شما اینجا هستید

پیامک لعنتی

هراسیده دنبال گوشی موبایلم میگشتم
پسر دوساله ام خیلی بد خوابه و اگه بیدار میشد دمار از روزگارمون در میاورد
با چشمای خواب آلود اول به ساعت نگاه کردم
چهار و بیست دقیقه صبح
یعنی فقط یکساعت خوابیده بودم
شب جمعه بود و ...
با همسرم عاشقانه ازدواج کرده بودیم و هرگز چیزی برای هم کم نمیگزاشتیم
دیشب هم خودش شروع کرده بود
وقتی پسر کوچولومون خوابید خودش انداخت تو بغلم و گفت دلم برات تنگ شده
هر دفعه بدنش رو یه طور جدیدی کشف میکنم
همیشه برام تازگی داره
...
مسیج رو خوندم
))مامان بزرگم مرد))

داستان سکسی:

دختر عموی با حیا

سلام به تمامه دوستان شهوانی.
من سامانم میخوام از داستانم با دختر عموم بگم براتون.از بچگی پدربزرگ مرحومم دختر عموم رو به نام من کرده و حتی تو وصیت نامشم هست که شرایط رو فراهم کنن تا منو دختر عموم هرچه سریع تر با هم ازدواج کنیم.
بگذریم من از دوران راهنمایی که شروع بلوغم بود دوست داشتم با یکی رابطه داشته باشم و نظرم به دختر عموم بود ولی اون نمازخون و مذهبی بود.
اون اسمش مریم بود و کمتر از یه سال ازم کوچیک تر بود ما چون تو یه شهر زندگی نمیکردیم کمتر با هم بودیم اما وقتی به هم میرسیدیم از کنار هم تکون نمیخوردیم ولی اون جلوم خیلی با حیا بود

داستان سکسی:

دریا،اولین عشق مرا بردی...(1)

چشم هامو بیشتر از هزار بار باز و بسته می کنم هنوز نمی تونم باور کنم توی این دنیای کثیف تنهام گذاشتی و رفتی... هربار که چشم هامو می بندم دعا می کنم همش مثل یه کابوس وحشتناک باشه.. کاش بودی و از این خواب بیدارم می کردی..
گل های یاس رو آروم می ذارم روی مزارت.. دلم نمی خواد آرامشت رو بهم بزنم.. نمی خوام اشک هامو ببینی اما دیگه تحمل ندارم.. سرمو می ذارم روی سنگ قبرت... نمی تونم باور کنم اونی که زیر این سنگ لحد آروم گرفته تویی.. می بینی ؟؟ اشک هام هم دیگه مثل تو شدن.. گریه که می کنم نمیان... چشم هامو می بندم و خاطراتی رو مرور می کنم که نشکفته پرپر شد...

داستان سکسی:

رابطه من و پریسا جون

سلام دوستان رامین هستم 22 سالمه خونمون مشهده.185 قدمه 85 وزنم نمیگم پسر خوش تیپی هستم ولی اینطور که همه تو فامیل و دوستان میگن خوش تیپم چهرم شبیه علی صادقیه-این داستن به مرگ مادرم واقعیه-من خیلی آدم شیرین زبونی هستم زیادم به دخترا محل نمیدم دوس دارم دخترا دنبالم باشن که واقعا هستن-یه روز جمعه بود منو پدرم رفتیم به الماس شرق ساعتای 11 بود وقتی برگشتیم دیدم داییم اینا با زنشو دخترش با پریسا جون اومده بودن خونمون وقتی سلامو احوال پرسی کردیم به پسر داییم گفتم این دختره کیه گفت دوست مرجانه اومد خونه ما از تهران ما هم اوردیمش دیگه نشستیم پریسا از لحظه اول خیلی بهم نگاه میکرد منم محل بهش نمیزاشتم

داستان سکسی:

خاطره کون رویا

سلام من پارساهستم و22 سالمه
تواین داستانی که می خوام براتون تعریف کنم اگه غلط املائی چیزی بود به بزرگی خودتون ببخشید...اینم عاقبت درس نخوندنه دیگه
از ادمای که کس شعرمی نویسن بدم میاد...
می خوام یه خاطره سکسی از منو دریادوس دخترمرحومم روبراتون تعریف کنم

داستان سکسی:

من و منشی مدیرعامل

حدود 27-28 سالم بود بعد از 2 سال کار کردن توی عسلویه ، یه موقعیت شغلی خوب توی تهران گیرم اومده بود و حالا دیگه مجبور نبودم برم توی گرمای جنوب کار کنم. دفتر شرکتمون توی پاسداران بود و همکارای جدیدم زمین تا آسمون با همکارای قبلی فرق میکردن که البته اوایل توی ارتباط باهاشون مشکل داشتم بخاطر اینکه من به خلق و خوی پروژه عادت کرده بودم و توی محیط دفتر با اون سکوتی که توش حاکم بود معذب بودم. بیشتر کارکنان شرکت رو خانومها تشکیل میدادن بجز چند تا از مدیرها و پرسنل بخش خدمات. شرکت یه ساختمون 5 طبقه بود که طبقه پنجم فقط مدیر عامل و منشیش بودن برای همین خیلی ساکت و آروم بود.

داستان سکسی:

خیلی دوسش دارم

من امید 18 سالمه
ما توی یه شبکه اجتماعی باهم اشنا شدیم بعد از یه ماه عاشق و دلباخته هم شده بودیم
یا باهم میرفتیم بیرون یا حرف میزدیم یا اس میدادیم یه ساعت دوری همو نمیتونستیم تحمل کنیم
هروقت کنارش قدم میزدم ته دلم یجوری میشد اون دستشو دور دستم حلقه میکرد منم کلی کیف میکردم
خیلی حس خوبی داره فک میکنی قوی هستی
خیلی دلم میخواست بغلش کنم لبشو ببوسم تو چشماش زل بزنم بگم دوست دارم ولی میترسیدم ناراحت بشه
و فک کنه بخاطر سکس باهاش دوس شدم همش خودمو کنترل میکردم که دست از پا خطا نکنم

داستان سکسی:

ناله های خفته (1)

مادرم به پدرم خیانت کرده بود....اینو بارها به چشمم باهمون بچگیم دیدم....
همون بچگیام...بزرگ ترکه شدم گفت حتی بهم شیرنداده تا مبادا فرم سینه هاش بدشه...
هرروز جنگ ...دعوا...خون....توهمچین محیطی بزرگ شدم...بزرگ ترکه شدم نتونستن تحمل کنن وطلاق گرفتن...همیشه به مامانم میگفتم چرامن تنهام مث بقیه دوستام داداش آبجی ندارم میگفت تویکی برام زیادی هستی ...رفتیم پیش پدربزرگ مادربزرگم...
اونجاهم هرزگی های مادرادامه داشت....تااینکه حرفش تو کل محله پخش شد.....

داستان سکسی:

صفحات

اشتراک در شهوانی RSS