من سعید هستم و 26 سالمه و تازه سربازیم تموم شده
می دونم ممکنه بگید دروغه ولی به خدا قسم این ماجرا واقعیه
ماجرا از اینجا شروع شد که مادربزرگ ما تنها شده بود و همیشه یکی باید می رفت پیشش
یه روز من تو اتاقم بودم و مادرم اومد و گفت امشب قرار بوده خاله اینا برن اونجا ولی بیرون از شهر هستن و الان هم دیروقته و ازم خواست برم اونجا
منم وسائلم رو برداشتم و رفتم
هوا خیلی گرم بود
من فقط با یه دونه شرت خوابیده بودم و کولر هم روشن بود ولی خیلی گرم بود و من نمی تونستم بخوابم
تصمیم گرفتم برم دوش بگیرم
رفتم یه دوش آب سرد بگیرم و زمانی که زیر دوش بودم سر و صدای ماشین و باز و بسته شدن در حیاط خونه رو شنیدم و فهمیدم که احتمالا خالم اینا اومدن
من هیچی لباس تنم نبود و فقط همون شرت رو پوشیده بودم
بعد از چند دقیقه که همه جا ساکت بود و برقعا خاموش من اومدم بیرون
و رفتم سمت اتاقی که لباسهام داخلش بودن
وقتی از حموم اومده بودم بیرون ی خورده سردم شده بود و سریعا رفتم لباسهام رو بردارم که دیدم یکی که جای من دراز کشیده بود روسری خودش رو برداشت و بهم سلام داد
از صداش متوجه شدم فهیمه دختر خالمه
منم جواب سلامش رو دادم و تو اون تاریکی سعی کردم لباسهام و شلوارکم رو پیدا کنم و بیام از اتاق بیرون
با کمک فهیمه لباسهام رو پیدا کردم و اومدم بیرون و اونها رو پوشیدم و تصمیم داشتم حالا که فهیمه اومده من برم خونه خودمون
واقعا هم همین تصمیم رو داشتم ولی از اونجایی که با موتور اومده بودم و دوش آب سرد گرفته بودم خواستم صبر کنم که یه خورده خشک بشم و بعد برم
توی این فاصله شیطون همش می اومد توی ذهنم و اون لحظه ای رو که دختر خالم رو با لباس راحتی دیده بودم رو تجسم می کردم
ی لحظه ب خودم اومدم و دیدم کیرم راست شده
تصمیم رو عوض کردم و با خودم گفتم نمی رم خونه خودمون همینجا می مونم شاید تونستم کاری با دختر خالم بگنم
فهیمه تقریبا 29 سالشه و شوهرش معتاد بود و به همین دلیل دو سالی قبل از شوهرش جدا شده و دو تا بچه یه دونه پسر و یه دونه دختر هم داره که الان اونها با فهیمه زندگی می کنن
یعنی فهیمه خونه مادرش زندگی می کنه و بچه ها رو هم خودش داره بزرگ می کنه
نمی دونم چرا اونشب بچه ها رو همراه خودش نیاورده بود خونه مادربزرگ
بگذریم
رفتم داخل اتاق و بدون اینکه چیزی بگم یه گوشه ای از اتاق دراز کشیدم
چند دقیقه ای گذشت که چشمام به تاریکی عادت کرد و می تونستم اندام دختر خالم رو ببینم
با اینکه روی خودش چادر کشیده بود اما میشد برجستگی های بدنش رو دید
می تونستم صدای قلب خودم رو بشنوم
کاملا مشخص بود که دلم می خواست اونشب با فهیمه سکس کنم اما جرات اینکه هیچ کاری رو بکنم رو نداشتم
زمانی که دانشجو بودم کلی داستان سکسی خونده بودم ولی اصلا جراتش رو نداشتم که برم دست بزنم ب جایی از بدن فهیمه
کم کم کیرم خوابیده بود و خودم هم داشت خوابم می برد که فهیمه بهم گفت بیداری سعید
من گفتم آره
هیچی نگفت بعد از چند ثانیه گفت دست و پام بد جور درد می کنه
خوابم نمی بره
بهش گفتم برو یه دوش بگیر خوب میشی گفت حوصله دوش گرفتن ندارم، باور کنید این حرف تو دهنم بود و می خواستم بهش بگم که می خواهی بیام ماساژت بدم و خودش یهویی برداشت گفت میایی یه خورده دست و پای من رو بمالی ؟
من گفتم باشه و خودش چادر رو زد کنار و رفتم کنارش و شروع کردم دست چپش رو به مالیدن
گفت پاهام بیشتر درد می کنن اونجا رو ماساژ بده
همینطور که دراز کشیده بودم ی خورده رفتم پایین و شروع کردم پاهاش رو به ماساژ دادن
فهیمه با پاهاش آروم زد به شکمم و گفت این چه طرز ماساژ دادنه ؟ درست ماساژ بده
من بلند شدم و گفتم خب شما درست دراز بکش
به پشت دراز کشید و من ب راحتی می تونستم سینه هاش رو ببینم
یه خورده دست و پاهاش رو ماساژ دادم که یه تشکر ازم کرد و برگشت و ب شکم خوابید و گفت حالا پشتم رو ماساژ بده
من یک خورده ماساژ داده بودم که گفت راحت باش و بشین روی پشتم
من پاهام رو گذاشتم دو طرفش به طوری که تقریبا روی کونش نشسته بودم و اگه یک خورده خودم رو به جلو خم می کردم به راحتی می تونستم کیرم رو بمالم روی کونش
یه خورده کمرش رو ماساژ دادم که گفت خیلی ممنون حالا توی همین حالت که هستی خودت رو بنداز روی من و دراز بکش
من باورم نمیشد که این کار رو ازم خواسته
ولی سریعا دراز کشیدم به طوری که کیرم راحت بین شکاف کون فهیمه بود ولی فهیمه هیچی نمیگفت
با خودم گفتم دیگه تمومه و باهاش سکس می کنم
چند ثانیه ای تو همون حالت بودیم که فهیمه با خنده بهم گفت چقدر قلبت تند تند می زنه
من هیچی نگفتم، نمی دونستم چیکار کنم
این رو می دونستم که فهیمه خودش بهم چراغ سبز نشون داده که بکنمش ولی نمی دونستم چیکار کنم
با اینکه کیرم راست بود و کاملا کونش رو احساس می کردم و حس خوبی داشتم توی اون لحظه اما دلم می خواست بلند شم و کار دیگه ای بکنم که بتونم بکنمش
بلند شدم از روش و بهش گفتم بهتر شدی ؟
برگشت به پشت دراز کشید و همینطور که سینه هاش رو زیر لباسش درست می کرد گفت آره دستت درد نکنه
و بعد دستش رو کشید روی کیر من و گفت چرا راست کردی ؟
من نمی دونستم چی جوابش رو بدم
فهیمه خندید و گفت عیب نداره بیا جلو
و بعد همینطور که دراز کشیده بود دستش رو انداخت دور گردن من و شروع کرد از من لب گرفتن
باورم نمیشد که داره اتفاق میافته
خیلی برام عجیب بود که چرا اینقدر راحت داره این کار رو می کنه
یه خورده از همدیگه لب گرفتیم که تاپش رو در آورد و سینه هاش رو از زیر کرست در آورد و گفت بیا بخور
حدود 5 دقیقه ای سینه ها و گردن و صورت فهیمه رو می خوردم و اون هم یکی دو بار دستش رو به کیر من کشید
بعد من رفتم پایین و شلوارش رو می خواستم در بیارم که گفت خودم در میارم
شلوارش رو کشید پایین و بعد شورتش رو
یک کس خوشکل و تپل مپل که یه خورده خیس شده بود زد بیرون
رفتم پایین و شروع کردم به خوردن کسش
چند دقیقه ای خوردم بعد بهم گفت سعید با چیزت بکن
من فهمیدم که منظورش اینه کیر می خواد
بهش گفتم من آبم زود میاد گفت اشکال نداره در بیار آبت رو بریز بیرون دوباره بکن
من هم گفتم باشه و شلوارکم رو کشیدم پایین و با کمک دست خود فهیمه تو اون تاریکی کیرم رو کردم تو کسش
خیلی وقت بود کس نکرده بودم و وقتی کیرم رفت داخل کس فهیمه توی تمام وجودم یهویی یک گرمای خاصی احساس کردم
حدود بیست ثانیه تلمبه می زدم که احساس کردم داره آبم میاد
گفتم داره میاد فهیمه گفت بیار بیرون بریز رو شکمم
همین کار رو هم کردم و بعد با دستمال کاغذی روی شکمش رو پاک کردم و منتظر شدم دوباره یه خورده کیرم جون بگیره و راست بشه
اونشب سه مرتبه آبم اومد ولی آخرش نتونستم فهیمه رو با کیرم ارضا کنم و آخر سر با خوردن کسش و انگشت خود فهیمه ارضاش کردم
من بعد از این ماجرا فکر می کردم از این به بعد می تونم حداقل هفته ای یک مرتبه با فهیمه سکس کنم
اما از اونجایی که خیلی کم فهیمه رو می بینم و شماره موبایلش رو هم ندارم
الان تقریبا بیش از یک ساله که اصلا باهاش سکس نداشتم
البته توی این مدت چند دقعه ای همدیگه رو توی مهمونی ها و مراسم خاص دیدیم اما فهیمه دقیقا با من طوری رفتار می کنه که انگار نه انگار ما با هم سکس داشتیم
نمی دونم چیکار کنم که دوباره بتونم باهاش سکس کنم
بچه ها ازتون خواهش دارم یک راه حل بهم پیشنهاد بدید و من رو راهنمایی کنید که دوباره از چه طریقی بتونم باهاش سکس کنم

نوشته: سعید

براتون بگم من دوازده ساله بودم پسر عموم که اهل یکی ازشهرهای مذهبیه اومده بود تهران من تو اتاقم کنار میز کوچکم تکلیف مدرسه رو انجام میدادم که اون اومد تو اتاق و کنارم دراز کشید من یه شلوار ورزشی پوشیده بودم و بعد از چند دقیقه دیدم دستش داره کم کم میاد به کنار باسنم منم کمی شهوتی وکنجکاو شده بودم که میخاد چیکارم کنه تا اینکه نوک انگشتانش رسیده بود به زیر رانم دیگه از شهوت داشتم میمردم ولی دلمم میخاست کمی بتونه انگشتم کنه یواش خودمو بلند کردم کونمو گذاشتم رو دستش کمی انگشتم کرد ترسیدم و بلند شدم رفتم جلو پنجره اومد چسبوند بهم و بهم یواشکی گفت امشب کارت دارم ... شب شد ازبخت بدم مادرم تشکمو کنارایشان انداخته بود اسفند سال 62 بود و سن ایشان هم ده سال بزرگتر از من بود خلاصه شایدساعت حدودهای یک یا دو شب بود که حس کردم یکی داره با جلوم ور میره که تحریکم کنه موفق شد اما سعی میکرد منو از بغل بکنتم که اونجوری خوشم نمیومد چند بار سعی کرد منو بگردونه به بغل که به حالت اولم بر میگشتم ..طفلک فکر کنم داشت از شهوت می ترکید به حالت از پشت دوست داشتم بدم که روم بخابه که غلتی زدم که هنوزم مثلا خابم بعد چند ثانیه اومد یواش پتو رو تا پایین رونهام آورد پایین شلوارمو باچه ظرافتی وبعد شورتمو با نوک انگشت ذره ذره انگار که میخاست بمب خنثی کنه کشید پایین حس کردم تف به سوراخم مالید کیرشو ذره ذره فرو میکرد تا نصفه که تو سوراخم بود ترسیدم که جر بخورم و بسوزه دردم بگیره یه لحظه خودمو سفت کردم جری تر شد داشت فشارم میداد که آب کیرشو همشو خالی کرد تو کونم ... الانم که سال 92 هنوزم با هم رابطه داریم من 41 و اون 51 سالشه بازم براتون مینویسم حال کنید.

نوشته: حمید

سلام به بچه هاى گل شهوانى
اول ازهمه جاداره ازآدمين عزيزم تشكركنم.
راستىازهمين الان بگم كه اين يه داستان گى هستش پس هركدوم ازدوستان كه خوشتون نمياد نخونيدش كه بعدأ بگين اه اه ازگىبدمون ميادوفحش بديد،مرسى جيگرا.
اسمم رامينه دانشجوام وتعريف ازخودنباشه خشكلم وسفيد ويه كوچولوتپل_ازبچگى ازلباساىدخترونه مثل مانتوودامن وتاپ وكفش پاشنه بلندخوشم ميومد_توخيابون كه مىرفتم معنى نگاه بعضى ازآقايون گى رومىفهميدم ولى جرأت دوستى باهاشون رونداشتم_18سالم بودكه بايه پسركه توپاساژمغازه بدلجات داشت آشناشدم_اسمش محسن بود.ازاجناسش خوشم ميومداين شدكه رفت وآمدم زيادشده بود توپاساژ،روبروى مغازه محسن يه پسر قدبلندوهيكلىوخوشتيپ بودكه بعدأ فهميدم اسمش جهانه و27سالشه.دفعه چهارياپنجم بودميرفتم مغازه محسن كه متوجه نگاههاىجهان شدم نميدونم چىشدكه جهان اومدسمتم ويه خيلىگرم سلام واحوالپرسىكرد،جاخوردم ولى به روىخودم نيوردم.دفعه بعد كه رفتم پاساژ جهان دعوتم كرد به مغازه ش وباهام گرم صحبت شد وحرفامون كشيده شدسمت فيلم آواتار،منم كه توخونه اين فيلموداشتم بهش گفتم كه واست ميارمش،موقع رفتن شماره ردوبل كرديم،داشتم خداحافظى ميكردم كه جهان بىهواصورتموبوسيد،شوكه شدم تاخونه رفتم قلبم تندتندميزد،هم ترسيده بودم هم خوشم اومده بود.همون شب اس بازى منوجهان شروع شد.بعدحدود20روز جهان ازم سراغ فيلم روگرفت وازم خواست كه فرداشب كه جمعه س ودرمغازه نيست فيلموببرم خونش.اولش نخواستم برم ولىبعدش باخودم گفتم دوتاپسريم مىرم نيم ساعت ميشينيم وميام.شب جمعه يه دوش گرفتم وساعت 9بودكه رفتم خونش،به محض اينكه دروبازكرد داشتم ديونه ميشدم،جهان بايه شلوارك كوتاه جلوم وايساده بود.فكركنم همون موقع سيخ كردم روبوسى كردمورفتيم تو،واى چقدخوش سليقه بوداين پسر،مجردزندگى ميكردولى خونش اصلأ شبيه خونه مجردىنبود.نيم ساعت بعدخواستم برم ولى دلم نيومدتنهاش بزارم داشتم نگاه فيلم ميكردم كه جهان بايه ويسكى اومد وگفت رامين جون پايه اى؟منم كه عشقم آب شنگولى بودگفتم چراكه نه!اين شد كه پيك اولوبه سلامتى جفتمون زديمو ووقتىبه خودم اومدم كه داريم پيك آخروبه سلامتى محسن كه مسبب آشنايمون شده بود درحالى كه داشتيم ازهم لب ميگرفتيم.مستيمون كه بالاگرفت جهان تى شرتمودرآورد و شلواروشرتموباهم كشيدپايين تاچشش به بدنم افتادكه سفيدوبىموبوديه جوووون گفت وباحالت خوشحالى گفت قوربونت برم دقيقأ همونىهستى كه فكرميكردم،بعدش شروع كرد به خوردن گردنموسينه هام،10دقيقه اى شدكه رفت سراغ كيرم،هرچقدربيشترمىخورد من بيشترتوفضاسير ميكردم بعدش گفت برگرد حالت داگى شو،برگشتم واى داشتم ديونه ميشدم داشت سوراخمو باتمام وجود ليس ميزد(حال اين خيلى از ساك زدن بيشتره)بعد69شديم وچون قد اون ازمن بلندتربودسوراخم دقيقأجلودهنش بود شلواركشو كه دراوردم كپ كردم،يه كيرسفيدو كلفت كه طولش 20سانتى ميشد.داشتم مىخوردم كه روسوراخم خيس شدفهميدم كه داره مشروب ميريزه روسوراخم وليس ميزنه(خيلى حال كردم،دوست نداشتم اين حس هيچوقت تموم شه)بعدش انگشتشو حس كردم كه داشت كم كم مىفرستادش تو،ولى انقدر حرفه اى اينكاروميكردكه دردش زيادنبودبعدش روزانوهاش وايساد وسركيرشو گذاشت دم سوراخم،لحظه خاصىبود،هم مىترسيدم هم دوست داشتم زودتركيرشوبكنه داخل،سركيرشو باكرمى كه زده بود بهش فرستادداخل واى همه حال كردنام كوفتم شده بود داشتم مىمردم ازدردخودموسفت كردم،جهان كه فهميد درددارم وايسادوگفت هرچى خودتو شل تر بگيرى كمتردرد ميكنه بعدش آروم آروم كردش تو،وشروع كرد به آروم آروم تلمبه زدن گريه ام گرفته بودولى راهى جزء تحمل به فكرم نميرسيدبعد چنددقيقه كه غالب كونم باكيرش ست شد بيشترحال ميكردم تادرد.بعدحدود10دقيقه سرعت تلمبه زدناى جهان بيشترشدمنم داشتم كيرمو ميمالوندم كه يه دفعه تمام وجودم منقبظ شدانگاركه بهم برق وصل كرده بودن،آبم بافشارريخت تودستم، داشتم ازحال مىرفتم از هيجان،2دقيقه ميشد كه آبم اومده بودكه صداى آه آه جهان بلندشد وفهميدم كه داره آبش مياد.بعدشم يه گرماى دلنشينو رو كمرم احساس كردم.برگشتمو جهانو دراز كردموشروع كرديم به لب گرفتن.بعدش رفتيم حموم وتاصبح لخت توبغلش خوابيدم(دوستان گى ميدونن كه اين خوابيدن چه حالى ميده)ازاون موقع تاالان منوجهان هنوزهم باهميم و بعضى وقتاباهم خوش ميگذرونيم.بله دوستان اينم ازداستان اولين سكس من وجهان.اميدوارم كيروكس وكوناى محترمتون خيس شده باشن_باي

نوشته: آتیشپاره

سلام به همه ای دوستان اول دوچیز بگم من خدایه غلط املایم پس دمتون گرم فوش ندین دوما تو زمونه ای که کردن یه کس 50 هزار تومن اب میخوره و ته جیبه هر بچه ای 15 ساله ای حداقل 20تومن پوله فکر نکم نیازی به دروغ گفغتن یا از همه مهمتر نیازی به جلق زدن باشه
داستان از اونجا شروع میشه دوران دوم راهنمایی با دوستی اشنا شدم به نام صادق که این اشنایی باعث شد کوس و کون فیلم سوپر رو بشناسم اون موقع خیلی خونه مادر بزرگم رفت وامد داشتم یعنی حتما اخر هفته اونجا بودم تازه فهمیده بودم جلق زدن یعنی چی خونه ای داییم طبقه بالای خونه ای پدر بزرگم میشد معمولا روزی چند بار اونجا سر میزدم وقتی خونه ای پدربزرگم بودم یادم میاد روابط بین من و زنداییم خیلی صمیمی شد اونم بیخال لباسی نمیپوشید که مثلا حجابشو حفظ کنه یادم میاد تابستون بود منم 17 سالم بود تازه خیلی بدم حشری میشدم یادم میاد رفتم خونه ای داییم دیدم زن داییم یه لباس خیلی نازک تنشه خیلی نازک که حتی سوتین تنش معلوم بود یعنی انقدر نازک که ناف اشم معلوم بود تو تابستون به عنوان عرق گیر استفاده میکرد کیرم الان تو سن 33 سالگی 14.5 سانته اون موقع شرمنده نمیدونمچند سانتی بود ولی بد بلند شد سگ مثب با هزار راه و ترفند گزاشتم لای کش شورتم تا معلوم نشه ولی از اون روز به بعد نظرم در مورده زنداییم عوض شد زنداییم الان یه زنه 32 ساله است که یه بچه 8 ساله داره وزن اش حدودا 75 فکر کنم باشه ولی سینه بزرگی داره 85 و باسن خوش تراش اون موقع ها جلق زدنم فقط به امید کردن زنداییم بود ولی اون موقعه نه کونشو داشتم نه جراعتشو تو سن 19 سالگی با یه دختر اشنا شدم خیلی رابطمون خوب بود اونقدر که همه شهر مادروتا رو دیده بودن وقتی من و اونو میدیدن حال ما دوتارو میپرسیدن نمیدونم ولی خانوادمون خبر نداشتن یا خودشون رو زده بودن به ندونستن خیلی بهم علاقه داشتیم نمیدونم چی شد یه هو زد زیره تموم حرفاش و گذاشت و رفت منم چون به خاطر اون قید خیلی چیزارو زده بودم وا موندم کی چی شد اونقدر که خیلی بد ظربه روحی خوردم بعد از اعلام نتیجه کنکور باید انتخاب شهر میکردم دیدم این شهر همه اش برام خاطره است سخته زندگی کردن و بودن توش از ادماش بدم امد حتی از خانوادم توانتخواب شهر زدم اصفهان بعدم غیر انتفاعی تواصفهان قبول شدم یادم میادوقتی داشت میرفت اولین بهونه اش قیافه من بود نمیدونم چی شد این حرف و زد بعده 2 سال بودن تازه یادش امده بود به قیافم دقت کنه نمیدونم ولی انگاری بد برام قیافم اهمیت پیدا کرد با قیافم مشکل پیدا کردم رفتم اصفهان و اولین کاری که به ذهنم امده بود رسیدن به فیسم بود بعده 2 ماه با رضا اشنا شدم رضا باباش ادم برش داری بود وقتی یه روز از جریان زندگیم با خبر شد و نقشه ای تغییر فیسم و فهمید با باباش حرف زد که عماد دنبال کار میگرده باباش هم تو یه شرکت صنعتی کار گیر اورد نگهبانی کارش جوری بود که من یه روز سره کار بودم یه روز آف حقوقش خوب بود ماهی 300 رازی کننده بود برام از اون طرف به خانوادم چیزی نگفتم کار گرفتم تا پولی که بابام برام میفرسته قطع نشه مامانم بعد از اینکه نوروز و خونه نرفتم بعدها فهمید من نگهبان شرکتم ولی دمش گرم بهم گفت به بابا چیزی نگو حقوق شرکتو بگیر برای خودت پس انداز کن منم گفتم چشم بعده از 2 ماه رفتنم به اصفهان داییم باروبندیلشو بست رفت سمنان یه شرکت صنعتی منم به خاطر اینکه از شهرمون خاطره ای بد داشتم اخر هر ترم میومدم اونم 2روز بیشتر نمیموندم مامان بهونه میگرفت ولی واقعا نمیتونستم اولین کاری که کردم رفتم با دکتر پوست مشو.رت کردم در مورده پوستم اونم تعجب کرد گفت فیست مشکل نداره ولی من وسواس پیدا کردم با سختگیری زیاد صورتمو لیزیر درمانی کردم یعنی جوش یا خال هاشو گرفتم بعذد مونده بود چاقیم بود من وزنم 55 کیلو بود با قدی 172 با یکی از دوستام حرف زدم اونم منو با یه قهرمان اسیا اشنا کرد که تو بدنسازی کار میکرد اون پسره دوست فاوه رفیقم بود یه برنامه هفتگی کمی سخت داد بهم با یه پودری که پروتئین خالص بود که اون زمان 400 ت.من پولشو دادم خوب بود بعده 9 ماه به وزن مطلوب رسیده بودم که دیگه داشتم به بدنم میرسیدم مونده بود بینی با یه جراح حرف زدم بینی مو عمل کرد با اینکه گفت خوبه ولی گیر داده بودم اون موقه 1500000 پولش شد و تموم این کارا سره دوسال انجام شد حالا باز من با خونه امدن مشکل داشتم حالا دوسال بود که گذشته بود ولی من سرو ته 4 بار هم خونه نرفته بودم خیلی ها از تغییر قیافم تعجب کرده بودن حتی خانواده ام یه سال بعدم دیگه بدون عمل جراح پیش رفت نوروز خونه نرفته بودم هر نوروز به بهونه که من مسافرت دانشجوییمو و... و داییمو 3 سال بود ندیده بودم فقط تلفنی حرف میزدیم جشن عروسی هم که اصلا نمیرفتم تو شهرمون چون واقعا عذاب میکشیدم با رضا خیلی مچ شده بودم مثل برادر دختر جور میکردیم زمین میزدیم خیلی حال میکردم به قوله بچه ها که دیگه گرگ شده بودم فقط دوست داشتم جبران گذشته که بلا سرم امد رو بکنم تازه نیمسال اول 91 تموم شده بود بابا هم فهمیده بود که من سره کار میرم تازه یه 206گرفتم با پس اندازی که کرده بودم و کمک قابل توجه پدرم و پدربزرگم حالا من بعده 3 سال قرار بود داییم و ببینم دایی که به هر بهونه میپیچوندم چون اون دختره از اقوام خانوم اش بود بدم ام حالا قرار بود هم دیگرو ببینیم شب از اصفهان حرکت کردم صبح رسیدم خونه چون ماشین و بابا ندیده بود من تازه 4 ماه خریده بودم و پولو حواله کرده بود رفت به چند نفر نشون بده منم تخت خوابیدم تا شب که مادرم گفت پسر شام پدربزگت دعوتت کرده داییت اینا هم اومدن گفتم شما برید دوش میگیرم میام وقتی رسیدم در رو باز کردم زنداییم و داییم و خالهه ام که اونم 3 سال و اندی نیدیده بودن چشماشون وا موند زنداییم گفت تویی عمادگفتم نه عممه حالا از اون پسره خجالتی در امده بودم ولی منم تعجب کردم زنداییم هم عوض شده بود نه به اندازه من، من بگم برد پیت نشدم ولی تغییر زیادی کرده بودم خدایی زنداییم حالا چادر نمیزاشت یه مانتو ابی و شلوار ابی و مواهی رنگ استخوانی من واقعا تعجب کرده بودم فهمیدم بله داییم انگاری از زندان فرار کرده باشن هر دو تغییر کردن زنداییم تا اخر مهمونی داشت زیره چشمی منو میپاید بعده صرف شام امد پبیشم گفت چطور شد اینجوری شدی نمیدونم چطور شد گفتم از اون فامیل که تا فوش بدم زبونمو جمع کردم گفت چی شد گفتم که دخترایه اونجا بهم ساختن مثل دخترایه اینجا نیستن خندید و گفت فامیل ما گفتم نه بابا فامیل خودمونو میگم گفت اهوم بعدا فهمیدم دوست دختره سابقم ازدواج کرده یه، یه سالی میشه طلاق گرفته چند شب بعد داییم زنگ زد گفت تولد 8 سالگی بچشونه من صبح برم با خانومش که ماشین دارم کمک من گفتم نمیرسم و از این حرفا گفت باشه هر جور دوست داری صبح دیدم زنداییم امده خونمون که نمیخوایی پاشی پتو رو از سرم کشید که دید شرت فقط پامه هیچی جز شرت تنم نی خندیدو گفتم برو بابا گفت پاشو منم گفتم مامان کو گفت رفته خونه همسایه الان میاد پسر تو یخ نکردی با شورت میخوابی گفتم نه بابا عادت دارم گفت پاشو من خرید دارم گفتم من به دایی گفتم نمیتونم گفت میدونم ولی میخوام با تو برم مگه عیبی داره یعنی زن داییت به خوشگلی دوست دخترات نمیرسه که نمیتونی باهش قدم بزنی گفتم نه شما اختیار دارید شما کجا اونا کجا کی به سفیدی شما وجود داره با اون چشمایه خرمایی من اگه دوست دختری مثل شما داشتم دیگه بی خیال دنیا میشدم شب تا صبح فقط نگاش میکردم با خنده گفتم و خیال کرد دارم مسخره اش میکنم بالشو پرت کرد برام ولی واقعا به غیر از سربه سر گذاشتنم خیلی زیبا بود گفتم باشه انقدر کنه ای که ول بکن نیستی بگم قبل رفتنم با زنداییم خیلی صمیمی بودم رفتم دوش گرفتمو امدم لباس عوض کردم راه افتادیم خریدارو انجام دادیم و من بد بخت خسته کفته رفتیم خونه ای سابقشون که پدر بزرگم اینا هم رفته بودن مراسم سالگرد دوست اش رفتیم بالا غذا رو دادم دست اش رفتم دست شویی که امدم بیرون دیدم داره لباس زیرو از تو اتاق جمع میکنه مثل همیشه شلخته منو دید حول شد گفت ببخشید دیگه زیره پام یه چیزی حس کردم دیدم بله سوتیین مشکلای خانمه بندش پامو گرفته منم پرویی کردم سرمو خم کردمو گرفتم گفتم زندایی بگیرش وقتی سوتین تو دستام دید سرخ شد حرفی نزد ولی شرم و دیدم تو نگاش داشتیم پیتزا که بیرون گرفتیم میخوردیم گفت میتونی موهامو سشوار بکشی چون من موهایی خواهرمو میکشم دوستم دارم موهای دوست دخترامو یا میبافم یا سشوار میکشم گفتم اگه مشکلی پیش نمیاد باشه گفت داییت منظورته گفتم اره گفت نه بابا 9شب مهمونا امدن میاد با دوستاش رفته کوه گفتم باشه گفت تو همیشه داغی گفتم چی گفت همیشه دستت انقدر داغه گفتم منظورتو نفهمیدم گفت تو بازار وقتی دستایه منو گرفتی دستات خیلی داغ بود گفتم بعضی اوقات گفت خوب برو دکتر خیال کردم تب داری گفتم نه بابا چیزه مهمی نیست برگشت گفت راستی از غیرتت خوشم امده گفتم چرا گفت وقتی تو بازار وقتی منو میچسبوندی به خودت تا کسی مزاحمم نشه احساسه امنیت و ارامش کردم خدایی گفتم نه مثل اینکه زندایمی ، غذارو خوردیم اما با شوخی از این حرفا، گفت تو بشین من برم دوش بگیرم گفتم باشه رفت دوش بگیره منم رو مبل لم داده داشتم ماهواره نگاه میکردم اهنگ پخش میکرد دیدم از حموم زده بیرون خیال کرد حواسم نیست منم خیال کردم لباساش تنشه که رومو برگردوندم که بگم افیت باشه دیدم خانوم فقط حوله رو پوشیده، منو دید یخ کرد منم سریع سرمو چرخوندم و بی خیال شدم در اتاقو بست و بعد از چند دقیقه امد بیرون روبه روم نشست چایی خوردیمو گفت ببخشید گفتم باباته گفت همین قضیه گفتی بی خی برو سشوار و اماده کن با اتو مو رو بزن به پریز تا به خدمت موهات برسم خندیدو رفت صدام کرد گفت اماده است گفتم باشه رفتم تو اتاق خوابشون اونجا بود گفتم بشیم نشستو موهاشو دادم جلو صورت اش حالا از پشت داشتم موهاشو سشوار میکشید گردن اش معلوم بود خیلی سفید نمیدونم منی که هر شب کوس میکردم چطور شد که شق کردم یاده چند ساله پیش افتادم موهاشو سشوار کشیدم به خاطر اینکه گردن اش نسوزه حوله گزاشتم کارم تموم شد من خنگ حواسم به کیره نبود رفتم جلو که یه هو یادم امد که شق شده متوجه شدم که زیر چشمی داره بهش نگاه میکنه سریع دوباره رفتم پیشت اش کیرمو دادم لایی شورتم دوزاریم افتاد داره از اینه نگاه میکنه من بی خیال که مثلا چیزی نشده اتو رو گرفتم موهاشو اتو کشیدم ولی سرخ شده بودم به خاطر بی جنه بازی بعد شروع شد که موهاشو یه مدلی بزنم که واسه شب خوشگل وایسه بعده کل کل گفتم ببین این خوبه یه عکس دوست دخترمو بهش نشون دادم گفت دوست دخترتته گفتم اره چی کار کنم گفت همین و بزن وقتی زدم به اینه نگاه کرد و گفت من از اون فکر کنم سرم برگشتم گفتم بروبابا خودتو الکی به خوشگلا نچسبون گفت یعنی من انقدر بدم نمیدونم چی شد از پشت رو صندلی بود بغل اش کردمو گونشو بوسیدم گفتم هیچ کس به اندازه ای تو خوشگل نی یه لحظه به خودم امدم دیدم بعله چه غلطی کردم امدم جلوش گفتم ببخشید به خدا منظوری نداشتم نمیدونم وقتی جلوش زانو زدم و اینو تو چشاش گفتم چی شد لبیاش امد جلو رو لبام نشست وقتی برداشت گفت دوست دارم حالا دیگه من با جراغ سبزاش روبه رو بودم لبای هم دیگرو میخوردیم اونقدر که انگاری تابه حال همچین چیزی نخورده باشیم بلنداش کردم حول لش دادم رو تخت افتادم روش داشتم لباشو میخوردم اونقدر که داشت نفس نفس میزد یه هو دستی رو کیرم احساس کردم که از روی شلورم داره میماله تابی که تنش بود رو در اوردم دیدم همون سوتین مشکی تنشه وقتی دید من متوجه سوتین شدم گفت میدونستم دوست اش داری انقدر سینشو خوردم که نفس اش خیلی گرم بود اونقدر کیرم از بس که داشت از روی شلوار میمالید پوست میشد منو انداخت کنار و امد روم نشست شلوارمو تا زانو کشید بیرون و کیرم از شورتم اورد بیرون با بادهن یه توف بهش زد ولی دهن سرویس کیرم قرمز شده بود از بس که از روی شلوار مالونده بود گزاشت تو دهن اش انقدر قشنگ ساک میزد که انگار میخواد ابم بیاد بهش گفتم نکن داره ابم میاد انفقدر قشنگ ساک میزد که من خیال کردم داره بستنی میخوره اخرش گفتم بسه یه گاز زد گفت سوس اش تند نی رفت از زیر تخت یه اسپری اورد زد به کیرم برگشت گفت میدونم از بازار تا الان تو فکر سکس با منی چون گرمایه دستات به خاطره شهوتت بود نه بدی حالت داشتم از زیره زبونت میکشیدم منم تا اسپره اثزرمنه بلند شدم گفتم بشین ببین جوجه شلوارشو کشیدم پایین شرتش هم مشکی بود تطاقت وقتی کشیدم پایین خشکم زد یه کس پف کرده تمیز که نه بود بدی داشت نه تیره بود جوری افتادم به کس اش اون داد میزد عماد نکن داره ابم میاد عماد نکن تو رو خدا انقدر خوشمزه بود که نمیتونستم دل بکنم از اش انقدر چوچولاشو میخوردم که انگار مثل یه مار به خودش میپیچیدد به ذهنم زد گفتم این بشر چند وقتی میشه سکس نداشته انگاری اونقدر که یه هو ابش امد با همون ولع خواص باز مسشو میخوردم داشتم اونو عذاب میدادم اخه لذت میبردم فوش میداد اونقدر که که تا به حال یه برف سفید که یه عمر به امیداش جلق بزنی حالا از شهوت جلوت لخت به خوداش بپیچه حال میداد بلند شد گفا میکنی یا بکنم کونی گفتم چشم شلوارم که تا نصفه پاین بود در اوردم پیراهنم اون در اورد کیرمو حالا دستم گرفتم گفتم خانمی بزارم توش برگشت گفت کسکش تا الن داشت کسمو میخور نگفت اجازه هست حالا میگه اجازه هست بکن توش دیگه مردم منم نامردم نکردم با این حرف اش یه دفعه گزاشتم تو تا نه فشار دادم دیدم یه جوری به خودش پیچید گفتم بگاه رفتم سریع دهنشو گرفتم کفه دستمو گاز گرفت و وقتی برداشتم گفت حالیت میکنم نوبت منم میشهخ مگه من جندام تا ته میکنی گفتم شرمنده یه عمریه منتظرم گفت بکن دیگه شروع کردم به تلمبه زدم وقتی ابم داشت میومد سریع کیرمو در اوردم گفتم مدل سگی بخواب اونم خوابید دوباره گزاشتم تو کس اش خیلی فوش میداد خیلی هات بود دوباره دیدم داراه ابم میاد گفتم بلند شو بلند شدو من دراز کشید امد رو کیرم نشست انقدر سریع تلمبه میزدم که ابم داشت میو مدم دیگه نمیتونستم جلمو بگیرم سریع بغل ا کردم کیرم تو کس اش بود من ایستاده اون تو بغلم به دوار فشار اش دادم تا کمی کمتر بهم قشار بیاد اوو گفتم تو تلمبه بزن اون بیچاره بالا پایین میکرد یه و هو ابم امد ریختم تو کس اش یکم زد بیرون گفت سوختم سوختم عماد عماد به خدا سوختم ذیذم منو جوری بغل کرده داره گردنمو میخوره انداخت اش رو تخت دوباره شروع کردم به خوردن گوشش و گرد اناش وقتی نوبت به سینه اش رسید گاز حسابی گرفتم گفتم این به اون دره گازه کیرم خندیدو گفت تو به این گاز قانع ای هر کاری دوست داری بکن گفتم دوباره دلم کس میخواد اینو گفتم گفت عماد چهار دفه هست اش دارم ارضا میشم جون ندارم کیرم و گزاشت تو دهنش داشت ساک میزد دوباره عماد کوچلو بزرگ گفتم میشه از کن گفت به خدا نمیتونم گفتم یه دفعه گفت باشه اسپری دوباره زدم به کیرم از رو تخت کرمو برداشتم هم زدم به کیرم هم به سوراخ ک.وانش گفتم اماده گفت اذه ولی به خدا درد داره گفتم داره ولی شیرینه کلاهک کیرمو گزاشتم دره کونش یکم فشار دادم گفت بسه بسه یکم گذشت دوباره فشار دادم باز گفت بسه باز وایستادم در وردم دوباره گزاشتم اون بیچاره با اون همه بی حالیش قبل کرده تازه یادم امد امشب تولده اینجوری بوش میاد امشب تولده بعدم سوراخشم تنگه بکنم بدبخت میشیم چون راه رفتن و رقصیدن براش سخته دوباره حوله اش دادم رو تخت دراز به دراز افتاد افتادم به کس اش وقتی داشتم میخوردم گفت چیه بی خیال پشت شدی گفتم بهت میگم کیرم رو دوباره تو دست اش گرفت گفت عماد تو رو خدا دوباره یه دفعه تا ته نکنی گفتم چشم دوباره گزاشتم تو کوس اش وزنمو انداختم رو دستام تا سنگینیم رو احساس نکنه دوباره دیدم داره ام میاد انقدر سریع زدم که هر دو با یه ناله بی حال شدیم افتادم روش دیگه جون نداشتم فقط اونقدر جون داشتیم که لب تولب شیم به ساعتم نگاه کردم دیدم ساعت 5.5 نیمه که هم من باید دوش بگیرم هم اون چون هر دو عرق کرده بودیم موهاییه اونم بهم ریخته بود شانس اوردیم شام و از بیرون قرار بود بگیرن سریع رفت دوش بگیره منم تو این فرصت یکم خونه رو جمع جور کردم تو این 5 دقیقه شما باور کنید اخه تا یادم میاد همه رو تو یه کنج رو هم میزاشتم امد بیرون تازه یادش امد چی گذشت بینمون وقتی امد سمتم دوباره لب تو لب شدیم بهش گفتم دوست دارم خانمی منم سریع امدم خونه دوش گرفتنم از اون شب به بعد 5 ،6 دفعه بعد سکس داشتیت 3دفعه تو نوروز 92 و 2 دفعه چند رئزه پیش صحبت های من اونم هر روزه است قراره تابستون به هوایی تفریح با دخترش بیاد اصفهان داییه منم هم که شیفت تشیف دارن نمیاد که بعده تفریح برگردونمشون خونشون از همین الان تو اس ام اس هامون از سکس حرف میزنیم
به خدا شرمنده طولانی شد این واقیت زندگیم بود راستی اون روزی که با زنداییه خوبم سکس داشتم داییم سره دعوا انتقالی با زنش 9روز سکس نداشت و اون وسایلو هم زنداییه عزیزیم روز قبل سکس خریده بود گذاشت بود زیره تخت تا اگه داییم اشتی کرد وسایل باشه و بعدم زود ابه داییه گرامی من نیاد تا اونجا که فهمیدم کیر من با دایی عزیزم فرقی نداره دمتون گرم که داستانه طولانی رو خوندین

نوشته: عماد

با سلام.من علی رضا هستم و 25 سالمه
می خوام ماجرای خودم و زن داداشم رو براتون تعریف کنم که چه جوری من نوکر ایشون شدم
سال 1386 بود که دانشگاه قبول شدم(سراسری قزوین).ما خونه مون تهران بود و خونه ی داداشم قزوین بود.
خوشحال بودم که قزوین قبول شدم چون میخواستم برم و پیش اونا زندگی کنم و این جوری راحتتر میتونستم به درسم برسم .
بلاخره ترم اول شروع شد و من رفتم قزوین خونه داداشم .اونا دو نفری زندگی میکردن و داداشم تو یه شرکتی کار میکرد که تا ساعت 9 شب کارش طول میکسید و زن داداشم میگفت خوشحاله که من رفتم پیش و از تنهایی درش آوردم
زن داداشم اسمش یلدا بود و خیلی سکسی بود ، باسنش هر مردی رو دیونه میکرد.اون خونه دار بود و داداشم اجازه نمیداد کار کنه بیرون.
منم راستش رو بخواین خیلی عاشق اندامش بودم و به خصوص پاهاش.وای خدا عجب پاهایی داشت ، یعنی هر بار که میدیدمش ذل میزدم به پاهاش ، اونم متوجه نمیشد
با خودم میگفتم چی کار کنم اینجا؟ چه جوری مخش رو بزنم؟
روزی 2 بار جلق میزدم واسش اما فایده نداشت
من یه چیز قوی تر لازم داشتم.روزای اول مینشستیم و با هم در مورد حقوق زنان حرف میزدیم و اینکه تو ایران به زن ها ظلم میشه
اون با نظراتم موافق بود و منو قبول داشت
منم که فقط تو فکر این بودم که چه جوری پاهاش رو بلیسم
واقعا درمونده شده بودم تا اینکه یه روز لب تابم رو گذاشته بودم تو اتاقم و خاموشش نکرده بودم و داشتم فیلم های فوت فیتیشی رو نگاه میکردم که از یوتیوب دانلود کرده بودم
خلاصه یه جلق زدم و رفتم حموم .زن داداشم خونه نبود منم فکر نمیکردم به این زودی بیاد .رفتم حموم و لب تاب رو جا گذاشتم و فیلم هم داشت پخش میشد
تا اینکه یهو زن داداشم اومد خونه و خریدهاش رو گذاشت آشپزخونه و اومد طرف اتاقم ببینه صدای چیه داره میاد
رفت سر لب تابم و دید یه مرده داره پاهای خانمش رو میلیسه
منم تو این حین تو حموم بودم
اومدم بیرون بدون لباس چون فکر نمیکردم اون خونه باشه،اما دیدم یهو از اتاقم اومد بیرون منم که شوکه شده بودم فورا برگشتم حموم و گفتم شرمنده ببخشید نمی دونستم برگشتی
اونم خندید و گفت اشکالی نداره برو لباست رو بپوش و بیا اینجا کارت دارم
بعد از 15 دقیقه رفتم پیشش تو آشپزخونه
نشستم پیشش و گفتم کارم داشتی؟
اونم گفت یه سوال میپرسم اما میخوام سریع جواب بدی
منم گفتم خوب بفرما
گفت : میخوام نوکر من بشی
منم گفتم چی میگی؟متوجه نشدم
گفت : فیلم روی لبتابت رو دیدم،میدونم تو هم از اونها هستی،پس خودت رو گول نزن
منم که از خوشحالی دل تو دلم نبود گفتم خیلی خوشحال میشم نوکر شما باشم
باید چیکار کنم؟
فورا پاهاش رو آورد بالای میز ناهار خوری و گفت فعلا میخوام کاری رو که دوس داری انجام بدی و پاهای منو بلیسی و تمیزش کنی چون بیرون بودم و خیلی بو میده
باور کنید جوری انگشت های پاهاش رو میلیسیدم که حودش ترسید از اینکه یهو نخورمش
10 دقیقه فقط پاش رو میلیسیدم
تا اینکه گفت بسه
گفت:از امروز تو نوکر من هستی و هر چی بگم باید گوش کنی
منم گفتم شما ارباب من هستین و فقط کافیه دستور بدین
گفت چهاردست و پا بشین میخوام سوارت بشم چون تو هم الاغ هم سگ و هم نوکر من هستی
فورا سوارم شد و با یه لگد محکم منو به سمت اتاق خواب هدایت کرد
داشتم از خوشحالی میمردم، یعنی این منم که خر زن داداشم شدم؟وای خدا ازت ممنونم
رفیتم اتاق خواب و از رو پشتم پیاده شد و نشست روی تخت خوابش
گفت می خوام یه سری قوانین واست بذارم
اینا رو خوب تو سرت فرو کن
تو نوکر من هستی و آفریده شدی واسه این که فقط به من خدمت کنی و من تو خونه دیگه با پا جایی نمیرم و فقط سوار تو میشم و از فردا هم برات یه زین میخرم و رو پشتت میذارم در ضمن باید کارهای منزل به جز آشپزی رو برام بکنی
منم گفتم چشمف هر چی شما بگین
یهو دیدم رفت سر کمدش و دوباره لباس پوشید و رفت بیرون
بعد از 2 ساعت برگشت
در رو باز کرد منم مثل یه سگ دویدم طرفش و گفتم سلام خانوم.و کف هاش رو درآوردم و شروع کردم به لیسیدن پاش که یهو با لگد زد تو دهنم و گفت کی بهت دستور داده پای منو بلیسی؟
منم جا خوردم از این حرفش و گفتم یعنی شما اینو دوس نداری؟
گفت از این به بعد بدون دستور من هیچ کاری نمیکنی و تا من بهت اجازه ندادم و ازت نپرسیدم حتی آب نمیخوری
منم گفتم چشم
گفت از حالا تو دیگه حق حرف زدن نداری و هر چی خواستی فقط باید پارس کنی
سوارم شد و رفتیم اتاقش ، دیدم از توی یه نایلون بزرگ یه جفت پوتین درآورد و گفت این مال دوستمه که میره پیست اسب سواری و امروز قرضش گرفتم تا فردا یکی بخرم
چکمه ها رو پوشید و سوارم شد و با یه لگد محکم زد به باسنم که از شدت درد افتادم زمین .نمی دونستم چرا اونقدر درد داشت که یهو خانوم خندید و گفت این چکمه ها پاشنه ش از این میخ ها دارن که اگه سریع از دستورم پیروی نکنی محکم میزنمت باهاش
منم حساب کار اومده بود دستم و میدونستم واقعا میزنه
اینبار آرومتر زد بهم و منم فورا راه افتادم و راه هی بهم میگفت: یالا حیوون ، هی ، برو حیوون و با لگد منو میزد
من واقعا براش مثل یه الاغ بودم چون اون اصلا براش مهم نبود من درد میکشم یا نه ، فقط با لگد میزد تا اینکه رسیدم آشپزخونه
اونجا اومد پایین و رو صندلی نشست و بهم گفت دراز بکش و پوتین رو گذاشت جلوی دهنم و دستور داد بلیسمش تا کف پوتینش کاملا تمیز بشه.منم شروع کردم به لیسیدن تا اینکه کاملا تمیز شد .بعد یه نگاهی به کف پوتین کرد و گفت کاملا تمیز نشده
بعد گفت بلند شو ، بلند شدم و سوارم شد دوباره و اینبار با یه لگد محکم تر از دفعه اول زندگی رو برام جهنم کرد ، واقعا درد داشت ، میخ پوتینش تو پوستم فرو رفته بود اما اصلا توجهی نمیکرد و میگفت عاقبت درست انجام ندادن کار همینه
منو برد اتاق خواب دوباره و دراز کشید رو تخت و دستور داد تا پوتینش رو دربیارم و بو کنمش
پوتین رو درآوردم و بو کردمش واقعا بوی خوبی داشت
بهد شروع کردم به لیسیدن کف پاهاش که چون جوراب نپوشیده بود حسابی عرق کرده بود.عجب حالی میداد .من داشتم حسابی حال میکردم که یهو دیدم خوابیده
(پایان قسمت اول)

نوشته:‌ علی رضا

سلام
خیلی از خاطره هایی که اینجا نوشته میشه تخیلی و ساخته و پرداخته ذهن نویسنده هاش هست و ساختگی بودنش کاملا محسوس هست .
هیچ وقت فکر نمی کردم خاطرات سکسی خودم رو جایی مکتوب کنم ولی امروز با خوندن چند تا داستان تخیلی توی این سایت تصمیم گرفتم یکی از این خاطرات رو که واقعا اتفاق افتاده رو برای شما بنویسم.
من 31 سالم هست ،10 سال پیش با یکی از اقوام نزدیک ازدواج کردم و بعد از 8ماه زندگی همسرم تصادف کرد و از دستش دادم بعدش دیگه ازدواج نکردم و با هیچ کسی رابطه برقرار نکردم تا اینکه تصمیم گرفتم برم دانشگاه ،دقیقا ترم 5بود که یه واحد درسی خیلی سخت داشتم ،بنام اعراب قرآن ،اونایی که ادبیات عرب و یا فقه خوندن می دونن چقدر این درس سخته،مونده بودم که چطور این واحد رو پاس کنم تصمیم گرفتم با استادم در این باره صحبت کنم و بهش بگم توی امتحانات منو در نظر بگیره،بعد کلاس رفتم پیشش و گفتم استاد من توی این درس خیلی ضعیفم و ازتون می خوام کمکم کنید ایشون هم برگشت گفت :خب برات خصوصی تدریس میکنم تا پایه قوی داشته باشی و کلا مشکلت حل بشه خلاصه سر صحبت همین جوری باز شد و بعد از چند بار صحبت بعد از کلاس،یه روزی به من گفت اگه فردا وقت داری بیا کمی با هم صرف و نحو عربی کار کنیم ،منم قبول کردم و ازش آدرس رو گرفتم فرداش به آپارتمانی که دعوتم کرده بود رفتم البته کاملا می دونستم چه منظوری داره و خودم رو آماده کرده بودم اینجوری نبود که فکر کنم اون واقعا میخواد به من چیزی یاد بده!
خونش که رسیدم بهم گفت اونجا خونه مجردیش هست و کاملا می تونم راحت باشم بعد چای و شیرینی آورد و با هم صحبت کردیم بعد شروع کرد به گرفتن دست من و گفت که از من خیلی خوشش میومده ومنتظر فرصتی بوده که بهم بگه،بعد از من خواست مانتو رو در بیارم و خودشم کمکم کرد حس میکردم میل جنسی دارم و هیچ ترس و ابایی در اون مکان بودن نداشتم به تنها چیزی که فکر میکردم سکس بود اونم با استادی که خیلی جذاب بود و حدودا 45سالش بود.
خیلی آروم منو بلند کرد و توی بغلش گرفت و به اتاق خوابش برد بدنم کاملا داغ شده بود و اون کاملا به شدت میل جنسی من پی برده بود همه لباس هامو از تنم بیرون آورد و آروم آروم شروع کرد به بوسیدنم از لبهام شروع کرد اومد زیر گردن بعد پایین تر تا رسید به سینه هام و زبونش رو روی نوک سینه هام کشید داشتم می مردم از لذت ،بعد از اون همه سال حالا یه مرد جا افتاده و خوش تیپ داشت سینه هامو لیس می زد صدای آه و اوه من بلند شده بود اونم فقط میگفت جااااااااانم و منو بیشتر حشری میکرد.
همین جوری اومد پایین و روی شکمم رو لیس میزد با دستش هم کس ام رو می مالید آب کس ام همه دستش رو خیس کرده بود
ازم پرسید که باکره هستم یا نه وقتی بهش گفتم نه با دستش یه سیلی رو کس ام زد و گفت جان چه کسی به تور کیرم افتاده،منم که تشنه کیر بودم و توی اون لحظه فقط به کیرش فکر میکردم و اینکه قراره الان اون کیرش کس منو جر بده،شورتش رو کشید پایین و من با دیدن کیرش بیشتر حشری شدم یه کیر 25سانتی و خیلی کلفت!دیگه حشرم زده بود بالا ازش خواستم زودتر کیرش رو توی کس ام بکنه ولیاون خندید و گفت حالا زوده جگرم باید حسابی این کیر رو بخوری و برام ساک بزنی بعد کیرش رو آورد شید روی لب های من و همه جای صورتم رو با کیرش نوازش میداد بعد منو روی تخت خوابوند و کیرش رو به طرف دهنم آورد و مثل اینکه توی کس ام تلمبه بزنه توی دهنم این کارو می کرد بعد حس کردم رفتارش عوض شده و اونم خیلی حشری هست و از اونایی که سکس هارد رو دوس داره موهامو با دستش محکم می کشید و کیرش رو میکرد توی دهنم اونقدر این کارو انجام داد که دیگه حالم داشت بد می شد بعد کیرش رو روی چاک کس ام گداشت و هی بالا و پایین می کشید با این کارش داشتم روانی می شدم ازش خواهش میکردم که کیرش رو توی کس ام بکنه ولی اون می گفت بیشتر التماس کن آب کس ام همه جا رو خیس کرده بود دیگه آروم آروم کیرش رو گذاشت روی سوراخ کس ام و فشارش داد کس منم توی این همه سال کاملا تنگ شده بود و مثل یه دختر باکره شده بودم اون قدر درد گرفت که وقتی شوهرم پردمو زده بود این همه درد نداشتم چند بار کیرش رو از توی کسم بیرون کشید بعد تا ته کرد توی کس ام.وای حس میکردم کیرش تا شکمم میره تو و بیرون میاد داشتم زیرش دیونه می شدم شروع کرد به تلمبه زدن وقتی تلمبه میزد سینه های بزرگ من بالا و پایین می رفتن اونم هر دفعه با سیلی میزد رو سینه هام بعدش کیرش محکم میکرد توی کسم .
20دقیقه تمام داشت منو میگایید حس میکردم کس ام دیگه زخمی شده حسابی داشت به کس ام صفا می داد همش بهش میگفتم می خوام جرم بدی می خوام با اون گیر گنده خودت کس ام رو گشاد کنی اونم بیشتر حشری می شد هر پوزیشنی که به فکرش می رسید منو میگایید سگی،69،استاده،نشسته دیگه کاملا سیر سیرم کرده بود داشتم از حال می رفتم هیچ وقت این همه لذت نبرده بودم آب دهنش رو می ریخت رو سینه هام کیرش رو می کشید رو سینه های گرد و بزرگم و این کارش منو دیونه می کرد آخرش ازم خواست سینه هامو با دستام بگیرم و اون کیرش رو گذاشت لای سینه هام و تلمبه زد تا اینکه آبش اومد و سینه هامو خیس کرد بعد از کمی استراحت با هم رفتیم دوش گرفتیم.
و قول نمره 20 رو بهم داد البته سکس با اون اصلا به خاطر نمره نبود بلکه میل شخصی خودم به سکس با اون بود که البته الان بعد سالها هم ادامه داره اگه دوست داشتید بازم براتون می نویسم.

نوشته: تینا

سلام
من مهتاب 32 ساله.....
دختری بودم که تا 26 سالگی روابطم با جنس مخالف خیلی محدود بود اما همیشه در سر رویاهای عاشقانه داشتم ..... اعتماد به نفسم خیلی پایین بود و بخاطر خلق و خو و فرهنگی که اسیرش بودم کسی طرفم نمیومد
تا اینکه اون اومد
با خواستگاری و بعد ابراز عشق و علاقه شروع شد... و هر روز فاصله من از زمین بیشتر میشد و رو ابرها سیر میکردم
تمام شعرهای عاشقانه تازه برام معنا پیدا کرده بودن، شعرهایی که قبلا فقط می خوندم و می نوشتم الان مخاطب خودش رو پیدا کرده بود.
اینها ادامه داشت تا اینکه یک روز اون برای اولین بار دستم رو گرفت
اولش حس خوبی نداشتم. بدنم مثل چوب خشک شده بود، واقعا حس خوبی نداشتم
بعد که سوار ماشینش شدم باز دستمو گرفت . این بار بجای اون حس سرد، خون گرمی تو رگهام جاری شد
بی اختیار دمای بدنم بالا رفت
منو تو آغوشش گرفت و بعد برای اولین بار طعم بوسه رو چشیدم
نگاهش برام عجیب و غریب بود و بعد فهمیدم که آتش شهوت چشمهاشو اون شکلی کرده بود
وقتی برگشتم خونه خیلی عذاب وجدان داشتم
همه چیز برام تازه و عجیب بود
احساس گناه و لذت باهم آمیخته شده بود
زمان که گذشت بوسه ها و آغوش ها برام عادی شده بود. حالا دیگه بدنم رو هم لمس میکرد و تمام عشق بازی ما توی ماشین اون اتفاق می افتاد
شهوت در من تازه بیدار شده بود. وفتی اولین بار بهم گفت تو هات هستی من معنای این کلمه رو نمیدونستم
با گذر زمان وابستگی من به اون بیشتر و انگیزه و حس اون برای ادامه کمرنگ تر میشد
تا اینکه....
یک روز باهام قرار گذاشت و گفت که به اصرار خانوادش داره ازدواج میکنه
گریه میکرد اما من مثل این بود که دارم تو یه بیابون آواره میشم
هیچوقت نمیبخشمش
اون احساس منو آواره کرد
شهوت رو در من بیدار کرد
و با اینها باعث شد از اون موقع به بعد پشت سر هم اشتباه کنم و همیشه دنبال این باشم که ثابت کنم که این من نیستم که ترک و طرد میشم
حرفهام ادامه داره بشرط که دوست داشته باشین ازم بشنوین
نمیدونم چرا اینجا بهم حس امنیت داد تا برای اولین بار از راز دلم پرده بردارم
موفق باشین

نوشته: مهتاب

سلام من رها هستم ازمازندران ۲۰ساله.قدم حدود۱۷۰وزنم ۷۵کیلو یه کوچو تپلم سینه هام کمی درشتن ومن همیشه از این موضوع بدم میومد باسنم یه باسن معمولی وسفته داستانم از اونجایی شروع میشه که وقتی ۱۶سالم بودیه خواستگار واسم اومد که موقعیت خوبی داشت ولی من نمیخواستم ازدواج کنم میخواستم درس بخونم چون همه میگفتن بعدازدواج نمیشه درس خوندو ازاین حرفا...خلاصه ۲ماه اومدن وتامن راضی به این ازدواج شدم.البته شرط ازدواجم درس خوندن بود.خلاصه مراسم گرفته شدوبعدازعقدمون بعدازگریه زاری هاوخداحافظی باپدرومادرو۲تاخواهرام. شب که رفتیم خونمون رفتم که دوش بگیرم .زیر دوش که بودم دیدم شوهرم لخت اومدتوحمام باکیرراست شده منم دستمو گذاشته بودم روی کس وسینه هام (الان که یادم میاد خندم میگیره)اومد جلو اب وبست لباشو به لبام چسبود اوف چقد داغ بود کمرم وگرفت ومنوبه خودش فشار دادمنم دستمو گذاشتم دور گردنش بعدلبامو ول کردواومد روگلومو باحرص میبوسیدشون کم کم اومد روسینه هام نوکشونوگذاشت تودهنش اههههههه اوووووم بلند گفتم گفت جووونم حال میده فداتشم.داشتم ازحشرمیمردم تنم داغ شده بود انگارکه تب داشتم دستشو گذاشت روچوچولم واروم بانوک انگشت تکونش میداد بعدمنوخوابوند کف حمام بادستم کمی کیرشوماساژ دادم ولی نخوردم بدم میاد.یکم به کسم نگاه کردواروم سرکیرشوفروکرد (یادم رفت بگم کیرش زیادبزرگ نبود)که دردم اومد دستم وگذاشتم روسینه هاش نذاشتم بیشترفشار بده.روم خم شدوبوسم کردگفت عزیزم زیادنمیزارم درد بکشی قربونت برم (اخه مردااینجورموقعها محبتشون گل میکنه)گفتم باشه فقط اروم سرکیرشو دوباره گذاشت دم سوراخمو کم کم میبرد تو ازدرد چهرم تو هم رفت ویه اخ بلندکشیدم تقریبانصف بیشترش تو بود تاته کردتو فشارداد احساس کردم تخمشم رفت توکسم بعداروم اوردبیرونو ودوباره کرد توش بهم گفت چراخون نمیاد گفتم پردم ارتجاعیه.یه طوری گفت اهان باشه انگارباپوزخندبود.اعصابم بهم ریخت خواستم از زیرش بیام بیرون که نذاشت.چندبارتلمبه زد بعدگفت رو شکمت بخواب.ازپشت لپای کونمو گرفت وفشارشون داد دوباره کرد تو کسم اییییییییی اه ه ه ه ه چندبارچک زد به کونمو محکم تلمبه میزد زیرشکمم خیلی دردمیومد احساس میکردم کیرش تاشکمم میره سینه هاموچنگ مینداخت وصورتمو به طرف خودش میکردو لبمو میخورد چندتاتلمبه وحشیانه زدو ابشو خالی کرد توکسم.بهش گفتم درش نیار دارم ارضامیشمو بایه اه ه ه ه ه بلند ارضاشدم وتنم مورمور شد بعدش بابیحالی

نوشته: رها

سلام اسم من یاسمنه بچه ها یاس صدام میزنن 3 ساله با 1 نفر دوست هستم اسمش سینا هست منو سینا خیلی همدیگرو دوست داریم چون نشونه هایی از دوست داشتنو به هم ثابت کردیم روابط ما عادی و معمولی بود تا اینکه کم کم بیرون رفتن و گردشمون کشید به خونه باغ سینا . سینا خیلی وضع مالی خوبی داره بعد از گذشت 1 سال و نیم منو سینا سکس داشتیم ولی معمولی تا اینکه 1 روز با هم رفتیم باغ و مشروب خوردیم من خیلی هم نخوردم ولی چون قبلش شکمم خالی بود سریع گرفت. سینا تو حال و هوای خودش بود مثل فیلمی که هی قطع و وصل میشه 1 لحظه حواسش جمع بود و 1 لحظه پرت . من توحالی خوبی بودم دراز کشیدم رو زمین اومد کنارمدراز کشید از پشت بغلم کرد و گفت تو مالی منی گفتم اره عزیزم خودشو چسبوند بهم و چیزی نگفت فقط صدای نفساش می اومد 1 دفعه دستمو گرفتو همزمان با بلند شدنش خودش منو هم بلند کرد رفتیم تواتاق افتادیم رو تخت کم کم سینا اومد جلو اول موهامو نوازش کردو بعدش اروم اروم بوسم میکرد تا اینکه لبامو بوس کرد و 1 دفعه شروع کرد به خوردن لبام منم کم کم باهاش همراه شدم از رو لباس سینه هامو می مالید و از زیر لباس 1 دفعه دستشو برد داخل سینمو گرفت شروع کرد به مالیدن 1 دفعه مثل ادمای جو گیر بلند شد و سریع لباسامو در اورد و خودشم لخت شد تو این مدتی که سکس داشتیم هیچوقت کیر سینارو ندیدم چون هرموقع می اومد لخت می اومد سمتم چشمامو میبستم اون روزم با اینکه حالم عادی نبود چشمامو بستم شروع کرد به خوردن سینه هام کم کم داشتم از حال میرفتم 1کم سینه هامو میخورد 1 کم لبامو دستشم رو کسم بود و می مالید تا 1 ربع همین کارو میکرد تا اینکه خوابید و منم کشوند رو خودش کیرشو کذاشت لای پامو بالا پایین میکرد خیلی بزرگ و داغ بود منو بلند کرد 6 و 9 خوابیدیم شروع کرد به خوردن کسم از خوردن من هیچ لذتی نمیبرم نمیدونم چرا بعضی ها خیلی تعریفش میدن با او دستشم کیرشو گرفته بود سمت دهنم هی میگفت بخور با چشمامو بستمو کیرشو گرفتمو خوردم بعد از چند دقیقه ای برگشت سمتو شروع کرد لب گرفتن من کم کم داشتم فراموش میکرد کی و کجا هسم تا اینکه دیدم پامو داد بالا و شروع کرد باز به خوردن گفت یاس بکنم توش گفتم اره بکن عزیزم گفت کیرمو بگیر گرفتم گفت اندازته گفتم اره گفت جر نمیخوری خیلی کلفته گفتم نه اومد روم خوابید و کیرشو گذاشت لای کسم و با خیسی خوردنش خیسش کرد و بالا پایین می کرد کلی با هم ور رفتیم و منو سینا دیگه شهوتی شدیم شینا پامو داد بالا گفت میخوام بکنم سرشو خیس کرد و گذاشت رو کسم 1 کم نازی نازی کرد و بعد اروم اروم شروع کرد به داخل کردن خیلی اروم میتونم بگم که هر 10 ثانیه 3 میلیمتر تا اینکه سرش رفت داخل باز نیگام کرد گفت بره با سرم گفتم اره که 1 دفعه کردش داخل منتظره 1 درد و سوزش شدید بودم ولی 1 حس خوبی داشتم خونریزی هم نداشتم چون ارتجاعی بودم سینا خشک شده بود محکم بغلم کرد و درگوشم میگفت جیگرت برم با اون کس تنگت چه داغه سوختم ولی درش نمیارم الان توبهشتم هی بوسم میکرد اروم اروم تا سرش کشید بیرون دوباره کرد داخل و کم کم شروع کرد به تلمبه زدن ولی بازم اروم چند دقیقه همینجوری بود تا سریع تر شد و منم لذتم بیشتر و سینا هم داشت دیوونه میشد تا اینکه گفت دارم میشم گفتم مواظب باش دیدم کشید بیرون و منم برگردوند و روخت رو کمرم . از بعد از اون هفته ای یکی و دوبار سکس داریم و انم کاندوم میزنه و سکس های طولانی در حد 45 تا 1 ساعته .... ولی چون دوسش دارم حسش خوابیدن توبغلش رو بیشتر درک میکنم .

نوشته: یاسمن

همزمانسازی محتوا