شما اینجا هستید

حماقت عاشقانه

سلام من زانیارم تقریبن خیلی شکسته عشقی خوردم این داستان واسه پارساله وقتی خودکشی کردم و الان پشیمونم که چرا اون کارو کردم آخه ارزششو نداشت.
اینم داستان:
یروزمثه بقیه روزای فرد که داشتم ازتمرین فوتبال باشگاه برمیگشتم مثه همیشه ناراحت و افسرده چشم ب یدختری خورد ک یحسیو تو دلم زنده کرد دوباره عشق سراغم اومد از ی طرف احساسم میگفت بروازی طرفم عقلم و ذهنیتم نسبت ب دخترو. میگفت ن میخای بری ک چی؟؟دوباره برا یکی سنگه تموم بزاری و اونم مثه بقیه طردت کنه ؛تصمیمم و گرفتمو از خیرش گذشتم

داستان سکسی:

بانوی رنگ ها

من خاطره تعريف نمي کنم.. حتي در مورد سکس هم صحبت نمي کنم.. فقط داستان ميگم.. داستان!! سکس و خيلي چيزاي ديگه! داستان و البته کي مي دونه؟ شايد بعضي ار اين ها اتفاق افتاده باشن..

بانوي رنگ ها

داستان سکسی:

زن باسن درشت همسایه

سلام یاران.من رضا هستم17سالمه.این داستان کاملاواقعیه.راستش من تو یه کوچه زندگی میکنم که خونه هاش چسبیدن به هم طوری که راحت از پشت بوم میشه رفت خونه کناری!مایه همسایه داریم به اسم مرضیه.خونه اونا چند خونه بالاتره ماست البته اون طرف.من 12سال تواین کوچه بودم وزیاد به زناش توجه نمی کردم تا اینکه یه روز برادرم که 8سالشه باپسری همبازی شد.مادرشم همون مرضیه بود.یه روزاز حیاط داشتم کوچخ رو نیگاه میکردم که دیدم مرضیه خانوم داره میاد منم وایسادم تا بیاد بالا. وقتی صورتشو دیدم خشکم زد. یه صورت صاف چشمای سبز درشت باموهای طلایی قدشم کوتاه بود.وقتی رد شد قلنبگی چیزی توی مانتوش توجه مو جلب کرد.

داستان سکسی:

شکست

سلام اسمم میلاد 22 سال سنمه اهل کرمانم.
موبایل فروشم وضع مالیم بد نیست عاشق دختر خالم بودم واقعا دوسش داشتم دو سال زندگیمو گذاشتم پاش
عشقش همه وجودمو گرفته بود هر شبو به عشقش صبح میکردم
دوستان هرچی بگم قابل وصف نیست واستون...
واسه کنکور بعد مدرسه میرفت کتابخونه کار من این بود که هر روز ساعت 1 برم دنبال خانوم از جلو مدرسه ببرمش کتاب خونه واسش ناهار میگرفتم شام میگرفتم خلاصه همه خرجش با من بود.
روز 12/10/91 ساعت 5,5:30 بود مغازمو گذاشتم واسه دوستم خودم رفتم جلو کتاب خونه بهش زنگ زدم جواب نداد
گفتم شاید گوشیش سایلنته

داستان سکسی:

صفحات

اشتراک در شهوانی RSS