دلم مثل سیر وسرکه می جوشید خدا یعنی کجا میتونه رفته باشه یه صدای نازک و ناز نازی در حالی که سعی میکرد ادای بچه ها رو دربیاره از پشت سرم صدا زد –سلام حسن کچل…چتولی کله گلابی! برگشتم سمت صدا یه لحظه جا خوردم اووووف خدا این دیگه کیه؟ با تعجب پرسیدم:پریناز... خودتی...؟ تا حالا چی کار میکردی؟ تا اینو گفتم پرده سرخ لبهاش از جلوی دندوناش کنار رفت غش غش زد زیر خنده و گفت:هیچی رفته بودم دستشویی تو دهات شما میرند دستشویی چیکار میکنند؟!
یک دست مانتو شلوار پارچه ای سفید تنش بود برجستگی های سینه هاش و تیشرت زیرش کاملا مشخص بود آستین هاشو تا آرنج تا زده بود و دست های سفید و گوشتی اش بدجوری چشمک میزد شالش کاملا از روی سرش افتاده بود موهاش طلایی رنگ و لخت لخت بود از دو طرف گونه هاش آویزون بود و جلوی چشماشو گرفته بود و تا نزدیک گردنش میرسید چند وقت یکبار سرشو تکون میداد تا موهای مزاحم جلوی چشماش کنار بروند.
دوتا پسر بچه 16-17 ساله چند قدمی ما ایستاده بودند و داشتند با چشمهاشون مارو میخوردند صدای یکیشونو شنیدم که به دوستش میگفت: ببین این پسره عجب گوشتی تور کرده....خدا شانس بده سریع برگشتم سمتشون تا با چشم غره ای از شرشان خلاص بشم اما دیدم تنها اون دو تا نیستند که توی نخ ماند مسئول کنترل کارت پرواز سپاه هم دقیقا پشت سر ما مثل وزغ زل زده بود به ما. پریناز اصلا متوجه افتادن شالش نبود هی چشم هاشو تنگ و گشاد میکرد شاید می خواست مطمئن بشه که خودمم و بعد مثل اینکه مطمئن شده باشه دستهاشو باز کرد تا بغلم کنه در نیمه های راه بود که خودمو کشیدم عقب و دستمو گذاشتم روی سینه اش تا مانعش بشم دستم فرو رفت توی یک چیز نرم و گوشتی با التماس گفتم:پریناز تورو خدا اینجا ایرانه...شالت افتاده سریع دستشو گرفتم و چمدونشو برداشتم تا ببرمش بیرون تازه یادم افتاد اصلا دسته گلی که 50 هزار برام آب خورده بود را روی صندلی فرودگاه جا گذاشتم. چقدر برنامه ریزی کردم چه شکلی ازش استقبال کنم چی فکر میکردم چی شد.
من عمویی دارم به اسم عمو علی تحصیل کرده و کار بلد از اعضای چریک های فدایی خلق بوده بعد از انقلاب در جریان انقلاب فرهنگی از دانشگاه اخراج میشه بعد از اون چند سالی میره شوروی چند سالی هم توی این شهر اون شهر آواره بوده تا اینکه دستگیر میشه و 10 سالی می افته زندان. پریناز هم تنها دختر عموی منه البته بود چون بعدش صاحب یک پسر شد. وابستگی من و پریناز از همان زمان شروع شد یعنی وقتیکه پریناز و مامانش به علت زندانی بودن عمو پیش ما زندگی میکردند هیچ خاطره ای مسافرتی مهمانی بازی ای تفریحی و خلاصه هیچ چیزی در ذهن من نیست که پریناز هم جزئی از اون نباشه از اون روزی که فهمیدم دنیا چه رنگیه چه شکلیه خوب چیه بد چیه از همان روزهایی که سرود تا انقلاب مهدی را توی کلمان چپاندن اصلا انقلاب را با کدام غین می نویسند پریناز هم یک تکه بزرگ از زندگی من بود اواخر جنگ روزهای بمباران محکم بغلش میکردم تا آغوش من بهش آرامش بده در حالی که فقط دو سال ازش بزرگ تر بودم اونم زل میزد به آسمون تا کی هواپیما ها بیایند و بروند . اولین روزی که رفته بودم مدرسه و کله ام را از ته ماشین کرده بودند مدام غش غش میزد زیر خنده و راه به راه بهم میگفت حسن کچل اما افسوس که دست تقدیر خیلی بی رحم تر از اونیکه احساسات دوتا بچه براش مهم باشه زد وعمو از زندان آزاد شد یکراست رفت آمریکا و پناهندگی سیاسی گرفت با سطح علمی که اون داشت خیلی زود توانست خودشو بالا بکشه یکسال بعد پیغام داد دختر و زنشو بفرستیم آمریکا روزهای جدایی ما شروع شد دیدار هر روزه ما تبدیل شد به سه ماه تابستان که پریناز مدرسه نمی رفت و با مامانش میومد ایران اما سرنوشت شوم انگار راست کرده بود برای من تا هیچ وقت روز خوش نداشته باشم . درسم که تمام شد رفتم سربازی کجا لشگر 92 اهواز بعدش هم برای کار رفتم عسلویه و امیدیه اونم کار پروژه 12 ساعت بکوب کار میکردم 4 سال بود که پریناز میومد ایران و یک ماه میماند و من را ندیده برمیگشت تصویر آخرین باری که دیدمش یادم نمیرفت به خاطر مرگ پدربزرگم اومده بود اصفهان چمشهاش مثل قلوه خون شده بود خودشم لاغر و بی حوصله بود اصلا حوصله حرف زدن نداشت منم زیاد باهاش گرم نمی گرفتم اما حالا چقدر فرق کرده بود اصلا یک لحظه جا خوردم چاق نشده بود اما خیلی تپل تر از قبل شده بود چقدر تغییر اونم در عرض چهار سال اولین بار بود که برای تعطیلات عید میومد ایران اونم بخاطر عروسی برادر من خودش میگفت دلش لک زده یکبار دیگه ایران را در عید ببینه هیچ چیزی مثل شلوغ پلوغی دم عید حالشو جا نمیاره توی این چهار سال هیچ وقت نشد ایمیلم را چک کنم و نامه ای از پریناز توی اون نباشه چند باری فیلم های جشن تولد و گردشش رو برام می فرستاد اما با سرعت اینترنت توی ایران حسرت دیدن همشون به دلم موند.
برگردیم سر ماجرای خودمان پریناز را سوار ماشین کردم و زدم از فرودگاه بیرون حالا تازه می تونستم به دور از چشم های وزغی پاسداران کون بر کف یه احوال پرسی گرم بکنیم پریناز هم فکش گرم شده بود و یک ریز حرف میزد: که کجا بوده چی کار میکنه که چرا من زن نگرفتم و برادر کوچکترام گرفته منم با کمال میل گوش میدادم همه جای اصفهان را گشتیم و اون زبان بود و من گوش چه صدای نازی داشت مثل مجریان برنامه کودک با ناز و کودکانه حرف میزد اینقدر چرخ زدیم تا چراغ بنزین ماشین روشن شد می خواستم ببرمش خونه خودمان اما اصرار کرد بریم خونه مامان بزرگ با اینکه میدونستم عزیز رفته مشهد قبول کردم خودم هم میخواستم قبل از اینکه بریم خونه چند ساعتی رو با هم تنها باشیم خصوصا حالا که خونه ما غلغله بود.بردمش دم در خونه عزیز و کلید خونه رو بهش دادم تا خودم برم برای نهار یک چیزی بگیرم ازش پرسیدم: واسه نهار چی دوست داری؟ ولی بعد خودم یادم اومد و اینبار با هم گفتیم: بریونی و زدیم زیر خنده. با این ترافیک یکساعت ونیم طول کشید تا برگشتم در را باز کردم رفتم تو دیدم اوف اوف خانم کم شیطونی نکرده هر چقدر آت وآشغال توی زیر زمین بوده جمع کرده توی هال کل خونه را به گند کشیده بود توی اتاق ها دنبالش گشتم تا توی آشپزخون پیداش کردم تازه رفته بود حمام و یک حوله حموم سفید تنش بود که تا زیر زانوهاش میرسید جلوی سینه اش هم باز بود پوست سفید و جذابش خودنمایی میکرد یه خرده از خط سینه هاش هم مشخص بود خم شده بود توی دستشویی و داشت به یه لباس چنگ میزد موهای طلایی اش ریخته بود توی صورتش و حالا که خیس بود مثل طلا برق میزد وقتی موهاش رو روی صورتش می اندازه منو دیونه میکنه
-پریناز چرا خونه رو اینجوری کردی؟ تا صدای من را شنید انگار که چیزی یادش افتاده باشه شروع کرد خودشو لوس کردن –وای پارسا بدبخت شدم داشتم به موتور بابات ور میرفتم روشنش کنم همه جای مانتوم سیاه شد (در حالی که به لباس داخل ظرفشویی اشاره میکرد) من همین یه مانتو را آورده بودم حالا چیکار کنم؟ از کارهاش خنده ام میگرفت هنوز مثل بچه ها بود موتور گازی که بیست ساله روشن نشده را می خواست روشن کنه! گفتم:حقته!.. حالا که مانتوی عزیز را پوشیدی یاد میگیری دیگه شیطونی نکنی خانم فضوله! دمپایی اش رو در آورد پرت کرد طرفم زد یک لیوان شکست همین جوری پیش میرفتیم تا برگشتن عزیز هیچ چیز از خونش باقی نمی موند و بعد خانم دوباره راه افتاد تا سانس دوم حس کنجکاوی اش را شروع کنه به هر سوراخی میرسید میریخت بیرون تا چشمش افتاد به قاب عکس من این عکس را توی پادگان 01 تهران انداخته بودم توی گرمای وسط تابستان با کله کچل و لباس های شلخته فکر نمی کنم تا حالا اینو دیده بود چون تا دید زد زیر خنده بهش توپیدم: زهر مار به چی می خندی ولی با حرفم صدای خندش بیشتر شد افتادم دنبالش فرار کرد توی یکی از اتاق ها اما بهش رسیدم و محکم بغلش کردم موهاش بهم ریخته و پخش شده بود روی صورتش با دست ابریشم موهاشو کنار زدم برق نگاه معصومانه اش منو یاد روزهای بمباران انداخت که دقیقا مثل الان بغلش میکردم و اون با نگاه پر احساسش رضایتش را نشان می داد بی اختیار اشکم جاری شد پریناز هم فهمید خنده گرمش روی صورتش خوشکید و برای اولین بار از صبح که دیده بودمش صدف دندان هاش پشت پرده لبهاش مخفی شدند ولی زود خودش را جمع و جور کرد با دستش اشکامو پاک کرد و دلداری ام داد –واسه چی گریه میکنی؟...پستونکتو گم کردی یا مامانت دعوات کرده؟! سرمو گذاشتم روی شونه هاش –پریناز خیلی بی معرفتی چرا ولم کردی رفیق نیمه راه ..اگه بدونی من توی این چند سال چی کشیدم .. پریناز موهامو نوازش میکرد و دلداری ام میداد با همون صدای گرم و بچه گانه اش تا آروم شدم دلم می خواست تا ابد توی آغوش گرم و خوش بویش بمانم
رفتم و از توی کیفم هدیه ای را که برایش خریده بودم آوردم یک جفت گوشواره شیک که به اندازه دو ماه حقوق من آب خورده بود تا دید گل از گلش شکفت قبل از اینکه کادو را بگیره دستمو عقب کشیدم و پرسیدم: بوسم نمی کنی؟ لبخندی زد و سرش را آورد جلو تا لبهامو ببوسه قبل از اینکه لبهامون به هم برسه سرمو عقب کشیدم و گفتم:اوی بی جنبه اینجا رو که نگفتم (با اشاره به گونه هام ) اینجا رو گفتم با پشت دستش زد توی سینم و گفت:لوس اینبار صوتشو جلو آورد تا گونه هایم رو ببوسه قبل از اینکه لبهاش به لپم بخوره سرم رو برگرداندم و لبهامو چسباندم به لبهاش و شروع کردم به خوردن لبهای مثل عسل پریناز که با استقبال او هم روبرو شدم نمی دونم به وقت زمین چقدر طول کشید 10 دقیقه 20 دقیقه یک ساعت اما همین طور لبهای پریناز را غرق بوسه میکردم و حتی فکر اینکه حتی برای نفس تازه کردن هم لحظه ای لبهای نرم پریناز را رها کنم به ذهنم نمی رسید بوش خوش شامپوی پریناز و بدن گرمش که از روی حوله کاملا قابل حس بود آرامشی بهم می داد که هیچ وقت توی زندگی ام تجربش را نداشتم .
همین طور که لبهامون توی لبهای هم بود پریناز شروع کرد با حوصله دگمه های پیراهنم را باز کردن تا دستش خورد به گردنبند قلبی که خودش چند سال پیش بهم هدیه داده بود سرش رو از سرم جدا کرد و زل زد به گردنبند با لبخندی خوشحالی اش را از این موضوع نشان داد خودش بند حولشو باز کرد وای خدای من چی می بینم واقعا وصف کردن بدن پریناز خیلی سخته هر چقدر کلمات را از این طرف به اون طرف می کنم نمی تونه چیزی را که دیدم وصف کنه یک بدن سفید سفید و تپل با سینه های درشت و یک خورده آویزون نوک سینه قهوه ای فقط یک شورت صورتی با خال های مشکی پاش بود که کش شورت توی بدن گوشتی پریناز فرو رفته بود تا اینو دیدم کنترل ام را از دست دادم و شروع کردم به خوردن سینه هاش به هرجا که می رسیدم یه لیس میزدم آن چنان مک میزدم که پریناز به خنده افتاد فکر کنم قلقلکش می آمد بهم گفت: اوی قحطی زده تا حالا ممه نخوردی؟! همان طور که یکی از سینه هاش توی دهنم بود نشوندمش روی مبل و شروع کردم به خوردن. گوش هاشو میخوردم زیر گلوشو می خوردم نافشو می لیسدم تا جایی که می شد صورتمو توی بدن گوشتی پریناز فرو میکردم تا گرمی بدنش را بیشتر حس کنم پریناز هم با دست موهای پشت سرم را نوازش میکرد و هر موقع که حرارت من بیشتر می شد و وحشیانه تر مک میزدم اون هم محکم تر به موهای من چنگ می انداخت آهنگ نفس های کشیده و عمیق پریناز کل فضای ساکت خانه را پر کرده بود هوای داخل ریه هایش با با حرارت و حس شهوت از بینی اش بیرون می داد و در آخر به یک آخ کوچک ختم میکرد صداغ تالاپ و تولوپ قلبش را می توانستم از روی سینه هاش حس کنم هر دوتاییمون داغ داغ شده بودیم خودم هم دست کمی از اون نداشتم از روی شورت صورتی رنگش یه لیس به کوسش زدم مایع چسبناک خوش طعمی کل شورتشو خیس کرده بود و جون میداد برای خوردن پریناز هم دیگه طاقش تموم شده بود صدای ریتم نفس هاش تبدیل به آه و ناله شده بود آییییی.....خدااا...مردم.. خودش شورتش رو نصفه نیمه پایین کشید جای کش شورت قرمز شده بود سر من را با شدت به سمت کوسش هل داد یک کوس تپل بی مو تازه اصلاح کرده بود شاید بخاطر من. منم که شهوت پریناز را دیدم می خواستم براش سنگ تمام بزارم شروع کردم به خوردن پریناز پاهاشو محکم جوری دور سر من فشار میداد که انگار می خواست منو خفه کنه! هر چقدر بیشر مک میزدم فشار پاهای پریناز را بیشتر حس میکردم با یک دست کونشو چنگ میزدم با دست دیگه سینشو و با دهن براش می خوردم.
بهش گفتم پریناز جلوت بازه؟ اما قدرت حرف زدن نداشت در حالی که موهای لختش روی صورتش رو پوشانده بود فقط با اشاره سر بهم فهماند آره ولی عجب سوال مسخره ای پرسیده بودم مگه میشه کسی توی آمریکا به سن قانونی رسیده باشه و پرده داشته باشه شروع کردم به انگشت کردن توی کوسش اول یک انگشت بعدا دوتا و با دست دیگه چوچولشو میمالیدم صدای پریناز دیگه به جیغ تبدیل شده بود آنچنان جیغ میکشید گفتم الانه که کل همسایه ها بریزند اینجا! با دستش حرکت دست من روی چوچولشو کنترل میکرد و با دست دیگر بالای مبل را چنگ میزد تا از روی مبل سقوط نکنه پاهاش بی اختیار در هوا تکان می خورد و چند باری محکم کوبید به دسته مبل اما آنچنان غرق لذت بود که درد یادش رفته بود در همین حین بود که بدنش شروع به لرزیدن کرد و با یک جیغ بلند ارضا شد و بدنش شل افتاد روی مبل جاشو روی مبل درست کردم و راحتش گذاشتم تا حالش جا بیاد چشم هاشو بسته بود و با نفس های بلندی که می کشید سینه هاش پایین بالا میرفتند رفتم و از توی یخچال یک پارچ شربت خنک آوردم تا با هم بخوریم هنوز چشم هاش بسته بودند رفتم بالای سرش و با موهای طلایی اش بازی می کردم آروم اسمش را صدا میکردم:پریناز خانومم....گلم...خوابی یا بیدار؟ چشماشو باز کرد و بهم لبخند زد دستشو گرفتم و کمکش کردم تا روی مبل بشینه لیوان شربتو دادم دستش لیوان را یک نفس رفت بالا دور لبش که حالا با قرمزی شربت آلبالو قرمز تر شده بود به هوسم انداخت تا از لبهای شربتی اش یه لب شیرین بگیرم(ادامه دارد)

نوشته:‌ ؟

من کسری هستم و اصلا هم از جماعت جغیه پای نت نیستم. 25 سالمه 179 قد دارم و چشام رنگیو پوستم برنزس و شواهد میگن که خوشتیپم. من تو دوستان و اقوام مظهر شیطنت و دختر بازی شناخته میشم. کولی سال بود که از خانواده بخاطر درس و بعدش هم کار دور بودم که مجبور شدم برگردم به اصفهان . چند ماهی بخاطر محدودیت های زندگی با خانواده افسرده شده بودم. تنها تفریح من مهمونیهای چند هفته یک بار با دوستای خانوادگیمون و لاس زدن یواشکی با دختر های اونا بود.
بعد از چند وقت با یه دختر آشنا شدم و را به را میاوردمش خونه میکردمش. پدر و مادر من هر دو شغلشون آزاد هستش و صبح و عصر در مغازشونن و من خونه خالی دارم. یه خونه که تو محلهء ما معروفه. یه خونهء دوبلکس با جکوزی و سنا. این بنده خدارو به هر مدلی که شما فکر کنی من میکردم. چون بهش سر بودم و مثلا با کلاس تر محسوب میشدم سعی میکرد شهرستانی بازی در نیاره و خوش سکس باشه و واقعا هم بود . از کونش در میوردم میدادم ساک بزنه . ازش فیلم میگرفتم موقهء سکس. از دانشگاه ازاد میومد کامل لباساشو در میوردم بجز چادر مشکیه دانشگاه همون جوری میکردمش . سرتون رو درد نیارم کولاکی میکردیم تو خونه ... حالا اینارو داشته باشید تا بگم...
یه روز شب تو یکی از مهمونیمون من حوصلم از بحثای کیریه بزرگترها سر مسایل کلان اقتصادی سر رفت اومدم بالا برم تو اتاقم (اتاقای خوابها بالا هستن و سالن و آشپزخونه پایین) که دیدم دوست صمیمیه مامان که چند سال پیش شوهرش رو روی یه زن گرفته بود و طلاق گرفته بالا تو اتاق مامان با دخترش که نیومده بود با موبایلش دعوا میکنه. اسمش لیداست که من خاله لیدا صداش مکنم. این خانوم شریک مامان تو مغازهء مامان هم هست. لب میز توالت که به در خیلی نزدیکه نشسته بود و پشتش به در بود تاپپش کمی از کمرش بالا رفته بود. من که داشتم رد میشدم کمی از بالای کونش و کمرش رو که معلوم بود یه شرت لاکونیه آبی که پوشیده بود دیدم که همین جوری که با تلفنش حرف میزد متوجه من شد آروم تاپش رو کشید پایین تر و در رو بست.
اولین چیزی که فکر منو به خودش جلب کرد این بود که آدمی که به همچین لباس زیری اهمیت میده اونم تو اونم به این سن (چهل و دو سالگی) حتما ازش یه جایی استفاده میکنه .
این داستان گذشت و من که بیشتر تو کاره دخترش بودم فقط به این فکر کردم که این که مامانشه دختره حتما را داره.
چند هفتهء بعد من مست در حال کردن دوست دخترم بودم و داد و هواری را انداخته بودیم که بیا و ببین که احساس کردم صدای در اومد یه لحظه گفتم مریم ساکت ... دیدم نه آرومه و خبری نیست مریم هم دوباره شروع کرد بلند بلند که کثافته کیر کلفت وا نیسا بکن منو آبت چرا نمیاد و جونور کسمو زخم کردی دیگه و کلی حرفای سکسی . همین جوری که داشتم میکردیم یهو خیلی محکم صدای بسته شدن در رو شنیدم و از ترس کیرم خوابید. دوییدم رفتم دم پنجره از بالا خاله لیدا رو دیدم که از حیاط رد شد و رفت.
داشتم میمردم از خجالت . زشت شده بود با اینکه مامان بابای من میدونن من چجوریم . اگه تعریف کنه واسه مامان حتما یه دعوای خفن خواهم داشت...
شب سر میز شام بودیم که دیدم همه چی نرماله. همین جوری که داشتم شام میخوردم گفتم امروز صدای بسته شدن در شنیدم شماها بودید؟؟؟
مامان گفت : جدی؟؟؟ لیدا گفت خونه نبودی که. خوابه چه وقته ساعت 7 عصر؟؟؟ مگه دوشنبه ها نمیری فوتبال؟؟؟
من: دیشب دیر خوابیدم عصری یه چرت خوابیدم دیگه حسش نبود. خودش تنها اومده بود چیکار؟؟؟ چرا زنگ نزد؟؟؟
مامان : من به کلید دادم بیاد از اتاقم جواز کسب رو بیاره. امروز از امکن اومده بودن گیر دادن که اصل جواز کسبتون کو؟ لیدا هم که خنگه ترسیدم تنهاش بزارم با اینا سوتی بده جریممون کنن.
واااای ... خدای من از در اتاق رد شده بود پس حتما خیلی چیزارو شنیده . یه حس قریبی داشتم. هم خجالت هم ترس از رو برو شدن باهش هم یه لذت عجیبی که مثل اولین باری بود که از زن داروخانه ای کاندوم خریدم ...
همش سعی میکردم خاله لیدا رو نبینمش تا اینکه مهمونیه تولد دخترش چند هفته بعد بود . تا آخرین لحظه پیچیده بودم که دخترش زنگ زد که اگه نیای فلان و بهمان که یهو خاله لیدا تلفن رو گرفت و با یه لحنی که داشت جونور گفتن اونروز مریم رو یاداوری میکرد گفت : جونور تا یه ربع دیگه اینجا نباشی من میدونمو تو ... آقا مارو میگی ما گوشامون سرخ شد ولی انگار چاره ای نبود. بلاخره که باید میدیدمش. سری رفتم آماده شدم.
رفتم و مشروب و رقص و کلی هم خوش گذشت وسط کلی دختر .خلاصه مهمونی با تیکه های خاله لیدا که چند بار با یه پورخند همراه بود گذشت. آخر مهمونی که همه داشتن میرفتن خاله لیدا در حالی که داشت مانتو میپوشید اومد بمن گفت ماشینت بیرونه بیا بریم این دوست منو برسونیم و برگردیم تنهاست. من یه گل دارم. گفتم من خودم میبرمشون گفت نه مستی تصادف میکنی شر میشه.
من که میدونستم برگشتنی حتما یه حرفایی میزنه از سر اجبار رفتم.
دوستشو رسوندیمو بر گشتنی یهو نوار و بست و گفت میدونی این همه کاره بد میکنی آخرش زود پروستات میگیری میمیری؟؟؟ این دخترا شیرهء وجودتو میکشن آخر تو ضررشو میکنی.
من: بابا بیخیال . میخوام چیزیو که دارم ازش استفاده کنم .
من منظورم جوونیم بود بخدا که یهو دستشو گذاشت رو رونم و گفت : ادم از هر چیزی که داره نباید به هر قیمتی استفاده کنه .
به صدم ثانیه نرسید که کیرم بلند شد و اونم که هنوز دستش رو رونم بود متوجه حرکت کیرم شد وبا یه لبخندی گفت جونور واسه خالتم سیخ میشه؟؟؟ و اروم دستشو اورد بالا تر و دستشو گذاشت رو کیرم و اروم گرفتش و از رو شلوار میمالیدش. من که دهنم خشک شده بود و ریده بودم به خودم چند ثانیه یه بار نگاهی بهش میکردم و لال شده بودم.
خاله لیدا : آره انگار کلفتم هست حق داشت بیچاره دختره اما میدونی سن من و تو بیشترین هماهنگیه سکسی رو دارن باهم؟؟؟
من که یکم خودم رو جم و جور کرده بودم : آره خیلی اینو شنیدم . زنای میانسال رو جوونا خوب ارضا میکنن.
یه نگاه به کیفش انداخت و یه کم گشت و یه صدای کلید اومد و گفت برو خیابون امام خمینی .
وای قلبم داشت میومد تو دهنم . داشتیم میرفتیم یه نیمچه خونه باغ که مال داداشش بود که کاناداس.
گازشو گرفتم هفت هشت دقیقه نشد که در باغ بودم سریع رفت در و باز کرد تا من اومدم پایین در بست و زود رفت تو خونه که همسایه ها احیانا نبینن وارد که شدم یقمو گرفت و پیچیدیم به هم . از بالا لبا و زبون همو میخوردیم و از پایین همینجوری که دکمه های شلوارم رو باز میکرد دنبالهکیرم میگشت. نمیدونم از ولع بود که داره با یکی که سن بچشه سکس میکنه یا از مستی یا اینکه زیاد زمان نداریم اما خیلی وحشی بود. کیرم رو در اورد و هولم داد رو یه کاناپهء 3 نفرهء داغون که اون وسط بود شلوارمو تا زانو کشید پایین و شروع کرد به ساک زدن. کیرمو . تخمامو . لایه پاهاو تخممو که کلی عرق کرده بود و کثیف بود. همرو داشت میلیسید و منم فقط موهاشو محکم گرفته بودم. تنها خوشحالیم این بود که از سرمای اونجا و مشروبه زیادی که خورده بودم سر کیرم یخ زده بود آبم دیر میومد.
یهو پاشد یه لنگه کفششو یه لنگه شلوارشو در اورد و مانتوشو زد بالا پاهاشو باز کرد شرت لا کونتشو زد بغل و با یه حرکت سریع نشست روم همچین که تمام کیرم رفت تو کسش. وااای ... یه اهی کشید و گفت آخیششش که هنوز تو گوشمه و شروع کرد به بالا و پایین کردن. من از زیر دستمو به سینه های گندش رسوندمو میمالیدمشون. اونم هی تلمبه میزد و هر چند باری که تلمبه میزد یه بار میچرخوند رو کیرم کسشو. میگفت : این دخترای مردنی قدر کیریو که داره میکنتشون نمیفهمن ... تا من میومدم حرف بزنم یدونه میزد تو گوشمو جلوی دهنمو میگرفت و میگفت تو خفه شو فقط کارتو بکن.
شرتش که زد بودش کنار کیرمو اذیت میکرد و کنار کیرمو زخم کرده بود. تو اون لحظه همه جور احساسی داشتم درد ترس لذت هیجان ...
دستمو چند بار بردم دره کونش که انگشتمو بکنم تو کونش شاید بهم کونم بده که نمیذاشت و فهموند بهم که بدش میاد ازین کار.
15 تا 20 دقیقه کردمش که البته اون بمن داد یهو دستاش یخ کرد و صداش عوض شد فهمیدم ارضاش کردم که گفت تو به کی رفتی مامان و بابات که دو تا یخ بی بخارن واااای تا اینو گفت داشت میترکید خایه هام و آبم که داشت میومد خودمو کج کردم انداختمش کنارم رو کاناپه زوار در رفته هه با دستش کیرمو گرفت هی بالا پایین کرد و من التماسش میکردم که ول کنه ولی نیمکرد و هی میگفت : اووووفففف اووووفففف تا آبم ریخت بیرون رو دستشو رونمو شیکمم . دیوانه شدم از خوشی همش ناله میکردم وقتی آبم میومد.
یکی دو دقیقه آروم همون جوری ولو شدیم و خیلی جدی پاشد گفت جونور پاشو که الان آبرومون میره. بهم یه نگاه خیلی جدی کرد و گفت این ماجرا همین جا چال میشه و دیگه هم تکرار نیمشه و چند تا قسم خفن خورد که اگه لو بره فلان میکنم و بهمان میکنم. فراموشش کن چون دیگه تکرار هم نمیشه ازین در که میریم بیرون من بازم خاله لیداتم. و واقعا همین شد.
فقط تو ماشین ازش پرسیدم چرا همیشه شرت لا کونی میپوشی؟؟ که خندید جواب داد واسه اینکه بندش از زیر شلوار تنگ ملوم نیست.
ما اون شب یه داستان دروغی ساختیم برای دیر اومدنمون به خونه که نیروی انتظامی جلومون رو گرفته و با رشوهء خاله آذر نجات پیدا کردیم .
الان خیلی وقته ازون شب میگذره و واقعا انگار یه جنون آنی بود برای خاله آذر و فراموش شد.
تمام

نوشته: کسرا

سلام دوستان عزیز سایت شهوانی
ما ایرونیها ، چندتا چیز داریم که تو دنیا تکه ! واقعن باید بهش افتخار کنیم ... مثلا شعر فارسی ، جک های فارسی و ... اما به عنوانه کسی که ۵ تا زبان دنیا رو بلده باید بگم که داستان های سکسی ایرانی هم تک هستند.
بخاطر همین تصمیم گرفتم یه داستان از خودم رو براتون بنویسم، امیدوارم خوشتون بیاد. حتما کامنت بزارید . در ضمن داستان کاملا واقعی هست و برای خودم اتفاق افتاده.

فصل بهار تازه فرا رسیده بود و بوی شکوفه ها تمام شهر مسکو رو فرا گرفته بود ، و این طراوت بهاری وقتی با پرتو های خورشید و زیبایی دخترهای روس همراه میشد، آدم روچنان مست خودش میکرد که هوش رو از سر آدم میبرد. دختر های مسکو هم که با آمدن بهار همین حس رو داران، انگار تو خون همه هورمونه سکس تزریق کردن . حسو حالی بسیار زیبائی بود. تو همین حین ، من که داشتم دندانپزشکی میخوندم باید از صبح تا ۴-۵ بعد از ظهر میرفتم بیمارستان و لحظه شماری میکردم که تعطیل بشیم و برام عشقو حال. بلاخره ساعت شد ۵ و فوری با همه خدافظی کردم و ماشینو سوار شدم ، که برام خونه آماده شم واسه یه آخره هفته درست حسابی .اونروز جمعه بود و قرار بود شب رو دوست دخترم بریم سینما و فرداش با دوستان بریم پیکی بزنیم و کبابی درست کنیم... ترافیک تو مسیر خونه خسته کننده بود ولی وقتی این دخترا رو میدیدم که همه مثله ماشین های که کرک میشن و سقفشونو باز میکنن ، اونا هم ، همه یه دامن کوتاه که اگه دقت میکردی از زیرش دمو دستگاشون معلوم بود، پوشیده بودن ، و من فقط داشتم به این فکر میکردم که ....امشب چه شبیست ، شب مراد است امشب .... تو همین افکار بودم که یه دفع موبایل زنگ خورد، دیدم امیره ، گفتم سلام دوکی ، گفت، حاجی آب دستته بذر زمین ، باشو بیا پیشه من ، گفتم چی شده، گفت، بز کوهی رو با دوستاش دعوت کردم بد از دانشگاه خونم ، اونا هم قبول کردن! گفتم الان پرواز میکنن به سمتت ......بز کوهی رو ما به یه دختر تو دانشگاه میگفتیم. این فرشته به قدری خوشگل بود که یقین دارم ، کمتر کسی دختری به زیبائی این دیده باشه، واقعن نمیدونم چجوری توصیفش کنم...از امریکا عمده بودن دنبالش واسه اینکه مدل بشه اما قبول نکرده بود، چون دوست دشت داندونپزشک بشه.

مسیرو کج کردم و زنگ زدم به دوست دخترم ، به هزار بدبختی پیچوندامش و سره راه هم رفتم یه بطری کنیاک گرفتم، ولی لامصب ۲ ساعت طول کشید تا رسیدم خونه امیر، بس ترافیک سنگین بود . رفتم تو دیدم ، بله ، جمع همه جمه... سلام کردم وامیر گفت بابا چرا اینقدر دیر آمدی و رفتیم به پیک زدن ...بز کوهی رو که دیدم اصلان دیگه هیچ چیز حالیم نبود، پیش خودم داشتم نقشه میکشیدم که چجوری مخشو بزنم که یه نیم ساعت گذشت ، موبایل یکیشون زنگ خورد ...رفت صحبت کرد و آمد گفت که مامانش زنگ زاده و باید بره خونه، تا اینو گفت همه پا شدن که ما هم دیگه باید بریم، دیر وقت شده، من و میگی انگار ، یه سطل آب یاخ روم ریختن ، هر کار کردیم، نتونستیم دیگه متقاادشون کنیم که بمونن، ولی وگفتن که فردا میام باهامون شیشلیک ، اما من میخواستم همون شب کلاکشونو بکنم، خلاصه رفتن و من و امیر موندیم تنها....عصابم خورد بود، دوست دخترمو پیشونده بودم ، حالا امشب که همه رو کاران ، من باید تنها باشم، گفتم امیر کونی، حالا یه فکری بکن ، من حالیم نیست، امشب باید کس بکنم ، واگر نه خودتو میکنم ))))) گفت حالا بیا بشین بقیه کنیاک رو بخوریم، آقا ۳ تا بطری کنیاک بود، که ۱ بطری رو دخترا خورده بودن ، من و امیر هم ۲ تا دیگرو خوردیم.... خوب گرفته بود، و میشه گفت که مست شده بودیم، چون شام هم نخورده بودیم، حسابی گرفته بود....امیر گفت ، آقا اینجا یه کلاب هست، بهش میگن (Z club ) بیا بریم اونجا. منم که دیگه واسم مهم نبود که کجا بریم، گفتم بریم...اونجا که رسیدیم، امیر رفت ۴ تا کوکتل گرفت از اینا که روشون آتیش داره، گفتم چرا ۴ تا، گفت میخایم امشب بترکونیم ...آتیششو فوت کردیم و رفتیم بالا، یه نگا کردم به دورو برام دیدم که وااای چقدر شلوغ پلوغه ، دیسکو شده ، پراز کس ....

امیر گفت ، بیا یه دست سنوکر بزنیم ، خیلی هوس کردم ، گفتم چرا کس میگی ، تو مستی کی تاحالا سنوکر بازی کرده که من دومش باشم، گفت من بازی کردم ، از خنده میمیری ، بیا بریم بخندیم )))) گفتم کس خولی تو امیر، رفتیم دیدم امیر، به جای اینکه توپ رو بزنه داره، سایه توپ رو میزنه ، هی هم میگه خار کوسه ، چوبش کجه!!! دلمو گرفته بودم میخندیدم ، یه چندتا روس هم اونجا داشتن میخندیدن ....خلاصه گفتم امیر بیا بریم یه دوری بزنیم ...داشتیم میگشتیم که دیدم یکی بهم چشمک زاد، همونجا دستشو گرفتم و شروع کردیم رقصیدن ، مست بودم اصلان واسم مهم نبود که که، خوشگله یا نیست، اما یه نگا کردم، دیدم ای بدک نیست، یه ۵ دقیقه رقصیدیم ، یدفه آهنگ متوقف شد، گفتن که وسطو خالی کنین ، میخایم مسابقه بزاریم ...۱۰ نفرو انتخاب میکنیم ، ۵ تا پسر ، ۵ تا دختر ، هر کی بهتر برقصه یه بطری شامپاین بهش جایزه میدیم ....داشتن ۱۰ نفر رو تو جمع انتخاب میکردن که یه دفع دیدم نور پروژکتور اومد رو من....آقا گفتم امیر گاومون زاید...آقا من انتخاب شد، گفتم امیر من تو این مستی نمیتونم برقصم، بیا تو برو، گفت نه بابا من روم نمیشه ، هیچ آقا ، خودم رفتم و مسابقه شورو شد، من دنیا دشت دوره سرم میچرخید، بعد یکی اومد هر پسر رو با یه دختر انتخاب کرد ، گفت باید ۲ به ۲ باهم برقصید....تو همون مستی یه نگا کردم ، دیدم وااااااااای خدای من .....عجب کسی این پارتنر ما !!!!! شروع کردیم رقصیدن ، دیدم انصافان داره قشنگ میرقصه ، منم گفتم کم نیارم ، دیگه سنگ تموم گذاشتم ، مسابقه که تموم شد، منو این دختره رو برنده مسابقه ایلام کردن .....یهو دیدم امیر عینه مسابقه فوتبال پرید روم ، که هوراااا تو بردی .....یه چندتا کس خوله دیگه هم پریده رو سره من بدبخت ....قبلش تو این فکر بودم که چجوری بعد این مسابقه مخه دختررو بزنم ....گفتم امیر، کیرم دهنت ، دختر رو پروندی....بدو بریم پیداش کنیم تا گم نشده....یه دور زدیم ، دیدیم نیست، هر چی فحش بود، حواله امیر کردم... گفتم دختر هم چه نامردی بود، نگفت بیا بگه شامپاین ماله تو ... خلاصه دیدم امیر باز از این کوکتل ها گرفته، کوکتله یه جوری بود، همون لحظه که میزدی، انگار مخت ، همون جا یه دور تو جومجومت میزد.... خلاصه با اصرار امیر 2ta دیگه زدم، و دیگه واقعا مست بودم.... رو بار نشانسته بودم و سرمو گرفته بودم تو دستم ،دنیا داشت دمیچرخید که یهو دیدم یه دختر داره از پشت میزنه به شونم ....نگا کردم ، دیدم همونی که داشتیم میرقصیدیم....خودمو زدم به اون راه ، گفتم ببخشید شما قیافتون آشناست ، کجا من شما رو دیدم ....بعد یه چشمک بهش زدم....زد زیره خنده ، گفت من مارینا هستم ، میخواستم بگم که خیلی قشنگ میرقصی ، کجا رقصیدن یاد گرفتی ....شروع کردم به تعریف کردن ....گفت ببخشید شما کجائی هستید، ترک هستید؟ گفتم نه! من ایرانی هستیم. گفت اوه، من شنیدم که ایرانیها خیلی هات هستن... گفتم اره، میخای بکشم پایین ، هات بودنشو همین جا احساس کنی، که زد زیره خنده، گفت دارم میمیرم از خنده، تو خیلی آدم فانی هستی ...گفت میشه تورو با دوستآم آشنا کنم ، گفتم چرا که نه .... رفتیم پیشه دوستان که ۲-۳ تا دختر دیگه بودن ، گفت بیا بشین سره میزه ما ....نشستم ، رفت بار ، دیدم یا خدا ....داره با مشروب میاد....تو دلم گفتم، انا لله ، و انا الهه راجعون .... یه چیزی آورد داد من خوردم که فقط یادمه وقتی داشتم میدادمش پایین ، قلومو دشت میسوزوند، یه جور مشروبه گاز دار بود.... اما شامپاین نبود ...مشروب که رفت پایین، دیگه هیچ چی یادم نیست....

ادامه ماجرا رو دیگه فقط از انجا یادمه که یهو دیدم یجائی هستم انگار پشت دیسکو بود....دیدم دختر شلوارم رو کشید پایین و داره میخوره واسم، گفت که راست میگفتی خیلی داغه ، کم کم داشتم به هوش میومدم که گفتم هنوز داغ تر هم میشه ,بچرخ که باید حسابی ترتیبتو بدم....دست کردم تو کیفه پولم ببینم کاندوم دارم ،که دیدم خوارشو گایدم کاندوم نیست ، ازش پرسیدم تو کاندوم نداری، گفت وااااا از دختر کاندوم میخای؟؟؟؟ گفتم، مجبورم بدونه کاندوم بکنمت....گفت که نه نمیشه، گفتم شعر رو ور نگو ...منو آوردی پشت دیسکو ، کیرمو بلند کردی ، بعد میگی نمیشه؟؟؟ گفت اصلان راه نداره. گفتم الان میرم ، از امیر بگیرم، گفتم بشین من الان میام، رفتم هر چی گشتم امیر پیدا نکردم ، امدم گفتم ، پیدا نکردم ، گفت، من واست ساک میزنم ، منم گفتم ....بابا با مرااااام )))) شرو کرد به ساک زدن ....یه ۱۰ - ۱۵ دقیقه دشت میزد، اما آب من نمیومد ، مست هم که بودم ، دیگه بعد تر شده بود، گفتم مارینا، این حالت طبیعی دیر میاد آبش، دیگه الان واویلا....گفت فکم درد گرفته، بیا بکن ....گفتم بابا من دندانپزشکم، هیچ مشکلی ندارم ...گفتم اونی که باید نگران باشه منم.....گفت میکنی یا نه ؟ هنوز نه نگفته بود که دید کیرم رفته تو کسش.... چنان اخ و اوخ میکرد که نگو و نپرس، یه ۳۰ دقیقه تلمبه زدم، دیگه دیدم داره شلوغ پلوغ میشه ، گفتم اینجا تابلوئه بیا بریم، پشته این دیواره...گفت تمومش کن دیگه...گفتم اگه بزاری تو دهنت تموم کنم، تمومش میکنم....گفت عمرا ، من واسه هیچ کس این کارو نکردم.... گفتم خود دانی....ادامه دادم یه ۵ دقیقه دیگه ، گفت که باشه بیا تو دهانم خالی کن، منم که عاشقه این حرکت بودم، تا این حرفو زد، حشری تر شدم ، تمرکز کردم، گفتم بچرخ بیا ....چرخید آمد ، رو زمین جلوم نشست، منم سره کیرمو گذاشتم تو دهنش و با دست شرو کردم به جق زدن ، تا ابم بیاد، یکم زدم تا دیدم داره ابم میاد....گفتم آماده باش ....یهو آنچنان ابی از کیرم فوران کرد که ناخاسته یه مقدار آبمو مجبور شد قورت بده...کلی فحشم داد ))))منم میخندیدم....

نوشته: fuckinggoodlooking

21 سالم بود، سال 81 که خدمت سربازی رو خریدم رفتم کانادا پیش مادر و برادرم، اونجا معماری میخوندم تا تونستم لیسانسم رو بگیرم، بابا به خاطر کارخونه ایران مونده بود و چند وقت به چند وقت به ما سر میزد، زیاد از اونجا خوشم نمی اومد، خاطراتم، دوستام و فک و فامیل ایران بودن، تصمیم گرفتم برگردم ایران
برگشتم و زدم تو کار ساخت و ساز، سعی میکردم کمک دست بابا هم باشم. یه شرکت راه انداختم و با جدیت مشغول کار شدم. پول خوبی تو این کار بود و کارم خوب گرفته بود. سال 88 پدرم عمرشو داد به شما کارخونه و ملک ها رو فروختم اما خونه رو بابت سهم خودم برداشتم و سهم مادر و برادرم رو دادم بهشون. وضعم بهتر شد و پروزه های بزرگتری برداشتم کار و کار و کمتر فرصت تفریح دارم. عاشق ماشینم، بیشترین عشق و حالم با ماشین و رانندگیه و مسافرتهای تکی. خیلی تو نخ سکس نیستم ولی گاه به گاه پیش میاد.
اواخر شهریور ماه امسال جشن نامزدی یکی از دوستام دعوت بودم. جشن تو باغ لواسونشون بود، زیاد حس و حال جشن و سروصدا نداشتم ولی باید میرفتم. ساعت پنج حاضر شدم. یک دست کت و شلوار مشکی پوشیدم یه دسته گل بزرگ گرفتم و رفتم. زیاد شلوغ نبود 50 60 نفر مهمون داشتن مهمونی ادامه پیدا میکرد بزن و برقص و شادی اما من نمیدونم چرا حس این شلوغ بازی هارو نداشتم، نشسته بودم با یکی از همکارام که خیلی مسن بود صحبت میکردیم، یک آن یک نفر توجه منو جلب کرد، یه زن 30 ، 32 ساله میخورد باشه ولی زیبا، واقعا زیبا. صورت گرد، چشمای درشت روشن، موهای روشن، اندام فوق العاده. محو تماشاش شده بودم. خدایا چقدر زیبا و سکسی بود. یک کشش خاصی داشت. وقتی میرقصید زیباییش چند برابر میشد. محوش شده بودم یک لحظه چشمامون به هم گره خورد، حس کردم آتیش گرفتم، داغ داغ شدم، همه دورو برم فراموشم شد. وقتی سنگینی نگاهمو رو خودش حس کرد چندین بار برگشت و نگاه کرد. بعد رفت سر یه میز و نشست تازه فهمیدم زن یکی از مهندساس و یه دختر 5 6 ساله هم داشت. شوهرش یکی از اون بساز بفروشای قدیمی بود راحت 20 25 سال ازش بزرگتر. یه آدم رند و زرنگ. با اینکه دیگه فهمیده بودم شوهر داره و دستم بهش نمیرسه نمیتونستم ازش چشم بردارم و اونم اینو کاملا فهمیده بود. خط سینه های سفیدش که از زیر لباس آبی ساتنش معلوم بود داغم میکرد، ساق پاهای سفید گوشتی و خوشتراشش .
یه لیوان آبجو برداشته بودم و مزمزه میکردم و نگاهش میکردم. اونم چند بار برگشت و نگاه کرد و یه لبخند زد، وقتی لبخندشو دیدم یک آن حس کردم قلبم وایساد، موقع شام بود. شام سلف سرویس بود منتظر شدم تا وقتی اینا میرن سر میز منم برم، بلند شدن و رفتن سر میز منم پاشدم، سر میز رفتم کنارش دستم کاملا میلرزید وقتی داشتم برای خودم غذا میکشیدم متوجه لرزش دستم شد و یک لبخند دیگه زد وقتی از کنارم رد میشد گفت انگار حالتون خوب نیس و یک لبخند زد و رفت. سر شام هی نگاه میکرد و میخندید. دیگه تا آخر مراسم تو نخ همین نگاه های یواشکی و خنده های یواشکی بودیم یک لحظه به خودم اومدم دیدم مهمونا کم کم دارن میرن یه کارت ویزیت از جیبم در آوردم و نشونش دادم اونم با سر اشاره کرد که آره، تو شولوغی خداحافظی کارت رو دادم بهش.
فرداش تو دفتر بودم که تلفن زنگ خورد، گوشی برداشتم خودش بود سلام و احوال پرسی کردیم و چند وقت با هم تماس تلفنی داشتیم تا یه روز گفت شوهرش رفته شمال سر پروزه منم واسه ناهار دعوتش کردم
رفتیم یه رستوران خوب روبروم نشسته بود با یک دست مانتو روسری مشکی که طلاییی موهاش و رنگ عسلی چشاشو بیشتر نمود میداد بعد هم رفتیم جاده چالوس و یک قلیون و چای نبات غروب آوردمش خونش تو این مدت دستش تو دستم بود و لذتبخش بود موقع خداحافظی یه بوس از لب هم کردیم وای چقدر این بوس چسبید قرار فردا رو هم گذاشتیم واسه صبح که بریم پارک واسه ورزش
پرستار بچش که اومد بهم زنگ زد برم دنبالش
رفتم و سوار شد رفتیم جمشیدیه کلی دویدیم و نرمش کردیم برگشتنی ازش خواشتم بریم خونه من تا صبحونه باهم بخوریم کمی من من کرد ولی قبول کرد سر راه بربری گرفتیم و رفتیم خونه ریموت در و که زدم تا در بسته شد تو ماشین کشیدمش سمت خودم و لبامو گذاشتم رو لباش خودشو کشید کنار گفتم ببخشید دست خودم نبود
رفتیم داخل رفتم کتری رو پر آب کردم و اومدم تو نشیمن دیدم واساده داره به تابلو نقاشی نگاه میکنه از پشت بغلش کردم سرمو گذاشتم رو شونش
گفتم کاش مال من بودی لاله حرکتی نمیکرد دستشو گذاشته بود رو دستام
پشت گوشش رو بوس کردم
گردنشو بوسیدم
و آروم خودمو بهش میمالیدم
بدش نمی اومد
لاله گوششو با لبام گرفتم میک زدم سرشو با حالت خاصی بالا آورد تا ادامه بدم
زبون میزدم به لاله گوشش
زبونمو کردم تو گوشش اروم میچرخوندم یواش یواش خودشم داشت کونشو میمالید به کیرم
اومدم و گردنشو آروم میخوردم و میلیسیدم
شوری عرقی که کرده بود لبامو میسوزوند ولی خیلی دلچسب بود
برش گردوندم و لبامو گذاشتم رو لباش
به ارومی میمکیدم
زبونشو کرد تو دهنم منم زبونشو مکیدم
رفتم پایینتر گردنشو خوردم نفساش تندتر شده بود
منم سرعت خوردنمو بیشتر کردم
دست بردم سینه شو با دست گرفتم و فشارش دادم یه آخ حشری گفت
کیرم از زیر شلوار ورزشی مشخص بود سفت سفت
میمالیدمش و میخوردمش
چند دقیقه تو این حال بودیم بعد از هم جدا شدیم
رفتم چایی رو دم کردم کیرم ضایع راست شده بود بهش گفتم تا چایی دم بکشه من یه دوش بگیرم بیام
رفتم سریع یه دوش اب سرد گرفتم اومدم پرسیدم میخوای دوش بگیری گفت باشه گفتم تا تو دوش بگیری منم سفره رو میچینم
حوله دادم بهش و سریع دوش گرفت اومد بازم بغلش کردم و لباشو خوردم اینبار با تمایل زیاد لب میگرفت
حوله ای که پوشیده بود سینه هاشو میشد قشنگ دید سینه های سفید خوش فرم خوشتراش گردنشو خوردم اومدم پایین
اومدم پایین تر تا سینه
یه لیس از نوکش که کاملا سفت شده بود زدم آهش بلند شد
یکی دیگه یکی دیگه زبونمو آروم میچرخوندم دوره نوکش
رفتم سراغ اونیکی
اونم یکم خوردم
رفتم پایینتر
بند حوله رو باز کردم لیسیدم اومدم پایین زبونمو کردم تو سوراخ نافش گردوندم چنگ زد تو موهام سرمو فشار داد تو شکمش
بلند شدم باز بغلش کردم و لب گرفتم دستمو بردم رو کونش
کون سفت و گرد و بزرگشو ناز میکردم
دستمو آوردم رو کسش، انگشتمو کشیدم لاش خیس و لزج بود اونم دستشو آورد از رو شلوار کیرمو گرفت فشار داد به ملوندن کسش ادامه دادم حسابی حشری شده بود، گفتم بریم اتاق خواب
رو دستام بلندش کردم سنگین بود ولی بردمش گذاشتمش رو تخت شرو کردم به خوردنش
از لبش و گوشاش شرو کردم گردن و گلو و سینه هاش و شکمش و پهلوهاش
تا رسیدم به کسش
تا حالا به کسش نگاه نکرده بودم. یه کس سفید تپل ترو تمیز
بوش کردم، بوسیدمش
یه بوس از لپهای کسش زدم اومدم رو روناش.
روناشو بوسیدم و لیسیدم ، زانوهاش رو لیس زدم، ساق پاشو لیسیدم، پاهاشو بوسیدم انگشتای لاک زدشو کردم تو دهنم میک زدم ، کف پاشو لیس میزدم اونم به خودش میپیچید
زبونمو گذاشتم از نوک پا لیسیدم اومدم بالا زانو، کسش ، پهلوهاش ، شکم و ناف، سینه هاش گردنش گوشاش و لباش
زبون همو میمکیدیم
تیشرتمو از تنم در آورد، لبامو میخورد و آروم ناخناشو رو پشتم میکشید
با یه چرخ اومد رو من، شرو کرد به خوردنم، گردنمو خورد سینه هام، رفت پایین وقتی داشت میخورد نگاهش تو چشام بود رسید به شلوار ورزشیم از رو شلوار کیرمو لیسید، گاز زد، بوسید
شلوارمو کشید پایین کیرمو در اورد، یه لیس از سرش زد شرو کرد به ساک زدن، خیلی خوب این کارو میکرد کیرم داشت منفجر میشد تخمامو لیس میزد میمکید
شلوارمو از پام در آورد
کیرمو تو دستش گرفت
یه لبخند بهم زد
جالب بود هیچکدوم حرفی نمیزدیم انگار همینو میخواستیم رو سینه خوابوندمش
شرو کردم به خوردنش
گوشاش
پشت گردن
پشت و کمر
کونش
لپای کونشو لیس میزدم
معلوم بود خیلی لذت میبره
زبونمو کردم لای کونش
سوراخشو لیسیدم
بازم برش گردوندم سینه هاشو خوردم اومدو پایینتر پاهاشو از هم باز کردم
کسش یکم آب سفیدم اومده بود با دست پاک کردم
شرو کردم به خوردن
لیس میزدم اونم به خودش میپیچید چوچولشو با زبونم بازی میدادم
زبونمو میکردم تو سوراخش فشار میدادم
پاهاشو بلند کردم از سوراخ کونش لیس میزدم تا کسش
دندوناشو به هم فشار میداد موهامو میکشید و از لذت بردنش لذت میبردم
حالت 69 رو پهلو خوابیدیم
سر من لای پاش و کسش رو میخوردم اونم کیرمو میخورد دیگه تو دهنش جا نمیگرفت هی دندونش میخورد به سر کیرم
با دندون چوچولشو آروم میگرفتم و میکشیدم نای حرکت نداشت از کشوی بالای تخت یه کاندوم برداشتم
اومدم پاره کنم از دستم گرفت گفت با این دوس ندارم
گفتم باشه
خوابیدم روش لباشو خوردم، با دست کیرمو گرفت گذاشت در کسش
اینقد لیز بود که با کمی فشار همش رفت تو، توش داغ داغ بود
آروم شرو کردم به تلمبه زدن خیلی آروم
اروم تلمبه میزدم و گردن و گوششو میخوردم
پاهاشو آوردم بالا یکیشو گذاشتم رو شونم چنتا محکم تلمبه زدم بازم آروم
میترسیدم آبم بیاد
نمیخواستم تموم بشه
تا حس میکردم میخواد آبم بیاد در می آوردم و سینه هاشو میخوردم
و دوباره میکردمش
نای حرکت نداشت
فقط آروم ای ای میگفت بازم داشت آبم می اومد در آوردم انگشتمو گذاشتم در کونش مالیدم
انگشتمو میکردم تو کسش خیس شه میکردم تو کونش
حالا راحت 2 انگشت میرفت تو کونش
انگشت شصتمو کردم تو کسش و 2 انگشت تو کونش
بازم پاهاشو باز کردم کردم تو کسش
آروم تو گوشش گفتم کاش مال من بودی
عاشقت شدم
اونم زیر لب میگفت جون کامران مال تو ام
منم محکمتر میکردم
تا ته ته کیرم تو کسش بود
اروم گفتم از عقب میتونم
گفت اره
برش گردوندم
نشستم لای پاش
چه کونی داشت
آب دهن زدم به کیرم و سوراخش
سرشو آروم کردم تو خوابیدم روش
آروم فشار میدادم تا نصف رفت درد میکشید، روتختی رو چنگ میزد
درش آوردم باز آب زدم کردم تو
اینبار تا ته کردم تو
یه آخ محکم گفت
یکم نگه داشتم
شرو کردم به تلمبه زدن
دستمو بردم از زیر کسشو مالیدم
از پهلو کردم تو کونش
3تا انگشتمو کردم تو کسش
بعد حالت سگی
چندتا از کون چند تا از کس
گفت دیگه نمیتونم میخوام بشینم روش
از کون نشست رو کیرم
شرو کرد به حرکت دادن کونش
موهاشو چنگ میزدم
سینه هاشو فشار میدادم
داشت آبم میومد
گفتم در بیار آبم داره میاد
گفت نه اونوقت میمیرم
گفت سینه هامو گاز بگیر
سرعتشو بیشتر کرد
داشت آبم میومد
آبم اومد و همشو ریختم تو کونش
در همن حال که آبم میومد اونم ارضا شد
شاید بیشتر از 30ثانیه طول کشید ارضا شدنش
و بیحال افتاد روم در حالی که کیر من توش بود
بیشتر از نیمساعت همونجوری خوابیدیم
بعد بلند شدیم
بوسش کردم و ازش عذرخواهی کردم گفت خودش میخواسته و ازم تشکر کرد و گفت تا حالا همچین لذتی نبرده بود
از شهریور تا الان تقریبا هر هفته سکس میکنیم
ببخشید سرتونو درد آوردم امیدوارم همتون موفق و شاد باشید

نوشته: کامی

همزمانسازی محتوا