شما اینجا هستید

کردن اولین دوست دخترم

با سلام خدمت شما دوستان گرامی شهوانی.من محمد 17 ساله سال چهارم رشته تجربی هستم.من تقریبا همه ی داسان های این سایتو خوندم و با نظر خیلی ها موافقم که همش خالی بندی هستن.من خیلی دو به شک بودم برای نوشتن این داستان ولی اخر تصمیم گرفتم تا برا شما یک داستان بنویسم.من 180 سانتی متر قد دارم و 75 کیلو وزن.نسترن هم یه دختر شیک پوشو با 170 سانتی متر قدو 55 کیلو وزن.

داستان سکسی:

دسته جمعی رفته بودیم زیارت

هر چی پدرم گفت صبر کن شاید واسه هفته بعد مرخصی بگیرم و همراهتون بیام قم به گوش این مامان چادری ما نرفت که نرفت . من و آبجی سهیلا و مامان شیلا واسه زیارت از اصفهان راه افتادیم طرف قم . تقریبا چهار ساعتی رو تو راه بودیم . با این که سیزده سال بیشتر نداشتم ولی احساس غرور و مردانگی می کردم . خواهرم یه سال ازم کوچیکتر بود و مامان ما هم که زود ازدواج کرده بود تازه سی سالش شده بود . بابا همه جا با هامون میومد واسه همین مامان زیاد آشنایی نداشت که باید کجا اتاق بگیریم و کجا بخوریم و به اصطلاح نمی دونست چه جوری مرد باشه . منم اولین تجربه ام بود و باید خودمو نشون می دادم .

داستان سکسی:

بالاخره فوتبال یه جایی به دردم خورد

سلام دوستای گلم امیدوارم که خوب باشین و داستانهای منوخونده باشین .من تا حالا 2 تا داستان نوشتم یکی فانتزی من که تبدیل به واقعیت شد, یکی هم مراسم عزا که برای من عروسی شد, ولی این ماجرایی که براتون مینویسم قبل از اونا برام اتفاق افتاده ولی من الان(92/8/30) براتون مینویسم چون امروز اونطرفو بعد 2 سال دیدم.

داستان سکسی:

زیباترین شب زندگیم با مرتضی

تو دوران نامزدیمون خیلی درباره سکس و این چیزا حرف میزدیم و با اینکه دوتامون خیلی علاقه به انجامش داشتیم، هیچوقت کارمون حتی به لخت کردن هم نرسید.یعنی خودمون نذاشتیم برسه.دوست داشتیم بعد ازدواج یه چیز نو واسه هم داشته باشیم.
یه روز که داشتیم درباره سکس حرف میزدیم به مرتضی گفتم:مرتضی جونم..راستش من از شب اول خیلی میترسم..نمیدونم..شاید اصلا شب اول اونکارو نکردیم.

داستان سکسی:

شوهر اجباری

سلام. اسم من رهاست.20 سالمه و تو زندگیم خیلی تنهایی کشیدم. همیشه از خانوادم دوری کردم و هیچوقت باهاشون راحت نبودم. یه خانواده ی پر جمعیت که دونه دونه بوقتش سر زندگیشون میرفتن. همیشه به خوشبختی همسن و سالام غبطه میخوردم و از اینکه نمیتونستم یه ساعت بشینم مث بچه ی آدم با پدر و مادرم از مشکلاتم بگم ناراحت بودم. امان از اختلاف نسلها. میموند 4 تا خواهرم که خودشونو با این شرایط وفق داده بودن و سوار بر خر مراد زندگیشون رو باشادی میگذروندن. منم خیلی تلاش کردم که بتونم مث اونا بیخیال باشم ولی نشد،نتونستم.نتونستم و19سال خرد شدم.دیگه فهمیده بودم که تنهاراه رهایی من از این فلاکت ازدواجه.

داستان سکسی:

صفحات

اشتراک در شهوانی RSS