شما اینجا هستید

یه روز از زندگی من و همسرم

با سلام من کیان و همسرم هستی هر دو 32 سال داریم و 4 سال هستش که ازدواج کردیم. هنوز بچه دار نشدیم و فعلا هم به فکرش نیستیم. هستی پوست برنزه ای داره قد165 و وزنشم 61 کیلو هستش. سینه هاش تقریبا سفت و سر بالاست ولی وجه تمایزش بیشتر باسنش که فرم زیبایی داره و وقتی لباس تنگ می پوشه خیلی سکسی می شه. چند وقتی می شه که به شهوانی سر می زنم بیشتر از هر چیز داستانهای ضربدری برام جذاب بوده ولی تاکنون که تجربه نکردیم. اما خاطره ای که می خوام براتون بگم بر می گرده به چند ماه پیش تقریبا مرداد ماه امسال(1392) بود که رفته بودیم مرکز خرید تندیس توی تجریش.

داستان سکسی:

مجمع الشياطين (طنز)

شبي بارانى بود....
دراتاقم داشتم كتاب مجمع الشياطين را مطالعه ميكردم!!!!
ناگه در به صدا آمد!رفتم در را بازكردم ديدم دختركي جوان است!
گفتم:چه شده است زن؟
گفت:مرا جايى بده،مكانى بده،اينجاغريبم!
گفتم:مبادا شيطان برمن غلبه كند،ميهمان بود حبيب خدا بود!
اور جايى دادم،وبرگشتم سر كتاب مجمع الشياطين!
چند دقيقه بعد،باز در به صدا آمد رفتم ديدم،گفتم:تو را چه شده است زن؟دخترك گفت:پدرم هرشب قبل از خواب مرا لخت ميكند!
گفتم،نكند شيطان برمن غلبه كند ميهمان بود!حبيب خدا بود،اينكار را با او كردم و دوباره رفتم سركتاب
مجمع الشياطين!

داستان سکسی:

آخه چرا؟

سلام،من پویا هستم و نوزده سالم هست.
این داستان ماله هفده سالگی‌ام هست.
آخر های سال تحصیلی بود که مدرسه مون تصمیم گرفت مارو بِبَرِه به اصفهان؛یکشنبه صبح که بیدار شدم برم ترمینال انگار یه حسی بهم میگفت:نَرَم!ولی دیگه دیر شده بود،آخه بلیت گرفته بودم!سوار اتوبوس که شدم دوستام رو دیدم و سلام کردم و نشستم کنار دوستم امیر؛(امیر دوست صمیمی ام بود و صد البته (گی).داخل حیاط مدرسه که راه میرفتیم چشماش همش رو کون بچه ها بود و دو،سه باری متوجه شده بودم که کونمو دید میزنه).

داستان سکسی:

هر روز جلق،هر روز جلق

سلام
من سامان هستم.
14 سالمه
هر روز بعد مدرسه با خودم عهد می بندم که دیگه جلق نزنم اما امان از این شهوت
یک دوست دختر هم نداریم بگیریم بکنیمش!
من وقتی جلق میزنم بیشتر به ساپورت دخترا فکر میکنم تا کس و کونشون؟
واقعا ساپورت یک چیز دیگه هست.

داستان سکسی:

دوست نداشتم ولی کونی شدم

سلام من سامانم الان۲۵ سالمه خاطره ای که میخوام تعریف کنم مربوط میشه به سالها قبل وقتی که ۹ سالم بود قبل داستانم بگم که من داستانهای زیادی خوندم ولی درصدکمیش به نظرم واقعی اومده ولی داستان من عین اقعیته اینکه مینویسم فقط برای اینه که سالها بود که کسیو پیدا نکردم تا براش تعریف کنم و شنیدن نظرات دوستان هم برام مهمه لطفا با بی ادبی جواب ندید داستان من تغریبا کلاسزسوم ابتدایی رخ داد اون موقع من یه چندتا نوار ترانه داشتم که جلد قشنگی داشتو میخواستم توخیالات بچگی بفروشمو مثلا پول دربیارم به هرکی هم که میرسیدمو میشناختم میگفتم کسی هم نمیخرید تا اینکه یه پسری که تومحلمون بود میشناختمش ولی چندتا کوچه

داستان سکسی:

صفحات

اشتراک در شهوانی RSS