سلام به همه دوستای گلم...چند وقت بود که خاطره نمی نوشتم . اونم به خاطر این بود که تازگی ها این سایت پر شده از آدمای عقده ای و خالی بند . فحش دادن به نویسنده داستانا کار خوبی نیست ولی بعضیا واقعا مستحق این گونه فحش و بد وبیرا هستن.( مثلا داستان شیر رو بخونین تا بدونین من چی می گم ) به هر حال اون قدیمیا منو خوب میشناسن و می دونن که خاطرات من کاملا واقعی و به دور از شاخ و برگ دادنه.سرتونو درد نمیارم .می خوام یه خاطره خوب که هنوزم تو ذهنم مرورش می کنم و هر بار کیرم به یادش شق می شه رو براتون باز گو کنم .
این قضیه مربوط به سال 89 .تابستون بود و با بچه ها رفته بودیم شمال . می خواستیم با چند تا از دخترا بریم که جورنشد.شب ساعت 4 رسیدیم چالوس . یه ویلایی هست اونجا که باهاش مشتری شدیم .قبل رفتن زنگ زدیم گفت ویلا پره ولی میتونه ما رو به ویلای دوستش ببره . بازم ضد حال خوردیم .خلاصه رفتیم همونجایی که یارو می گفت.وسایلا رو گذاشتیم و انقدر خسته و کلافه بودیم که خوابیدیم .فردا صبح رفتیم صبحونه خوردیم من و دوستم رفتیم از ساقی مشروب گرفتیم . هممون دپرس بودیم چون خبری از کوس نبود..تا شب نشستیم کباب و مشروب زدیم بعد منو همون رفیق پایه من ( سامان ) رفتیم یه چرخ بیرون بزنیم که حالمون بهتر شه . پمپ بنزینی اونجا بود سامان گفت امیر ما که تا اینجا اومدیم خوبه که بنزین هم بزنیم.تو صف بنزین وایستاده بودیم که دیدم یه دختریه داره گردو می فروشه . از ظاهرش معلوم بود که هفت خطه عالمه . صداش کردم اومد کنار ماشین.اول چند تا فال گردو خریدم بعد باهاش یه ذره لاس زدم .فهمیدم اهل حاله . بهش گفتم ببین ما 4 نفریم.قرار بود از تهران با خودمون داف بیاریم که لحضه آخر به هم خورد.خلاصه خیلی تو کفیم .گفت اینجا تابلو می شه.بنزینو که زدین برین بغل اون سوپر مارکتی وایسین.منم میام اونجا.سامان می گفت امیر خطرناکه وبیا بیخیال شو.مگه نمی بینی دختره چه وضعی داره.آدم اینو بوکونه حتما سفلیس یا هپاتیت می گیره.سامان که داشت حرف میزد من رسیدم بغل سوپر. انقد حشری بودم که به این چیزا فک کنم .پیاده شدم و رفتم یه پاکت سیگار گرفتم.یه ذره هم لفت دادم که دختره اومد تو.یه شارژ ایرانسل 5 تومنی خواست.بعد به مرده گفت این آقا حساب میکنه.منم بدون درنگ پول شارژشو حساب کردم و اومد سوار ماشین شد.گفت الان با یکی از خانوم خوشکلا حرف میزنم.شارژو زد به گوشیش و به یکی زنگ زد.
بعد سلام و احوال پرسی و یه کم کس شعر گفتن گفت بیا با خودش حرف بزن.گوشی رو ازش گرفتم .صدای دو رگه نسبتا کلفتی داشت.پرسید که مکانتون کجاس و چند نفرین و از این جور پرسشای کلیشه ای .آخرشم گفت که دو نفر از دوستاش سر کارن و اینو دوستش می تونن بیان.سر قیمت هم به توافق رسیدیم و برا ساعت 11 شب جولوی یه جای معروف قرار گذاشتیم . شماره دختررو سیو کردم و از دختره تشکر کردیم و به خاطر مرامی که نشون داده بود یه 5 تومنی بهش دادم.اونم پولو گرفت و از ما خدافظی کرد. ما رفتیم خونه و به بچه ها خبر دادیم و همشون از خوشحالی جیغ کشیدن و داشتن منو خفه می کردن.ساعت 10.5 منو علی رفتیم که کوسارو بیاریم. با صاحب ویلای خودمون هم هماهنگ کردیم و گفت مشکلی نداره و می تونین بیارین.ساعت 11 همون جای قرار بودیم . چن بار زنگ زدم دیدم جواب نمی ده . بعد یه اس ام اس زدم که کجا موندین؟جواب نداد.ساعت شده بود 11.20 اما ما تو پست بودیم.ما هم قبلش به بچه ها گفتیم و اونا آماده شدن.یکی قرص خورده بود و یکی داشت با اون یکی سر اول کردن چونه می زد و ....حالا فکرم مونده بود که به اون لاش خورا چی بگم ؟کم کم می خواستیم بریم و داشتیم نا امید می شدیم که دیدم یه پراید آژانس وایستاد.سه تا داف خفن و خیلی تابلو ازش پیاده شدن. ولی یه لحضه گفتم اینا نیستن.چون اون گفته بود که دو نفرن.تو همین فکرا ودم که اومدم سمت ماشین.سوار شدن و یکیشون گفت احواله امیر خان.بر گشتم راستش زیاد نشناختمش .چون هم تاریک بود و هم از ترس مامورا زود گازشو گرفتم و رفتم.یکی از دخترا گفت امیر آقا رفیقه ما رو نشناختین ؟ از آینه که دقت کردم دیدم اوووووووه .همون دختر گردو فروش.نا کس چه تیپی زده بود ! یعنی به جون خودم من اگه با چشای خودم نمی دیدم باورم نمی شد که این همونه!یعنی آدم انقد عوض میتونه بشه ؟ خلاصه رسیدیم به ویلا .بچه ها تا رسیدیم پریدن دورو بره من و هورا کشیدن.ما 4 نفر بودیم و اونا 3 نفر.من گفتم کدوم شما با سکس گروهی ( 2 نفری ) مشکلی نداره ؟ مریم ( گردو فروشه ) پرید وسط که من.منم گفتم باشه منو سامان با هم با مریم حال می کنیم.خلاصه هر کدوممون یه جایی رفتیم . من آروم به مریم گفتم به روی سامان نیار که تو همونی..ببینم میشناسه یا نه؟ منو سامان رفتیم اتاق.مریم اومد تو...مانتو و شلوارشو در آورد.سامان شق کرده بود.به من گفت داداش تو هر جاشو دوس داری اول بکن.منم بی معتلی دمرش خوابوندم و کیرم دادم دهنش.بی شرف خیلی وارد بود و خیلی هم تر تمیز . همینجوذی که داشت ساک میزد گفتم تو چطوری این همه عوض شدی؟ اونم با یه لبخند و در حالی که کیرم تو دهنش بود بهم فهموند که ...سامان یهو گفت خالی می بندی!این همون دختر گردو فروشه ؟ ؟ ؟!!گفتم آره و نمیخواد تو بکونیش . دم گوشش گفتم فسقلی هپاتیت نگیری؟ ؟ دهنش باز مونده بود.هر کاری کرد نذاشتم بکونه .مریم می پرسید جریان چیه؟منم گفتم هیچی.یه تسویه حساب خصوصیه.خلاصه جای همه دوستای گلم خالی..یه حال درست و حسابی کردم و بعد اینکه آبم اومد به سامان گفتم حالا می تونی بکونیش.اونم یه خورده دلگیر شده بود ولی انقد حشرش بالا زده بود که می دونست اگه ناز کنه از دستش می پره .منم نشستم و نظاره گر کردن سامان بودم.بعد اینکه سامان تموم شد رفتیم هال.اون دوتای دیگه هم تموم شده بودن.حسابشونو دادیم و به خدا سپردیمشون.قرار شد فردا شب هم بیان و این دفعه شب خواب بمونن. فردا اومدن و این دفعه جا مونو عوض کردیم و خلاصه هممون تونستیم همشونو بکونیم.
ببخشین که سرتونو درد آوردم....
همتونو دوس دارم

نوشته:‌ امیر

سلام دوستان پدرام هستم 20 سالمه و قدم 180 همه چیزمم معمولیه ( قیافه و تیپ و کیر و ... ) بچه جنوبم وکمی هم هات...
دوستان از اینکه یکم داستانم خیلی طولانی شد به بزرگی خودتون ببخشید ، دوستانی که میخوان خلاصه تر بخونن میتونن از اون ستاره ها به بعد رو بخونن ولی اگه بخواین کاملتر و جذابتر بشه یکم وقت بذارین و همش رو بخونین ... ضرر نمیکنید..
یادم میاد از همون بچگی به کس و کون و اینجور چیزا علاقه خاصی داشتم و از راهنمایی دیگه کم کم فهمیدم که سکس یعنی چی...
بچه چجوری درست میشه و... ، ولی زیاد درگیر اینجور مسائل نبودم ، تا اینکه به دوم سوم دبیرستان رسیدم و کم کم دلم میخواست که مزه سکس رو بچشم و در به در دنبال یه دوست دختر میگشتم که بتونم باهاش سکس کنم و به اوج اون لذتی که همه ازش حرف میزدند برسم...
ولی تا اون موقع اصلا به گی یا سکس با ی پسر فکر نمیکردم ، حقیقتش هیچ علاقه ای هم به اینکار نداشتم
با خودم میگفتم اصلا چه معنی داره یه پسر بخواد با پسر سکس داشته باشه !!! پس دخترا این وسط چیکارن و از این جور فکررا... (کلا به گی اعتقاد نداشتم ، یعنی مزش رو نچشیده بودم !!! ) ، خلاصه...
این قضایا ادامه داشت تا اینجا که دانشگاه قبول شدم و رفتم دانشگاه ، از قضا دانشگاهم 1300-400 کیلومتر با شهرم فاصله داشت واسه همین مجبور میشدم دیر به دیر برم خونه ( مثلا ترمی یک یا دو بار ) ، ترم اول بودم و بهمون خوابگاه دادن
ی اتاق 5 نفره که من (پدرام ) ، علی ، محمد جنده ، محمد علی و مجید با هم بودیم ، حقیقتش من آدم گرمی هستم و زودم با بچه ها صمیمی میشم ولی نمیدونم چرا تو دانشگاه زیاد با بچه های هم رشته ام نمیپریدم اتفاقا هم اتاقیام هم هی بهم میگفتن دیونه تو چرا با بچه ها نیستی...
هیچ کس رو نمیشناسی و ...
اینجوری شد که من تصمیم گرفتم بیشتر با بچه هامون آشنا بشم و روایط رو صمیمی کنم اونموقع ما تو اتاق 111 بودیم تقریبا اول لاین بودیم و بقیه بچه های هم رشته ایمون طبقه بالا بودن ، ی روز محمد علی بهم گفت :
- پاشو کون گشاد ، پاشو بریم اتاق بچه ها
/ کدوم بچه ها؟ اتاق چند؟
- بچه های خودمون دیگه ، اتاق 112
/ اتاق 112 ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- خفشو بابا پاشو بریم...
منم پاشدم و دنبالش رفتم....
پله هارو یکی یکی رفتیم بالا و رسیدم به اتاق 112 ، در زدیم و یکی از بچه ها که اسمش احمد بود و خیلی خیلی هم کس شعر زیاد میگفت در رو باز کرد...
سلام کردیم و رفتیم تو ، محمدعلی بچه هارو معرفی کرد :
- پدرام اونی که روی تختِ (طبقه بالا روبرو در) اسمش سعید ، اونی که داره طبق معمول با لپ تا ور میره امین ، اوست ممدم که داره درس میخونه (هیچ وقت نفهمیدم چرا بهش میگفتن اوست ممد) ، اشکانم که گوشه اتاق کنار شوفاژ خواب بود (اشکال مال این اتاق نبود ولی معمولا اونجا بود) احمد هم که درو واکرد...
اون موقع بود که من همش تو این فکر بودم که نفر پنجم این اتاق کیه ! چرا پیداش نیست ! تا اینکه دیدم یهو یکی درو وا کرد و اومد تو... ، که محمد علی یهو گفت :
- اینم آقا شهروز گل که ...
دیگه هیچی نشنیدم و فقط دیدم ی آقا پسر خوشگل مشگل که قدش 165 تا 170 ، اندام متوسط ، چشمهای رنگی (که از بس این چشا خوشگلن هنوزم نمیدونم چه رنگین) ، موهای نسبتا فشن و خوشتیپ وارد اتاق شد نمیدونم اون لحظه چم شد که ی حالتی بهم دست داد فکر میکردم شهروز رو ی جایی دیدم ، فک میکردم آشناست ، نمیدونم چه حسی بود ولی خیلی عجیب غریب بود... ، تو همین حس و حال بودم که به خودم اومدم و دیدم شهروز جلوم واستاده و دستشو دراز کرده و داره باهام سلام میکنه و اون لحظه بود که عجیبترین حرکت ممکن رو انجام دادم...
نا خود آگاه از جام پا شدم و شروع کردم به روبوسی کردن با شهروز ( خداییش خودمم خیلی کف کردم که چرا اینکارو کردم... ) ، بعدشم کنار هم نشستیم و شرو کردیم به حرف زدن ، در حین این کارا منم فقط داشتم شهروز رو نگاه میکردم آخه هم قیافه خوبی داشت ( ی تیکه هلو بود... ) هم وقتی که نگاش میکردم حس خوبی بهم دست میداد ، فک کنم شهروز هم فهمیده بود که دارم غیر معمول بهش نگاه میکردم ولی اون موقع اصلا هیچ علاقه و نظری بهش نداشتم فقط ی حس عجیب بود که خودم اینجوری به خودم میگفتم که حتما چون قیلفه جدیدیه انجوریم...
خلاصه اون روز ما اینجوری گذشت...
همینجوری رفت و آمدم با شهروز و بقیه بچه ها (که فک میکنم نیازی نیست معرفیشون کنم) زیاد شد که دیگه کاملا با هم راحت شده بودیم ، هم دیگه رو انگشت میکردیم ( این شامل همه بچه ها میشد ) ، فیلم سوپر میدیم ، سکس هایی که تا حالا داشتیم رو برای هم تعریف میکردیم و ازاین جور کارا... (یعنی همه کار میکردیم جز درس خوندن) همینجور که بیشتر با هم راحت میشدیم حس عجیب من قویتر و علاقه من به شهروز بیشتر میشد و...
روزا گذشت و گذشت تا امتحانامون رو دادیم و رفتیم خونه... ، خونه که بودم همش داشتم به شهروز فکر میکردم و به زمانی که دوباره برگردم دانشگاه و بازم با بچه ها و مخصوصا شهروز باشم...
ی روز یکی از بچه ها بهم زنگ زد و گفت :
- پدارم چند گیگ فیلم جدید (سوپر) گیر آوردم ، تو هم میخوای ؟!!!!
/ آره واسم بیار ، کی میاریشون؟
- ساعتای 8 خونه ای؟
/ آره ، بیا منتظرم...
- باشه ، حتما...
منم با خودم گفتم آخ جوووووون فیلم جدید ....
ساعت طرفای 8:30 بود که بهم زنگ زد و گفتش :
- پاشو بیا من درب خونتون واستادم...
رفتم درو وا کردم و فلش ( 16 گیگ بود ) رو ازش گرفتم ، ی تعارف زدم که بیاد تو ولی نیومد ، دوستم که رفت با کله رفتم سمت کامپیوتر که بیبن فیلمای جدید چطورن...
شروع کردم به دیدن فیلما ، همشون همون روال قبلی رو داشتن که ی خانومه میومد و ی آقا شروع میکرد به کردن خانومه و ...
همه اینا رو روزنامه وار و خیلی سریع نگاه کردم تا اینکه با ی پوشه رسیدم به اسم Gay ، گفتم ای بابا اینم که باز فیلم گی ریخته واسمون ، خواستم پاکش کنم ، Shift + Delet رو هم زدم ولی یه دفعه به خودم گفتن حالا بذار ببینیم چی توشه...
فایلا رو حذف نکردم و شروع کردم به دیدن یکی یکهه فیلمها ، ولی خیلی با دقت داشتم فیلمها رو میدیدم ، راستش علیرغم فکرهایی که میکردم داشت از این سبک سکس یعنی گی خوشم میومد و با دقت بیشتری فیلم ها رو نگاه کردم... ، دیگه کم کم داشتم خیلی با گی حال میکردم و خوشم میومد یک مقداری هم تو سایتهای گی دنبال چیز میزای جدید میگشتم و با خودم فکر میکردم که گی هم بدک نیستا... ( ولی دیگه داشتم با گی خیلیی حال میکردم )
روززهای میان ترم رو با همین فکرها رو کارا گذروندم تا با وقت رفتن شد ، روز قبل رفتن داشتم واسائلم رو جفت و جور میکردم که گفتم بذار فیلم هارم ببرم... ، اتفاقا هارد محمدعلی هم دست من بود که بهم کفته بو چیز میزای باحالت ( منظورش سوپرهام بود) رو که رو هارد ، خونه داری واسم بیار ، منم همه چیزای و فیلمهای خوبم رو کپی کردم (اول از همه گی ها رو ریختم )
بالاخره روز برگشتن به دانشگاه رسید ، وسائلم رو برداشتم و رفتم راه آهن... ، بعد از یک روز و نصف تو راه بودن (نصفش با اتوبوس باید بیام ) رسیدم خوابگاه و وسائلم رو گذاشتم و ی دوش گرفتم و استراحت کردم .
بگذریم ......................
حقیقتش استارت گی من و شهروز از اواخر ترم دوم خورده شد ، مقدمات این کا اینجوری شروع شد که ...
روی تختم دراز کشیده بودم لپ تاپم روی پام بود و داشتم فیلمهایی رو که آورده بودم از بیکاری دوباره نگاه میکردم که در اتاق رو زدن ، فیلم رو استاپ کردم و گفتم بفرمایید ، شهروز بود که در میزد ، در رو وا کرد و اومد تو و بهم گفت :
- باز داری چیکار میکنی؟ مردی از بس تو اتاق خوابیدی...
/ هیچی بابا دارم فیلم خانوادگی میبینم !!!
- فیلم خانوادگی؟ ای جووووووووون پس برو اونورتر تا منم بیام ببینم
اومد کنارم نشست و شروع کردم به ادامه فیلم رو دیدن ، ثانیه های آخر فیلم بود که شهروز گفتش بابا یه فیلم توپ بذار حالشو ببریم ، بذار خودم ی فیلم بذارم... فیلم رو بست و داشت اسمهای فایلا و پوشه ها رو میخوند که چشمش به پوشه گی افتاد ، گفت ایول گی هم که داری... ، بذار ببینیم چجوریه و یکی از فیلمارو پخش کرد و داشتیم نگاه میکردیم که یهو با خودم گفتم...
یعنی شهروز هم از گی خوشش میاد؟؟؟؟؟؟؟ برای چی اینجوری رفت طرف فیلمای گی ؟؟؟؟ و ...
که احساس کردم یک مقدار فشار بدن شهروز رو بدنم بیشتر شد... ، بدنش گرمتر شده بود ، انگشت اشارش که روی صفحه کلید بود ی لرزش خیلی خفیفی داشت ، با خودم گفتم آقا شهروز مارو نگاه کن که داره چه حالی میکنه با این فیلمای گی... که متوجه ی چیز عجیبی شدم ی چیز سردی هی به پشت پام میخورد خوب که دقت کردم شهروز داشت آروم آروم با انگشتت شصت پاش پشت پام رو نوازش میکرد ، و از همه عجیبتر این بود که ی چشش به مانیتور بود و ی چشش دیگش به کیر من که شق شده بود و نصفش زیر لپ تاپ بود ( کیرم اندازش متوسطه تقریبا 17 – 111 سانت ) با خودم فک میکردم که چرا شهروز داره اینکارارو میکنه ، به هیچ جوابی نرسیدم جز اینکه شهروز ما از گی خوشش میاد ولی چون اصلا بهش نمیومد به خودم گفتم کیر تو مغزت با این طرز فکرت ، ول کن بابا...
در همین حین شهروز دستش حرکت دادبه طرف زیر قسمت پایینی لپ تاپ ( دقیقا روی کیر من ) و بهم گفت پدارم دیونه زیاد لپ تاپ رو روی تخمات نذار عقیم میشیــــــــــا !!!
دستش رو برد زیر لپ تاپ که برش داره و دقیق رسشت رو گذاشت روی کیرم من ، ی خورده از جام پریدم خوب جا خوردم دیگه!!! ، گفت چته ؟ گفتم هیچی... ، لپ تاپ رو آروم یکم برد جلو و با دستش که روی کیرم بود آروم کیرمو نوازش کرد ( مثلا داشت لپ تاپ رو جا به جا میکرد ) بعد دستش همینجور که داشت دستش رو از زیر لپ تاپ در میاورد از پایین کیرم رو لمس کرد تا روی شیکمم... دیگه داشتم حشری میشدم ، وقتی بهش نگاه کردم دیم داشت زیر چشی منو نگاه میکرد و ی لبخند خیلی کوچیک هم رو لباش بود ، تو همین حس و حال بودیم که یکی همینطور که با اون صدای کیریش داشت آواز میخوند عین گاو در اتاق رو باز کرد و اومد تو و میلاد هم دنبالش بود ، مثل اینکه با هم رفته بودن بیرون...
اون کونی هم کسی نبود جز محمدعلی ، عین گاو اوومد کنار ما واستاد و گفت به به سوپر !! ، چه خبر بچه ؟ منم طبق معمول گفتم دسته تبر.... و شروع کرد به کس وشعرهای همیشگیش رو تعریف کردن که این ی دختره رو دیدم ایجوری بود اونجوری بود و... ، وسط کس شعراش شهروز با ی حس و حال ناراحت ( انگار که کیر خورده باشه ) پاشد رفت...
شب موقع خواب همش داشتم با خودم فکر میکردم که چرا ایجوری شد یعنی شهروز گیِ... ، یعنی از من خوشش میاد؟
دیگه کار هرشبم شده بود به اینجور مسائل فکر کردن ، کم کم از شهروز خیلی خوشم میومد ، باهاش حال میکردم و بهش علاقه خواصی داشتم ، روزا یکی یکی داشت میرفت ، به آخرین امتحان خیلی نزدیک بودیم و من همش تو همین فکر بودم که میشه من و شهروز... !!!!!!!!!!؟؟؟!؟!؟!؟!
تا اینکه روزقبل آخرین امتحان از کتابخونه برگشتم و داشتم میرفتم تو اتاق که دیدم در ورودی به حموما بازه ( تو لاین 3تا حموم داریم که یه در ورودی داره اولش انباره و یکم جلو تر به صورت L شکل سه تا حموما قرار دارن ) و یکی داره با صدای بلند آواز میخونه ، صداش شبیه صدای شهروز بود ، معمولا چون لاین بالا حموماش خراب بودن بچه ها میومدن پایین حموم ، رفتم و دیدم بعـــــــله شهروز رفته تو حموم آخری و زده زید آواز و داره حموم میکنه بهش گفتم بچه جون انقد سرو صدا نکن میم تو حموم میکنمتا.... ، شهروزم گفت مرده و حرفش ن، نامرده هرکی نکنه...
گفتم باشه ، رفتم تو اتاق لباسامو عوض کردم و شهروز همچنان داشت میخوند ، رفتم سر یخچال بطری آب یخ رو برداشتم و رفتم تو حموم پشت سرم در رو محکم بستم و شروع کردم به ریختن آب سرد ( از بالای در ) روی شهروز ، که شهروز داد میزد :
- پدرام تورو خدا نریز...
- غلط کردم نریز...
منم فقط بلند بلند میخندیدم و کارمو ادامه میدادم
- پدرام جان من نریز....
همینجوری داشت التماس میکرد که یهو لخت لخت و صابون یه دست در حموم رو وا کرد و گفت :
- بابا گاییدی منو بسه دیگه پدرام !!!
من ی لحظه جا خوردم آخه داشتم شهروز رو لخت میدیدم البته یکم کف رو بدنش بود... ، اونم چه بدنی.... ، باورم نمیشد شهروز همچین بدن بی مویی داشته باشه ، در نهایت سفیدی یک تار هم نداشت ، اصلا بهش نمیخورد اینقدر بی مو باشه آخه ی ته ریش کوچولو داشت... ، سینه های توپر و کمی مایل به صورتی و شق بودم که اصلا حتی یک دونه موی کوچیک هم نداشت رون و پاهاش خیلی کم مو بود ، پشمای کیر (اندازش خوب بود ولی چون خوابیده بود اندازه دقیقش زیاد معلموم نبود ) سفید و خوشگلشم انگار که همین الان زده بود و حسابی صفا داده بود ، فقط زل زده بودم به بدنش و داشتم نگاش میکردم...
که یهو شهروز با ی لب خنده موزیانه (انگار متوجه شده بود کلی بدنش رو دید زدم و خوشش اومده بود ) گفت :
- بخدا دهنمو سرویس کردی ، خیلی سرد بود
/ حالا بازم شعر میخونی ؟ خوش گذشت ؟
- آره بازم میخونی...
اینو که گفت بازم آب سرد ریختم روش و اونم جای اینکه در رو ببنده خواست که سریع روش رو ازم برگردونده که صابونشم از دستش افتاد و بهم پشت کرد . اون لحظه بود که دیگه انگار دنیا رو بهم داده بودن عجب کونی بود از سفیدیش هیچ حرفی نمیتونم بزنم آخه زبونم بند میاد... ، کونش زیاد بزرگ نبود ولی گرد و خوش فرم بود و ی قوس خیلی وشگل و سکسی داشت که داشت دیونم میکرد ، نمیدونم چرا این بشر یک تار مو هم نداره خیلی کونش صاف و یک دست بود خیلــــــــــــــــــی ! ، دلم میخواست همونجا کونش رو تو دستم بگیرم و فشار بدم
تمام این فکرا و دید زدنم چند ثانیه طول نکشید که شهروز بهم گفت : بیا.... دیدی صابونم افتاد ! و همینجوری که پشتش به من بود خم شد که صابونش رو برداره...
اون لحظه بود که من واقعا کف کردم و داشتم دیونه میشدم دنیا داشت دور سرم میچرخید و کل بدنم داغه داغ شده بود ف نمیدونم غش کردم ، توی رویا بودم یا واقعیت ولی وقتی خم شد چاک کونش عین هلو بود... ی هلوی بی هسته ، سوراخ کونش صورتی و خیلی خوشرنگ به اندازه سوراخ کون مورچه بود ، کوچیک و جم و جور فکر کنم پشمای دور سوراخ کونش رو همین الان زده بود ( آخه هرچقدرم بی مو باشی دور سوراخ کونت باید کمی مو داشته باشه مگر اینکه دیگه واقعا... ) اون لحظه دیگه واقعا دلم میخواست کونش رو بلیسم... ، دیگه واقعا مطمئن شدم که شهروز از اینکه باهم گی داشته باشیم کاملا راضیه...
توی همین حال و رویا بودم که شهروز صابونش رو برداشت و با ی لبخند خیلی موزیانه بهم گفت پدرام دیگه روم آب نریز بذار حموم بکنم در حموم رو بست...
نمیدونم چقدر تو هنگ بودم و پشت در ایستادم ولی بالاخر از حموم اومدم بیرون رو رفتم اتاق و فقط و فقط و فقط فکر و ذکرم شده بود کون شهروز و کون شهروز... ، حالا فردا هم امتحان داشتم و فکر کون شهروز نمیذاشت اصلا درس بخونم... خوشبختانه امتحان اندیشه بود و آخرین امتحان ، نمیدونم چجوری اون شب و خوابیدم و چجوری رفتم امتحانم رو دادم و چی شد و چی گذشت آخه همش تو فکر کون شهروز بودم ،دیگه کونش شده بود عشق من و من موندم و عشقِ کونِ شهروز...

*************************************

به هرحال امتحان آخری رو هم دادیم و دیگه همه داشتن آماده رفتن میشدن ، خیلی از بچه ها همون شب رفتن و ی تعدادی هم صبح روز بعدش ... ، تقریبا دیگه همه بچه های رفته بودن ، بچه های اتاق ما که همون اول رفته بودن مخصوصا محمدعلی که همون یک ساعت بعد از امتحان با کله رفت شهرشون ، ولی من چون بلیطم ی جوری بود یک باید ی شب میموندم و روز بعد حرکت میکردم موندم ، شهروز هم موند خودش که میگفت واس این مونده که میخواد کارای انتقالیش رو راست و ریست کنه ، اتفاقا همه بچه های اتاق اونا رو هم رفته بودن و قط من بودم و شهروز... .
رفتم به شهروز گفتم پس امشب که تنهاییم بیا با هم بخوابم که دیگه حوصلمونم سر نره ، اونم قبول کرد ، عصرشم رفتم تو شهر و کم آجیل و میوه و نوشیدنی گرفتم که شب رو واقعا خوش بگذرونیم ، خلاصه وسایل رو گرفتم و برگشتم اتاق و فقط منتظر این بودم که شهروز بیاد آخه از عشق کون شهروز داشتم دیونه میشدم... ، بالاخرا انتظار تموم شد و در اتاق رو زدن... ، گفتم بفرمایین ، شهروز بود و اومد تو ، منم از همون اول تا آخر داشتم به کونش نگاه میکردم ، انگار که داشتم با کونش حرف میزدم و فقط کونش رو دعوت کرده بودم... .
آجیل و میوه رو آوردم و خوردیم و یکمی حرف زدیم و دیگه ساعتای 10 شده بود که تقریبا کاری نداشتیم که انجام بدیم و یکدفعه شهروز بهم گفت :
- پدرام هنوز اون سوپر گی هات رو داری؟
/ آره....
- خوب بذار ببینیمش دیگه !
/ چــــــــــشم... !!!
لپ تاپم رو روشن کردم و رفتم رو تختم دراز کشیدم رفتم تو پوشه فیلمام و شهروز مثل اوندفعه اومد کنارم و بهم چسبید ولی ایندفعه ی پاش رو گذاشت روی پام و ی دستشم گذاشت روی شکمم منم اصلا به روی خودم نیاوردم و شروع کرد به پخش کردن فیلمها... ، بعد از ی مدتی شهروز جونم کاراش رو دوباره شروع کرد و پاهاش رو آروم و خیلی خیلی یواش روی پام حرکت میداد و به صورت چرخشی ولی با شعاع خیلی خیلی کم انگشتاش رو روی شکمم حرکت میداد... منم فقط حواسم به شهروز بود و روی کونش متمرکز بودم تو همین حال بودیم که بهش گفتم : میگم که شهروز چطوره در رو ببندیم که کسی نداد مزاحم بشه حوصلشون رو نداریم... هنوز حرفم تموم نشده بود که شهروز پرید و در رو فقل کرد چراغم خاموش کرد ، گفتم چرا دیگه چراغ رو خاموش میکنی؟ گفت اینجوری بهتره !
اون لحظه بود که دیگه گفتم ای جونم دیگه حل شد... دیگه کون شهروز مال خودم شد...
شهروز اومد باز بهم چسبید و ایندفه دستش رو گذاشت پایین شیکمم و دستش فقط 2-3 سانت تا کیرم فاصله داشت و کم کم داشت با اوج گرفتن فیلم دستش به کیرم نزدیکتر و نزدیکتر میشد تا اینکه دستش رو روی سر کیرم حس کردم ، وقتی دستش به کیرم خورد چند لحظه ای مکس کرد
خودش رو بیشتر بهم چسبوند و سرش رو قشنگ گذاشت روی سینم و منم اصلا هیچ عکس العملی نشون نمیدادم و فقط داشتم زیر چشی نگاش میکردم...
دوباره شروع کرد به نوازش کیرم ، ولی خیلی خیلی آروم و با حوصله این کار رو میکرد ، آروم دستم رو از زیر بدنش درآوردم و گذاشتم دور گردنش و دستمو گذاشتم تو موهاش و شرو کردم به نوازش موهاش...
دیگه شهروز تقریبا دستش رو داشت روی کل کیرم حرکت میداد و گاهی هم ی فشار خیلی کوچیکی میداد ، بدنامون کاملا داغ شده بود و سرعت نفس کشیدنمون بیشتر شده بود ، منم که حسابی شقِ شق کرده بودم و دیگه طاقت نداشتم و میخواستم هرچه زودتر کارمون رو شروع کنیم که به اون کون پنبه ای برسم... همینجوری که داشت کیرم رو میمالوند دستش رو آورد بالا و گذاشت روی کش شلواررم و یکم از سر انگشتاش رو کرد زیر کش شلوارم وقتی میخواست دستش رو بکنه تو شلوارم سرش رو آورد بالا و تو چشمام زل زد ، انگار که اجازه ورود میخواست... ، منم چشمام رو بستم و با ی لبخند یکم سرم رو با سمت پایین متمایل کردم که یعنی بفرما عزیزم ، همش مال خودته.....
شهروز تایید رو که ازم گرفت دستش رو آروم کرد تو شلوار و شرتم ، کیرم رو آروم گرفت تو مشتش دستاش خیلی خیلی گرم و لطیف بودن تا اینجا هیچ حرفی نمیزدیم و فقط اشاره بود ، دیگه کل کیرم رو تو دستاش گرفته بود و داشت میمالید منم دستم رو از روی سرش آورده بودم روی گردنش رو میمالیدم ، همینجور که شهروز داشت کیرم رو میمالید پیش آبم که خیلی لزج بود اومد و شهروز ی دستش رو با ی حرکت چرخشی روی سر و بدنه کیرم شروع به مالوندن کیرم که دیگه تو اون لحظه چرب چرب شده بود...
در همین حین رو کردم به شهروز و گفتم شهروز جان نظرت چیه که درو قفل ک.... ، هنوز حرفم تموم نشده بود که از جاش پرید و سریع رفت درو قفل کرد ، اومد کنارم دراز کشید ، خودم رو کاملا شل کردم ، دست انداخت تو شلوارم و کش شلوار و شرتم رو آورد بالا ، دستش رو کرد تو شرتم و آروم دستش رو گذاشت رو کل کیرم و کیرم رو از تو شلوارم در آورد و کش شلوارم رو انداخت زیر تخمام و با ی دستشم کشش رو گرفته بود... ، ی دست کشید رو کل کیرم و گفت جـــــــوووووووووون ، دستش رو آورد جلو دهنش و ی زبون کشید روش که اینکارش حسابی حشریم کرد ، دستش رو حلقه کرد دور کیرم و شروع کرد به آروم زیر و بالا کردن روی کیر من....
چند لحظه بعد کشش شلوارم رو ول کرد و آروم با دستش زد به کمرم (یعنی کمرت رو بیار بالا) ، کمرم رو که آوردم بالا شلوار و شرتم رو باهم در آورد منم خودم پیراهنم رو از تنم در آوردم و دیگه کاملا لخته لخت شده بودم ، شهروز کمی خودش رو سر داد پایین و خودش رو به کیرم نزدیک کرد که بهش گفتم:
نخیر... اینجوری که نمیشه!!!
- چجوری نمیشه؟ چرا ؟
/ من لخت باشم و تو با لباس؟؟؟ عمراً !!
- هه.... (همزمان دستاشم داد بالا)
لباسشو بیرون آوردم ، کمرشم داد بالا... شلوار و شرتشو در آوردم و دیدم بعله شهروز ماهم راست کرده بود ، ی دستی رو کیرش کشیدم و چنتا آروم زدم در کونش ، خودش فهمید که منظورم چیه ! سر خورد و رفت پایین... ، ی دستشو زیر خودش تکیه گاه کرد و دست دیگش رو گذاشت رو سر کیرم که دیگه راسته راست شده بود و آروم کشید تا پایین کیرم ، ته کیرم رو جوری گرفت که هم تخمام تو دستش بود و هم ته کیرم... منم فقط خودم رو شل کردم...
سرش رو به کیرم نزدیک کرد زبونش رو در آورد از پاین کیرم ی لیس زد تا روی سرش ، زبونش رو دور سر کیرم چرخوند و سرش رو کرد توی دهنش که گفتم : جووووووووووووووون....
(شهروز داشت عین این بازیگرای پورن ساک میزد ، نمیدونستم از کجا و اینقد خوب بلد بود ساک بزنه ، شاید ازبس که فیلم نگاه کرده بود ، شایدم...)
همینجور که سرکیرم تو دهنش بود با زبونش با سرکیرم بازی میکرد ، دستش رو از زیر کیرم آورد تا وسطای کیرم ، سرکیرم رو از دهنش در آورد ، یکم آب دهنش رو ریخت رو سر کیرم ، ی دست روش کشید و شروع کرد به ساک زدن و خوردن کیرم... ، آروم آروم داشت کیرم رو میخورد ، هر دفعه بیشتر و بیشتر میخورد ، تا جایی که نصف کیرم و کرد تو دهنش ... دیگه نتونسم جلو خودم رو بگیرم و صدام دراومد :
/ جوونم جوووووووونم ، بخور.... همینجوری بخورررر
/ اوووووووووهههمممم ، اوووووووهه ، آاآهههه...
(ولی هواسم خیلی جم بود که ی وقت صدام لز اتاق بیرون نرهه چون خیلی دردسر ساز میشد )
وقتی که شهروز صدای ناله هم رو شنید اینگار که احساس رضایت کرد و کمی هم حشریتر شده بود...
دستش رو از زیر خودش در آورد و گذاشت روی پام ، همینجور که کیرم توی دهنش بود خواست بیاد وسط پام که کمی خودم رو کشیدم بالاتر وپاهام رو وا کردم ف اومد وسط پاهام نشست ، با ی دست داشت با کیرم ور میرفت و تدست دیگشم گذاشت رو تخمم و شروع کرد به مالوندن تخمام...
دستامو گذاشتم رو سرش و شروع کردم به نوازش موها و سرش ، گاهی هم سرش رو به سمت کیرم فشار میدادم که باعث میشد گاهی اوقات اوق بزنه... تا نصفه های کیرم توی دهنش بود و داشت واسم ساک میزد
/ ااااااااااااااااااههههههممممممم ، ااااااااااهههههههههه ، بیشتر بخور ، بیشتر بیشتر ، تا تهش بخووور
/ ای جووووووووون ، جونم جوووووووووونم
با شنیدن ناله های من داشت سعی میکرد که بیشتر و بیشتر کیرم رو بخوره ولی نمیتونست و هی اوق میزد ، تا اینجاشم خیلی خوب واسم ساک میزد و کاملا توی حال بودم... دیگه واقعا دیونه ی دیونه شده بودم...
دستم رو بردم روی کمرش و کمرش رو کشیدم به طرف خودم... کمی که کمرش اومد به طرفم و دستم به کونش رسید کونش رو به طرف خودم کشیدم و شهروز از لای پاهام اومد بیرون و جوری نشست کنارم که نصف بدنش روی بدنم بود و نصف دیگش رو تختم و کونش روبروی من... و راحت دستم به همه جای کونش میرسید
وااااااااااااااااااااای باورم نمیشد اون کون خوشگل و سفید و بی مو دقیقن رو بروی من بود... حالا میتونستم هر کاری که دلم میخواد بکنم.... ، دستم رو کشیدم روی دو لپ کنش و ی دونه خیلی یواش زدم به کونش... انگشت وسطم رو با آب دهنم خیس کردم و دستم رویبردم بین لپ کونش و شروع کردم به نوازش کردن اون سوراخ تنگ و خوشگل کونش ، واااییی که سوارخش چه داغ و نرم بود.... همینجوری که داشت با کیرم ور میرفت و واسم ساک میزد منم سوراخ کونش رو چرب کردم و داشتم میمالیدم و ماساز میدادم که عضله هاش شل بشه و راحت بتونیم ازش لذت ببریم....
بعد از ی ماساژ حسابی کمی عضله کونش خوش رو آزاد کرده بود ، دوباره انگشتم رو حسابی خیسه خیس کردم و گذاشتم رو سوراخ کونش ، آروم ی فشار کوچولو دادم... یکم از سر انگشتم آروم ولی با فشار رفت تو که شهروز یکم خودش رو جمع کرد ، فهمیدم هنوز کونش آماده نیست.... یکم دیگه ماساژش دادم و ی بار دیگه انگشتم رو حسابی چرب کردم و گذاشتم روی سوراخ کونش ، آروم انگشتم رو هل دادم... یواش یواش انگشتم رفت تو... دو بند انگشتم رو کرده بودم توی کونش... واقعا کون تنگس داشت همش غصه اینو میخوردم که نکنه اذیت بشه و دیگه نیاد طرفم.... کمی دیگه انگشتم رو فشار دادم و همش رو کردم تو...چند لحظه صبر کردم و انگشتمو چرب کردم و دوباره جا زدم.... ایندفه خیلی راحت انگشتم رفت تو...شروع کردم به تلمبه زدن انگشتم توی کون خوشگل شهروز...شهروز هم دیگه حسابیه حسابی کیرم رو چرب کرده بود هر چند باری که میخورد از تو دهنش کیرم رو در میاورد و با دستش چندتا تلمبه رو کیرم میزد و دوباره شرو میکرد به خوردن...
انگشتم رو از کونش بیرون آوردم و ایندفعه دوتا انگشتم رو با هم خیس کردم و گذاشتم رو سوراخ کونش... کمی فنگشتام رو فشار دادم تو... تقریبا سر دونت انگشتم تو بود ، یکم دیگه انگشتامو فشار دادم که شهروز یک کوچولو (خیلی خیلی کم) خودش روجمع کرد ولی بازم فشار دادم و ی بند انگشتامو کردم توی کونش... چند لحظه صبر کردم که کونش کمی عادت کنه و بعد دوباره انگشتام رو فشار دادم و آروم آروم کل انگشتمو کردم تو و شروع کردم به آروم تلمبه زدن انگشتام توی کونش...سوراخ کونش دیگه به دوتا انگشتم عادت کرده بود و خیلی راحت واسش تلمبه میزدم... انگشت سومم همینجوری کردم تو و دیگه کونش اماده کردن شده بود...
انگشتامو از کونش در آوردم ، سرمو بلند کردم و آوردم نزدیک کونش و ی بوس کوچولو روی کونش کردم ، زدم به کونش...
/ بیا بخواب کنارم جیگر....
شهروز کیرم رو از تو دهنش در آورد و خواست بخوابه کنارم....
- چشــــم!!!
به پهلوی راستم خوابیدم و اونم خوابوندمش رو دست راستم ( دست راستم رو گذاشتم زیر سرش ) و دستم رو دور گردنش گذاشتم و بازوی چپش رو گرفتم...
دست چپش رو گذاشتم روی کیرم و یکم کیرم رو هل دادم به طرفش....
/ شهروز جون خودت تنظیمش میکنی (روی سوراخ کونت)...
دستش رو سریع از روی کیرم برداشت و یکم از آب دهنش رو به سوراخ کونش مالید و بقیشم کشید به کیرم... پایین سرکلاهک هکیرم رو گرفت و گذاشت روی سوراخ کونش ، تنه کیرم رو گرفت و یکم هلش داد به طرف کونش...
آروم کیرم رو به سوراخ کونش فشار دادم... با اینکهه حسابی با کونش ور رفته بودم و حسابیم چرب بود ولی هنوزم سوراخ کونش تنگ بود و راحت نمیرفت توی کونش... فشار رو ی مقداری بیشترش کردم و سر کیرم رو فرستادم تو که پاهاش رو سفت کرد و فهمیدم که داره دردش میاد... دست نگه داشتم و شروع کردم به مالیدن لپ بالایی کونش... خیلی آروم اروم کیرم رو ی کمی در آوردم و باز کردم تو ، ولی از کلاهک کیرم بیشتر جا نزدم... یکم که دردش کم شد کیرم و در آوردم و ی تف حسابی به کیرم زدم و چربش کردم و گذاشتمش رو سوراخ کونش و آروم هلش دادم تو و کم کم فشار دادم که کیرم ا نصفه رفت توی کونش... ولی ایندفه دیگه شهروز اصلا دردش نیومد و دیگه راهش باز شد بود...
دست راستم که دور گردنش بود رو بیشتر فشار دادم و محکم بدنش رو به بدنم چسبوندم ، با دست چپمم لپ بالایی کونش رو گرفتم و کشیدم به طرف بالا که لپاش ازهم وا بشن...
/ آماده ای شروع کنم...؟؟؟!!!
- اووهوووومم.... ، فقط یواش...
/ چششششششششششششم !
شونش رو بوسیدم و آروم آروم شروع کردم به جلو عقب کردن کیرم توی اون کون تنگ که دیگه الان جاش واشده بود و راحت کیرم توش سر میخورد...
داشت نفسم تندتر و تندتر میشد ... ، سرعت تلمبه زدنم رو کمی بیشتر کردم و دیگه ناله های هر جفتمون بلند شده بود...
- آآآآهههه ... ، ااااههه
/ جووووووووون... ، جووووووووووونم
/ اووووه ، اوهههههههم
- دوس داریـ.هههه ؟؟؟
/ خیلیییی.... ، آآآآههه ، ای جووووونننمممم...
تلمبه زدنم تندتر و تندتر شده بود... دیگه کاملا کل کیرم توی کون شهروز بود... جفتمون حسابی عرق کرده بودیم... صدای نفس نفس و آه و اوهمون بلندتر شده بود ، از طرفیم وقتی تلمبه میزدم بخاطر عرقی که کرده بودیم شکم و بدنم به کمر و لپ کون شهروز میچسبید و صدای شلاپ شلوپ میداد که این صدا خیلی خیلی حشریم میکرد...
دیگه داشتم با تمام قدرتم تلمبه میزدم و کیرم رو تا ته میکردم توی کون شهروز که گهی اوقات حس میکردم تخمام داره به رونش برخورد میکنه... بعد از چند دیقه تلمبه زدن حسابی کمرم خسته شده بود... محکم شهروز رو گرفتم و هیمنجور که کیرم توی کونش بود چرخیدم و گذاشتمش روی سینم و گفتم :
/ حالا دیگه نوبت توِ...
نشست رو شکمم ، یکم روی کیرم رفتم عقب تر... ، دستاش رو گذاشت روی شکمم و شروع کرد به آروم زیر و بالا شدن روی کبرم و تلمبه زدن ولی چون ارتفاع دوتا تخت زیاد بلند نبود یکم واسش سخت بود ولی ببا این حال بازم به کارش ادامه میداد و فقط داشت زیر واسم تلمبه میزد... باورم نمیشد که دارم با ی پسر سکس میکنم و اینقدر داره بهم حال میده... اگه میدونستم گی اینقدر حال میده و شهروز اینقد پایست از اول ترم به خودم اونقد فشار نمیاوردم...
2-3 دیقه ای هم شهروز روی کیرم تلمبه زد و بعد کم کم سرعتش رو کم کرد و خودش رو خم کرد به طرف بدنم... ، اخه دیگه حسابی خسته شده بود... ، خوابوندمش به بقل و کیرم رو از توی کونش که دیگه حسابی باز شده بود در آوردم ... ف کمرش رو گرفتم و کشیدم لبه تخت... ، زانوهاش رو گذاشت روی زمین و به شکم خوابید روی تخت و کونش رو حسابی قنبل کرد ، با دستاش لپای کونش رو از هم وا کرد... ی تف انداختم روی سوراخ کونش و سر کیرم رو گذاشتم روی سوراخش و آروم کیرم رو جا زدم... خیلی راحت کیرم رفت توی کونش و همش رو هل دادم تو ... ، دوباره شروع کردم به تلمبه زدن ... این پوزیشن خیلی بهم حال داد آخه میتونستم کیرمو تا ته ته ته بکنم توی کونش... ، حتی از ته هم ته تر بود...
تلمبه زدنم خیلی خیلی تند شده بود و شهروز هم گاهی اوقات دستاش رو میذاشت روی دستام و فشارشون میداد و...
- آآآههه... اووو...ههههههه
/ ای جوووونم... جااان جان...
/ آآههه ، اوووهه ، اااااااااههههههه
دیگه داشتم احساس میکردم که آبم داره کم کم میاد... روی همون ریتم تند تلمبه زدنم رو ادامه دادم... دستم رو بردم روی شون های شهروز و کشیدمش به طرف خودم... دستام رو از زیر دستاش حلقه کردم و گذاشتم روی شون هاش و محکم شونه هاش رو فشار دادم و بدنم رو چسبوندم به بدنش... دیگه داشت آبم میومد... تلمبه زدنم حسابی تندِ تند شده بود... لبم رو گذاشتم کنار گوش و گفتم :
/آآآههه.... ، اوووووهههه
/ بریزم ؟؟؟
- آرهه....
با تمام وجودم تو بقلم گرفتمش و حسااااابی نفس نفس میزدم... دیگه داشت میومد...
/ اووووومد....
کل آبم رو توی کونش خالی کردم... ، دیگه نمیتونستم تلمبه بزنم آخه ی جوریم میشد ، دست از تلمبه زدن برداشتم و فقط دلم میخواست که ی جا لم بدم ... خودم انداختم رو شهروز و خوابیدم روش (بی چاره داشت له میشد ) چند لحظه بعد ( خیلی زود ) کیرم رو از کونش در آوردم ، از روش بلند شدم ، صورتش روبا دستم برگردوندم و گونش رو ی بوس کردم کردم و گفتم :
/ مرسی...
- خواهش ! Wink
شهروز شورتش رو برداشت و کونش و کیر من رو تمیز کرد ومنم دستش رو گرفت و کشیدمش طرف خودم و خوابوندمش کنار خودم و روی بازوم.... ، ی پاش رو گذاشت رو پام و محکم همدیگه رو بقل کردیم و تا صبح لخت خوابیدیم...

نوشته: مخلص همتون... پدرام !

سلام من بهزادم ۲۰سالمه خاطره ای که میخوام تریف کنم واسه دو ماه پیشه من بچه تهرانم ولی یه سری از فامیلامون تو اصفهانن دخترخاله های مامانمم از همون فامیلان یکیشون اسمش سمانه که ۲۲سالشه مجرده فیس خوبی داره ولی هیکلش عالیه سینه های سایز حدودن ۷۰با یه کون نسبتا بزرگ و لای پای تووووپ خواهرش سهیلا ۳۲ سالشه شوهرشم توزندانه یه بچه ی هفت سالم داره و خدام تو افرینشش هیچی کم نذاشته سینهی سایز۸۹ با یه کون بزرگ که وقتی مانتوام میپوشه کونش قلمبه میزنه بیرون .سرتونو درد نیارم من وقتی خیلی کوچیک بودم پیشه اینا رفته بودیم تا این که دو ماه پیش با خانواده رفتیم اصفهان قرار شد بریم خونه ی سهیلا وقتی رفتیم درو واسمون سمانه وا کرد چون سهیلا تنهاس سمانه همیشه پیششه من تاه سمانه دیدم دهنم وا موند ولی به روی خودم نیاوردم که تابلو نشم وقتی ام که تو نشسته بودیم همش چشم رو کونش بودوولی نه تابلو . سهیلا واسمون ابمیوه اورد وقتی به من تارف کرد خم شد ومن چشمم به سینهای سفیدش اوفتاد با خودم گفتم: بهزاد اومدی بهشت تا دوسه روز من فقط تو کف اینا بودم دنبال یه نقشه خوب واسه تور کردن یکیشون از همه دری ام وارد شدم ولی دیدم پا نمیدن دیگه باهاشون راحت شوخی دستی میکردم یکی دو بارم که مثلا واسه سمانه جشن پتو گرفتیم وسط شلوغی اونو انگشت کردم عکس العملیازش ندیدم منم روم نمیشد بهاش علنان کاری کنم حسابی تو کف بودمو نا امید تا یه روز بابام اینا میخواستن برن خونه ی دایی مامانم که خونش نطنز بود منم چون اونادبچه داشتن حالو حوسله ی رفتن نداشتم گفتم میمونم خودم بیرون میرم میگردم خلاصه اونا صبح رفتن سمانه ام امیرعلی بچه ی سهیلاو برد مدرسه و خودش بره به کاراش برسه من موندمو سهیلا با خودم گفتم:کس خوارش بزا این کسم باد ببره.ساعت ده بود نشستم جلو تلویزیون خامش داشتم با زیدم اس ام اس بازی میکردم سهیلام داشت غذا درست میکرد نیم ساعت بعد کارش تموم که شد اومد رو مبل بغلی نشست گفت:دیونه یه ساعته با گوشی چی کار میکنی"بعد به سرعت گوشیو ازم گرفت منم داشتم به دوس دخترم اس ام اس سکسی میدادم تا اسمسو خوند زد زیر خنده منم خجالت کشیدم اونم که منو دید گفت:"ناراحت نشو ...گریه نکن....بیا بیا اینم گوشی من برو اسمسامو بخون"منم از حرصم سریع گوشیشو گرفتمو رفتم تو اس ام اس اش خالی بود حسابی کیر خوردم به روی خودم نیاوردم شروع کردم گشتن گوشیش رفتم تو فیلماش اولی وا کردم دیدم واااااای سوپره دومی سومی همش سوپر بود به خودم که اومدمو دیدم بالا سرمه داره فیلمارو نیگا میکته منم سریع قطعش کردم فیلمو گوشیو دادم گفتم :"ببخشید فضولی کردم"سهیلا هیچی نگفت نشست کنارم گفت:"من سه ماهه با کسی سکس نکردم بعد تویه کسخول داری به زید تخمیت اس ام اس سکسی میدی"من حسابی از حرف زدنش جا خوردم ولی متظورشو گرفتم خودمو بهش چسبوندم گفتم :"اگه خبر داشتم به تو اس ام اس سکسی میدادم"دستشو گذاشت رو پام گفت:" دیر نشده هنوز"منم دستشو رو کیرم گذاشتمو گفتم:"پس تا دیر نشده شروع کنیم"سهیلا شروع به مالوندن کیرم کرد نشست رو پام شروع کرد ازم لب گرفتن ازم منم کیرم راس کرده بود.پیرهنشو دراوردم سینهاش از زیر سوتیین صورتیش داد میزد که بیا منو بخور سهیلا جولوم زانو زد و شلوارمو دراورد کیرم داشت شرتمو پاره میکرد کیرمو دراورد شروع کرد ساک زدن خوب ساک میزد ولی حرفه ای نبود یه وقتایی تخمامو تو دهنش میکرد که خیلی حال میداد .بلندش کردم تو همون حالت نشسته جولوم که وایساذ شلوارشو در اوردم شورتش خیس شده بود درش اوردم و تازه تو ای بهشت رسیدم فردوس برین. کس سفیدمایل به صورتی بی مو وخوشبوش جلو صورتم بود .به سرعت جاشو با خودم عوض کردم اون رو مبل نشستو من زانو زدمو کسشو عین خر خوردم وقتی میلیسدم اه و اوهش هوا میرفت سوتینشو دراورده بودو سینه هاشو میمالید تو همین حالا بودیم که صدای کلید اومد جفتمون جا خوریم من که خایه کرده بودم که الان یه گا میرم دیدم سمانه پشمام ریخت سمانه یه لبخند زدو به خواهرش گفت:" کار خودتو کردی دیدی میگفتم این کارس"من گفتم :"چه خبره اینجا به گاه رفتم؟"دیدم جفتشون زدن زیر خنده سهیلا گفت:"ادامه بده خودیه"این حرفو که گفت اروم شدم تازه دوزاریم افتاد که اینم دنبال من بود سمانه رفت تو اتاق که ما راحت باشیم منم دوباره خوردن کس ناز سهیلاو شروع کردم اههههه اوووووه میکرد سرمو تو کس خیسش فشار میداد بعد از جند دقیقه گفت :"پاشو وایسا"بلند شدم سمانه صدا کرد یهو دیدم واااااااای سمانه لخت مادرزاد اومد بیرون گفت :"منم بازی"من محو بدنش شده بودم نفهمیدم چجوری رفتم رو تخت فقط دیدم درازکشدمو سمانه داره کیرمو می خورهو سهیلام کس سمانه .پد سهیلام به سمانه ملحق شدو دوتایی اوفتادن به جون کیرم .به سمانه گفتم قنبل کنه گفت:"از کون نه سهیلا کون میده"سهیلا قنبل کردو منم کیرمو گزاشتم دم سوراخش اروم کردم تو جیغش هوا رفت سمانه ام نشسته بودو ازم لب میگرفت سهیلام هی اهو اوه میکرد داد میزد:"جرم بده ه ه ه ه ه ه بکونم"سمانه سهیلاو کنار زد و کنو خوابوند نشست رو کیرم تندتند بالاو پایین میکرد منم به سهیلا گفتم بیاد بالا سرم بشینه سینه هاشو بخورم اومد نوک سینه هاشو گاز میگرفتم اونم اهههههه میکشید یهویی پاشد رو به سمانه نشست روم طوری که کوسش جلو دهنم بود سمانه یه اهههه بلند کشد و ارضا شد منم داشتم کس سهیلاو میخوردم اونم داشت به سمانه لب میداد بعد از چند دقیقه گفتم دارم میااااام جفتشون از روم پاشدن من وایسادمو اونا دو زانو جولوم نشستن کیرمو ساک زدن باهم با یه اه بلند ابم با شتاب تویه دهن جفتشون ریخت اونام بعد از اینکه ابم تو دهنشون ریخت از هم لب گرفتن.......هیشکی از این مو ضوع خبر دار نشد تا وقتی برگشتیم یه بار دیگه فقط با سمانه سکس داشتم الانم شده دوست دخترم اتفاقا داره اس ام اس میده......
واقعی بود
نوشته: بهزاد

من و زنم هما هردو 37 سال داريم و حدود 11ساله كه ازدواج كرديم. اولين بار كه عشقبازي زنم را با مردي ديدم اتفاقي بود. من از يك ماموريت زودتر از موقع برگشته بودم و هما خانه نبود. من هم در اطاق كارم بودم كه ديدم صداي در آمد. بلند شدم كه برم به استقبالش كه ديدم صداي حرف زدن مياد. ديدم هما با يك مردي اومدند توي خانه. نميدونم چرا سعي كردم كه بدون اينكه اونا حضور منو بفهمند ببينم اون مرد كيه. اهسته لاي در را باز كردم و به طرف صداي آنها رفتم كه از اطاق نشيمن ميامد. اولين چيزي كه ديدم پيراهن و سينه بند زنم روي فرش افتاده بود. از پشت ستون ديدم كه اونا دست در آغوش هستند و همديگر را ميبوسيدند. هما تا كمر لخت بود و دست آن مرد روي پستانش بود و سخت مشغول مالوندن بود. از سرعت عملشون تعجب كردم كه در چنددقيقه اينقدر پيشرفت كرده بودن! مرده در حدود 30 ساله به نظر مي رسيد ،زياد خوش قيافه نبود ولي بلندقد و قوي هيكل بود. به خصوص دستهاي كارگري بزرگي داشت. بعدا فهميدم كه اسمش احمد و شفلش لوله كشي بود. پستونهاي هما خيلي بزرگن و در حدود نصفش هم در دست من جا نمي گيره ولي دستهاي احمد نصف بيشترش جا ميگرفت.

هردوشون بي اندازه حشري بودند. هما كمربند و شلوار احمد را باز كرده بود و اونم كيرش را كه كاملا شق شده بود به شكم زنم ميماليد. كير احمد مثل بقيه هيكلش خارج از اندازه بزرگ بود. هما لبهاشو از لبهاي احمد كند و با صدايي كه از شهوت گرفته بود به احمد گفت كه همونجا بكندش. احمدهم بدون معطلي برش گردوند و روي پشتي كاناپه دولاش كرد و دامنش رو تا روي كمرش بالا زد. منظره كون سفيد و تپل زنم با شورت سكسيي سياهش و دستهاي بزرگ احمد كه كپلهاشو ميماليد عجيب تحريك كننده بود. متوجه خودم شدم و ديدم كير خودم هم كاملا شق شده. صداي ناله زنم از حال خودم بيرونم آورد و ديدم احمد بدون اينكه شورتش را دربياره داره كير عظيمش را ازكنار شورت توي كس زنم جا ميده. هما حسابي تحريك شده بود و كونش را به طرف احمد بيرون ميداد كه زودتر تمام كير احمد را تو كسش جابده. احمدهم با يك حركت محكم تا ته كيرش را فروكرد. كون سفيدو گوشتالوي هما به بدن تيره رنگ و عضلاني احمد چسبيده بود. احمد دستهاش رو از روي كون هما برداشت و پستونهاش را محكم توي مشتش گرفت و شروع كرد به محكم كردن زنم. ناله هاي زنم بلندتر و زيرتر شد. باورم نميشد كه از ديدن منظره يك مرد غريبه كه كاملا زنم را تصاحب كرده بود و با خشونت تمام او را ميكرد اينقدر تحريك بشم و لذت ببرم. بدون اينكه متوجه باشم داشتم از روي شلوار كيرم را ميماليدم. هما از شدت شهوت با صداي بلند ناله ميكرد و كلمات نامفهومي را تكرار ميكرد. طولي نكشيد كه با دو سه جيغ كوتاه ارضا شد و احمد هم بلافاصله كيرش را بيرون كشيد و آبش را روي كون و شورت و دامن هما خالي كرد و خودش هم روي هما افتاد. پستانهاي هما را هنوز توي دستهاي گنده اش ميچلاند. هردو به نفس نفس افتاده بوند. من هم ديگر نتوانستم خودم را نگهدارم و آبم را در شلوارم ريخت. باور نكردني بود كه لذتي كه از اين تماشا بردم برام مثل كردن هما بود.ناگهان ديدم كه دارند بلند ميشوند. به سرعت به اتاق كارم برگشتم. احمد هما را بلند كرد و دامن و شورتش را درآورد و اونو جلو انداخت به طرف اتاق خواب. عجيب بود كه كير احمد هنوز شق بود و از پشت به كون هما ميماليد و ميگفت كه نوبت كونت هم ميرسه و هردو هره كره كنان به اتاق خواب رفتن. براي دو ساعت بعد من شاهد بكن بكن آنها بودم. احمد سه يا چهار دفعه ديگر هما را كرد. هما هم سيري نداشت. بعد از هربار كردن چند دقيقه استراحت ميداد و بعد با دست و دهانش دوباره كير احمد را راست ميكرد و اورا به كار ميگرفت. احمد هم به قولش وفا كرد و
كون هما را هم بي نصيب نگذاشت. باورنكردني بود كه هما گذاشت احمد آن تنه درخت را در كونش فرو كند.

منظره بدن شهوت انگيز هما كه دمر روي تخت افتاده بود و هيكل نكره احمد كه رويش افتاده بود و با شدت
كير عظيمش را در كون زنم ميتپاند هيچوقت يادم ني رود و به خصوص موقع كردن هما بيشتر شهوتيم ميكند.بعد از رفتن احمد هما به خواب سنگيني رفته بود. رفتم و بيدارش كردم و اول وانمود كردم كه تازه از راه رسيدم. زنم سعي كرد كه وضعيت عادي به خود بگيرد ولي رختخواب به هم ريخته و آب احمد كه آثارش روي بدنش و ملافه ها بود و كبودي پستانها و كپلهايش شكي باقي نمي گذاشت كه بعدازظهر به چه كاري مشغول بوده. منهم بهش گفتم كه تمام ماجرا را ديدم. اولش از ترس به حال سكته افتاد ولي بعد كه بهش گفتم كه از سكس شو بسيار هم لذت بردم كم كم از حالت شوك درآمد. منهم با يادآوري صحنه هاي دوساعت قبل دوباره حشري شدم و با اينكه هما زير گاييدن هاي احمد بدنش خسته و كوفته بود يك خدمتي از جلو و عقب بهش كردم.

نوشته: orten

با سلام خدمت همه ی دوستای عزیزم. داستان من مربوط به سال گدشته، خرداد ماه میشه. من شهرستانی ام و دو سال از سال 88 تا 90 تهران درس می خوندم. خالم اینا هم تهران زندگی می کنن، من 1پسر خاله 14 ساله و 1 دختر خاله ی 23 ساله دارم. البته اون زمان خودم 22 سال داشتم. امتحانات خرداد ماه بود که خالم از من خواهش کرد که تو درس ریاضی به پسرش کمک کنم. من 2 شب خونه ی خالم بودم. البته این رو بگم که دختر خالم با اکثر پسرای فامیل ریلکس بود. از طرز لباس پوشیدنش گرفته تا صحبت کردنش و نگاه کردنش معلوم بود که اهل حاله. خودم قبلا یکی دو بار دستمالیش کرده بودم، ولی از رو لباس و در کل حالمون حال ساده بود، ولی اون شب تبدیل شد به حال استمراری! تو خونشون 1 اتاق بود که 2تا تخت داشت و پسر و دختر خالم شبا اونجا می خوابیدن. اون شب خالم جای منو تو اتاق بچه هاش رو زمین پهن کرد، مهدی (پسر خالم) رفت رو تختش، منم رو زمین دراز کشیدم و مائده (دختر خالم) هم احتمالا برای همدردی با من جاشو رو زمین انداخت و زیر پای ما دراز کشید. تازه لامپو خاموش کرده بودیم که به مائده گفتم شمارت عوض شده؟ چند بار اس دادم قبلا تحویل نداد. اونم گفت آره و شماره ی جدیدشو گرفتم و 1 اس دادم تا شمارمو داشته باشه. بعد گفت اگه اس ام اس جالب داری بفرست، چندتا من فرستادم و چندتا اون فرستاد و در طول این قضیه مهدی بیدار بود که یهو پاشد و گفت حالا می خواید تا صبح اس بازی کنید و نذارید بخوابیم، ( چون گوشی مائده رو سایلنت نبود و اس که می دادم صدای گوشیش در می اومد) این حرفو گفت و پاشد رفت تو حال پیش خالم خوابید. وقتی رفت من تو کونم جشن بزرگی به پاشد، البته راستش بیشتر تو فکر دستمالی بودم، فکر نمی کردم بتونم سکس داشته باشم. مهدی که رفت در اتاقو پشت خودش باز گذاشت. منم به بهونه ی دستشویی پاشدم رفتم بیرون و برگشتنی درو بستم، نه کامل، فقط طوری که تو اتاق پیدا نباشه. رفتم سر جام دراز کشیدم، نمی دونستم چطوری شروع کنم، 1 اس دادم بهش و یکی از لقب های دوران بچگیش که می اومد خونمون و ما بهش داده بودیم رو براش فرستادم، از اون لقبش بدش نمی اومد زیاد، ولی همیشه وانمود می کرد که بدش میاد. در جوابم نوشت : " پا میشم میام میکنمدا!!!" اینو که گفت فهمیدم بدجوری حالش خرابه، البته این حرف برام زیاد تعجب نداشت، چون قبلا هم از این حرفا زده بود. خلاصه منم گفتم بیا بکن، اونم گفت که حالا بیدارن و گذشت تا حدود 1 ساعت بعد، کم کم خودمو بهش نزدیک کردم و اول با انگشت پام بدنشو لمس می کردم، خودمو که خوب نزدیک کردم شروع کردم با دستم پستوناشو بمالم، اولش عکس العملی نشون نمی داد، اینم بگم که مائده تقریبا چاق بود، بعد از پستون رفتم بین پاهاشو بمالم، از رو شلوار رون و کسشو مالیدم، به محض اینکه دستمو بردم زیر شورت و شلوارش، اونم کیرمو گرفت و شروع کرد برام جق زدن، داشتیم همدیگه رو دستمالی می کردیم، ولی هیچ صدایی ازم ما در نمی اومد. من چون اولین بارم بود واقعا داشتم می لرزیدم، نمی دونم از ترس بود یا از شوق کس. همینطوری که داشت کیرمو می مالید آبم اومد. (بسوزه پدر جق که یکی از عوارضش زود انزالیه) ولی من که ول کن نبودم. تقریبا 5 ذقیقه ای کسشو با دست از زیر شورت مالیدم که خودش شلوار و شورتشو باهم کشید پایین، 2 دقیقه بعد از اینکه آب اولم اومد دوباره کیرم شروع کرد به راست شدن، حالا دیگه مائده داشت حال می کرد، ولی جرات اینکه صداش دربیادو نداشت و مدام لبشو گاز می گرفت، منم خودمو کشیدم روش و کیرمو گذاشتم لای پاهاش، دیدم خودش با دست کیرمو فرستاد تو کسش، حدس می زدم جلوش باز باشه، شروع کردم تلمبه زدن، چون یبار آبم اومده بود ایندفعه طول کشید تا آبم بیاد، ولی عجب چیزی بود، احساس می کردم کیرم داره میره لای 1 توده ی داغ دنبه، بعد چند دقیقه آبم اومد و ریختم رو شکمش و بعدشم مثل مرده افتادم کنارش، تو گوشش گفتم که دوسش دارم، اونم گفت همینطور، ولی خودمونیم، از شدت عذاب وجدان می خواستم خودکشی کنم. ازش پرسیدم کی باز شده جلوت که گفت پردم حلقویه و گواهی سلامت دارم، منم گفتم حالا دیگه برو گواهی سلامتتو بنداز دور.

نوشته: محمود

این چهارمین ارسالی هست که دارم براتون مینویسم. 3داستان قبلی من با عنوان های مهسا و مریم اخرین ارسالم 74 امتیاز گرفت. من و رضا و ارزو دومین ارسالم و دومین خاطره واقعیم بود و با 63004بازدید کننده فحش خور کمتری هم داشت. اما اولین ارسالم که این خاطره ام هر لحظه جلو چشمامه و دوست دارم برای چندمین بار باز هم تکرار بشه ( چون یه دو باری تکرار شده) سکس من و زنم با ارش و شبنم بود. اما چرا این داستان رو نوشتم. احساس خوبی از نوشتن این خاطراتم دارم. دوست دارم لحظه های خوبم رو با دوستای شهوانیم تقسیم کنم. خسته تون کردم ببخشید.
----

من تو یه شرکتی مدیر خدمات پس از فروشم . شرکت ما نماینده یه شرکت اروپایی-امریکایی تو ایرانه و تجهیزات خاص صنعتی میفروشیم. به لحاظ کاریم هر سال کار نمایشگاه گردن من و تیم کارمندای منه . از اول تا اخر نمایشگاه پای منه و در ضمن کارم که خدمات پس از فروشه کار فروش و مشاوره برای کارشناسای فروش رو هم انجام میدم. حدود دو ماه قبل از نمایشگاه شرکتمون یه دختر خانوم خوشگل رو برای واحد فروش استخدام کرده بود . چون تازه کار بود به سفارش مدیر فروش زیاد دور و بر من بود و هی اطلاعات فنی میگرفت. دختر خوبی بود و تو کارش زرنگ. از طرفی هم چون بین کارمندای فروش خصوصا خانوما یه رقابتی بود و چون پورسانت هم میگرفتن تلاش برای کسب اطلاعات فنی و حتی شناختن مشتریان قدیمی بیشتر هم میشد . این کار باعث ارتباط کاری بیشتر در بین ما میشد . ما تو شرکت هممون مثل خواهر برادریم و با همدیگه مشکل خاصی نداریم . جوری که در هر روز صبح خانوما و اقایون با هم دست میدن و مشکلی هم ندارن. خلاصه زمان نمایشگاه شد و من سرم خیلی گرم بود واسه همین کمتر به ماندانا میرسیدم. قشنگ یادم هست که نمایشگاه از 4شنبه تا شنبه برگزار میشد . روز پنج شنبه شرکت تعطیل بود و اکثر کارمندا اومده بودن نمایشگاه. ماندانا هم اومده بود یه ارایش هم کرده بود که خیلی ناز شده بود . من جز اولین کسایی بودم که اومدم نمایشگاه ساعت ده و نیم هم ماندانا و هانیه اومدن.هانیه هم یه دختر خوشکل ناز و البته متاهله مثل خواهرم هستش و دوسش دارم.ماندانا بعد احوال پرسی رفت سراغ مدیر عامل و بعد دیدم منو دارن صدا میکنن. رفتم جلو و مدیر عامل گفت که امروز اقای احمدی مدیر فروش نمیاد . لطف کنید کار مشتری خانوم رو ردیف کنید. منم در کمال پاچه خاری قبول کردم. بعد با ماندانا اومدیم سر میز نشستیم و گفتم داستان چیه. اونم گفت یه مشتری خوب تور کردم ساعت 3 میان نمایشگاه و قصد خرید هم دارن. خوشحالی تو چشماش موج میزد اولین مشتری توپش بود. اسم مشتری رو که شنیدم مخم سوت کشید که دختره چطوری و از کجا اینا رو گیر اورده. تو همین حین یه مشتری اومد و من رفتم . همین جور مشتری پشت سر هم میومد و من سرم گرم بود . ولی حواسم بود که ماندانا داره دور و برم میگرده و به حرف های من با مشتری ها گوش میده. این کارش قابل تحسین بود. نمیدونم کی وقت ناهار شد که ماندانا گفت مهندس ناهارتون سرد نشه. به ساعت نیگاه کردم دیدم ساعت 2 بعد از ظهر . سریع رفتم قسمت پشت دکور و مشغول ناهار شدم .دیدم ماندانا هم اومد بنده خدا اونم ناهار نخورده بود . وسط ناهار بچه ها دوبار صدام کردن که هر دو بار پیچوندم. ناهار که خوردم به ماندانا گفتم مشتری هات حتما قصد خرید دارن اونم گفت اره تقریبا قطعی شده ولی باز نمایشگاهه دیگه خدا میدونه این حرفش رو درک میکردم . چون خیلی وقت ها تو نمایشگاه مشتری روبر میزنن. ناهار که تموم شد رفتم بیرون سالن و یه سیگار دود کردم سالن خلیج فارس بودیم یادش بخیر غرفه بغل پله برقی تو طبقه همکف. بعد سیگار اومدم تو غرفه که دیدم ارش اومده با شبنم. حتما یادتون میاد کیا رو میگم. یه کمی با هاشون حرف زدم که ارش گفت سرت شلوغه ما میریم. منم معذرت خواهی کردم و از ماندانا خواهش کردم که یه دوتا گیفت هدیه برام بیاره بهش هم گفتم که از مخصوص ها بیاره.ماندانا رفت پشت دکور و منم حواسم بهش بود. دیدم صدام میکنه رفتم گفت مهندس این خودکار ها نیستن. این دقیقا لحظه شرو ماجرا بود. چون جا کم بود ماندانا جلو من بود و من عقبش. بهش اشاره کردم که اون زیر هستن اونم دولا شد که برداره تواین لحظه کاملا حواسم بود که یه لحظه یه قدم عقب گذاشت و کونش کاملا با کیرم تماس برقرار کرد . یهو یخ زدم. اونم یه مکثی کرد و در حالی که کونش رو پایین میکشید نشست. خدایا این چه کاری بود این دختره کرد. بسته خودکار رو برداشت و گیفت رو اماده کرد. بهش گفتم من میرم تو بیارش. برگشتم پیش شبنم که دیدم ارش داره با تلفن صحبت میکنه. دیدم شبنم یه لبخندی زد و گفت طرف میخاره ها حواست هست. منم تا خواستم چیزی بگم ماندانا رسید و تا خداحافظی ارش و شبنم پیشم موند . اونا که رفتن سر و کله مشتری های ماندانا هم پیدا شدن. من با هاشون صحبت کردم و به مدیر عامل معرفی شون کردم . اونام هم زیاد کشش ندادن و گفتن که حالا ما چه جوری میتونیم قرار داد ببندیم . منم ازشون خواهش کردم که روز شنبه صبح بیان دفتر . یارو گفت ما امشب پرواز داریم و باید بریم بندر عباس . عملا کاری از دست من بر نمیومد جریان رو به مدیر عامل گفتم اونم گفت همین الان با اونا برید دفتر و قرار داد رو ببندید. منم با کمال پاچه خاری قبول کردم. اومدم به ماندانا گفتم شما با مهمونا برید دفتر تا من بیام . اونا پاشدن رفتن دفتر و منم بعد چند دقیقه رفتم سمت دفتر . تقریبا پشت بند هم رسیدیم . رفتیم طبق دوم و شرو به نوشتن قرار داد کردیم. تو شرکت بجز من و ماندانا و دوتا مشتری و نگهبان کس دیگه ای نبود. موعد دادن چک ها شد که یهو یکی از اونا گفت که دسته چک مونده تو هتل و باید برن تا بیارنش. رنگ ماندانا پرید ولی من چون میدونستم طرفام ادم حسابی هستن و قرار داد رو امضا کردن زیاد نگران نبودم. اونا پاشدن و من تا دم در بردمشون. به نگهبان هم گفتم که حواسش باشه چون اقایون بر میگردن. من برگشتم بالا و سیگارم رو برداشتم که برم تو ایون سیگار بکشم. البته تو روزای عادی ممنونعه و باید بریم تو حیاط شرکت. اینم بگم که شرکت ما تو 4طبقه با یه حیاط بزرگه و حیاط فوق العاده با صفایی داره تو شیخ بهایی .ماندانا اومد ایون و نگرانیش رو ابراز کرد منم بهش توضیح دادم و بهش اعتماد دادم که طرف برمیگرده . نمیدونم بعضی ادما که دلشون سکس میخواد رو دید که با یه حالت خاصی دستاشون رو به هم قفل میکنن و خمیازه میکشن. ماندانا دقیقا یکی از اون خمیازه ها رو کشید و با این کارش حرکت یکی دو ساعت پیشش یادم اومد . گفتم بزار یه چشمه ای نشون بدم ببینم چی میشه واسه همین بهش سیگار تعارف کردم اونم گفت سیگاری نیست و برای اینکه همراهیم کنه یه نخ میکشه. البته پک زدنش نشون میداد که تا حالا زیاد سیگار کشیده. سیگار رو براش روشن کردم و گفتم بابت ظهر ازتون معذرت میخوام که خوردم بهتون. با یه خنده پر از شهوت گفت ای بابا بی خیال اصلا مهم نیست راحت باشید. بعد دستش رو گذاشت رو لبه ایون و کونش رو داد عقب و یه پکی به سیگار زد. منم با دیدن این صحنه حالم داشت دگرگون میشد. گفتم ماندانا دوس پسر داری گفت نه چطور منم بی پروا گفتم هیچی داشتم به این فکر میکردم که کسی با تو دوس بشه خوش به حالشه چون تو هیچی کم نداری . گفت چطور گفتم هیچی اخه هم خوشکلی هم خوش تیپی هم سکس هستی. بازم خندید و یه لحظه سکوت کرد و گفت اخ که شما مردای متاهل چقدر زن های سکسی رو زود میشناسید حالا از کجا فهمیدی مهندس من سکسیم. گفتم من نمیدونم خودت سکس هستی یا نه من منظورم از سکسی بودن اندامت بود. بازم خندید و گفت بله حواسم هست یه مدتیه چشمتون دنبال کون منه. منو میگی سرخ سرخ شدم. که این از کجا فهمید. سریع به خودم مسلط شدم و گفتم والا اون کونی که من ظهر تجربه کردم ارزشش رو داره. سیگارش رو پرت کرد پایین و کونش رو بیشتر داد عقب و سکوت کرد. دیگه راست کرده بودم. یه حرکتی به کونش داد و حس کردم که داره خودش رو واسه سکس اماده میکنه. ولی اینجا تو شرکت نه این کار خیلی احمقانس. شاید هم میخواست منو امتحان کنه. اول کمی خودم رو نگه داشتم بعد دیدم که سکوتش ادامه پیدا کرد اروم دستم رو کشیدم رو کونش. بازم سکوت مکث و حرکت اروم کون رو دست من. لبم رو اورم کنار گوشش اوردم و گفتم دوس داری همینجا با هم سکس کنیم. نفس نفس میزد. گفت نمیدونم هر کاری دوس داری بکن . یه فکری کردم و دیدم الان یه ربع هستش که اونا رفتن. از شیخ بهایی تا برسن هتل اسپینانس یه نیم ساعتی طول میکشه تا برگردن هم تو این ترافیک باز کم کم 45 دقیقه میشه پس ما حدود یه ساعت وقت داریم . اخ نگهبان اون چیکارش کنم. به ماندانا گفتم من میرم پیش نگهبان تا مطمئن بشم ازش بعد برمیگردم میتونی صبر کنی. گفت فقط زود باش . رفتم پایین و به نگهبان گفتم حواست به تلفن باشه زنگ زد سریع بردار الان مهمونا میان شاید یه موقع گم بشن گفتم تلفن رو بدن دست راننده تا از شما ادرس بگیره. خدایا من میمیرم برای این استدلال های فوق منطقی خودم. برای محمکم کاری هم از نگهبانی به مدیر عامل زنگ زدم و گزارش کار رو دادم. اونم گفت بگو خانوم..... بمونه تا یاد بگیره . منم باز پاچه خاری رو به جا اوردم. بعد هم به نگهبان گفتم که مدیر عامل گفته همین جا بمونه و حواسش رو جم کنه. با دلی اکنده از شهوت پله ها رو دوتا یکی اومدم بالا. در رو قفل نکردم عوضش یه صندلی گذاشتم پشتش تا اگه کسی اومد تو هم مانع بشه و هم حواسمون باسه. اومدم دیدم ماندانا تو ایون نشسته رو زمین و داره با سینه هاش از رو مانتو ور میره. واقعا برای اولین بار دیدم که یه زن چطور میتونه به سکس نیاز داشته باشه. دنبال یه چیزی میگشتم که بندازم زمین. چیزی پیدا نکردم و یه سجاده اونجا بود که مال هانیه بود اونو اوردم. پهن کردم کف ایون و ماندانا روش دراز کشید. وای خدایا این اماده امادس سوتینش رو در اورده بود و فقط مانتو تنش بود که اونم دکمه هاش رو باز کرده بود. میخواستم ازش لب بگیرم که با دیدن سینه های گرد و نازش بی اختیار رفتم سراغ سینه های سفید و اناریش. فوق العاده خوش مزه بودن . به سینه های زنم گفته بود زکی. ولی اصلا از رو مانتو نشون نمیداد. یه چند دقیقه ای بود که داشتم سینه هاش رو میخوردم و اونم دستش رو برده بود از زیر شلوارم با کیرم ور میرفت. یهو گفت بسه الان خوابت میبره بده منم بخورم . منم پا شدم و کمربندم رو باز کردم و دادم دستش. خیلی اروم شرو کرد به ساک زدن . اروم کیرم رو میبرد داخل دهن داغش و لیس میزد . منم داشتم با سینه هاش ور میرفتم. گفتم بسه ماندانا وقت نداریم بهتره بریم سر اصل مطلب. گفت باشه. بعد شلوارشو کمک کردم و تا زانوش کشیدم پایین.حدسم این بود که یه لا پایی حال میکنیم و بعد تموم. که با دیدن کس سفید و فوق العاده زیبای ماندانا اب دهنم را افتاد گفتم حیف که این کس لیس نخوره واسه همین طاقت نیاوردم و شلوارش رو کامل در اوردم. افتادم به جون کس نازش که بعد چند لحظه سرم رو بلند کرد و گفت بکن طاقت ندارم کیر میخوام منم اومدم بالا و کیرم رو گرفتم دستم که بمالم به کسش چون فکر میکردم دختره و پرده داره که دیدم گفت زود باش بکن توش رام بازه. منم از خدا خاسته کم کم کردم توش و شرو به تلمبه زدن کردم. چند دقیقه ای که زدم هر دومون اماده ارضا بودیم که با هم ارضا شدیم و من در اوردم و همه ابم رو ریختم رو شکمش. حالمون که بهتر شد بلند شدیم و ماندانا خودشو پاک کرد واسه اینکه ارایشش خراب نشه یه بوس از پیشونیش کردم و لباسمون رو پوشیدم. ولی قبل از اینکه سوتینش رو ببنده یه ذره دیگه از سینه های نازشو خوردم بعد سوتینش رو بستم و رفتم دستشویی. من که برگشتم ماندانا رفت دستشویی و تا اون بیاد یه سیگار تو ایون کشیدم. بعد هم منتظر رسیدن مهمونا شدیم. نکته جالب این خاطره زمانی بود که مهمونا داشتن میرفتن که مهندس تو گوشم گفت این دسته چک ما واسه هر کی اب نداشت واسه تو یکی نون داشت. گفتم واسه چی / گفت اخه رژ رو پیرهنت رو با ماتیک خانوم .... ست کردی. اخ که من سوتی دادم و با اینکه ماندانا گفته بود کتم رو در اورده بودم. از این اتفاق 6 ماه میگذره و ما تو این 6 ماه 8 بار با ماندانا تو خونه خودم و تو هتل در حین نمایشگاه تبریز سکس داشتیم. اخرش اینکه امیدوارم همتون یه سکس توپ با دختری مثل ماندانا داشته باشید.

نوشته: آتیلا

همزمانسازی محتوا