سلام دوستان من ساسان هستم 26 سالمه . من قدم 175 هستش و وزنم هم 72 كيلو هستش . پوست سفيدي دارمو قيافم هم خوبه . چون بدنسازي البته بصورت غير حرفه اي كار ميكنم بدن نسبتا خوب و رو فرمي دارم و بخصوص باسن و روناي خوش تراشي دارم . چون تو باشگاه خيلي رو اين قسمتا كار ميكنم . خاطره من حول همين باشگاه ميچرخه كه پارسال اتفاق افتاد .

من مدتي بود كه تو باشگاه كار ميكردم و نسبت به خيليا پيشرفت خوبي داشتم . اكثرا اينو بهم ميگفتن . هميشه موقع تعويض لباس يه چند نفري چشمشون دنبال رونا و كون من بود چون هميشه هم شورتاي كوتاه وچسبان با رنگاي جيغ ميپوشيدم و از طرفي بخاطر گودي كمرم كون برجسته و به اصطلاح طاقچه اي داشتم كه روز به روز برجسته تر وخوش فرم تر ميشد كه كونمو خيلي شبيه كون دخترا ميكرد. البته بايد بگم پوست سفيد و كم مويي هم دارم . اينم بگم كه زياد از اين هيزبازيهاي اونا خوشم نميومد وسعي ميكردم جلوي اونا لخت نشم ولاقل موقع شلوار عوض كردن قبلش بلوز بپوشم .

توي باشگاه با يه پسري آشنا شدم به اسم آرش كه سه سالي ازم بزرگتر بود و ظاهرا خيلي با شخصيت و ادم حسابي بود حدودا 28 سالش بود . قدش 190 بود و وزنش حدوداي 110 بود . هيكل خيلي توپي داشت چون حرفه اي بدنسازي كار ميكرد . بخاطر شخصيتش باهاش سلام عليك داشتم و اين ارتباط كم كم صميمي تر شد طوريكه مواقع كارمون تو باشگاه رو با هم هماهنگ كرده بوديم و بعد باشگاه هم اكثرا ميرفتيم فست فود و گردش . آرش مجرد بود و اصليتا تهراني بود كه بخاطر شغلش كه ناظر پروژه ساخت بود اصفهان زندگي ميكرد و خونه مجردي اجاره اي گرفته بود . وضع ماليشم تقريبا خوب بود .ارتباط ما طوري شده بود كه خيلي وقتا به خونش ميرفتم و بعضي شبا خونش ميموندم . تو اين مدت گاهي باهم شوخي هاي سكسي ميكرديم و اون گاهي منو انگولك ميكرد و در كونم ميزد .منم بخاطر نوع ارتباطمون اصلا بدم نميومد و بعضا منم مقابله به مثل ميكردم . شبا كه خونش ميومدنم با يه ركابي و شلوارك بودم ولي آرش اكثرا با شورت ميچرخيد .بدن عضلاني و پر موش ديدني بود و منو مجذوب خودش كرده بود . ما شش ماه بود كه با هم دوست شده بوديم و اين دوستي ما خيلي صميمانه شده بود . كم كم متوجه شدم كه آرش به من علاقه خاصي پيدا كرده و منو بيش از حد دوست داره . گاهي وقتا كه يكي دو روزي همو نميديديم وقتي منو ميديد بغل ميكرد و حسابي مي بوسيد. اين اواخر لبامم مي بوسيد. راستش بخاطر پيشنيه اي كه تو سكس داشتم حس ميكردم آرش بهم علاقه جنسي داره كه يه جورايي اذيتم ميكرد ولي حس شهوتش خيلي جذاب بود كه به اون حس بد غلبه ميكرد . يكي از شبا كه منو خونش دعوت كرد اول رفتيم بيرون شام مفصلي خورديم تو رستوارن البته مهمون آرش بودم . بعد از اون يه چرخي تو شهر زديم و طرفاي 11 بود كه برگشتيم خونه . بعد از پوشيدن لباساي خونه من جلوي تي وي نشستم وماهواره رو باز كردم . مشغول نگاه كردن بودم كه ديدم آرش با سيني با دوتا ليوان نوشيدني اومد تو حال ونشست بغلم و بهم تعارف زد . اول فكر كردم از اين نوشابه انرژي زا ها بود چون آرش از اينا خيلي تو يخچالش داره ولي وقتي خوردم مزه خاصي داشت كه اولين بار تجربش ميكردم . از آرش پرسيدم اين چيه كه با خنده گفت : چيز بدي نيست نترس بخور . با اصرار من گفت كه يه نوع مشروب با كيفيت خارجيه كه اسمشو يادم نيست چي بود . خلاصه من از رو كنجكاوي تا تهشو خوردم خيلي چسبيد. بعد يه كم كه مشغول ديدن تي وي بوديم وتخمه ميشكستيم حس كردم خيلي داغ شدم و يه سرخوشي خاصي بهم دست داد . آرشم رفت طرف تي وي و يه فيلم گذاشت. فيلمه بر خلاف فيلماي قبلي كه ميديديم كاملا سكسي بود واز همون اول بكن بكن بود . يه صحنش بدجوري شهوتيم كرد. دو تا مرد سياه كير كلفت هيكلي داشتن يه نوجوان هفده هجده ساله كاملا سفيد و خوشكلو ميكردن اونم خشن . يه نيگا به آرش كردم ديدم چشماش قرمز شده و داره كيرشو ميماله . راستش من خودمو همش جاي اون پسر سفيده ميديدم وحس خاصي داشتم انگار داشتم لذت ميبردم چون يه باري قبلا نصفه نيمه تجربه كرده بودم .

تو همين افكار بودم كه يهو دست آرش و رو گردنم حس كرد كه منو كشيد تو بغل خودش . تو اون لحظه من بخاطر اثر اون مشروب و اون صحنه هاي سكسي هيچ عكس العملي نشون ندادم وفقط چشمامو بستم . آرش منو كامل تو بغل خودش كشيد و دستاشو دور كمرم انداخت وبه طرف باسنم فشار ميداد .بعد لباشو رو لبام حس كردم كه داره اونارو ميك ميزنه اونم به شدت .نفساي گرمش رو به صورتم حس ميكرد . بعد يه لحظه دهنشو برد طرف گوشم وبه آرومي گفت : ساسان عزيزم امشب مال من باش زن من باش قربون اون كون نرم و گوشتيت بشم . من هيچ جوابي ندادم يه جوراي نميدونستم چي بگم. فقط ساكت بودم ولي اعلام مخالفتي هم نكردم . كم كم آرش شلواركمو از پام دراورد و همزمان زير پوش ركابيمو هم از تنم كشيد بيرون .حالا من بودم با يه شورت تنگ خيلي كوتاه كه اونم بندش لاي كونم جمع شده بود ومثل شورت لامبادا شده بود . آرش حسابي لمبراي كونمو ميماليد و فشار ميداد و گاهي چنگ ميزدو دهنشم گذاشته بود رو سينم و حسابي ميخورد . مرتب ميگفت : جون جوووووون. من خودمم از اين كاراش حشري و داغ شده بودم . آرش منو بغل كرد وبرد طرف اتاق خوابش و پرتم كرد رو تخت . وقتي بغلم كرد حس ميكردم بين بازواي كلفتش گم شدم . لباساشو سريع دراورد بجز شورتش و پريد وشورت منو از پام كشيد بيرون. با ديدن كون لخت و سفيد وگوشتيم يه اووووووووووووفي كرد و پريد يكي از لمبرامو بوسيد و چنگ زد ويه چك سفت بهش زد كه صداش تو اتاق پيچيد . بعد به من گفت ساسان شورتمو خودت برام درمياري؟ منم بدون اينكه حرف بزنم رفتم و دم تخت زانو زدم و شروع كردم كيرشو كه مثل ميله خيمه زده بود بيرون رو ميماليدم .بهش ميمومد خيلي گنده باشه .روم نميشد شورتشو درش بيارم تا اينكه آرش خودش شورتشو كند . چي ميديدم يه كير دراز و كلفت كه تو نگاه اول شبيه دسته بيل بود . فكر كنم بيست سانتي بود .سر منو گرفت و برد طرف كيرش و گفت بخورش ساسان . من اول سرشو گذاشتم تو دهنم و زبون ميزدم ولي با فشار دست آرش نصف بيشترش رفت تو دهنم كه يكمش رفت تو حلقم و من عق زدم . آرش شروع كرد تلمبه زدن تو دهنم هي اه اه ميكرد وقربون صدقه منو كونم ميكرفت . گاه گاهي هم به لمبراي كونم چك ميزد كه دردش و صداش منو هم حشري ميكرد . بعد خوردن كيرش منو بلند كرد و با شكم خوابوند رو تخت و لمبراي كونمو از هم باز كرد و دهنشو گذاشت دم سوراخ كونم شوروع كرد به ليس زدن سوراخ كونم . من از كارش هم تعجب كردم و هم احساس لذت شديدي ميكردم طوريكه بعد يكم كه گذشت من ناخوداگاه داغ شدم وشروع كردم به ناله كردم واه و اوه كردن . با اين كار آرش بيشتر زبونشو توي سوراخ قرمز كونم فشار ميمداد ومن هم داشتم از شدت لذت بيشتر ناله ميزدم . اينقد اين كار و كرد كه حس كردم از شدت داغي سوراختنگ كونم حسابي باز ونرم شده. بعد آرش ميز مطالعشو كه پر نقشه ساختماني بود رو خالي كرد و منو به پشت روش خوابوند طوريكه كونم لب ميز بود بعدپاهاي باز شدمو دوطرف ميز گذاشت. من بدون حركت و ساكت رو ميز خوابيده بود كه اون يه ژل رو از كشو ميزش بيرون اورد و ماليدش به سوراخم . ژل نسبت به سوراخ داغو خيس من خيلي يخ بود و من كاملا حسش كردم . بعد آرش شروع كرد با انگشتش ژل رو به داخل واطراف سوراخم بماله . بعد كلي انگشت كردن سوراخم آرش يكم از اون ژلا كه فكر كنم لوبيركانت بود به كير شق شدش كه مثل دسته بيل بود ماليد و سر كيرشو چسبوند به سوراخ كونم .اوه چقد داغ و كلفت بود آرش تو همين حال كمرمو گرفت و دولا شد و شروع كرد ازم دوباره لب گرفتن اه ميخاست لبامو بكنه . بعد همينطور كه لب ميگرفت تو چشام زل زد و گفت : ساسان جون من از اولي كه ديدمت عاشقت شده بودم و واقعا دوست داشتم مثل همسر و ميخاستم باهات ازدواج كنم و امشب جور شد تو ديگه از امشب مال من ميشي و تو همين حرفا يهو ديدم كمرمو سفت گرفت و كيرشو فشار داد تو سوراخ كونم .تو چشاش هم خشونت ميديدم هم شهوت و هم عشق .درد بدي تو كونم حس كردم ولي لب گرفتناي اون و زل زدنش تو چشمام مانع ميشد ناله كنم ويا توكني بخورم كاملا تسليمش بودم. اون همينطور داشت كيرشو آروم آروم فرو ميكرد و من هم دستمو دور باسن آرش حلقه زده بودم و فشار ميدادم از درد . تا اينكه حس كردم خايه هاي آرش به خايه هاي من خورد . فهميدم اون كير به اون كلفتيش تا ته توي كونم فرو رفته .حس عجيبي داشتم، كيرشو تو شكمم حس ميكردم . آرش آروم آروم شروع به تلمبه زدن كرد و هر سري به كيرش ژل ميزد وسرعتشو بيشتر ميكرد .منم دردم داشت كمتر و كمتر ميشد .تا اينكه آرش با تمام سرعت منو ميكرد و مرتب به لمبرام سيلي ميزد طوريكه مثل لپاي سرخ آب زده قرمز شده بود . منم حقيقتش داشتم لذت ميبردم و مثل قبل داشتم اه و اوه ميكرد و ناله ميزدم و آرشم هي جون جون ميكرد . صداي شالاپ شالاپ تلمبش تو اتاق پيچيده بود من تو اين حالت از شدت لذت ارضا شدم و آبم ريخت رو شكمم. آرشم آباي منو به كيرش ماليد و دوباره كرد تو كونم . بعد حدود ده دقيقه تلمبه زدن آرش منو دوباره به شكم رو تخت خوابوند و ازم خواست حالت داگي بگيرم . منم كاملا كونمو قمبل كردم براش. بعد آرش دستامو با يه دستمال از پشت بست .‌آرش دوباره شروع كرد قربون صدقه كونم ميگفت كون تو رو هيچ دختري نداره و از اين حرفا و هي چك ميزد به كونم بعد اومد پشتم و كيرشو دوباره فرو كرد تو كونم وبه شدت منو ميكرد . من واقعا نميتونستم تو اون لحظه تكون بخورم فقط بايد كون ميدادم .آرش بعد 15 دقيقه كه تلمبه زد پاشو گذاشت رو سرم و كيرشو تا ته محكم كوبيد تو سوراخم طوريكه نزديك بود تخماشم بره تو كونم كه حالا ديگه كاملا باز شده بود ، يه دادي زد و كمرمو سفت گرفت . حس كردم كه داخل سوراخم يه چيزي با فشار وارد شد . آرش ول شد رو من و منم كه كاملا بيحال بودم خوابيدم رو تخت . جفتمون خيلي عرق كرده بوديم . بعد يكم كه سرحال شديم رفتيم حموم . من بين مسير هال تا حموم همينطوري از كونم آب آرش ميرخت بيرون . بعد اون قضيه روي ما بهم باز شده بود وراستش منم به اون علاقه پيدا كرده بودم و سكسياي زيادي با هم داشتيم . رابطه ما 1 سالي طول كشيد . آرش بعد اتمام پروژه كاريش به تهران برگشت . چند باري بهم سر زد و با هم سكس كرديم كه بعدا ازش شنيدم كه ازدواج كرده و ارتباط ما تقريبا تموم شد . ممنون كه خاطره منو كامل خونديد .

نوشته: ساسان

با سلام لطفا کسانی که اهل گی نیستند نخوانند و اگر هم میخوانند فوش ندهند
لطفا بابت مشکل نوشتاری من را ببخشید
این قضیه برا 3 ساله پیشه یعنی وقتی 18 سالم بود من (امیر) و دوستم(سعید) که 16 سالش بود رفتیم دوتایی مشهد برا اینکه حال و هوایی عوض کنیم و با هزار بد بختی یه اتاق گیرمان امد و شب را انقدر با هم شوخی کردیم و قلیون کشیدیم که ساعت شد 4 صبح که سعید رفت و ساندویج گرفت آورد با یه نوشابه خانواده خوردیم این رو هم بگم من و سعید لباس و هیچ چیز دیگه ای با خودمون نبرده بودیم همون لباس تنمون و صبح خوابیدیم و تو روز باغ نادری و کوه سنگی و ... ساعت 10.5 شب برگشتیم و من لباسم رو در آوردم و با شلوارکی که همیشه پام بود نشستم قلیون کشیدن و سعید با شرت مامان دوزش نشست و ساعت 2 سوسیس درست کردیم خوردیم سعید خوابش میامد و من نمیزاشتم به خوابه دود میدادم تو سورتش .صدا تلویزیون رو زیاد میکردم خیلی کار دیگه که قاطی کرد گفت امیر بد میبینی من گفتم هیچ کاری نمیتونی بکنب و سعید هی میگفت من هم همش جوابش رو میدادم سعید یعد از 1 ساعت که نذاشتم بخوابه بلند شد نشست با من قلیون کشیدن و بعدش رفت بخوابه که من دوباره شورو کردم به اذیت کردن و سعید نوشابه مونده از شب اول رو برداشت و ریخت رو سینم و دستام که فوشش دادم و خندید و رفت بخوابه البته بگم منم خوابم گرفت ولی به خاطر ریختن نوشابه نمیخواستم بذارم بخوابه خوب دوباره شروع کردم که ایندفه ریخت روشلوارکم و به خاطر اینکه چغر شده بود مجبور شدم درش بیارم و با شرت هفتی نشستم و رفت بخوابه که شرو کردم وسعید بعد یروب اذیت ارازی که من کردمش این دفعه میرفتم بغل گوشش داد میزدم و از این کارا این دفعه یک چهارم نوشابه 2.5 لیتری که مونده بود رو کامل خالی کرد روم و کل بدنم و کل شرتم چغر شد و من تحمل شرتم رو نداشتم و مجبور شدم شرتم رو در بیارم که سعید چشماش 4 تا شد و من همش فوشش میدادم و شلوارک و شرت رو شستم و اومدم دراز کشیدم که دیگه بخوابیم که انگار آقا کون ما رو دیده بود خوابش پریده بود و حالا نوبت اذیت اون شده بود و شروع کرد اذیت کردن و هی دست زدن به کون سفید و بی موی بنده آخه 2 روز قبل مشهد همه پشمای بدنم رو زده بودم و من هی میگفتم بذار بخوابم اون میگفت نوبت منه منم خسته بودم بدجور انقدر اذیت کرد که من دیگه قاطی کردم و گفتم چی کار کنم میذاری بخوابم و اینم بگم حس بلند شدن از رو تخت و نشستن رو هم نداشتم گفت یه کار هست گفتم نگفته قبول که دیدم بلند شد بدون گفتن کارش شرطش رو در آورد و لخت مادر زاد رو من نشست من گفتم چی کار میکنی گفت مگه نگفتی قبوله گفت خوب کارم کردنت بود دیگه کونت رو دیدم خوابم پرید یه کله میگیرم میخوابیم منم دیدم روم نشسته و کیرش راست شده و چاره ای نداشتم گفتم خوب باشه ولی لاپایی ها که گفت باشه دو یه تا تف انداخت لا پام و سر کیرش و پاهام رو چسبوند به هم و شروع کرد و بعد چند دقیقه بلند شد وکیرش نازک بود یهو سریع لا چاک کونم رو باز کرد وکیرش رو مماس کونم قرار داد و با یه فشار کیرش رو کرد تو که جور سوختم تا اومدم داد بزنم جلو دهنم رو گرفت و یه فشار دیگه بعد 3 الی 4 دقیقه بعدش داد کل کیرش رو جا کرد و من حس کردم خون تو کل کونم داره فوران میکنه از درد و بعد 5 دقیقه شروع به تلمبه ردن کرد و بعد ی روب الی 20 دقیقه آبش اومد و خالی کرد تو کون من بدبخت ولی کلی بگم کلی حال داد و دیگه این تجربه رو نداشتم که بدم.
ببخشید اگه کم بود یا بد نوشتم آخه دفعه اولم بود .
نظر یادتون نره

نوشته: abed7ranga

سلام.من اولين باره داستان مينويسم و ايني هم ک ميگم در حال جلق زدن نيستم دي:
من موندم این فحش دادنا گاهی اوقات واسه چیه(البته بعضیا حقشونه زار میزنه ک واقعیت نیست!).خب همین فحشاست ک باعث میشه بعضی ها داستان ننویسن هرچند خوبم بنویسن والا!
خب داستان خودم :
يک روز من داشتم تي وي نگاه ميکردم ک يهو پسر داييم اومد خونمون معمولا خونه ما خلوته داداشمم دانشگاه بود .اين پسر داييمونم 13 سال داشت يا 14 و با اینکه لاغره ولی خوش چهرست
بعد اومد خودشو با من صميمي گرفت هي خودشو ميماليد بهم.راستی خودمم بدن ظریفی دارم یعنی نسبت به سنم کوچیکم.
هر چي ميگفتم بهش نکن باز ميديدم دوباره شروع کرد اینبار بدتر و خود ب خود کیرم حرکت کرد و ی کم قلمبه شد و معلوم میشد از روی شلوار ک راست شده ! پسر داییم گفت دیدی بلندش کردم . منم ک بد جور حشرم زده بود بالا ولي ميگفتم بچه اس نميفهمه ولش کن بابا خجالت بکش ولي ديدم اصلا ول نميکنه و کیرمم ک شق کرده بود بس یا خودشو میمالید بهش یا با شلوار میومد روش .(من به جنس موافق رغبتی نداشتم)
خونه هم هيچکسي نبود
يک دفعه ديدم دستشو برد توي شلوارم اخه کنارم نشسته بود و کیرمو دستش گرفت
گفت وای کيرت چقدر کلفته تا حالا اينطور کيري ندیدم . گفتم مگه کون ميدي؟ گفت اره! تا حالا ب پسر عمه خاله فلان .. دادم و وقتی تعریف کرد بدتر کیرمو بلندش کرد .منم ديدم قضيه از اين قراره گفتم منم بکنمش ک ديگه هوس بازي کردن با منو نکنه
گفتم ميخاي ببينش گفت اره منم درش اوردم و اونم سريع شروع کرد با دستش ب مالیدن کيرم.منم کیرم هی شقتر میشد .یهو دراز کشید و شلوارشو زد پايين وای چ کونی داشت با خودم گفتم الکی نیست همه تورو کردنت منم ديگه حشري تر شدم و نميتونستم خودمو کنترل کنم خدایی ب خودم حق دادم ک باید بکنمش .من وقتی حشری میشم نمیدونم شمام همینطوری هستین تفام حالت چسبی میگیرن یک ذره تف انداختم روی سر کیرم و باقیشم مالیدم به سوراخ کونش گفت کم زدي خودشم انگشت دستشو تفي کرد ماليد ب سوراخه کونش و کیرمم توی دستش گرفت و میگفت بکن تا کسی نرسیده من در عجب بودم پسر با اين سن چجوري اينکارارو بلده !!
اینم بگم کیر من خیلی کلفته با اینکه قدش کمه
اروم سوراخ کونشو با شصت دستام باز کردم قرمزی کونش فک میکردی یک انگشتم جا نمیشه و سر کيرمو گذاشتم سوراخ کونش
يک اخ بلندي ازش شنيدم ک سريع کيرمو بيرون کشيدم گفتم چي شد گفت اين خيلي کلفته نميره گفتم هنوز ک من سرشو هم تو نبردم گفت باشه دوباره ارومتر بزارش منم اينبار کيرمو اروم تر گذاشتم دم کونش واي اتيش بود منکه تا حالا کون نکرده بودم چه دختر چ پسر
يک حس عجيبي بهم دست داد يک کم رفت تو فریادش بلند شد منم کشيدم بيرون چون ميترسيدم طوريش بشه . خیلی سوراخش تنگ بود با اینکه میگفت گایده شده یا شایدم کیره من خیلی کلفت بود
گفت فقط سر کيرتو بکن توش بيار بيرون همشو نکن منم چون وقت نبود ترسيدم کسي برسه گفتم باشه و سر کيرمو ميکردم توي کونش و درش مياوردم ميماليدم ب سوراخ کونش چقدر صاف و سفيد بود دلت ميخاست فقط نگاش کني کوچيک بود ولي بدجور حشريم کرده بود و همش ميکردم توي کونش و ميمالدم ب قرمزي کونش (کاش میشد تا ته بکنی ولی اصلا نمیرفت هر چی میخاستم فشار بیارم میگفت درد داره منم میترسم همینطور با دو دستم کونشو گرفته بودم و اروم سر کیرم میرفت توی کونش و بیرون میومد .در همين حين ديدم داره ابم مياد گفتم کجا بريزمش توي کونت ؟گفت اره بريز منم ديدم سر کيرم توي کونش باشه ک ابم ميريزه روي فرش .کيرمم خيس شده بود کيرم بيشتر کردم توي کونش ک با يک اخ بلنده پسر داييم تمومه ابم توي کونش خالي شد
بعد کردنش بد راه ميرفت ولي ميگفت عالي بود . گفت ميشه بعدا هم بکنيم ؟منم گفتم نه .خدايي عذاب وجدان گرفته بودم از اون زمان 2 سال تقريبا ميگذره . چند روز پيش اومد ولي نشد بگم هواي کونشو کردم و از طرفي ام عذاب وجدان داغونت ميکنه اينم اولين کونه ناخواسته ک خودش اومد سراغم !
اگه عذاب وجدان ولم کنه الانکه 15-16سالشه بازم بکنمش داستانشو ميگم
دوستان نظر بدين اينبار چجوري بکنمش? اصلا بکنمش دوباره ؟ و براي اولين بار داستانم خوب بود؟
واقعا عينه حقيقتو گفتم و زرقو برقش ندادم!

نوشته: HIV

من اسمم امیر هست و این داستان رو که براتون تعریف میکنم مربوط میشه به حدود 12 سال پیش که اون موقع 19 سالم بود. کاملا هم واقعیه. دوستان اگه تا ته بخونن خودشون می فهمن

من اهل تهرانم و تو یکی از شهرای شمالی دانشجو بودم. خوابگاهی که دانشگاه بهمون داد خیلی بی کیفیت بود و من و چند تا از دوستان بعد از یک ترم که خوابگاه بودیم بیرون خونه گرفتیم.
من با سروش( یکی از بچه های سال بالایی) که اهل تبریز بود و هم رشته بودیم خونه اجاره کردیم. ما طبقه دوم یه خونه مینشستیم که صاحب خونه هم طبقه پائین باهامون بود و راه ورودمون مشترک بود. اوایل من و سروش خیلی به هم احترام میزاشتیم اما بعد از گذشت یکی 2 ماه دیگه با هم صمیمی شدیم. اون همیشه باشلوارک یا شورت میگشت تو خونه. منم کم کم عادت کرده بودم. هوا که گرم میشد اون همیشه با یه مایو شنا تو خونه میگشت. داستان سکس ما از اونجا شروع شد که سروش با یه دختر اراکی آشنا شد و همیشه تو خونه بحثش رو میکرد که میخواد بکندش. چند بار هم تلاش کرد بیاردش خونه اما نشد.فقط بیرون همو میدیدن و لاس میزدن. خیلی تو کف سکس بود. اون میومد تعریف میکرد. منم کف میکردم. با سروش که یه سفر رفتیم آستارا اونجا یه سی دی پلیر کوچیک گرفتیم و با هم فیلم میدیدیم.
یه روز سروش رفت خونه ی یکی از دوستا و کلی فیلم آورد. من نمیدونستم فیلم سکس هست بیشترش. خلاصه شبا می نشست فیلم سکس میدید. من اوایل زیاد نگاه نمیکردم اما زمانی که اون نبود تنهایی نگاه میکردم. یه روز غروب که من از دانشگاه برگشتم خونه دیدم سروش جلوی تلویزیون خوابش برده تازه دستشم داخل شورتشه به کیرش و یه فیلم سکس هم گذاشته.اولش میخواستم فیلمو خاموش کنم اما دیدم صحنه ی جالبی هست و یه ریسه داره مخ منشی شرکتو میزنه تا بکنتش. ریسه وقتی میره جلو منشیه اولش کنار میره اما وقتی ریسه میچسبه بهش و دامنشو میزنه بالا و دست میزاره رو شرتش تعجب میکنه و میبینه که منشیه دوجنسه هست خلاصه فیلم تا جایی پیش میرن که منشیه رئیسه رو هم میکنه من وقتی که دختره کونه مرده رو میزاشت خیلی حشری شدم و بدجوری راست کرده بودم و با خودم ور میرفتم. اصلا حواسم نبود که سروش بیدار شده و داره منو میبینه. یه دفعه سروش گفت واقعا فیلمش باحاله. من چند بار دیدمش. دوس دارم تجربه کنم. منم خندیدم گفتم گیر آوردی نشون ما هم بده. به قدری حشری شده بودم که میخواستم جلق بزنم پیش خودم گفتم میرم حمام هم دوش میگیرم هم جلق میزنم.رفتم که برم حمام سروش برگشت گفت میری جلق بزنی؟ منم با خنده گفتم آره. سروش گفت کمک نمی خوای؟ منم گفتم لازم بود صدات میزنم. اینو گفتم و بعد رفتم حمام. دستگیره حمام خراب بود و درش بسته نمیشد از داخل و حالت نیمه باز داشت منم سطل زباله رو گذاشتم پشتش تا بسته بشه. لباسمو کندم. آب رو باز کردم رفتم زیره دوش. اون صحنه ای که دختره کیرشو میکرد تو کونه مرده کلا جلوی چشمم بود.پیش خودم گفتم باید جالب باشه که یه دختر یه مرد رو بکنه. یه کم که زیره دوش بودم نشستم رو زانوهام و شروع کردم به جلق زدن با یه دستم هم به سوراخه کونم ور میرفتم. تو حال خودم بودم و داشتم جلق میزدم که دیدم یه دفعه سروش اومد تو حمام سریع پا شدم جا خوردم گفتم اینجا چیکار میکنی گفت اومدم کمکت. من خشکم زده بود. نمیدونستم چی بگم. سروش که کیر راست منو دید با یه دستش کیر من رو میمالید یه دستش هم تو شرتش بود. به قدری شوکه شده بودم که نفهمیدم داره چی میشه. یه دفعه دیدم بدنم داره میلرزه. تا بجنبم آبم اومد و ریخته شد کف حمام. سروش برگشت گفت حال کردی به آرومی گفتم آره. دمت گرم. با خنده گفت حالا نوبت تو. منم بدونه اینکه چیزی بگم دستمو گذاشتم داخل شرتش. یه کم از داخل شرت براش ور رفتم گفت شرتمو در بیار. منم شرتشو کشیدم پائین. یه دلهره خاصی داشتم و پاهام می لرزید. من که خم شدم تا شرتشو در بیارم اون با دو دستش باسنم رو گرفت و لای کونم رو باز کرد. با عصبانیت گفتم چیکار میکنی اون چیزی نگفت و به کارش ادامه داد. دیدم داره خوشم میاد.ایستادم و دوباره کیرش رو گرفتم دستم. بعد از چند لحظه گفت امیر میشه لاپایی بزنم من گفتم نه لای پاهام مو داره زخم میشیم گفت اشکالی نداره. یه کم تف زد و شروع کرد به لاپایی زدن. اون قدش یه 10 سانتی از من بلندتر بود برای همین لاپایی زدن براش سخت بود. یه کم که لاپایی زد گفت کمرم درد گرفت دراز بکش من از پشت لاپایی میزنم منم گفتم باشه. کف حمام دراز کشیدم اون اول لاپایی میزد اما دیدم یواش یواش کیرشو میاره دم سوراخم و با سوراخم ور میره. بدجور داشتم حال میکردم. یه لحظه فرورفتنه کیره زنه دوجنسه تو کونه مرده اومد جلو چشمام نا خودآگاه گفتم سروش بکن تو هنوز جمله من تموم نشده دیدم نفسم بند اومد و کل بدنم سوخت سروش با یه تلمبه کله کیرش رو کرد تو کونم و خودش رو سفت چسبوند به من. برای چند ثانیه نفسم بالا نیومد تا اینکه آروم کیرشو کشید بیرون و دوباره کرد تو. من درد میکشیدم و اون تلمبه میزد. با چند تا تلمبه دیگه آبش اومد و اونم بی اختیار آبش رو ریخت تو کونم. این اولین باری بود که کون میدادم. من و سروش یک سال و نیم دیگه هم با هم هم خونه بودیم و بارها سکس میکردیم. البته بعد از حدود 2 ماه از سکس اولمون سکسمون دو طرفه شد. تو این یک سال و نیمی که با سروش بودم اتفاقات جالبی افتاد که تو داستانای بعدی براتون تعریف میکنم

نوشته: امیر

سلام اسم من اشکان اهل شیرازم25ساله.من یه عمو دارم که راننده ماشین سنگینه.اهل شمال ایران.عموی ما یه خانومی داره که تعریف نباشه ازش خودش یه دنیایی برای خودش.ماجرا سال 90برام اتفاق افتاد.من با خانواده اخرای سال89رفیتم شمال دو سه روزی بموندیم خونه عموم.اخرای شب رسیدیم دیگه اینقدر خسته بودیم که سلام علیک کردیم من رفتم خوابیدم صبح ساعت10بیدارشدم رفتم صبحانه خوردم رفتم پیش عموم و زن عموم.نشستیم یه خورده که صحبت کردیم عمو گفت اشکان اگه خواستی بعدازظهر باهم بریم بیرون.پریسا زن عموم کنار عموم نشسته بود لامصب چقدر دلربایی میکرد با اینکه یه بچه 5ساله داشت ولی ظرافت بدنش سرجاش بود.پریسا رفت که میوه بیاره. من پرسیدم از عموم که پدرم اینا کجا رفتن.گفت رفتن بازار خریدکنن گفتن من بمونم تو بیدار شی اگه خواستی با هم بریم.گفتم عمو من تا دوش بگیرم ادماده بشم چهل دقیقه ای طول میکشه.عموم گفت تو میخوای بمون من میرم ولی دوش بگیردیگه برای بعدازظهرکه میریم بیرون معطل نشیم.عموم رفت بعدش زن عمو پریسا بایه دیس میوه اومد نشست صحبت کردگفت اشکان از خودت بگو وضعیت کارت چطوره.گفتم چندان تعریفی نداره بخور نمیری.پریسا گفت به همون راضی باش چون ما هم گرفتاریم چقدربه عموت گفتم این ماشینو بفروش یه مغازه بزن صبح برو سرکار غروب بیا خونه.اخه عموم هر موقع بار میبره با اسکانیا نزدیک به دوهفته از خونه دوره.من گفتم زن عمو شما دیگه چرا ناراضی هستی شما که ماشالله عمو درامدش خوبه مشکلی نباید داشته باشی.گفت اره همش که مشکلات مالی نیست مثلافاطمه دخترم هرشب دلتنگ باباش میشه یا من خودم بالاخره منم ادمم دیگه.گفتم بله بعضی چیزا حق باشماست دیگه دیدم داره غصه میخوره حرف میزنه گفتم زن عمو بیخیال باش.میخواستم برم حموم دیگه صبرنکردم بیشتربخواد ناراحت بشه گفتم زن عمو حوله داری بهم بدی برم حموم گفت دنبالم بیا بهت بدم رفتیم اتاق عموم تو کمد نگاه کرد دید حوله ای نیست میخواست تازه بده نبود.عموم استفاده کرده بود حوله تازه رو .گفتم اشکال نداره همون مال عمو رو بده.گفت نه اشکان این که نمیشه بیابریم تو اتاقم بهت بدم رفتش دراتاق باز کرد رفت تو منم دنبالش .دیدم درو دیوارخونه تمام پوستر جنیفرلوپز چسبونده بعضیاشون هم نیمه سکسی از برامدگی کونش بود یه حالت شوکه وار گفتم اینا چیه پریسا.گفت این پوستره ندیدی مگه تابحال گفتم میدونم چیه اینجاچکار میکنه.اخه یکسال پیش که اومد بودیم اینا اینجا نبود.گفت اره حدودا شیش ماهه ای از تو اینترنت پیدا کردم بعدبردم اسکن کردم.دیگه حوله رو گرفتم رفتم حموم. همینجور که داشتم دوش میگرفتم با خودم فکر میکردم که برای چی اونارو چسبونده دو دلیل باید داشته باشه یا علاقه داره یا به خاطر علاقه داشتن به استیل سکسیش.تا اون موقع تو نخ پریسا نبودم ولی تصمیم گرفتم اگه بشه خودش هم بخواد باهاش حال کنم.دوشم تموم شد رفتم بیرون دیدم هنوز عموم با پدراینا نیومدن.پریسا هم تواتاقش بود رفتم گفت عافیت باشه اشکان جان گفتم ممنون من فقط داشتم به در و دیوار نگاه میکردم تا سوالی بپرسم بتونم از زیرزبونش بکشم بیرون.گفت چرا هاج واج ایستادی بیا بشین.پرسید میدونی کیه اشکان تصمیم داشتم هرسوالی بپرسه بگم نمیدونم تا بفهمم جریان چیه.گفتم نه من نمیشناسم کیه مگه گفت این هم بازیگره هم خوانندست.گفت یه جایش رو این بازیگر بیمه کرده بگم عقل از سرت میپره من دیگه داغ کرده بودم گفتم کجاشو بیمه کرده همین که داشت میگفت باسنشو کیرم داشت میترکتید ازاینکه پریسا این حرفو زده البته من خودم بیشتر بازیگرا یا خواننده های امریکایی رو میشناسم ولی این حرف از پریسا برام جالب بود.صدای زنگ خونه اومد پدرو مادرم با عموم بودن.فعلا قضیه رو بیخیال شدم تا بتونم موقعیت خوبی پیدا کنم.ناهارخوردیم منو عموم بعداز ناهار رفتیم بیرون تفریح حسابی خوش گذشت ادم دستو دلبازی بود معلوم بود اهل دختربازی هم هست بعضی وقتا متلکای ابداری مینداخت.رفتیم خونه چای خوردیم یه استراحتی کردم گفتم زن عمو اجازه هست کامپیوتر روشن کنم گفت برو تو اتاقم رمزشو بهم داد رفتم روشن کردم یه چرخی توی اینترنت زدم یه لحظه به ذهنم اومد برم لیست مرورگرای که پریسا میرفت ببینم چیه.توی سایتای زیادی رفته بود چون نمیدونستم فیلترشکنش کجاست رو هرکدوم هم میزدم ارور میداد ولی یکیش خیلی تابلو بود ایکس ویدیو بود دیگه این سایت برای کسی که یه ذره با اینترنت اشنایی داشته باشه معلومه.پریسا اومد تو اتاقش کاری داشت گفت چیزی لازم نداری اشکان جان.گفتم فیلترشکن داری گفت چندروزپیش مهلتش تموم شده باز باید بخرم گفت میخوای چکار کنی شیطون.گفتم میخواستم دو سه تا اهنگ دانلود کنم.تو دلم گفتم بابا کی رو میخوای رنگ کنی پریسا از اون ادمای ختم روزگاره من میبره لب چشمه تشنه برمیگردونه.میدونستم که بوبرده میخوام چکار کنم ولی به روی خودم نیاوردم.داشت از اتاق میرفت بیرون من فقط مات و مبهوت کونش بودم سر من تو کونش گم میشد.رفتم شام رو زدیم دورهمی نشستیم صحبتی کردیم که عمو برگشت گفت شاید دوهفته دیگه من بار داشته باشم جنوب یه سری هم به شما میزنیم مادرم البته زیاد اصرار کرد که ما پس فردا میریم بیاد با ما.ولی عموم گفت فعلا کارم مشخص نیست که من کی بار رو دقیقا میارم اونور.بخاطر همین مخالف بود که با ما بیاد.در هر صورت برام جای خوشحالی داشت که پریسا میاد پیش ما.یک روز از بودن ما گذشت.صبح شد صبحانه رو خوردیم رفتیم به فامیلهای اون اطراف سر بزنیم عموم با ما اومد ولی پریسا با دخترش خونه موندن.ناهار اومدیم خونه عموم. پریسا یه فسنجان حسابی درست کرده بود ساعت دو شد من به بابام گفتم من بعدازظهر میخوابم شما میخواید خودتون برین به بقیه فامیل سربزنین.خوابیم ساعت چهار بیدار شدم من فکر کردم زن عمو هم خونه نیست و با عموم رفتن خونه فامیل.رفتم سمت اشپزخونه اب بخورم دیدیم زن عمو با یه شلوار لی تنگ تو اشپزخونه هست همچین قلمبگی کونش بالا اومد بود که ادم فقط میخواست بغلش کنه.پریسا گفت اشکان چایی رو اماده کردم برات من میخوام برم باشگاه .گفتم شوخی میکنی یا جدی میری باشگاه.گفت نه جدا میرم باشگاه بدنسازی تا چربیامو بسوزونم. انگار خودشم دوست داشت با شلوار راحت باشه پیش من.مانتو پوشید رفت ولی واقعا حس میکردم با من خیلی راحتره نسبت به بقیه بچهای فامیل.چایی رو خوردم دیگه حوصله ام سررفته بود زنگ زدم به بابام گفتم کی میاین گفت یه جای دیگه مونده حدودای ساعت هفت میام.زن عمو اومد خونه خسته خسته بود لباسشو عوض کرده اومد یه چایی ریخت هم برای خودش هم برای من نشست صحبت کردیم انگار تنها خیلی راحت بامن صحبت میکرد.گفت اشکان تغییری تو من ایجاد شده گفتم یه جاهایی گفتم چندوقته میری باشگاه.گفت شش ماهی هست که میرم.دیگه دیدم موقعیت ازاین راحتر گیر نمیاد تو این یه روزی که ما هستیم. گفتم زن عمو ولی یه جای بدنت نسبت به جای دیگه خیلی تغییر کرده.گفت کجام گفتم رو نمیشه بگم گفتش بگو اشکان خجالت نکش کسی که نیست .گفتتم باسنت گنده شده کمرت باریک انگار با این تعریف یه حال اساسی بهش دست داده بود. همین که خواستم یه هندونه زیربغلش بذارم ازش تعریف کنم عموم اینا اومدن.زن عمو هم رفت لباساشو برداره بره دوش بگیره.خلاصه اون شب هم گذشت من نمیتونستم با زن عموم راحت تنها باشم حرف بزنم.فردا ناهارخوردیم رفتیم ولی من توکف پریسا بودم.اومدیم خونه رسیدیم به کار روزانه مون.دوهفته دقیقا از مسافرتمون گذشت غروب که اومدم خونه مادرم گفت زن عموت زنگ زده بود که پس فردا از خونه حرکت میکنن میان پیش ما.من داشتم از خوشحالی بال در میاوردم ثانیه برام دیر میگذشت لحظه شماری میکردم.دقیقا یکروز مونده بود که عموم اینا برسن داییم زنگ زد با خانوادش بیان خونه ما.البته خونه داییم با ما فقط سه ساعت فاصله داشت.خونه ماهم کوچیک یه خانواده که عموم بود یه خانواده هم داییم یه خانواده هم ما جای سه خانواده نبود ولی چاره نبود باید تحمل میکردیم دایی اینا رسیدن.اونا پنج نفر بودن پسر بزرگش سیزده ساله بود دختر کوچیکش شش ساله و یه دختر ناز تو دل برو هم یک ساله.من دخترکوچیک یک ساله داییم رو خیلی دوست داشتم هر وقت هم بغلش میکردم حسابی اذیت میکردم از دوست داشتن زیاد.روز بعد شد منم رفتم سرکار چون فکر میکردم عموم اینا برسن امکان این وجود داره که عموم به من بگه بیا با من بریم بارو خالی کنیم باهم برگردیم چون تنها بود غروب اومدم خونه زن عموم هم بود سلامی گرم کردیم با من دست داد عجب دست نازو گرمی داشت دقیقا همون فکری که کرده بودم درست بود پریسا گفت عموت بعد از ناهار منتظرت بوده که باهاش بری.ولی مثل اینکه پریسا به عموم گفته بود تو تنها برو شاید اشکان دوست نداشته باشه بیاد منم اومدم تو اتاقم اصلا تو فکر داییم اینا نبودم که خونه ما هستن فقط تو نخ پریسا بودم چطور بهش نزدیک بشم.موقع خواب شد با خودم گفتم مگراینکه موقع خواب بخوام کاری کنم چون اتاق خواب من کوچیک بود فقط جای داییم با بابام بود دیگه جای من نبود اونجا بخوابم اما اون یکی اتاق خواب بزرگ بود و زنا با بچه ها رفتن اونجا بخوابن من جایی نداشتم باید تو حال کنار شومینه میخوابیدم ولی شومینه به خاطر داشتن گاز اینکه سردرد میگرفتم فاصله گرفتم اومدم کنارتر.نیم ساعتی گذشت من هنوز به خاطر سرما نخوابیده بودم دخترعموم دستشویی داشت پریسا اوردش دستشویی. برق کنار دستشویی رو روشن کرد و دید من تو حال خوابیدم اومد نزدیک بهم گفت چرا اینجا خوابیدی من فکر کردم تو اتاق خواب خوابیدی اینجا که سرده.منم گفتم تو اتاق بابام با دایی خوابیدن جا نبود من بخوابم.پریسا گفت خوب بیا تواتاق پیش ما بخواب. من دو سه باری گفتم نه شما راحت باشین من همین جا میخوابم.بعد دخترعموم از دستشویی اومد رفتن با زن عموم تو اتاق جا رو یه ذره درست کرد بعد اومد بهم گفت بیا دیگه جارو درست کردم یه حرفی از زن عموم شنیدم مثل فنر پریدم زود بلندشدم پریسا گفت بیا یه جا کنار دیوار هست بیا پیش من بخواب.دخترعموم اول کنار دیوار خوابیده بود بعد زن عمو اون برد اون طرفش خوابوند چون دختر عموم بدخواب بود شبا تو خواب غلت میزد بخاطر همین پریسا دخترشو اون طرفش گذاشته بود حالا من کنار دیوار پریسا کنار من دخترش اون طرف بقیه هم اونطرفتر خوابیده بودن.من کیرم دیگه راست شده بود میدونستم دیگه همچین موقعیتی پیش نمیاد با گوشیم داشتم بازی میکردم تا یه کم بگذره همه بخوابن ساعت دوازه شده بود من گوشیمو کنار گذاشتم تا پریسا فکر کنه من خوابیدم.یه لحظه دیدم پریسا یه کم اومد طرف من به اندازه سی سانت با من فاصله داشت.داشتم میمردم روی خودش پتو انداخته بود اروم دستمو از زیر پتو بردم رو کمرش گذاشتم وای وای...عجب کمری بود دامنی پوشید بود که قشنگ برجستگی شورتش رو دستم حس میکردم یه چند دقیقه که گذشت اروم خودمو بهش نزدیک کردم طوری که ده سانت باهاش فاصله داشتم کونش به طرف من بود دیگه دستم قشنگ رو کمرش بود گرمای تنش رو حس میکردم خواستم دستم رو بذارم رو سینهاش ولی ریسک نکردم ترسیدم بیدار بشه تازه ساعت دوازده و نیم بود چند دقیقه بعد دستم رو بردم رو کونش گذاشتم باهاش ور میرفتم عجب کونی بود لامصب به جنیفر گفته بود زکی.تازه فهمیده بودم که چرا به جنیفر علاقه داره چون کونش واقعا برجستگیش ناز بود وقتی دست میکشیدم متوجه میشدم چه باری داره برجستگیش این طور نشون نمیداد ولی با دست کشیدن متوجه میشدم اصلا توی یه دنیای دیگه بودم که دخترعموم یک دفعه غلت زد اومد کنار چسبیدبه پریسا من دستمو زود برداشتم که زیاد تابلو نشه جای پریسا حسابی تنگ بود منم زیاد جا نداشتم بیشتر جا رو دخترش گرفته بود یکدفعه پریسا خودش اورد چسبوند به من داشتم کف میکردم چون کیرم قشنگ از روی پتو به روی کونش رفت نمیدونم اون لحظه بیدار شد یا نه ولی مطمن بودم کیرم بهش چسبیده.اون هم فهمیده بود کیرمه که به کونش چسبیده.تنم کامل بهش چسبیده بود ولی اروم کیرم کشیده عقبتر تا به موقعش وارد عمل بشم صدای نفس پریسا قشنگ میشنیدم چند دقیقه ای تو همون حالت موندم دوباره دستم رو دور کمرش قشنگ حلقه کردم ولی اجازه نمیدادم سنگینی دستم رو کمرش بیفته.اروم کیرمو اوردم جلوتر از روی پتو مالوندم بهش.پتشو بلند کردم تنمو کامل از زیر پتو بهش چسبوندم وای چه گرمایی داشت من کامل زیر پتو پریسا بودم.دیدم تکون نمیخوره لبامو به صورتش نزدیک کردم ولی میترسیدم بوسش کنم ولی یه دونه اروم بوسیدم مطمن بودم کارایی که باهاش میکنم متوجه میشه ولی به روی خودش نمیاورد شایدم داشت حال میکرد چون پریسا هم به خاطر کار عموم زیاد تو کف میموند و رنگ کیرو زیاد نمیدید. شلوارمو اوردم پایین کیرمو از روی شورت مالوندم به کونش اصلا تکون نمیداد خودشو هی کیرمو دست میگرفتم که جق بزنم ابمو بریزم داشتم میمردم ولی کیفش به همون بود چون ابم اگه میومد دیگه نمیتونستم حال کنم حتی اگه خود پریسا میخواست برای اولین بار دستمو رو دور سینه هاش گذاشتم البته انگشتام رو زمین بود بعد اروم اروم کشیدم رو سینهاش وای با اینکه از روی تی شرت میمالوندم ولی عجب چیزی بود همونجا میخواستم بخورمش.محکم بغلش کردم کیرمو از روی دامنش فرستادم لای پاش هنوز نمیدونستم باید دامنشو پایین بیارم یا نه .چون مطمن نبودم میخواد بده یا نه به خاطر همون میترسیدم دست بکار بشم چون توی مالوندن یا بغل کردن کسی که پیشت خوابیده میتونی خودت بزنی به خواب و کاراتو انجام بدی ولی وقتی دامنشو پایین بیاری یعنی صدرصد تو بیداری داری این کارو میکنی.بااون حال که اکثرکارام تابلوبود که بیدارم و پریسا هم میدونست ولی بازمیترسیدم.یکدفعه دیدم دخترداییم کوچیکه بیدار شده گریه میکنه شیرمیخواد ولی جالبتر از همه پریسا بود هنوز زندایی از جاش بلند نشده بود از من جدا شد خودشو کشوند طرف دخترش.چون زنداییم بلند میشد و میرفت شیر درست کنه قشنگ میتونست منو ببینه که پریسا بغل کردم شیرخشک تو اشپزخونه بود زندایی رفت بیرون اتاق من خودمو یه ذره طرف دیوار کشیدم تا بعداز خوابیدن زندایی دوباره شروع کنم حدودنیم ساعتی گذشت ولی زندایی هنوز بچشو داشت میخوابند منم چشام سنگین شده بودساعت از دو هم گذشته بود.کم کم داشت ول میخوردم که بخوابم حالتام خواب و بیداری بود.خوابم برد ساعت سه بیدار شدم البته پریسا باعث شد بیداربشم اینقدر دید من کاری نمیکنم به بهانه جا نداشتن خودشو میاورد طرف من تا اینکه پاش بهم خورد بیدار شدم.پنج دقیقه اول گنگ بودم از بی خوابی.خبری از زندایی نبود خواب خواب بود.ولی پریسا سیاست خودشو داشت لابد دوست نداشت تو بیداری با هم حال کنیم چون اگه خودشو به خواب میزد هم اون حال میکرد هم من بعدش هیچ موقع هم از هم خجالت نمیکشیدیم.اروم دستمو بردم رو کمرش اول کمرشو نوازش میکردم دیگه راحت از زیر تی شرت میبردم دستمو به بدنش میزدم.چه گرمایی داشت اروم اروم رفتم زیرپتوش.کیرمو میمالوندم به کونش. دیگه راحت بغلش کرده بودم کیرم داشت اتیش میگرفت.تیشرتشو تاجایی که راحت میتونستم دادم بالا فقط تا نزدیک سینهاش رسید بیشتر از اون نتونستم بدم بالا.دست راستم رو از زیر تیشرت بردم پستانشو گرفتم وای چقدر تپل بود تو دستم جا نمیشد.چنددقیقه با سینهاش ور رفتم دیگه باید کارو تموم میکردم فقط ترسم از این بود که دامنشو بیارم بالا شرتش برام سخته چون تنگ بود تازه اگر هم میتونستم پایین بیارم یکطرفه بالا رو طرف دیگش به زمین چسبیده بود خلاصه اروم دستمو بردم پایین سمت دامنشو نوکشو دستم بود اروم اروم تا جایی رو که زیرش گیر نکرده بود کشیدم بالا. دقیق یکطرفه دامنو تا بالای کونش کشیدم بالا.حالا دیگه من بودم یه شرت که سد راهم بود اول دستم روی رانش کشیدم چقدر کلفت ناز بود دستم رو کم کم اوردم بالا که روی شرتش بذارم لمسش کنم دستمو روی لمپر کونش گذاشتم شوک بهم وارد شد دستم بدون اینکه به شورت برخورد کنه قشنگ برخورد کرد به کونش داشتم شاخ درمیاوردم اخه من سرشب دستم رو کمرش بود دقیقا برجستیگی شورتو حس میکردم یعنی مطمن بودم که شورت پوشیده بود فقط یه احتمال وجود داشت خودش شورتو دراورده باشه همون موقعی که من خواب بودم.دیگه معطل نکردم کیرمو اول کلاهکشو فرستادم دم کونش یه ذره باهاش ور رفتم دیدم تکون نمیخوره دست بکار شدم.کیرمو از پشت فرو کردم تو کوسش دستمو رو دورش گذاشتم بغلش کردم بعدازچندتا تلمبه زدن ابم با شدت اومد ریختم توش دستمو گذاشتم رو کوسش خیس خیس شده بود تو دلم گفتم اونجاروکردی دریا چندبار ارضا شدی مگه دامنشو مرتب کردم اومدم زیرپتوم خوابیدم گوشی رو خاموش کردم تاصبح دوستام برای کارزنگ نزنن ساعت دوازه ظهر از خواب بیدار شدم یک ربعی دراز کشیدم تا ببینم اگه پریسا بخواد حرفی بزنه چی بگم رفتم صورتمو شستم مادرم گفت پس چرا سرکار نرفتی گفتم دیگه دایی اینا با زن عمو اینا هستن بمونم خونه تا وقتی که رفتن برم سرکار. چایی رو گرم کردم پریسا حمام رفته بود از حمام بیرون اومد اومد توی اشپزخونه داشتم میلرزیدم نکنه اخم کنه یا بگه کثافت بیشعور.سلام کردم باخنده گفت سلام ظهربخیر الان چه موقع بیدار شدنه.ازتویخچال اب برداشت خورد رفت اصلا انتظار نداشتم اینقدر خوب رفتار کنه نشستم چایی رو خوردم دیگه دلهره نداشتم.ناهارو خوردم رفتم بیرون تا غروب. اومدم خونه کسی نبود همگی با هم رفته بودن بیرون برای خرید و تفریح.احتمال میدادم که عموم بخواد شب برگرده و وقتی عموم میومد دیگه نمیتونستم پیش پریسا بخوابم بالاخره بعداز دوساعت تنها بودن همگی با هم اومدن.یهو خونه شلوغ شد بعداز عوض کردن لباسا همگی تو هال نشستن منم براشون چایی ریختم تا بخورن.بابام از پریسا پرسید شوهرت زنگ زده بود چی گفت.پریسا گفت میخواست احوالپرسی کنه بعد بگه که شب منتظرش نمونیم من یهو به پریسا نگاه کردم گفتم چرا.گفت مونده بار بزنه که خالی نیاد. بعدرفتم تو اتاقم حالی کزدم با حرف پریسا. شامو خوردیدم من فقط به این فکر میکردم خودم برم اونجا بخوابم یا پریسا بگه بعد برم اخرشب شد همه رفتن سرجاشون من اول پتومو اوردم تو هال چون شبکه سه فوتبال داشت پیش خودم گفتم اگه پریسا بگه بیا اونجا بخواب چه بهتره اگر هم نگه. فوتبال که تموم بشه تا اون موقع همه خوابیدن خودم میرم اونجا میخوابم بعد پریسا اومد مسواک بزنه اومد سمت من گفت اشکان جان جاتو کنار دیوار گذاشتم اینجا نخوابی خیلی سرده چون واقعا هال سرد بود.اتاق خوابا چون بخاری داشت گرم میشد ولی هال با شومینه زیاد گرم نمیشد چون موقع خواب معمولا شومینه رو کم میکردیم تا سردرد نگیریم.بعداز مسواک زدن پریسا نیم ساعتی فوتبال نگاه کردم رفتم سرجام بخوابم.اومدم دراز کشیدم فاصلمون یه کمی بود ولی با اون حال اول ترسیدم بخوام کاری کنم چون ترسیدم امشب برگرده چیزی بگه.بعد برگشت طرف من نزدیک نزدیک بودیم این بار معلوم بودکه خوابیده چون اگه بیدار بود پشتشو به من میکرد نه روشو. صدای نفساشو میشنیدم از بس بهم نزدیک بود.وای عجب صحنه ای بود سینهاش نزدیک دهنم بود اروم دستمو انداختم پشتش انگار که خوابیدم بعدصورتم رو به صورتش بود نفسام تند میزد میرسیدم بیدار بشه ازش فاصله گرفتم بعدازتمرکز دوباره برم سمتش.دیگه اینبار محکم بغلش کردم گفتم اگه بخواد بگه اشکان انورتربخواب میگم دیگه جا نیست دیوار پشتم.ولی جالب بود اصلا خودشو تکون نداد نفسای گرممون به هم برخورد میکرد چندلحظه همینطوربودم تا بتونم برم زیر پتوش.پتو رو اروم اوردم بالا رفتم زیر پتوش .دیگه هر نفرمون زیر پتو بودیم.دستمو بردم سمت کوسش یکدفعه فهمیدم دستش لای کوسش داره بالا پایین میره دیگه جراتمو بیشتر کردم میخواستم کاری کنم بیدارش کنم بهتر بتونم حال کنم. دستمو بردم پشتش دامنشو دادم بالا اوردم تا بالای کونش دستمو گذاشتم رو کونش شورت پاش بود دستم محکم رو کونش میزاشتم.با اینکارم میخواستم یه کمی بیدارش کنم تا لباساشو خودش دربیاره از همه بیشتر استرسم کم میشد.دستمو رو رانش میکشیدم وای چقدر گرم بود کیرمو دراوردم گذاشتم لای پاش چنددقیقه ای موندم نزدیک بود ابم بیاد ولی تحمل کردم بلند شدم اروم رفتم سمت اشپزخونه اولش خواستم قرص تاخیری بخورم ولی تو کمد اتاق خوابم بود بابام با داییم اونجا خوابیده بود.در هرصورت با هزار زحمت رفتم برداشتم خوردم رفتم بخوابم. پریسا همونطور مونده بود تکون نخورده بود.بعدازچنددقیقه رفتم زیرپتوش دیگه صورتم بهش نزدیک نزدیک کردم نفسم از توی دماغ به صورتش میخورد لبمو گذاشتم رو لوپاش اروم بوسش کردم دیدم عکس العملی نشون نمیده محکمتر بوسش کردم اصلا قصد بیدارشدن نداشت.رفتم سراغ پیراهنش کمی رو دادم بالا دیگه نمیومد بالا اروم تو گوشش گفتم پریسا پیراهنتو میاری بالا وای خدای من چشاش با اینکه بسته بود تا بالای سینهاش داد بالا.فقط نمیدونم چرا خجالت میکشید که چشماشو بسته بود.دیگه معطل نکردم رفتم زیر پتو دهنمو چسبوندم به سینهاش.کلی سینهایشو لیس زدم خوردم.اروم شرتشو کشیدم پایین یه ذره تف زدم کیرمو اروم فرو کردم تو کوسش.یه دستم رو از زیر یه دستم هم از رو بردم بغلش کردم.پریسا هم منو محکم بغل کرد یک ربعی هم اروم تلمبه زدم که صدا ایجاد نشه بقیه بیدار بشن. بعد تو گوش پریسا گفتم ابم داره میاد برگرد بریزم تو کونت.زیرلبی برگشت گفت ابتو بریز توش.منم چندبار محکم فرو کردم ابم بافشار ریخت تو کوسش چند دقیقه ای محکم بغلش کردم یه لب حسابی هم ازش گرفتم بعدخوابیدم.صبح بیدار شدم صبحانه خوردم پریسا هم وقتی تنها بودم میخندید. ناهار خوردیم داییم اینا رفتن خونشون.عمو غروب اومد شام خوردیم موقع خواب منو بابام عمو تو اتاق بزرگه خوابیدیم پریسا مادرم تو اتاق کوچیکه.ولی دیگه پریسا به روی خودش نیاورد چه اتفاقی بینمون افتاده اون شبی که پیشما بودن.منم اینطور راحت بودم صبح شد بعدازخوردن صبحانه خانواده عموم هم رفتن منم رفتم سرکار.ولی تابه حال فقط همون دو بارو گاییدم دیگه فرصت نشد چون ما وقتی میرفتیم خونشون اتاق خواب جدا بود و نمیشد تابلو بازی دراورد.

نوشته:‌ حسین

با سلام خدمت شما دوستان گرامی شهوانی.من محمد 17 ساله سال چهارم رشته تجربی هستم.من تقریبا همه ی داسان های این سایتو خوندم و با نظر خیلی ها موافقم که همش خالی بندی هستن.من خیلی دو به شک بودم برای نوشتن این داستان ولی اخر تصمیم گرفتم تا برا شما یک داستان بنویسم.من 180 سانتی متر قد دارم و 75 کیلو وزن.نسترن هم یه دختر شیک پوشو با 170 سانتی متر قدو 55 کیلو وزن.

پنجشنبه 18 مهر 1392:
امروز که از مدرسه به خانه برگشتم متوجه شدم که چندتا از همکلاسی های خواهرم قرار است به خانه ما بیایند.من هم زیاد اهمیتی ندادم و طبق معمول بعد از خوردن نهار رفتم به اتاقم تا بخوابم.بعد از یک ساعت بابام از سرکار اومد و به من گفت که اینترنت را وصل کرده و من هم که 5 ماه اینترنت نداشتم خوشحال شدم و رفتم سراغ کامپیوترم و اول از سایت خودمون یعنی شهوانی دیدن کرم و بعد شروع به دانلود فصل جدید سریال مورد علاقه ام The Vampire Diaries کردم.
جمعه 19 مهر 1392:
امروز که از خواب بیدار شدم خواهرم بهمن گفت که یکی از دوستاش یک گوشی خریده و میخواد برنامه روی اون بریزه و تا 1 ساعت دیگه میاد.بابام رفته بود بیرون و مادرم هم خونه همسایه مان که از فر برگشته بودند رفته بود.دوست خواهرم که اومد تا دیدمش کیرم سیخ شد ولی جلوی خودمو گرفتم.اومد توی اتاق من با خواهرم و من هم برایش چندتا برنامه ریختم ولی همش حواسم به اون بود.خواهرم که رفت تا شربت درست کنه با دوستش من گوشی اونو برداشتم و به گوشی خودم یک زنگ زدم و از گوشی اون اطلاعات تماسو پاک کردم تا نفهمه.با گوشیم که به اینترنت وصل شدم و وارد WeChat شدم دیدم که شماره دوست خواهرم یک علامت داره که یعنی اونم تو وی چت هست و منم سریعا براش یک پیام دوستی فرستادم.
شنبه 20 مهر 1392:
من چون سال آخری هستم دو روز در هفته تعطیلم و اونم شنبه و یکشنبه هست.امروز توی وی چت دیدم که یکی برام پیام داده و بعد دیدم که خودشه و دوستی منو قبول کرده و از همه جالب تر اون منو میشناخت بعد هو معلوم شد خواهرم گفه که من تو وی چت هستم و اسمم بهش گفته بود.منم چون اسم اونو نمیشناختم ازش پرسیدم و اونم اسمشو به من گفت.اسمش نسترن بود و یه عکسه نیمه سکسی هم از خودش برام فرستاد که منم متوجه شدم بله اونم اینکارس وبه فکر کردنش افتادم.بعد چون خیلی عجله داشتم بهش یه پیام دادم که کیخوام ببینمت و یه خونه خالی هم دارم.ولی اون تا آخر شب پیام منو جواب نداد ولی ساعت 01/30 بود که من داشتم فیلم جدیدی که دانلود کرده بود بنام Grown Ups 2 رو میدیم که اون پیام داد قبوله و ساعت 2 ظهر بیا دنبام منم خوشحال شدم.
یکشنبه 21 مهر 1392:
بعد از اینکه ساعت 11/30 از خواب بیدار شدم یه زنگ به همکلاسیم زدم تا خونشونو که به علت مسافرت رفتن مامان و باباش خالی بودو ازش بگیرم اونم گفت باشه و نیم ساعت بعد اومد کلیدارو داد و گفت دارم به یزد میروم و تا شب هم نمیام و گفت که کسی رم با خودم نبرم و منم گفتم باشه.فتم حموم و موهای درو کرمو کوتاه کردم و اومدمو به مامانم گفتم من میرم خونه دوستم تا کامپیوترشو درست کنم و ماشین بابامو براشتم و رفتم دنبالش. به سختی خونشونو پیدا کردمو سر کوچشون وایسادم و زنگ زدم که بیاد.باورتون نمیشه ست یه دست قرمز پوشیده بود و بوی عطرشم دیوونم کرده بود و گفت که 3 ساعت بیشتروقت ندارم منم سریع رفتم در خونه دوستم و درو باز کردمو ماشینو زدم تو خونه.
نسترن پیاده شد و گفت بیا زودتر شروع کنیم.من از تعجب شاخ دراورده بودم و بهش گفتم که تو واقعا با اینکار راضی هستی و گفت که این اولین بارم نیستو میخوام بهت یه حال اساسی بدم.من همینجوری داشتم با تعجب بهش نگاه میکردم که پریدو شروع کرد به لب گرفتن از من و منو کلی حشری کرد و منم بهش امون ندادمو شروع به خوردن لبای شیرین و قرمز رنگش کردم و در همین حال رفتی توی اتاق مامان بابی دوستم و پریدیم روی تختشون.من روی نسترن خوابیده بودم و اون اول پیراهن من و بعد زیرپوشمو در آورد منم دکمه های مانتوشو در آوردم و بعد هم تاپشو درآوردم و یک صحنه ی زیبا دیدم یک سوتین قرمز توری مانند پوشیده بودو که یه نخ داشت توی شلوارش .شلوارشو که درآوردم دیدم سوتینش به شرتش وصلهوبعد اون منو خوابوندو شلوارو شرت منو درآوردو شروع به خوردن کیرم کرد و آنچنان میخورد که نگو.بعد از 10 دقیقه دیدم آبم داره میاد بهش گفتم و اون بلند شد و رفت سراغ کیفش و یه سپری و یه کاندوم با خودش آورد.من تعجب کرده بودم و بهش گفتم کاندوم برای چیه و گفت مگه میخوای منو حامله کنی که یه دفعه جاخوردم و گفتک مگه تو پلم نیستی و اونم گفت نه.بعد اومد اسپری بزنه که گفتم من به اینا اعتقاد ندارم و اونم گفت بسپارش به من و زدو کیر مارو بی حس کرد.بعد خودش کاندومو گذاشت روی کیر من و گفت نمیخوام کسمو بخوری بکن توش که دارم میمیرم.ماهم خوابیدیم روش و آروم کیرمو کردم تو.اولش تنگ بود ولی بعد کم کم جا واکرد ولی جاتون خالی عجب کس تمیزی داشت لامسبومنم شروع به تلنبه زدن و خوردن سینه هاش کردم.5دقیقه که گذشت گفتم کیر منو چیکار کردی و گفت دیدی اثر میکه و بعد گفت همینجوری ادامه بده و منم ادامه دادنم تا سروصداش یه کم بشتر شد و فهمیدم میخواد ارضا بشه و با یه لرزش کوچولو و بعد از 10 دقیقه ارضا شد.منم که ازبس تلمبه زدم خسته شده بودم و عرق کرده بودم و بهش گفتم من دیگه نمیتونم.اونم بی وقفه منو خوابوند و اروم نشت روی کیر منو شروع به بالا و پایین پریدن کرد.بعد از 5 یا 6 دقیقه اون دوباره ارضا شد و خودشو انداخ رومنو شروع به خوردن لبام کرد و با تکون های کمرش کسشو دور کیرم بالا و پایین کرد.ن بهش گفتم با کیر من چیکار کردی که آبم نمیاد و یه نگاه به ساعتش انداخت و گفت تا 5 دقیقه دیگه اثرش میره و منم گفتم باشه .بعک بلند شد کاندومو درآورد و گفت کیرتو بکن تو کونم و آبتم بریز همون تو یا بده بخورمش.منم گفتم میدم تا بخوریش و گفت باشه.بعد از تو کیفش یه کرم در آوردو زد دور کیر منو بعد به حالت سجده در اومد و منم کیرمو با یه فشار زیاد کردم تو کونش که آنچنان جیغی زد که گوشم سوت کشید.یه کم صبر کردک تا کیرم جابازکنه و بعد شروع به تلنبه زدن کردم و بعا از 8 یا 9 دقیقه گفتم آبم داره میاد و بلن شدو روی دوتا پاش نشستو منم یه کم جغ زدمو آبمو روی صورتشو دهنش ریختم و نسترن شروع به مکیدن کیرم کرد تا آخرشو خورد.یعد یه 15 دقیقه ای کنارهم خوابیدیمو با هم حرف زدیمو بعد لباسامونو پوشیدیمو منم رسوندمشو رفتم خونه.رابطه ما باهم ادامه داره ومن 2باره دیگر هم نسترنو کردم و الانم تو فکر اینم تا دوباره بکنمش.
دوستان شهوانی من این داستان جدا واقعی بود و هیچ دروغی توش نبود چون اعتقاد دارم اگر منم دروغ بگویم از دیگران هم نباید توقع راست گفتن داشت.اگر دوست داشتید بگویید تا دوتا سکس بعدیم با نسترنو بنویسم.

نوشته: ALONE KING

هر چی پدرم گفت صبر کن شاید واسه هفته بعد مرخصی بگیرم و همراهتون بیام قم به گوش این مامان چادری ما نرفت که نرفت . من و آبجی سهیلا و مامان شیلا واسه زیارت از اصفهان راه افتادیم طرف قم . تقریبا چهار ساعتی رو تو راه بودیم . با این که سیزده سال بیشتر نداشتم ولی احساس غرور و مردانگی می کردم . خواهرم یه سال ازم کوچیکتر بود و مامان ما هم که زود ازدواج کرده بود تازه سی سالش شده بود . بابا همه جا با هامون میومد واسه همین مامان زیاد آشنایی نداشت که باید کجا اتاق بگیریم و کجا بخوریم و به اصطلاح نمی دونست چه جوری مرد باشه . منم اولین تجربه ام بود و باید خودمو نشون می دادم . مامان هم باید نذرشو ادا می کرد چون بابام یه سکته قلبی کرده بود و صاف در رفته بود .. وقتی که از اتوبوس پیاده شدیم مثل آدمایی که از عصر حجر اومده باشن سوار اولین ماشینی که می گفت اتاق خالی سراغ داره شدیم . یه شب بیشتر نمی خواستیم بمونیم . مامان شیلا می گفت فقط نزدیک حرم باشه که هر وقت دلمون خواست زود بریم زیارت -چشم آبجی شمارو می برم نزدیک حرم . اصلا از قیافه راننده خوشم نمیومد . یه قیافه شش در هشت با سبیل چحماقی و کلاه شاپویی که سرش داشت منو به یاد هنر پیشه های لاتی فیلمای قدیم مینداخت . این همه ماشین با کلاس بود و سوار یه پیکان قراضه ای شده بودیم که به درد تعویض و برش هم نمی خورد . ما سه تایی پشت نشستیم . چند صد متر جلوتر هم یه مسافر دیگه سوار شد . یه مرد خوش تیپ با کت و شلوار اتو کشیده و خیلی هم به خودش رسیده . اصلا معلوم نبود واسه چی سوار این ماشین شد . اتفاقا اونم سراغ خونه خالی رو می گرفت -حاج آقا این همشیره هم دنبال خونه خالی می گرده . من یه جای خبلی خوب سراغ دارم نزدیک حرمه . توی این شلوغی یه جای خوب گیر آوردن خیلی سخته . الان آخر شهریوره و تا چند روز دیگه مدرسه ها باز میشه . یه ساعتی گذشت و معلوم نبود چرا به حرم نمی رسیم پس از دور زدنهای زیاد و این ور و اون ور گشتن این پیکان قراضه تو یه کوچه کلنگی ایستاد و گفت آبجی همین جاست پیاده شیم -حاج آقا شوخیتون گرفته ؟/؟ما که هر چی پول داریم باید بدیم تا بریم حرم تازه پول هیچی وقتمونو بگو . شب نصفه شب می خواهیم جایی باشیم که راحت بر گردیم -همشیره الان هر ساعتی که اراده کنی ماشین هست -مگه شما از اول نگفتین نزدیک حرمه ؟/؟واسه چی با حقه بازی کار می کنین . سعی کنین یه لقمه نون حلال از گلوتون بره پایین -آبجی به کوچه نگاه نکنین این خونه الان یه اتاق خالی داره بقیه اش پره . حاج آقا شما هم بفر مایید اگه همشیره خوشش نیومد و شما خواستین بگیرین . رفتیم داخل . شبیه به فیلمای ترسناک بود . هیشکدوممون خوشمون نیومد -ببخشید حاج آقا مارو ببر وسط شهر این حاج آقا اگه خوشش اومد همین جا رو بگیره . پس چرا از سر و صدای مسافرا خبری نیست ؟/؟در همین لحظه سر و کله یه مرد دیگه هم پیدا شد و گفت صفا آوردین آبجی چادرتونو وردارین این جوری مصفاتره بیشتر حال میده . مادر تا این شرایطو دید ترس عجیبی به دلش نشست -بچه ها بریم این جا جای ما نیست . در همین جا اون مرده خوش تیپه مسافر پرید جلو مامان کجا ؟/؟.. مامان تا رفت جیغ بزنه اون صاحبخونه هه با یه پنبه آغشته به ماده بیهوش کننده که تو دستاش بود اومد مامانو از پشت گرفت و اونو گذاشت جلو بینی مامان شیلا . تا من و سهیلا بخواهیم جیغ بکشیم و فرار کنیم ما رو گرفتند و چشمامونو بستند . دیگه نفهمیدیم مامان چی شد . فقط می دونستیم توی یه ماشین جادار و بزرگ نشسته ایم و داریم به جای نا معلومی میریم . یه ساعتی رو تو ماشین بودیم . وقتی دسته جمعی ما رو پیاده کردند و بند از چشامون گرفتند دیدم تو یه خونه ای هستیم که نمی دونم و نمی دونیم کجاست . کلا 6نفر بودیم . سه تا ما و سه تا هم مرد غریب . مامان رو با چادرش انداختند کف اتاق . این خونه اش تمیز بود و نوساز و مجهز . مامان هنوز بیهوش بود و تازه داشت یه تکونهایی می خورد . هنوز نمی دونستم می خوان چیکار کنن تا اون موقع چشم و گوش بسته بودم . به سن بلوغ رسیده بودم و به اصطلاح خودمونی و یا همون متداولش تکلیف شده بودم و دستی بر جلق داشتم ولی از تجاوز و سکس و جزئیاتش مطلع نبودم . چادر مامانو که به جونش بستگی داشت از تنش در آوردند . بیچاره حتی حاضر نبود جاش مانتو بپوشه . یواش یواش لختش کردند . همه چی رو در آوردند . فقط یه شورت و کرست پاش بود . مامان هنوز نمی دونست چه خبره . گیج بود . من و سهیلا هاج و واج به صحنه نگاه می کردیم . هیشکدوم خجالت نمی کشیدیم . فقط فکر سلامتی مامان بودیم . کرست مامانو که در آوردند بی اختیار صدام در اومد. سهیلا! کرستشو باز کردند -بهش میگن سوتین بی کلاس . کرست مال بیسواداست . من می ترسم سهیل -تو که مثل خانوم معلما بلبل شدی . دیدی که معلوم نیست کجاییم هر چی جیغ می زنیم کسی نمی شنوه . مامان اندام خوشگلی داشت . واسه اولین بار بود که اونو این جوری لخت می دیدم بی انصافا جلوی چشام اونو لختش کرده بودند و جلوی چشام بیهوشش کردند . مثلا من مردشون بودم . سهیلا دیگه از این به بعدشو سرشو اون ور کرده بود دیگه خجالت می کشید مخصوصا وقتی که دیده بود مردا دارن لخت میشن . رفت و یه گوشه ای و داشت گریه می کرد . شورت مامانو از پاش در آوردن . اون کاملا برهنه شده بود . حالا اونا هر چهار تا لخت بودند . راننده اسمش اکبر بود و مسافر قلابی منوچهر و اون منتر خانی که تو اون خونه قبلی دیده بودیمش و باهامون اومده بود اسمش ایوب بود . هر سه تاشون کیر کلفت بودند . مامان دست و پاش آزاد بود . مثل ما جایی رو نداشت در بره . شاید ما رو آورده باشن به جایی که دور و بر ما خونه ای نباشه .. خیلی صحنه دلخراشی بود . یادم میومد هر وقت بچه های بی تربیت مدرسه بهم می گفتند ننه جنده ! باهاشون دعوا میفتادم .-اکبر آقا تجربه ثابت کرده که اگه با ملایمت و نرم نرم کار کنیم همه چی به خیر و خوشی می گذره و همه مون حال می کنیم . دست و پامونو به یه ستونی بسته بودند که نتونیم مزاحم عیششون بشیم . مامان هنوز گیج و منگ بود . تماشای این صحنه واسم تازگی داشت . خون توی رگهام به جوش اومده بود . انتظار داشتم که مامان پاشه و بزنه زیر گوششون ولی تکون بخور نبود داشت نومیدم می کرد . یه نگاه به سهیلا انداختم و دیدم صورتش به سمت مامان شیلا نیست . مامانو طاقباز رو زمین درازش کرده بودند . اکبر آقا داشت لاپاشو یعنی همون کوسشو می لیسید . منوچهر خان افتاده بود رو سینه هاش و ایوب شیره ای هم داشت لباشو می بوسید . مامانو مثل گوشت قربونی بین خودشون قسمت کرده بودند . یواش یواش داشت صداش در میومد . مثل آدمای بیحال حرف میزد . هنوز اثر دارو روش بود ولی می دونست که دارن باهاش چیکار می کنن .-نههههه نهههههه تورو خدا باهام این کارو نکنین . من شوهر دارم جلو بچه هام نه به خاطر خدا دامنمو لکه دار نکنین اکبر :آبجی دامن دیگه پات نیست . خیالت راحت لکه دار نمیشه . سه تایی زدند زیر خنده . منوچهر چه جور سینه های مامانو می مکید و ایوب هم که لباشو ول داده بود طرف زیر گلوی شیلا جون و اکبر هم که با همون سبیلای چخماقی خودش داشت کوس مادر جونو میک می زد .نمی تونستم کاری بکنم . چاره ای نبود . فقط باید تماشا می کردم . نمی دونم چرا من مثل سهیلا نمی تونستم سرمو یه طرف دیگه بگیرم . شاید به این دلیل که سهیلا جون فقط یکی دو سوراخ ورودی داشت و هر وقت شوهر می کرد شوهره بیشتر جورشو می کشید ولی من یه مرد بودم و باید از تجربیات هم جنسای خودم هر چند وحشی و آشغال و جلاداستفاده می کردم . با این که خیلی عذاب می کشیدم از این که دارن مامانمو میگان . منوچهر واسه یه لحظه سرشو گرفت طرف من -آفرین آقا پسر خوب ببین بعدا به دردت می خوره . جا نداریم وگرنه یه تعارفی هم بهت می کردیم.... کثافتا داشتن می گفتن منم برم مامانمو بگام . ایوب شیره ای مثل این که دخترشو خیلی دوست داشت -اکبر آقا این کوچولو این جاست فکر می کنم دارم جلو دخترم الهام این زنه رو میگام و بهش بی احترامی می کنم -پس پاشو ببرش تو یه اتاق دیگه درو قفل کن ... همین کارو هم انجام داد و حالا من شاهد گاییده شدن مامانم بودم . ایوب کیرشو فرو کرده بود تو دهن مامان وخیلی راحت اونو بیرون می کشید . چونه های شیلا جونو به شدت فشار می داد تا دهنشو باز کنه . زیاد مقاومت نمی کرد . منوچهر هم پهلو کرده بود کیرشو گذاشته بود لای سینه ها ی مادر جونو به کیرش فشار می داد و کیرشو رو سینه ها حرکت می داد . کوس مادر جون افتتاح شد و من ناخواسته برای اولین بار اونم به طور زنده شاهد ورود کیر توی کوس شدم اونم یه کیر غریبه تو کوس مامان جونم . اکبر راننده کیرشو فرو کرد تو کوس مامانم . تمام این کیر ها از کیر من رسیده تر و کلفت تر بودند . کیر من دراز بود ولی کلفتی و پختگی کیر اونا رو نداشت . داشتم دیوونه می شدم . چطور جسارت کرده بودند به مادر نجیب و مهربون و با ایمان من تعرض کنند . هم دهن شیلا جون کیررو راحت قبول کرد و هم کوسش . مامان شده بود وسطی یا آدمی که هر کی به نوبت از سرش می پرید . منوچهر یه اشاره ای به اکبر زد و اونم دوزاریش افتاد و ایوب اومد روسینه ها ومنوچهر هم رفت سر وقت کوس . با یه حالت چرخشی کار می کردند . کیر منوچ حان کلفت تر بود و مامانو بیشتر از حالت بیهوشی در آورد و لگد پرونیهاشو بیشتر کرد . هر چند هنوز لگد های جونداری نداشت . منوچهر رحم نداشت . سرعت و شدت گاییدن منو چهر خیلی زیاد بود . یواش یواش شیلا جون داشت دردش میومد . آسیاب به نوبت بود . حالا دیگه نوبت ایوب شیره ای بود که کیرشو فرو کنه تو کوس مامان . همه شون از روبرو اونو می گاییدند -جااااااااان عجب کوس مشتیه من می میرم واسه همچین کوسایی . به اندازه یه لول تریاک به آدم حال میده . خیلی می چسبه . حیف که حموم کوچیکه دسته جمعی جا نمیشیم . مامانو پشت و روش کردند . اون دیگه کارش به جیغ و ناله و شیون کشیده بود ولی هنوز توان مقاومت داشت . اونو صد و هشتاد درجه بر گردوندند . یعنی پشت و رو رو دمرش کردند .-بچه ها با این بیحالیش مجبوریم نوبتی بگاییمش .-بیحال بودن هم خودش نعمتیه . چون اگه حال داشت نمی ذاشت خوب با هاش حال کنیم . مامانو برای اولین بار بود که به این صورت لخت می دیدم . اندام درشت و تپل و کون مامانی دل منو برده بود . وقتی قاچ کون مامانو باز می کردند یه سوراخ ریز و یه سوراخ درشت چشمک می زد . واسه خودشون وقت گذاشته بودند که نفری پنج دقیقه به دلخواه کوس یا کون مامانو بگان . اکبر با بیرحمی کیرشو فرو می کرد تو کون مامان و بیرون می کشید همونو میذاشت تو کوسش . دو نفر دیگه هم بیکار ننشسته بودند و با اندام شیلا جون ور می رفتند . مامان از درد به خودش می پیچید . بیشتر کیر توی دید من قرار داشت تا سوراخ کوس و کون مامان . کیر منم شق شده بود . دستم رفت داخل شلوار . اکبر آبشو ریخت تو سوراخ کون مامان . نوبت منوچهر خوش تیپ شد . خبلی باحال می گایید . یه لحظه چشای من و منوچ افتاد به هم و از نگام و از دستی که بود توی شلوارم خیلی چیزا دستگیرش شد . منوچهر کیرشو که خیلی هم دراز بود گذاشته بود لای درز وسط شیلا و از پایین به بالا حرکتش می داد و بعد اونم مثل نفر قبلی هم می کرد تو کوسش و هم تو کونش ولی وقتی کون مادر جونو می گایید آروم آروم فرو می کرد تو سوراخش -جااااااان خیلی وقت بود همچین کوس و کونی رو نکرده بودم . سینه هاتم حرف نداره خوشگله . اگه بچه هاتو نمی دیدم فکر نمی کردم شوهر داشته باشی . اگرم شناسنامه ها رو نمی دیدم فکر نمی کردم بچه های خودت باشن . وقتی می خواست آبشو توی کوس مامان خالی کنه کیرشو تا ته فرو کرد تو کوس و دو تا دستاشو گذاشت رو شونه هاش و ضربات سهمگین خودشو شروع کرد . هیکل درشت مامان دچار لرزش شده بود . مخصوصا کونش با یه حالت ژله ای می لرزید . دلم دیگه رفت . فقط با حسرت به رفت و برگشت کیر منوچهر و حلقه کوس شیلا جونم نگاه می کردم . یه وقتی به خود اومدم که دیدم آب کیر منوچهر از کوس مامان شیلا به طرف رون پاهاش در حال برگشته . نفر بعدی ایوب خان بود که هر چند مثل منوچهر حال نکرد و حال نداد ولی من حال کرده بودم . همون وقتی که دیدم کیر منوچهر هنوز تو کوس شیلا جونه و کون قشنگش تو دید منه و منی در حال پس زدن از کوسه , آب منم تو دستم خود به خود خالی شد و احساس سبکی فوق العاده ای می کردم . ایوب دیگه شده بود لاشخور و به اصطلاح داشت پس مونده های اکبر و منوچهر رو می خورد . کیرشو که فرو می کرد تو کون شیلا اثر آب اکبر می نشست روش وووقتی هم میذاشت تو کوسش هنوز پس مونده آب کیر منوچهر اون داخل بود . بالاخره پس از این که کلی با کون شیلا خوشگله ور رفت و اونو با ماچ و بوسه هاش خیس کرد آبشو ریخت توی سوراخ کونش . یه خورده آنتراکت دادن . مامان داشت گریه می کرد . اشک از چشاش جاری بود . منوچهر منو مثل یه گوسفند برد چند متر اون طرف تر و گوشمم می کشید و با خودش می برد . از جماعت چند متری فاصله گرفته بودیم . خیلی آروم به من گفت اگه دوست داری کیرتو فرو کنی تو کوس مامانت هر چی میگم گوش کن اگه دوست نداری خودت میدونی . من زورت نمی کنم . ببینم پاسور بلدی ؟/؟سرمو تکون دادم و گفت کاریت نباشه . مرحله اول اونا رو می بریم و مرحله بعدو بذار به عهده من . نفهمیدم منظورش چیه . اصلا پاسور بازی واسه چی ؟/؟تازه از کجا مطمئن بود ما می بریم .-آقایون این بچه رو راضیش کرددم که باهامون پاسور بزنه وگرنه گوش تا گوش خودش و آبجی و ننه اشو می برم . علت ورق بازی کردنو فهمیدم . من و منوچهر با هم یه دسته بودیم و اکبر و ایوب یار هم بودند . سه نفری می شد تو حموم حال کرد . هر گروهی که می برد مادرمو با خودش می برد حموم . منوچهر از بس آدم خوب و مهربون و جنتلمنی بود دوست نداشت که من پیش مامانم شرمنده شم . واسه همین همش طوری رفتار می کرد که انگار من به زور اونجا نشسته ام . ولی دل تو دلم نبود . دلم مثل سیر و سرکه می جوشید . دوست داشتم پاسور بازی رو ببریم . و من و منوچ خان مامانو ببریم داخل حموم و ترتیبشو بدیم . این جوری خیلی حال می داد . ایوب و کریم موقع بازی خیلی کوس خل بودن . اونا به تنها چیزی که فکر می کردن و توجه داشتند ده لو و دولو خوشگله بود ومنوچهر خان هم با این که بازیش بد نبود ولی هر وقت کم می آورد تقلب می کرد . برگهای خاج دستشو با ورقهای جمع کرده اش عوض می کرد . از داخل برگهای جمع کرده سرباز می کشید بیرون و یهو می دیدی تا آخر بازی به جای چهار تا سرباز هفت تا سرباز میاد بیرون . بازی رو بردیم و مادر جونو بردیم حموم . منوچهر به طور نمایشی یه چاقو گذاشت زیر گلوم -پسر می بینم ننه اتو خیلی دوست داری . کیرتو می کنی تو کوس ننه ات . اگه این کارو نکنی من این چاقو رو هم فرو می کنم تو کون تو هم تو کوس و کون ننه ات . یه جای ننه ات فرو کنم بسشه به جای دومش نمی رسه و نمی کشه . شیلا جون که تازه هوشیار شده بود ومی دونست چه بلاهایی سرش اومده دیگه می دونست التماس کردن فایده ای نداره -سهیل جون . جونت عزیز تره مادر . هر کاری که این کثافت میگه بکن . به خودم و فکرم فشار می آوردم که کیرم از حالت نیمه شق شق تر نشه . دیدم کیرم داره دراز تر و صاف نر میشه -مامان سرتو بگیر رو به دیوار داره میاد . نگام نکن خجالت می کشم . مادر قمبل کرده بود . منوچهر چند دقیقه ای مارو به حال حود تنها گذاشت . سوراخ کوسشو که درشت تر بود و راحت تر می شد کیرو فرو کرد توش انتخاب کرده و در حرکت اول یک ضرب فرستادمش تا ته کوس مامان بره . چقدر نرم و داغ بود . هر چی بیشتر ضربه می زدم کوس مامان خیس تر و خیس تر می شد .-آفرین پسر خوب ننه اتو می گایی . عین حرفه ایها عمل می کنی . منوچهر دوتا سینه های مادرو از زیر گرفت تو دستاش و اونا رو رو هم می غلتوند و با هاشون بازی می کرد .. ببین آقا سهیل بدنتو بیشتر به کون مامانت بچسبون تا راحت تر به سینه هاش برسه . این جوری هوس اونو هم زیاد تر می کنی . این خیسی کوسش که زده بیرون و رو کیرت نشسته نشون میده که شیلا خانوم از این که پسرش داره اونو میگاد کلی حال می کنه . می تونی جفت سینه هاشو بگیری تو یه دستت و با یه دست دیگه ات کمرشو ماساژبدی . اگه بدونی مامانت این جوری چه حالی می کنه . دستوراتشو مو به مو انجام دادم . اولین تجربه ام بود . نمی دونم و نمی تونم بگم چه جوری کیف می کردم . یه لذت عجیب و شوک آوری بود که می خواست دلمو از جاش در بیاره . تازه منوچهر هم قصد داشت که در مر حله بعدی شیلا جونو یه لیف مالی درست و حسابی هم بکنیم . مامان صداش در نمیومد . فقط نفسهاش تند تر شده بود .. حس کردم شیلا جونمم داره کونشو دور کیرم می گردونه . من خودم فوق العاده داغ بودم با این کارشم دیگه بد تر شدم . به زور جلو ابراز هوس و احساسات خودمو می گرفتم . حس کردم آب داغ هوس من داره می ریزه تو کوس مامان .. خودمو به کون درشت و برجسته و ناز و نابش چسبوندم تا بیشتر حال کنم . منوچهر که دید آب کیر من داره از کوس مامان به طرف پایین پس ربزش می کنه گفت پسر باید یاد بگیری یه خورده خود نگه دار باشی . کیرت بد نیست یه خورده باید کلفت تر شه . می دونم خجالت می کشی . همین طرف باش من میرم زیر فرو می کنم تو کوس شیلا جونت تو هم از همون طرف بذار تو کونش . کیرم شل شده بود ولی درازیش بد نبود . منوچهر رفت زیر مامان دراز کشید وکرد تو کوسش و منم با هزار مکافات ودست رو کیرم داشتن اونو فرو کردم تو کون مامان . وقتی رفت داخل از بس تنگ و کیپ و چسبون بود و حال داد که دیگه مثل حالت قبل خودشو گرفت و شق شد ولی مقاومت بیشتری داشتم . دیگه اتومات می دونستم چیکار کنم . هر چند لحظه در میون منوچهر می گفت که پسر خجالت نکش کردنی رو باید کرد . گاییدنی رو باید گایید . محرم و نامحرم چیه . هر سوراخی رو مال هر کی که باشه به زور یا بی زور اگه تونستی بکن توش . شاید اولش زور باشه ولی وقتی که رفت و جاشو پیدا کرد عشق و هوس دو طرفه میشه . غلط می کنه اون زنی که بگه تا آخر کیر خوردن اصلا حال نکردم . شیلا خانوم اگه دروغ میگم بگو دروغ میگی . بیشتر از یک ربع دو نفری مامانو گاییدیم . یه بار دیگه هر کدوم یه آبی تو سوراخش ریختیم و در هر حال من از کل جریان خوشحال بودم چون حالشو برده بودم ولی پیش مادر جون شرمنده نشون می دادم . من و منوچهر حتی اونو لیف مالیش کردیم و بعدشم بردیمش زیر دوش و تمام تنشو میک زدیم و لیسیدم . منوچ با من طوری رفتار می کرد که مثلا من به زور دارم مامانمو می لیسم . این قدر ملاحظه کار بود که سفارش می کرد طوری میکش بزنم که کبود نشه و پیش بابام خجالت نکشه . -سهیل جون پیش سهیلا از این قسمت قضیه اصلا حرف نمی زنی ها . پای جون در میون بود -مادر شرمنده اتم -عزیزم دشمنت شرمنده باشه . اگه مادر بدی واست بودم ببخش . خیلی دوست داشتم دامادی تو رو ببینم . عروس خوشگلمو ببینم -مادر مگه کجا می خوای بری ؟/؟نه نه این حرفو نزن . اونا تقاصشو پس میدن . نمی دونستیم چیکار کنیم . نه حوصله بر گشتن داشتیم نه حوصله موندن . با این حال اونایی که مامانو گاییده بودند این قدر معرفت و مردونگی رو داشتند که یه جای خوب نزدیک حرم واسه ما دست و پا کنن .-آبجی زحمت کشیدین این همه راه رو اومدین . درست نیست زیارت نکرده برین . مامان یه تفی انداخت و اونا رفتند . محبت داشتند کرایه اتاق یه شبو حساب کردند . یه اتاق بزرگ و شیک و سه تخته البته یه سوئیت بود . هر چی سهیلا به مامان گفت که با هم برن حرم مامان گفت که نجسه و نمیشه و حالشم نداره و از این حرفا . راه زیادی نبود و همش هم از جاهای امن و شلوغ رد می شد . به سهیلا گفتم مامانو تنها نذاریم بهتره الان حال و هوای خودکشی داره . تو که دوست نداری یتیم و بی مادر شی . دیدم چه جور داره گریه می کنه . اون رفت حرم و من و مامان هم یه چیزی خوردیم و منم رو تخت خودم دراز کشیدم . اونو بوسیدم و ادای پسرای خیلی دلسوزو در آوردم و یه دستی به کمر و بدنش کشیدم که ببینم آلات خودکشی و از این چیزا نداشته باشه . از این که بخواد بره حموم هم می ترسیدم که یه وقتی با تیغ و خود تراش رگهای دستشو هدف قرار بده . خودمو زدم به خواب . چشم ازش بر نمی گرفتم . نمی خواستم بی مادر شم . زیر چشمی هواشو داشتم . فکر می کرد خوابیده ام . شمد رو از تنش انداخت . یکی یکی لباساشو در آورد . شورت و سوتینشو هم کند . لخت لخت شد . درست به همون حالتی در اومده بود که امروز موقع گاییده شدن بود . کیرم داشت شق می شد وشمدرو بلند می کرد . یه پهلو کردم تا گند نزنم . مامان آخه واسه چی داره خودشو لخت می کنه . حتما این جوری راحت تر میخواد خودکشی کنه -سهیل پاشو بیا اینجا کارت دارم . می دونم بیداری -مامان باور کن قصد جسارت نداشتم هواتو دارم که یه وقتی کار شیطانی نکنی و خودتو نکشی .-بهت گفتم بیا جلو باهات حرف دارم . حس کردم مامان میخواد آخرین وصیتشو به من بکنه . رفتم بالا سرش -روز بدی بود سهیل جان . چند تا نامرد افتادن سرم . یه زن تا موقعی که دامنش لکه دار نشده باشه بیخیاله و راحت زندگیشو می کنه ولی وقتی که کار از کار بگذره .. من امروز خیلی سنگین شدم -می فهمم مادر سنگینی این فاجعه خیلی زیاده -چی میگی سهیل تو که زن نیستی این چیزار و بفهمی . زن تا ارضا نشه تا خودشو خالی نکنه مثل آدمای گیج و منگی می مونه که یه چیزی زده باشن تو سرش . مثل شما مردا نیست که کیرتونو بذارین تو دستتون فکر کنین دارین یه زنو می گایین وآبتونو تموم کنین خلاص .. یعنی چه مامان سابقه نداشت این طوری باهام حرف بزنه . اون نزاکتو رعایت می کرد . خیلی در تربیت من و سهیلا کوشا بود . نمی ذاشت بریم کوچه و حرفای بد یاد بگیریم . اومد طرف من شلوارکمو کشید پایین و تا بیام به خود بیام گفت این که سر به هواست و بازم التماس دعا داره . مگه پسرم چه چیزش از بقیه کمتره اونا که به زور کیرشونو فرو کردند تو دهنم . من داوطلبانه کیر پسرمو بخورم چه اشکالی داره . دهنشو باز کرد و کیرمو تا آخر فرو کرد داخل و یه خورده هم به سر حلقش چسبید -آههههههه ماااااامااااااان بخور بخور هر چی دوست داری بخورش . اوووووففففففف دارم حال می کنم . مامان آبم داره می ریزه . یه لحظه دهنشو از کیرم جدا کرد وگفت این قدر خودتو لوس نکن . همین یه ساعت پیش بود که یه بار آب کیر تو ریختی تو کوسم و یه بارم ریختی تو کونم تا آبمو نیاوردی حق نداری خودتو خالی کنی چون می دونم اگه این دفعه بریزی دیگه شل شل میشی و من باید تو هوسم بسوزم .-ماااااااماااااان خیلی خوشم میاد . طاقباز دراز کشید و گفت بیا تو بغلم هر کاری دوست داری باهام انجام بده . یادم اومد که اکبر آقا با چه اشتهایی کوس مامانو می خورد منم همون کارو کردم هم مامانو می تونستم بیشتر سر حالش بیارم هم این که خودمم به این زودیها آبم نمی ریخت . پس این بود اون خودکشی که اون می خواست انجام بده ؟/؟کوس مامان شیلا رو گذاشتم تو دهنم . اون تیکه گوشتای اضافی دورشو مثل آدامس توی دهنم نرم نرم می جویدم . مامانی بعدا بهم گفت بهش میگن چوچوله . من که این چیزا رو وارد نبودم . تازه کوس کردن رو هم از گاییده شدن زورکی مامان یاد گرفته بودم -اوووووووووهههههه سهیل بخوررررر کوسسسسسسمو بخور . چونه های نرم و تازه و سبیلای نرمت بهم حال میده . اصلا سیخ نمی زنه . داره آتیشم می زنه . تورو جون بابا بخور . اگه همین جور ادامه اش بدی من آبم میاد . با این تشویقای شیلا جون حسابی دلگرم شده بر تلاش خودم افزودم . دیگه گردنم درد گرفته بود . دستم خسته شده بود . بالای کوس مامانو می مالیدم . انگشت تو کوس و کونش فرو می کردم . اون همش آخ آخ می کرد -من بمیرم خسته ات کردم . پسرم نزدیکه نزدیکه تند تر تند تر منم تا می تونستم سرعت و فشارو زیاد کردم -جاااااان اوووووووومد داره میاد آخیش ولم نکن ولم نکن کنار نکش . دوستت دارم دوستت دارم . حال کن حال بده . حالا کیییییییرررررررتو بفرست تو کوسسسسم . کوسسسسسسسسم خیلی وقته منتظرشه . میخواد باهاش حال کنه . منم دیگه حسابی به هیجان اومده بودم . معطل نکردم . کیرمو از روبرو فرو کردم تو کوس مامان . چه راحت تا ته رفت . اونو به ارگاسم رسونده بودم و اونم کیر کیر می کرد . اشتهاش خوب بود -رو من بخواب دراز بکش پسرم . میخوام تمام تن و وجودتو رو خودم احساس کنم . همین کارو کردم واین بار بدون خجالت و حیا چش تو چش هم دوختیم لبامو گذاشتم رو لبای مامان خوشگله تپل و نازم و سینه هاسشو به سینه هام چسبوندم و در یه حالت خماری و لذت زیاد ریختم تو کوسش . خیلی لذت داشت . حس می کردم خیلی آروم گرفتم . من و مامان تو بغل هم خوابمون برد . یه وقتی بیدار شدیم که فهمیدیم حدود دوساعته تو بغل هم خوابیده ایم .-پاشو سهیل الان سهیلا میاد زشته -پس مامان من میرم رو تختم می خوابم . مامان یه تماس با سهیلا گرفت و اونم گفت که تو راهه . شانس آوردیم که نیومد و مارو غافلگیر نکرد . واقعا بی احتیاطی کرده بودیم . معلوم نشد کی خوابم برد . تو عالم خواب و خیال می دیدم که کیرم داره ساک زده میشه و منم چه جور لذتشو می برم . حس می کردم خوابم دوست داشتم بیدار نشم . در یه حالتایی قرار گرفته بودم که متوجه شدم بیدارم و کییر من تو دهن مامانه . این زنه عجیب حریصه ول کن نیست . سهیلا حتما از حرم نیومده و اون بازم داره از این قضیه به نفع خودش استفاده می کنه . دستشو می ذاشت رو بیضه هام به طرف بالای کیر و دهنو می کشید ولی نمی دونم چرا کیرم تا نصفه بیشتر نمی رفت تو دهن مامان . دستاشم کوچیک شده بود . تو تاریکی یه نیم نگاهی به روبروم انداختم .واییییییی این سهیلا بود .سهیلا نه نه نه .. چه هیجانی خواهر دوازده ساله ام اومده بود روم با چه شجاعتی هم این کارو می کرد -سهیلا این کارا چیه -بالاخره بیدار شدی ؟/؟چیه بایکی بیست سال کوچیکتر از مامان حال نمی ده ؟/؟من خودم دیدم تو و مامان لخت تو بغل هم بودین و دست تو بود رو کوس مامان و دست مامان بود رو کیر تو . اگه برم به بابا بگم چی میشه . منو دست انداختین . برو حرم من پیش مامان هستم خودکشی می کنه اگه ولش کنم -باورکن سهیلا من همچین قصدی نداشتم اون باعث شد . تورو خدا به بابا چیزی نگو . اونو که خیلی بی حال و گیج شده بود انداختمش رو تخت و دستامو رسوندم به سینه های گرد و قلقلی خواهر خوشگله ام و لبمو گذاشتم رو کوسش -اووووووههههههه نهههههه سهیل . همینه همینه من همینو میخوام . باشه به بابا نمیگم . به هیشکی نمیگم . با من حال کن . به منم حال بده . باهام عشقبازی کن . منم یه حقی دارم . دوستت دارم داداشی . من کیر می خوام . اون داغ داغ بود . التهاب و جست و خیزش زیاد بود . همش وول می خورد و انگار داشت می رقصید . کوسش خیلی کوچولو و تازه تر از کوس مامان بود . خیلی هم زود زود خیس می کرد و زیاد زیاد . بلند شد منو رو تخت پرتم کرد و کوسشو انداخت رو لب و چونه هام و اونو با شدت به لب و بینی و چونه هام می مالید . بعدشم اونو انداخت رو کیرم -سهیلا مواظب باش تو هنوز دختری . -ما زنا همش بدبختیم . خوشی همش مال شما مرداست . صدتا کوس هم اگه بکنی بازم پسری -فدای تو آبجی گلم میشم . بیا پس کوستو بخورم . شاید این جوری دردت دوا شه . مشکلت حل شه . ولی خودمونیم این سهیلا کوچولو هم بد جوری بلبل زبون شده بود مثل این که این حرفای زنونه رو از بزرگتر از خودش شنیده و یاد گرفته . داشت دست و پا می زد و من نمی ذاشتم درره . دو تا سینه هاشو با دو تا دستام می مالوندم . دیگه وضعیت طوری بود که نمیشد لباشو بوسید . نمی تونست خودشو از دستم خلاص کنه . پوست تنش سرخ سرخ شده بود . یه لحظه همچین جیغی کشید که اتاق به خودش لرزید من که دیگه جای خود داشتم . پس از چند دقیقه از جاش بلند شد و یه قوطی کرم با خودش آورد و مالید به سوراخ کونش .-قربون خواهر خوشگلم برم دردت میاد من دلشو ندارم کونش کوچولو و دخترونه بود .-چیه داداشی با کون کوچولوی من حال نمی کنی ؟/؟مال مامان درشت بود بهت مزه داد و الان سیری دیگه باشه به هم می رسیم -نه کی گفته ببین کیرم هنوز شقه . هوس داره دیگه . تو که می دونی من چقدر دوستت دارم خوشگل من . درخواستشو اجابت کردم و دور کیر خودمم خوب سفید مالی کردم . نصف قوطی رو خالی کردم . به زحمت کیر رو فرستادم تو کون سهیلا تازه نصفشو . قطر سوراخ کون مامان شیلا با این که دوبرابر بود بازم یه کیف و چسبندگی خاصی داشت وای به این کون . سهیلا اسیر دستای من بود -داداش سیر سیر بکن چشات دنبال دخترای مردم نباشه -تو هم کیر کیر بخور دنبال دوست پسر نباشی .-یادت باشه تو مامانتم داری که اونو می کنی .-حالا اونو تخفیف بیا . کونشو خیلی آروم آروم می گاییدم . تا صبح هم می تونستم اونو بگام ولی آب ریزشی سهمیه امروز همه نصیب مامان شیلا شده بود . تازه کلی لذت بردم و حال کردم و داغ شدم که تونستم دو سه قطره ای خالی کنم که همونم با کرم کون و کیر قاطی شد . قبل از این که مامان بیاد یه خورده خودمو تقویت کردم و یه قرص سردرد خوردم و خوابیدم . قسمت نبود که برم زیارت . وقتی که برگشتیم اصفهان دیگه هفته ای حداقل یکی دوبار هم مامانو هم سهیلا رو می کردم . مامان هنوز نمی دونه که من آبجی سهیلا رو از کون میگام . هوس کرده بود که بازم بره قم منتهی این بار فقط با من. ولی سهیلا که ختم روز گاره میگه مامانی منم با شما میام من نذر کردم که اگه تو روحیه و حالت خوب بشه یه سفر دیگه برم

نوشته: ؟

سلام دوستای گلم امیدوارم که خوب باشین و داستانهای منوخونده باشین .من تا حالا 2 تا داستان نوشتم یکی فانتزی من که تبدیل به واقعیت شد, یکی هم مراسم عزا که برای من عروسی شد, ولی این ماجرایی که براتون مینویسم قبل از اونا برام اتفاق افتاده ولی من الان(92/8/30) براتون مینویسم چون امروز اونطرفو بعد 2 سال دیدم.

این جریان برا من تابستون سال90 اتفاق افتاد و از اونجایی شروع شد که ما داداش کوچیکمو تو مدرسه فوتبال فجرسپاسی شیراز ثبت نام کردیم ,خیلیا اونموقع اومده بودن برا ثبت نام و باشگاه خیلی شلوغ بود خلاصه من مامور شدم که روزای تمرین داداشمو ببرم سر تمرینو برگردونم. اونموقع من 21 سالم بود سال دوم دانشگاه بودم.از طرف باشگاه بچه ها رو به ترتیب رده بندی سنی تقسیم کرده بودن و رده اینا که زیر 10 سال بود حدودا 40 تا بچه 7و8و9 ساله بودن نیاز بود که همراهشون حتما یه نفر باشه .روزای اول خیلی خوش میگذشت با اولیای بقیه بچه ها میرفتیم میشستیم اونجا وبا خیال واهی اینکه بچه ها روزی میلیاردر میشن با ذوق بازیشونو نگا میکردیم ولی کم کم دیگه برا من خسته کننده شده بود حوصلم سر میرفت .داداشم با یکی از بچه ها که اسمش امید بود و همسنش بود خیلی صمیمی شده بود.امید با مامانش میومد سر تمرین .از مامانش براتون بگم یه زن 30 ساله خوشگلو ناز تو دل برو قدش متوسط ویه ذره بدن توپری داشت و خیلی هم با انرژی و خنده رو که دائما با زنایی که اونجا میومدن بگو بخند را مینداخت.اسمشم که بعدا از خودش فهمیدم گلی بود.من خیلی تو کف این گلی خانم بودم همش نگاش میکردمو فقط به عشق اون میرفتم والا دیگه حوصله ی تمرین بردنو نداشتم.یه روز ازطرف باشگاه اینارو برای یه فستیوال تیمهای پایه جمع کردن ورزشگاه حافظیه از همه جای ایران اومده بودن 300تا بازیکن پایه با خونواده هاشون اومده بودن خیلی شلوغ بود ما هم اولیای بازیکنای فجر یه طرف با هم نشسته بودیم, پسر گلی خانوم هم خیلی بازیکن توپی بود و همه میدونستن که اون انتخاب میشه از هر تیمم 3 نفر رو انتخاب میکردن داداش منم بازیش خوب بود ولی به پای امید نمی رسید اونروز حسابی با بقیه اولیا راجه به فوتبال پایه کارشناسی کردیم و من هم به بهونه اون بحث حسابی با گلی خانوم چش تو چش حرف زدم.فستیوال تموم شد و امید و مهرداد(داداشم)ویه نفر دیگه انتخاب شدند برای تیم ملی پایه که دیگه خبری ازشون نشد.بعدا معلوم شد که پارتیا رفتن جای اینا.باشگاه خودشم این 3نفرو با 2نفر دیگه از40نفر بازیکن مدرسه فوتبال در آورد برد تیم پایه نونهالان باشگاه.

یه روز که تمرین تیم تموم شد بچه ها سوار سرویس شدنوواین 5نفر که تازه اومده بودنو قرار بود مهرماه سازماندهی بشن و سرویس تعلق بگیره بهشون موندن به غیر از من همه با ماشین میومدن گلی خانوم هم با پراید میومد همه رفتنو داداش منم با امید خدافظی کرد که بریم, گلی برگشت به ما گفت من میرسونمتون بعد کلی تعارف از طرف من که الکی بود سوار شدیم آورد ما رو در خونمون پیاده کرد جلسه بعدی هم همین اتفاق افتاد با یه فرق بزرگ که موقع پیاده شدن گفت اگه مشکلی نباشه شمارتونو بدین تا از جلسه بعد موقع رفتن هم زنگ بزنم بهتونوبا هم بریم سر تمرین, که گفتم لطف میکنید شمارمو گفتمو تو گوشیش نوشت پرسید اسمتون میخوام سیو کنم گفتم من شاهین هستم تک زد شمارش افتاد و گفت منم نادری هستم با کلی تشکر خدافظی کردیمو رفتیم.بعد اونروز قبل هر جلسه زنگ میزدو ماروهم بر میداشت موقع برگشت هم میاورد میرسوند خیلی باهم صمیمی شده بودیم ولی چون من فکر میکردم شوهر داره اصلا فکری دربارش نمیکردم.یه روز بعد تمرین موقع برگشت ازش پرسیدم ببخشید شغل بابای امید چیه که اصلا وقت نمیکنه بیاد که از آینه با اشاره خاصی گفت بابای پسرم رفته مسافرت اونور دنیا قراره به همین زودیا برگرده خیلی ناراحت شدم فکر کردم مرده رسیدیم در خونه و خدافظی کردیمو رفتن.2˛3ساعت بعد اسمس داد که بابای امید تو 5 سالگیه امید به بهونه کار تو مجارستان رفته و فقط سال اول پول میفرستاد و دیگه ازش خبری نیست ما هم خونمونو فروختیمو تو این محلمون خونه گرفتیمو بقیه پولو هم گذاشتم رو پس اندازی که داشتمو سودشو میگیرم ماشین هم اون برام خریده بود.اس بازی ما از اینجا شروع شد یواش یواش اسمشو فهمیدمو خیلی خیلی صمیمی شده بودیم زنگ میزدیم باهم حرف میزدیمو میگفت تو جای داداش کوچیکمی سر تمرینا میرفتیم میگشتیمو بر میگشتیم بچه هارو بر میداشتیمو میرفتیم تا این که پاییز شد و بچه ها با سرویس میرفتنو میومدن منم دانشگام شروع شده بود دیگه همدیگرو نمیدیدیم ولی هرروز یا اون یا من زنگ میزدیمو با هم حرف میزدیم تا این که گوشی من تو خونه رفیقم افتاده بود لای شمشادای حیاتشون منم فکر میکردم گم شده 4و5 روزی گوشی نداشتم اعصابم خورد شده بود تو محوطه دانشگاه بودم که رفیقم اومد و گفت شاهین مامانم گوشیتو از لای شمشادامون پیدا کرده بدو بدو رفتیمو گوشیمو گرفتیم دیدم گوشی روشن نمیشه به رفیقم گفتم اینو بزنیم به شارژ ببینم سوخته یا باطریش تموم شده اونم قبول کرد رفتیم تو شارژرو وصل کردم بهش تا روشن شد دیدم 60˛70 تا میسدکالزبا 14و15 تا اسمس اسارو بازکردم دیدم گلی تو اسمس اول گفته چرا ج نمیدین ˛ بعدش نگرانتم بعدش اسامو دیدی زنگ بزن˛ کجایی پس˛ ج بده بگو زنده ای تا خیالم راحت بشه˛ یه اس که خیلی برام عجیب بودو دیدم نوشته من وابستت شدم دوست دارم برا من جای همدممی از غصه دوریتو ج ندادنات دارم میمیرم جریان بهرامو(شوهرش) برام تکرار نکن و ........آخرین اسمسشم این بود همتون سر وته یه کرباسین نامردین تا احساس میکنین یکی دوستون داره فورا نامردی میکنین هیچوقت نمیبخشمت چون تو داغمو تازه کردیو.......فورا بهش زنگ زدم یه بار کامل زنگ خورد و ج نداد دوبار زنگ زدم وسطاش برداشت و با عصبانیتو بدون مقدمه گفت متنفرم ازت چیه چرا زنگ زدی با خواهش و تمنا اولش قبول نمیکرد ولی به زور قسم براش توضیح دادم قضیه رو باور نمیکردگفتم گوشیرو میدم به مادر رفیقم از اون بپرس گوشیرو دادم به مادر رفیقم گفتم حاج خانوم این دختر قراره خانومم بشه شما بهش بگین گوشیم اینجا جا مونده بود اونم گرفت و با حوصله همه چیرو بهش توضیح داد گوشیرو که از مادر رفیقم گرفتم دیدم داره پشت گوشی میخنده گفت خیلی دیوونه ای گفتم راحت شدی گفت آره گفتم پس اس بده خدافظ.شروع کردیم به اس دادن گفت که دوست دارمو وابستت شدم و از این حرفا عصر میرم خونه ی مامانم اینا اگه موقعیت شد زنگ میزنم بهت میام میبینمت.عصر ساعت 8-8.5 بود که زنگ زد و گفت اومدم بیرون وسایل بگیرم کجایی بیام زود ببینمت مامان اینا منتظرن اخه خونه مامانش طرفای شهرک ما بود گفتم بیا سمته سالنهای ورزشی اونجا خلوته کسی نمیبینه که شر بشه اومد نشستم ماشین سلام و احوالپرسی یه ذره رفت جلوتر وایساد خواستم بگم چرا وایسادی لباشو گذاشت رو لبام لبای همدیگرو خوردیم سرشو کشید و با یه لحن شیرینی گفت عاشقتم دوست دارم چیکار کنم دوباره لباشو گذاشت رو لبام یه 5 دقیقی لب بازی کردیم که گوشیش زنگ زدو برداشت گفت دارم میام و گفت باید برم داداشمه میگه کجایی زود بیا اس نده ها تابلو میشه منو رسوند و خدافظی کرد و رفت منم داشتم از شق درد میمردم حسابی حشری شده بودم فحش بود که به داداشش میدادم.سه چهار ساعت بعد اس داد که من خونه خودمونم شروع کردیم اس بازی بهش گفتم که حالم خرابه و دارم از دوریش میمیرم منظورمو فهمید اونم دقیقا حرفای منو میزد داشتیم با اس سکستل میکردیم میگفت بعد رفتن بهرام من اولین پسریم که باهاش رفیق شده باور نمیکردم ولی به روشم نمیاوردم جونه امید و که قسم خورد فهمیدم راست میگه چون تا حالا جون اونو قسم نخورده بود یه ذره بعد تو اسمس گفت که فردا بچه ها تمرین دارن از موقعی که سرویس برشون میداره تا موقعی که بر میگردن 3 ساعت خونه تنهام( راست میگفت 1.5ساعت تمرینشون بود 1ساعت هم استخر بعد تمرین داشتن با رفت و آمدشون 3ساعت میشد)اگه میتونی بیا خونه من با هم حرف بزنیم و با هم باشیم که منم از خدا خواسته قبول کردم تا صبح نتونستم بخوابم صبح رفتم حمومو کل بدنمو صاف صوف کردم سرویس ساعت 3امید و از سر کوچشون برمیداشت یه ربع به سه بود که رسیدم محلشون تو آژانس نشستمو منتظر سرویس شدم بهش اس دادم که از اینطرف سر محلتونم تو یه آردی˛ امید رفت در رو نبند کیپ کن تا من بیام. کوچه پشتمون بود از آینه بغل محلشونو نگاه میکردم که دیدم درشون بازشد و گلی با یه چادر ولی با یه آرایش خوشگل که شبیه فرشته ها شده بود با امید اومدن بیرون فورا ماشینی که من سوار شدمو دید سرویس اومد امید سوار شدوسرویس از پشت اومد و از کنار ما رد شد فورا با آژانسی حساب کردمو پیاده شدم یه ذره وایسادم آژانس رفت محلشون خلوت بود فوری با سرعت رفتم در رو باز گذاشته بود رفتم تو در رو بستم یه اهی کشیدمو خدارو شکر کردم دیدم جلو در ورودی وایساده و داره میخنده گفتم سلام چرا میخندی گفت واسه اینکه انگار از دست پلیس فرار کردی داری خدارو شکر میکنی گفتم از اون بدتره خندید و رفت تو منم پشت سرش رفتم کفشامو در آوردمو رفتم تو چادر رو از سرش برداشت انذاخت رو آویز یه تونیکه صورتی خوشگل تنگ با یه جوراب شلواری رنگ بدن ناازک پوشیده بود هیکلش یه لحظه دیوونم کرد چه اندام خوشگلی داشت کونش نسبت به کمرش یه ذره بزرگتر بود برگشت گفت چیه چرا خشکت زده آدم ندیدی با یه صدای حشری گفتم آااادم چرا دیدم ولی فرشته ای به خوشگلی تو ندیدم واقعا خوشگل تر از همیشه شده بود زیاد آرایش نمیکرد ولی اینبار آرایش کرده بود به چه خوشگلی موهاشو هم باز کرده بود و جلوشو یه وری انداخته بود رو گونه اش خیلی ماه شده بود.اومد جلو گفت شاهین خیلی دوست دارم قول بده برا همیشه باهام بمونی لبامو گذاشتم رو لباشو همونطوری که می بردم سمته اتاق خواب کاپشنمو در آوردم کنار تخت که رسیدیم انداختمش رو تخت و افتادم روش داشتیم با حشر تموم لبای همدیگرو میخوردیم با دستام سینه های اناریشو میمالوندم پا شدم از روشو تونیکشو در آوردم وای تا حالا تو فیلمها هم همچین بدن سفیدی ندیده بودم یه ست صورتی خوشگل پوشیده بود از زیر جوراب شلواریش شرتشم میدیدم برش گردوندم شرتش از او لا کونیا بود کونش چقد خوش فرم بود افتاده بودم رو کونشو از رو جوراب شلواری کونشو میمالوندمو میخوردم اونم صداش بلند شده بود خونه یه فضای سکسی گرفته بود برش گردوندم دوباره افتادم روش لبای همدیگرو میخوردیمو زبونامونو رو هم قفل کرده بودیم اومدم پایین شروع کردم به خوردن سینه هاش چقد خوشگلو خوشمزه بود با یه دستمم کوسشو میمالوندم تو جاش بالا پایین میشد و آه اوهش بیشتر منو حشری میکرد از روش پا شدم چشاشو بسته بود بلوزمو در آوردمو رفتم سمته جوراب شلواریش و شرتش هر دو رو باهم در آوردم یه کس سفید بدون مو که صبح اصلاح کرده بود با یه چوچوله صورتی افتادم رو کسش انگشتمو کردم تو کسش اه بلندی کشید کوسش خیلی تنگ بود 4 سال بود کوسش دست و کیر ندیده بود شروع کردم به خوردن کوسش و انگشتمم تو کوسش عقب و جلو میکردمو میمالوندم چوچولش داشتم میخوردم که یه لرزش شدیدی کرد و با یه جیغ شهوتناک سست افتاد و ارضا شد آب کوسش خیلی خوب بود دوست داشتم برا همین تموم نکردم به خوردنش ادامه دادم دوباره صداش بلند شد داشت خودشو تو جاش بالا پایین میکرد و آه اوهش همه ی مغزمو پر کرده بود دوست نداشتم اون لحظات تموم بشه از روش بلند شدم منو انداخت رو تخت و مشغول در آوردن شلوارم شد بعد شلوارم شرتمو هم با شدت از پام در آورد کیرم که تا اونروز به اون بزرگی نشده بود و کرد دهنش شروع کرد به خوردن کیرم با یه حالت خاصی که معلوم بود تو عطش کیر بوده میخورد صدام بلند شده بود دیگه وقتش بود برم سر اصل مطلب بلند شدم دستمو بردم سمت کوسشو انگشتمو کردم تو کوسش رو کمر خوابوندمش پاهاشو باز کردمو رفتم بین پاهاش سر کیرمو گرفتمو به کوسش میمالوندم داشت از شدت حشر صداش میلرزید و میگفت دارم میمیرم زودباش بکن تو زودباش شاهین جونه من بکن تو سرشو به آرامی کردم تو کوسش خیلی تنگ بود یه آه بلندی کشید که معلوم بود هم از درده هم از لذت یه ذره عقب و جلو کردمو کل کیرمو کردم تو یه گرمایی تمام بدنمو فرا گرفت صدای گلی هم بلند شد همش آه و اوه میکرد و منم شروع کردم به تلمبه زدن با شدت تلمبه میزدم یه چند دقیقه که تلمبه زدم تو همون حالت که کیرم تو بود من رو کمر خوابیدمو اون اومد رومو افتاد روم لباشو گذاشت رو لبامو باز شروع کردم به تلمبه زدن به سرعت تلمبه میزدم 3˛4 دقیقه که گذشت پا شدیم از تخت اومدم پایین گلی هم اومد کنار تخت نشست رو زانو هاش و با دستاش لبه تخت و گرفت و قمبل کرد منم از پشت کیرمو مالوندم به کوسشو کردم تو باز جیغا و اه و اوهاش بلند شدو میگفت شاهین عزیزم دوست دارم بکن بکن دارم میمیرم بکن شاهینم منم محکم و سریع تلمبه میزدم که دو سه تا لرزش شدید کرد آب کوسشو رو کیرم حس میکردم باز بعد چند دقیقه رفتم سراغ پوزیشن مورد علاقه خودم رفتیم رو تخت به بغل خوابوندمش رفتم پشتشو دراز کشیدم یه پاشو بلند کردمو گذاشتم رو پای خودم کیرم درست کنار کوسش بود یه ذره مالوندم به کوسشو کردم تو آه اوهش شروع شد شاهینم عشقم بکن بکناش شروع شد منم سریع تلمبه میزدم دوست نداشتم آبم بیاد ولی احساس کردم کیرم داره منفجر میشه 5˛6 تا محکم تلمبه زدمو در آوردم آبم با فشار ریخت رو رونشو روتخت کیرم داشت با یه حالت دوست داشتنی میسوخت یه ذره توهمون حالت چشامو بستم که لباشو رو لبام حس کردم چشامو باز کردم بلند شدم نشستم گفت شاهین تا حالا کسیرو اندازه تو دوست نداشتم گفتم منم همینطور پا شدم کیرمو با دستمال پاک کردم ساعت 4.5 بود هنوز 1.5 ساعت مونده تا امید از سر تمرین بیاد.لباسامو پوشیدم اونم خودشو با دستمال پاک کرد گفتم نمیری حموم گفت نه یه ساعتم بشینیم بعد تو برو منم میرم حموم شرت و سوتینشو پوشید 1ساعت از زندگیش تعریف کرد و قربون صدقه ی هم میرفتیم و میگفت از وقتی من اومدم تو زندگیش وضعیت روحیش خیلی فرق کرده و همه چیرو فراموش کرده منم گفتم خیلی خوشحالم که تو خوشحالی .بعد یه ساعت با یه لب آبدار خدافظی کردمو رفتم خونمون.تا خرداد 91 با هم بودیم خیلی با هم سکس داشتیم وهیچوقت برام تکراری نشد مثل زن و شوهر بودیم خیلی با هم خوش بودیم تا این که تو یکی از مسابقات باشگاه ذوب آهن از بازی امید خوششون اومده بود پیشنهاد دادن که امید با تیم نونهالان ذوب آهن قرارداد ببنده. بعد کلی کلنجار رفتن خلاصه جواب مثبت و دادن و قرار شد گلی با داداشش کلا برن اصفهان قبل رفتن هم یه سکس عاشقانه با هم کردیمو بعد کلی گریه از طرف هردومون(انصافا منم بدجور بهش عادت کرده بودم وبرام سخت بود) رابطه مون قطع شد و گلی خانوم رفت اصفهان.بعضی وقتا زنگ میزدیم به هم وقتی میومد شیراز با هم میرفتیم میگشتیم که یه روز زنگ زد و گفت که از اصفهان براش خواستگار هست و میخواد ازدواج کنه میخواست نظر منو هم بدونه یارو زنش مرده بودویه دختر 15 ساله داشت اونطوری هم که میگفت وضعش خوب بود.منم گفتم باشه ازدواج کن ایشالا که خوشبخت بشین و قرار شد دیگه با هم رابطه نداشته باشیم واز اونروز به بعد دیگه کلا گوشیش خاموش شدومنم دیگه فراموش کردم.امروز صبح من گلی رو بعد 1سال و اندی تو بازار وکیل با شوهرش دیدم انصافا شوهرش خوب بود اونم منو دید ولی من بی توجه رد شدم که دوباره حسی بینمون رد و بدل نشه...........ببخشید که طولانی شد ایشالا خوشتون بیاد.

نوشته:‌ شاهین

تو دوران نامزدیمون خیلی درباره سکس و این چیزا حرف میزدیم و با اینکه دوتامون خیلی علاقه به انجامش داشتیم، هیچوقت کارمون حتی به لخت کردن هم نرسید.یعنی خودمون نذاشتیم برسه.دوست داشتیم بعد ازدواج یه چیز نو واسه هم داشته باشیم.
یه روز که داشتیم درباره سکس حرف میزدیم به مرتضی گفتم:مرتضی جونم..راستش من از شب اول خیلی میترسم..نمیدونم..شاید اصلا شب اول اونکارو نکردیم.
با یه دستش صورتمو ناز کرد و گفت:اشکال نداره خانومم.مطمئن باش قشنگترین شب زندگیت رو واست میسازم.هروقت تو خواستی انجام میدیم چون آمادگی تو خیلی مهمه گلم.راستی..شرطش اینه که هروقت آماده بودی تا قبل شب بهم خبر بدی.منم قبول کردم.
گذشت تا رسید به شب عروسیمون
ما موافق ریخت و پاش و این حرفا نبودیم به خاطر همین تا جایی که تونسیم عروسی رو ساده برگزار کردیم.
بعد عروسی سوار ماشین شدیم و با مرتضی جونم رفتیم خونه خودمون.
خودش لباسامو عوض کرد و واسه اولین بار منو با کرست و شرت دید..منم خیلی خجالت میکشیدم ولی گذاشتم کارشو بکنه.
یکم که نگاه کرد سریع سرشو اورد طرف صورتم و گفت:واای..بیشتر از این به ببینم دیوونه میشم!!زود لباستو بپوش دیگه سارا !
خودش لباسمو تنم کرد از این که ازم لذت می برد حس خیلی خوبی داشتم.
اون شب بعد یه عالمه بوس و ناز کردن و مالش تو آغوش گرمش خوابم برد.
چند روز بعد احساس کردم دیگه وقتشه که با مرتضی لذتمون رو شروع کنیم.
ظهر که میواس از سرکار بیاد یه تیشرت قرمز و شلوار تنگ پوشیدم و رفتم دم در استقبالش
گفت:به به!!چه خوشگل شدی سارا خانوم!
کیفشو ازش گرفتم و گفتم:ممنون گلم.یه خبر خوب واست دارم.امشب آماده باش چون سارا از امشب لخت تو بغلت میخوابه
یه لبخند زد و گفت: یعنی آمادگیشو پیدا کردی؟
تایید کردم و منو بغل کرد و چن دقیقه لب ازم گرفت.
قبل غروب بهم گفت:سارا جونم..خانوم گلم..میگم آماده شو تا ببرمت خونه خواهرت.خودمم جایی قرار دارم.بعدش میام دنبات و شب رویاییمون رو میسازیم.
یکمی ناراحت شدم.دوست داشتم تا آخر شب باهام لاس بزنه ولی به روی خودم نیاوردم و منو رسوند خونه خواهرم.
بعد چند ساعت اومد دنبالمو رفتیم خونه.
درو باز کرد و گفت: بفرمایید سرورم
گفتم: دیوونه!ای چه جور حرف زدنه؟! زنتما!
ی لبخند زد و هلم داد تو.
وقتی از حیاط میگذشتیم دیدم چراغا خاموشه ولی حال نورانیه..حس خاصب داشتم.یکمی ترس و اضطراب.
در حال رو که باز کردم چیزی دیدم که باورم نمیشد.دستامو جلو دهنم گرفت و یه جیغ کوچولو زدم.
مرتضی از دم در حال با شمع یه راه ساخته بود تا دم در اتاق خوابمون.خیلی رمانتیک بود.
چادرمو ازسرم در آورد و گفت:نمیخوای بری؟
آروم آروم را افتادم..بی اختیار راهی که واسم ساخته بود رو گذروندم تا رسیدم به اتاق خواب.
درو که باز کردم دوباره دهنم وا موند.
دور تا دور اتاق رو شمع گذاشته بود.
وارد اتاق شدم.گفتم: مرتضی..چیکار کردی تو عزیزم؟چرا انقد زحمت کشیدی؟
از پشت بغلم کرد یه بوس گذاشت رو لپم و گفت:ببخشید خانومم..ازاین بهتر نتونسم
داشتم دیوونه میشدم.برگشتم و گفتم:نمیخوای شروع کنی؟!
تو چشام خیره شد و سرشو اورد طرفم و محکم شروع کرد به مکیدن لبهام.محکم میمکید و میخورد.منم حسابی حشری شده بودمو خودمو بهش میمالوندم
آروم آروم لباسای همو درآوردیم تا فقط شرت و کرستم موندم.اونم فقط شرت داشت
منو خوابوند رو تخت و اومد طرفم.از گردن و لاله گوشم شروع کرو به خوردن و لیسیدن تا رسید بین سینه هام..منم نفس نفس میزدم و قربون صدقش میرفتم.
دستاشو آورد و کرستم رو کند.
با تعجب گفت : واااای..اینا چین عشقم؟!
بعد سریع سرشو اورد طرفشون شروع کرد به خوردن سینه هام..نوکشونو اروم گاز میگرفت و میمکید..رو آسمونا بودم.بدنم داغ کرده بود
گفتم: مرتضی جونم..دیگه طاقت ندارم..پردمو جر بده..بجنب..بجنب
اونم همینجوری بدنمو مکید تا رسید به نافم.
یه بوس گذاشت رو دلم و اروم اروم شرتمو در آورد.منم که طاقت نداشتم مثل دیوونه ها دست کردم و شرتشو وحشیانه کندم.
شروع کرد به خوردن کسم..وواای..چه حالی داشت.زبونشو میکشید رو شکاف کسم و محکم میخورد..انگار داشت با کسم لب میداد.
گفتم: بسه مرتضی!!بسه!
وای همینجوری ادامه میداد..انقد لیس زد تا نزدیک بوو ارضا بشم.سریع خودمو جمع کردم و هلش دادم رو تخت تا دراز بکشه
شروع کردم به ساک زدن واسش..خیلی وارد نبودم ولی خیلی آخ و اوخش دراومده بود.موهامو ناز میکرد و قربون صدقم میرفت.تا اینکه سرمو کشید کنار و گفت:آماده ای بریم سر اصل کار؟
گفتم: من خیلی وقته آماده ام همسر مهربونم
اسپری زد به کیرش و چنتا یخ کوچولو از فریز اورد.تعجب کردم.ازش که دلیلشو پرسیدم گفت:میخوام دردت کم شه گلم.
یه اسپری هم به کسم زد و حسابی کیر خودش و کسم رو با یه کرم چرب کرد.
یکی از یخ ها رو بهم داد و گفت:سعی کن بین لبات یا تو دهنت نگه داری
منم چشم گفتم و گذاشتم بین لبام
خیلی اذیت میشدم ولی باید صبر میکردم ببینم عشقم چه فکری داره.
یخ دوم رو گذاشت رو کسم
یه تکونی خوردم..کسم یخ کرده بود!
همینطور ک چشامو بسته بودم تا درد یخ هارو تحمل کنم یه سوزش کوچولو مثله نیش زدن مورچه احساس کردم.
یخ رو درآوردمرو یه آخ گفتم..وقتی پایین رو نگاه کردم و کیر خونی مرتضی رو دیدم فهمیدم کار انجام شده
رفت کیرشو تمیز کرد و برگشت.گفت:چطور بود عزیزم؟اذیت نشدی فدات شم؟
گفتم:یخ ها یکم اذیتم کرد ولی درد پردمو اصلا حس نکردم..منون عشقم
دوباره خوابید رومو بعد یکم لب گرفتن گفت:
ادامه بدیم عزیزم؟
گفتم: پس چی؟!زود باش!
کیرشو تنظیم کرد و اروم کردش تو
وواای..چه حالی داشتم.به خاطر تنگیش درد داشت ولی خیلی لذت بخش بود.
شروع کرد به عقب جلو کردن
هربار که میکردش تو یه آه طولانی میکشدم
اونم همش قربون صدقم میرفت و بعضی وقتا منو میبوسید
سینه هامو هم گرفته بود تو دستاش و میمالیدشون..وووواای.چه حالی داشت.احساس میکردم دارم پرواز میکنم
چشمامو بسته بودم و فقط آه و ناله میکردم تا اینکه دیگه کنترلمو از دست دادم بدنم با یه لرزش ارضا شد ولی مرتضی تمومش نکرد که هیچ،سرعتشو بیشتر کرد.
دیگه رسما داشتم داد میزدم
مرتضی هم کارش به آه و اوه افتاده بود و سینه هامو محکم میمالید
بعد دو سه بار ارضا شدن،کیرشو در آورد و آبشو خالی کرد رو شکمم
اومد کنارم خوابید.محکم بغلش کردم و با صدتی لرزون گفتم: فوق العاده بود عزیزم..فوق العاده
لبخند زد و گفت: خیلی خوشحالم که راضی هستی.همه وجودم مال تو. سعی کردم هرکاری میتونم واست بکنم عشق نازنینم.
تو چشاش زل زدمو شروع کردم به خوردن لبهاش
بعدشم سرمو گذاشتم رو سینشو با افتخار تو آغوشش خوابم برد.

نوشته:‌ M.J

سلام. اسم من رهاست.20 سالمه و تو زندگیم خیلی تنهایی کشیدم. همیشه از خانوادم دوری کردم و هیچوقت باهاشون راحت نبودم. یه خانواده ی پر جمعیت که دونه دونه بوقتش سر زندگیشون میرفتن. همیشه به خوشبختی همسن و سالام غبطه میخوردم و از اینکه نمیتونستم یه ساعت بشینم مث بچه ی آدم با پدر و مادرم از مشکلاتم بگم ناراحت بودم. امان از اختلاف نسلها. میموند 4 تا خواهرم که خودشونو با این شرایط وفق داده بودن و سوار بر خر مراد زندگیشون رو باشادی میگذروندن. منم خیلی تلاش کردم که بتونم مث اونا بیخیال باشم ولی نشد،نتونستم.نتونستم و19سال خرد شدم.دیگه فهمیده بودم که تنهاراه رهایی من از این فلاکت ازدواجه. ولی چه ازدواجی!منو از بچگی واسه پسرعموم نشون کرده بودن.اونا تویه استان دیگه بودنو منم بیشتر از یکبار علی رو ندیده بودم.اونموقع هم از این قضیه خبر نداشتم.حتی باهاش یه کلمه حرف نزده بودم. فقط میدونستم شوهرم نظامیه و قیافشم بد نیس! خیلی سعی کردم که این اتفاق نیفته اما باپافشاری پدر ومادرم مجبوربه این وصلت شدم.نامزدی وعقد وعروسی کلش سه ماه طول کشید.باید عروس مردی میشدم که هیچ شناختی ازش نداشتم.گذشت تا شب حجله رسید. علی بحدی واسم غریبه بود که حس میکردم اگه بدنمو ببینه گناه کردم.
این سه ماه نحس هم اصلا باهاش ارتباطی نداشتم یعنی خود خرم نزاشتم و گرنه اینقد واسم سخت نبود اون شب.همه رفتنو تنها موندم بااون.صدای قلبم رو میشنیدم،دوست داشتم فرارکنم ولی نمیشد.وقتی به این فکر میکردم که قراره چند دقیقه دیگه چی بشه،وقتی بستر آماده مو میدیم اشک تو چشام حلقه می بست. یخ زده بودم.داشتم به خودم دلداری میدادم که هر چیم که باشه بهتراز تحمل اون خونواده ی کوته فکره.همه تعریفشو میکنن میگن پسر خیلی ماهیه،اخلاقش بیسته و صبوره.

تو این فکرا بودم که در باز شد.هول شده بودم نفس نفس میزدم حس میکردم توی یه قالب یخ گذاشتنم.انگار آخر دنیام بود.چشمام خیس شده بود. خودمو جمع وجور کردمو پاهامو توبغل گرفتم وسرمو گذاشتم روپاهام.صدای نفسام کل اتاق روگرفته بود،یهو دستی رو روی پشتم حس کردم داشتم سکته میکردم.این دومین برخوردمون بود اولیش وقتی بودکه حلقه رو دستم کرده بود. لرزشم بیشترشده بود،هرکار کردم نتونستم سرمو بلندکنم.علی گفت:چته چرا انقد میلرزی؟ سردته؟ صداش آرامش خاصی بهم میداد ولی این کافی نبود.بهم نزدیکترشد دستشو انداخت دورکمرم.وپاهام رو با ضربات آروم دستش صاف کرد رو زمین و سرم بی تکیه گاه موند.دستشو ازجلو از روی شکمم رد کردو تودست دیگش که دور کمرم رو گرفته بودقفل کرد.من همچنان سرم پایین بود و بازم نفس نفس میزدم.باهام حرف میزد ولی من انگار تواین دنیا نبودم،زیرچشمی بسترو نگاه میکردم وازش میترسیدم.منو به خودش چسبوند وبا دستش سرمو بالا آورد ونگاهمون توهم گره خورد.چشاش آروم بود حس خوبی بهم میداد وخبری از شهوت نبود این آرومم کرد.ولی چشای من خیس بود وباحلقه کردن دستش دور کمرم خیس ترم شد.سرموگذاشت روشونه هاشو آروم چادرم افتاد.ما رسممون اینطوریه که عصر لباس عروس رواز تن درمیاریم بعدش یه لباس راحتی میپوشیم که معمولا زیباترین لباسمونه.منم اون شب یه شال سفید بایه تونیک کوتاه وشلوار تنم بودم.وقتی چادرم افتاد تنیک تنگم خودنمایی کرد.چشمامو بسته بودم و سردی تنم جاشو با تب عوض کرده بود. پا شد و رفت یه بالش آورد رو زمین و دستمو گرفتو با لبخندمعصومش بهم گفت فقط یه کم پیش هم دراز میکشیم تاوقتیکه حالت بهترشه و تو بخای...

تو چشاش نگا کردمو چشامو محکم بستمو نفسمو دادم بیرون.منو باخودش برد و آروم درازم کردو خودشم پهلوم درازکشیدودستشو انداخت دور کمرم منو به خودش چسبوند وسرمو گذاشت روسینش وآروم شالمو انداخت(البته همینجوری روسرم بود و موهام کلا مشخص بود!!!)باهام حرف زدو حرف زد ومنم مث یه بچه ی کوچیک که بغل مادرش باشه آروم گرفته بودم وفقط گوش میدادم.حس خیلی خوبی بود دوست داشتم زمان همونجامتوقف شه علی همیشه اینطوری موهامونوازش کنه وباهام حرف بزنه.میگفت:میدونم که واست خیلی سخته زن کسی باشی که هیچی درموردش نمیدونی و به اجبار زنش شدی.یه لحظه خشکم زد فک نمیکردم اون این قضیه رو بدونه.تو چشاش نگاه کردم باهزار تا سوال.لبخند شیطنت آمیزی زد وگفت چیه جا خوردی! تو منو خیلی نمیشناسی ولی من هم اون عموی لجبازمو میشناسم هم تورو. لبخندی زدم و گفتم:منو؟چرخید و سنگینی بدنشو روم حس کردم دستاش زیرسرم بود وتوچشای هم زل زده بودیم ونفس نفس میزدم.گفت چه عجب خانم یه کلمه حرف زد!داغ شده بودمو فقط توچشاش نگاه میکردم.یکی از دستاشو آورد بیرونو آروم رو شکمم دست میکشید.نگاهش دیگه نگاه چند دقیقه پیش نبود و این منو میترسوند.گفت:تواین چندسال که فهمیدم نشون کردمی اولاش خیلی ناراحت شدم نه که تو بد باشی(دستش رو سینه م رسیده بود)ولی خب دوست داشتم خودم زنمو انتخاب کنم.میدونستم این دوتا داداش هرکار بخان میکنن.روت زوم کرده بودم تا بشناسمت بینم چطور دختری هستی.ازت خیلی خوشم اومده بود نه به اون اولاش که لعنت میفرستادم به این بزرگترا که مارو آدم حساب نمیکنن نه به بعدش که قربون صدقه شون میرفتم چون میدونستم آخرش مال خودمی.نفسام کمترشده بود،بادستش کمرمو بالاتر آورد و چسبوندبه خودش.اضطراب تو چشامو دیده بود.آروم در گوشم گفت مطمئن باش که اذیت نمیشی فقط کافیه دوسم داشته باشی اونوقته که میفهمی زندگی چه مزه ایه،نفسای گرمش درگوشم یه حالیم کرده بود حس خوبی همراه بااضطراب.ادامه داد مطمئن باش خوشبختت میکنم خانم خوشگلم. بیشتر از اونیکه فک کنی دوست دارم،نمیدونی چقد منتظراین لحظه بودم.وقتیکه مال خودم ببینمت،تو بغلم بگیرمت و نقطه به نقطه ی بدن خوش فرمتو بوس کنم. یهو شروع کرد به بوس کردن.لب وگردن پیشونی وبالای سینه هام.حس خاصی داشتم خوب بود ولی اشک توچشام جمع شده بود.اون مث دیوونه ها بوس میکرد وبادستاش منو به خودش میچسبوند.یهو سرشو بالاآورد و خیلی خوشحال باصدای بلند گفت حیف این لباسا نمیزارن پایین تربرم.منو نشوند وشروع کرد به در آوردن

به دیوارتکیه دادم و میخاستم مانعش بشم که صورتشو یه شکلی کرد(با ابروش اخم میکرد وبالباش میخندید)شهوت تو کل وجودش دادمیزد. یهو بهم حمله کرد و در عرض یک دقیقه تونیکم رو درآورد.خندید و گفت جوون اینا چقدکوچیکن ها؟ازخجالت سرخ شده بودم وسرم پایین بود.یهو گفت اشکال نداره خودم بزرگشون میکنم!بیشتر خجالت کشیدم.بغلم کردو از پشت سوتینمو باز کرد.یا بلد نبود یادستپاچه بود تا بازشون کرد منم توبغلش داشتم خفه میشدم! آروم باهاشون ورمیرفت وتوچشام زل زده بود.منم یه نگاه به اون میکردم ویه نگاه به سینه هام که تومشتش بود.حرکاتش تندتر شده بود همش میگفت بابا اینا خیلی کوچیکن چیکارکردی باهاشون.احساس درد میکردم یهو سینمو بحدی فشار دادکه ازبین انگشتای دستش داشت میزدبیرون.داد زدم علی تورو خدا درد داره.توچشام زل زد وآروم دستاشو واکرد.گفت فدای علی گفتنت،میدونی تاحالا اسمم از دهنت نشنیدم؟سوتی داده بودم ،حالا ازعمدهمش فشارمیدادو ازنوکش گازمیگرفت تامنم اسمشو دادبزنم.دیگه واقعا داشتم گریه میکردم.حس میکردم سینه هاموندارم.بادستام سرشوگرفتم وباگریه توچشاش گفتم توروخدا علی دارم میمیرم خیلی درد دارم کلی التماسش کردم تا دس ورداشت.حتی دست خودمم به سینه م میخورددردم میومد.داشتیم نفسی تازه میکردیم که یهو پاشد وبغلم کردو همون حال شلوارمو کشیدبیرون وانداخت روتخت.فک اینکه علی کسموببینه داغونم میکرد چه برسه به واقعیتش.چشاموبستم.وقتی بازکردم دهنم بازمونده بود.علی نمیدونم باچه سرعتی لخت شده بود واونجابودکه فهمیدم چیزای دیگه ای هم واسه ترسیدن هست!!!دوباره افتادروم و شروع کردبه لمس بدنم وبوسیدنم.حال عجیبی بود هم میترسیدم هم لذت میبردم.یه ربعی همینجوری ادامه داد.بعدش توچشام زل زد،تادیدحال منم عوض شده یه لب طولانی ازم گرفتو رفت نشست وسط پاهام.کیرش خیلی راست بود.فکراینکه این به این قطوری بره تو اون سوراخ کوچیک موهاموسیخ میکرد.بهم گفت عشقم فقط خودتوشل بگیر نمیخام دردبکشی.هروقت درد داشتی بهم بگو باشه؟باترس زیادسرموتکون دادم اونم فهمید واومد بالاوسرموگرفت تودستاشواشکاموپاک کرد وگفت بخداهواتو دارم عزیزم.یه لب گرفت رفت پایین.اولش یه کم مالشش داد به کسم و بعدکه حسابی خیس شدم تنظیمش کرد روکسم و گذاشت در سوراخش ودستشو حلقه کرد دورکمرم.دیگه نمیتونستم تکون بخورم.آروم آروم کردش تو.زحمت زیادی داشت آخه کیرش خیلی کلفت بود.درد داشتم ولی جزئي بود.تااینکه حس کردم دردی تموم وجودم روفراگرفت یه جیغ بلندکشیدم وزدم زیرگریه ولی علی نامرد بازم ادامه میداد.فلج شده بودمو اصلانمیتونستم خودموتکون بدم.بعدچندتاعقب وجلوکردن علی کیرشوکشیدبیرون.غرق درخون بود. حس میکردم خنجر خورده توکسم.گرمیه خون رو تو کسم حس میکردم.حتی حال گریه کردنم نداشتم.علی کیرشو پاک کردو منم همینطور.دستمال سفیدم جمع کرد و گذاشت یه گوشه ی اتاق.یه پد بهداشتی واسم گذاشت رو شرتم که ازقبل اون گوشه کنارای تخت گذاشته بودم.نمیتونستم تکون بخورم به زحمت شرتمو پام کرد وبغلم کرد وعذارخواست بابت بدقولیش همونجور لخت خوابیدیم.خداییش بعد عروسیمون منم هربار دارم دعامیکنم بجون این بزرگترا!

نوشته: رها

همزمانسازی محتوا