شما اینجا هستید

من و مهشید خواهر خانومم

سلام
شاید داستانهای زیادی خونده باشید .توی نظراتتون رو که خوندم بیشتر از دروغ بودن اون نظر داده بودن ولی این داستان واقعی هست مطمئن باشید.

داستان سکسی:

کون هم اتاقی

سلام اول از همه چیز خواهشن فقط به خودم فحوش بدید این داستان بر میگرده به 2 سال پیش موقعی که من و سجاد توی دانشگاهی توی تبریز درس میخوندیم البته اون توی دانشگاه دیگه ای بود ولی ما توی یک اتاق توی یک خوابگاه بودیم بعد از کذشت یک ترم قرار شد که بریم و اتاق اجاره کنیم خوب این اتفاق ها افتاد کار نداریم من اصلا به سجاد نظری نداشتم اما کم کم متوجه یک حسی به اون شدم دیگه یواش یواش به هم نزدیک تر میشدیم تا اینکه تبدیل به شوخی های سکسی شد و من میرفتم روی اون میخوابیدم اون روی من میخوابید اما همش شوخی بود تا اینکه ترم سوم شد خونه ما 2 طبقه بود و من و یکی از هم کلاسی هام طبقه پایین بودیم و اون هم طبقه

داستان سکسی:

خط قرمز

تازه راه افتاده بودم سمت محل کارم که دیدم گوشیم زنگ خورد. شماره ش تقریبا اشنا بود مطمئن بودم که قبلا بهم زنگ زده ولی دقیقا یادم نمیومد. بعد از چند تا زنگ جواب دادم: الو بفرمایین. پشت خط یه صدای زنونه بدون لهجه با کمی مکث جواب داد: الو سلام اقا شاهین؟
بفرماین امرتون. بازم یه کم مکث کرد و انگار که مردد باشه گفت: ببخشید من خانوم احمدی هستم چند روز پیش یه یخچال...... واسمون نصب کردین.
یه کم فکر کردم و سریع به جا اوردمش. بله خانوم احمدی خوب هستین شما. مشکلی براش پیش اومده؟ بازم یه مقدار مکث کرد و گفت: بله بله نمیدونم چرا از دیشب حس میکنم سرماش کمه. یه مقدار هم صدا میده.

داستان سکسی:

این است ناسازگاری زندگی

سلام دوستان اسم من ماهانه 26ساله نمیدونم از کجا شروع کنم .اما زندگی من از 2سال قبل که عشق زندگیم یعنی فریبا توی یه تصادف کشته شد بیچید به هم . بدتر اونکه قرار بود تا ماه دیگه بریم خواستگاریش . کاملا دیوونه شده بودم . گاهی اشک بود گاهی اه . تا اینکه یه سایه اومد تو زندگیم . اناهیتا . مثل الهه ی اناهیت زیبا با وقار و دلربا اما خطرناک و نامطمئن . اناهیتا دختر بزرگترین خاله ی من بود . وقتی اونا رفتن دانمارک من 4سالم بود و اناهیتا 2سالش . حالا بعد اینهمه سال سر و کله ی اونا داشت بیدا میشد . اونم وقتی که من انقدر داغون بودم . همش مهمونی . مهمونی . دیگه حالم داشت بهم میخورد .

داستان سکسی:

کس دادن زنم زری

وقتی جون بودم تو فامیل یه دختر عمو داشتم که حدود 17 سالش بود این دختر انقدر خوشگل و سفید خوش هیکل بود و قیافه خیلی شهوتی داشت که این قیافه باعث شده بود تا از پیرو جون برای مالوندن و کردنش به خونه اونا رفت و آمد کنن.

داستان سکسی:

نحوه نوشتن يك داستان سكسي مزخرف (طنز)

شرايط
داشتن يك هيكل پروچهارشونه بايه قدبلند،نداشتي هم بلوف ميزني كي به كيه!
-معمولاطرف فاميله كه فوق العاده باهم كل كل دارن ورابطشون فوق العاده مثبته،ياغريبس كه طرف حوري بهشتيه كه فقط احوالشوازاين واون شنيدن،ونهايتش اينه يه سلام خشك خالي داشته باشن
-همه چي دست به دست ميده دلاورقصه مابه بهانه تعميركامپيوتر،بردن خواروباروبقولات طرف خودشويه جوري آويزون طرف كنه كه يه دل نه صددل عاشق بشه
-طرف يادخترمجرده كه كمبودعاطفي داره يايه خانوم جاافتادس احتمالاآلت شوهرش كوچيكه ونميتونه كارشوخوب انجام بده ،تشنه سكس باشماميشه!

داستان سکسی:

کونم گذاشتن نامردا

سلام.من یه پسر ۲۰ ساله اهل تهران هستم!حدود ۵ سال پیش که به خاطر کار بابام رفته بودیم جنوب،من یه پسر فوق العاده ناز و سفید و دوس داشتنی بودم.اینم بگم که جنوبیا حدودا بچه باز هستن.یه روز که مامانم رفته بود کلاس و بابام هم شرکت بود،وسط ظهر رفتم بیرون واس دوچرخه سواری!یه شلوارک هم پوشیده بودم با تیشرت.آخه هوا گرم بود.بعد از چن دور دیدم یه آقایی با یه موتور کهنه اومد کنارم.قیافش سیاه بود!دستشو گذاشت رو بازوم و بعد از چند تا فشار بهم گفت:میتونی کمکم کنی؟بهش گفتم چه کمکی؟گفتش: من تو اون خرابه بغلی یه دسته کلید زیر خاک ها قایم کردم.بریم اونارو واسم پیدا کنیم.منم که بیکار بودم.دوچرخه رو گذاشتم خونمو

داستان سکسی:

صفحات

اشتراک در شهوانی RSS