شما اینجا هستید

من و عشقم رضا

خاطره ای ک مینویسم واسه چند ماه پیشه
اسمم آرزو.من یه دختر 20 سالم دوساله با یه پسر که یه سال از خودم بزرگتر دوستم که اسمش رضاست.تپلم و سفید.تواین دو سال یه عالمه عشق بازی داشتیم اما هیچ وقت به سکس نرسیدیم چون رضا نمیخواست.تا چند ماهه پیش که مثه همیشه رفتم خونه دانشجوییش زنگ در زدم
- کیه؟
-باز کن رضا آرزوام
-بیا بالا
از پله ها رفتم بالا.من هر چن روز یه بار میرفتم پیشش براش غذا درست میکردم و یه چن ساعتی میشستم بر میگشتم خونه ی خودم.
درو که بازکردم رفتم تو سلام نگفته لباشو گذاشت رو لبم شروع کرد خوردن.سرشو کشیدم عقب از کارش خندم گرفته بود

داستان سکسی:

پسر مذهبی و پیداکردن زن صیغه ای

دوستان سلام
اول چندتا مورد را بگم
1- این یک خاطره ی واقعیه
2- این داستان طولانیه و اونایی که حوصله ندارن نخونند
3- هرکسی در قسمت نظرات فحش بده جوابش را سفت و سخت میدم
4- سعی کردم دلایل اتفاقات را بگم اگر جایی دلیلی از قلم افتاده ببخشید . اما این داستان نیست و کاملا واقعیه
هرکسی میخواد انتهای داستان فحش بده و ایراد بگیره همین حالا نخونه .
اما خاطره ی من :

داستان سکسی:

مادرانه (1)

داشتم تو راه پله ها بند کفشمو میبستم ، خیلی کلافه بودم ،مونده بودم که چرا این همه استرس دارم ، بازم بخاطر شغل بابام باید میرفتیم یه شهره دیگه ، این باره چهارم بود ، تا 2 3 سال میگذشت که یکم به شهر جدید عادت کنیم ،جا به جا میشدیم ،مامانم خیلی با بابام بحث کرد یر این مسئله ولی اصلا فایده ای نداشت ، چند بار به بابام گفته بود فکر من نیستی فکر این یدونه بچت باش ، تو همین فکرا بودم که یهو در خونه باز شد و مامانم با صدای خواب آلود گفت: امیر سرده کلاهتو ببر

داستان سکسی:

چطور از دودول بازی به کون دادن رسیدم (1)

سلام به همه. من علیرضا هستم و الان 33 سالمه. تو شهر قزوین زندگی میکنم. موضوع برمیگرده به سن هفت هشت سالگی. ما تو محلی زندگی میکردیم که اطرافش همه باغ و درخت بود. زمان جنگ بود و پشت محوطه باغ یه پناهگاه روباز کنده بودن که فکر میکنم حداقل دومتر و نیم ارتفاع داشت. برای ما بچه های اون سنی که به زور قدمون به 150 هم نمیرسید ارتفاع زیادی بود. پسرای زیادی تو محل بودن و پاتوق بازی ما اونجا بود. من پسر خوشگلی بودم و فکر میکنم الانشم هستم. پوست گندمی با چشمای درشت مشکی و لبای خوش حالت. من همیشه با پیمان و سعید همبازی بودم. هر سه تامون همبازی بودیم. اونا تو اون محل بودن که ما به محلشون رفتیم.

داستان سکسی:

نیاز های آدمی

( در پی حقایق باش راه را باز کن و سنگ ها رو کنار بزن همیشه آنطور که تصور کنی نیست شاید روزی باز از این جاده گذر کنی آن زمان پیر و فرسوده باشی پس جاده ای که باز باشد هیچ پیر فرسوده ای را زمین نمیزند .)

داستان سکسی:

از کرج، ایستگاه مترو، پارک چمران،بدم میاد(1)

با سلام به همه دوستهای گلم.ممنونم که وقت میزارید و این خاطرمو میخونید.این اولین داستانه منه.حتما از نقدهای زیباتون استفاده میکنم.
با اجازتون من تو 1 بنداول داستانم خودمو معرفی میکنم بعد داستانو مفصل میگم.

جزوه ریاضی عمومی

سلام من اسم محمد و داستانی که واستن میخواهم تعریف کنم برمیگرده به تابستون همین سال من دانشگاه آزاد درس میخونم و بیشتر کلاس ها مختلط است و تابستون درس ریاضی عمومی رو گرفتم و کامل رفتم سر کلاس البته بگم من جزوه نویس خوبی هستم و دست خطم خوبه بخاطر همین همه ازم جزوه میگیرن یه روز خونه بودم که گوشیم زنگ خورد یه دختری بهم زنگ و بعد از سلام از این حرف گفت هم کلاسی شما و جزوه میخواهد من گفتم باشه و یه جایی نزدیک دانشگاه باهش قرار گذشتم و ماشین رو بردم کارواش چون روز قبلش بارون امده خیلی کثیف بود و بعد از تمیز شودن ماشین رفتم سمت همون جا وقتی رسیدم دیدم دختره با دوستش باهم هستند امد سمت ماشین و گفت

داستان سکسی:

صفحات

اشتراک در شهوانی RSS