سلام.حامد هستم 25ساله از شیراز
این خاطره ای که میخوام واستون تعریف کنم ازچند سال پیش شروع شد که خالم و2تا دختراش وقتی خونشون تعمیرات داشت واسه یکماهی اومدن خونه ما.شوهر خالمم آخرشب میومدوصبح گاه میرفت سرساختمونشون.خلاصه من اونموقع 22سالم بود وهمیشه تو کف خالم و دخترخاله هام ولباسای که میپوشیدن(خیلی لختی بودن) بودم.دائم توفکراین بودم که به یه بهونه ای یا خودمو بمالم به سینه خالم ودختراش یا دید بزنم که یبار خالم متوجه شد که آرنج دستم رو عمدا مالیدم به سینش و یه نگاهیم کرد و خندید ازم.منم رو گرفتم وگفتم چیه؟هیچی نگفت که دیدم موقعیت خوبیه دوباره آرنجم رو زدم به سینش گفتم تو آفسایده خوب.اونم انگار بابچه طرفه لبخند میزدو نمیدونست من دیگه ولش نمیکنم.
تا اینکه این چند روزی که خونه ما بودن تا یجایی تنها میشد میرفتم سینه هاشو میگرفتم خیلی آروم میمالیدم چند باری میگفت نکن-برو بچه-زشته...منم ول کن نبودم تا هنوز که هنوزه وقتی میرم خونشون با سینه هاش حال میکنم وبعدش میرم توالت...
اما من همیشه دخترخالم ساناز خیلی دیونم میکرد وبهش دید میزدم تا این که یه روز ظهر از مدرسه اومدم خونه دیدم هیچکس نیست مامانم بیرون بود وبابام سرکار خواهرم بااون یکی دخترخالم رفته بودن دانشگاه.خوشبختانه فقط ساناز که 3سال ازم بزرگتره وبدن پری هم داره خونه نشسته بود مثلا پای درساش.وقتی دیدم هیچکس نیست ازدرون داشتم خودو میخوردم.نگای سینه هاش میکردم وتحریک میشدم.چندباری بادیدنش خودم رو ارضا کرده بودم تا اینکه ایندفعه طاقت نیاوردم آخه سینه هاش خیلی بزرگه و زیر تاپ میزنه بیرون روانییی.
رفتم پیشش و رک بهش گفتم ساناز چه حسی داری اینقدر سینه هات بزرگه؟خیلی دلم میخواد بهشون دست بزنم!میذاری فقط یکبار!!
اخم کردگفت چه پر رو...که چی بشه!گفتم بایدالتماست کنم؟گفت آره...یکم با هم کل کل کردیم و یهو رفتم پشتش چسبیدم بهش گفتم نمیمیری که و وااااااای که اون لحظه هیچوقت یادم نمیره سینه هاش روگرفتم تودستام همچین فشششار دادم که دیگه داشت میپکید تاتونستم مالیدمشون که تو همین گیر و دار اونم تلاش میکرد ولش کنم و بد وبیراه میگفت که بهم گفت حامد معلومه چت شده؟؟ولم کن..هنگ کرده بود...
منم میدونستم دیگه خاک بر سرم شده گفتم حداقل حالم رو بکنم ومحلش نذاشتم کارم رو میکرد اما دیدم اونجوری هم که میترسیدم ممانعت نمیکنه فقط کلی فحشم دادو یکم تقلا کرد که ولش کنم.متوجه شدم که نمیدونه باید چیکار کنه و هرجوری بود رو شکم خوابوندمش خوابیدم روش وای همه آرزوهام داشت به واقعیت می پیوست.یکم ساکت شد بعدش بهم گفت حامد بسه دیگه اینم فقط بخاطر اینکه کنجکاویت از بین بره گذاشتم.واقعیتش راستم میگفت چون اصلا فکرشم نمیکردم اینجوری بشه.بهش گفتم نمیتونم..میخواااام...که پشت گردنشو همچین خوردم ولیسیدم وبا دست چپم هم کسش رو میمالیدم میدونستم اینجوری مثل خودم داغ میشه دیگه ساکت میشه که به زور اینقدر مالیدمش وبوسش کردم که دیگه مطمئن شدم از شدت تحریک هیچی نمیگه شلوارای دوتامون رو در آوردم و دوباره خوابیدم روش تلمبه میزدم عین هرکول.البته لاپایی-
اینقدر اون لحظه شهوتی شده بودم که حد نداشت سینه هاش و تو دستام ول نمیکردم جوری میمالیدمشون که عقده ام خالی شد.گفت حامد این اولین وآخرین باره ها دیگه شتر دیدی ندیدی گفتم آره میدونم که یدفعه خوابید روم و تند تند کسش رو میمالید رو کیرم و صدای آه آهش بلند شد و باورم نمیشد این سانازه.داشت اون بالا بالا ها حال میکرد که بهش گفتم ساناز؟به زور با شهوت گفت چیه؟گفتم این اولین وآخرین بارت باشه ها"خندش گرفت گفت خفه شو که کم کم سرش روبا دستام گرفتم بردم طرف کیرم واونم از خدا خواسته همچین خوردش که صدای آه و وااای من تا سر کوچه میرفت که دیدم دارم کم کم ارضا میشم برگشتم خوابیدم رو کونش ولاپایی تا تونستم زدم زدم زدم....و به اوج رسیدم و ارضا شدم و آبم رو ریختم رو کمرش وچند ثانیه ای خوابیدم روش و بی حس افتاده بودیم وبعدشم جمع کردم رفتم تا آخرشب خونه نیومدم...
خلاصه که چون بار اولم بود اینجوری ارضا میشدم چنان حالی بهم داد که دیگه تکرار نشد.از اون روز تا الانم وقتی تنها گیرش میارم بیاد اونموقع فقط درحد مالیدن سینه هاش یه حالی باهم میکنیم...وبه این خیال که من فقط با سینه های خودش حال میکنم نمیدونه هم باخودش هم مامانش دارم حال میکنم.آخه شترسواری دولا دولا میشه الکی میگن نمیشه.فقط باید مواظب باشی یکمی هم زرنگ.
این خاطره ام رو گذاشتم واسه دوستانی که مثل خودم با داستان های واقعی حال میکنن.
کاکو شیراز اومدی حتما بستنی پشت ارگ وکتلت کاکو و قیلون خدر رو امتحان کن...
خوش باشید.28/8/92

نوشته: حامد

من امیر هستم سی هفت ساله از تهران لاغر و قد بلند تیپ اسپرت اگه بار اولی باشه که منو ببینی باخودت سن منو بیشتر از بیست شش و هفت سال حساب نکنی همه اینطور هستن گی هستم و از هفده سالگی تاکنون هم دادم و هم کردم کیرم کلفته و هفده سانت هست عاشق کیرهای کلفت و دراز هستم چیزی که تا هنگام قبل از این داستان تنها دوبار طی این سال ها کیر هفده هجده سانته کلفت دیدم اکثر اون ها پونزده و چهارده سانت بیشتر نبودن که یکیشون هم بود که بزور پونزده سانت میشد اما خیلی کلفت بود با کیرهای کوچیک سکس نمیکنم خوشم نمیاد آدم های چاق هم تو لیست من جایی ندارن خوب حدود چند سالی هست که گاه و بیگاه آیس میکشم و از همون موقع میل به سکس و دادن هم بیشتر شده این اواخر زیاد میکشم و خوب زیاد هم میل به سکس دارم اما بیشتر خودمو با کیر مصنوعی ساخت خودم که با چسب آکواریوم درست کردم باهاش حال میکنم تا اینکه با ساقی آیس که بچه شمال هم هست و قد بلند و تو پر هم هست تیپ اسپرت هم میپوشه و شرق تهران کاسبی میکنه و گرم و صمیمی شدم قبل از اون من نسبت به اون علاقه ای داشتم اما هیچ موقع بروز نداده بودم تا اینکه تو مکان اون که اتاق سیمتری هست داخل یک خانه کلنگی که اطراف بازار تهران از این مدل خونه ها که اتاق های اونو اجاره میدن و بعضی دفتر کار بعضی واسه خواب و بعضی هم انبار میکنند تمام اطراف آن اتاق های که توهرکدوم دوسه نفر شب ها میخوابن و اونجا هم داخلش پراز کالای مالک انبار بود که چون اون هم آیس میکشید کلیدشو بهش داده بود شب ها اونجا بخوابه و قسمتی رو فرش انداخته بود و دو پتو بصورت دولا روی هم گوشه ای اتاق بود که روی آن میخوابید و دوتا بالش بزرگ که هم پشتی بود هم بالش تکیه به دیوار بود تلوزیون رنگی کوچیک و گاز سه شعله که هم برای گرم شدن هم غذا و چایی کاربرد داشت البته من بیشتر برای سیخ و سوزن و چایی دیده بودم کار کنه . وقتی داخل شدم درب رو از داخل بستم صدای مردانی که در اتاق های خودشون گاهی با صدای بلند یا خنده یا وزوز آرامی شنیده میشد داخل شدم پول کار رو دادم و جنس رو گرفتم و چون خودش نشسته بود میکشید یک آچار نو هم داد که من بزنم و منم مشغول شدم و هفت شب بود و زمان داشتم تا ده شب که معمولا میرم خونه اون ساعت جنسش خوب بود همیشه اما تا اون موقع همچین مدلی که نتونم زبونم رو کنترل کنم نشده بودم قیافه ای عجیب که عموم آدم هایی که دیده بودم ازش بار میگرفتن خشن و شر میگفتن اما من هر چی بود حس میکردم خیلی بهم نزدیک هستیم و تحت تاثیر فاز سکس باهاش بودم و نیم ساعت از کشیدن گذشته بود که حرف هایی که بینمون رد و بدل میشد سکسی و حال و لذت بود که من با دوسه سوال از اون پرسیدم و کم کم جواب ها و حرف زدن های من و اینکه لو دادم هرچی بوده و یک ساعت از آمدنم و کشیدنم گذشته بود که تو آسمون و ابرها بودم و حالا فقط سیگار بود پشت هم یکی اون یکی من میکشیدیم و هوای مه گرفته از دود سیگار بالای سرمون پر شده بود . اعتماد کردم و راز خودمو گفتم و اونم قبلش چیزایی گفته بود که من با خیال راحت تر از خودم گفتم و آخر سر اینکه پرسید از من که تو این هارو گفتی و منو پسندیدی درسته منم تورو خوشم آمده و بین خودمون هم میمونه و نه من حرفی میزنم نه تو و ببینم الان که منو حشری کردی خودت هم میخوای یا منو فقط حشری کردی که بعد بیایی ؟ من جواب دادم اگر آماده هستی من آماده ام و اینطور شد که درب رو که من از داخل فقط رودر چفت کرده بودم رو قفل رو به پشت درب بست و برق تو اتاق رو خاموش کرد که همه اتاق تاریک و چشم چشم رو نمیدید و لامپ گوشی همراهشو روشن کرد و از کمد دیواری با کلید باز کرد و کیفی دستی کوچکی رو آورد کنارم گذاشت و گفت برای خودمون و شما که دوست داری در تاریکی حال کنیم گوشی رو خاموش کرد لامپشو و لباس هامونو درآوردیم و من تو دلم همش به اینکه خداکنه کیرش کیر خوبی باشه و کاملا لخت شدیم رو کرد و گفت خوب یک بالش رو زیر سرش گذاشت رو پتو هم رو به من دراز کشید و من سمتش رفتم و دستی روی بدنش کشیدم که موهای شکم و سینه اش بود و پرسیدم راستی چند ساله هستی گفت ازتو بزرگ ترم و گفتم مگه میدونی چند ساله هستم گفت آخرش خونه پر بیست هفت هشت فکر نکنم بیشتر باشه منم گفتم خوب تو گفت سی هفت و تو دلم گفتم همسن هم هستیم . هیکلش و اندامش از بدن من قوی تر بودند و بدنش تو پر تر هم بود و منو روی خودش کشید و بدن لختمون بهم رسید و من روی اون بودم و لب تو لب باهم شدیم و اون با کف دستانش کمر و پشتم و باسنمو میمالوندند و لب تو لب بودیم که غلطید رومن و من زیر رفتم و اون رومن و شروع به خوردن گردنم و کمی پایینتر نوک سینه ام رو که با لب و میک زدن و زبونش خورد که خیلی حشریم کرد و سرم رو بالش بود و بالش هم بزرگ و یکطوری انگار نیمه دراز کش بودم و پرسید گفتی که همه جور حال میدی ساک هم میزنی گفتم آره خوب تو سکس هست و زانوی یک پاشو سمت راست بدنم و اون یکی رو سمت چپ روی پتو گذاشت و درواقع روسینه ام اگر میشست بود ولی کیرشو جلوی دهانم آورده بود دستمو بردم و گرفتمش بد نبود قدش که خوب ولی خیلی نمیامد کلفت باشه و کمی رو به جلو سرم رو بلند کردم و داخل دهنم بردم که موقع خوردن انگار خیلی حال کرده بود مرتب آه و اوی میکرد و خسته شدم از خوردن اون اول با کرم که به دوانگشتش مالیده بود سوراخمو چرب و بعد توشو هم برد و بعد کاندومی برداشت و باز کرد و کمی با کیرش بازی کرد که شق شد و کاندوم رو روی کیرش کشید و کمی روی کاندوم رو هم چرب کرد و من رو شکمم دراز شدم و یکی از بالش ها زیر گردنم و صورتم بود که آب دهنشو روی سوراخ کونم وقتی از دوطرف با دستاش باز کرد انداخت و با دستش سر کیرشو روی سوراخم بازی میداد و موقع تو رفتن کیرش مشکلی نداشتیم و تنها یکی دوبار تف زد که روان تر شد و مشغول کردن شد و کمی گذشت مدل عوض کرد و از مقابل هم و تنها من از زیر زانوهام دستامو برده بودم و پاهامو تو بغلم گرفته بودم و کیرشو کرد تو و تا جایی که بیشترش تو بود و چند بار این کارو تکرار کرد و بعد تند تتند شروع به تلمبه زدن کرد و رومن خیمه زده بود کم کم احساس کردم کیرش حس اولی رو نمیده و حال خیلی نمیکنم و این بار من مدل خواستم عوض کنه و مدل سگی شدم و اون موقع کردن بهتر شده بود و حال کمی با کیرش میکردم که کیرشو از کونم درآورد و گفت پسر کونت باز شد و حال نمیذه نمیدونم چرا و چرخیدم و کاندومشو برداشتم و گفت شاید خیلی روان تر شد و گفتم من لبامو دور کیرت میگیرم و خودت تو دهانم تلمبه بزن و فکر نکنی آبت داره میاد چون ممکنه عقب بیافته منم زیاد نمیتونم لبامو نگه دارم پس زود تر باید آبت بیاد یا تو کون گشادم کنی بیاد یا جلق بزنی چون ممکنه دردت بیاد شب و سردرد بگیری پس فقط به آبت فکر کن و سرمو رو بالش گذاشتم و اونم کرد تو دهنم و همینکه شروع کرد به عقب جلو بردن لب و دهنم و زبونم به بیحسی و سر شدن رفتند و حسی نداشتم موقع تو دهنم کرده بود و نزدیک هفت هشت دقیقه یک کله تند عقب جلو میکرد و لبام داشتند از درد میترکیدن که آبش با حجم زیادی که همراه با تکون دادن های دستش هم شده بود همشو خالی کرد و بعد خالی کردم و خیلی حال کرده بود و من همونجا ازش پرسیدم حیف که دوتا کیر نداری که باهم بکنی گفت الان اگر برق رو روشن کنم مشکلی نداری که رومون باز شد به همدیگه و بعد لامپ روشن کرد و گفت اوف موهای بدنت رو میزنی مثل کوس ها میشین که و گفت میدونم خسته شدی ولی کمی برام بخورش و ایستاده بود و من کیرشو که شل بود رو خوردم تا شق شد و گفت بی زحمت قونبول کن کار دارم و بعد کمی تف رو کیرش انداخت و با دستش سرشو کامل لیز کرد و روی سوراخم آروم فشار داد و تا نصف داخل شد و با دو انگشت داخل سوراخ از دور بر کیرش جا داشت و گفت بیشتر هم میتونه باشه و گفتم مگه غاره و گفت شرط میبندم و گفت که خوب و کیرشو درآورد و گفت تو گفتی تاحالا دونفری نداشتی و حالا اگر از من خوشت آمد و خواستی بعد حال کنیم بهتره کیر دومی باشه که حال کنیم بیشتر و من اگر خواستی آدمشو دارم و مطمئن و اهل و بچه این طرف ها هم نیست و خودش هم ببینی خوشت میاد البته تنها یکی نیست دو سه تا دارم که خوراکشون کون کردن هست و اگر خواستی یکی یکی امتحان میکنیم .

پایان قسمت اول

(( آیس همون شیشه یا کریستال هست که الان که من مدت هاست ترک کردم هنوز گاهی کرم آن می افته دوباره برم سراغش ولی سخته ولی باید بهش فکر نکرد این همون هست که میگفتن اعتیاد نداره و همه هم فکر میکنن چون خماری نداره اعتیاد نداره ولی اعتیاد آن خیلی از مواد دیگری بیشتر است من هم اوایل هر دوهفته یکبار خیلی جزیی با رفقا میکشیدیم که کم کم بدن مقدار بیشتری رو که ... میشه هر روز و هر آن ... تحقیقات زیادی راجب اثرات آن شده که حس سکسی رو افزایش میده ولی به همون مقدار مردان رو بدون شک از مردانگی ساقط میکنه وقتی فاز داری چند برابر بیشتر از حال معمولی هرکاری که بخوای میکنی سکس یا ....مثلا من یکبار ماشینمو چند بار کف زدم و شستم و آب گرفتم انرژی زیادی رو داره که بعداز آنکه اثرش از بین رفت خستگی و بی رمقی درپی داره که همین حس لعنتی برای شارژ شدن تبدیل به اعتیاد میشه . آچار - پایپ ) ) .

امیدوارم خوانندگان اون قدر عاقل باشن که سمت هیچ موادی نباشن و به سلامتی اهمیت بدن .

نوشته:‌ امیر

سلام این داستان واقعی هست من 39 سالم هست ودر دوران نوجوانی وجوانی به 11نفر بیش از 50بار کون دادم و در سن 22سالگی دیگه کون ندادم و درسن28سالگی ازدواج کردم تا این که در سال گذشته از همسرم جداشدم به همین خاطر کلا از زنها دل خوشی ندارم وزندگی مشترکم خیلی تلخ بود نزدیک 4سال بود که باهیچ کس رابطه سکسی نداشتم و فقط با فیلم های سوپر ارضا می شدم هرچه در سایت هم دنبال دوست و بکن گشتم کسی را پیدا نکردم تا اینکه دوهفته گذشته تعمیر کار شوفاژ برای تعمیر وکنترل شوفاژها به واحد ما آمد جوانی حدود 39ساله متاهل لاغر و سبزه بود با یک کیف آچار اسمش حسین آقا بود شروع به کار شد و تعدادی از شوفاژها را تعمیرکرد من از کار کردن و تیپش خوشم آمد هنوز کارش تمام نشده بود تلفنش زنگ خورد وگفت ببخشید آقا فرشاد کاری پیش آمده باید بروم فردا میآیم و بقیه کارم را انجام می دهم من هم ازفرصت استفاده کردم و گفتم اگر امکان دارد شماره مبایلتان را به من بدهید گفت باشد هنوز سوار آسانسور نشده بود اولین پیام رابرایش فرستادم (نمی کنی) در جواب گفت (می کنم شما) گفتم (کسی که از تو خوشش آمده ) طفلک فکر می کرد دختر یا خانمی هستم گفت ( کجایی بیام )گفتم (من پسرم ) فکر کرد شوخی میکنم گفت(من سگ نمی کنم )گفتم (من بره هستم ویک کون تپل دارم بدون مو و سفید )گفت (باشه )گفتم (کی می آیی بکنی گفت (کجا بیام کی هستی آبم آمد ) گفتم (به کی شماره دادی چرا آبو اصراف کردی می دادی من )گفت (آقافرشادی) گفتم (بله)گفت (فردا که آمدم ترتیبت را میدهم )من هم به این امید رفتم حمام وتمام موهای بدنم را زدم (البته بدن مو نداره )حسابی تمیز وسفید شده بودم
صبح ساعت 10بود که حسین اقاآمد اول مشغول به کارشد رفتم داخل اتاق بهش اس دادم (می کنی) گفت (بد هست آقا فرشاد )خیلی حشری شده بودم داشتم داخل اتاق سینه هام را می مالیدم که صدام کرد گفتم (بله )گفت کارمن تمام شد دارم میروم باعجله از اتاق بیرون آمدم خداحافظی کرد ورفت بیکار ننشستم یک اس دیگر دادم گفتم( بیامن بکن )گفت(نه ) گفتم( التماس می کنم خوبه یکبار امتحان کن ) گفت (نه ) گفتم (غلامت می شم)گفت ( غلامت با کیر نمی خوام)وگفت (از خدا بترس )گفتم (به خاطر همان خدا که اسمش رابردی بیا همین یک دفعه ، دلم را نشکن ، بد می بینی)گفت آماده شو آمدم . بعد از چند دقیقه دیدم زنگ در صدایش بلند شد از چشمی در نگاه کردم دیدم حسین آقا هست در راباز کردم گفت لوله ها آب میده گفتم بله وآمد داخل من حول کرده بودم اول میترسیدم در ورودی باز بود و آمد رفت سر سوفاژها وبلند گفت این لوله ها مشکل داره متوجه شدم در باز است ورفتم در را بستم دستش روشوفاژ بود برای چک کردن دستم را روی دستش گذاشتم آرام دستش را کشید گفت (اتاق خوابم شوفاژش سرد است) گفتم بله باهم رفتیم داخل اتاق خواب دستش رو شوفاژگذاشت من هم دستم راروی دستش گفتم( چه دستای گرمی )گفت (چه کار کنم ) گفتم (لخت شیم )ومن شروع به در آوردن لباسهایم کردم ودر حالی که ایستاده بود آرام دستم را روی کیرش بردم مات ومبهوت ایستاده بو د وقتی بدن سفید من رادید زیپ شلوارش را باز کرد وگفت (ترسیده بلند نمی شود )گفتم( بزا ساک بزنم )گفت (بده) گفتم( نه مگرتمیز نیستی) گفت (چرا )سر کیرش را کردم دهنم با تعجب نگاه می کرد خوب خوردمش خیلی حال میداد گفت (بسه کاندوم داری )گفتم (چرا )گفت (می ترسم مریض بشیم) گفتم (هست )بهش یک کاندم دادم گفت( بخواب وپتو راروی سرت بکش )گفتم (چرا )گفت (خجالت می کشم من دراز کشیدم به رو اول خجالت می کشی آرام آمد روی من کپلهاکونم را باز کرد ویواش یواش کیرش راکرد توکونم خیلی خوشم می امدمن هم آه آه میکرد گفت (دردت میاد )گفتم (نه خوشم میاد) یک دفعه ای تا آخر داخل کرد دردم آمد ولی درد خوبی بو د بعد گفت بیا لب تخت پاهات رابزار پایین وکیرش را می مالید در کونم ویک دفعه ای داخل کرد وشروع به تلمبه زدن نمود من ارضا نشدو چون اولش خیلی ترسیده بودم بعد شرو ع به تلمبه زدن تند کرد وآبش را ریخت گفتم کاش کاندوم نمی داشتی گفت باشه دفعه بعد،کارش که تمام شد شلوارش را پوشید ورفت بهش اس (دادم ممنون عزیزم) گفت (دیگه اس نده هروقت خودم خواستم خبرت میکنم )ولی من خیلی دوست دارم بازم منو بکنه از شما می خواهم راهنمایم کند ممنونم که داستان من را خواندید لطفا نظر بدهی
دوستدار شما فرشاد

سلام. من سعید هستم ومیخوام ماجرای سکس با خواهر خوشگل و لوسم رو براتون تعریف کنم. اسمش سپیده است و الان 24 سالشه و سه سال از من کوچیکتره. قدش 1.64 و 65 کیلو وزنشه. سرخ و سفیده ورو پوستش یه لک پیدا نمیشه. اندامش کاملا سکسی وجذابه و یه داف تموم عیاره. من عاشق کون گرد و خوش فرمشم و هر وقت جلوم راه میره تا میتونم نیگاش میکنم و هوسی میشم. اینم بگم که خیلی لوسه چون هم خوشگله و هم عزیز دردونه باباس. این آبجی ما از 16 – 17 سالگی خواستگار داشت، من از وقتی یادمه عاشقش بودم و دائم دور و برش می پلکیدم و بدون اینکه بدونه باهاش لاس میزدم. عادت داشت هر وقت میخواست کتابی، رمانی ، چیزی بخونه دمر رو تختش دراز میکشید و هی کون نازش رو تکون میداد. اون موقع بی برو برگرد میرفتم تو اطاقش و میشستم رو تختش و مثلا گوش میدام. گاهی هم که چند کیلو اضافه میکرد بهش میگفتم خجالت نمی کشی؟ شدی عین زنهای هشت ماهه. بعد مجبورش میکردم بخوابه و داز نشست بزنه و همینطور که ساق های پاشو میگرفتم به کس تپل اش نیگا میکردم که زیر شلوارکش با هر بار درازونشست باز میشد و دوباره بسته میشد و جوری دیونه ام میکرد که دوست داشتم لنگاشو بدم بالا و سیر کسش رو بخورم، دیگه همه آرزوم این بود که یه بار بکنمش اما هیچ وقت این اتفاق نیفتاد تا بالاخره رفت دانشگاه و دو سال بعد بالاخره یکی مخش رو زد و اومد خواستگاری و خلاصه یه چند وقت بعد به صورت شرعی و قانونی پرید رو خواهر ما. یه شش هفت ماهی گذشت و تو این مدت کامبیز (شوهرش) باطن اش رو به ما نشون داد. مردیکه کس کش بیمار بود و دست بزن داشت و الکی سپیده رو میزد. حرومزاده یه بارهم صورت ناز سپیده رو آورده بود پایین. خلاصه دیگه بابام دنبال کارش افتاد و با یه وکیل یه پرونده تو پزشکی قانونی براش درست کرد و سپیده هم مهریه اش رو بخشید و اون هم مجبور شد توافقی طلاقش بده. بعد از طلاق، خیلی باهاش حرف میزدم و یه چند باری بردمش کن و سولقان ، چیتگر و این جورجاها تا کمتر فکر کنه و غصه بخوره، دستش رو مگرفتم و باهاش قدم میزدم و از اینکه ملت فکر میکردن شوهرشم خیلی حال میکردم. همیشه میگفت: اگه اون بی لیاقت رو بهتر میشناختم باهاش ازدواج نمی کردم. یه جورهایی دلم واسش میسوخت و از یه طرف چون خیلی بیشتر از قبل باهاش می لاسیدم بیشتر از قبل تو فکر کردنش میرفتم. یادمه آخرهای پاییز بود که عموم بابام رو دعوت کرد تا شب جمعه واسه مراسم بله برون دخترش بره خونه شون. بابام از عموم بزرگتره وعموم هم خیلی قبولش داره قرار شد مادرم هم همراش بره تا جاری اش تنها نمونه و قرار بود اون شب بمونن خونه عموم. خیلی شبها من و سپیده تو خونه تنها بودیم اما هیچ وقت هیچ اتفاقی نمی افتاد و اون شب هم واسه من یه شبی بود مثل بقیه شبها وتوفکر هیچی نبودم الا لاس زدن. سپیده اون روز رفته بود خونه همکلاسی اش الهام و قرار بود ساعت 6 جلو در خونه الهام باشم اما این بار نه با ماشین بابام، چون ماشینو بابام میبرد. قراربود اونها ساعت 5 راه بیفتن و دیگه وقتی نبود که زنگ بزنم به مینا- دوست دخترم- تا بیاد و یه دلی از عزا دربیاریم. بابام منو رسوند مترو و رفتن. یه ساعت بعد به سپیده اس دادم: من پائین منتظرم و بعد چند دقیقه سپیده و الهام اومدن پایین و بعد خداحافظی با الهام راه افتادیم. بهترین مسیر واسه ما مترو بود، سوار که شدیم مترو مثل همیشه شلوغ بود یه کم بعد یه نفر که انتها واستاده بود و تکیه داده بود جاش رو داد به ما. حالا سپیده کون خوشگلش رو چسبونده بود به شیشه کناری – درست پشت به راهبر قطار – و منم روبروش واستاده بودم و دستم رو گذاشتم روی میله کناری تا کسی بهش نخوره. چند ایستگاه بعد مترو حسابی شلوغ شد و ملت به زور می اومدن تو و کیپ تا کیپ آدم واستاده بود و از پشت به من فشار می اومد اما سپیده خانوم جاش راحت بود و اصلا مشکلی نداشت. مترو راه افتاد و از ایستگاه خارج شد اما همینطور که با سرعت میرفت یهو ترمز شدیدی گرفت جوری که همه افتادن رو هم ومنم از این فشار بی نصیب نموندم. چون یه دفعه ترمز گرفت نتونستم خودمو کنترل کنم و فشار جمعیت منو چسبوند به سپیده. من قبلش پاهام رو باز کرده بودم و گذاشته بودم بیرون پای سپیده تا پای کسی بهش نخوره، حالا کاملا چسبیده بودم به سپیده و سینه ام رو سینه اش بود و با کیرم که البته خوابیده بود بی اختیار به کسش فشار می اوردم. فکر کنم یه 6-7 ثانیه ای طول کشید تا ملت جابجا شدن و منم از سپیده جدا شدم. تو مسیر دائم باهام حرف میزد و بعد اون ترمز بازم با همون لحن ادامه داد چون واقعا عمدی تو کارم نبود. تو یه ثانیه یه فکر شیطانی به سرم زد و آماده شدم اگه این بار اتفاقی افتاد دوباره بچسبونم به کس تپلش. قطار راه افتاد و هنوز کمی نرفته بود که دوباره ترمز گرفت. ترمزش شدید بود اما نه به اندازه دفعه قبل، این بار خودمو شل کردم و آروم کیرم رو چسبوندم به کسش و فشار دادم بعد خیلی زود خودمو ازش جدا کردم که تابلو نشه که دیدم لحن حرف زدنش یه کم عوض شد. موقعی که قطار به ایستگاه رسید بازم بد ترمز کرد اما این بار بهش نچسبوندم. راه افتاد و تو مسیر اتفاقی نیفتاد تا موقع توقف تو ایستگاه بعد که قطار عادی ترمز گرفت، اما من این بار با اینکه کسی هل ام نداده بود آروم کیرم رو که حالا بزرگ شده بود چسبوندم زیر نافش. صحبتش رو قطع کرد و گیج شده بود چی کار کنه. کمی بعد گفتم خب حالا الهام میخواد چی کار کنه که با تاخیر گفت نمی دونم! فهمیده بود این بار سوم کاملا عمدی بوده، واسه 2 بار قبلی یه بهونه ای بود اما این بار قطار آروم وایساده بود باورش نمیشد داداشش بله !!! یه دو ایستگاهی گذشت هر دو ساکت بودیم و کسی حرف نمی زد قطار از ایستگاه رفت بیرون و همینطور که می رفت یهو چراغهای داخل واگن خاموش شد اما به راهش ادامه میداد من دیدم فرصت خوبیه و همه جا تقریبا تاریکه و جز نور موبایل مردم نوری دیگه نبود. منم از تاریکی کمال استفاده رو کردم و دوباره کیرم رو گذاشتم رو کسش. این بار دیگه هیچ دلیلی نداشتم و قطار در حال حرکت بود یه چند ثانیه ای گذشت و دیدم سپیده از رو اعتراض داره وول میخوره اما راه فرار نداشت، دست راستم رو چسبوندم به بازوش که بفهمه نمیتونه در بره و با کیرم محکم به کسش فشار میدادم. میدونستم فهمیده دارم باهاش حال میکنم و چون دستم رو شده بود دیگه ملاحظه چیزی رو نمیکردم تا برسیم به ایستگاه بعد 3 بار ازش جدا شدم و بازم چسبوندم بهش. کیرم شده بود مثل گرز و سعی میکردم سرش رو بیشتر فشار بدم رو کسش. معلوم بود بیچاره خیلی ناراحته اما کاری نمیتونست بکنه. به ایستگاه که رسیدیم به خاطر نور سالن ازش جدا شدم صورتش رو برگردونده بود سمت راست و کاملا اخم کرده بود. قطار که از ایستگاه خارج شد دوباره تاریکی همه جا رو گرفت اما این بار یه چراغ کوچیک اون ته روشن شد که نور کمی داشت و فضا رو واسه من بیشتر سکسی میکرد کاملا معلوم بود که نگرانه بهش بچسبونم. به بهانه اینکه پاش میخواره پای چپش رو اوریب گذاشت روی پای راستش و این همه کاری بود که واسه فرارازمن میتونست انجام بده واقعا گیر افتاده بود و حتی نمیتونست به داداشش اعتراض کنه پامو خم کردم و زانوم رو با فشار کردم لای پاش، پاهاش که از هم باز شد اومدم بچسبونم بهش که کف دستش رو گذاشت رو پهلوم و فشارم داد سمت عقب منم که طعم کسش رو چشیده بودم با پررویی مچ دستش رو گرفتم و دادمش پایین. هر چی تقلا میکرد فایده نداشت و آخرش کیرم رو رسوندم به کس نازش و همزمان با مچ دستش بازی میکردم. احساس میکردم دارن نیگام میکنن اما من که **هارهار ** شده بودم، واسه ام مهم نبود وهی به کسش فشار میدادم و ازش جدا میشدم و دوباره فشار میدادم. بیچاره از سنگینی فشار آدمهای هیز سرخ شده بود و سرش رو انداخته بود پایین، دیگه مطمئن شدم کاری نمیکنه و اونقدر باهاش ور رفتم تا اونم شل شده و دیگه مقاومت نمیکرد. دو سه ایستگاه دیگه وقت داشتم تا باهاش حال کنم چون میرسیدیم و کاری نمیشد کرد اما خدا رو شکر اونم تحریک شده بود و دیگه مقاومت نمیکرد و اجازه میداد کیرم رو فشار بدم رو کسش.
وقتی رسیدیم خودمو دادم عقب تا سپیده بیفته جلو تا کسی بهش تنه نزنه اومد بیفته جلوم که دست انداختم زیر باسنش و یه کوچولو فشار دادم، تا افتاد جلوم بازوش رو گرفتم و یه بارم چسبوندم به کونش. پیاده که شدیم دستش رو گرفتم تو دستم و جوری رفتار میکردم انگار دوست دخترمه اما به بهانه درست کردن روسری اش دستش رو از دستم جدا کرد. کیرم هنوز سفت سفت بود با صدای لرزون بهش گفتم : شام بریم بیرون خانومم؟ اون با حال بدتر از من گفت: مگه مامان شام درست نکرده؟ به دروغ گفتم عدس پلو درست کرده آخه سپیده دوست نداشت. تو پیتزا فروشی دائم به هر بهونه ای بهش میگفتم خانومم، خانوم خوشگله من، خوشگل خانومی من، تا بالاخره شاکی شد و گفت: مگه من زنتم که هی بهم میگی خانومم؟ منم تو جواب خندیدم و گفتم تو امشب خانوم خوشگله منی. تو مسیر خونه همه اش دنبال یه راهی بودم که دوباره تحریکش کنم، اگه میتونستم یه بار دیگه آمپرش رو ببرم بالا دیگه کرده بودمش. وقتی رسیدیم خونه کمی بعد میخواست بره حموم وقتی حموم بود همه اش به یه راه واسه کردنش فکر میکردم اما تا وقتی از حموم اومد هیچ راهی به ذهنم نرسید. از حموم که اومد و لباس پوشید در زدم و رفتم تو اطاقش. یه شلوار ورزشی و یه پیرهن آستین کوتاه گل و گشاد پوشیده بود که اندام خوشگل و سکسی اش رو نشون نده. گفت: چیه؟ گفتم میخوای موهاتو سشوار بزنم؟ - زمانی که مجرد بود و مخصوصا بعد از طلاقش بارها و بارها بعد از حموم میرفتم تو اطاقش و موهاش رو سشوار میزدم و حسابی باهاش لاس میزدم - گفت: نه مرسی خودم میزنم. فکر کنم فهمیده بود واسه چی اونجام از حرکاتش معلوم بود اونم تحریک شده اما بروز نمیداد. اصرار کردم و گفت: نه میخوام زود بخوابم که گفتم: هر موقع خواستی بخوابی بگو من میرم بیرون و دست بردم و سشوار و برس رو از دستش گرفتم و زدم به پریز و باد سشوار رو دادم طرفش و گفتم: برگرد دیگه! اونم با اکراه برگشت و وایساد روبروی دراورش که یه آیینه هم روش بود. شروع کردم به سشوار کشیدن و برس زدن تا موهاش خشک شد بعد موهاش رو از پشت دو قسمت کردم و انداختمشون رو سینه هاش. کیرم سیخ شده بود و مثل همیشه سرش رو انداختم زیر کش تنبونم تا تابلو نشه. سشوار رو گذاشتم رو دراور و به بهانه اینکه هنوز کمی از موهاش مونده آروم انگشتم رو میکشیدم پشت گردنش و چند بار تکرار کردم دوباره سشوار رو برداشتم و بادش رو دادم سمت موها و سینه هاش. باد سشوار میپیچید تو پیرهنش و میخورد به سینه های اناری اش. هر وقت این کار رو با مینا میکردم – بدون سوتین - اون حسابی تحریک میشد و امیدوار بودم با سپیده هم همین کار رو بکنه. با همه وجود دوست داشتم کیرم رو بمالم به باسنی که سالها بود دیونه ام میکرد، اما میترسیدم شاکی بشه و کار خراب بشه. با اون دستم هم شروع کردم با موهای خرمایی و بلندش بازی کردن، کمی بعد پشت انگشتام رو کشیدم رو نوک سینه اش که دیدم اعتراضی نکرد باد سشوار رو میدادم سمت سینه ها و پشت گردنش و سعی میکردم بیشترتحریکش کنم. دو سه باری پشت دستم رو زدم به نوک سینه هاش که گفت: سعید مرسی دیگه بسته. صداش معلوم بود داره حشری میشه و کارهام داره جواب میده. گفتم: نه هنوز کاملا خشک نشده مثل اون دفعه سرما میخوری ها. سشوار رو گذاشتم زمین و انگشت هام رو میبردم تو موهاش و لبهام رو رسوندم پشت گردنش و آروم پشت گردنش رو بوسیدم و با صدای حشری گفتم: یه کم دیگه تموم میشه خانومم. همینطور که پشت گردنش رو میخوردم بی اختیار دستام رفت سمت سینه هاش و اونها رو گرفتم تو دستم وفشار دادم. سپیده که حالا هم حشری شده بود و هم از این کار من صورتش کاملا سرخ شده بود با اخم گفت: سعید داری چی کار میکنی؟ و با دستاش خواست دستم رو از سینه هاش جدا کنه. جوابی ندادم و سینه هاش رو می مالوندم که صداش دراومد و گفت: ااااااااههههههه سعید دیونه شدی؟ ولم کن. اما من شروع کردم تکمه های پیرهنش رو بازکردن که با دست مانع ام شد. دست هاش رو گرفتم و مچ دستاش رو چسبوندم به هم وگرفتمشون تو مشت ام و با اون دستم تکمه هاش رو باز کردم. هی تقلا میکرد تا دستش رو آزاد کنه اما وقتی دید بی فایده است تو آیینه نیگا کرد وگفت: سعید خیلی وقیحی. من بدون یه کلمه دستم رو بردم زیر سوتین مشکلی خوشگلش و سینه های نازش رو میمالوندم و با سر انگشتام نوک سینه اش رو میگرفتم و یواش فشار میداد. یه چند دقیقه ای که باهاش بازی کردم کمتر تقلا میکرد و داشت رام میشد. این منو جسور تر کرد تا دستم رو از زیر سوتین اش در بیارم و ببرم سمت پایین. دوباره شروع کرد تقلا کردن و شکمش رو محکم چسبوند به دراورش. انگشتم رو تو نافش میچرخوندم اما پایین تر نمیشد رفت چون کاملا چسبیده بود به دراور. کف دستم رو گذاشتم رو شکمش و هلش دادم سمت خودم و از دراور فاصله گرفت. دستم رو بردم پایین و پایین تر و نزدیکای کسش که رسیدم حرارت کس اش رو با سر انگشت هام حس کردم. حرارت کسش که هم از شهوت بود و هم از تقلاهاش وقتی میخورد به نوک انگشتام روانی ام میکرد دستم رو بردم جلو تا کس تپل اش رو لمس کنم حالا حرارت کسش رو کاملا حس میکردم، اما تا انگشتم خورد به کسش خم شد تا مانع ام بشه منم نامردی نکردم و کیرم رو چسبوندم به کون اش و ( وای خدای من !!!!!!!! ) فشارش دادم جلو و کسش رو رسوندم به انگشتام . آروم از رو شورت و شلوار ورزشی اش انگشتمو کشیدم رو شیار کسش. صداش در آومد اااااااااهههههههههه ! نمیفهمی بهت میگم ولم کن؟ اگه همی الان ولم نکنی به جون خودم به مامان میگم! میدونستم داره الکی تهدید میکنه همیشه موقع تهدیدهایی که نمیخواست عملی کنه میگفت به جون خودم، ام وقتی تهدیدش جدی بود میگفت به جون بابا ! میدونستم بلوف میزنه. همینطور که کس اش رو میمالوندم در گوشش با صدای 100% حشری گفتم امشب میخوام باهات ازدواج کنم خوشگله و دستم رو بردم زیر شورتش. برخلاف مخالفت هاش ترشحات کسش میگفت کاملا حشری یه و اینها فیلم شه. حالا هم گردنش رو میخوردم، هم با کیرم به کونش فشار میدادم و هم با انگشت خروسک اش رو میمالوندم و زیر گوشش میگفتم: سپیده خیلی دوستت دادم عروسکم. کسش خیس شده بود و صورتش گر گرفته بود و قلبش تند تند میزد. کمی بعد همین طور که تو بغلم بود عقب عقب رفتم و نشستم رو تخت و نشوندمش رو پام سرش رو دادم عقب و ازش لب میگرفتم و مدام بهش میگفتم امشب مال خودمی، خانوم خوشگله منی، سپیده من و پیرهنش رو درآوردم. بعد دست انداختم وبند سوتین اش رو گرفتم و با فشار پاره اش کردم و سینه اش رو میک میزدم و شلوار و شورتش رو دادم پایین که فوری با دست کسش رو پوشوند و سرش رو انداخت پایین. شاید این از لوس بازیهاش بود شایدم روش نمیشد با داداش سکس کنه. یه ده دقیه ای با ممه هاش بازی کردم و بعد رو شکم خوابوندمش رو تختش و لباس هامو درآوردم حال هر دومون لخت مادر زاد رو یه تخت بودیم. نوک انگشتام رو میکشیدم رو ساق های پاش و پشت زانوهاش و تا بالا پشت رونش. نوک انگشت هام رو آهسته میکشیدم رو کون و کپلش و محکم سیلی میزدم رو کونش چشم هاشو بسته بود و لذت میبرد با شصتم لمبرهای کون اش رو باز کردم و به سوراخش نیگا میکردم. واقعا کون بیستی داره خیلی خودمو نگه داشتم که فعلا به سوراخ کونش زبون نزنم. دستم رو بردم و آروم از پشت گردنش میکشیدم تا رو کپل اش و کف دستمو میکشیدم رو دستش بعد حدودا یه ربع دوباره رفتم سراغ کونش و انگشتم رو میمالیدم دور سوراخش اما به سوراخش دست نمیزدم حسابی حشری شده بود، دهنم رو بردم سمت کونش و چند بار زبونم رو چرخوندم دور سوراخ کونش و بعد با همه وجودم سوراخ کونشو لیس میزدم صدای آه و ناله اش اطاق رو پر کرده بود صدای ناله هاش کیرم رو سیخ سیخ کرده بود و احساس میکردم چند قطره منی از سرش زده بیرون. سپیده کونشو داده بود بالا و دست انداخته بود رو باسنش و کاملا اونو برام باز کرده بود با لذت سوراخشو میلیسیدم و تو دلم میگفتم خاک تو سرت کامبیز الاغ. دستمو بردم زیر شکمش و کسش رو میمالیدم اونقدر حالش بد بود ترسیدم ارضا بشه یه استوپ زدم و چند دقیقه دست کشیدم رو سرش واز کون خوشگلش تعریف میکردم. حالش که بهتر شد با بورس 4-5 بار زدم رو کونش و بعد برگردوندمش. از چشماش شهوت می بارید دست بردم زیر کونش و کسش رو دادم بالا و شروع کردم به خوردن کسش. خروسکش رو میگرفتم زیر دندونهام و آروم گازش میگرفتم و ازش میخواستم چشم هاش رو نبنده و نیگام کنه. انگار با چشم هاش داد میزد تو رو خدا منو بکن سعید. دیگه کیرم داشت اذیتم میکرد بیشتر از نیم ساعت میشد که باهاش ور میرفتم و تو این مدت کیرم مدام میخورد به تشک تختش و حسابی شق شده بود مثل وحشی ها کاور کاندم رو با دندون جر دادم و کشیدم رو کیرم لب هامو گذاشتم رو لبش و با همه وجودم لباشو میک میزدم. سر کیرم رو گذاشتم رو سوراخ کسش و فشار دادم تو – کیرم 15 سانته و کلفتی اش بد نیست – و تا اونجا که راه داشت کردم تو کسش. انگار دنیا رو بهم داده بودن همینطور که تلمبه میزدم زبون کوچولوشو میخوردم و هر دومون هوم هوم میکردیم صدای ملچ ملچ و صدای تلمبه هام اطاق رو برداشته بود . سپیده دستاش رو رو کمرم میکشید و ناله میکرد. به آرنج هام تکیه دادم و صورتش رو گرفتم تو دست هام و مدام لب میگرفتم. فکر کنم 5 دقیقه نشد که خودشو زیر من خیس کرد و شاید 2 دقیقه بعد هم آب من اومد .

نوشته: سعید

از وقتی چهارده ساله بودم با پسر داییم سکس میکردیم, اونم هم سن خودم بود, اولاش فقط میمالوندیم و لاپایی بود ولی اون زود حرفه ای شد و بالاخره یواش یواش تونست راه کون منو باز کنه, تقریبا هفته ای یه بار فرصت سکس داشتیمو اون هر هفته منو از کون میکرد, کیرشم خوب بود البته من که اون موقع زیاد نمیفهمیدم ولی خب بعدا فهمیدم کیرش کیر خوبیه, کلفت و نسبتا دراز, تقریبا ١٧-١٨ سانت بلندیش بود و انقدر کلفت که کل دهنمو پر میکرد, سرش یکم رو به بالا و سبزه بود, خیلیم سفت میشد. من که نمیدونستم کیرش جزء کیرهای کلفت محسوب میشه و همیشه بهش اجازه میدادم بزاره در سوراخم و یکم داخل کنه تا اینکه راه کونم باز شده بود و تا ته با اون کیر کلفتش میکردم. بعد از مدتی خیلی راحت تر کون میدادم, بیشتر موقع ها اول ۶٩ میشدیم, من با کس مینشستم رو دهنش و براش ساک میزدم, بعد یه ور میخابیدم و اون آروم آروم کیرشو میکرد تو کونم, وای که چه حالی داشت, تمام کونمو پر میکرد, احساس میکردم دارم از وسط پاره میشم و کل سوراخم کاملا پر شده, البته اولاش به این راحتی ها نبود خیلی زود ارضا میشدیم ولی خب تقریبا نوزده ساله بودیم که تقریبا سکس کامل داشتیم و از اول تا آخر سکسمون تا نیم ساعت هم طول میکشید, مثل یه زوج بودیم و من چون از اول سکسو از راه مقعدی تجربه کرده بودم خیلی حال میکردم و در حال دادن ارضا میشدم. علی همچین منو میکرد که فکر نمیکنم تا حالا هیچکسو از کون اینجوری کرده باشن, بعد از چند دقیقه که سوراخ من باز میشد یا منو سگی میکرد یا ایستاده دولا میشدم و میذاشت تو سوراخمو با قدرت عقب و جلو میکرد همچین کیرشو با قدرت میزد تو کونم که احساس میکردم الان از دهنم میاد بیرون, منم بعد از چند تا تلنبه محکم ناخود آگاه خودمو میکشیدم جلو, چون واقعا درد داشت البته خیلی لذت داشت ولی خب گاهی اوقات دردش غیر قابل تحمل میشد و با وجودی که عاشق کون کردن وحشیانش بودم خودمو ناخودآگاه میکشیدم جلو, اونم تا این کارو میکردم میومد جلوم وایمیساد و میگفت باید بخوریش, اوایل فکر میکردم خیلی بد بو و کثیفه ولی چون قبلش داخل خودمو با فشار آب تخلیه میکردم هیچ اثری از کثیفی نبود یه کم بو میداد که اونم دوست داشتم و اصلا بد نبود, تا نمیخوردمش دیگه به کردنش ادامه نمیداد میگفت خودت درش آوردی باید بخوریش تا دوباره بکنمت, البته منم با این اخلاقش تو سکس حال میکردم و مثل بازی بود, منم اول یه تف گنده مینداختم رو کیرش یکم با دستم تمیزش میکردم و شروع میکردم به ساک زدن, هر وقت میخاست از دهنم درش میاورد و میرفت سراغ کونم یکم آروم میکرد و یه دفعه شروع میکرد به تلنبه های محکم تا من درش بیارم و مجبور بشم واسش ساک بزنم, در واقع با این کار حال میکرد و از عمد دنبال بهونه بود تا بتونه کیرشو از تو کونم در بیاره و بکنه تو دهنم, تازه وقتیم براش ساک میزدم هم مثل آدم نبود, سرمو نگه میداشت و کیر کلفتشو همچین میکرد تو دهنم که چندین بار عق میزدم و اون لذت میبرد, از عمد انقدر کیرشو تا ته میکرد تو گلوم که عق بزنم و حال کنه, وقتی عق میزدم بهم میگفت جون, گاییده شدی؟ خوب دهنتو میگام؟ این کیر به این زودی دست از سرت بر نمیداره, بلندش کردی حالا حالاها باید بخوریش, یا تو کونته یا تو دهنت, اگه عق بزنی میکنمش تو کونت, اگه از کونت درش بیاری میچپونمش تو دهنت, اینا دیالوگ های همیشگیش بود, واقعا هم میچپوند و راهی نداشتم جز اینکه یا از کون یا از دهن گاییده بشم, البته خودم هم لذت میبردم و به این نوع سکس عادت داشتم. اقدر منی شو خورده بودم و اقدر منی تو کونم ریخته بود که وقتی بعد از یک سال دانشجو شدم تو کل دانشگاه کون هیچ دختری به زیبایی کون من نبود و اینو همه میدونستن. من قدم ١۶٧ هست و اون موقع وزنم ۶٠ و سینه هام ٧٠ بودن.
وقتی دانشجو شدم با پسرای زیادی سکس کردم و همشون میگفتن تا حالا تو عمرشون همچین سکس هایی نداشتن, البته سه نفر بودن که میتونستن به اندازه کافی به من حال بدن و بقیه دوست پسرایی که داشتم یا کیرشونو دوست نداشتم یا اینکه اونا دنبال سکس رمانتیک بودن و من دنبال سکس خشن, منم بعد از اولین سکس رابطمو قطع میکردم و میرفتم دنبال یکی دیگه. اگه تونستم داستان های سکسی دانشجوییم هم بعدا مینویسم, ولی در کل هیچ کس مثل علی پسر داییم تو سکس خلاقیت نداشت و هات نبود.

نوشته: گلی

من یک مشاور املاکم . در آمریکا زندگی میکنم با زن و دو بچه . متاهلم. زنم رو خیلی دوست دارم. زنم بسیار زیبا و خوش هیکل است. جوری که من مجبورم توی خیلی از میهمانی ها بیام این شاخ ماخها رو دکشون کنم. همه سرها براش برمیگرده . همسرم از اون تیپ های آخر معرفت و استقامته. پای همه چی من وایساده. قبل از اینکه با اون آشنا بشم زندگیم بیشتر شبیه پرسه بود تا زندگی. اومد تو زندگیم تشویقم کرد و کنارم ایستاد. الان من یک تیم مشاورین املاک در کالیفرنیا دارم که 6 نفر برام کار میکنند . بازار املاک بالا پائین زیاد داشته. اگر زنم نبود صد بار میخواستم بیخیال شم و برم اعلام ورشکستگی کنم. انقدر دلداری داد و تشویقم کرد که وایسادم و الان شکر خدا اوضاع خوبه. خودم رو موفق میدونم و این موفقیتم رو مرهون داشتن زنی از جنس رفاقت میدونم.

زندگی من شاید آرزوی خیلی ها باشه. یک زن بسیار زیبا بامعرفت رفیق و یار و قار دو تا بچه سالم خونه زندگی عالی در یکی از بهترین مناطق....دیگه چه مرگمه؟

آقا مراد که این صغرا کبرا ها حالیش نیست. هر چی جنس مونث از جلو من رد میشه این بلند میشه سرک میکشه و دیگه نمیخوابه... ...اصلا این مراد گور به گور شده تو شورت من بند نمیشه یک بند راسته کله اش از شورت بیرونه که خوب کیو بکنیم؟...به خدا اینسامنیا داره....هی به من فشار که همه عالم و آدم رو باید بکنی. من هم تقریبا اکثر مواقع حشری و چی بگم...تو خیالبافی که چه کسی رو دارم چه جوری میکنم....

خوب از اون جائی که زندگیم رو دوست دارم هیچوقت جلو تر از حد فکر و خیال با آدمهایی که در طول روز برخورد میکردم نرفتم... خطرناکه یکهویی وبال میشن تو محیط کار و دردسر میشه....

ته ذهنم هم میدونم که مثلاا اگر برای یک دختر بیست و پنج ساله هلو راست میکنم و میرم تو فکر و خیال ....خوب معلومه که اگر حتی خودم رو هم لوس کنم و برم اون جلو عشوه بیام طرف ضایعم میکنه...چرا باید بیاد با یک مرد چهل و دو ساله کچل شکم گنده بخوابه وقتی دور و برش پر از برزو گوزو های ورزشکار مال کلفته ....

به اینجا که میرسم خوب تقریبا از شدت شهوت و فکر و خیال تخم درد میگیرم...میرم آگهی های جنده خونه ها رو تو اینرنت نگاه میکنم وقرار میذارم برم یکی شون رو بکنم....اون بابائی هم همون اول پول رو میگیره میذاره تو کیفش کاندوم رو میکشه رو آقا مراد و عین یک گونی سیب زمینی میفته رو تخت نه چندان تمیز و میگه تند باش.... بکن..وقت زیادی نداریم...تمام مدت هم که من دارم مجاهدت میکنم و هی هن و هون میزنم یارو تکون نمیخوره و سقف و در دیوار رو نگاه میکنه یا داره آدامس میجوئه......

هربار که کارم تموم میشه و دارم دنبال دستمال کاغذی میگردم از خودم و وجودم متنفر میشم....از عذاب وجدان...از احساس گناه.... .از اینکه رو اون تخت با اون وضعیت میفتم رو یک دختر چینی که دهنش بوی سیر و سیگار و پای مارمولک و روده خوک میده از خودم حالم به هم میخوره....هر دفعه به خودم میگم که دفعه بعد دیگه سر مراد رو میزارم تو آب یخ تا آتیشش بخوابه ولی باز یک هفته بعد آقا مراد تو دستم و دوان دوان دارم میرم بیفتم رو یکی دیگه......

خیلی وقته که تو فکر داشتن یک دوست دختر خوشگل تر و تمیزهستم که رابطه امون فقط در حد سکس باشه...یک چیزی در حد رختخواب بدون هیچ وابستگی عاطفی ای....این سناریوی ایده آلم هست......ولی خوب میدونم تقریبا غیر ممکنه....

کجا برم دنبالش ؟ با کدوم وقت؟.....صبح تا شب که سر کارم شب هم که میام خونه دخترم میدوئه دنبالم که بابا بیا در تکالیف مدرسه کمکم کن اون یکی بچه کوچیکه هم تا من نشستم دارم کمک دخترم میکنم میاد صاف وسط پای من و هی محکم با کله میذاره وسط تخمهام.....حالا شما تصور کن که من تو این هیر و ویری دنبال معشوقه هم بگردم.....

تازه حالا اگر گیر هم بیاد ممکنه از این سه پیچ ها از آب در بیاد گیر بده که چرا دیشب زنگ نزدی ؟ چرا امشب دیر زدی؟ فردا شب کی زنگ میزنی؟ چرا نمیای پیشم؟ پس من چی ؟ من هم آخه احتیاجاتی دارم ....!!! تو اصلا به من اهمیت نمیدی.....کیو بیشتر دوست داری؟تصمیمت برای آینده چیه؟.....؟...؟..

اصلا فکرش رعشه به جونم میندازه. خیلی میترسم . ترجیح میدم که یک پولی بدم به یک آش و لاشی و بیخیال دردسر شم.

یکی دو بار هم که این منشی های کلنگی شرکت عشوه شتری اومدند من خودم رو زدم به یابو آب دادن که اصلا فکر کنن من گاگولم و بیخیالم شن....

خانمم یک دوست صمیمی از دوران دبیرستان داره اسمش کاملیا است. ایشون با یک دندانپزشک ازدواج کرده. اونها هم دو تا بچه دارند هم سن و سال توله های ما. به خاطر شباهت ها مون ....هی ما دعوت و... اونها دعوت... ......اصلا ما ایرونیها همه امون همینجوریم. تا یکی رو میبینیم شبیه خودمون دیگه میخوایم مثل شمع تو کون هم آب بشیم.

شدیم یک جمع ده دوازده نفره با بقیه دوستان که هی دوره داریم...از همین جمع هایی که مردها میشینند دور هم عرقخوری وبحث سیاسی و تئوری توطئه و وسطشم یهویی یکی صداشو میندازه تو گلوش و افاضات میاد که:

میخورم

به سلامتی درخت نه به خاطر میوه اش بخاطر سایه اش....

به سلامتی دیوار نه بخاطر بلندیش واسه اینکه هیچوقت پشت آدم رو خالی نمیکنه.....

زنها هم اونطرفترغیبت و بازجوئی از هم که : ....اوا ناخنهات رو کجا درست کردی؟ ...موهات رو پیش کی میری مش میکنی؟....بعد هم زیر چشمی و پشت چشمی همدیگر رو نگاه کردن...و پچ پچ در گوش همدیگه.....

من هم برای تحمل جمع هی استکان پشت استکان عرق میندازم بالا تو حندق بلا ...آخر شبم با چشمهای نیمه چپ میام خونه و مثل خرس قطبی میخوابم تا صبح که با سر درد بیدارشم....

خوب این کاملیا خانم مثل هر زن دیگه ای بعد از دو تا شکم زایمان دک و دنده و پک و پهلو و سک و سینه شل و ولی داشت.... تقریبا زن چاق و تپلی بود....شش ماه بعد ازآخرین زایمان یک روز اومد خونه ما .... شده بود مانکن....هیکل توپ...من دهنم باز که این چه جوری انقدر لاغر کرده که خانم بعدا راپورت داد که کاملیا جان بیست و چهار هزار دلار خرج کرده و از زیر گردن تا غوزک پا رو عمل کرده .....چربی ها رو درآورده .... پوست رو کشیده... در ضمن سینه اش رو هم یه هوا آورده بالا و گنده کرده....یک کون جنیفر لوپزی هم گذاشته.....انصافا لعبتی شده بود ...

من هر دفعه که کاملیا رو میدیدم هی لعنت میفرستادم به پدر مادر و هفت جد مراد و هی استغفرالله گویان میرفتم تواین جنده خونه ها..... میومدم بیرون باز راست بودم برای کاملیا....

یک شب اینها دوره زنونه گذاشتند خونه ما و من هم رفتم فوتبال بازی کنم .... هر چی عقده داشتم تو ساق پای این و اون خالی کردم و.... اومدم خونه.... همه رفته بودند ولی اون هنوزاونجا بود..چشمهاش پف کرده و قرمز.... سیگار به دست نشسته بود دم در داشت با خانم درد و دل میکرد....من سلامی کردم و سریع رفتم تو که مزاحم نباشم......آخر شب که اون رفت خانم اومد بخوابه به من گفت که کاملیا و سهراب دارند از هم جدا میشن...اوضاعشون خرابه...سه ساله رختخواب هاشون رو از هم جدا کردند و از این حرفها.....

من بیشتر سیخ شدم براش...ولی سعی میکردم خودم رو کنترل کنم....

من و خانم شروع کردیم بهشون کمک کردن...دکتر روانکاو معرفی کردیم...جلسات جمعی زوج درمانی فرستادیمشون که شاید بتونند با هم بمونند.. ولی نشد....

هی جلسه چهار نفره گذاشتیم که مثلا نصیحتشون کنیم که بابا کوتاه بیان...هی من خودم رو آماده میکردم تا بند رو آب ندم ولی تو جلسات همینجوری خیره بودم به سینه ها و لبهای این زن....

سهراب خون گریه میکرد که بیا با هم زندگی کنیم ...هر چی بخوای به پات میریزم...
این هم گریه که تو واقعا بهترین شوهردنیا بودی ... منو تو پر قو بزرگ کردی ولی چه کنم؟ دیگه دوستت ندارم....

این بدبخت سهراب خودشو میزد به در و دیوار که آخه بچه ها چی؟ بیا به خاطر اونها بمونیم .......

کاملیا فقط گریه میکرد و میگفت دیگه نمیتونم.....

من برق شیطنت و جوونی رو تو چشمهای کاملیا میخوندم....خوشگل و جوون بود تازه سی سالش بود ...عمل کرده بود ...شده بود عین دختر های هجده ساله....معلوم بود میخواست بره عشق و حال .... خیلی زود ازدواج کرده بود....

دردسرتون ندم طلاق حتمی شد ...سهرا ب هم احساساتی شد و همه چی رو بخشید به کاملیا .... از من خواستند که آپارتمان دان تانشون رو قیمت گذاری کنم وبراشون بفروشم تا قسط خونه رو بیارند پائین... کاملیا و بچه ها بمونند تو اون خونه تا بزرگ بشن سهراب هم بعدا بره اجاره کنه ولی تا کارفروش آپارتمان صورت بگیره همه هنوز تو یک خونه باشند.....

من با کاملیا قرار گذاشتم خونه اشون ساعت 10 صبح برای توضیح دادن شرایط بازار و توصیه برای قیمت گذاری ....رفتم اونجا سهراب رفته بود مطب ... بچه ها مدرسه بودن....این تخم سگ هم یک شلوار جین تنگ پوشیده بود با یک پیرهن سرخابی یقه هفت نیمه باز...این چاک سینه و پوست سفیدش تو روان من بود.... چایی برام آورد دلا شد تعارف کنه کل مطلب رو دیدم .مطلب معمولی که نبود دیوان وحشی بافقی بود.نتوتنستم چشم بردارم همینجوری زل زدم متوجه نگاهم شد گونه سرخ کرد و یک کم یقه لباس رو عقب کشید....من هم خجالت کشیدم و خودم رو جمع و جور کردم.....

هی تو دلم تف و لعنت به خودم که آخه بابا خجالت بکش این ناموس رفیقته...این مثل خواهره برای خانمت...معرفتت کجا رفته؟....میدونی اگر گندش در بیاد گوه زدی تو زندگی خودت و همه؟!!!!!

ولی اصلا راه نداشت داش آکل و فردین بازی تو اون موقعیت ...آقا مراد سر از پا نشناخته هی برام نقشه میکشید که چه جوری باید بکنمش.....

اصلا داشتم کلافه میشدم میترسیدم کنترلم رو از دست بدم و بپرم روش بهش تجاوز کنم....

صحبت که میکردیم من نصف حرفهاش رو نمیشنیدم همینجوری زل زده بودم به اون لب های قلوه ای و تصور میکردم داریم لب میگیریم.....

قیمت رو توافق کردیم ...باید برگه ها رو امضا میکرد رفتم بالا سرش برگه ها رو گذاشتم جلوش....

این شبق موهاش..این بوی عطر زنانه اش و از همه بدتر این سینه های مرمری که افتاده بود تو گودی پیرهنش و من از بالا شاهدش بودم..داشت دیوونه ام میکرد .....یک هو به خودم اومدم دیدم مراد با سرعت صد و هشتاد کیلومتر در ثانیه داره میره فضا... داشت میترکوند شلوار و شورتم رو....من الاغ هم شلوار پارچه ای پوشیده بودم این خیمه زده بود اومده بود جلو ....اصلا انقدر تابلو بود که حد نداشت...هی سعی میکردم کتم رو بکشم جلو و خیمه شیخ مراد شبستری رو بپوشونم ولی اصلا نمیشد .... مراد نیم متر تو افساید بود.....

یک آن احساس کردم که زیر چشمی نگاهی کرد و دید که راست کردم...به روی خودش نیاورد ...برگه ها رو امضا کرد و از اونوری پیچید رفت که مثلا استکانها رو ببره تو آشپزخانه ...من هم از پشت محو کون غلنبه و غلتان او ...همینجوری آب دهنم ولو بود ..اومدم مثلا چشم بدزدم نجابت کنم و نگاه به کونش نکنم چشمم گردوندم سوی بالا تنه ....دیدم ای داد بیداد پیرهنش هم از این پیرهن نازک هاست بند کرستش از اون زیر معلومه.... مدل گربه میخرامید و میرفت ....من تقریبا داشتم درجا ارضا میشدم....دیگه میخواستم پایه صندلی رو گاز بگیرم .....به هر بدبختی بود خودم رو به دستشوئی رسوندم شلوار رو در آوردم سر این مراد رو گرفتم زیر آب یخ.......امید داشتم آب بجه گلوش خفه شه اون زیربمیره پدرسگ.... راحت شیم..... خلاصه به هر بدبختی بود اونروز به خیر گذشت و زدم بیرون...

یک چند وقتی ندیدمش فقط چند بارتلفنی حرف زدیم در مورد آپارتمان... من احساس میکردم لحنش با من یک کم عوض شده یک جور دیگه با من حرف میزد ولی من نمیتونستم تشخیص بدم که این نخ داره میده یا مثلا بی اعتنائیه....

تولد یکی از دوستان نزدیک بود.. قرار شد خونه ما بگیریم...
از همین لوس بازی های سورپرایز و اینا....
کاملیا و سهراب هم دعوت بودند......سهراب بهانه آورد و نیومد گفت حالش خوب نیست...کاملیا اومد برافروخته و عصبانی ...مثل اینکه قبل از اومدن با سهراب سر لباس پوشیدنش دعواش شده بود... یک لباس شب بسیار سکسی ای تنش کرده بود...دامن کوتاه و پیرهن یقه باز...من اصلا دیدمش چونه ام خورد زمین...خیلی خواستنی شده بود.....با یک لیوان شراب شروع کرد ...گرسنه اش بود غذا حاضر نبود یک کم پنیر و تنقلات خورد...شکم خالی دو لیوان شراب خورد گونه هاش زود گل انداخت و مست شد.....موزیک و رقص شروع شد ...من داشتم با زنم میرقصیدم و تاب میخوردیم اون وسط که کاملیا از گوشه مجلس شروع کرد قرریز دادن و اومد میون ما ...حالا صدای موزیک بلند و بشکن و صدای اوووووه اووووه گفتن دیگران هم هی من رو بی جنبه تر میکرد .... ما هم مدل این مردهای جلف قدیمی شروع کردیم مدل بابا کرم رقصیدن و یک بشکن پشت کون این و یک بشکن پشت کون اون....اون هم تخم سگ مست کرده بود کون رو غلنبه میکرد سمت من و قر میداد من هم که از خود بیخود و هی بشکن رو ببر جلو بیار عقب ... تکان های کون او بینظیر بود.....دیدم دیگه دارم ضایع میکنم مجلس رقص رو ترک کردم رفتم پای پیشخوان آشپزخانه ایستادم عرقخوری .. هر چند ثانیه یک بار یک نگاهی مینداختم سمتشون میدیدم خانم و اون دارن هنوز میرقصند ولی شور حسینی اشون بیشتر شده بود و صدای اووووووه اووووه گفتن مردم بیشتر......صدای موزیک ساکت شد ...من سرم پایین بود داشتم برای خودم تکیلا میریختم...متوجه اومدنش سمت آشپزخانه نشدم...
اومد دستش رو گذاشت رو شونه ام و گفت یکی هم برای خودت بریز ...

از شوخیش خنده ام گرفت و سر برگردوندم سمتش که جوابش رو بدم. دیدم ای داد اون لبهای قلوه ای نزدیک صورتمه ...چشمهاش خمورش نزدیک چشمهام.....نفسمون میخورد به هم....حول شدم دست و پام رو گم کردم گفتم چشم براش ریختم و گذاشتم جلوش بهش گفتم: شکمت خالیه مواظب باش حالت بد نشه.....

هنوز دستش رو شونه ام بود..دستش رو سرداد روی بازوم و رفت اونطرفترایستاد و گفت: مواظب چی باشم ...که شکمم خالیه؟ خوب باشه شکمو ولش کن...دلت خالی نباشه.... که مال من هست...خیلی خالیه..خیلی خیلی خالیه .....میترسم بد جور میترسم......شبها کابوس میبینم ...خوابهای بی معنی....یه جوریم..... رو هوام...به هیچی اطمینان ندارم.....

بعد هم یک آهی از ته دل کشید و اشک تو چشمهاش حلقه زد .......

گفتم:...متاسفم...
ادامه داد: از فردام خبر ندارم..نمیدونم چی میشه...بچه ها چی میشن؟..بعدا بزرگ بشن یقه ام رو میگیرن...

گفتم: خیلی طبیعیه .... تو جوری هستی که باید باشی اگر این حال نباشی جای تعجبه.....

گفت: صبح بلند میشم خوبم و سر حال...اصلا ذوق زده ام.... دم عصر هر چی فکر مزخرفه میاد تو مخم دلشوره میگیرم بد فرم....

گفتم: .......... تو داری ازیک چیزی رد میشی مثل آتیش... داری میسوزی...دردت رو هیچکس نمیفهمه حتی اونهایی هم که طلاق گرفتن نمیفهمند ..

ادامه داد: هر کسی هم زنگ میزنه جلسه میذاره وقت و بی وقت نصیحت میکنه و لاطائلات میبافه....همه هم فکر میکنن میدونن چه خبره....

حرفش رو قطع کردم: درد هر کس برای خودشه و مدل خودشه و به قدر خودشه...نه من و نه هیچکس دیگه ای نمیتونن به تو بگن که میفهمنت.....هر کسی هم که سعی میکنه زور بزنه بفهمتت اولین کاری که میکنه یک قضاوتی رو تو و زندگیت میکنه.....و این دردناکه .........

من همینجوری میخواستم ادامه بدم سخنرانی کنم و زر بزنم که حرفم رو قطع کرد وبا اون چشمهای خمارش گفت: آخی اینها چه خوب بود... از خودت گفتی؟ ...

خندیدم و شروع کردم به ریتم گرفتن رو پیشخون که:

خودش به من گفت:
چی گفت؟

در گوش من گفت
چی گفت؟

تو زیرزمین گفت
چی گفت؟...

و جفتمون زدیم زیر خنده...

یک نگاه معنی داری به من کرد و گفت: مرسی ....مرسی ...

گفتم : بریم سیگار بکشیم؟

رفتیم با هم بیرون بشینیم سیگار بکشیم...خانم هم اونجا بود....مثل معمول من شروع کردم به دلقک بازی و خندوندن.....

تا اینکه رامین اومد بیرون و گفت : کسی پا کاره امشب بریم فضا؟

خانم ها هاج و واج که این چی داره میگه...

من گفتم منظورش علفه ...هستین ؟میزنین؟

همه به هم نگاه کردن و هی من و مون....

من گفتم آقا من هستم همه اینها هم که اینجا نشستند هستن خیالت راحت ....بچاق بکشیم..فقط تو راه شیری امشب نگرمون دار...

همه خندیدند....

ده نفر بودیم هر کسی دو پک زد و تموم شد ....

همه شروع کردند رفتن تو و هی به هم تعارف که شما اول برو ...نه جان تو نمیذارم..اول شما.....

نفرهای آخر من و رامین و کاملیا بودیم...رامین رفت تو کاملیا اومد از جاش بلند شه تلو خورد اومدم زیر بغلش رو بگیرم دستم خورد به سینه اش...وای داشتم میمردم...میخواستم همونجا سرمو بکنم لای سینه هاش شروع کنم لیس زدن....

اون هم تو بغل من خودشو ولو کرد آوردمش تو نشوندمش رو مبل رفتم براش شکلات اینا آوردم گفتم اینا رو بخور حالت خیلی بهتر میشه....پیشش نشستم پرسیدم خوبی ؟...

گفت : نمیدونم ....

چونه اش نمیچرخید حرف بزنه یک لیوان چای نبات درست کردم براش آوردم ...یک کم بهتر شد زیر بغلش رو گرفتم بلندش کردم: گفتم :.... نترس....از این حال نترس .. حال کن باهاش.... چیز خاصی نیست حالتم خیلی خوبه فقط غریبی با این نوع نشئگی... ببین این حاله تا کجاها میبرتت.....اگر بترسی همه چی زهرت میشه....

ترسیده بود گفت: نکنه حالم به هم بخوره...

گفتم: نه خیالت راحت باشه ... هیچی ات نمیشه من هوات رو دارم...بهت قول میدم حالت به هم نخوره.... قول

خیالش راحت شد اومد نشست توی جمع پیش عیال ما و شروع کردند غذا خوردن.....

آخر شب شد میخواست بره خونه من نذاشتم رانندگی کنه گفتم خودم میبرمت...خونه اشون 2 تا کوچه اونطرفتره ...من خودم هم سیاه مست بودم ولی بردمش خونه.. ..رسیدیم اونجا نمیتونست راه بره خیلی مست بود زیر بغلش رو گرفتم از پله های جلو در ببرم بالا ...تمیتونست خودش رو کنترل کنه هی خودش رو ولو میکرد رو من.....

آخرسر مجبور شدم بغلش کنم ببرمش بالا ...همش تو فکراین بودم که اگر الان سهراب ما رو از پنجره ببینه چی میگه پیش خودش؟

رسیدیم دم در نمیتونست کلید رو پیدا کنه تو کیفش ..گشتم گیر آوردم در رو براش باز کردم بردمش تو....خونه ساکت بود....ظلمات..چراغها رو روشن کردم ...میترسیدم تنهاش بذارم یه وقت بخوره زمین....گیج بود.. نمیدونست کجا بره....دستش رو گرفتم بردمش سمت اطاق خواب....رسیدیم دم در اطاق خواب دیگه من خودم رو کشیدم کنار که بره تو .....

رفت تو وایساد منو نگاه کرد....زد زیر خنده و گفت:

بفرمایید تو ...دم در بده.........

هی جفتمون می خندیدیم....من میترسیدم سهراب رو بیدار کنیم.... میگفتم هیس... هیس...ولی نشئه بودیم خنده امون بند نمیومد....

خیلی دلم میخواست برم تو اطاق خواب لباسهاش رو در بیارم و بندازمش رو تخت.....

ولی نمیشد.....

اصلا گیج بودم ..نمیدونستم باید چه کار کنم...برم تو کمکش کنم؟ یه موقع اگر سهراب برسه من چیکار کنم؟ چی بگم؟ دم در ایستاده بودم و نگاهش میکردم نشسته بود لب تخت کله اش پایین بود....دلم براش سوخت...رفتم تو اطاق بالا سرش صداش کردم جواب نداد مثل اینکه خوابش برده بود...داشت نشسته چرت میزد
پتو رو زدم کنار ... یک دست رو انداختم زیر سرش ویک دست هم زیر پاش بلندش کردم ...تا بلندش کردم اون هم نامردی نکرد دست انداخت دور گردنم و گردنش رو آورد چسبوند زیر گردنم ....با صدای خیلی ضعیف خواب آلودی گفت:

میخوای چی کار کنی؟ داریم کجا میریم؟....

داشتم دیوونه میشدم...جواب دادم :

هیشششششششش...هیشششش ...داری میری بخوابی ....

گذاشتمش روی تخت .... پتو رو کشیدم روش .... دست منو گرفت آورد نزدیک لبهاش و بوسید ....یک نگاه خیلی خمار و مستی به من کرد و گفت:

مرسی....

وخوابش برد

سخت ترین شب زندگیم بود میخواستم لخت شم برم زیر پتو و تا خود صبح ....

از اطاق اومدم بیرون چراغها رو خاموش کردم و در رو بستم اومدم خونه....

از شدت تخم درد خوابم نمی برد...

چند روزی گذشت هیچ خبری ازش نبود...

سه چهار روز بعد یک مرد چینی اومد آپارتمانشون رو دید و پسندید و قولنامه نوشت.......قیمت این یارو چینگوله خیلی پائین بود و حتما یک یا دو روزی طول میکشید که نزدیک بشیم به واقعیت....

زنگ زدم بهش که خبر بدم ..گوشی رو بر نداشت پیغام گذاشتم بعد از پنج دقیقه اس ام اس داد که ببخشید نمیتونم الان صحبت کنم چیزی هست که بتونی تو اس ام اس بگی ....یک جورهایی احساس کردم که خجالت میکشه با من صحبت کنه....براش جواب دادم که نه نمیشه باید به من زنگ بزنی کارت دارم....حسابی ترسیده بود....پرسید : در مورد چی؟....جواب دادم: در مورد آپارتمان....

دو دقیقه نشد زنگ زد.....لحنش نامطمئن و خجالت زده بود....

اصلا وقایع اون شب رو به روی خودم نیاوردم و شروع کردم به توضیح شرایط قولنامه...انگار نه انگار که چند شب پیش ما تا لب چشمه رفته بودیم و تشنه برگشته بودیم....از اوهوم اوهوم گفتن هاش معلوم بود که اصلا اونجا نیست..گوش نمیده ...تو فکره ...

بهش گفتم باید بیام ببینمت همین امروز...

گفت : در مورد چی؟!!!!

گفتم : تازه لیلی زنه یا مرده؟...بابا باید بیام ببینمت برای چونه زدن کتبی با این یارو چینگوله....

گقت آهان آهان

جفتمون زدیم زیر خنده....

پرسیدم :چته؟ چی شده؟ چرا انقدر تو فکری؟

هی من و مون کرد و بعد گفت: شب مهمونی چی شد؟ من چه جوری اومدم خونه؟ من خیلی مست بودم؟ ضایع بازی که نکردم؟ من هیچی یادم نیست....

جواب دادم : هیچی یک کم مست بودی من آوردمت خونه در رو برات باز کردم تا دم اطاق خواب آوردمت و رفتم خونه....

نه؟!!!!!!!!

آره ه ه ه!!!!

باز خندیدیم....

یک خورده دلداری اش دادم که سخت نگیر همه مست میکنن و تو هم که کار ضایعی نکردی که...حالت که به هم نخورد....خیلی هم خوب بودی ... من هم که غریبه نیستم....

یک کم آروم شد...

قرار گذاشتم ساعت هفت شب که ببینمش

ساعت 7:00 که رسیدم اونجا نگاه کردم دیدم هیچ ماشینی دم در نیست....گفتم نکنه یادش رفته....رفتم در زدم ..در رو باز کرد یک تیشرت چسبون مغز پسته ای پوشیده بود با یک شلوار جین تنگ ...اصلا انقدر خوشگل شده بود که من میخواستم بپرم روش همونجا.... پای تلفن بود....با دست اشاره کرد که معذرت میخواد و اشاره کرد که بشینم و رفت تو اون یکی اطاق صداش ولی هنوز میومد...

هی داد میزد به اون یکی طرف که: آخه به من چه؟ به من ربطی نداره.....خودتون میدونید....مشکل من نیست...مشکل شماست.....شما اینجوری فکر میکنین...ولی این زندگی منه.....
ای بابا شما ها چه میدونید که من تو این زندگی چه مشکلاتی دارم...بابا جان من نمیخوام بگم....ولم کنید دست از سرم بردارین....

گوشی رو قطع کرد و اومد روبروم نشست از عصبانیت میلرزید.

پرسیدم : خوبی؟

گفت: چه میدونم بابا ...حالا دیگه همه رمال وستاره شناس و نسخه پیچ شاه شدن ... هی زنگ میزنن نصیحت و توصیه های هفت من یه غاز...هی پیش بینی های آب دوغ خیاری......بابام الان سه هفته هست که فهمیده کلافه ام کرده که این کار رو نکن بیچاره میشی.... بمونی برات بی ام و میخرم بمونی میفرستمتون دور دنیا.....خیال میکنه من بچه ام و بهم قول قاقا لیلی میده ...هیچکس من رو نمیفهمه....من هم هر چی توضیح میدم نمیگیرن...هی میخوان نظراشون رو به زور به خوردم بدن....هی هم اصرار دارن من بد بگم از سهراب تا قانع بشن....

دیگه بغضش گرفته بود و صداش میلرزید.... ادامه داد:

نمیدونن درد چیه هی نسخه میپیچن ....اه حالم به هم خورد ......

یهویی زد زیر گریه...

همینطور که گریه میکرد گفت : چقدر به حرفت فکر کردم بعد از اونشب...هر کی میخواد منو بفهمه زور میزنه و یه قضاوتی رو من و این زندگی کوفتی ام میکنه....

حالا دیگه تقریبا داشت عر میزد با صدای بلند....همینجور گریه میکرد و حرف میزد...

آخه من برم به کی بگم که این سهراب سه ساله یه شاخه گل برام نگرفته....ما یه کلمه حرف نداریم با هم بزنیم......

شروع کرد داد زدن و گریه کردن که :

دیگه خسته شدم خدااااااااااااا.....

من یواشی گفتم : خواهش میکنم خودت رو کنترل کن...بچه ها ممکنه بترسن...

صداش رو آورد پائین و گفت سهراب رفته لاس وگاس برای سمینار سالانه دندانپزشکی و بچه ها هم رفتند خونه پدربزرگشون....هیچکی اینجا نیست ....

بعد خیز بردشت سمت من شروع کرد داد زدن که :

... تو هم خیال میکنی من خرم؟...اگر بچه ها اینجا بودند من اینجوری گریه میکردم؟...تو هم خیال میکنی من به بچه هام اهمیت نمیدم؟......

خیلی هیستریک شده بود هی داد میزد : خداااااااااا....خدااااااااا.......

من رفتم تو آشپزخونه و براش یه لیوان آب آوردم با یک جعبه دستمال کاغذی گذاشتمشون رو میز بغل دستش.....

سرم و آوردم پایین و یواشی گفتم:....خوبه تا میتونی داد بزن و خودت رو خالی کن.... بهت کمک میکنه.....من گوش میکنم ...ببخشید اگر ناراحتت کردم ولی من اصلا این فکرایی که تو گفتی رو نکردم....

بلند شد وایساد.... خودش رو انداخت تو بغلم . سرش رو گذاشت رو شونه هام وبه گریه ادامه داد...

من هم بغلش کردم ....یه دو دقیقه ای همینجوری ایستادیم ..من در سکوت و او در گریه....هی به علامت همدردی میزدم یواشی پشتش اون هم همینجوری زار میزد ....

بعد از چند وقت سرش رو آورد بالا تو چشمهام نگاه کرد نفسهامون به همدیگه میخورد .. لبهامون دو سانتی هم ......با یک لحن خیلی لوندی گفت: ببخشید به خاطر حرفهام...نمیدونم چی شد ...چرت و پرت زیاد گفتم...

من دیگه نمیتونستم صبر کنم. لبم رو گذاشتم رو لبش و شروع کردم بوسیدنش....من سخت میبوسیدمش و اون هیچ واکنشی نداشت...من داشتم زبون رو میچرخوندم اون تو که من رو پس زد و همینطور نگاهم کرد ....

من حول شدم شروع کردم به دست و پا زدن که معذرت میخوام..ببخشید....نمیدونم چی شد ....همینطور که داشتم حرف میزدم ازش دور شدم و رفتم سمت صندلی دم دیوار ....

همینطور اونجا وایساده بود و هیچی نمیگفت ....

من هم مستاصل شده بودم نمیدونستم چه کار کنم...ساکت شدم ...

همین که من ساکت شدم با خیز اومد طرفم منو چسبوند به دیوارپشتم و شروع کرد به لب گرفتن...یک دستم رو گرفت گذاشت رو کونش ....من هم شروع کردم به مالوندن اون یکی دستم رو کردم لای سینه هاش و شروع کردم چلوندن جفتمون نفس نفس میزدیم و حشری شده بودیم بد جور... با شتاب بلوزش رو از تنش در آورد.....من هم با بدبختی میخواستم کرستش رو در بیارم ..این چفت های پشتش رو نمیتونستم باز کنم....همین که داشتم کلنجار با کرست میرفتم اون شروع کرد به باز کردن کمربندم...اون هم داشت کلنجار میرفت و نمیتونست...اون بالاخره تونست کمربند رو باز کرد زیپ شلوارم رو باز کرد.. شلوار و شورت رو با هم داد پایین تا بیام بفهمم چی شده کیرم رو تا آخر کرد تو دهنش و شروع کرد لییس زدن و سرش رو میک زدن ...بعد رفت زیر تخمهام رو شروع کرد لیس زدن ...هی من میخواستم دلا شم کرستش رو باز کنم نمیتونستم....تقریبا دیگه داشت آبم میومد....خیلی آبرو ریزی بود نمیخواستم دفعه اولی اینجوری زود بیام آخه بابا به یک دقیقه هم هنوز نرسیده بود....

با شتاب زیر بغلش رو گرفتم بلندش کردم بغلش کردم رو هوا بردمش وسط اطاق پذیرایی رو فرش خوابوندمش سینه هاشو از تو کرست در آوردم و شروع کردم به خوردن...هی میخواست دستش بره سمت کیرم ..من دستهاشو میگرفتم و نمیذاشتم....داشتم سعی میکردم دگمه شلوار جینش رو با یک دست باز کنم ولی نمیتونستم خیلی سفت بود....خودش کلافه شد بازش کرد زیپش هم داد پایین....من رفتم پایین پاش شروع کردم شلوار ش رو از پاچه کشیدن تا در بیاد...در اومد...وای چه ساق های قشنگی داشت...فقط یک شورت توری مشکی پاش بود....رفتم لای پاها ش شروع کردم رونهاشو بوسیدن و لیسیدن ...پاهاش رو دادم بالا هی کله ام میرفت سمت شورتش و کسش... دور و برش رو میلیسدم ...ولی مخصوصا سر خر رو کج میکردم باز میرفتم روی رونها....میخواستم تا میتونم کلافه اش کنم....آخر سر یک بار رفتم دور کسش و لا پاش رو هی شروع کردم لیسیدن ...بعد یواشی سر خوردم اومدم سمت کسش و شروع کردم از رو شورت خیلی آروم لیس زدن...صدای نفس نفس هاش به هوا بود....دستش رو گذاشت رو سرم و هی کله ام رو فشار میداد رو کسش....همینطور که داشتم از رو شورت لیس میزدم ...انگشتم رو از کش بغل شورت دادم تو و شروع کردم خیلی نرم چوچول رو مالوندن....
دیگه سر و صدا میکرد بد جور...صداها بیشتر شبیه ناله بود:
آآآآآآآه ه ه ه ه ه ه

شروع کردم شورت رو یواشی دادن پایین...ولی هنوز با انگشت میمالوندم چوچولش رو.....شورت رو که در آوردم دستم رو بردم زیر کونش و کسش رو یک کم بلند کردم از رو زمین و شروع کردم لیس زدن و خوردن ....با زبونم چوچولش رو ناز میکردم و میومدم پایینتر و شروع میکردم میک زدن کسش و لیسیدن...دیگه صداش رو هوا بود...

بعد شروع کرد کسش رو فشار دادن سمت دهن من و بالا پایین کردن تا اینکه هفت هشت تا آه بلند کشید و اومد...من هنوز داشتم لیس میزدم و اون با هر زبون زدن من دیگه تمام جونش میلرزید .....اومدم بالا افتادم روش دستهام رو تو دستهاش غلاب کردم و بردم بالای بالا ...لبم رو گذاشتم رو لبش و شروع کردم لب گرفتن ....هر دو زبونمون رو میچرخوندیم تو دهن همدیگه....خیلی حشری شده بودم...پاهاش رو دادم بالا کیرم رو گذاشتم لب کسش ..سه چهار بار لب کسش رو با کیرم مالوندم بعد خیلی آروم کردم توش ...وای تو کسش گرمای بهشتی بود...لطیف و گرم و نرم....شروع کردم بالا پایین کردن...کیرم رو کامل میاوردم بیرون بعد تا آخر آخر میکردم تو و یک کم نگه میداشتم بعد این بدنم روسر میدادم رو بدنش و میمالوندم به لبه کسش...بعد از چندین بار اینجوری کردن شروع کرد:

آآآآآه ه ه ه ه

و خواست حرکاتش رو تند تر کنه و دوباره بیاد که من دیگه داشتم میمردم من هم حرکاتم رو تند کردم که یهویی احساس کردم یک آتشفشانی از توم داره میزنه بیرون ....در آوردم از تو کسش و اومدم رو شکمش خالی کنم که بد جور جهید ..جهش اول خورد تو پیشونیش بعدیش رفت لای موهاش........

ادامه دارد.....

18 ام نوامبر 2013

نوشته:‌ مراد به دست

....سلام من مهنازم میخوام یکی از خاطراتمو که مربوط میشه به لزمنو یک خانم چاق قد کوتاه براتون بگم امیدوارم خوشتون بیاد.....اول ازخودم بگم من 33ساله متاهلم وخانه دارم دوتا بچه 8ساله و12ساله که هردوشون دخترن دارم من قدم متوسطه یک کم چاقم سینه هام چون بچه شیر دادم کمی بزرگ شدن وتو چشم میان مخصوصا اقایون خیلی نگاه میکنند.خوب بریم سر اصل مطلب...ماجرا ازاونجاشروع شدکه من شوهرم کامران به خاطریک چک بی محل که برای دوستش کشیده بود افتاد زندان وما چندوقتی زندگیمون ریخت بهم هم ازنظر مالی وهم از نظر تنهایی منو بچه ها چون تمام خانواده ما لاهیجان بودن از طرفی بچه ها مدرسه میرفتند ومنم دنبال کار کامران بودم .تااینکه یکی از دوستانم منو معرفی کرد به خانمی که فامیلشون بود وشوهرش خیلی خرش میرفت تاشایدبرامون کاری بکنه تااز این وضعیت نجات بگیریم ...خلاصه تلفن اون خانم که اسمش مهری بودو به من دادومن تلفنی ادرسو مهری رو گرفتم وقرار شدفردا تاقبل از ظهر برم اونجا دم درمنزلش ......خلاصه کلی امیدوار شدم وفرداش بعداز اینکه بچه هام رفتن مدرسه منم براه افتادم وبعد از کمی گشتن ادرس منزلشو گیر اووردم ورفتم دم خونشون که انصافا خونه گرونقیمتیم بود.زنگ خونشونوزدم وبعدازجواب دادن اومد دم در .وقتی امد دیدم خانمی 37.38ساله چادری قد کوتاه وچاقالو سینه هاش به قدری گنده بود که از زیر چادر قشنگ برامدگیشون مشخص بود ولی چهره زیبایی داشت وبعداز سلام واحوال برسی تعارف کرد رفتم تو از همون لحظه اول سنگینی نگاهش بروی خودمو حس کردم ولی گفتم باخودم فکر بیخودی میکنم.خلاصه رفتیم توکه الحق خونه زندگی خوب وقشنگی داشت وقتی چادرشو ازروی سرش برداشت چشمام از تعجب داشت میزد بیرون چون یک بلوز تنگ تنش بود میشد بگی سازمان گوشت بود تااون موقع من فکر میکردم سینه ها وکون من از تمام زنای فامیل وهمسایه گنده تره ولی مال مهری تقریبا دو برابر من بود.....خلاصه بعد از کلی حرف زدن و درد دل کردن با مهری خانم شماره تلفن من ومدارک از من گرفت وقول داد به شوهرش بگه همه چیزو درست کنه...بعدازاون جریان تقریبا هرروزبا هم در تماس بودیم ودو.سه بار دیگه هم بدیدنش رفتم وهمش هم حرف از درست شدن کار شوهرم وامیدواری میداد وخلاصه کلی باهم دوست شدیم وحرفای خودمونی میزدیم که بیشتر وقتا هم حرفو به سکس وحالا که شوهرت نیست چکار میکنی وچقدر تو خوشگلی ویک بارهم به شوخی با دستش یکی از سینه هام رو فشار داد ولی من فکر نمیکردم اون خانم محترم چادری به همجنس خودش نظر داره ...خلاصه بعداز 12روز یک شب مهری زنگ زد به تلفنم وبا خوشحالی گفت کار کامران درست شده وهم این روزا با وصیقه ای که باید بزاری ازاد میشه ودراخر گفت که فقط یک مشکل کوچیک هست که اونم به دست تو وامیشه .من ازطرفی خوشحال بودم واز طرفیم متعجب که اون چه مشکلیه که به دست من وا میشه ......خلاصه فردای اون روز من طبق قرارمون رفتم خونه مهری خانم وقتی وارد شدم دیدم مهری بایک تاب خبلی بازکه تقریبا بیشتر سینه های بزرگش بیرون بود وبا یک دامن کوناه که تمام رونهای کلفتش معلوم بود .میشد بگی بااون هیکل چاقش میخواست برای من دلبری کنه ومحیط رو برای راضی کردن من اماده کنه ....وبعدمدتی که گذشت ومن ازاون ازمشکلی که به دست من وامیشه سووال کردم درجواب چیزی گفت که نزذیک بود سنگ کوب کنم .مهری جنده خانم به من گفت که عاشقت شدم وباید همین الانم بریم تو اتاق خواب ولز کنیم یا اینکه اگه از این در رفتی بیرون شوهرت تااخر عمر تو زندان میمونه ...اول خواستم بیخیال همه چیز بشم وبرم چون اصلاتصور نمیتونستم بکنم من با یک زن دیگه لخت بریم تو بغل هم اونم با مهری بااون هیکل چاق وقد کوتولش چون تابحال غیر از زمان دبیرستان که باالهه یک بار از روی لباس من سینه های الهه رو واونم کوس منو مالید دیگه حتی به همجنسبازی با خانمهافکر نمیکردم اونم تو زمان متاهلی وخانه داری . ولی وقتی فکر شوهرم وبچه هام رو کردم راضی شدم ..........خلاصه سرتونو درد نیارم من راضی شدم وبا مهری رفتیم تو اتاق خواب ودیگه از زور ناراحتی نفهمیدم چیشد فقط وقتی به خودم اومدم دیدم لخت مادر زاد روی تخت خوابیدم ومهری هم لخت افتاده روم وداره سینه های گندمو میماله ومیخوره وهی قربون صدقه من میره وبعداز یک لب زورکی که از من گرفت وجوری افتاده بود روم وسر سینمو میخورد که هم نفسم گرفته بود وهم گریه ام گرفت .وبعد سینه های بزرگشو داد من خوردم .بعد از مالیدن وخوردن ولب گرفتن رفت سراغ کوسم وبعد از کمی بازی کردن با چوچولم شروع به لیس زدن ومکیدن تمام کوسم کرد جوری که حتی شوهرمم اونجوری ماهرانه نخورده بود.اینجا بود که من کم کم تحریک شدم ودیگه التماس وگریه هام تبدیل به اه اوه کردن ودو بار ارضا شدنم ختم شد ...وبعد مهری ازروم بلند شدوگفت مهناز جون کوس نازم حالا تو بیا منو ارضا کن خلاصه من بری اولین بار هم سینه ها وهم کوس چاق یک زن دیگه را خوردم ومالیدمو ارضاش کردم هر کدوم سینه های مهری انقدر گنده بود که بایذ دو دستی میگرفتم ومیخوردم وقتی کوس گنده مهری میخوردم دماغم میرفت تو کوسش وخلاصه بعد از ارضا شدن نزاشت من برم ویک بار دیگه هم بعد از ظهر بامن لز کرد که من کمی یاد گرفته بودم چکار کنم وزود ابشو اوردم ........بعد از 3روز کامران باوصیقه ای که گزاشتیم توسط شوهر مهری ازاد شد البته بعداز اون هم تازمان دادگاه به بهانه های مختلف 6باردیگه بامن لز کرد که البته اخرین بار مهری جنده با یک حاج خانم جنده دیگه به نام سودابه دو نفری بامن مثل وحشیای کوس ندیده لز کردن انقدر موقع کار سودابه جنده گیسامو کشید که تا چند روزسرم درد میکرد ...کامران بدبخت جریانو نمیدونه یک روز میخوام جریانو بهش بگم ویک ترتیبی بدم که مهری رو بکنه وفیلم بگیرم تابتونم کوس وکونش جر بدم .اینم خاطره لز من امیدوارم خوشتون اومده باشه اگه شوهرم تونست مهری رو بکنه وانتقام بگیرم داستان اونم براتون مینویسم به امید دیدار...مهناز..

همزمانسازی محتوا