من ارش هستم 27 ساله از یکی از شهرهای کرمانشاه با قیافه ای معمولی این خاطره ای که براتون تعریف میکنم بر میگرده به 3 سال پیش زمانی که من تو بازارچه مرزی شهرمون مغازه بدلیجات داشتم همیشه حسرت در اغوش گرفتن و عشق بازی رو با کسی داشتم که بهم دیگه علاقه دوطرف داشته باشیم و سکسمون تنها به خاطر شهوت و ارضا جنسی نباشه بارها به خاطر شغلم به زن ها و دخترهای زیادی هم اغوشی و سکس داشتم ولی فقط از نظر جسمی ارضا میشدم چون عشقی در کار نبود. تا این که تو یکی از روزهای بهاری کسی رو دیدم که دیدن واشنایش سراغاز عشق و دوست داشتن و سکسی دلپزیر شد تازه مغازه ام رو باز کرده بودم که دختری تقریبا 26 ساله وارد مغازم شد و ازم قیمت پوستیژ رو پرسید فوق العاده زیبا بود فارسی صحبت میکرد و معلوم بود از مسافرایی که برای خرید به شهرمون امده بودند ا زش پرسیدم کجایی هستی که گفت تهران زندگی میکنم و یه مدت مهمون خونه عمه ام هستم تو کرمانشاه. از طبیعت و زیبای شهر و ارام بودن محیط شهرایی کوچیک صحبت کرد و گفت پدرم کرد و مادرم تهرانیه که چند سالی میشه که از هم جدا شدند گفت با پدرش زندگی میکنه و دندان پزشکی خونده و مادرش سالهاست ترکیه زندگی میکنه بهش تخفیفم دادم هم به خاطر ظاهر و زیبایش هم به خاطر مهمان بودن و خوش برخوردیش خریدش تموم شد و ازم خدا حافظی کرد نزدیک های بعدظهر بود که دوباره اومد مغازم و گفت جاهای دیگه قیمت گرفتم پوستیژ رو به قیمت خوبی بهم دادی میخوام واسه عمه ام هم بگیرم و باز سر صحبت رو باهاش باز کردم ازش پرسیدم چه مدت کرمانشاه میمونی گفت با پدرم یه مدته مشکل پیدا کردم و شاید چند ماهی کرمانشاه بمونم و شایدم برگردم کارت مغازه ام رو بهش دادم گفتم هر زمانی اینجا اومدی من در خدمتم.

چند روز از این جریان گذشت و تقریبا فراموشش کرده بودم که یه شماره ناشناس بهم سمس داد و ازم به خاطر پوستیز های که بهش دادم تشکر کرد و گفت احتمالا یه مدت دیگه دوباره برای خرید بیان و من هم جواب سمس رو دادم و خواستم سر صحبت رو باهش باز کنم و چنتا سوال ازش پرسیدم در باره اسم و سن و سال و این که چرا دانشگاه رو تموم کرده شاغل نیست گفت اسمم شیداست و لیسانس گرفتم و به خاطر مشکلات نتونستم تحصیلاتم رو ادامه بدم گفت که ساری دانشجو بوده و اونجا با یه پسر شمالی اشنا شده و باهاش ازدواج کرده و بعد از 2 ماه به خاطر دخالت های خانوادش تو زندگی خصوصیشون و وابسگی شدید شوهرش به خانوادش جدا شدند و تمام مهریه اشم بخشیده و گفت قصد ازدواج دوبار نداره. روز بعدش تلفنی باهم صحبت کردیم و حسابی دلش پر بود از زندگی از پسری که ازش طلاق گرفته از بد رفتاریهای پدرش با مادرش و جدا شدنشون و خیلی چیزهای دیگه منم دلداریش دادم و بهش گفتم همه انسانها مشکلات خاص خودشون رو دارند و هیچ انسانی مطلقاً خوشبخت و سعادتمند نیست و منم از مشکلات خودم گفتم و این سمس ها و صحبت ها ادامه داشت تااینکه تصمیم گرفتن با عمه اش برای خرید به شهرمون بیان و بهم گفت که برای عمه اش توضیح داه که با من تلفنی رابطه داره نزدیک های ساعت 11 رسیدند حسابی تو شهر گشتن و خرید کردن نمیتونستم دعوتشون کنم خونه واسه همین بردمشون رستوران و بعد از نهار چند جای دیدنی رو بهشون نشون دادم و نزدیک های عصر برگشتن .شب بهم زنگ زد و کلی تشکر کرد به خاطر مهمان نوازیم و گفت خالم خیلی ازت تعریف کرده و چند بار دیگه تلفنی باهم صحبت کردیم که احساس کردم کم کم بهش علاقه پیدا کردم بعد از گذشت یه مدت بهم گفت که دلم برات تنگ شده و میخام ببینمت بهش گفتم یه هفته دیگه میام کرمانشاه گفت خیلی دلم برات تنگ شده و نمیتونم تحمل کنم و گفت اگه بخای من دوباره میام اونجا که ببینمت .بهش گفتم اینجا یه شهر تقریبا کوچیکه و ما نمیتونیم راحت تو شهر باهم بگردیم اینجا خیلی ها من رو میشناسن و ممکنه برامون مشکل درست بشه گفتم شوهر خواهرم به خاطر کاری که براش پیش اومده چند روزی خونه نیست شاید کلید خونه خواهرم رو ازش گرفتم برای اینکه راحت باشیم و مشکلی برامون درست نشه گفت باشه منتظر خبرت هستم غروب رفتم خواهرم رو خونه خودمون اوردم و کلید خونشون رو به بهانه اینکه قراره یکی از دوستام بیاد اینجا 2 روزی بمونه و میخوام راحت باشه ازش گرفتم و به شیدا خبردادم که کلید خونه خواهرم رو ازش گرفتم که گفت فردا صبح میاد رفتم خونه خواهرم و شب رو اونجا خوابیدم صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم ساعت تقریبا 10 بود که بهم گفت خوابالو من ترمینال شهرتون هستم ادرس خیابان و کوچه رو بهش دادم که دوباره تماس گرفت که سر کوچه هستم مشخصات خونه رو بهش گفتم و در رو باز گزاشتم بهش گفتم راحت باشه و بدون اینکه اطراف رو نگاه کنه خیلی طبیعی مثل اینکه خونه یکی از فامیل های نزدیکش اومده وارد خونه بشه که دیدم وارد خونه شد تو بغلم گرفتمش بوی عطرش تو تموم خونه پیچید بهش گفتم دلم برات خیلی تنگ شده بود و خوشهالم دوباره میبینمت تقریبا 10 دقیقه باهم صحبت کردیم براش چایی اوردم و البوم عکس خانواده خواهرم رو اوردم که ببینه اومد رو پام نشست عکسهارو بهش نشون دادم بهش گفتم میخای باهم راحت باشیم بهم لبخند زد از رو مبل اوردمش پاین تو چشمای هم نگاه میکردیم خجالت میکشید لبام رو لباش گزاشتم شروع کردیم به لب گرفتن لب و زبونش رو حسابی مکیدم لباس هاشو اروم بیرون اورد بدنش خیلی سفید بود سینه هاشم کوچیک بودند شروغ کردم به مکیدن نوک سینه هاش با دستمم کسش رو از رو شرت میمالیدم حسابی حشری شده بود شرتش رو در اورد شروع کردم به خوردن کسش اه و نالش بلند شده بود حسابی داشت لذت میبرد شاید 5 دقیقا ای کسش رو خوردم که یه اب بی رنگ با دانه های سفید کوچیک ریخت تو دهنم بهش گفتم برام ساک بزنه بعد یه دقیقه گفت که حالت تهوع و تنگی نفس بهش دست میده و نمیتونه ساک بزنه رو پشت خابوندمش سر کیرم رو یواش کردم تو کسش که بهم گفت درد دارم در بیار از شانس بد من هم هرچی گشتم تو خونه کرم نرم کننده پیدا نکردم مجبور شدم با اب دهنم خیسش کنم و دوباره کیرم رو اروم تو کسش کردم و شروع کردم به تلمبه زدن با دستامم سینه هاش رو میمالیدم اه و نالش بلند شده بود و پشتم رو چنگ میزد شاید 5 تا 7 دقیقه ای داشتم تلنمه میزدم که احساس کردم ارضا میشم و تمام ابم رو ریختم تو کسش نای بلند شدن نداشتیم بهم گفت که سکس خیلی لذت بخشی بوده گونه هاش رو بوسیدم و ازش تشکر کردم ....................

ادامه دارد

نوشته:‌ آرش

سلام
به دوستم پوریا اس دادم که کجایی میخوامش چون تو شهر دیگه ای بود جواب دادش فردا میام پیشت منم از مدرسه برگشتم سریع رفتم حموم وشروع به بازی با باسنم کردم حسابی به خودم رسیدم چون ایندفعه یه حال اساسی میخواستیم باهم داشته باشیم واون کلی کرم ضد درد و.....گرفته بودوتواتوبوس که بود اس میداد میام پیشت خودت رو آماده کن
خلاصه رفتم ترمینال دنبالش اومد سوار ماشین شد و دستشو گذاشت رو پای من گفت دیدی اومدم باهم رفتیم یه چند جا کار داشت به کاراش که رسید رفتیم خونه بابا مامانم خوابیده بودن مامانم وبیدار کردم و بایه پذیرایی شام مختصر جای پوریا رو یه طرف اتاق و جا خودمو یه طرف دیگه انداختم چراغرو خاموش کردم
باخودش لباس خواب نیاورده بود مجبورش کردم پیرهنشو در آره رفت جاش و دراز کشید بهم نگا میکرد منم از بیرون که اومدیم لباسامو هنوز عوض نکرده بودم پشتمو کردم بهش وشلوارمو کشیدم پایین شورت زنونه تنم بود رونام برق میزد خودمم حال میکردم دستشو زد به باسنم گفتم بابام بیدار میشه ها می فهمه زود شلوار تنم کردم و دراز کشیدم
اون ناراحت شده بود وروشو کرده بود سمت دیوار ضد حال زده بودم بهش رفتم پیشش و آروم به کیرش دست زدم و با بازی دادن بلندش کردم زود زیپش وباز کرد وگفت بخور
حسرت خوردن همچین کیری رو میکشیدم خیلی درشت و سفید بودبعدخوردن دیدم چشاشو بسته منم پشتمو بهش کردم گفتم لابد خسته اس خودشو چسبوند بهم گفت از پشت حال کنیم منم از خدام بود گفتم باشه شلوار کردی تنم بود زودی کشید پایین منم باسنم طوری از زیر پتو نشونش دادم بزرگ و.......
کیرشو هرچی فشار داد نرفت منم ساکت خوابیده بودم سرشو کمی تف زد منم یه خورده خودمو چسبوندم بهش فشار داد چه فشاری پدرم در اومد کم مونده بود جیغ بزنم ازم معذرت خواست منم گفتم کارتو بکن یه کم که تلمبه زد خسته شد من گفتم تو بخواب من روت بشین پاشو کنم اصلا تکون نمیخورد دستوری میگفت چیکار کنم براش چون فهمیدش که من حالم خرابه حتی تهدیدم میکرد اگه فلان کارو نکنی نمیکنمت منم مو به مو انجام میدادم براش ناخونش و میکشید رو باسنم وزخم میکرد یه نیم ساعت حال کردیم چه قرصی خورده بود که آبش نمیومد بعد نیم ساعت گفت تو بخواب من از پشت برات بزنم صدای تاپ تاپ اتاق و گرفته بود که تو مقعدم احساس کردم یه لیوان آبگرم ریختن وزدم خودم وبه اون راه پرسیدم چت شد خسته بود و عرق کرده منم سوراخ کونم اینقدر داغ شده بود صبح خواب موندیم چون بلیط داشت هرچی اصرار کردم قبول نکرد بردمش ترمینال از لبم بوسه گرفت گفت بازم میام زیاد میمونم پیشت رفت واس داد خیلی دیشب چسبید بای دیگه ندیدمش

نوشته: ؟

میخوام از زمانی براتون بنویسم که15 سالم بود که به اجبار مادرم قرار بود با پسرداییم ازدواج کنم. اسمش حامد بود. یک روز مادرم اومد اتاقم و بم گفت قراره داییت برا حامد بیاد خواستگاری منم به مادرم بلافاصله گفتم که من مخالف اصلا احتیاجی نیست که بیان برا مراسم خواستگاری خلاصه باکلی مخالفت از طرف من و بابام مواجه شد تا اینکه تونست رو مغز بابام کار کنه و راضیش کنه. تمام التماسای من بی نتیجه بود. از درسم افتاده بودم کلا ضعیف شده بودم بلاخره روز خواستگاری فرا رسید بعد گل و شیرینی و حرفای الکی نوبت به ما رسید منو حامد رفتیم حیاط تاحرف بزنیم اولین چیزی که بش گفتم این بودکه من دوست ندارم راهتو بگیرو برو. ولی اصرار کرد که میتونم دلتو بدست بیارم برات همسر خوبی میشم ولی من بازم مخالفت کردم گفتم ن ن ن ن ن ن ن کارمون بجای رسید که نزدیک بود یقه به یقه شیم بعد اون شب خودم چند بار با داییم و بابام حرف زدم اما انگار ن انگار.

قرارشد مراسم نامزدی با عیدقربان یکی بشه هر روز برام سخت تر میشد تااین که مراسم نامزدی ما برپا شد تو مراسم من برعکس بقیه اصلابه خودم نرسیده بودم ی لباس ساده ومعمولی پوشیدم وهیچ استقالی ازخانواده دامادنکردم حتی حلقه روهم دستم نکردم دوران نامزدیم دوران خیلی بدی بوداصلا باحامد جای نرفتم حتی چندباراومدخونمون اصلا بش محل نذاشتم حتی به دوستام هم نگفتم قرارازدواج کنم اصلاخجالت میکشیدم به بقیه بگم که نامزد دارم
اولش قرار بود بعد دو سال ازدواج کنیم که بعدش زدن زیرهمه چیز وتابستان ششم مردادماه مصادف با پانزدهم ماه شعبان قرارعروسی روگذاشتن من بدبخت مث ابربهارگریه میکردم که بهم بخوره امانشد که نشد انگارچیزی به میل من نبودخلاصه چشمتون روزبدنبینه که عروسی من شروع شدسنم ازشانزده سالگی دوماه کم داشت که شب حنابندانم همه فامیل اومدن کهع عروسی سحره اما کوگوش شنواکه من گریه میکردم کسی نمیشنیدشب حنابندان رسمه که داماد دست عروس حنا میذاره منوبردن گذاشتن کنار حامد که حنا دستم بده امانذاشتم که به دستم حنا بذاره وشب حنا بندانوگندزدم که بیاوببین صبح روز بعدقراربودمنوببرن آرایشگاه منوخواهرم بادخترخالم رفتیم آرایشگاه اینقدناز کردم که بنده خداآرایشگر کارش تایازده شب طول کشید همش به این فک میکردم که چطورامشبو ازدست حامد فرارکنم.
بخاطرآبروی بابام که شده بود باید امشبوچیزی نیمگفتم از آرایشگاه رفتیم خونه من قسمت زنانه بودم حامد مردانه اتاق خوابوهم تزیین کرده بودن خلاصه ساعتای یک بود که منوبردن اتاق خواب که حامد بیاد دلم مث سیروسرکه میجوشیدهزارتا نقشه توذهنم داشتم که همشون یادم رفته بودمونده بودم چکارکنم
حامد وارد اتاق شد داشتم سکته میکردم آب شدم مث یخ سرد بودم ترس همه وجودم گرفته بود دیگه برام آخرخط بود حامد خصلتن آدم وحشه رحم تووجودش نبود اومدکنارم نشست دلم ریخت دیگه انگارچیزی نداشتم از دست بدم ن من شام خورده بوده ن حامد برامون شام آوردن تواتاق مامانم بم گفت دوسش داشتم باش جلو خودش انگاری حامد باحرف مادرم پرروشد قبل خیلی گرسنم بود اماوقتی برامون شام آوردن انگاری سیر سیر شده بودم خلاصه شام خوردیم چندقاشق من چندقاشق حامد خورد.
همه رفتن ساعت شده بوددو من وحامد تواتاق تنها شدیم جرات حرف زدن نداشتم ترس همه وجودموگرفته بودزبونم لال لال شده بود حامد بلند شداتاقو بست اومد کنارم چادر سفیدمو درآورد نشست پیشم دستشوگذاشت روشونه هام دستشوانداختم چیزی نگفت اومد نزدیک شونه هامو گرفت تودستاش لباشو آورد ی بوس رو پیشونیم گذاشت لبشوآوردپایین تابذاره رولبام خودموعقب کشیدم اماجای مقاومت نبودی سیلی جانانه گذاشت رو گونه خوشگل وپرم که قرمز قرمز شددیگه اصلا کاری یا مقاومتی انجام ندادم تاجوتورمودرآورد لباسموکامل کشید من آروم داشتم گریه میکردم دیگه برام آخردنیابودبعدش لباسشودرآورد تمام بدنمو لیس زد مث عقده ای ها کس ندیده کیرشوگذاشت دم کسم داشتم میمردم میلی براسکس نداشتم گفت بزنم منم اصلا جواب ندادم شروع کرد هرکاری کرد نرفت تو به کرم وازلین متوصل شد به هزار بدبختی تا نصف وارد شدتمام بدنم میسوخت انگاربخارمیشدم خیلی درد داشت وحشتناک بود پردم رفت تانصف که رفت شروع کرد به تلنبه زدن ازدرد جیغ میکشیدم نفسی برام نمونده بود گریه امونمو بریده بودلامصبب هرچی میزدآبش نمیومد آخرش باپاهام ازروخودم زدمش کنار بش گفتم دیگه حق نداری بم دست بزنی مردم ازدرد اونم به التماس افتاد که بذارم آبش بیاد بعددوباره شروع کرد اینقد تند تند تلنبه زد که بعد چنددقیقه آبش اومد این برام ی خاطره خیلی بدی شده مث ی کینه تو دلمه الانم 5سال ازاین خاطره میگذره الانم از حامد جدا شدم هیچ وقت نتونستم دوسش داشته باشم هیچ وقت لطفا نظر بدین

نوشته: سحر

سلام من قصد دارم يه داستان بنويسم تا از نظراتي که تو اين سايت کاربران واسه داستانا ميذارن سر در بيارم تا بدونم کدام داستان واقعيه و کدام داستان واقعي نيست شما اين 2 خط را از ياد ببريد و از حالا به بعد برين ادامه داستان رو بخونيد.

من پوريا هستم با 183 سانتي متر قد و 73 کيلو وزن و دوست و آشنا ميگن خوشتيپ موشتيپيم، اين خاطره مال 5 سال پيش که با دوستم که پسر همسايمون بود اتفاق افتاده، ما دو سالي بود که اومده بديم خونه ي جديدي که خريده بوديم و من بين همه بچه محلا با پسر همسايمون که اسمش پرهام هست خيلي صميمي بودم، تابستون بود که يه روز کسي خونشون نبود و من رفتم خونشون (نا گفته نمونه که من تا اون لحظه که رفتيم خونه به فکر سکس باهاش نبودم) يه فيلمي با هم نگاه کرديم وسط فيلم خيلي شهوتي شديم و بهش که روم نميشد بگم بده گفتم بيا زنگ بزنيم يه نفر از دوستامون بياد تا به زور بکنيمش بعد به هرکي زنگ زديم کسي نتونست بياد و نقشمون خراب شد بعد از چند دقيقه از خرابي نقشمون بهش گفتم بابا يه کاريش بکن ديگه خيلي تو کفم، چيزي نگفت بعد به شوخي انداختمش زمين و دستو پاهاشو سفت گرفتم تا نتونه کاري بکنه بعد دبدم که نه دادي ميزنه و نه زياد اعتراض ميکنه فقط با خنده ميگفت ولم کن، بعد من شلوارشو کشيدم پايين و اون با خنده گفت خوب حالا چي شد بعد من با خنده گفتم حالا به کيرم تف ميزنم بعد ميکنمت، بازم چيزي نگفت و من سري به کيرم تف زدم و اونم که انداخته بودم رو زمين و شلوارش پايين بود همينجوري وايستاد و منم کيرمو لاي پاهاش گذاشتم و همين جوري 5 دقيقه لا پايي ميزدم اين اولين سکس زندگيم بود و خيلي داشتم حال ميکردم تا اينکه اين حال به زد حال تبديل شد، در حال کردنش بودم که يهو باباش از راه رسيد، هنوز تو راه پله ها بود که پرهام سري گفت زود بدو از تو حياط خلوت بودو بورو، حياط خلوتشون يه ديواره 2 متري داشت که از روش پريدم و خلاصه يه سيصد متري پابرهنه رفتم و تو عمرم هرکسي رو که نديده بودم تو اين سيصد متر ديدم و کلي مسخره شدم و تو اين راه دختر همسايه بقليمون که خيلي منو دوست داشت و منو مسخره کرد گفت آخي بابات ورشکست کرده که ديگه پابرهنه ميري بيرون؟ منم خيلي آدمه کله شقيم هرکي هرچي بگه با زبون 100 متريم ميزنم تو حالشون ولي اون روز مسخره شدنمو بيخيال شدم و خودمو رسونوندم خونه،

خلاصه برابر تمام مسخره کردنام اون روز مسخره شدم به خاطر پا برهنگيم، ولي وقتي رسيدم خونه پرهام کفشامو آورد و گفت باباش چيزي بو نبرده، خوشحال شدم و چند روز همش به اون روز فکر ميکردم که چقدر لذت بردم از کون بي مو و سفيد پرهام جون، و خوشحال بودم که حالا يه نفر پيدا شده که همش بهم ميده، چند روز بعد شب خونه ي ما کسي نبود که دم در نشسته بودم که يهو پرهام از خونشون اومد بيرون بهش گفتم مياي خونمون کسي نيست اونم خوشحال شدو سري پريد تو خونمون وقتي رفتيم خونمون گفتم بده ديگه خيلي سري کشيد پايين و دمر خوابيد واي همون لحظه از ديدن کونش و موقعيت پيش اومده خيلي لذت ميبردم دوست داشتم نکنمش و فقط نگاهش کنم ولي خيلي راست کرده بودم و براي اولين بار پروژه داشتم که کيرمو تو يه سوراخ جا کنم همونطور که گفتم بار اول بهش لا پايي زدم و تو اين موقعيت عالي بايد ميکردمش و اون ساکت بود و منتظر دخول کيرم تو کونش بود، من چند بار سعي کردم کيرمو جا کنم تو سوراخش که نشد رفتم کرم دست و صورت رو آوردم يادش بخير کرم عطر آگين بود وقتي کيرمو چرب کردم گذاشتم دره سوراخش با چند بار فشار کم کم بردم توش که کمي مقاومت کرد و گفت درد ميکنه ولي چون دوست داشت بده چيزي نميگفت تا من از بس فشار دادم و تلنبه زدم ديگه عادي شد و راحت داشتم تلنبه ميزدم و ديگه تو فضا بودم و دنيا مال من بود 5 دقيقه باهاش ور رفتم و وسط کردن هي بوسش ميکردم ميگفتم خيلي باحالي پرهامه پوريا تو فقط بايد مال من باشي، و بايد همش از اين به بعد به من حال بدي اونم ميگفت چشم شوهرم و از اين حرفا که آبم اومد اون موقع 16 يا هفده سالم بود دقيق نميدونم، ولي جوري بود که دوتامون همسن بوديم و بدنمون مو نداشت، خلاصه گفتم داره آبم مياد گفت نريز تو کونم گفتم چرا گفت: دوس ندارم بعد آبمو رفتم تو دستشويي خالي کردم و کيرمو شستم و اومدم و دوباره کردمش بار دوم که بعد از 10 دقيقه شروع شد دوباره کونش يکم تنگ شده بود و تا گذاشتم توش و در آوردم بيرون گوزيد و يه سيلي زدم بهش گفتم تخم سگ حالمو بهم زدي گفت نامرد کردي منو کونم از بس کير توش رفتو آمد کرده ميگوزه بعد گفتم لوس نشو حالا ساک بزن گفت نه دوس ندارم و هرچقدر اسرار کردم ساک نزد بعد و گفتم پس بخواب بکنم چند دقيقه داشتم ميکردم که اصلا از شهوت زياد هواسمون نبود ديدم داداش بزرگم از بيرون بدون سر و صدا اومده و داره يواشکي مارو ديد ميزنه بعد سري خودمونو جمع کرديمو خيلي خجالت کشيده بودم و پرهامم که داشت از خجالت ميمرد بعد داداشم گفت پوريا بيا اين اتاق بعد رفتم گفت لاشي راستشو بگو تو هم به اون دادي گفتم به جان بابا و مامان من ندادم فقط ميکنمش بعد گفت آها گفتم اگه توهم بهش دادي بکنمش و ازش فيلم بگيرم تا دهنش تو محل قرص باشه، داداشم ازم 3 سال بزرگ تره،

خلاصه تا رفتم اون اتاق و از لذت نيمه کارم موندم پرهام دره گوشم گفت من ميرم و رفت بعد از اون قضيه چند بار ديگه کردمش و هر بارم به نحوي از وسطاش به خاطر زد حال کارم نصفه ميموند و بعد از چند وقت به خاطر دهن لقيم به بچه ها گفتم داستانم با پرهامو بعد اونم ازم قهر کرد و تا الانم با من قهره و الان واسه خودش يلي شده اگه حرفي بزنم منو با دوستايه لاشيش ميکنه راستي راس ميگن ارازل اول کون بودن، واسه همين اصلا باهاش حرف نميزنم، ولي خيلي از کردنش شاد بودم، و از اون به بعدم تا الان فقط دوتا سکس با يه دختره داشتم که اونم داداشم واسم رديف کرد، نميدونم چرا يه پسر مثل من(تعريف نميکنم حقيقته حقيقته) که سومين خوشگلو قد بلندو از اين حرفا... که تو شهرمون هستم و همه يه عنوان يه دختر باز تير و باکلاسو... ماشين سوار حرفه اي و... منو ميشناسن ولي دريغ از يه دوس دختر و سکس منم همه جا جو گذاشتم که کلي زيد دارم تا کسي نگه اين خنگه ولي مشکل اصلي از جمهوري عزيز و اسلاميه که الهي قربونش برم و يکمم به خاطر ترسو بودنم و خجالت کشيدنم با جنس مخالفه، و يه پسر مثل من نميتونه ديگه از سکس لذت ببره، شاهين نجفي راست ميگفت هرچي منگو گاگوله واست رستم ميشه اين شعرش همش تو ذهنم رفتو آمد ميکنه، خداييش دلم پره، اوايل فکر ميکردم به خاطر زبون درازيمو دهن لقيمه ولي خودمو درستو حسابي درست کردم از لحاط اخلاقو قيره حتي به همه گفتم داستان منو پرهام چاخانه، ولي مشکل از دولت بي شرفه ماست که مارو بدبخت کرده و همه باهم بگيم مرگ بر ديکتاتور، نميخوام سياسي شه ولي از بس فشار بهم مياد ميگم.

بچه هاي عزيز شهواني کسايي که داستانشون واقعيه به غلط ملطا توجه ميکنن تا داستانشون جاودان بمونه من الان داستانم که تموم شده يه بار مرور ميکنم تا به احترام شما داستان بدون غلط املايي باشه،
مرسي از اينکه وقتتونو در اختيار متن بنده قرار داديد موفق باشيد و موفقتر شويد.
کوچک شما پوريا

همزمانسازی محتوا