت صداش درنميومدوفقط روبه من درازكشيده بودوكاهي لبخندميرد منم روش خوابيده بودم وداشتم باسينه هاش اززيرسوتين ورميرفتم كه يواش يواش داشت صداي ناله ش به كوشم ميرسيدكه جرخوندمش وسوتينشوبازكردم وشروع كردم به زبون كشيدن رونوك سينه هاش كه جشماش ديكه بسته شده بودوفقط آه آه ميكردكه رفتم سراغ كوس نازش كه وقتي ازروي شرت دست كشيدم بهش مشخص بودكه نم برداشته شرتشوكشيدم ازباش درآوردم وقتي كه زبونموكشيدم روكسش پریساجنان جيغي زدكه ترس برم داشت پریساخيلي داشت حال ميكردكه بهش كفتم كونتوميخوام جون پریسادختربودواونموقع19سالش بودونميتونستم به خاطرحال خودم زندكي يكي ديكه روخراب كنم كه پریساكفت امروزهرجي كه دوست داري ازم بخوا من دراختيارتوام عزيزم منم جرخوندمش وبادستام باسنشوكرفتموازهم بازكردم ولي سوراخش خيلي تنك بودباخودم كفتم جطورميخواد كيربه اين كلفتي روبرداره كه شروع كردم به وررفتن باسوراخش كه حتي انكشتمم بهش ميخوردخودشوجمع ميكردكه بهش كفتم خودتوشل كن وبيخيال باش بذارزودتموم بشه كه ميكفت آخه دردداره بهش كفتم اكه دوست نداري لابايي بزنم كه قبول نكردوكفت دوست دارم حال كني شايدديكه همجين فرصتي كيرمون نيادخلاصه باشدم ازروي ميزآرايشش واكس موشوبيارم كه ندأازم خواست كه لخت بشم ومنم كل لباساموكندم ولخت لخت بودم كه ديدم پریساانكارترسيده باشه داشت يه جوري به كيرم نكاه ميكردكفتم جي شده كه كفت خيلي بزرك وكلفته راستشوبخواي يه كم ترسيدم كه ديدمش كه يه دفعه ديدم باشدنشست روتختوكيرموكرفت تودستش وداشت زبون ميزدكه بهش كفتم هروقت سيرشدي بكوتاجرت بدم ميكفت اينجوري نكوميترسم بهت نميدماحدود10دقيقه اي باهاش بازي كردولي ساك نزدمنم ازش نخواستم بهش كفتم باسنتوازهم بازكن ميخوام واكس بزنم به سوراخت همين كاروكردوتاتونستم واكسوباانكشتم ماليدم اطراف سوراخش كه حتي ازحرارت كونش كمي هم آب شدورفت توسوراخش بهش كفتم به بهلوبخوابه منم بشتش درازكشيدموكيرموجسبوندم به كونش يه كم كه بالابايين كردم سرشوكذاشتم دم سوراخش يه كم كه فشاردادم يه دفعه خودشوسفت كردبهش كفتم اين كاروبكني بدتره فقط خودتوشل كن وبهش فكرنكن تاتموم بشه دوباره همين كاروكردم كه دوباره جابه جاشد از تخت كشيدمش بايين و جهاردستو باش كردمو سرشوجسبوندم به ديوارو كيرمو چرب كردموكذاشتم دم سوراخش انكارخودش ميدونست جي ميخوادبشه كه تابشوبرداشتوكردتودهنش تاصداش درنياد منم يه كم فشاردادم كه كله كيرمودادم تو يه تكون خوردولي جيزي نكفت منم بادستام زيرشكمشوكرفتمويه دفعه تاخايه دادم توكه پریساميخواست ديواروسوراخ كنه كه فورأ تابشو فشاردادم جلوي دهنش وتوكوشش كفتم كه تكون نخورالان آروم ميشه حدود5دقيقه همينطورمونده بودم وداشتم اززيرباسينه هاش ورميرفتم كه پریساتابوبرداشت روبه من كفت توتكون نخورمن خودم عقب جلو ميكنم شروع كردحدودسه دقيقه اي همين كاروكردكه كفت حسين خيلي درددارم انكارجرخوردم اكه ميشه تمومش كن توهمون حالت خوابوندمش روزمينوجندبارآهسته عقب جلوكردم بهش كفتم آبم دارميادكجابريزم كفت بريزتوكونم بزاردردش كم بشه كه يه دفعه تاجايي كه تونستم فروكردم توكونش وآبموهمون جاخالي كردم كه پریساهمش ميكفت آي سوختم آي سوختم. وقتي كه كشيدم بيرون پریسايه آخ كفت كه كلي به حال كردنم اضافه شدوازم خواست دستمال كاغذي روازتوكشوي ميزش بيارم آوردم خودمونوباك كرديمو يه كم از كونش خون اومده بودكه انگار پریسا ناراحت شده بود ولي صداشو درنياورد و منم ازش معذرت خواهي كردم اگه اذيت شده ولي بهم كفت كه خيلي حال كرده. ببخشيد اگه طولاني شدتلخي عمر بشراز بي تجربگی است. قربون همتون. . .

نوشته: حسین

سلام خدمت دوستان گل.
ترجیح می دم اسمم رو ننویسم.خوب می ریم سر اصل مطلب.یه روز نمی دونم چه اتفاقی افتاده بود که ما به همراه خانواده رفته بودیم شهرستان.یکی از اقوام یه دختری داره که تقریبا هم سن خودم هست.خلاصه هیچی بعد از خوردن شام من داشتم تلویزیون نگاه می کردم و بقیه هم مشغول کار کردن بودن یکی سفره رو جمع می کرد یکی ظرف هارو می شست و..
(اینم بگم که اصلا فامیل منو آدم حساب نمی کنن یعنی جلوی من چادر و روسری و اینها خبری نیست.)
ولی اون موقع خوب بابام هم بود دیگه!این دختره که می گم اومد یه چیزی رو از تو سفره برداره ببره ولی دستش رو خیلی پر کرد یه دفعه که بلند شد اون وسایلا داشت می ریخت اونم دولا شد که نریزه چادرش رفت کنار و از زیر اون لباس قرمز قشنگش سینه هاشو دیدم و دیگه از اون موقع عاشقش شدم
بعد خانواده من گفتن حالا که تا شهرستان اومدیم خونه فلانی هم بریم ولی من چون با بچه اش دعوا کرده بودم نرفتم اون دختره هم با خواهرش بودن نرفت.
همه رفتن و ما سه نفر یعنی من و اون دختره و خواهرش موندیم
(از این به بعد به اون دختر می گیم مثلا ستاره چون نمی خوام اسمش رو بگم)
منم کلا تو فامیل آدم سربه زیریم از اونجایی که هیچ کس منو آدم حساب نمی کنه دیدم ستاره جون با اون لباس قرمزه که سینه هاش معلومه اومد از جلوی من رد شده رفت تو آشپز خونه.خواهرش داشت تلویزیون نگاه می کرد
منم راست کرده بودم
دیدم اومد بیرو و یه خرس کوچولو هم دستش بود به من گفت ""تا کی بالشم رو به جای تو بغل کنم""منم خودمو خیلی کنترل کرده بودم گفتم بـــــــــــله؟؟؟
گفت هیچی با این خرسه بودم
این ماجرا گذشت
دوسال بعد یکی از اقوام فوت کرده بود ما رفتیم شهرستان
من نمی دونم داستان چی بود که هرچی کم بود این دختره به من زنگ می زد می گفت مثلا خرما تموم شده و....
منم می رفتم می خریدم و می آوردم خلاصه چون اون کسی که فوت کرده بود از فامیل های نزدیک ما بود ما موندیم شهرستان
یه روز تو ختم ستاره گفت می خوام برم خونه قرص های مامانم رو بیارم حالش بد شده منو برسون منم گفتم چـــــــــــشم
رسوندمش خونشون و من جلوی در وایسادم اونم در رو باز گذاشت و رفت تو
منم هی با خودم تو کف ستاره بودم،دیدم آیفون رو برداشت منو صدا کرد گفت بیا تو ،گفتم مگه نمی خوایی بری قرص ها رو بدی؟
گفت چرا ولی پیداشون نکردم
منم از همه چی بی خبر رفتم تو دیدم ستاره دکمه های مانتوش بازه و سوتین و... پیداس
با خودم گفتم اگه الان برم تو ممکنه قاطی کنه.الکی صدای سرفه در آوردم که مثلا من دارم میام تو.دیدم اهمیت نداد.گفتم این چه وضعیه؟؟؟؟؟؟؟؟
الکی خودمو زده بودم به عصبانیت
گفتش ببخشید گرمم شده بود
رفت چادرشو برداشت سرش کرد و اومد
گفتم چی شد قرص ها پیدا کردی؟؟یا نه؟
گفت نه!دارم دنبالشون می گردم.تو برو بشین تلویزیون نگاه کن من الان پیدا می کنم میام
رفت!
منم پای تلویزیون بودم به خودم گفتم خاک بر سرت دختره با این وضع اومده بود جلوت تو هم پروندیش؟
بعد چند دقیقه گفتم قرص ها پیدا شد؟؟؟؟گفت زنگ زدم به خواهرم بهم گفت قرص هارو اون برداشته برده!
گفتم پس بیابریم دیگه!
دیدم در اتاقش باز شد ولی کسی نیومد بیرون منم راست کرده بودم رفتم از لای در نگاه کردم دیدم بـــــــــــــــــله خانم داره آرایش میکنه.
دویدم رفتم سر جام نشستم دیدم با یه شرت و توتین اومد جلوم وایساد.
منم راست کرده بود الکی خودمو زدم به عصبانیت پاشدم برم بیرون که گفت من که می دونم تو هم آرهههههههههههههههههههههههههه!دیگه برا من فیلم بازی نکن.
منم گفتم من آرههههههه ی چی این وصله ها به ما نمی چسبه.
خلاصه یه سری بحث هایی شد/آخرش گفت خاک تو سرت کنن به جایی که تو بیایی منت منو بکشی من اومدم پولم که قرار نیست بدی کسی هم که قرار نیست بفهمه حال هم که می کنی.
دیدم کیره راست شده بد جور.
گفتم می دونی چیه من از اون روزی که خونتون بودیم شما داشتین سفره رو جمع می کردیم چادرت رفت کنار منم چاک سینه هاتو دیدم تو کفتم و همیشه به یادت جلق می زنم ولی روم نمی شد بهت پیشنهاد بدم و خیلی هم ترسو هستم.
اونم خندید/منم که تا حالا سکس نداشته بودم ولی فیلم زیاد دیده بودم
اینم بگم از لب و لب بازی بدم میاد
رفتم گفتم پیش خودمون می مونه دیگه؟؟این موضوع که جایی درز نمی کنه
گفت به جون مادرم نه
منم رفتم تو حموم خونه اونها دوش گرفتم حسابی و یه جلقی هم زدم که زود آبم نیاد و بدون حوله و... اومدم بیرون
دیدم ستاره همون طوری لخت با شرت و سوتین رو زمین دراز کشیده و داره تلویزیون نگاه می کنه!
گفتم عزیزم بیا بشین رو مبل/اونم اومد و کنارم نشست/یه زره هم دیگه رو مالوندیم
گفتم من از این مسخره بازیا بدم میاد شرت و سوتینتو در بیار دیگه!
در آورد منم سینه هاشو گرفته بودم و حال می کردم همون جا یه دوسه دقیقه کیرم رو مالودندم به کمرش و شکمش و...
پاشودم وایستادم گفتم برام ساک بزن
گفت بدم میاد
گفتم پس چه کار کنیم من خیلی دوست دارم
گفت بشین رو مبل /منم نشستم/کیرم رو با یه چیزایی چرب کرد و جلوم زانو زد و گذاشت لای سینه هاش(من سایز بندی سینه رو بلد نیستم ولی سینه هاش نسبت به هیکلش خیلی بزرگ بودن و سفت)و سینه هاشو با دستاش بالا و پایین کرد من تو فضا بودم بعد از یکی دو دقیقه گفتم بسه دیگه بشین رو پاهام
گفت ببین فقط لای پام بزاری ها منم گفتم باشه یه دوسه دقیقه لای پاش تلمبه زدم دیدم کیرم هی اینور اونور میره و حال نمی ده گفتم اون موقع تو گفتی ساک نمی زنم گفتم عیبی نداره الانم که داری می گی کون نمی دم پس می شه بپرسم این چه سکسیه؟؟؟
گفت باشه ولی هر موقع گفتم درش بیار باید دربیاری ها؟
منم کیرم زیاد کلفت نیست ولی کون اون تنگه
خودش رو شل کرد منم هی آروم آروم کردم تو و در آوردم یواش یواش راه افتاده بود و خودش بالا پایین می شد
که من خوابیدم رو زمین و گفتم بشین روش اونم نشست و بالا و پایین می پرید منم سینه هاشو می مالوندم
گفتم بسه همین جوری که خوابیدم کیرم رو بزار لای پستونات اونم گذاشت
آقا آب ما هم داشت میومد ولی بهش نگفتم یه دفعه با دستم کیرمو گرفتم و ریخت رو شکمشو از اون ورو لیز خورد ریخت رو شکم خودم
هیچی با هم کلی لاس زدیمو بعد همدیگه رو بغل کردیم و بعد چند دقیقه رفتیم حموم (حموم دونفره خیلی حال میده)بعد لباسامونو پوشیدیم و برگشتیم
تو راه به من گفت از اول آوردن قرص بهانه بوده و به بقیه بگو رفته بودیم سر قبر اون فامیلمون که مراسم ختمش بود رفتیم خونه ی طرف دیدیم هیچ کس نیست از دختر مرحوم که حالش بد بود و نرفته بود پرسیدیم بقیه کجان؟گفت رفتن سر خاک
خلاصه ما هم رفتیم اونجا و گفتیم تو راه چراغ بنزین روشن شد و مارفته بودیم بنزین بزنیم و تو راه برگشت دیدیم یه پیر زن و پیر مرد دارن میرن الکی تعارف کردیم حاج آقا برسونیمتون اونم قبول کرد کلی سر اون الاف شدیم
بابامم می دونست من آدم خیری هستم باورش شد

نوشته: ناشناس

اون دوران دانشجو بودم,خونه ی نسبتا شلوغی داشتیم پدر مادر وخواهر ویه برادر بزرگتر و زن داداش ناهیدو برادر زاده آم که چهار پنج سالی داشت البته آبجی هم دانشجو بود گاهی بود گاهی نبود ,یه شب تا دیر وقت بیرون بودم با دوستان در حال سوخت گیری جهت فضانوردی بودیم ,البته این کار رو به ندرت انجام میدادیم ,وقتی اومدم خونه چراغا خاموش بودند و همه جا تاریک بود البته اتاق داداشم اینا کمی روشن بود بدون حتی یک دسی بل ایجاد صوت در رو بستم و مونده بودم چطور برم داخل که کسی متوجه نشه که اینقدر دیر اومدم نیم نگاهی به پنجره کردم که ببینم بیدارن که بی سر وصدا در رو باز کنن آخه حدس زدم درب ورودی ساختمان از داخل قفل باشه ,خلاصه نگاه کردن از پنجره همان و شوکه شدن همان ,بله لبه پرده کمی کنار بود چراغ اتاق خاموش بود و تلویزیون روشن بود ولی کسی بهش نگاه نمی کرد ,فقط از نورشان استفاده میشد, آق داداش به پشت دراز کشیده بود و ناهید هم روش نشسته بود سرش رو به سقف بود و اصلا پایینو نگاه نمی کرد و فقط با شدت بالا و پایین میرفت و به باسنش حالت دورانی میداد تا دسته ی داداش حسابی تا ته فرو بره و به طور مداوم تلمبه میزد بدنش براق بود مثل اینکه خیس عرق بود باسن برجسته وقلمبه ای داشت که خیلی تیره تر از پوست بدنش بود ,چاق نبود ولی شکمش قابلمه ای و برجسته بود و با تلمبه زدنش بالا و پایین میپرید ,بعد به حالت کسی که شکمش درد کنه پیچ و تاب میخورد اول فکر کردم داره درد میکشه ولی بعد متوجه شدم که ارضا شد خلاصه منم که ناخودآگاه دستم توی شلوارم رفته بود تخلیه شدم وبا اینکه کمرم سفت بود یه عالمه آب خالی کردم,اون حادثه تا ماهها جلوی چشمم بود
باورم نمیشه ناهید اونهمه حشری باشه و از دادن لذت ببره آخه خیلی آروم و با شخصیت بود وخیلی هم خوشگل, پوست قهوه ای تیره و مو های کوتاه پسرونه وچشمای نافذ و درشت و کشیده و کمی خمار,احساسم نسبت بهش به کلی عوض شد و به چیزی جز نزدیک بودن، بهش فکر نمیکردم,از اون ماجرا یکی دو سالی گذشته بود و من و ناهید دیگه حسابی صمیمی شده بودیم و من براش همه کار میکردم از هدیه های جور وا جور گرفته تا پا گذاشتن روی پاش وقتی خسته بود.وقتی به خودم اومدم دیدم پاک دلباخته ی زن داداشم شدم که سه چهار سال از من بزرگتر بود و هیکل زنانه ای داشت که به هیچ وجه مورد پسند جوونای هم سن و سال من نبود باسنی بزرگ و قلمبه از نوعی که رو به عقب پیشروی دارن و از بقل زیاد پهن نیستن والبته شکمی سفت و برجسته ,خلاصه درس تموم شده بود و من در جستجوی کار و انگیزه برانکار و کسب در آمد فقط خوشحال کردن بیشتر ناهیدبود .
یه روز بعد از ظهر توی حیاط نشسته بودیم, هوا خوب بودم و مادر و ناهید روی تخت توی حیاط چای میخوردن که من هم بهشون ملحق شدم ,حشرم بد جور بالا زده بود وبا نگاهم ناهید رو میکردم خلاصه مادر رفت از داخل خونه چیزی بیاره تنها بودیم ازش خواستم آب دهنشو بندازه کف دستم که اون گفت; خوبه تو هم الان یکی می‌بینه این حرفش تریکو از بین بردو من پیله کردم و دست آخر آب دهنشو خیلی سریع که کسی نبینه کف دستم نداخت منم کمی با زبونم باهاش ور رفتم و بعد خوردمش زیاد شوکه نشد انگار میدونست واسه چی میخوام آب دهنشو ,فقط گفت ;اه حالمونو به هم زدی که البته نگاهش چیز دیگه ای میگفت .
عاشورا بود و شبا همه بیرون بودن منو دوستم بیرون قدم میزدیم که مادرم روبه همراه خواهر وناهید دیدیم ,من از دوستم جدا شدم و به اونا پیوستم ,سعی کردم یواشکی دست ناهید رو بگیرم که نمیذاشت ,می‌رسید کسی ببینه ,یهو ناهید بیا مقدمه به مادر گفت من سرم درد میکنه یخورده هم دستشویی دارم با پویا برم تا خونه و برگردم مادر گفت باید ولی دیگه نیایید ما هم نیم ساعت دیگه برمیگردیم, و خداحافظی کردیم ناهید گفت آژانس بگیر زودتر برسیم ومنم از خدا خواسته سریع همونجا دربست گرفتم وسریع رسیدیم خونه,توی حیاط ناهید رفت دسشویی ,ولی خبری از سر درد و اینحرفا نبود,بدون اینکه چیزی به هم بگیم هر دو به هم نگاه میکردیم ,انتظار ,نمیدونستم چطور شروع کنم, که ناهید بلند شد و رفت جلوی آیینه قدی ایستاد,به خودم جرات دادم بلند شدم و رفتم درست پشتش وایسادم یه کم مکث کردم بعد دستامو دور کمرش حلقه کردم و بهش چسبیدم, ولی زیاد کیرم رو بهش فشار نمیدادم ,هنوز تاییدیه رو صادر نکرده بود,یکم مخالفت شل و ولی میکرد,ولی سرسختانه نبود;
-نکن الان یه نفر میاد ,میبینه نکن
-من کاری نمیکنم,فقط میخوام سرم رو روی سینه هات بذارم
-قول میدی کاری نکنی
-آره قول میدم فقط یکم از آب دهنت رو میخوام اینبار مستقیمی بریز توی دهنم
-ول کن مثل فت کاری
,خواهش میکنم
,فقط یه کم ها
خلاصه جلوش زانو زدم اونم آب دهنشو جمع میکرد و می‌ریخت توی دهنم ,حسابی حشری شده بودم,همینطور که زانو زده بودم دستم رو انداختم دور باسنش و لمبرای کونشو اروم فشار میدادم ,بعد بلند شدم واونو گرفتم و به زور مجبورش کردم دراز بکشه,یه نیمچه مقاومتی میکرد توی همه ی حرکات البته فکر کنم این ناز کردنش بود,تمام بدنم عرق کرده بود,و قلبم داشت منفجر میشد لحظه به لحظه تندتر میزد ,توی همه ی این سالها دیوونه باسن ناهید بودم به اولین جایی که فکر کردم اونجا بود به پشت دراز کشیده بود منم چرخوندمش روی شکم ونشستم روی باهاش و سرم رو گذاشتمروی گردنش که یواش یواش بیام پایین یه لحظه که لبم روی کردنش بود وخواستم خونه هاش رو بخورم متوجه شدم که قلبش با سرعت سه چهار برابر داره تند تر می‌زنه حسابی هیجان زده بودیم کم کم داشتم میکردم پایین خواستم شلوارم پایین بکشم که گفت پویا خان قول دادی ها منم گفتم فقط میخوام بخورمش کشیدم پایین تا زیر کونش و شروع به لیسیدن کردم عجب کونی سوراخش ریزو تنگ بود ولی قمبولای کونش خیلی تیره تر از پوست بدنش بود و به سیاهی میزد ,وقتی شلوارم کشیدم پایین شورت هم اومد پایین منم سریع با ولع تمامژژونوم درست به نقطه ی مرکز سوراخ کونش زدم و سعی کردم ژژونوم توش فرو کنم ولی تنگ بود و نمی‌شد ,دوست داشتم تمام بدنش رو لیس بزنم حتی دوست داشتم بشاشه توی دهنم البته این حس رو فقط نسبت به ناهید ذارم وقتی دورشو وسطشو میخوردم اه های خفیفی میشنیدم همینطور که سوراخشو میمکیدم اومد پایین تر وته شکارش کمی معلوم بود اونم حسابی لیس زدم توی همین لحظه که نفسم بند اومده بود,صدای درب حیاط رو شنیدیم عین موشک پریدیم و سریع من رفتم توی اتاقم در رو بستم دستم رو کردم توی شلوارم تا حالا اینقدر خیس نشده بودم دوتا رفت و برگشت و سریع تخلیه شدم ,وپشیمان ولی بعد از دوش گرفتن همچنان توی کف ناهید علاقم صد برابر شده بود اونم به خاطر بعضی از حرفا در حین عشق بازیمون,اون اتفاق اصلی که باید میفتاد تا دو یا سه سال بعد نیفتاد وتوی این مدت از کوچکترین فرصتها که البته خیلی هم زیاد به خاطر شرایط زندگی‌مون پیش میومد استفاده میکردیم منم دیگه حد خودمو میدنستم و دیگه عادت کرده بودم ودیگه گیر نمیدادم برا کردن چون ناهید قبول نمیکرد,تا خونه خالی میشد سریع پشتشو به من میکرد منم شلوارم می‌آوردم پایین و باانگشتام بهش حال میدادم و همزمان کوسو کونش لیس میزدم که البته خخیلی بهم حال میداد حتی گاهی اجازه میداد که سینه هاشو بخورم و اونم برام جلق میزد و وقتی خالی میشد تو دستاش اروم پا میشد میرفت دستاشو پیشین و میومد سه سال تمام این کار ما بود ,تا اینکه یه روز عصر از سر کار اومدم خونه از صبحش هی زنگ میزد. که کجایی چه میکنی اوین حرفا وقتی اومدم کسی خونه نبود داشت برادرزادم رو که آلن دیگه کلاس اول بود حموم میداد ,بعد که متوجه شد من اومدم به سارا کوچولو گفت اجازه داری یه کم آب بازی کنی و اومد به استقبالم ویه خسته نباشی بهم گفت که خستگی کل سال از تنم در اومد,بعد بغلم کرد و گفت بریم اتاق تهی که امنیتش بیشتره ماما ن رفته خرید الانه که بیاد ,شروع کردیم به لب گرفتن که فرم خاصی هم داشت لبها روبه هم می چسبوندیم وزبونامون رو برای کنکاش تا آخرین نقاط دهن همدیگه فرو میکردیم و حسابی آب دهن همدیگه رو میخوردیم ,گفتم شلوارتو کامل در بیار میخوام پاهاتو بزارم روی شونه هام وبرات بخورم تو هم همزمان دستتو از بغل بیار منو ارضا کن ,یکم مکث کرد با محبت بهم نگاه میکرد و سرم رو نوازش میکرد اون روی مبل نشسته بود منم بین پاهاش روی زمین ,با نگاه گرمی گفت دوست داری وانواتو فرو کنی،توی یه جای لیز ,(خشتکش مرطوب بود) منم از خدا خواسته گفتم همینجا گفت بریم روی تخت اتاق خودت ,خلاصه رفتیم,توی اتاق من دراز کشید روی تخت و پاهاشو بود بالا منم نشستم رسوم رو کشیدم و فقط کیرم رو در آوردم گفت چقدر بزرگ شده , داشتم از این حرفش حال میکردم که گفت بکن دیگه؟ الان یکی میاد منم سریع یه کم کونش لیس زدم، چون میدونستم الان اه واوه میکنه ,هی میگفت زود باش ,شلوارشو فقط تا زیر قمبل هاش کشیده بود پایین وشلوار دیدم رو می‌گرفت نمیذاشت پیداش کنم اولین باربود ,کیرم میرفت توی یه کس وقتی دید مشکل دارم خودش از بغل دستشویی دراز کرد گرفت و گذاشتش دم سوراخ کوسش و کفت اآاااااااای ی پویا زودباش فشار بده تازه بره تو و من کمی فشار دادم ,گفت بیشتر فشار بدا بفرستش تا ته که منم دوبار کردم بازرسم که هی ای ار میکرد تا ته فشار دادم ,یهو صداش که گفت ;ججججاااااااانننن خیلی تحریکم کرد و خالی کردم توش ,خیلی تاکید کرده بود که "نریزی تو ها حواست باشه" ولی نصفش جا موند توش دوباره همونجا شلوارو کشید بالا و اومد روی کاناپه خوابید وموقع شام بیدار شد منم از اون خسته تر دیگه مراد حاصل شده بود , ولی عذاب وجدان ولم نمیکرد و اطمینان دارم که بازم اتفاق میفته چونکه نه من ونه اون قدرت بیخیال شدنشو نداریم,و سخت به هم دل بسته ایم,نتونستم خلاصه تر بنویسم اگه احساس کردم لازمه اداشون بعدا مینویسم,این مجرا شش ساله که ادامه داره و کار نکرده نذاشتیم

نوشته:‌ پویا

سلام به همه دوستای گلم من مهران هستم میخوام یه خاطره براتون تعریف کنم که امیدوارم خوشتون بیاد اگرم نیومد لطفن(لططططفنااااااااا!)فحش ندین خوب خاطرست دیگه!
قضیه مربوط میشه به دو ماه پیش اون موقع من یه روز با دوستم وحید رفتیم سر قرار با زیدش دم در خونه دختره که کوچه پشتی ما میشینن.چون دفعه اولی بود که همدیگرو میدیدن پریسا(دختره)با دوستش اومده بود آخه خیلی دختر نجیبی بود و من به همین خاطر به رفیقم حسودیم میشد. حالا بگم از دوستش که همون اول دیدم داره یکم بدجوری دید میزنه خلاصه یکم با هم صحبت کردیم چارتایی که خیلی باحال بود تا حالا این طوری با کسی صحبت مثبت نکرده بودم آخه!
دوست پریسا از همون نگاه اول معلوم بود که تنش میخاره یه دختر17-18ساله بودبا موهای بلوند.
دیگه به صورتش نگاه نمیکردمو داشتم تندتند تلمبه میزدم که بعد از بکی دودقیقه دیدم داره آبم میاد کیرمو درآوردم و همشو پاشیدم رو شکمش.بیچاره چه دردی تحمل کرد. هیچی بلند شدم لباسامو پوشیدم که برم ساعت حدود پنج و نیم بود. خیلی خشک باهام خدافظی کرد و من رفتم خونه. بعد از اون سه بار دیگه باهاش سکس داشتم که اگه وقت شد براتون مینویسم. کاملا هم واقعی بود خواستی خواستی نخواستی بکیرم.(شرمنده اونایی که خواستن!)
حدود دوهفته ای میشد که با هم بودیم و تو این مدت من کلا دوبار دیدمش اونم تو محله خودشون ساعت دو سه ی نصف شب.یه روز من داشتم از سر کار میومدم که زنگ زدو گفت بیا محل.تعجب کردم آخه ساعت حدود چهار بعدازظهر بود.راستی اینم بگم که تازه اومدن تو این محل ومن با داداشش کامران یه دوستی خفیفی داشتم.! چنوقت پیشم تصادف کرد و یه ماهی گوشه بیمارستان بود.
هیچی منم سر خرو کج کردم رفتم دم درشون .کوچه اونا بنبسته و از هر لحاظ شرایط جوره و کسی شک نمیکنه.
دیدم خیلی گرم تر ازهمیشه تحویل میگیره وموقع حرف زدن دستمم گرفته بود آخه تاحالا این کارو نکرده بود.این شد که فضولیم گل کردو گفتم چیشده امروز انقدر مهربون شدی؟گفت من همیشه مهربونمو از این غزلیات...!بعدم جدی شدو گفت که امروز مادرپدرم واسه ملاقات کامران رفتن بیمارستان و تا شب اونجان.منومیگی !!!تو دلم گفتم قربون اون مادرپدرت بشم من!!
بهش گفتم با این حساب الآن خونه تنهایی خیلی نازو جیگر کباب کن گفت اوهوم.گفتم نمیخوای دعوتم کنی بیام تو؟همین الآن از سرکار اومدما؟
ته دلش راضی نبود ولی با هزار من و من گفت بفرمایید ولی زود باید بری گفتم این چطرزه حرف زدنه بی ادب گفت آخه میترسم کسی بیاد یهو.گفتم باشه قربونت برم میدونم یه چایی به ما بدی حله!رفتیم داخل پذیرایی من نشستم روی کاناپه و منتظر بودم ببینم چیکارمیکنه دیدم رفت تو آشپزخونه.پشتسرش رفتم الاغ داشت واقعا چایی میریخت!!
بهش گفتم ول کن عزیزم اومدم خودتو ببینمو برم.دستشو گرفتم بردم توهال نشستیم رو مبل میخواستم حرفای مثلن رومانتیک بگم دیدم قلبش تندتند میزنه و رنگش پریده گفتم نترس خوشگلم بغلش کردمو محکم فشارش دادم و گفتم هیچ اتفاقی نمیوته ولی بازم یکم میترسید.سر همین قضیه رشته ی کار اومد دست ما!!
شروع کردم از صورتش یه بوس آروم کردم اونم کم کم داشت آروم میشد دست مون گرفتو گفت مهران جان گفتم جانم عشق من گفت قول بده همیشه دوسم داشته باشی گفتم قول میدم عزیزم تاته جهنمم بری پات وای میستم.وای هیچوقت اون لحظه رو یادم نمیره سرشو آورد جلو و آروم شروع کرد ازم لب گرفتن.منم که حسیه حسی شده بودم با ولع تمام لباشو میخوردم باخنده گفت آروم همش مال خودته!!ولی من بازم لباشو میک میزدمو لذت میبردم.
همزمان بادستم داشتم کمرشو نوازش میکردم که یه شیطنتاییم میکردمو گاه گداری دستمو به کونش نزدیک میکردم
ولی حالیش نبود تا این که دلو به دریا زدمو آروم نوک انگشتامو بردم زیر شلوارش. دیدم سرشو زود کشید عقبو گفت دیوونه چیکار میکنی؟گفتم عزیزم ما امروز مال همیم زیاد اذیت نمیشی درعوض بهم ثابت میکنی که عاشقمی.گفت آخه...حرفشو قطع کردمو گفتم هیسسسس..بعد شوع کردم به لب گرفتن و باز دستمو بردم زیر شلوارش لنبه های کونش یخ یخ بود.با شرتش یکم بازی کردمو ولش کردم .گفتم بلند شو.
خودمم وایستادم (آخه من عاشق ایستاده لب گرفتنم)شروع کردم دوباره لب بازی و باز دستمو این بار بیشتر بردم داخل شلوارش و یکم آوردمش پایین دیگه داشت نفس نفس میزد و همین منو حشری تر میکرد.دستاشو دورم حلقه زده بود ومحکم منو به خودش فشار میداد.دیگه لباشو ول کردمو تو یه حرکت(!!)شلوارشو تا مچش کشیدم پایین یه جییغ یواش زد من با خنده گفتم هیسسسسسس دیوونه چیکار میکنی؟هیچی نگفت.ولی انصافا چ پاهای ظریف و سفیدی داشت.خوابوندمش رو کاناپه و آروم بند کرستشو باز کردم بکم مقاومت میکرد ولی با اصرارمن راضی شد.سینه هاش کوچولو و سفید بودن نوک سینه هاش یه سانتی زده بود بیرون.شروکردم به لیسیدن نوک سینه هاش و کم کم سینه شو کامل میخوردم دیگه داشت ناله میزد پاهاشو جمع کرده بود آورده بود روی کمر من عاشق اینجور لحظه هام.درگوشش گفتم چقدر منو دوست داری؟ با آه و ناله گفت خیلی عزیزم خیلی.
پس اجازه میدی که امروز هردومون خیلی لذت ببریم نه؟دوزاریش افتادو با من من گفت باشه.
منم پاشدم لباسامون درآوردم نشستم سمت پاهاش و پاهاشو جمع کردم دادم بادستاش نگه داره.حالا دیگه سر کیرم
قشنگ داشت به سوراخ آیدا خانوم نگاه میکرد(!!).یکم تف کردم روکیرم وداشتم میمالیدمش و بادست دیگم سوراخ کونشو ماساژ میدادم تا باز شه.خودشم یه پاشو گذاشت رو شونم و با یه دستش شروع کرد کوسشو میمالیدو تندتندنفس نفس میزد.خلاصه دیگه طاقت نیاوردم و سر کیرمو گذاشتم دم سوراخش تا متوجه شد سرشو بلند کرد یه نیگا به کیر خایه ما کردو سرشو دوباره انداخت رو مبل.آروم آروم هل دادم به داخل سوراخش وای چقدر تنگ و داغ بود انگار تو بهشت بودم.خلاصه با یه دستم دهنشو گرفتم و محکم فشار دادم کیرم تا نصفه رفت تو دیدم میخواد جیغ بزنه الهی بمیرم براش صورتش قرمز شد معلوم بود خیلی درد داره.منم نامردی نکردموتا دسته فرو کردم
خلاصه مراسم گل گفتن و شنفتن آقاوحید و پریسا خانوم تموم شد.ساعت حدود یک و نیم شب بود که منو وحید داشتیم دوروبرای محله ی ما کوس چرخ میزدیم که پریسا به وحید زنگ زد.یکی دو دیقه با هم صحبت کردن تا اینکه دیدم وحید میگه الآن گوشیو میدم به مهران.گوشیو ازش گرفتم سلامو احوال پرسی که گفتم بجا نمیارمو این حرفا نگو همون دختره دوست پریسا بود.اسمشم آیدا بود.گفت که شما میخواستین با من آشنا بشین؟منم گفتم واللا نمیدونم و این حرفا خلاصه شماره خودمو براش اس کردم و اینجوری با هم آشنا شدیم.وارد جزئیات نمیشم.

نوشته: مهران

این ماجرایی که واستون میگم کاملا واقعیه ! من الان 24 سالمه از 19 سالگی شوهر کردم اما این قضیه مال وقتیه که 15 سالم بود. هیچ وقت یادم نمیره ! اون موقع اصلا به تنها چیزی که فکر نمیکردم کون دادن یا کلا سکس بود ! یادمه یه روز تابستون بود و من تازه سوم راهنماییو تموم کرده بودم تازه بالغ شده بودم و هم خوشحال هم ناراحت بودم اون موقع من اندام درشتی داشتم و اصلا نمیشد با یه دختر 15 ساله منو مقایسه کرد هم قد مناسبی داشتم هم سینه های برآمده و سفت و رون و باسن سکسی با یک کمر باریک، خلاصه مثل همه روزای دیگه تابستون داشتم از تنهایی و بیکاری دیوونه میشدم که به فکرم افتاد برم و از توی انباری آپارتمان که توی زیر زمین بود چنتا کتابای مامانو بیارم و بخونم. ساعت سر ظهر بود و کسیم خونه نبود جز مامان که اونم مشغول آشپزی بود و منم زیاد سن و سال نداشتم و هنوز تو هوای بچگی بودم و با همون تاپ و شلوارک و بدون حجام رفتم تو آسانسور ! خونه ما طبقه 4 بود و باید میرفتم -1 تا برم سمت انباری ! طبقه 2 که رسید در آسانسور باز شد و مرد همسایه که من فقط چند بار دیده بودمش و تازه به این ساختمون اومده بودن سوار شد، میدونستم تازه ازدواج کرده و انصافا خوش بحال زنش !! خلاصه من اولش حالیم نبود اما تو آینه که دیدم خودمو متوجه شدم واااااااااای ! نه تنها یقه تاپم بازه بلکه کاملا هم نازک و شل شده و کافیه یکم دقت کنی تا جزئیاتو ببینی شلوارکمم که کاملا تنگ و نازک و تا بالای زانو و چشمای همسایه هم زووووم روی همه جای من ! منم که سوتین نپوشیده بودم !! سعی کردم به رو خودم نیارم، مرد همسایه که اسمشم کوروشه تو فاز خودش بود!! همکف پیاده شد منم نفس راحتی کشیدم و رفتم -1. تو زیر زمین ساختمون ما یه راهرو بود که در همه انباریا به این راهرو باز میشد انباری ما تقریبا خالی بود و فقط چنتا کارتن کتاب و یه سری خرت و پرت اونتو بود با یه میز قدیمی و یه کیسه پر لباس قدیمی ! خلاصه !! رفتم تو انباری و مشغول برررسی کتابای توی کارتن بودم که حس کردم یه نفر پشت سرمه ! اونم که فهمیده بود من فهمیدم سریع خودشو به من چسبوند و دهن منو گرفت و با دست دیگه شروع کرد به مالیدن کس من ! بعله کوروش خان بعد از دید زدن تو اسانسور حشری شده بود و انصافا به محض اینکه دستش رفت رو کسم تازه فهمیدم بلوغ یعنی چی و تا اون زمان معنای تحریک جنسیو نفهمیده بودم، خلاصه من بعد از این تجربه واقعاً لذت بخش بدون هیچ مقاومتی شاهد حرکتای عجیب ولی لذت بخش کوروش بودم ! اما در مورد کوروش، قد بلندی داشت و زیاد چاق نبود ولی لاغرم نبود نکته جالب توجهشم این بود زیاد به خودش میرسید و همیشه اصلاح میکرد و بوی خوب میداد بدنش موی نسبتا کمی داشت و در مورد کیرشم باید بگم واقعا برای اون موقع من بزرگ بود خیلیم بزرگ ! خلاصه بعد از یکی دو دقییقه که همه جای منو مالید دستشو آروم از روی دهن من برداشت فک کنم فهمیده بود دارم لذت میبرم ! من واقعا نمیدونم چرا اون موقع سکوت کردم اما مطمئنم لذت زیاد منو آروم کرده بود به شدت از کسم آب میومد و دوست داشتم با دستش فرو کنه تو کسم که شروع کرد به لب گرفتن منم دیگه دل و به دریا زدم در حالی که لب میگرفتم دستمو گذاشتم روی کیرش البته تو شلوار بود ولی گرماشو حس میکردم، خلاصه لبخند کوروش نشانه رضایتش بود ! دیگه اونم هیچ ترسی نداشت و با این کار من که چراغ سبزو به اون نشون داده بودم کاملا وحشی شده بود، یه لحظه آروم شد بعد منو بلند کرد و خوابوند روی میز من پشتم به اون بود ولی فهمیدم کیرشو دراورد بعد سریع شلوارک منو زد پایین و بازم با دست با کس من یکم دیگه بازی کرد بعد کیرشو گذاشت رو کس من که به جرات میگم چنان عضلات شکمم منقبض شد و دست و پاهام شل که 99% میخواستم کسمو پاره کنه اما نمیدونم بی اختیار گفتم نــــــــــه ! اونم دیگه فشار نداد اما خوب کیرشو با آب کس من خیس کرد و یه تف زد به سوراخ کونم ایندفه کیرشو گذاشت رو سوراخ کونم که من بازم گفتم نــــــــه اما ایندفه اهمیت نداد و با یه دست که رو کمرم گذاشته بود منو محکم نگه داشت و آروم کیرشو کرد تو کونم اولش خیلی دردم گرفت و اونم کیرشو درآورد ولی بعد از چند بار تکرار دیگه خایشو حس میکردم ! خیلی آروم داشت میکرد و منم باز هم درد میکشیدم اما وقتی با دست سینه و کس منو میمالید آرومم میشدم، خیلی طول کشید تا آبش بیاد و تقریبا خیس عرق شده بود و با سرعت بالایی منو میکرد منم که باورم نمیشد یه کیر به اون کلفتی تا ته تو کونمه دعا میکردم که زود تموم بشه، بالاخره ارضا شد و کلی سر و صدا کرد و کیرشو درآورد، رفت کنار و شلوارشو پوشید منم هنوز رو میز بودم که شروع کرد به عذر خواهی !! خیلی جالبه اول میکنن مردا بعد عذاب وجدان میگیرن !! هیچی منم که مقاومتی نکرده بودم حرفی جز اشال نداره نتونستم بگم. بعد از اون ماجرا من تا یه مدت از مردا میترسیدم اما بعد از آروم شدن درد کونم یه حسی بهم میگفت برو بازم با کوروش سکس کن و باید بگم این اتفاق افتاد و منو کوروش بارها بعد از اون روز با هم سکس داشتیم و واقعا هم یاد گرفتم که چطور لذت بیشتری ببرم. البته من و کوروش بعد از ازدواج هم به رابطمون ادامه دادیم چون کوروش واقعا منو ارضا میکنه ! البته شوهرمم میتونه این کارو بکنه ولی اون زودتر از من ارضا میشه اما کوروش هم کیر بزرگی داره هم دیر ارضا میشه البته من تا قبل ازدواجم فقط از کون سکس میکردم که بجز کوروش با 3 نفر دیگه هم این کارو کردم اما فقط تونستم به کوروش اعتماد کنم و همین اعتماد باعث شد تا همین امروز من و کوروش با هم سکس داشته باشیم. من اولین تجربه سکسم 15 سالگی اتفاق افتاد و اصلا هم از این بابت پشیمون نیستم و حسرت اینو میخورم چرا همون موقع از کس سکس نداشتم ! همین الان که این ماجرا نوشتم حدود نیم ساعت قبل کوروش از خونمون رفت و من هنوز لختم کاش وقت بیشتری داشت و بیشتر میکرد ! توصیه من به همه دخترا اینه از سکس نترسین و حداقل یک بار امتحان کنید ولی نه با هر کسی !!

نوشته: ؟

سلام من یه پسر 14 ساله ام و این موضوع بر میگرده به 3 روز پیش که که عمم اینا از تهران امدن شهرمون . وقتی عمم اینا میان یه راست میرن خونه مادر بزرگم ماهم اون روز رفتیم خونه مادر بزرگم بعد پدر مادر من و پدر مادر اون داشتن میرفتن بازار که یک دفعه دادش من و خواهر اون لج کردن که ماهم همراه شما بیایم خلاصه بچه ها هم رفتن فقط من واون موندیمو با مادر بزرگم که مادر بزرگم عادت داره بعد از ظهر ها بخوابه ماهم روفتیم داخل اون اتاق اسم فامیل بازی کنیم وسط های بازی گفتم ولش کن بابا بعد شروع کردیم به صحبت اینم بگم که دختر عمه من حجابش رو همیشه جلو من رعایت می کرد و همین مسله کار یکم مشکل می شد.همینجور داشتیم حرف میزدیم که من گفتم خوش بحال خارجی ها راحت می تونن سکس کن اونم حرف من رو تایید کرد بعد گفتم تو دوست داری با کسی سکس کنی؟گفت اره من گفتم با من چی؟ اون چشاش گرد شد و به من نگاه کرد من خندیدم وگفتم چیه مگه من و تو دل نداریم؟اون گفت اخه گناهه من خندیدم گفتم گناه اونه که جونای ایرانی تو جونی شون نمیتون سکس کنن وخود ارضایی میکنن گناه اونه که بعضی پسرا برای سکس گی بازی در میارن و نوبتی همدیگرو میکنن گناه اونه که دخترا عقدهای میشن و تو 20 سالگی با صد نفر سکس میکنن حالا بازم می خواهی بگی گناهه یا بازم بگم؟چیز هایی که من بهش گفتم تحت تاثیرش گذاشت وگفت باشه حالا چی کار کنیم؟ تا این رو گفت من پریدمتو بقلش لباساش رودر اوردم چه اندامی بود من یک لحظه نگران شدم نکنه مادر بزرگمون بیدار شه یه لحظه رفتم دیدم نه بابا داره هفت تا پادشاه رو خواب میبینه . بعد اومدم تا در بستم پرید بغلم بعد شروع کرد لباسامو در بیاره بهش گفتم میخوری؟ یکم منمن کرد و یکدفعه کیر مو گذاشت تو دهنش خیلی قشنگ میخورد انگار 20 ساله داره میخوره خب بهش گفتم بسه یک دفعه دیدم رو میز کرم هست گرفتم و زدم به کیرم و کون اونم چرب کردم اومدم بذارم تو کونش دیدم نمیره تو یه انگشتم رو فرو کردم بعد اون انگشتم رو فرو کردم دوباره امتحان کردم دیدم این دفعه جا باز حال همینجور شروع کردم به عقب جلو کردن همینجور سریعتر و سریعتر دیدم داره ابم میاد درجا کشیدم بیرون ابم رو ریختم فرش بعد درجا با یه پارچه اونجا رو تمیز کردم بعد لباسامونو پوشدیم رفتیم دوباره سر بازی مون تا مادر بزرگمون بیدار نشده نیم ساعت بعد بابا و مامان مون امدن و کسی هم هیچی نفهمید..خواهش میکنم فحش ندید فحش دادن نشانه شخصیت شما است

نوشته: ؟

منو علی هم دانشگاهی هستیم.(دقت کنید!هم دانشکده ای نیستیم) با هم توی دانشگاه دوست شدیم.علی از اون مذهبی های متعصبی بود که حتی دست هم نمیداد.بخاطر همین عقایدش،2 سال من حتی دانشکده ش هم می رفتم هیچ نشونی از خودش نمی داد که ببینمش...تا 1 سال پیش حدودا...من خواستم ازدواج کنم،به دلایلی نشد.(خدا نصیب هیچکسی نکنه شکست های این تیپی رو.)علی هم یکی از صمیمی ترین دوستانش رو توی تصادف از دست داد.

خلاصه توی اون برهه زمانی من و علی هر دو افسردگی خیلی شدیدی داشتیم.تو همین افسردگی بود که بعد 2 سال من به علی زنگ زدم.جوابمو داد.خیلی دلم براش تنگ شده بود.برام گفت افسردگی گرفته.منم ماجرامو گفتم براش.فهمیدم از همه ی عقاید مذهبیش برگشته و حالا از اون ور بوم افتاده.(که من اصلا باهاش موافق نبودم و نیستم...من همیشه یه حدی از اعتقادات رو دارم که ظاهرم اصلا نشون نمیده.بیشتر توی دلم و برای خودمه.القصه،تو اون دوره من و علی با هم دوباره دوست شدیم.صبح تا شب می رفتیم بیرون.(بخاطر افسردگیمون اون مرخصی تحصیلی گرفت.منم به زور پاس کردم.) من و علی تو اون برهه در واقع پارتنر (شریک) هم شده بودیم تو همه چیز.نه فقط سکس.
چند ماه گذشت و الان هر دومون بهتر شدیم.نکته ی آخر و مهم اینکه من و علی هیچوقت دوست دختر دوست پسر نشدیم.اما تو همون دوره ی افسردگی بخاطر اینکه هم من باکره نبودم(نه بخاطر سکس...بخاطر اینکه تو بچگیم بهم تجاوز شده...شاید روزی در موردش حرف زدم...) و هم نیاز اون،چند باری با هم سکس داشتیم.
2/امروز بعد دو ماه که بخاطر ماه رمضان و مسائل دیگه ندیده بودمش،دیدم.اومد دم خونه دنبالم.کلی باهاش حرف زدم و گفتیم و خندیدیم.چند بار بوسیدمش و همش با اینکه پشت رول بود بغلش کردم.خیلی واسم آرامشه وجودش.
آخرا که داشتیم میومدیم خونه،بهم گفت مهسا اوضاع خرابه...خندیدم.خب حدود یه سال بود منم هیچ سکسی نداشتم.به شدت هم نیاز داشتم.اما خب مکان نداشتیم.(تلخ ترین جای ماجرا...Sad) خونه ی ما روبروی سورتمه تهرانه( تو دربند) خلاصه رفتیم تو یکی از این کوچه پس کوچه ها...شروع کردیم لب و لوب بازی...عالی بود...می دیدم شلوارش نزدیکه که پاره شه انقد سیخ کرده...به روی خودم نمی آوردم...کس منم خیس خیس بود...تو اوج شهوت بودم اما یه دفعه کسم به شدت تیر کشید.(نمیدونم شاید چون مدت زیادی بود سکس نداشتم) من دستم رو کیر علی بود...گیر داده بود که میخوام انگشت کنم کستو!دیوونه به زور زیپ شلوارمو داد پایین و انگشتشو کرد تو...از دردش داشتم دیوونه می شدم.اما خب لذت بخش بود...ناله می کردم و علی شهوتی تر می شد.انگشتشو تا ته فشار داد...وای خدا چه لذتی...بهم گفت طاقت ندارم دیگه...بیا ساک بزن.کیرشو یه کم در آورد و من با شهوت و ترس از اینکه نکنه کسی بیاد واسش ساک زدم...رو هوا بودیم هر دو...2-3 دقیقه که ساک زدم،گفت دارم میام...سرمو بلند کردم و از رو پاش بلند شدم بهش دستمال دادم...
خرِ خدا،آبش که اومد خدا رو شکر من اینور بودم ولی،پاشید به خودش Smile) تمام تیشرتش و دستاش خیس شده بود...خنده دارش این بود که می خواست منو که گذاشت خونه بره کلاس عکاسی...مجبور شد بره خونشون لباسشو عوض کنه بعد...از خنده روده بر شده بودیم هر دومون...یکی از هیجان انگیزترین و بامزه ترین سکس های زندگیم بود...حالا سکس هم که نمیشه گفت نیمچه سکس
3/من عضو اینجا نیستم و تا حالا هم چیزی نفرستاده بودم.ولی امروز انقد از این ماجرا خندیدم که حیفم اومد ننویسم.نمیشه که واسه هر کس تعریف کرد

نوشته: سایه

اسم من شهلاست و 26 سالمه الان 4 ساله ازدواج کردم اسم شوهرم رامین و 29 سالشه.ما خیلی با هم خوشبختیم. رامین خیلی روشنفکره و اصلا نه به حجاب اعتقاد زیادی داره و به منم اصلا کاری نداره کجا میرم و کجا میام و.من زیاد میام تو سایتایه سکسی و فیلم پورن هم زیاد میبینیم با هم.من به اسمایه الکی تو فیس بوک و سایتایه دیگه عضو شدمو واسه سرگرمی با پسرا خیلی سکس چت میکنم رسول ام کاملا در جریانه همه چیز هست و میدونه همه چی در حد همون چت و یه شیطنت بیشتر نیست.میگه از وقتی زیاد میری اینترنت خیلی سکسی تر شدی و خوشش میاد چون قبلا معمولا واسه سکس اون میومد سراغم اما الان همیشه من میرم سراغش و خیلی وقتا نصفه شب با لب گرفتنو لیس زدن بدنش بیدارش میکنم و با هم سکس میکنیم.بعضی وقتا که من خستم و دلم سکس نمیخواد ولی رامین میخواد واسه اینکه حشریم کنه شروع میکنه از فانتزیایه سکسی عجیب و غریب حرف زدن.مثلا از سکسایه گروهی یا ضربدری.
تقریبا 10 روز پیش رامین شب منو فرستاد حموم و خودشم تر و تمیز کرده بود و قرص تاخیری هم خورده بود و خلاصه همش میخواست منو حشری کنه اما من اصلا حالشو نداشتم.بازم شروع کرد حرفایه سکسی زدن بهش گفتم اگه بخوام واقعا با کسی جز تو سکس کنم و بهت بگم بهم اجازه میدی اونم در قالب همون فانتزیایه همیشه گفت اره منم گفتم خوب من میخوام.گفت کی؟ منم یکی از دوستاش که با هم میرن باشگاه و بدنش مثل رامین حسابی رو فرمه ولی قدش از رامین بلندتره و اسمش باقر بود و گفتم.گفت اره پسر خوبیه من مشکلی ندارم..بهش گفتم جدی میگم اونم گفت منم جدی میگم کلی با هم حرف زدیم رامین میدونست باقر چندتا دوست دختر داره خودش همیشه واسه رامین تعریف میکرد اما ازونا بود که خیلی واسه ناموسش ارزش قائله و خلاصه خیلی غیرتی و ناموس دوستاش واسش مثل ناموس خودش بود.به رامین گفتم باقر راضی نمیشه مگر اینکه بدونه تو خودت راضی هستی اگه من بخوام بهش چراغ سبز نشون بدم پا نمیده.اون شب بعد یه سکس مفصل برنامشو ریختیم با رامین قرار شد فردا شب بیارتش خونه .ظهر که اومد خونه گفت واسه شام باقرو دعوت کردم.منم طبق قرارمون شب که شد یه لباس تقریبا باز پوشیدم چون اونا خونوادشون یکم مذهبی بودن نمیتونستم خیلی لباس ناجوری بپوشم یه لباس استین کوتاه با یقه باز پوشیدم و یه دامن نازک که پاهام تقریبا از زیرش دیده میشد.اومدن خونه و مثل همه مهمونیا هیچ حرفی در این مورد زده نشد باقر اهل مشروب نیست اما منو رامین خیلی وقتا با هم میخوریم اونشبم طبق قراری که با رامین گذاشته بودیم من و رامین با هم مشروب خوردیم تا اگه یه وقت پا نداد بندازه گردنه مستیم.بعد شام من رفتم تو اتاق و به گوشیه رسول زنگ زدم اونم الکی وانمود کرد که یکی باهاش کار فوری داره.به باقر گفت من یه کاری پیش اومده باید فوری برم بیرونواونم سریع پاشد گفت پس منم میام باهات رامین گفت نه تو بشین شاید دیر بیام یا تا صبح نتونم بیام تو بمون پیش شهلا آخر شب تنها تو خونه میترسه.به منم جلوش واسه این که باقر بفهمه رامینم راضیه گفت یه کاری بکن به آقا باقر خوش بگذره و حوصلش سر نره.منم گفتم چشم تو نگران نباش من همه جوره کاری میکنم بهش خوش بگذره ولی اون احمق دو 3 بار گفت من باید برم خونه اگه شهلا تنهاست ابجیمو بیارم امشب بمونه پیشش رامین گفت نه چه کاریه الان تو اینجایی بمون پیشش دیگه و بهش مهلت نداد اعتراض کنه و رفت بیرون.منم رفتم میوه اوردمو نشستم کنارش طوری نشستم که یه کم از پاهام دیده بشه متوجه شدم نگاهش به ساق پامه .میوه رو بهش تعارف نکردم و شروع کردم باهاش حرف زدنو خندیدن و واسش میوه پوس میکندم اول دادم دستش و سعی کردم یه ذره دستشو لمس کنم بعد واسش کیوی پوس کندم خواست ازم بگیره گفتم دستات کثیف میشه بردم سمته دهنش اولش دیدم تعجب کرده اما با اکراه دهنشو باز کرد و گذاشتم دهنش.تلویزیونو روشن کردمو و یه فیلم که تقریبا صحنه داشت اما نه صحنه هایه خیلی ناجور گذاشتمو و رفتم تو اتاق و گذاشتم یکم ببینه تا حشری بشه.تو اتاق لباس خوابمو پوشیدم که توریم بود و همه جام معلوم بود و از اتاق اومدم بیرون . تا چشمش به من افتاد از تعجب داشت شاخ در میاورد سرشو انداخت پایین .گفتم انگار رامین قرار نیست بیاد.تو اتاقم به رامین اس داده بودم که زنگ بزنه.دیدم صدایه گوشیه باقر میاد رامین بود بهش گفت من تا صبح نمیتونم بیام گفته بود دوستم بیمارستانه باید بمونم پیشش و گفت شهلا رو تنها نذار نزدیکش بخواب چون تنها میترسه تو اتاق بخوابه.بهش گفتم جاتو بندازم تو حال گفت اره تو حال خوبه یکی از شلوارکایه رامینو دادم بهش و گفتم لباسشو عوض کنه.تو حال دراز کشید منم رفتم تو اتاق خواب بعد یه نیم ساعت اومدم و گفتم بیداری گفت اره گفتم من تو اتاق تنها میترسم میشه بیام تو حال .گفت اره حتما.منم جامو یه ذره با فاصله ازش انداختم و خواستم دراز بکشم که نشستم رو تشک و دستمو بردم که بند سوتینمو از پشت باز کنم و وانمود کردم نمیتونم پشتمو کردم بهش و گفتم میشه واسم بازش کنی نمیتونم اصلا با سوتین بخوابم عادت ندارم یه ذره معطل کرد مشخص بود روش نمیشد اما بازش کرد و منم لباسمو دادم بالا و سوتینمو در اوردم تا سینه هام افتاد از سوتین بیرون سرشو انداخت پایین گفت شبت بخیر و پشتشو کرد به طرف من.کثافت اعصابمو خورد کرده بود یه 10 دقه گذشت نمیدونستم چیکار کنم که راضیش کنم تصمیم گرفتم دلو بزنم به دریا و برم کنارش هرچه باداباد.یواش رفتم پیشش پشتش به من بود اروم دستمو کشیدم رو پشتش و پشت گردنشو بوسیدم خودشو کشید کنار و گفت شهلا انگار حالت خوب نیست میفهمی داری چیکار میکنی برو سر جات.منم انگار نه انگار که چی گفته رفتم رو به روشو لبامو گذاشتم رو لباش خودشو کشید عقب و گفت انگار مستی گفتم اره من مست توام . تو رو میخوام.گفتم دیگه ادا در نیار و مثبت بازی رو بذار کنار میدونم توام منو میخوای گفت تو مثل خواهرمی گفتم چرت نگو و محکم بغلش کردم و لباشو با تمام وجود میخوردم دیدم اونم کم کم داره لبامو میخوره دیگه موفق شده بودم لباسشو از تنش در اوردمو مثل وحشیا افتادم به جون سینه هاشو یکی رو چنگ میزدم یکی رو هم میخوردم گفت حالا که خودت میخوای بهت نشون میدم بلند شدو انداختم رو تشک و افتاد به جون سینه هام طوری میخورد که فکر کردم جونم از سینه هام در میاد.وحشی شده بود .سرشو برد لایه پاهامو از رو شورت کسمو بو میکردو و زبون میکشید شورتمو در اورد و گفت وای خوش به حال رامین شروع کردن به لیسیدنو و خوردن کسم داشتم از لذت دیوونه میشدم بهتر از رامین نمیخورد اما همین که یه مرد دیگه بود خیلی حشریم میکرد پاشد و نشست رو بالش کنار صورتمو و موهامو چنگ زد و کشید به طرف کیرش دست کشیدم رو شلوارکش کیرش داشت شلوارو پاره میکرد یه ذره دست کشیدمو بعد پا شدو منم شلوارو شورتشو باهم کشیدم پایین کیر خوش فرمی داشت از کیر رامین یکم کوچیکتر بود شایدم همون اندازه ای بود شروع کردم به لیسیدنو و خوردنش داشت از کیف قش میکرد نمیتونست سر پا واسته سرمو محکم فشار میداد و کیرش تا ته میرفت تو حلقم کیرشو کشید بیرون هولم داد عقب افتادم رو زمین از خشونتش خوشم میومد پاهامو داد بالا و یهو کیرشو فرو کرد تو کسم داد کشیدم گفت خفه .خودت خواستی من مثل رامین اروم و رمانتیک نیستم پدرتو در میارم شروع کرد تلمبه زدن تند تند گفت پاشو برو رو مبل رفتم رو مبل خیلی حشری بودم رو مبل به پشت شدمو خواست بکنه تو کونم گفتم نه من تاحالا کون ندادم نذاشتم کرد تو کسمو تند تند تلمبه میزد منم از لذت داد میزدمو میگفتم بکن ...جرم بده ..یهو کیرشو کشید بیرون و ابشو ریخت رو کمرم اعصابم خورد شده بود من هنوز ارضا نشده بودم .ابشو با دستمال پاک کرد.گفتم حالا اینقدر کسمو میخوری تا ارضا شم .سرشو گرفتمو فشار دادم تو کسم اینقدر خورد تا ارضا شدم بعدشم همون طور لخت تو بغلش خوابیدم .
نزدیکایه صبح متوجه اومدن رسول شدمو اروم پا شدم از کنارشو رفتم تو اتاق و با رسول که بخوابیم واسش جریانو تعریف کردم اونم حسابی حشری شده بود دوباره اونم تو اتاق منو کرد اما چون جون نداشتم منو ارضا نکرد بعدشم خوابیدیم صبح که پا شدیم باقر نبود مثل اینکه سحر متوجه اومدنه رسول شده بود و خودشو به خواب زده بود.صبحش به رسول اس داده بود و عذر خواهی کرده بود که نتونسته امانت دار خوبی باشه رسول ام جوابشو داده بود که عیبی نداره میدونم کرم از امانتی بود که سپردم دستت . دیشب رسول بهش اس داده بود پایه 3 نفره هستی یا اگر دوست دختر داری بیارو 4 نفره حال کنیم با دوست دخترش صحبت کرده و قراره 2.3 شب دیگه بیان خونمون.

مرسی که داستان من رو خوندید.

نوشته: شهلا

این قضیه بر میگرده به 2 سال پیش.وقتی 17 سالم بود.2 3 ماهی از اشناییم با امیر میگذشت.البته من اصلا دختر پسر بازی نبودم و امیر اولین دوست پسرم بود.نه اینکه بگم خیلی دختر مثبتی بودم نه.فقط حوصله دردسر نداشتم.ولی بعد اینکه امیر کلی دنبالم افتاد و ادای آدمای عاشقو دراورد قبولش کردم.خب داشتم میگفتم که 2 3 ماهی گذشته بود و کاملا با امیر دیگه راحت شده بود.راستش پسر خیلی خوبی بود و اصلا ازم سواستفاده نمیکرد.حتی با اینکه خیلی وقتا با هم تنها بودیم.حالا داستانی که میخوام بگم مال روزیه که مامان و بابام میخواستن برن جایی و تا شب برنمیگشتن.زنگ زدم امیر و جریان وگفتم و گفتم که بیاد خونمون.اونم قبول کرد.صبح اونروز که پا شدم داشتم از استرس میمردم.اولین بار بود که یه پسر قرار بود بیاد خونمون و همش میترسیدم یهو یکی سر برسه و....خلاصه بعد رفتن مامان و بابام رفتم حموم و حسابی خودمو شستم برق انداختم وقتی اومدم بیرون نیم ساعت مونده بود تا امیر برسه قلبم داشت تند تند میزد.اصلا نمیتونستم تمرکز کنم.آخر یه دامن تنگ و کوتاه مشکی پوشیدم با یه تاپ سرخابی و یکم آرایش کردم ومنتظر شدم تا بیاد.تا امیر برسه از استرس داشتم میمردم حتی یه بار گوشیمو برداشتم که بگم نیاد که خودش زنگ زد که درو باز کنم.وقتی رسید بالا و درو باز کردم سریع اومد تو تا یه وقت همسایه ها نبینن.واسم گل گرفته بود.کلی ذوق کردم و بغلش کردم بعدش تعارفش کردم که بشینه منم رفتم چایی آوردم و نشستم پیشش.کلی حرف زدیم و خندیدیم.دیگه داشتم نا امید میشدم که اصلا قصد دست زدن به منو هم نداره.تلویزیون داشت اهنگ مورد علاقمو نشون میداد منم محو نگا کردنش بودم که احساس کردم امیر داره نگام میکنه برگشتم و یه لبخند زدم و رفتم نزدیکش و لبامو گذاشتم رو لباش بعد چند لحظه خودشو ازم جدا کرد و گفت مطمئنی عزیزم؟نمیخوام مجبورت کنم؟منم گفتم اره خیلی وقته منتظر یه همچین لحظه ای هستم.
قبلا همه فکرامو کرده بودم میخواستم اگه با امیر سکس کردم پردمو بزنه به خودشم گفته بودم.راستش من معتقدم که باکره بودن به یه پرده نیس وچه فایده که به 10 تا پسر از عقب بدی اونوقت پردتو نگه داری واسه ازدواج.اگه قراره پاک و باکره باشم پس نباید بزارم یه پسر حتی بهم دست بزنه.منم که همچین آدمی نبودم نمیخواستم از عقب بدم و ادای دخترای باکره رو در بیارم پس گفتم هرچه بادا باد.
این دفعه امیر شروع کرد به لبامو خوردن.تقریبا یه ربع داشت میخورد و منم همراهیش میکردم از روی لبام رفت روی گردنم.خیلی رو گردنم حساسم.دستشم همزمان رفت روی سینه هام.راستش سینه های کوچیک ولی خوش فرمی دارم.یه کم از رو لباس مالید و شروع کرد لباسامو دراورد منم از فرصت استفاده کردمو لباس اونو دراوردم.همزمان داشت حرفای عاشقانه هم میزد که این بیشتر منو دیوونه میکرد.2باره لبامو خورد بعد رفت سراغ گوشام زبونشو میکرد تو. نرمه گوشمو میمکید و گاز میگرفت دیگه اه و اوهم در اومده بود.رفت سراغ سینه هام.اونقدر خورد که دیگه احساس درد میکردم.خوابیده بودم رو مبل ولی دیدم جا نیس گفتم بریم تو اتاق نرسیده بودیم به اتاق که بغلم کرد انداختم رو تخت و رفت سراغ کسم یه دستی روش کشید و گفت وااااااااای جونم این عجب چیزیه.بعدشم وحشیانه شروع کرد به خوردن.از بالا تا پایین لیس میزد و چوچولمو محکم میمکید.دیگه داشتم روااانی میشدم.یه اه و ناله ای سر داده بودم که نگوو.زبونشو میکرد توکسم.لیس میزد.گاز کوچولو میگرفت که یهو یه حسی بهم دست داد و یه اه بلند کشیدم و لرزیدم.فهمیدم ارضا شدم.حالا نوبت من بود که یه حال اساسی بهش بدم ولی تا حالا ساک نزده بودم.خیلی میترسیدم که گند بزنم و خوشش نیاد.ولی به هر حال کردم تو دهنو شروع کردم به خوردن اونم با موهام بازی میکرد که بعد چند مین دیدم دیگه تو حال خودش نیس.که گفت دیگه بسه.منو خوابوند و سر کیرشو گذاشت رو کسم و گفت اجازه هست خانومی؟گفتم آره ولی قبلش کرم بزن تا دردم نگیره روی میز کرم هست.اونم حرفمو گوش کرد و کرم زد به کیرشو پاهامو به شکل 7 گرفت بالا و گذاشت در کسم و با یه فشار کرد تو.ته دلم خالی شد یه درد وسوزش عجیب داشت.داشت تلنبه میزد خیلی دردم میومد ولی دیگه نتونستم تحمل کنم و زدم زیر گریه.تا دید دارم گریه میکنم در اورد اول کیرشو پاک کرد که خونی بود بعد شروع کرد به معذرت خواهی و کلی بوسم کرد که گفتم مهم نیس به کارت ادامه بده.اونم 2باره کرد تو کسم ولی اینبار بهتر بود و زیاد درد نداشت.تازه یکمم داشت حال میداد.آبش خیلی دیر اومد و من یه بار دیگه ارضا شدم.وقتی آبش اومد دراورد و همه رو ریخت روی سینم و بی حال افتاد بغلم.بوسم کرد و ازم تشکر کرد.بعد گوشیش زنگ زد.مامانش بود باید سریع میرفت خونه.دلم نمیخواست بره ولی مجبور بود.لباساشو زود پوشید و رفت منم اونقد خسته و بی حال بودم که در همون حال چند ساعت خوابیدم
2 سال از اونروز میگذره و من هنوز با امیر هستم و کلی ماجرای دیگه داریم اگه خوشتون اومد بقیش رو هم بنویسم

نوشته: ؟

همزمانسازی محتوا