شما اینجا هستید

آشنایی در بندر

منو حمید 1 سالی میشد هم دیگه رو میشناختیم حالا شاید این فکر به ذهن تون برسه که از کجا تقریبا پارسال بود که با نامزد قبلیم به هم زده بودم چند وقتی بود که تو حال قبلی خودم نبودم تا این که به پیشنهاد مهسا و نگار دو تا از دوستام از تهران برای گردش و حالو حول به سمت بندر راهی شدیم یه سه روزی تو هتل بودیم صبح بود می خواستم برم بیرون و یه یه پیاده روی بکنم از اتاق اومدم بیرون تازه نزدیک اسان سر شده بودم که یه مسیج واسم اومد گوشیمو در اوردم همینجور که سرم تو خوندن بود در اسان سور باز شدو یه هو با یکی بر خورد کردم نخوردم زمین اولین باری بود که یه پسر دستمو گرفته بود که نخورم زمین هی ازون عذر خواه

داستان سکسی:

سكس من با زن داداش الهام

سلام خدمت همه ي دوستان. نميدونم چرا داستان من كه خداوكيلي واقعيه هم اسم شده با خيلي داستانهاي ديگه: سكس من با زن داداش الهام!!! خانواده ما نه مذهبيه نه اوپن. ولي به محرم نامحرم خيلي مقيدن. داستان برا سال 88 و اولين تجربه سكسي كه چه عرض كنم، اولين تجربه دست دادن و بوسيدن و لخت شدن و لخت ديدن و ... من بود. چندسالي بود كه الهام وارد خونه ما شده بود. چند سالي ازم بزرگتر بود. اندام فوق العاده سكسي داشت و لباسهاي تحريك كننده مي پوشيد. از همه جالبتر وقتي راه ميرفت انگار داشت شوي لباس اجرا ميكرد. من هميشه ديدش مي زدم، ولي هيچ وقت به چشم كردن نبود.

داستان سکسی:

برده میس سپیده

این داستان که دارم براتون مینویسم اولین داستان نویسی من هست از یکی از تجربه های اسلیو بودنم برای آخرین اربابم، زیاد تو داستان نویسی تبهر ندارم، پس غلط ها و مشکلاتش رو خودتون ببخشید دیگه.

داستان سکسی:

بنظر بد نیست

سلام...
مقدمه ی کوچی دارم،خوشحال میشم بخونیدش...
سخته یکم...همین اولش،اینکه شما باور کنید نوشتم رو...اما دو تا مسئله هست...
یکی اینکه من تعدادی از داستانای سایتو خوندم...شاید بشه گفت 10% و حتی کمتر واقعیت داشت...اما چیزی که هست اینه که شاید چون نویسنده ها نمیتونن درست بنویسن،داستانشون غیر واقعی بنظر میرسه...
نکته ی دومم اینکه،برای من ، مهم باور شماست...منظورم از باور شما،درک کردن اوضاعه،نه اینکه باور کنید داستانم واقعیه...هرچند،ایمان داشتن به اینکه شما داستانمو باور خواهید کرد،مهم ترین اصل یه نویسنده هست...
اما همین جا میگم...

داستان سکسی:

گروه موسیقی که آخرش ختم قرآن بود

سلام من بهروزم 26سالمه این داستان ماله 5ساله پیشه ک حدودا 21 سالم بود. داستان از اونجایی شروع شد ک من تو جشنواره ی کودک و نوجوان داشتم میتابیدم ک ببینم انتظامات کاراشونو خوب انجام میدن یا ن اخه من حراست بودم اونجا.
همینجوری ک تاب میخوردیم ی باره چشمم خورد به دوستم ک قدیما تو ی گروه موسیقی کار میکردیم تقریبا 6الی 7سال بود ک باهم تو ی گروه ساز میزدیم.

داستان سکسی:

قربانی (1)

بي مقدمه ميرم سر اصل مطلب،از خيلي سال پيش پسرخاله م سپهر رو دوسش داشتم ازاون عشقاي بچگي.هميشه دلم ميخواست يه جوري سرحرفو باز كنه آخه فكر ميكردم اونم دوسم داره.
سپهر پنج سال از من بزرگتر بود اين ماجرا واسه دوسال پيشه يعني وقتي كه من ١٨ سالم بود.
يه روز بهم sms داد:
_سوگند ميخوام يه چيزي بهت بگم
_ بگو
_ من از تو خوشم مياد.
همون لحظه بود كه انگار دنيا رو بهم داده بودن.اون موقع هيچ جوابي ندادم،چون اصلا انتظارشو نداشتم.
_ من ميخوام باهات باشم سوگند
وقتي ديد جواب نميدم زنگ زد بهموكلي حرف زديم.
خلاصه از اونجابود كه با هم دوست شديم.

کارگر خدمات

من مدیر یه شرکت هستم یه روز که تو دفتر نشسته بودم یه زنی وارد دفتر شد و گفت که کارهای خدماتی انجام میده و منم فکر کردم که برای دفتر و ساختمان خودم با اون به تفاوق برسم بهش وقت 4 بعد ازظهر رو دادم از بخت خوب من بچه های دفتر مرخصی ساعتی گرفتند و از دفتر خارج شدند موقعی که اون خانم اومد کسی تو دفترم نبود تعارفش کردم که بشیند تا صحبت کنیم کمی خجالتی بود و همش سرش به پایین بود تا اینکه از کارش پرسیدم سرش رو بالا آورد چشمانی با مژه های بلند و صورتی سفید و لاغر اندام و البته بدون آرایش بود البته خیلی خوشکل بود سر صحبت باز شد و از کارش گفت و قیمیت انجام کارهای خودش رو گفت در بین صحبتهایش احساس کردم

داستان سکسی:

گی با مشتری گیم نت

من فرشاد هستم و 25 سالم باقد180 من اصفهان هستم ویه مغازه گیم نت دارم که بچه های ناز وخوشگل زیاد میاند آنجا این داستان که نه یه خاطر به یاد ماندنی از زمستان 92 برج 11 که دارم می‌نویسم خب شغل من جوری هست که اکثر با بچه ها در ارتباط هستم و یه پسر به اسم پیام بدجور منو به خودش جلب کرده بود یکم هم از پیام بگم و خاطره را آغاز کنم پیام جون یه پسر باقد 165 و15 سالشه موهاش لخت ومشکی تیره باچشمهای عسلی ومژه های بلند وفر خورده که زیبای چهرش را چند برابر میکنه پیام جون نه لاغر بود نه چاق اندام سکسی نرمالی هم داشت اون روزی دو ساعت نیومد با دوستاش یا پسر عموهاش بازی میکرد وخیلی ها هم عاشقش شده بودند خودش

داستان سکسی:

صفحات

اشتراک در شهوانی RSS