شما اینجا هستید

سکس اولم با دوست پسرم

سلام
بهار هستم 22سالمه.اولين سکس من با دوست بسرم محمد بود.سال سوم دبيرستان.نميشه بهش بکي سکس چون خيلي ابتدايي بودو اول راه بودم.ازهم جدا شديم چون من گفتم رابطه مون داره جنبه سکسي پيدا ميکنه و از اين حرفا.توبه کردم.اما سفيدي و کلفتي کيرش هيچوقت يادم نميره.خدايي کس خل بودم که کات کردم.اخه اون زمان هنوز دختر خوبي بودمو به اين مسايل اهميت ميدادم..نه مثل الان که ديگه....خودتون بهتر ميدونيد.
يه مدت گذشت با کسي اشنا شدم که يه دنياي ديکه بود

سکس با شراره همکار هلال احمرم

سلام دوستای گلم متنی که میخونید داستان نیست یک واقعیت محض که 2سال قبل برام اتفاق افتاد و عزیزانی که بی ادبند فوش و ناسزا می گند من به دل نمی گیرم اما صد درصد با خانواده خودشون هستند.اگر بد نوشتم ببخشید چون اولین بار مثل بعضیا بلد نیستم انگار فیلم جنگیه چیز اضافه کنم بازم ببخشید.
موضوع از اینجا شروع شد که من عضو هلال احمر لنجان شدم در استان اصفهان

هم میخواستم هم میترسیدم

ابن داستان حقیقت محضه...
اولین و آخرین سکسم...
----------------------------------------
دقیقا یک سال از دوستی من و علی میگذشت...همه چی خوب بود تا اینکه
=گفت:مریم همین امروز باید ببینمت
+گفتم :موقعیتم جور نیست نمیتونم بیام؟
=یکاریش کن حالا حتما باید ببینمت مریم..
+علی گفتم که تو که وضعیتمو میدونی..مامانم همش منو زیر نظر داره..
آخرین حرفش این بود.
=یا امروز میای یا منو واسه همیشه از دست میدی؟!!

سکس در رامسر

سلام اسم واقعی من یلدا نیست ولی چون این اسمو خیلی دوست دارم بیشتر دوستامم یلدا صدام میکنن.من 25سالمه 2سال قبل تو رامسر دانشجو بودم یه روز یکی از دوستام یه شماره بهم دادو گفت که این شماره خیلی مزاحمش میشه وازم خواست دست به سرش کنم منم قبول کردم یه شب تقریبا ساعت 1شب بهش زنگ زدم اما بر خلاف تصورم یه صدای گرمو مهربون اونور خط جوابمو داد یه چند دقیقه ای باهاش حرفیدم خودشو معرفی کردو گفت اهل کجاست از صداش و طرز برخوردش خیلی خوشم اومد فرداشم زنگیدم بهش تقریبا هر روز باید صداشو میشنیدم چند ماهی گذشت کار هر شبم شده بود اس بازی با محمد توی این چند ماه که تلفنی با محمد دوست بودم فقط یه شب بهم گیر داد

بهترین و شیرین ترین کونی که دادم

سلام،اسم من شایان هست،می خوام یه داستان واقعی براتون بنویسم،
خواهشأ دوستانی که گی دوست ندارن،نخونن
بعد از خوندن هم فحش نثارمون نکنند.
سال سوم راهنمایی بودم،از اونجایی که پسر خوشگل و سفیدو بی مو و تپلی بودم همه همکلاسیام با چشم بد نگام میکردن و همه تو کف این ک ترتیبمو بدن مونده بودن،علی الخصوص گردن کلفتهای مدرسمون که خیلی اذیتم می کردند،مدام به بهانه های مختلف دستمالیم می کردن و انگلکم می کردند،
من هم که ازاین کارشون بدم میومد و از خجالت هم تو خونه نمی تونستم بگم،اکثرأ باهاشون درگیر می شدم و ی کتک مفصل می خوردم،

حسادت (1)

یه روز پاییزی بود....خورشید در حال غروب بود.....تلو تلو و افسرده داشتم تو خیابون به طرفه کوچه ی خونمون حرکت میکردم
هندیسفر تو گوشم بود و چشمانم خیس.....احساس پوچی میکردم....قلبم شکسته بود...تو جشن تولد بودم که بعد از دیدن صحنه ی بوسیدن کوثر توسط فربد عشق اولم از جشن سراسیمه زده بودم بیرون بدون توجه به کسی...فربد که میدونست من دوسش دارم پیش خودم میگفتم یعنی حتما باید جلو چشمای من اون دختررو به اون شکل میبوسید......کم کمک داشتم نزدیک خونه می شدم ...هوا تاریک بود و کوچه خلوت..
همونطور که داشتم می رفطم دیدیم یکی از پشت شونمو گرفت

اولین عشق زندگیم

سلام اسم من محمده 19 سال دارم این داستان مربوط میشه به مهر91.خلاصه میگم چون اولین داستانم هست یه توخونه نشسته بودم حدوا ساعت 3بود که دوستم زنگ زد که باهش برم بیرون منم قبول کردم باماشین رفتم دنبالش ورفتیم بازار یه گشتی بزنیم واگه بشه شماره ای بدیمو بیایم درحین گشتن بودیم که چشمم به دوتادختر دقلو خیلی خشگل خورد،زدم به دوستم گفتم اینا چطورن؟یه نگاهی کرد بعد روکرد به من گفت گمشو بگرد دنبال همسطح خودت.منم که بدجور چشممو گرفته بودن گفتم نمیخوای نیا ولی من بایدبه ایناشماره بدم گفت اگه تونستی بده.منم رفتم طرفشونو شروع کردم زبون ریختن یکمی خودشونو میگفتن ولی گوتاه نیومدم .هرگار کردم نشد شماره بدی ت

زهرا اچ.بی، دختر بسیجی (2)

قسمت اول / پسر بسیجی تمرین امداد و نجات میکند

قسمت دوم: گوشواره های زهرا

سریال زهرا اچ.بی، دختر بسیجی:
قسمت دوم / گوشواره های زهرا

اگه زهرا اچ.بی و عبدالله رو نمیشناسید پیشنهاد میکنم خاطره تمرین امداد و نجات در جماران رو بخونید.

بازیچه (1)

احساس پوچی می کنم ، تنفر تمام وجودمو در بر گرفته ، وقتی با خودم فکر می کنم " شادی " چطور با روح و عاطفه ی من بازی کرده باورم نمیشه و نمی تونم قبول کنم که این فقط یه بازی بوده. یک راه حل برای مشکلش ، یعنی من ، فقط حکم یه عروسکو براش داشتم.گاهی وقتا به سرم می زنه که برم و شادی رو بکشم ولی بعد با خودم میگم : " نه ، کشتن فایده یی نداره باید کاری کنم که عذابش بدم همون طوری که اون عذابم داده ولی گاهی هم با خودم میگم بهتره عذابش رو به دست انتقام گیرنده ی سرنوشت بسپارم...
×××××

صفحات

اشتراک در شهوانی RSS