شما اینجا هستید

حس خطرناک (۲)

قسمت قبل

دوستان قسمت قبلیو با نام حس خطرناک مطالعه کنن با تشکر.
به ارزوی دلم دیگه رسیده بودم همه چیز به خوبی خوشی تموم شده بود حدود ساعت دو شب بود خونوادها مارو تا در منزلی که گرفته بودیم هدایت کردن و منو عشق زندگیمو تنها گذاشتن خدایا این منم بالاخره بعد از این همه مشکلات دختریو که دوستش داشتم بهش رسیدم خدایا صد مرتبه شکردیگه حالا منو سمیرا تنها بودیم البته سمیرا استرس نداشت چون ما بصورت کامل دوران عقدمون سکس داشتیم منتها با ترس ومشکلاتی که همه دارن.

من و مژده و استرس شبانه

خیلی نگران بودم!ازیه طرف نگران خالم که تنهامانع بینمون بود ازیه طرف نگران پسر خالم که بغل دستم خوابیده بود!
اون روزبابا و مامانم باهم وبدون من رفتن شیراز و میدونستم شبش بازم میتونم بامژده دخترخالم لاس بزنم!
کاری که موقع پیش اومدن چنین فرصتی شده بودعادت همیشگیمون!
نمیدونستم امشب باشبای دیگه فرق میکنه به همون لب و دستمالی شبانه راضی بودم بعدشم که جلق و لالا...
ازمژده بگم یه دختر باقد حدودصدوشصت و لاغرباسینه های درشت و چشای سبز..ازکسش نمیگم چون هیچوقت ندیدم چجوریه!!!
ساعت سه نصف شب بود بهم اس داد بیابالاتر..

داستان سکسی:

سفر سکسی زیارتی به مشهد

این داستان را که میخوام بگم واسه 2 سال میشه من 28 سالم و درسن 21ازدواج کردم و بعد از 5 سال جدا شدیم حالا به دلایل علکی شاید خیلیش هم بخاطر سکسی بودن من بگذریم بعد از جدایی من تو نت با یه خانمی 39 ساله دوست شدم که از مشهد بود و تو آموزش و پرورش کار می کرد و آن هم مطلقه بود شوهرش معتاد بوده و از ان جدا شده 3 تا بچه داشت که یکی از دخترهاش ازدواج کرده بوده و شیراز زندگی میکیرد یه پسر 19 ساله هم داشت که میگفت نزدیک حرم تو بازار رضا کار مینکه یه پسر 16 ساله که دبیرستانی بود.

داستان سکسی:

صفحات

اشتراک در شهوانی RSS