شما اینجا هستید

شوهر نامردم و زن همسایه

سلام دوستان عزیز
نمیدونم چرا دارام این داستان تلخو مینویسم
ای کاش بعداز نوشتن اروم بشم
داستان بر میگرده به 6سال پیش اون زمان 4سال بود که ازدواج کرده بودم دخترکه نازم 1سالو 8ماهش بود خودمو خوشبختترین زن دنیا میدونستم تمومه مشکلاتو به لطف خدا پشت سر گذاشته بودیم با همسرم راحت بودم حسین{همسرم} ازم میخواست در کنارش مشروب بخورم اوایل مخالفت میکردم اما کم کم رام شدم ...چندتا بلوک انطرفتر از اپارتمان ما منزل یکی از دوستان من بود که به تازگی در یک تصادف بیوه شده بود هدیه 40 سالش بود و3تا بچه داشت دختر بزرگش 17 سالش بود یعنی 3سال از من کوچیکتر ..........................

داستان سکسی:

کشتی گرفتن با دختردایی

سلام دوستان، خیلی خوشحالم که به جمع شما پیوستم.
اینجا تنها جایی هست که من می تونم این داستان رو بنویسم و نظر شما ها رو در مورد این علاقه عجیب و غریب بدونم.
قبل از هر چیز باید بگم که هیچ چیز مثل کمر دخترا که از لباسشون میزنه بیرون منو مست و دیوونه نمی کنه و اینقدر از این صحنه لذت می برم که در بهترین حالت می تونم اون رو تصور کنم.

داستان سکسی:

فکر کنم میشه دوستت داشت

بعضی وقتا تو زندگی ادم یه اتفاقای بزرگی میفته که منشاء اون از یه اتفاق خیلی سطحی و کوچیکه
مثلا اگه وسواس داشته باشی که هر شب مسواک کنی یه شب که مسواک نزنی صبح خالت بی خبر میاد و بوسه بیدارت میکنه و ....
من همیشه ی عمرم دختری بودم که به مزاحم های خیابونی ,کسایی که تیکه میندازن یا ماشینهایی که بوق میزنن نگاه هم نمیکردم, چون به نظرم ادم خودشو سبک میکنه با اتو زدن و لاسیدن به غریبه ها...
داستان از اونجایی شروع میشه که یکی از دوستام به من خبر داد که واسه اخر هفته با تور بریم گردش منم به دوستم گفتم و اونم قبول کرد, بعد زد زیرش و گفت نمیام از من اصرار که باید بیای...

داستان سکسی:

زندگي مال زنده هاست

نمی دونستم با ناله هاش چیکار کنم . با اشکهایی که می گفت واسم می ریزه . با درد های درونش . اشتباه کرده بودم . خیلی تصادفی تو یکی از این چت رومهاباهاش آشنا شده بودم . تازه با عشق قبلی خودم بهم زده بودم و اونم حرفای قشنگی می زد . خیلی زیبا از عشق می گفت . از اون حرفایی که عشق سابقم بهم نزده بود . من هنوز به فکر سعیدعشق چتی خودم بودم که پس از چند سال دوستی میونه مون بهم خورده بود. نمی خواستم دوباره خودمو اسیر دنیای دروغ چت کنم . به فرید همه چی رو گفتم و اون گفت که میشه در دنیای دروغ و حقه بازیها دنیایی که میشه هر کلکی رو زد نسبت به هم صادق بود و حقیقتو گفت اگه از هم چیزی نخواهیم .

داستان سکسی:

آسانسور هوس

بااین که ده سالی از مامانم کوچیکتر بود و سی سالش می شد ولی خیلی با مامانم جیک شده بود . نمی دونم چرا بعد از پنج سال ازدواج هنوز بچه نداشتند . اون جوری که ازحرفای مامان متوجه شده بودم زن وشوهر هیشکدوم واسه درمان و این که ببینن علت بچه دارنشدن چیه نرفتن دکتر و آزمایش بد ن . خیلی خوشگل بود . اسمش بود تانیا . راستش اولین باری بود که این اسمو می شنیدم . سال آخر دبیرستان درس می خوندم و جز یکی دوبار اونم با دخترای اهل حالی که با همه حال می کردند با کسی حال نکرده بودم . تانیا وشوهرش مشترکا یه بوتیک بزرگ رو اداره می کردند .

داستان سکسی:

صفحات

اشتراک در شهوانی RSS