چند سالی بود که هیچ خبری از هم نداشتیم خیلی از هم بی خبر بودیم یه روز به طور اتفاقی دیدمش با ماشین بودم اول نشناختمش، رفتم جلو چند بار بوق زدم منتظر تاکسی بود فکر میکرد مزاحمم، آخه کسی با ماشین مدل بالا قصدی بجز این نداره جز اینکه طرف آشنا باشه .شیشه رو دادم پایین صداش کردم مهتاب خانوم ... تا حالا اینجوری صداش نکرده بودم شاید بخاطر این بود که چند وقتی بود ندیده بودیم همدیگرو. یکم اومد جلو انتظار نداشتم اینقد زود منو بشناسه.. با تعجب گفت رضا !!گفتم سوار شو برسونمت .بدون تعارف سوار شد .دستمو دراز کردم دست دادیم و راه افتادم ...مهتاب از بچه های دانشگاهمون بود این قضیه واسه 7 سال پیش بود ..تنها دختری که واقعا و قلبا دوستش داشتم و دوست داشتیم همدیگرو ،قصد ازدواج داشتیم با هم ولی نشد ..نشد!
همین که نشت تو ماشین یه نگاه طولانی به هم انداختیم چهرش جا افتاده تر شده بود صورتش پر تر شده بود و هیکل ردیفی ساخته بود نگاهمو به زور ازش برداشتم یاد اون سالها افتادم که وقتی نگاهمون به هم گره میخورد منتظر یه حرکت بودم تا یه لب حسابی ازش بگیرم!! شروع کردم به صحبت کردن .چقد عوض شدی مهتاب .خانومی شدی واسه خودتا ..مرسی .تو هم خیلی عوض شدی خیلی .سخت شناختمت .خوشتیپ شدی .ماشینه خودته؟؟ قابله شما رو نداره واسه خودته . پس وضع مالیت خوب شده .یادته چقد حرص پولو میخوردی !!! میخواستم بگم من حرص پولو میخوردم تا وضعیت مالیم خوب بشه بیام تورو بگیرم ولی گفتم بیخیال ..کارت چیه رضا ؟؟تو رشته خودمونی دیگه؟؟ گفتم .نه مهتاب من ترم 7 انصراف دادم ..بیخیال درس شدم ..گفت چراااا؟؟ دیگه نمیتونستم درس بخونم من ترم 2 و 3 میخواستم انصراف بدم من واسه درس خوندن ساخته نشدم ..پس چرا همون موقع انصراف ندادی ؟؟یه نگاه بهش انداختم خودش جوابشو گرفت ،میدونست من بخاطر اوون میومدم دانشگاه.سریع بحثو عوض کرد. راستی نگفتی کارت چیه ؟؟گفتم :ساخت وساز و خرید و فروش ملک و املاک .پس در آمدت خوبه دیگه .دلال شدی دیگه ..ماشین مدل بالا تیریپ اورجینال..بدم میومد اینقد به این چیزا توجه میکرد کلا از ظاهر بینی بدم میاد ... گفتم تو کارت چیه ؟؟تو یه شرکت برنامه نویسی کار میکنم با امید ..گفتم :امید!!امید رحیمی؟؟ گفت آره .البته الان دیگه شوهرمه !!! این حرفش مثل پتک خورد تو سرم .باورم نمیشد.به دستش توجه کردم دیدم حلقه داره..میخواستم همونجا سرمو بکوبم به فرمون ..آخه چرا با اوون .امید یه پسر کسخل با یه هیکل تخمی و یه اخلاق کیری ..میخواستم بهش بگم مهتاب خودتو حیف کردی .حیف ..ولی بازم بیخیال شدم ..اونقدر حرفامو خورده بودم داشتم دیوونه میشدم..گفت راستی تو چی ازدواج کردی یا نه ؟؟گفتم ازدواج کردم ولی طلاق گرفتم ..چرا؟؟؟گفتم نشد دیگه .نساختیم با هم ولش کن مهم نیست ...گفتم تو کی ازدواج کردی گفت 2 سالی میشه..اوون زمانی که من بهش پیشنهاد ازدواج دادم هیچی نداشتم .هیچی .با یه پراید داغون میرفتم دانشگاه و برگشتنی مسافر کشی میکردم ...رفتم از پدرش خواستگاری کردم گفتم درسته من الان چیزی ندارم ولی دارم آیندمو میسازم قول میدم وضعیت مالیمو سریع ردیف کنم .گفت پسر جون اینطور که من از تو میدونم تو پدرتو از دست دادی بنابراین تو باید کمک خرجه مادرت و خواهرت هم باشی .برو هر وقت وضع مالیت درست شد بیا خواستگاری دختر من .دیگه مزاحم هم نشو ..چند بار بعدش دوباره رفتم دم خونشون که آخر پدرش زنگ زد پلیس که این پسره مزاحم خونواده من میشه اومدنو منو بردن کلانتری .دیگه بعد از این قضیه فقط دو سه بار مهتابو تو حیاط دانشگاه دیدم و دیگه ندیدمش تا اونروز که تو خیابون دیدمش ...فلکه صادقیه بودیم که گفت پیاده میشه ..گفتم بگو تا خونتون میرسونمت که گفت نه دیگه بقیشو خودم میرم... شمارمو بهش دادم گفتم آخر هفته یه تماس بگیر اگه وقت داشتی یه ناهار یا شام با هم بخوریم بعدش شماره ی دفترم وموبایلمو دادم بهش ..دلم می خواست موقع خداحافظی بغلش می کردم .دلم واسه بغل گرفتن بدنش تنگ شده بود خیلیییییی..
سه چهار روز بعد بود زنگ زدش .سریع شناختمش .گفت هنوزم دوست داری یه ناهار با هم بخوریم .گفتم آره عزیزم آره قربونت برم چرا که نه!..دست خودم نبود .احساسم نسبت بهش اینطوری بود ..رفتم دنبالش و با هم رفتیم یه رستوران تو الهیه...
تو رستوران که نشسته بودیم روبروی هم .همین طور داشتم نگاهش میکردم .یدفعه گفت چته !چقدر نگاه می کنی .آدم ندیدی؟ یه دفعه بی مقدمه گفتم :مهتاب می دونی من چقدر تو رو دوست داشتم ..خودت خوب می دونی که من حاضر بودم واسه تو هر کاری کنم ،من موقعیتی که الان دارم یکی از دلایلش تو بودی میخواستم به پدرت ثابت کنم خودمو ولی چرا اینطوری شد چرا؟ گفت :رضا اگه میخوای از این حرفا بزنی و گذشته رو یاد من بیاری بلند شم برم ..من کم بخاطر تو با بابام دعوا نکردم .خودت هم می دونی که منم.... که منم تو رو دوست داشتم.خیلی دوست داشتم ولی نشد .همیشه شرایط اونطوری که ما می خوایم نمیشه ..
گفتم از زندگی الانت راضی هستی ؟؟ گفت آره چرا نباشم ..گفتم :مهتاب توروخدا راستشو بگو از زندگیت راضی هستی ؟از شرایطی که الان داری راضی هستی ؟؟ یکم مکث کرد !! گفت میخوای شرایطی که داری رو به رخ بکشی ؟ گفتم نه به خدا .اصلا بحث این چیزا نیست فقط میخوام اگه کمکی ازم بر میاد واست انجام بدم .گفت نه لازم نکرده .تو به زندگی خودت برس .احساس کردم یکم ناراحت شد ..سریع بحثو عوض کردم..بعد از اوون رفتیم کافه سایه نشستیم سیگار پشت سیگار ...از من بیشتر میکشید .. ولی دیگه چیزی نمیگفتم ناراحت نشه البته اوون زمانی که با هم بودیم هم میکشید ولی نه اینقد .فقط زمانی که با هم بودیم منم تنها سیگار نمیکشیدم اونوقت فقط با هم میکشیدیم /چه روزایی بود .یه یادی از اوون روزا کردم که با هم بودیم یه خنده تلخی کرد و گفت یادش بخیر چقد دلم واسه اوون روزا تنگ شده ...اوونروز نزدیک دو ساعت نشسته بودیم کافه .بعدشم رسوندمش سره خیابونشون .... اوونروز هم گذشت تا یه هفته بعدش دعوتش کردم شام بریم بیرون گفت شام نمیتونم بیام امید یکم گیر میده اذیت میکنه .حوصله ی زرت و پرتاشو ندارم .موندم چی بگم تابلو بود از دستش شاکیه گفتم باشه هر جور راحتی..گفت حالا دو سه روز دیگه میخواد بره شمال با دوستاش اگه رفت بهت خبر میدم..
چند روز گذشت بد جور درگیر کار شده بودم زنگ زد گفت امشب کدوم رستوران ؟؟؟
گفتم میام دنبالت ساعت 8.گفت اوکی بای.
ساعت 8 رفتم دنبالش چنان تیپی زده بود که کف کردم یه تیپ مشکی و قرمز ..عالی شده بود..مانتو قرمز .ساپورت مشکی.روسری مشکی کفش قرمز پاشنه بلند..آرایش ردیفی هم کرده بود یکم غلیظ ولی خیلی بهش میومد .نشست تو ماشین گفتم عالی عالی عالی ..چه چیزی شدی عزیزم ؟؟شماره بدم ؟؟ گفت خفه شو راه بیفت کصافط (از اینجور صحبت کردنش خوشم میومد). گفتم آخه لامصب چرا با دل جوونا بازی میکنی ؟؟ گفتم خوب خانوم خوشگله کجا بریم ؟ هرجا شما بخوای آقا خوشتیپه ..رفتیم رستوران چینی و یه غذای مزخرف خوردیم الکی واسه کلاسش فقط باور کنید میرفتیم کبابی خیلی بهتر بود ...شام رو خوردیم و رفتیم بیرون خیابون گردی شاید نزدیک یه ساعت فقط داشتیم خیابونا رو بالا پایین میکردیم ..ساعت حدودا ده ونیم بود ..گفت راستی کجا بود خونت.. گفتم سمت پونک ..گفت مادرت چطوره راستی .خواهرات چطورن؟؟تا اوون موقع حرفی از مادرم و خونوادم نزده بودیم...گفت مهسا که ازدواج کرد رفت اوکراین ..پریسا هم ازدواج کرده همین تهران زندگی میکنه ..مادرم هم دو سال پیش سکته کرد و فوت کرد..اشک تو چشمام جمع شده بود صدام گرفت بغل خیابون وایسادم ..مهتاب گفت .وای .واقعا متاسفم ببخشید باور کن خبر نداشتم .خدا رحمتش کنه ..شاید کسه دیگه میپرسید اینطوری نمیشدم .صدام گرفته بود نمیتونستم جوابشو بدم ...دستشو انداخت دور گردنم کشیدم سمت خودش ..ببخشید رضا ..واسه همه اتفاقایی که افتاده تو این چند سال ببخشید ..منم بغلش کردم چه حسه خوبی داشتم اون موقع ..انگار تمومه دردام تسکین پیدا کرد .. گفت شما نمیخوای این خونه ی قشنگتو به ما نشون بدی!... راه افتادیمو رفتیم سمت خونه ..رسیدیم به خونه در پارکینگ رو زدم باز شد و رفتیم تو پارکینگ ...آسانسور طبقه 11 واحد 21...در باز کردم و تعارف کردم بفرمایید خانوم خانوما.. چراغارو روشن کردم و در خونه رو بستم..یه نگاهی به اطراف انداخت و یه نگاه به وسایل خونه کرد و جدی خودت تنها اینجا زندگی میکنی ؟ گفتم آره دیگه چطور ؟ گفت آخه خونه به این بزرگی این همه وسایل و تازه خونه مجردی ها همیشه به هم ریخته س..گفتم نه یه خانومی چند روز یه بار میاد اینجارو مرتب میکنه واسه من غذا درست میکنه .همیشه که نمیشه بیرون غذا خورد ..گفت حتما اوون خانومه خوشگل و جوون هم هست دیگه ؟گفتم نه اتفاقا سنش بالاس و شوهرم داره خیلی زن خوبیه ...تعارف کردم نشست رو مبل و رفتم آشپزخونه یه شربت درست کردم و آوردم.. روسری و مانتوش رو در آورده بود یه تاپ مشکی تنش بود و یه ساپورت مشکی . گفتم مهتاب راستی بابات چیکار میکنه ؟گفت هیچی دیگه باز نشست شده رفته کرج زندگی میکنه .. گفت رضا میخوام یه سوال ازت بپرسم قول بده ناراحت نشی .گفتم بپرس ..گفت چرا زنت رو طلاق دادی ؟؟؟ یکم نگاهش کردم و گفتم: دلم پیش کسه دیگه بود !!!بلند شدم و آروم رفتم سمت پنجره ای که رو به خیابونه یه سیگار روشن کردم و مهتاب اومد پیشم بسته سیگار رو ازم گرفت یه نخ برداشت و بسته ش رو انداخت رو میز...سیگار رو گذاشت گوشه لبش و با اشاره دست گفت که فندک .در حین سیگار کشیدن هیچ حرفی با هم نزدیم فقط داشتیم به خیابوون نگاه میکردیم و سیگار میکشیدیم ..ته سیگارم رو از پنجره انداختم پایین و چند لحظه بعد اونم همین کار رو کرد از کنار پنجره اومد کنار دو قدم که رفته بود یهو صدا کرد رضا !! برگشتم یهو لبش رو گذاشت رو لبم... آروم دستم رو دور کمرش حلقه زدم و با ولع لبش رو میخوردم شوکه شده بودم تو گذشته هم از این حرکت هایه غیر منتظره میکرد ...لبش رو به زور از لبم جدا کرد و با صدای آرووم گفت رضا. دوست دارم! گفتم منم دوست دارم عزیزم .! دوباره لبامون به هم گره خورد دکمه پیرهنمو باز کرد و لباسم و از تنم در آوردم و یه دستی به هیکلم کشید ...دست ش رو گرفتم و بردمش تو اتاق سریع تاپ و ساپورتش رو در آورد ... یه شرت و سوتین صورتی تنش بود بدش سفید بوود عین برف ..معلوم بوود تازه شیو کرده بود ... منم شلوارمو از پام در آوردمو و اومد سمتم، دوباره لباش رو گذاشت رو لبام ..ایندفعه از هر دفعه طولانی تر ...لبام رو جدا کردم و گفت مهتاب مطمئنی؟؟ گفت میدونی چند وقته منتظره این موقعم ...دیگه حرف آخر رو زد رفتم سمت گردنش میدونستم به گردنش حساسه یکم گردنش رو خوردم صدای ناله هاش بلند شد ...رفت پایین سمت کیرم شرتم رو کشید پایین و از پام در آورد بدون هیچ حرفی گذاشت تو دهنش و با ولع میخورد چه حسه خوبیه وقتی با عشقت سکس کنی ...یه چند دقیقه داشت فقط ساک میزد بلندش کردم و بردمش رو تخت .خوابوندم رو تخت و خودم افتادم روش دوباره رفتم سمت گردنش و یکم گردنش رو خوردم و اومدم پایین دستم رو از زیر انداختم پشت کمرش و بند سوتینش رو باز کردم و شوتینش رو انداختم اونور سینه های بلوریش رو که دیدم یه لحظه کل بدنم لرزید گرد با نوک صورتی ...از هفت سال پیش خیلی بزرگتر شده بود ..نوک سینه هاش رو گذاشتم تو دهنم و با ولع تمام میخوردم عین بچه ای که شیر میخوره ..شاید نزدیک پنج دقیقه فقط داشتم سینه هاش رو میخوردم .صدای آه و ناله هاش بلند تر شده بود ..آآه آههه آه جووون .بخورش همش ماله خودته عزیزم ..همش ماله خودته ..آآآآآآآه ....صدای آه و ناله هاش منو از خودم بیخود کرده بوود ..انگار رو آسمونا بودم ...اومدم سمت شیکمش و یکم شیکمش رو لیس زدم و رفتم پایین ..دستم رو از رو شرت گذاشتم رو کسش خیسه خیس بود ...شرتش رو از پاش در آوردم ...واییییییی یه کس سفید بدون مو .تمییز ...تا حالا کسش رو ندیده بودم ..نهایت کاری که تو اوون سالها کرده بودم خوردن سینه هاش بود.با دستام یکم پاهاش رو از هم باز کردم و زبونم رو کشیدم رو لبه های کسش ..چنان آهییی کشید که من قند تو دلم آب شد ..آههههییییییییییی ........
یکم با زبونم کسش رو لیس زدم و با انگشتم با چوچولش بازی میکردم سرم رو گرفته بودو فشار میداد سمت کسش ....یهو با صدای همراه ناله گفت رضاااااااااا !!منتظر جواب بوود .دوباره گفت رضااااا گفتم جونم عزیزم ؟ منو بکن ...!! دیگه حرفشو شهید نکردم برش گردوندم پشت و یه بالش گذاشتم زیر شیکمش و یکم پاهاش رو از هم باز کردم نوک کیرم رو گذاشتم دم کسش و آروم آروم و کم کم میکردم تو و میکشیدم بیرون .چند بار این کار رو کردم تا تمام کیرم رو فرستادم تو کسش و آروم آروم شروع به تلمبه زدن کردم صدای آه و ناله ی مهتاب و صدای ضربه های شکمم به کونش سمفونی جالبی رو در اتاق طنین انداز کرده بوود !!!از شکمش گرفتم و یکم بلندش کردم به حالت سگی ...دوباره شروع کردم به تلمبه زدن چند دقیقه تلمبه زدم لامصب کونش بد جوور هوسیم کرده بود گفتم مهتاب از پشت میشه ؟؟ گفت رضا خیلی درد داره آخه من به امید تا حالا از پشت ندادم ..گفتم حالا یه امتحان کنیم اگه درد داشت نمیکنم ...گفت باشه ..فقط تو رو خدا یواش !!دستم رو بردم جلو گفتم یکم تف کن ..دو تا انگشتم رو کردم تو دهنش و خیس خیس مالیدم رو سوراخه کونش آروم آروم با یه انگشت یکم با سوراخش بازی کردم تا یکم جا باز کرد بعدش دو انگشتی ...به حالت 69 شدیم و اون واسم بزنه ..منم با انگشتم با سوراخه کونو کوسش ور میرفتم تا جا باز کنه دو سه دقیقه گذشت و دو انگشتم رو راحت تو سوراخ کونش میکردم برگست و دوباره به حالت سگی...کیرم خیسه خیس بود یکم نوکش رو بزور جا کردم و یدفعه یه جیغ کشید من سریع کشیدم بیرون دوباره آروم آروم یکم کردم تو کشیدم بیرون یذره بیشتر فشار دادم دوباره جیغش بلند شد ..تحمل زجر کشیدنش رو نداشتم گفتم ولش کن بیخیال ...گفت نه بکن تازه داره حال میده بهم ...دوباره نوک کیرمرو گذاشتم رو سوراخ کونش و ایندفه یکم آرووم تر آرووم آرووم نصف کیرم رو جا کردم و شروع کردم به تلمبه زدن..کم کم صدای آه و ناله های مهتاب هم بلند شد و معلووم بوود داره حال میکنه ..بکن بکن عزیزم جرم بده آآآآخ آآآآهه ...منم سرعتم رو بیشتر کردم با دستام سینه هاش رو گرفته بودم و محکم میمالیدم ..کیرم رو از کونش در آوردم و دوباره گذاشتم تو کسش سرعت تلمبه هام رو یکم بیشتر کردم و آهه و ناله های مهتاب خیلی بیشتر شده بوود یهووو یه آاااه بلند کشید و یدفعه شل شد من از شکمش گرفتم که نره پایین یه دو دقیقه با سرعت تلمبه زدم و کشیدم بیروون یه مقدارش ریخت رو کونش و یکم هم ریخت رو کمرش ....جفتمون افتادیم رو تخت کنار هم ...برگشتیم یه نگاه به هم کردیم و یه خنده ی بلند ...لباش رو آورد نزدیک و یه لب حسابی از هم گرفتیم و بلند شدیم رفتیم حموم تو حموم یه ماساژ اساسی بهش دادم تا حالش جا اومد و اومدیم گرفتیم خوابیدیم فردا ساعت 12بیدار شدیم و یه صبحونه خوردیم و زدیم بیروون رفتیم خرید و ناهار رفتیم یه رستوران عالی و یه غذایه تووپ خوردیم رفتیم سینما و بعدش رفتیم سفره خونه و شب رسوندمش دم خونش ..میگفت یه وقت امید زنگ میزنه خونه میبینه نیستم ..کس شعراش شروع میشه منم دیگه زورش نکردم سره کوچشون تو ماشین بهش گفتم مهتاب میدونی که عاشقت بودم ...گفت الان چی؟؟؟ گفتم الانم هستم ...دوباره یه لب تو ماشین از هم گرفتیم و پیاده شد رفت...
پس فرداش امید اومده بود نتونستم ببینمش و یه هفته بعدش قرار گذاشتیم رفتیم ناهار بیروون .هفته بعد هم دوباره رفتیم بیروون و یه سفره خونه ..چند روز بعدش بهش چند بار زنگ زدم رد تماس میداد یکم ناراحت شده بودم از دستش ..شب ش بهم اس ام اس داد یکم اوضام تو خونه بهم ریخته س فعلا یه چند وقت ازم بی خبر باشی بد نیست و چند روزبعدش فهمیدم کارش داره به طلاق س ام اس تماس داشتیم و گفتیم میخوای خودم حلش کنم اگه اذیتت میکنه بهم بگو ..میدم حسابشو برسن ...می گفت نه ...تا یه هفته ازش خبر نداشتم گوشیش خاموش بود نگرانش بودم چند بار رفتم دم خونشون ولی هرچی منتظر میموندم نمیومد خونه ..امید رو میدیدم ولی اونو نه .فهمیدم طلاق گرفتن از هم!!...چند روز گذشت ساعت 7 بعد از ظهر بوود خودش با همون خط زنگ زد جواب دادم گفت سلام عزیزم !! وقتشو داری شام بریم بیروون !

نوشته: رضا پارسا

سلام این داستان واقعی برای خودم اتفاق افتاده عمم اینا از شهرستان اومده بودن خونه ما یک هفته ای قرار بود بمونن شب اول که فرا رسید از اون جایی که خونه ما یک اتاق 16 متری داره همه تو این اتاق خوابیدیم من دقیقا زیر پای عمم خوابیده بودم که یک لحظه عمم تکون خورد وپاش خورد به من از خواب بیدار شدم دیدم همه جا تاریکه وپای عمم جلو سرم دیدم که یک لحظه تمام شهوت تمام وجودم روگرفت یه شلوار پاچه گشاد پاش بود آروم دستم روازکنار شلوار دادم رفت تو یه خورده با ساق پاش ور رفتم دیدم خوابه به خودم جرات دادم وآروم دستم رو بردم جلوتر ورسیدم به رونش یه ده دقیقه ای رونش رو مالش دادم تا این که بیدار شد ولی خودش زد به خواب چون یک لحظه با تعجب یه هوم گفت ودیگه چیزی نگفت من هم جرات پیدا کردم و دست رو از روی شورت گذاشتم رو کسش شروع کردم به مالیدن بعد حدود 5 دقیقه دستم رو ازتو پاچش در آوردم وآروم خودم رسوندم پشتش رفتم زیر لهافش وازپشت کونش رومیمالیدم وقسمتی از شلوارش روکشیدم پایین تا نصف کونش دیدم یه شورت صورتی پاش بود به خودم جرات دادم وبا تمام قدرت شلوار با شورت تاروی زانوش کشیدم پایین وکیر خودم رواز کنار شلوار در آوردم خیلی اروم بعد کلی تف کاری هل دادم رفت لای پاش یه تکون خورد وخودش روکشید جلو من هم یواش کمرش رو گرفتم وکشیدم سمت خودم ودوباره گذاشتم لای پاش یه خورده همون جا عقب جلو کردم وچون جایی برا تمیز کاری نبود بلند شدم رفت دستشویی و حسابی جق زدم تا اینکه صبح رفتم سر کار و دم غروب برگشم خونه دیدم همه هستن الا عمم پرسید کجاست مامانم گفت رفته به عمه بزرگم سر بزنه خونشون نزدیک بود رفتم اونجا تا از دلش در بیارم رسیدم خونه عمه بزرگم با یه نگاه سنگینی به من نگاه می کرد تا این که شب شد زنگ زدم به مادرم گفتم شب اینجا میمونم عمه بزرگه جای خودش با بچه هاشو (راستی شوهر عمه بزرگم به خاطر هیچ الان زندانه )تو اتاق خواب انداخت جای من رو تو هال من هم تو گوشیم یه بازی بود عمم داشت با گوشیم بازی میکرد که یه فکری به سرم زد بهش گفت اون فیلم تجاوز یه اون دختررو دیدی گفت نه گوشی گرفتم وفیلم رو آورد دادم دستش ببینه وخودم آروم سرم رو گذاشتم رو شونش و یواش دستم رو گذاشتم رو سینش چیزی نگفت من هم ادامه دادم ودستمو بردم سمت کسش چیزی نمی گفت وفقط می گفت اگه خیلی هشری هستی با مامانت صحبت کنم برات زن بگیره من گفتم از تو خوشم اومده وسینه هاشو کامل انداخته بودم بیرون وداشتم حسابی میمالیدم که هی میگفت من مشکلی ندارم هر چقدر می خوای با ممه هام بازی کن ولی به کسم کاری نداشته باش یه وقت به خودمون اومدیم دیدیم صبح شده بلند شدم رفتم سر کار غروب که برگشتم دیدم برگشه خونه خودمون اون روز هیچ فکری درموردش نداشتم و فقط به کارای خودم فکر میکردم حتی شب هم خوابم نمی برد تو حال خودم بودم که دیدم یه نفر رفت دستشویی یه چند دقیقه بعد برگشت ودقیقا اومد جلوی من خوابید وپاهاشو کرد لای پای من به خودم اومدم دیدم عممه من هم که سریع شهوتی میشم کیرم راست شد دست انداختم به ممه هاش مالیدم یواش دستم رو گرفت وگذاشت لای پاش من هم شلوار با شورت دوباره تازانو دادم پایین ویه کم تف کف دستم گذاشتم وشروع کردم به مالیدن کس عمه با انگشت وسطی رفتم سراغ چوچولش یواش مالیدم ماساژدادم تا خانم شروع کرد به کش قوس اومدن تازه سر حال اومده بود که یهو مادر بزرگم بیدار شد که تمام حس از سر جفتمون پرید وهر چی فش بود تو دلم داشتم به ننه میدادم عمم خودش جمع جور کرد خودش رو از جلوم کشید کنار من هم که داشتم دیوانه می شدم پاشدم رفتم دستشویی ودست به دامن جق زدن شدم
اگه جالب بود یا مشکلی داشت نظر بدین

نوشته:‌ ساسان

سلام خدمت دوستان شهوانی گلم اسم من حمیدرضاس(خودم میدونم اسمم قشنگه) این داستانی رو که میخوام براتون بگم مربوط میشه به نوروز پارسال من خودم یه نوجوون 16 17 ساله اون وقت نبودم اما نسبتن هیکلی مناسب داشتم خلاصه ما یه دختر خاله داریم که همه پسرای فامیل دنبالشن (برا ازدواج نه آخه خوب کسیه برا کسش)هر موقع دور هم جمع میشدیم همه غیبتشو میکردیمو پشت سرش حرف میزدیم که پسر یکی فامیلامون گفت چرا هیشکی اینو مخ نمیکنه که من گفتم من اگه بخوام عین آب خوردن میکنمش :دی گفتش تو دوباره حرف زدی فعلا اونایی که رو مخ کردی بکن تا بعد (آخه این داستان داره)گفتم این فرق داره حالا ببین 4-5 روز به عید مونده بود که من این تصمیمو گرفتم دنبال یه فرصت مناسب بودم ببینمش هیچی دیگه روز معود فرا رسید اومدن خونه ما همه دور هم نشسته بودیم من هم همش زیر چشی نگاش میکردم(اصلا آدمی نیستم که کسیو دید بزنم اما این یکی واجب بود)2-3 بار وقتی خواستم نگاش کنم چش تو چش شدیم فهمید دارم نگاش میکنم منم دیگه یه چند دقیقه بیخیال شدم اما انگار اون ول نمیکرد هی منو نگاه میکرد آخر به یه بهونه ای رفتم بیرون وقتی برگشتم شب بود دیگه داشتن میرفتن که من گفتم نرید و از این حرفا دست محمد(داداش کوچیکه همون جیگر) و گرفتمو بردم تو اتاق و شروع کردم حرف زدن (خالی بندی خودمون)که دیگه قرار شد شب بمونن همهش تو این فکر بودم چطوری شب برم سراغش چیچی بگم بهش از اینجور فکرا که داداشم یهو در کوبید باز کرد عین حیوون اومد تو به محمد گفت بیا بیرون کارت دارم من که نفهمیدیم چی شد اما به هر حال بردش بعد اون شب تصمیم گرفتم یه کم آروم آروم تر جلو برم آخه اینطوری نمیشه که هیچی صبح که پاشدم دیدم همه رفتن منو داداشو محمد موندیم رسیدم بقیه کجان گفتن خونه آقاجون(بابای مامانم)(اصولا جایی که همه اونجا جمع میشیم )ما هم راه افتادیم رفتیم اونجا رسیدیمو سلام احوال پرسی بلآخره موقع درخشش من شد رفتیم تو اتاق قرار شد 2به2 حکم بازی کنیم منو محمد جیگر و داداشم (قبلا داداشم تو نخ این جیگره بود اما نفهمیدم چرا ازش کشید بیرون )وسط بازی حواسم بهش بود اونم حواسش به من بازی که تموم شد منو برد تو حیات گفت حمید چیه چند وقته بد نگا میکنی چی شده چیزی میخواهی بگی بگو منم گفتم نه چند وقت بود ندیده بودمتون دلم تنگ شده بود گفت فدای دلت حالا بریم تو من گیج شده بودم نکنه اونم داره منو مخ میکنه آخ جون با کیر افتادم تو عسل ... شب (قبل شام)نشسته بودم با گوشیم بازی میکردم اومد بقلم نشست دستشو انداخت دور گردنم گفت داری چیکار میکنی منم تو حال خودم نبودم عین سگ ذوق کرده بودم (نه اینکه دختر ندید باشم ولی این فرق داشت)گفتم دارر..م بازی میکنم خندید گفت چرا زبونت گرفته گوتم هیچی زبونم نچرخید دیگه خوب مگه چیه؟گفت چنتا بازی باحال برام بفرست منم بازی کنم حوصلم سر رفته (تو دلم گفتم بیا با کیره من بازی کن خوب حوصلت میاد سر جاش)گفتم روشن کن بلوتوثتو گف صب کن روشنه بفرست منم یه بازی معمولی فرستادم دیدم یه بلوتوث به اسم سوتین هست گفتم تویی گفت آره بفرست خندیدم (از قصد)گفت نخند کوفت ارسال تموم شد گفت همین بازم بفرست گفتم باشه خواستم شیتنت کنم یه بازی داشتم باید فرق دوتا عکسو میفهمیدی عکساشم سکسی بود اونو فرستادم تا بازی باز کرد هول شد گوشیش اوفتاد رفتم جلو بردارم از قصد دستمو مالید به ساق هاش (شلوارک پاش بود)وای نمیدونید که چه ساق هایی داشت عین بلور بود لامصب اومدم نشستم گفت گوشیمو بده خوب چی دیدی حالت بد شد گفتم چه پاهای زی.. داری گفت اگه جرئت داری یه بار دیگه بگو گفتم هیچی گفت نترس شوخی کردم ممنون اما به لطیفی دستای تو نمیرسه (یعنی من فهمیدم لاس زدی)گفتم اصن ولش کن گفت من که هنوز نگرفتمش که گفتم چیو نگرفتی یهو دستشو گذاشت رو کیرمو فشار داد گفت اینوگفتم خو الان گرفتی دیگه ولکن گفت عمرا ول نمیکنم تا نکنمش مال خودمه اصن گفتم مال تو زشته الا یکی میاد میبینه ول کن بعد یه لب طولانی گرفتیمو ول کرد این بود هاطره من حالا من فقط منتظره خونه خالیو از این حرفام اگه کسی میتونه جور کنه پی ام بده باهاش نقدی حساب میکنم کمکم کنید تا به آرزوم برسم اگه رسیدم داستانشو حتما مینویسم میزارم...

نوشته: حمیدرضا

سلام دوستان عزیز اسم من امیر29 سالم
چندسال پیش دوست دخترمن دانشگاه شیرازبودیه روزمن سرزده رفتم شیراز که به دوست دخترم پرستو سربزنم
صبح زودرسیدم انجا یه کم باماشین توی شیرازبالاپایین کردم می دونستم دوست دخترم ساعت 9کلاس داره زنگ زدم بهش سلام عزیزم خوبی مرسی چه خبر سلامتی دارم اماده میشم برم کلاس باشه عزیزم توکجای منم گفتن سرکارم باش مزاحم نمیشم خداحافظی کردم منم گازشوگرفتم رسیدو درخانه زنگ خانه زدم امددربازکردمنوکه دیدکلی شکه شده بود پریدشروع کردیوسیدنم منم شروع کردم بوسیدنش رفتیم تودوستش هنوزتوی رخت خواب بودگفت پرستو کی گفت امیر کی امیر دوستش ازتوی رخت خواب بلندشد منو که دید شوکه شده بودخندیدگفت بابا مگه تو نگفتی که تهران این که پشت در بود
منم باخنده گفتم سلام ما اینیم دیگه دوستش از زیر پتو امد بیرون وقتی چشمم به دوستش افتاد نفسم بند امد سلام دست دادیم نشستم روی مبل به روی خودم نیوردم پرستوکه اماده بود بره خواست زنگ بزنه تاکسی بهش گفتم عشقم بیا با ماشین من برو دوستش گفت دیگه چی میخوای صبح هی میگفت ای کاش ماشین داشتم اخه زمستون بودهواهم خیلی سردبود

پرستوخداحافظی کرد و رفت منو شیدا تنها موندیم شیدام با یه شلوارک کوتاه یه تاپ نازک سفیدکه باهم ست بودن نشسته بودتوی رخت خواب لباسای زیرشم ست مشکی اون پوست سبزش اندام زیباش داشت خودنمای میکرد
بلندشد صبحانه درست کردوخورد شیدا زیاد اهل درس نبود صبحانه که اورد شروع کرد حرف زدن خیلی دختر شیرینی بودمنم یکی دو ماهی بودسکس نکرده بودم نگاهم که به شیدا می افتاد بیشتر امپرم میرفت بالا اونم تمام سینه هاش شکم کمرش پیدابودخلاصه صبحانه خوردیم منم سیگارم دراوردم شروع کردم کشیدن گفت من امروزحال کلاس رفتن ندارم شما هم که امدی دیگه کامل بیخیال شدم پاشو با هم بریم بیرون تاپرستو بیاد از کلاس منم قبول کردم رفتیم بیرون کلی گشتیم یه جا وقتی خواستیم ازخیابان ردشیم ترسید با اون دستای نازش دستم گرفت و چسبید بهم وقتی این کاروکرد من داغ شدم چنان خودشو چسبونده بودبهم که نگو منم دستموگذاشتم دورکمرش بعد از اینکه ازخیابان رد شیم دستم ورداشتم ولی اون دست منومحکم گرفته بودول نمیکرد

کلی گشتیم توی بازار یه دفعه چشمش افتادبه یه شلوارلی رفتیم توی مغازه رفت شلواروپروکردمنوکه دم درمغازه داشتم سیگارمیگشیدم صداکرد دیدم وای تمام اندام زیباش کمرباریک سینه های سایز 75انداخته بیرون بانازمیگه امیرجون این دکمش بسته نمیشه منم ازمغازه داریه تیغ گرفتم خواستم که جای دکمه شلواروبیشتربازکنم چشم افتاد به اون کس نازش که توی شلوار جین بوداخه شلواروکشیده بودپایین ترخلاصه باهزارزحمت کارتمام کردم بعش گفت نروبمون یه قری دادوگفت خوب منم که امپرم چسیبده بودوایستادم که بیادخلاصه فروشنده میگفت شلوار 85000تومان شیدامی گفت 65000بیشترندارم سیگارم تمام امدم توی مغازه گفتم شیداجان چی شده بانازجواب داد میگه 85000منم ندارم گفتم اشکال نداره من میدم باکلی اسرارقبول کردبه شرط اینکه پول پس بده داشتیم ازمغازه میومدیم بیرون پرستوزنگ زدگفت 2ساعت کلاس نداره بریم برای نهاربیرون رفتیم توی یه رستوران سنتی نشستیم غداخوردیم قلیون هم کشیدیم کلی گفتیم خندیدیم پرستوکه بایدبرمیگشت دانشگاه چون تاساعت 8شب کلاس داشت ماپرستورسوندیم دانشگاه بعدش باشیدارفتیم یه چرخیزدیم ساعت 1.30برگشتیم خانه منم لباسامو دراوردم داشتم سیگارمیکشیدم توی کف شیدابودم که دیدم شیدارفت توی اطاق شلواری که خریده بودپوشیدوبایه کفش پاشنه 20سانتی امدبیرون باهمون نازهمیشگی گفت قشتگ سرموبرگردوندم دیدم وای یه جفت سینه سفیدخشکل جلوم وایستاده من که قاطی کرده بودم وحواسم فقط به سینه هاش بودگفتم چی گفت امیرجون شلوارومیگم منم که تازه به خودم امده بودم گفتم اره جیگر شدی دیدم نیم رخ وایستادجلم گفت باسنم سینه هام چطوره خوب توی این شلوارجواب مبده منم گفتم عالی دل هرپسری میبره دیدم گفت ای بابا امیرجون کوپسرخوب ادم که نمیتونه به همه اعتمتادکنه دیدم دست مردتوی جیب شلوار20000تومان دراورد گفت اینم پولی که بابت شلوار داده بود ی اولش قبول نکردم دستم گرفته بوداسرارمیکردمنم که حواسم فقط به اون بودپول گرفتم یه کم قردادرفت توی اطاق بعدازدوسه دقیقه صدام کردامیرجون گفتم بله گفتت با رفتم توی اطاق دیدم داره بادکمه شلواربرمیره گفت لطفا بازش کن منم شروکردن به بازکردن دکه دکمه بازشد داشتم دستم میکشیدم عقب دبدم دستمومحکم گرفت گفت لطفا داشتم دیوانه میشدم گفتم چی گفت شلوارخیلی تنگ کمکم کن درش بیارم درازکشیدروی زمین پاهاشودادبالا شلواروکه شیداچسبیده بودبه پاش کشیدم تادرامد چشمم افتادبه اندام تراشیده نمیزش خودمو جم کردم گفتم اینم شلوار داشتم میرفتم گفت کجا بمون همینجا گرم تره که منم که دیگه داشتم منفجرمیشدم موندم بلندشدرفت یه اهنگ ملایم گذاشت یه نخ سیگارروشن کردشروع کردبه کشیدن دیدیم ناراحت گفتم چیزی شده دیدیم گفت ای کاش تودوست پسرمن بودبی گفتم چچچچییییی پرستوخیلی ازتوتعریف کرده بودولی من دیدم نسبت به پسراخیلی بدبود تاامروزشمارودیدم مونده بودم جی بگم دیدم خودشو انداخت توی بقلم شروع کردبوسیدن منم که تاپ شلوارک تنم بودوقتی توی اون سرما یه بدن گرم زیباخودشوکامل انداخته بودروم شکه شده بودم دیدم امدلبم بوسیدگفت توی این چندساعت که باهم بودیم عاشقت شدم منوبگی فکرمیکردم خوابم دیدم نه شروع کردبه لبام خوردن بعداروم توی گوشم گفت یه خواهش لطفا امروزتومال من باش منم مال تو منم که ازخدام بود گفتم باشه عزیزم شروع کردیم به لب خوردن بلندشد تاپم ازتنم دراوردشروع کرد به خوردن بنم تمام بنم میخورد انکارنوی عمرش هیچی نخورده بودمنم اروم ناپشو دراوردم سوتین مشکی بازکردم وای چه سینه های داشتم نگاهشون میکردم که دیدم خندید گفت وقت نگاه کردن نیست سرموگرفت فشارداد روی سینه هاش وای 10دقیقه ای خوردم دیدم گفت امیرجون پاشوکارت دارم بلندشدم شلوارکم ازپام دراورد شروع کردازروی شرت کیرموخوردن اروم درش اورد گفت جونم امیرکوجولودیدی اخر به دستت اوردم منم یه کیر 18سانتی نسبتا کلفت گذاشنم توی دهنش شروع کردبه خوردن بعدگذلشت لای سینه هاش مالوندنه صورتش گفتم شیداجون حالانوبت منه دبدیم خندیدگفت ای جان شروع کن من ازحالابه بعدهمیشه مال توم منم ارم شورتشو دراوردم کس صورتیش ورم کرده بودشروع کردم به خوردن شکمش یواش یواش رون بعدم رسیدم به کسش وای چه کسی خوردم خوردم اونم اه میکشید باموهای من بازی میکرد که یه دفعه دیدیم سرموبلندکردگفت میخوام منم بخورم خلاصه 69شدیم شرع کردیم به خوردن منم یواش یواش باسورخ کونش بازی کردم تا اماده بشه گفتم شیداجون باشحوت خاصی گفت جووون گفتم برگرد که وقتش دیدم گفت چشم سریع برگشت منم یه نرم کننده بدن ازکیفم دراوردم شروع کردن ریخنت روی بدنش خوابیدم روش شروع کردم به مالوندن دیدم داره دیونه میشه اه بکن دیگه بکن اروم مکرشواوردم بالاکیرمومالوندم درسوراخ شروع کردم به داخل بردن وای اجب چیزی انم که داشت حسابی حال میکرد میگفت بکن بکن بکن منم سروع کردم به تلمبه زدن چنددقیقه ای زدم دیدیم بلندشد گفت تودرازبگش من بشینم روش وای امدنشست روش پسرداشتم دیونه میشودم بااون موهای صاف بلبدش بازی میکرد وقرمیودمنم مه داشتم میموردم کشیدمش پایین شروع کردم به خوردن لباسینه هاش بعد چندقیفه خوابندمش روی کمر وشروع کردم مالوندن کیرم روی کسش داشت دیونه میشود میگفت امیرجون پارش کن گفتم نه عزیزم شروعرم به خوردن سینه هاش یواش هم کیرموحل دادن داخل کونش دیدم نفساش داره تندمیشه داشت ابش می امد شروع کردم به تندتندزدن که دیدم شروع کرد به لرزیدن منومحکم فشارمیدادتوبقل خودش منم که خیس عرق شده بودم که دیگه داشت ابم میامد که باشحوت فراون میگفت بریزش روی شکمم منم که ابم داشن میام
ریختمش روی شکمش وای بعدش یه نخ سیگار کشیدیم خوابیم رفتیم حمام برگشتیم دوباره امدیم خوابیم توی بقل هم داشت خوبمون میبرد که پرستوزنگ زدگفت بیا دنبالم بعدازاون من هم باپرستوبودم هم با شیداوای پرستو از این خبردار نشد

نوشته:‌ امیر

سلام اسم من ارشیا است.الان قدم حدود 170 وزنم 55 و سنم 17 میشه.
راستش من وقتی شش سالم بود توی یه تصادف مادرم رو از دست دادم و پدرم برای اینکه خودش خلبان بود و دائم در سفر بود برای اینکه یکی باشه از من مراقبت کنه ازدواج کرد.اون با یه زنی که شه سال ازش کوچیکتر بود ازدواج کرد.اسم اون زن زهره بود.
زهره یه زن خیلی خوشگل با چشای آبی و موهای شرابیه البته این مشخصات برای الانه.الان اون با سینه های گرد و با سایز 75-80 و وزن 62 قدش هم از من بلندتره ینی حدود 180.
بریم سر اصل داستان.
اونوقتی که با بابام ازدواج کرد اومد خونه مون.بابام بهم گفت که اون مادر جدیدمه(بابام خیلی مادرم رو دوست داشت و اگر به خاطر من نبود هیچ وقت زن نمیگرفت) به زهره هم گفت که از من مثل بچه خودش مراقبت کنه.
یه کم که گذشت اون کم کم یخش آب شد و با من خیلی صمیمی و مهربون شد کم کم دیگه حس کردم مادر واقعی خودمه.منو میبرد پارک باهم صحبت میکردیم تو درس هام بهم کمک میکرد و خیلی چیزهای دیگه.
دوسالی گذشت که من رفتم دوم ابتدائی و رابطه من و زهره خیلی خوب بود تا این که یه روز که باهم بودیم گفت که خیلی وقته که حموم نرفتم و باید برم حموم من آماده حموم رفتن شدم که گفت منم باهات میام ولی یه شرط داره که به بابا یا کسی دیگه هیچی نگی.منم در عین سادگی و بچگی قبول کردم.رفتیم حموم بهم گفت کامل لخت شو منم شورتم رو در آوردم یه دست کشید به کیرم گفت چه بلبل خوبی داری منم گفتم بابا گفته نباید این جا رو کسی ببینه.گفت آره ولی من مامانتم دیگه منم گفتم باشه قبول گفت یه کارهایی میگم واسم انجام میدی گفتم آره.
سینه شو داد دستم گفت نوکشو برام لیس بزن منم لیس میزدم یه کم که گذشت گفت بکن تو دهنت قشنگ برام میک بزن یه ذره هم گاز بگیر منم همه ی این کارو رو انجام میدادم.بعد از چند دقیقه گفتم این کارا برای چیه گفت تو الان نمیفهمی من دارم تو رو برای آینده آماده میکنم.بعد گفت فعلا بسه اگه قول بدی بین خودمون بمونه برات بستنی میخرم.منم به کسی نگفتم تا یه مدت همین طوری سینه هاشو میخوردم بعد از یه مدت شورتشو در آورد گفت یه ذره اینو میک بزن منم خیلی دوست داشتم بدونم چیه با تمام وجودم میک میزدم اون روز بهم گفت چون به حرفاش گوش کردم میخاد بهم حال بده گفتم چه جوری گفت بلبل رو بده به من.دادم بهش گذاشت تو دهنش نزدیک به یه ربع واسم لیسید من هم دیگه خیلی خوشم اومده بود هی میگفتم بریم حموم با هم دیگه.یه دوسال باهم همین کار هارو میکردیم تا یه دفعه موقع لیسیدن کیرم کیرم راست شد.وقتی که راست کردم بهم گفت که کم کم دارم مثل یه مرد بزرگ میشم گفت از امروز یه برنامه جدید داریم باید کیرتو(دیگه اسمش رو یاد گرفته بود چون کلاس چهارم بود)بمالی به کسم یه ذره مالیدم دیدم خیلی حال میدهبعد با دستش به زور کیر کوچیک و نقلی منو هل داد تو کسش.من واسه اولین بار طعم کس رو تو سال چهرم ابتدائی چشیدم خیلی حال میداد بهم بعد از اون روز گفت که دیگه فعلا نباید بریم حموم تا چند وقت.بعد از یه مدت بهم جق زدن رو یاد داد و با هم یه سره تو خونه لب میگرفتیم و واسم جق میزد و میگفت که تو پس کی مرد میشی من منظورش از این حرف رو نمی فهمیدم.
گذشت تا من رفتم اول راهنمایییه بار که برام جق زد حس کردم یه آبی تو کیرمه بهش که گفتم خیلی خوش حال شدو چند بار پشت سرهم انقدر برام زد تا یه آبی از کیرم در آمد.بهم گفت تو مرد شدی از این به بعد باهم حال میکنیم.ولی باید همین طوری مخفی بمونه بعد رفتیم با هم حموم و انقدر اون دفعه به من حال داد که نگو چون قشنگ باهم سکس میکردیم و آبم میومد.بعد از یه مدت گفت خواهرم هم میاد پیش ما حال کنه خوهر خیلی خوبی هم داشت الان که11 سال از ازدواج بابام با اون میگذره ما داریم با هم حال میکنیم و الان من 17 سالمه و تازه فهمیدم که چه بلایی سرم آورده که من دوازده سالگی بالغ شدم.
زهره بهم قول داده که هر وقت هیجده سالم تموم بشه از بابام طلاق میگره و عقد من میشه الان هم که خواهرش صیغه خودمه و هفته ای دو سه بار با زهره و خواهرش حال میکنیم.

نوشته: ارشیا

درود برهمگی...نمیدونم ازکجا شروع کنم ،از اولش بگم یا آخرش یا ....من تو جوینیام دوس دختر نداشتم ,آخه ما تو اوجی که لذت میخواستیم از دخترا ببریم خفقان بود،هم سن وسالهای من میدونن ،کمیته و هرروزم اگه یه ذره مرتب بودی یه خیابون تو سرت درست میکردن ،حالا دوست دختر دیگه ای روزگار،مث حالا نبود که تو ماشین جلو کلانتری حالشو میبری.دست برقضا منم تمیز شیک پوش مرتب و هر روزم درگیر با کمیته .تو خیابونی که میرفتم سرکار 6مدرسه دخترونه بود وقتی تعطیل میکردند چادر سیاه بود که خیابون و پر کرده بودند.جونم بهتون بگم که حسرت یه ماچ از اون همه صورت و قنبل و پاچه و پستون مارو کشته بود،نهایت لذتی که میبردیم یه نامه عاشقونه داغ داغ بدون یه ذره از حرف سکسی آخه تا میومدیم یه کلمه بگیم اینم یه بوس از راه درور میگفتن گم شو بی تربیت.حالا ما نمیدونستیم اینا برا چی نامه میدن که با یه بوس خواستن بی تربیت میشدیم.

گذشت و گذشت ازدواج کردیم ماهم بیخبر از حال و هوای دخترا و اخلاقشون رفتیم پای سفره نشستیم و هفت سنیمون شروع شد.جونم براتون بگم که ای روزگار خانم من گیر بازارشد.نه با زن داداشم حرف میزنی نه با خواهرم گپ میزنی نه با دخترخاله هام شور میزنی فقط و فقط من ...اخی روزگار من منم خوشتیپ کوچولو تو دل برو ناز ناز...

حالا دیگه از اون سالهای خفقان دوربودیم و 15سال از مزدوجیمون میگذشت و منم تمام و کمال درخدمت خانواده بودم...جونم بهتون بگم دیگه بیشتر ازاین نمیتونستم شکاکیت خانم تحمل کنم گفتم من که خیری ازجونی ندیدم بذارببینم اینهمه گیر براچیه و مزه سکس دزدی هم مث میوه دزدی ازباغ همسایس یا نه ..سرتون درد نیارم اولین مشتری مغازه که اومد تو چنان تحویل گرفتم که تکون نخورد بنده خدا مات مبهوت میخ زمین شده بود،فقط شماره گذاشت و رفت.تشنه به این میگن نه..(نخندواقعیت تلخیست)یه تک زدم که به موقع بزنگه.ساعت دوازده تا یک و نیم شبهای جمعه میرفتیم فوتسال..بعد بازی گوشی نگاه کردم دیدم یه ده باری زنگ خورده .تماس گرفتم به به تات گل خوشبوست.سلامی کردم و گفتم درخدمتم جااااااانم.گفت بیا خونه تنهام..یه قری دادم و آب دهنم سفت شد نزدیک بود نره پاسسن خفه بکشم و حسرت اینم تودلم بمونه...شوتی رسیدم در خونش .منتظر بود گفتم این ساعت شب کسی نیاد گفت نه بیا تو .رفتم یه دوشی گرفتم و تندی زدم بیرون.گفتش کوروش جونم توکه اهل دل نبودی گفتم حالا نیاز شد بده گفت نه گله.کنارش نشستم ولوله ی تو دلم بود برا اولین بار ای خدا ببخش .موهای فری خوشکل ،هیکل ناز و نیمه تنومندی داشت باسنش اوج هنر خدا بود میشد بجا میز چای بذاری روش و با کونش میل کنی غرق در نگاهش ودم دراز کشید کنارش دراز کشیدم دستی تو موهاش کشیدم آخی ....ماما ماما مامان ....صدای یه بچه کوچک میخکوبم کرد عین چارلی چاپلین پریدم توشلواره و هنو شلواره نرفته بود پام پیرهنه زدم به دست و شورت هم بیخیال ..مینا جون خداحافظ....وای کوروش کجا .؟میرم تو جا .در حیاطم باز نکردم ازعصبانیت رو دیوارپریدم پایین یکی تو کوچه بود یهو مات شد تا دهن بازکنه رو زمین درازکش خوابیده بود.این 206بدبخت تا گازمیخورد روندم.آخه ای روزگار حسرت اینم بدلم شد عذاب وجدانم گرفتم ..حالا بعدن بهتون میگم براتون مینویسم چه دارم جه سکسهایی کردم چش شیطون کور.....عشق پنهان

نوشته: mmd10

این موض.ع بر میگرده به 4 سال پیش وقتی هنوز18 سالم بود.چند ماهی بود با 1 پسر دوست شده بودم. راستش اولین و آخرین دوست پسرم بود.خیلی پسر خوبی بود و دوستیمون 1 دوستی کاملا سالم بود. 1سالی بود با هم دوست بودیم اما هیچ رابطه ای با هم نداشتیم. تا اینکه 1روز مثل همیشه رفتم خونه شون. حرف زدیم و ورق بازی کردیم. مامان و بابام مسافرت بودن و منم به بهانه کنکور نرفته بودم.
برام مشروب آورد و نشستیم با هم مشروب خوردیم و فیلم دیدیم.وسزای فیلم بود که احساس کردم حسابی مشروب داره اثر میکنه و تنم داره داغ میشه. از اونجایی که هر دومون خیلی حشری و سکس دوست بودیم(البته اینو بعد از این جریان فهمیدیم) یواش یواش خودمو تو بغلش جا دادم اونم بدون اینکه نگاهم کنه منو بغل کرد و گونه هامو بوسید. آروم بهش گفتم میخوام با هم باشیم.نگام کرد و گفت مطمئنی؟
لبامو گداشتم رو لباشو اونم لبهامو بوسید و مک زد.چند دقیقه بعد آروم گردنمو بوسید و لیس زد. گفت بلدی؟گفتم نه!
منو برد تو اتاقشو درو قفل کرد. کسی خونه نبود اما احتیاط کردیم!
لب تابشو آورد و نشست رو تخت, منو نشوند جلوش و تکیه دادم بهش. لب تابشو گذاشت رو پامو 1 فیلم سوپر گذاشت . تا حالا همچین چیزی ندیده بودم.گفتم تو که اینقدر هاتی چرا تا حالا نخواستی با هم باشیم .آروم تاپمو در آورد و گفت میخواستم خودت ببخوای! همینطوری که فیلمو میدیدیم آروم گردنمو بوسید گوشمو خورد.یکم قلقلکم اومد اما خوشمم اومد.دستهای مردونشو گداشت رو سینه هامو آروم نوکشونو مالید.انگشتهاشو کرد تو دهنم. منم لیسشون زدم. بعد انگشتهای خیسشو گداشت نوک سینه هامو چرخوند.داشتم تحریک میشدم.یواش یواش سینه هامو فشار دادو دستشو آروم از روی شکمم تا شلوارم کشید.نفسم بند اومده بود. صدای نفسهای اون با صداهای توی فیلم قاطی شده بود. داشتم دیوونه میشدم. گفت دراز بکش. کنارش دراز کشیدم.لب تابو گداشت کنار و دراز کشید روم. با زبون سینه هامو لیسید و با دستاش فشار داد. همینطوری که سینه هامو میمالید گفت اینقدر سینه هاتو میمالم تا سایزشون از 65 بشه 75!
خندیدم.اومد بالا و لبهامو مکید.با1 دستش با سینه هام ور میرفت و با دست دیگه اش دکمه های شلوارمو باز کرد.دستشو کرد تو شورتمو با انگشت کسمو مالید.
بلند شد و شلوارو شورتمو در آورد.واستاد و نگام کرد و گفت: میدونستی میخوام بکنمت؟ چه کس تمیزی؟( من همیشه اصلاح کامل میکردم )شلوارشو در آورد.شورتش باد کرده بود. گفتم میخوام کیرتو ببینم.شورتشم در آورد. چشمام داشت در میومد.کیرش هم کلفت بود هم دراز!اومد نشست رو سینه هامو سر کیرشو کرد تو دهنم. منم با زبونم با کیرش بازی کردم و لیسش زدم.چند دقیقه کیرشو خوردم.اونم با دست کسمو میمالید. داشتم دیوونه میشدم. کسم خیس شده بود.صدای نفسهاشو میشنیدم.
کیرشو گداشت لای پامو مالوند به کسم. کسم داشت منفجر میشد.همو میبوسیدیمو درباره کس و کیر حرف میزدیم.خواست بلند شه. نزاشتم. گفتم میخوام تا تهش برم. با تعجب نگام کرد گفت مستی!گفتم هرچی فقط منو بکن.
رفت از اتاق خواهرش 1 کرم آورد و سوراخ کونمو چرب کرد. با انگشت 2 ,3 بار کونمو فشار داد. درد داشت گفت کیرمو بکنم تو کونت بکارتش پاره میشه!Smile خندیدم.گفت هروقت درد داشت بگو نکنم. گفتم باشه!
سر کیرشو گداشت رو سوراخ کونمو آروم فشار داد. جیغ کشیدم. ترسید.گفت درش بیارم؟ گفتم نه! نفسم بند اومده بود درد هم داشت منو میکشت.آروم اروم بقیه کیرشو تا دسته کرد تو کونمو دراز کشید روم.گفت بسه ؟ گفتم .نه فقط یکم صبر کن دردش قطع بشه.دستشو برد زیر مو کسمو مالوند.کمکم دردش کمتر شد. گفتم من خوبم. گفت مطمئنی؟ گفتم آره.بادست دیگه اش سینهمو محکم فشار داد و گفت خودت خواستی. شروع کرد تلم زدن. کیرش تو کونم بالا پایین میرفت و منم ناله میکردم.دستاشو گداشت رو شونه هامو محکم نگهم داشت کیرشو تا سرش اورد بیرون و فشار داد تو. 15,16 بار اینکارو کرد.بیحال شده بودم.کشید بیرون و منو چرخوند سرشو گداشت لای پاهامو با زبون کسمو لیس زد. 2 تا از انگشتهاشو کرد تو کونم . ناله هام اتاق و پر کرده بود وحشیانه کسمو میخورد.آبم داشت میومد.با زبونش آبمو خورد.پاهامو گرفت بالا و دوباره کیرشو کرد تو کسم و تلمبه زدو دیگه درد اول و نداشتم 5 دقیقه بعد آبش اومد افتاد روم و لبهامو خورد و کفت دفعه دیگه از کس!
.
.
.
دفعه بعد رو بعدا میگم:)

نوشته: ستاره

سلام- اسم من وحیده – 26سالمه – اهل اردبیل . قدم 192 وزنم 88 من داستان ندارم بگم چون هر اونچه که میگم عین واقعیته. شاید حوصله شنیدنش رو نداشته باشی ولی عبرت میشه واست.
من اهل سکس نبودم و نیستم ولی اتفاقی برام افتاد که شاید جالب باشه – از اردیبهشت سال 1385 با یک تماس تلفنی اشتباهی که به 0935 من شد و صدایی که پشت تلفن شنیدم باعث شد لرزشی تو قلبم احساس کنم.برداشتمو به شماره زنگ زدم و صداشو گوش کردم. بعد از چند بارتکرار احساس کردم باید باهاش حرف بزنم. حرف زدم و دیدم دختر نیس و متآهله اسمش درناس و بچه هم نداره. بهش گفتم ببخشید مزاحم شدم و قطع کردم. دوباره اس ام اس دادکه دوس دارم با یکی حرف بزنم که کاش اون کارو نمیکرد.شروع به حرف زدن کردیم و از خودش گفت.منم از خودم گفتمو دیدیم که همشهری نیستیم.چون اون اهل ارومیه بود.من باور نکردم و مجبور شد از ثابت زنگ بزنه.تا کد رو دیدم با خودم گفتم بهتره که رابطه ما اینجوری باشه و فقط حکم دوست رو داشته باشم واسش.رفتم خدمت(خدمتم تهران بود) و همچنان ما عاشق هم بودیم بدون اینکه همدیگه رو ببینیم به هم عشق داشتیمو باهم در ارتباط بودیم. مرداد 88 خدمتم تموم شد و اومدم شهر خودم و کم کم رابطه ما رنگین شد و روزی نزدیک 6ساعت مکالمه داشتیمو 100تا بیشتر اس ام اس. شوهرش اسمش ناصر بود و پیمانکار بود. من اصلا دوس نداشتم رابطه ما حضوری باشه ولی دوس داشتم ببینمش و قیافه شو بتونم تجسم کنم.شوهرش یه کاری گرفت تو اراک و رفت اونجاو قرار شد هر 3هفته یه بار بیاد ارومیه و برگرده و درنای من رفت خونه باباش موند. درنا مامان نداشت واسه همین خیلی بهش محبت میکردم و به درد و دلش با تموم وجود گوش میکردم.ناگفته نمونه که منم جز اون کسیو نداشتم و فقط دردامو به اون میگفتم. تا اینکه دیماه 88بودو 23ماه محرم بهم کفت بیا ببینمت و من گفتم نمیتونم یه روزه بیام و برگردم. اون بهم گفت خوب شب میمونی پیش من و صبح حرکت میکنی برمیگردی.منکه تا بحال طرف ارومیه سفری نداشتم حتی مسیرشم نمیدونستم ولی اون گفت سوارشوبیا ترمینال تبریز از اونجام ماشین هست واسه ارومیه. منم به امید دیدنش رفتمو ساعتای 7بود رسیدم ارومیه. زنگ زدم جواب ندادو اس ام اس داد که برو به کوی معلم و پشت دبیرستان شاهد باش تا من خودمو برسونم. منم رفتم اونجا و منتظر شدم تا اینکه ساعت 10گفت بیا کوچه دوم. دل تو دلم نبود که کیو قراره ببینم و حتی 1درصد به سکس فکر نمیکردم. رفتم دیدم یکی از درا باز شد و رفتم تو.تا رفتم دیدم عشقیکه نزدیک 3سال فقط ذهنی قیافه شو تصور میکردم روبروی منه.چشام پره بغض بودو اونم داشت اشک میریخت.حتی به خودم اجازه ندادم دستشو بگیرم.رفتیم تو حال و به من اشاره کرد که بشین. موقع نشستن خواست کیف دستیمو بگیره و من گفتم نه باید پیشم باشه.چیزای مهمی دارم توش. گیرداد چی؟نگفتم.(راستش کارت ملیم توش بودو نمیخاستم درنای منکه متولد 1363بود بفهمه عزیزش 1366به دنیا اومده. از اولش منو همسن خودش میدونست) چون از بیرون اومده بود یه شلوار مشکی و یه بلوز مشکی گیپوری تنش بود. نشستم رو زمین اونم بغل دستم. ماهواره رو روشن کردو یه شبکه ی ترکیه که همیشه اهنگ غمگین میذاره رو گذاشت. کلی حرف زدیم از ندیدن و دیدنمون، از روزاییکه با شوهرش زندگی میکردو بمن فکر میکرد، از همه حرفاییکه موقع دیدن عشقت میزنی ولی حرفای ما حرف دل بود.حرف اتفاقایی که از دوری هم میافتاد واسمون. دستامو گرفت بلندش کردو صورتشو گذاشت روش،بوسش کرد و اشک ریخت.بغلم کرد،گفتم درنا من و تو ... حرفمو قطع کردو گفت هیچی نگئ.شروع کرد به مالش دادن موی دستم.کم کم شروع کرد به بوسیدن من.لبامو بوسید ولی ای کاش نمیبوسیدبا اینکارش تحریکم کرد و من سفت بغلش کردم و دراز کشیدیم کم کم شروع کردیم به خوردن لبای همدیگه. میدونستم دارم کار اشتباهی میکنم که با متآهل اینکارو میکنم ولی چون باکسی بودم که از ته دل دوسش داشتم ادامه دادم. تحریک شده بودم و کیرم سیخ سیخ شده بود. سینه هاشم دستم بود و میمالیدم. نمیدونم که چی شد و دستامو از دور کمرش کشیدمو خواستم دستمو از بالای یقه ببرم تا به سینه ش دست بزنم ولی اون دستمو گرفتو نذاشت. ولی بعد که از پایین بردم کاری نکردو مات و مبهوت بهم نگاه کرد. بهش گفتم میشه درش بیاری گفت نه.گفتم بذار ببینمش خوب. سوتینشو داد بالا و من فقط تونستم لمسشون کنم. بهش گفتم لباستو در بیار گفت حالا تا صبح خیلی مونده در میارم بعدا. اسرار کردم بهش نگاهی به لقه خودش انداخت و بغض کرد و گفت میرم اتاق در میارم. نشستم منتظر شدم و دیدم با شورت و سوتین و شالی که پیچیده دور خودش اومد توحال.نشست پیش من و منم پچون تحریک شده بودم و اولین باری بود که کسیو لخت میدیدم کشیدم طرف خودمو بغلش کردم. بهش گفتم اینارو چرا در نیاوردی گفت اونا رو نه.. بالاخره به هزار رنج و زحمت تونستم شورتو سوتینو در بیارم.شروع کردم به خوردن سینه هاش و بازی کردن با کوسش.خیلی دوس داشتم چون تا حالا این کارو نکرده بودم. حسابی که بازی کردم خودش از روش بلندم کردو لباسای منو در اوردوشروع کرد به مالیدن کیرم. من دوس نداشتم بخوره چون منم دوس نداشتم بخورم.کم کم شروع کردم کوسشو با کیرم مالیدم و گذاشتم لای کوسش مالیدم.بعد اجازه خواستم بکنم و اونم که کاملا بیحال بود چیزی نگفت. شروع کردم به کردنش.کسش داغ و خیس و تنگ بود و خیلی احساس خوبی داشتم.دیگه به متاهل بودنش فکر نمیکردم و به الی که میکردم فکر میکردم. نزدیک 1دیقه بود که فوری آبم اومد و ناراحت شدم. درنا بهم گفت ناراحت نباش چون بار اولته زود خالی شدی. باز شروع کردیم به خوردن هم وسینه هاش.بهش گفتم کیرمو بخور ولی گفت چون رفته توآلتم کثیفه.نخوردو بعد از کمی ور رفتن دوباره کیرم بلند شد. اینبار گفتم تو بشین روش.نشست و حسابی حال کردیم. کیرم برای اولین بار تو کوس بود و اونم از اینکه با من داره حال میکنه احساس خوبی داشت. اینبار تا 10دیقه کردم.بار سوم خوابوندمش رو بالش خودمم روشو ازش لب میگرفتم و سینه م رو سینه ش بودو کیرم لای کوسش.کم کم کیرمو فشار دادم از زیرش بره تو کوسش و یهو گفت اونجا نه.انگار کیرم میرفت تو کونش.بالاخره بهش گفتم چرا نه؟ گفت ناصر هیچوقت به اونجا دست نمیزنه.گفتم من دست بزنم ناراحت میشی؟ حرفی نزد و منم با شورو شوق زیاد کیرمو در آوردم و جاییکه قبلا گذاشتم.با یه ذره فشار نوک کیرم رفت تو کونش.لنگاشو جفت کردم و بردمش طرف سینه ش تا کونش بزنه بیرون تا همشو بدم تو.کردم توش و با ناله هاش دردش رو فهمیدم ولی چون حسابی حال میداد ولش نکردم.بعد اینکه حسابی عقب جلو کردم احساس کردم دارم خالی میشم فری در آوردم و کردم تو کوسش که آبم اونجا بریزه که جیغ بلندی زد. اولش فکر کردم از رو حاله ولی بعد دیدم حال نبوده و انگاربا عجله و اون شدتی که کردم تو کوسش تا ابم بیرون نریزه رحمشو داغون کرده. حسابی درد میکشید.تا 15دیقه ای درد کشید و بلند شد رفت حموم که چک کنه چی شد. خیلی ناراحت شدم، اون داشت بخاطر ناشیگری من درد میکشید و من اصلا تحمل نداشتم. اومد و گفت چیزی نیس یه ذره بمونه خوب میشه و دوباره اومد تو بغلم و تا صبح بغلم بود. ساعت دم دمای 4بود ولی من حسابی داشتم با کیرم فشار میدادم لای پاش.باور کنید اون خواب بود ولی من از بس دلم میخواستش که اصلا نمیخواستم بخوابم.ساعت 5:30بالاخره خوابیدم.تا صبح بغل هم بدون پتو.ساعت 9 یا 9:30 بیدار شد رفت حموم و ن خوابیدم. تا از حموم اومد دیدم یه تاپ سبز با شورت تنشه.تا اومد طرفم ازش بوس خواستم و وقتی اومد جلو شروع به خورنش کردم.من دراز کشیده بودم و اون نشسته بود که دستشو برد طرف کیرم.منم فوری شورتو کشیدم پایین و بهش گفتم بخور.گفت آخه، و بعد نگاه من گفت باشه ولی بدمزه باشه در میارما گفتم باشه.شرع کرد به خوردن ولی در نیاورد.چون واقعا خوشمزه بود واسش.با جون و دل کیرمو میخورد.بعد 10 دیقه در آورد از دهنش وشروع کرد بادستش تندتند مالید و یهو آبم سرازیر شد.هم تاپش هم فرش و هم بدن من و اون کثیف شد.بهم گفت پاشو برو حموم خودتو بشور،بهش گفتم توآم بیا ولی بهونه آورد حموم صداش میپیچه همه همسایه ها خبردار میشن.رفتم حموم و حوله ناصرو آورد داد بهم و رفت.بعد حموم دیدم نشسته اون گوشه و تحویلم نمیگیره.هی بهش گفتم چی شد یهو،جواب نداد.دیدم جای کیفم عوض شده.پریدم طرف کیف دیدم آره،درنای من عزیز من عشق من رفته سراغ کیف مهمونش.ناراحت شدم با عصبانیت لباسامو تنم کردم و نشستم رو مبل.بهش گفتم چرا اینکار زشت رو کردی دید خیلی بهم برخورده اومد طرفم.پرید روم تا مثلا اینو از دلم در بیاره و حرف خودشو بزنه.با اعصبانیت پسش زدم و گفتم دارم میرم خدافظ...
بعد که از در خارج شدم 7ساعت راه رو فقط به این فکر کردمو حتی جواب زنگشم ندادم. چرا آدم با عزیزش اینکارو بکنه و کیفشو بگرده.بقیه رو تو قسمت بعد بخونید(البته اگه دوس داشتین)

نوشته: وحید

نور قرمز چراغ خوابي كه كنار تختمون بود افتاده بود تو صورتش.
نگاهش كردم, احساس آرامش كل وجودمو فرا گرفت.
زل زد تو چشمام و يه لبخند قشنگ زد, ديوونه ی خنده هاشم. وقتی ميخنده ديگه هیچي از دنيا نميخوام
منو گرفت تو بغلش, آروم صورتمو نوازش ميكرد, بين بازوهاش آروم گرفتم, نفسای گرمش به گردنم ميخورد.
آروم لباشو گذاشپ رو لبام, از حرارت لباش داشتم ديوونه ميشدم. منو ميبوسید و آروم لبامو ميخورد.
كم کم رفت سمت گردنم, ميدونست وقتي گردنمو ميبوسه چقدر لذت ميبرم...
بغلش كرده بودم و دستمو ميكشيدم لاي موهاي صاف و قشنگش. منو از خودش جدا كرد و دوباره زل زد تو چشام, هنوزم وقتي نگاهم ميكنه قلبم از جا كنده ميشه!
گفت خانوميه نازم؟ اجازه ميدي؟
منم با حركت سرم گفتم آره
تاپمو از تنم در آورد و خيره شد به تنم! انگار دفعه اولش بود تنمو ميبينه...
گفت جوووون, بعدش نوك يكي از سينه هامو گذاشت تو دهنش و اروم ميخوردش! اونيكي سينمم با دستش ماساژ ميداد.
سينه هامو با دست فشار ميداد و همه جاي تنمو غرق بوسه ميكرد! وقتي رسيد به شلواركم يه نگاه شيطنت آميز بهم كرد و بعد شلوارك و شورتمو باهم در آورد.
منم تيشرتشو از تنش در آوردم و شونشو بوسيدم
منو خوابوند رو تخت و پاهامو باز كرد و سروع كرد به خوردن و ليسيدن و مكيدن كسم.
ديگه دست خودم نبود, از ته دل ناله ميكردم! انقدر لذت بخش بود كه انگار تو اين دنيا نبودم...
أنقر كوسمو مكيد كه داشتم از حال ميرفتم, گفتم امير جونم بسه! ديگه جون واسم نمونده! يه لبخند قشنگ زد و اومد كنارم, لبامو بوسيد! منم شلوارشو در آوردم, كيرش حسابي باد كرده بود! داشت شرتشو پاره ميكرد!
شرتشو در آوردم و كيرشو گرفتم تو دستم! سفت سفت شده بود, خيلي داغ بود...
يكم با دستم باهاش بازي كردم, بعد گذاشتمش تو دهنم, اول همه جاشو ليس زدم, بعد سرشو گذاشتم تو دهنم و حسابي ميكش زدم, انقدر مكيدمش و هم زمان هم با دستم ماليدمش بهم گفت دختر بسه! الان آبم ميادا!!!!
منم يه خنده ي كوچولو كردم و ولش كردم.
خوابوندم رو تخت, كيرشو از بالا تا پايين كوسم ميكشيد! با اين كارش حشرمو 100برابر ميكرد!
با ناله گفتم اميييير! زود باش ديگهههه...
اونم يه چشم عشقم گفت و كيرشو آروم فشار داد داخل!
دستاشو گذاشت دو طرف سرم و خم شد روم, هميشه دوست داره موقع سكس زل بزنه تو چشمام تا به قول خودش لذتو تو چشمام ببينه...
شروع كرد به تلمبه زدن, اولش آروم ميزد و ازم لب ميگرفت... بعدش حركتشو تند تر كرد!
وقتي ميديدم عشقم داره اينجوري لذت ميبره ديگه هيچي از دنيا نميخواستم...
ميگفت جووون...چه كس تنگي دارييييي.... دارم ميكنمت نفسم...
منم از شدت لذت فقط ناله ميكردم!
وقتي داشتم ارضا ميشدم ديگه تقريبا جيغ ميزدم!
اين كارم باعث شد اونم حسابي حشري بشه و با چندتا تلمبه محكم آب داغش بريزه تو كوسم...
خسته شده بود, سرشو گذاشت رو سينم و مثل فرشته ها خوابيد...

نوشته: مریم

ساعت حدوده چهار صبح بود، تازه بهش شب بخیر گفته بودم و اونم خوابیده بود اما من خوابم نمیبرد آخه استرس داشتم از پنجره اتاق آسمونو که هنوز رنگ نقره ای تیره داشت رو میدیدم دستام روی سینه ام بود و چشام کاملا باز یه بار دیگه گوشیمو نگاه کردم و چند تا از اس ام اس هاش رو خوندم ...
-فرهاد اگه کسی بیاد چی؟
-هرچی شد پای خودت عشقم
و . . .
چقدر دیر میگذشت ، داشتم به فردا فکر میکردم که کم کم فکرای ناجور اومد سراغم : ازش فیلم بگیرم؟ نه امکان نداره اجازه بده، خب یواشکی میگیرم؟ نه فرهاد تو نامرد نیستی که از احساسات یه دختر سو استفاده کنی، اونم دختری که واقعا عاشقشی و به خاطرش هر کاری میکنی... پتو رو کشیدم رو صورتم اما خوابم نمیبرد ، باورم نمیشد من فرهاد بیست ساله که تا همین چند وقت پیش با هیچ دختری دوست نمیشدم قراره فردا با زیباترین دختر رویاهام هم خواب بشم ، قبله پریسا همیشه فک میکردم یه آدم دراز بیریختم اما اون همیشه میگفت وقتی کنارت راه میرم حس میکنم که جام امنه و کسی جرات نداره نگاهم کنه آخه هم خوش تیپی هم قد بلند ولی من باور نمیکنم چون اکثر حرفاش از رو احساساته
مامان و بابام برای انجام کار های خونه داداشم که تازه تو تبریز قبول شده بود شب با هواپیما رفتند و من موندم خونه آخه مغازه داشتم و اونام کاملا به من اعتماد داشتند ... نه از خودم تعریف نمیکنم ، پریسا اولین دختری بود که حتی دستشو گرفتم چون واقعا عاشقش بودم.
کم کم آفتاب داشت پنجه کشون وارد اتاقم میشد و من هنوز خوابم نبرده بود
آخرای مرداد بود و هوا یکم خنک بود پاشدم پنجره رو باز کردم و یکم بیرونو نگاه کردم کسی تو کوچه نبود گه گاهی ماشین رد میشد
رفتم سر جیبم و یه نخ سیگار برداشتم تا نصفه راه اومدم باز برگشتم و بستشو برداشتم میدونستم که یک نخ جواب نمیده، رفتم تو حال و فندک رو از کنار پیتزایی ک دیشب خورده بودم برداشتم در بالکن رو باز کردم و نشستم رو صندلی بار دوم که فندک زدم روشن شد و سیگار رو آتیش زدم ، بیچاره سیگار همیشه به پای اعصاب خورد و سوالای بی جوابم میسوخت اما این دفعه اعصابم خیلی آشفته بود، میترسیدم ، ازین که آینده پریسا رو به خاطر چند ساعت با هم بودن خراب کنم میترسیدم ، واقعا شهوته یا عشقه؟اولین نخ رو کشیدم نزدیکای فیلترش بود که از بالکن انداختمش پایین نخ دوم رو روشن کردم و داشتم به این فکر میکردم که چرا نمیتونم صبر کنم تا موقع ازدواج هرچی بیشتر فکر میکردم به این نتیجه میرسیدم که دارم اشتباه میکنم و اینم یه هوسه اما ته دلم یه غوغایی بود که همه این افکارو سرکوب میکرد... دیگه حوصلم سر رفت بر خلاف انتظارم زیاد نکشیدم پاشدم و رفتم خونه رو جمع و جور کردم ساعت حدوده هفت بود ، بدجور خوابم میومد ، رفتم حموم و دوش گرفتم جلو آینه واستادم و یکم به خودم نگاه کردم و شروع کردم به اصلاح کردن اول صورتم بعد زیر بغل و بعدشم کیرم ... سینم زیاد مو نداشت اما همونا رو هم با موزر زدم ،یهو یادم افتاد که کونم پره پشمه دوست نداشتم پریسا ازم بدش بیاد برای همین اونارو هم با کرم موبر زدم
اومدم بیرون ساعت هشت بود اتاقم رو هم جمع کردم و پرده هارو کشیدم
لباس پوشیدم و رفتم پایین سوار ماشین شدم و رفتم مغازه تو مغازه باهاش حرف نمیزدم نه تلفنی نه اس ام اسی از مغازه که برگشتم ساعت یک بود سره راه از داروخونه یه بسته کاندوم خریدم اصلا نفهمیدم چی بود اما مهم این بود که تاخیری داشت.
رسیدم خونه زنگ زدم بهش و حدود نیم ساعت باهاش حرف زدم ، میترسید و اضطراب داشت ، با اینکه خودمم نگران بودم اما آرومش کردم و باهاش واسه ساعت شیش قرار گذاشتم یه بار دیگه رفتم حموم و به دوش پنج دقیقه ای گرفتم ، رفتم سریخچال و باقی مونده ناهار دیروز رو که مونده بود خوردم دراز کشیدم و گوشی رو واسه ساعت چهار کوک کردم
نیم ساعت طول کشید تا خوابیدم ... با صدای زنگ موبایل بیدار شدم گوشیو برداشتم و با چشمای نیمه باز نگاه کردم به صفحه... پریسا بود جواب دادم
- الو؟
- سلام عشقم خوبی؟
-مرسی تو خوبی؟
-الهی بمیرم خواب بودی؟
-نه گلم ینی بیدار شدم دیگه جونم؟
-فرهاده من میشه زودتر بیای دنبالم؟
-مثلا کی شیرین جونم؟
- بازم شیرین؟بدم میاد اصن برو با همون شیرین جونت
- الهی قربونه پریسام بشم من کی بیام گلم؟
-الان
اینو ک گفت درجا پاشدم گفتم راه افتادم اس میدم تو آماده شو از الان که گفت من آمادم و یه خنده کرد و بعدشم گفتم دوست دارم و قطع کردم
خیلی سریع آماده شدم و رفتم بیرون درو که بستم یادم اومد ادکلن نزدم برگشتم بالا ادکلن زدم و رفتم سوار ماشین شدم یه اس به پریسا دادم که ده دقیقه دیگه بیاد سر کوچشون
خانوم خوشکله برسونمتون؟
برو آقا مزاحم نشو
زدیم زیر خنده و سوار شد ،
اولین کاری که کرد یه بوس از لپم کرد که رد رژش رو لپم موند گفت حق نداری پاکش کنی منم گفتم فدات بشم چرا پاک کنم،آهنگ دلت با منه محمد علیزاده رو پلی کردم دوتایی شروع کردیم به خوندن ، خیلی حس خوبی بود یهو از کادویی که واسش خریده بودم یادم اومد،
-عشقم داشبورد رو باز کن ببین چی دارم برات
باز کرد و یهو جعبه رو ضد تو صورتم گفت خیلی بی شخصیتی لباش آویزون شد یهو یادم اومد چه سوتی دادم کاندومی که خریده بودم اونجا بود!
با کلی منت کشی راضیش کردم یه بار دیگه داشبورد رو نگاه کنه این دفه لبخند اومد رو لبهاش و چشاش برق زد یه جعبه کوچیک خوشکل بود بازش کرد و توش یه گردنبند که طرحش یه قلب توخالی بود و جنسشم نقره با یه زنجیر نقره خیلی خوشش اومد و دوباره لپمو بوس کرد کلی قربون صدقه هم رفتیم رسیدیم خونه ریموت رو زدم و وارد حیاط شدیم میخواس پیاده شه که گفتم نه بشین سریع پیاده شدم و درو براش بازکردم گفت باباااااا رمانتیک رفتیم بالا ، باهم نشستیم رو مبل بهش گفتم خب عشقم تا کی پیشمه؟گفت تا ساعت نه هستم بعدش باید ببریم خونه دوستم تا بابام بیاد دنبالم ،
گفتم چی میخوری؟یه نگاه شیطنت آمیزی کرد و گفت لباتو ... آروم آروم صورتشو نزدیکم میکرد نفسش که به لبام خورد تمام فکرای صبح اومد تو ذهنم خواستم برم عقب اما نه دلم میومد نه میتونسم عقب نشینی کنم حریفم قلبمو تسخیر کرده بود
لبامون رفت رو هم آروم آروم لب هاشو میمکیدم اما اون از من محکم تر میمکید زبونمو کردم تو دهنش اونم متقابلا زبونمو میخورد و زبون میزد پوزیشنمون خوب نبود واسه همین بغلش کردم انداختمش رو مبل چهار نفره و خودمم روش خوابیدم هنوز شالشو در نیاورده بود که گفت وایسا یه لحظه نشست و شالشو در آورد موهای مشکی و لختش با اون چشاش مشکیش یه زیبایی خاصی به صورت سفیدش داده بود بهش میخورد بیست سالش باشه اما نوزده بود ... شالشو که در آورد ناخداگاه چشمم به خط سینش افتاد قبلا تو اس ام اس هایی که بهم میدادیم از زیر زبونس کشیده بودم سایز سینش 75 بود
دوباره خوابیدم روش و شروع کردم لب گرفتن بعد از حدود پنج دقیقه لب گرفتن دیگه نفسم بالا نمیومد رفتم پایین تر و گردنشو آروم با نفس هام نوازش میکردم بعد کم کم لبامو گذاشتم رو گردنش و شروع کردم به خوردن و میمکیدم که گفت عشقم آروم تر کبود میشه بیچاره میشم گفتم باشه دو طرف گردنشو خوردم و میبوسیدم
دستمو گذاشتم رو سینه هاش و اون دکمه های پیرهنمو باز کرد و درش آورد و گفت چه خوشتیپم شده امروز چه بویه خوبییی اووووم ، به به چه صاف و صوفم کرده آقا با دستش کشید وسط سینه هام گردنم رو یکم خورد
بلندش کردم و دکمه های مانتوشو باز کردم یه تاپ تنگ قرمز تنش بود که با رنگ رژش جور بود
تاپشو آروم درآوردم چرخوندمش از پشت بند سوتینشو باز کردم و سوتینشو در آوردم دستامو گذاشتم رو سینه هاش و گردنشو از پشت میخوردم بغلش کردم و بردمش تو اتاقم ، میگفت تخت یه نفره بیشتر حال میده جا تنگه مجبوری بغلم کنی، قبله اینکه بریم رو تخت دکمه شلوارشو باز کردم یه شلوار جین نسبتا تنگ آروم کشیدمش پایین شرتشو خودش نگه داشت رونای سفیدشو که دیدم داشتم دیوونه میشدم شلوار خودمم در آوردم و انداختمش رو تخت یه شرت مشکی پاش بود که روش یه پاپیون قرمز داشت،با سوتینش ست بود.
نشستم روش یه پام یه طرفش و اونیکی هم طرف دیگه کیرم بدجوری شق شده بود و شرتم را آورده بود بالا جوری که از بغل کاملا ته کیرم دیده میشد آخه شرتم هم تنگ بود هم پاچه نداشت
یه خنده کوچولو کرد و گفت نگاهش کن چقد گندست . خوابیدم روش و افتادم به جونه سینه هاش خیلی حشری شده بودم یه دختر سفید با اندام عالی زیرم خوابیده بود سینه های سفید و نوک کوچولو و خوش فرم آروم آروم به نوکش زبون میزدم یکیو میمالیدم و اونیکی رو میخوردم داشت لباشو گاز میگرفت رفتم پایین تر و آروم شرتشو در آوردم ، کس خوشکلش بدجوری خود نمایی میکرد ، دستشو گذاست روش و روشو اونطرف کرد بهش نگاه کردم و گفتم عشقم؟دستشو آروم برداشتم ... خجالت میکشید آخه تاحالا ندیده بودمش اما مالونده بودم
زبونمو کامل درآوردم و با نوکش از پایین تا بالا کسشو لیس زدم سینه هاش رو گرفت تو دستش و منم دهنمو چسبوندم به کسش مکیدم تو و نگه داشتم با دماغ نفس میکشیدم و کسشو ول نمیکردم با زبونم میمالیدمش نفس هاش تند شده بود آه و نالش شروع شده بود خیلی حشریم میکرد و حال میکردم که یهو سرمو آورد عقب و گفت پس من چی؟ پاشد نشست لبه تخت شرتمو در آورد و یه نگاه به کیرم کرد گفت مطمینی 18 سانته؟گفتم برم خط کش بیارم؟ خندید ،کیرمو کامل شق شده بود گذاشت رو لباش و کرد تو دهنش خیلی حسه خوبی داشت گرمای دهنش انگار داشت کیرمو آروم میکرد که یهو کیرم خورد به دندوناش وارد نبود و هی دندوناش اذیتم میکرد اما من صدام درنمیومد خوابوندمش رو تخت پاهاشو باز کردم و یه بار دیگه ی لیس به کوسش زدم میخواس حرف بزنه که گفتم ما حرفامونو قبلا نزدیم نفسم؟ گفت فقط آروم و ساکت شد ، از کاندوم یادم اومد تو ماشین قبله سوارشدنش یه دونشو گذاشته بودم تو جیب پیرهنم،پیرهنو از رو زمین برداشتم و کاندمو درآوردم کشیدم رو کیرم نمیدونستم چقد باید بمونه تا تاخیریش عمل کنه آخه موقع ساک زدنش نزدیک بود آبم بیاد واسه همین یکم دیگه ازش لب گرفتم و سینه هاش و خوردم بعد کیرمو گذاشتم رو کسش و آروم از بالا تا پایینشو با کیرم مالوندم بعد گذاشتم لاش و آروم آروم سرشو کردم تو
یه ذره که رفت تو خودشو کشید بالا کمرشو گرفتم گفتم دوست دارم عشقم اونم گفت آرووم کم کم کردم تو اما هی خودشو میکشید بالا منم یه دفعه ای کردم تو و یه جیغ بنفش زد و گریش گرفت چند لحظه ساکت بودم و همونطوری وایستاده بودم بعد آروم درش آوردم و قربون صدقش میرفتم
با دستمال کاغذی خونی که رو کیرم بود رو پاک کردم و گفتم ماله من شدی واسه همیشه اشکاش رو صورتش بود اما یه لبخند زد و گفت بودم
لبه کسش یکم خونی شده بود اونم پاک کردم و دوباره کیرمو گذاشتم توش آروم آروم تلمبه میزدم خیییلییی آروم و آهسته آخه هنوز درد داشت کاندومه خونی شده بود
برا همینم همون موقع درش آوردم کیرم زیاد حس نداشت حس میکردم سنگین شده ... کم کم احساس میکردم که درد و سوزشی که داره تحمل میکنه جای خودشو به لذت داده آخه آهو ناله هاش داشت بلند میشد لباشو گاز میگرفت منم با همون سرعت تلمبه میزدم کیرمو تا نصفه میکردم تو کسش و درمیاوردم حدود پنج الی ده دقیقه داشتم تلمبه میزدم که حس کردم داره ارضا میشه چون نفس هاش خیلی سریع شده بود و پشتمو چنگ میزد کیرمو درآوردم ، ناخوناش رو فرو کرد تو پشتم خوشو آورد بالا و بعد دوباره خوابید چند قطره آب از کوسش راه افتاد خیلی کم بود میخواستم بخورم اما نذاشت گفت الان ممکنه خونی باشه ... دوباره کردم تو دو سه تا تلمبه که زدم حس کردم آبم داره میاد سریع کیرمو در آوردم و گذاشتم رو شکمش اونم گرفت تو دستاش و مالید و آبم پاشید رو سینش یکم مالید به خودش دستمال برداشتمو آبمو پاک کردم و خواببدم کنارش تا ساعت هشت تو بغله هم بودیم و حرف های عاشقونه میزدیم
بلند شدم یه سیگار روشن کردم ازم گرفت و خودش کشید گفتم دوس ندارم بکشی گفت پس توام نکش عزیزم اینو که گفت سیگارو گرفتم ازش و انداختم تو جاسیگاری بغلش کردم و بوسیدمش بهش گفتم هیچ وقت ولت نمیکنم و عاشقت میمونم
یواش یواش باید میرفتیم دیگه لباساشو تنش کرد گردنبندشو بستم و یه لب طولانی از هم گرفتیم
خوش مزه ترین چیز دنیا برام بود
بردمش خونه دوستش چند دقه بعد اس داد که درد داره اما خیلی خوش گذشت منم گفتم که هیچ وقت انقد حال نکرده بودم و خداحافظی کردیم

ایشالا چند ماه دیگه میخوام برم خواستگاریش
ممنون که خوندین
ببخشید اگه غلط املایی داشتم یا جایی رو بد توصیف کردم و طولانی بود.
اما یه خواهش لطفا به خاطر هوس دل نشکنین ....

نوشته: فرهاد

همزمانسازی محتوا