دختری 22 ساله هستم،اسمم کتایونه و خاطره ای که میخوام بگم مربوط میشه به پارسال...از وقتی که یادم میومد عاشق پسر عموم شروین بودم و همیشه خیلی باهم راحت بودیم و میگفتیمو میخندیدیم و یواشکی خانواده،بیرون از خونه با دوستامون قرار میذاشتیم و کلا خوش بودیم..یکسالی ازین دوستی سالم میگذشت که بخاطر یه سری مسایل خانوادگی فهمیدم که رابطه ما به سرانجام نمیرسه و کم کم این رابطه رو کمترش کردیم...یه روز که بیرون بودم شروین از خط یکی از دوستاش تماس گرفت و گفت که یکسری کتاب برام آورده....طبق معمول جای همیشگی رفتیم و دیدم که تنها نیست،یه پسر خیلی خوشگل و جیگری هم کنارش نشسته....تو همون لحظه اول من دلمو به اون پسر باختم و گفتم که از شروین که آبی گرم نمیشه، هرجور شده من باید اینو مال خودم کنم...بعد از صحبت و تعارف و تشکر،دیگه وقت رفتن بود...خیلی دپرس ازشون جدا شدم...بعد از یکی دو ساعت دیدم اون شماره ای که پسر عموم ازش بهم زنگ زده بود بهم پیام داده که اگه مایلم باهاش دوست بشم..باورم نمیشد که اونم جذب من شده باشه. اولش یکم نه آوردم که اگه شروین بفهمه و یا اگه اتفاقی بیفته چی..حامد گفت من همه جوره پای هرکاری که میکنم هستم.بعد از حدود یکماه که از دوستیمون گذشت،قرارشد که واسه ترمیم یکی از نقاشیای خونشون برم پیشش....حدودای ظهر اومد دنبالم و رفتیم خونشون،تازه شروع کرده بودم وسایلمو جابجا کردن و روپوش پوشیدن که تا رومو به طرف تابلو کردم دیدم حامد توی یه قدمیم وایساده،شوکه شدم گفتم برو کنار دیوونه ترسیدم، گفت کتی بذارش واسه بعد...نذاشت جوابشو بدم و لباشو روی لبام گذاشت..همون اولین تماس کافی بود تا تموم بدنم یکدفعه به آتیش کشیده بشه و احساسم برای خواستن لباش بیشتر بشه....نفهمیدم چطور شد که دستام دور گردنش حلقه شده بود و تنم داشت بین بدنش و دیوار له میشد..آهی که کشیدم متوجه شد و فاصلشو ازم بیشتر کرد..روپوشمو درآورد و دستاشو از زیر تاپم برد بالا..سینه هامو فشار میداد و منم کم کم پاهام شل شد..تاپ و سوتینمو باهم درآورد..سرمو پشت گردنش قایم کردم از خجالت گفتم حامد نه....گفت کتی میخوامت،حاضرم جلوی هرکی بگی وایسم تا تورو مال خودم کنم...گردنمو بوسید..بووسید و بوسید و بووسید تا به سینه هام رسید..تمام عضلاتم شل بود،نمیتونستم وایسم..چسبوندم محکم به دیوار و سینه هامو خورد،اینقدری که نوکشون کبود شد...خوابوندم روی تخت،لباساشو درآورد و روی تنم خوابید،سینه هامو با دستاش فشار میداد و با هر فشارش چنان آهی ازم بلند میشد که اونو بدتر تحریک میکرد..دستاش از سینه هام به پایین سر خورد،شکممو با زبونش بازی میداد و زبونشو توی نافم فرو میکرد..دیگه توی حال خودم نبودم..شلوارمو درآورد..حالا تن هر دوتامون فقط شورت بود..سرشو به کسم نزدیک کرد..یه گاز از روی شورت از بالای کسم گرفت،اصلا انتظارشو نداشتم،جیغ کوتاهی کشیدم.....خندید و گفت خانومی خودم صبر کن تازه جیغات میخواد شروع بشه..حین گفتن این کلمات شورتمو دراورد،دستمو رو کسم گذاشتم..گفتم حامد.....گفت هیسسس میدونم،نمیخوام لذت شب اول عروسیمونو به باد بدم،نترس...سرشو روی کسم گذاشت و زبونشو به کسم مالید...تمام تنم مور مور شد..دستشو روی دستم گذاشت..با هر لحظه مکیدن کسم دستشو فشار میدادم..زبونشو خیلی قشنگ روی کسم حرکت میداد،چوچولمو میمکید و گاز های آروم میگرفت..یکدفعه تنم شروع به لرزیدن کرد و نفسام بریده بریده شد: حامد بسسه بسسه مردممم...بسسسسه........
اومد کنارم،بغلم کرد و سرمو به سینش فشار داد و بهم گفت آروم باش و کمکم کرد تا تنفس و ضربان قلبم منظم شد..تو چشاش نگاه کردم گفتم عاشقتم..گفت منم عاشقتم...دوباره لب گرفتیم...با نوک سینه هام بازی کرد تا دوباره تنم سست شد..شورتشو درآورد و کیرشو به لبم نزدیک کرد،گفت خانومی میخوریش؟؟ لبامو باز کردم و کیرشو تو دهنم گذاشتم..یکم براش ساک زدم،خودش سرمو گرفت و ریتمشو تند تر کرد،پشت سر هم آه میکشید...موهامو محکم تو دستش گرفته بود......کتی داره میاد....کیرشو از دهنم درآورد و آبشو روی سینه هام ریخت...بعد از تمیز کردن،کنار هم دراز کشیدیم و دوباره لبهامون توی هم گره خورد...بعد از یه استراحت کوتاه لباس پوشیدیم و باهم روپوش تن کردیم و مشغول کار شدیم...الانم یکسال ازین ماجرا میگذره،حامد سر قولش موند و ما مال هم شدیم.تیر ماه هم عروسیمونه.......

نوشته: کتایون

من مهردادم(اسم مستعار) که الان 27سالمه.قدم تقریبا بلند و وزن متوسط.یه دختر عمو دارم که الان 30سالست و اسمش سمیه است.بسیار زیبا و سفید.از کوچیکی با من خیلی صمیمی بود.میدونستم دوست پسر داره و حتی سکس هم داره.شهر ما شهر کوچیکیه.حتی یه بار برام تعریف کرد که وقتی رفت اهواز خونه خالش اینا یه دوست پسر گرفته بود و باهاش سکس هم میکرد.شاید بهم بگید بی غیرت اما دختر عموم بد تربیت شده بود.خیلی دورو بود.آخرش کاری که میخواست رو میکرد.امگه من چقد میتونستم جلوشو بگیرم؟شده بود پایه دیدن فیلم سکس.هروقت فیلم جدید گیرم میومد خبرش میکردم و زود میومد خونه.خونشون تو کوچه بعد از ما بود.خونه ما همیشه خلوت بود.بابام میرفت ماموریت و مامانم هم خونه فامیل.بقیه اعضا هم که ازدواج کردند و رفته بودند.همه فامیل تو همین محله خودمون میشینیم.
دلم میخواست بکنمش اما به خودم میگفتم زشته هرچی باشه دختر عمومه.
من کیرم کوچیک نیست اما خیلی بزگم نیست اما واقعا کلفته.یه ظهر تابستون بود اومد خونه.نشستیم به فیلم سوپر نگاه کردن.همینطور که نگاه میکردیم شروع کردیم در مورد اینکه چه سکسی دوس داریم و چطوری دوست داریم و از این حرفها.من کیرم بلند شده بود.عمدا جلوش بلند شدم برم آشپزخونه که کیرمو ببینه چطور سیخ شده.دیدم یه لبخند کوچیک زد.همینطور ادامه دادیم و از بدنش پرسیدم.اونم جواب میداد.مثلا میگفتم رونت مو داره یا چقد سفیده.خلاصه کلی حرف و سوال سکسی پرسیدیم.کم کم دستمو گذاشتم رو رونش.متوجه شد نقشه براش دارم.بلند شد گفتم من برم دیگه.دلو زدم به دریا گفتم سمیه میشه کمی سکس کنیم؟گفت نه.بزار برم.یه بلوز تنش بود با دامن.زیر دامنش هم فقط شورت بود.چادرشو برداشت بکنه سرش که گرفتمش بغل و بوسیدمش و هلش دادم رو تخت.گفت توروخدا نکن.گفتم بدجور حشری ام.کمی خواهش که کردم بالاخره به شکم خوابید.اونوقتا سکس خیلی بلد نبودم و بیچاره رو اصلا نمالیدم سینه و کونشو که حشری بشه.دامنشو زدم بالا .یه شورت معمولی زرد پاش بود.واقعا اندامش بی نظیر بود.بی مو وسفید و سکسی.حتی سوراخ کونش جز چند موی کوچیک مو نداشت.شورتشو کشیدم پایین و کمی کونشو مالیدم.کیرمو خیس کردم و افتادم روش.فشار دادم اما نرفت داخل.کمی تکون دادم خودمو رو کونش دیدم فایده نداره.کرم برداشتم و مالیدم به کونش.کیرمم مالیدم و سر کیرمو گذاشتم در سوراخش و یهو افتادم روش.یه صدای شلپ داد و تا ته رفت تو کونش.یه لحظه نفهمید چی شد.بدنش سفت شد و زور زد بلند شه که من نزاشتمش.نفسش بند اومد و به زور گفت بلند شوووووووووووووووووووو رفت داخل.وقتی دید بلند نشدم زد زیر گریه و گفت دردم میاد خیلیییییییییییییییییییی تو روخدا بلند شو.اما من بی رحمانه محکم میزدم تلمبه میزدم تو کونش.کمی که گذاشت حس کردم داره خوشش میاد.از روش بلند شدم و کونشو قمبل کردم.کرم پاک شده بود.خودش با دستش تف زد به کیرم و گذاشت دم سوراخش.هلش دادم تو و حالت سگی هم کردمش.بعد از مدتی دوباره خوابیده بود به شکم و من روش بودم که تازه یاد سینه افتادم شروع کردم به گرفتن سینه هاش وخوردم نوکشو.وقتی میکردمش لپشو میبوسیدم و اون فقط لباشو گاز میگرفت.ناگفته نماند که قبلش یه کاری کردم که نمیخوام بگم که آبم دیر بیاد.حدود نیم ساعتی میکردمش.بعد از حدود نیم ساعت گفت توروخدا پاشو به خدا دیگه نمیتونم.منم بلند شدم و کمی کیرمو مالیدم وآبمو ریختم رو رونش.دست کرد با شورتش آبمو از رو رونش تمیز کرد و شورتو داد بهم گفت بعدا بنداز سطل آشغال.کاش نگه میداشتم برا خودم شورتشو

چند روز بعد رفتم خونشون و بهم گفت تا چندروز نمیتونستم درست بشینم..بعدا دیگه هیچوقت نمیزاشت با هم تنها باشیم.میدونست میکنمش.این ماجرا مال 7 سال پیشه یعنی من 20ساله بودم.واقعا اندامش بی نظیر بود.هنوز تو کفشم.مجرده اونم هنوز.

نوشته: مهرداد

سلام به همه من شهابم آدم خوشتیپ و خوش هیکلی هستم.
لطفا اگر علاقه ای به foot fetish ندارید این داشتان رو نخونید.
قدم 180 چشامم عسلی.
برم سر اصل مطلب.
من از بچگی وقتی تو خیابون راه میرفتم همیشه سر به زیر بودم و به پای خانومایی که از جلوم رد میشدن نگاه میکردم و یه حس خیلی خوب و عجیبی بهم دست می داد. بعد که بزرگ تر شدم و به دنیای اینترنت آشنا شدم و فیلم هایی در مورد foot fetish دیدم و فهمیدم که فقط من نیستم که احساس خوبی نسبت به پای خانوما دارم. خلاصه چند روزی بود که تو کف پاهای زنداییم بودم و دوست داشتم با تمام وجودم لیسش بزنم و بوش کنم ولی نمیدونستم باید چیکار کنم. یه روز وقتی بعد از ظهر بود و همه خواب بودن رفتم داخل جا کفشی و اون کفش پاشنه بلند جلو بازشو اوردم بیرون و خوب نگاش کردم نزدیک بود آبم در بیاد بعد یه بو کشیدم وقتی بو کشیدم احساس کردم بهترین لحضه ی زندگیمه. یه بوی خاص میداد بهترین بویی بود که تا اون موقع به مشامم خورده بود. بعد یکم بهتر به کف کفش نگاه کردم دیدم از بس این کفشو پوشیده که دیگه کف کفش چرک پاش لایه لایه جمع شده بود. با وله و ترس یه لیس از اونجایی که پاشنه ی پاشو میذاره داخل کفش تا اونجایی که انگشتاش هست زدم.یعنی مزه ای که میداد قابل توصیف نیست.احساس میکردم دارم بهترین چیز لیسیدنی داخل دنیا رو لیس میزدم. یکم شور که حاصل از عرق پاش بود و یکمم دبش و بقیه ی مزش هم که قابل توصیف نیست اصلاً. حسابی اون روز دو تا کفشو لیس زدمو دلی از غذا در اوردم و بعد برای اینکه کسی شک نکنه با دستمال کاغذی خشکش کردم. روز بعد زنداییم به پیاده روی رفت و یه کتونی پوشید. حدود 3 ساعت پیاده روی کرد و به خونه برگشت البته اینم بگما من و پدر و مادرم یه چند روزی رفته بودیم خونه زنداییم داخل تهران. بعد از 3 ساعت که از پیاده روی اومد کفششو در اورد و به داخل خونه رفت و منم به بهونه ی این که میخوام برم سوپر مارکت از خونه بیرون اومدم و کفششو از جا کفشی برداشتم و رفتم داخل حیات یه جایی قایم شدم و نشستم به انجام عملیات! هنوز داخل کفشش داغ بود و بخار بو و عرق از توش میزد بیرون منم اصلاً خودمو منتظر نذاشتم و دماغمو یه راس کردم تو کفشش! یه بوی باور نکردنی میداد. داشتم بی هوش میشدم. انقدر بو کردم که دیگه بوش رفت فک کنم حدود نیم ساعت داشتم کفششو بو میکردم. بعد یواش رفتم کفششو گذاشتم تو جا کفشی و رفتم داخل خونه. داییم معلم پروازی بود و برای یه هفته رفته بود مشهد برای تدریس. خونه فقط من بودم و زنداییمو و مامانم و بابام. مامان و بابام داخل حال میخوابیدن و منم بغل دستشون و زندایمم رو تختش.چون تابستون بود منم از فرصت استفاده کردم و گرما رو بهونه کردم برای اینکه برم داخل اتاق زندایی بخوابم. چون اتاق زنداییم از همه جا خنک تر بود و ما هم که عادت نداشتیم کولر رو شب ها روشن بذاریم. خلاصه من رفتم دشکمو راس پایین تخت زندایی پهن کردم و اونم پاهاش قشنگ بالای سرم بود و بهم چشمک میزد! 1 ساعت صبر کردم تا صدای نفس های زنداییم عمیق تر و عمیق تر بشه و همچنین بابا و مامانم و بازم صبر کردم تا یخچال روشن بشه و صدای ملچ ملچ من کم تر بیاد.

خلاصه من دست به کار شدم. اول رو دوتا زانوم نشستم و بعد پتو رو یواش از روی پای زنداییم بلند کردمو برای اولین بار پاهاشو از نزدیک دیدم. لاک بنفش براق با ناخونای کشیده و نسبتاً بلند. فرم پاهاش که حرف نداشت. خوش تراش ترین پای تو جهان بود. اول یکم بوش کردم و خوب فیض بردم بعد دیگه طاقتم تموم شده بود. زبونمو پهن کردم و روی پاشنه پاش گذاشتم اول یکم شور شد ولی بعدش یه مزه دیگه به خودش گرفت. بعد زبونم و از پاشنه پا کشوندم و کشوندم تا رسیدم به انگشتاش. زبونم و برداشتم و با ترس با دستام لای انگشت کوچیکه پای سمت چپش رو باز کردم دیدم چند تا چرک کوچیک سیاه لاش گیر کرده و دارن به من میگن بیام بخورمشون منم حرفشونو قبول کردم و زبونم رو تیز کردم و لای انگشتش بردم و اون چرکارو با وله خوردم وای چه مزه ای میداد حرف نداشت. همین کارو برای انگشتای دیگه پای چپش و پای راستش انجام دادم و بعد رفتم سراغ مک زدن انگشتاش. اول زبونمو نوتیز کردم و به زیر ناخون انگشت بزرگش بردم برخلاف روی ناخنش زیر ناخنش پر چرک و کثافت بود منم از خدا خواسته جای همشو برق انداختم یعنی اون لحظه که داشتم پای زنداییمو میلیسیدم رو هیچ وقت از یادم نمیره و بهترین لحظه ی زندگیم بود.
لطفاً اگر علاقه ای به foot fetish ندارید توی نظرات بد و بیراه نگین.

نوشته: شهاب

سلام به دوستان شهوانی. من محمدم 17 سالمه و مشهد زندگی می کنیم و اولین بارمه که داستان (کس شعر) میگم.این قضیه بر میگرده به آبان سال 91 تو مدرسه بودیم داشتیم با بچه ها حرف میزدیم که حرف از کردن و اینا پیش اومد یکی از دوستام گفت محمد تا حالا کس کردی گفتم نه بابا پسر چرا سال 3 راهنمایی یکی از بچه های مدرسمونو میکردم گفتم نه تا حالا نکردم گفت خک تو سرت من تا حالا کس کردم گفتم غلط کردی گفت : اینم شمارش. شماره رو گرفتم بعد بهم گفت مادبانه خواهش کن و گر نه پا نمیده. پرسیدم چند سالشه؟ گفت 35...خلاصه رفتم خونه اس دادم با کلی خایه مالی توش... بعد از چند روز تک زد هر چه بهش زنگ زدم جواب نداد بی خیال شدم گفتم اسگل شدم.بعد از چند روز 5شنبه ظهر بود زنگ زد گفت شما چی کار میکنی آقا میای یا نه؟؟؟ قلبم داشت از استرس می ترکید !!!گفتم نمی دونم کی بیام گفت ساعت 4 این جا باش آدرسو داد فرامرز عباسی (مشهد) بود. خلاصه به بهانه باشگاه رفتم و 30تومن برداشتم. آخه دوستم گفته بود قیمتش چقدره!! من رفتم و فکر کردم الان یک کس پاره مثل تو فیلم های سوپر میبینم ولی... وقتی رسیدم در رو باز کرد رفتم تو یه لحظه فکر کردم اشتباه اومدم! انقدر خانومه آرایش داشت که نگو... میخاستی بخوریش.
نشستم برام نوشابه سرد و تگرگی آورد زدم به بدن شارژ شدم خیلی چسبید بعد گفت پول !!! پول رو دادم و نفهمیدم کجا قایم کرد.
اومد تو اتاق گفت راحت باش شروع کرد به در آوردن لباسش انقدر سفید بود که من کف کرده ثانیه اول کیرم شق شد.لباس و شلوارمو در آوردم داشتم شرتمو در میاوردم که یه کاندوم داد بهم(قبلا کاندوم دیده بودم) گرفت ازش و شرتمو در آوردم و خوابیدیم رو تخت. مثل این کس ندیده ها افتادم به جون کسش و هی خوردم تا این که سرخ شد....
اومدم بالا گردنشو خوردم و بعد سینه هاشو خوردم.خوب که داشت ول میشد گفتم می خوام ارضاع شدن خانومارو ببینم گفت الان؟ گفتم آره...
چرخید و یه لحظه یک چیزی دیدم که تا حالا تو هیچ فیلم سوپری ندیدم. انقدر کونش تپل و سفید بود که نگو.گفت انگشتتو بکن تو کونم کردم و گفت انگشت دیگتو بکن تو کسم اونم کردم تو کسش. گفت انگشتاتو عقب جلو کن کردم تا یه چند دقیقه دیدم مثل بید داشت میلرزید یه جیغ زد و ارضاع شد بعد چرخید و گفت بدو بکن تو کسم. من که هنوز تو کف ارضاع شدنش بودم حواسم نبود گفت الو کجایی بدو بدو بکن توش.
من هنوز کاندوم رو نزاشته بودم.بلد بودم بزارم ولی میخاستم با دستای خودش بران یزاره گذاشت سرش و بعد کشید پایین منه جرقی داشتم می مردم که یهو کیرمو کرد تو کسش.
وااااااااای خیلی داغ بود داشتم تو رویاهام سفر میکردم اصلا گشاد نبود کسش داشتم میمردم به زور شروع کردم به تلمبه زدن یه 5دقه زدم آبم داشت میومد هی می گفت آی کسم آی کسم.... فکر کنم تفلکی اصلا این کاره نبود هر دومون داشتیم میمردیم تا این که آبم اومد و خدمو انداختم روش و یه آآآآآآه بلند گفتم کیرمو در آوردم و نشستم کنار.به هزار بد بختی مثل این چلاقا بلند شد تفلک رفت لباساشو پوشید برام شیرینی آورد ( برا اینه میگم این کاره نبود آخه کدوم خر شیرینی می آره !!!) ولی واقعا دمش گرم این اولین باری بود که من سکس داشتم و هنوز گرمای کسش رو احساس میکنم.اگه بد بود ببخشید. ممنون.

نوشته: محمد

سلام به همگي،من سينا هستم (مستعار) ٢٠ سالمه قدم حدودا ١٧٠ قيافمم متوسط و دانشجوام و ميخوام داستان سكسم با دختر عممو كه همين ١٠ روز پيش اتفاق افتاد براتون تعريف كنم،اميدوارم خوشتون بياد
من و دختر عمم مهسا (مستعار) از همون بچگي هم بازي بوديمو كلا خيلي خوب بوديم با هم... مهسا دوتا خواهر ديگم داره كه بزرگترن ازش و خودش يه سال از من كوچيكتره...
مهسا تقريبا هم قد خودمه وزنشو نميدونم ولي لاغر اندامه،كلا يه بدن دخترونه داره...
يادمه وقتي سوم راهنمايي بودم با هم پاي كامپيوتر بوديم كه ديدم يه چندتا جك سكسي اورد كه بخونيم،خلاصه خونديمو تموم كه شد من خيلي حشري شده بودم خواستم يه جوري بهش بفهمونم كه چي ميخوام ولي روم نميشد... با هر بدبختي بود بهش گفتم يه درخواستي ازت دارم ولي روم نميشه بگم، ديدم نميتونم بگم كه گفتم بيخيال... ولي خيلي اصرار كرد كه بگم،خلاصه بهش گفتم چي ميخوام،خيلي ناراحت شد ولي گف شايد اگه دوست بوديم قبول ميكردم،منم كه ديدم نميشه بيخيالش شدم...
از اون روز گذشتو فك ميكردم شايد رفتارش باهام عوض شه ولي خدارو شكر مثل سابق بود...
ديگ به فكر سكس باهاش نبودم ولي خيلي دوسش داشتم و مطمئن بودم اونم يه حسايي بهم داره...
رفتارامون عادي و مثل قبل بود تا همين حدودا ٢٠ روز پيش كه ديدم يه اس داد و حالمو پرسيد،تعجب كردم اخه اصلا واسه احوال پرسي اس نميداد،از اون روز اس دادنامون بيشتر شدو خيلي صميمي تر از قبل شديم،يه بار وقتي خونشون بوديم يه لحظه تو اتاق تنها شديم و ديدم خيلي بد نگا ميكنه،منم كه بدم نميومد با يه لبخند جوابشو دادم... باز همون حس سكس با اون اومد سراغم،مطمئن بودم خودشم ميخواد...
ديگه تو اس باهاش لاس ميزدمو اونم ناز ميكرد كه واقعا ديوونم ميكرد،فقط منتظر فرصت بودم كه بهش پيشنهاد بدم...
اينم بگم شهري كه من توش درس ميخوندم تقريبا ٢-٣ ساعت با شهر خودمون فاصله داشت و من اخر هفته ها كه كلاس نداشتم ميومدم خونه...
يه بار كه ميخواستم بيام چون مامان و بابام نبودم خونه كسي نبود،منم كليد نداشتم،زنگ زدم خواهرم كه ببينم چكار كنم،اونم دانشگاه بود و تا ٧ غروب كلاس داشت،بهم گف كه برم خونه عمم اينا چون شب اونجاييم... منم گفتم باشه و قطع كردم،تو راه همش دعا ميكردم كه مهسا تنها باشه خونه،ولي وقتي رسيدم خونشون از شانس گند من مامان و باباش و خواهرشم خونه بودن،ساعت حدودا ٣ بود كه رسيدم،خلاصه ناهارو خوردمو رفتم كه استراحت كنم،حدودا يه ساعتي خوابيدم،وقتي كه پاشدم ديدم كسي نيس،اومدم تو حال فقط صداي دوش حموم ميومد،گفتم احتمالا عمم رفته حموم،بعد كه خواستم صورتمو بشورم از راه روي دست شويي رختكن حمومشون مشخص بود،لباساي جلوي در كه ديدم فهميدم مهسا تو حمومه،انگار دنيارو بهم داده بودن...
اومدم نشستم رو مبل تا از حموم بياد،وقتي اومد ديدم يه تيشرته سفيد پوشيده كه جلوش خيس شده بود يه ذره،واقعا خيلي سكسي شده بود... متوجه نگاهم شد و گف الو كجايي؟ منم گفتم ببخشيد لباست خيس شده كه گف ميدونم... بعد پرسيدم بقيه كجان؟ گف خواهرش با دوستش بيرونه،مامان باباشم رفتن خونه مادر بزرگش...
رفت تو اتاق كه موهاشو خشك كنه منم پشت سرش رفتم تو،با خنده گف كجا؟ از بس حشري بودم نفهميدم دارم چيكا ميكنم،حس دوس داشتن و شهوتم با هم قاطي شده بود كه هيچي نگفتم و دل زدم به دريا و لبامو گذاشتم رو لباش همونجا نگه داشتم،از اين كه مهسا هيچ ممانعتي نكرد خيلي خوشحال بودم،بعد چند ثانيه زل زدم تو چشماش ديدم شوكه شده ولي معلوم بود خوشش اومده،بعد بهش گفتم خيلي دوستت دارم مهسا،اون فقط گفت منم... بعد ديگه شروع كردم به خوردن لباش،زياد ماهر نبوديم ولي خيلي كيف ميكرديم.دستمو اروم از رو شكمش كشيدم بالا و گذاشتم رو سينه هاش،خيلي سفت شده بودن... بعد تيشرتشو در اوردمو سوتينشم وا كردم و شروع كردم به خوردن سينه هاش،اونم خيلي حشري شده بود و آه و ناله هاش شروع شده بود... ديگ تو فضا بوديم،بردمش رو تختشو خودم لخت شدم،فقط شرت پام بود... خوابيدم روشو سينه هاشو ميخوردم بعد چند مين با چندتا بوسه اومدم پايين تر سمت كسش... شلوارو شرتشو با هم در اوردم كه ديدم يه ذره ممانعت كرد،معلوم بود ميترسه كه بهش گفتم نگران پردش نباشه كه يه لبخند رضايت بخش زد،بعد صورتمو بردم سمت كسش خيلي توپ بود،حتي يه تار مو ام نداشت ديدم حسابي خيس شده ولي بدم نميومد يه ليس محكم زدم كه يه آه بلند كشيد فهميدم خيلي حال ميكنه،ليس زدنمو تند تر كردم هنو ٥-٦ ثانيه نشده بود كه ديدم ارضا شد،معلوم بود خيلي حشرش بالا بود،نگاش كردم ديدم چشاشو بسته و بهم گف خيلي منتظر اين لحظه بودم سينا جونم،يه لب ازش گرفتمو گفتم منم همينطور...
بعد بهم گف حالا نوبته تو... منم خودمو كامل در اختيارش گذاشتم...
دستشو برد سمت كيرم و شرتمو كشيد پايين كيرمو كه ديد تعجب كرد، اخه كيرم نسبت به هيكلم بزرگه،نميگم خيلي بزرگه ولي عادي نيست... شروع كرد به ماليدن كيرم منم چشامو بستمو لذت ميبردم،بعد چند لحظه گفتم ميخوري؟ گف بدم مياد ولي به خاطر تو يه ذره ميخورم،صورتشو برد سمت كير سرشو يه ليس زد و يه ذره كرد تو دهنش،ديدم خوشش نمياد بهش گفتم رو به بالا بخوابه اونم قبول كرد،پاهاشو چسبوندم به هم،دادم بالا و گذاشتم لاي پاش،خيلي نرم و داغ بود،تلمبه ميزدم و اون از اين كه كيرم ماليده ميشد به كسش حال ميكرد بعد چند لحظه ديدم ابم داره مياد سريع كيرمو بردم سمت سينه هاش و همه ي ابمو ريختم رو سينه هاش،خودمم افتادم روش،ديگه جون نداشتيم،بعد چند دقيقه ديدم ساعت نزديك ٦ كه به مهسا گفتم خودمونو جمع و جور كنيم تا كسي نيومده اونم گف باشه و لبشو گذاش رو لبم،يه لب ا هم گرفتيم و اون دوباره رفت حموم منم رفتم دست شويي و بعدشم لباسامو پوشيدم...
اميدوارم خوشتون اومده باشه... خوش حال ميشم نظراتتونو بدونم :)ٌ

نوشته: محمد

یه روز که من از سر کار اومدم دیدم خونه ریخت و پاشه و زنم نیست زنگ زدم بهش و اون گفته که با پدر و مادرش رفتن خرید عید و تا شب برمیگردن . زنگ زدم به خواهرزنم گفتم بیاد کمک کنه خونه رو تمیز کنیم که گفت دوستم همراهمه و منم گفتم دوستت رو هم بیار با هم تمیز کنیم . وقتی اونها اومدن منم خودمو مشغول کردم و خونه رو تمیز می کردم تا اینکه دوستش نسیم گفت ( اسم خواهرزنم عسله و دوستش نسیم ) من خسته شدم و نشست روی مبل اینو بگم که من با عسل خیلی راحت بودم و قبلا یکی دوباری کردمش و جلوی اون شوخی زیاد می کردم . اونروز بهش گفتم که دوستت چرا نشست که اونم نامردی نکرد و یواش گفت گشاد کرده منم گفتم می تونم درستش کنم ؟ با نگاهش بهم گفت که نه زشته ناراحت میشه و ... ضمنا من درحین کار اونا رو دید هم می زدم چون وقتی سرشون خم می شد لای سینه هاشونو یا قمبل کوناشونو نیم نگاهی می کردم . نسیم فهمیده بود که من اونارو دید میزنم و یواش به عسل گرا رو داد . یهو اونا باهم پچ پچ کردن و رفتن تو اتاق (که بعدا فهمیدم میخواستن منو اوسگول کنن ) اومدن بیرون و شروع کردن با من سر شوخی رو باز کردن . اول عسل گفت که من به نسیم حرفی رو که زدی رو گفتم منم خودمو زدم به اون راه که متوجه نشدم چی میگی که یهو نسیم گفت اگه تعمیرات بلدی من آماده ام منم نگاش کردمو گفتم با منی که جواب داد مگه نمیخواستی مشکل منو درست کنی منم یه نگاه به عسل کردم و با چشمک اون فهمیدم که نسیم ok هست و میتونم برم روکارش . خلاصه بگم : رفتم تو و دیدم خانوم از من بیشتر تو کفه . منم سریع لبو بگیر و بمال بمال و یواش یواش داشتم لختش می کردم که متوجه شدم عسل داره مارو نگاه می کنه منم نسیم رو چرخوندمش که پشتش به در باشه و عسلو نبینه . شروع کردم به خوردن سینه هاش و حسابی حشریش کردم و گفتم که برم دستشویی و بیام (خواستم برم اسپری بزنم تا ضایع نشم ) اومدم بیرون عسلو دیدم که خیره شده به منو میگه پس من چی منم گفتم این بره بعد میام سراغت و اونم به شوخی گفت که قول میدی که منم بکنی . گفتم آره چطور گفت حالا بماند . راستش من اون موقع متوجه منظورش نشدم و برگشتم تو اتاق و سر وقت نسیم ( از کوس و کونش دیگه چیزی نمیگم چون تکراری میشه جملات من ) شروع کردم به خوردن و کردن و ... حسابی مشغول بودیم که دیدم یهو عسل لخت اومد تو اتاق و روبروی من ایستاد . منم که متعجب نگاهش میکردم گفت چیه مگه اولین باره که منو اینطوری می بینی گفتم نه ولی الان ... که بلافاصله گفت قول دادی و زیر قولت بزنی خودت میدونی . راستش من تاحالا تجربه کردن 2 نفر همزمان رو نداشتم که عسل جون زحمتشو کشید اومد سریع نسیم رو کنار زد و شروع کرد برام ساک زدن . من که باهاش تجربه سکس داشتم و همیشه دم دستم بود باز نسیم رو ول نکردم و گذاشتم عسل کار خودشو بکنه . عسل کیر منو میخورد و منم کس نسیم و نسیم کس عسل رو میک میزد یه خرده لولیدیم و من افتادم به جون کس و کون عسل . می خواستم جلوی دوستش (که بعدا خواهر شوهرش هم شد ) بکنمش و این برای هر3تامون جذاب بود . عسلو به حالت سگی نشوندم و سر کیرمو یه تف مشتی زدم و انداختم سو سوراخ کونش و اون یه جیغ کوچولو کشید و رفت تو حس و حال کون دادن نسیم هم هاج و واج نگاه میکرد و میگفت مگه درد نداره که راحت فرو کردی اون تو منم سریع کفتم اولش چرا ولی بعد برات تازه کیف هم داره . یهو یه فکری به ذهنم رسید و به نسیم گفتم تو هم کنار عسل و مثل اون سگی بشینه تا من کون اون رو هم افتتاح کنم . عسل هم که متوجه موضوع شده بود کمک کرد تا نسیم فرار نکنه از زیر کیر من . عسل شروع کرد کس نسیم رو مالیدن و منم کله کیرمو گذاشتم دم کون نسیم و یواش هل دادم به جلو که دیدم داره بی تابی میکنه و میخواد در بره . سریع سینه هاشو بمال و عسل هم با کس تنگش ور برو و این حرفا تا رام شد و من هم آروم آروم شروع به تلمبه زدن کردم و اون هم درد همراه با لذت رو داشت تجربه میکرد . وقتی کونش نرم شد و یکم باز من کیرمو درآوردم و گذاشتم تو کون عسل و تند تند تلمبه زدم و عسل با حرفاش نسیم رو بدجوری حشری و آماده برای گایش دوباره کرد . منم به عسل گفتم میخوام آبمو تو کون نسیم بریزم که اون گفت نه روی شکم هردومون بریز و من با چندتا تلمبه که ریتمش تندتر از قبل بود کیرمو از تو کون نسیم درآوردم و هردوشون رو به من دراز کشیدن و من هم آبم رو به صورت مساوی بینشون تقسیم کردم (شوخی) و سه تایی بهترین سکس رو داشتیم . بعد از اون هم من چند بار هر کدومشون رو تنهایی کردم ولی یک بار هم بعد از ازدواج عسل (که حالا با نسیم خواهر شوهر و زنداداش شده بودند) بازم هردوشونو کردم که بعدا براتون مینویسم .

نوشته: ؟

همزمانسازی محتوا