شما اینجا هستید

ماساژ زن داداش

من داستانی رو که میخوام بگم مال سالها پیش است زمانی که با مادر و برادرم و زن داداشم با هم زندگی میکردیم داداشم مغازه دار بود و من چون درس میخواندم همیشه خانه بودم و فقط گاهی اوقات برای کمک میرفتم من حدودا 16 سالم بود که زمانیکه مادرم خانه نبود زن داداشم با من شوخی میکرد و گاهی اوقات هم با من کشتی میگرفت و من چون جسته ام کوچک و لاغر بودم همیشه مرا زمین میزد ورویم مینشست و بالا و پایین میکرد من خیلی خوشم میامد اما هیچوقت فکرش را نمیکردم که قصدی دارد البته بعضی شبها که مادرم خانه خاله یا داییم میرفت من یواشکی مرفتم پشت حیاط و از کنار پنجره داخل اتاق داداشم را دید میزدم و اغلب هم داداشم زن داد

داستان سکسی:

کردن کون کیارش

باسلام به دوستان من الان18 سالمه چهار سال پیش وقتی 14 سالم بود تقریبا اخر امتحانات نوبت دوم بود که دوستم کیارش بهم زنگ زد گفتم من از امتحان پس فردا هیچی بلد نیستم بیا خونمون یادم بده منم گفتم باش رفتم خونشون دیدم بابا و مامانش با برادرش دارن می رن خونه ی مامان بزرگشون گفتن شما بمونید خوب باهم کار کنید ماهم گفتیم باشه اونا رفتن یک نیم ساعت بعد از تمرین کردن به کیارش گفتم برو اب بیار اونم قبول کرد اخر مدرسه ها بود هواهم گرم بود لیوان ابو خوردم شلوارمو در اوردم گفتم کیارش خیلی گرمه اونم گفت راست میگی بگذار منم در بیارم منو کیارش از اول دبستان با هم دوست بودیم کیارش خیلی لاغره و کون خوبی هم دار

داستان سکسی:

حس یه خاطره

سلام. اسمم پارسا هست (البته اسم مستعارم). من 19 سالمه. داستانی که می خوام براتون بنویسم مربوط میشه به داستان من و عمه ام. تو این داستان سعی کردم اکثرش رو بر اساس واقعیت بنویسم. امید وارم از این داستان لذت ببرید.

داستان سکسی:

شوهرخاله جذاب من

سلام من 23 سالمه داستان از اونجایی شروع شد که من 19 سالم بود خالم ازدواج کرد یه شوهر خیلی خوشگل که هر دختری ارزوشو داشت اسمش مهران بود خالم بعد عروسیش همش با مامانم از سکساشون حرف میزد منم میشنیدم چند ماهی از عروسیشون می گذشت خالم از زندکیش راضی نبود همش با مهران مشکل داشت به خاطره سرو وضش اخه خالم خیلی با حجابه با مشروب و این حرفا مخالفه مهرانم عاشقه ازادی و خوش تیپی . مامان بزرگمم چون خارج شهر بودن واسه قهر میومد خونه ما .مامانم میگفت این جوری که نمشه به خالم گفت بیا با هم یه مسافرتی بریم تا مهدی{بابام} یه کم باهاش حرف بزنه

داستان سکسی:

لحظات پر تب و تاب

وحید داشت با سرعت زیادی میروند. و غزل بی اعتنا به وحید زل زده بود به کناره های جاده و اخماش تو هم بود.وحید گفت. چته غزل؟ از وقتی راه افتادیم ی کلمه هم حرف نزدی. غزل: حوصله ندارم وحید دست از سرم بردار.غزل از فکرایی که تو سرش بود کلافه شده بود فکر اینکه وحید بهش خیانت کرده یک لحظه از ذهنش بیرون نمیرفت .اگه ثابت بشه وحید واقعا همچین کاری کرده. تو این فکرا بود که دست وحید رو روی پاهاش حس کرد آروم آروم داشت دستشو بالاتر میاورد.یک آن نفرت همه وجودشو پر کردبا نفرت دست وحید رو کنار زد . اه بهم دست نزن. و با خودش فکر کرد آره جدایی بهترین مجازاته براش.وحید: دیگه مطمئن شدم یه چیزیت هست.

داستان سکسی:

مفعول شدن در گذر زمان

اينارو محل مناسبي براي درد دل يافتم از سرگذشت زنگي خودم كه مملو از سكس هستش براتون ميفرستم ماجراي زندگي كه منو ناخواسته به يك مفعول تبديل نمود صد درصد واقعي است فقط براي اينكه گفتيد نام نبريد اسمها بدون ذكر شهرت مي نويسم
اگه مايل بوديدي منتشرش كنيد

من بچه روستا بودم پدرم باغ داشت ازنظر مالی متوسط بود اما سخت کنس بود و به ما توجهی نداشت

من با کفش کهنه و پاره لباس ژنده به مدرسه می رفتم و او هیچش نبود

دفتر و مداد به اندازه لازم برام نمیگرفت و فقط به فکر جمع کردن بود و بس

داستان سکسی:

صفحات

اشتراک در شهوانی RSS