سلام خدمت دوستان سال 81بود که من 18ساله بودم و دریک نگبانی سره پست بودم شب ان روز که می خواهم برای شما تعریف بکنم خیلی خسته بودم چون همان روز زیاد در رودخانه شنا کرده بودم و زیاد خوابم میامد پست نگهبانی من از جاده اهواز رامشیر50متر با جاده فاصله داشته و هوای ان روز خیلی شرجی بود و من یک کولر ابی داشتم که از بس هوا شرجی بود نمیشد زیر کولر خوابید و مجبور شدم رخت خوابم را روی تخت بندازم و بخوابم یعنی بیرون از اتاق نگهبانی حدود ساعت 8 خوابیدم بعد یکی از دوستان امد به من سر زد و جریان براش تعریف دادم که خسته هستم و زیاد خوابم میاد اون هم چیزی نگفت رفت ساعت 1بود که در حالت نیمه خواب بودم چشمام در حالت نیم باز بود دیدم یک نفر داره به سمت من میاد به خودم گفتم دارم خواب میبنم بلند شدم و گفتم شما کیستی او داشت نزدیک میشد که گفت مهمان من خیلی ترسیدم به خودم گفتم نکنه دوزد باشد او اگه دوزد باشد من از این مرد بر نمیام او یک شلوار کوردی و زیر پیراهن تنش بود نزدیک که شد سلام کرد و گفت میشه من اینجا بخوابم گفتم چرا نمی شه اما خودت معرفی نکردی من چطور میتونم به شما راه بدم گفت من یک راننده کامیون هستم و خوابم میاد یک ساعت میخوابم و بعد باید برم بندر بار بزنم من بهش گفتم ماشینت کجاست او گفت ماشینم پشت اتاق خاموش کردم من خیلی تعجب کردم رفتم نگاه بکنم دیدم ماشین چسبنده به اتاق تو فکر رفتم که چطور ماشین به این گنده که از 7متر زیاد بامن فاصله نداشت چطور صداش نشنیدم بعد طرف گفت جا داری خوابم من هم گفتم چرا که نه یک بالش از داخل اتاق براش اوردم و باهم خوابیدیم روی تخت ولی من دیگه خوابم نمی برد او به من پشت کرد و فهمید من با او فاصله دارم خودش که به خواب زده بود کمکم کونش سمت من می اورد ودس ریر شلوار میبرد و کونش را می خاروند خیلی به من نزدیک شد کونش چسبون به من و می خاروند من به خودم گفتم این با من می خواد یک کاری بکنه و رفتم تو فکر اگه یک موقه خواست منو بزور بگیره من چکار بکنم اون موقه لیز با مادون قرمز تازه به بازار امده بود که من یکیداشتم اگه کاری داشتم یا کار برام پیش بیاد با اشاره به یک نگهبان شرکت که او همیشه خودش زود به من میرسوند تصمیم گرفتم برم داخل اتاق تلوزیون روشن کردم چون هوا شرجی یود گیرنده تلوزیون همجا میگیره مثله بصره عراق کویت و ام بی سی که او شب امبی سی رو گرفتم داشت چندتا دختر داشتن میرقصیدن طرف که دید من روی تخت نیستم بلند شد و امد دمه در ایستاد و تکه میپروند میگفت باید یکی از اینها رو بگیری بکنی من بش محل نگذاشتم چون فکر میکردم می خواد منو بکنه هر چی میگفت من جواب رد میدادم و بعضی از حرفهاش رو نشنیده میگرفتم
تا یک دفه دوزاریم افتاد به خودم گفتم این کیر می خواد و اهل کردن هم نیست تا که فهمیدم بهش گفتم امروز یکی رو کردم کونش پاره ردم یک دفه جا خورد گفت راست میگی اگه کون گیرت بیاد میکنی گفتم چرا نکنم گفت مثلا من من بهش گفتم اختیار داری نه بابا شما یک دوستی نمیشه که شماره بکنم او گفت اگه یکی هم سن من باشه می تونی بکنیش گفتم بله مگه کاری می خواد اگه طرف خودش بخواد امد یک راست کیرم گرفت گفت بیا منو بکن اون موقه که فهمیدم طرف کیر می خواد کیر من داشت سیخ میشد او گفت عجب کیری داری
زود باش منو بکن منهم بهش گفتم وست اتاق بخواب او هم خوابید و من کیرم در اوردم
او بلند شد شروع کرد به ساک زدن بعد برگشت خایهام هم خورد ولی من تاقت نداشتم فقط دوس داشتم تو کونش بکنم روی شکم خوابید او به من گفت اول کونم را ماساز بده بعد بکن امدم دس رو کونش گذاشتم با دو دس بز کردم از سوراخ کونش معلوم بود خیلی کیر خورده بود زمانی که به سوراخ کونش نگاه میکردم انگار یک دکمه پالطوبود توف تو کونش کردم تا سره کیرم گذاشتم یک سر رفت تا اخر اخ هم نمی گفت ولی میگفت محکم بزن خیلی تلومبه زدم کیر من 16سانته و زیا کلفته تو محل ما من معروفم تو کیر کلوفتی به خودم میگفتم که چرا با این کیر کلف اخ اه نمی گه کیرم را کامل در می اوردم و محکم میزدم همین کار که میکردم او گفت اه اه اه بله اینطور بزن افرین بزن صداش زیاد می کرد
یک جوری که من تمام کله کیرم از کونش بیرون میکشیدم و محکم میزدم انگار با طرف دشمنی دارم بعد کفت تو روی کمرت بخواب و من روش بشینم او امد روی کیرم نشست کونش باز که میکرد کونش صاف میشد اون موقه که داشت فرود میاد روی کیرم او تi کونش یک چیز به کله کیرم میخورد یک دفه بلند که شد او یک کیر کوچک داشت که یک بچه 9ساله هم از کیر این راننده کامیون هم بزرگتر بود زمانی که سیر شد کیرش گرفت رفت بیرون نگو که اب کیرش امد بعد که به چند نفر که گفتم گفتن این طرف اوبنه ای هست ببخشید اگه سرتون درد اوردم امید وارم لذت برده باشین

نوشته:؟

سلام دوستان
اسمم پرستو و 32 سالمه دوست نداشتم این داستان رو بگم اما دیدم شاید اینجوری هواس (حواس)آقایون ساده لوح جمع بشه و بدونن زناشونم نیازهای جنسیشون باید ارضا بشه
من متاهلم و 7 سال از ازدواجم میگذره تو این مدت فقط از سر اجبارها و حرفهای مردم ادامه دادم زندگیمو .
بگذریم خیلی وقت بود شوهرم نتونسته بود ارضام کنه و فقط به کار خودش و ارضا شدن خودش فکر میکرد و شب میومد سرغم و دولشو (بله واقعا دول بود نه کیر) میکرد توی کسم و 5 دقیقه نشده آبش میومد که اونو میریخت روی شکمم و میگرفت میخوابید . منم با هزار ترس و لرز بلند میشدم که از روی شکمم نریزه و میرفتم خودمو میشستم و میومدم میخوابیدم
توی شرکت بازرگانی کار میکردم که با امور گمرک و کشتیرانی زیاد سر و کار داشتیم تا اینکه ......2 سال پیش .
پسر عمم 1 پسر داشت که 4 سال ازم کوچکتر بود ما خیلی رابطه نداشتیم ولی چون پسر خوبی بود همیشه دوستش داشتم و اصلا تو فکرم رابطه برقرار کردن باش نبود
اون روز زنگ زد و بعد از حال و احوال ازم خواست تا یکی از کاراش رو که مربوط به کشتیرانی و کانتینر میشد رو پیگیری کنم . منم با کمال میل قبول کردم . راستش دوست داشتم که در حقش لطفی کرده باشم
مراحل کار رو انجام دادم وقرار شد که همدیگه رو ببینیم و من ترخیصیه رو بهش بدم
قرارمون ساعت 4 بود قبل از 4 رسیدم ولی بیرون پارک منتظر موندم و چون مسیرشو حدس میزدم نرفتم تا اول اون بیاد و نگه من چه قدر هولم
راس 4 اومد و وسط پارک نشست منم راه افتادم سمتش . همدیگه رو دیدیم خوش و بش . باهام دست نداد . خیلی رعایت میکرد این مسائل رو
از هر دری حرف زدیم از خونواده هامون و اتفاقاتی که میوفته و اینکه چرا زن نمیگیره ؟
اونم از اخلاقش و تفکرش واسه زن گرفتن واسم گفت . حیا و نجابت از چشاش میبارید . همونجا عاشقش شده بودم اما رو نکردم این موضوع رو .
تو دلم آشوب شده بود چطور تا به حال کسی پیدا نشده بود واسه ازدواج باهاش . سوار ماشینش شدیم منو تا نزدیک خونه رسوند . قبل از خدا حافظی بش گفتم دلم میخواست بات دست میدادم که بی معطلی دستم و گرفت و بام دست داد . داغ بود انگار تب داشت . منم یخ کرده بودم انقدر بی هوا اینکارو کرد . راه افتادم سمت خونه هنوز شوهرم نیومده بود که بم اس داد : (ممنون که کارمو راه انداختی . ممنون که باهام قرار گذاشتی و ممنون که باهام دست دادی .) مونده بودم چی بگم اما همین جوابو منم بش دادم . که باز زد : ( بازم ممنون پرستو . د و س ت د ا ر م ) عقل از سرم پریده بود . اونم حس منو پیدا کرده بود . واسش زدم حرفی نزن که واقعیت نداره من زود عاشق میشم . بم گفت شاید خودت نمیدونی اما من یه عمره دوست دارم ) سرم داشت گیج میرفت آخه چرا الان بهم گفت ؟ چرا زودتر نگفت بهم . بش گفتم از کی دقیقا ؟
گفت از قبل از ازدواجت . همیشه دوست داشتم و ....) دیگه معنی اس هاشو نمیفهمیدم . این همه سال دوستم داشت و نگفته بود ؟ اونم پسری که همه آرزوشو داشتن ؟ باورم نمیشد .گفتم بش فردا میای بریم بیرون بحرفیم ؟
جوابش آره بود . اومد و من و اون با هم رفتیم و یه دل سیر حرف زدیم . دوستش داشتم اونم منو دوست داشت . همه جوره میخواستمش مخصوصا با شرایطی که داشتم و با این کار از نظر روحی ارضا میشدم . سر حرفو بعد از اون روز توی حرفای سکسی باز کردم و فهمیدم که بیچاره هنوز کس نکرده و باکره مونده ولی اونم بدش نمیاد با من شروع کنه . اون روز بعد از 14 روز اس بازی و تلفنی حرف زدن بهم گفت میخواد خونشونو بم نشون بده منم قبول کردم . قرارمون ساعت 9 صبح بود . 6 بعد از اینکه شوهرم رفت پریدم حموم و خودمو حسابی صاف و صوف کردم ( آدم کثیفی نیستم ولی واسه شوهرم نمیخواستم این کارو بکنم ) ولی الان میخواستم . 9 صبح با هم سر قرار رسیدیم تا سوار شدم دست دادیم و با سرعت زیاد رانندگی کرد . بعد از 25 دقیقه رسیدیم خونشون . میگفت کسی نیست و همه مسافرتند .
رفتیم توی خونشون . مادرش خیلی با سلیقه بود . بم گفت : ( میخوام امروز سوپرایزت کنم ) من مثل خنگا الکی گفتم مثلا چه کار ؟
گفت میفهمی . مانتو و روسریمو در اوردم داشتم خونه رو دید میزدم که اومد پشتم دستشو گذاشت رو چشمم و گفت بریم تو اتاق . بم گفت چشاتو باز نکن تا من بگم . منم تو دلم قند آب میشد . نشستیم رو تخت . آروم لبشو گذاشت رو لبم اما دستامو گرفته بود پشت خودم . چشام بسته بود و داشتم لبشو مزه میکردم طعم مسواکش رو داشت . آروم دستشو برد رو پهلوهام داشت مور مورم میشد تا حالا همچین حسی نداشتم . بغل پهلوهامو گرفت و آروم تاپمو کشید بالا ولی نه خیلی . منم خودم دسامو عقب نگه داشته بودم احساس میکردم سینه هام اینجوری سفت تره که یهو احساس کردم سینه راستم درد گرفته . چشامو باز کردم دیدم داره از روی تاپم میخوره سینمو . گفت چشاتو ببند . منم بستم و خودمو دستش سپردم با یه حرکت تاپمو درآورد و با یه حرکت دیگه سوتسنمو در آورد . سینه هام بیرون آفتادند . البته خیلی بزرگ نیستند اخه شوهرم اصلا نمیمالدشون .آروم منو خابوند و شروع کرد خوردن سینه هام چه حالی میداد . کسی که دوستش داشتم داشت بام حال میکرد . آروم رفت پایین سمت نافم . دوره نافم و لیسید و یه زبون توی نافم کشید که صدام در اومد تا حالا این حسو نداشتم بد جوری داشتم حال میکردم . آروم دکمه های شلوارمو باز کونمو دادم بالا تا راحت در بیاره از پام . به جورابام هم رحم نکرد و اونا رو هم در آورد . حاظرم شرط ببندم که شرتم خیس بود از بس تحریک شده بودم نمیفهمیدم داره چی کار میکنه اما چشام بسته بود احساس کردم کنار زانوم یخ کرد داشت زبون میزد ومیلیسیدم . چه حالی داره لیسیده شدن . اومد تا نزدیک شرتم ولی حتی بهش دست نزد دوباره از اون پام شروع کرد اومد تا نزدیکی شرتم . پاهام کامل باز بود و من فقط یه شرت تنم بود آروم از روی شرتم زبون میزد کسمو . کاری که شوهرم حتی یه بارم نکرده بود . حسابی تحریک شده بودم ناله کردنم تابلو بود . اونم هی جووووون میگفت . دستشو انداخت دو طرف شرتم و از پام درآورد . الان دیگه خجالت میکشیدم نگاش کنم . پاهامو که بسته بودم آروم باز کرد .و سرش و برد لای پام . نوک زبونش که به چوچولم خورد تمام تنم لرزید بعد آروم شروع کرد لیسیدنش . پاهامو انداختم رو شونه های مردونش . زبونشو آروم تا روی سوراخم برد و یه کم فرو کرد تو . چند بار اینکارو کرد و دوباره اومد چوچولم رو کرد تو دهنش . با اینکه تقریبا هر شب شوهرم میکردم اما داشت آبم میومد . داشتم جیغ میزدم و اونم که این حال منو دید تند تر ادامه داد به 2 دقیقه نکشید که به قول پسرا خروسی آبم اومد اما خیلی خوب واسم خورده بود . داشتم تکون میخوردم و بدنم از شدت ارضا شدنم میلرزید که باز زبونشو روی چوچولم کشید . هنوز داشتم میلرزیدم . اونم با دستاش اروم سینه هامو میمالید که الان عین سنگ بود . باورم نمیشد انقدر زود ارضا شده باشم .
چند دقیقه که گذشت به خودم وامدم دیدم کنارم نشسته و داره با کسم بازی میکنه . هنوز حشری بودم . بعد از این همه سال تازه ارضا شده بودم . بهش کفتم میخوام بازم اونم گفت چشم و دوباره خواست بره لای پاهام که گتم نه منظورم کیرته . گفت این یکی کار خودته داشت تحریکم میکرد . گفتم باشه و سریع دکمه های پیرنشو باز کردم و اونو در آوردم و بعد زیر پیرنیشو در آوردم . هیکل خفنی نداشت اما درشت بود و بدون مو خوشم اومد خابوندمش روی تخت و شلوارشو در آوردم و از هول دیدن کیرش که معلوم بود حسابی شق کرده باش ور نرفتم مثل خودش . شرتشو در آردم . کیر بزرگی داشت تقریبا 20-25 سانت طول شق کردش بود و دستای کوچیکم دورش به زور به هم میرسید . به نظرم بزرگ اومد . تا دیدمش یهو کردمش تو دهنم کاری که منم هیچ وقت واسه شوهرم نکردم و شروع کردم لیسیدن کیرش و میک زدن . هنوز 1 دقیقه نگذشته بود که گفت پرستوسسسسسسس و آبش اومد توی دهنم . داشت حالم به هم میخورد اما تحمل کردم و تا تهشو نگه داشتم و بعد همشو تو دستمال تف کردم . باورم نمیشد انقدر زود ابش اومده باشه . ازم عذز خواهی کرد ولی من ناراحت نبودم اما هنوز میخواستم . بهش گفتم بازم میخوام . اونم گفت باشه بزار اول سر پاش کنم . داشتم با کیرش ور میرفتم که دوباره سیخ شه . گفت بزار برم یه چیزی بیارم . رفت 1 بسته کاندوم آورد معلوم بود اونم نقشه داشته . Relax بود و من اولین بارم بود که کاندوم میدیدم . به خاطر همون مسائل قبلی .. خودش با وسواس خاصی سر کیرش گذاشت که دیگه کاملا سیخ شده بود منم زود پریدم رو تخت و بهش گفتم بیا بکن بکن توم . زود باش . بد جوری حشری بودم
اومد سر کیرشو لای پام مالید من خودم کیرشو گرفتم که مستقیم بکنمش تو سوراخ کسم. عجب کاندومی بود پر از برجستگی های بزرگ که بعدا فهمیدم بزرگترین مدل خاردارشه و تاخیری هم هست
اروم کرد توی کسم اولش درد داشت اما خیلی حال داد حالا اون بود که آروم عقب و جلو میکرد . من دیگه داشتم جیغ بنفش میزدم از زیادی ولع همش میمالیدمش . به خودم میچسبوندمش . با سینه هاش بازی میکردم کمتر از 5 دقیقه نگذشته بود که باز آبم اومد باز تکونهای شدید و لرزش اما اون انگار هنوز میتونست ادامه بده بعدها میگفت لنقدر دریچه کسم اون موقه تنگ و گشاد شده بوده که اونم داشته ابش میومده ولی خودش رو کنترل کرده
. داشت ادامه میداد و من رو آسمون بودم دوباره تحریک شده بودم . بهش گفتم ایندفه با هم ارضا شیم اونم تندش کرد و من دوباره همونطوری شده بودم که گفت داره میاد و شروع کرد تند تند طلمبه زدن منم سر همین ارضا شدم . کیرش تو کسم بود و جفتمون ارضا شده بودیم داشتیم همو میبوسیدیم . خیلی حال داده بود حتی با اینکه مدت زمان سکسمون کم بود . نمیدونید چه حالی بهم داده بود بعد از 30 سال اولین بار بود ارضا میشدم و اونم بهم گفت که خوشحاله که بکارت خودش رو به من داده .
بعد از این موضوع ما تقریبا هفته ای 3 تا 4 بار سکس داشتیم که یه رکورد بود تا شوهرم میرفت میومد خونمون و با هم حال میکردیم . کمکم وارد شده بود و آبش دیر میومد که فهمیدم قرص میخوره . ولی بازم خوشحال بودم چون سکسمون طولانی تر شده بود و من تعداد دفعات بیشتری ارضا میشدم .
الان تقریبا 2 سال که من پنهانی باهاش رابطه دارم و انواع پوزیشن ها رو با هم تست کردیم و هرچند دوست ندارم اینو بگم اما همش تقصیره شوهرمه اگه میفهمید که باید چه طور باهام رابطه داشته باشه الان عاشق اون میبودم .
اما دلم نمیخواد رابطمو تموم کنم با همه اینکه میدونم اشتباهه . ولی وقتی یاد کیرش میفتم لبمو گاز میگیرم و وقتی یادم میاد مه اون منو ارضا میکنه به خودم میگم گور بابای شوهر . همش به خاطر شوهر عوضیه . اما بازم باش سکس میکنم . بازم یواشکی با همیم و نمیخوام هیچ چیز جاشو بگیره . قابل توجه آقایون متاهل . برید هواستون رو جمع کنید که دست بالای دست بسیاره .
با تشکر

نوشته: پرستو

داستان اولین گی من با خواهرزاده ام
سلام دوستان عزیز امیدوارم که حال همتون خوب باشه این یک داستان کاملا واقعی هستش
اسم من امیده 21سالمه واز مشهدم اولین تجربه گی من باخواهرزادم که اسمش سعید هست بود سعید یک سال ازمن کوچکتره هر دو توی یک دانشگاه ویک رشته درس میخونیم.
سه سال پیش یک روزکه طبق معمول خواهرم با سعیداومدن خونه ما بامادرم از خونه رفتن بیرون برای خرید لباس من وسعید تو خونه تنها موندیم سعید عادت داشت همیشه وقتی تنها هست بلوز شو در بیاره سعید درسته که از من کوچکتره ولی هیکلش کمی ازم درشت تره همیشه میگفتم باید جای ما دوتا عوض میشد بلوز شو در آورد رفت رو مبل نشست منو صدا زد گفت بیا پیش من بشین باهم صحبت کنیم رفتم پیشش نشستم شروع کردیم به صحبت کردن ازخاطرات یک سال تحصیلی که گذشته بود تعریف میکردیم اون میگفت که یک پسر خیلی خوشگل تو مدرسه شون هستش که کل بچه ها تو نخش هستن الان با اون دوسته وداره رو مخش کار میکنه که بره باهاش حال کنه ازاون حرفا منو سعید همیشه راز هامون رو بهم میگیم خونه خیلی گرم شده بود منم بلوزم رو درآوردم بعد از چند لحظه گفت بیا دایی جون تو بغلم آخه منو اون بیشتر که باهم رابطه خواهر زاده ودایی داشته باشیم بیشتر باهم رفیق بودیم دیدم رو مبل دراز کشید منم رفتم تو بغلش پشت مو بهش کردم اونم پاشو انداخت رو پام و شروع کرد به نوازش موهام وهمین جوری صحبت میکردیم تا اینکه حرف به جاهای سکسی کشید میگفت که تا حالا با چند تا پسر رابطه داشته چه جوری با اونا سکس کرده بعد از من پرسید منم که تاحالا از این کارها نکرده بودم گفتم تاحالا باکسی رابطه ای نداشتم بعد یه چیزی پشت سرم احساس کردم نامرد کیرش بلند شده بود منم چیزی بهش نگفتم بعد یک چند لحظه ای من رو تو بغلش محکم گرفت گفتم چیکار میکنی استخوان هامو شکستی گفت هیچی دایی جون دلم برات خیلی تنگ شده بود وای چه بدن گرمی داشت وقتی بهم میخورد خیلی خوشم میومدتااین که بعد از چند لحظه که ولم کرد گفت میخای اولین رابطه سکس تو با یک پسر داشته باشی من گفتم با کی ساکت شد ازش پرسیدم چرا ساکت شدی گفت خجالت میکشم بگم گفتم منو تو باهم رفیقیم بگو دایی جون آروم دمه گوشم گفت که بااون جا خوردم گفتم باتو گفت راستش آره گفتم زشته سعید من داییتم گفت ولش کن بلند شد رفت ازتو جیب عقب شلوارش یک سی دی درآورد اومد بذاره تو دستگاه گفتم فیلمه گفت آره ازون فیلم هاست گفتم جمعش کن گفت اگه خوشت نیومد قطعش میکنم گذاشت اومد دوباره نشست پشتم فیلم شروع وای اولش کیرش بلند شده بود داغی بدنش بیشتر شده بودهی خودش میمالوند بهم کم کم شهوت من هم داشت میزد بالا دست شو کشید روسینم گفتم نکن بدم میاد دوباره کشید وهمش تکرار میکرد تا اینکه منم خوشم اومد بی اختیار گفتم واااای چه حالی میده گفت میخای بیشتر حال بده گفتم چه جوری گفت شلوار مون رو در بیاریم منم که اساسی شهوتی شده بودم قبول کردم در آوردیم دوباره رفتیم توبغل هم دیدم زد دوتا ترک ردشد فیلم دوتا پسر که داشتن هم دیگررو میکردند شروع کرد به مالوندن بدنم واااااای چه لذتی داشت یک چند دقیقه ای منو مالوند دست به رون پام میکشیت انگشت شو میزد دم سوراخ کونم سرسینه هامو میخورد ازم لب میگرفت منم بی اختیار کیرشو تو دستم میگرفتم وبراش جلق میزدم تا اینکه کیرش بلند شد بعد شرت شو درآورد وای چه کیر بزرگی داشت شرت من روهم درآورد گفت بذارم لای پاهات منم که اساسی شهوتی بودم وفیلم رو هم می دیدم که پسره داره با اون همین کارمیکنه گفتم بذار دایی جون قربونت برم وااااااااای چقدرداغ بود شروع کرد به عقب جلو کردن منم خیلی خوشم میومد وایستاد گفتم چرا وایستادی گفت من اینجوری حال نمی کنم گفتم واسه چی گفت این جوری هیچ کدوم لذت نمی بریم گفتم چیکار کنیم بذارم توش بیشتر حال میده اولش من قبول نکردم ولی خیلی اصرار کرد منم قبول کردم تف زد به سر کیرش آروم آورد دم سوراخ کونم یه فشارداد جیغ زدم آخه خیلی دردم اومد گفتم نمیخاد گفت باشه آروم تر فشار میدم دوباره کرد توی سوراخم ولی خیلی یواش وای اولش خیلی داغ بود وکمی هم درد داشت بعد دیدم تمام کیرشو برده تو وااااااااااااااای چه حس خوبی بود شروع کرد به تلمبه زدن کمی دردم میومد ولی خیلی حال میداد یک چند دقیقه ای همین جوری تلمبه میزدوسینه هامو نوازش میکرد و گردن مو میخورد منم اساسی حالشو میبردم تا یک دفعه دیدم انگار مواد مذاب ریختن تو کونم تمام آبشو ریخته بود توی کونم گفتم چیکار کردی کثیفم کردی سعید گفت اشکال نداره عشقم میریم حموم تمیز میشه تاحالا همچین لذتی نبرده بودم یک لب محکم ازم گرفت بعد گفت خیلی ممنون دایی جون بهترین لحظه زندگی مو ساختی منم گفتم ازتوخیلی ممنونم بهم خیلی حال دادهیچ وقت همچین حسی تجربه نکرده بودم همین جوری تو بغلش که بودم برام جلق زد آب منم ریخت کف دستش رفت دستاشو شست اومد دوباره بغلم کرد یک ساعتی بودیم تو بغل همدیگه خواب مون برد گوشیم زنگ خورد مامانم بود گفت ما داریم میام خونه هستین گفتم آره رفتیم سریع دوش گرفتیم لباس پوشیدیم نشستیم پای کامپیوتر بازی پی اس کردیم از اون روز خیلی بیشتر صمیمی شدیم هروقت تنها می شدیم با هم سکس میکردیم وهر روز بیشتر به هم وابسته میشدیم حتی موقعی هم که میرفتیم بیرون یک گوشه خلوت از هم لب میگرفتیم یا کیر همو می مالوندیم ازسعید خیلی ممنونم که همچین کاری بامن کرد الانم روز به روز بیشتر عاشقش میشم وتصمیم گرفتیم تا درس مون تموم بشه بریم هلند با هم اونجا ازدواج کنیم آخه اونجا ازدواج مرد با مرد آزاده امیدوارم که از داستانم خوشتون اومده باشه منتظر ایمیل هاتون هستم با خوندشون انرژی میگیرم دوستون دارم یه عالمه به امید آزادی گی توی ایران .باااای

نوشته: امید و سعید

سلام
من امیرم 18 سالمه
به من اصلا ربطی ندار که میخوای فهش بدی و بگی دروغ بوده یا نه
من فقط اتفاقتی که برام افتاده رو میگم حالا میخوای بخون و باور کن نمیخوای باور نکن
این خاطره مربوط به پارساله وقتی که سال سوم هنرستان بودم
منم با دخترای زیادی نبودم جز چند تا که اونم خیلی اتفاقی با هم آشنا شدیم و باهم موندیم اینم بگم اهل دختر بازی و اس دادن همزمان به 20 تا دختر نیستم چون بدم میاد
بگذریم
این دختر عمویه ما عربه (مادرش عربه) و تو اهواز زندگی میکنه منم تهران زندگی میکردم
یه روز برا بابام اتفاقی افتاد که مجبور شد بره اتاق عمل و از شانس بد ما این اتفاق تو اهواز افتاد و بازم از شانس بدم کل فامیلامون تو اهواز زندگی میکنن
همینجور که فامیلا میومدن و میرفتن این احلام جون(احلام ی اسم عربیه) موند خونمون و به مادره کمک میکرد و اونشب هم با اجازه پدر مادرش پیش ما خوابید. تو اون خونه اوشب من بودم و 2 تا برادرم و خواهرم و مادرم
در اون زمان من با دوست دخترم تازه به هم زده بودم و نارحت و گوشه گیر!
همش به بهانه چای و شربت میومد سر بحث رو باز کنه من هر بار زدم تو برجکش آخه قیافه نداشت اما لا مثب با اینکه 16 سالش بود اما سینه هاش 80 بود(بعد ها سایزش رو خودش گفت) و باسنش خیلی بزرگه ولی شکم نداره (اینم به خاطر هیپ هاپ بود که میرفت) خوتون حساب کنین وقتی شرتش دو ایکس باشه کونش چقدره !!
از خصوصیاته دیگش این بود که رنگ پوستش برنزه بود ذاتی و انگار راسته که میگن عقد دختر عمو و پسر عمو رو تو آسمونا بستن اما این قضیه یه طرفه بود و من اصلا بهش علاقه ای نداشتم که بخوام روش کار کنمم و باهاش تریپ بردارم
نمیخوام بگم تیکه ام اتفاقا بر عکس نه تیپ دارم نه قیاف آنچنانی!
همون شب که قرار بود بخوابه خونمون به دستور مادره مجبور به ترک تخت خودم شدم و رفتم اتاقه اون داداشم (گفتم دوتا دارم ولی بزرگه متاهله و اونشب براش کار پیش اومد و رفت چون خونه ما زندگی میکنه)
خونمون پنج خوابس (نمیخوام بگم مایه داریم و لی خب باید جزعیات رو بدونین) که یه اتاق من دارم یه اتاق داداشه بازنش و ی اتاق برایه اون یکی داداشه و یه اتاق برا خواهره و یکی هم بار حاجی و حاج خانوم
وقتی مادره این حرفو بم زد عصبی شدم گفتم خب بفرستش تو اتاقه خواهره و گفت نمیشه حساسه و از این حرفا
من با عصبیت رفتم تو اتاقه داداشه که زن داشت
ساعت طرفای 3 صبح یه شب تابستونی بود و من کمکم چشام داشت سنگین خواب میشد ک دیدم گوشیم لرزید و یه اس اومد
-آقا امیر؟؟
-شما؟؟
-یه بنده خدا
منم شاکی شدم گفتم کدوم بیکاریه ک 3 صبح زنگ زده اما تا یه بوق میخورد رد میداد
شاکی تر شدم دوباره گفتم:
- u??
-اول پارسی رو پاش بدار و دوما ک حدس بزن
-من از کجا بدونم کدوم خریه پشت تلفن
-درست صحبت کن
-پس مثل بچه آدم خودت بگو
- یه راهنمایی منم تو اتاق بغلیم
اتاق بغل دوتا بود یکی چپ یکی راست راستی که مهدی داداشم بود و فقط میمونه چ=ی که احلام بود البته شمارم رو بش نمیدادم چون به دلایلی نمیخواستم داشه باشه
دوباره اس زدم :
-شماره رو از کی گرفتی
-از خودت
-من ک یادم نمیاد
-گفت دزدکی بر داشتم
-پاکش کن و دیگه اس نده
- اهه عجب عنی هستیا خب دیوونه من دوست دارم
-جدا؟؟
-آره به جونه مادرم
-ثابت کن
-هر کاری گی میکنم
- به موقش خبرت میکنم فعلا بگبر بخواب تا فردا
گذشت تا فردا صبحش و بش اس دادم حرفای دیشبت یادته گفت آره و منم بش گفتم پاشو ساعت 6 بیا کیانپارس خیابون 10 سرخیابون وایمیسی تا بیام
گفت باشه
ساعت 5 ونیم بود که دوباره اس داد یادت نره منم ج ندادم
عمدا یکم دیر رفتم و گوشیمو سایلنت کردمو رفتم کمین کردم ببینم واقعا میاد یا نه منم نامردی نکردم و تا 7 منتظر گذاشتمش بنده خدا کاری نکرد فقط 25 بار میس انداخت
خلاصه رفتم دیدمش و گفتم ضایس فقط حرف بزنیم بردم یه لیوان چای مهمونش کردم و جلوش شروع کردم سیگار کشیدن که مثلا بدش بیاد اما برعکس اونم یه نخ کشید البته چس دود
گذشت بش گفتم واقعا دوسم داری عصبی شد کفت کثافت چند بار بگم گفتم از کی گفت از بچگی فقط تو رو تو سرم داشتم
منم دیدم نه ظاهرا دوستم داره اما اعتماد به حرفش نکردم و گفتم اگر راست میگی همین جا تو کافی شاپ بوسم کن اونم احمق این کارو کرد که بهش اعتماد کردم
گفتم بزار منم تا تنور داغه بچسبونم بش گفتم باشه بیا با هم دوست باشیم فعلا تا یه مدت تا بت خبر بدم اما شرط داره
گفت چه شرطی
گفتم شارژم رو تامین میکنی برای اس یا زنگ گفت باشه
گذشت تا یک ماه من هم کمکم داشتم بهش وابسطه میشدم هم اینکه یه فکرای پلیدی زد تو سرم
قرار شد وقتی بابائه برای بار دوم میره بیمارستان من اینو بکشونم خونه ؛ اون موقع فقط قصدم این بود که فقط بوسش کنم و باش حرف بزنم
بش اس دادم گفتم امروز برایه عیادت نرو بیمارستان و بپیچون بیا خونه ما
با هزار مصیبت قبول کرد گفت فقط نیم ساعت گفتم باشه
قرار بود 4 بیاد اما سه و نیم پیداش شد منم گفتم تو روحت و امد بالا
همون از در که وارد شد مثل وحشیا پرید بغلم و شرو کرد لب گرفتن منم نامردی نکردم دوبرابر گرفتم دیدم کلا حالتش عادی نیست
لبمو ازش جدا کردم بردمش تو اتاقم و گفتم یکم بخواب تا من برم یه نخ سیگار بزنم( من به طور مخفی سیگار میزدم) سیگار رو که زدم برگشتم دیدم فقط با یه شورت و سوتین نشسته داره آهنگ قرارمون یادت نره منصور رو گوش میده منم خندم گرفته بود از کاراش بش گفتم مقدمه چینی هم چیز خوبی و احمق خانوم من باید این کارو بکنم و یکی زد تو گوشم گفت نمیتونم تحمل کنم تا تو برام کلاس بزاری و ناز بخری !!
من بلندش کردم از پشت رفتم شرو کردم به خوردن گردنش و همینجوری با دستام رو شکمش بودم و با شکمش بازی میکردم بعدش مثل فیلم تایتانیک ازش یه لب گرفتم و خودم بند سوتینشو باز کردم رفتم سراغ سینه هاش و همزمان هم میخوردم و میمالوندم
یادمه انقد خوردم که نوک سینه هاش کبود شد بعدش شورتش رو از پاش کندم و خوابوندمش رو تخت و پاهاشو باز کردم دیدم انگار کسش کسه لنی باربیه !! لا مثب خیلی خوشگل بود کسش و یه تار مو هم نداشت منم با ولع هرچه تمام شروع کردم لیس زدن که حسابی صداش در اومد
حوصله نداشتم اونم بیاد بخوره فقط میخواستم اون لحظه بکنم توش
اونم فهمید این قضیه رو که در اومد گفت حواست باشه پردم و نزنی منم گفتم سخته ولی باشه برش گردوندم و یه تف به کیر و یه تف به کونش یه ضرب رفتم توش که جیغ وحشتناکی کشید و شرو کرد گریه کردن منم تو این فاصله به صورت سگی داشتم میکردمش و یه دستم به کمرش بود وبا یه دستم موهاشو داشتم سمت خودم میکشیدم که کلا خودم خیلی با این حرکت حال کردم
یه ده دیقه ای داشتم تلمبه میزدم که احساس کردم داره میاد تا اومدم بیرون بکشم دیگه دیر شد و کمیش رو تخت ریخت و کمیش تو کونش و امدکی رو کمرش
منم دیدم خیته اینجوری بردمش حموم اونجا هم یه ساک حرفه ای برام زد و آبم رو اورد و با این حرکت اونم خیلی حال کردم
الانم 24 ساعته در خدمتشم و بعد از اونم 3 بار دیگه تا امروز سکس داشتیم
حالا اگر حال کردین با خاطرم بگین که بقیه رو هم بنویسم
نوشته تیام

سلام دوستان من حمید هستم 25 ساله خاطره ی من یک مقدار ناراحت کننده است از این بابت پوزش می طلبم
سال گذشته بودکه یک روز به خاطر یک سری مسائل درسی و دعواهای بین من و مادرم از خونه گذاشتم رفتم تصمیم گرفتم برم مشهد تا با امام رضا درد دل کنم(من اون موقع خیلی مذهبی بودم و نماز اول وقتم ترک نمیشد) خلاصه رفتم راه آهن و راهی شدم تو قطار که چهار نفره بود با یک دختر که حدود 20_ 22 سال داشت بود و یک روحانی هم کوپه شدم دختره از اون لش های روزگار بود که هنوز قطار حرکت نکرده بود شروع کرد به آرایش کردن و این جور کار ها حاج آقا هم بعد یه مدت شروع به نصیحت کرد و یه دعوایی بین این دو تا راه افتاد خلاصه به هر مکافاتی بود رسیدیم مشهد (منم یه کم از دختره خوشم اومده بود آخه یه جوری موهاشو تو صورتش ریخته بود که فکر کنم دل آخوند را هم برده بود چه برسه به ما)به خودم گفتم الان که اومدیم شهر دیگه بزار یه کرمی بریزیم الکی یه برگه ای که تو کوپه بود را سوژه کردم افتادم دنبال دختره بعد از اینکه در راه آهن مشهد یک مقدار در مورد اون برگه باهاش صحبت کردم حرف را به زندگی و اینا کشاندم و در آخر که داشت مسیر هامون جدا میشد بهش گفتم امکان داره شمارتون را داشته باشم اوکه دیگر خود راسحرمعرفی کرده بود با یه ذره ادا قبول کرد تو خونمون تو مشهد که نزدیک بازار رضا بود رسیدم باهاش تماس گرفتم و مقداری حرف زدم و واسه بعد از ظهر قرار گذاشتیم نزدیک بازار رضا چون من جای دیگه ای رو بلد نبودم اینم بگم که سحر اهل مشهد بود تا بعد از ظهر کلی با خودم کلنجار رفتم تا بتونم خودمو راضی کنم برم اون جا گفتم که من آخه مذهبی بودم و ته خلافم دیدن شاید اون موقع 2 یا 3 فیلم پورن بود که حتی جلق هم باهاشون نزده بودم خلاصه رفتم سر قرار و شام باهم رفتیم بیرون و مهمونش کردم تا یک ماهی از خونمون بی خبر بودم و رابطه من و سحرم هم صمیمی تر شده بودم و تا اون روز حتی حرم هم نرفته بودم کم کم تو خط اومده بودم و با سکس بیشتر آشنا شدم که یک روز به سحر گفتم که بیاد خونمون را ببیند اون هم اومد البته واسه ناهار دعوتش کرده بودم بعد ناهار من گفتم یک فیلم ببینیم که از قصد هم یک فیلم سکسی گذاشتم و رفتم کنار سحر نشستم قسمت سکسیش که شروع شد من هم با کلی ترس سحرو یه بوس کردم اولش سحر خنده اش گرفته بود ولی وقتی من لبم رو نزدیک لبش بردم اون هم همراهی کرد چند دقیقه ای از هم لب گرفتیم و رفتیم روی تخت اتاق خوابم (خیلی خوب شد تو این یک ماه با کلی فیلم سوپر و سایت سکسی خودمو آگاه کرده بودم از پوزیشن های مختلف و کار های مختلف) من خیلی آروم شروع کردم لب گرفتن و لاله گوش سحر رو خوردن بعد یکی یکی لباس های سحر رو دراوردم و رفتم سر پستون هاش که چیز زیاد خاصی نبود ولی چون من سحرو خیلی دوست داشتم واسه من بهترین بود و شروع کردم میک زدن و از آن جا آرام آرام به سمت کس خوشگلش آمدم کس براق و تمیز و زیبا بو ناگاه روی کسش افتادم و با سرعت شروع به خوردنش شدم چه بوی دل نشینی داشت آن قدر خوردم تا به ارگاسم رسید و ارضا شد با یک خوش حالی زیادی از روی رضایت لباس های منو در آورد و شروع به ساک زدن کرد منم چون تازه کار بودم زود آبم آمد و کلی خجالت کشیدم دوباره ساک زد تا کیرم بزرگ شد آوردم نزدیک کونش که گفت من کون نمیدم بیا بکن تو کسم گفتم آخه گفت آخه نداره من کسم حلقویه گفتم چی گفت بعدا بهت میگم منم کردم تو کسسس خوشگلش و شروع به تلمبه زدن کردم چه جای تنگی بود تا حالا اون حس رو تجربه نکرده بودم صدای سحرم بلند شده بود که هی میگفت تند تر محکم تر بکن بکن که منم حشری تر میشدم تا اینکه ارضا شدم آبمو ریختم رو سینه هاش و افتادم روش همدیگرو نوازش می کردیم بعد چند دقیقه تک تک دوش گرفتیم اون تشکر و کرد و رفت نمیدونم چی شد که یهو وقتی صدای اذان رو شنیدم دلم لرزید از کارم بد جور پشیمون بودم از طرفی رو هم نداشتم برم حرم یادمه تا 2 شب داشتم زار میزدم دیگه دلم طاقت نیاورد و رفتم حرم آن قدر گریه کردم که تو حرم خوابم برد و خدام ها صدام کردن اون روز توبه کردم اومدم خونه وقتی به خونه تهران زنگ زدم انگار نابود شدم چون گفتن مامانت یک هفته بعد از رفتنت سکته کرده مرده اینم تقاص کار من بود الان دارم دیوانه میشم از این جریان ببخشید که وقتتون گرفتم

نوشته: حمید

با سلام. من میخوام بخشی از خاطرات مربوط به زندگی خودم رو براتون تعریف کنم. سال 78 تازه دانشگاه رو پشت سر گذاشته بودم و میخواستم کارم رو دراموزش پرورش شروع کنم.به پیشنهاد مادرم قرارشد بحث دخترعموم پردیس برای خواستگاری مطرح بشه که شد.من نسبت به فامیل برای ازدواج تمایل زیادی نداشتم ودرمورد پردیس چون دختر بانمکی بود بدم نمیومد راجع بهش فکرکنم. اون موقع من 23 سالم بود (چون سربازی معاف بودم بلافاصله سر کاررفتم) پردیس هم تقریبا 17 ساله بود و داشت درس میخوند.این رو هم بگم خونواده عموم از من خوششون میومد وبارها ازعموم این علاقه رو برای اینکه دامادشون بشم احساس کرده بودم. کم کم موضوع رو پدرم با عموم مطرح کرد. همانطور که فکرش رو میکردم انگار منتظر این پیشنهاد بود چون بدون اینکه بخواد با خونوادش مطرح کنه سریعا رضایتش رو اعلام کرد. خب تو این شرایط ما هم منتظر بودیم که اجازه خواستگاری بدهند... عموم تو شهر دیگه ای زندگی میکرد و ما تقریبا سالی یک هفته بیشتر نمیتونستیم همدیگر رو ببینیم. البته بیشتر ارتباط تلفنی بود. ... بعد ازده روز عموم تماس گرفت و برخلاف انتظار مون گفت که قراره به اتفاق خونوادش بیان شهرمون.اونها رسیدند و به خونه مادربزرگم رفتند. برای من کمی غیرعادی بود که بجای رفتن ما اونها اومده بودند. پدرم مادرم هم مثل من بودند و بالاخره از ما خواستند بریم پیششون. من اولش خجالت میکشیدم با اونها روبرو بشم بعدش به اصرارمادرم رفتیم. بزرگترها یه سری صحبتهایی کردند بعدش از من و نا هید خواستند با هم حرف بزنیم. ... مدتی بود که من پردیس رو از نزدیک ندیده بودم واقعا زیبا شده بود و اندام خوش فرمش دل هرجوونی رو میبرد. رفتیم یک گوشه حیاط بشینیم من قلبم تند تند میزد و احساس عجیبی داشتم. پردیس ساکت بود ومن چون هم سنم بیشتربود و هم با توجه به شغلم تو حرف زدن راحت بودم شروع کردم از انتخاب و ازدواج صحبت رو پیش کشیدم . پردیس فقط گوش میکرد و فقط با یک کلمه جواب بعضی سوالهای منو میداد . پردیس مثل گذشته نبود و چهره اش نشانی از طراوت گذشته رو به نظرم نداشت. حرف تموم شد و رفت سراغ زن عموم. ... خلاصه تصمیم براین شد که دو سه روز بعد خطبه عقد بین ما خونده بشه و نامزد بشیم و بعد از تموم شدن مدرسه‌اش و گرفتن دیپلم زندگی مشترک رو شروع کنیم. پدرم بادعوت از فامیل مراسم خوبی گرفت وما رسمی و قانونی عقد شدیم. ... این شروع ماجرایی بود که نزدیک به یکسال طول کشید . ... بعد از مراسم حالا نوبت ما بود که کنارهم باشیم و بدون تعارف از هم لذت ببریم. دراین شرایط آرزوی هرپسریه که با نامزدش تو یه رخت خواب بخوابه و برای اولین بارعطر خوش بدن عروس خانم داماد رو سرمست کنه ولی متاسفانه این آرزو به حقیقت نپیوست و پردیس کنار من نیومد. کاملا شوکه بودم و با نا راحتی شب رو سپری کردم. فردای آنروز همه مخفیانه راجع به این موضوع حرف میزدند. نمیدونستم چی بگم و چکار کنم. گیج بودم و بهت زده. نمیخواستم تصور کنم که آروزهای خوش, رنگ تیره به خودش گرفته و داره خراب میشه... بعد از دو روز پردیس به همراه خونوادش رفتند شهرشان و من هنوز از جریان آزرده خاطر... درخونه کسی حرفی نمیزد و گذشت تا نزدیک به دو هفته که ما و تعدادی از فامیل رو عموم خونشون دعوت کرد و رفتیم. اونجا مراسمی مختصر گرفتند و شب که شد عمه ام قبل از هرکاری یکی از اتاقها رو خیلی قشنگ تزیین کرد ویک دست رخت خواب تمیز وسط اتاق پهن کرد و به من گفت تو برو من پردیس رو میفرستم بیاد پیشت. خوشحال شدم و با خودم فکر میکردم اگه پردیس بخواد بیاد چه برخوردی داره. با توجه به جریان گذشته احساس میکردم چون ضد حال بدی خوردم یکجوری با ید تلافی کنم تا کمی دلم خنک بشه... بعد از بیست دقیقه پردیس اومد و یه راست تو رخت خواب دراز کشید. حرفی نمیزد ولی من سعی کردم به یادش نیارم و چند کلمه محبت آمیز باهاش درمیان گذاشتم ولی هیچ اعتنایی نکرد ومن دیگه نمیدونستم تحمل کنم. تصمیم گرفتم دست بکار بشم. رفتم کنارش دراز کشیدم و دستم رو لای موهاش بردم وبا دست دیگه دستهاشو لمس کردم کم کم به سمت من رو کرد و لبخند مختصری زد. احساس کردم میتونم ادامه بدم. خیلی آروم صورتم رو نزدیک بردم و لبش رو بوسیدم . شارژ شدم و لباسهامو غیراز شورت درآوردم. برای اینکه بیشتر تحریک بشه دستشو رو سینه ام میکشیدم. کیرم فوق العاده بزرگ شده بود و داشت شورتم رو پاره میکرد. صدای پردیس کم کم داشت درمیومد آروم دستهاشو پایین کشیدم و گذاشتم روی کیرم. یه لحظه احساس کردم شوک بهش وارد شد. یهو گفت این چقدر گنده است? لبخندی بهش زدم و دکمه های لباسشو باز کردم و با بی میلی لباسش رو درآورد. منم همراهی کردم و سوتین سفیدش رو بازکردم انگارراضی نبود. من حالم عجیب بود بلافاصله گردن سفید و بلوریش رو که با عطر خوشبویی عجین شده بود رو لیسیدم اولش راه نمیدآد بعدش شل شد و من اومدم روی سینه های خوش فرمش که اثری از افتادگی در اون نبود. وای که چی بود. صداش با مکیدن پستونها رفته رفته بیشتر میشد. زیپ شلوارش رو کشیدم و با پاهایم درش آوردم .جالب این بود که شورتش هم همزمان دراومد. برای من اون لحظه قابل توصیف نیست. اینقدر بدنش رو مالوندم که دیگه کاملا تسلیم شده بود. کسش رو پردیس چنان صاف کرده بود که عطشم برای ادامه کار رو چند برابر میکرد. آب کسش اینقدرجاری شده بود که من با دستمال تراوشهای روی پاهاش رو پاک کردم. روی پردیس قرار گرفتم و کیرم رو چند بار روی کسش کشیدم. بعد از چند ثانیه رعشه ای بدنش رو گرفت و در حالی که با انگشتهاش پشتم رو فشار میداد ارضا شد و من هم بعد از چند ثانیه آبم رو با شدت روی شکمش ریختم. با دستمال پاکش کردم و با آسودگی هردو خوابیدیم.... برای اینکه زیاد طولانی نشه باید بگم این اولین و آخرین همخوابی من و پردیس بود. بعدا فهمیدم که عموم پردیس رو مجبور به ازدواج با من کرده بود و پردیس با حمایت مادرش نتونست با این قضیه کنار بیاد. بعد از چند ماه من و پردیس از هم جدا شدیم و من دوباره بعداز یکسال با همسر فعلیم زندگی مشترک تشکیل دادم و ثمره آن دخترم مهلاست. خوش باشید

نوشته: مهران

همزمانسازی محتوا