شما اینجا هستید

سکس با نا پدریم

من شایلینم و 16 سالمه قد 165 و وزن 59 وقتی 9 سالم بودم پدرم میمیره و مامان با بابک ازدواج میکنه (بابک 37 سالشه و هیکل و قد خوبی داره اما هیکلش ورزشکاری نیس معمولی اما گنده مندس )با اینکه رابطه ی من بابک اوایل خیلی بد بود اما کم کم متوجه شدم مرده خوبیه چون با من خیلی مهربون بود واقعا مثل پدرا رفتار میکرد مامانه من پرستاره و دو روز در میون شب میره بیمارستان رابطه ی من و بابک خیلی دوستانه و معمولی پیش میرفت تا کن بزرگ تر شدم یعنی 16 سالم شد به دلایلی بیشتر ترجیح میدادم با دوستام باشم و باهاشون یکی از این روزا که دقیقا دو ماه پیش میشه من با دوستام رفتم مهمونی و شب ساعت 12 اومدم خوبه معمولا هی

داستان سکسی:

سكس من و مامان سيما

درود ب همه دوستاي عزيز
داستاني رو ك ميخام واستون بنويسم كاملا واقعيه و برميكرده ب 2 ماه بيش . من تا جند روز بيش فك ميكردم فقط منم ك اينكارو كردم اما جند روز قبل ك اتفاقي تو نت بودم يهو ي داستان سكس با محارم ديدم ك مربوط ب اين سايت بود و خوندمش ولي احساس كردم خيلي داستاناي مصنوعي و مسخره اي هستن البته بعضي داستانا ك حيفم اومد از ي داستان واقعي سكسي ب بروبج سايت جيزي نكم ، البت عذر منو ببذيريد ك زبان كوشيم فارسي نميشه متاسفانه و اكه ميبيني خطاها رو ب بزركيتون ببخشيد .
خوب بريم سراغ خاطرم

داستان سکسی:

من و همسرم فرزانه

رئیس شرکت بعد از گذاشتن چند تا پروژه جلوی دستم اتاقم را ترک کرد... دیگه داشت صبرم لبریز می شد... ای کاش زمان دو ساعت و نیم جلو میرفت... دیگه فکرم به کار هام نبود... فکرم خونه بود... خونه پیش تازه عروسم فرزانه...

نزدیک دو هفته از ازدواجمون می گذشت و من به دلیل مرخصی های ماه عسل باید کار های ناتمام را تمام می کردم...
کش و قوزی به بدنم دادم و از ته دل یه خمیازه کشیدم... یه دفعه برام یه اس ام اس امد... گوشیم را از روی میز برداشتم...
دیدم فرزانه هست... باز دوباره از اون پیام های عاشقانه داده بود... احساس می کردم اون هم دلتنگ منه...

داستان سکسی:

لذت سکس را در گى يافتم

با سلام خدمت اعضاى شهوانى!
ميخوام بهترين خاطره سکسيم رو تعريف کنم!
فقط يکم طولانيه!!!(اسامى مستعار هستند)
من امير هستم,٢١سالمه,١٨٠قدمه,٧٠وزنمه!
و عشقم ايمان که هم سن هستيم,,هم قد هم هستيم,فقط ٣کيلو از من وزنش بيشتره!
اين خاطره اصلش يک ماه قبل اتفاق افتاد اما شروعش برميگرده به دوران راهنمايى!
ابتداى سال دوم راهنمايى بودم که رفتم سر کلاس,,ميز اول نشستم,بعداز چند دقيقه يکى اومد کنارم نشست,,سرم رو که بلند کردم ايمان رو ديدم که پرسيد اينجا جاى کسى نيست؟
منم گفتم:نه ميتونى بشنى!
چند بارى درموردش حرف ميزدند که همه تو کفش بودند!

داستان سکسی:

يواشکی يه باغبون خونمون کس دادم

سلام ، من شهلا هستم ، 35 ساله ، قبلا هم يه بار يه داستان براتون نوشتم ، ولي بازم تصميم گرفتم بنويسم
من يه شوهري دارم که 15 سال ازم بزرگتره و خيلي هم خشکه مذهبه ، راستش بيشتر به خاطره پولش باهاش ازدواج کردم و
زندگيمون هم بد نبوده تا حالا ، اما از نظر سکس خيلي سرد بي ميل بود از اول و من نقطه ي مخالف اون ، کاملا حشري!!

شوهرم شغلش تجارت بود و گاهي پيش ميومد که مثلا در ماه دو هفته خارج بود و خونه نميومد ، منم از اين فرصت ها استفاده ميکردم و به دور از چشمش با مردايي که خوشم ميومد و سر راهم قرار ميگرفتن سکس مي کردم طوري که شر هم نشن.

داستان سکسی:

صفحات

اشتراک در شهوانی RSS