سلام من ارمان هستم ۲۰ ساله و قدم ۱۹۲ هست و وزنم ۸۸ و خوشکل و خوش استیلم و خوشتیپم و امروز با این سایت اشنا شدم و اولین داستانم هست که مینویسم امیدوارم لذت ببرید .
من یک روز تنها با ماشین تو خیابون داشتم میچرخیدم که یه خانم خیلی خوشکل و خوش اندام که قد حدودا ۱۷۵ و سینه ۸۰ و کمر باریک و باسن مثل جنیفر لوپز رو دیدم با دوستش دارن راه میرن که با ماشین رفتم کنارشون یه نگاه کردم و اونم یه نگاه کوچیک کرد و رفت تو لوازم تحریر منم تو ماشین منتظر موندم تا بیاد بیرون ۱۰ دقیقه صبر کردم نیومد رفتم داخل مقازه وقتی منو دید لبخندی زد فهمیدم خوشش اومده یک حودکار الکی خریدم اومدم بیرون ۱۰ دقه دیگه صبر کردم تا اومد بیرون با دوستش ی بوق زدم نگاه کرد از ماشین پیاده شدم گفتم سلام ازتون خوشم اومده میتونم شمارمو بهتون بدم گفت اره و دادم و گفتم بزنگ و مواظب خودت باش که رفتم اونور خیابون که سوار ماشین بشم دیدم زنگید اسمشو پرسیدم گفت شیرین و گفتم بیا برسونمتون که گفت نه باشه واسه بعد و من رفتم و ۲ روز با هم اس دادیم و باهاش راحت بودم گفتم بریم بیرون گفت تو شهر نه میترسم اشنایی ببینه منم گفتم بریم تهران من اونجا خونه دارم و قبول کرد فرداش از کرج رفتیم تهران خونه داییم که دانشجو یه تهرانه و باهاش هماهنگ کردم خونه رو خالی کرد و تو ماشین با شیرین که صورت سفید و چشمای بزرگ و لبای سرخ داره صحبت میکردم و لزت میبردم و میگفتم جججججووووونننن چهه چیزیه و تو ماشین دستشو گرفتم به بهونه دیدن انگوشترش و بد دست منو مالوند منم دستشو ناز میکرم و با دستم لوپشو گرفتم و بوس کردم گفتم عزیزو منی اونم با صورت نازش خودشو ناز کرد برام رسیدیم تهران ۲ تا ساندویچ گرفتیم رفتیم خونه و گفتم راحت باش لباس راحتی بپوش که رفت تو اتاق وقتی اومد بیرون کیرم که ۱۷ سانته شده بود ۱ متر وقتی دیدمش میخاستم قورتش بدم یه تاپه زرد با یه شلوارک صورتی چسبناک که تا بالای زانوش بود رو پوشیده بود که پاهای سفیدش و رونهای خوشتراش نرمش و باسن خوشفرم و گنده ش منو کوشته بود با اون موهای گندومیه فرفریه بلندش مثل حوری بود گفتم بیا ساندویج بخوریم که اومد کنارم نشست پاهاش چسبیده بود به پاهام و منم هر چند دقه ۱ بار بوسش میکردم و موهامو میزدم به صورتش که خیلی خوشش میومد چون موهای من لخت و نرم هستش وقتی غذا خوردیم گوشیشو از دستش قاپیدم میخاست بگیرش در رفتم اوفتاد دنبالم رفتم تو اتاقی که تخت اونجاست رفتم رو تخت اونم پرید روم و میخندید گوشی رو بگیره که قشنگ رو تخت خابیده بودیم و تو بقلم بود که من دستمو گذاشتم پشت کمرش اونم لباشو گذاشت رو لبام و منم گوشیو انداختم و دستمو گذاشتم رو باسن نرمش و میمالوندمش و لباشو میخوردم وای که چه لبای گوشتی داشت اااوووووففففف و شکم به شکم تو بقل هم خابیده بودیم و من دستمو از روی باسنش بردم طرف کسش و کسشو میمالوندم و گردنشو میخوردم و بعد خابوندمش زیرم و تاپشو در اوردم و سوتین نداشت پدر سوخته چه سینهای گردو سفتو سفیدی داشت که سره سینهاش صورتی کمرنگ بود و سر سینهاش مثل نوخود شق شده بودن که من سرشو کردم تو دهنم و میک میزدم و زبونمو میزدم بهش و با دستم اون یکی سینشو میمالیدم و با پاهام ، پاهاشو میمالوندم دیگه ااه و اووفففششششش بلند شده بود و میگفت عزیزم ،عسلم ،خوشکلم ، کشتی منو دیگه طاقت ندارم منم همینجور میمالوندمش و اونم اه و ناله میکرد و زبونمو میزدم به سوراخه نافش و همینجور زبونمو میکشیدم رو پوسته سفیده شکمش تا زیر گردنش اونم دستشو میمالوند تو موهام و کمرمو میمالوند و کسشو میمالوند به کیره مثل سنگم بعد دیگه گفت ارمان تو رو خدا بکن منو دیگه تاقط ندارم کشتی منو ۳۰ دقه منو تو کف گذاشتی و دستشو گذاشت رو کیرم و میمالوند منم اه و اوفم در اومده بود که دیگه طاقتم تموم شد شلوارو شرت و لباس حودمو با شلوارکو شورت جیگرو در اوردم تا کیرمو دید به جونش افتاد و با حرص ولع میخورد اول زبونشو از پایین کیرم تا سرش میکشید و بعد با لبای سکسی گوشتیش میک میزد منم سرشو عقب جلو میکردم و سینشو میمالوندم بعد خابوندمش رو تخت و کوسه تپل و قرمز شو خوردم تا زبونمو زدم به کسش گفت آآآآآآه ه ه ه ه ه ه ه وووووااااااییییییییییییی ججججووووووونننننننننن آآآآآآخخخخخ ااااووووووووووفففففف کشتیم منم تند تند کسشو میخورم و دستمو خیس کردم و به سوراخ قرمزش میمالیدم و باهاش بازی میکردم اونم میگفت آاخخخخ کشتیم ااااوووووفففف کیرتو میخام تو رو خدا عزیزم بکن منو منم پاهاشو باز کردم و کیرمو مالیدم رو کسش که ظعف تمام بدنمو گرفت و سرشو میخاستم بکنم تو که نمیرفت چون چند وقت سکس نکرده بود خیلی تنگ بود منم سرشو اروم کردم تو که از بس داقو لزج بود چند بار که سرشو جلو عقب کردم تا ته رفت توش و شیرین میگفت وووواااااایییییییی جججوووووننننن بکن منو وای چه کیری داری و پاهاشو دور کمرم حلقه کرده بود و به خودش فشار میداد منم محکم تلمبه میزدم و کرمو میزدم ته کسش و اه و اوووف میکردیم که نزدیکای اومدن ابم بود که چرخوندمش و خابیدم پشتش و از پشت کیرمو اروم کردم تو کسش و تند تند تلمبه میزدم و باسن نرمش میخورد به پاهام و منو میکشت و دیدم که دیگه خیلی اه و اوفش بلند شوی سینهاشو محکم گرفتم و میکردمش که یباره لرزید و کسش ۱۰۰ برابر داق شد منم چند تا تلمبه دیگه زدم دیدم ابم داره میاد سریع درش اورم وگذاشتم لای کون خوشکل و نرمش و ابم اومد و ۲ تای از حال رفتیم و ۶ ساعتی تو بقل هم با ارامش خابیدیم و بعد برگشتیم کرج و ۲ ماه با هم بودیم تا دوباره ازدواج کرد منم دیگه بهش نزنگیدم حتی چند بار احوالمو پرسید چون متاهل بود جوابشو ندادم . اینم از داستان من امیدوارم داداشا و ابجیهای گلم خوششون اومده باشه .

نوشته: آرمان

...قسمت قبل

از شهوت زیاد دهنم خشک شده بود. تصمیممو گرفته بودم. ساعتمو نگاه کردم نزدیکهای 1 نصف شب بود. باید با یکی مشورت میکردم . اما آخه مشکلمو به کی میتونستم بگم؟! یاد بهزاد افتادم. منو و بهزاد 17 سال بود که با هم رفیق بودیم. مثل برادرم بود ، خیلی صمیمی و خونه یکی بودیم . بهزاد یه پسر خوش تیپ و پولدار و خیلی شوخ و با نمک بود . پاشدم یه زنگ بهش زدم .
- سلام
- سلام و زهرمار مرتیکه الاغ نفهم کس مغز! مگه ساعت تو خونتون نداری تنه لش؟!
- ببخش بهزاد میدونم خواب بودی اما یه مشکلی برام پیش اومده!
- مردک برو یه آجیل مشکل گشا بکیر پخش کن! چرا من بدبخت و اذیت میکنی؟! بزار فردا ببینم چه خاکی میتونم به سرت بریزم!
- بهزاد خر من الان به کمکت نیاز دارم!
- خر عمّه جندته! کونی ، باز چه گهی بالا آوردی؟! آخه من چقدر باید گند کاریای تو رو جمع و جور کنم؟! آخه من چقدر باید از جیب بخورم تا تو آدم شی؟! آخه من چقدر....
دیدم حرف زدن با بهزاد بی فایدست ، گفتم :
- خیلی خوب بگیر بکپ فردا همدیگه رو میبینیم!
- کیر خر ! منو بیدار کردی حالا میگی باشه فردا؟! بنال ببینم چه مرگته؟!
- بهزاد داداش بی خیال ، بخواب نوکرتم! شب بخیر!
اینو گفتم و گوشی و قطع کردم .
رفتم تو اتاق مرجان . به پهلو خوابیده بود . هزار بار باخودم جنگیدم که برم یا نرم تا به خودم اومدم دیدم نشستم لب تخت خواهرم .
کار از کار گذشته مسعود خان! نفس اماره کاره خودشو کرده! دیگه راه برگشتی نداری! زود باش!
اینا حرفایی بود که تو گوشم صدا میکرد! دلو زدم به دریا و دستمو گذاشتم رو پهلوی سمت چپش! خواب خواب بود!
آروم با دستم پتو رو زدم کنار! واییییی خدا مرجان دامن پاش بود ، یه دامن حریر نازک! یوااااااش دستمو گذاشتم رو باسنش! گرمای باسنشو کف دستم حس میکردم! یه نفسی از ته دل کشیدم! مُردم تا اینجا رسیدم! انگار داشتم بمب خنثی میکردم! دستم رو باسنش بود اما جرعت تکون دادن نداشتم! داشتم فکر میکردم که از کجا شروع کنم که یه دفعه مرجان چرخید و دمرو خوابید! فوری دستمو کشیدم! مردم و زنده شدم! نفسم داشت بند میومد! با خودم گفتم : حالا که تا اینجا اومدی کارتو انجام بده دیگه الااااااااااااغ جون!
با پروگی تمام دستمو دوباره گذاشتم رو باسن خواهرم! چقدر نرم بود! شروع کردم آروم آروم مالیدن!
یه دفعه مرجان یه تکونی خورد! اوه اوه پس بیداره! دیگه شدم گرگ تمام عیار! دامنو دادم بالا و شروع کردم! رفتم جلوتر 2 دستی مالیدم اما خیلی نرم! بعد دستمو کردم تو شرتش از لای باسنش کسشو گرفتم بازم تکون خورد! خواستم موقع سکس با خواهرم اونم همکاری کنه واسه همینم یواش خوابیدم روش و در گوشش گفتم :
- کستو میمالم دوست داری؟!
- اوهوم!
- دوست داری باهات چیکار کنم؟!
- نمیدونم!
- باید خودت بگی!
- نمیدونم!
- نه ، نشد! بگو منو بکن!
- منو بکن!
- بگو کجاتو بکنم؟!
- هر جامو که دوس داری!
شرتشو در آوردم با کله رفتم لای کونش شروع کردن سوراخ کونشو لیس زدن! زبونمو میمالیدم دور سوراخ کونش! سوراخ کونش خیلی خوشگل بود اما یه کم گشاد! برشگردوندم شروع کردم به خوردن کس خوشگلش! وااااااااااای! چه کس آبداری داشت! شیرین و خوشمزه! زبونمو میچرخوندم تو سوراخ کس خواهرم! خیلی لذت داشت! مرجان فقط نگاهم میکرد و خیلی آروم آه آه میگفت.
- جووووووووون! حیف این کس خوشگل نیست که میدی غریبه ها بخورن؟!
- تا تو هستی دیگه به هیچ کس کس نمیدم!
دیگه طاقت نیاوردم و پاشدم چراغو روشن کردم. دیگه زده بودم به سیم آخر! مرجانو بلند کردم لختش کردم خودمم لخت شدم! مرجان فقط با چشمای خمارش نگاهم میکرد! خوابیدم رو تخت مرجانو خوابوندم رو خودم ، کیرمو تنظیم کردم دم سوراخ کسش! با یه فشار رفت تو و مرجان یه آه حشری کننده کشید!
- داری خواهرتو میگای؟!
- آره خانم کس! آره حشری من!
- مسعود فدای اون کیرت بشم دلم میخواد بخورمش!
- میدم بهت عزیزم صبر کن از کیر سیرت میکنم!
انقدر از کردن خواهرم هیجان داشتم و انقدر مرجان خوش بدن بود که 3 سوته آبم اومد منم فوری کشیدم بیرون ریختم رو تخت! مرجان تازه حشرش بالا زده بود! گفتم صبر کن برم دستشویی میام جرت میدم! رفتم دستشویی و وقتی برگشتم دیدم از اتاقم یه نوری میاد. دیدم گوشیم داره زنگ میخوره! تا خواستم جواب بدم قطع شد! دیدم بهزاده 43 تا میس کال زده! فوری گرفتمش و با اولین بوق جواب داد :
- کدوم گوری هستی مرتیکه؟!
- چی شده چرا انقدر زنگ زدی؟ دستم بند بود!
- دستت به کس عمّت بند بود؟! نصف شبی منو بیدار کردی ، خواب رو از چشام گرفتی ، تازه از من میپرسی چی شده؟! مرتیکه گوساله 28 ساله!
- آهان آهان! هیچی داداش حل شد بگیر بخواب!
- ای کیرم تو اون کونت دیوث عمّه جنده! بگو داری چیکار میکنی مسعود؟!
یه لحظه باز شیطون رفت تو جلدم! یه فکری عین برق اومد سراغم!
- الوووووووووووو!!! زنده ای؟! چی شده یابو؟!
- آره آره! هیچی! یعنی آره یه چیزی شده! پاشو بیا خونه ما برات میگم!
- یا قمر بنی هاشم! چی شده مسعود؟!
- حول نکن خره! موضوع خیره! پاشو بیا بهت میگم!
گوشی رو که قطع کردم. رفتم به مرجان گفتم : میخوام امشب با بهزاد 2 نفری جرت بدیم! پاشو برو لباساتو بپوش و تا وقتی نگفتم از اتاقت بیرون نیا! مرجان هم که انقدر حشری بود که فرقی به حالش نمیکرد 1 نفر یا 5 نفر باهاش بخوابن . 10 دقیقه بعد بهزاد دم خونه بود.
- سلام و شب بخیر ، نه ببخشید صبح بخیر به یه موجود مزاحم وقت نشناس!
- بهزاد داداش یه جریانی پیش اومده ، منم نا خواسته پام تو این جریان باز شده! بهزاد فقط میخوام کاریو که بهت میگم انجام بدی نه هم نگی!
- نمیشه که داداش! اومدیم و تو گفتی برو کون بده! من باید قبول کنم؟!
- بهزاد دست از شوخی بردار! بابا یه بار هم که شده تو زندگیت جدّی باش!
دیگه نمیشد لاپوشونی کرد! بهزاد هم عین داداشم بود! موضوع رو از سیر تا پیاز براش گفتم! بهزاد هاج و واج داشت نگاهم میکرد! دهنش از تعجب باز مونده بود! قفل کرده بود و هیچی نمیگفت! دستاش یخ کرده بود! یواش یواش اخماش رفت تو هم!
- داداش پاشو تو اول برو یه دل سیر مرجانو بکن ، بعد من میام 2 نفری یه حال توپ میکنیم!
یه دفعه بهزاد قاطی کرد پاشد یه چک گذاشت تو صورتم و گفت : خاک بر سرت مسعود! میفهمی چی میگی بی غیرت؟! الاغ؟! یه ساعته داری کس و شر تحویلم میدی دیوث! بی شرف! عوضی! آشغال!
منم تو جوابش یه چک آبدار تر گذاشتم تو گوشش و گفتم : گمشو بیرون! فکر میکردم آدمی! من نمیخوام خواهرم به غریبه ها بده الاغ! حاضرم به تو بده اما نره زیر کسی که نمیشناسمش بخوابه! حالیت شد؟!
- مسعود الاغ! مسعود نفهم! مسعود آشغال! بی شرف آخه من به تو چی بگم؟!
- هیچی نگو فقط گمشو بیرون!
- مسعود من! من! مسعود من خر مرجانو دوست داشتم! میخواستم بیام خواستگاریش! میخواستم باهات در موردش حرف بزنم! چرا همه چیو خراب کردی؟! مسعود چرا دنیامو سیاه کردی؟! کیرم تو این دنیا!
دیگه هیچ صدایی نمیشنیدم! اشک تو چشام حلقه زد! انگار همه غمهای عالمو ریختن تو دلم! چشمام سیاهی رفت و ولو شدم زمین! خدای من! چی داشتم میشنیدم؟! من چه حماقتی کرده بودم! 2 دستی زدم تو سرم! هم به خواهرم هم به بهترین دوستم بد کرده بودم! خداااااااااااا! بگو که اینا واقعیت نیت! خدااااااااااااا! منو بکش! با گریه اینا رو با صدای بلند میگفتم! برگشتم دیدم مرجان هم از سر و صدای ما از اتاقش اومده بیرون و همه حرفای ما رو شنیده! مرجان هم داشت گوله گوله اشک میریخت! بهزاد هم از این گریه های شبانه بی نصیب نشد!
بهزاد پاشد اومد سمت من و بغلم کرد! گفت : گریه نکن مرد!
چطوری میتونستم تو چشماش نگاه کنم؟! منه احمق با حماقتم زندگی بهترین دوستمو که عین برادرم بود سیاه کرده بودم!
- بهزاد؟ برو یه لیوان آب بیار! لطفاً!
مرجان بالای سرمون بود! بهزاد یه نگاهی به مرجان کرد و فوری چشمای اشک آلودشو از مرجان دزدید و پاشد رفت آشپزخونه!
- مسعود جون مرجان خودتو سرزنش نکن! اینا همش تقصیره منه! تقصیره خواهره جندته! اگه بعد از ظهر من سعید رو نیاورده بودم اینجا این اتفاقات پیش نمیومد!
چی میتونستم بگم؟! مرجانو تو بغل گرفتم و های های گریه کردم!
- منو ببخش آبجی! منه خرو ببخش مرجان عزیزم! من بهت بد کردم! تقصیره منه!
- تقصیره هر 2 مونه! هم من ، هم تو!
بهزاد با یه لیوان آب بالای سرم بود!
- هووووووووی! چی داری میگی به خانوم من؟! از الان گفته باشما! من از اون دامادا نیستم که بزارم برادر زنم ، اونم یه برادر زن روان پاکی چون تو ، تو زندگیم دخالت کنه ها!
من و مرجان خشکمون زده بود! بهزاد جمله ای گفت که اصلاً فکرشم نمیکردم! بهزاد غمو از دلم دزدید! تو این مدت کم که رفته بود آشپزخونه تا آب بیاره فکراشو کرده بود! برق شادی رو میشد تو چشمای مرجان هم دید! پاشدم پریدم بغلش کردم!
- بهزاد به خدا تا آخر عمرم غلامیتو میکنم! بهزاد خاک پاتم به مولا! بهزاد خیلی آقایی!
- خوبه خوبه! خودتو لوس نکن! انقدر هم خودتو به من نمال!
از بغل بهزاد بیرون اومدم و به مرجان نگاه کردم! مرجان داشت گریه میکرد! اما این گریه ، گریه شادی بود! با خودم گفتم خودم خرابش کردم خودمم درستش میکنم! دست مرجانو گرفتم گذاشتم تو دست بهزاد گفتم : برین تو اتاق حرفاتونو بزنید! بهزاد یه نگاهی به مرجان کرد و گفت : با اجازه همسر آیندم ما همین جا تو اتاق پذیرایی حرف میزنیم!
از نجابت و آقایی بهزاد زبونم بند اومده بود! هر 2 تاشونو بوس کردم و گفتم : ایشا الله خوشبخت بشین!
سریع اومدم تو اتاقم و درو بستم . نشستم رو تختم و یه سیگار روشن کردم!
- خدا جون! چه اتفاقاتی از عصر تا حالا افتاده بود! چه اشتباهاتی که من نکردم! خدا منو ببخش! محبت این 2 تا جوون رو هم تو دل همدیگه قوی تر کن! شکرت که همه چیو ظرف 2 ساعت به بهترین نحو حلش کردی!
نشستم پای کامپیوترم و شروع کردم خاطره دیروز تا الان رو تایپ کردم! باورم نمیشد این اتفاقات برای من افتاده باشه!
ساعت نزدیکهای 5 صبح بود که دیدم بهزاد و مرجان در زدن و اومدن تو! خدا رو شکر صورت هر 2 شون خندون و از خجالت سرخ بود!
- ای برادر زن احمق و گاگول من! اینجانب مهندس بهزاد مرادیان ، به همراه همسرم سرکار خانم مهندس مرجان مهرنیا ، به تفاهم کامل رسیده ایم و به تو اخطار میکنیم که دیگر در زندگی ما مداخله نکنی وگرنه من میدانم و تو و یک عدد چاقوی دست سفید زنجانی! چنان پارت میکنم که تو داستانها بنویسن!
- مرجان جان ، بهزاد جان خوشبخت بشین ایشا الله!
- به تو مربوط نیست!
پریدم جفتشونو بوس کردم . دیگه غمی نداشتم. خدایا شکرت!
بهزاد یه ربعی چرت و پرت گفت و ما رو خندوند و رفت خونشون . مرجان هم که انقدر خسته بود که نرسیده به تخت خوابش بیهوش شد!
یه سیگار روشن کردم ، کامپیوترمو خاموش کردم ، دراز کشیدم رو تختم....

یه غلطی تو تختم زدم! خیلی خسته و داغون بودم! از دیشب تا حالا 2 ساعت خوابیده بودم!
به اتفاقات دیشب فکر کردم! رویا بود یا واقعیت؟!؟!
آخ جون! جمعست میخوابم تخت!

نوشته:‌ مسعود 28 ساله

سلام دوست ها بیژن هستم 22 سال دارم خاطره جالب که صرف یک بار در زندگی من رخ داد ره برای تان قصه میکنم که از دو سال قبل تر است.من خواهری دارم بنام شگوفه که 6 سال از من کلان تر است بسیار زیبا مقبول از همه کرده مهم تر با سینه های بزرگ.داستان سکس من با خواهرم چگونه شروع شد خواهر همیشه در خانه همرای پیراهن و شلوار خواب خود ده خانه میگشت که بسیار تنگ و نازک بود که همیشه سینه هایش درست معلوم میشد که شیر واری سفید و بسیار بزرگ بود که دلم را میترقاند و من عاشقش شده بودم و او هم بخاطری که در درس های انگلیسی و بازار رفتن کمکش میکدم علاقی زیاد داشت به زیاد همرای من آزاد بود حتا چند دفعه مرا در دیدن فلم سکس دیده بود و مرا نام مره کیر دبل مانده بود و از مزاح همیشه ده خانه مرا کیر دبل صدا میزد.و دایم شلوار های خود ره در خانه پیشروی یک دیگر میکشیدیم و کدام شرم بین ما نبود.خلاصه یک روز خانه خالیم رفته بودیم دیگر از آنجا آمدیم خانه ما در خانه بند بود و کسی ده خانه نبود همگی خانه عمویم رفته بودند دربازه را باز کردیم رفتیم داخل خانه ده اطاق که کالا ره تبدیل میکردیم رفت و مرا صدا زد که بیا تی شرت و شلوار ته تبدیل کن که میشویم آب گرم کدیم.من تی شرت خوده میکشیدم که دیدم او هم پراهن خود را بیرون آورد که تنها سینه بندش بود او بس و من طرفش میدیدم و کیرم خیسته بود و میترکید.دیدم که خواهرم با من دلش است که سکس کند مرا گفت که شلوار ته بکش که بشویم من هم که از احساسات دیوانه میشدم شرم را دور انداخته شلوار مه کشیدم که کیرم بسیار خیسته بود و بزرگ شده بود خواهرم برم گفت چقدر کیر کلان داری خوشم آمد.ده همی جریان بود مرا گفت که کمرم درد دارد قلنج شه بگی از پشت و شلوار خود ره هم کشیدم بود من که وارخطا از پشتش گرفتمش به بهانه قلنج بالایش کدم که کیرم ده کات پاهایش در آمد. یک دفعه از صدا زد گفت بغلم کن برادر دوستت دارم شخ بغلم کن گفته رفت و من هم از پشت شخ بغلش کردم دیدم که ناگهان از پیشروی تف خود را سر نوک کیرم انداخت گفت شخ بغلم کن و بالایم کن سر کیرت برادر مرا گفت. بسیار زیاد سر شهوت آمده بود چون که مه ازش خورد تر بودم گپش را قبول کردم و کیرم را تف زده داخل سوراخ کونش کردم که ناگهان چیغ بلندی زد. گفت سینه هایم را بگیر من هم از پشت سینه هایش ها را فشار داده و ایستاده کیرم را در غار کونش درون میکردم و سینه هایش را فشار میدادم که ناگهان آبم منی ام میامد مرا صدا زد گفت برادر هر وقت آبد آمد مرا خبر بساز گفتم آبم میایه که ناگهان کیرم را در دهن برد و به لیسک زدن شروع کرد که در همی جریان آبم آمد و تمام آبم را توی دانش خالی کرد و خورد بعدا مرا گفت که کوسم را بچوش سر رخت خواب کرد مام به چوشیدن کوسش شروع کردم که آه ناله میکشید که یکدم او هم انزال شد و تمام آبش در دهنم آمد و خوردمش.بعدا سر رخت خواب مرا در بغلش گرفت گرفت گفت تشکر بسیار مزه داد اولین بارم بود. و لبهایم را بوسید گفت دیگه دوست های صمیمی میباشیم ده بین خود بعدا مه گفتمش که درست است مام همی را از خدام میخاستم . هردوی ما بغل ده بغل سکس سر رخت خواب بودیم و درد دل میکیدم من که هنوز کیرم ایستاده بود گفتم سینه هایت ره زیاد دوست دارم از سابق بعدا گفت بگی برادر سینه هایم را در دهنم داد گفت بچوش و فشارش بتی و خودش خواب کرد مام آنقدر سینه هایش را چوشیدم لیسک زدم و فشار دادم که مثل رنگ انار سرخ شده بود. بعد از او روز دوست های خوبی شدیم که هروقت در خانه تنها میماندیم میگفت بیا دیگه باز شروع میکردیم به سکس کردن و لیسک زدن کیر مه.. و سینه های و کوس خواهرم. هما همیشه از پشت کونش میکردم تا جای که میگفت بسیار درد داره که نشسته نمی تانم هما کوسش را صرف لیسک میزدم بس. تشکر دوست ها امید که از داستان خوش تان آمده باشه و مثل مه خواهر جوان و نازنین داشته باشین که هروقت در خانه تنها ماندین با او سکس نمایند ممنون.

نوشته:‌ زلگی بیژنی

سلام.من آرشم بیست و پنج سالمه و لیسانس حقوق دارم.برعکس اکثر داستانا زیباییم در حد براد پیت هم نیست.یه جوون معمولی مثل بقیه شما.اول کارم بگم که داستان زاییده تخیلاتم نیست و انتظار یه داستان سکسی خفن نداشته باشید.من بیشتر میخوام یه حسو به اشتراک بذارم ونظرات محترمانه شما رو بدونم.واضح و مبرهن است نظر دادن به نوعی به شخصیت هر فرد برمیگرده.این خزعبلات رو هم بخاطر اینکه از طرز نظر دادن بعضیها ناراحت هستم نوشتم.
اما بعد.من بعد از اتمام درس وسربازی بخاطر فضل و عنایات بی حد وحصر جمهوری اسلامی خونه نشین شدم و این خونه نشینی آغاز اوج گیری شهوت من بود.آدم وقتی بیکار باشه هزار جور فکروخیال سرش میاد.خودمو با ورزش مشغول کرده بودم اما چه کنم که شهوت امانمو بریده بود یه روز با یکی از رفقا نشسته بودیم و مشغول درددل.که بهش گفتم دارم میترکم از شهوت نمیدونم چکار کنم؟که گفت دوای دردت پیش منه من خودم هر وقت آمپرم میزنه بالا میرم یه خونه تیمی. شماره خاله رو به من داد و گفت باهاش هماهنگ کن برو مکانم داره توپ.من دیگه تو پوست خودم نمی گنجیدم بعد از 25 سال اولین تجربه. سرتونو درد نیارم کلی برای خودم داستان پردازی کرده بودم.با خاله هماهنگ کردم قرار شد یه جمعه بعداز ظهر برم.

روز موعود آمد رفتم حموم خودمو حسابی صاف و صوف کردم و به خودم رسیدم و راه افتادم.یه خونه بود طبقه ششم.رفتم تو که اولین ضدحالو خوردم یه دختربچه دو سه ساله آمد پرید تو بغلم و سلام داد.ریدم بخودم گفتم یعنی با مادر این باید برم رو کار؟تو این حال و احوالات بودم که خاله آمد باهاش سلام علیک کردم که یه اتاقی رو نشونم داد وگفت برو تو منتظرته.رفتم تو اسمش الناز بود رو تختش دراز کشیده بود تا منو دید سلام داد و گفت بیا تو.اول سئوال که ازش کردم گفتم دختر تو بود؟که گفت نه نوه خالست.دخترک مشغول لخت شدن شد خیلی روتین و عادی اما من قلبم داشت از دهنم در میومد.وقتی لخت شد یک آن تمام داستانها و عکسها و فیلم هایی که دیده بودم از جلوی چشمام رد شد نه الکسیس تگزاس بود نه جنیفر لوپز نه هیچ خر دیگه ای یه دختر پاک و معصوم که بنابر گفته های بعدی خودش برای خرج دانشگاه آزاد اسلامی خود فروشی میکرد. منم لخت شدم و چون رزمی کارم شروع کردم به ماساژ دادنش که سرصحبتو باز کردم بهش گفتم که از این کار لذت میبری؟گفت نه عادت شده برای خرج دانشگاه اینکارو میکنم.گفتم یعنی ترنگم بهت حال بدن بازم لذت نمیبری؟گفت نه.
دوباره دچار عذاب وجدان شدم همش شعر یاس تو گوشم تکرار میشد.اون همه شوروشوق شد تردید و دودلی.به خودم گفتم وجدانو بیخیال شو تو نباشی یکی دیگه اصلا تو یه عالم دیگه ای بودم که گفت مشغول نمیشی؟گفتم چکار کنم که منو خوابوند و خودش نشست روم مشغول تلنبه زدن شد نه حرارتش منو سوزوند نه حس خوبی بهم دست داد الانم که فکر میکنم شق نمیکنم بغض میگیردم دیدم اینطور فایده نداره واقعا مثل اینه که یه جسم به یه روح سواره چطور لذت ببره وقتی علاقه ای نداره؟
بهش گفتم پاشو گفت تو که هنوز ارضا نشدی دیدم پا نشد از روی خودم بلندش کردمو مشغول پوشیدن لباسام شدم همونطور بهت زده گفت چت شد؟رفتم پیشش و یه بوسه از گونه اش کردم و گفتم من نمیتونم یکطرفه حال کنم.گفت تو نباشی یکی دیگه گفتم اون وجدانشو زیر پاش بذاره برا من تا همین جاش بسه.اون هم آمد ومنو بوسید وگفت تو با همه مردایی که تا حالا دیدم فرق داشتی فقط یه نصیحت خواهرانه من که آلوده شدم اما تو دیگه دنبال این کارا نرو.ازش خداحافظی مردم وپولو دادم به خاله و زدم بیرون.
تو راه همش به جمهوری اسلامی فحش میدادم که چرا باید اون من تو یا امثال ما همه چیزو زیر پا بذاریم برای این کارها.من به روابطی که با علاقه طرفین همراه باشه کار ندارم حرف این نوع از روابطه.با خودم تصمیم گرفتم تا ازدواج نکردم تو بغل هیچ کسی نخوابم حالا باید ببینم وجدانم برنده میشه یا شهوتم.
شما اگر جای من بودید چکار میکردید؟به نظر شما خیلی تریپ روشنفکری بر داشتم یا بچه سوسولم؟
تمام این داستان رو گفتم تا بدونم نظر بچه های ایرانو.منتظر نظراتونم.موفق و موید باشید.

نوشته:‌ آرش

سلام به همه دوستای جیگرو اسمی که دوستام صدام میکنن هرکولوست چن پرورش اندام کار میکنم وهمش تو حجمم چیکار کنم تو خونمه ,بگذریم از این حرفا میخام بهترین سکسمو بهتون بکم شاید خوشتون بیاد ,اهل دروغ اغراقم نیستم ,سعی میکنم خلاصه بگم تا داستانمو بخونین من تا سن بیست سالکی کوس ندیده بودم خودمونی بگم عورضشو نداشتم وازطرفی همش فکر ورزشم بودم تا اینکه یک روز دادشم که دانشجو بود بهم گفت میخای با سارا دوست بشی منم از خدام بود گفتم چرا که نه,شمارشو گرفتم وبه بدبختی باهاش دوست شدم وبهم اس میدادیم چند ماهی شد اعتمادشو جلب کردم یک قرار گذاشتم اونم پارک ضفر,خلاصه بکم وقتی منو دید فکر نمیکرد اینقد هیکلی باشم و اولین حرفش گفت چه بازوهای داری هیچ وقت یادم نمیره و یه ربعی صحبت کردیم بعدش من نمیتونستم چی بگم گفتم بهتره تو ماشین صحبت کنیم سارا فک کنم ترسید گفت باید برم دیرم شده وقتی رفت با خودم گفتم سارا جون پرید ولی یه ربع بعد اس داد که من رسیدم آزادی خوشحال شدم و همچی دادشم گفتم همش به دادشم میگفتم دادشی حالا چیکار کنم تا بیاد خونه داداش گلم بهم گفت که چه صحبتای بکنم تا بیاد ومنم هر چی دادشم میگفت عمل میکردم

یک ماه بعد از این همه اس زنگ میزدم خوب باهاش راحت شدم وبه بدبختی اومد خونه اینم بهتون بگم خونه من و سارا هشت ساعت راه بود واسه همین قرار دومی اینقد طول کشید ,داشتم میگفتم سارا خوشکلم اومد خونه منم بعد از چند ماه حرفی شدم و رفتم آشپزخونه ی لیوان آب واسش دادم سارا جون قیافش ترسیده بود منم بهش گفتم راحت باشه کسی غیر از من وتو نیست نمیدونستم چی بگم و چیکار کنم ی مرتبه بهش گفتم میخام بوست کنم اونم چیزی نگفت بوسش کردم به خودم گفتم هر جور شده میکنمت ,بعد چند دقیقه بعدش بهش گفتم بیا سرتو بزار رو پاهام تا بدونم باهام راحتی اولش ی کوچولو پا فشاری کرد ولی بعدش اومد رو پاهام خوابید منم که پاهامو دراز کردم بودم نا خواسته سرم گذاشتم رو صورتش وای چقد نرم بود وشروع کردم به بوسیدنش اونم میگفت بسه منم بهش گفتم تو رو نبوسم کی رو ببوسم بعدش آروم با دو تا دستم صورتشو گرفتم شروع کردم لب گرفتن اولش ی کوچولو خجالتش شد ولی دیدم انگاری خیلی مزش داد بعدش هر دوتامون حشره ای شدیم بعد مانتوشو دراوردم بعد مث دیونه ها بدون اینکه بقیه لباس در بیارم شروع کردم به خوردن سارا جونم همش میگفت بسمه منم دیدم سکس داره بجه بازی در میاره شلوارشو تا نصفه در اوردم. دست کردم شورتش دیدم ی کوچولو خیس شده شروع کردم مالیدنه کسش که ی. مرتبه دست گرفت رو کیرم وای دیونه شدم منم به شوخی گفتم دوس داری کیرمو که دید خندید منم کیرمو میکشیدم رو کوسش بعد چند دقیقه کیرمو گذاشتم وسط سینه هاش ی ده مین شد بعد ابمو ریختم روش اعصبانی شد وبعد از اون سکسمون که فکرشو نمیکردم باهام باهام باشه ولی خوشبختانه هنوزم هستش و الان دو سال میگذره اومید وارم فقط حرفامو باور داشته باشین ,ودر اخر هم خوشتون اومده باشه ,همتونو دوست دارم

نوشته: هرکول

داستان باور نکردنی سکس مامانم با آقا شهرام- قسمت اول
سلام دوستان٬ داستانی رو که میخوام براتون بگم شاید باور نکنید !! چون خودمم اول باورم نمی شد! ولی این واقعی واقعی هست٬ حالا میگم تا بدونین شما هم...
من اسمم بهروز هست و 22 سالمه. این جریان بر میگرده به 3 سال پیش که من 19 ساله بودم. پدرم کارمند هست و به همین دلیل اکثر وقت ها تو ماموریت تو این شهر و اون شهر هست. من و خواهر بزرگم تنها بچه های خونواده ایم. البته خواهرم 2 سال پیش که شوهر کرد برای زندگی با شوهرش به خاطر کار شوهرش مجبور شدند چند سالی برن کرمانشاه واسه زندگی٬ اینم بگم که خود ما ساکن کرج هستیم. من ومامانم اکثر وقت ها تنها بودیم چون که پدرم همیشه تو ماموریت بود و دیر به دیر می اومد خونه.
سرتونو درد نیارم ٬ من یه مامان دارم که اسمش زهره هست. حدوده 43 سالش هست٬ قد متوسط و هیکل رو فرمی داره٬ سینه های گرد و سفتی داره که نوک سینه هاش کمی رو به جلو هست و باعث میشه اونو خیلی سکسی نشون بده . و اما بگم که کون مامانم انقدر بزرگه که باورش سخته ! چون یادمه هر وقت که تو کوچه یا خیابون میره تمام مرد ها خیره میشن به کونش که از زیر مانتو بد جوری خودنمایی میکنه و این ور اونور میشه٬ البته نه که چاق باشه نه٬ ولی انقدر این کون وسینه هاش تاقچه سکسی هستند که هر مردی میمیره واسش.
و اما این جریان بر میگرده به تابستون 3 سال قبل که بابام برای ماموریت رفته بود کرمانشاه و گفت چند روزی پیش هانیه خواهرم هم می مونه.
هوا خیلی گرم بود اون روز تازه از باشگاه اومده بودم خونه٬ مامانم گفت تو خونه گوشت نداریم میرم قصابی محل تا یه کم گوشت بگیرم واسه ناهار درست کردن٬ بابات که برگشت از سفر می گم یه گوسفند کوچیک بگیره و بکشیم تا بریزیم تو فیریزر آخه من نمیتونم هی تو این گرما واسه گوشت هر یکی دوروزی برم قصابی و بیام. مامان رفتو برگشت ولی گوشت نگرفته بود ٬ گفتم چی شد پس ؟ گفت گوشت تازه نداشت٬ گفت فردا میاریم. به آقا شهرام واسه یه گوسفند کوچیک گفتم گفت فردا اگه تونست میاره خودش و خودشم سرشو تو حیاط میبره.
گذشت تا اینکه من فردا ساعت های 10 صبح می خواستم برم باشگاه و از اونور به مامان گفتم میرم خونه بچه ها تا عصر میخوایم بریم واسه احسان دوستم یه سیستم کامپیوتر بخریم و شب بر میگردم٬ مامان گفت بمون تا اگه آقا شهرام گوسفند اورد باشی کمکش دست تنهاست٬ منم که کلا بدم می اومد از این کارا گفتم و ل کن اگه میخواست بیاد تا حالا اومده بود. خلاصه رفتم باشگاه و بعدش پیش احسان دوستم٬ ولی چون پولش هنوز جور نبود نشد که واسه عصر بریم٬ یه ناهاری خوردیم و خداحافظی کردیم و بر گشتم خونه. نزدیک خونه که رسیدم دیدم جلو در خون ریخته٬ مطمئن شدم که آقا شهرام اومده و رفته و منم از کمک کردن بهش راحت شدم.
رفتم تو دیدم کسی تو حیاط نیست همه آشغال های گوسفنده هم جم شده٬ ساعت حدودای 5/1 تا 2 بود . جلویه در حال که رسیدم دیدم که یه جفت گیوه ( کفش ) پشت دره٬ تعجب کردم و رفتم تو دیدم از تو آشپزخونه صدای خنده مامان میاد که داره با یه مرد حرف میزنه و می خندند. یواش رفتم تو٬ سرمو از کنار در اهسته بردم تو نگاه کردم دیدم اقا شهرام تو آشپزخونه پیشه مامانم دارن گل می گنو گل می شنوفن ! البته داشتن گوشت های گوسفند رو خرد میکردن و واسه گذاشتن تو فیریز بسته بندی٬ مامانم چادر که از سرش افتاده بود و موهاش بیرون بود البته هی چادرو میکشید بالا ولی باز می افتاد٬ یه بلوزه سفید پوشیده بود که خیلیم تنگ بود و یقش کاملا باز بود و برجستگی بالای سینش مشخص بود٬ یه شلوار استریج هم پاش بود که وقتی چادرش می افتاد تمام برجستگی رون هاش و اون کون قلنبه و تاقچش میزد بیرون. خواستم برم تو ولی نمی دونم چرا نرفتم و پیش خودم گفتم بزار ببینم چی می شه !
رفتم تو پذیرایی و از پنجره اونجا تو آشپزخونه رو دید می زدم٬ مامانم کلا چادرشو برداشتو کنار گذاشت و کون گندشو که تو اون شلوار تنگ داشت منفجر میشد رو به نمایش گذاشته بود. کار گوشتا که تموم شد آقا شهرام دستشو شست و اومد که بره دستشو دراز کرد که با مامانم دست بده٬ مامانم یه کم نگاش کرد و بعد دستشو گذاشت تو دستهای گنده آقا شهرام٬ چند لحظه ای آقا شهرام دست مامانم رو با دستاش مالید بعد ولش کرد خداحافظی کردو رفت. وقتی رفت دیدم مامانم دستی رو که با اون دست داده بود بو کرده نفس عمیقی کشیده با لبخندی که معلوم بود چقدر حشری هست دستشو از رو شلوار مالید به کسش و رفت تو آشپزخونه. شاخم در اومده بود هم ناراحت بودم هم کنجکاو که چی میشه. یواش رفتم تو حیاط بعد اومدم تو انگار که تازه اومده باشم خونه. مامان تعجب کرد و گفت سلام مگه نگفتی شب میای خونه ؟ گفتم چرا ولی جور نشد بریم افتاد واسه فردا. رفتم تو اتاقم و همش تو فکر بودم یه چرتی زدم و بیدار شدم دیدم مامان داره پای تلفن شماره میگیره٬ یه کم که حرف زد تا متوجه شد من بیدارم قطع کرد٬ منم خودمو زدم به اون راه که تو باغ نیستم و گفتم راستی گوسفند آورد بکشه ؟ مامان گفت آره٬ کلیم زحمت کشید ٬ ولی پولشو گفتم بابات که اومد میارم اونم قبول کرد. تو دلم گفتم چرا نباید قبول کنه٬ شایدم به جای پول چیزه دیگه ای می خواد !
رفتم سمت تلفن یعنی می خوام به دوستم زنگ بزنم٬ شماره هارو چک کردم دیدم شماره ای که مامان تماس گرفته هست٬ شماررو نشناختم. رفتم پای کامپیوتر و برنامه << مودم اسپای >> که واسه کنترل و ظبط تلفن هاست رو نصب کردم تا ببینم مامان با کی حرف میزده که یهو اونطوری قطش کرد! اینم بگم کسایی که از کامپیوتر سر در می آرن این برنامه رو هم می شناسن و هم اینکه برنامه جالبیه. کامپیوترو روشن گذاشتم و به مامان گفتم خاموشش نکنه آخه دارم ویروس یابی میکنم.
غروب بود که مامان گفت برو 3 2 تا نون بگیر واسه شام٬ رفتم سر محله نون گرفتم داشتم بر می گشتم گفتم بزار از جلو قصابی رد بشم ببینم آقا شهرام هستش یا نه ٬ دیدم پشت میز نشسته و داره با تلفن حرف میزنه و میخنده٬ شک نداشتم که مامانمه. < اینم بگم که آقا شهرام یه هیکل مردونه و 4شونه داشت و بر عکس اکثر قصابها نه سیبیل داشت نا که سرو وضع گوشتی و کثیف. و کلا خیلی به خودش میرسید.سینه هاش پر مو بود و دستای کلفتی داشت که واسه زن ها خیلی جذاب به نظر می رسه >
خلاصه امودم زود برم خونه یه دفعه یه چیزی نظرمو جلب کرد ٬ آره شماره تابلو مغازه با شماره ای که مامان زنگ زده بود یکی بود...
دیگه مطمئن شدم که شهرام مخو زده و همین روزاست که یه کس و کون لپ رو بزنه تو رگ.
رفتم تو خونه آهسته وارد شدم دیدم مامان تو پذیرایی داره پای تلفن حرف میزنه. کنجکاو بودم چی میگن . واسه اینکه زودتر برم صدای ظبط شده رو گوش بدم گفتم مامان کجایی نون آوردم. مامان تلفن رو قطع کردو اومد گفت خالت بود بده من نونو و رفت تو آشپزخونه.حشری بودن تو صورتش موج میزد. معلوم بود پای تلفن حرف های سکسی هم زدن چون معلوم بود مامان دست تو پیرهنش برده و با سینه هاش ور رفته آخه دکمه های بالائی کاملا باز بود و خط سینش کاملا مشخص بود.
رفتم تو اتاق و درو بستم٬ هدفونو گذاشتم تو گوشم و با صدای ظبط شده رو گوش کردم٬ دقیقا حرفاشونو می نویسم تا شما هم بدونین. البته بعد از احوال پرسی !
- اگه بدونی چی شد عزیزم ؟
- چی شد ؟
- همین که رفتی 5 قیقه بعد بهروز اومد و گفت برنامه عصرش کنسل شده و افتاده واسه فردا.
- واقعا ؟
- آره شانس اوردیم.
- چرا ؟ مگه ما چیکار می کردیم ؟
- هیچی کم مونده بود که ......
- حالا مگه عیب داره اگه کاری هم بکنیم ؟
- نه هیــــــــچ عیبی هم نداره منتها اگه کسی فهمید دیگه هیچی...
- نترس ما فقط دوستیم مطمئن باش کسی هم نمی فهمه.
- نه من نمیخوام تو دوستم باشی !
- چـــــرا ؟
- نه که نمیخوام نه٬ یعنی میخوام یه چیزه دیگه باشی برام٬ که بعد برات می گم. فقط بگو الان چه حسی نسبت به من داری ؟
- نمی دونم چی بگم٬ فقط میخوام بیشتر بشناسمتو بیشتر ببینمت٬ دوست دارم تو رو فتح کنم.
- ااااااا...... یعنی چی اونوقت ؟
- بعد می فهمی . تو چی ؟
- منم هنوز نمیدونم چی بگم٬ ولی خوشم اومده ازت مخصوصا وقتی دستامو نوازش میکردی٬ بزرگی دستاتو دوست دارم هیکلت بر عکس شوهرم خیلی جذاب و باحال تره .
- راستشو بخوای تو نخت بودم٬ هر وقت می اومدی در مغازه اون هیکل نازت دیوونم می کرد.
- یعنی امروز نکرد ؟
- چرا....
- ااااا..... پس چرا چیزی نگفتی ؟
- بذار به وقتش.
- حالا از چی من بیشتر خوشت اومد ؟
- اووووووو.....ف از کجات بگم ؟ ولی چون من رک هستم باهات٬ و می خوام تو هم باشی بذار بگم. بیشتر از همه اون باسن نازت که منو کشته٬
- ها ها ها ها..... بعدش دیگه کجام ؟
- بعد هم سینه ها ت ..... بذار نگم چون یادش که می افتم دیوونه میشم.
- آره میترسم بهروز بیاد. بذار واسه بعد. راستی اگه بهروز برنامه فرداش جور بشه که بره می خوام از الان واسه ناهار فردا دعوتت کنم تا بیای اینجا. البته اگه بهروز رفت و مطمئن شدم نمیاد. تا ساعت 11 فردا خبرت میدم.
- باشه عزیزم٬ اگه جور بشه از خجالت امروزتون در میام فردا.
- باشه ببینیمو تعریف کنیم......
خلاصه با شنیدن حرفاشون دیگه داشتم دیوونه می شدم٬ شب به سختی خوابم برد و همش داشتم فکر می کردم چیکار کنم ؟ ولی نقشه ای ریختم تا بتونم ببینم چی می شه.
صبح زود بیدار شدم٬ کامپیوترو روشن گذاشتم و به مامان گفتم می رم دوش بگیرم٬ صبحونه آماده کن تا بخورمو برم باشگاه٬ بعد با احسان دوستم تا شب گیریم و شب برمیگردم.رفتم حموم و وقتی اومدم تلفنو چک کردم دیدم مامان جونم دوباره تماس گرفته٬ اینبار تو حرفاشون مامان بهش می گفت خودتو آماده کن که ظهر بیای پیشم و باید از خجالتم در بیای. آقا شهرامم گفت چشـــــــــم همچی در بیام که نهفمی عزیزم.
لباس پوشیدم و ساک ورزشی رو برداشتمو از خونه زدم بیرون٬ به احسان زنگ زدم که امروز کار پیش اومده برام و برنامه خرید سیستم رو بذاره یه روز دیگه. تا سر کوچه رفتم که مامان زنگ زد و گفت بهروز مطمئنی ناهار نمیای ؟ آخه اگه نمیای تا نهار درست نکنم برات٬ منم گفتم نه نمیام. گفت میخواد بره حموم اگه کاری داشتی یه 1 ساعت دیگه زنگ بزن چون تو حمومه. سر محله یه 10 دقیقه ای ایستادم بعد به بهونه الکی زنگ زدم خونه دیدم مامان گوشی رو بر نمیداره٬ مطمئن شدم حمومه٬ سریع خودمو رسوندم خونه٬ آهسته رفتم تو دیدیم مامان جونم حمومه٬ منم حالا موقعیت خوبی داشتم که نقشمو عملی کنم. تصمیم داشتم یه جا قایم بشم و با دوربین هندی کمپ کوچیکی که داشتیم یواشکی ازشون فیلم بگیرم تا بعد خدمت مامان برسم٬ اصلا شاید می تونستم با اون فیلم حق و سکوت بگیرمو یه چیزی گیرم بیاد !!!
آروم رفتم دوربینو بردارم که یه فکری زد به سرم ٬ رفتم پشت در حموم که نیمه باز بود و طوری که مامان نفهمه داخلو دید بزنم. چی داشتم میدیدم٬ با اینکه زیاد واضح نبود ولی باورم نمی شد! مامان کاملا لخت بود و داشت موهای کسشو با کرم میزد٬ کونش واقعان گنده بود. کفم بریده بودو حسابی راست کرده بودم. با دستاش که صابونی بود سینه هاشو کونشو می مالوند و پیش خودش می گفت : جوووون امروز مهمون دارین٬ باید تمیزو مرتب بشین تا مهمونتون حالشو ببره٬ امروز مهمونتون پارتون می کنه ٬ می خوام وقتی شمارو ببینه کف کنه٬ انوقت دستشو شستو 2تا از انگشتاشو کرد تو دهنشو در حالی که مک میزد می گفت امروز باید خوب پذیرایی کنینا٬ باید یه کیر کلفت و درازو که به نظر میاد چند برابر کیر حمید ( بابام ) باشه رو تا ته بخورین.....
کفم برید٬ نمی دونستم مامانم انقدر حشری هست٬ سینه هاش انقدر گنده بود که ادم یاد توپ فوتبال سالنی می افتاد!
کم کم داشت کارش تموم میشد که من پریدم تویه راه پله و اون بالا که به راه پله به پشت بوم ختم میشد لای اسبابای اظافمون قایم شدم. مامان لخت اومد بیرون ساعت 11 بود ٬ تلفن رو برداشت و زنگ زد به آقا شهرام و گفت خودتو آمـــاده کردی ؟ منتظـــرتم شهرام جون٬ همینطـوری که حرف میزد دستشو گــذاشتــه بود رو کس چــاق و چلش و می مالوندش٬ کم مونده بود آبم بیاد. حالا زیر نور می شد مامانو حسابی دید زد٬ مامانو تا به حال لخت دیده بودم البته با شورت و سوتین ولی اینطوری نه٬ هیکلش عین زنای 30 ساله بود٬ معلوم بود آب بابام خوب به سینه هاشو کونش ساخته بود ولی بابام نتونسته بود شهوت مامان رو جوابگو باشه... مامان یه آهنگ گذاشت و لخت شروع به رقصیدن کرد٬ منم داشتم از شق درد میمردم. ساعت حدودای 5/1 بود که مامان زنگ زد به گوشیم٬ منم که گوشیمو سایلنت کرده بودم با صدای آهسته گفتم که خونه احسانم و شب میام خونه و یه جوری مطمئنش کردم که نمیام.بلافاصله مامان زنگ زد به آقا شهرام و گفت میتونه بیاد وگفت در کوچه رو باز میزاره تا پشت در نمونه که کسی ببینه. تو اون فاصله سفره انداخت و لباس پوشید. یه تاپ دو بنده با یقیه کاملا باز که خط سینش تا پایین مشخص بود٬ و یه دامن چین دار تا بالای زانو که البته بس که کونش گنده بود از پشت دامنش رفته بود بالاتر و اگه یه کم خم میشد به وضوح اون سر قنبلاش میزد بیرون٬ آرایش کرد و ادکولن زد و منتظر کیری نشست که قرار بود ازش پذیرایی کنه.

چیزی نگذشت که صدای در کوچه که به هم خورد اومد و معلوم شد شهرام اومده تو خونه٬ مامانم تند رفت پشت پنجره و نگاه کرد تا مطمئن بشه که خودشه٬ وقتی برگشت شهوت از روش می بارید و لباشو گاز می گرفت٬ من حسابی اون بالا عرق کرده بودم٬ آقا شهرام در حال رو باز کرد و اومد تو٬ مامانم با دو به استقبالش رفت٬ شهرام از چیزی که میدید شکه شده بود٬ انتظار همچین چیزی رو نداشت که مامانم رو تو اون لباس ببینه! مامان با اون دامن کوتاهی که پاش بود فاصله بین خودش و شهرامو سریع طی کرد و به خاطر کفش پاشنه بلندی که فکر کنم پاشنش یه 10 سانتی بود٬ پوشیده بود٬ کون تاقچش بدجوری افتاده بود عقب. شهرام با اینکه جا خورد ولی خم شدو دستشو باز کرد و مامان پرید تو بغلش و پاهاشو انداخت دور کمر شهرام و رفت بالا تو بغلش٬ من داشتم از شق درد می مردم٬ یه نگاه به هم انداختند و بدون اینکه حرفی بزنند شروع کردند به لب گرفتن از هم٬ آنقدر اینکارو آهسته و با احساس انجام می دادند که انگار سالهاست عاشق همدیگند ! حدوده یه 2 دقیقه ای طول کشیدتا اینکه لباشون از هم جدا شد٬ مامان بهش گفت خوش اومدی عزیزم اونم مامانو بوسیدو گفت واسه دیدنت لحظه شماری می کردم. مامان پرید پائین و دست همو گرفتن و اومدن تو حال٬ مامان گفت بهتره اول ناهار بخوریم چون می دونم تو هم مثل من گشنه ای. غذا رو کشیدن و مشغول شدند. مامان هر سری که خم می شد تا چیزی برداره یا بذاره سر سفره کم مونده بود سینه هاش از تو لباسش بیفته بیرون و این رو از عمد انجام میداد٬ شهرام هم داشت با شهوت دیوونه واری نگاش می کرد. مامان روبروی شهرام نشست من از اونجا میدیدم که رون های سفید مامان چطوری افتادن بیرون. مامان گفت من اینجا جام راحت نیست می شه بشینم رو پات ؟ و قبل از اینکه شهرام ok بده بلند شد و اومد نشست رو پاهای شهرام.غذا رو همونجوری تو بغل هم خوردن البته با یه قاشق مشترک ! واسط خوردن هم هی از هم لب میگرفتن. غذا که تموم شد مامان سفره رو جمع کرد و شهرام هم کمک می کرد و تو مسیر بردن بشقاب ها به آشپزخونه شهرام دستش تو کون مامانم بودو می گفت اوووووف چی چی هست این ؟ اووووو....ف چیچی ساختی خانوم خشکله ؟ ......
جایی که من بودم به آشپزخونه دید داشت٬ مامان رفت تو و شهرام که دستش تا آرنج تو کون مامانم گم شده بود پشت سرش می رفت . مامان نزدیک کابینت که شد شهرام هولش داد و چسبوندش به کابینت و خودشم از پشت بغلش کرد٬ مامان دستشو به کابینت گرفته بود و در حالی که سرشو کج گرفته بود آهسته می گفت آآآآ ..خ آآخ..... شهرام دستشو پشت گردن مامان کردو همینطور که دست تو موهای کوتاه مامان می کرد لباشو چسبوند به گردن مامان و شروع کرد به خوردن گردن مامان٬ شهرام با اون یکی دستش رون های مامانو می مالید و قربون صدقه هیکل بی نقصش می رفت. طولی نکشید که مامانو رو به سمته جلو خم کرد و دستشو بورد لای سینه مامان و شروع به مالیدن سینه هاس کرد و همونطوری گوش و گردن مامان رو می خورد٬ من که یادم رفته بود که میخواستم فیلم بگیرم٬ بیخیالش شدم و ترجیح دادم این صحنه هارو از دست ندم. مامان رو کابینت کاملا خم شده بود و شهرام دستشو کرده بود زیر تاپ مامان و سینه هاشو گرفت و اروم آروم می مالید٬ صدای ناله مامان بلند شده بود٬ خوب که اینکارو شهرام کرد٬ تو همون حالت که مامان رو کابینت خم بود شهرام پشتش نشستو دامن مامانو آروم زد بالا٬ از چیزی که میدید داشت منفجر می شد٬ یه کون خوش تراش و بی نهایت گنده و سفیدو نرم جلوش حاضر و آماده واسه کردن بود٬ مامان یه شرت باریک 3 سانتی پاش بود که یه حلقه فلزی هم پشتش بود٬ البته کونش اونقدر گنده بود گه شورته رفته بود لای قنبلاش و گم شده بود.شهرام کمی مکث کردو دماغشو نزدیک کون مامان کردو یه بویی از ته وجودش کشید و گفت وااااااای ی ی ی ... چه بویی می ده٬ من عاشق این بوهم. مامان اونقدر به کونش می رسید و هوای کونش رو داشت که نگو٬ فکر کنم همیشه موقع سکس با بابام٬ مجبور می کرد بابامو تا از کون بکندش٬ و البته کدوم مردی هست که از کون یه زن بتونه بگزه ؟!! معلوم بود بابامم حسابی مامانو از کون کرده٬ چون تو عکسای جوونی های مامان کونش اصلا گنده نبود٬ و اگه بابام می فهمید حاصل دست رنجشو یکی دیگه داره می کنه و جر می ده حتما دیوونه می شد٬ البته شاید مامانم حق داشت چون بابا اکثر موقع ها خونه نبود و مامانم که خیلی حشری بود می موند تو کف.
خلاصه شهرام چندتا نفس عمیق در کون مامانم زد وهمونطوری که دامنشو بالا نگه داشته بو با دستش آروم کون مامانو لمس کرد٬ لرزشی تو بدن مامان افتاده بود شهرام لباشو جلو برد و 2 3 تا بوس نرم گذاشت رو قنبلای مامان٬ بعد با 2تا دستای گندش قنبلای مامانو یه کم باز کرد و نوک دماغو دهنشو اروم گذاشت بینش و در حالی که نفس های بلند و شهوت انگیز می کشید ارو شروع کرد به لیسیدن لای کون مامان. شاید هر کسی بود با ولع و وحشیانه اینکارو می کرد ولی اون کار خودشو خوب بلد بود و می دونست چطوری مامانو به زانو در بیاره. چند تا لسی کوچک که زد یهو سرشو داد پائین زبونشو آورد بیرون و از زیر کون مامان تا بالاش رو یه لیس اساسی زد٬ جیغ مامان بلند شد و همین کار شهرام باعث شد که مامان بلند شه و از شهرام فاصله بگیره !! شهرام با تعجب نگاش کرد و مامان در حالی که نفس می زد گفت : صبر کن فکر کردی به همین سادگی هاست ؟ بیای اینجا و این کون لپ رو به همین راحتی بدم بکنی ؟ باید یه کم واسش تلاش کنی ٬ اگه منو می خوای ٬ اگه می خوای منو بکونی٬ اگه می خوای این کون رو پاره بکنی باید بیای زحمت بکشی و منو بگیری آقا ....!!!
من شاخم در اومده بود و شهرام بدتر از من٬ باورم نمی شد این مامان منه ! مامان شهرامو هول داد و اومد با دو فرار کنه که شهرام مچ پاشو گرفت٬ ولی مامان بازم فرار کردو پرید تو حال٬ مامان بازیش گرفته بود٬ شهرام اومد بگیردش که مامان پرید پشت مبل و گفت چته چی می خوای ؟ منو می خوای ؟ کس می خوای یا کون ؟ بیا منو بگیر اونوقت من مال تو می شم بیا.... بیا.... شهرام که حسابی راست کرده بود دور مبل دویید ولی مامان دور مبل می چرخیدو نمی ذاشت بگیرتش٬ شهرام که خوشش اومده بود پرید رو مبل تا مامانو بگیره که مامان رفت تو اتاق خواب و شهرامم پشت سرش٬ من دیگه به اونجا دید نداشتم و لجم در اومد می خواستم ببینم چی می شه٬ صدای مامانو شنیدم که گفت تسلیم تسلیم صبر کن بذار یه چیزی بردارم ٬ صدای در کشو اومد انگار که چیزی تو کشو برداشته باشه یهو صدای خندشون بلند شد و مامان باز با فرار از اتاق زد بیرون و قند تو دل من آب شد ! اینبار کنار مبل شهرام از پشت مامانو گرفت و گفت بیا عزیزم کجا میری ؟ بیا کاریت ندارم فقط می خوام بکنمت٬ مامانو برگردوند رو به خودش و حولش داد رو مبل و شروع کردن از هم لب گرفتن٬ یکی دو دقیقه ای که وحشیانه اینکارو کردن مامان تراول 50 تومنی که تو دستش بود رو داد به شهرام و گفت اول پول گوسفند رو بگیر که یه وقت فکر نکنی واسه این که نخوام بدمت تورو آوردم اینجا ! شهرام یه نگاه کردو پولو گرفتو گذاشت لای سینه مامان گفت اونو هدیه حساب کن حرفشم دیگه نزن٬ و پولو با دستای گندش چپوند لبی سینه های مامان٬ مامان هم گفت حالا که اینطوره منم یه هدیه هستم واسه تو بیا و هدیه خودتو باز کن ٬ اینو که گفت شهرام بلند شد دو طرف یقه تاپ مامانو گرفتو با یه زور اونو تا پایین جر داد وگفت من عادت دارم کاغذ کادو رو اینجوری باز کنم و دو تا سینه مامانو گرفتو همونجوری که می مالید سرشو کرد بینش و شروع کرد به خوردن اونم چه خوردنی٬ وحشیانه میمکید لیس میزد٬ مامانم پاشو دور کمر اون قلاب کرده بودو با دستاش سر اونو تو سینش فشار می داد و می گفت بخور بخور عزیزم ماله خودته هر کاری خواستی امروز من دربست در خدمتتم... من می خواست آبم بیاد داشتم اون بالا تو کف منفجر می شدم.
بعد از یه 3 4 دقیقه ای که خوردن شهرام پیرهنشو در آورد که مامان از مبل اومد پائین و جلوش زانو زد و با دستپاچگی تند تند کمر بند شهرامو باز کردو شورتشو یهو کشید پایین٬ چیزی که دیدم باورم نمی شد حتی تو فیلم ها هم ندیده بودم٬ مامان یه لحظه خشکش زد و بلند گفت واااااوووو این دیگه چیه ؟ من سال ها بود که یه همچین چیزی می خواستم٬ مال حمید نصف اینم نیست !! کیر شهرام به قدری بزرگ و پهن و کلفت بود که نگووووو... فکر کنم یه 27 یا 28 شایدم 30 سانتی بود و بقدری کلفت بود که دستای مامان دورش حلقه نمی شد ! از اون جالبتر هم سرش خیلی گنده بود هم اینکه یه انحراف خاصی رو به سمت چپ داشت ! مامان گفت آآآآآآخخ خ جوووون من یه همچین...... که حرفاش قطع شد٬ چون شهرام یه دست انداخت تو موهای مامانو با یه دستم کیر کلفتشو چپوند تو دهن مامان ٬ مامانم شروع کرد با ولع به خوردن کیر شهرام و من یاده تو حموم که انگشتشو کرده بود تو دهنش افتادم که کیر می خواست... مامان مثل یه زن اینکاره می خورد من مونده بودم چطوری تو دهنش جا شده ! همونظوری داشت با ولع می خورد که شهرام کیرشو در آورد و سر مامانو گذاشت لبه مبل٬ خودش پاشو باز کردو کیرشو تا اونجا که جا داشت فرو کرد تو دهن مامان٬ مامان شروع کرد به عق زدن٬ وشهرام می کشید بیرون ودوباره می کرد تو دهنش٬ البته مامانم مانع نمی شد چون داشت حالشو می برد٬ 2 3 دقیقه ای اینطوری گذشت که شهرام کیرشو در اورد و مامانو بلند کرد و نشوند رو مبل و خودش کنارش نشست و شروع کردن لب گرفتن٬ مامان بهش گفت من دیروز گفتم نمی خوام دوستم باشی یادته ؟ شهرام گفت آره ٬ مامان ادامه داد می خوام به جای دوست تو شوهرم باشی٬ می خوام تو مرد من باشی٬ من تو رو می خوام٬ عاشق حرکاتتم٬ قبول میکنی ؟ اگه قبول کنی قول می دم هر وقت خواستی هر جا باشه بهت راه بدم ٬ شهرام هم از خدا خواسته بغلش کردو با یه دست چونه مامانو گرفت و با اون دست که داشت شکم و سینه های مامانو می مالید گفت چرا که نه عزیزم٬ من از خدامم هست٬ من دوست دارم تو ماله من باشی قبوله عزیزم..... بعد دوباره دحشیانه رفتن تو لب هم. مامان کاملا رام شهرام شده بود و معلوم بود با تمام وجود داره حال می کنه٬ شهرام گردنو سینه های مامانو خورد و مامان جز صدای ناله کاره دیگه ای نمی کرد٬ شهرام اومد پائین تر و شکم مامانو لیس میزد بعد آروم دامن پای مامانو بلند کرد و دامنشو در آورد٬ رون های مامان حسابی وسوسه انگیز بود و ساق پاش که برق می زد. شهرام رون هاشو مالید خم شد و از روی شرت شروع کرد به بو کشیدن کس تپل مامان٬ آروم با زبونش از روی شرت کسشو نوازش می کرد٬ بعد شرت مامانو آروم از پاش در آورد٬ نشست و چندتا بوسه نرم گذاشت رو کس ناز مامان و شروع کرد به خوردن و لیسیدن٬ مامان صداش خونه رو برداشته بود و مدام ناله می کرد٬ شهرام زبونشو سفت میکرد و آروم فرو می کرد تو و با اینکار مامان جیغ خفیفی می زد٬ مامان گفت بکن دیگه زود باش دارم می میرم٬ آتیش گرفتم٬ بکن تو ش برام٬ شهرام پاشد کیر کلفتشو گرفت٬ پای مامانو داد بالا و آهسته کیرشو مالید رو کس خیس مامان و چندتا ضربه آروم رو کسش زد مامان ناله کنان با التماس می گفت بکن توش ش ش ش خواهش می کنم بکن توش٬ شهرام کیرشو گذاشت دم کسش و سر کیرش که کلفت تر از حد معمول بودو آهسته داد تو کس مامان٬ کیرش نرم و راحت تا نصف رفت تو که مامان با صدای آآآآآآآآی ی یی یی پاشو انداخت دور کمر شهرام و اونو کشید سمت خودش٬ اینکار باعث شد کیرش تا ته ته فرو بره تو کسش٬ شهرام که خیلی حال کرده بود گفت ااااووووووف چه داغه.... مامانم کم مونده بود از هوش بره٬ و نفسش بالا نمی اومد آخه یه کیر 30 سانتی به این کلفتی رو چپونده بود تو کس تنگ وتپلش٬ شهرام شروع کرد به تلنبه زدن و با هر دفعه که اینکاره میکرد صدای مامان بلندو بلندتر می شد و معلوم بود که داره کیف میکنه٬ شهرام یه پای مامانو بلند کرد و مچ پاشو گرفته بود تو دستش٬ و تند تند تلمبه میزد٬ یکی دو دقیقه ای گذشت که مامان جیغ بلندی کشید و ارضا شد... چون بی حال افتاد و تکون نمی خورد ٬ شهرام کیر کلفتشو در آورد کیرش خیس خیس بود٬ پاهای مامانو گذاشت رو هم و اونو به بغل رو مبل خوابوند خودشم کنارش لم داد و کیرشو دوباره فرو کرد تو ٬ مامان که بیحال بود باز ناله ای کرد و مطیع شهرام شد٬ من احساس کردم آبم می خواد بیاد آخه عاشق این روش کردن بودم٬ چون پاهای زن که رو هم جفت شه و اونو به بغل بخوابونی چون دو طرف کسش می افته رو هم کسش بی اندازه تنگ می شه... شهرام هم فکر کنم اینو می دونست و تند تند و با فشار تلنبه میزد و با هر برخوردش با مامان صدای تق تق خونه رو بر می داشت٬ حدود 3 یا 4 دقیقه اینطوری کرد و مامان هی می گفت بکن بکن محکمتر من مال تو هم٬ شوهر می خوام مثل تو٬ تو شوهر جدیدمی٬ می خوام فقط به تو و اون کیر کلفتت کس بدم بکن بکن ... شهرام بلند شد کیرشو در اورد و باسن مامانو کشوند سمت بالا و مامانو چهار دستو پا یا همون سگی خودمون رو مبل خوابوندرفت پشتش و کیرشو دوباره و ایتبار محکمتر چپوند تو کس مامان و محکمو شلاقی تلنبه میزد و با هر حرکت کیرشو تا خایه هاش میکرد تو کس مامان٬ مامان معلوم بود علاوه بر لذت یه کم داره درد هم میکشه٬ آخه کیر به اون درازی با اون سرعت تو کسش عقب جلو می شد.مامان تو اون حالت کونش حسابی قنبل انداخته بود و هر قنبلش به جرات از یه توپ بسکتبال بزرگتر بود٬ شهرام کیرشو در اورد از مبل رفت پایین و رفت کنار صورت مامان و کیرشو تو همون حالتی که مامان بود گذاشت رو لباش و گفت یه کم بخور که می خوام برم سر اصل مطلب!! مامان کیرشو کرد تو دهنش و مثل حرفه ای ها ساک میزد٬ یه کم که خورد کیرو از دهنش در اورد معلوم بود دوباره حشر مامان زده بالا چون گفت برو برو اون پشت و برو سر اصل مطلب٬ چون من عاشق دادن از اصل مطلبم٬ من عاشق کون دادنم٬ برو پاره کن برو هنوز دیروزو جبران نکردی ٬ این حرفا باعث شد شهرام حشری حشری بشه ٬ رفت رو مبل و کیرشو گذاشت دم سوراخ صورتی مامان٬ مامان با جفت دستاش قنبلاشو از هم باز کرد٬ شهرام با خیسی کس مامان سر کیرو با فشار حل داد تو و سر کلفت کیرش با یه حرکت نشست تو کون لپ مامان٬ درسته که مامان عاشق کون دادن بود و بابام همیشه از کون می کردش ولی کیر بابا کجا و کیر شهرام کجا !! مامان یه لحظه از شدت درد رو به جلو حرکت کردو اومد که پاشه ولی شهرام دو ور باسنشو گرفتو نذاشت تکو بخوره٬ صدای آآآآآآ خ خ خ خ مامان بلند شد که معلوم بود اینبار از سر لذت نیست ولی دیر شده بود چون با اون حرفایی که زد دیگه راه برگشت نذاشت واسه خودش و به همین خاطر شهرام کیرشو با فشار هرچی بیشتر تا دسته فرو کرد تو مامان جیغی کشید و خواست بلند شه که کیره در بیاد ولی اینبار شهرام یه کشیده محکم محکم خوابوند در کون مامان و گفت کجــــــا ؟ صبر کن می خوام جبران کنم برات٬ تازه اومدی تو چنگم٬ مگه نگفتی اگه گرفتمت ماله خودت می شم ؟ تازه طبق قانون زناشوئی مرد باید زنو از کون هم بکنه٬ منم که شوهرتم مگه نه ؟و کیرشو داد عقب و محکم شروع کرد تلمبه زدن رو کون مامان٬ مامان باز تقلا میکرد بلند شه که شهرام دوطرف باسنشو محکم گرفته بود و هر چند لحظه یه کشیده میزد در کون مامان٬ بیچاره مامان کونش سرخ سرخ شده بود٬ یکم که گذشت مامان چون دید راه فرار نداره سعی کرد تحمل کنه و البته چون همیشه از کون میداد خیلی زود براش عادی شد و ناله می گفت بکن بکن شهرامم محکم اینکارو میکرد و مدام سیلی میزد در کون مامان و با هر ضربه مامان جیغی میکشید. 4 یا 5 دقیقه ای گذشت تا اینکه مامان از شدت لذت دوباره لرزید و ارضا شد و چند لحظه بعد شهرام کیرشو کشید بیرون از مبل پرید پائین و در حالی که کیرشو می مالید اونو گذاشت رو لبای مامان و مامان کردش تو دهنش که شهرام آه بلندی کشید و آبش با فشار زد تا حلق مامان٬ مامانم کیرو از تو دهنش در نیاورد و همینطوری هر چی آب داشتو خرد و دو نفری بی حال افتادن رو مبل٬ یه ربع بعد رفتن حموم و دوش گرفتن البته معلوم بود تو حموم دوباره شهرام مامانو از کون کرد چون مامان با دادو فریاد می گفت بکن این کون تپلو ...
بعد اومدن بیرون مامان آبمیوه اورد و خوردنو همدیگرو بوسیدنو شهرام رفت و قرار بعدی رو واسه خونه شهرام ریختن. من هم همون بالا خودمو ارضا کردم و بعد یواشکی اومدم پائین و رفتم بیرون و شب اومدم خونه ٬منم چیزی نگفتم و عادی رفتار کردم٬ البته مامان بی حال بی حال بود و گفت سرم درد میکنه... این جریان ادامه داشت تا اینکه یه روز دل رو به در یا زدمو به مامان گفتم می دونم تا بتونم منم اون کونشو بکنم که اینارو بعد براتون میفرستم...

فرستنده : بهروز

سلام.من اسمم ارسلانه. الان بیست وهفت سالمه.این خاطره مربوط به ساله هشتادوشیشه.اون موقع بیست ودوسالم بود وآخرایه خدمته سربازیم بود.اومده بودم مرخصی که یکی ازهم خدمتیهام که تازه ترخیص شده بودبهم زنگ زدوازم خواست که برم شهره اوناوبهش سربزنم.منم بایکی ازبچه محله هام رفتیم شهره هم خدمتیم.خیلی ازمون پذیرایی کرد آخرشبم چنتاسیگاری بارزدوباهم کشیدیم وبعده یکی دوساعت درازکشیدیم که بخوابیم.بچه محلم هروقت سیگاری میکشیدخوابش سنگین میشدومن این ومیدونستم.هم خدمتیم توخدمت این شایعه پشت سرش بودکه کون میده.خلاصه ساعت دوشب گذشته بودکه من که وسط خوابیده بودم دستموگذاشتم رو رون پاشوباترس یه کم مالوندمش.کم کم دستموبردم سمت کیرشو شروع کردم به مالوندن.کم کم دستموبردم زیر شلوارشوکیرشوکشیدم بیرون.خیلی داغ شده بود یه کم که مالوندمش نیم چرخی زدوروشوبه طرف من کرد.حالامیتونستم دستموبه کونشم به مالم.ولی راستش ترجیح دادم اول کونموبه کیرش بمالم.شلوارموکشیدم پاینوکونموبه سمتش کردم.یه کم رفتم عقب وکیرشوگذاشم دم سوراخه کونم ویه کم فشاردادم.خودشوزده بودبه خواب.چنددقیقه باکیرش ور رفتم وبعدش رفتم پشتش وشلوارشوکشیدم پایین وکیره سیخ شدموگذاشتم دم سوراخش ویه کم فشاردادم اونم یه کم خدشودادعقب که بیشتربه کونش فشاربیاد.کیره من خیلی ازکیراون گنده تربود بعدچند دقیقه بازم برگشتم سرجام ودوباره کیراونو گذاشتم دم کونم واینباربیشترفشاردادم طوری که سرکیرش رفت تو ولی چون خشک بود بیشترنمیرفت واسه همین تف زدم به دستمومالیدم به کیرشو گذاشتم دم کونم ویواش یواش واردکونم کردمش. من هر وقت سیگاری میکشیدم خیلی حشری میشدم

خلاصه بعد دو سه دقیقه احساس کردم آبش اومدو ریختش توکونم خیلی بهم حال داد چنددقیقه بی حرکت گذاشتم کیرش تو کونم بمونه بعدش کشیدم جلوتاکیرش دربیاد.یه ساعتی گذشت واینباررفتم سراغه کونشوکیرموحسابی تف مالی کردمویواش کردم توکونش اونم این من کونی بودو ازدردش لذت میبردوگذاشت کیرم تاته بره تو زیاد طول نکشید که آبم خالی شد تو کونش.واقعا لذت داشت حیف که دیگه تکرارنشد..

نوشته:‌ ارسلان

سلام به همه دوستان مثل همه نمیگم این واقعیه یا واقعی نیست خود شما که لطف میکنید میخونیدش تو نظراتتون بگید
بعد چند سال رفتم زیر زمین خونه پدریم,وقتی برقو روشن کردم 25سال زندگیم از جلو چشام رد شد.دوچرخه ام لباسام و....که هرکدومشون یه من خاک نشسته بود روشون. یه چرخی زدم با دیدن بعضیاشون لبخند میزدم و با دیدن بعضیاشون بغض گلومو میگرفت.
یه گنجه قدیمی گوشه دیوار بود,آخ یادش بخیر گنجه قدیمی مادربزرگ که هر وقت بابام میخواست بزنتم میرفتم توش مخفی میشدم.خدابیامرزتش قبل مرگش دادش به من بعد از اون شد گاوصندق زندگی و غم و خوشی های زندگیم.خاک روشو تمیز کردم قفل قدیمی روش بود یادم اومد بابام کلیدشو انداخت رفت.به زور یه میله پیدا کردم و قفل و شکستم.وقتی درشو باز کردم مثل همیشه بوی گل محمدی ازش زد بیرون عاشق این بو بودم منو یاد مادر بزرگم و بچگیم مینداخت همیشه خودم توش کلی گل محمدی یا عطرشو میرختم. چنتا دفترو کلی عکس توش بود که همشون کلی خاک گرفته بود.وقتی خاک رو دفتر قرمزرو پاک کردم کل دوران زندگیم مثل یه فیلم از جلو چشام رد شد بی اختیار بازش کردمو با اولین جمله که رو صفحه اول بود اشک از چشمام فرو ریخت(همش تقصیر چشمات بود)رو زمین نشستمو زانومو بغل کردمو شرو کردم اشک ریختن.با یه ضربه یواش یه دست ناز به خودم اومدم,دیدم پریسا نشسته و داره با تعجب منو نگاه میکنه.
پریسا:دایی,دایی جونم چیشده؟چرا گریه میکنی؟
-هیچی دایی جون یاد گذشته افتادم تو نمیخواد نگران باشی
پریسا:دایی همه در مورد گذشتت حرف میزنن ولی من چیزی نمیدونم نمیخوایی برای پرنسس کوچولوت تعریف کنی؟
بی اختیار دوباره اشک از چشمام روونه شد.با این دست ناز و قشنگش اشکامو پاک کرد و یواش گفت ببخشید اگه نارارحتت کردم معذرت میخوام.
آروم دستشو تو دستم گرفتم و بوس کردم.
-قشنگ من دوسداری یه عمر خاطرات داییتو بشنوی؟ولی باید قول بدی بعدش چیزی نپرسی ازم قول میدی؟
_آره دایی جون به خدا قول میدم.
-خب پس پاشو برو دوتا صندلی بیار تا برات تعریف کنم.
با دوتا صندلی اومد تو زیر زمین یکی شد داد به منو خودش رو بروم نشست میشد ذوق ذگی و تو چشاش دید.
(17سالم بود اونموقع اینجا پایین شهر بود.مپل همه بچه های پایین شهر تو کوچه ها با رفیق بازی بزرگ شدم.شر بودم و سر بزرگ رفیق حکم خدا رو داشت برام جونمو پاش میدادم.کلی آشنا پاشنا دور برم بود از ساقی و یاغی و معتادو بپه فنج.ولی از کل اینا فقط با جهارتا مچ بودم که رفیق فاب بودیمو پلاسایه محل.)عکس از گنجه در اوردمو به پریسا گفتم بیا نزدیک اونم صندلیشو چسبوند به من.
-ببین دایی جون این شلوار شیش جیبه مسعوده این یکی که تکیه داده به ستون محمده
این یکیم که تو بغلمه داداش رضاست.
_این یکو میشناسم این داییی جون خودمه آقا آرش اینجام سی و سه پل اصفهانه.
با این حرفش خندم گرفت.
(داشتم میگفتم. با رضا از اول باهم بودیم رفیق جینگ هم ولی با علی و مسعود وقتی بدنسازی میرفتیم باشون دعوامون شدو کم کم شدیم رفیق شیش.
با این که زیاد شر بودیم و مپلن جاهل ولی معرفت داشتیمو همسایه ها بهمون اعتماد داشتن و خودمونم زیاد تابلو نمیکردیم.دختر بازیمونم که سرجاش بود ولی بیشتر اذیت میکردیم دخترارو.
اونسال دوم دبیرستان بودم. با هزار بدبختی دوتا موتور خریده بودیم با بچه ها.تابستونا میرفتیم سرکار.
نزدیکای ظهر بود.مسعود:عامو نبینم غمتو چی شده داش آرش؟
-ای لعنت به این علی بره نشد این مرتیکه یدفه سرموقع بیاد بیرون دوساعته اینجا علافشم.
_ولش بابا برار دیروز زضا بهت گفت چی تور زدم؟
-نه بابا داش رضا دیشب مهمون بود نیومد ببینیمش.با چه اقدسی رفیق شدی؟
_دستت درد نکنه عامو پاک آبرومونو بردی تا حالا شده داشت دست رو بد کسی بزاره؟
همون موقع علی اومد بیرون.علی:آره زیدت زیبا رو یادت رفته؟(زیبا یه زنه ای بود عین مردزبا که این علی دهن سرویس اسمشو گذاشته بود زیبا و میگفت زید مسعوده)
آرش:ای علی تو روحت کدوم گوری مرتیکه دوساعته اینجام؟
علی:شرمندم داداش.
آرش:دشمنت.خب میگفتی آقا مسعود.
مسعود:اولا زیبا زید اون آقات بود علی نامرد.خب میگفتم داشی دیروز با رضا بغل بیمارستان تورش کردیم.
علی:د راستی زضا کو؟
مسعود:گل لقد نمیکردم علی آقا داشتم حرف میزدم عین ان پریدی توش.بعدشم رضا رفته خونه خالش محلات.
علی:آخ شرمنده برار ادامه بده داشتی خالی میبستی بازم ببند
مسعود:ببند فکو الان وقتی بردمت اونجا دیدیش کف بر شدی بعد بگو.
آرش:بس کنید بینیم علی موتورو بکش بیرون بریم بینیم ایندفه چی تور کرده. مسعود ولی خیلی نامردی زیبا خانوم ناراحت میشه ها
مسعود:اه تو دیگه بس کن عامو.علی بدو الان تعطیل میشه.
علی:چشم زیبا خانوم روشن پس هوو مدرسه ای اوردی سرش اگه بهش نگفتم؟
وقتی علی اینو گفت مسعود از هرس کیلیدشو پرت کرد سمتش و شرو کرد بش فش دادن.با هزار بدبختی سوار موتور شدیمو رفتیم سمت دبیرستانشون که ادیب بود اسمش.
مسعود:آها اوناهاش داداش کف کردی؟
علی:کدوم اون سیبیل فابریکه؟
مسعود: نه بابا اون قد بلنده
علی:اون که مپل نردبون میمونه
مسعود:بدبخت ته تیکس شاسی داره
همون لحظه چنتا دختر از بغلمون رد شدن
علی:اوه خانوما ببخشید من یه آرایشگاه خوب سراغ دارم میخواید معرفی کنم برید سیبیلتونو چخماقی کنه؟
_نه مرسی وقت کردی خودت برو پیشش یکم به وضعت برسه ریش بزی
با این حرفه دختره که خداییشم خوشگل بود من ترکیدم از خنده
آرش:علی جون بیا این دستمالو بگیر صورتتو پاک قهوهای شده
علی:دارم براش صبر کن.
مسعود همون لحظه رفت تو کوچه تا با زیدش صحبت کنه منم فقط داشتم به علی میخندیدم که حرصش گرفته بود.
آرش:راستی علی بیا اینم فیلمات دمت گرم کلی با فریاد زیر آب حال کردم
علی:فعلن بگیرش دستت من باید حال این دختررو بگیرم
آرش:بیخی بابا یدفه ام تو قهوه ای شو چی میشه؟
علی:نه اونوقت بابام دیگه نمیشناستمو رام نمیده خونه.بپر داداش سوار شو بریم دنبالش
آرش:بیخیال رضا رو چیکار کنیم؟
علی:میایم دنبالش بعدن سوار شو
بعد دو دقیقه رفت تویه کوچه
علی:داش عروسکه رو کیفشو میبینی؟
_آره عامو
-الان دیگه نمیبینیش
علی گازشو گرفت رفت سمتش ولی تا اومد اون خرسرو بزنه دختر پرید کنارو تمام فیلمای من ریخت زمین منم پریدم پایین .علی ام نامردی نکردو گازشو گرفت رفت.
من که از خجالت روم نمیشد سرمو بالا کنم این اولین دختری بود که ازش خجالت میکشیدم تا حالا
-معذرت میخوام خانوم رفیقم اونجا که بهش بد گفتید کینه به دل گرفته بود من معذرت میخوام.
هموت لحظه رفتم سراغ جم کردن فیلما.
_خواهش میکنم آقا شما که مقصر نیستید ولی از شما بعید با همچین بی فرهنگی میچرخید.
-اون زیاد پسر بدی نیست شما ببخشیدش
یدفه اون اومد سمته منو شرو کرد جم کردنو کمک کردن بهم
منم وقتی چشم تو چشش افتاد نیمدونم چیشد که یدفه پاشدم دوییدم رفتم
.علی:داداش تو کجا موندی؟
آرش: توروحه نامردت بی معرفت خیلی پستی
مسعود همون لحظه رسید
مسعود:چی شده باز؟چرا ول کردید رفتید؟
آرش:هیچی آقا میخواست حال دختررو بگیره منو انداخت و فرار کرد
علی:نه بابا دروغ میگه این جا موند
مسعود:علی تو از این کارا زیاد کردی
علی:خب بابا فیلمامو بده بریم
آرش:بیا ان خان
علی:پس فریاد زیر آب کو
آرش:توشن بود دیگه,آخ فکر کنم جاموند تو کوچه پیش دختره
علی:مرسی چی شده داش آرش رنگت پریده نکنه دختره کتکت زده؟
آرش:ببند بابا جم کن بریم که گند زدیم
نمیدونم چجوری اون روز تا شب گذشت فقط به اون دختره فکر میکردم داشتم دیوونه میشدم منتظر بود زضا برگرده تا بش بگم وای اولین دختری بود که اینجوری جذبش شده بودم)

دوستان اگه به نظرتون جالب بود بگید تا ادامه بدم داستانو اگه هم که دوس نداشتید دیگه ادامه نمیدم

نوشته: arya sex

24 سالم بود فعالت اقتصادیم وسیع تر شده بود به کارهام نمیرسیدم و باید وقت بیشتری میزاشتم
اگهی دادم و مشخصات رو نوشتم تقریبا مورد خاصی نبود که دختری از عهدش بیرون نیاد فقط کمی باید فن بیان میداشت

خانواده ما سرشناس بودن و به خاطر ابروی خانواده با هیچ دختری ارتباط نداشتم که کسی منو نبینه و به هر حال شرایط ویژه ای داشتم

چند باری توی مهمونیا دخترهایی چشمم رو میگرفتن و یا خودشون هم میخواستن ارتباط برقرار کنن یا واسط میفرستادن اما نمیخواستم خودمو تابلو کنم اعتبارم تو خانواده برام از همه چی مهمتر بود و مدتی طول کشید که بتونم خانواده رو راضی کنم منشی زن بیارم

به هر حال زنگ میزدن و بعد کمی صحبت بهشون ادرس و ساعت میدادم یکی یکی سر موعد اومدن و تقریبا همه منتفی بودن - تقریبا نصفشون اومده بودن بدن ! یعنی بیشتر از اینکه قابلیتشونو نشون بدن حالت خوردن داشتن

دیدم اینطوری به نتیجه نمیرسم یکی از دوستامو اوردم که کنارم باشه و با تجربه اون یکی رو انتخاب کردم - دختر خوبی بود هم گشاده رو هم سر و وضع مرتبی داشت و ادم حسابی نشون میداد

شرکت توی یه اپارتمان مسکونی بود و به همین خاطر باید درب رو میبستیم - مشتری ها هم خاص بودن و با قرار قبلی برای سفارش و معاملات میاومدن چون مدارک مهمی تو شرکت بود و من برای کارهای اداری و بانکی بیرون میرفتم و ادم فوق العاده مشکوکی هستم دوربین هایی رو تو اطاقم به صورت مخفی نصب کردم که منشیمو تست کنم

شبها قبل رفتن دوربین ها رو چک میکردم اصلا وارد اتاق من نمیشد
کارشم خوب بود و ارتباطمون رو خیلی خشک برنامه ریزی کرده بودم

یه روز هوا گرم بود و کولر هم کل شرکت رو پوشش نمیداد اومد ازم اجازه گرفت گفت اگه کسی نمیاد من کمی راحت تر لباس بپوشم چون واقعا کل بدنش خیس میشد و بدن پر تعریقی داشت منم گفتم بعد ظهر ها اگه قرار نداریم موردی نداره

برای اینکه موضوعی پیش نیاد خودم سعی کردم کمتر شرکت بیام چند باری که اومدم دیدم تیشرت پوشیده با شلوار لی که منو میدید و قیافه و اخلاقمو خبر داشت میرفت مانتو روش میکشید

چند وقتی گذشت و دوباره دوربین ها رو چک کردم دور تند بودم و همینطور روز ها رو تیکه تیکه میزدم بره که یهو دیدم یه چی اومد تو اطاقم زدم از اول اومد دیدم اومده تو اطاق درو قفل کرده رو صندلی من نشست و تیشرتشو دراورد یه دکمه شلوارشم باز کرد و با پرونده ها خودشو باد میزد ار بالا به پایین معلوم بود که خیلی از گرما فراریه وقتی داشتم میدیدم از همونجا شروع کردم به سنگ شدن

بدن زیبایی داشت قد 170 تا 175 وزنش که نمیدونم اما خوش بدن بود و کلا منو برد تو مایه های فکر های شیطانی
قلبم تند میزد سریع بلند شد و رفت معلوم بود یکی اومده یا تلفن زنگ زده
دلم میخواست بیشتر ببینم شهوتم شرافت رو اب کرده بود . اخر هفته دو تا دوربین بی سیم تهیه کردمو جمعش با هزار دنگ و فنگ و بدبختی و سیستم گذاشتن وصلشون کردم روز ها رکورد میشد و شبها میدیدم چند روزی ادامه داشت تا دیگه قید همه چیو زدم که سکس کنم - کارو بار و زندگی رو ول کرده بودم اشفته بودم دنبال موقعیت بودم اما میترسیدم

چند روزی شرکت موندم که بهانه ای بتراشم تا دیدم یه روز مانتو با دکمه های باز پوشیده دیوانه شده بودم از نزدیک که میدیدم خیلی خوش بدن بود از حرکاتم معلوم بود خیلی خودم رو کنترل میکنم و عصبی هستم فایل بایگانی رو باز کردم و صداش کردم گفتم بیاد پرونده ای رو پیدا کنه از پایین شروع کرد و خم شده بود باسنش رو دیدم کف کردم از پشت رفتم نزدیکش لای باسنش از روی لباس معلوم بود نردیکش شدم دستم رو با ترس گذاشتم رو کمرش و خودم رو نزدیک کردم اروم خودمو چسبوندم به کونش - ویبره داشتم هم از شهوت هم از ترس که بهو بلند شد منو نگاه کرد با حالت تعجب گفت اقای ... میدونم شما ارتباطی با کسی ندارید و از اخلاقتون هم با خبرم اما من فرد مناسبی برای این کار نیستم لطفا اگر پوشش من نامناسب هست بهم بگید وگرنه من رو خوب شناختید اونطور دختر نیستم

دلو زدم به دریا گفتم ببین گور پدر تمام دنیا نمیتونم خودمو نگه دارم میخوام بقلت کنم تقریبا هم قد خودم بود بقلش کردم تمام وجودشو چسبیدم گردنمون روی هم بود اما اون هیچ حسی نداشت همینطور دستش اویزون بود عین ماست وایساده بود

اولین بار بود اسم کوچیک صدام میکرد تو گوشم گفت رضا مطمئنی ؟ مطمئن هستی که دوستم داری ؟

گفتم الان فقط میتونم بگم توی دنیا هیچ چیزی رو جز تو نمیخوام تمام مال و خوشی دنیا یه طرف تو کفه پایین ترازویی

رضا ولم نمیکنی ؟ من با کسی تا الان ارتباط نداشتم من ...

- الهام منو شناختی تا الان - وقتی میگم میخوامت یعنی میخوامت با تمام وجود به ارومی بقلم کرد همدیگه رو فشار میدادیم گریه کردیم حرفای عاشقانه زدیم و ابراز علاقه و دوست داشتن نمیدونم اون وسط شهوتم چطور به یه رابطه دوست داشتن رسید اونم من ...

تنها کسی بود که نه میخواستم سرش کلاه بزارم نه سرکار بزارم واقعا صادق شدم باهاش و به خودم قول دادم اگه موارد ابتدایی اوکی بود همینو بگیرم

گفتم الهام من تا الان با زنی نبودم 24 سالمه و الان نیاز دارم از من جدا شد گفت این میشه شهوت خرابش نکن ناراحت میشم

گفتم گور پدر همه چی به هیچی امروز فکر نکن همینطور مونده بود متعجب از من که رفتم همه چی رو چک کردم که کسی نیاد یه وقت - تو اطاق خودم دوربین بود دستشو گرفتم بردمش تو اطاق خودش و مانتوشو زدم کنار و چسبیدم بهش گردنش رو بوسیدم بوسه های ابدار کیرم دیگه جا نداشت لامصب باربی بود چرا اینطور سینش جلو بود با وجود بدنی صاف !

یکمی اومدم پایین کیرمو گذاشتم لای شلوارش گفت رضا من خیلی میترسم تورو خدا میخوای بریم بمونه برای یه روز دیگه ... اولین لب عمرم رو گرفتم چه حال عجیبی بود خودش هم میخواست و هر دو اماتور لبامونو میزاشتیم روی هم میبوسیدیم من بدنم رو اروم بالا پایین میکردم

بدنم لرزه داشت میترسیدم که دارم چیکار میکنم اولین بار بود اومدم عقب کسشو گرفتم تو مشتم چهار تا انگشتم لای پاهاش بود سرشو داد بالا یه اهی گفت سینشو از رو لباس گاز کرفتم دیدم سوتینش کلفته تیشرت رو دادم بالا سینشو از بالای سوتین بوسیدم و لیس زدم واوو بین سینه هاش و خیس کرده بودم اومدم تا بالا گردنشو خوردم سرشو داد بالا گفت آآآه رضا ترو خدا آآآه نمیتونم بدون اینکه ببینه زیپمو باز کردم کیرم از زیر شورت دیگه داشت میترکید زد بیرون و راحت شد
اون نفسش خیلی تند شده بود منو از کنار بقل کرد و فشار داد خودشو یکمی بالا پایین کرد ویبره زد یهو شل شد مچمو تو دستاش گرفت و به زور زد کنار دیگه راحت شده بود خودشم میخواست برش گردوندم دستاش رو گذاشت رو میزش خم شدم روش و دکمه شلوارشو باز کردم و کشیدم پایین شورتش خیس بود اونم دادم پایین یه بوی شهوت همراه با تعریق بلند شد تو فضا کسش موهای خیلی کوتاه و نرم و طلایی داشت اولین باری بود که از نزدیک کس میدیدم

لبهای بسته و کلا همرنگ بدنش بود تحمل نداشتم کیرمو خوب اب دهن زدم گذاشتم درش گفت نه چیکار میکنی کشید کنار برگشت به زور برگردوندمش دوباره تحمل نداشتم فرو کردم توش

داد زد همراه گریه جلو دهنشو گرفتم و همینطور رفته بود داخل تا ته فشار دادم نفسش در نمیاومد خشک شده بود یکمی کشیدم عقب دیدم کیرم خونیه کیرم کلفت بود از اینکه میدیدم کسش رو اونقدر باز کرده داشتم حال میاومدم تا یکی دو حرکت کردم دیدم داره ابم میاد کشیدم بیرون یکمی کیرمو اوردم پایین و میزش کثافت شد همینطور ازم اب میپاشید تو عمرم نه به این سرعت و نه به این مقدار نیومده بود

منیم پرتاب میشد ! گریه کرد سوتین و باقی لباساشم دراوردم همونطوری از پشت گردن و کتفشو میخوردم کیرم تقریبا راست بود گفتم حالا که کردیم بزار حد اقل کامل حال کنیم هم من میخوام هم تو بهم اعتماد کردی پس بیا

عین وحشیا کل وسائل میزشو زدم کنار فکس و مانیتور و ... هیچی برام مهم نبود بزار تموم دنیا خراب بشه اصلا - این لحظات یک دقیقش هم نباید خراب بشه با کمک من خوابوندمش روی میز طوری که پشتش به میز بود کسش دم میز بود پاهاشو دادم بالا رو شونه هام کیرم خونی بود رفتم شستم و یکمی دستمال رو مرطوب کردم اوردم کس اونم پاک کردم

اب دهن به هر دو زدم و اروم دادم داخل درد میکشید و همش میگفت اروم منم با یه حرکت تا اخرش کردم داخل کسش از داخل یه داد دخترونه زد و همینطور گذاشتم تا کسش گشاد بشه

یک دقیقه بعد اروم اروم داشتم تکون میدادم کسش رو با تموم وجود احساس میکردم خیلی لذت بخشه اولین سکس

پاهاش که رو شونم افتاده بود خستم کرده بود بلندش کردم پاهاشو گزاشتم رو زمین و شکمشم روی میز اروم اروم کردم تو

واووو چه دل نشین بود دیگه داد نمیزد حال میکرد اخخخ اخخخخ ووااای

گفتم داری درد میکشی ؟

نه همینطوری بکن چه حالی میده تا الان حسش نکرده بودم ترو خدا بکن همینطور اروم جلو عقب کن

تا تهش که میرسیدم همینطور فشار میدادم که باسنشم جمع بشه - لای کونشو با دستام باز کردم که تا ته بکنم همینطور فشار دادم

بالای کیرم میرفت لای کونش بدون اینکه از بدنش جدا بشم عقب جلوی کمی کردم و ابم داشت میاومد دراوردم با خیال راحت ریختم کف اطاق رو خیس کردم

به خودش اومد گفت چه کار میکنی همه جا کثیف شد گفتم فدا سرت ولش کن دستشو گرفتم همونطوری لخت بردمش تو حموم و اب و باز کردم رفتیم دوش گرفتیم دو تایی

دیگه ناشو نداشتم خیلی خسته بودم بدنم دیگه اگه زیادی تکون میخورد درد میگرفت کلا انگار تمام وجودم خالی شده

تو حموم وسیله ای نبود چون ازش استفاده ای نمیشد زیر دوش به هم چسبیدیم لب گرفتیم بدنامون سر شده بود بقلم کرد سینه های قشنگش روی بدنم بازی میکرد.

رضا پردمو زدی میدونی چه کار کردی ؟ من و تو که تو خواب هم به هم نمیرسیم من چیکار کنم ؟ همونطوری که تو بقلم بود و زیر دوش بودیم انگشت وسطمو از بالای کمرش بردم پایین تا لای باسنش مقعدشو با نوک انگشتم فشار دادم سمت بالا یه تکونی خورد صورتشو برد عقب منو نگار میکرد گفتم دنیا رو شده ول میکنم تورو میگیرم

خوشحال بود یهو قیافش عبوس شد گفت خانوادت و مردم ...

گفتم اخرش میخوان بگن تو اومدی منو تور زدی منو قاپیدی - منو خرم کردی غیر از اینه ؟

یه عمر به خاطر حرف اینا زندگی کردم چه گهی خوردم ؟ بزار یکمی به حرف دلم گوش بدم و با اون چیزی که دلم میخواد زندگی کنم

میخوام دیگه خوش باشم میخوام با تو باشم

چند وقتی با هم میمونیم اگه خواستی منو باهام میمونی اگه نه دکترا رو همینجا تو همین خونه برات صف میبندم پردت و از روز اولش بهتر میدوزم غم هیچی رو نخور

فقط با من یکی و صادق باش همه چی با من

چند ماهی با هم بودیم و اشنا شدیم ( نمیزاشت زیاد سکس کنیم هرچند راحت بودیم اما خودمم به همون هفته ای یکی دو بار راضی بودم چون بیشتر از اون دیگه ایندش ازدواج نبود )

خانوادم بر خلاف تصورم زیاد سخت نگرفتن و به عقیدم احترام گذاشتن خلاصه زندگی خوبی رو شروع کردیم

به همه اونایی که مثل من بودن و تعدادشونم کمه میگم که یه لحظه بگید گور پدر تموم دنیا و زندگی کنید

ادم به بار به دنیا میاد و فرصت داره از زندگیش لذت ببره اگه سالهای عمرش گذشت بدون اینکه کاری انجام بده فقط گذشته و هیچ افتخاری نصیبش نمیشه بجز اینکه ریده به زندگیش

موفق و موید باشید

--------------------------------------

ببخشید میدونم خیلیها دوست ندارن بگم اما این داستان هم مثل داستان قبلی بچه شیطون ساختگی بود

نوشته: بچه شیطون

سلام دوسی ها
زیاد حاشیه پردازی نمیکنمو فقط اصل مطلبو واستون مینویسم...
ساعت یک شب بود...من و سامی عشقم...تو ی اتاق تاریک تنهای تنها بودیم...دستاشو رو کمرم حس میکردم ک داشت میومد پایین تر...نفساش خیلی تند شده بود...صدای نفسامون...قلبش...قلبم همه اتاقو پر کرده بود....لباشو جلو لبام حس کردم...ک هر لحظه داره نزدیک تر میشه...خیسی لباش رو لبام...لبامو با زبونش باز کردو...زبونش حالا رو زبونم بود...زبونامونو روهم مکشیدیم...تکونش میدادیم...میخاسم...محکم تر...دسمو حلقه کردم دور گردنشو سرشو اروم فشار دادم...ی دفه دسشو گذاشت رو باسنمو ب خودش فشارم داد...کیرشو حس کردم ک وای خیلی بزرگ شده....زبونش رو گوشم بود....لاله گوشمو ب شدت مک میزد...آآآییییییییییییییییی....همه بدنم شل شده بود....لباشو میخاسم....سوتینم باز شد....افتاد کنار پام...پاشو گذاشت روش....دسشو کرد تو شرتم...خیس بود...گفت پاتو باز کن....چوچولمو گرفتو فشار داد...آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ی ی ی ی ی ی ی....همه بدنم شل شده بود....دسمو گذاشتم رو کیرش....شرتش خیس بود....شرتمو کشید پایین...شرتشو در اورد.....زانو زد جلو کسم....نگاش میکرد....دسشو میکشید روش....نفساش میخورد بش...آههههههههییییییییییی....هلم داد.....افتادم رو زمین....سرشو برد لای پامو...لیس میزد...زبونشو فشار میداد توش.....تکونش میداد....سامی محکم تر.....محکمتر.....دسمو گذاشته بودم رو سرشو فشار میدادم.....فقط صدای نفساش میومد....سرشو ثابت گرفت....خودمو تکون میدادم...سرمو فشار میدادم جلو ک زبونش بره تو کسم....آهههههههههییییییی..خیس بود.....کسم پراز آب بود....سامی توروخدا محکم تر....انگار نمیشنید....سرشو برد عقب...واسه خودت میمالی؟....اره عشقم...دسم رو کسم بود.....واس خودم میمالیدم....اونم واس خودش جق میزد.....حالا هم واسم میخورد...هم واس خودش جق میزد.....سامی آبببببممممممم اوووووووووووومد....بذار بیاد عزیزم......میخورمش......مال خودمه.....ریخت ریخت رییییییییخت......همه بدنم لرزید.....فقط چن قطره اب بیرون ریخت....لیسش زد....کسمو بوس کرد....حالا اون بود ک خابیده بود....من سرمو بردم لای پاش...دوس نداشتم کیرشو بخورم....مو نداشت....ولی نمیخاسم..زبونمو گذاشتم رو تخماش....خودش واس خودش جق میزد...زبونمو روش تکون میدادم.خودشو تکون میداد...ی دفه داد زد اومد اوووووووووومد.....بخاب رو کمر...خابیدم روکمر....نشست روم....همه آبش ریخت رو شکمم....گرم بود....هوا سرد بود.....با شرتش تمیزم کرد..سردم بود....بقلم کرد....تا صب تو بقل عشقم خابیدم
امیدوارم خوشتون بیاد
حتما نظر بدین

نوشته:‌ t¡£@

همزمانسازی محتوا