شما اینجا هستید

ماجرای من و دخترخاله

سلام
الان ٢٤ سالمه خاطره ام ٣سال پيش اتفاق افتاد برام
من ي دخترخاله دارم كه ٢ تا بچه داره
هرموقع كه عيدا يا تابستونا خونمون ميومد خودشو بمن ميمالوند داخل اتاق يا آشپز خونه
هروقت كه خونه خلوت ميشد خودشو يجورايى بمن ميمالوند
٣سال پيش كه كاردانيمو تموم كردم و تابستون خونه بودم و بدجورى توكف سكس بودم
ي روز كه بادوش دخترم بيرون بودم و از بس سعى كرده بودم دوسدخترمو راضى كنم كه بياد خونه دوستم و يه حالى باهاش بكنم ديگه خسته شده بودم
دختره نازونوزه زيادى ميكرد فقط دوسداشت تلفنى نازكنه
ميترسيد بياد بيرون باهام

داستان سکسی:

سکسی که هیچ لذتی نداشت

سلام اسم من (آ) هست و 20 سالمه این داستان برای 1ماه پیشه
اما قبلش ازتون خواهش میکنم که تا آخرش بخونید و در اخر اگه لایق تشویق بودم تشویق و اگر نه هم تا میتونید فحشم بدید. اما مطمئن باشید که این داستان واقعیه و اینو بهتون قول میدم که بر گرفته از تخیلاتم نیست
داستان از اونجا شروع میشه که من یه پسر عمو به اسم کامران دارم که از من یک سال بزرگتره و جدا از نسبت فامیلی حسابی رفیق هم هستیم
کامران قبلا بم گفته بود که توی نت با یه زن شوهردار به اسم منیر دوست شده و تا حالا هم چندبار باهم سکس داشتن

داستان سکسی:

عذاب وجدان

داستان من از جایی شروع میشه که با یه دختری به اسم تینا دوست شدم اون موقع هر دومون 16 سالمون بود و در واقع همسن بودیم با اختلاف دو هفته تفاوت سنی. تینا یه دختر خوشگل با پوست سفیدو در کل دختر خوشگلیه و خیلی هم دوست داشتنی کمی اخلاقش بچه گونه بود تو اون سن ولی با گذشت زمان خیلی عوض شد.با هم تو پارک محلمون دوست شدیم و طی یه مدت کوتاه خیلی بهش وابسته شدم و اولین تجربه عشقیم بود.همیشه با هم میرفتیم بیرون واسه خرید و گردشو بعضی وقتا هم واسه دیدن دوستاش خلاصه رابطمون خیلی خوب بود.

داستان سکسی:

لهو و لعب با دختر عموم

من و دختر عموم از بچگی با هم بزرگ شدیم. به قول معروف همبازی دوران بچگی همدیگه بودیم. از همون دوران یه علاقه ای بین من و اون بود ولی چون بچه بودیم چیزی نمی فهمیدیم تا کم کم بزرگ و بزرگتر شدیم. یادمه موقعی که 18 سالم بود عموم اینا رفتند تهران.
دیگه کمتر دختر عمومو میدیدم. بعضی وقتا که میرفتم تهران و میدیدمش دلم می خواست بگیرمش تو بغلم و یه ماچ آبدار ازش بکنم. ولی تا حالا رابطه ما اینطوری نبود. تا اینکه یه روز که من و داداشم و دختر عموم و خواهرش رفته بودیم سینما توی سینما کنار من نشست.

داستان سکسی:

سنگ صبور (1)

... با صدای گریش بیدار شدم ، عکس مامانمو توی شیشه ی عینکی که روی میز کناره تخت بود میدیدم که داشت ساکتش میکرد،
6ساعتی بود که پاشو توی این دنیای لعنتی گذاشته بود و چشماشو ... من که هنوز چشماشو ندیده بودم، وای خدا این چه مصیبتی بود که نصیبم شد؟

داستان سکسی:

پس از سالها در لندن

هفت هشت سالی از دوستیمان میگذشت. دوستی که چند سالی بود فقط شده بود تماسهای گاه و بیگاه اینترنتی . دست روزگار از هم دورمان کرده بود، خیلی هم دور. او داشت در شمال آمریکا درست میخواند و من در اروپا؛ هرچند این فاصله دور و اختلاف ساعت نه تنها نتوانسته بود ارتباطمان را قطع کند بلکه بیشتر نزدیکان کرده بود. معمولا هر روز در تماس بودیم و داستان اتفاقات روزانه را میگفتیم تا بخشی از تنهاییمان را باهم سپری کرده باشیم. همیشه حرف برای گفتن بود، از مرور خاطرات مشترک گذشته در ایران گرفته تا شرح حال الان درس و دانشگاه.

داستان سکسی:

صفحات

اشتراک در شهوانی RSS