...قسمت قبل

قسمت قبل با 4,5 ماه تاخیر آپ شد.که امیدوارم این اتفاق باز تکرار نشه.از همه ی دوستانی که از خاطراتم خوششون اومد تشکر میکنم.از اونایی هم که استقبال چندانی نکردن هم تشکر میکنم.ولی حقیقت اینه که این ماجرا 8 سال از بهترین سالهای عمر منو از بین برد و تنها هدفم از مکتوب کردنش اینه که الگویی باشه واسه دیگران.
.
.
.
دخترم ,دخترم ,دخت......
یکدفعه انگار بهم شوک برقی دادن, از جام پریدم.گوشه ی پیاده رو نشسته بودم و دو تا خانم چادری جلوم چمباتمه زده بودن و یه آقای جوون بالا سرم ایستاده بود.چند لحظه طول کشید تا متوجه بشم چه اتفاقی افتاده.به چهره ی خانمی که مدام دخترم صدام میزد نگاه کردم,بعدشم به شال و بالاتنه ی پالتوم که خیس بود و باعث میشد سوز زمستون و بیشتر حس کنم.هنوز تو شک بودم.
خانمه پرسید:حالت خوبه دخترم؟ما داشتیم رد میشدیم دیدیم افتادی اینجا.مریضی؟
با سر اشاره کردم که نه.
اون آقا که بالا سرم ایستاده بود یه بطری آب معدنی نصفه رو گرفت طرفم وگفت:بخور حالت جا بیاد.من همین بغل سوپر دارم.میخوای برات یه شکلاتی,کیکی,چیزی بیارم؟مطمئنی فشارت نیفتاده؟
بطری آب و ازش گرفتم و تشکر کرذم.سه نفری با هم میگفتن میخوای زنگ بزنیم خونوادت؟خونتون کجاست؟میخوای آژانس بگیریم واست؟
توان حرف زدن و تعارف تیکه پاره کردن نداشتم.با کمک خانم ها پاشدم ولباسم و مرتب کردم.از همشون تشکر کردم.اون موقع 17 سالم بود و هنوز ابروهام دست نخورده بود.آرایشمم به یه ریمل و یه رژ کمرنگ خلاصه میشد.همینطور که بهم کمک میکردن تا سوار ماشین دربستی بشم,این فکر اومد تو سرم که اگه این خانمای محجبه بدونن دختر بد حال و معصومی که الان دارن بهش کمک میکنن تا یه ساعت پیش زیر یه پسر خوابیده بوده و آه و اوه میکرده,واکنششون چیه!
با هزار بدبختی رسیدم خونه.مامانم و که با دیدن حال پریشون من نگران شده بود,به بهانه ی اینکه پریود شدم آروم کردمو رفتم تو اتاق و خزیدم زیر پتو.اشک مثل سیل از چشمم سرازیر بود.تحقیری که شده بودم و دردی که کشیده بودم,استخونامو کرخت کرده بود و همراه با گریه تب و لرز همه ی تنم و میلرزوند.مدام شماره ی مهدی و میگرفتم و مدام از اونور خط دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است میشنیدم.
ساعت حدود 10 شب بود.دیگه اشکام خشک شده بودن و چای و کاچی و سوپی که مامان به بهانه ی پریود بودنم بهم خورونده بود یکم حالم و جا آورد.گوشی مهدی هنوز خاموش بود.دلم و زدم به دریا و شماره دوستم مهسا,خواهر مهدی رو که باعث آشناییمون بودو گرفتم.اون زمان رابطه ی من و مهسا به دلایلی خوب نبود و چند وقتی بود که رابطه ای باهاش نداشتم.ازش پرسیدم خبری از مهدی داره یا نه.گفت خبری نداره.
دیگه داشتم دیوونه میشدم.گوشیش همچنان خاموش بود و من اسیر یه دنیا فکر و خیال بودم.دوباره گریه ام گرفته بود.شماره دوست صمیمی مهدی,علیرضا رو گرفتم.
-سلام علیرضا
-سلام.صدف چی شده؟مهدی چشه؟
-نمیدونم.جواب تلفنمو نمیده.گوشیش خاموشه.من و از خونش انداخت بیرون.
-کیییییی؟مهدی؟مهدی تو رو از خونه بندازه بیرون؟! گریه نکن,درست بگو ببینم چی شده.
من که نمیتونستم بگم چی شده.گفتم:
-نمیدونم به خدا.یکدفعه قاطی کرد.اصلا نذاشت من حرف بزنم.
-آخه چی شد که قاطی کرد؟ببین مهدی داغون اومد خونمون.الانم مست افتاده رو بالکن.بهم گفت اگه بهم زنگ زدی جوابتو ندم.مشکلتون چیه؟من میتونم کمک کنم؟
-فقط راضیش کن گوشیشو روشن کنه.علیرضا دارم دیوونه میشم.تو رو خدا راضیش کن.باید باهاش حرف بزنم.
-باشه.خیالت راحت.الان میگم بهت بزنگه.منتظر باش.
بعد خداحافظی از علیرضا.دلم مثل سیر و سرکه میجوشید.مهدی دوست نداشت دیگرانو تو مشکلاتمون دخالت بدیم و از اون بدتر,دوست نداشت من با دوستاش ارتباط داشته باشم.شماره چند تا از دوستاشم فقط برای اینکه شاید موقیعت خاصی پیش بیاد بهم داده بود. و احتمالا یه دعوا هم سر اینکه چرا به علیرضا زنگ زدم راه مینداخت.
بالاخره گوشیم زنگ خورد.مهدی بود.
-الوووو مهدیییی
-جااان
مست بود.صداش دو رگه و کشدار شده بود.سعی میکردم گریه نکنم و درست حرفم و بزنم.ولی نمیشد.
-معلومه عصر تا حالا کجایی؟مهدی تو با من چیکار کردی؟هااا؟مثل آشغال منو از خونت پرت کردی بیرون.چت شد یهو؟منو بااون حالم انداختی تو خیابون!
چند لحظه سکوت کرد.هنوزم سنگینیو سکون اون چند لحظه یادمه...
-میدونی من عاشقت بودم؟
-بودی؟!!!
-میدونی من 2 ماه دیگه دارم میرم آلمان؟میدونی میخواستم هفته ی دیگه برم پیش بابات باهاش حرف بزنم؟
مغزم سوت کشید.تمام عضلاتم فلج شدن.یعنی چی!قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم.صدای یه قهقه ی بلند اومد.خندش که تموم شد ادامه داد:
-تعجب کردی؟نه؟
بازم خنده
-میخواستم سوپرایز شی خانم.
دوباره لحن صداش عوض شد.تقریبا با فریاد,بدون توجه به علیرضا که مطمئنا همون نزدیکیا بود داد زد:
-میخواستم پردتو بزنم که مطمئن شم این مدتی که نیستم.تا کارام درست شه و ببرمت,ننه بابات نتونن آبت کنن.ولی زهی خیال باطل.خانم دست منو از پشت بسته!بگو بینم.کی جرت داده جنده؟بدجور گشادت کرده!چند وقته پاره ای ؟هاااا؟
-چی میگی؟با منی؟به من میگی جنده؟
-ولی خدایی خیلی خوب فیلم بازی میکنی.داشت باورم میشدااا! اون اوایل شک کرده بودم که مگه میشه دختر بچه ی آفتاب مهتاب ندیده اینقد زود رام شه!بگه اینجام وبمال,اونجامو بلیس!نگووووو!خانم فولاد آب دیده است!
ببین دیگه برام مهم نیست.تموم شد خانم.تو که میدونی,من اهل فاب بستن و ازین کس بازیا نبودم.تا همین 5,6 ماه پیشم برنامه ام این بود که باهات حال کنم تا ویزام بیاد و فلنگ و ببندم.تو این چند ماه اخیر بود که جو گیر شدم و میخواستم بگیرمت.الانم چیزی نشده.7,8 بار کون دادی,یبارم کس دادی.حساب مارو بگو با انعام تقدیم میکنم.
بدون اینکه جواب توهیناشو بدم,گوشی و قطع کردم.باورم نمیشد این لات بی سر و پایی که اینطور باهام حرف میزنه.همون کسیه که من دو سال به پاش نشستم و معصومیتمو به پاش ریختم.دیگه حتی اشکی واسه ریختن نداشتم.اشکام یجایی تو سرم,قبل از اینکه به چشمام برسن بخار میشدن.
(ادامه دارد)

نوشته: صدف

چند قدم بیشتر به خونه نمونده بود. کیفی که توی دستم بود خیلی سنگین بود و من رو از کت و کول انداخته بود. پر بود از پرونده‌های کاری شرکتم. شرکتم توی طرح ترافیک بود و نمی‌تونستم ماشین ببرم. یک دسته گل هم خریده بودم که با خودم بیارم خونه. اما ته دلم شاد نبود. فقط امیدوار بودم امروز یکم اوضاع فرق کنه.
درب خونه باز شد. مثل همیشه به استقبالم اومد دم در. دسته گل رو بهش دادم. لبخندی زد و تشکر کرد. منم انگار تموم خستگی‌هام از لبخندش در رفت. دسته گل رو برد توی آشپزخونه و توی گلدون آب گذاشت. منم رفتم لباسام رو عوض کردم. سونیا دختر مهربونی بود. توی چهار سالی که باهاش زندگی کردم خیلی برام گذشت و فداکاری کرده بود. حالا حقش بود که با دیدن موفقیت من و خوب شدن اوضاع شرکت، انتظار داشته باشه یکم رفاه و آسایش رو تجربه کنه. اما چه کنم که خودش مانع میشد.
دسته گل رو آورد روی میز گذاشت. رفت توی اطاق و در رو آروم پشت سرش بست. من روی مبل ماتم برد. باز چی شده؟ رفتم در اطاق رو باز کردم و خیلی آروم گفتم: چیزی شده عزیزم؟ بعد از کلی منّ و من کردن و حرف عوض کردن حرف دلش رو زد: این گل رو که می‌بینم فکر می‌کنم تو الآن دوستم داری ولی اون روزا دوستم نداشتی...
فهمیدم که بازم قراره دعوا داشته باشیم. سر مسائلی که گذشته. سر مسائلی که مرورش جز خراب کردن یک آخر هفته‌ی دیگه هیچ فایده‌ای برای هیچ کدوممون نداره.
سونیا مدت‌ها بود دچار افسردگی شده بود. سر هر چیزی دعوا می‌کرد. از نظر جنسی هم که تعطیل بود. چند بار کارمون به دعواهای جدی رسیده بود و حتی بارها حرف طلاق زده بود. اما من می‌دونستم که علت افسردگیش چیز دیگه‌ایه. من بچه‌دار نمی‌شدم و اون هم روش نمیشد اصل حرفش و حرف اصلیش رو بزنه. از طرفی اینقدرم بهم وابسته بود که نتونه دل بکنه ازم و خودش رو به سرنوشت جدیدی بسپره. شایدم می‌ترسید که دیگه نتونه ازدواج خوبی داشته باشه.
من هم دیگه خسته شده بودم. مدت‌ها بود که گویا زن نداشتم. رابطه‌ی جنسی بود، اما سرد و یک‌طرفه. می‌گفت تو کارت رو بکن. خودش مثل یک تیکه سنگ می‌افتاد رو تخت و نه تنها خودش میلی نشون نمی‌داد، بلکه به معاشقه‌ی منم پاسخی نمی‌داد. حتی موقع سکس چشماشو ازم می‌دزدید. اما وقتی سکس رو شروع می‌کردم و نیم ساعتی اون جوری که اون می خواست می‌کردمش، تازه گرم می‌افتاد و دلش می‌خواست ارضا بشه. اما حتی این رو هم به زبون نمی‌اورد. فقط وقتی من دیگه داشتم ارضا می‌شدم یهو حالش گرفته می‌شد و حتی گاهی من رو با مشت می‌زد و بهم فحش می‌داد. منم روحیه‌م رو می‌باختم و به خودم فحش می‌دادم و عذاب وجدان نابودم می‌کرد.
بارها به این فکر کردم که ازش جدا بشم. برای اون هم بهتر بود. اما می‌ترسیدم نکنه اذیت بشه. اگر چیزی برای اون بهتره خوبه که خودش به اون تصمیم برسه نه من. چه کاری از دستم بر می‌اومد. با میل سرخورده‌ی جنسیم چه باید می‌کردم؟
*****
چند ماهی بود توی این سایت همسریابی پروفایل ساخته بودم. اما آدمایی که توش بودن یا حاضر نبودن با یک مرد متاهل دوست بشن، و یا پول می‌خواستن و من توان پرداختش رو نداشتم. بعضیا هم که اصلاً فاحشه بودن و من ازشون خوشم نمی‌اومد. اما بالاخره فرشته‌ای در زندگی من رو زد و برام پیام فرستاد.
فرشته دختر خوبی بود. اولین بار با هم توی پارک قرار گذاشتیم. 5 سال از من بزرگتر بود. اما هنوز ازدواج نکرده بود. قد و قامت خوبی داشت. استیل ورزشی و رو فرمی هم داشت. یکم سبزه بود اما چهره‌ی شیرینی داشت. لبخندشم خیلی ملیح بود. رابطه جنسی رو تجربه کرده بود اما نپرسیدم کی و چطور. فقط بارها و بارها از نامردی و بی‌صداقتی نالید و من فهمیدم که یک نامرد وعده‌ی ازدواج بهش داده و دورش زده. تنها شرط اون صداقت من بود و از من چیزی نخواست. دختر نازنینی بود. پر از احساس بود، اهل شعر، و دست به قلم. خودمون صیغه رو برای یک سال خوندیم و من علی رغم میل اون براش مهریه‌ی یک سکه‌ی طلا رو تعیین کردم. اما اون بلافاصله بعد از خوندن صیغه بهم بخشیدش و گفت من فقط خودت رو می‌خوام.
یک روز بهاری که سونیا رفته بود منزل خواهرش، من از شرکت زدم بیرون و رفتم سر قرار با فرشته. بعد از قدم زدن توی پارک و نهار خوردن توی رستوران، گفت کجا بریم؟ گفتم خونه‌ی من همین نزدیکیا است. گفت: سونیا خونه نیست؟ گفتم نه! خونه خواهرشه و منم قراره شام برم همون جا. کمی مکث کرد و گفت: نه... می‌ترسم اینقدر زود با هم بریم تو خونه‌ت.
اصرار نکردم. گفتم هر جور دوست داری. می‌خوای بریم این طرفی قدم بزنیم؟
- نه بریم سمت خونه‌ت اقلا بهم نشونش بده.
راه افتادیم سمت خونه‌ی من. تو راه خیلی سکوت می‌کرد و فکر می‌کرد. اما از حالاتش می‌شد فهمید که اونم تشنه‌ی خلوتمونه. رسیدیم در خونه. کلید رو در آوردم. پرسیدم: افتخار میدی یه چای در خدمتت باشم؟
- فقط چای ها!
- قول میدم تا تو نخوای هیچ اتفاقی نیفته...
- بریم تو...
توی خونه که وارد شدیم، همون دم در ایستاد و من رو با حالت خاصی نگاه کرد. من رفتم کتری رو روشن کردم. اما اون هنوز دم در ایستاده بود. اومدم گفتم: چرا نمیای تو؟ دستش رو به سمتم باز کرد و گردنش رو کج کرد. فهمیدم چقدر تشنه‌ی محبته. در آغوشش گرفتم و شروع کردیم به بوسیدن هم. چند دقیقه بعد روی کاناپه نشسته بودیم و همچنان لب همو می‌خوردیم. من گاهی دستم رو روی شلوارش می‌کشیدم و پاشو نوازش می‌کردم. یهو دستم ناخودآگاه رفت روی کسش. چنان آهی کشید که فهمیدم داره از شدت نیاز میمیره. محکم بغلش کردم و از پشت شلوار جینش دستم رو بردم توی شرتش. از شدت تحریک به هیجان اومده بود.
سرتون رو درد نیارم. کم کم کارمون به روی تخت کشید. لباسای من رو با ولع درآورد و منم با ولع لباساش رو کندم. هنوز شک داشت که سکس داشته باشه با من یا نه. منم اجازه می‌دادم خودش مرحله به مرحله جلو بره. فقط اینقدر می‌خوردم و می‌بوسیدمش که شک و تردید نتونه راه هوسش رو ببنده. شورتم رو که در آوردم خجالت کشید از این که به کیرم نگاه کنه. اما من وقتی شورتش رو از پاش کندم و دستم رو لای پاش گذاشتم چنان ناله‌ای زد که نزدیک بود همون لحظه آبم بیاد. دراز کشیدم روش و شروع کردم به خوردن سینه‌هاش. سینه‌های متوسط اما خوش فرمی داشت. درشت نبود طوری که اویزون بشه. روی استیل چارشونه‌ی فرشته سینه‌هاش خیلی زیبا می‌ایستاد. روی سینه‌هاشم خیلی حساس بود. چون با هر بار برخورد زبون من به سینه‌های احساس می‌کردم داره گویا ارضا میشه.
یهو طاقتش طاق شد. من رو از روی خودش کنار زد. اومد روم و شروع کرد به خوردن لبم. یک تیکه آتیش شده بود. منم آروم کیرم رو مالیدم به لای پاش که یهو دیدم انگار خودشم منتظر همین اتفاق بوده. یهو خودش رو رها کرد روی کیرم. کیرم تا آخر رفت توی کسش. وای که چقدر داغ و خیس بود. فرشته دیوونه شده بود. چنان با ولع و شهوت روی کیرم بالا و پایین می‌کرد که حتی فرصت نمی‌کردم خودم رو همزمان با اون تکون بدم. خیلی زود به اوج شهوت رسید. چند تا لب آتشین ازم گرفت و خودش رو روم انداخت و ولو شد. آره ارضا شده بود. چند دقیقه همون جا توی بغلم بود. خواست کیرم رو از توی کسش در بیاره که دوباره گویا تحریک شد. دوباره آه و ناله کرد و چند دقیقه‌ای لذت برد و دوباره روم ولو شد. این بار من اومدم روش. شروع کردم به تلمبه زدن و این بار در حالی که برای سومین بار داشت ارضا می‌شد منم ارضا شدم و کیرم رو درآوردم و آبم رو روی شکمش ریختم.
از اون روز به بعد هر وقت اون می‌تونست پدر و مادرش رو بپیچونه و منم می‌تونستم خونه رو خالی کنم، همو می‌دیدیم. حتی وقتایی که پریود بود هم پبشم میومد. سکس نمی‌کردیم اما با هم معاشقعه‌های آتشین می‌کردیم. فرشته خیلی داغ بود. همون چیزی بود که من نیاز داشتم. سه ماه از رابطه‌مون می‌گذشت و من شیرین‌ترین روزهای زندگیم رو تجربه می‌کردم. اون هم همین طور. سردردهای میگرنیش کم شده بود و همه‌ی همکاراش بهش می‌گفتن چی شده که یهو این طور آروم شدی؟ تنها چیزی که گاهی سردش می‌کرد و به هردومون فشار می‌اورد این بود که می‌دونستیم تا ابد مال هم نیستیم. و بالاخره اتفاقی که نباید می‌افتاد افتاد.
سونیا از یکی از دوستاش که منو می‌شناخت و من نمی‌شناختمش شنید که من با یه دختری توی پارک بودم. تفتیش شروع شد. بدون این که من بدونم همه چیزم رو چک کرد و بالاخره به راز من پی برد. دو ماه دعوای شدید که تا سرحد جنون پیش رفت. چند بار جلسه‌ی مشاوره. چندین بار بگومگوی بین خودمون.
سونیا فکر می‌کنه من و فرشته فقط بیرون همو می‌دیدیم. با کمک مشاورم بهش قبولوندم که رابطه در همین حد بوده. اما همین هم برای به هم ریختن اون کافی بود. مجبورم کرد که قسم بخورم که این رابطه رو تموم کردم و دیگه چنین رابطه‌ای رو شروع نمی‌کنم. دستم رو روی قران گذاشت و قسمم داد. و ترس فرشته بالاخره محقق شد. فقط بهش پیام دادم که همه چیز تموم شد. و دیگه واقعا همه چیز برای من تموم شد...
الآن چند ماه از اون قضایا می‌گذره. سونیا که پیش مشاور به این نتیجه رسیده بود اشکال از کوتاهی خودشه، حالا داره سعی می‌کنه گرم‌تر باشه. اما نه! یکی دو ماه به زور یکمی تغییر کرد. اما باز هم همون آش و همون کاسه. فرشته هر از چند گاهی برام پیامی میده و میگه که می‌دونم دیگه نمی‌تونی مال من باشی اما من بازم به یادتم و منتظر روزی می‌مونم که خدا راهی باز بکنه که بتونم بازم با تو باشم.
منم همچنان با احساس سرخوردگی میل جنسیم دست به گریبانم و نه می‌تونم مهارش کنم و نه ارضاش کنم. دوستان خوبم. شما جای من بودید چکار می‌کردید؟ ممنون میشم نظرتون رو بهم بگین
نوشته شده توسط bamaram

سلام . علیرضا هستم و 31 سالمه و متاهل .اونایی که تو سایت شهوانی هستن خاطره منو با خاله نسرین خوندن و الان میخوام خاطره خودمو با لیدا تعریف کنم . همسره من یه دختر عمه داره که اسمش لیداست و حدود 40 سال داره و مجرده . یه دختر یا چه جوری بگم یه زن جا افتاده و تو پر که یه قیافه معمولی داره و خیلی لفظ قلم صحبت میکنه (البته جلوی مردا).البته از روز اولی که رفتم تو این خونواده .سینه هاش بدجوری چشمو گرفت . خلاصه زیاد تو فکرش نبودم . چون همونجری که خاطره قبلیم گفتم دختر تو فامیلو و اطراف زیاد داشتیم و دو رو برم شلوغ بود.

ماجرا از اونجا شروع شد که یه دفعه خونه پدر خانمم . همه فامیل دعوت بودن و خیلی هم خوش میگذشت ومنم هی با خواهر خانمم(قربونش برم) شوخی میکردمو میخندیدم . بعد از شام موقعی که خانمها تو اتاق بودن و چندتاشونم داشتن ظرفای شامو میشستن،منم خسته روی یه کاناپه نشسته بودم و به صحبتها گوش میکردم که لیدا از تو آشپزخونه با یه سینی پای اومد به همه تعارف کرد و منم چون یه مقدار دورتر از بقیه نشسته بودم ،سمت من آخر از همه اومد و چون یه پیراهن یقه باز پوشیده بود وقتی خواستم چایو بردارم ،حواسم و چشام فقط به دوتا سینه هاش بود و اصلا چایو نگاه نمیکردم که یه دفعه لیدا گفت حواست کجاست ، حالا وقت هست ، چاییو بردار . دیگه تا آخر شب و موقع رفتن حواسم به حرفش بود و موقع خداحافظیم ،گفت به منو خانمم گفت بازم ببینیمتون و تشریف بیارین منزل ما .
خلاصه من یه دو سه روزی تو فکرش بودم و کم کم دیگه از یادم رفت ،تا اینکه حدود 5،6 ماه بعد برای مراسم سال دایی خانمم رفتیم شمال و پاییز بود و هوا هم خیلی خوب بود ، ما طبق روال همیشه رفتیم خونه پدربزرگ خانمم و وسایلمونو اونجا میذاشتیم ، و برای مراسم سال همه رفتیم خونه دایی خانمم ، که زیاد فاصله نبود تا اونجا ، وقتی رفتیم داخل ،همه فامیل اونجا بودن و با همه سلام واحوال پرسی کردم و اتفاقا لیدا هم مرخصی گرفته بود و واسه دو سه روز رو اومده بود اونجا و من با دیدین اون کلی خوشحال شدم ، ولی به روی خودم نیاوردم . اونشب مراسم برگذار شد و شبشم رفتم خونه پدربزرگ خوابدیم ، منو خانمم تو اتاق کوچیکه خوابیدیم و بقیه توی اتاق بزرگه خوابیدنو و اونشب یه برنامه سکس حسابی هم با خانمم برگذار کردیمو و چون شمال بود و هوا خنک خیلی لذت بردم و به خانمم گفتم صبح منو بیدار نکن میخوام بخوابمو ، تا صبح یه خواب راحت انجام دادم .صبح که بلند شدم ساعت 11 بود . چون میخواستم بخوابم خانمم رفته بود خونه داییش و به منم زنگ نزده بود تا بخوابم که شب بتونم رانندگی کنم . رفتم که یه دوش بگیرم که دیدم یه نفر تو حمومه ، فکر کردم پدربزرگه و درزدم و گفتم پدربزرگ چیزی نمیخوای ، کی میای بیرون ، که یه دفعه دیدم لیدا در رو باز کرد و گفت منم ، همه خونه دایی اینا هستم ، الان میام بیرون ،بعد تو بیا. من یه مقدار خجالت کشیدم و گفتم ببخشید و رفتم تو اتاق تا اون بیاد .تو اتاق همش توفکر اون بدن سفیدش بودم که وقتی از پشت در داشت صحبت میکرد ، شوناهش بیرون بودو اونا رو میدیدم ، تو این فکرا بودم که یه دفعه دیدم لیدا با حوله اومد تو اتاق و گفت میتنی بری و کیر منم که همش تو فکر لیدا بود شده بود 2متر(البته 18 سانتیمتره) داشت شلوارمو جر میداد ، منم از جام پا شدم که برم حموم ، چشم لیدا به کیر شق کرده من افتاد و گفت مثل اینکه دیشب کاملا خسته نشدی خدا به داد دختر داییم(رنم) رسید و منم با پررویی گفتم که من هیچ وقت خسته نیستم و لیدا هم که شهوت و حشر از چشمش میبارید ،کم نیاورد و گفت ثابت کن و منم باز خودموزدم به نشنیدن و وقتی اومدم از کنارش رد شدم بوی شامپوش اونقدر خوب و حشری کننده بود که ناخودآگاه دستمو انداختم دور کمرش و از پشت بغلش کردمو واونم سریع کیر منو گرفتو و شروع کردیم به لب گرفتن و دیگه آه واوه هردمون رفته بالا و فقط من میترسدیم که خانمم بیاد و اون گفت که همه رفتن سره خاک و خیالم راحت شد و من بند حولشو شل کردمولیدا لخت لخت جلوم بودو اونم داشت لباسمو در میاورد و سریع همه لباسامو در آورد و شروع کرد به ساک زدن و من با موهاش بازی میکردم و آه و اوهمم رفته بود بالا ولذت میبردم و بعد درازشکردم تو رختخوابو شروع کردم به خوردن بدنش و از سینه هاش شروع کردم و هی قربون صدقم میرفتو میگفت دوستت دارم ، عاشقتم ، 3 ساله تو کفتم و کیر میخوام و کیرکلفته تو رو و وصفشو از زنم شنیده بود و منم رفتم سراغ کسشو شروع کردم به خوردن کس بی مو تازه شسته شدش و اون هی داد میزد و هیچی حالیمون نبود و گفت زود باش جرم بده که گفتم مگه بازه ، که گفت مگه میشه بعد از 40 شسال کیر ندیده باشه و منم با این حرف قدرتم 2 برابر شد و بلندش کردمو دستشو گذاشتم رو طاقچه و شروع کردم به مالیدم کیرم به کسش و هی بازی کردمو و یهدفعه تمام کیرمو کردم تو کسش که دیگه خیس خیس بود و سینه هاشم گرفتمو براش میمالیدم و آروم تلمبه میزدم و سرو صدامون کل خونرو برداشته بود و تو اوج لذت بودیم و هر کیم میومد تو ،هیچکدوممون متوجه نمیشدیم ، منم تلمبه زدنمو تند کردمو با تلمبه زدن من موهای خیس لیدا میخورد به صورتمو وحشر منو بالاتر میبرد و ضربه هام تتندتر میشد و لیدا هم بیشتر لذت میبرد و گفت تمومش نکنی ،یه حالی به کونمم باید بدی و منم سریع کیرمو درآوردمو و لیدا رو برگردوندمو و گذاشتم لای سینه هاش که عاشق این کار بودمو و اونم سینه هاشو به هم فشار میداد ومن تلمبه میزدم دیگه داشت آبم میومد و گفتم آماده از کون بکنمت و اونم با یه جووووووووون گفتن حشری کننده اعلام آمادگی کردو و رفتم از تو ساک یه کرم آوردمو و کیره خودمو و سوراخ کونشو چرب کردمو و کیرمو گذاشتم دم سوراخ کونشو و آروم سر کیرمو فشار دادم تو یه آخی کشید و گفت در بیار ، سوختم ، فکرنمیکردم مال تو آنقدر درد داشته باشه ، با بقیه فرق میکنه و این حرفش باعث شد تا تهکردم تو کونش و محکم گرفتمش و سینه هاشو فشار میدادم ،با این حرکت یه جیغی زد که تمام فامیل از سر خاک صدایه جیغشو شنیدن و من جلوی دهنشو گرفتم و یه چند ثانیه بدون حرکت موندم تا دردش آروم بشه و وقتی واسش عادی شد آروم تلمبه زدم و اونم هی با صدای آروم میگفت جوووون ، سوختم ، جرم بده ، من تلمبه زدنمو هی تند میکردم و هردمون صدامون رو هوا بود و برگشتم ساعتو نگاه کنم دیدم نیم ساعت بیشتر شده دارم لیدا رو میکنم و هنوز خبری از آب نیستو خودم تعجب کرده بودم و که یه دفعه لیدا گفت آبتو توکونم نریزی میخوام و منم هی تند زدم و دیگه آبم داشت فوران میکرد که درآوردمو لیدا برگشت و کیمو کرد تو دهنشو تمام آبموتا اخر خورد ،افتادیم تو بغل هم و داشتییم استراحت میکردیم که احساس کردیم صدای دراومد سریع من رفتم تو حمومو و لیدا هم در آتاقو بست و لباس پوشید و رفت خونه دایی و منم دوش گرفتمو و یه 1ساعت خوابیدمو و بعد رفتم اونجا . خیلی میخواستم بدونم کی بود که اومده ،ولی بعد من وهم لیدا فهمیدیم که خیالاتی شدیم . شب ساعت 11 بود که میخواستیم بریم تهران که یه دفعه پدرخانمم تصمیم گرفت که یه چند روزی بمونه و به همین بهانه زنمم میگفت بمونیم ، ولی چون من کارداشتم باید حتما میرفتم و قرار شد تنها برم و که یه دفعه زنم اومد گفت ، اشکال نداره لیداهم با تو بیاد ، چون مرخصیش تموم شده که منم برای اینکه مثلا خوابم نگیره توراه قبول کردم و باهم راه افتادیم و موقع خداحافظی خواهر خانمم به من گفت خوش بگذره ، که منظورشو نگرفتم و بعد منو لیدا راه افتادیم رفتیم و توراه هم کلی با هم عشقو حال کردیم و 2 بار زدیم کنار که یه بار یه ساک مشتی زد و یه بارم تو ماشین کردمشو و اینبار آبمو ریختم تو کسش و وقتی رسیدیم تهران ، اومد خونمون و صبح که از خواب بلند شدیم و خواستیم بریم سرکار تو حموم یه سکس قشنگ زیر دوش داشتیم و سر حال رفتیم سر کار و اون چند روز که خانمم نبود روزی دو بار میکردمشو و الانم چند وقت یه بار یه حال اساسی به هم میدیم ، بعدا فهمیدیم که اون روز که در صدا خورد ،خواهر خانومم (مرجان) اومده بود دوربینشو برداره که متوجه ما شد وچون قبلا با لیدا شرط بسته بود که تو تا حالا رابطه نداشتی با کسی و لیدا گفته بود نه ، برای اینکه شرطو ببره ، از ما فیلمم گرفته بود و بعدا به لیدا نشون داده بود و لیدا ازش خواسته بود به زنم نشون نده ، خواهرخانومم هم قول داده بود که نشون نده و یعدا با لیدا نقشه کشیدیم که خواهر خانوممو بکنم ، که ماجرای سکس با اونم بعدا براتون مینویسم .
امیدوارم که راضی باشین . لطفا فحش ندین . چون حقیقته محضه

نوشته: علیرضا

سلام اولین بارم داستان مینوسسم
اول داستان بگم خواهشا فحش ندین هر کی توهین کنه انگار به خودش و خانوادش توهیین کرده کرده.
اول از خودم بگم من بدن سفیدی دارم با موهای زرد رنگ که خیلی کمن یا بهتره بگم خیلی کم مو دارم کون بزرگی ندارم اما کونی خیلی سفید و بی مودارم
قبلا بچه هارو میبردم از جمله همین چسر داییم میکردم اما اولین بار که ددادم دارم برااتون ممینویسم
حدود دوسه ما پیش بود که رفتیم خونه داییم از همون اول که رسیدیم من به پسر داییم حس شهووت داشتم بعد اینکه شام خوردیم بعد از چند ساعت وقت خواب شد همه تو حال خوابیدن من پسر داییم توو اتاق اون اول یه تشک آورد انداخت زیرمونن ودراز کشیدیم شرووع کرددیم به حرف های سکسی هر دوتامون خیلی حشری شده بودیم کهمن بهش گفتم برو کرم بیار پسر داییم رفت کرم آورد ودارز کشیدیم و همدیگرو انکگشت میکردیم که پسردایییم گفت بیا نوبنی حال کنیم منمگفتم باشه بعد اون گف اول من تو برگرد منم قبول کردم برگشتم و دمر خوابیدم در اتاق بست اومد شلوارمو کشید پایین و شروع کردم به نگشت کردن بعد از یه دقیقه ور رفتن کونم شرع کردناول به خوردن پاهامبعد به خوردن کونم اول لیس میزد لپلپ های کونمو بعد بازبونش رفت سراغ سورااخم خیلی حال میداد فقط میخواتم همینطور ادامه بده و آخ اوخ میکردم و میگفتم جوووووووووون که یدفعه کیرش که کمی بزرک بود گذاش رو سوراخم یه فشار کوچولو داد خیلی تنگ بودم دردم گرفت یه آه گفتم نزاشتم ادامه بده بازم رفت سراغ کونم سوراخمو میخورد حال میکردم اول یه انگشتشو فرو کرد تو سوراخم بعد انگشت دوم هم فرو کرد حالا دوت انگشت تو کونم بود یکم درد داشت اما لذت هم داشت انگشتاش درآورد بهشون کمی کرم زد وبازم کرد تو کونم دیگه داشت دردم میگرفت چون داشت عقب جلو میکرد که بعش گفتم چیکار میکنی گف صبر کن انگشتاشو درآورد و روم خوابید داشت لاپا میزاشت بهم که تو هون حالت یدفعه سر کیرش کرد تو سوراخ تنگم یه جیغ کوچولو کشیدم وآخ کیرش درآورد منو به حالت سگس خوابوند گفتم مهدی زود باش کیر میخوام کیرشو با سوراخم میزان کردم گفتم فشار بده با اولین فشار سرش رفت تو خیلی درد داشت گفتم آخ خ خ خ خخ خ مهدی جر خوردم ولم کن گفت جوووووووووووووووووووون سفید من صب کن الان خوب میشه یه دقیقه توهمون حالت موندیم که آب من اومد بع دشروع کرد به تلمه زدن رد داشتم یدفعه گفتم اخ مهدی بسه دیگه گف الان تموم میشه خیلی درد داشت اما لذتش ترجیح میدادم بعد از چند دقیقه تلمبه زدن گف داره میاد دمر بخواب و اومد خوابید رو من گفتم نریزی توم اما اون بی اعتنا به من تمام آبشو توم خالی کرد کامل باز شده بودم رفتم دستشویی خودم شستم باز شذه بودم اومدم حالا نوبت من بود اومدم دمر خوابوندمش بی مقدم کردم توش گفت آخ گفتم جوووووووووووووون فک کنم قبل منم به چند نفرر داده بود چون دردی احساس نمیکرد همینتور به تتلمه به زدن ادامه دادم تا آبم اومد خالی کردم توش .
اونم رفتخودشو شست واومد خوابیدیم تو مدتی که اونجا بودم چند بار هم با مهدی گی داشتیم.
امیدوارم خوشتون بییاد.

نوشته: foot ziba

همزمانسازی محتوا