سلام ٢ سال پيش ديدمش تو خيابون بهم شماره داد به دلم نشست خلاصه با هم ديگه دوست شديم و رابطمون هر روز بهتر و بهتر ميشد،باهام خيلي بيرون ميرفتيم اگه بگم نبوسيده بودم و بغلم نكرده بود دروغ گفتم كنار هم آرامش داشتيم و عاشق هم بوديم واقعا.
بيشتر رستوران و سفره خانه ميرفتيم تا اينكه خانوادش رفتن سفر و اولين سكس من و اون رقم خورد، ديكه از رستوران رفتن و الكي چرخيدن خسته شده بوديم گفت بريم خونمون منم قبول كردم نشسته بودم داشتيم فيلم ميديديم قليون ميكشيديم اون مومامو ناز مي كردو منم شيطوني ميكردم لبامو بسيد منم شروع كردم به بوسيدن لباش دستاش تو موهام بود گوشامو مي خورد منم گردنش رو مى خوردم بلند شديم رفتيم تو اطاق مامان باباش تاپ مو در آورد تيشرت خودشم در آورد رو تخت دراز كشيديم رفت سراغ سينه هام واى نفسم در نميومد چه لذتى داره سكس كردن با كسى كه دوسش دارى اينكه سينش به سينه هام مى خورد حال مى كردم دستمو از زير لباساش بردم تو كيرشو گرفته بودم واي چقدر داغ بود چه حالى مي داد كاوه سينه هامو كه مي خورد ميومد پايين رسيده بود به شلوارم دكمه هاشو باز كرد از پام در آورد شورتمم در آورد منم شلوارو شورتش و در آوردم منو رو تخت خوابوند سرش گذاشت وسط پاهام واي پاهامو باز كرده بودم سرش بين پاهام بود داشت كس مو مي خورد صداهاي آه آه منم بلند شده بود مى گفت سارا رو كي ميكنه مىگفتم كاوه هي حرف ميزديم وسط سكسمون مي گفت اين كس ماله كيه واي الان كه دارم براتون مينوسمش خودم حشري شدم كاش بود كس مو مي خورد ديگه تشنه كيرش بودم مي گفتم كير ميخوام بده ساك بزنم خوابيده بودش منم روش براش ساك ميزدم يه طوري ساك ميزدم سينه هام بخوره به تخماش تخماشو ميخورم واي اونم سرمو گرفته بود بالا پايين ميكرد آخ كه چه حالي ميداد خوردن كيرش هرچي مي خوردم سير نميشدم بعد از اينكه كيرشو حسابي خوردم ازم پرسيد چطوري بكنمت دوست داري گفتم نمي دونم فقط خوب بكن حال كنم گفت برگرد قمبول كن برگشتم قمبول كردم كيرشم كه خورده بودم خيس خيس بود داشت ميكرد تو كونم آخه تا حالا از پشت سكس نكرده بودم گفتم درد داره كاوه گفت يه طوري ميكنم حاليت نشه دستشو از زير اورد شروع كرد به ماليدن كسم كه حسابي خيس شده بود بعد آروم كيرشو گذاشت دم سوراخ كونم خودم ديگه حسابي حشري شده بودم دوست داشتم بكنتم زودتر هي ميگفتم بكن كاوه بكن منو كيريشو آروم آروم كرد تو درد داشت ولي حال مي داد يه كمي صبر كرد تا كون من به سايز كير كلفتش عادت كنه بد شروع كرد آروم آروم تلمبه زدن از زير كس منم ميماليد خيلي حال مي داد يهويي انگاري تو اين دنيا نبودم داشتم ارضا مي شدم كاوه ام همينطور دوتايي با هم آبمون اومد آبشو ريخت تو كونم دوتايي افتاديم رو تخت بغلم كرد خيلي حال كرده بوديم يه نيم ساعتي گذشت كاوه رو نگاه كردم گفتم من بازم سكس مىخوام مىخوام زيرت به گا برم دوباره سكس كنيم اونم كه بدتر از من بود دوباره افتاد روم يه سكس وحشي لباي همو ميخورديم سينه هامو چنان ميخورد كه همه قرمز شده بود افتاده بوديم به جون هم شده بوديم حالت ٦٩ اون همزمان كسمو مي خورد منم كيرش صداي آه آه جفتمون بلند شده بود ديگه از خوردن هم خسته شده بوديم من طاق باز خوابيدم سر كيرشو گذاشت دم سوراخ كسم زياد تو نميكرد پردم پاره بشه منم بدنشو مي ماليدم اونم با سينه هام بازي ميكرد دوباره داشتم ارضا مي شدم صداي آه آهم خونه رو برداشته بود اونم همينطور دوباره ارضا شديم اونم آبشو ريخت رو شكمم خيلي خوب بود ديگه دو تايي داشتيم از حال مي رفتيم همون جا خوابمون برد لخت بغل هم اينم خاطره اولين سكس من و كاوه

نوشته: سارا

سلام. من اولين بار داستان مي نويسم. من 28 سالمه تو يه شرکت کامپيوتري کار مي کنم و معمولا واسه ماموريت ميرم شهرهاي مختلف سال گذشته رفتم اصفهان تو يه هتل مستقر شدم فصل ارديبهشت بود هوا خيلي سکسي بود من معمولا با دوست دخترام سکس داشتم . ولي نمي دونم چرا اونجا خيلي حس خاصي داشتم . غروب بعد از کارم برگشتم هتل تصميم گرفتم برم استخر تو استخربا يه پسر هم سن و سال خودم به نام عرشيا اشنا شدم که اتفاقا اونم واسه ماموريت امده بود بدن خيلي با حالي داشت قد بلند کم مو با يه مايو چسبان که کيرش قشنک تابلو بود نمي دونم چرا ولي از بدنش خيلي خوشم امده بود با اينکه گي نبودم ولي نسبت بهش حس خاصي داشتم با هم که دوست شديم رفتيم سوناي بخار که هم ماساژ بديم که چون گرم بود و منم شيطونيم گل کرده بود گفتم عرشيا بهتره ماساژ ببريم تو اتاق. کارمون که تمام شد رفتيم اتاق من سرگرم صحبت شديم نمي دونم چرا ولي احساس کردم اونم نسبت به من حسي داره منم گفتم عرشيا الان که بدنمون خشک بهتره ماساژ بديم . منم اباسم در اوردم فقط يه شرط هفتي پام بود من معمولا کل بدنم شيو مي کنم از مو بدم مياد بدنم سفيد و هوس انگيز بود. اونم گفت اتفاقا من لوسيون حمام دارم ميرم بيارم منم وقتي اون رفت شرتم عوض کردم و يه شرط چسب تر پوشيدم کيرمم نيم خيز که از تو شرط تابلوتر نشون ميداد. بعد اينکه امد گفتم تو بخواب من اول ماساژت بدم دمر خوابيد منم لويون ريختم پشتش با دو دستي و اروم ماساژ ميدادم تا حالا چنين حسي نداشتم اونم همش نفس هوس ناکي مي کشيد کيرمو چند بار بهش ماليدم متوجه شده بود ولي هيچ حرفي نزد کيرم داشت راست ميشد کمي خجالت کشيدم گفتم شايد معذب شده بيثيال شدم و گفتم عرشيا يو ماساژم بده اونم نشست رو باسنم شروع کرد به ماساژ متوجه شدم اونم راست کرده داشت کونم ماساژ ميداد گفتم عرشيا شورت دربيار مزاحمت اونم از خدا خواسته شرتم در اورد لوسيون پاشيد لاي کونم شروع کرد به ماساژ کيرم داشت ميترکيد برگشتم سريه شروع کردم به لب گرفتن مثل ديوانه ها داشتيم هم ميخورديم. 69 شديم کير هم ميخورديم باورم نميشد مت داشتم ساک ميزدم ولي برام مهم نبود چون خيلي حال داشت امو بکنه گفتم من ندادم اونم گفت منم ندادم ولي بايد حال کنيم . گيرش گذاشت کمي درد داشت ولي چون چرب بود رفت اولش درد بدي داشت ولي با کمي تلمبه داشتم حال ميکردم پاهام داده بود بالا و رو تخت داشت تلمبه ميزد گفتم نذار ابت بياد در اورد منم سگي خوابوندمش اروم اروم کردم توش اونم اولش کمي درد داشت ولي اروم شد . اونقد کرديم تا ابمون امد ريختيم پشت هم. خيلي بهم حال داد

نوشته: آرش

چندوقتی بود که خواهرم با یکی از همکلاسی هاش دوست شده بود
یه روز که باهم قرار داشتین منم با خواهرم رفتم از همون لحظه ی اولی که دیدمش چشمام روش ثابت موند
واقعا خیلی جذاب بود و اولین چیزی که نظر آدمو جلب میکرد چشمای عسلیش بود
هیکل خیلی خوبی هم داشت.
اونروز سعی کردم عادی باشم و تو دلم به خودم فوش میدادم که اینطوری نگاهش نکن ..
این دوست پسره خواهرته!!!
چند وقت بعد اومد خواستگاری خواهرم و باهم ازدواج کردن و زندگی خیلی خوب و سکسی ای داشتن و دارن ...
خواهرم گاهی در مورد سکس هاشون پیش من یه حرفایی میزد که باعث میشد من شوهرش رو لخت تصور کنم اما
سریع فکر و ذهنم رو منحرف میکردم به یه چیز دیگه ..
خودم هیچ دوست پسری نداشتم و کلا آدم ساکتی هستم ..
تا قبل از دیدنه علی هم هیچ حس خاصی نسبت به جنس مخالفم نداشتم ..
خلاصه اینکه همه چیز به طور عادی میگذشت تا زمانی که خواهرم دل درد های شدید پیدا کرد و دکتر بهش گفت رحمش کیست تولید کرده و باید عمل کنه و سریعا بعد عمل باید حامله بشه چون اگه دیر بشه احتمال نازا شدنش هست ..
خواهر منم عمل کرد و باردار شد اما بازم دلدرد هاش ادامه داشتن .. دکتر هم بهش گفت بخاطره عملش هست و مجبوره تا 9 ماهگی استراحت مطلق داشته باشه و به هیچ عنوان نمیتونه تا آخر مدت بارداریش سکس کنه چون بچه تو خطر هست
اونم اومد خونه ی ما و 24 خوابیده بود ..
دیگه زیاد جزئیات رو توضیح نمیدم ...
4ماه از اومدنه خواهرم از خونش و موندنش تو خونه ی ما میگذشت که یه روز دیدم داره گریه میکنه
بهش گفتم چی شده ؟
گفت علی سرما خورده
- خوب خورده باشه ..گریه ی تو برای چیه؟؟
- خسته شدم به خدا .. 4ماهه همش روی این تختم .. علی هرشب خونه تنهاست .. الانم زنگ زدم بهش صداش در نمیاد از گلو درد ..
- خوب بهش بگو شب بیاد اینجا براش سوپ درست میکنم ..
- نه نمیاد ..حالش خوب نیست .. میشه یه خواهشی کنم؟؟ تو میری خونه ی ما و اونجا براش سوپ درست کنی؟؟دارو هم براش ببر..لجبازه دکتر نمیره ..
منم گفتم باشه اما ...
اما راستش از همون موقع که به طرف خونه ی خواهرم راه افتادم از خودم مطمئن نبودم !
وقتی اومد دمه در بازم با دیدنه چشماش همون حال بهم دست داد ..
رفتم تو و سعی کردم با حرف زدن و خندیدن هم حواس خودمو پرت کنم و هم اونو از ناراحتی در بیارم
آخه قیافش خیلی کسل بود و البته حقم داشت .. 4ماه بود که زنش رفته بود خونه ی باباش اونم درست 8ماه بعد عروسیشون..
خونشون خیلی بهم ریخته بود .. دارو هایی که گرفته بودم رو دادم به علی و بهش گفتم یکم دراز بکشه تا سوپش رو آماده کنم ..
اونم رفت تو اتاق و خوابید ...
خونه رو مرتب کردم و سوپ رو پختم و براش بردم تو اتاق که دیدم تی شرتش رو در اورده و روی تخت خوابیده ..
فقط خدا میدونه تو اون موقع چه حالی داشتم ..
رفتم جلو و نشستم لب تخت و دستم رو گذاشتم رو پیشونیش ...خیلی داغ بود .. داشت تو تب میسوخت ..
چشماش رو باز کرد و ...
واییییییی دوباره اون چشما!!!
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم :تب داری .. باید بری دکتر
هیچی نگفت ..
دوباره گفتم :اول سوپتو بخور بعد آماده شو باهم میریم دکتر ..
بازم همینطوری نگام میکرد ..
بعد چشم هاشو به سقف دوخت و گفت:یه سوالی بپرسم راستشو میگی؟؟؟
سرم رو تکون دادم که گفت :چرا اینطوری نگام میکنی همیشه؟
با تعجب گفتم:چطوری؟
- یه طوری که انگار من قبلا بی افت بودم و ولت کردم و رفتم ..حالا بعد سال ها اومدم و خواهرتو گرفتم ..
سعی کردم آرامش خودمو حفظ کنم . بلند خندیدم و گفتم: تب داری .. عادیه که هزیون بگی ..برای همین میگم باید بریم دکتر دیگه ..
-همش ازم فرار میکنی ..یه کلمه حرف که باهام میزنی همش زمین و هوا رو نگاه میکنی ..چرا آخه؟؟ اصن تو چرا انقد غمگین و تنهایی؟ یعنی کسی تو زندگیت نیست؟؟
منم دیدم ای وای این دستم رو خونده و کارام انقدر تابلو بودن که همه رو فهمیده ..با عجله از رو تخت بلند شدم و گفتم :
من باید برم ..
مچ دستم و گرفت زل زد تو چشمام ..
خواستم سرم رو برگردونم که با اون یکی دستش چونم رو گرفت ..
تا حالا انقدر نزدیک بهش نشسته بودم ..نفس هاش انقدر داغ بودن که احساس سوختن میکردم ..
یه سوختنه خیلی خوب !!!
حالم خیلی خراب بود ...
یه دفعه یه کاری کردم که ازم واقعا بعید بود ولی اون لحظه عقلم منو کنترل نمیکرد ..
شاید بهتر باشه اسم عشق رو هم کثیف نکنم چون در هر صورت کار من خیانت به خواهرم بود ..
بهتره بگم توی اون لحظه شهوت منو کنترل میکرد ..
لحظه ای که لبامو روی لبای علی گذاشتم ..
برای چند لحظه کاملا بی حرکت بودیم تا اینکه علی شروع به بوسیدنم کرد ..
مطمئنم هروقت دیگه ای بود علی هم عکس العملش این نبود ..
به هرحال شروع به لب گرفتن کردیم ... دستام رو دور گردنش حلقه کردم و خودمو بهش نزدیک تر کردم .. اونم دستاشو توی موهام کردو کش موهامو باز کرد و ریختشون دورم ..
هر لحظه لب گرفتمون شدید تر میشد .. هیچوقت فکر نمیکردم بوسیدنه لبای یه مرد انقدر لذت بخش باشه ..
دستاش از توی موهام کم کم به طرف کمرم رفت و محکم بغلم کرد و همینطوری که لباش روی لبام بود خوابید رو تخت ..
بعد چرخید و حالا رو من خوابیده بود ..
تو یه لحظه لبامو ول کرد و با لبخند گفت :خیلی خوشمزه ای
توی اون لحظه به این فکر نمیکردم که این حرفش فقط از روی شهوته ...
فقط اونقدری برام لذت بخش بود و بهم چسبید که شورتم خیس ِخیس شد ...
چندتا بوسه داغ از لبام گرفت و بعدش رفت سراغه گردنم ..
میبوسید و لیس میزد ...
دیگه دیوونه ی دیووونه شده بودم ... یه حس جدید بود برام ..
همینطوری که دستاش روی سینه هام بود و لباش روی گردنم حرارت و آبی که از کسم خارج میشد رو میفهمیدم!
واقعا نفهمیدم که کی لباسم رو در اورد و کی به کسم رسید ..
مثل یه آدم مست شده بودم ..
فقط یادمه وقتی کسم رو میخورد انقدر جیغ زدم تا ارضا شدم و تو دستاش آروم گرفتم ..بغلم کرد و تو بغلش خوابیدم ..
یکم که گذشت با خودم گفتم باید هر طوری هست ارضاش کنم ..
از بغلش بلند شدم و به شورت بالا اومدش نگاه کردم .. سعی کردم تمام اون چیزایی که تو فیلم سوپر ها دیده بودمو به کار بگیرم ..
از روی شرت به کیرش دست زدم و یواش شورتشو کشیدم پایین ..
این اولین باری بود که یه کیر رو از نزدیک میدیدم ..
همینطوری که نگاش میکردم علی گفت:چیه؟ترسیدی ؟؟
بدونه اینکه جوابشو بدم سر کیرش رو بوسیدم و یواش کردمش تو دهنم ..
میدونستم که قسمته سرش خیلی حساس هست ..
سرشو مک میزدم و با دست رو روی کیرش بالا و پایین میرفتم ..
صدای آه ش بلند شده بود
خیلی قشنگ آه میکشید و همین باعث میشد که من بیشتر بخورم کیرشو ..
یکم که گذشت بهم گفت دیگه بسه ..
بعدش هم دستمو گرفت به پشت خوابوندم و چندتا تف محکم انداخت رو سوراخه کونم ..
اولش هیچ مخالفتی نکردم اما وقتی سر کیرش رو گذاشت دم کونم دادم رفت هوا ..
بازم سعی کرد اما واقعا درد بدی داشت ..
گریم گرفته بود
از یه طرف دلم میخواست ارضا بشه و از یه طرف کون دادن کار من یکی نبود ..
بهش گفتم بایسته و منم جلوش زانو زدم و کیرشو دوباره کردم تو دهنم ..
ایندفعه اونم یواش تلمبه میزد تو دهنم ..
دهنم درد گرفته بود اما مهم ارضا شدنه اون بود برام ..
بالاخره هم ارضا شد و آبش ریخت تو دهنم ...
بعد از اونروز دوباره سعی کردم مثل قبل باشم ..
اما نمیشد ..راستی اینم بگم که از مریضیش واگیر کردم یه هفته مریض بودم ..
یه بار دیگه ام بهش دادم اما بعد از اون یه ماجرایی پیش اومد که پرونده ی سکس منو علی برای همیشه بسته شد
اگه مایل بودید سکس بعدیمونم مینویسم ..

نوشته: شبنم

نمی دونم تا به حال کسی این تجربه رو داشته یا نه؟ یعنی همیشه احساس می کردی قراره اون اتفاق بیفته و وقتی میفته میشناسیش! من شناختمش، توی همون سلام اول حس کردم صد ساله که میشناسمش. حتی نمی دونم چطور، اسمش رو هم حدس زدم!
یکی از دوستای عکاسم که با هم یه مدتی یه سفره خونه رو پاتوق کرده بودیم بهم نشونش داد و گفت میخواد بعنوان مدل عکساش ازش استفاده کنه. در حالیکه هیچ ویژگی به خصوصی نداشت، نه قد چندان بلندی، نه هیکل بخصوصی، نه حتی قیافه تکی، یه پسر عینکی با یه بافت توسی، لاغر و کشیده، با یه شال گردن، سرش پایین بود و داشت با دوستهاش حرف می زد که دوستم پرید وسط و سلام و علیک و آوردش سر میز خودمون. اون شب بارون اومده بود و موهای تقریباً دم اسبیش هم خیس آب شده بود. دوستم اومد معرفی کنه: س... تو دلم گفتم سینا! سینا بود.
اول یه رابطه همیشه اونقدر همه چیز سریع اتفاق میفته که آدم باید مدتها بشینه فکر کنه، تحلیل کنه تا یادش بیاد چی شد که به کجاها رسیدن. برای من و سینا کاملاً این طور بود، یه دیدار توی سفره خونه، یه دیدار تصادفی بیرون سفره خونه، (تصادفی که چه عرض کنم نزدیک بود با ماشینش منو زیر کنه) و عذرخواهی که تبدیل شد به رد و بدل کردن شماره ها، زنگ زدن، یه صدای گرم رو شنیدن، اون دیدارای اول... بعد شروع حس دلتنگی و بعد... دفعه ی اولی که گفت دوست دارم. همه ی اینا توی کمتر از سه ماه بین من و سینا اتفاق افتاد.
از هفته اولی که با سینا آشنا شدم، با اون دوست عکاسم قطع ارتباط کردم چون سینا دلیل اصلی اون کار "مدل عکس" شدن رو بهم گفت، یعنی می گفت دوستم میخواسته باهاش دوست شه و سینا از دخترهایی مثل اون که سعی می کنن توی یه اکیپ با همه لاس خشکه بزنن بدش میاد (عین کلماتش)، برای همین کلاً چیزی به مهیا نگفتم و ما دونفر، از کل اون جمع و اون محله، خیلی سریع دور شدیم. فقط خودمون دوتا بودیم. همه جا با هم. شهربازی، تک تک رستورانای بالا شهر و فلافلی های کثیف و جگرکی های خیابونی، تک تک لباسفروشی ها، کل پارک ها، ورزش سر صبح، کله پاچه که من بدم میومد و به زور چشم و زبونش رو میکرد تو دهنم و میگفت باید بخوری.
تا اینکه یه شب بهم اس ام اس داد فردا نرم دانشگاه که میخوایم بریم مهمونی. پرسیدم چه مهمونی ؟ برام عجیب بود چون هردومون حالمون از مهمونی و پارتی و دور همی به هم میخورد و میخواستیم سرمون به کار خودمون باشه. گفت مهمونی خاصیه. گفتم بیشتر بگو، گفت میخوام سورپرایز بشی، فقط همینقدر بهت بگم که مهمونیش یه مهمونی رسمیه. اون پالتو مشکیت که با هم گرفتیم رو بپوش و فردا ساعت 11 آماده باش که ناهار دعوتیم.
فرداش بیدار شدم و لباسامو پوشیدم تا اینکه اومد. بوی عطرش کل ماشین رو برداشته بود، خوشگل شده بود، حتی ته ریششم زده بود و عجیب بهش میومد. خم شد جلو بوسم کرد، تعجب کردم. گفتم فازت چیه؟ تو که روی محله و این حرفا خیلی حساس بودی حالا جلو در خونمون بوسم می کنی؟ اولین لب رو همونجا گرفتیم، بعد سه ماه. یعنی خیلی وقتها دلم میخواست ازش لب بگیرم، خیلی وقتا که با هم راه می رفتیم یا دستم رو بوس می کرد یا تو پارک سرم رو رو شونه ش میذاشتم دوس داشتم یه کم خودمو بکشم بالا تا به لباش برسم ولی جرئت نمی کردم. لبامو بوسید، فکر کنم یه عمر طول کشید و حتی برامون مهم نبود الان کسی سرش رو از پنجره بیاره بیرون و ببیندمون.
"خب آقا شیک کردن کجا بریم؟"
" یه جای خوب"
" اه سینا بگو دیگه از دیشب تو کفم."
" تو کفش بمون."
" باید یه بوس دیگه بدی تا بگم."
" تو حواست به رانندگیت باشه من خودم بوست میکنم."
به این بهانه انقدر بوسای تند و یواشکی ازم گرفت که رسیدیم. جلوی یه در مشکی بزرگ، راستش رو بخواین یه کم ترسیدم. انگار خود سینا هم فهمید.
" نترس. اینجا خونه داداشمه. همه میخواستن بدونن اون دختری که دل منو برده کیه. گفتم از سامان شروع کنیم!"
" وای خاک بر سرم. چرا نگفتی؟! من مثل میمون از خونه اومدم بیرون. پالتوم چروکه سینا وای خط چشمم که ریخته ! تو رو خدا بیا یه روز دیگه بریم من خیلی زشتم امروز."
" شما خانوم خوشگل منی. برای همینم نگفتم که خودت باشی. ما خونوادگی از چیزای مصنوعی خوشمون نمیاد."
" الان کیا هستن؟"
" داداشم و دوست دخترش."
" خونه مجردیشه؟"
" نمیشه گفت، با دوست دخترش زندگی می کنن سه چهار ساله."
"داداشت چند سالشه؟"
اصلاً بهش نمیومد که 37 سالش باشه، یعنی از سینا 10 سال بزرگتر باشه. کپی سینا بود، دوست دخترشم خیلی دختر خانومی بود ولی انقدر حالتهاش شبیه مهیا بود که همه ش احساس گناه میکردم! خلاصه کلی با هم خوب بودیم و یه ناهار خانوادگی خوردیم و داداشش، تویه یه تنگ شیشه ای شراب ریخته بود و گفت تازه از فرانسه براش فرستادن و گذاشته به افتخار ما افتتاحش کنه. من حقیقتش آدم محدودی نبودم، ولی هیچ وقت اونجوری که باید با شراب و الکل دمخور نبودم. آخرین بار قبل اینکه با سینا و سامان مشروب بخورم، با دوست دبیرستانم رفته بودیم خونه شون و با هم دو تا بطری ویسکی خورده بودیم!! خلاصه، شراب رو خوردیم، من به ادب و احترام یه پیک کوچولو ولی اون سه تا در عرض ده دیقه کل تنگ رو تموم کردن! سامان گفت فرض کنید خونه خودتونه، یه کم استراحت کنید تا بعد از ظهر با هم بریم بیرون، بعدم با دوست دخترش رفتن توی اتاق.
من و سینا نشستیم روی مبل. سینا گفت:" واقعاً این چه قیافه ایه الان پالتو با موی باز؟ درار پالتوتو!"
پالتوم رو درآوردم. لباسی که اون روز تنم بود اونقدر واسم عزیزه که هنوز نگهش داشتم. یه تاپ قرمز که دور سینه ها و بندهاش توردوزی بود.سینا دستش رو دورم حلقه کرد، اونقدر لب گرفتیم که کل صورت ِ سینا رژ لب من شده بود. کلیپسم رو باز کرده بود و دست می کشید توی موهام و ازم لب می گرفت. دهنش طعم تلخ همون شراب رو می داد، ولی دوسش داشتم... فقط یه چیز باعث شد که دیگه به بوسیدنش ادامه ندم، با این که هم خودم دلم می خواستش، هم بدنش رو میخواستم و هم اون حس رو. واقعاً راست کرده بود، و افتاده بود روم، و دست ِ یخش روی سینه های داغم بود.
بهش گفتم:" سینا...الان نه. باشه؟"
گفت:" آخه دوست دارم."
گفتم :" منم دوست دارم ولی اینجا؟"
" من و سامان با هم این جرفا رو نداریم اونام الان رفتن ما رو تنها بذارن خودشون که شب تا صب پیش همن! مطمون باش الانم گرفتن خوابیدن هیچ کسم تا ما سر و صدا نکنیم نمیاد."
"نه من دوست ندارم اینجوری ، اینجا."
"حق داری."
خودش رو جمع و جور کرد و مثل اول نشست و توی بغلش گرفتم.:" سکس اولت باید برات خاطره بشه."
خندیدم و گفتم:" مرسی."
دوباره شروع کردیم لب گرفتن، اما ایندفعه حتی فشار کیر راست شدش روی رون پام هم نتونست جلومون رو بگیره. منم یه گوله آتیش شده بودم و دوباره دلم میخواست ببینم زیر اون لباسا چیه، میخواستم دست بکشم توی موهای سینش، میخواستم اون هیولای کوچولوی توی شورتش رو ببینم.
شنیده بودم دفعه اولی که هر دونفر با هم سکس می کنن حسشونه که خوبش می کنه وگرنه خود سکسشون افتضاحه، همینطورم بود. خیلی چیزها توی ذهنم گذشت، که براش ساک بزنم، که بذارم سینه هام رو بخوره، که فلان پوزیشن رو امتحان کنیم. اما خب توی ذهنم بود، روم نمی شد کاری کنم. تنها کاری که می تونستم در مواجهه با بدنش که برام هم جذابیت داشت و هم تازگی بکنم، این بود که توی موهاش دست بکشم. بعد خوابید روم و شروع کرد لاپایی زدن. واقعاً برخورد کیرش به کسم رو دوست داشتم، بدجوری سفت شده بود. سرش رو برد بین صورت من و مبل و شروع کرد آه کشیدن. آه هاش لذتم رو چند برابر می کرد، از اون طرف هم هی کیرش داشت بزرگ تر می شد هنوز. حتی رگهاش رو روی کسم حس می کردم. دستش رو گذاشت روی دهنم و گفت:" یواشتر دیوونه."
نمی دونم واقعاً داشتم سر و صدا می کردم؟ گردنم رو گاز گرفت. درد و لذت با هم قاطی شد، محکم روی خودم فشارش دادم و شدم، اونقدر روی خودم فشارش داده بودم که کسم می سوخت و فکر می کردم داره میره تو ولی دیگه واسم مهم نبود. اون لحظه فقط اون مهم بود و اون حسی که پایین کمر کم موش رو گرفته بودم و روی کسم فشارش میدادم. دستش هنوز توی دهنم بود و داشت سعی می کرد یه جوری که جلوی صدام رو هم بگیره، انگشت وسطش رو بکنه توی دهنم. اینجا بود که فهمیدم ساک زدن رو حتماً خیلی دوست داره و اونم حتماً داره خجالت می کشه. اونقدر تند خودش رو می کوبید روم که فکر می کردم مبل داره جا به جا میشه اونم اون طور عجیب و غریبی که ما خوابیده بودیم و اون یه پاش پایین بود فکر کنم مبل یه چندمتر رفت اون طرف تر! نفسش گوشم رو قلقلک می داد و کیر کلفتش، کسم رو. سوراخ کسم می سوخت و همین که به سر ِ کیرش که اونجاست فکر می کردم، دیوونه می شدم و بازم دلم میخواست. سرش رو آورد پایینتر و سروع کرد لیسیدن گردنم که آبش رو احساس کردم، یه ذره پاشید روی کسم، بعد قطره قطره ریخت روی سوراخش. نفسای جفتمون صداش کمتر شده بود ولی قلبمون تند تند می زد.
همینجوری که روی دستاش تکیه کرده بود نگام کرد، بعد دستمال آورد، بازم لب گرفتیم و گفت هیچ وقت انقدر از ته دل لذت نبرده بودم. گفتم:" از چی؟" یه ذره بهم برخورد. گفت:" سکسو نمیگم دیوونه ی من، کلاً میگم از هیچ کاری انقدر لذت نبرده بودم."
بعد از اون، اون خونه شد مکان امن من و سینام. توی هر گوشه ش وقتی سامان و دوست دخترش سرکار بودن خاطره داشتیم با هم. دیگه حتی بیرون نمی رفتیم. فقط توی بغل هم میخوابیدیم و حرف می زدیم و عشقبازی می کردیم.
واقعاً مهمه که آخر این رابطه چی شد؟ همینجوری میگم، این رابطه هنوز ادامه داره. هنوز ما سکس می کنیم با این تفاوت که پرده م حدود هفت ماهه زده شده، یه بار بچه سقط کردم، چهار بار به هم زدیم و باز به هم برگشتیم، با این تفاوت که دیگه همه جا با هم نیستیم، دیگه خاطره ای نداریم. من می دونم سینا تمام این یکسال و خورده ای رو با مهیا - همون دوست عکاسم- دوست بوده، تمام اس ام اس هاشون رو یکبار خوندم و چندددددددددبار دیدمشون. حتی مهیا بی اونکه بدونه ما باهمیم عکسای سکسی که از سینا گرفته بود رو نشونم داد و ازم درمورد خونه مجردی داداشش پرسید که من بعداً فهمیدم داداشش هم مثل اونه و با هم یه خونه اجاره کردن بعنوان مکان و دوست دختر سامانی هم که همیشگی باشه درکار نیست. احتمال میدم حتی جز من و مهیا دخترهای دیگه ای هم باشن و حالا میفهمم چرا سکس با من رو سه ماه به تعویق انداخت چون سرش شلوغ بوده اما به روش نمیارم. اونقدری دوسش دارم که اجازه بدم درد این کارهاش حتی من رو بکشه. می گه دوسم داره، میگه آینده ش با منه ولی می دونم شب اینا رو زیر گوش یکی دیگه میگه، میدونم آدم کثافتیه ولی... دوسش دارم!

پی نوشت: تمام اسمها مستعارند و اگر دوست داشتید از سکسهای دیگرم برایتان می نویسم.

نوشته:‌ آذر

سلام .من مرصادم 32ساله . با اولین دختری به نام عاطفه تو زندگیم کلاس پنجم دبستان اشناشدم بهد ازشش ماهی روم بهش باز شد و هفته ای یک یا دوبار به سختی برای جورکردن خونه خالی پیش هو میومدیم وسکس داشتیم البته اگرخونه خالی جور میشد بیشتر میکردیم
سکس مافقظ لاپا ولاکسش بود از ساک زدن هم خوشش نمییوم خیلی دوست داشتم تو کسش بکنم ولی نمیگذاشت ماهمدیگه رو خیلی دوست داشتشم حدود ده سالی به همین شرایط گذشت قصد داشتیم باهم ازدواج کنیم ولی پدر من به علت فاصله طبقاتی هر دو خانواده تن به ازدواج ما اصلا نمیداد.به همین دلیل عاطفه و خانوادش به اولین خاستگارش به نام اکبر جواب اره دادن و عاطفه ازدواج کرد .
به هردومون خیلی سخت گذشت ولی من خودم رو ازش دور و دورتر میکردم که ازفکرمن دربیاد و به فکرزندگیش بیشتر باشه .توخیابون خیلی با اکبر میدیدمش خیلی هیکلش خوشکل شده بود همش با خودم میگفتم خوش به حال شوهرش چه کسی گیرش اومده توخیابون به هم دیگه بی محلی میذاشتیم ولی خاطرات قدیما هردومون زنده میشد .تا اینکه بهد پنج سال روز پنجم عید ساعت دو ظهر به تلفنم پیام داد تعجب کردم که چرا بهم پیام داده چون شوهر داشت جوابش رو نمیدادم تا اینکه گفت از اکبر جدا شدم و طلاق گرفتم هرچی بهش گفتم چرا جدا شدی که جدا شدی همش حرف عوض میکرد و بهم گفت خونه بابام اینا تنهاهستم وهمه خانوادم هم رفتن مشهد خونه خالم خیلی اصرار کرد بیام تا یاد قدیما کنیم من هم از خدا خواسته .شب شد قرار مون ساعت ده شب بود خیلی میترسید همسایهاشون نبینن من دارم میرم تو خونه خلاصه به بدبختی رفتم تو تا همدیگه رو دیدیم پشت در منو بغل کرد کیرم بد جور راست شده بود خجالت میکشیدم بفهمه تا روشو برمیگردوند من هم همش کیرم رو میزاشتم لا پام که نبینه بلنده خیلی باهم حرف زدیم من همش به فکر کردنش بودم تا اینکه بهم گفت من خیلی خواب دارم تو خواب نداری... بهد رفتیم تو اتاق خواهرش رو تخت یک نفره که بخوابیم .تا هردو دراز کشیدیم لبهارو که چسبوندیم به هم دنیا رو سرم می چرخید کیرم بد جور راست شده بود شروع کردیم لباسهارو دراوردن لخته لخت شدیم دستم رو گذاشتم روکسش خیلی خیس شده بود کیرم رو انداختم لا پاش میترسیدم کیرمو بکنم تو کسش که پاره نباشه تا اینکه خودش با صدای اهسته و لرزان گفت بزار تو کسم عزیزم من هم که اصلان حالیم نمیشد دارم چکار میکنم سریع گذاشتم تو کسش کسی که به اندازه تارهای موهام سکس داشتیم اما فقط لاپالی میکردم حالا میخواستم لذت گذاشتن تو کسش رو بچشم سکس عجیبی بود همه نوع فن کردن رو زدیم عاطفه سریع ارضاع شد من نمیخواستم زود ابم رو بیارم اما از شدت لذت ناگهان ابم اومد خیلی چسبید چند سالی بود به این شدت کس نکرده بودم .هردوتامون لخت از خستگی بیهوش شده بودیم ساعت یک ظهر ازصدای تلفنم بیدار شدیم خجالت میکشیدم بهش نگاه کنم نمیدونم چرا و موقع رفتن بهم گفت میخوام یک چیزی بهت بگم ولی اینجا نه رفتی بیرون تلفنی بهت میگم . تا رفتم از خونه بیرون خودم زنگش زدم و بهم گفت قسم بخور از حرفام ناراحت نشی بعد گفت
من تو رو خیلی دوست دارم راستش از اکبر هم جدا نشدم خواهش تو عین یک دوست تو زندگی من باهام باش .تا این حرفارو شنیدم فکر کردم من خوابم تا به خودم اومدم که من زن شوهردار رو کردم ازخودم حالم بهم میخورد گوشی رو قطع کردم و دیگه جواب عاطفه رو ندادم..............................مرصاد

گايشور رو گاييدم
جات خالي كسشو كشيدم
ممه هاش مث عسل بود
كونش چقد كچل بود
سوراخ كونش گشاد بود
كيرم تو اون چه شاد بود
كيرمو خوب ساك ميزد
انگشتاشو لاك ميزد
با اون كون گشادش
خيلي عالي ساك ميزد
كيرم چقد كلفت بود
خيلي كلفت ملفت بود
توي كسش تپوندم
با درد و رنج تپوندم
كيرم چه دردي داره
روي خايم ميخاره
ولي اون نميزاره
ميخوام بخارونمش
چون داره خايمو ميليسه
واسم بچه مياره
منو به فاك ميزاره
آب كيرم راه افتاد
دهن خانوم آب افتاد
پردشو پاره كردم
چقدهم خوب ميليسه
منو به فاك ميزاره
كاندوم نذاشت بزارم
تا راحت كسش بزارم
واسم بچه مياره
منو به فاك ميزاره
توي كسش منيه
پر از آب منيه
آب منيمو ميخورد
چه با اشتها ميخورد
ميگفت منيم چه شوره
دقيقا عين چوب شوره
كير منم داغ ميكرد
دهن خانومو چاق ميكرد
با اين خانوم قلمبه
هي ميزديم تلمبه
واي كه چه حالي ميداد
وه كه چه كوني ميداد
كيرم چقد عالي بود
مث نقشاي قالي بود
كونش چقد گنده بود
انصافا خيلي جنده بود
تو سكس سرا كار ميكرد
كير مردمو ساك ميزد
آب منيم روون شد
كس خانوم پرخون شد
پرده شو پاره كردم
تو واژنش چپوندم
واسش كس ليسي كردم
كسشو عالي كردم
الان شده حامله
منو به فاك كذاشته
منو به فاك كذاشته
كير ميخوره حسابي
ميخواد كه زنم بشه
باهم زفاف بزاريم
طرح عفاف بزاريم
كيرم بره تو كسش
تا بو بده باز چسش
پرده رو ما جر داديم
گايشورو به گا داديم
واسم بچه مياره
منو به فاك ميزاره
يه روز توي خيابون
گفت بريم توي بيابون؟
گفتم بيابون كجاست
گفت بابا همون سكس سراست
منم موافق شدم
حسابي حشري شدم
رفتم توي كس دوني
گفتم چطوري بچه كوني؟
اونم بهم كس ميداد،
كون ميداد
كس ميداد
منم تا ته كردمش
مثل صبجا تو ورزش
اونم آه و اوه ميكرد
همش آه و اوه ميكرد
منم به گا دادمش
بهم داد حس آرامش
كونشو گشاد كردم
با كير گردن كلفتم
هي ميرفت و برميگشت
هي ميرفت و برميگشت
كيرم تو اون كس م‍َشت
واسش مني ميريختم
ميگفت چقد بيريختم
منم يه سيخ زدمش
تا بگيرم آرامش
دوباره گشادش كردم
دوباره گشادش كردم
چقد گشادش كردم
صبحا توي سكس سرا
همش ميشد ماجرا
فيلم سوپر گرفتيم
حال همه رو گرفتيم
كير همه رو راست كرديم
مني هارو بيرون ريختيم
معروف شديم تو دنيا
گايشور سكس سرا
منم يه بار كردمش
تا باز بگيرم آرامش
بعدم ماجرا تموم شد
كون دادنا تموم شد
گايشورم طلاق داد
گه زيادي خوردش
منم باهاش آشتيم
الان بازم زنمه
بازم به گا ميدمش
گايشور كون گشاد
پردشو داده به باد
واسم بچه مياره
منو به فاك ميزاره
كيرم تو كونش سيخ ميشه
تيزه، مث ميخ ميشه
كونشو باز جر دادم
گايشور كون گشادم
ما هم ميرم خدافظ سرت تو كون حافظ

نوشته: كسكش قهار وطن

سلام
این اولین خاطره سکس منه که مینویسم مقداری طولانیه و در 3 بخش اما تلاشم رو کردم با توصیف حالات و حس و محیط ، تجسم رو برای خواننده بهتر کنم !
امیدوارم برای دوستان جذاب باشه و نظرتان را جلب کنه، لطفا نظرتان را مودبانه بفرمایید استفاده میکنم...!!!
اسمم سپهره ، 30 ساله ، قد بلند و درشت هیکل و تا حدی به خودم میرسم اما نه قیافه خاصی دارم نه هیکل بدنسازی و تیپ فشن! مهندس عمران یا به زبون عامیانه ساختمون هستم تو یک شرکت بزرگ کار میکنم که همه جا پروژه داره منم بنا بر نیاز پروژه به تخصصم اونجا میرم.
این ماجرا مال 3سال قبله تو پروژه شهر کرمان، من سرپرست دفتر فنی و معاون کارگاه بودم دفاتر کاریمون یا کمپ تجهیز کارگاه در قالب چند ساختمون مدیریت , فنی ، اداری در یک جا و اجرایی و دستگاه نظارت و کانتین هم جدا ؛ برای استراحت هم داخل شهر برامون 1 سویت گرفته بودن صبح تا عصر سر کار بودیم و عصر میرفتیم خانه.
داخل کارگاه دفاتر توسط 4 نفر از نظر تدارکات ساپورت میشد 1 مرد آشپز و 1 خانم کمک آشپز و 2 خانم دیگه که مسئول تدارکات و تشریفات بودن و ماجرای من با یکی از این 2 نفر بود به اسم مریم 26 ساله فیس معمولی بود کمی سبزه و تو پر... اوایل زیاد جلب توجه نمیکرد ومنم به خاطر دیسپلین و لول کاری تو نخش نبودم و با خانم مهندسای جوان دفتر فنی مشغول بودم اونم نه خیلی تند در حد متعادل و شوخی و گپ و گفت ! مریم هر روز میزم رو دستمال میکشید و سطل رو خالی میکرد و گاهی جارو میزد و روزی 5 یا 6 بار چای و میوه ... میاورد روابط ما تا شروع ماجرا کاملا در چارچوب معیارهای کاری بود .
مریم موقع حرف زدن 1 جوری صداش رو ناز میکرد و میکشید که جالب بود.یواش یواش حس کردم سعی میکنه که نگاه منو به خودش برگردونه و توجه هم رو جلب کنه ازم میخواست اگه کاری دارم که میتونم بهش بسپرم بگم و اون انجام بده ، و اگه میتونم کارهای دم دستی رو بهش یاد بدم . منم بهش گفتم اولین کار آموزش کامپیوتره که اونم گوش کرد و رفت دورش رو دید و... منم گاهی کارهای دم دستی برای ساخت جداول اکسل تو سیستم و شمارش آیتم از روی نقشه و قرمز کردن صورت وضعیت رو بهش میسپردم دیگه کم کم رابطمون گرم تر شد و با هم راحتر شدیم.. اون هم خوشحال بود که جدی گرفته شده و جز خدمات کار دیگه ای هم میکنه و در عوض گاهی برام دسر و شیرینی میپخت و میاورد نظرمو میخواست و هوامو داشت.
1 بار 1 اس ام اس ناشناس با تم عاطفی برام اومد! پرسیدم شما؟ گفت :مریم. گفتم کدوم مریم ؟ جواب داد مگه چنتا مریم میشناسی !؟ گفتم به شما ربطی داره !؟ برام چای آورد گفت ناراحت شدید ؟ گفتم بابت چی ؟ گفت من اس دادم. گفتم از بابت اس نه اما خوشم نمیاد کسی تو مسائل خصوصیم سرک بکشه !! گفت متوجهم ببخشید و رفت. این شد باب اس بازی گاه گاه ما که تو اس ها بعد 1 مدت و باز شدن یخ هامون راحت شوخی میکردیم و جک مورد دار میدادیم و تیکه مینداختیم به هم و ....اما حالیش بود که در روابط کاری من جدی و حساس هستم به کار!( برای تنویر اذهان مشکوک هم باید بگم که شماره همکاران جهت امور توی همه دفترا بود چون پیش میاد طرف داخل کارگاه باشه و کاری داشته باشیم!)
1 روز همکارا برام تولد گرفتن تو محل کار و سالن اجتماعات، کیک رو آورد و رفت اس داد :میگن گل سرخ نشونه عشقه قد 1362 شاخه گل سرخ دوست دارم. بعدا صداش زدم تو دفترم گفتم ببین من تو فاز عشق و عاشقی نیستم ازدواج و درد سرش هم هم که اصلا پس خودتو درگیر این حد رابطه و رویا پردازی نکن که از الان تهش رو گفتم! گفت واه واه چه از خود متشکر ، 1 اس بود واسه تولدت همین... گفتم ارواح عمت من خودم ذغال فروشم برو سی خودت (گفتم تنها با هم راحت بودیم) .
1 روز دیگه که با دستگاه نظارت اساسی درگیرشده بودم و اعصابم خرد بود رفتم تو دفتر که با 1 آبمیوه خنک اومد گفت چیه؟ گفتم امروز دور بر من نپلک که بد میبینی ! گفت چشم ولی خیلی ناراحتید کاری میتونم بکنم؟ گفتم 1 قرص مسکن قوی بیار که سر و گردنم درد میکنه از فشار عصبی. رفت 1 ژلوفن آورد داد گفت اگه اشکال نداره و اجازه بدید شقیقه و گردنتون رو کمی مساژ بدم خیلی موثره برای تسکین و ریلکس شدن. گفتم به نظر خودت نداره !؟ گفت نه مگه چیکار میکنیم ماساژ روغن و بدن نیست که ،خوب سرت درد میکنه عضلاتت گرفته ! بنا برعادت زبون درازیم گفتم : اون که حالو کلا بهترمیکنه مگه بلدی؟ خندید گفت هنوز حرف اینه حالت خوب شد تیکه انداختنت گل کرد... گفتم بیا ببینم چیکار میکنی!
اومد پشت صندلیم ایستاد گفت تکیه بدید به پشتی صندلی و بدنتون رو شل کنید سرتون رو بدید عقب منم انجام دادم، اون مشغول شد به فشار و مساژ سر ما اما از اونجا که قدم بلنده سرم از پشتی بالاتر بود اونم چسبیده بود به صندلی سرم رفت بین دوتا برجستگی نسبتا نرم خودمو زدم به اون راه اون هم تغییری نداد منو 1حس خوبی در بر گرفت چون هم واقعا ماساژش موثر بود هم سرم خوب جایی بود و تو فانتزیم مشغول بودم و لمس دستای نرمو گرمش کنار گوش و گردنم حال خوبی داشت...
خلاصه 10 دقیقه ای ماساژ داد سرمو و واقعا حالم بهتر شد و تشکر کردم اما نگام بهش تغییر کرد کمی دقیق شدم بهش و شروع به آنالیزش کردم، قدش حدود 165 بود بدن تو پر و گوشتی ، چشای میشی رنگ با مژه کشیده و ابروهای باریک کشیده ، لبای نمیشه گفت قلوه ای اما برجسته و خوش ترکیب که بدون روژ هم رنگ خوبی داشت و دندونای نسباتا ردیف و بدون جرم و سفید با لثه های خوش رنگ ؛از اونجا که لب و دهن رو خیلی دوس دارم برام هوس انگیز بود ، گونه هایی که مشخص بود اما نه برجسته ، سینه های برجسته کمی بزرگ نه زیاد به سادگی میشد فشاری رو که مانتوش برای حفظ سینش تحمل میکرد رو از چروک پارچه اطراف سیهنه و کشش دگمش حدس زد ! (سایزش سینش نمیدونم چند بود هیچ وقت هم یاد نگرفتم این چیزارو من فقط مصرف کنندم و کیفیت برام مهمه!) قیافش یه جورایی شبیه خانم "سارا خوئنیها" بازیگره (البته بعدا متوجه شدم موقع دیدن فیلم اسپاگتی در 8:20 یا همچین چیزی متوجه تشابهش شدم) ولی مریم صورتش گرد تر و پر تری داره و بدنش هم همین جور بدنشم خوب بود چاق نبود انحناهای بدنش مناسب ، فاقد لیپید اضافی و انحنا و برآمدگی باسنش از روی لباس قابل تفکیک و تشخیص بود و.. همه اینها باعث قلیان حس بدوی جنسی نسبت بهش و میل تملکش رو در من ایجاد میکرد ...!!!
فقط چند مورد داشت که به نظرم اومد و گفتم هرچند دیدم شاید بی ادبانه و جسورانه بوده حرفام اما رک بودن زیاد و حس غالبم کمی اب نرمالم کرده بود! گفتم چرا به خودت نمیرسی ؟ با تعجب گفت چطور مهندس !؟؟ گفتم عطری ، میکاپی خلاصه دستی به سر روت نمیزنی جذاب تر میشی ها !؟
باخجالت و سرخی گفت ببخشید از صبح تو گرما بودن و کار کردن باعث میشه عرق کنم ! عطر و آرایش هم به خاطر محیط کاره به هر صورت اینجا کارگاه ساختمونیه و من هم یک زن مخصوصا مطعلقه ؛ یادتون رفت موقع مصاحبه استخدام خوتون گفتید این نکته هارو رعایت کنم !!!
اومد سینی رو برداره با لیوان و پیش دستی ببره دیدم بد گفتم و تند به قولی بی ترمز! گفتم من منظورم رو خوب نرسوندم ناراحت نشو نمیگم مشکلی داری تو قشنگی و اون جوری بیشتر زیبایت جلوه میکنه... درسته که گفتم تو مصاحبت ،اما به قاعده مشکلی نداره که گفتن اندازه نگه دار که اندازه نکوست ؛افتاد !؟ لبخندی زد و گفت چشم ، من از شما ناراحت نمیشم ... گفتم برو خودتو لوس نکن ! گفت مهندس کلا جنبه محبت دیدن رو ندارید ها . گفتم دیگه لوس نیستی پرو شدی برو تا بلایی سرت نیاوردم! با یه عشوه زنونه سینیش رو کشید و 1 اییییش خفیف گفت و رفت، اما نه از ذهنم ! دیگه مطمئن بودم جذبش شدم و باید طعم خوش این زن رو هم بچشم ...!!!
ادامه دارد...

سکس کارگاهی (2)
سلام
به اونجا رسیدیم که مریم دیگ هوس رو در من روشن کرد بریم تا جوشش رو بگم!
فردای اون روز صبح سر صبحانه دیدم تغییر محسوسی کرده که با اولین چای بعد صبحانه تو دفترم دیدم بله 1 رنگ ولعابی گرفته و شمیم 1 عطر رو هم حس کردم با لبخند گفتم حالا شد 1 چیزی؟ گفت چه چیزی ؟ گفتم چیزش رو بعدا میفهمی الان جیزه !!! بابت مساژهم ممنون موثر بود. با خوشحالی گفت واقعا، خوشحالم که بهتر شدید و کاری تونستم برات بکنم ! گفتم خودتو هیچ وقت دست کم نگیر کلی کار از دستت بر میاد...
حقیقتش من به دلیل روحی و روانی و عشق نا فرجامم در دوران دانشجویی یه حس خاصی به بوی ادکلن "بلو لیدی" داشتم و از اون به بعد تقریبا با هرکی بودم میخواستم این شمیم رو ازش حس کنم ! کارپرداز رو صدا زدم و فرستادم یک شیشه برام خرید و اومد عصر قبل رفتن مریم اومد ظروف رو ببره دادم بهش، کلی ذوق کرد که براش هدیه گرفتم تشکر کرد و رفت.
صبح تا اومد تو اتاقم شمیم عطرش منو برد تو رویاهای دورم، اومد چای رو بزاره یک نفس عمیق کشیدم که به آه ه ختم شد . 1جوری نگاه کرد. گفت دست شما درد نکنه، منم که دیگه باید از 1 جایی شروع میکردم گفتم قابل نداره البته تشکر خشک خالی بی مزه نیست !؟ گفت مزش چیه ؟ گفتم تو هدیه میگیری از کسی نمیدونی باید ببوسی تشکر کنی ؟ رنگش قرمز شد گفت نه ما فقط تشکر میکنیم بعدا هم جبران. گفتم هدیه جبران نداره ، قابل هم نداره اونم انقد کوچیک فقط تشکر به قاعده داره که بوسه اس که الان میدی ! گفت خیلی امروز تند میرید چه خبره داغ کردید ؟ دستش رو گرفتم گفتم این آتیش رو تو روشن کردی خودت باید خاموش کنی .با تعجب دستش رو کشید و رفت بیرون و منو گذاشت با فکر برنامه ریزی برای رام کردنش !
از کانتین اس داد که میدونی دوست دارم دل بستت شدم اما اشتباه نکن ازوناش نیستم ، بازار گرمی هم نمیکنم ! جواب دادم منم ازت خوشم اومده ،اینکه دو نفر با حس عاطفی که دارن و با رضایت با هم باشن از هم لذت ببرن هرزگی نیست چون عقد هم اعلام رضایت همینه... از این اراجیف تا ثقل موضوع براش منتفی بشه !
فشاررو بیشتر کردم هر بار میومد دفتر کلی حرف میزدیمو نازش میدادم براش اس های احساسی میدادم ازش تعریف میکردم از هر فرصتی برای لمسش و اغواش استفاده میکردم. اونم خوشش میومد اما راه نمی داد، شاید میخواست منو تشنه کنه تا منو به راهی که میخواست بکشه! منم که سوخته بودم خام این کارا نمیشدم و به حرکت خزندم ادامه میدادم...
یک روز عقدکنان یکی از بچه های مهندسی بود همه دفاتر رو برای 2 و 3 ساعت مرخص کردم برن ناهار مجلس اون بنده خدا خودمم موندم کارگاه بی صاحب نمونه (اینم بگم که چون رئیس کارگاه از مدیران ارشد دفتر مرکزی بود اکثرا تهران بود و عملا کارگاه در اختیار من بود) داشتم تو دفتر راه میرفتم و با تلفن صحبت میکردم چای آورد و گذاشت رو میز، جلو در بودم که حرفم تموم شد اومد بره در رو بستم گفتم خوب حالا من موندم و تو ! گفت خوب که چی ؟ گفتم هیچی در رمزیه با بوس باز میشه ! گفت نه با دست باز میشه اومد رد شه در رو باز کنه گرفتمش هدایتش کردم به کنج دیوار و پشت در! بوی عطرش، گرمای تنش، حرکت سینه هاش با نفس نفس زدن هیجان زدش حسابی داغم کرد سینی رو گرفته بود بینمون اما فرصت نکرد بیاره بالاتر سپر سینش کنه و زیر سینه اونو روی ناف من حائل شد باعث شد سینه هاش بیشتر برجسته بشه اونم تو کنج دیور با فشار تن و دست من اسیر بود و تلاشش برای برون رفت از این تنگنا تماس تنمون و گرما و لذت منو بیشترمیکرد! گفت ولم کن داد میزنم ها ! گفتم اولا تو اینقد نادون نیستی دوما کسی نیست اینور همه رفتن سوما کاریت ندارم،دلم میخوام ببوسمت . با یک حال خواصی نگاه کرد تو چشام که حس درش موج میزد اما به زبون گفت نه. سرمو کج کردم آروم آروم بردم پایین و نزدیک صورتش گفتم آره. خیلی آروم میرفتم جلو لبمو گذاشتم رو لبش 1 بوسه کوچولو گرفتم که سرش رو برگندوند با دستم چونشو گرفتم بدون فشار برگردوندوم سرش رو رو به بالا و با شست و انگشت نشونه 2 طرف لپش رو آروم فشار دادم لباش به طرز جالب و هوس انگیزی از هم باز شد دهنم رو رو لباش چفت کردمو شروع کردم به بوسیدن و خوردن لب و دهنش دستمو از صورتش کشیدم و با 1 دست پشت سرو گردنش رو از زیر مقنعه گرفتم نگه داشتم و نوازش میکردم و با دست دیگم پشت کمرش رو گرفتم به خودم فشار دادم با تغییر زاویه سر لباش رو همه جوره میمکیدم و میخوردم لب پایینش رو تو دهنم گرفتم و مک میزدم اون همراهی نمیکرد اما جلوگیری هم نمیکرد نفسش کم تند شده بود. هیچ تقلایی نکرد دستاش از دو سمت آویخته بود کمی شل شده بود که سینی از دستش افتاد، محکم بوسیدمش و ازش کمی فاصله گرفتم تو چشاش نگاه کردم ناراحتی نبود بیشتر حالت سکر بود و گیجی 1 بار دیگه بوسیدمش گفتم دیدی انقد هم بد و سخت نبود !؟ گفتم حالا در باز شد میتونی بری. سینی رو از زمین برداشت و درب رو باز کردم 1 نگاه کرد بهم و آروم رفت .
1مدت بعد اس داد خیلی بدید این چه کاری بود. جواب دادم بد چرا !؟ تازه من کاری نکردم مونده کارا ... دیگه در هر فرصتی برای بوسیدن و چلوندن و مالیدنش استفاده میکردم. هر بار موقعیت محیا بود میومد تو دفتر راهش رو سد میکردم و میبوسیدمش برای اون هم عادی شده بود! بعد 1مدت به سینه هاش دست میزدم موقع لب گرفتن بار اول خودش رو جمع کرد که من سینشو گرفتم تو دستم ... همش تو دستم جا نمیشد و به خاطر سوتین 1 کم سفت تر از حالت عادی بود میمالیدم سینشو با شهوت لباش رو میخوردم اونم یواش یواش همراهی میکرد و لب پایینم رو گاهی میمکید و زبونم رو میخورد لباش گرم بود ( آخه بعضی از خانوم ها در زمان بوسه نمیدونم فشارشون میوفته یا چی میشه لبهاشون کمی یخ میکنه که من زیاد حال نمیکنم من دیونه لب گرفتنم از 1 دهن قشنگ و گرمم! نمیگم خیلی خانوم بازم اما تجربیات متفاوتی داشتم ) .
1 بار که باز داشت چیزی میزاشت رو میز از پشت چسبیدم بهش با دوتا دستم سینه هاشو گرفتم و چسبوندم به باسنش با حس کردن برجستگی آلتم خودشو داد جلو که چسبوندم بهش و فشارش دادم به میز دید راه گریزی نیست روشو برگردوند که چیزی بگه لبامو رو لباش قفل کردم شهوت جلوی چشمو گرفته بود بدنمو بهش میمالیدم لباشو محکم میخوردم میمکیدم و سینه هاشو محکم چنگ میزدم اون گاهی از فشار دستم یا مکهای محکم لبش یا فشار تنم آی و اوی خفیفی میکرد منم که نفسم با صدا بیرون میزد گاهی قربون صدقش میرفتم میخواستم همون جا ترتیبش رو بدم که 1 آن صورتش رو برد عقب گفت حواست هست کجاییم چیکار میکنی !؟ به خودم اومدم دیدیم راست میگه ،هر چند کسی بدون در زدن وارد نمیشد اما جمع جور کردن موضوع نامککن بود ! گفتم مریم میخوامت جیگر دیگه دست خودم نیست . خنده شیطنت آمیزی کرد و گفت خیلی آتیشی شدی کار دست خودت ندی . گفتم نه میخوام دست تو بدم...

سکس کارگاهی (3)
سلام
به اونجا رسیدیم دیگه بوسه و مالش مریم کار روتین و عادی شده بود !
مریم وضع مالی بدی نداشت خانوادش، خودش هم به دلیل ازدواج دانشگاه رو رها کرده بود که بعدا منجر به جدایی شد و به خاطر اینکه تو خونه موندن خستش کرده بود و تکراری شده بود برای سرگرمی و کمی استقلال مالی اومده بود سر کار. دختر خوب و فهیمی بود به هیچ عنوان هم مشکل اخلاقی نداشت! اما بعد طلاق و نداشتن پارتنرو نیاز بدیهی جنسی و علاقه ای که به من پیدا کرده بود و بقیه ماجرا اجازه این رابطه رو به من داد! این توضیح رو دادم به خاطر اینکه هرچند کسی از خوانندگان اون رو نخواهد شناخت اما نمیخوام بازگو کردن خاطراتم از اون حتی به صورت ذهنی هم شخصیت منفی بسازه. چرا که اگر من جذبش نمیشدم و این حد پیله نمیکردم بهش ماجرا به لول سکس نمیرسید!!!
دیگه هر خلوتی با مریم داشتم حد اقل لب گرفتن هم اتفاق می افتاد نه میتونستم تو شهر باهاش بگردم نه خونش برم نه اگه گاهی موقعیت پیش می اومد به سویت شرکت ببرمش چون تو همه اینا 1 گیری بود و من هم به هیچ عنوان ریسک این موارد رو نمیتونستم بپذیرم تو کاگاه هم با توجه به محدودیت زمانی و مکانی غیره امکان پیشروی بیشتر نبود ! اما روزگار این رو هم ممکن کرد... بنا بر تصمیم یکی از جلسات قرار شد به دلیل استفاده از درصد بالای نیروی بومی 5شنبه ها کارگاه تا ساعت 13 برقرار باشه و من هم به این ابلاغیه تبصره ای اضافه کردم که به دلیل عدم اختلال در عملکرد دفاتر نظافت دفاتر در روزهای 5شنبه از ساعت 13 تا 16 توسط خدمات و تشریفات انجام بشه...
به مریم گفتم که میخوام با هم باشیم و طعم سکس رو باهاش تجربه کنم . اون مخالفتی نداشت اما گفت کجا کی ،خودت که میدونی چقد محدودیم ! گفتم شب معروف جماع اسلامی (شب جمعه) ! ولی به جای 5شنبه شب ما زودتر شروع میکنیم ظهر...
5 شنبه فرا رسید. همه شاد شنگول خداحافظی میکردن و میرفتن، موندن من به دلیل غیر بومی بودن و مسئولیتها و کارام و اینکه مسبوق به سابقه بود تعجب بر انگیز نبود. بعد 15 دقیقه که مطمئن شدم همه رفتن زنگ زدم به مریم گفتم بیا عزیزم که بی صبرانه منتظرم. با وسایلش (نضافتش) اومد درب اصلی سالن رو که شیشه ای بود رو بستم و رفتیم داخل در نسبت به سالون قائم بود و از درب ورودی دید نداشت در ضمن باید بگم که در انتهای سالن 2 اتاق با تخت و وسایل تجهیز شده بود برای استراحت میان روز مدیریت یا اگه کار فورسی پیش بیاد و نیاز به بودن در کارگاه باشه در شب. از نگهبان هم مطمئن بودم چون موظف بود داخل نگهبانی باشه و از اخلاق تند من هم در صورت قصور کاملا آگاه بود!
داخل راهرو مریم رو نگه داشتم لبش رو محکم بوسیدم بهش گفتم میدونی بهت وعده ای ندادم بدون قید علاقه و میل دارم میدونم منو دوست داری خوشحالم اما اگر فکر می کنی این مرحله از رابطمون تعهدی ایجاد میکنه یا هرچی بگو چون نیست!!! گفت میدومنم، من دوست دارم و اینکه تو هم منو دوست داری و میخوای کافیه هرچند برای همیشه میخواستمت اما حالا که نمیشه همین لحظالت هم غنیمته ...
رفتیم تو اتاق مقنعش رو در آوردم و کیلیپسش رو باز کردم موهای بلوطی رنگش رو شونهاش ریخت و زیبا ترش کرد ، با همه عجله ای که داشتم این کارارو آروم انجام میدادم مثل مشروب خوردن که تو دهنم نگه میداشتم و بازی بازی میخوردم تا مستیش بیشتر بشه! با کمک خودش دگمه های مانتوش باز کردم 1 تیشرت یقه هفت سرمه ای با عکس فانتزی تنش بود و پاش هم که شلوار جین سرمه ای بود نشوندمش لب تخت خودم هم کنارش شروع کردیم به لب گرفتن ، آروم همین جور که لبامون رو هم بود از پشت خابوندمش روی تخت خودم هم نیم تنه افتادم روش و لبهاش رو میخوردم ، زبون هامون رو میکردیم تو دهن هم و گاهی چنان میمکیدم که آخش در می اومد دستم رو گذاشتم رو سینش و مالوندن اونها هر لحظه گرم تر میشدیم دستم رو بردم زیر لباسش سینه و سوتیونش رو میمالوندم بلندش کردم نشست تیشرت رو از تنش در آوردم اونم دگمه های پیرهن منو بازکرد و در آورد و در این حین 1 آن وقفه نبود یا لب بود یا نوازش سینه؛ پوست خوش رنگ تنش نمایان شد سرمو بردم جلو گردنشو بوسیدم هولش دادم رو تخت تاق باز خوابید رو تخت شلوارش رو در اوردم از پاش که رونهای پر و نازش رو برای بار اول دیدم خودم هم پاشدم شلوار و رکابیم رو در آوردم خوابیدم روش ... وای چه تن نرم و گرمی داشت لذت لب گرفت ازش صد چندان شد برجستگی نرم سینش رو رو پوستم حس میکردم و گرمای پاهاش آلتم رو زیر شورت برانگیخته کرده بود آب از لب و لوچش راه افتاده بود...
یواش یواش بعد هر لب گونه ، چونه و گردن و گوشش رومیبوسیدم و میخوردم که حسابی لذت میبردیم و آه از نهادش در می آورد ؛عطر مورد علاقه منم زده بود و بیشتر منو مست میکرد رفتم سراغ سینه های بی قرارش که با هر نفس بالا و پایین میرفت و منو برای خوردنشون دعوت میکردن ،اول از روی سوتین یکی رو میخوردم 1کی رو میمالوندم و بلعکس. بهش گفتم خودش رو کمی از تخت بلند کرد و بند سوتینش رو باز کردم در آوردم وای خدای من دوتا سینه خوش فرم و درشت ناز نرم با نوک روشن (بعد لب میمیرم برای سینه اونم با نیپل روشن و گلبهی !) افتادم تو این میوه خوش طعم و با ولع خوردن آنچنان میخوردم که گاهی با دستش سرم رو به عقب فشار میداد میگفت یواش تورو خدا در تمام مدت هم غش غش میخندید و وول میخوردو آی و اوخ میکرد .... حسابی که سینه های نازش رو خوردم سرم رو برداشتم دیدم حق داشته نوک سینش حسابی قرمز شده بود کنار سینه هاش لک افتاده بود گفت مگه از قحطی در رفتی ببین چیکار کردی !؟
لباش رو با بوسه بستم افتادم روش دستم رو بردم بین پاهاش و نم و خیسی رو از رو شرتش حس کردم و شروع کردم به مالیدن در بهشت و سینش به تناوب و در حین بوسیدن لب و صورتش... اونم از رو شرت آلتم رو میمالید، پاشدم نشستم دستم رو بردم سمت شرتش قرمزتر شد و چشاشو نیمه بسته کرد شرتشو در آوردم نازش حسابی پف کرده بود و خیس بود لبای زیاد آویخته ای نداشت و رنگش هم تقریبا روشن بود اما نه اونقد که میلی به خوردنش داشته باشم اما صاف و تمیز بود ! ( من از لبای کوچیک و روشن و کاملا تمیز برای خوردن خوشم میاد) انگشتم رو گذاشتم لاش آروم شروع کردم به مالیدن، که با صداهای خفیفی که در می آورد فهمیدم چوچولشو پیدا کردمو آروم بین انگشتام میمالیدم باز نیم تنه افتادم روش و لب گرفتم اون هم وای ووی میکردو هر وقت بیشتر لذت میبر محکمتر لب و زبونم رو میخورد دستم از ترشحاتش خیس شده بود که یکی از انگشت همام رو فرو کردم تو 1 آههههی کرد منم شروع کردم به حرکت دادن انگشم و لمس و فشار به برجستگی داخل واژنش(نقطه جی) و اونم 1 آن در سکون نبودو به تحریکای من با حرکت پایین تنه و صداهای وایییییی، آآییی سپهر جونم پاسخ میداد. دیگه آلتم داشت میترکید بیچاره اگه همینجوری نزدیکی میکردیم آبم زود می اومد و ضد حال میشد! اشاره کردم به آلتم گفتم میخوریش؟ اگه بخوری آبم که بیاد دوست دارم بریزم تو دهنت، باشه؟ که گفت آره مشکلی نیست. جامونو عوض کردیم من خوابیدم و تکیه دادم به پشتی تخت و اون رفت پایین و شرتم رو در آورد، ( کلا من نظافت رو دوس دارم اما صبح رفته بودم حموم و حسابی صفا داده بودم تن و بدن و با لسیون معطر کرده بودم) ...آلتمو گرفت تو دستشو 1 کم مالید گفتم دختر خوب، من تحریکم، نمال؛ بخور! لبخند زدو رفت بخوره اول با دستمال سرش رو از مایع لزج شده بود پاک کردم سرسش رو کرد تو دهنش که با وایییییی من همراه شد یواش یواش همه رو تا جایی که میشد کرد تو دهنش ( ادعای کبیروالذکر بودن ندارم ، طول و قطرش معمولیه اما خوب مگه دهن 1 دختر چقده !؟) و خوردن و مکیدن با زبونش زیرش رو و زیر کلاهک رو که خیلی حساسه رو لیس میزد بعد تند و محکم میک میزد و منو میبرد تو ابرا خلاصه ظرف 1 یا 2 دقیقه آبم داشت میآومد که گفتم بهش و آون هم فرم گرف منم با دو دست حرکت سرش رو هدایت میکردم و چنگ بین موهاش می انداختم که با فشارآبم رو خالی کردم تو دهنش اونم با حرکت دست و سر میک های محکم کمک کرد به تخلیه شدن منی من... حسابی سبک شدم از آخرین سکسم چند ین ماه میگذشت 1 دستمال کاغذی بهش دادم و تا آبم رو بریزه توش و دهنش رو پاک کنه , بطری آب رو دادم بهش گفتم دهنش رو بشوره بریزه تو سطل ! از تو یخچال 2 تا آب میوه آوردم خوردیم تا نفسی تازه کنیم و راند بعدی شروع بشه......
دوباره از لب شروع کردیم و بعد سینه و بعد هم مالیدن لای پاش و انگشت کردن که اول با یک انگشت بود و به تدریج به سه تا رسید و با حرکت سریع دست من اونم حسابی حال میکرد و منم باز داشتم تحریک میشدم و آماده ...
به پشت خابوندمش و بین پاهاش نشستم ، 1 کاندوم باز کردم ( نگید از کجا خوب روز قبل تهیه کرده بودم در ضمن اینکه تقریبا همیشه همراهمه هرچند لذتش کمتره برای مرد اما خیال 2طرف راحت تره!) و روی آلتم کشیدم روش نیم خیز شدم سرش رو با دست میزون کردم بهش گفتم حاضری با سر رضایتش رو رسوند یواش سر دادم توش انقد ترشح داشت که به چیزی احتیاج نبود اول کلاهک بعد تا ختنه گاه یک چند بار آروم عقب جلو کردم تا جا باز کنه اذیت نشه و بعد یواش تا ته فرو کردم گرمای مطبوع و لذت بخش نازشو حس کردم و خوابیدم روش نمیشد بگی خیلی تنگ بود و به زور رفت اما کیپ بود ,به هر صورت اون هم ماه ها بود سکس نکرده بود ! 1جوری بود انگار نفسش رو حبس کرده لب پاینش رو آروم بوسیدم و شروع کردم مکیدن که همراهم شد منم حرکت اروم و ممتدم رو شروع کردم و هر دو بر افروخته و غرق لذت بودیم نفس من به شماره افتاده بود اونم با هر دخول من صداش در می اومد و منم به کارم سرعت میدادم تمام تنم عرق کرده بود و داغ بود هر بار که احساس میکردم میخوام ارضا بشم متوقف میشدم آلتم رو بیرون میکشیدم با انگشت چوچوله اونومیمالیدم و انگشتش میکردم تا از حس نیفته و باز شروع میکردم .استایل رو هم تغییر نمیدادم چون من فیس تو فیس و از روبرو رو با کسی که دوستش دارم از همه استایلها بیشتر دوست دارم هم اینکه باز موقع انزال لب گرفتن لذت رو برام چند برابر میکنه مخصوصا که بار اول بود و فرصت تجربه بقیه روشهای کسب لذات در پیش!! چند دقیقه ای بود که مشغول بودیم و برای من ساعتی به نظر میرسید که بهش گفتم پاهاش رو محکم پشتم قلاب کنه و فشار بده منم با آخرین سرعت در توانم تلمبه میزدم و صدای ناله های شهوت انگیز و لذتش دیونم کرده بود که محکم بقلش کردمو لباش رو به دهن گرفتم و مکیدم و آبم رو با فشار خالی کردم توش و بی حال افتادم روش و هر دو نفس نفس میزدیم و از سکس مون به شدت لذت برده بودیم ...
یک کم تو حمون حال موندم که آلتم کوچیک شد و خودش آروم اومد بیرون ؛ کنارش خوابیدم برش گردوندم سمت خودم بوسیدمش و قربون صدقش رفتم . مدتی که گذشت باز شیطونیمون گل کرد بوسیدن و مالیدن منو تحریک میکرد اون هم که آمادگی داشت .
گفتم دمر بخوابه، گفت از پشت بدش میاد و دوست نداره . بهش گفتم باشه من از سکس آنال زدیا خوشم نمیاد! به رو خابوندمش پتو رو لوله کردم گذاشتم زیر لگنش باسنش اومد بالا، باز با انگشت شروع کردم به تحریکش و فرو بردن توش با دو انگشت به شدت و سرعت دستم رو حرکت میدادم که صداش در اومد و بعد به روش خودم برای تحریکش شستم رو فرو کردم تو و برجستگی داخل واژنش رو میمالیدم و با انگشت اشاره و میانی چوچوله و لباش رو دیگه حسابی حال میکرد و ملافه تخت رو چنگ میزد و گاهی دست منو پس میزد ...
حسابی که حال کرد ، نشستم پشتشت به صورتی که رون هاش بین پاهام بود و باسنش جلوی آلتم کاندوم رو کشیدم ، با انگشت چاک باسنش رو باز کردم و لبهای پف کرده و خیسش رو دیدم آروم آلتم رو فرو کردم تو نازش چون از پشت بود و پاهاش رو به هم چسبونده بودم حتی از بار اول هم تنگ تر بود گرمای واژنش و لیزی و... حسابی تحریکم میکرد علاوه بر صدای ناله هوس انگیزش. شروع کردم به تلمبه زدن نرمی باسنش که میخورد به جلو و شکمم خیلی لذت داشت .
از پشت دستم رو بردم زیرش سینه هلوش رو گرفتم و میمالیدم ، به دست دیگم تا حد ممکن سرش رو برگردوندم و از لبای نیمه باز مرطوبش لب گرفتم ؛ موهاش تو صورتش پریشون شده بود کمی عرق کرده بود صورتش که موها بهش چسبیده بود و من همینجوری صورتش رو میلیسیدم و میبوسیدم و چشماش نیمه باز و خمار شده بود؛ کلا حالتش خیلی شهوت انگیز شده بود با اینکه 2 بار ظرف 1 ساعت گذشته تخلیه شده بودم و فکر میکردم بیشتر بشه زمان نزدیکیمون اما محرکهای زیاد و ممتد منو به انزال نزدیک کرده بود ضربآهنگ حرکتم رو سریع کردم و شدید که تخت هم صداش در اومد ؛ با هر ضربه هوا همراه با آه و آی از از دهن مریم با ضرب خارج میشد که یکدفه 1 جورایی منفجر شدم و آبم با تپشهای شدید و با فشار خارج شد و در حالی که خودمو تا حد ممکن بهش فشار میدادم و آلتم تا ته نازش بود تخلیه شد و از نفس افتادم و کنارش دراز شدم و بقلش کردم ...
کمی خستگی در کردیم، من که دیگه نه نا داشتم نه امکانش رو خیلی حال کرده بودم ، هرچند اون میگفت خوب بود و اگه بشه بازم میخواد اما گفتم : عزیزم منو چلوندی دیگه نمیتونم تا قطره آخر رو تقدیم کردم ! پرسیدم مگه لذت نبرده !؟ که گفت چرا شاید این بهترین سکسش بوده البته همسر قبلیش تریاک میزده و به همین دلیل سکس طولانی تری داشتن ولی با فواصل طولانی زمانی! اما حس و حال این سکس وتکررش چیز دیگه ای بوده و کلی حال کرده بود. کمی حرف زدیم تو بقل هم و بعد پا شدیم لباس پوشیدیم و آمدیم بیرون و همه اینها در حدود یک ساعت و نیم تا دو ساعت زمان برده بود؛ کمی کمکش کردم تو کاراش که عقب بود و ....
تا تو اون کارگاه بودم و شیفت 5 شنبه اون بود با هم سکس داشتیم ، الان هم با هم تلفنی در ارتباطیم و دوستی مون ادامه داره تا کی قسمت بشه با هم باشیم...
این خاطره من بود و کاملا بر اساس واقعیت ، اذهان همیشه مشکوک لطفا اگر ابهامی دران منطقی مطرح کنن روشنشون کنم! استدعا دارم از به کار بردن کلامات رکیک که در شان وشخصیت هیچ انسانی نیست خوداری کنید!
بابت اطاله کلام و غلط املایی یا عدم کشش و جذابیت خاطره ام از دوستان صمیمانه پوزش میخوام و با روی باز پذیرای نقدهای گرامی دوستان جهت ارتقای سطح کیفی دیگر خاطراتم! در صورت استقبال خوانندگان هستم.

نوشته: HOT ENGINEER

سلام من جلال هستم و باره اولمه دارم داستان واقعی زندگمیو مینویسم. من زیاد حاشیه نمیرم. من دو تا مادر بزرگ دارم که در واقع پدر بزرگم دو تا زن گرفته که یکی از مادربزرگ هام نسبت به بابا بزرگم خیلی جوونه از همون پونزده سالگی تو کف سکس با مامان بزرگم بودم هیکل مامان بزرگم زیاد خوب نیست ولی کونش که الهی قبرمربونش خیلی گندس واسه همین شبا به عشق اون کون گنده که زیر دامن هی میلرزه و کپولاش همدیگرو هول میدن جلق میزنم خلاصه یه روز مامان بزرگم داشت تو اتاق خودش استراحت میکرد من داشتم از کنار در رد میشدم که یهو چشم به پستونای خوشکل اعظم مامان بزرگم افتاد اختیار خودمو از دست دادم به بهانه سوال کردن یهو سر زده رفتم تو مامان بزررگم باهام خیلی راحت بود واسه همین جلوم خودشو جمع نکرد بهش گفتم مامان بزرگ میشه یه سوال ازت بپرسم گفت بگو گفتم آدم دوست دختر داشته باشه گناه داره یکم با تعجب بهگ نگاه کرد چون تا حالا همچین شوالی ازش نپرسیده بودم اون یه کوچولو مذهبی بود بعد بهم گفت این سوالو چرا از من میپرسی گفتم ببخشید گفت اشکالی نداره الان نمیتونم بعدا که خونه خلوت شد بیا ازم بپرس گفتم چشم اخه مامان بزرگم همیشه عادت داشت سرش خلوت باشه. یک هفته گذشت خونمون هیچکس نبود واجب هم نمیدونم بگم کجا رفته بودند رفته بودن پیکنیک. من رفتم سروقت لباسای مامان بزرگ حسابی شرتاشو شلواراشو پر آب کی کردم و همش تصور می کردم اون کون و کس گنده و هلویش تو اینا بوده حسابی دلی از عضا درآوردم. ساعت سه بعد از ظهر شد که برگشتند دیدم مادربزرگ میخواد بره حموم بعد یکی دو ساعت خواستم برم بیرون یهو مادر بزرگم صدام زد رفتم اتاقش گفت بیا بشین کارت دارم دیدم شرتو با شلوارشو انداخت روی تخت گفت یه چیزو میگم راس بگو من فهمیدمو خودمو زدم به کوچه علی چب گفت تو شورتمو کثیف کردی گفتم نه این چه حرفی مادربزرگ گفت دروغ نگو صب که رفتم خودم گذاشتم تو کمد و به غیر از تو کس تو خونه نبوده الکی. قسم خوردم اون گفت میدونم کار توه ولی من مامانبزرگتم تو این کارو باید با دوست دخترت بکنی نه من شریعت اجازه نمیده گفتم مامان بزرگ تو رو خدا غلط کردم فقط به هیچکی نگو الکی خودمو به گریه انداختم اونم گفت اگه قرار بود به کسی بگم صدات نمیکردم تو اتاقم. بعد یکم روم باز شد گفتم مامان بزرگ بخدا دس خودم نیس گفت میدونم ولی واسه ارضا شدن راههای دیگهای. هم هست گفتم چه راهی گفت الان نه برو بیرون همه شک میکنن منم گفتم چشم زقتم بیرون دیدم همه دور هم دارن از پیکنیک حرف میزنن. برگشتم رفتم تو خونه یهو دیدم مادر بزرگم داره شلوارشو عوض میکنه وای خدای من چه کوننننننننی کوپولاش داشتن با گن حرف میزدن بعد جالب اینجاست که همون شورتو شلواری که اره همونا رو پوشید بعد یه کشیده رو کپلاش زد تازه فهمیدم مامان بزرگم بد جور هوسناکه و هوس کیر تو کپلاش داره حیاتو نگا کردم دیدم همه گرم کسشر گفتنن رفتم اتاق مامان بزرگ کیرم بد جور تابلو بود راستی شونزده سانته سلام کردم اعظم جووووووونم برگشت گفت اینجا چکار میکنی گفتم همه بیرون دارن خوش میگذرونن واسه اینکه روم باز شه گفتم منم اومدم اینجا خوش بگذرونم اونم یه خنده کرد گفت با شورتام منم جرقه توم ایجاد شد گفتم نه با خودت باورم نميشد همین جور داشت میخندید. گفت اخه من چی دارم گفتم بگم گفت مگه تو شرم و حیا هم داری بگو گفتم از گووووووووونت خیلی گندس خیلی از لمبرات. خوشم میاد. گفت البته با یه لهن سکسی پورو شدیا منم شرمم ریخت گفتم چرا شورتی که اب کیرم رو ریختم توش پوشیدی گفت. خوشم میاد به تو چه چشم چرون که امان ندارم لباسامو عوض کنم گفتم تقصیر جاذبه لمبراته. که کیرمو میکشونه طرفش اومد طرفم گفت یعنی تو میخوایی با من گفتماره میخوام باعات حال کنم مگه تو نمیخوایی گفت به یه شرط گفتم زود بگو گفت کسی بویی نبره گفتم مگه بچم که یهو دست شو گذاشت رو کیرم و گفت وای ببینم این کیه که شبو ذوز دنبال کس و کونم را افتاده گفتم دربیار ببینی حواسم به بیرون بود شلوار راحتیمو کشید پایین گفت جون خیلی کلفته بیچاره زنت گفتم اره زنم تویی بیچاره خودت... خندیدیم یکم ماش داد منم یهو چنگ انداختم تو پستوناش گفتم مم مم میخوام گفت قربونت بشم ممه هاشو در اورد گفت بیا مم بخوووووووووورر نوش جونت نوه عزیزم اوا ببخش شوهر جدید کیر کلفتم یکم ممه هاشو خوردم دیدم داداش کوچولوم داره میا تو جمو جور کردیم اعظم جونم گفت شب نمیتونم دوری شوهرم و تحمل کنم کوس و کونم کیرتو میخواد جلال جونم گفتم باشه رفتیم بیرون خوشبختانه این قد گرم بودن حتی یه ذره هم شک نکردن شب شد همه ذفتن بخوابن دیدم مامانبزرگم یه چشمک زد رفت تو اتاقش ساعت دوازده شد همه خواب بودن ما چند خواهر برادر با مامان بزرگم تو طبقه با هرکی تو اتاقش میخوابه البته فقط منگ مامان بزرگ تنها میخوابیدیم بقیه تو دو اتاق دیگه بودنرفتم سراغ مامان بزرگم دیدم درو باز گگذاشته، چراغ خواب هم روشم بود. در و بستم دیدم مامان بزرگ قمبل کرده داره لمبراشو میماله و میلرزونه میخنده پریدم رو تختش کپلاشو داشتم تو صورتم میکردم مامان بزرگ گفت کونم امشب بد جور واسه اون کییییییر کلفتت میخاره از خارش بندازش گفتم یه جوری بگامت. که حال کنی گفت زود باش کیرمو گرفت گفت خفش نکن بنداز بیرون وجودمو. خودش شلوار راحتی مو بیرون اورد کیرمو گذاشت تو دهنش حسابی داشت لیس میزد خیلم حرفه ای بود بهش گفتم اعظم جونم امشب میخوام حسابی کونتو پر اب کیر کنم. گفت زود باش که کونم بدجور ابتو میخواد گذاشتم دم سوراخ کون گندش نکردم توش باهاش لب تو لب شدم اونم گفت شوهرم جلال جونم منو زنت کن منو بگا کونم انداز کلفتی کیرت کن. جون کیرمو یهو کردم تو کونش البته یکم با فشار بدون اینکه دردش بگیره گفت اوووووف جوووون مامان بزرگتو با کیرت اه کن زن جدیدتو محم بگا منم حسابی تو کونش میکوبیدم گفتم مامان بزرگ حسابی این کپلات منو دیوونه کرده بودن گفت مال تو ا صب لمبرامو بخو ر. بکن بگا. منم داشتم با تمام وجود میگاییدمش یهو ابم اومد ریختم تو کونش یکمم ریختم رو لمبرای کونش ولی مامان بزرگ کونش بدجور خارش داشت برگشت گفت بازم میخوام منو بگا تاصب کس و کونمو یکی. کاش من زنت بودم کاش حاملهم میکردی کاش ازت بچه دار میشدم....... و خیلی حشری داشت صخبت میکرد تا صب لمبرای کون گندشو میخوردمو میگاییدم نمیدونم کی حوابم برد صب ساعت پنچ از خواب بیدار شدم دیدم کیرم لای پاشه دستشو انداخته بود رو کیرم خوابش برده بو یهو بیدار شد چشم تو چشم شدیم یلب گرفتیم در حالی که کیرمو میمالید میگفت قربون ای کلفتیش برم که دیشب منو به هلاکت رسوند ولی هنوز واسم خودشو بلند کلفت کرده یکم ممه هاش خوردم گفتم میرم اتاقم گفت. شب زود بیایی کونمو لمبرامو تو کف نذاری امشب باز باید اونا رو بگایی گفتم باشه رفتم بیرون یهو. ...... ادامه دارد.

نوشته: جلال

دوستان این یک داستان کاملا تخیلی است.
به ساعت دیواری نگاه کرد. هنوز ظهر نشده بود. دوباره تنها و بی انگیزه بود.ناگهان زنگ در به صدا درامد و او را از جا پراند. در را که باز کرد زن همسایه طبقه بالایی را دید که منتظر ایستاده بود. شوهر ان زن در زندان بود و او با پسر نوجوانش در طبقه چهارم ان اپارتمان سکنی گزیده بود.رضا او را کامل نمی شناخت اما میدانست که با همسر خودش دوست است . اکثر روزها زن همسایه که اعظم نام داشت پیش همسر رضا می امد و با هم گپ میزدند. رضا برای اولین بار با دقت به صورت سفید و صاف اعظم که خطوط منظم و خشنی داشت خیره شد و با لکنت گفت: لیلا خونه نیست. رفته بازار. اعظم سری تکان داد و طلبکارانه گفت: پس چرا به من نگفت. خوب حالا شما تنها تو خونه ای؟ اگه عیبی نداره می خواستم از دوش حمام اتون استفاده کنم اخه اب گرمکن ما خراب شده . رضا تکان سختی خورد و مریضی قدیمی شهوت در یک نگاهش عود کرد . کنارکشید و با احترام اعظم را به خانه راه داد. اعظم با چادر سفید خونه تو امد و به اطراف نگاهی انداخت . خونسرد به رضا گفت: من میرم حموم یه دوش بگیرم تو هم تا لیلا میاد خونه بمون.رضا مطیعانه گوشه ای خزید. صدای خش خش لباس کندن اعظم را در حمام میشنید. نمی توانست ارام بگیرد . برخاست و ارام به پشت در حمام امد و لباسهای زیر اعظم را که جلوی در حمام بود برداشت . با هیجان به پذیرایی گریخت و شروع به بوئیدن و بوسیدن شورت و سوتین اعظم کرد. در همان احوالات خودش بود که ناگهان صدای غرش خشمگینانه ای را شنید. اعظم بالای سرش با خشم و تنفر او را نظاره میکرد. چادر سفیدش را دور هیکل درشت و سفیدش پیچیده بود.تا رضا خواست بجنبد دست سنگینش را بالا اورد و محکم خواباند در گوش رضا. بدبخت از ضرب دست اعظم زمین افتاد. اعظم با خشم گفت: کثافت کونی , توله سگ زن جنده با شورت من داری حال میکنی.... توی کونی ارزش نداری که تو دهنت برینم اونوقت داری با شورت کثیف من جغ میزنی... اعظم در حین گفتن این کلمات پای کلفت و سفیدش را که از زیر چادر بیرون درامده بود بلند کرد و محکم روی صورت رضا کوبید. امانش نداد و ضربات بعدی را هم پشت سر هم فرود می اورد. رضا در حالت عجیبی بود از یک طرف لگد های اعظم بیچاره اش کرده بود و از درد به خود میپیچید اما از طرف دیگر زیر پاهای کلفت وسفید اعظم حال فوق العاده ای پیدا کرده بود. کون سفید و درشت اعظم را از پایین دید میزد و کتکش را هم نوش جان میکرد.اما اعظم که دست بردار نبود با خشونت به رضا گفت : همینجا مثل یه لش دراز میکشی و صدات درنمیاد تا بیام سراغت. بعد به اشپزخانه رفت و یک سیخ کباب را روی اجاق گاز گذاشت تا سرخ شود. در همان حال با اقتدار به رضا دستور داد: شلوارت و در بیار و کون لخت به شکم دراز بکش. رضا بیدرنگ دستور او را اجرا کرد حتی فکر سرپیچی هم نیافتاد. اعظم با سیخ سرخ بالای سر او امد و زانوی سفید و لختش را پشت رضا گذاشت . سیخ سرخ را با خونسردی روی کون رضا چسباند طوری که ناله او به هوا رفت . اعظم با خشم غرید: خفه میشی یا خودم بکشمت زن جنده. بعد شورت کثیفش را گلوله کرد و درون دهان رضا چپاند. بعد کمربند شلوار او را دراورد و با بیرحمی مشغول شلاق زدن به کون داغ زده رضا شد. اعظم یک ربع ساعت بی وقفه او را شلاق زد.بعد همانطور که رضا را به فحش بسته بود موهای او را چنگ زد و برش گرداند. با تنفر صورتش را به رضا نزدیک کرد: کثافت ادم شدی یا بازم میخوای؟ رضا از عمد برای اینکه اعظم کارش را ادامه بدهد چیزی نگفت . همین بیشتر اعظم را خشمگین کرد . شورتش را از دهن رضا بیرون کشیدو تف غلیظی توی دهن او انداخت. رضا با حرص و لذت تف او را بلعید. اعظم نگاه نافذی به او انداخت و دوبازه توی صورت او تف کرد و باز هم و دوباره. رضا با هیجان تف اعظم را میبلعید و سعی میکرد که از دستش درنرود.اعظم با تنفر او را زمین انداخت: توی کونی لیاقتت همینه که تف و گوه منو بخوری حالا تو دهنت می رینم تا ادم بشی شورت دزدی نکنی . اعظم بالای سر رضا ایستاد و چادرش را برای اولین بار کنار انداخت . رضا جالا اندام کامل و لخت او را می توانست نظاره کند. پاهای کلفت و پستانهای گرد و بزرگ . یک هیکل ناب ایرانی. جاافتاده اما جذاب. اعظم با خشونت داد زد: دهنت رو وا بگذار همه گوهم رو باید بخوری اگه یه ذره اش بیرون بیافته تا شب سرت و تو کاسه توالت میخوابونم. بعد روی دهن رضا خم شد . بوی کونش نافذ و گیرا بود . رضا جالا سوراخ کون او را نزدیک لبهای خودش میدید. با ولع شروع به لیسیدن کون اعظم کرد. اما اعظم امانش نداد و فورا شروع به ریدن درون دهنش کرد. رضا فقط یک لحظه تردید کرد و بعد با لذت شروع به بلعیدن گوه قهوه ای و سفت اعظم کرد. اعظم موقع ریدن هم بهش فحش میداد: بخورش کونی . بخورش که لیاقتت همینه . زن جنده وقتی زنت میره جای دیگه میده تو هم باید تو خونه گوه منو بخوری تا به حقت برسی . کمی بعد اعظم که گوهش تموم شده بود بلند شد و به رضا نگاه کرد . رضا طوری مدفوع او را خورده بود که حتی ذره ای از ان به دهنش هم نمالیده بود. اعظم با تنفر دوباره کونش را روی صورت او گرفت: حالا سوراخشو بلیس که کامل تمیز شه . تو خوب میتونی توالت سیار من باشی کثافت. بعد بلند شد و چادرش را سر کرد و موقع رفتن تف غلیظی روی رضا انداخت و از در خارج شد. رضا از جاش تکان نمی خورد . میدونست تحقیر شده میدونست که همه دیوونه و کثافت حسابش میکنند. میدونست که هیچ کس نمیتونه درکش کنه . میدونست که همه فحشش میدن که اسم هرچی مرده بدنام کرده . اما گور پدر همه. اون لذت برده بود از تحقیر لذتی که تعداد انگشت شماری میتونند درکش کنند و بهش برسند . لذت عجیبی که فقط در انسان وجود داره : لذت تحقیر

نوشته: مفیستوفلس

اسم من امیر هست. اول مثل همه بگم که این یه داستان گی هست و

اگر دوست ندارید لطفا مطالعه نکنید. داستان کاملا واقعی است و فقط

اسامی من جمله اسم خودم تغییر کرده است.

من الان 20 سالمه و مدت هاست تو فضای مجازی از نیمباز و وی چت

بگیرید تا حتی فیسبوک و وبلاگ ها دنبال دوستی میگردم که بتونم روش

حساب کنم. رفیقم باشه و نخواد صرفا به خاطر سکس با من باشه. تو

این مدت هم متوجه شدم که تهران و کرج و شیراز بیشترین گی ها رو

دارن. با خیلی ها هم دوست شدم، اما رابطم در حد نهایتا تلفن بود. من

در بروجرد زندگی میکنم که به نظرم تو ایران یکی از شهرهای رتبه دار در

تعداد گی هاست! این رو از خیابون ها و طرز رفتار پسراش میشه

بفهمید! به ویژه این که من تو یه دبیرستان نمونه دولتی درس خوندم و

اونجا هم تا دلتون بخواد گی وجود داشت!
شاید از کلاسی مثل کلاس ما که خیلی هم شلوغ بود و شاید 30 نفر

آدم توش بود، حداقل 7-8 تا جفت گی پیدا میشد! که این یعنی حدودا

نصف کلاس!
اما من از هیچ کدوم از همکلاسی هام خوشم نمیومد.
قصه زندگی من و اولین رابطه جدی که داشتم از یه روز زمستونی شروع

شد. شهر ما یه خیابون داره، اسمش تختی هست. توی این خیابون

تختی اصولا دختر و پسرهایی که حالا یا قصدشون مخ زنی و تور انداختنه

یا خرید و ... اصولا در حال دور دور هستن. انصافا اکثر قیافه ها چه دختر

چه پسر خوشگلن! من گی هستم اما به دختر هم علاقه دارم (نه برای

سکس، صرفا برای دوستی)
قیافه خوبی دارم، خدا رو شکر خدا از قیافه برام کم نذاشته. قدم 182

هست ولی وزنم یکم کمه و 67 کیلو هستم. به خاطر قدی که دارم

دوستام بهم لقب میدادن که اگر بگم ممکنه لو برم (نیست حالا الان اف

بی آی افتاده دنبالم ببینم من کی هستم این نامه رو نوشتم!)
از بحث دور نشیم. زمستون های بروجرد خیلی زیبا و احساسی هستن.

به ویژه وقتی برف میاد و هوا خیلی خیلی سرد میشه و برف قطع میشه،

برف که رو زمینه و نور چراغای خیابون تو اون خلوت شب بهش می خوره

واقعا زیباست! توی همین خیابون تختی یه کوچه باغی کنار یه بازارچه

خیلی بزرگ و معروف هست که داستان من توی اون کوچه اتفاق افتاد!
شما رو می برم به یکم قبل تر. سال اول دبیرستان با یه پسر هم کلاس

شدم که اسمش ماهان بود. ماهان پسری بود با یه قیافه معمولی، لاقر

اندام اما به شدت هیکلی! هیکل و به ویژه سینه های واقعا خوشگلی

داشت. معمولا شلوار خیلی تنگ می پوشید و حتی مدیر دبیرستان چند

بار بهش گوشزد کرده بود! آستین کوتاه های چسبونی می پوشید که

نگو !
متاسفانه آدم مغروری بود. بچه ها خیلی دوست داشتن که بهشون محل

بذاره، اما نمی ذاشت. گی توی کلاس ما زیاد بود اما کمتر می دیدم

حتی با کسی دوست صمیمی بشه! من تو رابطه گی دادن یا کردن برام

مهم نیست! در واقع سافت هستم، اما اگر به عشقم برسم هر چی اون

بخواد رو انجام می دم. می دونستم که ماهان حتی اگر گی هم باشه یا

به پسر احساسی داشته باشه قطعا تاپ هست!
پسر واقعا خوش تیپ و خوش هیکلی بود. عاشقش نبودم، چون اول

دبیرستان چیزی از عشق سرم نمی شد. اما همیشه فکرم پیشش بود و

چون آدم مغروری بود زیاد باهاش رابطه نداشتم.

تا این که مارو یه بار بردن به اردو. اردو که بردنمون یه چند روزی از شهر و

دیار خودمون دور بودیم. روز دوم سوم بود که متوجه شدم ماهان به خاطر

غروری که داره و به نظرم کاذب بود، تنهاست. دیگه انقدر به بچه ها حتی

به خاطر یه رابطه دوستی ساده هم پا نداده بود که کسی دیگه سمتش

نمی رفت! گرچه دائم دورش پر بود از دختر، اون زمان فیسبوک زیاد مد

نشده بود فکر کنم، خبرهای پارتی هایی که این آقا دورش رو دخترا پر

می کردن حسابی به گوشم می رسید!

خلاصه تو این اردو همین طوری گفتم بذار منم یه امتحانی بکنم، رفتم

جلو گفتم ماهان، پولشون نرسیده شام برامون کنسرو ماهی خریدن (اون

موقع هنوز انقدر گرونی نبود!) واسه همین من رفتن یکم آب لیمو خریدم

که روغن ماهی اذیتم نکنه (قبلا که باشگاه می رفتم مربیمون بهم گفته

بود که بعد از چیزای چرب بخورم، آخه من خیلی حالم بد میشد)

بر خلاف انتظاری که داشتم و می گفتم الان سگ محلم می کنه Big Grin

گفت اه خاک بر سرشون، دو روز اومدیم عشق حال از این طرف باید با

تنهاییمون بسازیم از اون طرف با ندونم کاری اینا!

کاملا شوکه شده بودم، ماهان جلوی من از تنهایی بگه، گفتم تنهایی

چیه بابا، این همه آدم بامون اومده، اتفاقا انقدر زیادن دیگه حال آدم بد

میشه. آهی کشید و گفت شاید دور و ور تو شلوغ باشه، اما من بین این

همه آدم تنهام !

فهمیدم خیلی تو حسه، نمی خواستم برینم به حسش!!! واسه همین

دل به دلش دادم، گفتم خوب منم احساس می کنم تو دوست نداری زیاد

با بچه ها در ارتباط باشی واسه همین بچه ها باهات ارتباط برقرار نمی

کنن. ماهان گفت اما تو ارتباط برقرار کردی، این یعنی با خیلی از آدمای

اینجا فرق داری!

اینو گفت و گذاشت رفت! جالبه بدونید آخرین مکالمه ای که من با این آقا

به طور رسمی داشتم همین دو سه کلمه بود به علاوه چند ماهی که در

این حد بود که نمره چند گرفتی و این صحبتا !!!

گذشت تا تابستون شد و من کلا این آقا رو ندیدم! نمی دونم، اما یه

چیزی تو دلم می گفت دوست دارم ببینمش! من آدم رفیق بازیم، یک

سره با دوستام تو خیابونا بودم، اما آرزو می کردم که واسه یه سلام و

احوال پرسی هم که شده ببینمش که ندیدم!

دوم دبیرستان شروع شد و طبق معمول همه رفتیم سر کلاس!
ماهان روز اول نیومد! روز دوم که اومد کاملا ناخوداگاه متوجه صندلی

سمت راستم شدم که خالی بود، ماهان از در وارد شد و کنار من

نشست! باورش خیلی برام سخت بود. بهم گفت چطوری عشقم (با یه

طرز صحبت شوخی) این رو که گفت دیدم کلاس تقریبا همه ساکت

شدن و به ما زل زدن و بعد ماهان گفت چیه؟ آدم ندیدید! بشینید سر

جاتون

ماهان نشست کنار منو کاملا طرز رفتارش با من عوض شده بود. همون

زمونا بود که تازه فیسبوک اومده بود و یهو بهم گفت امیر تو فیسبوک ادت

کردم. من طبق معمول شوکه شدم. شب رفتم خونه دیدم اددم کرده و

درخواستش رو قبول کردم. وای عکساش رو دیدم! تو آتلیه لخت عکس

انداخته بود، فوق العاده سکسی بود. حتی یه جا شورتش رو که هفتی

بود تا انتهای کیرش داده بود پایین، کیرش معلوم نبود اما جای موهای

کیرش که زده شده بودن تو عکس معلوم بود. اون عکس خیلی واسم

خاطره داره و هنوز هم دارمش!

دیگه از اون شب از یه طرف هوسی شده بودم. از یه طرف فکر کنم

عاشقش شده بودم. جالبه بدونید تا اون روز شماره هم دیگه رو هم حتی

نداشتیم! تا این که شمارش رو چند روز بعد بهم داد گفت امیر تو کامپیوتر

بلدی، من ویندوزم مشکل داره بهت زنگ می زنم بیا درستش کن.

خلاصه این گذشت تا یادمه به زمستون اون سال رسیدیم. 2-3 روز کلا

هواشناسی استان لرستان رو تعطیل کرده بود. ما هم مثل احمقا به

جای اینکه درس بخونیم یا بمونیم خونه سرما نخوریم تمام 24 ساعته اون

چند روز رو بیرون بودیم. طبق معمول همه اعضای کلاس اومده بودن جز

ماهان!

خلاصه یه شب که برف بازی و دور دور کردن و شماره دادن بچه ها به

دخترا و حتی پسرا (!!!) تموم شد، من از همون کوچه بقل پاساژ که

بهتون گفتم داشتم بر می گشتم سمت خونه که دیدم یکی از پشت بهم

گفت امیر، امیــر، وایسا

من یهو گوشیم رو گذاشتم تو جیبم فکر کردم کسی می خواد اذیتم کنه،

چون ساعت 11 شب بود هوا به شدت سرد بود و همون حالت رویایی

که گفتم بود ... برگشتم دیدم ماهانه!

گفت شما خیلی احمقید ! گفتم چرا ماهان؟ گفت من 2 ساعته کاملا

تمام این کوچه رو صد بار رفتم اومدم که مسخره بازی های شما تموم

بشه! گفتم واسه چی؟ گفت می خواستم تورو ببینم. گفتم خوب

میومدی پیش بچه ها، (توهین به کسی نشه چون امکان داره از بچه ها

این متن رو بخونن و بدونن من کیم) گفت این تخم حرومی ها کسایی

هستن که من رو به این روز انداختن. گفتم یعنی چی؟

گفت یه عده از اینا یه بار من رو بردن مهمونی و ازم خواستن که

بکنمشون! منم گفتم نه و از اون به بعد همه باهام قطع رابطه کردن و

پشتم حرف می زنن! گفتم یعنی چی؟ خوب می کردیشون! گفت امیر

خفه شو، من صد سال سیاه این پشم و پیله ها و عوضی ها رو حتی

نمی کنم!

گفتم من باشم می کنم، گفت تو غلط کردی، تو همچین کاری نمی

کنی، گفتم چرا؟ گفت چون منو داری!

تمام چهار ستون بدنم اومد به تکون!

من: منظورت چیه؟
اون: خوب می دونی منظورم چیه، یک ساله صبر کردیم دیگه بسه!
- به خدا به جون مامانم نمی دونم چی میگی (واقعا هم اونقدرها نمی

دونستم منظورش چیه)
- اومد جلو خیــــــــــــلی آروم (شاید 2-3 دیقه طول کشید که این فاصله

رو طی کنه!) لبش رو گذاشت رو لبم و گفت امیر تو نمی دونی واسه من

کی هستی. تو با همه اینا فرق داری. همیشه می خواستم با تو دوست

باشم، اما الان دیگه قضیه من از دوستی گذشته.
- منم همیشه می خواستم باهات دوست باشم اما فکر می کردم تو

نمی خوای
- مجبور بودم این طور نشون بدم، همه علیهم میشدن. میومدن بین من و

تو رو خراب کنن
- گفتم ماهان، واقعا این شخصیت اصلی توئه؟ چرا زودتر نگفتی؟ می

دونی چقدر سخت بود خودم رو کنترل کنم؟
- گفت می دونم! اگر نمی دونستم اون عکسارو روی فیسبوکم نمی

ذاشتم! تنها پسری که لایکشون می کرد تو بودی، همه دخترای کیر

دوست لایک می کردن!
(راست می گفت طفلک، بچه های دوست دختر های آس و خوشگل پیدا

می کردن که صادق بودن، این طفلک هر کی باش دوست می شد 2 روز

بعد کیرشو می خواست!)

خلاصه شاید یه ده دیقه ای منو مالید! جالب بود برام، اگر این کارا فقط

واسه کردن من بود مطمئنا کون من رو می مالید اما این طور نبود!

فقط تنم و میمالید و ازم لب می گرفت! کیرش کاملا راست شده بود،

پالتو تنش بود اما انقدر شلوارش تنگ بود که کاملا واضح بود کیرش. وقتی

نشستیم روی سنگ و لب دادیم قشنگ سر کیرش رو میشد از روی اون

شلوار تنگش تشخیص داد.

خودمو کنترل کردم دست نزدم به کیرش، ترسیدم حشری بشه و برامون

بد تموم بشه! گفتم ماهان اینجا نمیشه. گفت پس کجا؟ گفتم بریم

خونتون (چون خونه ما پر بود) گفت نه همه خونه هستن! همین رو که

گفت کاملا مطمئن شدم این یه نقشه نیست!
آخه من همیشه شک داشتم که ماهان انقدر به من نزدیک میشه شاید

می خواد منو بکنه یا حداقل انگولک کنه. اما به خدا تا اون زمان یک بار

هم از اینکارا نکرده بود. دروغ چرا معمولا به شوخی هر بار با من صحبت

می کرد صداش رو حشری می کرد به شوخی عزیزمش رو یه جوری می

گفت انگار می خواست بذاره کونم :دی

خلاصه اون شب گذشت و هر طور بود شبش خوابیدم! تا صبحش بدون

خود ارضایی 2 بار آبم اومد انقدر به ماهان فکر کردم.

صبح بلند شدم رفتم حموم خیـــــــــــــلی متفاوت تر از قبل لباس پوشیدم

و چون روز جمعه بود یه راست رفتم خونه ماهان اینا. پشت آیفون گفت

کیه، گفتم منم. گفت تویی امیر ؟ گفتم آره! گفت وای خدا بیا تو !!!!

خلاصه رفتم تو، دومین بار بود میومدم خونشون یه بار واسه کامپیوترش

رفته بودم. رفتم تو در خونشون از حیاط چند متری فاصله داشت. وقتی

وارد خونه شدم پر شدت ترین برقی که به ذهنتون برسه من رو خشک

کرد!

ماهان با یه شرت هفتی و یه تیشرت از اون تنگهای کوتاه خیلی شیک با

اون بازو ها و سینه های خوشگلش نشسته بود روی صندلی و داشت

ایکس باکس بازی می کرد. نامرد یه پاش هم گذاشته بود روی میز و

قشنگ سر کیرش که خواب بود لابلای پاهاش معلوم بود!

کلا عقل و هوش و همه چیزم از سرم پریده بود! بدنم رعشه گرفته بود!

حتی توی رویا هم همچین لحظه ای رو ندیده بودم.

دیگه با قبلم فرق کرده بودم. رفتم جلو بدون هیچ چیزی دستم رو گذاشتم

روی شرتش و کیرش رو گرفتم. ماهان بهم گفت : هی پسر چه کار می

کنی، گفتم ماهان دیگه طاقت ندارم! تو این صحنه که دیدمت حشرم رو

زدی بالا! بهش گفتم تا الان فکر می کردم من پسر خوبی هستم و این

همه مدت خودم رو در رابطه با پسر ها و دختر های دور و ورم کنترل می

کنم اما الان می بینم هیچ کنترلی نسبت به تو ندارم!

گفت امیر، این یه چیز کاملا طبیعی هست، ازت خواهش می کنم نخواه

کنترلش کنی، کنترل مال کسی هست که نمی تونی دست بش بزنی.

من اینجام ، واسه تو.

اینو که گفت لبم رو گذاشتم روی لبش. لامصب مزه نعنا می داد! دیوونه

شده بودم، آمپر من و اون زود زد بالا، خیرش آنچنان سیخ و آویزون شده

بود که شرطش رو داده بود بالا و از لابلای شرتش معلوم بود. با خودم یه

لحظه گفتم یعنی این منم که حتی یه زاویه از کیر و کون ماهان رو دارم

می بینم

بلیزم رو درورد گفت امیر نفهم (کلا عشقش رو با فحض نشون میداد!)

گفتم بله! گفت تو که انقدر هیکلت خوبه خوب این موها رو بزن و دو تا

لباس چسبون بپوش! من تا الان فکر می کردم تو هیکل چرتی داری!

گفتم من بدن سازی می رفتم، گفت چرا موهای روی سینت رو نمی

زنی، گفتم راستش تا الان کسی رو نداشتم که بخوام براش صاف و

صوف کنم Big Grin گفت مگه من داشتم؟ گفتم نمی دونم

ماهان گفت به خدا تا الان هیچ رابطه ای نداشتم، اما دوست دارم هیکلم

رو همیشه جلوی آیینه ببینم! فهمیدم مثل خودم دیوونه هست این پسر !

گفت شلوارت رو درار، وقتی درووردم گفت پسر با این که موهای پاهات

کمن باید اونا رو هم بزنی (خلاصه یه ماه بعد از من چیزی ساخت که

خودم جلوی آیینه حشری خودم میشدم!)

خلاصه درورد و تو همون وضعیت با شرت و کیر های راست کرده افتادیم

روی هم، شاید نیم ساعت همون طوری لب گرفتیم تا این که ماهان از

همون جا تو شرت خودش ارضا شد

گفتم ماهان خیلی بی جنبه ای، گفت مرتیکه 1 هفتس به فکرتم هر روز

راستم! آبش خیییییلی زیاد بود، طفلک راست می گفت
یه ذره بهش محلت دادم دوباره شروع شد. عوضی یهو شرت منو کشید

پایین مال خودش هنوز پاش بود! گفت چه عجب تو موهای یه جا از بدنت

رو می زنی! گفتم این فرق می کنه، یهو کیرم رو گرفت به دهنش ! خورد

و خورد و هنگام خورد شورتش رو درورد! شورتش خورد تو صورت من و

خیلی لذت داشت برام. انگار می دونست من چی دوست دارم لامصب.

دیگه کیرمو ول کرد و مثل شمشیر کیرامون رو به هم زدیم. الحق کیرامون

هر دو بزرگ بود و اندازه هم، به جز هیکل به شدت سکسی اون و قیافه

من که از اون بهتر بود :دی هیچ تفاوت دیگه ای با هم نداشتیم! کاملا

کیس هم بودیم. به ویژه وقتی فهمیدم این آقای مغرور حاضره به من کون

بده! همه چیزمون شبیه هم بود (البته کیرامون از لحاظ ظاهری فرقایی

داشتا. مثلا مال اون کج بود و این حشریترم می کرد و مال من سفید بود

و اون دوست داشت)

اون روز نه من اون رو کردم نه اون منو، فقط هر کدوم دو بار ارضا شدیم.
انقدر تو کف هیکل سکسی این آقا بودم که یادم رفت بگم بابا مامانت

کجان. گفت اونا جمعه ها خونه نمی مونن و رفتن ملایر. خلاصه اون روز

حسابی حال داد.

ما چند بار همو کردیم، به خصوص اون که منو حسابی کرد. سینه هاش

رو تا حد ارضای روحی لیس می زدم، نمی دونید این بشر چه هیکل

خوشگلی داشت. من خودم رو چند سال کشتم به گرد پای این هم

نرسیدم، ماهان یه چیز دیگه بود ...

اگر شد از داستان دیگه مون هم می نویسم، واسه همین نمی گم هنوز

با همین یا نه، چون دوست دارم تحت همین عنوان اما قسمت دوم به

زودی ادامه این داستان رو بنویسم چون این خیلی طولانی شد

ببخشید اگر غلط املایی دارم، املام یکم ضعیفه، اما تورو خدا فحش ندید،

منم مثل شمام به خدا، فقط با این تفاوت که من به پسر علاقه بیشتری

دارم، بیاید به هم احترام بذاریم.

نوشته: امیر رضا

برام مهم نیست چی فکر میکنید ولی این داستان نتیجه تجربه شخصی اولین و فعلا آخرین رابطه سکسی من با یه دختر میشه... البته اون دختر دنیا دیده ای بود و سختی های زیادی تو زندگیش کشیده بود ولی من چون به ذات آدم مهربونیم این مهربونی سبب شروع رابطه ما شد و رابطه ما با قبولی من در دانشگاه تهران خاتمه یافت. اون الان تو کیش زندگی میکنه ، دانشگاه نرفته و خییییلی دلم براش تنگ شده.
سال چهارم دبیرستان بودم حدودا 18 سال داشتم. سمیه هم دو ماه از من بزرگ تر بود. من و سمیه تو کتابخانه صناعی با هم آشنا شده بودیم. دختر بی اندازه خوشگل و خوش اندام و خوش سر زبونی بود. تا الان که این داستان رو مینویسم دختری به خوبی اون ندیدم.
یک هفته ای بود که مامان و بابام به یه سفر کاری رفته بودن و خونه ما خالی بود... نه خونه اصلا نقشی نداره مقصودم این بود که یه هفته ای بی صاحاب بودم.
یه روز که واقعا خسته شدم زدم بیرون واسه قدم زدن. حوصلم سر رفته بود. زنگ زدم به سمیه و گفتم می خوام ببینمت. حوالی غروب بود که ما همدیگرو تو ساحل دیدیم همون جایی که قرار گذاشته بودیم.
زیر یک صخره مرجانی رفتیم نشستیم. اون جایی که ما با هم قرار گذاشتیم تقریبا سکوت حاکم بود و گه گداری امواج دریا صدا را می شکست.
نمی دونم از کجا فهمیده بود ولی من بی اندازه مهتاج محبتش بودم. با یه مانتوی قرمز چسبون و ماتیک زده و سایه به چشم اومده بود. تا حالا اینجوری ندیده بودمش. مثل این بود که مرده بودم...
وقتی اومد جلو گفتم : "سمیه ، تو واقعا زیبایی رو تموم کردی!". سمیه خندید و نگاهی به من کرد و گفت :"ولی تو مثل همیشه مردونگی رو تموم کردی.". راستش جواب دندون شکنی به من داد و من از شرمنده شدم. بعد منو بوسید و گفت :"بشین ". منو میگی از خجالت سرخ شدم. اینقدر گرمم شد که صورتمو با آب شستم. رفتم پیش سمیه نشتم و تا شب با هم حرف زدیم و ورق بازی کردیم. سمیه گهگداری با دست گرمش منو نوازش می کرد و من گهگداری نوازشش می کردم و با مو هاش بازی.
ستاره ها کم کم در آسمان نمایان می شد. گویی عالمی در انتظار ما بود!
گفتم سمیه زبون شیرینی داشت.ما واقعا همدیگر و دوست داشتیم. آخر شب شد. یک دقیقه سکوت همه جارو گرفت. سمیه یک بیت شهر خواند که من مصراع دومشو یادم مونده:"که از عشق حاصلی باید برداشت".
چند لحظه بعد دستان گرمی رو احساس کردم که دور من حلقه زده و لب های که روی لبم بود. من هم ناخودآگاه در آغوش گرفتمش.ما در ابتدا به سبک فرانسوی از هم لب گرفتیم. یعنی زبونمونو از لای لب هم رد می کردیم.
در اون لحظه من هم حال و هوای عاشقانه داشتم هم حال هوای سکس ولی تا وقتی که اون بانو به من اجازه نداد شروع نکردم.
چند دقیقه ای هم دیگر رو می مالیدیم. من سینه های سمیه رو مالیدم. اولین بار بود که با سینه هاش این جوری بازی می کردم. خیلی نرم بود.بعد اون بانو دستشو روی کیرم گذاشت و شروع به مالیدن کرد. من هم اینگار که ذهنشو خونده باشم دستمو کردم تو شلوارش روی کوسش و شروع به مالیدن کردم. کمی انگشتم رو تو کردم.نگران پرده نبودم چون پرده ای در کار نبود. سمیه قبلا به اصرار پدرش یک ازدواج شکست خورده داشت. من نمی دونم اون بی انصاف چجوری این دختر فوقولاده رو طلاق داده...فقط چون بچه دار نمی شده...(در 15 سالگی ازدواج کرده بود)
بگذریم. دستم رو کردم تو شلوارش. کوسشو مالیدمو انگشتمو فرو می کردم تو کوسش و در می اوردم.
آه آه می کشید ولی تو چهره بهشت مانندش محبت و رضایت موج می زد. مانتوشو در آوردم و پیراهنش را بالا زدم تا آن تن سفیدش نمایان شد.در حالی که انگشتم رو تو کوسش فرو می کردم و در می اوردم ستون فقراتش رو لیسیدم و آهی بلند کشید.
کوسش خیس خیس بود. به من گفت شروع کن. گفتم چی رو. تو اون وضع هم دست از شیرین زبانی بر نداشت و گفت: "مشق عشق و میگم.".
من هم کیر سیخ شدم رو در اوردم و فرو کردم تو کوسش. با تمام وجود گرمی کوسشو احساس می کردم. در گرمای وجودش عشقی جاویدان موج می زد. این قدر کردم و در اووردم تا این که ارضا شدم. سمیه هم ارضا شده بود.
بهش با کنایه گفتم :"مشقمو خوب نوشتم خانم معلم؟". اون هم با شوخی گفت:" بله مثل همیشه شما نمره بیست گرفتی."
ساعت 12 - 1 بود. بلند شدیم و کم کم به سمت لب جاده جهان(نام جاده ی ساحلی کیش) رفتیم و تاکسی گرفتیم که بریم خونه. اول سمیه رسید خونش و بعد من.
اون شب خوش ترین شب خوش عمرم بود. علت این که تا حالا با هیچ دختر دیگه دوست نشدم این بود که اون واقعا فوقولاده بود.

نوشته: شاسگول

همزمانسازی محتوا