شما اینجا هستید

من عاشق خواهرم بودم

خب اين داستانيست واقعي كه از وبلاگ يكي از دوستان براي شما فراهم آوردم
چون نگارش و مضمونش من و ديگر خواننده هاش رو تحت تاثير قرار داد
خواستم تا شما هم از خوندنش بي بركت نمونين ...
(عاشقانه اي بيش نيست ، به دنبال سكس نگرد ... ) D:
________________________________________

داستان سکسی:

عشق دو برادر به یک دختر

من دختری 18ساله ازتهران
یه روزباییزی توراه مدرسه بابسری اشناشدم که اولش دوسش نداشتم ولی کم کم یه جوررایی به دلم نشست ازغیرتش خوشم اومده بود میدونستم واقعا عاشقم شده چندماهی خیلی ساده دوستیمون گذشت تا این که شایان گفت ماه عیدمیرم سربازی خیلی ناراحت شدم برای اولین بار بغلش کردم وگریه کردم گرمی تنشوحس میکردم خیلی دوسش داشتم ازکوچه که رفتیم ازهم خداحافظی کردیم ورفتیم خونمون بهش اس دادم که گرمی اغوشت واقعا لذت بخش بود میخوام قبل از رفتن به سربازیت یه بار بیام خونتون یه روز شایان بهم زنگ زدکه خونمون خلوته میای عروسکم

داستان سکسی:

اولین سکس با آقای آمپول زن

من ماجراهاي كاربران را خواندم از خودم هم يه ماجرا واقعي دارم كه ميخوام براتون بگم
ماجرا مربوط به موردي ميشه كه مريضي منو كشوند به سكس كه اولين باربود که دست یک مرد غریبه به تنم میخورد اولین بار بود که کیر میدیدم اولین بار بود که کیر داخل سوراخ کونم میشد درد داشت اما دردش هم لذت بخش بود
چقدر اولين ها خوشايندند و من هم از اولين سكسم خيلي لذت ميبرم با اينكه درد كشيدم اما چون اولین بار بود هنوز هم دارم حالا اونو براتون بازگو ميكنم

داستان سکسی:

کردن کون دوست دخترم در اتاق پرو

سلام من امیرم(نام مستعارمه)21سالمه من یک بوتیک دارم که حدود 1سالو نیم هست که مشغول کار کردن هستم یک روز بعدظهر حدود ساعت 4 ربع کم بود 4تا مشتری داشتم تو مغازه؛خانواده ای بودن بعد طولی نکشید که دختری اومد تو که طی 1نگاه سیخ کردم اومد تو گفت:سلام منم گفتم سلام خوش اومدین گفت آقا 1 مانتو میخواستم منم گفتم نگاه کنین هر کدومو پسند کردین تا بدم خدمتتون؛بعدش اون خانواده رو راه انداختم و رفتن و حالا من بودمو اون دختره و من 1شاگرد دارم که ناکس خیلی چشم حرومه خوشبختانه او اون روز نیامده بود دختره با انگشت اشاره کرد که اون مانتو رو میخوام منم آوردم پایین براش یه سایز کوچیک تر بهش دادم و رفت تو اتاق

داستان سکسی:

زخم غیرت

نفس های آخرم رو میکشیدم...از دست دنیا...از دست عشق...از دست خدا....صدای نم نم بارون با نفسام هماهنگ بود...لبخند میزدم...به چی؟به دنیایی که هیچ وقت لبخندش رو ندیدم؟به آدمایی که هر کمکشون از هزاران نفرین بدتر بود؟...چشمامو روبه دنیا بسته بودم تا دنیایی دیگر رو ببینم...هر قطره خونی که که از این تن لعنتی خارج میشد انگار که شمارش معکوسی بود برای پیوستن...پیوستن به خدا...به خوبیها...پیوستن به عشق جاویدان...عشقی که حتی ذره ذره ی وجودش خالصانه باشه....

امیر و زن شوهردار

تو فیس بوک با هم دوست شدیم و من مطلب های اونو لایک میزدم و از بس که چت کرده بودم باهاش و اون که متاهل بود و شوهرش انگار که موقع که باید میکرد نمیکرد و طرف تو فشار بود و دائم از من سوالات سکسی میپرسید و منم جوابشو هر طور که دوست داشت میدادم و یکشب تا نزدیکیهای صبح بود که ازبس حرفای سکسی زدم به شدت هوس کردم و اونم که از شدت حشری و شهوتی شدن هیچی نمیگفت و گاهی میپرسیدم داره چیکار میکنه و اونم میگفت کوسمو دارم میمالونم و منو دیوونه میکرد و گفتم یا الان باید بیام بکنمت یا نه من نه تو هرچی گفت آخه بچه هام یک موقع بیدار میشن گفتم من نمیتونم این وضع رو تحمل کنم و خلاصه قرار شد بچه های خودشو برسونه

داستان سکسی:

من و دوست دختر تهرانی

سلام خاطره ای که مینویثم کاملا واقعی هست و مربوت میشه به 3 سال پیش

داداشم یه دوس دختر داشت و ازش خسته شده بود شمارشو داد به من گفت ببینم میتونی مخ این رو بزنی یا نه
منم که از خدام بود گفتم اوکی
چند باز زنگ زدم تا این که تونستم باهاش دوس شم

قرار گذاشتیم رفتم دیدمش سال سوم دبیرستان بود چند بار رفتم دنبالش تا این که یه روز زنگ زد گفت مامانم اینا رفتن شمال تنهام میترسم

منم گفتم بیا پیش من میترسیدم برم خونشون

داستان سکسی:

مهمانی ستاره

چند ماهی از ازدواجمون گذشته بود . می شه گفت هر روز چیزای جدیدی می دیدم . با ستاره دوست بودم . با هم چندین بار رابطه اسلیو و میسترسی داشتیم . ان قدر دوستش داشتم که حتی چند دفعه هم خواستگاریش رفتم . بالاخره ان قدر با هم حرف زدیم تا راضی اش کردم که با هم ازدواج کنیم . توی دو ماهی که با هم نامزد بودیم تمام حرفهامون رو بهم زدیم . شرایطش خیلی سخت بود ولی خب آرزوی من این بود . تمام آرزوم . شرایطش خیلی سخت بود . واقعاً باید مثل یه برده براش می شدم توی زندگیم . توی خونه یه جای خاصی داشتم . یه چیزی شبیه به یه لونه . همیشه قلاده گردنم بود ولی لباس نه !

داستان سکسی:

برده های واحد روبرویی

من ندا هستم . 33 سالمه و همسرم فرزاد 35 سالشه . 8 سال بیشتره که با هم ازدواج کردیم … همسایه ( واحد روبرویی ) ما خانواده ای زندگی می کنن که حداقل ادعای خیلی با کلاسی دارن . پسرش آرمین 20 سالشه ( تک فرزند ) و مادر سیمین حدود 39-40 ساله است . خیلی به خودش می رسه و از نظر بدنی هم خیلی زیبا ست ، معلم بدن سازی هم هست و کلی کلاس رقص و … داره !

داستان سکسی:

صفحات

اشتراک در شهوانی RSS