شما اینجا هستید

روزی روزگاری در ایران (1)

باز هم همون کابوس لعنتی
باز هم همون افکار در هم و برهم
باز هم یه دنیا فکر و خیال
باز هم نا امیدی و یاس
سطح تمام بدنم از عرق خیسه خیس بود و داشتم نفس نفس می‌زدم.
این کابوس لعنتی یه هفته بود که هر شب به سراغم می‌اومد و خواب رو از چشمام گرفته‌بود.
بوی مرگ تمام اتاقم رو گرفته‌بود و فوران نا امیدی رو توی خودم حس می‌کردم.

داستان سکسی:

سکس در شب خواستگاری

سلام من مهشید هستم میخوام هیجان انگیز ترین سکسمو واستون بنویسم
من و حمید الان 2 سال ازدواج کردیم و هر وقت راجع به این سکسمون حرف میزنیم باورمون نمیشه که چه کار بی عقلانه ای کردیم

داستان سکسی:

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید

سلام به همه دوستان شهوانی!
اسم من سیناست26سالمه و قد‎180cm ‎وزن 65kg با موهای خرمایی ،پوست سفید و قیافه ای تقریبا زیبا!
لیسانس روانشناسی دارم.
اهل یکی از شهرستانهای
اطراف اصفهان هستم که در 60کیلومتری غرب اصفهان واقع شده و آب و هوا و طبیعت فوق العاده ای داره و زاینده رود از اونجا رد میشه!

داستان سکسی:

قرمز مطلق

وقتی بچه بودم چون تک پسر بودم زیاد عادت به شنیدن "نه" نداشتم فکر میکردم خدام ،همه باید بهم احترام بزارن ،از اون بچه های تخص و گند بودم که دوستای زیادی نداشتم،آدمی پر ادعا بودم که وقتی پای عمل میرسید هیچی نبودم،دبستان رو با این وضع تموم کردم و رفتم راهنمایی تو یه مدرسه دولتی،اونجا کسی منو آدم حساب نمیکرد،هیچ دوستی نداشتم،فکر میکردم باید همه منت منو بکشن تا باهاشون دوست شم،چندباری هم که واسشون شاخ و شونه کشیدم ،کتک بدی خوردم ،با خودم فکر کردم این طوری نمیشه،باید عوض شم ،البته بچه ها با شناخت قبلی که ازم داشتن بازم همون طوری باهام برخورد میکردن،راهنمایی هم تموم شد و رفتیم دبیرستان،پر از شور و

داستان سکسی:

صفحات

اشتراک در شهوانی RSS