...قسمت قبل

دو روز گذشته بود و تو این دو روز بجای اینکه "سیروان" سیگارو ترک کنه بیشتر میکشید. هر ساعت حداقل دو نخ! با دقت بهش زل میزد. میخواست حس واقعیشو از توی اون شیء سفيد و لاغر در بیاره. شايد ميخواست یه جورایی کشفش کنه. یه نیرویی درونش نهیب میزد که بدونه سیگار چی داره!!! فارغ از نظریه های علمی، حتما چیز دیگه ای توش بود که سیروان و خیلی از آدمها رو اینهمه به طرف خودش جذب میکرد. شاید نوعی خلاء فکری و احساسی رو پر میکرد. بیشتر اوقاتی که سیگار میکشید، احساساتش فوران میکرد و تلاش میکرد کاری کنه که احساسات و هیجانات درونی خودش رو خالی کنه. تنها راهی که به ذهن آشفته اش میرسید، این بود که بنویسه. تک تک اتفاقات و موضوعاتی که این چند روز گذشته به ذهنش هجوم آورده بودن و بیشتر از قبل پریشونش میکرد، پشت سر هم ردیف میکرد و نگاهی طولانی بهش مینداخت. بیشتر از اینکه به حل موضوع بپردازه، پیچیده ترش میکرد. مثل همیشه... انگار دوست نداشت حل بشه. سیروان در عین اینکه آدم ساده و بی شیله پیله ای بود، بسیار هم پیچیده بود. همیشه از هیچ چیز مطمئن نبود. بدبینی خاص خودشو داشت و معتقد بود "همه چیز زیر آسمان نسبیه!" البته بجز "قادر مطلق"، که صفتش رو خودش بود. اما انگار هنوزم مثل گذشته نمیتونست موضوعی که ذهنشو درگیر کرده حل کنه. وقتی به کلماتش روی کاغذ نگاه میکرد، به این نتیجه میرسید که مهمترین موضوع اینه که ئاگرین رو دوست داره و نمیتونه بی خیالش بشه. پس نتیجه گرفت که سیگار رو بيخيال بشه و بهترین و راحت ترین کار این بود که جایگزین مناسبی براش پیدا کنه. تو همین فکرا بود که با خوشحالی از اتاق هتل، با همون شلوارکش رفت بیرون و سریع خودشو به نزدیک ترین مشروب فروشی رسوند. رفت تو و به فروشنده توضیح داد که یه شراب خوب فرانسوی براش انتخاب کنه. فروشنده که درگیر انتخاب کردن شد، سیروان هم ناخوداگاه با چشماش شروع به کنکاش کرد که یهو چشمش به ویترین مخصوص سیگارها تو فروشگاه افتاد. انگار اینجا بجز مشروب، سیگار، انواع آدامس و خوراکی های دیگه هم دیده میشد. به ویترین سیگارها نزدیک شد و چهره ش از تعجب باز موند. مارک های معتبر از انواع سیگارهایی که اون فقط اسمش رو شنیده بود. انواع مدلهای اورجینال "مارلبروو" و "رویال"... هیجان زده شد و میون مارکها دنبال مارک مورد علاقه ش گشت. بالاخره پیداش کرد. نگاهی پیروزمندانه به فروشنده کرد و مجموعه خریدشو که شامل یه شیشه شراب، یه پاکت سیگار "کمل(Camel)" و یه بسته آدامس "کبالت" بود، درون نایلون گذاشت و برگشت به هتل. تازه به این فکر افتاده بود که چقدر احمق بوده که از ایران یه پاکت سیگار "کنت"، اونم از نوع تقلبیش با خودش آورده... خنده ی بلندی توی راهرو هتل سر داد که باعث شد چند نفر برگردن و بهش نگاه کنن. یکیشون با بدبینی خاصی براندازش کرد و با اشاره به دوستش، بازبان عربی گفت : "اینم یکی دیگه از ایرانی های عقده ای!" هرچند که سیروان فهمید چی گفتن، ولی خوشحال تر از آن بود که با اونا در بیافته. به همین دلیل یک راست به اتاقش رفت و جلو آینه دید که ای داد و بیداد!!!، با شلوارک رفته بیرون. بازم خندید و اهمیت نداد. موقعی که رو تختش نشست و کاغذهای چرک نویس خودشو دید، تازه حواسش اومد سر جاش، که واسه چی رفته مشروب بخره... هنوز ده دقیقه نگذشته بود که رو قولش نمونده بود. زیر لب فحشی داد و پاکت سیگار و از همون جا پرتاب کرد تو سطل آشغالی که گوشه اتاق بود. از پرتاب دقیقش دقایقی شگفت زده شد و شیشه شراب رو تو یخچال گذاشت. بعد از نیم ساعت چند قلپ از شراب نوشید و زیر لب سازنده ش رو تحسین کرد. رفت بیرون شام خورد و برگشت. همیشه عادت داشت بعد از شام حتما یه سیگار و چای هم ضمیمه شام کنه. ولی باز هم یاددآوری اینکه "ئاگرین از همه چیز مهمتره" باعث شد بطرف سطل آشغال نره. هرچند که شاید سال ها تو کف این مونده بود که کمل رو امتحان کنه. ولی انگار عشق ئاگرین جوری تو وجودش ریشه دوونده بود که هیچ چیز و هیچ کسی رو نمیتونست به عنوان مانع این وسط قرار بده.

------------

افکار ئاگرین بیش از حد مشوش بود. فکر میکرد که شاید به سیروان سخت گرفته. تو این دوروز تمام حواسش به گوشیش بود و منتظر بود سیروان زنگ بزنه و خبر خوبی که منتظرشه، بهش بده. ولی انگار از سیروان خبری نبود. کم کم داشت به این نتیجه میرسید که شاید اشتباه بزرگی مرتکب شده... شاید سیروان رفته ایران... شاید هیچوقت برنگرده... با یاددآوری این افکار عرق سردی بر پیشونیش نشست و تمام بغضی که داشت به قطره اشکی گوشه ی چشمش تبدیل شد. عشق سیروان بدجوری تو وجودش ریشه کرده بود. فکر میکرد حتی با مرگ هم نمیتونه سیروان رو فراموش کنه. اون لحظه حاضر بود تمام وجودشو بده و از همه چی بگذره ولی دوری سیروان رو تحمل نکنه. نیروی غریبی اونو به طرف سیروان میکشید. نیرویی که خیلی وقت بود براش نا آشنا بود. محرک لذت بخشی که با رفتار عجیبش اونو از خودش محروم کرده بود... با خودش فکر کرد شاید کارش اشتباه بوده. شاید باید خودشو میون سینه پرموی سیروان که همیشه براش حکم یه تکیه گاه مطمئن بوده، آزاد میکرد. شاید باید لذت واقعی رو بالاخره میبرد. لذتی که باعث پیوند محکمی میشد و اطمینان خاطر رو به وجودش باز میگردوند. ولی یه آن یادش اومد که باید به ندای قلبش گوش کنه. به ندای قلبش بیشتر از همه چیز ایمان داشت. باید افکار مزاحم رو دور انداخت. دندوناشو روی هم سائید و محکم تر از همیشه روی پاهاش ایستاد و باخودش گفت : "اگه قراره اینطوری تموم بشه، بهتره که تموم بشه." ساعت از 12شب داشت میگذشت... بالاخره ئاگرین تصمیم نهایی شو گرفت. "باید فردا به سیروان زنگ بزنم. آره... باید بفهمم این دو روز از رفتارم چه نتیجه ای گرفته. بهترین کار اینه که به مامانم بگم که اومده. مطمئنم اون دعوتش میکنه... "

----------------

ساعت 12 شب رو نشون میداد. دو روز دیگه هم گذشته بود و در مجموع 4 روز بود که تو سلیمانیه بود. سیروان در حالی که تو تخت خواب هتل لم داده بود و گذر نامه ش رو نگاه میگرد، با خودش فکر کرد که فقط 6 روز از ویزاش مونده و کلی کار عقب مونده تو شرکتش تو سنندج داره و نمیتونه دیگه ویزا رو تمدید کنه. تو این دو روز بخاطر ئاگرین و خودش سیگار نکشیده بود. فکر میکرد الان دیگه آمادگی اینو داره که با ئاگرین روبرو بشه. از اونور هم مشتاق دیدار عمو و زن عموش بود. صبح زودتر از همیشه از خواب بیدار شد و دوش گرفت. داشت صبحونه رو تو کافی شاپ هتل میخورد که گوشیش زنگ خورد. نگاه بی تفاوتی به صفحه گوشیش انداخت و برق شادی تو چشماش درخشید. ئاگرین بود. باورش نمیشد. آشکارا لرزید و سریع دکمه "کال" رو لمس کرد. صدای آروم و همیشگی ئاگرین تو گوشی پیچید :
-"سیروان جان... عزیزم... الوووو... چرا حرف نمیزنی؟ زبون بیست متری تو موش خورده؟ چقد گفتم برو یه هتل خوب... آه آه..."
-"سلام"
-"واااا... چه خجالتی...!!! سیروان جان، ببین من امروز زنگ زدم ناهار دعوتت کنم خونه... مامانم زنگ زده دیشب با مامانت صحبت کردن, مامانت گفته که اومدی اینجا... حالا کلی ناراحت شده که چرا نیومدی خونه مون... گفتش که دعوتت کنم نهار بیای اینجا"
سیروان لبخندی زد و با خودش گفت "عجیبه! بعضی وقتا کافیه فقط به کارت فکر کنی. چقدر سریع اتفاق میافته!!!" ولی خاطره آخرین باری که ئاگرین رو دیده بود باعث شد دوباره اخم کنه و بگه :
-"آها... خوبه... خدارو شکر یه دلیل پیدا شد مجبورت کرد یه گوشه چشمی هم به ما داشته باشی."
-"ببین سیروانیییی... اون قضیه هنوز حل نشده، میدونم. ولی ناهار باید بیای,خودت میدونی که مجبوری! هه!!!"
-"اتفاقا باید به جنابعالی بگم که حل شده."
-"جنابعالی کیه اونوقت؟؟؟"
-"یه موجود زشت عبوسیه که خیلی دلم براش تنگ شده"
-"کصافططططط!!!"
این "کصافط" گفتن، با همه "کثافت" گفتنا فرق داشت. سیروان دلش ضعف میرفت واسه این تیکه... میدونست ئاگرین تنها در مواقع خاص این تیکه رو بکار میبره. صد در صد مطمئن شد که این مهمونی دلیل خاصی داره و قراره دوباره سورپرایز شه...
سیروان تو گلفروشی به فکر عمیقی فرو رفته بود و باخودش میگفت که آیا واقعا "رز زرد" داره یانه؟! خنده ی بلندی سر داد و گفت: "امان از انتخاب..."
وقتی که داشت از پله های جلو خونه بالا میرفت تنش آشکارا میلرزید. انگار هیچوقت عمو و زن عموش رو ندیده و بعد از مدت ها قراره ملاقاتشون کنه. ایستاد و برای هزارمین بار تو ذهنش خودشو جلو آیینه ترسیم کرد و مطمئن شد که مشکلی وجود نداره. احساسات مختلفی به ذهنش هجوم آورده بودن و تو اون لحظه در واقع نمیدونست که داره خجالت میکشه، میترسه، هیجان داره یا خوشحاله!!! با لحن تحکم آمیزی با خودش گفت "درسته که من یه سری روابط غیر معمول با ئاگرین داشتم، ولی مطمئنم که خیانتی مرتکب نشدم. در واقع چیزی برای خجالت کشیدن وجود نداره. منو ئاگرین همدیگه رو دوست داریم و قراره با هم ازدواج کنیم." نفس راحتی کشید و زنگ درو به صدا درآورد. وارد خونه شد با عموش روبوسی کرد. موقعی که زن عموش گونه های سرخ شده از فرط خجالتشو بوسید، اون هم به نشانه احترامی که بیشتر به گذشته تعلق داشت ، دست زن عموشو بوسید. خونواده عموش به گرمی ازاون استقبال کردند...

ئاگرین جلو آیینه ایستاده بود و هنوزم انگار حاضر نشده بود. دکلته ی آبی آسمونیش بیش از همیشه بهش وقار و نجابت داده بود. موهای بلند و سیاهش دلفریب تر از همیشه بود. چرخ هوس انگیزی زد و با دقت بیشتری به خودش نگاه کرد. اون امشب با شبهای دیگه خیلی فرق داشت. قرار بود امشب بالاخره بعد از کشمکش های فراوان، خونوادش رو هم در جریان تصمیمش بگذاره. تصمیمی که همیچوقت اینقدر ازش مطمئن نبود. مدام دلش شور میزد. هرچند که از علاقه پدر و مادرش از سیروان خبر داشت و مطمئن بود نتیجه خوبی در انتظارشه، ولی توی سرش پر بود از افکار ضد و نقیضی که بهش نهیب میزد و مثل موجهای کشتی شکن، سکان افکارشو به بیراهه میکشید. خوب با این افکار آشنا بود. میدونست باید هیجان ناشی از این موضوعاتو به کدوم طرف بکشه. مثل سخنرانی که هراس توی صداشو به هیجان تلفظ کلمات، پیوند میداد...
.
.
.
------------------

سیروان روی تخت خوابش دراز کشیده بود و به سطل آشغال گوشه اتاق زل زده بود. مثل همیشه غرق در افکارش بود. براستی عموش چطور تونسته بود اینطوری ازش استقبال کنه؟؟؟ دستی روی گونه های سرخ شدش کشید و یاد سیلی عموش افتاد. درست موقعی که عموش از نیتش آگاه شده بود و به طرف سیروان هجوم برده بود و یقه اش رو گرفته بود، سیروان محکم و پرغرور تو چشمای عموش نگاه کرده بود و گفته بود که ئاگرین رو دوست داره و هیچ چیزی نمیتونه مانع ازدواجش با ئاگرین بشه. همون لحظه عموش رگ غیرتش بلند شده بود و با سیلی محکمی گونه های تب دار از عشق سیروان رو مهمون کرده بود و داد زده بود :"یعنی تو میخوای بگی از هیچی خبر نداری؟ یا اینکه فکر میکنی باسوادی و روشن فکر و میخوای سنت رو زیر پات بگذاری؟" اون لحظه سیروان واقعا گیج شده بود ولی وقتی زن عموش موضوع سنت رو توضیح داده بود، تنها کاری که کرد این بود که سرشو بندازه پایین و بدون خداحافظی راهشو بگیره و بره... چشماشو که میبست رگ شقیقه عموش که از عصبانیت بیش از حد قرمز شده بود و بیرون زده بود، جلو چشماش نقش می بست. براستی که اون لحظه براش سخت ترین لحظه زندگیش بود. هیچوقت حتی به مغزش خطور نمیکرد این دیواری که بینشون هست اونقدر بلند و محکم باشه که شکستنش باعث فرو ریختن آوارهاش رو سر ئاگرین و خودش میشه! اون دوتا در اصل به دیوار تکیه داده بودن و شکستنش به معنای شکستن "خیلی چیزا" بود. دیواری که جنسش از "سنت" بود. سنتی که ریشه در اعتقادات آبا و اجدادش داشت. پشت کردن به سنت کار ساده ای نبود. شکستن این سنت به معنی شکستن حریم ها بود. چطور میتونست؟! چطور میتونست با کسی که خواهرشه ازدواج کنه؟! کسی که محرمش بود. چطور میتونست باهاش سکس کنه؟! سکس با محرم؟؟؟ بوسیدن خواهرش؟؟؟ یه قلپ از شراب دیشب رو سر کشید و به طرف سطل آشغال رفت... تنها چیزی که اونجا بود همون پاکت سیگار کمل خوشگل بود که بهش چشمک میزد. درونش غوغایی بود. دستاشو به طرف سیگار دراز کرد. صدایی از دور میشنید که میگفت نههههه!!! هیاهویی که مثل همیشه پر از سکوت بود. دستاش فلج شده بود و به فرمانهای مغزش جواب نمیداد. واقعا نمیدونست داره از مغزش دستور میگره یا قلبش. زل زد به دستاش... دونه دونه مویرگ ها و موهای روی دستشو از نگاه کنجکاوش گذروند. یادش اومد که با همین دستاش سینه های ئاگرین رو تو مشتش گرفته و فشار داده. از خودش متنفر شد و با عصبانیت تموم شیشه شراب رو به دیوار کوبید. همزمان سعی کرد بلندترین فریادشو که ناشی از اعتراض بود هوار بزنه... ولی هیچ فریادی به این سکوت نمیرسید. میخواست به چی اعتراض کنه. همه کارایی که با ئاگرین کرده بود رو همین "دست" انجام داده بود. همین فکر... همین مغز... همین قلب... در مجموع خودش... باید به چی اعتراض میکرد؟ به سرنوشتش که با دستای خودش انتخاب کرده بود؟! یا به سنتی که از جونش براش مایه میذاشت؟! براستی محرم سکسش کی بود؟؟؟ کسی که باید "خواهر رضاعیش" باشه... کسی که از جنس خودش بوده... یا کسی که عشق واقعی رو یادش داد!!! کسی که کور سویی بود تو تاریکی زندگیش... کسی که طلوعش بود... اون زمونی که تو تاریکی زندگیش دست و پا میزد، نور امیدی از دور دیده بود و با خودش فکر کرده بود که همیشه "نور" بهتر از "تاریکیه"، آیا واقعا همیشه نور بهتر از تاریکیه؟؟؟ یا همه چیز زیر آسمان نسبیه؟؟؟

ادامه ...

**************
نوشته : هیوا
**************
%تشکر ویژه دارم خدمت بانو "سپیده58" بسیار عزیز هم برای ویراستاری و هم برای کمک به پیشرفت داستان...%

زمستون بود و من میزبان دوستی بودم که چهار سال بود همدیگه رو میشناختیم و چند ماهی بود همو بیشتر میدیدم. شاید چون کم کم داشتم بهش علاقه مند می شدم این طور به نظرم می رسید اما اون شب خیلی خوشکل شده بود، اونقدر که در طولِ شب چند بار بهش گفتم: دختر، تو خیلی خوشکلی به خدا
اصلا حرفاشو نمیشنیدم و داشتم از دیدنش لذت می بردم. اون داشت درد و دل میکرد و از گرفتاریاش میگفت. از مادرش که این روزا بهش گیرِ بی خود میده. از خستگی ها و تنهاییاش. از 10 ساعت کار در روز. از اینکه احساس میکنه چاق شده و زیر چشماش هم گود افتاده. من هم صبورانه گوش می دادم و خیلی جا ها تاییدش میکردم و بهش امید می دادم. اما فقط خودم میدونم که تو مغز لعنتیم چی میگذشت. یه فرشته جلوم نشسته بود که وقتی حرف میزد من یه لبِ قرمز میدیدم که به نرمی باز و بسته میشه. در کنار چشمایِ مشکیِ خمار آلودی که پایین اومدن مژه هاش نفستو بند میاره. و همه ی اینا در قاب گندمیِ صورتیه که آبشاری لخت از موهای مشکی احاطه ش کرده و بلندی موهاش چشماتو تا روی سینه های کوچیکش که نیازی به سوتین نداشت می کشه. و این بهانه ی خوبی بود واسه اینکه برآمدگیِ نوکِ پستوناش در معرض دیدِ منِ بیچاره باشه. به شدت خودمو کنترل می کردم تا نگاهم رو چهرش بمونه و از طرفی اصلا دوست نداشتم تو این شرایط راست کنم.

بعد از شام به بهونه ی درست کردن دسر به آشپزخونه رفتم تا یه کم احساساتم فروکش کنه. اون یه سره حرف میزد و منم میوه ها رو پوست می گرفتم و خرد میکردم تا یه سالاد میوه درست کنم. اونجا فرصت خوبی بود تا تصویر تنها سکسی که سه ماهِ پیش در مستیِ تمام با هم داشتیم رو تجسم کنم اما اونشب به علت مشکلات اقتصادی، من یه قطره الکل صنعتی هم نداشتم. سرم تو یخچال بود که دیدم از پشتم اومد و یه دونه زد به پشتم. ازین شوخی ها بعضی وقتا داشتیم و عکس العمل منم همیشه یه اخم الکی بود، اما اونشب خیلی حشریم کرده بود پس برگشتم و بغلش کردم. تا خواستم گردنشو ببوسم، خودشو عقب کشید و گفت:خب بینم چی درست کردی ؟
گفتم: هنوز تموم نشده، میخواستم الان بهش بستنی اضافه کنم
پرستو:آخ جون، بستنی... وای، میبینی چقد چاق شدم؟
گفتم: عزیزم، سخت میگیری به خدا، اتفاقا من اینجوری بیشتر دوست دارم
پرستو: مرسی عزیزم، ولی جدی میگم
گفتم: منم جدی میگم
(چند ثانیه سکوت)

گذشت وساعت 23:30 بود و من هنوز هیچ اشاره ای به سکس نکرده بودم و اونم نه. با خودم میگفتم نکنه اون دفعه از سکس با من لذت نبرده که هیچ اشاره ای نمی کنه. حتی کنارمم نمی شینه، اینقدر هم که اینا با از ما بهترون پریدن که ما به چشمشون نمی آیم. یهو گفت: رضا جون، میشه یه آژانس زنگ بزنی من برم دیگه. خشکم زد.با تمامِ توانم هزار تا دلیلِ مزخرف آوردم که این وقتِ شب اصلا صلاح نمی دونم بری و راضیش کردم که بمونه. خب حالا وقتش بود که برم سراغِ اصل داستان. داشتم پلان رو می چیدم که گفت: من اگه میشه برم بخوابم، فردا صبح جلسه دارم. فقط میشه یه پتو به من بدی؟
گفتم: برو رو تختِ من بخواب، من اینجا رو کاناپه می خوابم، اوکیه
و پرستو رفت رو تخت من خوابید و من یه پتو برداشتم و اومدم رو کاناپه دراز کشیدم و چشمام داره از حدقه بیرون میزنه. کسخلی تو؟ دختره برگه ی هلو تو اتاقت خوابیده، تو جوّ فیلمِ فارسی برداشتی؟ الان فردینی مثلا؟ سه ماهه سکس نداشتی، حشر داره از چشمت میزنه بیرون، آقای محترم شدی الان؟
تو همون تاریکی یه سیگار روشن کردم و در سکوت مطلق به تلخیِ سیگار پک میزدم و با خودم کلنجار می رفتم.
یهو دیدم پرستو از اتاق بیرون اومد و داره چپ چپ منو نگاه میکنه. گفتم: تو بیداری؟ گفت: تنهایی سیگار می کشی، با معرفت؟ روی دور ترین مبلی که به کاناپه بود نشست و یه سیگار برداشت و روشن کرد. دوتا پک زد. صورتِ خوشکلش با همون نورِ کمِ آتیشِ سیگار برام مثل ماه می درخشید. یه نگاهی طولانی از سر تا پام کرد و گفت: میبینم که راست کردی و دستتو جوری گذاشتی که من نبینم. شوکه شدم، زدم زیر خنده. گفتم: نه، راست نکردم. پا شد اومد کنارم رو کاناپه، سیگارشو لبه ی زیرسیگاری به سوختن رها کرد و و دستشو برد زیر پتو و خیلی کنجکاوانه گشت تا کیر راست شدم رو پیدا کرد. کفِ دستشو رو کیرم گذاشت و به آرومی تا زیر تخمام کشید. با نوکِ انگشتاش سرشو آروم می مالوند. احساس می کردم نصفِ خونِ بدنم تو کیرم جمع شده. سرشو برد زیر پتو. چیزی نمیدیدم تا یه دستی رو کیرم حس کردم و بعدش یک زبون که داشت خیسش میکرد. خاک سیگارم بلند شده بود، یه پکی بهش زدم و سپردمش به سیگار پرستو لبه زیر سیگاری. و اون بود که داشت برام ساک میزد و چنان کیرمو تو دهنش می چرخوند و می خورد که دست و پام شل شده بود. پتو رو برداشتم، دستی به موهاش کشیدم و از رو صورتش کنار زدم. سرشو آورد بالا. تو چشمام نگاه نمی کرد. بغلش کردم و لبای خیسشو بوسیدم. لبامون رو هم سر میخورد، دستمو بردم پایین تا کونش، فشار دادم و یه ماچِ محکمِ دیگه از لباش. پتو رو زدم کنار. پایین بلوزشو گرفتم که از تنش در بیارم. دستمو گرفت. گفت: بریم تو اتاق.

رو تخت همدیگه رو بغل کردیم و من در حالی که با تمام وجودم داشتم داغیِ وجودشو در آغوشم حس می کردم، و غرق در عطر موهاش، به آرومی لبام رو روی ستونِ مرمریِ گردنش میمالوندم و گاهی نفسِ گرم درونم رو میهمون پوست تنش می کردم. پیرهنم رو در آورد و گفت: شلوارتو خودت در بیار. شلوارمو در آوردم. دستش رو کمرش بود که گفتم: بزار من بِکَنمش. اومدم پایین پاهاش و کنار زانوهاش زانو زدم. نگاش کردم. زیبا بود. شلوارشو که کش پهنی هم رو کمرش داشت به سختی پایین کشیدم. وااااو پسر. اولین شب من مست بودم و هیچی ندیدم، الان دارم تازه می فهمم. نسبت به قبل یه کم چاق شده بود ولی اینجوری گوشتش چرب تر شده بود و من هم از اون یه کم پهلو و رون های تپل نرم و صاف خوشم می اومد. خواستم بلوزشو در بیارم نذاشت. می دونستم از سینه هاش که کوچیکه خجالت می کشه. سرمو بردم پایین و شکمشو بوسیدم. بوسیدم و بوسیدم تا رسیدم به بند شورتش. با دندون کشیدمش و ولش کردم.و اولین آه رو وقتی ازش شنیدم که زبونم از روی شورت به لای پاش کشیدم. انگشتم رو روی شورتش گذاشتم و آروم مالوندم و چند لحظه بعد از اینکه انگشت وسطمو بیشتر لای شیارش فشار میدام، کاملا خیسی رو در اون گوله ی آتیش حس کردم. شورتشو در آوردم. اتاق تاریک بود. اما من در اون تاریکی یه زنِ زیبا رو میدیدم که پاهاش بازه و اون بین یه کسِ گوشتیِ تمیزِ که دوست دارم توش غرق شم. انگشتمو روش مالیدم. داشت حال میکرد و چشماشو بسته بود. وقتی انگشتم کاملا خیس شد، آروم کردم تو. داغ بود. عقب و جلو کردم. صداش کم کم در اومده بود. میگفت: اوووووف ممممممم. میخواستم طعمِ کسشو بچشم و با زبونم یه حالی بهش بدم. سرمو با دست گرفت، گفت: نه، می خوام بکنی
.
کورکورانه از کشوی کمد لباسا یه کاندوم برداشتم و اومدم دوباره کنارش.زد زیرِ خنده و گفت: تو هنوز شورتت پاته؟ تا پوست این کاندو رو باز کنم،شورتمو از پام در آورد و کیرم رو در دهنش گرفت و چنان سرشو مک میزد که اینبار احساس کردم کل خونِ بدنم تو کیرمه. سفت شده بود و قرمز، پرستو همچنان که تو دهنش کیرمو عقب و جلو میبرد با زبونش نوکشو لیس میزد. رو تخت دراز کشید و در حینی که من این بادکنک پلاستیکی رو روی کیرم میکشیدم، اون لایِ پاشو با دست می مالوند. داغِ داغ بودم. پاهاشو باز کرد و دستاشو گذاشت پشت سرش. کیرمو آروم روی کسش مالوندم تا خیس شه و بعد سرشو رو دهانه ی کسِ خیسِ پرستو گذاشتم. اینقدر خیس شده بود که با یه فشار سرش رفت تو و پرستو گفت: جوووووون. انگار انرژیم یهو ده برابر شد. آروم تا نصف کردم تو. نفسم حبس شد. کشیدم عقب. کیرمو سفت تر کردم و این بار بیشتر کردم تو. دیگه همه کیرم خیس شده بود و توی اون دریچه ی تنگ سر میخورد. پرستو با انگشتش چوچوله شو میمالید و داشت خوب حال می کرد. دستمو گذاشتم رو سینه هاش. هنوز بلوز تنش بود. گفتم: پرستو
گفت: جوووونم؟
گفتم: میخوام اون سینه هاتو بخورم
و بلوزشو همون جوری که داشتم می کردمش از تنش در آوردم و خم شدم تا بلیسمشون. اون پستونای کوچیک و نوک تیز. گر چه اصلا سکسی نبودن اما هم من از خوردنِ نوکِ پستوناش کیرم سفت تر میشد و هم میدونستم اونم خیلی حال میکنه. به محظ اینکه زبونم رو روی نوک سفت پستونش کشیدم صدای آهش بلند شد. همینطور که پرستو در لذت مکیده شدنِ مسخ شده بود شروع کردم به تقه زدن و هر بار کیرمو تا ته فرو می کردم تو کسش. چند بار که هی تکرار شد دیدم داره بلند آه میکشه. نوکِ سینه هاش لای انگشتم بود و با کفِ دست می مالوندمشون. با انگشتش سر چوچوله شو میمالوند و کمر من بود که در هوا جلو و عقب میشد و تقه ای که بر کس گوشتیِ پرستو میخورد و تقه میخورد و تقه میخورد تا متوجه شدم که پاهای پرستوی خوشکلم داره میلرزه. دیدنِ لبخند رضایت روی اون لبای سکسی که با خوردنِ کیر من رژش پخش شده بود خوشحالم کرد.
گفتم: شدی خوشکلم؟
پلک زد، اومد جلو و در گوشم به آهستگی گفت: حالا تو بخواب رو تخت، میخوام بهت بدم.
یه بالش گذاشتم پشت سرم و رو به بالا دراز کشیدم.بین پاهام، دو زانو، پشت به من نشست، به کمرش جوری قوس داد که اندازه ی کونش دو برابر شده بود. یه کون گرد و درشت جلوم بود که قرار بود کیرم بره وسطش. با دستش کیرمو صاف نگه داشت و گذاشت دهانه ی سوراخ او تیکه گوشت نرم. آروم روش نشست و شروع کرد به بالا و پایین کردن کونش. داشتم دیوونه می شدم. دو تا زدم رو کونش و از لمس نرمیه کسش که داشت کیرمو می مکید به شدت لذت می بردم. دو تا دستمامو دو طرف کونش گذاشتم و حرکتش رو تند تر کردم با شدت بیشتر. نرمیه کونشو که هر بار به بدنم میخورد و صدای تالاپ تالاپ کسش وحشیم کرده بود. دلم نمی خواست این لخظه ها تموم بشه. احساس کردم خسته شده.
گفت: عزیزم نشدی هنوز؟
یاد جوونیام افتادم که تو پنچ دقیقه آبم میومد، گفتم: حالا میخوام من بکنمت
حالت داگی وایستاد و این بهترین حاااال بود. حالا دیگه همه اون کس و کون خوشکل تو چنگم بود و منم برش سوار و مسلط. کیرم شل شده بود، چند تا ضربه باهاش به کونش زدم و وقتی سرش دوباره سفت و پر خون شد، گذاشتم تو کس پرستو. دوباره یه آهی کشید. دوتا دستامو گذاشتم دو طرف کونش و شروع کردم به تلمبه زدن. تق... تق... تق... به تموم فشار تا جایی که میشد داشتو توش فرو می کردم و هر بار تقه که کونش بهم میخورد کیرم شق تر میشد. چند باز زدم رو کونش و موجِ کوچیکی که رو گوشت کونش حرکت میکرد روانم رو به هم می ریخت. دیگه آه نمی کشید و نفسش تند شده بود و پشت هم میگفت: اوووف ...اوووف... دستمو از رو کونش برداشتم، خودمو عقب کشیدم و گذاشتم خودش کار کنه. بدون دست داشت خودش کار میکرد و هی به کیرم ضربه میزد. کسش از شهوت داشت میترکید و حسابی دورو بر خودشو خیس کرده بود. منم دیگه داشتم به زور خودمو نگه میداشتم و خیلی وقت بود که آبم می خواست بیاد. دوباره دستامو گذاشتم رو کونش و همزمان که اونو میکشیدم عقب خودم هم تقه میزم. تاف......تاف...... تاف........ تاف...تاف...تاف... نعره میزد و میگفت: بکن... بکن... جرم بده... اوووف
پشت هم تلمبه میزدم تا دیدم دارم ارضا میشم، سرعتم رو بیشتر کردم ور همون طور ارضا شدم و باز تلمبه می زدم. تا اینکه دیگه از نفس افتادم و از حرکت ایستادم و حالا این من بودم که میگفتم:آآآآآآه
.
هفتِ صبح بود، دیدم داره میره. لباس پوشیده بود، تو رختخواب یه ماچم کرد و رفت. من دوباره خوابیدم و ساعت 10 پاشدم. رفتم تو حال و پتوی مچاله شده روی کاناپه و سیگار های سوخته توی زیر سیگاری رو دیدم، از پنجره بیرون رو نگاه کردم و با خودم گفتم: چه روز خوبی
موبایلم زنگ می خورد، شماره ی شرکت بود.

نوشته: شوالیه ی نقابدار

سلام به همه منصور هستم 20 سالمه از یزد
خیلی خلاصه میگم که :
از همون 7.8 سالگی شهوت داشتم بیشتر از همه ی هم سنهای خودم _ همه ی هم سن هام دنبال گذروندن دوران کودکیشون بودن ولی من همش تو خودم بودم و از شهوت و فکر به این جور مسائل بیرون نمیومدم
تا الان که 20 سالمه همین طور در شهوت غرقم _ البته تازگی ها تو این سن کمتر به فکر سکس با کسی ام تا مثلا وقتی که تو سن 15 تا 19 سالگی بودم
تا الان که 20 سالمه خودمو کنترل کردم و با هیچکسی سکس نداشتم _ غیر از بخاطر گناهش از خیلی چیزای دیگه هم میترسم
به خودتون نگین چون یزدی هستم و یه جورایی مثبتم تا حالا نداشتم چون همه ی هم سنهای من همشون بلا استثنا داشتن حتی خیلی هاشون از سن 14 سالگی سکس داشتن و هنوز دارن
اینم بگم چون خیلی برام مهمه :
الان تو یزد به سختی میتونید یه یزدی خالص و واقعی پیدا کنید _ همه یا از دهات اطراف یزدن یا از شهرهای دیگه اند که تو یزد میشینن یا دهاتی اند _ یزدی های خالص و واقعی اکثرا یا تهرانن یا خارج از کشور _ این طور بهتون بگم از هر 100 نفری که تو یزد هست شاید 4 تاشون باشن که شهری و یزدی واقعی باشن و هفت پشت یزدی باشن و بقیه از موارد ذکر شده هستن **************** به این دلیل این برام مهم بود بگم که هر اتفاقی تو یزد میفته به پای یزدی ها نذارین ************** در ضمن یزدی ها اصلا آدم های خشک مذهب و بی کلاس و املی نیستن (منظورم همون یزدی های خالص و واقعی)
خلاصه میگفتم که همه هم سنهام سکس داشتن ولی من حتی با دختری دوست هم نبودم (البته چرا دوست بودم که بر میگرده به دوران کودکی) الان وقتی با دختری صحبت میکنم انگار دارم جون میدم _ بازم میگم اصلا خشک مذهب نیستم اخلاقمه قبلا اینقد اینطوری نبودم
نماز نمیخونم ولی عقاید دارم اینجا میام میبینم خیلی ها حتی اینقد بیشعور شدن که به امام حسین (ع) و ... فحش میدن
اصلا اهل گی نیستم ولی خیلی دوست دارم یه دوجنسه ی خوشگل بکنتم ولی پاش بیفته اصلا این کاره هم نیستم

حدود دو سال پیش بود رفتم در خونه عموم دختر عموم تو خونه تنها بود زنگ در خونشون زدم گفتم محمدرضا (پسر عموم) هست گفت نه هیچکه نیست من تو خونه تنهام گفتم پس مزاحم نمیشم خدافظ گفت نه بیا بالا کارت دارم گفتم چکار ؟ گفت کسی که پیشت نیست گفتم نه گفت میخوام یه حالی با هم بکنیم بدون هیچ حرف اضافی سرخ شدم و رفتم ولی حالا نمیدونم هم پشیمونم هم نیستم ولی اگر یبار دیگه همچین موقعیتی پیش بیاد حتما قبول میکنم

تا 6 ماه پیش مرتب جق میزدم طوری که فکر نکنم کسی تا حالا بیشتر من جق زده باشه فکر کنم کاپ قهرمانی سلطان کف دستی دنیا را باید به من بدهند ولی الان به کل 6 ماهه گذاشتم کنار از وقتی گذاشتم کنار مرتب تو خواب جنب میشم (دخترا شاید بعضی هاتون ندونید جنب که فقط در پسرهاست( البته فکر کنم ) یعنی این که پسرا خواب سکسی ببینن و تو خواب آبشون بیاد)

همیشه دوست داشتم با یه دختر خوب دوست باشم ولی خب پیدا نکردم البته نه بخاطر سکس بلکه به خاطر یه جور خالی کردن شهوت مثلا بغلش کنم یا لخت کنارم بخوابه سکس هم دوست دارم در صورتی که خود دختره بخواد و البته خوشگل باشه و زیاد پاره نباشه یا اصلا نباشه _ ولی خارج از اینا یه دختر خوشگل بخدا فقط برای دوستی هم دوست دارم

اگر سکس کنم اصول خاصی دارم دوست ندارم کس کسی رو لیس بزنم و کلا از کثیف بازی خوشم نمیاد

گفتم تا حالا سکس نداشتم ولی با پسر خیلی کردم و دادم البتههههههههههههههههه نه به صورت گی من از گی بدم میاد به صورت لاپایی (دخترا اگه نمیدونید لاپایی یعنی اینکه کیرم رو میذارم لای پای یه پسر خوشگل و مشغول به تلمبه زنی میشم تا آبم بیاد و توی سوراخ کونش نمیکنم)

الان دیگه از همین کار هم متنفرم (البته با پسرها)اما دوست دارم دختری رو اینجوری (لاپایی) بکنم

یبار یه دختری رو تو خیابون دیدم حدود یه سال پیش هنوزم از فکرش بیرون نمیام _ دختر زیاد میبینم ولی این دیگه محشر بود از همه لحاظ تیپ شخصیت(معلوم بود) کلاس و ... اگه یبار دیگه ببینمش حتما دنبالش میکنم تا آدرس خونشونو یاد بگیرم ولی اصلا نمیخوام باهاش سکس کنم یه جورایی عشق تو یک نگاه بود احساس میکنم خیلی دوستش دارم خدا کنه یبار دیگه ببینمش

خبببببببببببببببببببببببببببب دوستان میدونم خیلی بد نوشتم و حال همه را گفتم به خوبی خودتون ببخشید انشام خوبه ولی الان 4.5 صبحه و انتظاری بیشتر از این نداشته باشین منم دارم میرم بخوام

امیدوارم کیر هاشون موقع نیاز سریع سیخ بشه آبشون هم تو سکس به موقع بیاد نه دیر بیاد نه خیلی زود
دخترا هم به خواسته شون برسن اگه کیر خوشگل میخوان یا اگه شوهر همه چی تموم میخوان یا اگه خواسته های دیگه ای دارن
پرپووووووووووووووووووووووووووچ زیاد نوشتم خودمم میدونم ولی بخدا هرچی نوشتم عین واقعیت بود ___ اگه شد قسمت دومش رو بهتر و تو یه موقع بهتر مینویسم که بفهمم دارم چی میگم

نوشته: yzd.20

: سلام اسی هستم.داستان من راجب سه تاخواهرهستش.ولی داستان رقیه خانم شهوتی رو میگم.من یه دوست دارم که اسمشونمیگم.البته شرمنده به خدا.من همیشه به خونه اشون میرفتم حتی همسایه ابجی بزرگم بودن.من همیشه بادوستم خونه اشون میرفتم.تایه روزبه سرم زد شماره ابجیش رقیه روبردارم.که موفق شدم .چندوقت گذشت میترسیدم بهش بزنگم.درواقع من ابجی کوچکترشودوست داشتم ولی اون خط وگوشی داشت ولی داداشش نمیدونست تا اینکه دل به دریا زدم وبهش زنگیدم .وقتی که گفت الو تمام بدنم ازترس لرزید.قعط کردم.دیدم خودش میزنگه .ترسیدم بردارم ولی برداشتم که اسم منو اورد گفت کاری داشتی زنگیدی من کپ کردم.گفتم توازکجا منوشناختی گفت شمارتومیشناسم چون توگوشی داداشش وقتی بهش زنگ میزدم زمانی اون خواب بوده شمارمو دیده .نقل قول ازخودش بود.باهم خیلی حرف زدیم اصلأ نمیدونستم چی بگم.تا اینکه بهش گفتم من میتونم براتون زنگ بزنم یا اس بدم اون گفت به یه شرط منم گفت چه شرطی گفت باید منومثل ابجیت خطاب کنی.منم مجبورشدم وقبول کردم.همیشه بهم اس میدادیم .ولی همیشه یه مدل اس های میفرست که یه ابجی به داداشش میفرسته.ولی من نه همیشه براش اس های عاشقونه.میفرستادم.ولی جواب نمیداد.که ازاین طرح خواهروبرادرانه ای که ریخته دست برداره تاکه یه روز نمایشگاه توشهرمون اومد اخه هرسال .توشهرمون نمایشگاه بازمیشه مثل شهرهای دیگه اونقد بزرگ نیست چون تویه سالن فوتسال برگزارمیشد اخه جای مناسبی برای نمایشگاه نبود.درضمن نمایشگاه به خونه اشون نزدیک بود راستی فراموش کردم بگم این رقیه خانم.شوهر داره شوهرش چهار تا زن داره با این زندگیش ازلحاظ مالی خوب بود.ولی ازشوهرش متنفربود.خوب بقیه داستان.اون بهم اس داد که بیام نمایشگاه .منم به خودم رسیدم .قدم زیاد بزرگ نیست ونه زیاد کوچیک.ولی اندام قشنگی دارم.اون روزخیلی به خودم رسیدم.وقتی رفتم اونجا شلوغ بود همه واسه خرید اومده بودن.بهش اس دادم که کجای جواب نداد فهمیدم شلوغه نمیشنوه زنگیدم .که قعط کرد واس داد دم دراصلی وایستم از اونجا ردمیشم منم وایستادم دیدم که اومد اون خیلی خوشگله واندامهاش خیلی درشتن.وسینه هاش بزرگ .بهم نگاهی کرد وخندید.تودلم گفتم که میشه گه بدنتولمس کنم .اون دورمیزد ومن دنبالش بودم خلاصه بهم چشم چرونی میکردیم.ابجی کوچیکش.باهاش بود.بعضی جاها مواظب بودم ابجی کوچیکش شک نکنه.اخه منومیشناخت.بعد ازنیم ساعت بهش اس دادم که میرم.بهم ج داد که بروخونه مامانم به داداشم به بهونه اس بده وبگو گارت دارم منم همین کار روکردم که داداش گفت بیا خونه.منم ازخدام بود رفتم.اونجاکه رفتم یه نیم ساعتی نشستم دیدم که رقیه وابجی کوچیکش اومدن.من تو اتاق دوستم بودم.بهش اس دادم که بهم اجازه بده برم خونه که گفت بایدشام بخوری بعدبری.منم قبول کردم.راستی خونه رقیه ازخونه مادرش یه صدمتری فاصله داشت .زمانی که با دوستم نشسته بودیم وداشتیم ماهواره نگاه میکردیم.بهم اس داد این دفعه اس هاش فرق میکرد چون بهم اس های عاشقونه میفرستاد تعجب کردم پرسیدم چی شده ازاین اس ها برام میفرستی.بعد درجواب فرستاد گفت ادم به نفسش اس عاشقونه بفرسته عیبه.من جاخوردم.وخیلی حشری شدم.گفتم قضیه چیه گفتش امشب خیلی خوشتیپ بودی.منم گفتم اختیار داری قابل شمارو ندارم.اس داد لوس نشو.بعد بهش اس دادم وگفتم صادقانه بگو.چرا بهم پیشنهاد کردی مثل خواهروبرادر بمونیم.جواب داد گفت یهو ازدهنم در اومد.وگفت بعد خجالت میکشیدم.بهت بگم.که دوستت دارم و خجالت میکشیدم حتی اس های عاشقانه بفرستم.ولی امشب خیلی.هوسی شدم که بهت بگم دوست دارم دوست پسرم باشی رقیه ازم دوسال بزرگتربود بدبخت بعد هشت سال خدا بهش بچه داده بود اون موقع دوماهش بود .خلاصه شام خوردم.اونم دست پخت خودشو .خدایش خیلی خوشمزه نبودن .بعد که بهم اس داد گفت غذا چطوربود روم نشد که بگم عالی نبودن گفتم خوشمزه بودن.بهم گفت دروغ نگو.اخه من اشپزیم زیادتعریفی نداره.ازم معذرت خواهی کرد.منم گفتم مهم نیست همینکه برام غذا خودت درست کردی برام خوبه.ازبس که بهم خوش گذشته بود که ساعت دوازده شب شده بود اونم رفته بود خونه خودش بهش اس دادم که میرم خونه.واون بهم اس داد هروقت اومدی ازخونه مامانم بیرون بهم بگو منم باداداشش خداحافظی کردم وگفتم میرم خونه .بعد بهش اس دادم که دارم ازخونه مادرت میام بیرون.که بهم اس داد که همه جا رو دیدبزنم که ببینم کسی توکوچه نیست که بهش اس دادم کسی نیست.بعد اس داد گفت من میام دم در تو هم بیا دم درخونه امون ولی مواضب باش کسی نباشه.اون وخواهرش مرجان که ازخواهرکوچیکش یکم بزرگتربود شبها که شوهرش پیش اون زنهاش بود باهانس میخوابید.من رفتم دم درشون .فهمیدم پشت دروایستاده در روبازکرد وگفت بیاتو ولی توحیاط خونه اش بودم که بهم نگاه کرد منم حشری حشری بودم بدون اینکه چیزی بگم لبموگذاشتم رولباش همینجور وایستاده ده دقیقه ازهم لب میگرفتیم.ومن کسشومیمالیدم.دیدم چیزی نمیگه و همش توحیاط سرپا بودم بهش گفتم دیگه میخوام برم خونه .فهمید که به خاطربیرون وایستادنمون ناراحت شدم اخه نمیشد اونجوری کاری کرد هواهم سرد بود بعد که اومدم بیرون.داشتم میرفتم اولش میخواستم برم خونه ابجیم بخوابم بعدش بی خیال شدم به تاکسی تلفنی زنگ زدم وادرس رو دادم.وقعط کردم.دیدم که رقیه خانم زنگ میزنه بهم گفت به خدا اینجا ابجیم ودخترخاله ام هستش گفت دخترخاله ام دهن لغ هستش.میترسم.خونه دخترخاله اش هم نزدیک خونه اشون بود فکری به ذهنم اومد ازش خواستم که بهش بگه شوهرم داره میاد توامشب برو خونه.اونم یکم طفره رفت وقبول کرد که حاشاش کنه که این کار رو کرد.بعد بهم گفت یجای بمون یابیست دقیقه برو خونه ابجیت تا خواهرم خواب بره .انوقت بهم اس میدم که بیای منم گفتم باشه ولی خونه ابجیم نرفتم.چون اگه میرفتم.یه خواهرزاده دارم ولکن نمیشه پیله میشه اینوقت کجا میری منم رفتم یه گوشه ای نشستم خیلی سردم بود .که اس داد کجای به دروغ گفتم خونه ابجیم.بهم گفت توروخدا هواست جمع باشه همه جارو نگاه کنی کسی نبینه منم گفتم باشه.رسیدم نزدیک خونه اش اس دادم در روباز بزاره اونم در روبازگذاشت.منم رفتم.تو .وقتی وارد خونه انش شدم نفس ارومی کشیدم.که بهم نگاه کرد گفت چرا اینغذ قرمزی گفتم.الان نیم ساعته بیرون نشستم وبهش گفتم که خونه ابجیم میرفتم دیگه نمیتونستم بیام.رفتم تواتاق خوابش.روتختش نشستم اون گفت میرم واست چای درست میکنم.من بعضی وقتهاترامادول مصرف میکردم.این دفعه دوتا به خاطر اینکه کمرم صفت بشه دوتاخوردم وبهش گفتم برام اب بیاره بهونه ای که تشنه امه بجای اب واسم اب شربت اورد.منم قبلأ ترامادول هارو بدون اب خورده بودم دهنم خیلی تلخ بود.خلاصه چای رو اورد وخوردیم بعد بیست دقیقه حرف زدن .بدنم خیلی گرم شده بود.دیگه کیرم داست میترکید.اخه بدبخت انتظاروسردی.وحالا .یه زن متوسط چاق وخوشگل جلوش بود .بدون هیچ رودروایستی روش خوابیدم اونم روی تختش.حسابی ازهم لب گرفتیم.بعد بهش گفتم لباسامودربیار.لخت لخت شدم بعد لباسای خودشودر اورد.سینه هاش خیلی بزرگ بودن اونم خیلی صفت شده بودن .من شروع کردم به خوردن سینه هاش وگردنش.حسابی بدنشو خوردم انگار راضی نبود چون فکرمیکرد کسشومیلیسم ولی من خوشم نمیومد اون برعکس من وقتی نوبت اون شد اون خیلی شهوتی بود لبامو طوری میمکیدکه خدایش حس میکردم باد کردن.شروع کرد به خوردن کیرم.به نظرمیومدتوکارش خیلی حرفه ای بود به نظرم اون استاد ساک زدن بود .خیلی کیرمو خورد.بعد خوابوندمش وکیرمو گذاشتم لای کسش.وقتی که فروش کردم بدون هیچ دردسری تاتهش رفت.منی که ادعامیکردم کیرم خیلی بزرگه ولی فکرکنم کیرشوهرش یاکس دیگه ای که کرده بودش ازم بزرگتربوده.خلاصه خیلی تندتند تلمبه میزدم که صدای تخت چوبیش هم میومد.تلمبه هام شدیدترشدخیلی اه وناله دیونه کننده میکشید باهمون ناله هاش حشری ترم کرد.من که همونجورمیکردمش.ولبام رولباش بود طوری مست بود که بهم میگفت اب دهانتو بریز تودهنم.من همین کار رومیکردم واون انگارازاب دهانم خوشش میومدتا اینگه دیدم داره میلرزه فهمیدم ابش داره میاد منم محکم میزدم میگفت تند بکن منوجرم بده .کیرت فقط مال منه.منم ته دلم گفتم جای نمونده که من جرش بدم اخه قبلأ حسابی جرخورده بودن من توهمون حالت ابلم اومد.وکامل توکش ریختم.ازحال بی حال شدم تا ده دقیقه همینجورساکت روش خوابیده بودم.بعدش منوگفت بغل بخواب باهمون حالت که ابم ریخته بود وکیرم کوچک شده بود .بازم شروع کرد به خوردنش.بعد چند دقیقه دوباره موقق شد کیرمو بلند کنه انگارشهوتش خیلی زیاد بود.اون شب دوبار کردمش.که ساعت پنج صبح با درد کمرو احساس خستگی ولی خیلی بهم خوش گذشت چون کارشوخوب بلد بود.رفتم خونه .بعد این داستان.شبهای که شوهرش اونجا نبود من جای شوهرشو پرکردم.بیشتراز ده بار باهم رابطه داشتیم.راجب دوتاخواهرش توداستان بعدیم منتظرباشین.امیدوارم راضی باشین.دوستان محترم.

نوشته: اسی هوسباز

سلام بچه ها چه خبر ؟
دوستان این داستان اصلا واقعی نیست و همش رو تو ذهنم ساختم و میخوام شروع کنم و بنویسم !
میخوایین فهش بدید همین الان نخونید و برین پایین هرچی دوست دارید بگین چون خودم دارم میگم کاملا داستانم دروغه و هیچ واقعیتی نداره ، میخوام قدرت نوشتن خودم رو توی داستان بسنجم و از شما میخوام که به قدرت ذهنم نمره بدید . ولی خواهش میکنم اول بخونید بعد نظر بدید !
و اگه دیدید که قدرتم تو نویسندگی خوبه بگین تا بازم بنویسم

مثل همیشه راس ساعت 9 صبح رسیدم به متروی صادقیه و بعد از چند دقیقه به سکو رسیدم ، وقتی رسیدم قطار نبود ولی مثل همیشه آدم هایی که میخواستن با مترو برن و به زندگیشون برسن کم نبودن منم روی یه صندلی نشستم و هدفن خودم رو تو گوشام گذاشتم و با صدای صادق و حصین ابلیس ( کاغذ رکورد ) رفتم به یه دنیای دیگه ، همچی برام آهسته میگذ شت شاید آروم تر از چیزی که میشه تصور کرد ، آروم و بی صدا به مردم نگاه میکردم و پیش خودم فکر میکردم اینا دارن به چی فکر میکنن و کجا دارن میرن تو همین فکرا بودم که دیدم مردم با سرعت از کنار من میگذرن و به سمت سکو میدون اول ترسیدم ولی متوجه شدم که قطار کرج رسیده تو دلم به این شانس مسخره یه سری فهش ناموس دادم و دیدم که قطار رسید ، بلند شدم و بعد از باز شدن در های قطار با فشار مردم وارد شدم ولی جایی برای نشستن پیدا نکردم و کنار در خروجی که روبروی دری بود که من سوار شده بودم ایستادم هنوز صادق میخوند "دوباره داریم از آسمون شهر برف / زوده ولی پاییز نیومده در رفت "
داشتم زیر لبی باهاش میخوندم که یه دختر خانم وارد واگن مردونه شد ، از تیپش معلوم بود که دانشجو هستش ، قطار حرکت کرد توی راه بین صادقیه و طرشت داشتم به مردا نگاه میکردم که با چه ولعی دارن از سرتاپاش رو با چشماشون میخورن یه دقیقه از مرد بودنم بدم اومد تو دلم گفتم کیرم تو این زندگیه تخمی که همه دنبال ناموس مردم هستن و اگه کسی به ناموسشون یه نگاه بندازه میزنن دهن یارو رو میگان ، همه ی بدی ها رو مردم فقط واسه دیگری میخوان ! ، بی خیال وارد این مسائل نشیم ، خلاصه انقدر دختره معذب شد که توی ایستگاه بعدی پیاده شد و رفت توی قسمت خانوما !
بالاخره با همه مسائلی که توراه بود رسیدم بازار بزرگ و دنبال تیشرت های خاص برای فروشگاه پدرم گشتم حدودا ساعت 12 ظهر بود که بالاخره توی یه پاساژ یه تیشرت تک پیدا کردم واقعا عالی بود این همه گشته بودم هیچ تیشرت قشنگی پیدا نکرده بودم الان یه تیشرت عالی جلوم بود و با سرعت رفتم توی مغازه و قیمت تیشرت رو پرسیدم و فروشنده گفت که فقط ازش 4 جین داره و منم هر 4 جین رو با قیمت هر جین 6 تایی 300 هزار تومن خریدم ، تیشرت های عالیی بود واقعا می ارزید درحال چونه زنی بودم که یه خانم خیلی خوش هیکل وارد فروشگاه شد و از فروشنده قیمت تیشرتی که من همش رو خردیه بودم رو پرسید و فروشنده گفت که تموم کردیم ، اون خانوم وقتی اونا رو جلوی من دید گفت پس اینا چیه ؟ فروشنده هم گفت این آقا همش رو داره میخره ، خانم هم با یه لحن خاص گفت همش رو ؟ حالا چه قیمتی؟ فروشنده هم قیمت روگفت ، حرف مشتری تموم نشده بود گفت هر جین رو 350 میخرم ، ولی دم فروشنده گرم گفت این آقا زود تر اومده اگه با همین 300 نخواست به شما میفروشم منم که تو کف مرام یارو بودم کل مبلغ رو با کارت اعتباری حساب کردم ، اون خانم هم که معلوم بود تو دلش داره بد جوری فهش میده شروع کرد به دیدن بقیه ی لباس های فروشگاه ، من هم خدافظی کردم و کارت فروشنده رو گرفتم و اومدم بیرون ، یک مقدار که دور شده بودم یک دفعه احساس کردم که یه نفر دستش رو شونم گذاشت با تعجب برگشتم عقب رو نگاه کردم که تعحبم 10 برابر شد همون خانم توی فروشگاه بود ، گفت چقدر تند راه میری ببینم اینا رو به من 350 میفروشی ؟ گفتم نه متاسفانه من بعد از کلی گشتن این ها رو پیدا کردم ، گفت من برای یه مغازه دار کار میکنم اگه نتونم همچین چیزی براش ببرم اخراجم میکنه ، منم گفتم که به خدا نمیتونم بهت بفروشم ، از اون اصرار و از من انکار ، آخرش از من آدرس مغازه رو گرفت که بیاد از مغازه بخره ، منم کارت مغازه رو دادم و گفتم فردا دور و بر ساعت6 بیایین که هم خودم باشم هم اینا رو وارد برنامه انبار داری کرده باشم تا بتونم بهتون بفروشم کلی تشکر کرد و گفت نفروش اینا رو تا من بیام.
( الان میگین این چرا کس شعر میگه ، مگه چه لباسی هستش که انقدر ارزش دار ، باید بگم که بعضی وقتا یه سری جنس آدم گیرش میاد تو بازار که تکه و ارزش خریدن داره و معلومه خوب فروش میره اگه برای خرید وسایل به یا هر چیز دیگه برای مغازتون رفته باشید بازار متوجه حرف من میشید ، تازه اونم تو کار لباس که انقدر دروغ زیاده من لباس با کیفیت پیدا کرده بودم)
شب گذشت و من اصلا به یاد اون خانم نبودم
ساعت های 10 صبح بود که از خواب بیدار شدم و لباس پوشیدم و رفتم مغازه ساعت 11 بود که مغازه رو باز کردم جنسایی که خریده بودم رو وارد برنامه ی انبار داری کردم با توافق پدرم روی تیشرت ها قیمت 80 هزار تومان گذاشتیم .
ساعت های 4 بود که ویترین رو عوض کردم و لباس جدید رو توی ویترین گذاشتم تا ساعت 6 تونستم 2 تا از اون رو بفروشم ، کاسبی اصلا خوب نبود ، بخاطر بارون مردم نیومده بودن خرید ، که یه دفعه دیدم یه خانم خیلی خوشگل و با لباس هایی خیلی شیک و آرایش کرده وارد مغازه شد و سلام کرد و صاف سمت من اومد بدون این که به لباس ها نگاه کنه ، گفتم چه کمکی میتونم بهتون بکنم خانم ، که گفت من لیلا هستم دیروز توی بازار دیدمتون بابت اون تیشرت ها اومدم ، که ازتون بخرمشون ، منم به خودم گفتم خاک تو سرت 2 تاش رو فروختی و یکی هم تو ویترین زدی ، الان باید چیکار کنم گفتم بفرمایید بشینید و در مغازه رو بستم ، یکم ترسید ولی وقتی یکم وقت گذشت آرم شد ، قیمت رو بهش گفتم و گفت نامردیه من که میدونم قیمت اصلیش چقدره منم گفتم چون شما میخوایین عمده بخرید باهاتون 70 حساب میکنم ، گفت ببین آقا ... یه مکس کرد گفتم حسام هستم ، گفت آقا حسام این درست نیستش ، منم چون میدونستم دارم سود زیادی میکنم گفتم دیگه اخرش باهاتون 60 حساب کنم ، که خندید و گفت مرسی آقا حسام از لطفت منم که خوشحال دارم به استیلش نگاه میکنم و یه عالم دیگه ای دارم ، که بلند گفت میگم ممنون آقا حسام از لطفتون که به خودم اومدم گفتم خواهش میکنم لیلا خانوم ، گفت چیزی شده ؟؟ یکم به راستای دید من نگاه کرد و فهمید دارم استیلش رو برنداز میکنم ، خودش رو جمع و جور کرد و پالتویی که تو دستش بود رو پوشید منم رفتم 3 تا از جین ها رو اوردم گفت پس چرا یه جین کمه ؟ گفتم پدرم نمیدونست و فروخته الانم رفته بانک کار داره ، گفت پس با پدرت کار میکنی ، گفتم بله ، گفت مغازه هم برای پدرته ؟ گفتم بله و لی 3 دنگ 3 دنگ بین من و اون تقسیم شده !
گفتم شما کجا کار میکنین گفت من تو پاساژ گلدیس هستم مغازه ی یکی از آشناهاست ، هم فروشندگی میکنم هم براش دنبال جنس میگردم ، منم با لحن شوخی و خنده گفتم چه تفاهمی ، مثل همیم پس و اونم ، یکم یخش آب شد و یه مقدار باهام شوخی کرد ، بعد از حدود 30 دقیقه تو مغازه بودن پاشد و لباس ها رو برداشت که برم ، که یک دفعه یه فکر به سرم زد ، صداش کردم لیلا خانم الان داره بارون میاد اینام سنگینه ، بزارین من فردا خودم میارم مغازه تحویلتون میدم و اونم یکم مکس کرد و گفت آخه زحمتتون میشه ، گفتم چه زحمتی ؟ این همش رحمته
خندید و گفت پس من فردا ساعت 2 منتظرتون باشم خوبه ؟ منم گفتم حالا چرا 2 ؟ میخوای ناهار بدی ؟؟؟؟
گفت ناهارم میدیم بهتون منم گفتم نه بابا شوخی کردم !!!!!
شب رو به یاد استیلش صبح کردم و همش به فکر اون سینه هایی بودم که یکم بزرگ بود برای اون استیل لاغر و قشنگ چه پاهای کشیده ای داشت خدا !!!!
پیش خودم میگفتم یعنی میشه بعد از یک سال بدون دوست دختر بودن با این دوست بشم ؟ پیش خودم میگفتم خدایا اگه این رو بم بدی دیگه به هیچ عنوان ولش نمیکنم !
آخه آخرین دوست دخترم بعد از 1 سال با هم بودن شب سالگرد دوستیمون رفتم پیشش تا بهش یه گردن بند بدم که دیدم داره دست تو دست یه پسره راه میره و همش پسره بغلش میکنه و سوار ماشین یارو شد و رفت ! دیگه بعد از مریم با هیشکی دوست نشدم ، ولی این تنهایی بد جوری عزیتم میکرد ، نمیتونستم تنهایی رو تحمل کنم .
صبح از خواب بیدار شدم و دوش گرفتم و اصلاح کردم و سوار ماشینم شدم و به سمت گلدیس رفتم ماشین رو توی پارکینگ پشت پاساژ پارک کردم و رفتم تو و مغازه رو پیدا کردم ، از پشت ویترین تو رو نگاه میکردم ، وای خدا چی میدیدم چه دختر خوشگلیه این لیلا خانم وای نمیدونید چه لبایی داشت ، موهای قهوه ایش که فر کرده بود رو از زیر شالش ریخته بود رو سینش که تا رو سینش رو گرفته بود ، آب دهنم رو قورت دادم و رفتم تو سلام کردم ، وقتی من رو دید خوشحال شد و گفت وای حسام کجایی ، این آقای رضایی من رو کشت ، که چشمم به یه پسر افتاد تو مغازه ، از من حدود 3 سال بزرگ تر بود ( این رو بعدا فهمیدم ) سلام کردم و اومد جلو و دست داد باهام و لباس ها رو تحویل گرفت ، اول فکر کردم دوست پسرشه و خیلی تو زوقم خورد ولی یکم که گذشت دیدم همش داره با فامیلی صداش میکنه ، گفتم آقای رضایی همه چیز درسته من برم ؟؟؟؟ که گفت نمیخوای پولش رو بگیری ؟؟؟؟ گفتم خب معلومه چرا که نه ؟ پول رو گرفتم و خدافظی کردم و آروم به سمت در راه افتادم تو دلم کلی به این شانس کیریه خودم فهش میدادم که یک دفعه اقای رضایی یه جور که من بشنوم گفت خانوم مظلوم شما نمیخوایین برین ناهار ؟ لیلا هم گفت والا میخوام برم ، آقا حسام ، برگشتم سمتش ، گفت مگه نگفتم فردا ناهار مهمون من ؟؟؟؟ از تعجب شاخ در اوردم ، قند تو دلم آب شد ، خدا این چی میگه ؟؟؟؟؟
گفتم چرا گفتین ، گفت پس کجا داری میری بدون من ؟ با کسی قرار داری ؟؟؟ گفتم نه والا !
گفت پس بیا بریم ناهار مهمون من
تودلم بشکن میزدم و عروسی بود !!!!
از آقای رضایی خدافظی کرد و اومد سمت من و با من از مغازه خارج شد گفت حالا کجا بریم ناهار ؟ زود بگو حسام چی دوست داری ؟ منم به شوخی گفتم اگه مهمون توییم بریم غذا چینی بخوریم تو اژدها طلایی اگه مهمون منی بریم کریم سگ پز ( یه فست فودی هستش بالا تر از سینما پردیس زندگی تو خیابان اباذر ) خندید و گفت هرچی تو بگی مهمون منی میریم اژدها طلایی ، خندیدم گفت ماشین که داری ؟؟؟ گفتم آره ، گفت کجاست اون وقت ، منم گفتم تو همین پارکینگ رفتیم و سوار ماشین شدیم گفت باورم نمیشه پسری با سن تو سوناتا 2012 داشته باشه ، گفتم خب باور کن ، الان سوار ماشینش هستی حالا مگه من چند سالمه ؟؟ شروع کرد به حدس زدن بیست و پنج یا خیلی داشته باشی بیست و هشت ، گفتم 29 سالمه که گفت یعنی من ازت کوچیک ترم ؟ گفتم مگه چند سالته ؟ گفت 28 ، تازه وارد شدم ها !!!!
گفتم خب خوبه دیگه تو راه تصمیم گرفتم برم یه جای ارزون تر هرچی باشه اون میخواد حساب کنه منم که نمیزارم اون دست تو جیبش کنه ، تو راه از فکر این که دوست پسر داره یا نه ناخودآگاه گفتم دوست پسر داری ؟ گفت نه ، گفتم پس یعنی شوهرم نداری ؟ گفت اونم ندارم ، گفتم چی داری ؟ گفت من هیچی ندارم ! یک دفعه این مغز خراب من باعث شد تا خندم بگیره ، یه جوری نگام کرد که به خودم اومدم خلاصه غذا رو خوردیم و من حساب کردم ، وقتی رسوندمش سرکارش ساعت 6 بود ازم تشکر کرد و شمارش رو داد گفت اگه دوست داشتی اس بده ! منم گفتم حتما ، حالا شروع کرده بودم به بخت و اقبال و شانسم درود و حورا میفرستادم !
خلاصه شب شد و اس دادن ها شورع شد برای شب اول حرفا خیلی خوب و با احترام بود ، چند هفته ای گذشت و ما باهم دوست دختر دوست پسر شده بودیم و هم دیگه رو یک بار بوسیده بودیم از لب ، با هم قرار داشتیم بریم بیرون ، دیگه اون پیش من و توی مغازه ی من کار میکرد و پدرم هم ازش خیلی خوشش اومده بود و میگفت میخوام برات بگیرمش و بعضی وقتا تو مغازه عروس گلم صداش میکرد و اونم سرخ میشد از خجالت !
راجع بش فهمیده بودم که قبلا دوست پسر داشته ولی رابطش باش حداکثر تا بوسه بوده و بس و پدرش آدم پولداری نیست ولی کسی هم نیست که دستش به دهنش نرسه ! مادرش هم 2 سال پیش تو یه تصادف میمیره و دلیل دوستیش با اون پسر کمبود محبتی بوده که بعد از مادرش حس میکرده ، خلاصه بهتون بگم دختر پاکی هستش !
تو ماشین منتظرش بودم جلو در خونشون که با پدرش اومد پایین و منم پیاده شدم و به پدرش سلام کردم و دست دادم و روبسی و خلاصه باهم رفیق شده بودیم چون دفعه ی اولی نبود که هم رو دیده بودیم !
سوار ماشین شد و بعد از یکم که حرکت کردیم از تو جیبش دوتا انگشتر یه شکل در اورد و گفت این رو برای تو خریدم و اینم برای خودم ! این باشه نشانه ی دوستیمون منم زدم کنار و جلوی چشم هرکی که تو پیاده بود بغلش کردم و از لب بوسیدمش و انگشتر رو دستم کردم وای تو این چند ماهی که باهم بودیم بهترین روز ها رو داشتیم دوست نداشتم هیچ جوره خرابش کنم ، تو راه به سمت فرحزاد مثل همیشه دست راستم تو دستش بود و گاهی وقتا با هم دست تو دست دندش رو می اوردیم رو حالت دستی و با ماشین سرعت میرفتیم و دنده عوض میکردیم !
شب داشتم بر میگردوندمش که گفت حسام میخوام رابطم رو باهات جدی کنم ، منم همین رو میخواستم و زود قبول کردم و گفت بریم خونت ؟ گفتم باشه بریم ! من یه خونه ی مجردی دارم که حدود 3 ماه بود خریده بودمش یعنی 2 ماه بعد از دوستیم با لیلا !
رسیدیم و با ریموت در پارکینگ رو باز کردم و ماشین رو پارک کردم و از همون جا با لب گرفتن سوارآسانسور شدیم و بالا رفتیم یه چند ثانیه ای لب گرفت نرو بی خیال شدیم تا وارد خونه بشیم ! تا در رو بستم یک دفعه لیلا پرید تو بقلم و پاهاش رو دور کمرم گره کرد و دستاش رو انداخت دور گردنم و شروع کرد به لب گرفتن منم چند سالی میشد که بدن سازی میکردم و بدنم تحمل وزنش رو داشت ! برای اولین برا گرمای کسش رو رو بدنم از روی شلوار و پیرنم حس می کردم وای بهترین جس دنیا بود تو همون حالت بردمش تو اطاق و خوابوندمش رو تخت و روش افتادم و از هم فقط لب میگرفتیم ! یکم که گذشت بی خیال لب گرفتن شدم و از روی گونش تا گردنش رو بوس کردم وای برای بار اول بود که باهم تو این حالت بودیم ! بوسش میکردم و دستم رو آروم از رو لباس به سینه هاش رسوندم همین جور که گردنش رو میبوسیدم در گوشم گفت حسام دوستت دارم همه چیزم فدای تو عشقم ! با این حرفش آتیشی شدم ، شهوت کل وجودم رو گرفته بود میبوسیدمش و میبوسیدمش ! ازش برای چند ثانیه ای جدا شدم همون جور رو تخت بود و حاج و واج من رو نگاه میکرد که چرا ولش کردم سریع رفتم تو آشپز خونه و یه بسته عود برداشتم با سرعت برگشتم تو اطاق سر راه تو آشپز خونه یه کبریت و یه چند تا شمع برداشتم ساعت 9 شب بود رفتم تو اطاق دیدم مانتوش رو در اورده و با شلوار لی و تیشرتی که باعث دوستیمون شده بود رو تخت خوابیده سریع 7 یا 8 تا شمع رو شن کردم و تو اطاق پخش کردم و عود رو با آتیش یکی از اونا روشن کردم و تو بدنه ی یکی از شمع ها که کلفت بود فرو کردم
تا وایسه ! بع چراغ رو خاموش کردم وای نور شمع و بوی عود چه فضایی ساخته بود آروم رفتم پیشش دراز کشیدم و شروع به بازی کردن با هم کردیم و لب گرفتن با خنده های شیطنت آمیزش من رو بیشتر حشر میکرد تو یک چشم به هم زدن دیدم شورت تنمه و اونم یه کرست و شرط قرمز که تو اون تاریکی و نور شمع برق میزد سینه هایی که روزی بهشون خیره شده بودم الان در اختیارمه وای با بوسه های کوچیک پزیرای بدنش شدم و با هم و روی هم مثل دوتا ماهی میلقزیدیم و با دستم آروم شرطش رو از پاش در اوردم و با بوسه هایی که از بین دوتا سینه هاش شروع میشد به سمت کسش رفتم بالای کسش اصلا مو نداشت معلوم بود که اصلا اصلاح نکرده چون خیلی نرم بود و هیچ زبریی احساس نمیکردم به تپه ی قزروفیه بالای کسش رسیدم یه بوس آروم بهش زدم و پایین رفتم و به چچولش رسیدم اول بوش کردم ، وای بوی شحوت و عشق میداد آروم با یه بوسه از چوچولش شروع کردم به خوردنش ! آروم میلیسیدمش و به سمت صورت لیلا نگاه میکردم یه بدن سفید جلوم بود که قشنگ تراشیده شده بود و 2 تا سینه ی زیبا که هنوز زیر کرست بود آرون به صورتش نگاه کردم دیدم چشماش رو بسته و با هر لیس من محکم لحاف رو چنگ میزنه به لیسیدن و بوسیدنم ادامه دادم دست راستم رو آروم روی شکمش بردم و با اولین نوازش شکمش یه داد بلند زد و گفت تو رو خدا دست به شکمم نزن که فهمیدم نقطه ی حساسش شکمشه ! با دستم رو شیکمش رو ناز میکردم و اونم جیغ میزد و آه میکشید هنوز به 5 بار نوازش نرسیده بود که با یه لرزش شدید ارضا شد دو باره شروع به خوردن کردم این بار شدید تر با لبام چوچولش رو میکشیدم و ول میکردم و با زبونم تو کسش رو میلیسیدم ! که با قدرت من رو بالا کشید و شرطم رو با سرعت در اورد و به کیرم که براش سیخ شده بود نگاه کرد چشماش رو بست و یه بوس به سر کیرم زد و شروع کرد به خوردن معلوم بود بلد نیست و خوشش نمیاد و داره بخاطر من میخوره ! که جلوش رو گرفتم و کرستش رو با دستم در اوردم و نک سینه هاش رو آروم گاز میگرفتم ! رفتم لای پاش نشستم و کیرم رو در سوراخ کونش قرار دادم و یه تف زدم و آروم فشار اوردم که اصلا تو نمیرفت یکم تلاش کردم و هر جوری بود سر کیرم رو کردم توش ! به چهرش نگاه کردم دیدم داره گریه میکنه گفتم خوبی گفت آره کیرم رو در اوردم و گفتم نمیخوام بکنمت و میزارم لاپات که یک دفعه بقلم کرد گفت ممنونم حسام یک دفعه گفت یه تصمیمی گرفتم ! کیرم رو تو دستش گرفت و در کسش تنظیم کرد و گفت بزن پردم رو ! گفتم نه ! گفت بزن بهت میگم ! که خودش رو یک دفعه رو تخت اورد پایین و کیرم رفت توش و گفت بکن و منم آروم شروع کردم به حرکت دادن که یک دفعه خون پاشید بیرون و کیرم و کسش خونی شد ! با ملافه پاک کردم و دوباره کردم توش و شروع به تلنبه زدن کردم که یک دفعه آروم نشست و بغلم کرد و اروم گوشم رو میخورد و میگفت حسام دوستت دارم هیچ وقت تنهام نزار منم گفتم هیچ وقت تنهات نمیزارم عشق من بعد از چند تا تلنبه زدم کمرم گرم شد و احساس کردم آبم قراره بیاد کیرم و کشیدم بیرون و گذاشتم لا سینه هاش و یکم که بالا پایین کردم آبم ریخت رو صورتش ! و با ملافه پاکش کردم ، کنار هم افتادیم تا صبح ! صبح ساعت 9 بود با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم ! پدرم بود گفت حسام باید بری بازار گفتم باشه و میرم و قعط کردم سرم رو برگردوندم و شمع رو دیدم که آب شده یاد دیشب افتادم دور رو برم رو نگاه کردم و دنبال لیلا میگشتم ولی نبود بلند شدم همون جوری لخت رفتم بیرون دیدم صبحونه رو میزه و آمادس جلو رفتم دیدم یه نامه رو میزه ترسیدم گفتم نکنه رفته و من رو برای همیشه تنها گذاشته با یه اشک که از روی ترس روی گونم روانه شده بود نامه رو باز کردم توش نوشته بود خیلی سخته برام که دارم این نامه رو مینویسم ولی الان که داری این نامه رو میخونی یعنی من رفتم وپیشت نیستم . یک دفعه فشارم افتاد و نشستم رو زمین دیدم نامه ادامه داره یکم پایین تر رو خوندم دیدم نوشته دیگه پیشت نیستم ولی پاشو برو حموم و یه دوش بگیر و برای آیندت تصمیم بگیر ! پاشدم و با کله رفتم تو حموم و در رو کوبیدم رفتم تو حموم تا تو آیینه نگاه کردم دیدم یکی پشتمه بخاطر اشک تو چشمام نمیتونستم ببینم کیه برگشتم دیدم لیلاس بغلم کرد و گفت شوخی کردم عشقم چرا گریه میکنی ؟؟؟ و ازم لب گرفت اونم اشکش در اومد بهش گفتم دیگه باهام همچین شوخی نکن دیونه !
اونم گفت باشه و باهم دوش گرفتیم و رفتیم صبحانه خوردیم ! دوستیمون به 8 ماه نرسید که باهم ازدواج کردیم الان هم 6 سال از ازدواجمون میگزره و با هم هنوز مثل روز اول دوستیم و زندگی میکنیم ! وقتی دیدیم که داره بینمون سرد میشه بعد از 4 سال دوستی به زندگیمون گرمای تازه ای دادیم و یه پسر به زندگیمون اضافه شد و اسمش رو گذاشتیم خشایار ! الان خونوادم شده 3 نفر من لیلا و پسر 2 سالم خشایار
امید وارم از این داستان خیالیه من لذت برده باشید ببخشید طولانی شد !
به قرآن این داستان واقعی نیست و از خودم در اوردم ! به خدا دروغه اصلا از نگارشش معلوم بود که دروغه خخخخخخخخخخخ
اینم واسه اونایی که داد میزنن داستانمون واقعیه ))))))

بچه ها امید وارم خوب بوده باشه اول به مغزم و نویسندگیم رای بدید ! بعد به داستانم
کوچیک شم مهراد
البته اگه بازم از این داستان ها خواستید ، بگید بنویسم اگه میبینید قدرتش رو دارم

ادامه...

نوشته:‌ mehrad joker

سلام من هستم،این اولین داستانی هست که مینویسم امیدوارم خوشتون بیاد.
من وقتی بچه بودم یه دوست داشتم که اسمش امیر بود ما خیلی همدیگرو دوست داشتیم و بیش تر اوقات باهم دیگه بودیم من اون موقع ها 7 سالم یا کم تر بود.
ما یه خونه داریم که 4 واحد داره واحد اول برای مادربزرگم و واحد دوم برای ما و واحد سوم برای خالم اینا و چهارم همسایمون هستن
ما تو یه ساختمون زندگی میکنیم.
من بجز امیر یکی از فامیلامون بود که اونم دوست صمیمیم بود البته فامیل دوری بودیم با اون..اسمش نگار بود.نگار 4 سال از من بزرگ تره و خیلی هم منفیه.یه روز امیر اینا اومدن خونمون نگار اینا هم بودن ما سه تایی کلید گرفتیم و رفتیم واحد خودمون و درو هم قفل کردیم
نگار گفت سحر بیا کارت دارم امیر تو نیا.من رفتم پیش نگار.نگار گفت خاک تو سرت سحر تو که یه کسیرو داری که راحت میتونی دلشو به دست بیاری چرا از فرصت استفاده نمیکنی؟گفتم منظورت چیه؟؟
گفت با امیر بکن!انقدر حال میده!من اون موقع 8 سالم بود و نگار 12 سالش بود.
گیج شده بودم گفتم ها؟؟؟بکنم؟چی بکنم؟کردن چیه؟
نگار دهنمو گرفت و گفت وااااای یه حرف بده هی نگو!و همه چیزو بهم توضیح داد!من هیچی متوجه نشدم مات و مبهوت مونده بودم گفتم من متوجه نمیشم!
گفت واسا!
رفت و با گوشیش اومد.یه عالم عکس سکسی توگوشیش بود.تازه دوزاریم داشت میفتاد.با توضیحات کامل نگار دیگه متوجه متوجه شده بودم.
گفتم به امیر نگو خواهش میکنم من اصلا دلم نمیخواد با امیر ان کارو بکنم روم نمیشه!
نگار منو هل داد و گفت اههههه برو بابا دیوونه!حالا برو بیرون دیگه بسته!امیرو بگو بیاد!
امیرو گفتم بیاد و به من گفت تو برو!منم رفتم تو اتاق خودم
بعد از چند دقیقه ای امیر اومد تو.
دیدم خیلی مشکوکه
دست و پام داشت میلرزید سریع با صدای لرزون گفتم نگار کجاست و دوییدم به سمت اتاق پذیرایی که امیر جلومو گرفت
نگاش کردم گفتم چیه کاریم داری؟گفت آره
گفتم چی کار؟یهو منو بغل کرد.با دستاش صورتمو گرفت تا خواست لب بگیره پرتش کردم اونور و دوییدم تو حال دیدم نگار نیست گفتم نگااااااار نگاااااار یهو نگار اومد تو گفت خفه شو احمق!برو باهاش بکن من وایسادم نگهبانی میدم برو فرصت رو از دست نده
گفتم نگار تورو خدا بیخیال شو گفت برو گمشو دیگه اه حوصله ندارم و منو پرت کرد تو اتاق خودم پیش امیر
امیر گفت میای سحر؟بیا دیگه خیلی خوبه!گفتم من خجالت میکشم.گفت چه خجالتی؟و شلوارشو کشید پایین و کیرشو نشون داد.
استرسم شدید شدید شده بود.با شلوار پایین کشیدش اومد و منو بغل کرد و منو مالید به کیرش.
که یهو دیدم صدای نگار داره میاد سریع دوییدم دیدم مامانم داره در میزنه درو براش باز کردم اومد تو و یه چیزی برداشت و رفت پیش مهموناش
گفتم نگار اگه خیلی دوست داری خودت برو با امیر بکن من نمیتونم.
نگار گفت بالاخره پشیمون میشی...
الان من تازه رفتم تو 18 سالگی..
امیر هم سن منه ولی 1 سال از من بزرگ تره.
از اون جریان به بعد نگار توبه کرد و دیگه دست به این کار نزد و حتی از من هم عذرخواهی کرد
امیر هم دیگه گیر نداد اما..
هفته ی پیش امیر اومد خونمون و گفت بیا بریم بیرون منم رفتم باهاش بیرون..توماشین آهنگ گذاشته بودیم و حسابی حال میکردیم
گفتم امیر کجا داریم میریم؟گفت یه جای خیلی خیلی خوب که فکر نکنم بدت بیاد!
گفتم هههه باشه!
ماشین رو تو یه کوچه نگه داشت.گفت اینجاست!پیاده شو
گفتم اینجا؟بعد پیاده شدم
گفت دستتو بده...دستشو گرفتم و منو برد تو یکی از خونه های اون کوچه..
گفت چشماتو ببند.چشمامو بستم.صدای کلید رو شنیدم که رفت داخل در و در باز شد گفتم حالا باز کنم گفت نه نه نه!
گفتم باشه بابا!
بعد منو راه برد و گفت حالا چشماتو باز کن چشمامو باز کردم یه تخت خواب خوشگل با رنگ قرمز دیدم!یه دفعه به امیر نگاه کردم و گفتم منظورت...چیه؟دستمو گرفت و منو برد روی تخت نشوند بعد از کمی بغل کردن و ناز و نوازش امیر گفت حالا میای عزیزم؟فهمیده بودم میخواد چیکار کنه...گفتم میخوای دوباره جریان 10 سال پیش تکرار بشه؟سرشو انداخت پایین و با لبخند بلند کرد و سرشو تکون داد یعنی آره!
آب دهنمو محکم قورت دادم و گفتم نمیدونم چی بگم...
گفت یعنی چی؟بیا برات یه تجربه هم بشه!
گفتم امیر تو داری با من اینکارو میکنی یعنی الان دوست داری با هردختری که بخوای بکنی برات مهم نیست کی باشه و منم بدم میاد از اینجور آدما!گفت چی داری میگی سحر؟؟؟؟؟؟؟؟من دوستت دارم اینو میخواستم زودتر بگم ولی میدونستم مامانت مخالفت میکنه و نخواستم تورو آزار بدم.
همون لحظه پریدم بغلش و گفتم منم دوستت دارم امیر،انقدر محکم پریدم بغلش که افتاد رو تخت!گفت من خیلی بیش تر عزیزم بعد یه لب فوق العاده ازم گرفت و شروع کرد دکمه های مانتوم رو باز کردم منم دکمه شلوارش رو باز کردم تا اینکه کم کم لخت شدیم منو هل داد و افتاد روم و دستشو آروم مالید رو سوتینم و درآوردش،گفت عزیزم نمیخوای شورتمو دربیاری؟گفتم حتما...دستمو گذاشتم رو شورتش و کشیدم پایین کیر راست شدشو دیدم و بهش نگاه کردم و گفتم رو که نیست سنگ پا قزوینه!و هردوتامون خندیدیم!گفت خب حالا نوبت منه!
کلشو گذاشت لای پام و اول کسمو از رو شورتم بو کرد و آروم شورتمو کشید پایین و پرت کرد پایین تخت گفتم امیر لیسش بزن گفت هرچی تو بگی و شروع کرد لیس زدن من چون خیلی قلقلکی ام همش پامو جمع میکردمو میخندیدم اونم همرام میخندید که یهو رسیدم به اوج خنده لبه های کسمو گرفت و بازش کرد و زبونشو تا آخر کرد تو کسم از خنده مرده بودم گفتم وای بسه امیر بسهههه ههههه!
گفت باشه عشقم اومد سراغ سینه هام اول با نوکش بازی کرد و بعد کرد تو دهنش و با دستاش کسمو میمالید،گفتم امیر گفت جونم گفتم میخوام برات ساک بزنم گفت باشه عزیزم بیا برای خودته و کیرشو آورد جلوی دهنم اول دلم نمیومد ولی بعد از کمی خنده دهنمو باز کردمو آروم کیر داغشو گذاشتم تو دهنم سرمو گرفت و گفت بالا پایین کن سحر همینجور که کیرش تو دهنم بود سرمو تکون دادم و با کمک امیر بالا پایین کردم چندبار هم حواسم نبود کیرشو گاز گرفتم طفلی نفسش رفت!
گفت خب سحر بسته حالا بیا کونمو بخور.کونشو گرد طرفتم با دوتا دستاش کلمو کرد تو کونش و گفت لیس بزن سحر با زبونت سوراخمو قلقلک بده زود باش یه عالم کونشو لیس زدم بعد سرمو آوردم بالا دیدم آب دهنم مثل پنیر پیتزا کش اومده دیدم کونش چرب شده انگشتمو کردم تو کونش و تو کونشو قشنگ با انگشتم لمس کردم اون یکی انگشتمم آوردم و سوراخ کونشو باز کردم و زبونمو کردم تو سوراخ کونش که یهو نتونست جلو خودشو بگیره و یه گوز محکم داد و گفت ای وای ببخشید با خنده گفتم اشکال نداره خیلی حال داد گفت بازم میخوای؟گفتم آره خیلی باحاله هههه گفت یه حرکت دهنتو باز کن و بذار تو سوراخ کونم اینکارو کردم تا یه گوز محکم دیگه داد خیلی خندیدم
گفت سحر بخواب رو تخت بعد رفت و کرم آورد مالید رو کیرش و گفت پشت کن عزیزم اصلا درد نداره نترسیا...گفتم باشه..کونمو کردم طرفش و کیرش راحت رفت تو کونم درد زیادی نداشت شروع کرد به تلمبه زدن گفت درد نداره؟گفتم نه زیاد بعد گفت خب حالا کستو بیار یه حال حسابی بهت بدم..کیرشو آروم گذاشت رو کسم و فرو کرد توش خیلی درد داشتم گفتم آآآآآآآاخخخخ درد داره این امیر گفت واسا عادت میکنی دید دارم درد میکشم کیروشو درآورد و مالید رو کسم جلو خودمو اصلا نتونستم بگیرم سریع شاشیدم امیر خندید و گفت چه حرکت باحالی البته یه ذره شاشیدم بقیشو روم نشد بعد گفت خب بیا بریم حموممممم!رفتیم تو حموم امیر گفت عزیزم یه حرکت باحال بکنیم؟گفتم چه حرکتی؟گفت دهنتو باز کن نوک کیرمو بکن تو دهنت فقط نوک کیرمو گفتم باشه و اینکارو کردم تا امیر گفت آماده ای؟سرمو تکون دارم و گفت 1 ، 2 ، 3 و شاشید نتونستم سریع دهنمو آوردم بیرون و گفتم امیر دیووونه!!گفت خیلی باحاله نه؟گفتم یکم حال داد بعد گفت حالا میخوام شاشیت کنم و روم شاشید یه عالم جیغ و داد زدیم خیلی این حرکت حال داد امیرگفت عزیزم شاش داری؟گفتم یکم کلشو آورد لای پام و گفت میخوام شاش سحر جونمو بخورم منم خندیدم و گفتم واقعا؟گفت آره خیلی خوبه!
لبای کسمو با دستاش باز کرد و گفت بشاش بشاش...و شاشیدم تو دهنش یه ذرشو خود بقیشو ریخت رو خودم گفت حالا نوبت کونته و کونمو گرفت و بازش کرد و شروع کرد به خوردن منم قلقلکم اومد و یه گوووز خیلی خیلی بلند دادم هردوتامون خندیدیم بعد دوتایی تو حموم دراز کشیدیم و امیر یکم کونمو قلقلک داد تا بگوزم منم یه گوز بلند دیگه دادم امیرم کونشو آورد جلو و یه گوز باحال داد و دوتایی خندیدیم بعد از دوش گرفتن حسابی از حموم اومدیم بیرون یکم روهم خوابیدیم و راجب خودمون و احساسمون نسبت به هم گفتیم و راجب ازدواجمون برنامه ریزی کردیم منم به مامانم گفتم که امیرو دوست دارم و ما الان با هم عقدیم و تا آینده که باهم ازدواج کنیم امیدوارم از داستانم خوشتون اومده باشه در ضمن من اصلا حتی یه کلمه هم راجب این داستان دروغ نگفتم الانم دوتایی با امیر اومدیم تو این سایت و حشر برمون داشته،این داستان دروغ نیست باور کنید
امیدوارم از خاطره من خوشتون اومده باشه!

نوشته: سحر

سلام من ارش هستم ميخوام داستان كون دادنمو براتون تعريف كن كه حدودسه ماه بيش برام رخ داد با رضا توي همين شهواني اشنا شده بودم بجه ماهشهر بود من هم بجه اهواز بعد يه مدت كوتاه شماره همديكه رو كرفتيم يه مدت كوتاهي تلفني حال ميكرديم راستش من خيلي از ملاقات رضا ميترسيدم جون حقيقتش تا حالا نداده بودم و ميترسيدم نتونم به رضا اطمينان كنم تا اينكه يه روز دلمو زدم به دريا و باش قرار ملاقات كزاشتم تو خونشون كه رضا امادش كرده بود ساعت بنج غروب رفتم ماهشهر ماشينمو يه جايي بارك كردم و زنك زدم كه بياد دنبالم خب رضا اومد و با كلي ترس و لرز ديدمش كفته بود بيست و شش سالشه ولي حدوداسي و سه بش ميخورد ولي من ديكه داشتم برا نشستن رو يه كير ميمردم با هم اشنا شديم رضا فهميد من خيلي ترسيدم خلاصه بم اطمينان داد كه ميتونم بش اعتماد كنم خلاصه رفتيم خونشون كسي هم خونشون نبود اول ترسيدم دوستاشو احيانا اورده كه حسابي بكننم ولي اتاقا رو كشتم كسي نبود خيلي خوشحال شدم خب جند لحظه اي صحبت كرديم تحمل نكردم و سريع كيرشو كرفتم شايد باورتون نشه مثل سنك شده بود اون سريع لخت شد و من هم كيرشو كزاشتم تو دهنم خلاصه يه دل سير براش ساك زدم كونم داشت از حسودي دهنم ديونه ميشد رضا فهميد و عشقولانه لختم كرد كفت هر جور دوست داري بكنمت من راستش عاشق مدل سكي بودم اول خوب كونمو ليس زد كفتم رضا زود باش دارم ديونه ميشم اون هم كيرش كزاشت در كونم ولي نميرفت تو كيرش خيلي كلفت بود اما متاسفانه كوتاه بود خلاصه كيرشو تف ماليد يه كم هم كزاشت تو دهنم و شروع كرد به فشار سرش كه رفت احساس كردم دارم باره ميشم واي اروم اروم بردش تو اولش خيلي درد ميكرد ولي سريع عادت كردم البته اينو هم بكم ها خيلي قوي بود بسيار دير ابش اومد خلاصه تو حالتهاي مختلف كونمو خوشحال كرد بعدش كفت ابمو جكار كنم كفتم بريزش تو كونم ميخوام كونم به اب كيرت عادت كنه كه هميشه منو بكني نميدونم كي ها تا حالا كون دادنو تجربه كردن ميخوام بكم وقتي ابشو داشت تو كونم ميريخت بسيار برام لزت بخش بود ابش هم خيلي زياد بود كلي منو بوسيد و هي ميكفتم ارش زن من ميشي من هم كلي براش ناز ميكردم خلاصه رفتيم حموم خودمونو شستيم بركشتيم بنده خدا كلي ميوه خريده بود به شوخي كفت ميدونم تو از خيار خوشت مياد من هم خودم ناز كردم اومد كلي بدنمو ناز كرد ولي خب تو همين حين كيرش داشت سفت ميشد خوابيدم روش دوباره يه عالمه براش ساك زدم بعد كفت ارش من هم دوس دارم كيرتو بخورم مدل شش و نه وايساديم برا هم ساك زديم بعد بلند شد نشست رو كيرم اولش جا خوردم ولي فهميدم اون هم دو داره ديكه ولي كير من هركز سفت سفت نشد كه بره تو كونش خلاصه نااميد شد اومد باهامو باز كرد و كلي برام كيرو كونمو خورد وحشي شده بود كيرشو كزاشت تو كونم وتا ميتونست تلمبه ميزد و من هم كلي جيغ و داد اون بيشتر حشري ميشد بابا لامصب كيرش كلفت بود من هم واقعا درد ميكشيدم البته با لذت شايدبيست ديقه طول كشيد تا ابش اومدباز همشو ريخت تو كونم خلاصه سرتونو درد نيارم ...بعدش منو تا وسط شهر رسوند و خداحافظي كرديم من هم اومدم اهواز تو راه خيلي بشيمون بودم جون واقعا بار اولم بود اومدم خطمو انداختم بيرون ولي هوسش هنوز برام مونده كه راستش برام لذت بخشه الان هم خيلي خيلي دوس دارم بدم ولي به يه كير سفيد دراز البته كلفت نباشه...راستش من عاشق دادنم هميشه دوس داشتم بدم تا بكنم شايد واقعا دوجنسم

نوشته: آرش

16 سالم بود که با عباس دوست شدم پسری که 4 سال از خودم بزرگتر بود و خیلی دوستش داشتم و فقط به خاطر کم سن بودنم منو پس زد . این پس زدن برام شد کینه چون هم محله ای بودیم میدونستم که میفهمه دارم چیکار میکنم بعد چند ماه با فرهاد دوست شدم کسی که واسه اولین بار مزه سکس رو بهم نشون داد . اون عاشق من بود اولین بار که گفت بریم خونه باهاش رفتم یه کم فیلم دیدیم و کلی خندیدیم منم یه بلوز اسپرت مشکی پوشیده بودم با یه دامن کرم . بعد فیلم گفت خواب میچسبه رفت دوتا بالش اورد و با فاصله گذاشت زمین و خودش خوابید راستش ترسیده بودم اما وقتی دیدم با فاصله خوابیده و صدای خرناسش بلند شده منم خوابم برد نمیدونم چقدر گذشت که با حس خیسی لای کسم از خواب پریدم یه حس طوفانی داشتم نمیتونستم چشمام رو باز کنم حس کردم یکی چرخوندم و دمر منو خوابوند و باز هم حس لذت بخش خیسی بین پاهام میخواستم بلند شم اما نمیتونستم که یهو آتیش گرفتم حس میکردم یه چیزی داره کونم و پاره میکنه فریاد کشیدم که دست پرقدرتی جلوی دهنم رو گرفت زار میزدم و هر لحظه کونم بیشتر آتیش میگرفت فرهاد کیرشو کرده بود توی کونم و آروم تلمبه میزد و دم گوشم قربون صدقه ام میرفت و التماس میکرد تحمل کنم تا تموم بشه و من فقط بی صدا اشک میریختم چند تا تلمبه که زد یهو آروم افتاد روم . تکونی به خودمدادم و از روی خودم انداختمش رو زمین و در حالیکه از درد زار میزدم رفتم توی اتاق و لباس پوشیدم اومدم بیرون که دیدم نشسته رو مبل و داره گریه میکنه وقتی منو دید اومد روبروم زانو زد التماس میکرد ببخشمش میگفت دست خودش نبوده اما من چیزی از حرفهاش نمیفهمیدم این اتفاقها واسه ذهن 17 ساله من خیلی سخت بود شده بودم سنگ از خونه اومدم بیرون دنبالم اومد زار میزد و میگفت غلط کردم گه خوردم اصلا آخر همین هفته میام خواستگاریت قبلا هم بحث خواستگاری رو مطرح کرده بود اما من اونو واسه ازدواج نمیخواستم اصلا خانواده هامون به هم نمیخوردن بدون حرف رفتم خونه اولش ناراحت بودم اما بعد یواش یواش به اتفاقی که افتاده بود فکر کردم و اون حس لذت بخش مکیده شدن کسم توسط فرهاد قلقلکم داد یه جورایی بدم نمیومد دوباره تجربه اش کنم بعد کلی منت کشی توسط اون بخشیدمش اما راستش دیگه منم دنبال سکس بودم تا یه روز که توی شرکت تنها بودم و قرار بود بیاد دنبالم بهش گفتم یه کم کار دارم و باید بالا منتظرم باشه اومد بالا و اومد توی شرکت فقط خودمون دوتا بودیم گفتم گرمه و مقنعه و مانتومو در اوردم زیرش یه بلوز سفید نازک تنم بود داشتم از قفسه فاکتورها چیزی برمیداشتم که اومد پشت سرم و بغلم کرد و زیر گوشم گفت تورو خدا بذار بیام خواستگاریت طاقت ندارم چیزی نگفتم سکوتم جری ترش کرد وم دست کشید روی سینه های دخترونه و کوچک من یهو دوباره وحشی شد منو برگردوند و پشتمو محکم کوبید به دیوار و لباسمو زد بالا و سینه ام رو کرد توی دهنش دیوونه شدم و خودمرو سپردم دستش میدونستم کاری نمیکنه که آزار ببینم سینه هامو میمکید و گازها ی ریز میگرفت دستمو کشید و برد منو نشوند روی پای خودش رو کاناپه لبهامو میخورد و سینه ام رو میمالید منم مثل احمقها هیچکاری نمیکردم یعنی بلد نبودم حتی بوسیدن هم بلد نبودم یواش سینه ام رو ول کرد و دستشو کرد توی شلوارم و شروع کرد کسمو مالیدن چشمام بسته شده بود و ناله میکردم بلند شد منو نشوند لبه مبل و تکیه ام داد شلوارمو کشید بیرون و نشست بین پاهام و شروع به مکیدن کسم کرد نمیدونم فرق لیسیدن و مکیدن کس رو میدونید یا نه اما مکیدن واقعا یه چیز دیگست ناله هام به جیغ تبدیل شد بود از ترس اینکه واحدهای دیگه صدامو بشنون دهنمو گرفته بودم سرش و کنار گوشم اورد و گفت بکنم تو کونت یاد دفعه قبل افتادم و نالیدم نهههههههههههههه التماس میکرد و قول میداد اینبار آروم بکنه منو اورد پایین کاناپه نشوند و خمم کرد جوری که سینه ام روی تشک کاناپه بود انگشتش رو اروم روی کسم کشید و با خیسی کسم فرو کرد توی کونم درد داشت خیلی زیاد بغض کردم اروم جلو عقب میکرد و قربون صدقه ام میرفت دردش اروم شده بود و انگشت دومش رو فرو کرد دیگه میدونستم دردش زود اروم میشه واسه همین تحمل میکردم وقتی دوتا انگشتش جا باز کرد بلند شد و کیرش رو گذاشت رو کونم کوسن مبل رو بهم داد و گفت اگه درد داشت اینو گاز بگیر قول میدم زود اروم بشه ترسیده بودم اما میخواستم تجربه اش کنم یهو دوباره کونم آتیش گرفت فریادم رو توی کوسن مبل خفه کردم و بعد چند ثانیه به التماس افتادم که درش بیاره سرش کنار گوشم بود و قربون صدقه ام میرفت و اروم جلو عقب میکرد با دستش از زیر شروع به مالیدن کسم کرد نالیدم اونجا نههههههههه گفت نترس فقط میمالمش توش نمیکنم اون باید باشه واسه شب عروسیمون بعد چند دقیقه دردم کم شد و جاش لذتی وافر اومد فرهاد به شدت تلمبه میزد توی اون مدت دوبار ارضا شده بودم فرهاد هم یهو ارضا شد و ریخت توی کونم وقتی بلند شد رومون نمیشد توی چشم هم نگاه کنیم . چند ماه گذشت و توی اون چند ماه بارها از کون سکس داشتیم به سرم زده بود سکس از کس رو امتحان کنم دیوونه شده بودم یه بار که رفتیم خونشون یه لبس خیلی سکسی که تازه خریده بودم رو پوشیدم مثل یه مایو چرم مشکی بود که قسمت سینه اش حریر مشکی بود و جای نوک سینه هاش باز بودخشتکش هم با زیپ باز میشد لباس رو پوشیدم فرهاد آهنگ گذاشته بود یه آهنگ سکسی اومدم بیرون و آروم شروع کردم به رقصیدن میدیدم که کیرش داره شق میشه نوک سینه های خودمم از شهوت سیخ شده بود دستشو گرفتم و بلندش کردم مثل مسخ شده ها دنبام اومد خوابوندمش وسط اتاق و خودم باپاهایی دوطرف شکمش باز بالا سرش شروع به رقصیدن کردم کونمو قر میدادم و میشستم رو کیرش و بلند میشدم و سینه هام با دستام میمالوندم چهار دست و پا شدم روش و سینه ام رو گرفتم جلوی دهنش با دندوناش نوک سینه ام رو گرفت و فشار داد میدونست از درد توی سکس خوشم میاد تمام سینه ام رو گاز میگرفت دیوونه اش کرده بودم الان وقتش بود شلوار و شورتش رو دراوردم اومدم بالاتر رکابیش رو هم در اوردم و بلندش کردم بردم توی اتاق رو تخت خوابوندمش باقر و ادا گفتم برات سورپرایز دارم باید ببندمت از کشوی لباس مامانش چند تا روسری برام اورد دست و پاهاش رو بستم به تخت نمیدونست میخوام چی کار کنم آروم نشستم رو شکمش زیپ خشتکم رو باز کردم و اروم کسم رو کشیدم روی کیرش فهمید میخوام چی کار کنم بهم التماس کرد گفت نکن اینکارو سیمین پشیمون میشی به خدا دیوونه نکن اینکارو نشستم روی کیرش و فشار دادم درد داشتم اما فرو نمیرفت باز هم فشار دادم از درد زدم زیر گریه اما ادامه دادم سرش رفته بود تو نگاه کردم یه شره خون روی کیره فرهاد بود و اونهم ا لذت چشمهاشو بسته بود نتونستم بیشتر طاقت بیارم خیلی درد داشتم افتادم روی فرهاد دست دراز کردم و روسری هایی که باهاش دستهاشو بسته بودم رو باز کردم از روی خودش پرتم کرد کنار بلند شد پاهاشرو هم باز کرد وحشی شده بود گفت کار خودتو کردی؟ حالا نوبت منه به پشت خوابوندم و افتاد روم و توی یه لحظه تا ته فرو کرد توی کسم جیغ کشیدم یه حس وحشتناک داشتم خیلی تند تلمبه میزد و با سیلیهایی که به بدنم میزد دردم رو هزار برابر میکرد افتاد رو سینه ام و گازش گرفت جیغ زدم بعد چند دقیقه کیر خونیش رو کشید بیرون و دمرم کرد و بدون هیچ مکثی فرو کرد توی کونم بخاطر کون دادن های متعدد کونم باز شده بود اما اینبار وحشتناک بود فقط زار میزدم و میگفتم غلط کردم بسه بسههههههههههه تا بالاخره ارضا شد و افتاد کنارم از درد گریه میکردم اون سکس سرآغازی شد واسه سکس های وحشیانه بعدی

نوشته: akhkoonam

همزمانسازی محتوا