شما اینجا هستید

حمام آفتاب بدون مایو

با مامانم و چندتا از دوستاش به صورت يه مسافرت زنونه رفتيم نوشهر ويلاي دوست مامانم. ويلاش كنار دريا بود،ولي الباه ساحلش سنگي بود و از تو همون ساحل مي شد راه بري و وارد ساحل كس ديگه اي بشي ،تو اون مسافرت اتفاقي خيلي زيبا برام افتاد...

داستان سکسی:

عاشقیت من و رقیه

سلام من اسمم رضاست تو یکی از شهرهای آذربایجان غربی زندگی میکنم تو خانواده مذهبی به دنیا آمده ام ولی خیلی شهواتی هستم از خودم بگم من 22سالمه قد177وزن74ونوه خالم 16 سالشه ما رفت آمد خانوادگی زیاد داشتیم همدیگه را زیاد میدیدیم هیج حسی به هم نداشتیم نزدیک عید بود ما میخواستیم بریم گردش کوه مامانم گفت زنگ بزن با دختر خاله ات ببین میرن من زنگ زدم گوشیو بر نداشتن گوشی باباش که انتن نمیداد مال مامانش هم خاموش بود زنداداشم گفت به موبایل رقیه زنگ بزن گفتم شمارشو ندارم گفت من دارم شماره را گفت چند باری زنگ زدم بر نداشت.

داستان سکسی:

سفر دردناک شمال

سوار که شدم با هم دست دادیم نگام افتاد پشت پاترول گفتم: اینو چرا اینجوری کردی؟ آخه صندلی عقب رو خوابونده بود و همسطح با پشت کرده بود روشم یه روانداز کشیده بود و پتو و متکا. گفت: سفرمون درازه لازم میشه. گفتم: بابا ما که قرار بود بریم چمخاله چند ساعت بیشتر نیست که؟ یه خنده ای کرد و گفت: سر راه یه چند تا توقف داریم لازم میشه. موندم چی بگم.

داستان سکسی:

رابطه تون با مشروب چطوره؟

نوشته 3aber در 25. آذر 1393 - 12:46

سکس با خواهرزن فضول

با سلام به همگی،اولین باره داستان مینویسم امید وارم خوشتون بیاد،خواهر زن من خیلی فضول بود همش تو زندگی ما دخالت میکرد هر کاری کردم نتونستم بهش بفهمونم که اینقد دخالت نکن تا اینکه بفکرم رسید واسه اینکه روشو کم کنم باهاش سکس کنم اندامش خیلی سکسی بود کونشم خوش فرمو سفید ولی از همه بهتر اون سینه های بزرگو سفتش بود که منو بیشتر وسوسه کرد .،. چند بار که میرفتم خونه مادر زنم باهاش شوخی زیاد میکردم کم کم حرفمو به اس ام اس سکسی کشوندم دیدم بدش نمیاد بعد مدتی تو شوخی بغلش میکردم میبوسیدمش اونم استقبال میکرد منتظر فرصت بودم...

داستان سکسی:

ﺧﺎﻟﻪ ﻫﻢ ﺟﻨﺲ ﺑﺎﺯ

ﺳﻼﻡ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ, اﺳﻤﻢ ﻧﺴﺮﻳﻨﻪ ﻗﺪ 1,72 ﻭﺯﻥ 65 و 22 ﺳﺎﻟﻤﻪ, ﭘﺪﺭﻡ ﻓﻮﻕ اﻟﻌﺎﺩﻩ ﻣﺬﻫﺒﻴﻪ. ﺩاﺳﺘﺎﻥ اﺯ اﻳﻨﺠﺎ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ ﻛﻪ ﻳﻪ ﭘﺴﺮ ﺧﻮﺵ ﺗﻴﭗ ﻛﻪ ﺑﺮاﺩﺭ ﻳﻜﻲ اﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺑﻮﺩ ﺑﻬﻢ ﭘﻴﺸﻨﻬﺎﺩ ﺩﻭﺳﺘﻲ ﺩاﺩ ﻣﻨﻢ ﻛﻪ اﺯ ﭘﺪﺭﻡ ﻣﻴﺘﺮﺳﻴﺪﻡ ﻗﺒﻮﻝ ﻧﻤﻴﻜﺮﺩﻡ, ﻭﻟﻲ اﻭﻥ اﺻﺮاﺭ ﻣﻴﻜﺮﺩ و اﺯ ﻃﺮﻳﻖ ﺧﻮاﻫﺮﺵ ﻣﻬﺸﻴﺪ ﻫﻲ ﭘﻴﻐﺎﻡ ﻣﻴﺪاﺩ, ﺧﻼﺻﻪ ﻣﻦ ﻗﺒﻮﻝ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﻓﻌﻼ ﺗﻠﻔﻨﻲ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﺱ ﺑﺎﺷﻴﻢ.ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﮔﺬﺷﺖ 3,4 ﺑﺎﺭﻱ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺑﻴﺮﻭﻥ, ﭘﺴﺮ ﺧﻮﺑﻲ ﺑﻮﺩ و ﺑﻪ ﻗﺼﺪ اﺯﺩﻭاﺝ اﻭﻣﺪﺥ ﺑﻮﺩ ﺟﻠﻮ. ﻳﻪ ﺑﺎﺭ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺧﺎﻟﻢ ﺑﻬﻢ ﺯﻧﮓ ﺯﺩ ﮔﻔﺖ ﺑﻴﺎ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﺎ ﻛﺎﺭﺕ ﺩاﺭﻡ, ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻧﺰﺩﻳﻜﻪ, ﺧﺎﻟﻢ ﻣﺘﺎﻫﻠﻪ و ﻳﻪ ﭘﺴﺮ 3 ﺳﺎﻟﻪ ﺩاﺭﻩ, ﺧﻴﻠﻲ ﻫﻢ ﺧﻮﺷﻜﻠﻪ, ﻫﻤﻪ ﻣﻴﮕﻦ ﻣﻦ ﺑﻪ اﻭﻥ ﺭﻓﺘﻢ,

داستان سکسی:

عشق مسعود مهسا

سلام مسعود هستم داستانی که میخوام تعریف کنم داستان نیست چون حقیقته پس بهتره بگم خاطره از اون جایی شروع شد که یکی از فامیل ها یه شماره بهم داد و گفت اسمش مهساس جورش کن با هم بکنیمش منم امارشو ازش گرفتم و گفتم اوکی . بعد چند روز به دختره زنگ زدم و ازش خواستم دوست بشیم ولی قبول نمیکرد. خلاصه تا آخرش گفتم نکنه میترسی دختر ...ای و ترس؟(... اسم منطقشون بود) تعجب میکرد که میدونم اهل کجاس و همین تعجبش کنجکاوش کرد. و قرار شد که برم همو ببینیم که پسند کنیم .بعد یه روز منم رفتم منطقشون و چون خونه خالم و پدربزرگم اونجا بود خیالم راحت بود.

داستان سکسی:

صفحات

اشتراک در شهوانی RSS