بیژن از خواب که بلند شد دیدآفتاب تموم اتاق رو پرکرده ... ملافه رو که از روی خودش برداشت دید حسابی عرق کرده . روبروی آینه ی قدی کنار دستشویی خودش رو برانداز کرد ... بدن بی مو و خیلی زیبا و کشیده ای داشت . صورتی گرد ، چشمان آبی و موهای بلند خرمایی اونو حسابی جذاب کرده بود . توی حموم دوش رو که باز کرد خنکای دلپذیری وجودش رو گرفت . بدون حوله از حموم اومد بیرون و دوباره خودش رو تو آینه برانداز کرد . قطرات آب از سر و روش به زمین می چکید و بیژن به این فکر نمی کرد که شهلا زن همسایه که خونه ش رو براش تمیز می کرد و براش غذا می پخت قر بزنه و بشه سوهان اعصاب . گوشی موبایل بیژن زنگ زد و از پشت خط احسان داد و بیداد راه انداخت که ساعت از ده گذشته و دو تا مشتری پولدار تو راهن و آقا تا حالا خواب بوده . بیژن لباس پوشید و از خونه زد بیرون . توی تاکسی رفت تو فکر سه روز پیش ... تنش داغ شد و سرش رو به پنجره ی تاکسی تکیه داد ... درب خونه ی احسان رو که زد احسان با اخم روبروش دراومد و رفتن توی خونه . توی سالن روی دیوارها مملو از عکس های سکسی بود ... احسان بیژن رو بغل کرد و یه لب ازش گرفت . بیژن داغ شد . احسان به آشپزخونه رفت و داد زد : لباس ها رو مبله ... عوض کن . بیژن لباس هاش رو درآورد و یه تک پوش بدن نما و یه شلوار تاپ چسبون پوشید و لباس های خودش رو آویزون جارختی کرد . به یه تابلو زل زد که دختری پستون های خودش رو به دوربین نشون می داد ... شلوار دختر پایین اومده بود و موهای فرجش پیدا شده بود .. احسان با یه بشقاب نیمرو اومد و با لبخند به بیژن داد و گفت باید قوت داشته باشه . بیژن صبحونه رو خورد و یه سیگار گرفت و کنار کاناپه لم داد . چشمهاش رو رو هم گذاشت و باز یاد سه روز پیش افتاد ... بیژن با یه مرد آشنا شده بود و مرد وحشیانه با اون سکس کرده بود ... صدای زنگ در خونه به صدا دراومد و احسان به بیژن گفت که خودش رو جمع و جور کنه و رفت که مهمونها رو راهنمایی کنه . بیژن دل تو دلش نبود ... دو مرد اومدن تو . یکی از اونها مرد زشت طاسی بود و اون یکی مردی خوش چهره و خوش اندام . مرد زشت با بیژن دست داد ولی احسان رو بغل کرد و بوسید . مرد خوش چهره با بیژن دست داد و کنار اون نشست . مرد زشت احسان رو به بغلش چسبوند و احسان آه کشید .
مرد گفت : دلم برات یه ذره شده بود .
احسان ناز کرد : دل به دل راه داره .
مرد غرید : با من چیکار کردی تو ؟
احسان خنده ای زنانه کرد و گفت : هیچی ... اینو من باید بگم . ولم کن تا یه میوه ای چیزی بیارم ...
احسان به آشپزخانه رفت و با سینی چای و میوه برگشت . بیژن نگاهش کرد . احسان نمونه ی واقعی یه پسر زیبا و سکسی بود . .. آب از لب و لوچه ی مرد زشت آویزون بود و قربون صدقه ی احسان می رفت . چای و میوه رو که خوردن مرد زشت احسان رو به طرف خودش کشید و غرید : دارم دیوونه می شم کدوم اتاق ؟
احسان خندیدو اتاق سمت راست رو نشون داد . مرد احسان رو بغل کرد و به اتاق رفتن .
مرد جذاب نگاهی به بیژن کرد و گفت : اسمت چیه ؟
بیژن آروم گفت : بیژن .
مرد گفت : من غلامم . غلام تو .
بیژن لبخند زد و تشکر کرد . مرد صورت زیبایی داشت . چشمهایی کشیده و ابرویی کمانی ... خندید و گفت : راستش رو بخوای من تا حالا فقط با دو تا پسر سکس داشتم ، اما تو خیلی فرق می کنی .
بیژن لبخند زد و عشوه کنان گفت : چطور ؟
غلام گفت : تو خیلی قشنگی . گور بابای هرچی دختره .
بیژن خندید و سرشو پایین انداخت . داغ شده بود و دیگه نمی تونست به غلام نگاه کنه ...
غلام به اتاق اشاره کرد و گفت : می شه یه دید بزنیم ؟
بیژن آروم گفت : نمی دونم .
غلام دست بیژن رو گرفت و آروم در اتاق رو باز کرد ... بیژن داغ شد ... مرد زشت لخت بود و خودشو روی بدن لخت احسان انداخته بود و سینه های اونو که برآمده شده بودن می خورد ...
احسان ناله می کرد : قربونت برم ... همه ش رو بخور ... این ها مال توئه ... من مال توام ...
مرد غرید : چی می خوای ؟
احسان ناله کرد : کیرتو ... همه ی کیرتو می خوام ... اون مال منه ...
بیژن نفس نفس می زد و سرش گیج رفت ... غلام در رو بست و به بیژن گفت : حالت خوب نیست ؟
بیژن گفت : نه . چیزی نیست .
غلام در اتاق دیگه ای رو باز کرد . اتاقی با یه تخت بزرگ دو نفره که بالای تخت عکس بزرگی از دو مرد بود که در حال سکس هستند . غلام بیژن رو بغل کرد و روی تخت خوابوند . لباس های بیژن رو درآورد . بیژن داغ شد و آه کشید ...
غلام با تعجب به اون نگاه کرد و گفت : جل الخالق !... تا حالا بدنی به این قشنگی ندیده بودم ... گور پدر هر چی زنه ...
لباس های خودش رو هم در آورد و کنار بیژن دراز کشید ... بیژن نگاهش کرد و حسابی گر گرفت ... معامله ی غلام بزرگ و کشیده بود و بدنی زیبا و عضلانی داشت ...
غلام گفت : خیلی قشنگی ...
بیژن آهسته گفت : قربونت برم ...
غلام لبهای خود رو به لبهای بیژن چسبوند و زبون خود رو به دهان بیژن کرد ... بیژن آه کشید و دستهای خودش رو دور گردن غلام حلقه کرد ...
غلام توی گوش بیژن زمزمه کرد : می خوامت ... می خوامت ...
بیژن نالید : وای ... وای ... دیوونه ت شدم ...
بیژن برگشت و آلت غلام رو به دهان گرفت ... احساس کرد داره پرواز می کنه ...
غلام ناله کرد : وای ، دارم می میرم ... جووووون ... دیوونه م کردی تو ...
بیژن نگاهی به غلام انداخت و آلت اونو بیشتر به دهانش فرو برد ...
سرش رو بالا کرد و ناله کرد : منو بکن ... منو بکن عشقم ...
غلام با آب دهان آلتش رو فرو برد به پشت بیژن ...
بیژن ناله کرد : وای ، دوستت دارم ... دوستت دارم ...
غلام با مهربانی به او نگاه می کرد ...
بیژن برگشت و گفت : لب می خوام . لب بده .
غلام لب های بیژن رو به دهان گرفت و بیژن آهی کشید ... غلام آلتش رو کاملا فرو برد و بیژن آه کشید :
- بکن منو ... منو بکش ... منو بکش ... می خوام تو آغوش تو بمیرم ...
غلام ناله کرد و آلت رو بیرون کشید ...
بیژن به سرعت برگشت و داد زد : نه ... می خوام بخورمش ... نریزش دور ... همه ش مال منه ...
آلت غلام رو به دهان برد و منی اون رو قورت داد ... غلام آهی بلند کشید و بیژن رو به بغل گرفت و بشدت بوسید .
بیژن دستهای خود رو به کمر و باسن غلام می مالید و زمزمه می کرد :
- دوستت دارم ... دوستت دارم .
غلام بی حال روی تخت افتاد و چشمهاش رو بست .
بیژن کنارش دراز کشید و زمزمه کرد :
- خسته نباشی عزیزم ... خوب بود ؟ خوب حال کردی قربونت برم ؟ کونم چطور بود ؟
غلام چشمهاش رو باز کرد و لبخند زد و بیژن رو به خودش فشار داد :
- تا حالا اینقدر از سکس لذت نبرده بودم . به گور بابام می خندم اگه با کس دیگه ای سکس کنم .
از اتاق بیرون رفتن و بیژن با یه لیوان شربت از غلام پذیرایی کرد ...
غلام بیژن رو روی پاهاش گذاشت و پرسید :
- شماره ت رو به من می دی ؟
بیژن لبهاش رو به لب غلام دوخت :
- من خودم رو به تو دادم . شماره چه خریه ؟!
شماره موبایلش رو به غلام داد و غلام از اون لب گرفت . بیژن داغ شد ... احساس کرد سالهاست که اونو می شناسه ... نگاهش کرد و فهمید عاشقش شده . هنوز از اتاق بغلی صدای سکس مرد زشت و احسان بلند بود ... وقتی مرد زشت و غلام خداحافظی می کردن ، غلام با عطش به بیژن نگاه کرد ... بیژن با دست بوسه ای برای اون فرستاد و پیش خودش آرزو کرد یه بار دیگه در آغوش اون بمیره .

تو یک هفته ای که از آشنایی بیژن و غلام می گذشت ، بیژن عوض شده بود . توی خونه سی دی موسیقی شاد می گذاشت و می رقصید . تو دوران مدرسه سه بار از اون تعهد گرفته بودن که نرقصه ، اما بیژن عاشق رقص بود . همکلاسی ها دست می زدن و می خوندن و بیژن می رقصید . یه بار هم از معلم تربیتی مدرسه دو سه تا سیلی آبدار خورده بود ... شهلا صداش در اومده بود که صدای ضبط رو کم کنه تا همسایه ها شاکی نشدن . اما بیژن توی دنیای خودش بود . اون روز حسابی رقصید تا خسته شد و با خنده و سرگیجه خودش رو ولو کرد رو کاناپه ... سیگاری روشن کرد و دودش رو فرستاد هوا و نگاهش به سقف موند ... یادش اومد به موقعی که خانواده به زور اونو برده بودن پیش یه روانپزشک تا براش دارو تجویز کنه تا از حالت های دخترونه دست بکشه . دکتر بعد از معاینه به اونها گفت این وضعیت علمیه و بیژن مریض نیست . اون به جنس مرد تمایل داره و اگه آزمایش ها اجازه دادن اون باید تغییر جنسیت بده . همون روز پدر یه پیت نفت آورده بود و بیژن رو بسته بود به تخت وسط حیاط تا به قول خودش حکم الهی رو در باره ی بیژن اجراء بکنه . با فریاد ها و التماس های مادر و خواهر بیژن ، همسایه ها ریختن تو خونه و جلوی پدر رو گرفتن و بیژن رو که زیر کتک های پدر و بوی تند نفت بی هوش شده بود رسوندن بیمارستان . با وساطتت یکی از افراد فامیل بیژن رو فرستادن روستای پدریش تا با عمه ی بزرگ پدر مدتی زندگی کنه بلکه از این وضعیت در بیاد . .. بیژن بعد از یکسال که برگشت خونه فهمید پدر فوت کرده و مادر دچار افسردگی شدید شده . مادر دیگه بیژن رو نمی شناخت و خواهرش هم بخاطر حرف مردم مدرسه رو رها کرده بود . سرکوفت های فامیل با بازگشت بیژن شروع شد که پدرت از دست تو دق کرد و مادر بخاطر ننگ بی اخلاقی تو دیوونه شد . بعد از مدتی مادر رو به یه بیمارستان روانی انتقال دادن و خواهر بیژن رو به اولین خواستگاری که اومد شوهر دادن . روز عروسی که بیشتر به مجلس ختم شبیه بود تا ازدواج ، بیژن به خواهرش منیژه چشم دوخته بود . منیژه با اشک هاش آخرین نگاه رو به بیژن کرد و رفت ...
صدای موبایل ، بیژن رو به خودش آورد . بیژن گوشی رو برداشت :
بله ؟
صدای غلام بیژن رو داغ کرد :
- سلام عشق من .
بیژن لرزید و اشک هاش سرازیر شد :
- سلام ... کجایی قربونت برم ... ؟ بی وفا نمی گی من می میرم ...؟ صدای غلام هم می لرزید :
- فکر نمی کردم اینقدر درگیرت بشم ... بیژن دوستت دارم ... دیوونه تم به خدا ... امروز می بینمت ... بیام خونه ی احسان ؟
بیژن حس کرد توی آسمون در حال پروازه ...با بغض گفت :
- آره عمرم ، همه کسونم ... بیا اونجا ... من دارم می میرم ...
غلام پرید وسط حرفش :
- میام فرشته ی من ... تا یکی دو ساعت دیگه اونجام ...
و صدای عجیبی که توی گوشی اومد یه بوسه بود که برای بیژن فرستاد ... بیژن با گریه گوشی رو بوسید و سریع لباس هاش رو تنش کرد و زد به خیابون ... اولین تاکسی رو که دید داد زد : دربست ...
احسان خواب آلود در رو باز کرد :
- ها ؟ چه خبره ؟
بیژن رفت تو و وسط سالن لباس هاش رو درآورد . احسان با تعجب بهش نگاه می کرد :
- معلوم هست چه مرگته ؟ !...
بیژن با لبخند احسان رو کشوند طرف خودش و یه لب محکم ازش گرفت ... احسان ترش کرد :
- اهه ، دیوونه ! دهنم بو می ده ... هنوز صورتم رو نشستم ... اون موقع که باید حال بده نمی ده الان برامون ژولیت شده تخم سگ !
بیژن خندید :
- احسان قربونت برم ... می خوام برم حموم خودمو بسازم ...
احسان رفت تو دستشویی و همونجا داد زد :
- مگه تو خونه ت حموم نداری ؟ نکنه آب قطعه ...؟
و صدای سیفون بلند شد ... احسان رفت کنار روشویی و شروع کرد به شستن صورتش ... بیژن کاملا لخت شده بود :
- می خوام کمکم کنی ... اصلاحم کنی ...
احسان برگشت و نگاهش کرد ... دهانش آب افتاده بود ... هیکل بیژن بدجوری سکسی شده بود ! باسنش زنونه شده بود و سینه هاش برآمدگی پستونهای یه دختر جوون رو داشت ... لبخند زد و دوباره به صورتش آبی زد :

- چه خبره ؟ امروز که ما مشتری نداریم داری به خودت می رسی ؟
بیژن گر گرفت :
- امروز غلام میاد اینجا .
احسان برگشت و نگاهش کرد :
- غلام ؟ همون که با رئوف اومده بود ؟
بیژن سرشو به علامت تائید تکون داد . احسان نشست رو کاناپه و سیگاری روشن کرد :
- پسرجون . اینجا محل کسبه . تو مثل اینکه حالیت نیست . باد به گوش یکی از این همسایه های مادر قحبه برسونه که چیکار می کنیم ، می شیم خوراک هیولاهای سبز پوش ها .
بیژن فهمید تو این مواقع چیکار باید بکنه . نشست روی پاهای احسان و نشیمنگاهش رو به آلت احسان کشید :
- قربونت برم ! اتفاقا اگه رفت و آمدها عادی باشه کسی شک نمی کنه ... احسان نگاهش کرد . لبخند تلخی زد :
- رفتی تو بهرش ؟ عقلت رو برد ؟
بیژن گفت : آره . دیوونه م کرده . همه ش تو فکرشم ... خواب و بیداریم شده اون .
احسان دست برد به نشیمنگاه بیژن و لمسش کرد ... بیژن چشمهاش رو بست و ناله ای خفیف کشید :
- دوست دارم از شروع نور خورشید تا کمرنگ شدن اون ، تو بغلش باشم ...وااااااای نمی دونی باهام چیکار کرد ....!
-
احسان دستش رو کشید و بیژن رو کناری زد و بلند شد :
- خیلی خوب عاشق ! بیا بریم تا تر تمیزت کنم ...
-
توی حموم احسان با ظرافت موهای پشت بیژن رو برداشت ... زیر بغل اون رو با موبر درجه یک تمیز کرد ... موهای صورت بیژن رو با اینکه خیلی کم پشت بودن بند انداخت ... موهای دور آلت بیژن رو با تیغ تراشید و با پودر بچه مالش داد ... از بیژن دور شد و حسابی تماشاش کرد ... بیژن واقعا مثل یک زن زیبا بود و هر مردی روبه خودش جذب می کرد . احسان یه لب جانانه از بیژن گرفت و بیژن ناله کرد :

- واااااای ... احسان چقدر داغی !
احسان خندید :
- یه روز چنان بکنمت که زمین رو گاز بگیری ...
بیژن چشمهاش رو خمار کرد :
- من که از خدامه ... همین الان چرا نمی کنی ؟

احسان در حمام رو باز کرد و غر زد :
- من باید برم شرکت بابای رامین . یه دوتا مشتری توپ دارم برای فردا . غذا که می تونی بپزی ... همه چیز تو یخچال هست ... تا غروب بر نمی گردم ... از اونجا باید برم یه سری به مادرم بزنم ... اگه کسی به تلفن خونه زنگ زد ...
بیژن حوله را برداشت و خودش رو خشک کرد :
- نه جواب نمی دم .
صدای بسته شدن در اومد . بیژن کمد لباس رو باز کرد و یه استرج چسبون دخترانه برداشت و پوشید . یه زیر پیراهن تنگ و نازک رو انتخاب کرد . جلوی آینه کمی رژ براق به لبهاش کشید و خوش رو نگاه کرد . باسنش از استرج زده بود بیرون و برآمدگیش هر کسی رو به هوس می انداخت... سریع به آشپزخونه رفت و از یخچال دو سه تکه مرغ منجمد درآورد و شروع کرد به پاک کردن برنج و یه ساعته غذا رو آماده کرد ... سیگاری روشن کرد ولی با عجله اون رو خاموش کرد . پیش خودش گفت :

- غلام نباید از بوی بد سیگار اذیت بشه ...
یه آدامس طعم دار گذاشت تو دهانش و شروع کرد به جویدن ... صدای زنگ موبایلش بلند شد . غلام بود که ازش می خواست درو باز کنه ... کلید آیفون رو که زد گریه امونش نداد ... غلام در آستانه در با چشمهایی اشک بار ایستاده بود و به بیژن نگاه می کرد ... بیژن خودش رو به طرف غلام پرت کرد... غلام تند و تند اونو می بوسید و بو می کرد ... بیژن گر گرفته بود و به سختی نفس می کشید :
- عزیزم ، جونم ، عمرم ...
و هق هق گریه ش دیگه اجازه نداد حرف بزنه . غلام دست از بوسیدن لب ها و گونه ها و چشمهای بیژن بر نمی داشت :
- قربونت برم ، عزیزم ، عشقم ، نازنینم ...
روی زمین ولو شدن و توی بغل هم به همدیگه نگاه می کردن ... بیژن موهای غلام رو نوازش می کرد و غلام سرش رو به سینه ی زنانه ی بیژن چسبونده بود . بیژن ناله کرد :
- کجا بودی عمرم ؟
بیژن چشمهاش رو باز کرد :
- تو فکر تو !
و بیژن خندید :
- دیوونه ! نگفتی من می میرم ؟
غلام لب های بیژن رو بوسید :
- خدا نکنه . دیگه از مرگ حرف نزن . این یه هفته مثل دیوونه ها شده بودم . سرکار حوصله نداشتم . به همه می پریدم . رئیسمون فهمید و بهم مرخصی داد . گفت برو پیش زن و بچه ت . دلت هوای اونها رو کرده !
بیژن و غلام خندیدند و بیژن پرسید :
- مگه زن و بچه نداری ؟
غلام به بیژن نگاه کرد :
- زن داشتم . اما جدا شدیم .
و بلند شد و نشست . بیژن بلند شد و از پشت خودش رو به کمر غلام چسبوند :
- حرف بدی زدم عزیزم ؟
غلام سیگاری روشن کرد و پکی به اون زد و دودش رو داد به سقف :

- نه قربونت برم . به زور به من زن داده بودن . می دونی ؟ سرو گوشش می جنبید . دوست داشت به آدم و عالم کوس بده به غیر از من !
بیژن گردن غلام رو بوسید :
- دلش هم بخواد .
غلام برگشت و چشمهای بیژن رو بوسید :
- هیچکس به اندازه ی تو تودلم نرفته . چیکارم کردی تو ؟
و سیگار رو به لب بیژن نزدیک کرد . بیژن پکی به سیگار زد و دودش رو بیرون داد :
- از کجا فهمیدی من سیگاری ام ؟
غلام خندید : از لبهات ! لبهای سیگاری از سیگار خشک می شه .
بیژن دستی به لب هاش کشید :
- اهه . دلمون خوشه که رژ خارجی خریدیم .
غلام سر بیژن رو به سینه ش چسبوند :
- ولی لبهات منو می کشه آخرش ...
چشمهای بیژن خمار شد :
- پس لب بده عزیزم !
غلام زبونش رو برد توی دهان بیژن و بیژن گرم شد :
- هووووووم . جان !
بیژن به خودش اومد :
- ساعت یکه . ناهار بخوریم .
غلام بلند شد و به بیژن که با اون استرج بیشتر سکسی شده بود نگاه کرد :
- قربون اون پر و پاچه ات بشم ... من اشتها ندارم ...
بیژن برگشت و نگاهش کرد . غلام با ولع به اندام بیژن نگاه کرد :
- من الان فقط اشتهای تو رو دارم . البته اگه اجازه بدی !
بیژن رفت جلو و غلام رو بغل کرد . غلام بیژن رو مثل یک عروس بلند کرد و در اتاق رو باز کرد ... بیژن لبهاش رو از لبهای غلام جدا نمی کرد ... قطرات منی از آلت بیژن می زد بیرون و غلام اونو محکم به خودش چسبونده بود ... بیژن روی تخت ولو شد ... غلام لباس های خودش رو درآورد و لحظه ای به بیژن نگاه کرد ... بیژن آه بلندی کشید

-: واااااااااای ، قربون اون هیکل بشم من !
به حالت سگی سرش رو به طرف غلام گرفت :
- میشه لطف کنین و منو به کنیری و نوکری تون قبول کنین ؟
و بو کشید ... انگار ماده آهویی بود که با بوی جفتش به دنبال اون می رفت ... چاک پشت بیژن غلام رو آتشی کرد ... دست کشید و استرج رو مالوند ... بیژن دهانش رو به طرف آلت غلام گرفت و بوسه ای از اون گرفت و آروم به دهان خود برد ... غلام استرج رو پایین کشید و و انگشت خود رو به مقعد بیژن فرو برد ... بیژن آهی کشید :

-جاااااان ...
و دوباره آلت غلام رو به دهان گرفت و مکید ... غلام صورت خودش رو به سوراخ بیژن گرفت و با زبون شروع به لیسیدن کرد ... بیژن آهی کشید و چشمهاش خمار شد :

-وااااای ... واااااای ... خدایا دارم می میرم .... بکش منو غلام ... من می خوام منو بکشی ...واااااااای .
غلام حشری شده بود و محکم پشت بیژن رو لیسید ... بیژن بی حال شده بود و ناله های بلندتری می کرد :
- واااای .... واااااای دارم می میرم غلام .... دارم می میرم ....
غلام بیژن رو بلند کرد و پشت اون رو که گرم شده بود به صورت خودش چسبود و بیژن وارونه صورت ش به آلت غلام می خورد و ناله می کرد . غلام بیژن رو برگردوند و لب های خودش رو به دهان بیژن چسبوند . بیژن آه بلندی کشید و پاهای خودش رو به کمر غلام حلقه کرد و به اون آویزون شد . غلام دیوونه وار بیژن رو می بوسید :
- می خوامت ... دوستت دارم ...
بیژن لبهای غلام رو می مکید و فریاد می زد :
- منم دوستت دارم ... من بدون تو می میرم ...
بیژن آلت غلام رو به دهان برد و شروع به مکیدن کرد... غلام چشمهاش رو بسته بود و نفس هاش تند شده بود ... بیژن رو روی تخت رها کرد و بدنش رو به کمرش چسبوند ... بیژن نفس زنان داد زد :
- بکن منو ... بکن منوغلام ... منو ببر به بهشت ...
غلام آلت خود رو خیس کرد و به پشت بیژن فرو برد ، دردی همراه با لذت بیژن رو گرفت :
- وااااای .... وای خداجون مردم ...
و سرش روی تخت افتاد ... غلام گردن بیژن رو لیسید و فشار رو بیشتر کرد ... حالا آلت غلام کاملا به مقعد بیژن رفته بود :

- می خوامش ... کیرتو می خوام ... غلام دوستت دارم ...
غلام به شدت بالا و پایین می رفت :
- بیژن ... تو منو می کشی آخرش ... دوستت دارم ... می میرم برات ... دارم میام ... دارم میام ...
بیژن داد زد :
بریزش توم ... همه ش مال منه ... بریزش تو کونم ...
غلام فریادی کشید و بیژن گرمی شدید منی غلام رو توی مقعد خودش حس کرد :
- جوووونم ... چقدر گرمه ... جوووووووووونم ...
غلام خود رو روی بیژن انداخت و گوش بیژن رو به دندون کشید ... بیژن آه بلندی کشید و خندید :
- جونم ؟ وای ...
غلام با بی حالی گفت :
- قربونت برم ... منو بردی تو آسمون ... قربونت برم ... دوستت دارم ...
بیژن خنده ی زنانه ای کرد :
- بدن به این خوبی کی دیده به عمرش ؟
غلام خواست بلند شه که بیژن مانع شد :
- نه عشقم ... بذار توش باشه ... خوب ؟
غلام دوباره روی بیژن خوابید :
- هر چی تو بگی عشقم ...
بیژن آهی کشید و دست غلام رو گرفت و بوسید ...
غلام خواب بود . بیژن کنار تخت نشسته بود و منی غلام از مقعدش بیرون زده بود ... به غلام نگاهی کرد . بعد دست برد به مقعدش و منی غلام رو بادست به دهان برد و با لذت خورد :
- قربون آبت بشم . چقدر خوشمزه است !
خم شد و صورت غلام رو بوسید .
توی آشپزخونه سرگرم کار بود که دستهای پهن و مردانه ی غلام رو روی شونه هاش حس کرد . غلام از پشت بیژن رو به خودش چسبوند :
- سلام .
بیژن که خمار شده بود دست غلام رو بوسید :
- سلام به روی ماهت .
برگشت و غلام رو بوسید :
- یه دوش بگیر که غذا بخوریم . باید قوتت برگرده .
و خندید . غلام لبخندی زد :
- من عاشق این خنده هاتم .
سر میز غلام به آرامی غذا می خورد ولی بیژن با اشتها لقمه می گرفت :
- چرا اینطوری غذا می خوری عمرم ؟
غلام خندید :
- من همیشه آروم غذا می خورم .
بیژن اخم کرد :
- باهات قهر می کنم ها ...
بلند شد و روی پاهای غلام نشست و براش لقمه گرفت :
- بخور ببینم بچه ی بد !
غلام خندید و لقمه رو از دست بیژن با دهانش گرفت و شروع به لیس زدن دست بیژن کرد ... بیژن داغ شد :
- وای ... نکن غلام ... دوباره دیوونه می شم ها ...
و رفت و روبروی غلام نشست . غلام به او خیره شد و سکوت کرد . بیژن مثل یه کبک زیبا جلوی غلام خودنمایی می کرد .
غلام به حرف اومد :
- اون گلوی قشنگ ، اون زبون خوشگل ، اون چشمهای کشیده هر کسی رو می ندازه تو دام تو ...
و آب از دهان غلام جاری شده بود وقتی بیژن خندید :
- خیلی لوسی ! اگه گذاشتی غذا بخورم ...
غلام نوشیدنی رو بالا رفت و بلند شد و یه سیگار گرفت و روی کاناپه دراز کشید .
بیژن ظرفها رو جمع کرد و شست و دستی به آشپزخونه کشید :
- این احسان تنبل اگه خونه رو کثافت هم بگیره تکون نمی خوره . هی پول های خودش رو خرج این خدمتکارا می کنه که اینجا رو تمیز کنن .
غلام برگشت و به بیژن نگاه کرد . استرج کاملا تو شکاف مقعد بیژن رفته بود و لمبرهای اون با حرکاتش تکون می خوردن . غلام با خود زمزمه کرد :
- این پسر بدون شک از حوریان بهشته ...
بیژن توی بغل غلام بود و سیگاری به لب داشت و با دستش موهای سینه ی غلام رو نوازش می داد ...غلام نگاهش به سقف بود و یکی از دستهاش به پشت بیژن :
- چند وقته با احسان هستی ؟
بیژن چشم از سینه ی غلام بر نمی داشت :
- برای چی می پرسی ؟
غلام گفت :
- همینطوری .
بیژن با زبون سینه ی غلام رو لیسید :
- دو ساله .
غلام باز پرسید :
- راضی هستی ؟ از این وضع ؟
بیژن جواب داد :
- خوب این هم یه جورشه . چه می شه کرد ؟
غلام بلند شد و نشست :
حاضری با من زندگی کنی ؟
بیژن داغ شد و به غلام زل زد :
- چی ؟
غلام گفت :
- زندگی کنیم ...با هم ...
بیژن مونده بود که چی بگه .
غلام با دستهای پهنش صورت بیژن رو به طرف خودش گرفت :
- من عاشقت شدم . من نمی تونم بدون زندگی کنم . اینو بفهم .
بیژن گر گرفته بود :
- می فهمم عشقم . می فهمم .
اشک های بیژن سرازیر شد و توی بغل غلام خود رو رها کرد و هق هق گریه ش شروع شد .
غلام بیژن رو به خودش چسبوند و نوازشش کرد :
- می دونم . درکت می کنم . باشه . الان جواب نده . فکرهاتو بکن . من تا هر وقت که بشه منتظرت می مونم . دیگه هیچ کس مهمون بستر من نمی شه . اینو مطمئنم .
بیژن با چشمهای خیس یه غلام نگاه کرد ... غلام چشمهای بیژن رو غرق بوسه کرد ...
بیژن گفت : بخوابیم ؟
غلام بیژن رو بلند کرد و به اتاق خواب برد و لخت کرد . بیژن آلت غلام رو به دهان برد و غلام رو دیوونه کرد ...

نوشته ی صادق . ی

سلام . من داوود هستم و ۲۶ سالمه و پارسال با سحر آشنا شدم . سحر ۲۳ سالشه و خیلی اندام خوشکلی داره و پوستش خیلی سفیده و قدش حدود ۱۷۰ . منو سحر باهم صمیمی هستیم و بیشتر روزهای هفته با هم هستیم چون من تو این شهر کار میکنم تنها زندگی میکنم و این موضوع باعث شد هرموقع دلمون میخواد باهم سکس میکنیم .

یه روز صبح بعد از انجام کارهای بانکیم و در حال برگشتن خونه بودم که دیدم سحر با یه زوج جوان خیلی خوشکل و خوشتیپ پشت در خونه ایستاده و داره زنگ میزنه رفتم جلو و سلام کردم سحر برگشت و گفت : اینم داوود عزیز و بعد ادامه داد که این خانم سمیرا بهترین دوست دوران بچگیمه و اینم آقا احمد شوهرشه و تازگیا ازدواج کردن من سلام کردمو مثل همیشه زود تعارف کردم و رفتیم خونه . من رفتم سراغ آشپزخونه که وسایل پذیرای رو آماده کنم و سحر اومد دنبالمو گفت داوود حواست باشه من به سمیرا گفتم که ازدواج کردمو خونمون اینجاست و تو شوهرمی منم با کمی مکث گفتم آبروریزی نشه؟ گفت نه بابا اینا که اهل اینجا نیستن فقط چند روزی اومدن مهمانی خونه اقوامشون بعد من نفس راحتی کشیدمو گفتم باشه خیالت راحت و رفتیم نشستیم . منو احمد گرم صحبت بودیم و سحر و سمیرا هم از خاطراتشون میگفتن که ناخودآگاه حواسم رفت سمت سمیرا که پاشو انداخته بود رو پای دیگش و شلوارش کمی رفته بود بالا و عکس یه گل رو پاش تاتو کرده بود خیلی خوشم اومده بود ولی بخاطر اینکه احمد متوجه نشه و فکر بد نکنه سرمو برگردوندم به سمت احمد و از کار و زندگیش سوال کردم . چند ساعت بعد خداحافظی کردن و ماهم ازشون قول گرفتیم یه روز از سفرشون رو بیان خونه ما .

شب بعد از شام رو کاناپه نشسته بودم که سحر گفت میرم دوش بگیرم و من که تا چشمم به اندامش می افتاد حشری میشدم باهاش رفتم حمام . تو حمام خودم دست به کار شدمو شروع کردم به لب گرفتن از سحر همزمان لختش کردم . آروم آروم با خوردن گردنشو بوسیدن صورتش رفتم سراخ سینه های گرد و سفتش که نوکشون حسابی تیز شده بود و با آرامش شروع کردم به خوردن وای که چه حالی میداد خوردن سینه هاش و لمس کردن بدن سفیدش ، با خوردن سینه هاش صدای آه آه بخور عزیزم ، سحر به گوشم خورد و با بوسیدن شکمش بلند شدمو رفتم یه حوله پهن کردم رو زمین و سحر رو خوابوندم روش و خودم هم لخت شدم و با یه لب محکم و خوردن سینه سفیدش رفتم سراغ کسش که چند روز پیش پشمای زردش رو زده بود و دوباره رشد کره بودن و یه بوسه محکم گرفتم بعد رونای تپلش رو با دستام فشار دادم . سحر اندام گوشتی و نرمی داره و وقتی روناشو فشار میدادم لذت میبردم . پاهاشو باز کردم و با بوسیدن رونهاش رفتم سراغ کسش و شروع کردم به خوردن کس خوشبو سحر . لای کسشو باز کردم و با زبونم نقطه حساسشو لیس میزدم سحر با صدای جیغ مانند و کوتاه آه میکشید( آه آه داوود دارم حال میکنم بکن دیگه) کسش حسابی خیس شده بود رفتم نشستم رو سینه سحر و کیرمو گذاشتم تو دهنش و با دستم کسشو می مالیدم . چند بار آخر که سکس کرده بودیم از یکنواختیش خسته شده بودم و به همین دلیل فکری به سرم زد و درحالی که سحر داشت با ولع ساک میزد برام گفتم عزیزم من امروز از عقب میکنمت ولی سحر با ابروش اشاره کرد نه . گفتم قول میدم اذیت نشی اونهم که حسابی حشری بود و حالیش نبود چی میگم با سرش اشاره کرد باشه . منم رفتم پایین و پاهاشو باز کردمو کیرمو مالیدم به کسش سحر به خودش میپیچید و التماس میکرد زودتر بکن دیگه منم کیرمو که با آب دهنش حسابی خیس شده بود آروم آروم فشار دادم تو کسش مثل همیشه سحر از شدت حشریت با دستاش سینه هاشو فشار داد و گفت وااااای چه کیر کلفتی رفته تو کسم! و من شروع به تلمبه زدن کردم کسش حسابی قرمز شده بود پاهاشو گذاشتم روشونه هام و دوباره گاییدنش رو ادامه دادم بعد سحر رو برگردوندم و ازش خواستم زانو بزنه سرشو ببره پایین و باسنشو بده بالا . وای این صحنه دیدن داشت هر کیری رو شق میکرد ، باسن سفید و تپلش مجبورم کرد کیرمو با فشار زیاد بکنم تو کسش سحر جیغ کشید گفت جر خوردم وقتی عقب جلو میکردم باسنش مثل ژله تکون میخورد . انگشتمو کردم تو دهنم و حسابی خیسش کردم و همزمان که کیرم تو کس سحر در حال رفتو آمد بود انگشتمو آروم کردم تو سوراخ کونش و فشار کمی دادم تا دو بند انگشت رفت توش سحر صدای حال کردنش شدید شد و فهمیدم کمی درد داشت ولی حال میکرد و منم همزمان با کیرم انگشتمو عقب جلو میکردم و حرکت کیرمو با انگشتم احساس میکردم و با آب دهنم حسابی سوراخش رو خیس کردم و کیرمو از کس سحر کشیدم بیرون و آروم فشار دادم تو کونش نفسش بند اومد و با مشت میزد رو زمین چند لحظه نگه داشتم تا دردش آروم شد و با عقب جلو کردن بیشتر بهش درد وارد شد من که کیرم داشت میترکید کشیدمش بیرون و شستمش و بعد سحر رو خوابوندم به کمر و پاهاشو بردم بالا رونهاشو چسبوندم به هم و کیرمو کردم تو کسش که از وسط رونهاش زده بود بیرون و شروع به گاییدن کسش کردم ولی باز برام یکنواخت بود یهو یاد نقش روی پای سمیرا افتادم و فکری به سرم زد که از قبل توجهمو جلب کرده بود و در حالی که داشتم سحر رو میکردم گفتم دوستداشتی الان یه مرد کیر کلفت دیگه اینجا بود تا بعد از من بکنتت ؟ با شنیدن این حرف بدن سحر لرزید و کمرشو کشید بالا و با صدای بلند آهی کشید و ارضا شد و من هم از دیدن ای صحنه احساس کردم کیرم داره میترکه کشیدم بیرون و آبمو با فشار ریختم رو شکمش و بعد ولو شدم روش.

بعد از چند دقیقه که حالمون جا اومد بلند شدیم و دوش گرفتیم ولی سحر اصلا حرفم رو به روی خودش نیاورد بعد از حمام رفتیم تو رختخواب و از خستگی زیاد زود خوابمون برد . صبح زود با صدای زنگ ساعت بیدار شدیم و بعد از صبحونه سحر رفت دانشگاه و منم رفتم سر کار ولی خیلی ناراحت بودم چون سحر نمیتونست هر روز بیاد پیش من آخه خوابگاه که میرفت به همه گفته بود که خونه یکی از آشناهاش اینجاست تا کسی شک نکنه . خلاصه ظهر سحر تماس گرفت و حالمو پرسید و گفت دیشب ارضا شدنش فوق العاده بود و نسبت به دفعات قبل بیشتر حال کرد. وقتی پرسیدم چرا؟ سحر خندید گفت بخاطر اون حرف آخرت که زدی ! منم خوشحال شدم و گفتم نظرت چیه ؟ سحر گفت اینکه تو با یه نفر دیگه منو بکنی ! نه این چه حرفیه ؟ گفتم منظورم این نبود و توضیح دادم که اگه یه زوج دیگه بود چقدر عالی میشد چهار نفره حال کنیم . سحر ساکت شد و گفت باید فکر کنم . در ضمن زوج از کجا بیاریم که بشه اعتماد کرد؟ پس بیخیالش شو مهاله و بعد خدا حافظی کرد منم دیگه روم نشد اصرار کنم . دو روز بعد سحر اومد خونه و از وقتی که اومد احساس کردم حرفی داره و صبر کردم خودش بگه ولی چیزی نگفت و سرگرم درس خوندنش شد و عصر به من گفت کمی پول بده با سمیرا بریم بیرون منم بهش کارت اعتباریمو دادم و گفتم زود برگرد بوسیدمش سحر خندید گفت زوج رو پیدا کردم شوکه شدم و پرسیدم از کجا چطور؟ گفت عجله نکن بهت میگم : احمد و سمیرا منم که آرزوم بود این حرفو بشنوم با خوشحالی گفتم کی میان ؟ سحر گفت "صبر بابا با هم بریم" تازه میخوام رو مخ سمیرا کار کنم هرچند سخته ولی سعی میکنم . تا شب منتظر سحر بودم تا از بازار اومد و من بدون سلام گفتم چی شد؟ سحر خندید گفت مثله اینکه زده به سرت؟ بعد تعریف کرد: به سمیرا گفتم روابط جنسیتون چطوره ؟ سمیرا گفت عالیه ولی خیلی زود تکراری شد و سحر گفت:اتفاقا برای ما هم همینطوره سمیرا گفت: داوود که ماشالله با اندام ورزیدش باید تورو حسابی وسوسه کنه بعد خندید سحرگفت: احمد هم دسته کمی از داوود نداره بعد سمیرا با آرومی در گوش سحر گفت احمد کیر کلفتی داره من ازش میترسم و باصدای بلند خندید سحر فرصتو غنیمت شمرد و با لحن شوخی گفت پس باید یه شب زیر پاش بخوابم ببینم حقیقت داره؟ سمیرا با لبخند گفت خوش اشتها مگه داوود جوابگوی تو نیست که به اموال من چشم دوختی؟ سحر جواب داد خب توهم برو امتحان کن! بعد سحر به سمیرا گفت از شوخی گذشته نظرت چیه داوود و احمد رو عوض کنیم؟ سمیرا با تعجب و کمی خجالت گفت تنوع همه جورش خوبه . پس مشکل فقط احمد بود . فردای اون شب سحر تماس گرفت و گفت که باید امشب دعوتشون کنی با سمیرا نقشه کشیدیم چون احمد اهل مشروبه و به گفته سمیرا بعد از خوردن مشروب معمولا با هاش سکس داره و موقع گاییدنش به سمیرا میگه این کس و کون رو باید همه ببینن و این خودش جای امیدواری داشت از طرفی سمیرا قبل از اومدن برای احمد توضیح داده بود که خونه ما باید با لباس راحت باشن و احمد هم مخالفت نکرد . غروب بود که سحر دوباره با یه ترفند خوابگاه رو پیچوند و اومد خونه و همراهش لباسهای راحتی نازک وچسبون به همراه سوتین و شورت جذاب و سکسی اورد و آنچنان آرایش قشنگی کرده بود که کیرم مور مور شد . شب شد و احمد به همراه سمیرا که حسابی خودشو خشکل کرده بود اومدن خونه . وقتی سحر با تاپ و دامن کوتاه و چسبونش اومد جلو و سلام کرد احمد چند ثانیه مات شد و نگاش کرد بعد با اشاره سمیرا متوجه شد و نشستن و سحر شروع به پذیرایی کرد . بعد از حدودا نیم ساعت که احمد دائم نگاهش به پاها و باسن تپل وسفید سحر بود برگشت و به سمیرا گفت نمیخوای لباس راحتی بپوشی؟ منو سحر به هم نگاه کردیم و سحر با لبخندش به فهموند که کارش رو خوب بلده . سمیرا از اتاق خواب اومد بیرون من ناخودآگاه مات اندام سکسی و لباس شهوت انگیزش شدم. سمیرا تقریبا هم قد سحر بود و رنگ پوستش گندمی بود ولی باسنش از باسن سحر بزرگتر و خوشفرمتر بود . همینطور که بهش نگاه میکردم احمد سرفه ای کرد و به من فهموند اینقدر زاغ نزن ! وقتی به احمد نگاه کردم هر دومون خندیدیم و متوجه شدم احمد هم بدش نمیاد تازه عروسشو جلوش بکنم . سریع رفتم سراغ یخچال و شیشه ودکا برداشتمو به همراه پیک و مزه رفتم تو حیاط و رو تخت گذاشتم و به احمد گفتم بهتره تو هوای آزاد از خوردن مشروب لذت ببریم خلاصه وقتی شروع کردیم من سر صحبت رو از لذتهای جنسی باز کردم و احمد هم گوش میداد و گاهی حرفی میزد و بیشتر نگاش به شیشه ودکا بود و من بعد از چهار پیک کشیدم کنار ولی احمد اونقدر خورد که حسابی مست شد و تو حال مستی چندبار از سکسش با سمیرا تعریف کرد و منم از سحر گفتم که تو همین موقع بود که احمد با لحن مست خودش گفت بدجور تو کف سحرم بعد دست گذاشت رو دهنش و گفتم از دهنم پرید و هر دو خندیدیم و من گفتم احمد نظرت چیه امشب سحر ماله تو بشه؟ احمد لبخندی زد و گفت به شرطی که سمیرا رو جلوی من بکنی ! وای باورم نمیشد به آرزوم رسیدم و زود پا شدیم و رفتیم تو خونه نشستیم دور هم اشاره ای به سحر و سمیرا کردم که همه چیز مرتبه . من رو کاناپه نشسته بودم و احمد روبه روی من روی مبل راحتی نشسته بود .....

نوشته: داوود

چیزی که تعریف می کنم بیشتر یه خاطرست تا داستان سکسی پس اگه دنبال داستانی هستید که تحریکتون کنه اشتباه اومدین !

همون لحظه اول که دانیال رو دیدم دیگه نتونستم ازش چشم بردارم . از اون پسرایی بود که خوب می دونست چطوری دل هر دختری رو ببره . هم هیکل قشنگی داشت و هم قد بلند بود و هم خوشگل ... وقتی هم می خندید دو تا چال عمیق می افتاد دو طرف گونه هاش و من ضعف می کردم براش .
طبق معمول هر بار ، اینبار هم عسل دختر خالم دست به کار شده بود و میخواست کل پسرای دور و برشو با من آشنا کنه ! این عسل واقعا هم سلیقه درست حسابی نداشت ! چون خودش خیلی مایه دار بود اکثر کسایی که باهام آشناشون می کرد مایه دار بودن اما من
تنها چیزی که حالیم نبود پول بود ! پول همیشه تو دست و بالم بود انقدر که هیچ وقت اهمیتی به مایه دار بودن دوست پسرم ندم !
اون موقع نوزده سالم بود و تازه سال دوم دانشگاه بودم ، سر و گوشمم حسابی می جنبید و ماهی یه دوست پسر عوض می کردم اما هیچ کدوم اونی نبودن که می خواستم . درس هم که نمی خوندم ! تنها کار مثبتی که می کردم این بود که توی دانشگاه به کسی پا نمی دادم ! می ترسیدم اسمم بد در بره !

تفاوت من و دانیال از زمین بود تا آسمون . منی که هیچ وقت طعم بی پولی رو نچشیده بودم و اونی که نه مایه دار بود نه خانواده درست حسابی داشت فقط خوشگل بود . قیافش تنها خوشگل خالی هم نبود فوق العاده معصوم هم بود. قضیه از این قرار بود که عسل و دوست پسرش علیرضا داشتن می رفتن پارتی و صد البته عسل می خواست منم با خودش ببره . خلاصه علیرغم میلم مجبور شدم مامانو که زیاد از کارای عسل خوشش نمی اومد و معمولا نمی ذاشت زیاد باهاش بپلکم بپیچونم و برم . از دوستای عسل هیچ خوشم نمی اومد . همه از اون ننرای درجه یک بودن که ثانیه یکبار پز هزار جور چیز و به بقیه می دادن . یعنی زندگیشون خلاصه شده بود تو ماشین و مارک لباس و مزخرفاتی از این قبیل ! وقتی می رفتی تو جمعشون باید همرنگ خودشون می بودی و من هیچ دوست نداشتم مثل اونها باشم . دوست نداشتم توی ماشین آخرین مدل بشینم و با لذت به نگاه حسرت زده جوونهایی نگاه کنم که بهم خیره شدن . بگذریم ... حسابی تیپ زدیم به خیال خودمون و لباسای پلو خوریمونو پوشیدیم و رفتیم ! عسل که طبق معمول خودشو با رژ گونه و کرم برنزه و از این قبیل مزخرفات خفه کرده بود ! بقیه هم از همین قماش بودن . خلاصه ما هم خودمونو زدیم به خریت . چند گیلاس مشروب خوردیم و سعی کردیم همرنگ جماعت بشیم به این امید که شاهزاده رویاهایمان را توی پارتی کوفتی پیدا کنیم . دانیال دوست یکی از بچه ها بود و همانجا برای اولین بار دیدمش . اصلا بنظر نمی اومد جزو همون آدمها نباشه ! سر و وضعش ، تیپ و قیافش اگه از بقیه بهتر بود که بدتر هم نبود ! بدون اینکه حتی عسل بفهمه از دانیال شماره گرفتیم و خیال کردیم شانس بهمون رو کرده ! دانیال هم نامردی نکرد و تا تونست دروغ های شاخدار گفت که بعدها رو شد و گند کار در اومد ! از سن و سال گرفته تا خونه و .... همه رو دورغ گفت !

اولا چندین دفعه باهم تلفنی حرف زدیم و کم کم بیرون رفتیم و بلخره سر یه فرصت مناسب وقتی مامان اینا خونه نبودن ( که هیچ وقت نبودن ) دعوتش کردم بیاد خونمون .
اینم اضافه کنم که اون موقع نوزده سالم بود و تجربه چندانی تو سکس نداشتم! یه دختر بچه شیطون بودم . قیافم بد نبود ، اوصلا عادت ندارم بگم خوشگلم ! چشمهای درشت سیاه دارم با مژه های بلند و کمی برگشته . بینی مو هم ب عمل کردم . برجسته ترین خصوصیتمم سینه هامه که سفت و سر بالا هستن و دوست پسرهام خودشونو می کشتن براشون . منم نمی زارم کسی زیاد باهاشون ور بره دوست ندارم از شکل بیفتن .
اونروز دانیال بلخره بعد کلی استرس که سرایدار نبینه و اینا اوومد تو و توی هال روبروی تلویزیون نشست و مشغول حرف زدن عادی شد حالا از آب هوا گرفته تا درس و ... دیدم این بچه پپه تر از این حرفاست و اگه تا صد ساله دیگه من کاری نکنم آقا می شینه حرفهای چرت و پرت و مزخرف می زنه ، خلاصه کرمم گرفت ، یه نگاه پر از شیطنت بهش کردم و گفتم : دنی بوس نمی خوای ؟
بعد گفتن این حرف هم با پرویی نشستم رو پاهاش و لبامو گذاشتم رو لبای قلوه ای خوشگلش . اولش یکم تعجب کرد اما بعد اونم شروع کرد به بوس کردن . بلخره اونقدر شعور داشت که بفهمه دعوتش نکردم برای گپ زدن و تعریف از آب و هوا ! یکم که لب گرفتیم دستشو از روی لباس گذاشت رو سینه هام و یکم فشارشون داد . منم با شیطنت همونطور که روی پاهاش نشسته بودم خودمو بال پایین می کردم و به کیرش که سفت شده بود از روی شلوار هم معلوم بود می مالیدم . یکم که گذشت گفتم دانیال بریم تو اتاق من ! چون درسته که خونه کسی نبود و قرار هم نبود تا عصر کسی بیاد اما هال ما درست روبروی در ورودی بود و با اینکه زنجیر در و انداخته بودم و کلید توی قفل بود اما احتیاط شرط می کرد که اونجا ادامه ندیم . دانیال بغلم کرد و منو برد توی اتاقم و پرتم کرد روی تختخوابم . خودشم ولو شد کنارم . لب میگرفتیم و اونم کیرشو از روی لباس فشار می داد روی کسم و خلاصه حسابی تحریک شده بودیم . دیدم این خیال نداره شلوارشو در بیاره اگه بشینم به امید اون باید تا یه ساعت دیگه همینطور ادامه بدیم . بهش گفتم دانیال شلوارتو در بیار . اونم مثل یه پسر حرف گوش کن بلند شد و شلوار و شرتشو با هم کشید پایین . یه کیر کلفت و بلند داشت که سفید هم بود . خیلی خوشم اومد ، هیچ وقت کیر سیاه دوست نداشتم . اون موقع ساک زدن و اینا بلد نبودم . اینم بگم که از وقتی راهنمایی بودم یه سری فیلم سوپر گیر آورده بودم و نشسته بودم به دیدن و بعدش که خیلی تحریک می شدم از خودکار گرفته تا ماژیک و خلاصه هر چیزی که شکل کیر بود می کردم تو کوسم ! چمی دونستم پرده ای هست و نباید از این کارا بکنم ! اینه که تو هجده نوزده سالگی پرده نداشتم بخیال خودم. به خودم می گفتم که بابا تو که آب از سرت گذشته پس بیا حالشو ببر! دانیال یکم کیرشو مالید روی کسم و داشت بازی بازی می کرد که طاقتم تموم شد و گفتم بکن توش! اونم کیرشو فشار داد توی کسم ! الان که فکر می کنم می بینم انقدر تازه کار بود که حتی تست نکرد ببینه طرف پرده داره یا نه ! چون پسرا معمولا بی گدار به آب نمی زنن ، الان که چندین سال گذشته و چند تا کیر دیگه دیدم می تونم بگم کیر دانیال بزرگترین کیری بوده که دیدم . منطقی هم هست چون خودشم آدم درشتی بود . دانیال کیرشو کرد تو کوسم ، اولاش خشک بود یکم و کلی می سوخت اما کم کم خیس شدم و سعی کردم حال کنم . دانیال خیلی وارد نبود ، خوب عقب و جلو نمی کرد ، البته این یه چیز غریزیه اما سرعت و نحوه جلو عقب کردن خیلی مهمه . سرعت بخصوص ، باید بدونی کی سرعتتو زیاد کنی که طرفت ارضا بشه . دیدم اینطوری فایده نداره بهش گفتم تو بخواب و من میام روت . سریع خوابید و من نشستم روی کیرش که تا عمق کسم فرو رفت و حس کردم کیرش به ته کسم خورد حسابی دردم اومد . شروع کردم به تلمبه زدن و بالا پایین شدن ... کلی حال می کردم که دیدم آقا داره گریه می کنه ... پسرکم گریه می کرد و دل من خون می شد ، کارمو متوقف کردم و دولا شدم و محکم بغلش کردم . گفتم چیه بچه ؟ چته ؟ (حالا همسن بودیما اما من خیلی احساس بزرگ بودن بهم دست داده بود ) گفت آمیتیس ما داریم گناه می کنیم . تو دلم غوغا بود عذاب وجدان گرفته بودم که بچه مردم رو از راه به در کردم ، دلم براش کباب می شد که گوله گوله اشک می ریخت بخصوص که قیافه معصومی هم داشت ، شده بود درست مثل یه پسر بچه ! با اینکه تو ذوقم خورده بود وسط سکس و انتظار همچین حرکتی نداشتم اما نمی تونستم ببینم کسی که انقدر دوسش دارم اینطوری گریه کنه ، خلاصه به هر زبونی بود آرومش کردم و کلی هم عذرخواهی ... آخه از کجا خبر می داشتم یه پسر با این شکل و شمایل که بهش می خورد آخر دختر باز باشه اینطوری از آب در میاد ؟
بلخره دانیال کوتاه اومد و ما دوباره شروع کردیم به بالا پایین کردن و اینبار آقای دانیال یه خودی نشون داد و گفت بخوابم و فهمیدم یه چیزهایی یاد گرفته . شروع کرد به تلمبه زدن ... راستشو بگم اوائل حال چندانی نداشت ! خشک بودم و فقط می سوختم ... اما بروی خودمم نمی اوردم. بعد مدت خیلی کوتاهی ارضا شد و چون نتونست کنترل کنه آبشم ریخت تو کس بنده !

آخر سر هم دستمال آوردیم که خودمونو تمیز کنیم که وقتی دانیال دستمالو کشید روی کسم دستمال خونی شد و آقا تازه به وحشت افتاد ! منم دلم نیومد نگرانش کنم و سرشو شیره بمالم و براش جریان خودکار و ماژیک ها رو تعریف کردم ! و گفتم تقصیر اون نبوده

می دونم خیلی سکسی نبود اما هر چی بود حداقل واقعی بود و منم خیلی دوست داشتم این جریانو برا یکی تعریف کنم . الانم ایران نیستم . از دانیال خیلی وقته جدا شدم . اولین عشق زندگیم بود گرچه تو سکس هیچ وقت نتونست منو ارضا کنه و من همیشه مثل بچگی هام با خودکار و ... کار خودمو راه انداختم ! نمی دونم چرا با همون ثانیه اول دیدنش یه چیزی مثل مرض بجونم افتاد ! عاشق شدم !و خوشبختانه هیچ وقت پشیمون هم نیستم. بعدها ما به تلخی از هم جدا شدیم ، هرچند هیچ وقت همدیگرو فراموش نکردیم و فکر می کنم تا آخر عمر هم نتونیم فراموش کنیم . در واقع ما دو تا آدم بودیم از دو تا طبقه مختلف که هیچ جوره به هم نمی خوردیم و پدر و مادر من سایه دانیال رو با تیر می زدن . دوست پسر الانم خوب کارشو بلده و تازه دوسالی میشه فهمیدم سکس یعنی چی ! محاله ارضا نشم ، کیرشم به بزرگی دانیال نیست و خیلی معمولیه . یه دیلدو هم دارم برای مواقعی که اون نیست !

مرسی که می خونین و مودبانه نظر می دین ! امیدوارم نیام و ببینم سرتاپای داستانمو به فحش بستین مثل بقیه تاپیکا چون همون اولشم نوشتم بیشتر یه خاطرست تا داستان سکسی ! فکر نمی کنم خیلی استعدادی توی نوشتن داشته باشم اما امیدوارم که بد ننوشته باشم !

آمیتیس

همزمانسازی محتوا