این اولین خاطرمه ک مینویسم امیدوارم بعدی هاش بهترباشه...
حدود3ماه بودکه بامحمد آشنا شده بودم ولی همش توی این مدت باهاش بهم میزدم چون قبل از اون باهیچ پسری دوست نشده بودم..ولی محمد خیلی دنبالم بودورابطه روتموم نمیکرد.همینشم باعث شده بودخیلی ازش خوشم بیادتوی این مدت هم هیچ حرفی درموردسکس نمیزد واسه همین خیلی اعتمادونظرموجلب کرده بود.ازاینجابگم ک من ومحمدباهم قرارگذاشتیم رفتیم بیرونوپارک شام خوردیم بعداون کلی بم اصرارکردباش برم خونش منم قبول کردم توی راهم توی یه لحظه خیلی قشنگ اولین لبوخیلی آروم ازم گرفت.وقتی رفتم خونش قراربودشب برگردم ولی بازبعدازاصرارزیادش شبم پیشش موندم..اون همش ازم لب میگرفت ولی اصلازیاده روی نمیکردهمینم حسه خیلی خوبی بهم میدادموقع خاب رفتیم توی رختخاب ک من ازکمردردیکم ناله کردم اونم شروع کردبه ماساژدادنم وهی شیطونی های کوچولوکه خیلیم به دلم مینشست.بعدآروم ازپشت سینه هامو گرفت منم حرفی نزدم اونم اومدکنارم خابیدوشروع کردبه لب گرفتن بعددستشو بردزیربلوزم وسینموگرفت من کاراشو خیلی دوست داشتم بعدازم اجازه گرفت وبلوزمودرآوردبعدهی سینه هامو میمالیدبعدم سوتینمو درآورد و شروع کردبه خوردنه سینه هام اونقد محکم و با انرژی میخورد احساس میکردم روحم داره ازم جدامیشه البته حسه بدی هم داشتم ادنم از دست دادنه بکارتم بودولی دیگه بش توجه نمیکردم اون بعدازکلی خوردنه سینه هام هی دستشوکردتوی شلوارم ولی من هی جلوشو میگرفتم بعداومد شلوارمو درآوردبعدم شرتمودرآوردوشروع کرد به بازی کردن باچوچوله کسم بعدم هی بش زبون میزد ولی نمیخوردبعد شلوار وشرته خودشم درآوردوکیرشو که حسابی بلند شده بودگذاشت وسط کسموهی روی کسم بالاپایین کردن بعد انگشتشو هی آروم میکرد توی سوراخ کونم بعدش رفت یه روغن بچه آوردو مالیددورسوراخه کونم یکمم زدروی کیرشوبعدسرکیرشوگذاشت دمه کونم که من بلند شدمو نذاشتم ولی کلی اسرارکرد منم جلوش قنبل کردم تاراحت تربشه.اونم اول باانگشت بازش کردبعدکیرشو آروم آروم کردتو اولش خیلی دردداشتم ولی اونقدآروموباحوصله کارمیکردکه زیاددرداحساس نمیکردم بعد که کونم به کیرش عادت کرد سرعت تلبه زدنشو زیاد کردبعدازم اجازه گرفت تاآبشوبریزه توی کونم منم اجازه دادم اونم همشو ریخت توی کونم بعدم آروم اومد کنارمو بوسم کردو گفت عشقم خیلی دوست دارم بعدم رفتیم خدمونوشستیم..ولی تاصبحش 3باردیگه هم باهم سکس کردیم..الانم یک ساله باهمیمم وهروقتم ک باهمیم یه سکس فوق العاده داریم اگه شد اوناروهم براتون میگم البته ماتمام سکسامون باهم متفاوت بوده وهیچوقت ازهم خسته نشدیم ...مرسی ک داستانمو خوندین...فعلا بای

نوشته: صبا

سلام خودمو معرفی نمیکنم چون اسم خیلی کم هستش کلا توی ایران 70 از اسم من هستش مترسم که توی محل کارم تابلو بشم .
اینم پیشنهاد دوستم بود که عضو این سایت هست و منو مجبور کرد که بنویسم این ماجرار برای شما دوستان عزیز
من یه تاکسی تویوتا کمری فرودگاه امام دارم و هم ماشین و کارمو خیلی دوست دارم چون هر روز با دخترای جدید با چهرها و شخصیتهای جدید اشنا میشم و درامد خوبی هم داره سالن اصلی هم که همشه پر دافه و خدارو شکر از گشت ارشاد هم خبری نیست
همیشه هر دختری که از هیکل و صورتش خوشم بیاد دوست دارم باهاش صحبت کنم و تو جلسه بعد حتما سکس و...
از اونجای که اتفاقهای جالبی توی این دو سالی که وارد این حرفه شدم برام افتاده خواستم برای شما دوستان بنویسم که چه جوری شد که با همکار یکی از مسافر شخصی ام که خودش ایرانی ولی همکارش امریکای بود سکس کردم و یه 100 دلاری هم انعام گرفتم و هنوز بعد 3 هفته تو کونم عروسیه
اینم بگم که من یه دفتر خدمات کامپیوتری دارم و همیشه اتو کشیده با کلی عطر و اتکولون و موی درست کرده میرم سر کار ظهر ها کارم کامپیوتر هستش و شبهام فرودگاه چون شب گردی با ماشین رو و راه رفتن توی سالون فرودگاه رو دوست دارم.
چهارشنبه ساعت 11صبح بود که مسافرم اقای x با وایبر به من خبر داد که فردا 3 صبح از دبی بر میگرده منم مثل همیشه یه مسافر از شرکت ساعت 1 گرفتم و زود خودمو رسوندم فرودگاه و منتظر موندم تا مسافرم بیاد وقتی اومد دیدم این اقا با یه دختر 26 هستش که خیلی سکسی و کس هستش دوست داشتم همونجا این دخترو بکونمش
اقای x گفت این خانم رو ببر به این ادرس اینم 50 تومن کرایت و از این خانم پول نگیر رسوندیشم به من زنگ بزن منم گفتم که ماشین نیست شما با ما بیاین جفتتون رو میرسونم که اقایX گفت این خانم از همکاراشون توی شرکت هستش و میترسه کسی باهاش باشه حتی من یه ماشین برای مسافر شخصیم گرفتم وسایل های دختر کردم تو صندوق و حرکت کردم

2از جایگاه تاکسی ها تا حرکت کردم این خانم به من با زبون فارسی و خیلی بانمک گفت: اسم شما چی هست منم یکم فکر کردم و گفتم اسم من هست ..... و هر دو ما خندمون گرفت یه چند کیلومتری از فرودگاه دور شدیم که احساس کردم این خانم منو هی نگاه میکنه چند بار توی اینه رو نگاه کردم دیدم بله از من چشم بر نمیداره داشتم نگاهش میکردم که یدفه به انگلیسی یه چیزی گفت که من دست و پا شکسته فهمیدم چی گفت ولی خودمو زدم به کوچه علی چپ و بعدش حالیم کرد که میخواد بیاد جلو بشینه زدم کنار اومد جلو کنارم نشست و من حرکت کردم دستشو گذاشته بود روی کنسول بین صندالیها و چند باری اتفاقی دستشو مالید به دستم که من نگاش میکردم و میخندیدم خلاصه طولانیش نکنم نتونست طاقت بیاره و به انگلسی گفت از من خوشش اومده و دوست داره با من سکس کنه منم که از خدا خواسته گاز ماشینو گرفتم بوردمش دفتر .داخل دفتر من همه چیز هست کلا بیشتر شبه اطاق هستش تا دفتر
رفتیم داخل در بستم و به اقای x زنگ زدم که رسوندمش نگران نباشه ( بنده خدا خیانت در امانت) . روسریشو ازش گرفتم بیچاره اصلا بلد نبود چه جوری باید روسری سرش کنه ولی هر کاری میکرد هم بهش میومد هم با نمک بود یه شیشه مشروب اسمرینوف کله قرمز داشتم که داخل دفتر قایم کرده بودم برای یه همچین روزی ازش پرسیدم که اونم همراهی میکنه که جوابش مثبت بود 2 تا پیک کوچیک خورد و دیگه ادامه نداد ولی من تازه دهنم مزه گرفته بود ازش خواستم پس به پشت بخوابه میخواستم دیونش کنم تا بفهمه که هیچ کیری مثل کیر پسر تهرون نمیشه و بره برای دوستای امریکایش تعریف کنه که ایرانها چه کیرای خوبی دارن
شروع کردم به ماچ کردن و لب گرفتن ازش با یکی ار دستام سینه هاش میمالیدم با دست دیگم موهای قشنگشو ناز میکردم طفلکی خودشو در اختیاره من حشری گذاشته بود
شروع کردم به دراوردن لباساش اول مانتوشو در اوردم ولی یه دگمش گیر کرده بود که با عصبانیت و نفرت از این لباسهای کیری ایران مانتوشو در اورد که یه دگمش کنده شد و پرتش کرد رو زمین یه پیک اماده داشتم که سومیش بود رفتم بالا اومدم سراغش و کرستشو در اوردم وای که چه سینه های با دخترای زیادی خوابیدم ولی این یه چیزه دیگه بود سفت خوشگل و خوش فورم با یه رنگه مرمری و نوک شق کرده بهترین سینه های بود که تا حالا دیدم نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم داشتم دیونه میشودم پیکمو گذاشتم کنار رفتم به خوردن سینه هاش خیلی خوشمزه بود با ودکا هم که نور الا نور بود از شدت گرمای تنش پیراهن فرم فرودگام خیس عرق شده بود دیگه اه و نالش درومده بود که هی سرمو هول میداد پاین از سینه هاش خسته نمیشدم ولی گردنم داشت درد میگرفت انقدر فشار میداد رفتم سراغ کسش شرتشو خوش در اورد وای .... چی بگم که تعرف کردن که مثل دیدن نمیشه خیلی سفید بالای بهشتش که صاف نمیدونم با چی زده بود که نه زبر بود نه یه دونه مو داشت سریع رفتم و زبونم کردم توش یه کم عرق کرده بود ولی خوشمزه بود خودشم داشت کونشو میمالید نفهمیدم چقدر خوردم ولی سیر نمیشدم اومدم یه پیک بریزم که شیشرو ازم گرفت و ریخت توی نافش و من که خیلی برام تازگی داشت و تا حالا یه همچین چیزی ندیده بودم مثل یه جارو برقی همرو خوردم
دیدم بلند شد و منو حل داد روی جای که خودش بود تا اومدم لباسامو در بیارم دستامو گرفت و خودش با یه شهوت خاصی شروع به این کار کرد خیلی خوب بود مشروب دیگه اسر کرده بود منتظر بودم کیرمو بخوره که داشت شلوار پارچیمو جر میداد از رو با کیرم بازی میکرد رفت سراغ دکمه و زیپ که داشت با ناز باز میکرد که من یدفعه زیپو دادم پایین و با یه حرکت سریع شلوارمو در اوردم بی وجدان یه دفعه خندید خودم موندم که این دختر کس خوله چرا میخده؟! نیگا کردم دیدم حق داره من یه شورت مامان دوز دارم که خیلی بد رنگه یه موقع تو تاریکی اگر چیزی پیدا نکنم این همیشه دمه دسته شانس این بیچاره اون روز اینو پشیده بودم دیدم داره میخنده و کاری نمیکنه که کیرمو ازاد کردم و اوردم نزدیک صورتش اونم دست به کار شد یه 2 دقیقه نکشید که اب اومد و با فشار ریخت تو دهنش و صرفه میکرد که پریدم زدم پشتش که او کی شد و اب کیراره داد پاین و خورد و هرچی هم که رو صورت و دستش بود با کیرم خورد یه دسمال دادم سر وصورتشو تمیز کرد یه سیگار روشن کردم ازم گرفت خیلی قشنگ پک میزد وسوسه شودم ببوسمش که خودش اومد جلو یه پوک زد به سیگار بعد من یه لب ازش گرفتن دود داد تو دهن من بهترین دود اسانس داری بود که تو عمرم کشیدم
رفتم سراغ ودی و دو تا پیک رختم به سلامتی زدیمو رفتیم بالا دوباره کیرم داشت راست میشد صورت دخترم دباره گر گرفته بود من خوابدم زیر اونم روب خوابید و هم زمان برای هم ساک زدیم خیلی پایه بود مثل این جنده پولی ها نبود که فقط منتظر هستن ابت بیاد پولو بگیرنو خدا حافظ واقعا جفتمون داشتیم لذت میبوردیم
دیگه میخواستم بکنم تو بهشتش بلند شدم یه کاندم باز کردم گفت نیاز نیست من هیچ بیماری ندارم اگر تو هم سالمی بدون کاپوت کار کنیم که لذتش بشتره جفتمون قبول کردیم پاشو انداختم روی شونه هام شروع کردم سرش رو جا کردن و هی تلونبه میزدم توی این وضعیت کسش یکم گشاد بود و حرارت عجیبی داشت بلندش کردم و کیرم همینطوری تو کسش بود چسبوندمش به دیوار و کیرمو تا دسته جا کردم یه چند ثانیه ای همین طوری بودیم که چرخوندمش و سرشو دادم پاین پاهاشو به هم نزدیک کردم و حالا شده بود یه کس تنگ و داغ
کیرمو دراوردم که ابم نیاد بغلش کردم بردمش روی مبل خودمم جلوش زانو زدم شروع به خوردن کردم این دفعه اومدم شروع کنم کیرمو گزاشتن دمو سوراخ کونش و یه هول کوچیک دادم که دوزاریش تازه اوفتاد میخوام بکونم تو کونش نزاشت و رفت دست شوی فکر کردم نارحت شد ولی وقتی ازش پرسیدم گفت باید خودشو اماده میکرد کاندومیو که اول باز کرده بوده کرد دهنش و با به ظرافت دخترانه خواسی کیرو کرد دهنش و کاندومو کشید منم سریع افتادم به جونه کونش کولی روغن خالی کردم تا جا بشه
خوابوندمش زیرم کیرمو گرفت تو دستای کوچولوش گذاشت دم سوراخش یکم تکون دادریز ریز کردم توش تا باز چند دقیقه عقب جلو کردم دیگه خسته شده بودم بدنم کشش نداشت نتونستن خودمو کنترل کنم خودمو ناخواسته ول کردم کیرم تا خایه جا شده داشت درد میکشد و لذت میبرد به من میگفت حرکت کن زود باش جرم بده بچه. منم دوست داشتم تو این وضعیت باشم و جونم نداشتم عقب جلو کنم فقط کیرمو شول و سفت میکردم و متوجه میشدم که کونش میگیره از کون قشنگش دراوردم بیرون و اون رو من خوابید دیگه صبح شده بود افتابم زده بود بیرون. داشت بالا پاین میشد رو من که گفت کونش دیگه طاقت سکس نداره و از جلو بکونمش کاندمو دراوردم.
گذاشتمش رو مبل و فیس تو فیس کردمش ابم داشت میومد بهش گفتم چی کار کنم که کمره منو گرفت و هموشو توش خالی کردم که واقعا تجربه خوبیه به همه دوست ان پیش نهاد میکنم فقط احتیاط کنن طرف حامله نشه
یه دو ساعتی لخت تو بغل هم خوابیدیم بعد رسوندمش جای که باید میرفت تو راه یه سیم کارت ایرانسل داشتم که مخصوص کس بازیم بود دادم بهش شمارم براش سیو کردم اونم موقع پیاده شدن یه لب 10 ثانیه ای جانه گرفت 100 دلارم بهم داد منم سریع برگشتم خونه برای استراحت ولی با این همه که توی تخت بودم خوابم نمیبرد از یه طرف سکس از یه طرف دیگه هم 100 دلاریه بعد این ماجرا دو دفعیه دیگه هم با هم سکس کردیم و هنوزم ایرانه از سکس باهم فکر میکنم اونم مثل من راضی باشه و بهترین سکسش باشه برای من که این بهترین سکسم بود امیدوارم قسمت همه دوستان مجرد بشه
و یه ببخشد در اخر از همه دوستان به خاطر غلطهای املایی و نگارش بدم

نوشته:‌ ؟

سلام این داستانی که میخوام بگم برای یکی دو سال پیشه،اون موقع با یه دختری دوست بودم به نام شیما خیلی خوشگل خوش اندام بود ولی من واقعأ دوسش داشتم بدون هیچ هوسی اما یه بار که باهم قرار گذاشته بودیم سر قرار نیومد و بعد از چندین باری که بهش زنگ زدم جواب داد و گفت بهتره دیگه همو نبینیم بدون هیچ دلیلی نمیخوام دروغ بگم غیر اینکه دستاشو بگیرم دیگه هیچکار دیگه ای نکرده بودم.
یه مدتی گذشت خیلی داغون بودم با یه دختری آشنا شدم به اسم سارا دختر خوبی بود قیافتن هم بد نبود اما اندام سکسی داشت،یه مدت باهم دوست بودیم زنگ و اس بعضی اوقات همو میدیدیم،اما فقط برام حکم یه سرگرمی رو داشت شیمای لامصب از ذهنم بیرون نمیرفت،یه بار که کنار هم روی صندلی تو پارک نشسته بودیم یدفعه سرشو گذاشت رو شونه هام گفتش امید واقعأ ازت خوشم میاد احساس میکنم دوستت دارم منم چیزی نگفتم،لبهاشو به گردنم نزدیک کرد خوشم اومد از این کارش گردنمو بوس کوچیک کرد من حواسم همش به اینور اونور بود که کسی نبینه سه بشه،یدفعه دیدم سرشو بلند کرد جوری نگام میکرد انگار معلوم بود چی میخواست،لباشونزدیک کرد منم بوسیدمش عجب لبای قندی!! کیفشو گذاشت رو پام بطوری که دید نداشته باشه اونوقت شروع کرد مالیدن کیرم از رو شلوار گفتش وا امید چه کلفته منم یکی دوتا از دکمه های مانتوشو باز کردم دستم که به سینه هاش خورد چه حالی داد! فوق العاده بود نرم و خوش فرم،اون روز همونطور گذشت،قرار شد فردا همو ببینیم،منتها از مشکل بی مکانی که همیشه جز مشکلات اصلی من هست قرار شد همو یه پارک دیگه ببینیم لب ساحل اونجا رو با یه تخته سنگ پوشونده بودن اما پشتش یه مکان خوب بود که هیچکی روش دید نداشت.رفتیم اون پشت همون اول کار شروع کردیم به خوردن لبای همدیگه کم کم شروع کردم دکمه های شلوارشو باز کردم با اینکه به ظاهر نمیذاشت در حالی که همینطور سرپا بودیم شروع کردم به مالوندن کسش از رو شرت حسابی خیس بود.در حالی که همینطور لبای همو میخوردیم روسریش رو کنار زدم رفتم سمت گردنش و شرع کردم به خوردن گردنش همزمان دستمو از رو شرتش بردم داخل حالا دستم رو کسش بود قشنگ براش مالوندم تو اوج حال بود که گوشیش زنگ خورد مامانش بود بیچاره از ترس زبونش بند اومده بود گفت امید مامانم لابد فهمیده گوشی رو جواب داد مامانش گفت ما امشب خونه مامان بزرگتیم دیگه خونه نیا بیا اونجا ما هم که از خدا خواسته گفت بریم خونمون اینجا درست نیست منم الکی ناز اول کردم ولی در نهایت رفتیم انگار واسه یه بار شانس بامن بود،رسیدیم خونشون حسابی بزرگ بود،گفت اینجا بمون یه شربتی چیزی بیارم رفت سمت آشپزخونه منم پشت سرشچ رفتم،تا در یخچالو باز کرد،از پشت گرفتمش شروع کردم به مالیدن سینه هاش در گوشش گفتم شربت میخوام چیکار عزیزم من تورو میخوام،گفت واقعأ میگی؟ فکر کردی من نمیدونم یکی دیگه رو دوست داری ولش کردم رفتم عقب برگشت به سمتم گفت ناراحت نباش عزیزم یه کاری میکنم فراموشش کنی روسریشو در آورد خودشو چسبوند بهم شروع کرد به خوردن لبهام،همونجا لباسهای همدیگرو در آوردیم گفت واوو چه بدنی داری،خب بدنم خوب بود 3 چهار سالی بود بدنسازی کار میکردم گفتم تو هم فوق العاده ای عزیزم،رو به پشت وایساد گفت بازش کن سوتینشو میگفت سوتینش که بر خلاف رنگ پوستش سیاه بود رو باز کردم عجب سینه هایی... تاب نیاوردم سروع کردم لیسیدن و خوردن،تو همون حال رفتیم به سمت مبل انداختم رو کاناپه،شرتمو درآورد،گفت اجازه هست بخورم گفتم مال خودته،زبونشو کشید روش بعد آروم یه قسمتی رو کرد تو دهنش کم کم شروع کرد به ساک زدن زیاد حرفه ای نبود ولی همونم حال میداد،تخمام هم یکم لیس زد،گفتم بسه دیگه نوبت منه،خوابوندمش رو کاناپه شرتشو آروم درآوردم یکی دو تا بوسه رو رانش زدم،و یکم لیس زدم سرم بردم نزدیک کسش پاهاش با دستام باز کردم چه کسی بود تمیزو و ناز،فقط اپن نبود،ی لیس از پایین به بالا زدم که با آهش همراه شد یکم خوردمش،بهش گفتم کیرم کستو میخواد کیرمو گذاشتم رو کس خیسش و روش مالیدم یکم،چه حالی میداد،گفت میخوای بکنی داخل گفتم معلومه،گفت پس باید قول مردونه بدی که بیای خواستگاریم و باهام ازدواج کنی معلوم بود این روش جدیده.بلند شدم گفت کجا میری؟ رفتم کرمی که روی میز بود رو برداشتم گفتم سارا برگرد برش گردوندم به طوری که پاهاش روی زمین قرار گرفت کون خوش فرمش رو به من بود یکم خوردمش با کرم سوراخ کونشو مالیدم گفت پس نمیخوای منو؟ گفتم میخام اما نمیخام قولی بدم که بعد نتونم بهش عمل کنم اونوقت نامرد بشم کیرمو گذاشتم دم سراخ کونش بلند گفت نه آخه میمیرم از درد گفتم نترس نرمش کردم سرشو در حالی که سارا داشت خودشو عقب میکشید ک دم داخل یدفعه فشار دادم تا کلش رفت تو یه جیغ بلندی زد بعد گفت آیی پاره شدم مامانی یکم کیرم نگه داشتم اون تو تا عادت کنه کونش بهش کیرم داشت میترکید انقد فضا تنگ بود.یکم گذشت شروع کردم اروم جلو عقب بردن سترا آی اوی میکرد اما کمکم داشت با لذت همرا میشد کم کم متوجه شدم که داره حال میکنه پس منم تندترش کردم تو این مابین یکی دوباری سارا به ارگاسم رسید منم وقتی دیدم کم کم داره آبم میاد در آوردم و آبم خالی کردم رو کمر و کونش سارا گفت وایی امید سوختم چه داعه و بعد رفتیم حموم و یه حال دیگه با هم کردیم.بعد اون یه چند وقت دیگه هم باهم بودیم که دیگه اون رفت پی زندگیش منم همینطور

نوشته: omidofski

من سعید 24 سالمه.با بدن سفید و خیلی خیلی نرم. سال پیش واسه مسافرت اومیدم زاهدان.اونجا یه بازاری داره به اسم چهارراه رسولی. من اینا رو هم اضاف کنم که از بچگی از کون دادن خوشم میومد.اما میترسیدم بدم.چون میترسیدم که ابروم جلوی اشناها بره.همیشه فیلم سوپر که میدیدم دوس داشتم من جای اون زنه میبودم.خلاصه یه روز من تنهایی رفتم بازار.اونجا که رسیدم خیلی شلوغ بود. داشتم میرفتم و وسایلارو میدیدم که یه پسره اومد کنارمو گف پاسور میخای گفتم نه. دوباره گف فیلم سوپر میخای.منم چون شنیده بودم زاهدان از اینجور چیزا زیاده گفتم اره .گفت دنبالم بیا. رفتم دنبالش تا رسید دم یه مغازه. اونجا سی دی رو بهم داد.گفتم چقد میشه گفت 20000 تومن.گفتم چقد گرون.یهو قاطی کرد.اومد یقمو گرف.گفتم باشه باشه میخرم.تعدادشون زیاد بود.از ترس قبول کردم.بعد یکی از اونا اومد جلو و اونی که قاطی کرده بود رو گرف.پولشو دادمو رفتم.یه کوچه که رفتم جلو دیدم اومد.گف شرمنده عصبانی شدم.بیا پولتو بهت بدم.من ساده هم گفتم باشه.تا رفتیم تو مغازه یک از پشت در مغازرو بست.ترسیدم.گفت نترس .کاریت نداریم.فقط میخام کونتو ببینم.گفتم واسه چی؟گف ببنینم اگه مالیه یه دست بکنمت.منم استقامت کردم.اما زورم کم بود.شلوارمو شرطمو در اوردن.تا کونمو دیدن گفتن جووون.چه کونی
بزور بردنم توی جای خوابشون.گفتن اگه استقامت کنم میزنمن.منم ترسیده بودم.کل لباسامو دراوردن.بعد خودشون لخت شدن.به کیرشون که نگاه کردم دیدم دو برابر کیر منه.گفتن چون بدت میاد و دوس نداریم اذیت شی نمیدیم بخوری.من یهو قاطی کردم.دست و پا زدم.یکشون همچی زد تو صورتم که فهمیدم کونرو باید بدم.بعد گف کسکش تکون نخور.تف کرد روی سوراخم وروی کیرش.ارو گذاش روی کونم و فشار داد.یه دردی گرف که هنوز یادم نرفته.فشار داد و یکم اروم اروم کشید بیرون و کرد تو که دیگه گشاد شد.داشتم از درد میمردم.پاهامو داده بود بالا و تلمبه میزد.زود آبش اومد.ریخت رو شکمم.بعد نوبت اون یکی شد.اونم یه تف زد و شروع کرد.من یاد اون زمانا افتادم که دوس داشتم کون بدم اما ندادم.بعد که یکم گذش بخودم گفتم من که توی عمل انجام گرفتم.پس بزار منم لذت ببرم.اما بروی خودم نیاوردم.همینطور میکرد.کیر من خواب بود.اون یکی دیگه گف کسکش از دختر بدنش بهتره.بعد یه قرص خورد و اومد با کیر من بازی کردن.گف اگه کیرت بلندشه یعنی داری حال میکنی و یه بار دیگه میکنمت. اون یکی هم ابش اومد.اونم ریخت روی شکمم.پر اب شده بودم.بعد از شانس خوب یا بدم کیرم پاشد.گف دیگه تمومه.گف کیرمو بخورش.منم دیگه واقعا میخواستم.کیرشو خوردم.پر تف که شد رفت و به کونم گذاشت. خلاصه 20 دقیقه همه مدل منو کرد و ایندفه ابشو ریخت روی صورتم.بعد پول سیدی رو بهم داد گف اینم پولت.فکر نکنی دروغ گفتم که بیا پولتو بگیر.خندیدم.بعد لباسامو پوشیدم و ازم تشکر کردن و رفتم.تا یه هفته انقد کونم میسوخت که نگو.نمیتونستم دستشویی برم حتی.ولی بعد اینکه خوب شد بازم از طریق این سایت و چت به چندنفر دیگه دادم.خیلی حال میده.قربون کیرتون

نوشته: سعید

این داستان رو تقدیم می کنم به کسی که نگاه من به رابطه ی ارباب و برده رو عوض کردن، عمیق ترین فانتزی هام رو با لطیف ترین احساساتم گره زدن، باعث شدن بیش از همیشه در مورد این احساسم تحقیق کنم و آگاه شم، به مردی که ارباب خیالی من شد و و خواه ناخواه پادشاه خیالات من موند...
این فقط ابتدای داستانی از یک زندگی روزانه ی بی دی اس ام و با وصف جزئیات زیاده، اگر علاقه ای به این روابط ندارید یا دنبال صحنه های صرف سکس هستید، وقتتون رو تلف نکنید، اینجا جای شما نیست!
"عاشقانه های بردگی" خاطره نیست، داستانی بر اساس خیالات و فانتزی های من هست، که اونم از چیزهایی که دیدم و خوندم قالب گرفته و تصور و ذهن من بهشون پر و بال داده.امیدوارم که لذت ببرین:)

We found love in a hopeless place...we FOUND love in a hopeleesssss place…
چشمام رو باز کردم، دستم رفت سمت گوشیم، آلارم رو سریع قطع کردم، نگاهشون کردم، آروم خوابیده بودن، بازوهای محکمشون رو دور بالشت پری سفید حلقه کرده بودن و عمیق نفس می کشیدن...چه خوب بود شب هایی که اجازه می دادن زیر تختشون بخوابم، با شمردن نفس هاشون به خواب برم و چشم های خواب آلودم رو با تمرکز روی خط های قشنگ تن و چهرشون بیدار کنم... آفتاب صبح من، عشق به اربابم بود که توی قلبم طلوع می کرد و تنم رو حرکت می داد، عشق سوخت تن من بود، تا تموم روز با بهترین و توانا ترین بخش های وجودم بهشون خدمت کنم...
بلند شدم، روی پنجه ی پاهام بیصدا از اتاق بیرون اومدم، رفتم سمت آشپزخونه، آب رو گذاشتم جوش بیاد، شیر توی شیرجوش ریختم، نون های تست شده رو تکه تکه کردم، ارباب همیشه لقمه هاشون رو کوچیک می خواستن، شکلات، پنیر و کره، کره و عسل، نیمرو... از هر نوع چند لقمه گرفتم و توی ظرف چیدم، هر چیزی که میلشون میشد می خوردن و اضافه ش صبحانه ی خودم میشد...
دوش گرفتم، اما اجازه ی خشک کردن بدن و موهام رو نداشتم، مسواک زدم، بیرون اومدم، قلادم رو بستم و چهار دست و پا سمت تختشون رفتم... از پایین تخت خودم رو بالا کشیدم روی پاهاشون خم شدم لبم رو روی انگشت پاشون فشار دادم و آروم بوسیدم، انگشت به انگشت، بعد فاصله ی انگشت تا مچشون رو با بوسه هام طی کردم، دور مچشون رو لیس زدم، روی پا و بغل هاش رو لیس زدم، انگشت هاشون رو یکی یکی توی دهنم گرفتم و مک زدم...می دونستم کم کم هشیار شدن، شاید زیرچشمی می دیدنم...کمرم رو صاف کردم، باسنم رو بالا دادم.
مک زدن انگشت هاشون که تموم شد، آروم آروم لبم رو بالا بردم، ساق ها، زانوها ران هاشون رو نقطه به نقطه بوسیدم و بالا رفتم، از ران بالاتر بدون دستور مستقیمشون، اجازه ی لمس کردن یا بوسیدن نداشتم...لبم رو به گوششون نزدیک کردم، نرم و آروم زمزمه کردم،
"سرورم...صاحب من، همه چیز من، همه کسم...تن حقیر بردتون فدای چشم های بستتون، صبح شده اربابم، روز بدون شما شب نمیشه، من بدون نور چشم شما گم میشم...بیدار بشید سرورم، همه چیزم، همه کسم..."
دستشون رو بلند کردن، موهام رو که توی صورتم ریخته بود توی دستشون گرفتن، هنوز خیس بود، باید خیس میبود، دوست داشتن وقتی بیدار میشن، صورتشون رو با خیسی موهای من بشورن، موهای بلند و نرمم رو توی مشتشون می گرفتن، روی لب های خشکشون کشیدن، بوییدن، شامپوم روهمیشه خودشون انتخاب می کردن و عاشق عطر موهام بودن...گونه ها، چشم ها ، پیشونی و گردنشون رو با موهای تاب دار من، تر کردن.
دست هام روی تخت بود،روی پنجه ی پاهام بودم، زانو زده، سرم رو خم و ثابت به فاصله ی چند میلیمتری ملافه ی سفید تخت نگه داشته بودم، نفس هام اون هوای چند میلیمتری محصور میون تنم رو، سنگین و گرم می کرد، هوای سنگین باعث میشد عمیق نفس بکشم ، چشم هام رو بسته بودم و انگار تار موهام حس داشت، عصب داشت و حلقه ی انگشت هاشون رو احساس می کرد، خشکی پوست خوش رنگ صورتشون رو و هرم نفس های عمیقشون رو انگار نه با یک تار که با تمام وجودم احساس می کردم...
چونم رو با انگشت اشارشون بالا گرفتن، اجازه نداشتم توی چشم هاشون نگاه کنم، چشمم به دستشون خیره بود، صورتم رو سمت خودشون کشیدن، لب هام رو بین لب هاشون گرفتن، من، مشتاقانه لب هاشون رو بوسیدم، لیسیدم، زبونشون رو توی دهنم فرو کردن و مکیدم...
قلادم رو زنجیر انداختن، با فشار دستشون فهمیدم باید راه بیفتم، دستام رو روی زمین گذاشتم، و مثل گربه از تخت پایین خزیدم، زنجیر رو روی کمرم رها کردن و روی باسنم زدن،
"زود برو، آماده شو تا بیام."
با بیشترین سرعتی که می تونستم چهار دست و پا راه برم تا آشپزخونه رفتم، قهوه شون رو آماده کردم و میز رو چیدم، صندلیشون رو گذاشتم و کنار میز زانو زدم، پاها کمی باز، کمر صاف، سر خم موها ریخته روی کمر و دست ها حلقه پشت سر.
بعد از بیست دقیقه ای انتظار، صدای قدم هاشون رو شنیدم، سر سفره نشستن، کت شلوار مشکیشون ر پوشیده بودن، بوی ادکلنشون مستم می کرد، کاملاً آماده، کاملاً جدی، این لحظه ها برهنه زیر پاهاشون زانو زدن بیش از وقت های دیگه تحقیرم می کرد، جایگاهم واضح و مشخص بود، من یک برده بودم، یک حیوون خونگی، وسیله و دارایی ارباب، برای هر جور مصرفی که طلب می کردن.
ظرف شیر رو برداشتن، مدتی بود گاز رو خاموش کرده بودم، با سر انگشتشون دماش رو چک کردن و کمی ظرف رو تکوندن تا خنک تر بشه...
"تشنه ای؟"
"بله ارباب..."
"گربه ها حرف نمی زنن احمق!"
سرم رو بلند کردم، چشم هام رو ملتمسانه به چشم هاشون دوختم، زیر لب ناله کردم،
"میوووو..."
"چی گفتی؟"
با صدای بلندتر تکرار کردم،
"میوووووووووو..."
ظرف رو کمی خم کردن یه قطره شیر روی زمین ریخت...دستام رو جلوم روی زمین گذاشتم، چشمام کمی خیس شده بود و می دونستم برق میزنه، پر از ضعف و بیچارگی صاحبم رو نگاه می کردم، تقریباً فریاد زدم،
"میووووووووووووووووو..."
حسش می کردم، اینقدر توی قالب نقشم می رفتم که اگه توی اون لحظه می دیدم دست هام به پنجه ی گربه تبدیل میشه و تنم تغییر شکل میده، تعجب نمی کردم! می تونستم احساساتم رو به زبان حیوانیم بیان کنم، گشنه بودم، تشنه بودم، سهم غذام توی دست های صاحبم بود، برای داشتنش باید التماس می کردم، جوری که دل ارباب به رحم میومد و قطره های شیر رو توی دهنم می ریختن...
دم خیالیم رو تکون می دادم، با التماس، با کمی عشوه با چشم هایی مظلوم میو میو می کردم، خط های محکم صورتشون کمی نرم شد، ترحم توی چشم هاشون پیدا شد یک قدم بهم نزدیک شدن،با ذوق و شوق روی زانوهام بلند شدم، سرم رو بالا گرفتم و دهنم رو تا جایی که میتونستم باز کردم، شیر رو خیلی آروم توی دهنم می ریختن، گاه به گاه بهم فرصت میدادن که نفس بکشم و قورت بدم، گاهی دستشون رو تکون میدادن و قبل اینکه بتونم دهنم رو توی خط درست قرار بدم، شیر روی صورت و بدنم میریخت...آخرای ظرف بود، ازم فاصله گرفتن، با ریختن شیر روی زمین دایره کشیدن و روی صندلیشون نشستن،
"بلیس، یه قطره شیر روی زمین بمونه تنبیه میشی"
سرم رو پایین انداختم، میو کنان روی زمین خزیدم، این کارشون به نظرم حتی واسه یه گربه هم خشن میومد...حیوونای خونگی هم غذاشون رو از کف زمین لیس نمی زنن! خوشبختانه زمین رو همین دیروز با نهایت وسواس سابیده بودم، وسواسم که برای کسب رضایت اربابم بود، حالا به نفعم تمام میشد.
"پاها باز، باسن بالا، موهاتو جمع کن با دستات، وقت دوباره شستنشون رو نداری!"
حالت بدنم، تحقیر شدن و نگاه سنگین ارباب که حین خوردن صبحانشون لیسیدن من رو تماشا می کردن، تحریکم میکرد، میدونستم از اینکه مجبورم برای لیسیدن تمام شیر، بچرخم و بدنم رو از زاویه های مختلف می بینن، لذت می برن، پاهام رو روی پنجه بالا بردم و باسنم رو بالا دادم، در اون حالت تموم بدنم کش میومد، پاهام، کمرم گردنم،دست هام. خط باسنم باز میشد، سوراخ کونم پیدا میشد و کسم که خیس شده بودبیرون میزد. نوک سینه هام روی زمین کشیده میشد...
حفظ تعادلم سخت بود، همه ی وزنم روی زانو ها و انگشت های پام بود و باید مرتب می چرخیدم و جابجا میشدم. زمین سرامیکی خنکای پاییز رو به خودش گرفته بود و سرماش پوستم رو آزار می داد...
با هر سختی که بود شیر رو تا قطره ی آخر لیس زدم، زبونم سر شده بود، گردنم درد گرفته بود...نشستم و سرم رو با دو دست گرفتم.
"بلند شو، بیا اینجا"، به کنار صندلیشون اشاره کردن...جلوی پاهاشون نشستم، قلادم رو باز کردن، گردنم رو ماساژ دادن، دستشون رو توی موهام فرو کردن و صورتم رو بالا گرفتن، با دست های خودشون چند لقمه دهنم گذاشتن...
"تو برده ی خوبی هستی..."، لبخند زدم و دستشونو بوسیدم. رضایت رو توی چشم هاشون میدیدم و این رضایت بود که هر درد و خستگی رو از تن من بیرون می کرد.
"چه احساسی داشتی؟"
"تحقیر شدم ارباب و تحریک شدم!"
خندیدن، موهام رو با دستشون بهم ریختن،
"کوچولوی بیچاره، مجبوری فعلاً با خیسیش سر کنی!"
"حرف حرف شماست سرورم."
"پاشو لباس بپوش، زود آماده شو، باید حرکت کنیم"

نوشته: slavegirl

این داستانی که مینویسم قسمتی از زندگی خودمه.سعی میکنم از گفتن زیاد از حد جزییات پرهیز کنم و تا جایی که میشه فقط حقیقتو بنویسم و حتی از حرفا هم فقط اونایی که دقیق تو ذهنم هستو مطرح کنم. این داستان داستان سکسی نیست.از اون داستانایی که تو پاراگراف اول شرت دختره از پاش دراومده...یه تجربه ی بزرگ تو زندگیمه که میخواستم بقیه ی هم سن و سالام هم ازش درس بگیرن... ساعت 1 بود رسیدیم خونه.خسته و داغون افتادم رو تختم.فقط فکر فقط بغض... نه اشک از چشمام میومد نه حرفی میزدم. سرمو کردم زیر بالشتو همه انرژیمو به خرج دادم تا خوابم ببره و فردا صب بتونم زود واسه آزمونم بیدار شم.نفهمیدم چقد طول کشید تا خوابم برد... صدای بوق بوق ماشینا از خواب بیدارم کرد...چشمامو باز کردم.دیدم پنجره ی اتاقم طبق معمول بازه و داره نقش بلندگو رو ایفا میکنه.میخواستم پاشم ببندمش ولی تازه فهمیدم صدای بوق ماشینا معنیش چیه.سرم افتاد رو بالشت.چشامو بستم.تو اون شولوغ بازی بوق بوق کردن و کل کشیدنای تو کوچه من تو فکر بودم...تو فکر خاطره هام...بعد از مدتها بالاخره اشک میریختم.از ته دل آه میکشیدمو بی صدا گریه میکردم... ا اون موقع ها تو باغ نبودم.بزرگ میشدم و حسای دخترونم سر و کلشون پیدا شد.امینو زیاد نمیدیدم.فقط موقع هایی که نذری ای چیزی میبردم در خونشون شانس دیدنشو داشتم.اون دوران هنوزم حس زیادی بهش نداشتم.اما همون چند دقیقه که میخواست ظرفو ازم بگیره با نگاهاش بابامو درمیورد.کلافم میکرد خندیدناش.بدجنس بود خیلی.ولی من تو دلم قند آب میکردن.دیگه سالای آخر راهنمایی از نذری مذریم خبری نبود و کلا نمیدیدمش.به غیر از وقتایی که من تو کوچه بودمو اونو تو فاصله ی خونه تا ماشینیش میدیدم از 30 40 متر فاصله.به هر حال چیزی که میدیدم قلبمو میلرزوند.همون تیپی بود که میخواستم.ظاهرش 20 بود.بلا استثنا هم منو تا لحظه آخر نگاه میکرد.میفهمیدم که این نگاهاشو نثار بقیه دخترای کوچه نمیکنه. تابستون بود.میرفتم چارم دبیرستان.تو کوچه بادختر همسایمون حرف میزدم.خونشون دیوار به دیوار امین اینا بود.امین اومد.از ماشینش پیاده شد.من با مریم حرف میزدم اما حواسم پیش امین بود.اومد جلو در خونشون.اما نرفت داخل.چند لحظه ای روش بمن بود.منم نگاش نمیکردم.یهو گفت سلام علیکم.نمیفهمیدم واقعیه یا منه خر توهم زدم. هیچی نگفتم.سرشو کج کرد و با یه پیچ و تابی گفت سلام علیکمم ! دیدم نمیشه جوابشو ندم. ابروهامو کشیدم تو همو گفتم علیک سلام. یه خنده ای از ته دلش کرد و رفت.دل منم برد.نمیفهمیدم چرا یه همچین اتفاق ساده ای انقد منو گرفته و دلمو برده.محل به خواسته ی دلم نذاشتم.چندروز گذشت.داشتیم میرفتیم بیرون که باز تو کوچه دیدمش.اونم طبق معمول از اون لبخندای زهر ماریش تحویل من داد.اونشب از فکرش بیرون نمیومدم.خر شدم و به مریم اس دادم که حوصلم سر رفته همه سرشون به یکی گرمه و از این بهونه ها.آخرشم گفتم شماره ی یه نفر که بدونی من ازش خوشم میاد نداری؟؟؟! اونم شماره امینو داد.داداشش با امین حسابی رفیق بودن.دیگه اصن جواب مریمو ندادم.با هزار جور ترس و لرز به امین اس دادم.میترسیدم از آخرش. میترسیدم دردسر بشه برام.با خودم گفتم نمیگم کیم.بذار فقط ببینم چجور آدمیه.جواب داد و چندتا اس دادیم که گیر دادناش شروع شد.که بگو کی هستی وگرنه دیگه جوابتو نمیدم.منم نمیدونستم چی بگم.عین خنگا گفتم بچه بودم یه بار یه ماچ حسابی بهم کردی.گفتم الان شوکه میشه.با خبال راحت گفت من خیلیا رو ماچ کردم درست خودتو معرفی کن.داشتم چل میشدم.گفتم تو کوچه فوتبال بازی میکردیم.این اسو که دادم کلا زیر و رو شد.یه آدم دیگه شد.اون امین سر و سنگین غیبش زد. -وای باورم نمیشه یعنی خودتی؟ دختر تو چقد ماهی. -یعنی شناختی؟ -آره.تو که کشتی منو با این چشات دختر. یخ زده بودم.نمیفهمیدم چی به چیه.هیچ وقت فک نمیکردم اینجوری باشه.فک میکردم یه پسری به خوش تیپی و خوش رویی اون حتما هزار تا بهتر از من دورشه.فک میکردم منو آدم حساب نمیکنه و براش یه دختر بچم. -خب اسمم چیه؟ -اولش نون -خسته نباشی.نصف دخترای کوچمون اول اسمشون نونه -نگین نگین نگین بابا من کسیو غیر تو تو کوچه نبوسیدم خفه خون گرفته بودم.از خوشحالی داشتم منفجر میشدم.نمیدونستم گوشیو با دستام بگیرم یا با دندونام.همون شب کلی اس دادیم.حرفایی میزد که هیچ وقت انتظار شنیدنشونو نداشتم. چندروزی میگذشت و اون اکثر وقتا بم اس میداد.منم حالم افتضاح بود.چند روز حتی یه قاشقم غذا نمیخوردم و حالم بدجور خراب بود.بعدا فهمیدم درد عاشقی واس من یکی بی اشتهایی میاره. ولی روزا که میگذشت میدیدم اونی نیس که من فک میکردم.نمیدونم با تصوراتم فرق داشت.من فک میکردم یه آدم با شخصیت سر و سنگین باشه ولی از همون اول حرفش ماچ و بغل و این چیزا بود.منم خودم ته اتحرافات بودم ولی نمیدونم چرا از این حرفاش خوشم نمیومد. کلا همش بحث میکردیم و دعوا داشتیم.من احمق بودم و خوشی زده بود زیر دلم.شانس ما اون مدت اصن موقعیت پیش نمیومد که درست و حسابی باش حرف بزنم.تا اینکه یه روز دعوامون شد و من بدجور از کوره در رفتم.تو خونه تنها بودم.زنگ زدم بش که ببینم حرف حسابش چیه...وقتی الو گفت افتادم رو تختم.اصلا یادم رفت میخواستم دعواش کنم. -خانومی؟ چی شد؟ منتظر فوحشاتم خوشگل اون همینجور میگفت و نیش منم باز تر میشد.خدایا.این بشر چطور انقد خوش صداس؟ چرا حرفاش گوش آدمو قلقلک میده؟ به خودم اومدمو گفتم این چرتو پرتا چیه میگی؟ -میخواستم اذیتت کنم عزیزم. -خیلی مریضی -مریض توام توله -چقد صدات خوبه کثافت -صدای توام خیلی افتضاحه عشقم -عوضی.امین کجایی؟ -سر کار...شرکتم -ااااه...همش شرکت شرکت چه خبره اونجا؟ - د لامصب من باید یه لقمه نون دربیارم یا نه؟ باید واس تو مانتو بخرم یانه؟ -ای...مانتو؟ -خب چمیدونم...ممم سوتین پشت تلفن ترکیدم.حرف زدنش فقط به خنده مینداخت منو.اونروز یه ساعت حرف زدیم.یه ساعتو فقط خندیدیم.وقتی گوشیو قطع کرد فقط فک میکردم.به اینکه چه خوبه.چه آشغال دوست داشتنی ای نصیبم شده.چقد با امینی که این مدت میشناختم فرق داره. مهر شده بود.منم کنکوری بودم و کل وقتم یا مدرسه بودم یا تواتاق.امینم مراعات میکرد و کم تکست میزد.هرچند من خودم از نبودنش و اس ندادنش کلافه میشدم. هر روز بیشتر میخواستمش.اونم هر روز بیشتر بهم غز میزد که چطو دلت میاد نذاری ببینمت.منم هر شب توضیحای تکراری که بابا نمیشه من اصن از خونه بیرون نمیام. گف من میام.گفتم لازم نکرده.دنبال دردسر نمیگردم.ولی فایده نداشت. راضی نمیشد.روانشناسیش حرف نداشت.یه جوری بحثو پیش میبرد که آخر دست چاره ای جز قبول کردن نداشتی. گفت من اصن تو خونه نمیام خوبه؟ از در پشت بوم میام. تا نیم ساعت به حرفش میخندیدم.ولی آخرش انقد گیر داد تا قبول کردم.قرار شد هرموقع تنها شدم خبرش کنم.قرارم شد اصن داخل نیاد.خودمم داشتم میمردم که از نزدیک ببینمش. چارشنبه صب بود.من تعطیل بودم.مامان بابامم سر کار.بش اس دادم. گف 5 دقیقه دیگه اونجام.رفتم در پشت بومو باز کنم.باز کردن و بستنش خیلی دنگ و فنگ داشت...به عمرم همچین تپش قلبی نگرفته بودم.دستام یخ زده بود و میلرزیدم.صدای پاش میومد...صدای قلب من صدای پای اون...

نوشته: Negin_Aj

دوستان سلام. امیدوارم خوب و شهوانی باشید. اسمم افشین. پس از خوندن داستانهایی از این سایت بر آن شدم که منم داستانم رو براتون بگم. نمیدونم که تا چه حد میتونه براتون جالب باشه ولی بجز اسامی همه داستان اتفاق افتاده. من یه پسر 35 ساله هستم که از بچگی مثل خیلی از نوجوانها مشتاق دونستن مسایل جنسی بودم. اولین آشنایی من با مسایل جنسی از زمان 10 سالگی شروع شد که با پسر همسایمون شایان میرفتیم حمام عمومی چون خونمون حموم نداشت. اون از من 3 سال بزرگتر بود بهمین دلیل مادرم منو باهاش میفرستاد. ما همیشه حرفای سکسی میزدیم ولی به عمل کردنش فکر نمیکردیم. یه روز شایان بمن پیشنهاد کرد با هم جلق بزنیم در حین کار اون دستمو گرفت گفت براش بزنم و اون هم برا من جلق زد. در حین کار اومد جلو چسبوندم به دیوار حموم و لبامو بوسید. کمی هول شدم ولی خوشم اومد. اون کیر خوش تراشی داشت در حد 12 سانت. اون روز با تمایل من گذاشت لای پام و آبشو ریخت دم سوراخم. باور کنید بعد ازین همه سال گرمی و جهش آب منیش در سوراخم حشریم میکنه. این رابطه جنسی زیاد جلوتر نرفت و همش تا همون حد درمالی کونم بود. ما مدت زیادی اونجا نبودیم و با انتقالی پدرم ما اومدیم شهر خودمون. من اون زمان 12 سالم بود و دومیدانی میرفتم. پاهای کشیده و هیکلی قشنگو صافی داشتم و البته بدون مو.. ما با خانواده عمو بزرگم که سه تا پسر داشت رابطه خوبی داشتیم. پسر عمو بزرگم سپهر حدود 19 سالش بود و سرباز بود که اومده بود مرخصی. پسر عمو دومیم سامان 17 سالش بود. یه روز که بابام ومادرم دعوت جایی بودند که باید شب میموندندمنو داداش کوچیکمو گذاشتن خونه عموم. یادم میاد زمستون بود و بساط کرسی و بخاری جور بود. عموم خودشو خانمش پایین خوابید وما 5 تا رو فرستادند بالا زیر کرسی. ما 5 تا هم رفتیم زیر کرسی که بخوابیم. شاید بخاطر بازی و خستگی بود که زود خوابم برد ولی نیمه های شب بود که لمس دستی لای پام منو بیدار کرد. از دیدن پسر عمو بزرگم که کنارم خوابیده بود جا خوردم گفتم چی کار میکنی. گفت ببین افشین صدات درنیاد اگر بیداربشن به ضرر خودته. من که از طرفی داغ شده بودم و از طرفی ترسیده بودم بند رفته بودم که چی بگم. گفت کمی بازی میکنیم تموم میشه. به گفته خودش آرزوی سکس با منو داشته ولی هیچوقت فرصتی نبوده. سپهر وقتی شوک شدن منو دید گفت آروم باش مطمنم تو هم لذت میبری. بعدبا پایین کشیدن شلوارم شروع به ساک زدن و لیسیدن من کرد, تموم ترسم یواش یواش ریخت و بجاش احساس خوب وشیرینی جاشو گرفت. سپهر با مهارت خاصی ساکم میزد تا جایی که مطمن شد برا پیشنهادش آمادم. ازم خواست که ساکش بزنم منم با کراهت شروع کردم. اولش هی بهونه میاوردم که اه بد مزس این کارو دوست ندارم. که کمی با دلداری و البته فشار سرمو برمیگردوند رو کیرش. با بزرگ شدن کیرش کمی ترسیدم کیری در حدود 17-18 سانت اما یکدست و صاف. راست میگفت از خوردن اون کیر لذت یردم. بعد گفت ببین افشین من میذارم لای پات چون خیلی تو کفم. من هم با این قول که تو کونم نذار احازه دادم. منو برگردوند و از پشت کیرشو اب دهن زد و گذاشت لای پامو پس از یه چند دقیقه ای گفت که برگردم. برگشتم و به پشت خوابیدم. سپهر پاهامو کشید بالا به طرف سرم و شروع کرد به لیسیدن سوراخ کونم. تماس اون زبون داغ و نمدار و سوراخ صاف و بکر کونم منو از خودم بیخود کرد. با اینکه هوای اتاق گرم نبود ولی از گرمای سکسمون بدنمون داغ بود. این کار سپهر حسابی حشریم کرد و خودم با دستام پاهامو بالا گرفتم تا اون بتونه بهتر کارشو انجام بده. مدتی بعد تماس انگشتش که داشت داخل کونم میشد رو حس کردم. دو دل بودم میدونستم که این ابتدای کار و سپهر میخواد که منو بکنه. ولی از طرفی هم این کارو دوست داشتم و لذت بخش بود برام. میتونم الانم تمام احساس اون موقع رو حس کنم. بدنم داغ و عرق کرده بود با رفت امد یک انگشت و بعد 2 تا انگشت دیگه مشکلی برا گاییدن کونم نیود. سپهر با گذاشتن بالش زیر کمرم کونم رو داد بالا. خودش هم حسابی کیرشو خیس کرد که مشکلی برای دخول نباشه. این بی مروت اینقدر کاراشو به خوبی و ظرافت انجام میداد که انگار ماهها برا من نقشه میکشیده. باید بگم اون لحظه فرا رسید و سر کیر سپهر تو کونم گذاشته شد. حس غریبی داشتم ولی لذتش 10 برابر بود. سپهر با حوصله سر کیرشو تو کونم گذاشت من کمی ناله کردم ولی دلداریم داد که همه چی خوب پیش میره. من حس کردم که سر کیر امیر کاملا تو کونم هست دست بردم که لمسش کنم سپهر دستمو گرفت گفت تکون نخور اذیت میشی. منم مثل یه بچه حرف شنو به گرفتن پاهام ادامه دادم. حالت شهوت رو تو چهره اش زیر چراغ خواب قرمز رنگی که گوشه اتاق روشن بود میدیدم . تماس بیشتر کیرش تو سوراخ کونم منو هم حسابی حشری کرده بود که حتی لبام از شدت شهوت میلرزید. داشتم یه سکس محشر رو تجربه میکردم. سپهر با حوصله تمام کیرش رو داخل کونم کرد ووقتی کمی ایستاد من دست یردم و کیرش رو لمس کنم. تمام کیرش تو کونم بود. باورم نمیشد. واقعا احساس خوبی داشتم. با دستم زمانیکه کیرشو آروم میکشید بیرون تا دوباره بکنه تو کیرشو لمس کردم. لزج بود و داغ. کونم هم با لیسیدنها و انگشت کردنها باز و ول بود. سپهر آروم آروم شروع کرد به تند کردن حرکاتش. سعی میکردم با دستم رفت وامد کیرش رو حس کنم اون هم با دستاش پاهامو حسابی باز کرده بود و رو کونم خیمه زده بود و از گاییدن کونم لذت میبرد. نمیدونم بگم چه مدت این حالت رو داشتیم. ولی من خودم با کیرم بازی میکردم و توی اون حالت خلصه و شهوت از سکس لذت میبردم. سپهر با اروم شدن حرکاتش کیرشو تا آخر تو کونم کرد و نگه داشت. کمی بعد التهاب فوران منی تو کونم رو حس کردم. هر دو لذت برده بودیم. پس از اومدن آبش سپهر لبامو بوسید و گفت به آرزوش رسید. منم که حرفی برا گفتن نداشتم فقط خندیدم. سپهر کمک کرد با ساک زدن بیام و بعد با دستمال تمیزم کرد ازون پس این من بودم که مثل یه بره دنبالش بودم که منو بکنه. هر وقت میدیدمش لبخندی بین جفتمون ردو بدل میشد. این کار رو در هر فرصتی ادامه میدادیم تا زمان ازدواجش که بعد ازون چون کسی رو نداشتم به پسر عمو دومیم نزدیک شدم. اگر این داستانو دوست داشتید بگید که داستان دومم هم بگم . با آرزوی لذت از شهوت برا همه شما.

نوشته: افشین

سلام
من سانازم اين داستان خاطراته عشقى و سكسى منه اولين سكس كامل منو عشقه زندگيم رضاست
همشم راسته بخدا
آخراش يا بهتر بگم وسطاش سكسى ميشه
جانه هركى دوس داريد فحش نديد
مرسى
ما 6 سال باهم دوست بوديم تو اين مدت ساله دومه دوستى بوس بازيو بغل و نازو نوازشو شروع كرديم ساله سوم و چهارمش بهم درباره بدنمون اس ميداديم هرشب و همديگرو تحريك ميكرديم به فراتر از بوسه و من به خاسته اون سينه و كسمو بهش دادم تا بخوره اولين بارش خيلى بياد موندنى بود واقعأ
دروغ يا تعريف از خودم نيست تنم صافو تميزه و سينه هاى كوچيك و نرم دارم رضا هم خوشگلو دوست داشتنى بود و هست شبيه جوجوئه بهش ميگفتم جوجويى _ رضا از بچه گى كار ميكرد چون پدر مادرش جدا شده بودن و رو پاى خودش بزرگ شده بود نفسم اون موقع ها جوشكارى ميكرد تو شركت
واسش تيپ زدمو سعى كردم لوس و ناز باشم واسش
لباسمو با لبخند بالا زد وسط سينمو بوسيد و جى جى مو بوسيد و آروم مكيد و بعد كسمو هم بوسيد و مكيد و زبون زد بعده اين بيشتر عاشق هم شديم
اونا كه عاشقن و با عشقشون هستن ميفهمن چه حسيه
تا سال هاى آخره دوستيمون كه قرار بود بره سربازى
ازم خواست باهم سكس كنيم منم دوستش داشتم نخواستم ازم دلگير بشه بهم از قبل قوله ازدواج داده بوديم
و من بهش وابسته بودم يعنى هردو وابسته بوديم
روز موعود رسيد و من بلأخره كيرشو ديدم اولين بار بود ميديدم از ترس چشامو بستم تا نبينمش
منو بوسيد و ازم اجازه گرفت كه بزاره لاى پام شب قبل تصميم گرفته بوديم كه فقط لاى پامو كسم بزاره از شانصش پروئيد شدم و خلاصه بعد عشق بازى هميشگى منو خوابوند و از پشت گذاشت لاى پام و بهم گفت پاهامو بهم فشار بدم كه تنگ بشه واسش از ترس چشامو بسته بودم منو ميبوسيد و بالا پايين ميكرد خودشو
به كيرش ميگفتم وروجك اون روز گذشتو شب موقع اس بازى گفت نوار بهداشتيم وروجكشو زخم كرده اينا همه واسم خاطره قشنگى بود اما مهمش تو راهه بعد اون كم كم پرو شديم و اولين بار از عقب باهم سكس كرديم درد داشت تا 2 سال كه سربازى رفتو هروقت ميومد مرخصى باهم بوديم كلاس ملاسمو ميپيچوندمو بخاطره باهم بودن همه رو دور ميزدم تو اين 2 سال از پشت سكس ميكرديم هميشه دوستش داشتم و دوستم داشت 2 _ 3 بار آبش دير اومد يا نيومد دلم كباب شد هرچند كه خودم از درد و خستگى بيحال شدم و يبار غش كردم چقدر ترسيده بود
بعده سربازى اومد خاستگارى و بعده 3 بار خاستگارى كه بابام منو بهش نميداد و رفتن و اومدن و جنگ و دعوا و خودكشى و ال و بل بابام راضى شد عقد كرديم
از خوشحالى تو پوستمون جا نميشديم
شبه عقد پيشه هم خوابيديم آبجيمو دومادمو پسره فسقليشون هم تو اتاق ما بودن و بعده شوخى و خنده كه آقا چرا بين دومادات فرق گذاشتى و شبه اول منو بيرون انداختى و اين دوماد كوچيكتو نگه داشتى همه خوابيدن
اصلأ اينارو ولش
منو رضا واسه اولين بار شب كناره هم بوديم چقدر تنمون داغ بود اون شب گذشت چند ماه گذشتو باز هروقت تنها بوديم سكس داشتيم تو حموم از سره كار ميومد چه حالى ميداد تو نامزدى بوديم هميشه ارضاع ميشدم چه حسى بود
يه روز شيطونى كرديمو كيرشو بيشتر از حدش تو كسم كرد و فشار داد 2_ 3 قطره خون اومد و ترسيديم و چند وقت بعد كه ديگه ترسمون پريد سكسى كه دوست داشتيمو منتظرش بوديم انجام داديم رفتم تو حموم رضا زودتر رفته بود تنشو تميز شسته بود صبحش من حموم بودمو حسابى ترو تازه بودم
رضا هم مثله گل شده بود از لباى كوچولوش قطره هاى آب ميچكيد كيرش تميزو ناز بود كوچيك بود و نرم رفتم تو بوسيدمشو زير دوش آب همديگرو بغل كرديمو نازو نوازش كرديم
با دستم سينه هاشو لمس ميكردم و ناز ميدادم اونم باسنمو ناز ميداد و لب تو لب بوديم
رفتم پايين كيرش هنوز نرمو كوچيك بود
دوباره ازش يه بوس گرفتمو با شيطنت گفتم بيدارش كنم
موهامو نوازش كرد و گفت آره نگا خوابيده بيدارش كن فقط با تو بيدار ميشه
دستمو روش ميكشيدم و بوسش ميكردم شق شدنشو ميديدم
سفت و راست كه شد براش خوردم و بوسيدمش دستمو گرفتو خوابوندم كف حموم و زيره سرم تابشو كه شسته بود گذاشت تا نرم باشه زيره سرم
پاهامو باز كرد و اومد بالا و خودشو آروم جورى كه فشار رو دستاش بود روم نگه داشت و بوسيدم و زيره گوشو گردنمو مك زدو خورد و رسيد به سينه هام دستشو گذاشت رو يكيش و اون يكى رو خورد
و كم كم نافو بعد رسيد به كسم با يه دست بالاى كسمو ميماليد و كسمو ميخورد همشو كرده بود تو دهنشو مك ميزد
بقيشو زنده ميگم:
رضا جونم دوستت دارم
_ منم دوستت دارم
چه شيرينه سانازم
پا شدو يه بوسه زد به لبامو دوباره خورش كسمو
ساناز كست واسه كيه ؟
_ واسه شوهرم عشقم
_ به كسى نميدى هرگز
_ هيچوقت نفس
اومد بالا و آروم كيرشو گذاشت دمه كسم و ماليد روش از سرش تا پاينش
و ميبوسيديم همو
آروم سرشو گذاشت روش و فشار داد تو
لذت عجيبى تو وجدم بود همش چشاشو نگاه ميكردمو تو دلم ازش راضى بودم از همه چى از عشق سكس قيافه خوشگلش غرورو غيرتش عاشقش بودم
و سكس لذتشو بيشتر ميكرد
رضا شروع كرد به تلمبه زدن و منم با حرفامو بوسيدنش تحريكش ميكردم
سانازتو عشقتو بكن پارش كن رضا تا تهش بكن توش بزن به ته كسم
_ آره پارش ميكنم
ميخوره كجات ساناز
_به ته كسم
_ چه تنگه چه داغه كيرم توش جا شده فقط مال منه ميكنم
_رضا دارى چيكار ميكنى سانازتو
_پارش ميكنم دارم ميگامت جرت ميدم آخ جون
كم كم تبم بالا گرفت
_ جووون آخ كسم
آخ رضا
_ جونه رضا
بكنم كستو نفس جووون
چه تنگه
_ بكن نفس بكن پارش كن
_ پارش كنم ديگه بدرد نميخوره كه خانم
_ باشه نفس آبتو بريز توش آخ
_جون باشه قرص بخور باشه قرص اضطرأرى
_ باشه نفس
بعد كلى آخ و اوخ و مدل عوض كردن ( منو بغل كرد ايستاده پامو دوره كمرش حلقه كردم دستام دوره گردنش اونم باسنمو گرفته بود بادستاش و رو كيرش منو بالا پاين ميكرد) چه لذتى داشت بلأخره آبش اومد كيرشو برخلافه تصميمون ريخت رو سينه هامو منو آروم گذاشت زمين و بقيه آبشم ريخت رو شممو كنارم دراز كشيد همديگرو بغل كريمو بوسيديم و از هم تشكر كرديم من پيشونيشو كه عرق كرده بود نوازش كردمو باز بوسيدمش آروم كه گرفتيم پا شديم خودمونو شستيم و نوبتى رفتيم از حموم بيرون
و لباس پوشيديم
اين يه سكس شيرين و بياد موندنى بود واسم
ببخشيد زياد حاشيه رفتم
الان 2 هفته اس عروسى كرديم و باز عاشقيم و 3 سال ديگه تصميم داريم نى نى بياريم
زندگيمون سخت ميگذره اما عشقمون كم نميشه
دعا كنيد واسمون
مرسى گوش داديد
بوس بوس
ايشاله همه خوش و شاد باشن

نوشته: ساناز

همزمانسازی محتوا