شما اینجا هستید

سکس توی شورلت کامرا

باسلام خاطره ایی که می خوام واستون تعریف کنم بر می گرده به عید نوروز سال 90خوب یکم از خودم بگم من اسمم بهزاده 26سالمه اهله تهرانم تویه کاره خریده و فروش و کرایه ماشین واسه مراسم جشن و عروسی هستم خوب بریم تویه نخه داستان 5روز مونده بود به عید نوروز واسه تحویل گرفتنه ماشین باید میرفتم قشم یه شرولت کامرای مشکی بود که باید گذرش می کردم ببرم تهران یه سویت م اجاره کرده بودم تویه پاسارگاد ماجرا از اونجا شروع میشه که یه روز صبح ساعته 10بود که خواستم برم تعویض روغنی داشتم تویه خیابون میرفتم صدای ضبط ماشین و داده بودم بالا یواش یواش میرفتم یهو چشمم به یه دختره ایی افتاد مانتوی سبزه هیکل سکسی ایی داش

داستان سکسی:

سکس و آغاز یک عشق ناممکن

سلام. اسم من آنا هست و 32 سالمه. مسیحی هستم و فارغ التحصیل مقطع دکتری در یکی از رشته های علوم انسانی.و چند ماه پیش توسط نفوذ پدرم تو هئیت علمی دانشگاه با استخدام دانشگاه برای تدریس در اومدم.البته در یک شهر دیگه که از گفتن اسمش معذورم. قضیه ای رو که میخوام واستون تعریف کنم عین واقعیته.

داستان سکسی:

چت، عشق، دروغ و سکس (1)

آقای راد اگه امری ندارید من مرخص شم،باید به مادرم سر بزنم.چشمم از خیابون برداشته شد و صندلیم رو برگندوندم سمت در،با شنیدن صدای خانم ملکی و دیدنش انگار از دنیای دیگه برگشتم به این دنیا ،یه نگاهی به ساعتم انداختم ،باورم نمی شد به این سرعت ساعت4 بعد از ظهر شده باشه.به حالت احترام از صندلیم بلند شدم.

داستان سکسی:

زخم غیرت

نفس های آخرم رو میکشیدم...از دست دنیا...از دست عشق...از دست خدا....صدای نم نم بارون با نفسام هماهنگ بود...لبخند میزدم...به چی؟به دنیایی که هیچ وقت لبخندش رو ندیدم؟به آدمایی که هر کمکشون از هزاران نفرین بدتر بود؟...چشمامو روبه دنیا بسته بودم تا دنیایی دیگر رو ببینم...هر قطره خونی که که از این تن لعنتی خارج میشد انگار که شمارش معکوسی بود برای پیوستن...پیوستن به خدا...به خوبیها...پیوستن به عشق جاویدان...عشقی که حتی ذره ذره ی وجودش خالصانه باشه....

داستان سکسی:

هرکول در سرزمین خورشید (1)

پارسال تابستون که رفته بودیم به فک و فامیلهای مادرم توی ژاپن سر بزنیم یه خاطره ی باحال توی شهر اوزاکا واسم پیش اومد:
داشتم توی پارک(kazoku)کازوکو قدم میزدم که یهو دیدم یه زنه داره بلند بلند با شوهرش بگو مگو میکنه و اونا روی یکی از صندلی های پارک نشسته بودند و من هم کمی جلوتر روی یکی ازصندلی نشستم.
کازوکو یکی از زیباترین پارک های شهر اوزاکاست و در زبان ژاپنی به معنای خانواده است.

داستان سکسی:

روزهای خوش دانشگاه

تابستون بود و هوا هم فوق العاده داغ، منم توی دانشگاه بودم، آخه اون سال به خاطر اینکه چهار ترمه دانشگاه رو تموم کنم مجبور شده بودم ترم تابستونی ور دارم. یه روز تو دانشگاه وقتی که استاد آنتراک داده بود، توی اون هوای گرم و زجر آور از سر درد زیاد اومدم و تو حیاط، روی یکی از نیمکت ها نشستم، تا یه بادی به کلم بخوره و حالم بهتر بشه. واقعا روز طولانی بود، انگار تصمیم نداشت که زود تر تموم بشه. یه باد ملایمم میومد و صدای برگای درخت بالا سرمو در میاورد.

داستان سکسی:

عشق در کلاس زبان

سلام به همه ي بچه هاي باحال شهواني چند باري بود كه داستان هاي شما دوستان رو مي خوندم و تصميم گرفتم كه كه داستان خودمو براتون بگم اسم من پژمانه و تو شيراز زندگي مي كنم داستان از اينجا شروع مي شه كه من يه دو سالي مي شد كه مي رفتم كلاس زبان تا اينكه ترمه جديد شروع شد روز اول كه رفتم هيچكس نيومده بود جز يه دختر ديگه اي (آخه كلاس ما قاطيه ) اين دختره اسمش سحر اون يه كلاس زبان ديگه اي اومده بود حالا مي خوام از خصوصيات اين سحر خانم براتون بگم يه دختر ساده با قد 150 و هيكل تو پر و يك سالم از من بزرگتره اون بدون هيچ آرايشي خيلي خشكل بود خلاصه ما از همون اول رفتيم تو كف اين دختره (تا اوون موقع من به

داستان سکسی:

صفحات

اشتراک در شهوانی RSS