...قسمت قبل

چند روز گذشته بود و رابطه ام با ساناز خیلی خوب شده بود. بیشتر شبهایی که با خبات نمیرفتم برای بار، با ساناز بیرون میرفتم و شام میخوردیم. دختر فوق العاده داغی بود و هرجا موقعیتی پیش میومد چند تا لب میگرفت و منم همیشه استقبال میکردم. ولی وقتی به خونه اش دعوتم میکرد و میخواست باهام باشه، یه جوری میپیچوندم...
سر کار درگیریم با رئیس اوج گرفته بود و بیشتر مواقع یا مرخصی میگرفتم یا دیر میرفتم سر کار... خط اصلیمو چند بار روشن کرده بودم تا خانواده نگران نشن و یه جورایی سر بسته بهشون فهمونده بودم که حوصله مزاحمت کسی رو ندارم. دوست داشتم تو لاک خودم باشم. چند بار دنبال خونه گشته بودم که بیشتر از این مزاحم خبات نشم ولی چیز خاصی گیر نیاورده بودم...
بالاخره شاهو شیشه بربن رو برام آورد. چیزی به تولد سانازنمونده بود. تو فکر یه مهمونی دو نفره باحال با شیشه بربن بودم. شیشه رو گذاشتم تو یخچال و رفتم بیرون تا وسایلای لازم رو بخرم. هوا تاریک شده بود. شب برفی زیبایی بود. هوا زیاد سرد نبود. وسایل مهمونی رو خریدم و برگشتم تو خونه. نگاهی به طبقه بالا انداختم. برق طبقه بالا خاموش بود بجز اتاق خواب خبات که نور آباژور قرمز رنگش فریاد یه شب آتشین همیشگی رو سر میداد. رفتم تو خونه و وسایلارو گذاشتم زمین. خیلی کنجکاو شده بودم که خبات الان با کیه. خواستم براش پیامک بفرستم که پشیمون شدم و با خودم گفتم بهتره راحت باشن و مزاحمشون نشم. ولی خبات که گفته بود با فاطی بهم زده و اونطور که در جریان بودم، کس دیگه ای باهاش نبود. البته این اواخر کمتر میدیدمش و معمولن شب ها که من از سر کار برمیگشتم، اون رفته بود سر کار. با خودم گفتم شاید پری برگشته باشه پیشش، یا شایدم مثل همیشه گزینه جدیده... کنجکاویم تحریک شده بود و با به یاد آوردن سر وصداهایی که همیشه راه مینداخت، خیلی دوست داشتم ببینم چی بلده. پاورچین پاورچین به طرف طبقه بالا رفتم. یه دلم میگفت که کارم خیلی زشته و نباید به اعتمادی که بهم کرده خیانت کنم، ولی یه دل دیگه میگفت کشفش کنم! همیشه آدم کنجکاوی بودم و این یه مشکل بزرگ تو زندگیم بوده. همیشه این کنجکاوی باعث میشد توی دردسر بیافتم. با عصبانیت فحشی به خودم دادم و برگشتم. ولی با شنیدن صدای آه کردنشون سر جا خشکم زد. بدون اینکه بفهمم چیکار دارم میکنم برگشتم بالا و رفتم پشت در اتاق خواب. صداها واضحتر شده بود. همه جا تاریک بود و لای در یه کم باز... از لای در نگاهی کردم که ببینم با کی داره حال میکنه، ولی چیزخاصی ندیدم. ممکن بود لای در منو ببینن. ولی با به یاد آوردن اینکه همه چراغ ها خاموشه، شجاعت پیدا کردم ولای درو کمی بازتر کردم. صورت دختره معلوم نبود. فقط از پشت بدن لخت خبات رو میدیدم. خبات با یه حرکت سریع دختره رو روی تخت انداخت و خودشم پرید رو تخت خواب. صدای تهدید کردنای خشنش رو میشنیدم که میگفت : "الان تلافی همه اذیت کردناتو در میارم. جوری از عقب بکنمت تا یه ماه نتونی بشینی دختر" و بعدش صدای خنده تایید گونه دختره که با آهنگی که گذاشته بودن قاطی شد و هارمونی جالبی به وجود آورد. نتونستم صورت دختره رو ببینم. تنها چیزی که میدیدم این بود که به سرعت لباساش داشت در می اومد و خبات از پشت سر به طرف در اتاق خواب پرت میکرد. اولی یه تاب و بعدش دامن ، بعد سوتین و آخر سر شورت! با هر زحمتی بود، در اوج سکوت لای درو کمی بازتر کردم که بقیه مراحل کارو بهتر ببینم. دختره به صورت داگی رو تخت بود و خبات پشت سرش، موهاشو دور یکی از دستاش پیچونده بود و آلتش رو به آلت دختره میمالید و زیر لب با خشونت تهدید میکرد. "الان نشونت میدم...طوری جرت بدم صدات تموم محله رو بیدار کنه..." بعدش با تموم قدرت و یه دفعه تموم آلتش رو فرو کرد و دختره جیغ بلندی کشید. خبات با اونیکی دستش دهن دختره رو گرفت و آلتش رو درآورد و اینبار با قدرت بیشتری فرو کرد. چند بار این حرکت رو تکرار کرد و بعد دستشو از رو دهن دختره برداشت و شروع کرد به کمر زدن. بعضی وقتا تند تند، و خسته که میشد یواش یواش با ضرب آهنگ خاصی کارشو ادامه میداد. احساس گرمای زیادی بین پاهام میکردم. آلتم نیم خیز شده بود. از در فاصله گرفتم و رفتم طبقه پایین و تو دستشویی آلتمو در آوردم و زیر آب سرد گرفتم که بخوابه. یه نخ سیگار کشیدم و برگشتم بالا و دیدم که کارشون تموم شده. اعصابم خورد شد. خبات رفته بود حموم و دوش رو باز کرده بود. صدای آهنگ هنوز قطع نشده بود. صدای خواننده برام آشنا بود. لای درو کمی بازتر کردم. دختره به پهلو خوابیده بود و لخت لخت...! تکونی خورد و پارچه سفیدی که رو تخت بود رو کشید رو خودش. از دیدن اون همه زیبایی محروم شدم. پارچه تا شکمش رو پوشونده بود. ولی همزمان حرکتی کرد و اینبار به پشت خوابید. عوضش الان دیگه میتونستم بهتر ببینمش. اتاق تاریک بود و آباژور هم خاموش شده بود. از لای پرده اتاق خواب رد باریکی از نور به اتاق نفوذ کرده بود ودقیقا روی قسمت برآمدگی سینه دختره افتاده بود. هوای اتاق به شدت گرم بود. بوی عرق و اودکلن قاطی شده بود. ته دلم میلرزید. صحنه خارق العاده ای به وجود اومده بود. دلم به شدت سیگار میخواست و یه پیک برندی! با تموم دقتی که تو اون لحظه داشتم از لای در رد شدم و کم کم به تخت خواب نزدیک شدم. صدای آشنای خواننده فضای اتاق رو گرم تر کرده بود...

شب از مهتاب سر میره، تمام ماه تو آبه
شبیه عکس یک رویاست، تو "خوابیدی" جهان خوابه
زمین دور تو میگرده، "زمان" دست تو افتاده
تماشا کن سکوت تو، عجب عمقی به "شب" داده

لذت عجیبی احساس میکنم. شهوت تموم وجودمو فرا گرفته و لحظه به لحظه به تخت خواب نزدیک میشم. هنوزم احساس میکنم که دارم به صاحب خونه خیانت میکنم. ولی باخودم میگم کار خاصی که قرار نیست بکنم. مطمئنم که میتونم جلو خودم رو بگیرم. به شدت هیجان زده ام. مثل آلیسی که میخواد دنیای جدیدی کشف کنه. در نهایت سکوت پیش میرم و به تخت نزدیک میشم. میرم بالای سر دختره که هنوزم خوابیده. نگاهم میلغزه روی سینه های کوچیک و برآمده اش که قطرات ریز عرق روی پوستش زیر نور ماه میدرخشه. حالا دیگه میتونم صورت دختره رو دقیق ببینم. از چیزی که میبینم مغزم سوت میکشه. نفسم بالا نمیاد و نزدیکه بخورم زمین. ساناززززززززززز...! اون اینجا چیکار میکنه!؟ یعنی واقعا بهم خیانت شده!؟ یا خیانت کردم!؟ چطور تونستن!؟ دارم دیوونه میشم...

تو خواب انگار طرحی از، گل و مهتاب و "لبخندی"
شب از جای شروع میشه، که تو چشماتو "میبندی"
تورا "آغوش" میگیرم، تنم سریز رویا شه
جهان قد یه لالایی، توی "آغوش" من جاشه

چشمام سیاهی میره. صدای آب حموم و صدای آهنگی که گذاشته شده همه و همه کمک میکنن دیوونه تر شم. تو یه لحظه تصمیم میگیرم. نگاهمو با هزار زحمت از دختره برمیدارم و به دور و بر میندازم. بله... دختره... اون دیگه ساناز من نیست. من اونو نمیشناسم. با این حال باید تقاص پس بده. تقاص خیانت به من فقط یه چیزه... چیزی که دونه دونه با تک تک سلولهای بدنم حسش میکنم. وجودم تمام گرماست. آلتم نیم خیز شده. نگاهی به چهره خیس از عرقش توی تاریکی میندازم و یه لحظه مردد میشم. شاید... شاید بتونم ببخشمش. صدای دوش حموم دیگه نمیاد. زیاد وقت ندارم. باید تصمیم بگیرم. از اتاق میرم بیرون... تند تند دارم نفس میکشم و فکر میکنم. صورت زیبای ساناز میاد جلو چشمام. اون دو جفت گوی آتشینی که خواستن همیشه تو نگاهش موج میزد. صحنه سکسی که با خبات داشت، میاد جلو چشمام و با حرص دندونامو به هم فشار میدم. اون باید تقاص پس بده. اون به عشق من خیانت کرده. برمیگردم تو اتاق و چشمام که به بالش میافته برش میدارم و با تموم قدرت روی صورت اون دختره فشار میدم. یهو جیغ خفه ای میشنوم و فشار بالشو روی سر دختره بیشتر میکنم. هیچ حسی ندارم. دختره با تموم قدرت تقلا میکنه و دست و پاشو تکون میده که خودشو آزاد کنه. با ساق پاش ضربه ای به بین پام میزنه و آخ بلندی میکشم و صورتم قرمز میشه. فشار دستمو بیشتر میکنم و هیکلمو روی اون میندازم تا دست از تلاش برداره. الان دیگه به "آغوشش" کشیدم. خواننده با لحن خشن و خش دار صداش، کلمه ها رو به رگبار میبنده...

تورا "آغوش" میگیرم، هوا تاریک تر میشه
خدا از دست های تو، به من نزدیکتر میشه
زمین دور تو میگرده، زمان دست تو افتاده
تماشا کن سکوت تو، عجب عمقی به شب داده
تمامه خونه پر میشه، از این تصویر رویایی
تماشا کن تماشا کن، چه بی رحمانه زیبایی

دستاش تو هوا داره تکون میخوره و تقلا میکنه خودشو نجات بده، ولی هیچ راه نجاتی نیست. با مشت به سرو صورتم میکوبه. نفسمو تو سینه حبس میکنمو آب دهنمو قورت میدم. نفسمو به زحمت میدم بیرون. دردی که بین پاهام احساس میکنم کمتر میشه. یهو با برخورد جسم سنگینی به پیشونیم نقش زمین میشم و چشمام سیاهی میره... آخرین چیزی که میبینم دختره اس که با عجله نگاهی به من میندازه و همون طوریکه پارچه سفیدرو دور اندامش پیچیده، لباساشو برمیداره و درو باز میکنه. صدای کلید برق از دور میاد. هجوم نور به اتاق باعث میشه که سوزش زیادی تو ناحیه چشمام حس کنم. ناخودآگاه سرمو پایین میندازم. مایع گرمی روی صورتم سرازیر میشه. با تعجب به منبع مایع دست میزنم و دستامو جلو صورتم میگیرم. در بسته میشه و همه جا تاریک میشه و منم نقش زمین میشم. تنها چیزی که ادامه داره یه صدای آشناس...

.
.
.
قسم خوردی بر ماه ، که عاشقترینی
تو یک جمع عاشق ، تو صادقترینی

همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

گذشت روزگاری از اون لحظه ناب
که معراج دل بود به درگاه مهتاب

در اون درگه عشق چه محتاج نشستم
تو هر شام مهتاب به یادت شکستم

تو از این شکستن خبرداری یا نه
هنوز شور عشقو به سر داری یا نه

تو دونسته بودی، چه خوش باورم من
شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب
تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ماه ، که عاشقترینی
تو یک جمع عاشق ، تو صادقترینی

همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری

من اون ماهو دادم به تو یادگاری

من اون ماهو دادم به تو یادگاری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری

ادامه دارد...
--------------------------
...

نوشته: هیوا

با عرض سلام و خسته نباشی خدمت کسی که داره میخونه این داستانو... الان سوم آبان 92 ساعت 11:30.
اسم من حامده، 24 سالمه، اهل شمالم.
اهل دروغ و گزافه گویی نیستم و امید وارم که خوشتون بیاد. من تجربه سکسی زیاد دارم و به جرات میگم این کارا افتخار نیس. من شاید 200-300 تا داستان سکسی خوندم و مطمئنم که 90%ش دروغه و ساختگیه. این داستان چون فقط برام یه سکس نبود و خاطره خنده دار بود مینویسم. اینم بگم. بجای کس نوشتم کوس چون با کس اشتباه نشه. نگین بی سواده ها.
من سال 86 تا 88 دانشگاه دولتی درس خوندم و اون موقع هر کی هر کی دانشگاه قبول نمی شد. دانشگاه رفتم و دوستای خیلی خوبی پیدا کردم. زمان دانشجوییم همه بچه مثبت بودن و فقط من بودم که دوس دختر داشتم. همیشه دوستام منو نصیحت میکردن که نکن..بده این کارا و ...
دانشگاه سال 88 تموم شد، همه دوستام رفتن خونه هاشون و ما شروع کردیم به درس خوندن واسه کنکور بعدی. قبول شدیم و رفتیم دانشگاه. یه دوست خایه مال داشتم همیشه با من بود. از طرف دانشگاه گفتن کسانی که میخوان برن شلمچه بیان ثبت نام کنن. این دوست خایه مال من بدون هماهنگی رفتو اسم جفتمونو نوشت. خلاصه مارو به زور برد شلمچه. 27 اسفند رفتیم و 5 روز بودیم و دوم عید برگشتیم. ی روز استراحت کردم و فرداش یکی از دوستای دانشگام که اسمش احمد بود و تهران زندگی میکرد زنگ زد و گفت حامد کجایی؟ گفتم خونه ام. گفت من با پسر خاله نزدیک خونتونم. ماشینو روشن کردم و رفتم دنبالش. اوردمشون خونه و پذیرایی و شب شد. احمد گفت حامد بلند شو حاضر شو. گفتم کجا این وقت شب؟ گفت بریم خونه آقا رشید(صاحب خونه خونه دانشجوییشون). تا 13 خالیه. هیچی لباس پوشیدیم و رفتیم. فرداش رفتیم جنگل منو احمدو رشید و پسرخالش. این پسر خالش خیلی تخس بود..برگشتیم یهو گفت حامد داش یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟ گفتم بفرما. گفت ی کوس جور کن بکنیم فاز میده. دمت گرم.بیای تهران یه کس باکویی هس میارمش بکنیو عند کسه و کلی چس کلاس. گفتم تابحال من دختر کردم،کس نکردم. پیله شد..به کل دوستام ز زدم برا کوس.داشتن اما نمیدادن. اون موقع فهمیدم نصف ایرانیا کس دزدن.ههههههههههه. بعد داشتم همینطوری تو شماره هام دنبال دوست میگشتم که بش زنگ بزنم خوردم به اسم مهسا. یه پسر عمه داشتم اون کوسای معتادو عمله و تخمی رو میکرد میومد پیش ما میگفت آره من کوس میکنم اگه ببینی هوش از سرت میره.. نگو که وقتی این کوسی که قراره بگمو دیدم، به جا هوش، گوز از کونم در رفت. قبلنا ی سری که تعریف کرده بود کوس ردیف کرده، گفتم شمارشو بم بده. اینم تو رو در واسی گیر کردو داد که اسمشو تو گوشیم مهسا سیو کرده بودم و میترسیدم بهش زنگ بزنم. هیچی خوردیم به شماره مهسا خانوم. به پسر خالهه گفتم یکی هس اگه روشن باشه خیلی میزونه و کلی تعریف کردم ازش. پسر خالهه شمارشو گرفتو بش زنگ زد. گفت آره ما از تهران آمدیم و میخوایم بشینیم. وقت داری بیای؟ گفت آره ولی من 20 تومان میگیرم.سریع گوشیو از پسر خاله گرفتمو گفتم من اصغرم. یک ماه پیش باهم نشستیم فلانجا... 10 تومان گرفتی. الان میگی 20 تومان؟ خلاصه خرش کردیمو به 10 تومان راضی شد. اون موقع تو ارزانی ها 10 تومان بود. الان همون کوس چون دلار بالا رفته قیمتش 30 میشه.هههههههههه. خلاصه... قرار گذاشتیمو ساعت 6 غروب با پسر خاله رفتیم دنبالش. احمد و رشید هم خونه موندن. قبل حرکت این پسر خاله کس مغز گفت بچه ها باید شما این کپسولو بخورین. گفتم چیه؟ گفت ترامادول. بخوری دیگه آبت نمیاد. هیچی زورازور بهمون داد خوردیم. سر یه خیابون که گفته بود واستاده بودیم تا این بیان. دیدم از دور دو تا کس ردیف دارن میان. گفتم به به اگه اینا باشن که خیلی باحالن. اومدن نزدیک تر که دیدم مهسا خانوم کسکش معتاد لگنیه یه دختر تپل هم باهاشه... اینجا بود که به جای اینکه هوش از سرم بره گوز از کونم رفت. به پسر خاله گفتم ردشون کن بریم. اینا داغونن. افتاد به دستو پام. حامد داداش نوکرتم تو کفم بذار بیان..دیدم داره می کشه خودشو. بهش گفتم تو که کس باکویی میکردی..دیدم حرف نمیزنه. گفتم باشه بریم. ی ماشین گرفتیم و داشتیم سمت خونه می رفتیم. من جلو نشستم و این کوسا و پسر خاله عقب ماشین. مهسا به این دوستم میگفت پیامو باز کن ببین چی نوشته. اسمس هم نه، پیام.ههههههههه. کسکشا سواد نداشتن. من یهو زدم زیر خنده و راننده نگام میکردو نگاهش میگفت کسخل شده این واسه خودش میخنده. هیچی بعد خنده هام دیدم لالا دارم تو ماشین. بدنم شل شده بود.فهمیدم واسه این کپسول لعنتیه. رسیدیم خونه و رفتیم داخل. منگ هم شده بودم. جلو دوستام با شرت شدم و گفتم کوس از کوچیکتر کباب از بزرگتر. دوست مهسا که چیز خوبی بودو بردم داخل اتاق. ناگفته نمونه واحدش تک خوابه بود. اینا بیرون نشستن با هم حرف میزدن. رفتیم داخل اتاق دیدم مث کاراگاه داره میگرده تو کمد دیواری.. گفتم چیکار میکنی؟ گفت ببینم کسی نباشه اون تو. گفتم بیا کسخل. ههههه. گفت گوشیتو بده به دوستت بیرون. هیچی دوباره خندم گرفتو حالا میتونی بیا جلومو بگیر. گوشیو دادم به دوستم. لباساشو در آورد.گفت حالا تو لخت کن. گفتم من لخت نمیکنم. میخواستم فقط تورو لخت ببینم.هههههههههههههههههههههههههههههه. هیچی داش قاطی میکرد که در آوردم. گفتم بخور برام. ناز اومد برام.سرشو گذاستو تو دهنش. خورد. اینقد دادم خورد که داشت بالا میاورد.ههههه. بعد گفتم دراز بکش. کشید. گذاشتم لا پا. شرو کردم لاپاش بالا و پایین کردن. گفت داری چیکار میکنی؟ اینجوری تا فردا صب آبت نمیاد. بکن تو. گفتم من تو نمیکنم.هههه. اینقد اذیتش کردم که نگو. گفتم بده بالا لنگاتو. کسش خیلی تمیز بود. کردم تو. هی میگفت زود باش زود باش. اعصابم کیری شد. فکرم رفت رو دوس دخترم ک دوسش داشتم. کیرم تو کسش خابید.ههههه. میگفت بکن، نمیکردم.میگفت در بیار نمیاوردم. یهو داد زد بکش بیرون کسکش. یهو کشیدمش بیرون دیدم کاندوم توش گیر کرده. وااااااااااااااای دلمو گرفتم و افتادم رو زمین از خنده. این اولش نفهمید چی شده. یکدفه محکم زد رو کوسش گفت کسکش دیوس لاشی.... من فقط می خندیدم. همه اومدن پشت در. یدفه مهسا درو باز کرد دید من دارم میخندم و این کسکش سرشو به دیوار میکوبه و لخت جلو همه بدو رفت دسشویی که کاندومو در بیاره. من شرت پوشیدمو رفتم بیرون. به مهسا گفتم این کسکش چیه آوردی مث سگ میمونه. گفت تو واستا خودم آخر بهت ی حال مشتی میدم. پسر خالهه رفت تو با این دختره. حالا این خونه کیر خر یه اتاق بیشتر نداشت. منم که داش خوابم میبرد گفتم مهسا جان دمت گرم همینجا در آر. گفت من تابحال جلو چن نفر لخت نبودم و خجالت میکشم و قبول نکرد کلی خایه مالی کردم ک اوکی داد. بلن شدم رفتم پیش دوستام رو مبل نشسته بودن و داشتن به ما نگاه میکردن. گفتم هر کدوم از شما کیر منو راس کنه بش 10 هزار تومان میدم. ههههههه. اینقد خندیدم ک حد نداشت. اومدم با مهسا ور رفتمو گفت شما دوتا برین تو آشپزخونه تا من در بیارم.اینا رفتن تو آشپزخونه. مهسا در آورد، منم در آوردم. اینم 15 دقیقه خورد برام. گفتم دراز بکش. وای بدن مهسا حرف نداشت. خیلی باحال بود بر خلاف قیافه کیریش. آقا به یه نتیجه رسیدم اونجا. هرکس فیس تخمی داشته باشه بدنش حرف نداره و برعکس...هههههههههه. من میخواستم بذارم توش که ی لحظه برگشم دیدم این دوتا پست سر ما دارن فیلم زنده نگاه میکنن.کیرم که دیده نمیشد و دوتا کون سفید یکی بی مو یکی با مو(هههههههه) میدیدن.باز خندم گرفتو گفتم کون لق این دوتا. بکن که میکنی. 15 دیقه کردم. به دلیل خنده این مسابقه تا آخر برگزار نشدو بیخیال ماجرا شدمو کشیدم کنار تا دیگری شانس گایش بیشتری داشته باشد.ههه. اقا حرمت 3 ساله منو دوستم شکسته شدو بدن همو دیدیم. ههه. احمد هم کردو. پسر خاله از اتاق در اومد و این آقا رشید کیر کلان رفت تو. اومد بیرون گفت مهسا من میخوام تورو بکنم. ما تعجب کردیم. با مهسا رفتن تو اتاق و دختره اومد بیرون. با مهسا حرکتشو زدو اومد بیرون. این تموم شدو رفتیم بیرون یه دوری بزنیم. پسر خالهه هر چی خوردنی دید تو بازار خرید. جاتون خالی ساعت 3 شب آتیش کردیم و 3 تا بسته مرغ زعفرونی سیخ زدیمو رفتیم بخوریم. 4 نفری دو به دو روبروی هم نشستیم. من گفتم بچه ها بیاین از سکسمون تعریف کنیم. اولم خودم گفتم تا بچه ها روشون باز بشه. خلاصه تعریف کردمو کلی خندیدیم. بعد احمد هم گفتو مث سکسای معمولی بودو پسر خالهه هم گفت آره دختره کون ندادو. شد نوبت رشید. گفت من رفتم تو اتاق دختره گفت کیرت مث کیر خره من بهت نمیدم. اینقد خندیدیم واسش ک حد نداشت. بعد گفت مهسا رو آوردم گفت من با کاندوم بهت نمیدم. بدون کاندوم کردمشو خیلی بش حال داد.باور کنین ما نیم ساعت خندیدیم و گفتم کسخل ایدز گرفتی.دیدیم رشید لاستیکاش پنچر شدو گوشتاشو داره بین ما سه تا تقسیم میکنه و یک لقمه هم نخورد گفت حالم خرابه. جاتون خالی پاره شدیم از گوشت خوردن. اینو نصف شبی بردیم درمانگاه. این قرصه براش سنگین بود بعد اینقد ترسیده بود که حالش داغون بود. 3 تا آمپولش زدیم. فرداش خوب شد و رفت آزمایش ایدز بده که دکتر گفت برو سه ماه دیگه بیا که الان معلوم نمیکنه. بسته کاندومامون 12 تایی بودم چنتا مونده بود. من میخواستم بیام خونه خودمون بعد چند روز. گفتم بچه ها مرتب کنین خونشوها. گفتن باشه. مرتب کردن. کاندوما رو رسیورشون جا موندو بعد 13 مامانش اینا میان و مامانش پیدا می کنه و کون رشیدو پاره میکنن. وقتی شنیدم از خنده مردم. اقا تو این سه ماه سه میلیون بار به من زنگ زد منم دلشو گرم میکردم. بعد سه ماه رفت آزمایش دادو دید نه ایدزی نشده. بهم زنگ زد خبر بده بش گفتم کسخل مهسا ایدز داشت اما شانپانزه که ایدز نمیگیره.
امیدوارم خوشتون اومده باشه.

نوشته: حامد

دراز کشیدم رو تخت پتو رو کشیدم روم باز حالم خوب نبود صورتش اومد تو فکرم دستم رفت روی کمرم جایی که همیشه دستاشو میزاشت تنم داغ بود کمرم و بال بایین میدادم پاهامو به هم فشار دادم کسم داشت میترکید چرا پیشم نبود؟!قلبم تند تند میزد میخواستمش خیلی زیاد اومدم بهش اس ام اس بدم پشیمون شدم گفتم از خواب بیدارش نکنم دستم رفت تو شرتم شلوارم تنگ بود گشیدمش پایین خیس خیس بود و داغ انگشتمو کشیم روش همه تنم گر گرفت شرو کرم مالوندن کسم اول یواش یواش با حرکت اروم کمرمم تکون میدادم صدای نفسام بلند شد تندش کردم عضله های پامو سفت میکردم بعد دوباره شل رسیدم به مرضش داشت میومد ولش کردم دستم رفت رو سینم نوکش و فشار دادم شروع کردم به مالش دادن یه تجربه ی جدید میخواستم دوست نداشتم بدون اون باشه اما جلوی خودمو نتونستم بگیرم همینجوری که دنبال یه چیز جدید بودم رسیدم به اپیلیدیم یکی از سریاش صاف بود مثل ویبراتور زدمش به برق دراز کشیدم دوباره سینه هام دوباره گرما روشنش کردم گزاشتمش رو کسم میلرزید کمرمو تکون میدادم تند بود توی دستم تکونش میدادم اپیلیدی و داغ بودم وای ته دلم خالی میشد اون دستم که رو سینم بود ب داشتم بردم دم کونم دیدم نمیره تو انگشتمو خیس کردم کردم تو تند تند عقب جلو کرم اپیلیدی رو کسم میلرزید نفسام بریده بریده شده بود داشتم میمردم از لذت وای پاشدم دو تا بالشت گذاشتم بغل هم اپلیدی و گذاشتم وستش نشستم روش شروع کردم تکون خوردن جلو عقب سینه هامو فشار میدادم تندش کردم تند تر تند تر جلو عقب پاهامو سفت میکردم عضله های رونمو بعد شل میکرم بیشتر و بیشتر دستمو رو تنم میکشیدم داشت میومد قلبم تند تند میزد یه لحظه ریخت بیرون ممممم هنوز داغم ...

نوشته: باران

سلام.من بردیا هستم.21 سالمه.خواهرم الناز 20 سالشه.(فقط یه خواهر و برادریم).این داستان مربوط به پارسال میشه.اول بگم که هردومون خوشکل و خوش اندامیم و اینکه هردومون بی دین هستیم و دین رو در تضاد با انسانیت میدونیم واسه همین هیچ تعصبی نداریم!البته کاری که کردیم رو تایید نمیکنم! من همیشه دیوونه اندام سکسی الناز بودم.پوست مثل برفش و سینه های اناری خوشگل و اون کون تپلش دیوونم میکرد.خیلی وقت ها تو خونه لباس های سکسی و اندامی می پوشید و من دلم می خواست همش به الناز نگاه کنم.البته بگم که من و الناز خیلی با هم راحتیم وخیلی همو بوس میکردیم و جک های سکسی واسه هم تعریف میکردیم و الناز هم مشکلی نداشت که حتی من با شورت وسوتین ببینمش.بعضی وقتا به یاد الناز جلق میزدم و همیشه دوست داشتم لختش کنم ولی مسلما جراتشو نداشتم!!یه بار که الناز رفته بود حموم رفتم سراغ گوشیش(البته قایمش کرده بود ولی فهمیدم کجا.واسه همین وسوسه شدم بینم چی توشه).اول رفتم سراغ پیام هاش که جز چندتا پیام سکسی چیز دیگه ای پیدا نکردم ولی وقتی واتس اپش رو باز کردم دیدم که بللللللللللله!الناز خوشگل من با دوستش لیلا سکس چت میکنه!وقتی پیامها رو خوندم کیرم راست کرد حسابی.بش میگفت:لیلا بیا تو بغلمممممم!!! لختم کننننننن!!سینه هامووو بخوووووور!کسمو بخووووووور!!میخوام امشب دیوونم کنی!!خیلی داغم تا میتونی منو بکن!!لیلا هم میگفت:الی تو ماله منیییییی!میخوام بخولمتتتتتت!!ااون سینه های تپلت ماله منننننه!!زود باش لخت شو!سینه های نازتو میخوام بخورممممم!!وای که من فدای اون الماس خوشگلت بشم که چقدر خوشمزه ست!!من که از خوردنش سیر نمیشم!!اون لبای نازت رو فقط من باید بخورمممممم!!
هیچی دیگه!من که دیگه نزدیک بود آبم بیاد!وقتی دیدم الناز هم اینقدر مثه من سکسیه خیلی خوشم اومد!تا اینکه دیدم الناز به لیلا گفته:هر وقت فیلم های لزبازیمون رو نگاه میکنم با خودم ور میرم!اینو که دیدم دیگه دیووونه شدم.گفتم باید لزبازی الناز و لیلا ببینم!فردای اون روز که النازرفته بود بیرون رفتن سراغ لپ تاپش و کلی سرچ کردم تا بالاخره پیدا کردم!دیدم بللللللهه!!2 تا دخی ناز و سکسی لخت دارن با هم حال میکنن!از اینکه الناز رو لخت میدیم خیلی خوشحال بودم!وای که چه سینه هایی داشت آبجی نازم!چقدر حرفای سکسی میزد!به لیلا میگفت:عشقم چوچولمو بخووووووور!ماله خودتتتتتتتتتته!!دیوووووووونم کن!!وای خداجون مرسیییی!من عاشق لزبازیمممممم!
توی فیلم خیلی آهههههه و اوووووه میکرد!لیلا هم که مثه گشنه ها جوری کس آبجی
منومیخورد که حسابی رفتم تو کف!کشیدم پایین و با کیرم بازی کردم!!انگشتش رو کرده بود تو سوراخ کون الناز و همزمان کسش رو میخورد!الناز هم داشت سینه هاش رو میمالوند!بعد نوبت الناز شد کس لیلا رو بخوره!همش میگفت این کس ماله منه ماله منهههههههه!!!آبجی من که ازخوردن کس لیلا سیر نمیشد!لیلا التماسش میکرد میگفت بسسسسسسسسسسسه!الی کسوووو چقدر میخوری آخه!!اما الناز میگفت ماله خودمه دوست دارم بخورمشششش!!بعد چند دقه شروع کردن لب همو خوردن!وای خدا چقدر آبجی من سکسی بود و من نمیدونستم!!به یاد النازم یه جلق تپل زدم!پیش خودم گفتم چی میشه الناز ناز خودم رو بکنم!چی میشه اون سینه های تپلش رو بخورم!الماسش رو بخورم!لبشو بخورم!
نقشه کشیدم که زمینشو اول آماده کنم و نشونش بدم که منم سکسی ام!بعضی وقتا باهاش حرفاس سکسی میزدم که تحریکش کنم!بش میگقتم خوش به حال شوهرت که با چه جیگری میخوابه!اونم با خنده میگفت واقعا هم خوش بحالش!حتما دیوونم میشه!کلا دید مثبتی به سکس داشت و اونو یه نیاز طبیعی هر آدمی میدونست!خلاصه طی چند روز زمینه رو آماده کردم! دیگه هرطور بود یه شب که مامان وبابا بیرون بودن دلمو زدم به دریا و بهش پیام دادم که دوست داری بیای تو بغلم عشقم!خیلی میخوامت!پیام داد که اس اشتباهی دادی به من دادی خره!بهش گفتم نه عزیزم با خودت بودم!چند دقه گذشت جواب نداد!رفتم تو اتاقش دیدم تو تختش خوابیده و یه تاپ و شرتک پوشیده و هیچی نمیگه!من دیگه دلمو زدم به دریا و رفتم کنارش خوابیدم و شروع کردم بوسش کردم!بهش گفتم الی من دوستت دارم،میخوامت!گفت من خواهرتم خره!گفتم که چی!خو دلم تورو میخواد!اولش یکم مقاومت کرد ولی وقتی سینه هاشو گرفتم دیگه تسلیم شد!وای خدا النازم تو بغلم بود داشتم لباشو میخوردم!بعد شروع کردم لختش کردم اولش یکم خجالت میکشید ولی مشخص بود خوشش میاد!آخه مشخص بود اونم مثه من عاشق سکسه!یه سوتین بنفش خوشگل تنش بود وقتی بازش کردم وااااااای چی میدیدم!!دو تا انار ناز که همیشه تو کفش بودم!یه راست رفتم سراغ سینه های نازش و شروع کردم به خوردن!وای که داشتم دیوونه می شدم!به آرزوم رسیده بودم!از خوردن سینه هاش سیرنمیشدم!کم کم صدای الی هم بلند شد!آههههه آهههه آههههه!بخور داداشی!سینه های تپلم ماله خودتههههه!من که فقط آب از دهنم می چکید!بهش گفتم امشب میبرمت فضا!از خوردن سینه های تپلش که سیر نمیشدم!کل بدنش رو لیس میزدم!گردنش،شکمش،کمرش،پاهاش!خلاصه حسابی بهش حال میدادم!بعد رفتم سراغ شورتش!با دندونام در آوردم شورتشو!!یه الماس ناز و غنچه ای لای پاهاش بود!فوری رفتم سراغ کسش و شروع کردم به خوردن!چقدر خوشمزه بود خداااا!کیرم داشت منفجر میشد!الی دیگه صداش پیچید تو خونه!بخوووووووور بخووووووورشششش!واااااااای!آههههههه!عاشقتم داداشیییییی!ماله خودتهههههههه!توروخدا بخوووووور بخوووووووور!منم که سیر نمیشدم بس که خوشمزه بود!حسابی خیس شده بود کسش و منم زبونم تا ته میکردم تو کسش!اینقدر خوردم که ارضا شد و از شدت شهوت دیگه جیغ زد!وااااااااااااااااااای کشتی منو توووووووووو!چقدر داغییییییییی!گفتم یه عمرمنتظر این لحظه بودم که بخورمت آجی نانازم!بعد شروع کردیم لب خوردن و اون هم دست کرد تو شورتم و کیرم رو میمالوند!آب از لب و لوچم میچکید!شورتمو کشید پایین!گفت:وااااااااای چه کیر کلفت و ناززززززززززززی داری داداشی!عاشقشممممم!اجازه هست میل کنیم!گفتم بفرما عشقم!ببینم چیکا میکنی!اولش سر کیرمو یه ماچ کرد و بعد یه تف مجلسی و هم بعد هم تا ته کرد تو دهنش!کیرم از شدت شهوت رنگ لبو شده بود!بش گفتم بخور آجی بخور!ماله خودته!اونم میگفت وای چقدر خوشمزه ستتتتتت!کاش همیشه ماله من باشههههههههه!از خوردن کیرم سیر نمیشد!بعد رفت سراغ تخمام و یکی یکی میخوردشون!شهوت از چشمای الناز میبارید!دیوونه شده بود!مدام تف میکرد رو کیرم و از خوردنش سیر نمیشد!کفتم عشقم بسه میخوام بکنمت دیگه!گفت نهههههه!توروخدااااا بذار بخوووووورم!خیلی دوسش دارممممممم!بعد از چند دقه دیگه بیخیال شد و به پشت خوابید رو تخت!گفتم عشقم دوست داری کس نازت رو افتتاح کنم!گفت نه نمیشه اون ماله آقامونه!بعد که پرده مو زد تا دلت بخواد بهت کس میدم!منم بیخیال شدم!رفتم سراغ کون تپلش و کلی لیسش زدم!تف کردم رو سوراخ کونش و انگشتم رو هل دادم توش!آهش بلند شد!اول یکم جا باز کردم بعد آروم کیرم رو هل دادم توش!خیلی تنگ بود سوراخش واسه همین دردش میومد ولی از بس حشری بود هیچی نمیگفت!منم شروع کردم به تلمبه زدن!آررررررررره بکننننننننن داداشییییییییییی!منو بکننننننن!منو بگاااااااااااااااا!تند تررررررررر!دیوونم کردی کونننننننیییییی!سینه هاش هم تو دستام بود و تلمبه میزدم!دیگه فقط فحش بهم میداد!کس کشششششش!جا کششششششششش!!کونیییییییی!بکننننننننن!سکسسسسسسسسسسس میخواااااام!آهههههههه!آهههههههه!کیر میخوااااااااااام!کیییییییییییییییییییییییییییر!ای جونممممممممممم!بکنننننننن!هل بده توش کس کشششششش!این حرفا بیشترتحریکم میکرد!هردومون غرق شهوت و لذت بودیم!فقط داشتیم بهم فحش میدادیم!تا اینکه بعد از چند دقه آبم اومد و ریختم تو کونش! خوابیدیم کنار هم !وای که داشتم میمردم از شهوت!چشمای الناز خیلی خمار شده بود!از شدت شهوت نفس نفس میزد!هیچی نمیگفتیم فقط به چشمای هم نگاه میکردیم!!الناز گفت وای داداشی عاشقتممم من!حسابی دیوونم کردی و بهم حال دادی!بهش گفتم نمیدونی چقدر من تو کفت بودم و به یادت جلق میزدم!خندید و گفت ای کونی!کاش زودتر میگفتی منم از تنهایی در میومدم!گفتم من نبودم لیلا که بود!با خنده گفت ای کس کش تو میدونستی!واسه همین اومدی منو بکنی!منم گفتم آره دیگه!گفت خوب کاری کردی بردیا!نمیدونی من چقدر هاتم!روزی دوبار با خودم ور میرم ولی از حالا به بعد یکیو دارم که منو بکنه!مگه نه!گفتم من که میمیرم واسه کردنت!هر وقت خواستی میکنمت!ساعت تقریبا 2 شب بود که مامان و بابا برگشتن خونه و ما زود لباسامونو پوشیدیم.لبای الناز رو بوسیدم و گفتم امشب بهترین شب زندگیم بود!اونم گفت واسه منم همینطور!با خنده گفت تا باشه از این شبا!از اون روز تقریبا هفته ای 2-3 بار سکس داریم!با هم فیلم پورن نیگا نیکنیم!با هم حموم میریم!خلاصه دیگه خیلی با آبجی نازم حال میکنم!

نوشته: بردیا

سلام من سمیرا 21 سالمه دانشجو نرم افزار هستم 3 ماهی هست که با محمد 24 ساله دانشجو صنایع دوست شدم.عاشقشم.خیلی دوسش دارم.
ما باهم تو اس ام اس خیلی پیش می رفتیم اما تاحالا نشده بود که به واقعیش فک کنیم.یبار محمد توی اس ام اس گفت سمیرا من خیلی گرم مزاج هستم وقتی پیشمی حسابی تحریک می شم واسه باهم بودنمون.من م گفتم اره دوست دارم که یروزی پیش هم باشیم و....
که از من خواست یبار در حد بوس و بغل پیشش باشم.منم قبول کردم قرار شد پنجشنبه صبح که هیچ کس خونشون نبود من برم پیشش.رفتم حمام و حسابی صاف کردم راحت میشد رو بدنم اسکی کرد.صاف صاف.به خودم رسیدم و یک تاپ تنم کردم راهی خونه محمد جونم شدم.ررسیدم و رفتم داخل دست دادم و احوال پرسی نشستم رو کاناپه رفت واسم یه نوشیدنی اورد کنار هم نشستیم و حرف زدن گفت راحت باش ...منم مانتو شال رو در آوردم یک نگاهی از بالا تاپایین بهم کرد گفت چقد بدن مانتو خوشتیپی.اومدم کنارش بشینم دستمو گرفت منو چرخوند کمرمو گرفت منو نشوند روی پا خودش .استرسی به من قالب شد.صورتمو برگردنودم بهم نگاه کردیم که صورتشو اورد جلو لباش و گذاشت رو لبام.آروم لبمو میخورد نرمی و داغی لباشو باهر بار میک زدن حس میکردم.لب پایینمو گذاشت بین لباش میک میزدلب پایینمو تو دهنش برد بین دندوناش آروم گاز گرفت منم لب بالاشو میخوردم.کمرمو گرفت منو کشید نشوند روی خودش.روی کیرش نشسته بودم.دستم و بردم لا موهاش شروع کرم خوردنش مست شده بودیم دیگه داشت محکم لبامو میخورد گاز می گرفت منم همینجوری داغ شده بودم.دستشو گرفتم گذاشتم روی سینم هی فشارش می داد برگشتم رو به روش پاهامو باز کردم سفتی کیرشو حس می کردم دستشو گذاشت زیر باسنم منم پاهامو دور کمرش حلقه کردم بلند شد منو برد توی اتاقش همینجوری هم لبای همو میخوردیم .دستمو دور گردنش حلقه کرده بودم منو خوابوند روی تخت اومد روی بدنم دراز کشید لبامو بوس کرد چونمو بوس کرد لبا داغشو گذاشت رو شاهرگ گردنم شروع کرد میک زدن زبونشو می کشید روی گردنم منم شهوتی شده بودم نفس نفس میزدم سینه هام بالا پایین میشد بلند شد دست منو هم گرفت بلندم کرد گفت دستتو بده بالا منم گوش به فرمانش شدم.تاپم و از تنم در آورد با یک سوتین مشکی بودم نشست پایین پاهام دکمه شلوار مو باز کرد به سختی شلوارم و در آورد.خجالت کشیده بودم.لباس خودشو هم در آورد بدن داغشو گذاشت روی بدنم سینه هاش روی سینه هام بود سرشو آورد روی سینم لبشو گذاشت بالا سینه م.اروم بوس کرد دستشو برد پشتم گیره سوتین م رو باز کرد که سینه هام افتادن بیرون یک نگاهی بهشون کرد و عین حریص حمله کرد به سینه هام با دستش سینمو گرفته بود داشت می خوردشون با سرش بازی می کرد لبا داغشو گذاشت رو سینه م با لبش نوک سینمو گاز گرفت .وحشی شده بود هیچی حالیش نمی شد شلوارشو در آورد با شورت بود کیرش بزرگ شده بود یه لحظه از کیرش وحشت کردم.بار اولی بود که میدیدم یجوری بود اما اونقد شهوت منو گرفته بود که اون حس بدی که به کیرش داشتم از بیم رفت.آروم گذاشت روی کسم شرت پام بود.داغ شدم گفت حسش می کنی ؟با خجالت گفتم آره آروم فشارش داد به کسم گفت می خوام بیشتر از این حسش کنی وایستاد گفت سمیرا میخوام شورتمو درآری لبه تخت نشسته بودم دستمو گذاشتم کنار پهلوش کش شورتشو گرفتم پایین کشیدم که افتاد بیرون. راست کرده بود .گفت سمیرا واسه تو راست کردم منو برگردوند به شکم خوابوندم نشست رو رونم کیرشو از رو شورتم گذاشت لا کونم از داغی کیرش داغ شده بودم.دستشو تو شرتم کرد کسم خیس و لیز شده بود محمد گفت واسه من خیس شده؟منو میخواد؟گفتم اره عزیزم شروع کن.گفت من هنوز باهات کار دارم میخوام دیونت بکنم.منو برگردوند دهنشو گذاشت رو کسم اروم فشار داد.شورتمو در آورد نگاش کرد دستشو گذاشت از پایین سو راخ کونم کشید بالا تا چوچولم داشت می مالید اومد کنارم به پهلو دراز کشید چشمامو بسته بودم دستشو گذاشت زیر چونم صورتم برگردوند طرف صورتش گفت به من نگاه کن میخوام موقعی که ارضا میشی چشماتو ببینم .که یهویی محکم فشار داد گفت:آخ گفت: شما بودی میگفتی دردش هم لذت داره! گفتم: محمد من همجوره پایتم.نشست پایین پاهام .پاهامو از هم باز کرد سرشو پایین پام آورد داخ رونم بوس کرد داغ شده بودم.نفس داغش میخورد به رونم .صورتشو آورد نزدیک زبونشو از پایین کس م کشید اومد روی چوچولم.زبونشو رو چوچولم میلزوند باهاش بازی میکرد بادندوناش گازش میگرفت .ناله هام بلند شده بود.دهنشو گذاشت رو چوچولم شروع کرد میک زدن داشتم دیوونه میشدم نمیتونستم اون همه لذت رو تحمل کنم فقط آه وناله میکردم بازوش و گرفتم که بیاد تمومش کنه سرعتشو بیشتر کرد تند تند میخوردشو میک می زد صدا ناله هام بلند شده بود داشتم از لذت از حال می رفتم بازوش چنگ می زدم سرشو به خودم فشار دادم با تمام قدرت میک زد ارضا شدم از حال رفته بودم بی حال دراز کشیده بودم یکم کنارم دراز کشید بلند شد حالا نوبت اون بود...دستمو گرفت گذاشت روکیرش گفت بمالش دستم گذاشتم روش داشتم لمسش میکردم براش مالیدم راست شده بود نشست روی صندلی گفت بشین روی کیرم با دستش لا کسم باز کرد اروم نشستم کیرش لا کسم قرار گرفت داشت سینمو فشار میدادو می مالوندش سر کیرش از جلو کسم زده بود بیرون یکم کس م رو روش مالوندم گفت اینجوری فایده نداره گفت بیا بخواب که میخوام از اونایی که دردش واست لذت داره انجام بدم(یبار من تو اس ام اس گفتم دردش هم باید لذت بخش باشه )دوباره منم اب کوسم راه افتاده بود محمد عین وحشی شده بود گفت رو شکم بخواب .به شکم خوابیدم دستشو برد زیر شکمم کونمو داد بالا استرس گرفته بودم کونمو سفت گرفته بودم توف کرد رو سوراخ کونم با انگشتش بازی کرد باهاش گفتم :محمد توروخدا آروم گفت:خودت خواستی...
دستشو گذاشته بود زیر شکمم منو محکم گرفته بود که از زیرش در نرم.با دستش کیرشو گرفته بود سرشو گذاشت رو سوراخ کونم منو محکم گرفته بود اومد کیرشو فشار بده تو کونم نتونست گفت:سمیرا کونتو شل کن ترسیده بودم.گفتم نمیتونم محمد گفت شل کن خودت بد می بینی سر کیرشو فشار داد تو کنم بزور رفت تو که ید فعی با دستش زد رو کونم شل شدم بعد محکم کیرشو با تمام قدرتش زد تو کونم که جیغ کشیدم اخخ.می خواستم بخوابم رو تخت که کیرش از تو کونم در بیا اما محکم منو گرفته بود نمی تونستم از زیرش جم بخورم.داشتم از درد می مردم. از کنار صورتم اشک اومد داشت محکم تلمبه میزد تند تند عقب جلو میکرد دید دارم گریه میکنم کیرشو تو کونم نگه داشت فهمید چیکار کرده بود باید منو آماده میکرد ن که یدفعی....لباشو گذاشت رو شونم موهامو نوازش کرد تا آروم بشم گفت :سمیرا تحمل کن هیچجوری نمی تونم جلو خودمو بگیرم سینه هامو مالید آب دهنشو ریخت رو کونم دوباره شروع کرد تلمبه زدن.آروم آروم. یکم وضع بهتر شده بود گفتم:محمد من خوبم راحت باش تند تند کرد وقتی کیرش می خورد به ته کونم یه صدای میداد.کونم داغ شد ارضا شده بود افتاد روم .روم خوابید.شونمو بوس کرد از روم بلند شد کیرشو در آورد آبش از کونم داشت میومد بیرون که با دستمال تمیز کرد اومد کنارم گفت سمیرا ببخشید اذیتت کردم دست خودم نبود منم لباشو بوسیدم نشستم گفتم آخخ.گفتم دردش هم لذت بخش که خندیدیم...گفتم نه عزیزم دردی که تو باعثش شدی لذت بخشه واسم.

یه اعتراف:این داستان تخیل واقعی من بود با کسی که خیلی دوستش دارم .دوس داشتم همچین اتفاقی بین مون میوفتاد اما زمانی من اینو میخواستم که دیگه از دستش داده چون اون زمان که من نمیخواستم اون نیازش بود. همچین چیزی اتفاق نیوفتاده

نوشته: سمیرا

داستان بر میگرده به ۲ سال پیش که من مغازه داشتم تازه از سربازی اومده بودم و به داداش گفتم یه سرویس رایگان تو مغازه بذاریم سرویس رایگان رو گذاشتیم و یه خط هم واسه اش جدا کردیم سرتونو درد نیارم یواش یواش زنگ سرویس زده میشد و هی جنس می خواستن یه یه خانم که بعدا فهمیدم اسمش لیلاست اومد مغازه خوشگل خوش اندام باتیپ واقعا بیست بعد خرید من یه کارت دادم گفتم اگه تو خونه کاری داشتین ز بزن خودم برسونم بعد اون ۵ شش باری اومد مغاره خیلی خوشگل بود عین هلو خلاصه همهاش تو نخش بودم و دیدش میزدم یه روزساعت ۲ بود که یه نفر ز زد وجنس خواست البته بگم مغازه مون سوپر منم جنسا رو بردم از اسانسور بالا تا در و باز کرد هنگ کردم وای لیلا بود کسی که ارزوشو داشتم با یه تی شرت و شلوار سیاه وروسری جلو بود بعد کلی تعرف اینا پولو گرفتم نمیدون چه جوری اومدم پایین ۲روز بعد اومد مغازه صبح بود گفت دستون درد نکنه خیلی زحمت دادیم منم که دیدم سر صحبت وا شده گفتم کاشکی شما به من زحمت بدین همیشه سرتونو درد نیارم چند یه ماهی سه چهار بار زنگ زد جنس خواست منم هربار پشت تلفن به صحبت میگرفتم و دیگه تو تلفن بهش میگفتم خیلی خوش اخلاقی واینا سر صحبت باز شد و یه روز زنگ زد گفتم چیزی میخواین گفت نه زنگ زدم حالتو بپرسم دیگه از خدا خواسته بهش گفتم منم چقدر دل مخواست که بهتون بگم دوستون دارم واینا دیگه هروز یه نیم ساعتی حرف مزدیم تا اینکه یه روز زنگ زد گفت که یکم وسایل میخوام داداش مغازه بود ورداشتم رفتم ساعت ۴بود تا رسیدم دم درشون لیلا درو باز کرد وای با یه تاب ویه شلوارک به گفت بیا تو منو من کردم گفت بیا دیگه رفتم تو وای لیلا یه لیوان شربت اورد واسم ونشست کنارم وای بدنم داشت میلرزید بعد گفتم مامانینا کجان گفت بابام رفته اصفهان سمینارمامانمم خاله بیمارستان همراه مونده خودمو نگه داشته بودم که نگه بی جنبه است لیلا آومد طرفم من دیگه دل وبه دریا زد مو دستاشو گرفتم بعدها بهم گفت ازدواج کرده بعد ۶ ماه طلاق گرفته بعد کمی دستاشو فشار دادن دیدم خود شو چسبوند به من منم دیگه کیر شق شده بود دستامو انداختم گردنش لباشو خوردم بد جوری بدنم گرم شده بود کیرمو چسبوندم بهش که لیلا گفت بریم تو اتاق رفتیم تو اتاق کل گردنشو خوردم و دیگه تو اون حال چه جوری خودم و اونو لخت کردم نفهمیدم لباشو میخوردم میکشیدم پایین لا سینه هاش بر میگشتم بالا وای نوک سینه هاشو گرفتم دهنم میک میزدم وبا دندونام میکشیدم وای صداش در اومده بود بد جوری سینه هاشو میخوردم و کوسشو می مالوندم که لیلا داد زد کشتی منو اومدم پایین رو کسش تا کمر رو تخت خوابوندم شروع کردم خوردن کوسش وای زبونم وکردم تو کوسش دیگه طاقت نیاوردم دراز کشیدم روش گفت بزن توش منم ازدم تو کسش یه ۵ دقیقه ای تلمبه زدم که ابش اومد گفتم داره میاد گفت بریز تو صورتم کسش پر اب شده بود ریختم تو صورتش و افتادیم کنار هم اصلا باورم نمی شد دارم لیلا رو میکنم یه ده دقیقه ای کنار هم خوابیدم که گوشیم ز خورد داداش بود گفتم کارارو ردیف کن تو خونه هم بگو من دیر میام لیلا پاشد خود شو شست و منم که دیگه راحتتر شده بودم رفتم خودمو شستمو با شورت اومدم نشستم لیلا رفت اشپز خونه چای دم کنه که بعد کمی رفتم از پشت بغلش کردم وگفتم خیلی نازی‌ خیلی دوست دارم برگشت یه بوس داد وگف که خیلی وقت مخواستم دعوتت کنم روم‌نمشد که گفتم قربونت برم همونجوری از پشت بغلش کردم وکیرمم بلند شده بود گذاشتم تو دم کونش گفتم خوشت میاد گفت اگه توبخای‌ اره یکم خیسش کردم و فشار دادم لا مصب بد جوری تنگ بود کله کیرمو که وارد کردم لیلا بدجوری داد میزد یواش گفتم میخوای دربیارم گفتنه یواش کیرمو کردم تاته تو کونشو شروع کردم به زدن که لیلا گفت دارم میمیرم و منم که تن نند میزدم گفتم قربونت برم با فشار ریختم تو کونش وای چه حالی داد تمام

نوشته: اسی

سلام من حالا 40 سال دارم واین داستان مال زمان 7 سالگیمه ولی باور کنید همش واقعی در اون زمان ما در یک روستا زندگی میکردیم وبا پسر دای با بام همسایه بودیم که ایشون سه تا دختر داشت که همه از من بزرگتر بودن واین هم بگم که ما زمستانها برای گرما کرسی داشتیم قشنگ یادمه که یک روز که من خانه همسای بودم وبا دو تا از دختران پسر دایم تنها بودیم دیدم که او دوتا دارن با هم در گوشی حرف میز نند من چیزی نفهمیدم ولی بعد چند دقیق دیدم که اون بزرگتره که اسمش خدیجه بود وخیلی هم خوشگل بو به من گفت بیا زیر کرسی کارت دارم من کرفتم دیدم که خواهر کوچکتر که هما بود هم امد پیشه ما وشدیم سه نفر بعد از چند لحضه هما شلوار من در اوردومن دیدم که خدیجه هم شلوار ندار باز متوجه نشدم تا اینکه دختر بزرگه پاهاش از باز کرد ودختر کوچیکه هم داشت با دول من بازی میکرد من بیخیال همه چیز چون چیزی نمیفهمیدم بعد از چند دقیقه دیدم به هم میگن که حالا وقتهشهبعد دیدم که بزرگه پاهاشا از هم باز کرده ودختر کوچکتره داره دول من هی میماله به کوس دختر بزرگه البته بگم که من اسم این چیزهاراهم بلد نبودم بعد یاد گرفتم بله چند بار این کارا کرد تا اینکه دیدم همابه خواهرش گفت که حالا نوبت منهو اونا جای خودشونا عوض کردن حالا نوبت بزرگه بود که دول من بماله به کوس بزرگه من فقط بعد از چند دقیقه دیدم سر دولم داره خیس میشه گفتم چیشده که اونا خندیدن وگفتند که چیزی نیست ما دوتا کمی چیش کردیم وهی میخندیدناین کا ادامه داشت تا یک ساعت همش با هم عوض میکردن تا اینک دیدم دختر بزرگه دار میگه تند تند بمال دار ابم میاد به دختر کوچیکه چند دقیقه گذش تا اینک خدیجه خانوم گفت بسه من حال کردم وشد دوباره نوبت هما خانومهی مالیدن مالیدن تا دیدم اونم یک تکونی خورد وگفت بسه ولی من دیگه حالا دول و همه جلوم خیس شده بودنمیدونستم چه کار کنم که دیدم خدیجه خانوم با یک پارچه من تمیز کرد وکمی شیرینی اورد خوردیم بعد خواستم برم به من گفت به کسی چیزی نگومن در عالم بچگی گفتم چشم وبه خدا امروز که داشتم این مطالب میخواندم یادم افتاد که بنویسم منتظر نظرات شما هستم.

نوشته: رضا

سلام این یه داستانه
کار و کاسبی اصلانمی چرخید، خیلی ها از آبادی رفته بودند ،منم با خانواده مجبور شدم برم شهر. بعد از یه هفته تو یه گاراژ تعمیر ماشین مشغول به کار شدم.توی گاراژ کمک دست این و اون بودم، اوستا مکانیکا به شاگرد بچه ها فرمون میدادند اوی کونی آچار و بیار یا مثلا اوبنه اون پیچ و بده ولی بیشترین اصطلاحی که بکار میبردند کس کش بود که به من هم میگفتند ولی اوایل فکر میکردم میگند کس کج(kos kej ).
بعد از کار که خسته و کوفته میرفتم خونه به زنم میگفتم کس کج یه چای بیار یا کس کج گشنمه یه چیز بیار بخوریم،

داستان از اون جا شروع شد که:بدلیل خستگی ناشی از کار و جا نیفتادن تو محیط جدید چند وقتی زنمو نکرده بودم و بعد از مدتی زنم فکر کرده بود واقعا کسش کجه به همین دلیل بیچاره یعنی اومده بود عیبشو بر طرف کنه برای همین رفته بود پیش اوستا نجاری که نزدیکیای خونه بود، یه کم من من کرده بودو گفته بود ببخشید اوستا شما کس کج رو درست میکنی؟اوستا گفته بود چطور مگه.زنمم مجرا رو براش تعریف کرده بود.اوستا نجار رند هم موقعیتو قاپیده بود و گفته ها بله که کس کجو درست میکنیم ،بعد هم دو تا صندلی بقل هم گذاشته بود و گفته بود خواهر تمونتو درار بیو این بالا کستو ببینم چشه،بعدم با کف یه دستش زده بود پشت اون دستش و گفته اخ اخ اخ این کس که درب و داغونه، بخواب بخواب ببینم چیکارش میتونم بکنم .زن ساده من هم خوابیده بود کف کارگاه و اوستا نجار یه کس سیر ازش کرده بود و یعدم گفته بود پاشو پاشو خواهر کست میزون میزون شد دفعه اولم پول ازت نمیگیرم.
شب که از سر کار اومدم خونه به زنم گفتم کس کج یه چای بیار که یه دفعه زنم به تندی برگشت بهم گفت دیگه بهم نگو کس کج ،گفتم چرا؟
اونم ماجرا رو از سیر تا پیاز برام گفت.
خیلی بهم گرون تموم شده بود تصمیم به انتقام گرفتم و نقشه رو کشیدم:
فردا کشیک نجار رو دادم به محض باز کردن کارگاهش رفتم سراغش و بهش سلام کردم و از کاری که برای زنم کرده بود تشکر حسابی کردم و گفتم دست مریزاد کس زنم درست و راست شده، اوستا نجار هم که فکر میکرد هالو گیر آورده از حال و روزم پرسید و منم اونو پختم تا بهم پیشنهاد کار تو کارگاهش را داد چون فکر میکرد من کارگر مفت و چند وقت یه بار هم یه کس مفتی میکنه.
بعد از چند روز اوستا نجار اومد و گفت چند روزی باید برم یه کار نجاری توی شهرستان انجام بدم تو هم مراقب کارگاه و خونه باش(آخه خونه اوستا پشت کارگاه چسبیده بهش بود که هر وقت کاری تو خونه داشت از یه درب میرفت خونه و میومد)
اوستا رفت و شب که شد رفتم یه آرومی درب کارگاه و باز کردمو از همون درب وارد خونه شدم ،زن اوستا خواب خواب بود به آرومی النگوهاشو از دستش در آوردم میخواستم بیا بیرون که چشمم به دخترش افتاد یواش یواش گردن بند اونو هم ازش جدا کردم.
فرداش اومدم در کارگاه و باز کردم همین که اومدم بشینم صدای جیغ وداد زن اوستا منو تکون داد ،ماجرا را پرسیدم ،اونم گفت النگوهاش گم شده و اگه اوستا بفهمه روزگارشو سیاه میکنه. یه چند تا سوال جواب کردم و با شرم و ترس بهش گفتم والا بابام یه کتاب خطی قدیمی داشت که توش نوشته بود بعضی کس ها دزدند ،اولش باور نمیکرد و میگفت مزخرفه ولی بعد از روی درموندگی گفت خوب حالا که چی باید چیکار کرد؟گفتم:باید کس دزدو به حرف آورد.گفت:چطوری؟گفتم بیا بریم اون پشت تا بهت نشون بدم.......
یه پیراهن با شلوار پاش بود زن سبزه رو و کمی گوشتالو بود که وقتی راه میرفت کونش زیر دامن پیرهنش میلرزید،سرشو زیر انداخته بود و منتظر بود من چیکار میخوام بکنم،آروم آروم به کشیدمش طرف خودم و با دستام کون لرزونشو میمالوندم و رفتم طرف گردنش و شروع به مکیدن ولیسیدن گردن وبناگوشش کردم نفسش به شماره افتاده بود و کم کم ناله های خفیفی میکرد ،کیرم بلند شده بود و چون چند وقتی بود کس نکرده بودم داشت وحشی بازی در میاورد شلوارشو خم شدم از پاش در آوردم شرت نپوشده بود ،دستمو بردم لای پاش حسابی خیس شده بود خوابوندمش رو الوارهایی که روی هم قرار داده شده بود مثل یه نیمکت شده بود چند بار کیرمو از زیر تا بالای کسش کشیدم و اروم کیرمو دم کسش گذاشتم از روی پیرهنش با یه دستم سینشو میمالونمو با دست دیگم با کون نرمش بازی میکردم و دنبال سوراخ کونش میگشتم دیگه تو این عالم نبود و به نظر میرسید یادش رفته برای چه کاری اومده یه دفعه همه کیرمو هول دادم تو کسش که یه جیغ کوتاه زد و دستشو گذاشت روی دهنش و نفسش بند اومد ،شروع کردم به تلمبه زدن و صدای جیق جیق الوارا هم در اومده بود و جونم جونم اون هم شروع شده بود که پوزیشنشو تغییر دادم از پشت شروع کردم به کس کردنش به کون لرزونش که نگاه میکردم حشریتر میشدم و فشار بیشتری به کس و کونش وارد میکردم اون با کونش به کیرم همزمان و هماهنگ با من ضربه میزد کمکم احساس میکردم داره آبم میاد که یواشکی النگوهاشو از تو جیبم در آوردم و آماده میشدم فاز دوم نقشه را اجرا کنم کفتم آبمو کجا بریزم گفت زود باش کیرتو در بیار آبستن نشم تو یه حرکت النگوها را تا کیرمو درآوردم انداختم دور کیرم و در حالی که آبمو بین قاچ کونش میریختم با صدای خسته گفتم کس دزد النگوها را پس داد اونم با ناباوری یکی یکی النگوها را از دور کیرم برداشت و یه بوس از سر کیرم کردو گفت درد کیرت تو سرم دستت درد نکونه اوستا و با شادی غیر قابل وصفی شلوارشو پوشید با دو رفت طرف دربچه و رفت خونش منم خودمو جمع و جور کردمو مشغول راه انداختن سور و سات چایی بود که دیدم دربجه کارگاه باز شده و دختر اوستا نجار در حالی که دستاشو رو هم گذاشته بود با قدمای آرم به سمت من میومد من من کرد و بی مقدمه گفت اوستا کونم میشه دزد باشه؟ گفتم:عمو جون برا چی میپرسی چیطو مگه؟ گفت:آخه دیشب گردن بنم گم شده گفتم شاید بتونید..... گفتم:عمو جون اطلا کون شاه دزده ......

معلوم بود اوستا نجار دختره رو گذاشته ترشی بندازه چون به نظر میرسید یه کم سن وسال داره ولی در کل بد مالی نبود قدش از مادرش کوتاه تر بود و ولی نمکی تر بهش گفتم عمو جون برو اون پشت تا یه سر و گوشی آب بدم کس نیاد منم میام. تا دیدم اوضاع مساعده رفتم پشت کارگاه دیدم بیچاره خودش شلوارشو در آورده و قمبل کرده ولی چه کونی بود عین غنچه از بین دو تا ردش از پشت کوسش مه قلپی مثل پونجیک شده بود بی معطلی کیرم که با دیدن اون صحنه راست شده بود به سمت کونش نشونه رفت یه ده دقیقهای با سوراخ کونشو باسنش بازی کردم آب از زیر کی
سش راه افتاده بود با همون آب کبرمو خیس کردم و دم سوراخش گذاشتم یه کم که کردم تو نفسشو با یه جیغ کشید تو و حبس کرد چند لحظه ای صبر کردمو شروع به فرو کردن بیشتر تو کون تنگش کردم اونم از روی درد لذت به خاک اره های کف کارگاه چنگ میزد تلبه زدن من کم کم سریع تر شده بود که اون دیگ تو اوج لذت بود که گاه بر میگشت منو با یه لبخند حشری نگاه میکرد و خاک اره ها را مشت میکرد و به اطراف پخش میکرد و دیدن این صحنه ها و شنیدن صدای آب دهنش که میخواست بیرون بریزه ولی میکشید داخل دهنش منو حشر تر کرد گه با یه حرکت کیرمو در آوردم و گردن بندشو که توی مشتم بود انداختم دور کیرمو دوباره کبرمو کردم تو کونش و تمتم آبمو خالی کردم تو کونش که گفت چقدر توش داغ شد ولی یه باره چشمش افتاد به کیرم و با خوشحالی یه جیغ از شادی کشید و گفت گردن بندم .اونم گردن بند و همون جا انداخت گردنش و رفت به سمت خونه.
عرقم نشسته بود و احساس خستگی میکردم .یه چایی برای خودم ریختم و قند تو دهنم بود قلپ دوم چایی رو داشتم هورت میکشیدم که درب دوباره باز شد و یه پیرزن وارد شد (مادر اوستا نجار)گفت:ننه جون چند سال پیش یه دیگ مسی ازم گم شد میتونی پیداش کنی؟گفتم:ننه این قضیه مال چند سال پیشه نمیشه.ولی از اون اصرار و از من انکار تا اینکه گفت اگه پیداش نکنی قضیه گم شدن النگو عروس و گردن بند نوه مو به پسروم میگم با اینکه هیچ حالی برام باقی نمونده بود بش گفتم برو سمت الوار های پشت ،یه سر و گوشی آب دادمو کشان کشان رفتم اون پشت دیدم خودش شلوارشو کنده و دستشاشو زده زیر رون هاش و دو تا پاشو راه هوا کرده، با بی میلی کیر خوابدمو در آوردمو برم طرفش ولی اگه یه نموره کیرم باد داشت تا چشمم به هیکلش افتاد کیرم خودشو جمع کرد اونم که دید بخاری از کیرم بلند نمیشه دست به یه ابتکاری زد و دندون مصنوعی هاشو در آورد و گفت بده کیرتو بخورم ،منم دو به شک بودم که بلاخره چشمامو بستم و با اکراه کیرمو دادم طرف دهنش،اونم با یه حرکت سریعو با ولع کیرمو به دهن گرفت شروع به ساک زدن کرد ،خدای من توی مورد قبلی همچین لذتی حس نکرده بودم ،با لذت تمتا ساک میزد و آب دهانش از دور کیرم سرازیر بود انگار نه انگار کیرم فبلش دو بار کار کرده بود ،حسابی باد کرده بود،تو حال خودم بودم که پیر زنه گفت:حالا دیگ مسیه رو پیدا کن و کیر منو گرفت و خودش با کف دستش کلی آب دهن زد به روی کسش و کیر منو فرو کرد تو کسش .منم شروع به تلمبه زدن کردم که اون هی میگفت ننه الهی قربونت برم خوب اون دورو برا رو نگاه کن ببین پیداش میکنی وهی خودشو بالا پایین میکرد تا از من لذت بیشتری ببره ،منم با فشار بیشتر اونو میکردم تا زودتر آبم بیاد و از اون وضعیت زودتر راحت بشم چون وسط روز بود و ممکن بود یکی بیاد کارگاه کاری داشته باشه،در کل زمان سکس من با پیر زنه نسبت به دو تای قبلی بیشتر طول کشید برای همینم سرعت و فشار و بیشتر کردم که پیر زنه چند تا گوز داد و منم ازش جدا شدم و ایستادم روبروش و بهش گفتم ننه داره قسم میخوره کار من نبوده.....
پایان

نوشته:‌ شومبول خان

سلام، من یک زن 31 ساله از شهرستان...هستم.بعد از 4سال که از فوت همسرم می گذشت دلم یک رابطه ی عاشقانه و پایدار می خواست! توی این مدت فقط یکبار با پسری با آرش آشنا شدم ولی نتونستم حسی رو وارد این رابطه کنم..! خیلی اتفاقی توی سایت اجتماعی با سعید آشنا شدم.35 ساله و ساکن تهران، مردی جذاب با هیبتی مردانه.چیزی که اذیتم می کرد راحتی و ارتباط آزادش با خانوما بود..! در مدت کوتاهی تموم رابطه ها رو قیچی کرد، خودش هم خسته شده بود و دنبال رابطه ای توام با عشق می گشت. بعد از 2ماه و اندی سعید برای ملاقاتم به شهرمون اومد.در این مدت به هم وب می دادیم و همدیگه رو دورادور می دیدیم. علاقه ی نسبی بین ما بوجود اومده بود..به بهونه ی مسافرت با دوستام به دیدنش رفتم ، همون لحظه ی اول توی ماشین محکم در آغوشم گرفت و بوسید..ترس وجودمو پر کرده بود..شام رو بیرون خوردیم و یه ویلا گرفتیم.کم کم احساس راحتی و امنیت خاطر کردم، کمی که صحبت کردیم نزدیکم اومد و شروع به لب گرفتن و خوردن زبونم کرد..شیرین و داغ بود، احساس سبکی و حرارت می کردم، تموم تنم رو لیس زد وبعد کیرش رو توی دهنم گذاشت..چقدر دوست داشتم براش ساک بزنم..عین بستنی چوبی براش لیس زدم و خوردم.بدجوری دلم کیر می خواست ، کیرش رو توی کسم گذاشت ..درد توام با لذت تموم تنم رو گرفته.سعید تند تند تلمبه می زد و به کسم نگاه می کرد.دلم میخواست همون تو بمونه...آآآآآآخ که چه لذتی داشت.پوزیشنم رو عوض کردم و قمبل کردم..کیرش تا ته توی کسم بود و من بلند بلند آه و ناله می کردم ، سعید هم فحش های سکسی به من می داد که بیشتر شهوتیم می کرد.آبش رو توی کسم ریخت، آخه قرص خورده بودم و دوست داشتم شیره ی جونش رو توی کسم بریزه.کمی استراحت کردیم که سعید گفت میخوام از کوون بگامت..من تا حالا کوون نداده بودم ولی سعید با اسپری و کرم اینقده با سوراخ کوونم بازی کرد که راضی شدم...درد وحشتناکی تمام بدنم رو گرفته بود ولی سعید آروم آروم به گاییدنش ادامه داد..کم کم دردش کم شد و منم از کوون دادنم لذت می بردم.یکسال گذشت و ما هنوز با همیم و هنوز هم دوست دارم کس و کوونم رو تقدیم عشقم کنم..لذتی که با عشق همراهه..پایه ی هرجور سکسی با عشقمم..امیدوارم خسته تون نکرده باشم.

نوشته:‌؟

سلام به همه اعضای شهوانی و البت کس هایی که داستانم رومیخونن این داستان برمیگرده به1ماه بیش که من بلاخره به ارزوم رسیدم .من داخل یه شهرستان زندگی میکنم که دوتا دانشگاه داره ازاد وبیام نور یه دختری بود همسایمون که یه اندام گوشتی و تپل داشت که من از وقتی رفته بودم تو سن جلق همزمان با بالاوبایین کردن کیرم تو حمام تنها تکه کلامم شده بودانار انار انار انار بیا به بالینم اخه اسمش روگذاشته بودم انار لامصب بد تیکه ای بود حتی میخواستم برم خاستگاریش ولی حیف که اه دربساط نداشتم این دختر تریپ مذهبی بود اخه باباش استاد دانشگاه بود دوره دبیرستان کوچکترین محلی به من نزاشت تارسیدیم به کنکور که انار پیام نور قبول شد ومن همونم نیاوردم مجبور شدم برم ازاد تو این مدت بگم که هزار جور متلک شماره انداختم بهش اما فایده نداشت بعدشم با پسرعموش نامزد کرد من دیگه قیدشو زدم

خلاصه کنم یک سال از دانشگاه گذشت ترم تابستون شد ساعت3بعدظهر امتحان داشتم ماشین بابارو کش رفتم یه کلاسی جلو دخترا کلاسمون بزارم اما تو راه دیدم انار زیر درخت از گرما بادمجون شده گفتم بزنیم دل به دریا زدم روترمزباتردید سوارشدگفت سلام جوابشو دادم گفت میخواد بره دانشگاه تا کجامسیرمه گفتم میرسونمت گفت نه مزاحم نمیشم گفتم انار دروغ نگو اگه اینجوری بودقبل سوارشدن میگفتی یه لحظه چشاش چهارتا شد باتعجب گفت انار!تازه سوتی روگرفتم دیدم دیگه درست نمبشه گفتم بقیه شوبرم گفتم اره اسمتو گذاشتم انار اخه خیلی دوست دارم گفت بزن کنارمنم نامردی نکردم زدم ترمزجا خورد گفت بیادم میکنی؟گفتم یابرو یا امروز به حرفام گوش کن گفت خجالت بکش من نامزد دارم گفتم شرمنده دوکیلو خجالت بود همون دوسه بار اول که جلقیدم روت کشیدم من خاطرخات بودم ولی یه نگام نکردی امروز تونستم لااقل حرف دلم روبگم دیدم گفت مردباش منو برسون به امتحانم نمیرسم بهم برخوردگفتم باشه توراه دوباره درجه سکسم زد بالاگفتم بیخیال اگه مرد بودیم 5سال جلق نمیزدیم اولین فرعی رفتم تویه جا وایسادم که دیدم از هر طرف صدمتر بود همش میگفت چه غلطی میکنی کثافت گفتم اینجوری نمیشه باید ببینی چه زجری این5سال کشیدم کیرم رواوردم بیرون شروع کردم جلقیدن باصدای اناراناربرگشتم دیدم خندش گرفته گفتم یاحالا یاهیچوت سکوسوراخت واسه نامزدت میمونه نترس دیگه برده بودمش توشهوت حالش عوض شده بودبهونه اورد که وقت نیس گفتم به امتحان میرسونمت بچه درس خون امدصندلی جلو گفت ابتومیارم بعد بریم کیرم کرد تودهنش ساکزن نبود که داشت رفع تکلیف میکردموهاشوگرفتم سرشو اوردم بالا گفتم فقط چند دقیقه چشاتوببندرفتم سمت سینه هاش اخ چی بگم انقد سفت بود که گفتم این کیه یکم با دستم بازی کردم باهاش ولش کردم رفتم طرف کسش همونی بود که تصور داشتم گوشتی سفید و بیمو دلم یه جوری شد حالم رونفهمیدم چند بار زبون زدم مزش خوب نبود گفتم بردت چی شده ؟گفت چرت نگو که سرجاشه بزاربمونه که لازمم میشه بروتوکونم توکیفش ونگاه کردم هیچی نبود جز رزه لب سگی قنبل کردروصندگی شاگرداز بیرون بتری اب رو خالی کردم رو سوراخ کونش چند بار رزه لب روکردم تو کونش ودراوردم نرم که شد کیرم روگذاشتم درسوراخ کونش گفتم یکم درد به حالش میرزه برم تو ش دیدم گفت نه بگم نمیری اشغال گفتم چرا که نه!بایه حرکت 5سال جلقیدن رو تموم کردم همه ی زورم فقط 6یا7سانت بود توکونش انقدتنگ بودکه خودم احساس درد داشتم انگار کله کیرم داشت کنده میشد داشتم تلنبه میزدم که کارتون دستمال کاغذی خورد توسرم به خودم امدم دیدم اشک تو چشاشه ازش معذرت خواستم سرعتموکم کردم دیدم ابم داره میاد کشیدم بیرون ریختم روزمین سریع برش گردوندم شروع کردم خوردن کسش همزمان که زبونم رو میکردم تو کسش ازرومانتو سینه هاشو میمالیدم دیدم داره حال میکنه ادامه دادم تا صداش در امد یه اه کشید بعد تکون خورد ابش امدبالای کسش رو بوسیدم یهو یادم امد لب نگرفتم امدم ازش لب بگیرم یادم افتاد لباش کیری شده بیخیال شدم جمع جور کردیم خودمون رو رفتیم دانشگاه توراه به زور شمارشوگرفتم گفتم من باید یه روز که بردت رفت کنار بیام برم بهشتت ...اینم داستانه من اگه خوب بود بگید تا بقیه سکسهام رو بگم اگه بدبود لطفا فهش ندین چون فهش میخورید

نوشته: صمد

همزمانسازی محتوا