اسم من محمده 30سالمه خونه ما 2طبقه است و طبقه پایین همیشه دست مستاجره که حیاط خونه هم دراختیارشه 4سال پیش یه زن شوهرمستاجرمابودن که اصالتاشمالی بودن شغل مرده یه طوری بود که هر2ماه 10روز میرفت ماموریت خانومش هم هما خانم بود یه زن خوشگل توپرکه اونموقع 38سالش
بود و هر وقت میومدتو حیات لباس روطناب پهن کنه بالباس خونگی میومد معمولا بایه شلوارتنگ ویه تاپ
یا تیشرت چون کون گنده ایی داشت شلوارش کاملا به کونش میچسبید ومن هم ازپشت پنجره حسابی با
کونش حال میکردم .
یه چندروزی هماخانم رفته بود شمال پیش فامیلاش ومن رو تو خماری گذاشته بود یه روز دیدم اقا محمود(شوهر هما)بایه زن غریبه اومدخونه شک کردم چندروزی امارشو گرفتم دیدم بله اقا درنبودزنش خانم میاره خونه
گذشت و هما خانم ازشمال اومده و طبق معمول من هم از پشت پنجره با کس کون هما خانم حال میکردم. یه روز انچنان محوتماشای هما بودم که متوجه نشدم اون داره منومیبینه وقتی به خودم اومدم سریع خودمو از پشت
پنجره کشیدم کنار.

گذشت تایه روز داشتم تو محل باماشین میچرخیدم سرخیابون هما خانم رو دیدم که منتظر
ماشین بود اون هم منو دید. ازیه طرف بابت تابلوبازی اون روز ازش خجالت میکشیدم از یه طرف اگه سوارش
نمیکردم ضایع بازی بود خلاصه دل زدم به دریا سوارش کردم اومد صندلی جلو نشست گفت نیم ساعته
منتظر ماشینه یه سوالی همیشه میخواستم ازشون بپرسم و اون این بود که چرا بچه ندارن خلاصه ازش پرسیدم
اون هم گفت که مشکل از اونه من هم گفتم پس بهمین خاطرکه اقامحمود زیرابی میره اون گفت چطور من هم داستان چندروزی که رفته بود شمال رو براش تعریف کردم. هما خانم هم گفت که میدونه امابخاطر بچه
چیزی بهش نمیگه بعد گفت که تو همیشه پشت پنجره میخوابی و امارمردم رو میگیری من هم یدفعه فکم یخ زد وفهمیدم قضیه اون روزرو میخاد بگه. افتادم به تته پته که چی بگم که هما خانم گفت که حالا من خشگل ترم یا
اون خانومی که محمود اورده بود? من هم دیدم که نه مثل اینکه خانم بدش نیومده من هم از فرwت استفاده کردم
گفتم البته که شما.

گذشت تا اینکه چند روز بعد که تو خونه تنها بودم تلفن زنگ زد گوشی روبرداشتم هما خانم بود گفت که شیر حموم خرابه و اب داره میره من هم گفتم الان میام درستش میکنم چون یه مقداراین کارارو
بلدم سریع اچارفرانسه روبرداشتم رفتم پایین دیدم مغزی شیرهرز شده واب همینطور داشت میرفت رفتم ازداخل موتورخونه یه مغزی شیراوردم چون ماهمیشه این چیزا روتوخونه داریم وبستم وشیر رودرست کردم
اومدم توپذیرایی که هما خانم گفت بشین تابرات چایی بیارم من هم روی مبل نشستم هما خانم هم اول رفت تو اتاق خواب من تعجب کردم دیدم بعداز5و6دقیقه هما بایه تاپ شلوارک پلنگی تنگ با 2تاچایی وکیک اومد من هم بادیدن این صحنه ابتدا چندلحظه کلا مخم هنگ کرد بعد خود روجمع جورکردم کیک چایی روبرداشتم هماخانم هم مقابل من روی مبل نشست من داشتم دیونه میشدم مخصوصا که لباس پلنگی هم پوشیده بود ومن روبه شدت تحریک میکرد کیرم حسابی راست شده بود وشلوارم روبلندکرده بود هما خانم تااین وضع دید گفت
شما جوونا چرااینقدربی جنبه اید تا یه چیزی میبینید کنترلتونو ازدست میدین من هم باکمال پررویی گفتم ببخشید شمااگرجای من بودیدویه شاه کس بااین لباسها جلوتون مینشست چکارمیکردین اون هم باپررویی گفت که پامیشدم حالشومیبردم من هم بدون معطلی پریدم توبغلشوشروکردم به لب گرفتن بعددستم روبردم روی سینه هاشولباسشودادم بالا وای چه سینه هایی سایز 85درشت مقداری که سینه هاشوخوردم نوکشون تیز شد وسینه هایش سفت شده بود کم کم صدای اخ اوخ هما خانم دراومد من هم رفتم پایین شلوارکشوکه خیلی هم تنگ بودازپاش دراوردم شروع کردم به خوردن کسش بعدازچنددقیقه هما خانم که حسابی حشری شده بود التماس میکرد که پاشومنوبکن من هم بدون معطلی بلندشدم شلوارم رودراوردم وکیرم روکه حسابی راست شده بود
گذاشتم درکس هما خانم وفشاردادم تودیدم کسش خیلی تنگه وکیرم به سختی میره تووهما هم دردش گرفته بود
کمی صبرکردم تا کسش بازشد وکیرم روتاخایه توکسش جاکردم کسش مثل تنورداغ بود چندتا تلمبه زدم دیدم با
این کس داغ اب من هم سریع میادومن هم که میخواستم حسابی کس کون هما خانم رو بگام حالم گرفته میشه به هما گفتم که اسپری تاخیری ندارید اون هم رفت وازتواتاق خواب یه اسپری اورد من هم حسابی کیرم رواسپری زدم ودوباره با یه فشارکیرم روتاته توکس هما جاکردم مقداری صبرکردم تااسپره اثرکنه بعد
شروع کردم به تلمبه زدن هما خانم هم که حسابی حشری شده بود باحرفهاش من دیونه ترمیکردبکن تاته بکن
جرم بده کسوپاره کن همش مال خودته من هم که کاملا اسپره اثرکرده بود وحشیانه تلمبه میزدم بعدازچندلحظه
یکدفعه هما کمرمنومحکم گرفت ویه اهههههههه کشید من فهمیدم که ارضاشده من به تلمبه زدن ادامه دادم وحالا حالاها ارضانمیشدم هما گفت توارضانشدی گفتم من تازه موتورم روشن شده وتاشب اگه شوهرت نیاد
میخام بکنمت اونم گفت که شوهرش ماموریته خیالت راحت نمیاد من هم که دیگه توکونم عروسی شده بود
دوباره شروع کردم به تلمبه زدن حالا نزن کی بزن بعد از10دقیقه گاییدن کس هما خانم گفتم میخوام کونتو هم
بگام اول مخالفت کرد که تاحالا کون ندادم خیلی درد داره من هم کلی مخشو کار گرفتم که یه جوری میکنم که درد نداشته باشه خلاصه راضی شد و دمر روی شکم خوابید وای عجب کونی همیشه ارزوم کردن این کون بود
اول مقداری به سوراخ کون هماخانم اسپری زدم با یک انگشت بعد با دو انگشت شروع کردم به ماسازدادن سوراخ کونش بعد سرکیرم را روی سوراخ کونش گذاشتم و با تف سوراخ کونش راخیس کردم با یک فشارکله کیرم راداخل کون هما خانم فرو کردم بااین حرکت من هما سریع کونشو جمع کرد و جیغ بلندی کشید گفت دربیار سوختم دارم پاره میشم کس کش در بیارمن هم که میدونستم اگه در بیار دیگه نمیتونم کونشو بگام با یه حرکت کیرم روتاخایه توکون هما جا کردم بهش گفتم یه کم صبرکن تااسپره اثر کنه بعداز4و5دقیقه کم کم شروع به تلمبه زدن کردم ناله های هما خانم هم کم کم تبدیل به اه اوففففف شده بود واقعا کون داغ وتنگی داشت هرچه تندترتلمبه میزدم حس میکردم کیرم داره میسوزه هماهم باحرفهاش بیشترمنوتحریک میکردن جون جرم بده کونم مال خودته اگه میدونستم کون دادن اینقدرحال میده زودترکون میدادم خلاصه باورتون نمیشه 1ساعت بخاطراستفاده ازاسپره ازکس کون هماخانم روحسابی کردم تواین مدت هم هما 3بارارضاشد داشت ابم داشت میومد گفتم دارم میام که هما گفت بریز توکسم وسریع برگشت ومنم دوباره کردم توکسش وابم رو تا اخرین قطره تو کسش خالی کردم بعد باهم رفتیم حموم وهمدیگروشستیم. اون روز هما به من گفت که هروقت شوهرش رفت ماموریت خبرت میکنم که بیای باهم سکس کنیم چون وقتی من نیستم اون خانوم میاره حالشومیبره من هم با توحال میکنم که اقا فکرنکنه خیلی زرنگه خلاصه هما خانم 2سالی مستاجرمابودن ومنم تواین مدت حسابی کس کون هماخانم روباخیال راحت بدون کاندم گاییدم .

نوشته: محمد

سلام
اسم من سونیا است و در یکی از شهر استان خوزستان زندگی می کنم من در حال حاضر 22 سال دارم و شوهر خاله ای دارم که 33 سال داره داستان من بر می گرده به 5 سال پیش که من 17 سال داشتم و برای اولین طعم سکس از پسر عموی خودم کشیدم ...
تازه بود رگ کیر وسکس احساس کردم و داشتم به شوهر خاله خودم مجید علاقمند می شدم مجید تویی یه شرکت دولتی کار می کرد و برای خودش برو بیاری داشت و به کامپیوتر و اینترنت وارد بود و جوونی پر انرژی بود و صبح و عصر سرکار بود و کلی اطلاعت داشت خلاصه من کم کم به اون علاقه پیدا کردم اما اون شوهر خاله من بود ونمی شد کاری کردو خلاصه دوست داشتم با اون هم سکس داشته باشم ولی از اینکه چطور جلو برم می ترسیدم هر طور بود با یکی از دوستام به نام صفورا مشورت کردم و بعد از اون قرار شد بابام راضی کنم برای ما کامپیوتر بخره و خرید و مجید (اون برای ما تهیه کرد ) و قرار شد به من کامپیوتر یاد بده خلاصه از اون زمان من جلوی مجید راحت رفت وآمد می کردم من با قدی 167 و وزنی 64 و سینه های بزرگ 85 و کمر باریک چشم و ابری مشکی و موی مشکی کونی دورشت جلوی مجید آمد شد می کردم اون لحظه زیاد مجید من نگاه نمی کرد . ما با گشاد کردن سوتینم که باعث می شد سینه هام بالا و پایین بشن توجه مجید به من جلب شد و پوشیدن شلوار تنگ و تی شرتهای تنگ خلاصه هر جنده بازی که می شد انجام دادم خلاصه دیگه حرف زدن مجید موداب راحتتر د الان موقع اون بود وارد عمل بشم و هر موقع و هر وقت منتظر فرصتی مناسب بودم تا اینکه خالم برای مسافر به تهران خونه ای داییم می ره ، مامانم به من میگه که مجید زنگ بزن و برای شام به گم بیاد خونه ما اون هم میاد شب شام می خوره و دسته کلیدی خونه ما می زاره چون فردا باید می رفت ماموریت فردا اون روز من کلید بلند می کنم و به خونه اون سر می زنم و پشت کامپیوتر مجید که میرم و روشن که می کنم توی داریو که رفتم یه قسمتی بود پر از فیلم سکسی و عکسی ، تمام تنم خیس می شه و کلی حشری می شدم و تازه فکری به ذهنم رسید رفتم یه سری کلید از روی کلید زدم و با خودم نگاه داشتم ظهر بود به مامانم گفتم که خونه نمی یارم و می رم خونه دوستم صفورا درس بخونم خلاصه رفتم خونه خالم خونه مرتب کردم و دوشی گرفتم غذا درست کردم تا آقا مجید بیاد خلاصه آقا مجید اومد خونه وو از دیدن من تویی خونه جا خورد و گفت چی شده ، من هم دست پاچگی گفتم هیچی گفتم خالم نیست خونه مرتب کنم و غذا درست کنم تازه اروم شده بود و براش غذا کشیدم و شروع به خوردن کردیم خیلی تعریف دست پخت من داد بعد بهم گفت این لباس خیلی بهت میاد و لی خیلی تنگ برات گفتم اره چون خالم استوخون بود لاغر من هم گفتم اره این رو پوشیده دلتنگ خالم نشی اره بعد گفت نمی ترسی کاری که با خالت می کم با تو بکنم ، من هم با یه خنده گفتم نه نمی ترسم کی از چی می ترسونی احساس کردم جوابم به دلش نشست (یه تی شرت طوسی با شلوار نازک هم رنگ اون ) که سینه هام داشت بیرون می اومدن خلاصه اومد تویی اشپزخونه کمک کنه من تویی این کمک کردن یه چند باری خودم بهت زدم و با هرشوخی بهش دست می زدم که دیدم کم کم کیرش داره راست میشه و بهش پیشنهاد دادم بره حمام و دوشی بگیره خون شوت و سوتینم اونجا گذاشته بودم وقتی که بیرون امد گفتم حمام بودی گفتم اره _شوت ، سو تینم اونجا بود ببخشید گفت نه اشکال نداره رفت که خودش خشک کنه و لباس عوض کنه
تمام کسم خیس بود بعد به مجید کفتم که کامپیوتر یاد بده شروع به یاد دادن من شد اما تمام حواسم به کیرش بود که کی توی کون بره بعد از چند لحظه موهای سرم باز کردم و شروع به بازی با اون شدم جلوی ترشیتم تا خط سینه ام پایین اومده بود چشمام باز نمی شد رفتم تویی بغل مجید اینگار امده بود بغلم کرد گفت سونیا حال خوب نیست گفتم نه خواهش می کنم من بکن برق از چشماش پرید تی شرتم دراوردم و به شکم خوابیدم دیگه گرمای تنش احساس کردم از پشت گردنم شروع به خوردن کرد تا پایین کمر من چشمام بسته بود سوتینم باز تا خط باستنم می خورد شلوار از پام بیرون کشیو تا نوک پامهام خورد من رو به کمر چرخورن و تا بالا شروع به خوردن می کرد تمام تنم خیس بود می لرزیدم لای کسم از پشت شوت می لیسد بعد به سینه های بزرگ رسید و تا (هر دوی ) سینه ام می خورد و لیس می زد همش خیس بود تمام تنم خیس بود شورتماز پام دراورد و شروع به لیسدن کسم کردم . بعد کیرش لای سینه هام گذاشت حرارت کیرش احساس می کردم کیرش لای سینه هام بالا پایین می کرد بعد کیر بزرگش تویی دهنم گذاشت تا براش ساک بزنم (مجید زیر لب می گفت خیلی وقت منتظر این لحظه بودم ) خلاصه با ریختن روغنی روی کیرش کیرش تا دسته تا تخم تویی کون گذاشت درس پارم کرد و تا 45 دقیقه من از کون می کرد هر لحظه بالا پایینم می کرد و با سین هام بازی می کرد تا ابش لای سینه هام ریخت این بار اولی بود که به مجید کون سفتی دادم
من برای بار اول داستان می نویسیم تازه مشکل نوشتن دارم چون اطراف من شلوغه
امیدوارم لذت برده باشید

باد سردی میومد و با اینکه اصلا" حوصله بیرون اومد از رختخواب رو نداشتم از تخت بلند شدم وپنجره نیم لا رو بستم.وقتی برگشتم توی تخت میدونستم به این زودیها دوباره خوابم نمیبره،یه نگاهی به ساعت که انداختم قصه هام بیشتر هم شد ساعت حدود 2 بود و کمتر از 5 ساعت دیگه باید بیدار میشدم.همیشه فکر کردن به اینکه چقدر کم فرصت خوابیدن دارم اذیتم میکرد و همیشه هم با خودم عهد میکردم که از فردا شب زودتر بخوابم اما نمیشد.
دستمو دراز کردم و از روی پاتختی یه سیگار روشن کردم،توی سکوت، صدای سوختن سیگار موقع کام گرفتن حال عجیبی به آدم میده.دوباره اتفاقی که تو این لحظات معمولا" واسم میوفته داشت تکرار میشد.مرور خاطرات خوشم با ویدا.
استرس عجیبی داشتم، نمیدونم ازخوشحالی بود یا از نگرانی. از وقتی راه افتاده بودم دو یا سه بار بهش زنگ زده بودم ولی جواب نداده بود،معلوم بود که سر جلسه امتحانه.داشتم از نور رد میشدم میدونستم عشقم یه جایی همین نزدیکی ها داره امتحان میده.
"یعنی اونم الان مثل منه" این سوالی بود که داشتم از خودم میپرسیدم،اگه اینجوری باشه خدا کنه بتونه روی امتحانش تمرکز کنه.البته دیشب که باهاش حرف میزدم من چیز خاصی تو صداش ندیده بودم،این عادتم بود، همیشه به جزییات خیلی توجه میکردم و اونم همیشه اینو بهم گوشزد میکرد و اینکه من همیشه بدترین برداشت رو نسبت به موضوعات داشتم.
ولی امروز فرق داشت قرار بود همدیگه رو ببینیم،ولی اینبار تنها و تو ویلا خانه دریا.
برای اینکه از این افکار خارج شم باصدای خواننده همراه شدم:
وقتی رسیدی که شکسته بودم
از همیه آدما خسته بودم
وقتی رسیدی که نبود امیدی
اما تو مثل معجزه رسیدی
وقتی رسیدی که شکسته بودم
از همیه آدما خسته بودم
بعد یه عالم عشق و بغض و فریاد
خدا تو رو برای من فرستاد
این آهنگ مورد علاقمون بود و همیشه مواقع با هم بودن با صدای بلند میخوندیم و هرکدوم به هم اشاره میکردیم.
توی محمود آباد از یه گل فروشی یه دسته گل رز خوشگل براش گرفتم و یه ربع بعد هم ویلا بودم.تازه پیاده شده بودم که موبایلم زنگ خورد،خودش بود
- سلام عزیزکم
- سلام خوبی ؟ کجایی؟
- من تازه رسیدم ویلا تو کجایی؟
- منم امتحانم تموم شده دیگه کم کم میخوام راه بیفتم.
- چی شده چرا بی حالی ؟چرا صدات یه جوریه؟
- نه خوبم،دیشب فکر کنم مسموم شده بودم صبح رفتم درمانگاه
- جدی میگی ، پس چرا به من نگفتی چرا ..
اجازه نداد ادامه بدم
- خیلی خوب سعید شلوغش نکن میام باهم حرف میزنیم
- ببین اگه حالت خوب نیست میخوای برو خونه استراحت کن بعدا" هم میتونی یه وقت دیگه همو ببینیم.
- باز من یه چیزی گفتم تو واسه خودت داستان ساختی. نه خیر دارم میام.میخوام بیام میفهمی؟
- باشه عزیزم
- فعلا" بای
- بای
بعد قطع کردن تلفن یادم اومد که هنوز نرفتم توی ویلا.در و باز کردم و رفتم تو.اولین کار کولر رو روشن کردم چون میدونستم که به گرما خیلی حساسه.یکم خودمو با جمع و جور کردن ویلا سرگرم کردم تا انتظار اذیتم نکنه.با اینکه از نور تا اینجا راه کمی بود اما انتظار داشت منو خفه میکرد.
شده بودم عین پسر بچه های 20 ساله که اولین بار دختر میاد خونشون.خودمم نمیدونم چم بود.صدای تلفن منو به خودم آورد.
- سلام عزیزم کجایی؟
- تو شهرکم کجا بیام ؟
- اولین بریدگی رو دور بزن .......
- اوکی اومدم
دل تو دلم نبود،هر چند ثانیه پرده هال رو کنار میزدم و بیرون رو میدیدم .وقتی ماشینش رو دیدم که ایستاد قلب منم داشت وامیستاد.نرفتم بیرون، توی ویلا دسته گل به دست منتظرش شدم.
درو باز کرد و وارد شد.وای خدای من چقدر این دختر زیبا بود حتی توی مقنعه و مانتوی دانشگاه.دسته گلی رو که پشتم قایمش کرده بودم در آوردم و به استقبالش رفتم.تقدیمش کردم وبغلش کردم و بوسیدمش و باز هم مثل همیشه بوی این عطر بولگاری لعنتی دیوونم کرد.
- خیلی خوب بابا لهم کردی ،فرار نمیکنم که بزار بیام تو
- عاشقتم دختر
بازم مثل همیشه در مقابل این حرفم فقط لبخند بود.

عاشق این لبخندش بودم و از طرفی این بی تفاوتیش جری ترم میکرد.
داشت از دسته گلی که واسش گرفته بودم تعریف میکرد،بعدش طبق معمول از گرمای اتاق شکایت داشت.مقنعه و مانتوش رو درآورد و اومد جلوی کولر ایستاد و من مثل همیشه محو تماشا بودم با این تفاوت که دیگه این بار لازم نبود مراقب نگاههای دیگران باشم.
- به جای اونجا واستادن و خیره شدن، سوییچ ماشین رو بردار و از صندوق کوله منو بیار.
- چشم عزیزکم ،سوییچت کجاست؟
- روی اوپن آشپزخونه
برداشتمش ورفتم سمت ماشین.چشمم که به ماشینش افتاد یاد اولین بوسه عاشقانه افتادم که تو همین ماشین ازش گرفته بودم.کوله رو برداشتم و اومدم داخل.پایین ندیدمش واسه همین از پله ها رفتم بالا،تو اتاقی که تخت دو نفره توش بود ایستاده بود جلوی میز توالت و داشت آرایش میکرد.
کوله رو گذاشتم روی تخت و از پشت بغلش کردم،از توی آیینه میتونستم ببینمش میدونست که عاشق اینجوربغل کردنم،سرش رو کمی به عقب هول داد و من با بوسه های ریز به استقبال گردنش رفتم و دستهامو از زیر تاپش به بدنش رسوندم، از تماس دستم با پوست تنش حال خوبی بهم دست میداد.
در حالی که دستام داشت کاوشگرانه بدنش رو لمس میکرد خودشو از بغلم خارج کرد
- بسه دیگه برو بیرون میخوام لباس عوض کنم
از حرفش خندم گرفت.
- باشه عزیزم میرم تو هم درو ببند
- مسخره
- خوب آره دیگه
- منظورم اینه که من عرق کردم و لباسام بوی عرق میده بزار لباسامو عوض کنم بعد بغلم کن
این آخرشو با لحن خاص بچه گونه ای گفت که همیشه دلم واسش غش میرفت.
- پس منم میرم بساط عیش و نوش رو براه کنم
- مگه اینجا هم چیزی داری؟
- باز تو منو دست کم گرفتی؟
- نه میدونم تو خیلی ناقلایی
با تموم شدن این جمله تاپش رو از تنش در آورد،وای خدای من چی میدیدم یه سوتین قهوه ای،نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و رفتم طرفش و بغلش کردم و شروع به بوسیدن بالای سینه هاش کردم.
- وای سعید نکن،چرا وحشی بازی در میاری به خدا فرار نمیکنم
- بحث فرار نیست دیوونه نمیتونم در مقابل این همه قشنگی بی تفاوت باشم
- خوبه خوبه ، تواگه این زبون رو نداشتی چه میکردی
دوباره خودشو از بغلم خارج کرد وبه سمت کولش رفت.منم از اتاق خارج شدم و رفتم پایین تا بساط عیش و نوش رو راه بندازم.رفتم تو کابینت و از پشت ظرف برنج شیشه شرابی رو که واسه همچین روزی جاسازی کرده بودم بیرون کشیدم.از توی یخچال چند تا شکلات کیت کتی رو که سر راه خریده بودم در آوردم همراه دو تا جام گذاشتم تو سینی که ببرم بالا.
قبل از بالا رفتن از پله ها چشمم به دی وی دی افتاد روشنش کردم و توی کیف فلشم رو درآوردم و زدم بهش تا فضای خونه رمانیک تر بشه میدونستم ویدا هم از موسیقی لذت میبره.
- اگه یه عاشق تو دنیا باشه منم منم منم
- اون که نمیخواد عشقو ببازه منم منم منم
- اون که تو چشماش صد قصه داره تویی تویی تویی
- اون که از این عشق صد گله داره تویی تویی تویی
با همراهی با خواننده از پله ها بالا رفتم،جلوی در اتاق که رسیدم دوباره خوشکم زد.ویدا شلوارش رو هم در آورده بود و نشسته بود جلوی کوله و داشت آهنگ رو زمزمه میکرد.وقتی متوجه نگاه من شد نگاهی به من کرد ودوبارهلبخند ، لبخندی که آتش به جانم میزد.
یه جین از کولش درآورد و پوشید،با یه تاپ دکلته مشکی.کاملا" مسحور زیبایش بودم.سینی وسایلی رو که با خودم آورده بودم روزمین گذاشتم و نشستم .اونم اومد روبروی من نشست .
شیشه رو باز کردم و گیلاسها رو پر کردم.
- اینو از کجا آوردی ناقلا؟
- دزدیدمش دختر بلا
- نه جدی میگم؟
- خوب آی کیو خریدم دیگه!
- اِ راست میگی،منظورم اینه که اینجا داشتی یا با خودت آوردی
- نه اینجا گذاشته بودم واسه همچین روزی!!!!!!
گیلاسو بلند کردم
- به سلامتی خودمون،عشقمون و به سلامتی روزهای خوب در انتظارمون
- به سلامتی
چند جرعه خورد و من شکلات گذاشتم دهانش.چند گیلاس دیگه رو پر و خالی کردیم .من خواستم برم از توی ماشین سیگار بیارم که نذاشت و گفت همراش هست.
- شراب خوبی بود سرم کاملا" گرمه
- نوش جونت جیگر
وقتی داشت به سمت کیفش میرفت نگاهش میکردم،وای خدای من ،من چقدر این دختر رو دوست داشتم یه جور عجیب غریب.
وقتی برگشت گفتم بیا بغلم.اومد رو پاهی من نشست و پاهاش رو گذاشت دو طرفم.منم دستم رو از زیر تاپش رسوندم به بدنش،داغ بود.صورتم رو به صورتش نزدیک کردم ،بینیم رو به بینیش میمالیدم بعد یه بوسه کوچیک از لبش کردم.خندید و من بوسه بعدی رو گرفتم بازم خندید و من اینبار یه بوسه طولانی رو شروع کردم و اون هم با هام همراهی میکرد.عاشق بوسه هاش بودم تو این کار استاد بود.تمام بدنم داغ شده بود،نمیدونم از اثرات شراب بود یا شهوتی که تو وجودم موج میزد.
لب پایینش رو گاز گرفتم،اونم همین کارو با من کرد بعد دستش رو برد تو موهام و باهش بازی میکرد.صورتم رو بردم کنار گوشش
- میدونی خیلی عاشقتم،میدونی بی تو میمیرم
- حرف نزن
- پاشو بریم تو اتاق
- همین جا راحتم
- پاشو بریم تو اتاق
کمک کردم بلند شه ، وارد اتاق که شدیم رفتیم جلوی آینه دوباره من از پشت بغلش کردم و از جلو سینهاش توی دستان بود و آروم نوازشش میکردم گردنش رو میبوسیدم و قربون صدقش میرفتم.برگردوندمش و چسبوندمش به دیوار و یه لب محکم ازش گرفتم اونم معرکه باهام همراهی میکرد.چون قدش از من کوتاه تر بود رو نوک پاهاش بلند شده بود ، من که احساس میکردم داره اذیت میشه بغلش کردم در حالی که هنوز لبهامون به هم قفل بود و انداختمش روی تخت.
- تو چرا بدنت میلرزه ،احساس میکنم استرس داری ،آره ؟
- (من ) نه خوبم،یه ذره گیجم هنوز باورم نمیشه؟
- چی باورت نمیشه
- تو رو ،اینجا رو
منتظر جوابش نشدم و خودم رو ولو کردم روش و بی حرف شروع به خوردن و لیسیدن گردنش شدم ،صدای نفساش کنار گوشم بیشتر تحریکم میکرد آروم اومدم بالا و یه گاز کوچولو از چونش کردم.بعد اومدم بالای سینش رو لیسیدم و بی حرف دست انداختم و تاپش رو بالا کشیدم اونم با حرکت دادن خودش به در آرودنش کمک کرد.وای خدای من، من عاشق این بدن بودم.کمی بدنش رو بوییدم ودوباره با زبونم شروع به کاوش روی تنش کردم.سوتینش رو هم دادم بالا و با زبونم شروع به لیسیدن و زبون زدن به نوک سینه هاش کردم، گه گاهی یه گاز ازشون میگرفتم و اون مثل ماهی زیر من تکون میخورد.با زبونم اومدم پاییت تر تا رسیدم به نزدیک های نافش اول با زبونم دور نافش یه دایره کشیدم و بعد توی نافش فوت میکردم و او همچنان به خودش میپیچید.صداش کمی بلند تر شده بود ولی با گازهایی که از لبش میگرفت معلوم بود که داره خودش رو کنترل میکنه.اومدم بالا ودوباره به لبهاش قفل شدم .
دستم رو فرستادم داخل شلوارش. با دستش دستم رو گرفت .
- میخوام نازش کنم
- نه نمیخوام
- میخوام کل تنت به تنم بخوره
- خوب بزار شلوارم رو درآرم یه شلوارک برمودا...
نزاشتم ادامه بده دکمه شلوارش رو باز کردم و شلوارش رو در آوردم.
- خودت چی پس
تازه فهمیدم لباس تنمه،کمک کرد پیراهنم رو درآرم.شلوارم رو خودم در آرودم و چسبیدم بهش وای خدای من ،اون فقط با یه شرت تو آغوش من بوددر حالی که میبوسیدمش از روی شرت شروع کردم به مالیدن کسش.بعد از کنار شرتش دستم رو بردم داخل،دوباره دستم رو گرفت ولی اینبار بدون هیچ حرفی دستش روبرداشتم و با دستم شروع به لمس کسش کردم.
شرتش روبا کمک خودش درآوردم ولی کاملا" معلوم بود داره خجالت میکشه،وای چی میدیدم یه کس تمیز مومک شده، یه کم نگاه کردم وبا سر بهش حمله کردم. اول یه کم باهاش بازی کردم کاملا" خیس کرده بود.شرع کردم به لیسدن وخوردن کسش،اینجا بود که فهمیدم به چوچولش به شدت حساسه هربار که زبون من بهش میخورد باسنش رو از زمین بلند میکرد معلوم بود داره حال میکنه صداش کاملا"توی اتاق پیچیده بود و حرکات وصداش منو بیشتر تحریک میکرد.
ادامه دارد....

نوشته: shoobert

سلام

این روز ها داستان های سکسی زیاد شده اما معلوم نیست چند تاش واقعیت داره.البته قصد توهین ندارم میخوام بگم اگه قراره داستانی رو بگیم اگه واقعی باشه خواننده لذت بیشتری می بره

داستان سکس من بطور واقعی و غیر قابل انتظار بود.یک روز مثل همه روز ها به خانه زن دایی که تازه خانه دار شده بودن برای کمک به انجا رفتم.زن دایی من ادم خوبیه و اصلا انتظار نمی رفت نه اون و نه من سکس باهم رو تجربه کنیم.خلاصه........

بعد از کمک کردن تو چیدن لوازم منزل و کارهای متفرقه من نشستم رو مبل خستگی در کنم.داشتم با موبایلم عکس های شخصی و خانوادگی خودمو نگاه میکردم که زن دایی واسم چای اورد و گفت چی نگاه میکنی ذل زدی به گوشی یهو تو دهانم امد و گفتم عکس نامزدمه.جا خورد و گفت شیطون تو هم اره.خندیدم گفتم مگه ما دل نداریم من شرایط ازدواج ندارم چه کار کنم.زن دایی زیبا که باورش شده بود گفت خوب کیه کجاست چطوری باهاش اشنا شدی...خلاصه کمو بیش یه چیزای رو هم کردمو تحویلش دادم.ما مرد ها که خوب تشخیص میدیم زن ها و دختر ها کی حالشون عوض میشه تو چشای زن داییم نگاه کردم دیدم با لذت خاصی به من نگاه میکنه.منم زود دنبال بحث رو گرفتمو گفتم الان همه پسرا زود یکی و انتخاب میکنن باهاشون عشق میکنن ما هیچی نداریم.بشوخی گفتم یکی هم پیدا نمیشه واسه ما خندید و گفت هست باید بگردی من که فکر نمیرفت زن دایی من شهوت گرفتتش به بهانه ناهار گذاشتن رفت تو اشپزخانه. منم از زور شهوت ولو شدم رو مبل یه کم چشامو بستم بلکه ازون حالت بیام بیرون.یکی دو دقیقه ای گذشت دیدم زن دایی داره از تو اشپزخانه به من نگاه میکنه و می خنده ماندم چی بگم که دیدم امد جلو گفت پاشو برو اب بزن صورتت.امدم که برم خندید باز منم برگشتم گفتم بخند ما شانس نداریم همه مارو مسخره میکنن اخر حرفمم گفتم هی یکی نیست به داد ما برسه.زن دایی گفت مگه چته چی میخوای من با تعجب گفتم همه پسرا عشقو حال میکنن ما نداریم.انگار زن دایی دلش به حالم سوخت که واعقا بعد سکس خودشم اقرار کرد که دلش سوخت.خلا صه من رفتم تو اشپز خانه بصورتم اب بزنم که دیدم زن دایی رفت تو اطاق خودش من بی خیال صورتمو شستم امدم که بیام رو مبل یهو دیدم زن داییم یه دامن نه خیلی کوتاه اما کمی تنگ پوشیده و ارایش کرده از تو اطاق داره می خنده.کیرم مثل فنر باز بلند شد تو دلم گفتم شانس در خونه تو زده.امد اطاق و گفتم زن دایی خودی بهم زدی خبریه گفت امید خان مگه ما دل نداریم اخ ته دلم ریخت.گفتم چرا نه چقد خوشگل شدی با تشکری زود رفت رو مبل نشست و گفت ماندم ناهار چی بزارم گفتم کاری نداره بیا تا من کمکت کنم زیبا بلند و شدو گفت حال ناهار گذاشتن ندارم من که فهمیدم منظورش چیه گفتم اره بابا ناهار کی می خوره.امد با یه فاصله کم پیشش نشستم منکه مرده بودم اخ اینقد خوشگل شده بود که نگو.زن داییم مثل دخترای 20 ساله شده بود منم که دنبال بهانه بودم لا ا قل کمی لب بگیرم چون فکر نمی کردم زن دایی بهم کس بده.گفتم زن دایی همه دوستام هر روز میرن عشق و حال من تنها می مونم زن دایی گفت چرا مگه تو کسی رو نداری گفتن نه.زود گفت دروغ پس اون عکسا مال کی بود گفتم با سر کارت گذاشتم یکم خندیدو گفت خوب توهم یه دختر پیدا کن.منم جواب دادم دختر فایده نداره زن خوبه.زیبا گفت چرا زن ماندم چی جواب بدم گفتم اخه زن بهتره مثل دخترا کم رو نیست.اون که فهمیده بود چی میگم رفت تو اشپز خانه سبزی شستن من فکر کردم از حرف من بدش امد.گفتم الانه که صد تا فحش بده و ابرومو ببره.امدم تو اشپز خانه به بهانه اب خوردن امدم که لیوان بردارم دیدم داره به جلوم نگاه میکنه خندید و برگشت من که فهمیدم کیر مو دیده بزرگ شده سبزی هارو نصف کاره ول کرد رفت تو اطاقش دیدم داره دامنشو میزنه بالا با دستمال جلوشو پاک میکنه البته منو ندید که دارم نگاه میکنم.امدم جلو اطاق با سرفه متوجه اش کردم که میخوام بیام تو.اونم فهمیدو گفت بیا تو.رفتم تو اطاق گفتم چیکار میکردی گفت هیچی یه دفعه گفت زن واسه چی میخوای من این دفعه خندید م گفتم مردا واسه چی می خوان.زن داییم با لحنی شهوتی گفت اخه خوب نیست ابروت میره گفتم کی می فهمه یهو دیدم دستشو کرد تو شرتش و اب کسش رو جلوی من پاک کرد گفتم زن دایی چی پاک کردی گفت یعنی تو نمی دونی پرو پرو گفتم نه گفت تو برو مال خودتو جمع کن باورتون نمیشه شلوارم خیس خیس شده بود کیرمم که تابلو.گفتم نه بابا من چیزیم نیست امد جلوم گفتم چیزی میخواد بگه یهو با پشت دست زد رو کیرم گفت اینو میگم من دیگه اب دهانم خشگ شده بود بازم گفتم نه بابا من حالم خوبه زن دایی زیبا که دیگه جلو من هی اب کسشو پاک میکرد گفتم خیس خیسه.گفت اره گفتم حالا حال کب خرابه گفت پر رو تو خیسش کردی من گفتم کو هی دروغی دستمال میکشی یه دفعه دیدم دامنشو زد بالا گفت دست بزن ببین مات و مبهوت به پاهای سفیدش نگاه کنم به شورت سفید توریش نگاه کنم یا به کسش دست بزنم.یهو گفت مردی ببین خیسش کردی دستم که می لرزید اروم از رو شرت زدم به کسش خیس خیس که دیگه دستمالو گذاشت روش.گفتم حالت خیلی خرابه گفت اخه کسم حساسه.یهو دستشو اورد روی کیرم کشید و گفت وای این چیه بلند کردی.گفتم هی ما دل نداریم ما شانس نداریم ولش کن خندید و گفت لوس نشو امید دیدم دستشو اورد جلو کیرمو اروم اروم می مالید من که جان نداشتم و شهوت سر و پامو گرفته بود اروم زن دایی بهم گفت چشات خماره بیا بخواب رو تخت یکم بهتر شی.نشستم رو تختش دیدم رفت تو اون یکی اطاقش زود امد و گفت میخوای برات بمالم ابت بیا ارضا شی. من که حواصم نبود چی میگه گفت اره شلوارمو دادم پایین اروم داشت می مالید گفتم زن دایی جان من فقط یه بار گفت چی یه بار گفتم یه بار بره توش زود گفت نه نه امید جان گناه داره اون گفت باشه حالا دیدی من شانس ندارم زن دایی تا چهره ناراحت منو دید گفت اخه چی کنم گفتم زن دایی دامنت و بده بالا بشین روش گفتم الان صد تا بهم میگه دیدم دامنو زد بالا شورتش که خیس خیس داد پایین امد که بشینه گفت فقط این یه بار ها.منم زود گفت باشه باشه خیلی دوست دارم دیدم گیرمو گرفت اول گذاشت رو کسش با اب کسش خیسش کرد اروم نشست روش اخ مردم اخ مردم من شروع شد که دیدم زود در اورد از کسش گفتم چرا در اوردی گفت اخه داد نزن ابروم میره کگفتم باشه اخ اگه بدونی چقد گرم بود کسش من گفتم بیا دیگه زیبا جون یهو پرید بغلم با خنده گفت چشم عزیز دلم بلند شد کیرمو گرفت اروم نشست روش گفت مزه میده گفتم اره ممنون عجب کسی داری خندید و گفت مال تو.دو سه بار تلمبه زد گفتم اخ داره میاد دستامو گرفت گفت جانم بیار جانم بیار گفت بریز توش از ترس حامله شدن گفتم بلند شو بلند شو داره میاد زن دایی گوش نکرد تند تند بالا و پایین میکرد اخ جاتون خالی تمام ابمو ریختم تو کسش بعد گفت مزه داد گفتم زن دایی حامله نشی گفت بستم لوله هامو.دو سه دقیقه ای نشست روم ابم حسابی خالی شد گفتم پاشو گفت نه کجا برم گفتم بیا بغلم کمی نازش کردمو تشکر و دوست دارم بابت حالی که دادی گفت نوش جانت مزه داد گفت مزه داد حسابی وقتی رفت دستشویی امد شورتشو عوض کرد و گفت یه حمام امد گردنم منم خندیدم گفت دیگه نگی بد شانسم گفتم نه گفت فقط بخاطر اینه دلم واست سوخت بهت حال دادم تشکر کردمو با یه لب امدم خانه رفتم حمام اون روز هنوزم یادمه......دوستدار شما امید از همدان

این بود سکس من و زن دایی زیبام

نوشته:‌ امید

داستانی رو که می خوام براتون تعریف کنم بر میگره به 4 سال پیش از عروسیه پسر عموم، من او موقع 24 سالم بود. حدود 5 سال بود زیبای اندام کار میکردم و هیکلمم خیلی قشنگ شوده بود که پسرعموم از من خواست که بشم ساقدوشش موقعی که رفتیم در خونه داماد(پسرعموم) همونجا که ایستاده بودم وقتی به خودم اومدم دیدم چشمای دختر عمم تو هیکل منه یه نگاهی بهش انداختم دوباره سرمو انداختم پایین-خلاصه از عروسی یه چند هفته ای گذشت اینم بگم که دختر عمه بزرگم زن داداشم میشه و تو طبقه پایینه ما میشینه یه روز صبح که داشتم می رفتم سره کار دیدم که ماندانا اونجاست نمیدونم برای چی اومده بود اونجا (درضمن ماندانا تو یک باشگاه بدنسازی خانوما منشی بود و انصافا هیکل سکسی توپی داشت مخصوصا باسن و سینه های خوش فرمی داشت -اینم بگه ماندانا 4 سال از من بزرگتر بود و مجرد) خلاصه سلام و احوالپرسی دیدم داره میره گفتم کجا داری میری گفت آره اومده بودم یه سری مدارک رو ببرم و.. من یه موتور پالس داشتم خیلی بهش میرسم همینکه اومدم بیرون دیم یه نگاهی به موتورم انداخت و گفت عجب رخشیه گفتم قابله شما رو نداره یه بای گفت و رفت یهو به سرم زد گفتم بهش بگم تا یه جایی برسونمش دیدم خیته الان یکی ببینه میگن چه خبره - موتورو استارت زدم راه افتادم رسیدم سره کوچه دیدم هنوز منتظره ماشینه رفتم جلوش گفتم چرا نرفتی گفت منتظره اتوبوسه دلمو زدم به دریا گفتم میخوای تا جایی برسونمت گفت نه ممنون از این حرفا .. گفتم تعاروف میکنی یه لبخند ژکوند زدو گفت اخه مزاحم نشم گفتم نه بابا تا مسیرم میرسونمت خلاصه سوار شد وقتی نشست خودشه از من دور نگه داشت که یعنی به من نخوره منم که زرنگ با 2 تا تکاف و ترمز هی پشتم می خورد به اون سینه هاش اونم چیزی نمی گفت پرسیدم کجا میری گفت دارم میرم سره کار گفتم کجا ..دیدم مسیرمونم که یکیه رفتیم وسط راه کوسو شعر زیاد گفتیم یهو زد به سرم که ببرمش محله کارم گفتم عجله که نداری گفت چطور گفتم یه سر بریم سره کارم من اونجا یه مدارک بانکی رو بردارم بد میرسونمت سره کارت چون اون طرفا کار دارم. تو رودرباستی موند گفت باشه- وسط راه یهو ازم پورسید تا حالا چند نفروپشتت سوار کردی خندیدم گفتم این افتخار فقط شامل حال شما شده گفت واقعا گفتم دروغم چیه .. رسیدم محل کارم دیدم نمیشه که منتظر باشه گفتم بریم بالا اینجا تنها نباشی مثل اینکه از غیرتم خوشش اومد، اومد بالا وقتی درو باز کردم تعارف کردم بشینه گفتم چیزی می خوری گفت نه ممنون رفتم تو اتاقم که وسایل بانکیمو بر دارم دیدم داره صدای پاش میاد اومدم که از در بیام بیرون یهوخوردم بهش افتادم روش یه طوری که لبام جلوی لباش قرار گرفت وای چه حرارتی داشت میخواستم همونجا گازش بگیرم خودمو سری کشیدم کنار بلندش کردم ازش معزرت خواهی کردم اونم گفت عیبی نداره خدا 2 تا چشمه قشنگ بهت داده که جلو تو ببینی دیگه (با خنده) منم که قند تو دلم آب شد دلمو زدم به دریا گفتم راستی تو دوست پسر داری گفت چطور گفتم همینطوری گفت نه پرسیدم چرا گفت خوشم نمیاد-بعد از چند لحضه یهو پرسید تو دوست دخترات همیشه اینجا دعوت می کنی گفتم نه بابا دوست دختر کجا بود - گفت تو که راست میگی با خنده منم خندیدم گفتم باور کن دیدم رفت تو اتاقم نشست پوشته میزم منم نشست رو کاناپه جلوش گفت تو عروسیه محمد چه خوش تیپ شده بودی گفتم خواهشم میکنم قابله شما رو نداشت-بعد بلند شد اومد سمت من منم بلند شدم گفت بریم دیگه،گفتم چه عجله ایه گفت مگه نمی خوای بری بانک گفتم میرم یکدفعه گفت راستی تو اینجا اینترنت داری گفتم دارم ،می خوام عکسهای ایروبیک دانلود کنم نشستیم پشت کامپیوتر دقیقا کناره هم بعد سرچ کرد ایروبیک یهو هر چی عکسهای توپ خانوما ضاهر شد، گفتم ماشاا.. عجب هیکلایی دارندا گفت نه بابا دخترای ایرانی بهترند خوشکلترن گفتم اون که بله یه نگاهی بهش انداختم جوفتمون زدیم زیره خنده دیگه داشت هشرم میزد بالا پاهام نزدیک رونه پاهاش کردم وای چه گرمایی داشت پاهاش اونم دیگه خودشو عقب نمی کشید همینطور که داشت دنبال عکس می گشت یهو گفتم آخه چه فایده داره این همه خوش هیکل باشی ولی زیره مانتو قایمش کنی گفت آره ه ه ه گفتم بله دیگه گفت راست می گی راستی هیکلت خیلی قشنگ شده می خوای با مسئول باشگاه همون صحبت کنم بیای مسابقات تهران منم میخوام شرکت کنم گفتم مگه تو زیبایی کار میکنی گفت بسچی فکر کردی فقط آقایون.... گفتم راست می گی آخه گفتم که از زیر مانتو که نشون نمیده یه نگاهی به من کرد یه چند لحضه چشم تو چشم شدیم یهو گفت هیکل من خیلی قشنگتره منم داغ کردم نمی دونستم چی بگم یهو گفتم پاشو دو تا فیگور بگیر ببینم اونم کم نیاوورد باورم نمی شود بلند شده مانتوش در آورد پشت به من یه تاپ مشکی تنش بود برگشت دیدم وای چی هیکلی کمر باریک سینه ها توپول ایستاده بازو سرشونه پر وای داشتم دیونه میشدم ازجام بلند شدم گفتم تو مهشری یهو به خودش اومد داشت دنباله مانتوش میگشت گفتم وحید الان وقتشه رفتم از پشت بغلش کردم چسبوندمش به خودم چه حرارتی داشت بدنش دستم انداختم رو شکمش دیدم قش کرد روم برش گردوندم دیدم چشمهاش شهلای شهلاست بی برو برگرد رفتم سراغه لباش یکدفعه دیدم داره لبابمو می کنه منو بغل کرد شروع کردیم به بوسیدن همدیگه وای چه لذتی داشت رفتم سراغه گردنش همینطور اومدم پایین رسیدم به سر سینهاش وای چه هیکلی دو تا بوس از اون بالا کردم دیدم صداش در اومد انداختمش رو کاناپه تابشو در اوردم یه سوتین مشکیم تنش بود که از بینش دو تا هلو سفید زده بود بیرون رفتم سوراغشون از شدت شهوت سوتینشو با دستام کندم خیلی خوشش اومده بود با تمامه فشار منو بغل کرده بود یه دستم رو یه سنش بود یه دستم دوره کمرش داشتم سینه هاشو میمالیدم که صدای اخ اوخش در اومد با اون یکی دستم رفتم سوراغه کونش وای نرم داغ عجب چیزی بود اومدم پایین تر رو شکمش لامسب یه خورده چربی نداشت زبونم انداختم تو نافش داشت به خودش می چرخید دستمو از روی کونش کشیدم بیرون انداختم که دکمشو باز کنم دستشو انداخت گفت نه با پرویی دستشو زدم بغل شلوارشو در اوردم دیدم عجب رونایی سفید وای تراشیده رفتم تو رونه پاش با وله میبوسیدم میخوردم با اون یکی دستمم رو سینه اشو می مالیدم اومدم پایین تر رو ساقه پاش وای انگار نقاشی بود تراشیده سفید با اون یکی دستم رفتم سوراقه بهشتش تا دستمو مالیدم یه جبغه کوچیک زدو بلند شد گفت نه دیگه دارم میمیرم انگشتمون انداختم از زیر یه فشار دادم لای چاکه بهشتش یه آه بلند کشید خیلی با احتاط شورتشو کشیدم پایین وای چی میدیدم عجب کوسی دست نخوده صورتی توپل گوشتی رفتم روش لباسمو در اوردم لبامو بردم سمت بهشتش یه بو کردم وایییی چه بویی یه بوس ریز کردم دیدم لرزید فکر کردم ارزاء شده دیم نه مور مور شده زبونمو انداخت لای چوچولش آروم شروع کردم به مکیدن داشت صداش در میومد زبونم چرخوندم لایه کوسش دیدم داره آه آه آه می کنه با دستم لبیه کوسشو باز کردم دیدم هنوز باکرست گفت خاکبر سرت وحید که عجب هلو دوره ورت بود نمیدیدی- منو کشید سمت خودش رفتم روش شروع کرد به لب گرفتن کیرم داشت می ترکید دستشو برد سمت کیرم از روی شورت شروع کرد به مالیدنش وای داشتم ارزاء می شدم یدفعه دستشو کرد زیر شورتم کیرمو محکم گرفت گفت جون ماله خودمه گفتم آره عزیزم ماله خوده ته بعد گفت وحیدجون رفت سراغه کیرم شورتمو در آورد بعد یه بوس از سرش کرد بعد آروم آروم شروع کرد به خوردنش وای ی یی یی عجب لذتی داشت داشتم منفجر میشدم دیدم داره آبم میاد اونم متوجه شده آبم با تمام قدرت ریخت تو دهنش اونم نخوردش فقط باهاش بازی کرد داد بیرون با خنده گفت خیلی کثیفی من که انگار نه انگار ارزاء شدم کشیدم سمت خودم کیرمو انداختم لایه کوسش شروه کردم با بالا پایین رفتن دیدم خوشش اومد گفتم میزرای از پوشت گفت درد داره آخه گفتم مگه تجربشو داشتی خندید گفت نخیییر خیلی آروم برگردوندمش گفتم قنبل کون اونم کونشو آورد بالا یه توف زدم به دستم بعد با سوراخ کونش بازی کردم تنگه تنگ بود اولش متوجه شدم دردش میاد بعد از یخورده بازی کردن دیدم داره خوشش میاد آروم کیرمو گذاشتم روی سوراخ کونش یه خورده فشار دادم دیدم دادش در اومد گفت درش بیار گفتم صبر کن الان دردش کم میشه یواش یواش باهاش بازی کردم چون میدونستم بدنه قوی داره یخورده فشارمو زیاد کردم دوباره صداش در اومد یدفعه کیرمو تا ته کردم توش که یه جیغ بلند کشید خوابید گفت جر خوردم گفتم هنوز کیفش مونده عزیزم یه خورده آروم شد شروع کردم به تلمبه زدن خیلی آروم یواش یواش دیدم داره صداش در میاد دوبار بلندش کردم همونطوری قومبول تند ترش کردم دیدم داره آه آه می کنه می گه بکن ماله خوده دستمو انداختم جفت سینه هاشو گرفتم وای سفت سفت شده بود بزرگ دو مشتم میمالیدمش دیدم اون داره خودشو تو کیرم تکون می ده یه دفعه دیدم داغ داغ شد منم داشتم ارزاء می شدم که یکدفعه یه جیغی زدو یه لرزه به بدنش افتاد خوابید منم که داشتم ارزاء می شدم یه خورده سرعتم بردم بالا که برای ماندانا یه خورده سخت شد و بعدش با فاشر آبمو ریختم تو کونش عین مرده ها افتادم روش آروم کیرم در آوردم خوابیدم بغلش همدیگرو بغل کردیم و هی بوسه های ریز می کردیم همدیگرو تو همون حالت بهش گفتم تو واقعا خوش هیکل و سکسی هستی اونم گفت تو هم همینطور بعد تشکر کرد و گفت وحید من واقعا تو رو دوست دارم بهش گفتم ماندانا تو از من بزرگتری باشه ولی من دوست دارم با تو یه دوستی خوب داشته باشم و در کنار هم از همدیگه لذت ببریم اونم منو بوسید قبول کرد - این بود از اولین سکسی که با ماندانا جون داشتم که بعدها ما باهم راحتر شدیم و بارها باهمدیگه سکس داشتیم که اگه شد سکسهای دیگرمونم براتون میزارم امیدوارم خوشتون اومده باشه.

نوشته:‌ وحید

کیری برفت بسوی یک کس
شل بودو ولو بسان یک چس
از دور که دید ان شکفته
گفتش به خودش چراست خفته
برخواست و کرد قامتش راست
گفتا که دگر زمانه ی ماست
کس دید که کیر همچو یک مار
امد زبرش محکمو هوشیار
گفتا که همی تورا بخواهم
از نرمی خود همی بکاهم
کس گفت که من نخواهمت کیر
از هر چه شماست گشته ام سیر
کیر گفت همی مگر چه کردم
گویی متلک همی تو هردم
کس گفت زمانی بودمی تنگ
با زجرتمام کردمی جنگ
انروز همه بخواستن من
کیران همگان به سان خرمن
چندی بگذشت گشاد گشتم
هیچ درد نبودو شاد گشتم
کیران همگی بسان یک مور
در امدو رفت بدون یک زور
دیدند که من بدون هیچ درد
زیر همگان بسان یک مرد
رفتند همه یکان یکان دور
کردن همی یه جنس تنگ جور
جنسی که همیشه بودش تنگ
ازتنگی ان همی شدند منگ
نامش همی گذاشتن گون
کسها همگان شدند حیرون

سلام دوستان عزیز من رضا هستم 27 ساله از تهران این داستان که می خوام براتون بگم بر میگرده به سال 85 که 2 ترم مونده بود درسم تموم بشه و از دانشگاه یکی از شهرستان های توابع استان قزوین فارغ التحصیل بشم ما چندتا دوست بودیم که از ترم دوم دانشگاه یه خونه کوچیک اجاره کرده بودیم و با هم زندگی می کردیم من کلاً اهل دختر بازی و سکس و این مسائل نبودم و سرگرم درس و دانشگاه و مشکلات خودم بودم با دوستامم رابطه خوب و نزدیکی داشتیم و با هم ندار بودیم اما با یکی از بچه ها به اسم هومن خیلی رابطم نزدیک بود و چون تو تهران هم خونه هامون بهم خیلی نزدیک بود زمانی که تهران میومدیم هم همش با هم بودیم. هومن از یه خانواده مرفه بود ولی برخلاف ظاهر و رفتارش که هر کی میدید میگفت از این هفت خطای روزگاره تو عمل خیلی آدم ساده ای بود که از این مساله بارها ضربه خورده بود و از این آدمای یه روز عاشق و یه روز فارغ بود تا اینکه یه چند وقتی خیلی رفته بود تو نخ دختر خالش. من هم طبق معمول با این تفکر که این یکی هم مثل بقیه عمر چند روزه ای بیشتر نخواهد داشت زیاد جدی نگرفتم این مساله رو.

بعد از گذشت حدوداً یک ماه دیدم نه مثل اینکه هومن ایندفعه با دفعات قبل فرق داره تریپ عاشقی و این حرفارو برداشته راستی اسم دختر خالش هدیه بود و ساکن قزوین بودن شبها که میخواستیم بخوابیم اغلب با هم حرف می زدیم هومن هم همه حرفاش شده بود هدیه من تا اون موقع هدیه رو ندیده بودم فقط بخاطر رابطه صمیمی که با هومن داشتم ، هومن شماره منو داده بود به هدیه (البته به اصرار هدیه) که اگر در دسترس نبود یا اگر هدیه خانم خواست آماری از کارای آقا هومن بگیره به من زنگ بزنه این مساله ادامه پیدا کرد و به جایی رسید که هومن دیگه کمتر میومد تهران هر دفعه بهانه ای می تراشید و می رفت قزوین خونه خالش موضوع گذشت تا یه روز که تهران بودیم هومن با من تماس گرفت گفت رضا چند روز دیگه تولد هدیه هست من براش یه کادو گرفتم میخوام برم پیشش اما اصرار داره که تنها نباشم میشه تو هم با من بیای بریم 2 ساعت هستیم بعد هم میریم خونه که فرداش بریم سر کلاس. منم علیرغم میل باطنیم بخاطر صمیمیتم با هومن قبول کردم روز موعود فرا رسید و من و هومن با هم راهی قزوین شدیم قرار بود که بریم دنبال هدیه و بعد بریم به جایی یکی دو ساعتی باشیم بعدم بریم سمت خونه دانشجویی مون وقتی رسیدیم قزوین با آژانس رفتیم دنبال هدیه وقتی دیدمش باورم نمی شد یه دختر با قد حدود 175 آرایش غلیظ و خیلی شیک که کاملاً معلوم بود بدون آرایش هم دختری شیک و زیباست و خوش لباس و قشنگ.

از چهرش معلوم بود اصلاً دختر ساده و چشم و گوش بسته ای نیست سلام علیک کردیم باهم دست دادیم من جلو نشستم و اون دوتا عقب رفتیم یکی از باغ های اطراف شهر که صاحبش چند تا تخت و یه حوض گذاشته بود وسطش و کلاً جای دنج و با صفایی بود من به بهانه صحبت با موبایل سعی کردم تنهاشون بزارم که راحت باشن اما هدیه صدام میکرد میگفت شما هم بیاید پیش ما ما راحتیم و از این حرفا خلاصه اون روز گذشت و ما خداحافظی کردیم و رفتیم چند روز بعد هومن اومد تو دانشگاه دیدم خیلی پکره گفتم چته گفت با هدیه حرفم شده شب که از کلاس برگشتیم گیر داد زنگ بزن بهش پا در میونی کن حل بشه خلاصه به اصرارش شماره هدیه رو گرفتم گوشی رو برداشت شمارم و میشناخت خیلی مودب پاسخ داد و از مکالمه ای که داشتیم فاکتور میگیرم که طولانی نشه فقط همینو بگم که خیلی صمیمی باهم حرف زدیم یکمم چرت و پرت گفتم خلاصه با پادر میونی من موضوع حل شد فردای اون روز هومن کلاس داشت و من کلاسام تموم شده بود تو اتوبوس بودم داشتم بر میگشتم تهران که دیدم موبایلم زنگ میخوره دیدم هدیه هست که زنگ میزنه جواب دادم سلام علیک کردو پرسید هومن کجاست گفتم کلاس داشت مونده خونه من دارم میرم تهران گفت رضا جان میتونم ازت خواهش کنم هر وقت تونستی همدیگرو ببینیم میخوام باهات صحبت کنم گفتم تلفنی نمیشه گفت نه باید ببینمت منم به دلیلی که همه اونایی که دارن این داستان و میخونن میدونن هی طفره رفتم که بپیچونم اما گیر داده بود خلاصه اخرین چیزی که به ذهنم رسید بگم که ول کنه این بود گفتم متاسفانه یه مقداری سرم تهران شلوغه و نمی تونم بیام قزوین که در کمال ناباوری گفت خوب من میام تهران اینو که گفت جا خوردم و علیرغم میل باطنیم قبول کردم اون روز چهارشنبه بود وقرار شد که هدیه شنبه بیاد تهران تو میدون آزادی تا من برم دنبالش اون روز ماشین بابام دستم بود رفتم دنبالش مثل دفعه قبل شیک و خوش لباس خیلی های کلاس بود نشست تو ماشین و راه افتادیم بوی عطرش واقعاً دلنشین بود بسمت یه کافی شاپ میرفتم یکم از این در و اون در حرف زدیم یکدفعه هدیه دستشو کذاشت رو دستم گفت رضا من واقعاً بهت علاقه مند شدم راستش و بخوای وقتی دیدمت دیگه نتونستم به هومن فکر کنم منو میگی انگار با سرعت 100 تا رفته بودم تو دیوار قفل کرده بودم شاید باورتون نشه تو یه لحظه خیلی چیزا از جلوی چشمم رد شد صورت پر شماتت هومن که داشت نگام میکرد که تو با عشق من اینجا چیکار میکنی یا نگاه بی شرم و خیانت کار هدیه که می خواست به بهترین دوستم خیانت کنه اونم بوسیله من و خیلی چیزای دیگه که تو یک لحظه از جلوی چشمم رد شد سعی کردم خودمو پیدا کنم و خیلی سریع از فکرایی که تو سرشه منصرفش کنم و یه خالی ای ببندم گفتم ببین هدیه هومن عاشق توئه ، دوستت داره و بهترین دوست منه بعدشم من با یه دختری قول و قرار ازدواج دارم (خالی بندیه اینجا بودا) و این احساس تو یکطرفست خلاصه کلی حرف زدم اونم هی گریه می کردو حرف خودشو میزد با هزار بدبختی تونستم ارومش کنم راهیش کنم بره خونشون.

تو راه که بر میگشتم دلم برای هومن خیلی می سوخت که دل به همچین دختری بسته چیکار باید میکردم باید بهش می گفتم که هدیه همچین آدمیه یا نه و خیلی سوالات دیگه مثل این تو ذهنم بود و احساس میکردم دوستیه عمیقم با هومن در معرض خطره اونم بخاطر مساله ای که من هیچ تقصیری توش نداشتم و تلفن های مکرر هدیه هم به همه این تفکراتم دامن میزد خلاصه 2 روز گذشت و هومن زنگ زد قرار گذاشتیم ترمینال آزادی که بریم دانشگاه تو اتوبوس که نشسته بودیم هومن شروع کرد به حرف زدن که رضا فلان دختره بود تو دانشگاه داره بهم پا میده می خوام بیارمش خونه و از این حرفا (کلاً هومن زیاد تو دانشگاه دوست دختر داشت) که گفتم پسر مگه تو با هدیه قول و قرار نداری که گغت نه بابا دیروز زنگ زد دعوامون شد کلی بد و بیراه بهم گفتیم و بهم زدیم فکر کنم خواستگار درست و حسابی داره منو پیچوند که من همونجا فهمیدم هدیه برای چی اینکارو کرده و هدفش چیه برام این بی مبالاتیه هومن خیلی عجیب بود که به همین سادگی داشت از کسی که ادعا میکرد عاشقشه و براش میمیره می گذشت البته یکمم خوشحال شدم که بیخیال هدیه شده چون من میدونستم اون چجور آدمیه از طرفیم میترسیدم چون هدیه الان دیگه هیچ وابستگی به هومن نداشت و البته هومنم همینطور خلاصه به دانشگاه رسیدیم رفتیم سر کلاس وسطای کلاس بود موبایلم زنگ خورد هومن بغلم نشسته بود دیدم شماره هدیه بود ریجکتش کردم دوباره تماس گرفت هومن حواسش به کارام بود برای اینکه تابلو نشه نذاشتم شماره رو ببینه گفتم از خونس اومدم بیرون کلاس جواب دادم گفتم من سر کلاسم اگر میشه بعداً تماس بگیر که بدون توجه به حرف من گفت عشق من حالش چطوره گفتم ببخشید که زد زیر خنده گفت می خوام باهات یه موضوع مهمی رو مطرح کنم گفتم پس باشه برای شب گفت باشه باهات تماس میگیرم شب شد به بچه ها گفتم من میرم یه دوری بزنم و یکم برای خونه خرید کنم زدم بیرون با خودم فکر کردم خوب این که خیانت به دوستم نیست اونا که باهم ارتباطی نداشتن اگر من با هدیه باشم که اتفاقی نمیافته بعدم هومن بی بند و بار تر از این حرفا بود تصمیم گرفتم باهاش راه بیام زنگ زد سلام علیک کردیم گفت عشقم چطوره خندیدم تشکر کردم منم باهاش احوالپرسی گرمی کردم گفت وقت که داری با هم حرف بزنیم گفتم آره مشکلی نیست گفت رضا من میخواستم از طرز فکرم در مورد یه رابطه بهت بگم و اینکه من دوست دارم بعنوان یه دوست کنارت باشم و باهات سکس داشته باشم طوری صحبت میکرد که میشد فهمید هیچ محدودیتی برای خودش قائل نیست منم گفتم حالا که کاملاً دیدگاهتو گفتی و طرز فکرتو برام روشن کردی مشکلی با این موضوع ندارم قرار شد که دو روز بعد که بر میگردم تهران هدیه بیاد پیشم خلاصه دو روز گذشت و من عصر بود که رسیدم تهران خونه ما تو تهران یه خونه 2 طبقه هست که طبقه دوم دست مستاجر بود من روی پشت بام یه اتاق 30 متری ساخته بودم و برای خودم اونجا دم و دستگاهی داشتم رفتم اتاقمو مرتب کردم تختمو جمع و جور کردم یه دوش گرفتم و خوابیدم تا صبح برم دنبال هدیه ، هدیه هم چون برای کنکور کاردانی به کارشناسی درس میخوند صبح می رفت کتابخونه و تا ساعت 8 شب کتابخونه بود برای همین اومدنش به تهران مشکلی از نظر خانوادش ایجاد نمی کرد قرارمون ساعت 10 بود رفتم دنبالش دیدم مثل همیشه شیک و زیبا اومده بود یه کوله شیکم رو دوشش بود که چون به هوای کتابخانه اومده بود بیرون چندتا کتاب تست با خودش برداشته بود سلام علیک کردیم دستشو گرفتم و رفتیم منم که نمیخواستم خونه ضایع بازی بشه با آژانس رفته بودم دنبالش اومدیم جلوی خونه پیاده شدیم با احتباط رفتیم بالا تا رسیدیم به اتاقم از قبل لوازم عشق و حال و چیده بودم همه چی داشتم میوه ، ویسکی ، شراب خلاصه بساط مون جور بور رفتیم تو نشستیم رو تخت هوا گرم بود کولرو روشن کردم هدیه هم مانتوشو در آورد یک تاپ قرمز داشت شلوار جینشم هنوز پاش بود یه شربت درست کردم گفت مشروب نداری گفتم چرا گفت یکمی میریزی تو شربتم گفتم باشه یه پیک درست درمون جانی باکر ریختم تو شربتش برای خودمم ریختم آوردم پیرهنم و در آوردم یه موزیک لایتم تو کامپیوتر پلی کردم نشستم کنارش دستم و گذاشتم رو رونای پاش.

واقعاً تحریک کننده بود و بوی عطرش داشت دیوونم میکرد شربت و خوردیم یکم داغ شدیم چرت و پرت میگفتیم و میخندیدیم سرمون گرم بود اما هردومون هوای کارامونو داشتیم هدیه دستمو گرفت و سرشو گذاشت رو شونم گفت رضا دوستت دارم میخوام چند ساعت مال هم باشیم گفتم تا هر وقت که تو بخوای تمام وجودم مال توئه نگاهم کرد چشماش واقعاً زیبا بود بدنش خیلی گرم بود وقتی خودشو بهم نزدیک می کرد گرمای بدنش و قشنگ حس می کردم آروم سرشو گرفتم تو بغلم و با گوشش بازی میکردم و گردنشو آروم و ریز لیس میزدم داشت تحریک می شد دستش و گذاشت روی کیرم و آروم از رو شلوارم ماساژش میداد از اینکه یه دختر به این زیبایی و با حالی کنارم بود و من می خواستم بکنمش واقعاً خوشحال بودم بلندش کردم کمربندشو بازکردم و شلوار جینشو در آوردم وقتی چشمم به شرتش افتاد کیرم داشت شلوارمو پاره میکرد که جفتمون بی اختیار به کیرم نگاه کردیم و زدیم زیر خنده یه شرت نارنجی پاش بود که جلوش تور بود و بدن رو فرمش رو خیلی زیباتر کرده بود سرم و نزدیک کسش کردم و چند بار نفس عمیق کشیدم واقعاً خوش بو بود دلم میخواست همونجا کسش و بخورم اما نگه داشتمش تاپشم درآوردم سوتینش با شرتش ست بود حالا هدیه جلوم بود با شورت و سوتین ازم خواست شلوارم و در بیارم شلوارمو در آوردم و کیر سیخ شدم از روی شرتم پیدا بود خوابوندمش رو تخت خودمم خوابیدم روش از ازش لب میگرفتم چند دقیقه ای لب بازی کردیم بعد چرخوندمش سوتینش و باز کردم وای خدای من باورم نمیشد هدیه واقعاً کردنی ترین دختری بود که تاحالا دیده بودم سینه هاش ساز متوسط بود ولی از رنگ پوست بدنش که کمی گندمی بود سفید تر بود و نوک خیلی خوش رنگی داشت صورتی روشن بود خیلی روشن و نوکه بزرگی هم نداشت دقیقاً همون چیزی بود که دوست داشتم نمیدونم عوضی چی به پوستش زده بود که اینقدر خوشبو و تحریک کننده بود سرمو نزدیک سینه هاش کردم و از پاییت تا بالا لیس زدم بعد نوکش و کردم تو دهنم شروع کردم به خوردنشون یکی از سینه هاشو میخوردم یکیشو میمالیدم هر از گاهی هم به آرومی کیرمو میکشیدم رو کسش که یه آه زیبایی میکشید که دلم میخواست همون جا کسش و پاره کنم 20 دقیقه داشتم سینه هاشو میخوردم که احساس کردم حسابی تحریک شده آروم آروم رفتم پایین سمت شرتش یکم با نافش ور رفتم بعد شرتشو درآوردم پاهاش بهم نزدیک بود و نمیتونستم کسش و ببینم اول یکم با رون پاش بازی کردم خیلی دوست داشتم بدونم هدیه پرده داره یا نه ولی ازش نپرسیدم پاهاش و باز کردم اونم مقاومتی نکرد چیزیو که دیدم هیچوقت فراموش نمیکنم کسش واقعاً زیبا بود ترو تازه و خیس بعد طوری شیو کرده بود که بایه راه باریک از موهای بسیار کوتاه و نا محسوس طرح خوشگلی رو کسش درست کرده بود گفتم عزیزم هنرمندی خاصی بخرج دادی تو شیو کردن کست خندید گفت اگر دوست نداری نخورش اصرار نمیکنم گفتم مگه میشه این کوسو نخورد می خورم تازه با نون اضافه زد زیر خنده و پاهاشو باز باز کرد و سرشو گذاشت رو بالش و چشماشو بست سرمو به کسش نزدیک کردم واقعاً بوی معرکه ای میداد اول با دستمال خشکش کردم بعد چند بار زبونم و از پایین تا بالا رو کسش کشیدم که دادش در اومد داشت حال میکرد هی میگفت رضا میخوام پارم کنی جرم بدی از همون روز اول که دیدمت کیرتو تو دهنم فرض میکردم ازم دریغ نکن منم کسشو تندتر می خوردم که پاهاش شروع کرد به لرزیدن و با یه حالت شدیدی ارضا شد آب سفیدشو که از کسش میریخت بیرونو دیدم و حسابی حشرم زد بالا خانوم ارضا شده بود من هنوز شرتم پام بود خودش فهمید بلند شد گفت کیرت و میخوام بخورم میخوام همشو بکنم تو دهنم میخوام کلفتی کیرتو تو دهنم حس کنم شورتم و در آوردم کیرم حسابی کلفت و آماده بود که بره تو دهن هدیه جون کیرمو که دید جا خورد از گندگیش راستش خودمم جا خوردم از همیشه گنده تر شده بود همینطور که وایساده بودم کیرمو گرفت دستش اول یکم مالیدش بعد کرد تو دهنش واقعاً حرفه ای ساک میزد معلوم بود قبلاً هم ساک زده اول فقط سر کیرمو مک میزد بعد همشو میکرد تو دهنش خوابیدم و ازش خواستم تخمامم لیس بزنه اونم اینکارو کردو خودشم خیلی حشری شده بود هی قربون صدقه تخمام می رفت بعد چند دقیقه که ساک زد سرشو گرفتم و نگه داشتم و تلنبه میزدم تو دهنش چند بارم زیاد فشار دادم که حالش داشت بهم میخورد سرعتم و تند کردم که احساس کردم آبم داره میاد گفتم هدیه داره میاد گفتم چیکارش داری بزار بیاد خواستم از دهنش در بیارم که دستشو دور کمرم حلقه کرد و نذاشت و آبم ریخت تو دهنش حرکاتش عین جنده ها بود خیلی حال داد همه آبم ریخت تو دهنش ولو شدم روش رفت صورت و دهنشو شست اومد کنارم خوابید بدجوری تحریک بود کیر منم که تازه به کس تر و تازه هدیه رسیده بود بخواب نبود چند دقیقه با هم ور رفتیم کیرم دوباره آماده شده بودبهش گفتم عاطی پرده داری یه خنده موزیانه کرد گفت اگر قول بدی اول کونمو پاره کنی بعد بری سراغ کسم نه ندارم خوشحال شدم یکم اسپری به کیرم زدم چند دقیقه بعد شستم و اومدم سراغش روغن مخصوص بدن تو اتاقم داشتم زدم به کیرم و یکمم ریختم رو کون هدیه و با انگشتم با سوراخش بازش کردم تا شل شد سر کیرمو گذاشتم رو کونش آروم کردم تو یکم می کردم وای میستادم تا جا باز کنه بعد یکم دیگه کم کم دیگه تمام کیرم تو کونش بود که گفت رضا پارم کن شروع کردم تلنبه زدن من پشتش بودم عاطی جلوم قنبل کرده بود یکی از پاهاشو گرفتم بلند کردم دیگه کس و کونش کاملا در دسترس کیرم بود 15 دقیقه با شدت و تند از کون کردمش دیگه کونش باز باز شده بود گفتم میخوام کستو پاره کنم اجازه هست که گفت بکن عزیزم مال خودته چند بار کیرمو کشیدم رو کسش خیس خیس بود با یه فشار کوچلو کیرم تا ته رفت تو کس خیس و داغش داشتم دیوونه میشدم تند تند تلنبه می زدم عاطی دیگه از حال رفته بود فقط داد می زد اه و اوه میکرد چندتا تلنبه تو کسش میزدم می کشیدم بیرن با فشار می کردم تو کونش که جیغ میزد ولی اینقدر داشت حال می کرد که هیچ مقاومتی نمی کرد یه نیم ساعتی که کس و کونش رو پاره کردم احساس کردم آبم داره میاد بهش گفتم کجا بریزم گفت بکن تو دهنم برش گردوندم کیرم کرد تو دهنش چند تا ساک زد که آبم با فشار ریخت تو دهنش همشو قورت داد جفتمون ولو شدیم هدیه که دیگه جون نداشت حرف بزنه بعداً بهم گفت وقتی داشتم کسشو میکردم و وسطاش در می آوردم میکردم تو کونش ارضا می شد هر بار من اینکارو می کردم اون ارضا می شد بعد از سکس زنگ زدم 2 تا پیتزا آوردن خوردیم و دو بار دیگه از کس و کون گاییدمش به خودم اومدم دیدم ساعت 5 خلاصه جمع و جور کردیم و فرستادمش سر کوچه بابام هم خونه بود ماشین و برداشتمو رسوندمش قزوین تو ماشین تا قزوین 2 باش برام ساک زد منم کسش و می مالیدم خلاصه اون روز از بس ارضا شدم احساس میکردم کوه کندم برگشتم خونه اس ام اس داد رسیدی گفتم اره بعد از اون 5 بار دیگه با هدیه سکس کردم و هومن هیچوقت از این قضایا مطلع نشد یا اگرم شد به روش نیاورد و هنوزم یکی از بهترین دوستام هومنه با هدیه هم تلفنی ارتباط دارم ولی چون دانشگاه قبول نشد دیگه کمتر فرصت جور میشه بیاد تهران ولی هر وقت اوضاع مناسب باشه میاد پیشم ببخشید داستانم طولانی بود و ممنونم که وقت گذاشتین خوندینش همگی موفق باشین .

نوشته: رضا

اگر دلیل موجهی برای تغییر نام کاربری دارید می توانید با پیام خصوصی از ادمین درخواست کنید نام کاربری تان به نام دلخواه دیگری تغییر داده شود. اگر دلیل تان موجه تشخیص داده شود و نام دلخواه تان قبلا ثبت نشده باشد این تغییر انجام می شود.

به دلیل جلوگیری از آشفتگی درباره هویت کاربران، خود کاربران این امکان را ندارند

در حالت عادی کاربران نمی توانند در گالری های سایت عکس بگذارند اما می توانند در تالارهای انجمن عکس آپلود کنند (»چطور؟«) .

به کاربران معتمد و فعالی که به طور مداوم در انجمن ها عکس های سکسی خوب بگذارند نقش مدیر بخش عکس داده می شود تا بتوانند مستقیما در گالری ها عکس بگذارند.

شما می توانید داستان/خاطره تان را در ادیتور دلخواه تان (ورد، نوت پد، آفیس و ...) بنویسید. بعد متن کامل شده را در فرم «ارسال داستان» پیست کنید و برای ما بفرستید. برای ارسال داستان لازم نیست عضو شهوانی باشید

لطفا توجه کنید که اگر داستان تان را روی کامپیوتر خود ذخیره نکنید ممکن است به دلایلی مثل قطعی شبکه یا مشکل سرور داستان شما برای شهوانی ارسال نشود و زحمت تان به هدر رود.

همزمانسازی محتوا