خاطرات و داستان های سکسی شما

خاطره ی سکسی جالبی دارید؟ این بخش برای شماست.

آرزوي مهتاب(قسمت سوم)

نوشته porrnonegar در 6. August 2011 - 23:08

تو تراس مدتي هم من و هم مايک سکوت کرده بوديم و جرعه جرعه مشروبمونو مي نوشيديم. من داشتم فکر مي کردم چجوري اين کار رو انجام بديم ، حرف زدنش راحته ولي موقع عمل آدم نمي دونه ابتدا چيکار کنه . حس ميکردم مايک هم توي اين فکر بود و اون هم زير زيرکي مهتاب رو ديد ميزد . مهتاب اون روز يه تي شرت صورتي با شلوار کرم پوشيده بود و مو هاشو بسته بود .
مهتاب 3 سال از من کوچکتره و بر خلاف سنش چهره اون بالاتر و جا افتاده تر نشون مي ده. قد بلندي داره و هيکل متناسب . اون بلونده سينه هاي خوش فرم و سايز 70 و باسني خوش تراش و نسبتا پهني داره ، اون نسبت به بقيه خواهراش هم زيبا تره و هم خوش هيکل تر . چشماي سبز و صورتي کشيده با لب هاي پهن و خلاصه همه ويژگي هاي يه الهه سکس رو داره .
مهتاب و ماري توي آشپزخانه مشغول صحبت بودن در حالي که مهتاب کمي فرانسه صحبت کردنش ضعيفه ولي باهم خوش و بش مي کردن . مايک سکوت رو شکست و ازم پرسيد : براي امشب وسايل چي داريد ؟ من تعجب کردم گفتم : وسيله چي ؟ گفت وسيله هايي که توي اون فيلمه که ديده بودي رو ميگم . من زدم رو سرم گفتم : اوخ ... اصلا به اونجا ش فکر نکرده بودم . مايک لبخند زد گفت : هِ ، ولي من فکر اونجاشم کردم از ماري خواست چمدونشو بياره ، يه چمدونشون از همه سنگينتر و بزرگتر بود . آورد و درشو باز کرد ، در حين باز کردن چمدون ، ازش پرسيدم : مايک آخه گمرک که نمي زاره اين جور وسايل رو بياري ... مايک شرت ماري رو در آورد از ساک با خنده گفت : فکر ميکني چجوري ما اين وسايل رو آورديم ؟ من کمي به شرت ماري نگاه کردم ، ماري هم خندش گرفته بود ، گفتم : اي حرومزاده ، تو لباسهاي زير کثيف خودتو زنتو گذاشتي رو تا مامور گمرک بيخيال اين چمدون شه ؟ همه زديم زير خنده . من از خنده داشتم مي مردم در همون حين تک تک وسايل رو از لابلاي اون لباس کثيفها درآورد و مهتاب هم تازه اومد پيشمون و نشست رو پام ، به مهتاب اشاره کردم که ببينه وسايل هم آوردن . مهتاب هم زل زده بودو بررسي مي کرد اين وسايل چيان ؟ مايک در همين حين گفت : منو ماري از اين ها بعضي موقع ها استفاده مي کنيم ، مشکلي ندارن .
مقداري زنجير ، چندتا سيم يه دستگاه که شبيه واکمن بود و کير مصنوعي ( تا کير مصنوعي رو ديدم به مايک گوش زد کردم که اينا رو اگه گمرکي ها ميديدن همون جا اعدامتون مي کردن ) و بعد کلي وسايل ديگه که نمي دونستم چيه ، بعضياشون ظاهر جالبي نداشتن . به مايک گفتم اوکي اين ها رو مي زاريم تو اتاق به موقعش . مايک هم قبول کرد . هر چهارتامون توي تراس لحظات شادي رو گذرونديم واين بين نگاه هاي مهتاب رو به مايک متوجه شدم که چجوري داشت بين پاهاي مايک رو با چشماش مي چروند تا اينکه نزديک غروب شد و کم کم تصميم گرفتيم بريم تو.
ساعت 6 بعد از ظهر شد و من به مهتاب گفتم که کم کم حاظر شيم براي برنامه . مهتاب هم که ثانيه شماري ميکرد و براش اهميت نداشت که اين وسط ماري چيکارست . من همه رو توي هال جمع کردمو گفتم که ديگه کم کم موقعشه . ماري پرسيد که آيا تا به حال تجربه اي داشتين که من گفتم نه ولي مهتاب چيز هايي مي دونه . ماري گفت اشکالي نداره من راهنماييتون ميکنم و دست مهتاب رو گرفت در همون حالي که دست مهتاب رو گرفت ببره تو اطاق مهمان مهتاب با نگاهي که پر از شور و اشتياق بود به من خيره شد من هم بهش گفتم ، عزيزم دوست دارم . اونهم گفت : منم دوست دارم و با ماري رفتن تو اطاق مهمان . منو مايک مونديم . دقيقه نودي تازه يادم افتاد يه نگاهي به مايک بندازم ببينم اين آدم با اين هيکل ،سايز آلتش چقدره و مهتاب مي تونه تحمل کنه يا نه ؟ داشتم به خشتک مايک نگاه مي کردم که مايک متوجه شد و گفت : مهرداد . من خيلي زن هاي بلوند رو دوست دارم و چندين بار به ماري گفتم که کاش مهتاب رو بتونم لمس کنم و باهاش بخوابم، ماري هم ناراحت ميشد از اينکه احساس مي کرد نمي تونه منو ارضا کنه ولي ماري هم جاي خودش براي من جذابه . من کمي ناراحت شدم ولي به خودم گفتم که ديگه نبايد ناراحت شم. بايد از اين به بعد لذت ببرم ولي وقتي بحث ماري اومد وسط منم اون چيزي که تو دلم بود رو گفتم : آره مايک ، زن تو هم براي من خيلي جذابه هميشه سينه ها و کون بزرگ سياه پوستا منو منقلب ميکنن، مخصوصا ماري که بعضي موقع ها تو ذهنم تصور مي کردم چجوري سينه هاي گندشو مي خوريو لذت ميبري . اون وقت يه کوچولوشم نمي دي به من ! مايک زد زير خنده و به شوخي گردن منو گرفت گفت : در مورد زن من حرف مي زني عوضي؟ بعد جفتي خنديديم . احساس ميکردم حالا وضعيت بهتر شده چون منو مايک رومون به هم باز شده بود و اينطوري باهم راحتتر بوديم و نگرانيم فروکش کرد .
بعد از نيم ساعتي ماري از اتاق اومد بيرون و ازم خواست که باهاش برم تو اطاق خودمون . من هم رفتم کمي دلشوره داشتم . ماري متوجه دلواپسي من شد لبخندي زد گفت : مهرداد ، نگران نباش من هواي همه چيز رو دارم . بعد چونمو گرفت و ناز کرد ، همون موقع من کمي آروم شدم و ماري آروم منو به روي تخت هل داد و من روي تخت خوابيدم . ازم خواست لباسامو درارم بجز شرت . منم درآوردم . ماري رفت سراق اون چمدوني که وسايل توش بود و يک دستبند درآورد و دستهاي منو به بالاي تخت بست و بهم نگاه کرد و گفت : تو واسه برنامه حاضري حالا نوبت مهتاب زن سکسيته .
ماري اطاق رو ترک کرد و در رو بست بعد از چند دقيقه در باز شد ، چيزي که ميديم باورم نميشد ! مهتاب بود با يه شرت تنگ مشکي و يه پيراهن توري و زيرش کرست مشکي بود و کفشهاي پاشنه بلندي که ابعاد برامدگي هاي بدنشو بزرگتر جلوه ميداد و سکسيتر شده بود و آرايشي جيغي داشت ، رژلب قرمز سايه مشکي با روژگونه کمي پررنگ.در کنارش ماري شرت و کرست تنگ و سفيد رنگي پوشيده بود . جفت خانم ها فوق العاده سکسي شده بودن . ماري انگار سينه هاش رو بزور داخل کرست جا داده بود و شرت تنگش نشونه بزرگ بودن و خوش گوشت بودن کونش بود.
ماري دهن بند رو به مهتاب داد و ازش خواست که دهن منو ببنده . منم مقاومت نکردم و مهتاب دهنمو بست در اين حين متوجه نفس نفس زدناي مهتاب شدم و فهميدم که چقدر داره از اللان لذت ميبره و مشتاقه ! انگاري به مرادش رسيده بود .
مهتاب جلوي تخت واستاد و منتظر موند در اون لحظه ماري ، مايک رو صدا زد . مايک با شرتي مشکي وارد اطاق شد و از همون اول چشش افتاد به مهتاب و متوجه شدم که بدجوري محو هيکل زيباي زنم شده .
ماري اومد جلوي مايک و ازش لب گرفت به آرومي يهش گفت : اميدوارم به آرزوت رسيده باشي ، مايک هم در جواب کم نياورد و گفت : آرزوي من تو بودي و هستي ماري و بعد ماري شوهرش رو به شمت زن من بدرقه کرد . مهتاب مجذوب مايک شده بود چون مايک جدا از اينکه يه سياه پوسته ، بدني عضلاني داره و گنده هست و بسيار براي مهتاب سکسي بود .

ادامه دارد...

آرزوي مهتاب(قسمت دوم)

نوشته porrnonegar در 6. August 2011 - 23:06

راهي فرانسه شدم و حدود 4 روز کارم طول کشيد و يک شب با مايک توي يه کافه تريا قرار گذاشتم تا باهاش صحبت کنم .
من به کافه تريا رفتم و ديدم که مايک زوذتر از من رسيده اونجا ، نشستيمو بعد از احوال پرسي و صحبت در مورد کار ، من مقدمه چيني کردم براي قصد اصليم . بهش گفتم : مايک ميدوني که منو مهتاب خيلي همديگه رو دوست داريم و براي همديگه همه کار ميکنيم تا همديگر رو راضي نگه داريم ؟ مايک گفت : آره مهرداد چطور ؟ مشکلي پيش اومده ؟ منم فهميدم که دارم خوب پيش ميرم با کمي لحن ناراحت گفتم : ببين مايک منو زنم تازه فهميديم چجوري سکس کنيم . اينو که گفتم مايک گفت : آهان فهميدم ... زنت ميخواد جور ديگه اي باهاش سکس کني ؟ خوب گوش کن به حرفاش .... من حرفشو قطع کردم : نه! مايک ! مشکل اينجاست که ما دنبال شخص ثالثي توي سکسمون هستيم . مايک پوزخندي زد گفت : مهرداد ! دوست من ! اينجا اينجور مسائل عاديه ! حتي مراکزي هم براي اين جور کارها خدمات ميدن ، باورت ميشه ؟! من همينطور متعجبانه بهش گوش ميدادم . ادامه داد : ببين مهرداد تو اگه مي خواي زنت رو راضي نگه داري بايد يه شخصي رو هميشه مد نظر داشته باشي براي اينجور مواقع ، اين قضيه ربطي به کمبود عشق و خيانت نيست فقط توي روابطتون تنوع ايجاد کنيد اينطوري زندگيتون خيلي زيبا ميشه . من ازش پرسيدم : آخه مايک اون آدم بايد قابل اعتماد باشه و همينطور عوضي نباشه بشه روش حساب کرد . ميدوني که تو ايران بخاطر فقر فرهنگي اينجور مسائل به پايان زندگي ختم ميشه و احکام نا جوانمردانه اي صادر ميکنند. مايک گفت خوب زنتو براي تعطيلات بيار فرانسه من راهنماييت مي کنم چکار کني. من هم ديگه از اين حاشيه رفتن ها خسته شده بودم ، گفتم : مايک؟ تو مياي ايران ؟ مايک چشماش گرد شد ... به تتِ پتِ افتاد . گفت : آخه ... مهرداد .... منم ادامه دادم : نگران هيچي نباش مهتاب موافقه اينه که تو بياي پيشمون . مايک ليوان آب رو برداشت و سر کشيد . کمي آروم شد و گفت : من زن دارم و نمي تو.... بهم فرصت بده تا با ماري هم در ميون بزارم . منم گفتم اشکالي نداره ، من منتظر زنگتم .
اون شب در مورد علايق زنم در مورد اون نوع سکس با مايک صحبت کردم و 2 روز بعد من عازم تهران شدم و برگشتم تهران ، مطمئن شدم که مايک نتونست تصميم بگيره و با ماري حرف بزنه . شبي که رسيدم خونه ، مهتاب در رو که باز کرد ساک و چمدونمو گرفت و بعد از احوال پرسي ...ازم پرسيد که شير بودم يا روباه منم با افسوس دست مهتاب رو گرفتمو بهش گفتم : عزيزم متاسفم ، مثل اينکه مايک قبول نکرده و جوابي هم نداد. مهتاب لبخند زد و گفت اشکالي نداره مهرداد. همين که سعي خودتو کردي من خيلي خوشحالم . اون شب رفتم حموم و بعد اين همه جابجايي يه خواب مفصل رو انتظار داشتم و روي تخت خوابيدم . داشتم به ملاقاتم با مايک فکر مي کردم که ديدم موبايلم زنگ مي خوره برداشتم ديدم صدا داره مياد : مهرداد منم مايک ما امشب راه مي افتيم ميايم تهران ، من يه دفعه از جام پريدم بدون خداحافظي قطع شد . مهتاب گفت چي شده گفتم مايک داره مياد تهران . مهتاب از هيجان زياد پريد روم و کلي منو بوس کرد منم همينطوري بهت زده و باورم نميشد که مايک داره مياد. بعد از کلي خوشحالي يه دفعه به خودم اومدم به مهتاب گفتم : اون گفت ((ما داريم ميايم !)) يعني کس ديگه اي باهاشه ؟ نکنه زنشم باهاشه !؟ مهتاب گفت : عزيزم نگران نباش ، مطمئنا فکر درستي کرده ، اگه با خانمشم بياد که ايرادي نداره گلم . اون شب خوابيديم و هراسون واسه فردا ،خونه رو مرتب کنيم براي مهمونامون.
فردا شد و مثل هميشه مهتاب صبح زود پاشده بود و داشت غذا رو آماده ميکرد منم پاشدمو بقيه کارا رو کردم حدود ساعت 9 بود که مايک بهم زنگ زدو ازم خواست که آدرس رو به راننده تاکسي بگم ومنم راهنماييش کردم.
مهتاب تو پوست خودش نمي گنجيد و منم دلواپس بودم که بدونم کي همراه مايکه . زنگ در خورد از بالا ديدم که تاکسي رسيده و دارن باهاشونو برميدارن ، من هم رفتم جلوي در کمکشون ولي بيشتر از اينکه بخوام کمک کنم مي خواستم بفهمم چه کسي باهاشه .
حدس ميزدم مايک با ماري اومده بود تا همديگر رو ديديم سلام و احوال پرسي کرديم و راهنماييشون کردم به سمت خونه و ساک و چمدوناشونو آوردم بالا ، توي راهرو نزديک در خونه ماري جلوتر از ما بود به مايک گفتم : مايک از اينکه اومدي خيلي خوشحالم ولي آخه چرا خانومتو آوردي ؟ مگه قرارمون اين نبود که تنها بياي . مايک هم زد پشتم گفت : مهرداد. نگران نباش به موقش بهت ميگم . خلاصه بعد از سلام و احوال پرسي مايک و خانومش با مهتاب همگي خونه ما مسقر شدن . حين اينکه مايک و خانومش وارد خونه شدند ، متوجه نگاه هاي مرموزي که اون دو به زنم داشتن ، شدم. حتي موقع ناهار هم مهتاب رو موقعي که پا ميشد تا غذا ها رو بياره و تعارف کنه ، اونو برانداز مي کردن. راستش همون موقع احساس پشيموني کردم از اين کارم و مي خواستم يه کاري کنم هم مهتاب هم مايک و خانومش بيخيال اين داستان شن. ولي احساس کردم که مهتاب فوق العاده شاد شده بود و از يه طرفي نمي خواستم اين حس رو خرابش کنم . نگاه هاي مايک که رفيق شفيقم بود ، به مهتاب منو تحريک ميکرد که يه برخوردي باهاش بکنم ولي از يه طرف خودم ازش خواسته بودم و از طرفي مهتاب رو مايوس ميکنم با اين رفتارم . خلاصه ظاهرم رو خيلي معمولي نشون ميدادم ولي از داخل داشتم خُرد ميشدم. ناهار تموم شد و مايک و ماري رو راهنمايي کردم به تراس براي صرف نوشيدني. من هميشه يه بطري هِنِسي توي خونه نگه مي داشتم براي مهمونا و براشون سرو کردم . مهتاب هم مشغول شست و شوي ظروف بود تو آشپزخانه و من فرصت رو خوب ديدم چون ماري هم به بهونه مهتاب رفت به آشپزخانه ، از مايک پرسيدم : مايک ؟ چرا خانومتو آوردي ؟ اونم جواب داد : من اون قضيه رو با ماري در ميون گذاشتم و اون بعد از مدتي فکر کردن قبول کرد ولي به يه شرط ، اون هم اينکه خودش هم باشه ! من کمي تو فکر فرو رفتم ، مايک که متوجه شد من قفل کردم ، گفت : مهرداد ناراحت شدي ؟ گفتم : نه ... مايک .... نمي دونم چرا ؟ ولي بر خلاف منطقم ، حس ميکنم اينطوري بهتر شد (يعني فقط اين زن من نيست که اين وسط برنامه رو اجرا کنه) ولي خوب گذشته از اين فکرا ، داشتم از تراس به ماري نگاه مي کردم که متوجه شدم ، ماري بر خلاف چهره معموليش خيلي هيکل جذاب و تو پري داره . چون معمولا سياه پوستا يوقور و اندامشون اکثرا رو فرمه مخصوصا زنهاشون . مبهوت فرو رفتگي ها و برآمدگي هاي بدن ماري شده بودم که مايک شروع کرد صحبت کردن : خوب ... مهرداد ؟ قراره امشب برنامه شروع شه ؟ چون ما 3 روز بيشتر اينجا نيستيم . منم زدم پشت مايک به شوخي گفتم : عجله داريا ! نترس به برنامت ميرسي . بعد زديم زير خنده .
درونم دعوايي بين منطق و اميالم بود که ولم نمي کردن ، آخر سر بايد يه کدوم رو انتخاب ميکردم ، يا برنامه رو بهم مي زدم و يا نه، حس مي کردم با اومدن ماري اون دلشوره و احساس بدي که نسبت به اين قضيه داشتم کم شده و فکر ميکنم لذت بخش باشه که يه چيز جديد رو امتحان مي کنيم و خيالم هم از طرف مايک و خانومش راحته و همينطور مهتاب که انگار بهترين هديه رو بعد از 4 سال زندگي بهش دادم .

ادامه دارد...

آرزوي مهتاب(قسمت اول)

نوشته porrnonegar در 6. August 2011 - 23:05

منو مهتاب 4 سال بود که ازدواج کرده بودیم و تا این مدت با هم زندگی عاشقانه ای داشتیم و همینطور در مورد سکسمون.
من اقلب مسافرت بودم به خاطر وضعیت شغلیم، کمتر پیش همسرم بودم . حدود 2 ماه قبل ، من از مسافرات کاریم که 2 هفته طول کشیده بود برگشتم و هنگامی که وارد خونه شدم متوجه ناراحتی مهتاب نسبت به این مسافرتام شدم و بهم گفت که دیگه نمی تونه دوری منو تحمل کنه و من هم درکش کردم و مسافرت هامو برای مدتی عقب انداختم.
یه روز صبح مهتاب رفته بود خرید و طبق معمول سویچ منو برداشته بود. منم کمی دیرتر از خواب پاشدم و بعد از مسواک و صبحانه نوت بوک مهتاب رو برداشتم و می خواستم ایمیل هامو چک کنم که متوجه فایلی روی صفحه دسکتاپ شدم یه تیکه فیلم 20 ثانیه ای بود . بازش کردم ، با کمال تعجب دیدم اون قطعه فیلم تیکه های گلچین شده از فیلم های مازوخیستیه که توش یک مرد رو به جایی بستن و یک زن در حالی که اون مرد رو اذیت جنسی می کنه ، جلوش با یه مرد دیگه سکس میکنه . وقتی داشتم تیکه فیلمو هی میزدم عقب و میدیدم. متوجه شدم مهتاب از خرید برگشته و پشت من واستاده و خریدها هم دستشه ، برگشتم دیدم اونم با تعجب و کمی رنگ پریده به من نگاه میکنه ، فکر نمی کرد که برم سراغ نوت بوکش . من لبخند زدمو بهش سلام کردم ولی اون با لحن متعجب بهم جواب سلامو داد و همینطور به من خیره شده بود . من فهمیدم از اینکه این فیلمه رو میدیدم ترسیدخ بود و فکر می کرد من واکنش جالبی نخواهم داشت ولی من با کمال صمیمیت بهش گفتم که مهتاب جان ؟ چرا اینجوری نگاه می کنی منو ؟ عزیزم اشکالی نداره فیلم دیگه ! سرِ بریده که نیست ! بعد خندیدم . اون هم کمی آرامش پیدا کردو رفت تو آشپزخونه خریدشو گذاشت و اومد تو هال در حالی که داشت مانتو روسریشو باز میکرد ،پرسید چرا نوت بوک منو روشن کردی ؟ منم گفتم که می خواستم ایمیل چک کنم حال نداشتم بشینم پشت اون قارقارکِ قدیمی 2 ساعت طول میکشه تا بالا بیاد. حالا مگه چی شده ؟ مهتاب هم سریع لباساشو تا کردو حین رفتن به اطاق گفت هیچی همینجوری پرسيدم عزیزم . حالا من کمی شک کردم و احساس کردم قضیه یه خورده ای مهمتر از اون قطعه فیلمه هست . تصمیم گرفتم موقع ناهار بحث رو باز کنم تا ته توی قضیه رو درارم.
موقع ناهار شد ، مهتاب غذا رو چیند و نشست منم نشستم . قبل از اینکه کاری کنم گفتم خوب مهتاب خانوم ؟ چه خبر از فیلمای جدید ؟ (خندیدم) مهتاب کمی جا خوردو و خودشو جمع و جور کرد گفت : فیلم چی؟ فیلم جدید که تو ماهواره میده ، آمارشو از من می پرسی ؟من کمی جدی تر شدم : نخیر ! فیلم های جَقولپَقول (منظورم همون فیلم های سکسیه) . مهتاب قاشق و چنگال رو گذاشت رو میز : ببین مهرداد ، من فکر کردم بهتره بعدا در موردش بحرفیم ولی الان احساس می کنم باید همه چیز رو بهت بگم . من کمی استوپ شدم و کمی دلواپس ، انگار که اتفاق بدی افتاده و لی حرفشو قطع کردم گفتم مهتاب جونم الان ناهار بخوریم بعدش راحت می حرفیم . مهتاب هم کمی آروم شد و گفت باشه ، اینطوری بهتره . ولی از داخلم آشوبی بپا شده بود که نمی تونستم تمرکز کنم ولی بروی خودم نمی آوردم تا موعدش که بعد ناهار بود .
ناهار تموم شد و من دراز کشیدم رو کاناپه و طبق معمول مهتاب بقل سرم روی کاناپه نشست و تلویزیون نگاه میکردیم. تا اومدم صحبت رو باز کنم مهتاب پیشدستی کردو شروع کرد گفتن : ببین مهرداد من حدود 1 سالی هست که یه سری حس ها و نیازهای جدید پیدا کردم . شاید فکر کنی من دیوانه ام یا اینکه من خیانت کارم (در این حین فشار خون من رفت بالا ولی چیزی نگفتم تا حرفاش تموم شه) من تمام سعیمو میکنم تا این عشق بینمون حفظ شه و همینطور از همه چیز تو راضیم از اخلاقت و باطنت و از ظاهر و بدنت ، من حس میکنم که احتیاج دارم مثل اون زنه توی اون فیلمه که داشتی توی نوت بوک میدیدی باشم .(در این لحظه که به هم خیره شده بودیم، من خیلی گیج و مبهوت شده بودم پس ازش خواستم که بیشتر توضیح بده ) اونم ادامه داد : ببین مهرداد این حس هیچ تاثیری به عشقی که بینمون هست نمیزاره بلکه بیشتر هم میکنه ، هر کسی ذایقه ای داره منم تازه پیداش کردمو حس می کنم اینطوری خیلی عالی ارضا میشم. من ازش پرسیدم : یعنی منو آزار جنسی بدی ؟ گفتش : آره ولی اون فقط یه بعد داستانه، حس می کنم دوست دارم تو آزار بدم هم فیزیکی هم روحی ولی طوری که تو هم دوست داشته باشی .ما بین صحبتای مهتاب بودم که رفتم به دوران جوونیم که حدود 19 سالم بود و همیشه خونه داییم پِلاس بودمو توی کمد اطاقشون يواشگي فیلمهای سکسی رو برمیداشتمو نگاه می کردم یه دونه از اون فیلمها رو بیشتر از بقیه شون دوست داشتم ، اونم فیلمی که یه زنه همه جوره یه مردی که 4 دست و پاش بسته بود رو اذیت میکرد و آلتشو با بدترین دستگاها و کارا اذیت میکرد ، حس میکردم اینطوری خیلی لذت بخشه ولی وقتی با دوستام در میون میذاشتم منو مسخره می کردنو باعث شدن من اون حس ها رو سرکوب کنم و الان که 4 سال از ازدواجم با مهتاب گذشته و 29 سالمه این حس سرباز کرد. از مهتاب پرسیدم : مهتاب ؟ واقعا به این حسات ایمان آوردی ؟ مهتاب جواب داد : آره مهرداد خیلی لذت میبرم از این کار . مهتاب خیال میکرد من واکنش بدی خواهم داشت ولی بهش گفتم : مهتاب ، من به احساساتت احترام میزارم و هر چی که بخوای برات فراهم می کنم ، تو بهم فرصت بده و بهم یاد بده که جزییات این کار چیاست ؟ مهتاب که لبخندش معلوم بود که خیلی خوشحاله منو از لب ماچ کرد و با هیجان گفت : مهرداد تو هنوزم عشقت نسبت به من کم که نشده زیاد هم شده ، من بهت افتخار میکنم ، هر چی بخوای برات انجام می دم . من هم که احساساتی شده بودم با لحنی عاشقونه بهش گفتم که منم عاشقتم ولی ازت میخوام این قضیه بین خودمون بمونه و فقط منو تو و اون شخص ثالث در جریان باشیم . ولی تو ذهنم احساس کردم یه مشکل اینجاست . اون هم شخص ثالث ، اصلا از کجا بیارمش؟ فامیل و دوست و آشنا و اینا هم نمی شه ، هر کسی هم باشه یه جور آتو دستش میادو سو استفاده میکنه . پس چکار کنم ؟. اصلا یه همچین کسی رو از کجا پیدا کنم که نه آدم پررویی باشه و نه غریبه . مدتی فکر کردم و به نتیجه نرسیدم . از مهتاب پرسیدم که تو کسی رو با این مشخصات میشناسی؟ که مهتاب انگار از قبل یکی رو مد نظر داشتش ، گفت : همکارت مایک . من کمی فکر کردم دیدم چه انتخاب خوبی کرده این مهتاب . بهش گفتم خیلی شیطونی ها فکر همه چیزو کردی . مهتاب هم بقلم کرد گفت پس فکر کردی افسار زندگیتو به کی سپردی آقای هواس پرت ؟ و بعدش همدیگه رو بوس کردیم.
مایک کارمند سیاه پوستی بود که توی دفتر شرکتی در فرانسه که باهاش بيزنس میکردیم ، کار میکرد و من خیلی باهاش مراودت داشتم و چندین بار که با مهتاب می رفتم مسافرت ،ما رو به خونشون دعوت کرد و رابطه صمیمانه ای باهاش داشتم و از لحاظ اینکه هم پررو نیست و هم اینکه غریبه نیست خیلی مورد ایده آلی بود ولی مشکل اینجا بود که اون ازدواج کرده و زن داره و چجوری من اونو متقاعد کنم و بیارمش ایران و .... خلاصه مخم از همه لحاظ درگیرش بود تا اینکه قرار مسافرتم سر رسید و مجبور شدم تنهایی برم و بعد از اینکه کارهای بیزنسمو انجام بدم مایک رو متقاعد کنم تا اون چیزهایی رو که می خوایم ،برامون انجام بده ، البته اگه خیلی پایوند زندگی زناشویی باشه ، کار من سختتر میشه یا اینکه اصلا منصرف شم ولی سعی خودمو می کنم چون به مهتاب قول دادم.

ادامه دارد ...

ماجرای اولین جغ من در 14 سالگی

نوشته SAIEED در 3. August 2011 - 9:20

سلام دوستان
من سعید هستم 19 ساله از شیراز
این اولین پست من توی شهوانیه که داستان اولین جغم رو براتون نوشتم.
حدودا 5 سال پیش بود.من 14 ساله بودم.درسم خیلی خوب بود و همیشه جزو شاگرد اول ها بودم اما دوستانی داشتم که دکترای علوم سکسی رو داشتند!!!!!
یه بار سر کلاس دینی بودیم که معلمون داشت درباره ی منی توضیح میداد.....
بعد از کلاس من رفتم و از یکی از دوستام که اسمش فکر کنم علی یا علیرضا بود توضیح خواستم.
اونم تمام مسایل جنسی رو طی یک هفته برای من گفت.از سکس و ساک زدن و جغ و منی و این جور چیزا.
یه بار وقتی از مدرسه رفتم خونه،دیدم کسی نیست.منم ترسیدم و با خودم گفتم نکنه چیزی شده باشه.به موبایل بابام زنگ زدم که گفت رفتن تلویزیون LCD بخرن.منم قطع کردم و رفتم پای تلویزیون.همینجور کانال ها رو عوض میکردم ولی فکرم تو حرف های علیرضا بود.
یهو یاد حرفاش افتادم که راجع به جغ زدن برام گفته بود:خیلی حال میده.چشماتو ببند و فکر کن داری یه دخترو میکنی.بعد شروع کن به عقب و جلو کردن......
تلوزیون رو خاموش کردم و رفتم تو اتاقم.چراغ و روشن کردم و لخت شدم.خوابیدم رو تخت.یه لحظه گفتم نکنه که برام خطر داشته باشه.ولی گفتم یه بار امتحان کن شاید لذت داشته باشه!!!
خلاصه پاهامو بازکردم و یه ذره تف زدم به دستام.دستم رو گذاشتم رو کیرم و یه ذره باهاش بازی کردم تا بزرگ بشه.آقا یهو کیرم مثل تیر چراغ برق بزرگ شد.
دیگه وقت شروع جغ زدن بود.با یه دست کیرمو محکم گرفتم و با اون یکی شروع کردم به عقب جلو کردن.خیلی داشتم حال میکردم.پا ها مو به تخت فشار میدادم و محکم دستامو رو کیرم حرکت میدادم.چشمامو بستمو فکر کردم دارم جسیکا آلبا رو می کنم.
قبلا من به بلوغ رسیده بودم.
همین جور عقب و جلو میکردم که یهو دیدم کلاهک کیرم میخاره.احساس کردم داره داغ میشه.وای چه حالی میداد وقتی فکر میکردم دارم جسیکا آلبا رو می کنم.
یهو آبم در اومد.وای چه حالی داد.اما یه ذره درد داشت اولش.دیگه حشری شده بودم.دوباره شروع کردم به عقب و جلو زدن . خیلی حال میداد.بعد از اینکه منیم ریخت رو شکمم بلند شدم و لخت رفتم توالت و شکمم رو پاک کردم.بعدش رفتم تو اتاق و لباسامو پوشیدم و ملافه ی تخت رو که به هم ریخته بود صاف کردم.این بود داستان من . در داستان بعدی داستان سکس یا دختر عموم در 15 سالگی رو مینویسم.

خاطره 7 سال سکس با بابا شهره

نوشته shohre_dad در 16. July 2011 - 12:31
عکس های shohre_dad

بزودی
داستان و تخیلات سکسیم از سکس با بابام را مینویسم
7 سال سکس روزانه

سکس با یک دختر دوجنسه

نوشته بن یامین در 14. July 2011 - 8:59
عکس های بن یامین

سلام من بن یامینم این خاطره بهترین خاطره زندگیمه آن سال جنگ زده ها از کرمانشاه به خاطر جنگ تو شهر ما(درشمال)آمده بودند من با پسرای همسایه دوست شده بودم وفوتبال می کردم یه دختر خوشگل تو همسایگیمون بود که قدبلندی داشت وهمیشه جلوی خونه شو نو جارو می زد من گاهی میرفتم و بهش درس می دادم به نام سحر و یه خواهر داشت به نام سارا یک روز تابستان که من و برادرم شاهین داشتیم با آنها بازی می کردیم. ناگهان یک بوی گوز آمد سحر خیلی دختر خوشگل وعاقلی بود من گفتم یا کار شاهین است یا سارا سحر خندید و گفت یعنی تومطمئنی کار من نیست من گفتم نه گفت بیا کونم را بوکن وبعد آرام آرام دامنش را بالا داد و کونش را به بینیم نزدیک کرد و بعد نشست رو دهانم مجبور شدم گوزشو بخورم. من خیلی ناراحت شدم و از اوانتظار نداشتم اوهم دامنش را داد بالا و به جلو و عقبش می زد ومیگفت بخور بخور من خیلی از این صحنه تعجب کردم وخیلی رنجش گرفتم آن روز من می خواستم از اوانتقام بگیرم ومن هم گوز کنم بعد از اینکه شاهین و سارا مشغول بازی شدند او به من گفت می آیی پیش من بخوابی من گفتم باشه همچین که به تختخواب آمدیم من رگباری گوز کردم اوبه من گفت میخواهی کاری کنم که دیگر نگوزی من گفتم چه کاری یک دفعه حمله کرد و از پشت بغلم کرد واز پشت به من چسبید او هم شلوار مرا پایین اورد و آلت خود را که کرم زده بود به داخلش کرد خیلی درد داشت وهر کاری کردم نتوانستم از دستش رها شوم و زیر دست وپایش داد میزدم وفریاد میکشیدم اوهم گفت یک کاری مکنم که دیگه نتونی بگوزی(لهجه کرمانشاهی) بعد از رویم بلند شد ومن با عصبانیت آنجا را ترک کردم در خانه هی به این قضیه فکرمیکردم وتعجّب کرده بودم وناراحت شده بودم چند روزی به این قضیه فکر میکردم یک روز بعدازظهرکه به این قضیه فکرمیکردم ناگهان یک حالت ضعف به من دست داد با لذّت واز آن خاطره به جای نفرت احساس لذّت میکردم یک روز که درکوچه با شاهین وکرمانشاهیها بازی میکردم موقع فوتبال توپم افتاد توخونه شون رفتمو زنگ خونه شونو زدم اومد دم درو توپو آورد بعد یه نگاه با محبّت به من کرد و گفت لامپ خونه مو ن خراب شده به من کمک میکنی؟ به بچه ها بگو که دیگه نمیای فوتبال منم قبول کردم و منو برد در اتاق خواب یه صندلی زیر پاهام گذاشت وبعدش گفت: برو لامپو سفتش کن بعد کم کم به من نزدیک شد وپاهامو گرفتو شروع کرد بازی با دودولم من یه حالت عجیبی شده بودم بعد به من گفت دوست داری دوباره آنکار رو باهات بکنم قبول میدی؟(لهجه کرمانشاه) من که دیگه کاملاً تحریک شده بودم و اختیارم دستم نبود گفتم: آره بعد به من گفت دمر بخواب منم خوابیدم شروع کرد کونمو نوازش کردن وبا یک کرم زرد مالید به درکونم بعد شلوارشو پایین آورد و کیرشو به من نشون داد گفتم :مگه شما دخترا کس ندارین؟! گفت چرا ولی بعضی از ما اینجوری هستیم ! بعد می زد تو کونشو و کیرشو می گفت: بخوربخور من اینقدر تحریک شدم کونشو خوردم وبعد کیرشو داد خوردم بعد یه کرم به کیرش زد و تو سوراخ کونم تف ریخت و آروم آروم کیرشو کرد تو کونم هم درد داشت وهم لذّت ولی کم کم لذّتش چربید یه ربعی باهام حال کردتا اینکه آبش اومد و بعدمنو بوسید و تو گوشم گفت حالا کیرمن بزرگ میشه وکون توهم بزرگ میشه اینقدری و کون خودشو نشون داد گفتم با توهمین کارو کردند گفت:نه ولی کون ما دخترا بزرگه از اون به بعد من می رفتم توحیاطشون و اون به من میچسبید ومن از کنترلم خارج میشم ومیذاشتم هر کاری بخوادبا من بکنه بعضی وقتها بهش میگفتم منم میخوام تو رو بکنم اون کونشو می بست و هرچی زور میزدم باز نمیکرد بعد من خسته میشدم ونوبت اون میشد تا آلتشو میمالید فوری کونم باز میشد و هرکاری میخواست با من میکرد یه بار تو کوچه که داشت جارومیزد برگشت وگفت یادته چقدر گاییدمت یه احساس لذّت شدید به من دست داد یخورد یه بار رفتم تو زیرزمینشون داشتیم منچ میکردیم سحر ده بار انگشتم کرد ولی بهش هیچی نگفتم یک مبل قدیمی کوچیک توزیرزمینشون بود نشست رو مبل و به من گفت رو کیرش بشینم منم نشستم واون حسابی منو کرد بعد یه دفعه زنگ خونشون خورد به من گفت برو قایم شو مادرم اومده من بهش گفتم بذاراون اومدبازم روپات بشینم گفت نه سریع باش بروقایم شو آخه مادرش فکر میکردمن و اون با هم درس میخونیم پدر مادرش از ارتباط ما حساس نبودندچون می دونستند دخترشون دو جنسه است یه بار که داشتم از دستش فرار میکردم رو سراشیبی پلکان منو کرو خلاصه هرجا فرصت میشد این کارو میکرد

کافی بود به من اشاره کنه تا مثل یک برده ازش اطاعت کنم گاهی می نشست رومو واز من سواری می گرفت و اصلاً مثل یک زن وشوهر شده بوذیم (ولی برعکس بقیه زن و شوهرها)ظرفاشو می شستم لباساشو میشستم یک بار موقع ظرف شستن کیرشو چسبوند به کونم بعد همونجا منو خم کرد وخم شده من رو کردویک بار موقع آویزون کردن لباسها من رو ایستاده کرد اینها گذشت تا بعد دوسال برگشتند تو شهر خودشون و اون موقع موبایل هم نبود از همجنس بازی متنفرّم و اینکه یک پسر ازمن چیزی بخواد احساس نفرت میکنم یه همسایه داشتیم به نام اسی زمانی که من داشتم در دریا غرق میشدم منو نجات داد ولی بعداز من تقاضای بدی داشت من یه چک توگوشش زدم و به سرعت از خونه شون اومدم بیرون حتی سفره روهم تو راه از هم پاشوندم و فرار کردم از اون سال من با زنها ارتباط داشتم با دخترا ولی هیچکدوم برام سحر نشدن

سکس من با دوست خواهرم ...

نوشته imebi در 5. July 2011 - 8:04
عکس های imebi

سلام من ابی هستم 18 ساله می خواهم یه داستان بنویسم داستان یه دختر که خیلی دوست دارم...
10 ماه پیش صبح سایت 7 بود همه خانواده من می خواستن برن شمال به جر من پریروز که تصمیم گرفتن برن شمال خونه عموم من یه بهونه هایی آوردم که درس دارم می خوام به کنکور نگاه کنم حوصله مهمونی ندارم بخصوص تو خونه عموم که یه تکونی بخوری میگه پسر جان درست بشین بسیجی که نگو نپرس از اون بسیجیا بگزریم خلاصه بهونه های آوردم که رازی شدن تو خونه بمونم می خواستم خوش بگزرونم همه جوره خبری هم نداشتم که دوست خواهرم می آد خونه پریروز شد امروز ساعت 7 همه که نگم بهتر کیا کل خانواده آماده شدن که برن ساعت 11 از خواب بیدار شدم صوبونه آماده بود خوردم نشستم پای ماهواره ولی داداشم همه شبکه های سکسی رو قفل کرده بود فکر می کرد از همه زرنگ تره نمیگه که سایتوو حالش کافیه یه vpn داشته باشی دیگه همه چی ردیفه از ماهواره هم بهتر به کامپیوترم نمی زارم هیچ کس نزدیک بشه بگم باور نمی کنین هارد من یک تراس بیشتر از 150 گیگ پر از فیلم ، عکس خلاصه سکس تو سکسه حدودن بیشتر از 500 تا سایت سکسی می شناسم که اگه بخواین براتون می زارم ، تا اون موقع یه موقعیت سکسی برام پیش نیومده بود ولی خدا شانس بده به همتون که من ندارم فیلمی رو گذاشتم که اگه نگاه کنین آب گیره تون خود به خود می ریزه همین موقع ها که حشري شده بودم به هیچ چی فکر نمی کردم یهو زنگ خونه بزنگید پاشدم گفتم چه زود برگشتن قرار بود فردا بیان گیرم بزرگ شده بود خلاصه لباسم رو درست کردم رفتم که در رو باز کنم درو که باز کردم یه فرشته جلوم ظاهر شد صورتم قرمز شد بجای سلام همین جور بهش نگاه می کردم صدام می کرد آقا ابی آقا ابی گفتم جــانم خجالت کشید سرشو انداخت پایین گفت ببخشین سپیده خونه اس
ن نه خونه نیس رفته بیرون.
کی می آد . نمی دونم شاید یه 10 ، 20 دقیقه ای طول بکشه نمی دونستم که چجوری بیارمش خونه مانتو کوتاه پوشیده بود دلم آب افتاد نگاهم به زانوهاش بود اولین باری نبود که میدیدمش خونه ما اومده بود که با خواهرم درس بخونه دوم دبیرستان بود منم خیلی سعی کرده بودم که رابته دوستانه باهاش برگرار کنم موقعیت درست درمون پیش نیومده بود ولی با هم یه جورای صمیمی بودیم گف که بره و باز بر میگرده بهش گفتم رویا خانوم می تونی بیای خونه دیگه باید پیداشون بشه رفتن بیرون گف مگه خونه کسی نیس گفتم ن نه ولی خیلی و قتکه رفتن الان میان . نه میرم خونمون می آم دوباره گفتم چه کاریه این همه راه رو بری میگم که الان میان تا وقتی که بیان یه قهوه مهمون من و اگه خواستی هم کامپیوتر کار می کنیم آخه به کامپیوتر علاقه زیادی داره هر چند وقت یک بار با هم کار می کردیم. انگار که یواش یواش داش رازی می شد گف خیله خوب ولی اگه تا 20 دیقه دیگه نیان من میرم باشه هر چی شما بگین اگه نیان برو.امد خونه . وای چه حالی داشتم زربان قلبم فکرکنم 100 شده بود داشتم حال می کردم در حد تیم ملی یه دختر خوشکل تو خونه، منم شهوتی رفت نشست تو اتاق خواهرم منم رفتم که قهوه درست کنم وقتی که برگشتم رفته بود اتاق من به سرم زدم که وای سایت های سکسیو پوشه های فیلم ها باز هستن نا امید شدم که الانه که پاشه و بره ولی به روی خودم نیاوردم رفتم تو اتاق اینم یه قهوه برا رویا خانوم پوس خندی زد گف سپیده کجا رفته!!؟؟ دیدم که همه پوشه ها رو بسته نمی دونستم چی بگم با یه عه او رفتـــن رفتن بازار که خرید کنن داشتم سکته میکردم گف عا که این طور . آره حالا قهوتونو میل کنین الانه که برسن قرمز شده بود که نگو رفتم کنارش بفرما قهوه به خودم می گفتم که این اون همه سکسی رو دیده می خواد چی کار کنه نفس نفس می زدم که گف ببین یه چیزی می گم بهم نخندی گفتم نه هر چی دلت می خواد بگو .
گفت که من من من تا حالا دوس پسر نداشتم اگه که ... اصلا ولش کن گفتم نه بگو با کمی مکس گفت من خیلی دوس دارم که یه پسر بغلم کنه می خوام بودنم چه حسی داره بغلم می کنی انگار که خواب می دیدم واقعا اون داشت به من می گفت منم که از خدام بود گفتم آره ه ه
بپر بغل عمو ... با خنده ازروی صندلی دستمو گرفت پاشد وقتی که بحش چسبیدم بهترین حس دنیارو داشتم بدنش که بهم خورد با فشار دادن سینه اش تو سینم انگار که تو بهشت بودم توصیفش خیلی سخته . که اون موقع چه حالی داشتم بدنش خیلی گرم بود صدای قلبش رو احساس می کردم دیگه چی بگم براتون که بهترین لحظه زندکیم بود یه یه دقیقه ای بغلش کردم خواستم ازش لب بگیرم لبمو که نزدیک لبش بردم خودشو عقب کشید گفتم نترس بابا چیزی نیس گازت نمی گیرم بیا؟! لبم که به لبش خورد انگار یه شوک 220 ولت به گیرم زدن تو 2 ثانیه بزرگیش کامل شد حشری شد بودم که به کل لباش زبونش رو آوردم تو دهنم نمی تونستم نفس بکشم اونم همین طور ، نا گفته نماند که براتون بگم شاید بدونین تو سکس دخترا 80 % حالشو می برن پسرا 20 % . حالا بگزریم
دستاش دور کمرم بود یواش یواش می خواست که بیاره سمت گیرم منم دستمو بردم دور مانتوش تا دکمه هاش رو باز کنم معلوم بود که بار اولشه چه لذتی داشت سعی می کردم که مث فیلم های سکسی که دختر و پسر چه کارای می کنن که خودتون آشنایی دارین خوردن گردن از این جور چیزا . نفس نفس زدنش حشری منو چند برابر می کرد دیگه طاقت نداشتم می خواستم سریع مانتوش رو باز کنم سریع همه دکمه هاش رو باز کردم وقتی که مانتوشو در آوردم نمی دونم چی شد گفت بسه دیگه ...
گفتم:چی
کفت: دیگه بسه می خوام برم خونه
گفتم که چی داری می گی حالت خوبه سعی کردم که لباسش رو در بیارم ولی نشد.
این دیگه چه جور دختری بود حالمم خیلی بد بود چنان كيرم راست شده ‌بود كه سرش داشت شلوارمو پاره می کرد . داشتم فکر می کردم که شوخی می کنه ولی جدی بود فکری به سرم زد از اون فکر های شیطونی که به زور لباسش رو در بیارم که هر کاری دلم خواست باهاش بکنم مانتوشو برداشت مو هاشو درست کرد وقتی که بهش نگاه می کردم شیطون می امد سوراغم خیلی زیبا بود فرستو نمی خواستم از دست بدم ولی چه کنم چه کنم که اگه به زور نگهش می داشتم فکر می کردم که چه بالای به سر من می آد اگه باباش بیاد سراغ من اگه به بابام بگه وای که چی میشه خیلی اگه اگه های دیگه که دیگه زنده نمی مونم اگه خانوادم بفهمن ...
هـی به چه کنم چه کنم افتاده بودم واقعا داشتم بهش یه چورای التماس می کردم هر چی که بهش گفتم نرو ولی ...
ازش پرسیدم که چرا داری این کارو می کنی چرا داری می ری هچی نگفت دیگه دیر شد بود رفتو گفت به سپیده بگو اومدم نبودی
شما فکر می کنید که چرا نمود و رفت چرا ها چرااا؟؟؟
این داستان من بود این روزاهم که می بینمش وقتی که بهش نگاه می کنم نمی دونم نمی دونم ...
---------------
چه احساسی بهش دارم بهش علاقه دارم هر کاری می کنم که بهم علاقه مند بشه خیلی دوسش دارم خیلی

عشقم میپرستمت .. نه برای شهوت

نوشته arash_destiny در 5. July 2011 - 1:41
عکس های arash_destiny

امروز میخوام داستانی رو واستون بگم که یه مدت طولانی تمام افکارم رو به خودش متمرکز کرده بود !
این حرفایی که میخوام بزنم شاید خیلی سکسی نباشه اما فکر کردم واسه اونایی که از داستان های عاشقونه خوششون میاد خوبه ....
قبلا خاطره ی خانوم همسایه بفرمایید تو رو نوشته بودم اما این خاطره فرق داره ! شاید اسمش خاطره نباشه ... رویایی باشه که تو بیداری بهش رسیده بودم !
همیشه میگفتم عشقی وجود نداره ... عشق ماله قصه هاست .. هیچوقت قرار نیست عاشق شم .. اما خب زندگی باهام کاری کرد که واقعا عکسش بهم اثبات شد
2 سال پیش بود سال 88.. تابستون بود و تازه از شر امتحانا خلاص شدم ..
منم آدم آزادی بودم و خیلی مهمونی میرفتم و با دوستام میچرخیدم
کی میدونست یه مهمونی میخواد میعاد گاه عشق عمیق من بشه !!!!!
بالا خره اون روز رسید ... یکی از دوستام زنگ زد بهم گفت یه مهمونی معمولی قراره برگزار بشه .... منم دعوتشو قبول کردم ! مهمونی شب بود .. از صبح اون روز به خودم رسیده بودم چون کلا آدمی هستم که به شیک بودن شدیدا معتقدم ...
شب به محل مورد نظر رفتیم .. صاحب مهمونی به اصطلاح گود بای پارتی گرفته بود منم تو اون جمع همه رو میشناختم .. همه به جز یه نفر ! نه نه ! یه فرشته ... فرشته ای که وارد قلبم شد ... فرشته ای که تمام وجودم شد
اولش رفتیم نشستیم رو صندلی و مشغول تعارفا و احوال پرسی ها شدیم که من اونو دیدم ... از عسل دوست دختر دوستم پرسیدم اون کیه .. گفت نازنینه دوستمه چطور مگه ؟ چیزی نگفتم و بهش زل زدم ... نازنین یه دختر حدودا 16 - 17 ساله بود ... هیکل معمولی داشت .. همینطور صورت خیلی معمولی .. اما عشق که هوس نیست ... تو کل مدت نازنین رو نگاه میکردم .. عشق در یک نگاه واسم اتفاق افتاده بود ... حال عجیبی داشتم .. حالی که هیچوقت وقتی حتی با یه دختر رابطه فیزیکی داشتم حسش نکرده بودم ...
هرچی از زمان مهمونی میگذشت نازنین بیشتر تو قلبم وارد میشد و جاشو محکم میکرد ... موقع رقصیدن بود که اتفاقی رو به روی هم قرار گرفتیم ... جالب اینجا بود که دی جی هم انگار کارشو بلد بود !!! یه آهنگ فوق لایت گذاشت فقط میشد تانگو رقصید باهاش ... منم تو این سبک یکمی واردم ! اون جفت دستاش رو گذاشت رو شونه هام . منم دستام رو حلقه کردم رو پشت کمرش ... باورم نمیشد کسی که یه شبه عاشقش شده بودم داره تو فاصله نیم متری من میرقصه .. وقتی دستاش رو شونه هام بود انگار یه تکیه گاه شده بود واسم ... انگار نمیخواستم هیچوقت دستاش رو ورداره !!!
اون آهنگ که تموم شد انگار زندگی من تموم شد .. اما لبخندی که نازنین آخر رقص زد و ازم تشکر کرد بهم جون دوباره داد !!! واییی داشتم عاشق میشدم .. منی که دیس لاو بودنم زبون زد همه بود !!!! عسل هم اینو فهمید و خیلی با نیشخند و کنایه باهام حرف میزد ! من عاشق نازنین شده بودم ...
باید یه کاری میکردم ! فردای روز مهمونی به عسل اس دادم گفتم عسل تو جای خواهرمی میخوام یه چیزی بگم ... گفت میدونم از نازنین خوشت اومده !!! تو دلم گفتم خوبه فهمید و مجبور نشدم خودم بگم ... گفت آرش نازنین دختر خاصیه ! تا به حال با پسرا دوست نبوده .. اهل هیچ برنامه ای هم نیست !!! یه شکلک خنده هم زد !!!! عصبانی شدم گفتم عسل من دوسش دارم .... عسل گفت باشه صبر کن ببینم چیکار میتونم بکنم !!!
(اگه بخوام همه ی ماجرا رو ریز ب ریز تعریف کنم زیاد میشه )
بعد از 3 روز عسل بهم گفت نازنین میخواد ببیندت !!! وای انگار دنیا مال من شده بود !
هنوز شماره نازنین رو نداشتم و عسل پل ارتباطیمون بود ! اون روز یعنی روز قرارمون دل تو دلم نبود تا یه بار دیگه عشقم رو ببینم ! اولین عشق زندگیم !!!
قرارمون تو پارک استقلال بود ... دوستای تهرانی حتما میدونن دور فلکه 2 صادقیه هستش
من خیلی زود تر رسیدم ... نمیدونم شاید زمان رو فراموش کرده بودم .. شاید زمان برای من نازنینم بود .. بالاخره اومد .. اومد و با خودش واسم زندگی آورد .. اومد و آرامش قلبم رو آورد ... با هم نشستیم رو صندلی .. 5 دقیقه هیچ کدوم حرفی نزدیم و به مردم نگاه کردیم ... تا اینکه اون شروع کرد ..
- عسل بهم یه چیزایی گفت .
-- .....
- نمیخوای حرفی بزنی ؟
-- چطوری بگم .. خیلی سخته اما من آدم رکی هستم من از تو خوشم اومد از شب مهمونی هم دارم فقط به تو فکر میکنم
- از چی من خوشت اومده ؟
-- همه چی ... قابل توصیف نیست
....
......
.........
اون قرارمون به آغاز دوستیمون تبدیل شد .. شماره ها رد و بدل شد . اس دادنمون شروع شد ! هر بار که اس میومد واسم به عشق اینکه نازنین باشه میپریدم طرف گوشی ... این ماجرا 5 ماه طول کشید و ما هفته ای 2 یا 3 بار میرفتیم بیرون ... نازنین هم عاشقم شده بود .. حس میکردم .. جواب اس رو 5 دقیقه دیر میدادم کلی ناراحت میشد ...
تا اینکه قشنگترین روز عمرم رسید .. روزی که حاضرم تمام داشته هامو بدم تا اون روز برگرده و زنده شه ...
قرار داشتیم بریم بیرون ... اما نازنین زنگ زد و گفت نمیتونه از خونه بیاد بیرون .. مامان باباشهم خونه نیستن و اگه زنگ بزنن خونه میفهمن نیست و واسش بد میشه ! منم کلی ناراحت شدم و گفتم باشه خانومم میذاریم واسه یه روز دیگه .. دیدم گفت بیا اینجا .. تو خونمون باهم حرف میزنم ... نمیدونم چه حسی داشتم .. شهوت لعنتی داشت میومد طرفم اما سرکوبش میکرد .. میگفتم نازنین عشقمه .. آدم با عشقش کاری نمیکنه که با دخترای عادی کرده ... رفتم .. رفتم خونشون و آیفون زدم .. درو باز کرد منم یواش رفتم بالا تا کسی شک نکنه .. درو که واسم باز کرد دلم ریخت .. دومین باری بود که عشقم رو با لباسای خونگی و شیک میدیدم نه با مانتو ...
دلم میخواست همونجا داد بزنم چقدر عاشقتم ....
خانومم یه تاپ آستین دار پوشیده بود با یه شلوار کوتاه .. دیوونه شده بودم .. زبونم یهو میگرفت دلم میخواست همه دنیا بفهمن من با عشقم هستم ...
نازنین رفت و واسم شربت آورد خودشم کنارم رو یه مبل دو نفره نشست !!!
شربتشو میخورد و من به لب هاش نگاه میکردم .. نه از روی شهوت ... دوست داشتم نگاش کنم .. دوست داشتم با نگاهم مال من بشه ... شربتش رو که خورد یکم مونده تموم شه گذاشت رو لبای من .. وای خدا لبم رفته بود جایی که لبای عشقم چند لحظه پیش اونجا بود .. اون شربت از عسل از شیرین ترین چیز ها از شکر هم واسم شیرین تر بود ... چشمامو بستم و خوردم .. نازنین فهمید چقدر این کارش خوش حالم کرد ! بعد که تموم شد همینطور که چشام بسته بودم جای لب یه نفر رو لپم منو به خودم آورد !!
وای خدا اولین بوسه ی ما بود .. نازنین آروم گونه ( لپم ) رو بوسید ... کاملا حس کردم ضربان قلبم رفته بالا ... نمیدونستم چیکار کنم .. دوسش داشتم .. تموم هستیم بود .. بوسش که تموم شد در گوشم با یه حالت نازی گفت : آرشم تو همه چیزمی ...
وای این حرفش واسه 3 مرحله سکته کردنم کافی بود .. فقط بغلش کردم .. آروم صورتشو بوس کردم .. سرشو رو سینم گذاشتم و دست میکشیدم تو مو های بلندش ... نمیخواستم زمان بگذره .. وای خدا نمیتونم اون حسو الان با این کلمات بیان کنم ...
نازنین سرشو نزدیک صورتم کرد و آروم لبشو به لبام نزدیک کرد ... آخ حس اینکه چند ثانیه دیگه لبای نفسم رو میبوسم دیوونم میکرد ...
بالاخره لبامون به هم رسید .. فقط لبامون رو هم بود .. نمیخواستم سکسی بشه بوسمون !! اولین بوسه ی ما ... یه بوس ریز از لباش کردم و بهش گفتم خیلی دوست دارم عشقم ... نا خودآگاه دستم رفت طرف سینه هاش .. وای نباید این کارو میکردم ... اما شده بود بعد از 5 ثانیه که دستم رو سینش بود خواستم ورش دارم که دیدم دست گذاشت رو دستم ....
وای خدای من نمیدونستم کجام و داره چه اتفاقی می افته .. فقط میخواستم زمان نگذره ... راسته که میگن شیرین ترین سکس با عشقه آدمه ...
آروم لبم رو رو گردنش میکشیدم و با احتیاط بوس های ریز میکردم ... دستمم یواش یواش رو سینه های نازنین حرکت میکرد .. نازنین برام همه چیز شده بود .. دنیام رو از اون میدیدم .. میخواستم همه چیزم فداش کنم ...
هر لحظه حرکت لبم رو گردنش به من انگیزه زندگی میداد
دوباره لبامون رفت تو هم .. این بار عاشقونه تر .. دوست نداشتم لختش کنم .. میخواستم همیشه واسم مثل یه اشتیاق بمونه اما اون خودش لباساشو در آورد ... دوباره خودشو تو بغلم سپرد .. با تمام وجود دوسش داشتم ... میخواستم سانت به سانت بدنش رو ببوسم ... لبم رو رو تنش میکشیدم .. از گردنش به طرف سینه هاش رفتم ... لبم رو رو سینه هاش گذاشتم ..رو نوکش نه ! روی سینش .. فقط میخواست ارتباط بگیرم .. با اینکه اون حتی بهم دست نزد اما شهوت وجودمو گرفت .. شکمش رو غرق در بوسه کردم ... رون پاهاشو با دست نوازش میکردم و همش بغلش میکردم .. نمیدونم چقدر طول کشید .. خواست شلوارمو در بیاره اما نذاشتم !!!! میخواستم فقط اون لذت ببره .. میخواستم فقط اون خوش باشه ... پا هاشو باز کردم و ... وای خداااا ... میخواستم بمیرم .. دیگه میخواستم دنیایی نباشه .. فقط یادمه صورتمو گذاشتم رو کسش ... دیگه چیزی یادم نیست ... بوس های ریز میکردم ازش اونم ریتم نفس هاش کم کم تغییر میکرد ... تو خوردن ماهر بودم .. اون لحظه تمام وجودمو جمع کردم تا عشقم لذت رو بچشه ... همینم شد اونقدر خوردم واسش که آبش اومد .. آبش اومد و من تو چشم هاش خیره شدم .. بهش گفتم نازنینم دوست دارم ... اونم با یه لبخند جوابمو داد !!!!!
بعدشم رفتم واسه خانومم پسته و موز خریدم ... با یه کم کمک گرفتن ازش واسش شیر موز با پسته درست کردم اما نذاشتم از جاش بلند شه .. شاهزاده ی قلبم بود و بعد از ارضا خسته بود ... بعد که شیر موز رو خوردیم اومدم خونه .. اومدم خونه اما قلبم اونجا جا موند .. من و نازنین 2 سال با هم بودیم ....

معذرت اگه خیلی سکسی نبود .. این خاطره ی عشقم بود ....

یک داستان عاشقانه ولی ...

نوشته Ebi71 در 4. July 2011 - 8:37
عکس های Ebi71

...
سلام من ابراهیم هستم 19 سالمه دانشجوی کامپیوتر ، داستانی که می خواهم بنویسم در مورد یه دختریه که خیلی دوسش داشتم عاشقش شدم نه از این دوس داشتنای الکی واقعا همه چیز من بود (همه چیز من) تا اون موقع عاشق دختری نشده بودم دوستی هم نداشتم ؛ که این دوستی منو عوض کرد.اگه غلط املای داشتم منو ببخشین تا حالا داستانی ننوشتم نمی دونم چی شد که این سایت رو دیدم و...
حرفام مربوط میشه به 2 سال پیش واقعا اگه تمام داستانم رو بنویسم شاید یه کتاب در بیاد.
دلم براتون بگه که ساعت 12 شب بود نزدکای خیابون بهار تبریز با دوچرخه می اومدم خونه خیلی دیر کرده بودم نمی دونستم که به بابام چی بگم فکر می کردم یه دروغی پیدا کنم که حرفام رو باور کنه تو این فکرا بودم که یه دختر ی دیم که کاش نمی دیدم کاش رد می شدم و می رفتم کاش شهوت برم نمی داشت یه فکری به سرم زد که می خواستم برم بگم که دختر خانم این موقع شب داری تو خیابون چی کار می کنی بگم که بهم اعتماد کنه و ببرمش خونش یه همچین حرفای که بهم اعتماد کنه خدا خدا می کردم که یه سکسی با دختری داشته باشم اما یهو یه ماشین پارس جلوش واستاد دختره که اسمش (ستاره) اس یعنی بود، از ترس نمی دونست چی کار کنه صدای آهنگ بهرام از زبت ماشین می اومد من گفتم که یه تلاشی می کنن که سوارش کنن بعد می رن ولی پسره از ماشین پیاده شد دست بر نمی داشت بزور می خواست سوار ماشین کنه کیفشو گرفت دختره تلاش می کرد که فرار کنه اما پسره بغلش کرده بود می کشید تو ماشین جیغ دختر انقدر زیاد بود که تا یه کیلو متری می رفت ...
وقت نوشتن ندارم اگه از داستان خوشتون امید می خواین ادامه شو بخونین نظر بدین که بن ویسم و اگه که نه خدا حافظ شما چون خودمم ناراحت می شوم در موردش فکر کنم ...

i keep waiting for you but you never come...

ادامه داستان اینگونه میشه که ...
هر چه در توان داشتم آوردم به پا هام 100 متری عقب بودم با سرعت پدال می زدم که ...
نمی دونستم که باید چی کار کنم با هاشون هم کاری کنم یا که نزارم دختره رو سوار ماشین کنن نمی دونم چی شد که وقتی رسیدم ... نامرد داری چه غلتی می کنی همینو که گفتم دوچرخه رو ورداشتم زدم به زانوی پسره فریادی زد که نگو ستاره افتاد زمین فرصت نداشتم که بهش نگاه کنم اون یکی پسره از ماشین پیاده شد دیگه نفسی برام نمود بود دوان امد به سمتم یه مشتی زد به صورتم احساس کردم بینیم شکست . خودمونی بگم که من عرزه یه دعوا رو هم ندارم بچه که بودم وقتی دعوا می شد می رفتم قایم می شدم بگزریم بعدا در موردش می گم برات ، پسره زد چکو چونمو آورد پایین دیگه توانی برا استادن نداشتم رف کنار دوستش ولی چنان دوچرخه رو زده بودم که داش خون می اومد وقتی که به دختره نگاه کردم باور کنین آنقدر زیبا بود که همه دردام از یادم رفت انگار همونی بود که دنبالش بودم واقعا اون موقع شب داش تو خیابون چی کار می کرد؟ یا من چرا اونجا باید می بودم اصلا چرا رفته بودم بیرون؟ ادامش بماند برا بعد که اون عوضی ها چی کار کردن
.........................................................................................................

نقشه يه ضربدري با زنم

نوشته Jojooo در 28. June 2011 - 21:21

اميرم ٣٢سالمه زنمم٢٩سالشه ٦ساله كه باهم زندگي ميكنيم جفتمون عاشق سكسيم دوران نامزديم هر شب اونجا بودم و هر شب از كون باهم سكس داشتيم هميشه لباساي باز ميپوشيد با يه شلوارك جذب از بس از كون كرده بودمش كون الناز گنده شده بود ولي خيلي خوش فرم شده بود جوري كه با ديدنش كيرم راست ميشد.سانازو مهناز خواهر زنامن كه اولي ٣٤دوميم٢٤ سالشه.ساناز قبل از ما ازدواج كرده بود
ولي مهناز ٤ساله كه عروسي كرده.دوران نامزدي هميشه وقتي ميرفتم خونشون زنم خودشو جلو خواهراش بهم ميچسبوند از هم لب ميگرفتيم همديگرو ميماليديم جوري كه حشري ميشديمو ميرفتيم تو اطاق واسه سكس.از همون وقتا من از مهناز خيلي خوشم ميومد نسبت به سنش خيلي درشت بود قد بلند بدن تو پر سينه هاي سفتو بزرگ با يه كونه هميشه قنبلو كردني خيلي دوست داشتم بكنمش.وقتي باهم شوخي ميكرديم سعي ميكردم سينه ها با كونشو دسمالي كنم اونم از رو بچگي نميفهميد.داستان از اونجا شروع شد كه ٤سال پيش با يه بچه پولدار كه از فاميلاشون بود نامزد كرد ساسان همسن مهناز بودو من خوب ميشناختمش از اون بچه هايي بود كه ساعت ٩شب باخوردن شيري كه ماميش واسش مياورد ميخابيد.خلاصه قاقه قاق بود هميشه سوژش ميكردم ولي باباش خيلي بهش حال داده بودو همه چيش فراهم بود.يه چند ماهي كه از نامزديشون گزشت خانمم بهم گفت ساسان هنوز مهنازو دستماليم نكرده چون زنم خيلي حشري بود همه سكسامونو واسه خواهراش تعريف ميكرد مهنازم خيلي به حرفاي زنم گوش ميكرد به همين خاطر با الي يعني زنم راحت بود بهش گفته بود كه ساسان اصلا تو اين باغا نيست هر كاريم ميكنه يارو اصلا نميفهمه لباساي باز،آرايش زيادو ايجاد حس شهوتم حاليش نميشه.اينو كه از زنم شنيدم گفتم الي مگه ميشه مردي نسبت به مهناز با اون هيكل سكسي كه داره هيچ حسي نداشته باشه؟اگه من جاش بودم هر روز دوبار از اون كون خوشگلش ميكردمش.يدفه زنم دست زد به كير راست شدمو گفت نكنه تو تو كف مهنازي يني كون مهنازو بيشتر از كونه من دوست داري؟آخه نامزد كه بوديم روزي يه بار از كون ميكرديم.همينجور كيرمو تو دستاش ميماليدو گفت امير ميخام يه كاري واسه مهناز كنم دلم خيلي واسش ميسوزه ديروز وقتي واسش تعريف كردم چجوري منو تو استخر باغ بدونه اينكه بابات اينا بفهمن از كون كردي آب از دهن مهناز راافتاد منو ميماليد بدجور حشري شده بود چكار كنم كه ساسانو بياره تو خط؟منم كه ديگه از شق داشتم ميتركيدم گفتم قربون خودم برم كه هر شب دوست داره زنش زيرش حال كنه،بعد كشيدمش سمته خودمو شروع كردم به لب گرفتنو ماليدن سينه هاش الي سريع شل شدو كيرمو دراوردو حسابي واسش ساك زد ديگه داشت آبم ميومد كه خابوندمش رو مبلو كردم تو كسش داشتم تلمبه هامو به ياد خواهرش تند ميكردم كه انگار فهميد به چي فكر ميكنم.يدفه گفت جون اميرم كاش مهنازو مياوردم لذت اين كيره كلفتو با هم تقسيم ميكرديم ساسانم ميديدو ياد ميگرفت.اينارو كه شنيدم كيرمو دراوردم آبمو با فشار تو دهن زنم خالي كردم همشو خوردو پلو هم دراز كشيديم كيرم هنوز راست بود گفتم الي من يه فكري دارم ميخاي تو با ساسان در اين مورد حرف بزن چون اون دوتا خيلي با هم تعارف دارن.زنم گفت اخه چي بهش بگم كه حاليش كنم؟گفتم نميدونم يكم باهاش راحتتر شو يا به شوخي حاليش كن.گفت فكر بدي نيست دعوتشون كنيم باغ؟گفتم حرفي نيست ولي چكار كنيم كه باحامون راحت بشه؟گفت با مهناز هماهنگ ميكنم لباساي باز بپوشه سر شوخيو لبوليسرو باز كنه.گفتم خوبه ولي توام لباساي باز بپوش جوري كه سينه هاتو كونتو خوب بتونه ديد بزنه خودتو بهش نزديك كن تا بتونه بدن خوشگلتو لمس كنه.الناز با يه صداي شهوتي گفت يني تو ناراحت نميشي باحاش شوخي كنمو خودمو بمالم بهش؟سريع گفتم من اونجا ميام جلوشون ازت لب ميگيرمو ازپشت سينه هاتو ميگيرمو با هم ميرقصيم تا بفهمه فقط مال مني فقط حس سكسو بهش منتقل ميكنيم،مهنازم مياريم وسطو دوتايي جلو ساسان تاحد حشر باهاش ور ميريم.گفت واي امير جونم خيلي خوبي مهناز خيلي خوشحال ميشه.راستي امير اگه ديدم كه ساسان فرقي نكرد ميخام مهنازو اون وسط لختش كنم تا جلوش از كون بكنيش خوبه؟من كه خيلي خر كيف شدم بروم نياوردمو گفتم شايد از اين كار ناراحت بشه ولي ميخام بياريش وسطو با كيرش ور بري؟زنم گفت نه امير اخه دوست ندارم تورو ناراحت كنم.گفتم نه عزيزم همين كه بهم اعتماد داري منم بهت دارمو جفتمون ميدونيم اين كارو داريم واسه ادامه زندگيشون ميكنيم.خلاصه تا صبح دوبار زنمو كردمو برنامرو باهم چك كرديم قرار شد مهنازم در جريان بزاره تا واسه آخره هفته آماده بشه.ادامه دارد...

کردن کون خودم !!!!

نوشته mbd.iran در 24. June 2011 - 14:36

سلام من محسن هستم از یزد
این داستان چهارم آقا هومن ( نویسنده داستان های : چطور شوهر مادر زنم شدم - زنم دختر همسایه را برام جور کرد - مادرم به زنم حسودی می کنه ) است که لو رفته و من برای شما میذارم
شایان ذکر است که کسانی که اون 3تا داستان را باور کردن ، باور کردن این داستان براشون اصلا مشکل و دردآور نیست! واسه همین یه بار دیگه همون کار را کردم و از خودم عکس گرفتم ، براتون میذارم تا ببینید !!!
متن داستان:
داستان از اونجایی شروع شد که برام یه سفر کاری پیش اومد و باید میرفتم خارج از شهر و تو بیابون ، البته من چوپان نیستما !!!
منی که همیشه زنم یا مادر زنم یا دختر همسایه یا مادر خودم همیشه پیشم بودند و می کردمشون ، حالا شده بودم تنهای تنها و تو کف !
اونقدر جق زده بودم که جق زدن برام هیچ حالی نمیداد و خالیم نمی کرد !
باید یه کار جدید و باحالی می کردم
کیر من خیلی کلفت و بلند است بجونه مادرم راست میگم ، اونقدر بلنده که اگه کمرمو خم کنم راحت میتونم برای خودم ساک بزنم!!!
زیاد دوره کیرم نمی گردونمتون!
شروع کردم به ساک زدن
باورتون نمیشه چه حالی میداد
تو دلم میگفتم پدرسگ دندون نگیر!
وقتی خوب راست و بلند شد یه نقشه عالی کشیدم!
حالت فرغونی گرفتمو کیرمو کم کم خم کردم ، دیدم بــــــــلــه !!! سر کیرم به سوراخ کونم میرسه !!!
اولین بار بود که این گوه رو میخوردم !!!
یه کرم برداشتمو مالیدم به سوراخ کونمو انگشت وسطیو کردم توش تا یواش یواش گشادش کنم !!
نکته : کون من زیاد تنگ نیست و سر قضیه ( زنم منو واسه پسر همسایه جور کرد ، بعدا این داستان را براتون میذارم! ) پسر همسایه کونمو رو فرم آورده بود ، چون زنم نمیتونسته از عقب بهش بده ، پیشنهاد داد من براش اونکار را بکنم !!!
خلاصه داشتم کونم رو انگشت میکردمو تو حالو هوای دیگه ای بودم!
یه لحظه به خودم اومدمو دیدم ساعت مچیم تو کونم گیر کرده ( بابت همون قضیه رو فرم اومدن کونم! )
یواش مچ دستمو از کونم در آوردم
دیگه وقت کار اصلی شده بود!
کیرمو خم کردمو سرش را با سوراخ کونم مماس کردمو با هیچ فشاری ، کشیده شد تو!!! لا مسّـــب !!!
چند دقیقه همین جوری کونه خودم گذاشتم دیدم داره آبم میاد و چون هنوز سیر نشده بودم خواستم پوزیشنو عوض کنم تا تنوعی بشه و بیشتر حال کنم!
همونجور که سر کیرو تو کونم بود ، نشستم رو کیرم و شروع کردم تلمبه زدن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
عجب حالی میداد !!!!!
بعد چند دقیقه حس کردم که انقریب یا کونم جر میخوره یا ستون فقرات کیرم از وسط 2تا میشه واسه همین رفتم پوزیشن داگی ( سگی ) !
خلاصه چندین حالت خودمو کردم تا دیدم دیگه داره آبم میاد !!!
نمیدونستم تو کونم خالی کنم با بخورم !!!
یاد یه فیلم سوپر افتادم که مرد تو کون زنه خالی کرد و بعد از چند ثانیه زنه با یه ذره فشار از کونش خالی کرد بیرون و با انگشت برداشتو کرد تو دهنش وتا قطره آخرشو خورد !!!
تو دلم گفتم با یه تیر 2 نشون میزنم و همین کارو کردم !!!
قبلا آب خودم و چند نفر دیگه را خورده بودم ولی اینبار خوشمزه تر شده بود !!! دلیلشو نمیدونم !!! ( دوستان فهمیدن بهم بگن !!! )
آبمو که خوردم دیگه بی حس شدم و به خواب عمیقی رفتم
بعد از نیم ساعت با صدای گوزم از خواب بیدار شدم !!!
خواستم یه لب از کونم بگیرم ولی هرکاری کردم این یکی دیگه نشد !!!
خیلی ناراحت شدم و واسه همین بعد از اون قضیه رفتم ژیمناستیک و یوگا تا کمرم هم نرم و کشیده بشه و تا الان یه موفقیت هایی داشته و میتونم بوسش کنم !! به امید روزی که به تونم ازش لب بگیرم !!!
در آخر بگم که به جون پدرم ( البته نا پدریم ) که الانم کیرش تو کونم هست ، این داستان عین حقیقت و اصلا دروغ توش نیست !!!

ممنون میشم نظر بدید ویادی از خواهرمو مادرمو زنمو زن های هفت جد و آبادم کنید !!!

01.jpg

02.jpg

03.jpg

محسن از یزد : ioioiarmanioioi@yahoo.com
خوشحال میشم با هم دوست بشیم

عبور از خط قرمز

نوشته AYDIN_1390 در 23. June 2011 - 22:06

2 ماه است که مستقل شدم. یعنی اینکه تحت بحران های روحی و روانی قرار گرفتم و از خونه زدم بیرون. نه اینکه دختر باشم بر عکس پسر هستم 21 ساله و بچه تهران .
تک پسر بودم . بر عکس خیلی از خانواده های پسر دوست مورد غضب و خشم پدر بودم. رفتار دائی جان ناپلئونی پدرم من رو از خونه فراری داد . تصمیم گرفتم با تنها دوستم سیامک به صورت مجردی زندگی کنم. با خانواده ام فعلا ارتباطی ندارم و دوست ندارم داشته باشم. دلیلی نداره اونجا باشم. همه انگیزه های بودنم در آنجا از بین رفته.
از کارهایی که تو این چند سال مرتکب شدم به هیچ عنوان پشیمون نیستم. میدونم کسانی هستندکه با خواندن این سرگذشت ادبیاتی تند و خشن نثارم میکنن. ولی مهم نیست.
با اینکه 21 سالمه ولی به هیچ عنوان قصد ازدواج ندارم . تصمیم دارم مثل دوستم سیامک خوش بگذرونم. با موسیقی با عشق و حال . دنیا سرنوشت من رو این طوری قرار داده....
سیامک تو دانشگاه آزاد تهران شرق واحد قیام دشت دانشجو هست و من در نبود اون این مطالب رو می نویسم.در این 21 سالی که از عمرم میگذره تنها چیزی که در مغز من رشد کرده بی اعتمادی و بی اعتباری به جنس مخالفه. این به دلیل برخورد هایی بوده که با جنس مخالفم طی 5 سال گذشته داشتم. نمیگم این طرز فکر من درسته ولی نتونستم خودم رو قانع کنم که اشتباه فکر میکنم. نمیگم از زندگیم لذت نمی برم ولی هنجار شکنی کردم. از خوب و بدها گذشتم و بی احساس شدم.
بهترین لذت های سکسی رو بردم و از خط قرمز ها گذشتم. شاید یکی از عواملی که باعث اوج لذت جنسی من شد، گذشتن از همین خط قرمزها بود. به هر حال اتفاقی بود که افتاد و من مردم گریز شدم. صادقانه عرض کنم که خیلی دوست دارم زمان به عقب بر میگشت و من همه عوامل مخرب زندگیم از جمله پدرم رو از بین می بردم. با انتشار این سرگذشت در اینترنت با پدرم و کسانی که در تباهی من نقش داشتند اتمام حجت و به کسانی که به عنوان والدین با فرزندان خود این طور رفتار میکنند هشدار میدهم که بین فرزندان خود تفاوت قائل نشوند.

طعم سینه های مامان

نوشته ermanium در 18. June 2011 - 3:32

سلام
اول از همه بگم که اونایی که از این سبک داستانا خوششون نمیاد لطفا نخونن چون مجبور نیستن و نظر هم ندن چون نظرشون چیزی رو عوض نمی کنه.
اسم هایی که در داستان هست اسم واقعی افراد نیست. من سامان هستم و 21 سالمه و من تک تک فرزند هستم وقتی کلاس دوم راهنمایی بودم پدرم بخاطر پیشنهاد خوب کاری از ایران رفت و مثلا رفت که کار من و مامانم رو هم درست کنه که بریم اونجا ولی گویا اونجا اتفاقای خوبی افتاده بود و پیچوند ما رو. خلاصه ما تو آپارتمانی زندگی می کنیم که 3 طبقه هست و هر طبقه هم یک واحد ما تقریبا 16 سالی هست که اوینجا زندگی می کنیم. طبقه اول یه پیرزن و پیرمرد هستن که تو فاز خودشونن طبقه دوم ما و طبقه سوم هم یه خونواده دیگه. من و پسر اون خونواده که 2 سال از من بزرگتر هست و اسمیش امیر دوران دبیرستان رو تو یک مدرسه بودیم. و خوب خیلی هم با هم مچ بودیم چون 16 سال همدیگرو میشناسیم. مامان من تو یه شرکت حسابداره و کلا اون شرکت یه شرکت مهندسی که مدیرعاملش یه زنه سن بالا که مدرکشو از انگلیس گرفته و خیلی هم فمنیسته. اون شرکت 12 تایی کارمند داره که 10 تاش زن هستن. اون دوتای دیگه هم که مردن یکی آبدار چی شرکت هست که یه پیرمردیه و یکی هم پادوی اونجاست. امیر 2 تا خواهر داره که 2 تاشون هم شوهر کردن و امیر بچه آخره. پدر امیر آشپز یه رستورانه و مادرش هم کارمند یه اداره دولتی. مامان من یه زن معمولیه و به هیچ وجهی سکسی و مکش مرگ ما و از این جور چیزا نبود و نیست و اون موقع 38 سالش بود.

داستان از اونجایی شروع میشه که من سال دوم دبیرستان بودم و اواسط پاییز بود و امیر همونجا پیش دانشگاهی بود. یه مدرسه غیرانتفاعی خرتوخر. پنجشنبه ها پیش دانشگاهی تعطیل بود و امیر یا خونشون بود یا کتابخونه. (درسته که تنها بود ولی میگفت تو خونه بند نمیشم درس بخونم.) یه روز که 4 شنبه بود ما شبش خونه خاله ام دعوت بودیم که تولدش بود. اون شب یه اولویه تخمی درست کرده بودند که چشمتون روز بد نبینه تا ما رسیدیم خونه دیگه معده و روده ی من دست خودم نبود خوشبختانه مامانم از اون الویه نخورده بود و خلاصه تا صبح چایی نبات و از این شرو ورا. دم صبح شد دیدم حالم بدک نیست کم کم خوابم برد که یهو از خواب بیدار شدم دیدم ساعت 7 به زور بلند شدم که برم مدرسه آخه اون روز عربی داشتیم و یه معلم سگ که اگه یه جلسه غیبت میکردی جلسه بعد تا خایه ازت درس میپرسید. مامانم بهم گفت نمیخواد بری ولی من گیر دادم که نه میرم.(شرکت مامانم 5شنبه ها تعطیله) آقا ما راه افتادیم و رفتیم. زنگ اول این معلم مادرقهبه عربی اومد و رفت زنگ تفریح اول بود دیدم اوضاعم داره بهم میریزه. خیلی حالم بد بود از دل درد میخواستم زمین و گاز بگیرم. خوشبختانه مدرسه ما جوری بود که به بهونه دل درد و مریضی و اینا نمیزاشتن کسی در بره. منم دیدم اینجوری نمیشه به رفقا گفتم کیف من و بزارید تو کمد دیواری کلاس عصری بیاریدش دم خونه من از همینجا بپیچم برم. از اونجایی که مدرسه خیلی خرتوخر بود به بچه ها گفتم جلو در سالن جمع بشن. من از جلو در سالن رفتم تو و تیزکی از در معلم ها زدم بیرون. یه دربست گرفتم و اومدم خونه.

در اصلی و باز کردم اومد بیام تو قبل از اینکه در بسته بشه صدای بسته شدن در یه واحد اومد. در و بستم اومد بالا دیدم بله در خونه خودمون بوده و صدای امیر با مامانم میاد. که هنوز از پشت در خیلی دور نشده بودن که امیر میگفت 2ساعت پشت در وایسادم چرا در و باز نمیکنی و مامانم گفت همین که باز میکنم کلاهتو بنداز بالا. با خودم گفتم اِ یعنی چی امیر که هیچوقت با مامان من اینجوری حرف نمیزد داستان چیه ... اومدم کلید بندازم در و باز کنم که یهو صدای خنده بلند امیر و مامانم اومد. دیگه شاخ در اورده بودم. با خودم گفتم آخه اگه مامانم سکس میخواست که چرا امیر آخه اون که بچه س. این همه مهندس های گنده میان شرکتشون و میرن بعد گفتم نه بابا اصلا مامان من که سکسی نیست یه زن معمولیه. خلاصه نمیدونستم چیکار باید بکنم از یه طرف هم دل درد دیگه داشت میکشتم. ترسیدم برم تو. خلاصه رفتم درمانگاه محل خیلی هم پول تو جیبم نبود تازه باید آزاد هم پول دوا و دکتر رو میدادم چون دفترچه باهام نبود. تو راه خیلی اعصابم خورد بود خلاصه رفتم دکتر و یه شربت و قرص داد که نهایتا فکر کنم 100 تومن یا 200 تومن ته جیبم موند رفتم و رو یه صندلی جلو درمانگاه نشستم. قرص و شربت رو خوردم یه یک ساعتی گذشت که بهتر شده بودم. گفتم دیگه برم خونه. تو کوچمون داشتم میومدم که دیدم امیر داره میاد. گفت اینجا چیکار میکنی ؟ کیفت کو؟ گفتم دلم درد میکنه و مدرسه رو پیچوندم دارم میرم خونه. خلاصه اومدم خونه دیدم همه چیز عادی. به مامانم گفتم مدرسه رو پیچوندم از همون جا هم رفتم دکتر دیگه چایی نبات و این چیزا فایده نداشت. خلاصه ما دراز کشیدیم و تو فکر.

فکر این قضیه از سرم بیرون نمی رفت. نمیدونستم باید چیکار کنم. خلاصه ماجرا گذشت تا اینکه هفته بعد من تصمیم گرفتم مدرسه رو بپیچونم و نرم تا ببینم قضیه از چه قراره. صبحش مثل آقاها کیف و انداختم کولم و رفتم بیرون تا سر کوچه رفتم که یه وقتی اگه مامانم از پنجره نگاه کرد فکر کنه رفتم. دوباره برگشتم و در و آروم بستم و رفتم بالا پشت در پشت بوم وایسادم. مامان امیر زودتر رفت و باباش طرفای 9 بود که رفت.یه چند دقیقه بعد از اینکه باباش رفت امیر اومد بیرون و رفت طبقه پایین و زنگ خونه ما رو زد. مامانم هم در و باز کرد و بی سر و صدا رفت تو(یحتمل واسه اینکه این پیرزن و پیرمرده نشنون) کفشامو در اوردم و تیز از پله ها رفتم پایین. گوشم و چسبوندم به در. صداها واضح نبود بعدشم که دیگه انگار رفتن اونطرف تر و صداها قطع شد. دیگه مطمئن بودم امیر و مامانم بله. از یه طرف خیلی قاطی بودم که آخه چرا این چه وضعیه از یه طرف خیلی دلم میخواست ببینم چجوری مامانم رو میکنه آخه منم بدم نمیومد لختش و ببینم و بماند که گه گاه یه تلاشی میکردم اما بی فایده بود.کیرم حسابی راست شده بود. هی گوشم و میچسبوندم به در ولی صدایی نمیومد. دوباره رفتم بالا پشت در پشت بوم و نشستم. که یهو در باز شد و امیر اومد بیرون و کفش هاش رو گذاشت رو زمین و پوشید و رفت بیرون. با خودم گفتم الان چیکار کنم ؟ برم مچ مامان رو بگیرم؟ گفتم آخه خر اگه می خواستی مچ بگیری که باید سر بزنگاه میرفتی. یهو به ذهنم اومد نکنه از این مدرسه خراب شده ما زنگ بزن بگن چرا سامان نرفته. گفتم نه بابا عمرا. اون خراب شده کسی نمیفهمه معلم اومده یا نه چه برسه به من دانش آموز. دلم شور افتاد تیز رفتم مدرسه و معاون تو سالن مچ و گرفت گفت کجا بودی گفتم خواب موندم. خلاصخ ما رفتیم سر کلاس و تو راه برگشت پیاده گز کردم تا خونه. و همش به این فکر میکردم که چجوری مچشون رو بگیرم. اول گفتم از مامانم شروع میکنم بعد دیدم نه بابا اون اخلاقی که اون داره بفهمه دهنمو سرویس میکنه. گفتم میرم سراغ امیر هرچی نباشه اون هم سن و سال من. تو راه کلی تقشه کشیدم که چجوری به امیر بگم.

شب ساعت 8 بود به امیر مسیج دادم میشه بیام بالا یه کاری باهات دارم. جواب داد بیا. رفتم بالا و خوب طبق معمول مامانش فقط خونه بود و باباش سرکار. راستی اینو بگم که امیر یه مامانی داره که آدم حاضر خودشو تو آینه ببینه جلق بزنه ولی اونو نکنه نمیدونم شاید هم من اینجوری فکر می کنم. اما خود امیر آدم خوشتیپ و خوش رویی. خلاصه رفتیم تو اتاق و گفتم امیر میدونی چیه من یه مدتی تو کف زن های بالای 30 سالم عکس سکسی چیزی داری؟ (آخه من و امیر خیلی با هم راحت بودیم و از این با کلاس بازیا نداشتیم) گفت آره خیلی چیزای مالین و همینجوری که داشت ازشون تعریف میکرد کامپیوترش رو روشن کرد و منم تو دلم میگفتم پس حتما مامانم زیر دندونت بد جور مزه کرده. خلاصه یه سری عکس اورد و جاتون خالی عجب زن هایی هم بودن. به امیر گفتم تو تا حالا زن سن دار کردی؟ گفت نه. گفتم واسه این عکس جلق میزنی؟ گفت: آره بعضی وقتا. خلاصه زدیم تو کار این حرفا. دیدم داریم از موضوع خارج میشیم. حقیقتش نمیدونستم چجوری باید بهش بگم. که یهو بهش گفتم امیر میخوام یه چیزی رو بهت بگم گفت چیه زن سن بالا جور کردی؟ گفتم: نه. گفت: گوه خوردی اگه داری بده ماهم یه حالی بکنیم. بهش گفتم: تو که داری باهاش حال میکنی. اینو گفتم خودم یه جوری شدم و انگار دست و پام شل شد و امیر هم یه ذره دستپاچه شد و گفت یعنی چی؟ منظورت چیه؟ خیلی هم هول شده بود. گفتم داش امیر ما رو رنگ نکن امروز صبح .. خونه ما ... مامان من.... یهو امیر گقت خفه شو عوضی آدم راجع به مادرش اینجوری حرف نمیزنه. گفتم تو خفه شو هفته پیش یادته به مامانم گفتی چرا در و باز نمیکنی اونم گفت همین که باز کردم باید کلاهتو بندازی بالا. امروز صبح یادته تا بابات رفت تیز دویدی اومدی پایین. که یهو امیر قرمز و سیاه و خلاصه همه رنگی شد. حسابی عرق کرده بود. گفت تو از کجا میدونی؟ مامانت بهت گفته آره؟ گفتم: نه خودم کشیک میکشیدم. گفت گوه خوردی مامانت گفته. گفتم خره اون میاد خودشو تابلو کنه؟؟؟ خلاصه موضوع رو بهش گفتم که مامانم اومد بالا دنباله من خلاصه مجبور شدم بیام پایین. فرداش امیر ساعت 9 صبح اومد در خونه ما و به من گفت میای بریم فوتبال یه چشمکی هم زد و لباس فوتبالش هم تنش بود گفتم باشه رفتم لباسامو پوشیدم و به مامانم هم گفتم و رفتیم. اما نرفتیم زمین فوتبال محل رفتیم الکی دور خیابونا چرخ میزدیم. خلاصه امیر که دیگه تسلیم شده بود گفت بخدا از دیشب تا حالا پلک رو هم نگذاشتم حالا میخوای چیکار کنی؟ گفتم: حالا بگو ببینم ماجراتون چجوری شروع شد تا ببینم چی میشه.

امیرم شروع کرد که آره از وقتی بابات رفت من یه جورایی از مامانت خوشم اومده بود اما خوب اون موقع 1 دبیرستان بودم و بچه بودم و اما از مامانت خیلی خوشم میومد تا اینکه امسال تابستون بود که من کلاس میرفتم مدرسه یه بار 5 شنبه صبح دیدم مامانت رفت خرید و داره از سر کوچه میاد بارش هم زیاد بود کتاب ها رو زدم زیر بغلم و رفتم کمک. خلاصه کیسه ها رو تا تو خونتون اوردم که مامانت گفت صبر کن امیر جان واست یه آب خنک بیارم نشستم تو آشپزخونتون و مامانت هم آب و ریخت تو لیوان و داد دستم و خودشم رفت تو اتاق آب رو که خوردم اومدم برم از مامانت خداحافظی کنم که فهمیدم داره لباساشو عوض میکنه یواشکی از پشت دیوار یه دیدی زدم خیلی حال کردم و رفتم پشت در خونتون و بلند گفتم خداحافظ و اومدم. تا چند وقت تو کف این قضیه بودم که یه بار عصری از کتابخونه میومدم که دیدم مامانت داره از خونه میاد بیرون سلام و احوال پرسی گفتم اگه میرین خرید منم بیام کمکتون که مامانت گفت اگه کاری نداری لطف کن بیا. خلاصه رفتیم خرید و اومدیم در خونتون گفتم سامان نیست گفت نه رفته با پسر دایی هاش بیرون. (یادم اومد کی رو داره میگه) خوشحال شدم مامانت که اومد در روباز کنه خودم رو سعی میکرم یه جوری بهش بچسبونم که تابلو هم نباشه. خلاصه اومدیم تو و به مامانت گفتم میشه یه لیوان آب خنک بهم بدین؟ مامانت هم یه لیوان آب داد دست ما و خودش مشغول جابجا کردن کیسه ها شد کیسه میوه ها رو گذاشت تو یخچال که دیدم الان وقتشه بهش گفتم اگه کاری دارین کمک کنم که گفت نه مرسی دیدم اوضاع مساعده که دستم رو کشیدم رو دست مامانت یهو مامانت دستش رو کشید و برگشت چپ چپ نگاه کردن که کیرم رو چسبوندم در کونش گفت امیر خان زشته ما سال هاست هم دیگرو میشناسیم برو خونتون تا شروع نکردم جیغ و داد که کم کم دستمو گذاشتم رو کمر مامانت و اومد بالا که مامانت خودشو کشید کنار و گفت: بچه جون برو پی کارت دیگه و خلاصه چند تا فحشم داد. که پریدم وسط حرف امیر و بهش گفتم دیوس مامان من و زوری کردی؟ که گفت نه تو گوش کن. دیگه اعصابم داشت خورد میشد که امیر ادامه داد: کم کم مامانت رو از پشت بغل کردم و روسریش رو انداختم و شروع کردم به لیس زدن گردنش که اونم سعی میکردم خودش رو از من جدا کنه. کم کم سینه هاشو شروع کردم به مالیدن که انگاری حشر مامانت زده بود بالا و دیگه وول نمیخورد. که پریدم دوباره وسط حرفش که بعدش ترتیبش رو دادی؟ گفت آره دیگه ولی زورکی نکردمش. دلم میخواست محکم بزنم تو گوش امیر ولی خوب نزدم.خلاصه گفت که هونجا مانتوش رو در اورده و لختش کرده و ترتیبشو داده. گفت سعید بخدا گوه خوردم تو رو خدا صداشو در نیار اگه مامانت بفهمه دهنه هر جفتمون سرویسه.
خلاصه اومدیم خونه و نگاهم به مامانم برگشته بود. از یه طرف تصور سکسش داشت دیوونم میکردم از یه طرف دیگه اعصابم رو خورد. فرداش تو مدرسه زنگ های تفریح امیر رو کشیدم کنار و بهش گفتم میدونی چیه میخوام برام جبران کنی که یهو گفت باشه سامان جون هر کاری بگی میکنم. که یهو گفت سعید بخدا مامان من رو جلو سگ بندازی نمیکنتش اونو بیخیال شو. گفتم نه اون که نیست. گفتم یکی از خواهراته(میخواستم امتحانش کنم) گفت: اونا که بعیده ولی خوب بگو چجوری واست جورشون کنم؟ گفتم نه بابا نمی خواد راه دور بری یواشکی بهش گفتم همین مامان خودم رو جور کن. یهو شاخ در و اورد و شروع کرد که نمیشه و آخه چجوری و از این حرفا گفتم نمیدونم کار خودته. چند روز بعد بهم گفت فردا شب مامانم خونه نیست تو هم به یه بهونه ای از خونه بزن بیرون اما بیا خونه ما. منم مامانت رو میگم بیاد بالا اونجا تو هم یواشکی یه دیدی بزن. گفتم دید و اینا نمیخوام میخوام بکنم بابا. گفت حالا تو بیا. فردا شبش به مامانم گفتم میرم بیرون با بچه ها یه دوری بزنیم. و خلاصه تیزی رفتم خونه امیر اینا و کفشامو گذاشتم تو جا کفشیشون. آشپزخونه امیر اینا درش دید داشت به پذیرایی. یه فضایی بود بین کابینتشون و گازشون ویه سبد دوطبقه گنده سیب زمینی پیاز. امیر گفت بیا پشت این سبد قایم شو منم یه سری ظرف و اینا میزارم روش یه چندتا کیسه هم میزارم رو سیب زمینی ها و پیاز ها. گفتم تابلو بابا. خلاصه ردیفش کرد و خودش رفت پشتش قایم شد دیدم با اینکه قدش از من بلند تر ولی پیدا نیست. خلاصه من رفتم پشتش اون سبد نشستم. امیر زنگ زد به خونه ما و گفت دیدم الان سعید رفت بیرون منم تنهام یه سر بیا بالا از تنهایی در بیام. خلاصه از امیر اصرار و از مامانم انکار خلاصه اینکه قبول کرد. بعد یه 10 دقیقه(که دهن من هم تو اون وضعیتم سرویس شد) دیدم بله مامانم در زد و امیر در و باز کرد و مامانم اومد تو و رفت نشست اونطرفی که من دید نداشتم. امیر بهش گفت بشین رو او یک نفره مامانم گفت اینجا نشستم خوب که امیر بلندش کرد و نشوندش اونجایی که من دید دارم. دیدم بله مامانم خوشگل کرده و یه تی شرت سفید و با یه شلوارک آبی پوشیده. امیر هم اومد و دو تا چایی ریخت و برد. چاییشون رو که خوردن یه ذره کوس و شعر گفتن امیر مامانم رو بلند کرد و خودش نشست رو مبله و مامانم رو نشوند رو پاش. یه جوری شده بودم نمیدونستم باید چیکار بکنم و از طرفی کیرم هم بدجور شق شده بود. خلاصه شروع کرد به مالیدن سینه های مامانم و لب گرفتن ازش مامان هم که خوشش اومده بود و داشت حال میکرد.کم کم تی شرت مامانم رو زد بالا و و از لای کرستش یکی از پستون هاشو رو در اورد و شروع کرد به خوردن و لیس زدن. داشتم دیوونه میدشم دلم میخواست بپرم وسط و اون یکی پستونش رو درسته قورت بدم اما نمیشد. مامانم رو بلند کرد و لباس هاشو در اورد و خودشم لخت شد و در همین حین با هم خوش و بش هم میکردن. که دیدم امیر وایساد و گفت یه ذره دندونیش کن ببینم امروز چیکاره ای مامانم هم شروع کرد واسه امیر ساک زدن و امیر هم که تو عرش. بعد از چند دقیقه امیر کیرش رو در اورد از دهن مامانم و خوابوندش رو زمین که مامانم گفت چرا اینجوری میکنی خوب بریم رو تختی مبلی چیزی رو فرش که نمیشه. امیر که این کار و واسه دید من کرده بود گفت حالا امشب رو زمینی کیف کن ببین چی میشه. خلاصه پاهای مامانم رو باز کرد و شروع کرد کوسش رو لیس زدن. یه 1 دقیقه ای کوسش رو لیس زد و خوابید روش که مامان گفت یه خورده دیگه بخور امیر گفت بسه دیگه دیر میشه و خلاصه خوابید روش و کیرش رو فرو کرد تو کوس مامانم. من نمیتونستم ببینم کیرش رو ولی اون خوابیده بود رو مامانم و پستون هاشو(سایزش 75) می خورد یا لب میگرفت ازش و همینجوری هم تلمبه میزد. منم دیگه داشتم منفجر میشدم و با خودم میگفتم تو رو خدا امیر تمومش کن میخوای برم جلق بزنم. مامان من هم آه و ناله های با کلاسی میکرد و که کم کم امیر کیرش رو در اورد و آبش رو ریخت رو شکم مامانم و بیحال خوابید روش. به 6 - 7 دقیقه ای رو هم بودن که مامانم گفت بلندشو من تا برم یه دوش بگیرم سامان هم میاد. خلاصه امیر با یه دستمال آبش رو از روی شکم مامانم پاک کرد و اونم لباس هاشو تنش کرد و رفت پایین. اومدم بیرون و به امیر گفتم دیوس چه کیری داری. امیر گفت خوب مامان جونت رو دیدی؟؟ حال کردی؟ گفتم من دیدم ولی تو حال کردی. خلاصه یه 20 دقیقه نیم ساعتی گذشت و من اومدم خونم.دیدم مامانم داره موهاشو خشک میکنه.
وقتی بهش نگاه میکردم اون بدن لختش میومد جلو چشم و شق درد میگرفتم.

فعلا تا اینجاشو داشته باشین تا بقیه اش رو براتون بعدا بنویسم

من و زن های فامیل

نوشته sina63 در 11. June 2011 - 10:23

سلام. خاطراتی که می خوام براتون تعریف کنم مربوط به حدود 15 سال پیش تا الآن هست. هرچند طولانی هست ولی واقعیه. بنابراین باید با حوصله بیشتری بخونید. به جز اسم خودم اسم بقیه رو تغییر دادم.

من ساکن یزد هستم و هم از طرف مادر و هم از طرف پدر نوه بزرگ خانواده هستم. پدر فرزند ارشد و مادرم دختر بزرگ خانوادهشون هست برای همین من با اقوام (عمه، خاله، زن دایی و ..) اختلاف سنی کمی دارم. حدود 10-15 سال پیش اکثرشون تازه ازدواج کرده بودن یا جوون بودن.
هر وقت یکی از زن های فامیل شوهرشون به سفر یا مأموریت می رفت، من چون نوه بزرگ خانواده بودم می رفتم و باهاشون می خوابیدم.
بیشتر عمه مریم، عمه فریبا، خاله ستاره و مینا (زن دایی) شوهراشون سفر می رفتن و کسی جز من نبود که بره باهاشون بخوابه.
من از بچگی اونجای اکثر بچه های فامیل رو دیده بودم! ولی چون خانواده مذهبی داریم جلوی بزرگتر ها خیلی محترمانه و محافظه کار بودم. کلا وقتی برای خواب یا ... تنهایی خونه فامیل می رفتم، خیلی حال می کردم.
اولین خاطره من مربوط میشه به خاله ستاره . البته اون یکی راستش توی کف موندم و کاری نتونستم بکنم برای همین ممکنه براتون جالب نباشه. دومین خاطرمو براتون میگم که مربوط به عمه فریبا بود.

100‏ تومن

نوشته _FARHAD_ در 8. June 2011 - 21:03

سلام...
اولا بكم من حروف p ‎‏ و jh‏ و g‏ و ch‏ رو ندارم خودتون يه جوري حلش كنيد و منم سعي ميكنم از كلمات معادل استفاده كنم!
اين نوشته ها واقعيت هستن و اينم عرض كنم خدمت داداش هاي عزيزم و خواهرهاي خودم كه من الان 26 سالمه و تا حالا سكس نداشتم!
خب خاطره من كوتاهه اما ارزش خوندن رو داره ( دقت كنيد خاطره نه داستان).
خب :
از 18 سالكي خودم شروع ميكنم ، من با كلي فشار سال اول كنكور قبول شدم و به قول بابام شاخ غول و شكستم ، اما دانشكاه تهران قبول نشدم ! من توي رشته ي مهندسي شيمي تو دانشكاه اهواز قبول شدم ، موقع رفتن كه شد من هم كه مثل خيلي از بسرهاي توي ايران عاشق كشف كردن دخترها بودم اما تا اون موقع هيج بخاري از من بلند نشده بود البته جند صدباري به شدت حشري شدم كه تونستم خودم رو كنترل كنم! (جق نزدم)
حالا ...
داشتم ميكفتم :
يادمه وقتي تو تاكسي نشستم كه برم اهواز فقط تو فكر اين بودم كه براي اولين بار يه سكس درست و حسابي بكنم!
خب ، خداروشكر هوابيما سقوط نكرد و بازم الحمدلله جرخ هاشم باز شد و نشستيم تو اهواز ، البته من هميشه دانشكاه و مدرسه و درس رو حسابشو از سكس و ما في مربوطه جدا ميكردم! الانم قصدم نبود كه اونجا (توي دانشكاه) اين كارو بكنم . خب با هزار بدبختي يه سوييت كرفتم و يك هفته اول دانشكاه رو رفتيم تا روز هشتم به سرم زد كه نقشه ي خودم رو عملي كنم.
با كلي وسواس لباس بوشيدم و عطر و ادكلن و...
از در اومدم بيرون و شروع كردم راه رفتن تو خيابونا اما من استريزه بودم (اون موقع) و حتي به دخترا يه نيشخند هم نزده بودم الانم نتونستم كاري از بيش ببرم بس همينطور راه ميرفتم از كنار خيابون و مردم رو ديد ميزدم!
ساعت نزديك 11 بود كه رسيدم به يه خيابون و عين اسكلا راه ميرفتم كه ديدم يه دختره سرش رو از تو شيشه يه ماشين كرده تو و داره با راننده حرف ميزنه ، منم تو كف بودم باسن اون دختره رو ديد ميزدم!
سرعتم رو كم كردم تا بتونم بيشتر ديد بزنم كه يهو ديدم ماشين كاز داد رفت طوري كه نزديك بود كله ي اين دختره رو هم بكوبه به ماشين! من تعجب كردم برا همين سرعتم رو كم كردم تا ببينم جه خبره كه ديدم دختره دوباره وايساده كناره خيابون.
اوه، شصتم خبر دار شد كه يه خبرايي هستش اطرافم رو نكاه كردم ديدم يه سوبرماركت اون نزديك هستش رفتم داخل و يه راني كرفتم و وايسادم جلو در مغازه و شروع كردم به خوردن كه تو هواي شرجي اهواز واقعا بهم فاز داد !
خلاصه دختره رو نكاه ميكردم كه ببينم جيكار ميكنه كه بعد جند دقيقه بعد ديدم يه سمند سفيد جند متر جلوتر از دختره ترمز كرد و بعدش دنده عقب كرفت و وايساد جلو دختره تازه مطمعن شدم يارو جنده هستش!
خب رفتم جلوتر ديدم اين يكي ماشين هم مثل قبلي رفت ، منم خواستم برم جلو و بهش بكم امشب رو جند ميكيري به من بدي اما نميدونستم همين جمله رو بكم يا يه جيز ديكه يا اصلا من اشتباه كردم و يارو جنده نيست كه ديدم خيلي نزديكش شدم سرجام خشكم زد و زل زدم بهش ، دختره اول يه نكاه بهم كرد و بعد جند قدم رفت اونطرف تر ، من كه نميدونم جطوري قفل دهنم وا شد يهو از دهنم بريد كه : وايسا كارت دارم .
ولي باهام جلو نميرفت !
دختره با شك يه نكاه بهم كرد و با شك اومد جلو بعدش كفت جيكار داري؟
من كه كف دستام عرق كرده بود فقط من و من كردم!
اما مثل اينكه دوزاريش افتاد كفت جند نفرين؟
من يه نكاه به دور و برم كردم و بعد خواستم بكم جي رو جند نفريم؟ كه يهو فهميدم جي ميكه و كفتم تنهام !
اومد جلو و كفت 100 تومن ميشه ... ميخواي؟
من يدفعه جهارشاخ بريدم!
تازه فهميدم جرا اون ماشينا هيج كدوم سوارش نكردن !
اما من مييخواستم تجربه كنم برا همين كفتم جهنم ، و بهش كفتم : باشه.
يارو رنكش عوض شد .
كفت مكان داري؟
من : مكان جي؟
اون : (زير لب ) كير عجب اسكلي افتادما!
من كه تازه داشتم از آكبندي در ميومدم : آره دارم يه سويته.
اون : خب بريم ديكه ، نكنه ميخواي تا صبح اينجا بموني؟
من : باشه بريم.
شروع كرديم كنار هم راه رفتن من كه دلم ضعف ميرفت و سرم كيج ميزفت و دست و باهام عرق سرد كرده بودن و نوك انكشتام يخ كرده بودن هي خودم رو در حين راه رفتن از كنارش ميكشيدم كنار كه يدفعه كفت:
هي نكنه سركارمون كذاشتي؟
من كه ترسيدم از دستم بره كفتم:
نه به خدا .
كفت : خب خونت كجاست؟
من كه تازه مغزم به كار افتاده بود ، ديدم من هيج كدوم از خيابون هاي اهواز رو بلد نيستم ، در واقع كم شده بودم!
من : راه بركشتن رو بلد نيستم!
اون : جي؟
من : ببين من مال اينجا نيستم الانم كه تا اينجا اومدم راه رو كم كردم! ببين خونه من تو خيابون ... هستش ، من الان يه تاكسي ميكيرم و تو بهش آدرس بده بقيش رو خودم بلدم!
اون كه تا اون موقع جب جب به من نكاه ميكرد با شك كفت :
تو من رو سركار كذاشتي نه؟
من : نه به خدا راست ميكم!
اون : بهت نمياد آدم بدي باشي ، ببينم تو اولين بارته نه؟
من : از كجا فهميدي ؟
اون : اكه نميفهميدم خر بودم!
من : حالا تاكسي بكيرم ؟
اون : باشه .
سريع تاكسي كرفتم و رفتيم تو سوييت من ( كه به خاطر مجرد بودن بهم نميدادنش اما بول بابا همه جيز رو حل كرد) .
يادمه وقتي از تاكسي بياده ميشدم زانوهام به سختي صاف شدن و خودمم خيس عرق بودم!
رفتيم تو نشستيم.
من همينطور زل زده بودم بهش داشتم از شهوت ميمردم، رفتم جلو دستم رو دراز كردم سمت روسريش كه يهو وسط راه وايسادم !
يهو توي مغزم اين فكرها همزمان با هم اومدن :
_ تو كه دستت به اين رسيده ديكه اصلا جالب نيست باهاش سكس كني ! جالب تر و سخت تر اينه كه بتوني جلوي خودت رو بكيري!
من تو اين افكار بودم كه ديدم يارو كه فكر ميكرد من خجالت ميكشم خودش دكمه هاي مانتوش رو باز كرد و اومد طرفم من كه ديكه داشتم از شهوت و افكارم و تناقض اين 2تا و ترس از اينكه اكه كسي بفهمه جي ميشه داغون ميشدم ، قبل از اينكه دستش بهم برسه بركشتم و يه داد بلند زدم!
يارو كه خشكش زده بود و عين سك ترسيده بود يهو مانتوشو برداشت و دويد طرف در و تو همين حين ميكفت تو مريضي ، تو ديوونه اي و....
من فهميدم يارو ميخواد در بره دويدم طرفش آخه اون 100 تومن رو قبلا بهش داده بودم وقتي من رسيدم دم در ديدم داره تو خيابون ميدوه و فرار ميكنه اومدم برم دنبالش كه ديدم همسايه بالايي ميكه آقا فرهاد جي شده؟
منم حول شدم كفتم هيجي آقاي... من داشتم وسايلم رو جابجا ميكردم كه يهو يكيش افتاد رو بام و دادم رفت هوا...!
اون كه متقاعد نشده بود به اجبار و البته با منظور كفت :
حالا هر وقت كمك خواستي رو ما هم حساب كن !
منم يه جشم كفتم و رفتم تو!
اون شب همش تو اين فكر بودم كه وقتي بجه هاي دبيرستان ميكفتن "كير شدم" معناي دقيق و واقعيش يعني جي!

مامانم تو رختکن حمام

نوشته arash_destiny در 7. June 2011 - 10:03
عکس های arash_destiny

بچه ها این داستان مال من نیست ولی به نظرم شهوت انگیزه ........

ماجرايي را كه ميخوام براتون تعريف كنم مربوط به چند سال پيشه. اون موقع سيزده چهارده سال بيشتر نداشتم. دوستي داشتم كه اتفاقا همسايه ديوار به ديوار ما بود. اسمش كامران بود و يك سال از من بزرگتر بود. اما چون از بچگي با هم بزرگ شده بوديم با هم ندار بوديم و مسايل سكسي تو خونه را براي هم تعريف ميكرديم. مامانهامون همسن بودند و خوشگل و خوش اندام. يكي از كارهاي مخفيانه اي كه مي كرديم اين بود كه دزدكي شورت مامانها را مي دزديديم و مي برديم يك جايي با هاشون حال ميكرديم. يا اينكه وقتي مامان كامران حموم بود ميرفتيم زير تخت اتاق خواب مامانش و منتظر مي مونديم. تا از حموم بياد بيرون و بياد تو اتاق خواب و لباس بپوشه. و ما به زور شورتشو ببينيم. تو مدرسه ماجراها و داستانهاي سكسي زياد ميشنيديم. اما تا اون زمان چشممون به كون و كس نيفتاده بود. حتي عكس سكسي هم نديده بوديم. و هر كدوم يك جوري پيش خودمون كس رو توصيف ميكرديم. خيلي دلمون ميخواست ببينيم. ولي اين امكان پذير نبود. تا اينكه زد و بابام كه تاجر بود و به دبي رفت و آمد داشت. پيغام فرستاد كه تو دبي ازدواج كرده. وديگه به ايران بر نميگرده و مامانم ميتونه طلاق غيابی بگيره. مامانم از شنيدن اين خبر حالش بد شد به طوري كه هر چند وقت يكبار از حال ميرفت و تا چند ساعت بهوش نميومد. دكتر هم يك مشت قرص و دوا داده بود و گفته بود كه اين حالت عصبيه و عادي. و بعد از چند وقت به حالت اولش بر ميگرده و حالش خوب ميشه. يك روز كه كامران به خونه ما آمده بود تا با هم تلويزيون تماشا كنيم مامانم به حمام رفت. كامران به من گفت كه بريم و زير تخت پنهان بشيم. گفتم باشه ولي حالا زوده چون مامانم هنوز لباسشو در نياورده. كامران قبول كرد هنوز چند ثانيه نگذشته بود كه صداي جيغ مامانم بلند شد. به طرف رختكن دويديم. در را كه باز كرديم ديديم كه مامانم بيهوش شده و كف رختكن افتاده ولی هنوز لباس تنش بود. بطرف مامان دويدم و برش گردوندم كامران كه از ماجرا خبر داشت اومد تو و بالا سرمون ايستاد. گفتم كمك كن ببريمش بيرون. گفت صبر كن حالا بهترين موقعست كه كون و كسشو ببينيم. من ناراحت شدم و گفتم حالا؟؟ گفت آره فقط يك نگاه ميكنيم همين. راستش يه كم حشري شده بودم. مامانم يك تاپ پوشيده بود با دامن مخمل مشكي بلند تا پايين زانوش. ساق پاهاش سفيد بود و برق ميزد. كامران دودلي منو كه ديد منتظر جواب نماند. نشست و يه كم دامن مامانمو بلند كرد و زيرشو نگاه كرد و گفت جووون. بيا نگاه كن جووون. حسابي حشري شده بود. منم همينطور. دامنشو بالا زدم. چي مي ديدم همون شورت سياه كشي چسبان با نقطه نقطه هاي سفيد پاش بود. من و كامران قبلا بارها اين شورت را به كيرمون ماليده بوديم. دامنو رها كردم. كامران مهلت نداد و در يك چشم بهم زدن تاپ مامانمو از تنش در آورد. مامانم كرست نبسته بود و دوتا پستان سفيد و بزرگ نمايان شد كه ميلغزيد. ديگه تاب نياورديم. دوتايي كنارش دراز كشيديم و هر كدام يك پستانش را به دهن گرفتيم و شروع كرديم به خوردن و ماليدن. خيلي حال ميداد كه ديدم كامران دوباره دامن مامانمو بالا زد. دست كرد كسشو از روي شورتش ماليد. هر دو بلند شديم و كامران پايين شورت مامان را كنار زد و براي اولين بار چشممون به جمال كس روشن شد. چه كسي. سفيد بدون حتي يك تار مو تميز و جمع و جور. كيرهامون داشت شورتمون رو پاره ميكرد. كامران زود كيرش را آزاد كرد و كيرش مثل دسته بيل عمودي در هوا معلق ماند. منم كيرم را در آوردم و كامران آرام اول دامن و بعد شورت مامان را از تنش خارج كرد و به كيرش ماليد. بعد خم شد و كس مامان را بو كرد و بوسيد. منم پشت سرش اين كار را كردم. بعدش آرام كسشو باز كرديم و داخلشو نگاه كرديم و خوب معاينه كرديم. خوب كه تماشا كرديم آرام مامانم رو برگردونديم. واي چه كون بزرگ و سفيدي داشت نرم و گرم. عجب خط كوني داشت. كامران داشت ميتركوند. من از اون بدتر. دست كرديم رانهاي نرمشو از هم باز كرديم. واي ي ي ي. چشممون به سوراخ كونش افتاد. اين سوراخ كون را حتي بعدها تو هيچ فيلم سوپري نديدم. صورتي و كاملا جمع دورش يك دايره قهوه اي رنگ بود. كامران ديگه طاقت نياورد. كيرش را فشار ميداد و بهم نگاه ميكرد. پرسيد: بكنمش؟ گفتم: جرش بده ولي فقط كونشو. كامران گفت اي به چشم. تف زد به كيرش و سرشو گذاشت رو سوراخ كون مرطوب مامانم و فشار داد و به فشار سوم و چهارم كيرش تا ته رفت تو كون مامانم. كامران دادكشيد: آتيشه آتيشه. من كه شديدا كيرمو ميمالوندم گفتم: فشار بده فشار بده. كامران دست برد پستانهاي مامانمو گرفت و شروع كرد به تلمبه زدن. مدام ميگفت جووون آتيشه جووون. بعد از چند لحطه شل شد و روي مامانم افتاد فهميدم آبشو خالي كرده تو كون مامانم. كامران را پس زدم كيرش به آرامي از كون مامانم خارج شد. ولي سوراخ كون مامانم همچنان باز بود. پاهاي مامانم را باز كردم و سوراخ كونش را بو كردم. چه بوي خوبي داشت كه با بوي آب كير كامران قاطي شده بود. سوراخش كم كم داشت جمع ميشد كه روش دراز كشيدم و كيرمو فرو كردم تو واي ي ي. كامران راست ميگفت داغ بود و مرطوب تا آخر فرو بردم و به تقليد از كامران دست بردم پستانهاش را گرفتم. شروع كردم به داخل و خارج كردن. در هر بار كه داخل مي بردم صدايي شبيه جزززززز از كون مامانم خارج ميشد. داشتم مي تركوندم. به اوج رسيدم. كيرم را تا ته فرو بردم و همه آبم را همانجا كنار آب كامران خالي كردم. كيرم را بيرون كشيدم. كامران كم كم به هوش آمده بود. زود با دستمال كلينكس كونشو تميز كرديم و شورت مامان را پاش كرديم وتاپ و دامنش را پوشانديم تنش. و بلندش كرديم برديم خوابانديم تو تخت خوابش. چند ساعتي طول كشيد تا بهوش آمد. از من پرسيد چطوري تنهايي به تخت خواب بردمش؟ جواب دادم كامران كمكم كرد. با وحشت پرسيد دستش كه بمن نخورد؟ جواب دادم نترس. لاي پتو به اتاق آورديمت

نوار بهداشتی

نوشته bambot در 5. June 2011 - 1:55

خيلی وقت بود به خواهرم نظر داشتم. يعنی هميشه می خواستم بدنشو لخت ببينم. حتی اگه فقط يه ذرش هم که شده. لباس کوتاه که می پوشيد من هميشه چشمام دنبال اين بود که وقتی ميشينه و پاهاشو دراز می کنه من چجوری می تونم لای پاهاشو بيشتر ببينم. تنها که می شدم لباس زيراشو همرو ناز می کردم٫بو می کردم و هميشه تصور می کردم توی اين شورت صورتی که الان تو مشتای منه يا اون کرست سفيده چی مياد وقتی خواهرم اونارو می پوشه. چند سال بود که تا دولا ميشد که از طبقه پايين يخچال چيزی برداره من باسنشو که قلمبه می زد بيرون حسابی بادقت نگاه می کردم.دولا که ميشد خطه وسط سينهاش منو ديونه ميکرد و هميشه حوله حمومش رو تا ميرفت حموم قايم می کردم که مجبور شه منو صدا کنه که حولرو بهش بدم.چشمامو می بستم و توی حولرو بو می کردم که تا چند لحظه ديگه بدنه خيس لخت خواهرم مياد توش٫تا اينکه: يه روز قرار شد که من برای…

تا اينکه: يه روز قرار شد که من برای خريد يه سری چيزايی که برای خونه می خواستيم برم بيرون. مامان يه ليست داد که اينارو بخر.منم قبل رفتن٫رفتم بالا تو اتاق خواهرم که ازش بپرسم که اگه اونم چيزی لازم داره بگه براش بخرم. رفتم بالا ديدم روی ميز توالتش دولا شده و داره رژ لب ميزنه. شرتش از پشت شلوارش زده بيرون.همون شورتی که ديروز تو مشهای من بود.تا منو ديد روشو برگردوند به من .منم گفتم که دارم ميرم خريد و اگه چيزی می خواد بگه.اونم يکم فکر کرد.رفت سمت کمدش.راه که ميرفت چون سوتين نبسته بود سينهاش می لرزيد و منو ديدونه تر ميکرد. برگشت و گفت اگه پول اضافه اومد برای من يه بسته نوار بهداشتی بخر لطفا. اينو که گفت من دستام شروع کرد به لرزيدن. تصور اينکه نوار بهداشتی رو برای کجاش ميخواد دنيا رو جلوی چشمام لرزوند.اون پاهای کشيده و باسن برجسته که اون داشت.لاشو باز ميکنه با انگشتاش قشنگ بازش ميکنه که اون خطه وسط اونجاش باز بشه و بدنش ميلرزه وااای ديگه نميتونستم ادامه بدم. نميدونستم اينبار چجوری جلوی خودمو بگيرم. به هر بهونه ای هم که شده حتی برای يک ثانيه بايد بهش دست می زدم. ناخودآگاه پولو دادم به اون دستم. دسته راستمو بردم جلوتر. با خودم گفتم فوقش می زنه تو گوشم. مهم نيست من بايد اين طلسم رو ميشکوندم.دستمو بردم لای پاش و به شوخی گفتم : برای اينجات می خوای٫آره؟ و قبل از اينکه بخواد عکس العملی نشون بده٫هی گفتم :‌آره؟ اينجا آره؟ آره؟ و هی بيشترو بيشتر اونجاشو با دستم مالوندم.همونطور که تصور ميکردم بود.ناز٫داغ و نرم.اونم چون حول شده بود يه جيغ کوچيک زد و دست منو کنار کشيد و با خنده گفت :‌کره خر با اينجای من چيکار داری؟ و ادامه داد:نه برای الان نميخوام چند روز مونده هنوز و موقعی که من داشتم از پله ها ميومدم پايين آروم گفت:گفتم که برای الان نميخوام٫نگران نباش و رفت تو اتاقش و در رو بست.من اصلا نفهميدم چجوری رفتم و چيزايی رو که مامان گفته بود خريدم و از داروخونه نوار بهداشتی رو گرفتم و برگشتم خونه.کلا حدوده نيم ساعت طول کشيد. وسايل رو به مامان دادم و اونم مثل هميشه قرقر (‌غرغر) کرد که زود حاضرشين که ميخواييم بريم خونه مامانی.ما به مامان بزرگمون ميگيم مامانی.رفتم بالا که نوار بهداشتی رو به خواهرم بدم.ترسيدم که شايد عصبانی باشه برای همين در زدم اونم گفت بيا تو.رفتم تو و نوار بهداشتی رو بهش دادم.تشکر کرد و نوار بهداشتی رو گرفت و شروع کرد به خوندن پشت جعبش.يهو ازش پرسيدم:اگه بلد نيستی چجوری بايد استفاده کنی من بلدم.آخه اين جديده اون يارو فروشنده داروخونه بهم توضيح داد و سريع بدون کوچيکترين وقفه ای ادامه دادم:جدی ميگم اگه بلد نيستی بگو٫اصلا جون من بذار من برات بذارم٫می خوام ببينم اين چيه که شماها همش استفاده ميکنين٫جون من٫جون من بذار ديگه.اونم که از اين اصرار من خندش گرفته بود يه ذره کلشو اينور و اونور کرد. گفت:آخه بتو چه ما اينو چجوری استفاده می کنيم.منم سريع قبل از اينکه ادامه بده گفتم:جون من.آخه خيلی کنجکاوم٫جون من بذار ديگه. اونم گفت:از دست تو.بعد پاشو باز کزد و گفت ميذاريم اينجا.من ديگه دنيا جلوی چشمام سياه شد.هی اونجاشو با دست فشار ميداد و ميگفت:خوب ديدی!! اينجا اينجا.من که تاحالا اينقدر از نزديک اونجاشو حتی با شورت نديده بودم ديگه سرم سوت کشيد.حس ميکردم پيشونيم خيس خيسه و تمام موهای بدنم سيخ شده. گفتم:اينجوری که نه.می خوام خودم اين کارو بکنم٫يعنی قشنگ بازش کنم دست بزنم ببينم چجوريه.اونم گفت:آخه الان که نميشه گاو جان.مامان خونس.گفتم مامان با من.مثل برق پريدم پايين و گفتم که منو خواهرم ۱ ساعت ديرتر ميايم.مامانم چون ميدونست يه ساعت ما شايد بشه ۱۰ ساعت گفت:بيشتر نشه ها٫ميدونی که مامانی خيلی ناراحت ميشه اگه دير بياين.منم گفتم:قول ميديم.شما تا برسين اونجا يه ساعت نشده ما اونجاييم.بوسش کردمو رفتم تو اتاقم.حدوده ۲۰ دقيقه بيشتر طول نکشيد که مامان يه خداحافظ بلند گفت و رفت.منم از بالا نگاه کردم که مطمئن بشم رفته.مطمئن که شدم٫رفتم تو اتاق خواهرم.بهش جريان يک ساعت ديرتر رفتنمون رو گفتم. ولی نميدونستم چجوری بايد دوباره موضوع رو پيش بکشم که همه چی مثل اون موقع خوب پيش بره.نشستم رو ميزش و اينور و اونورو نگاه ميکردم که يه چيزی پيدا کنم که بهش بگم که يهو گفت:هنوزم کنجکاوی! و پاشو باز کرد و گفت:اگه ميخوای ببينی بيا ديگه ديونه.منم رفتم.دستمو گرفت و اول به اطراف اونجاش و بعد خود اونجاش مالوند و بقيش رو به خودم واگذار کرد. به کمرش دست زدم.ديدم داره باسنشو تکون ميده.گفتم بذاز اول از نزديک ببينم.سرمو کردم لای پاهاش .احساس کردم به آرزوم رسيدم.شورتی که تا حالا فقط بو ميکردم الان فقط به فاصله ۱۰ سانتی من تو بدن خواهرم بود.از زانوهاش تا بالا رو ليس ميزدم.با همون صدای حشريش خيلی آروم و زير لب گفت:اونجا نيست که بالا تره.با دندون شورتشو در آوردم ولی جرات نداشتم چشمامو باز کنم.تصور اينکه از نزديک ميتونم اونجاشو ببينم برام امکان پذير نبود.پاهاشو گذاشتم رو شونهام و کم کم چشمامو باز کردم.باور نکردنی بود اينقدر که خوشگل بود.اونجاش رو که قلمبه زده بود بيرون از لای پاهاش شروع کردم به خوردن.نوار بهداشتی رو از تو مشتش گرفتم و پرت کردم اونور.بغلش کردم و گذاشتمش رو تخت.اصلا يادم نيست کی لباسای اونو و خودمو درآوردم.ماله منو گرفته بود تو دستش.خودش برگشت.ماله منو اول مالوند به ماله خودش و بعد کرد تو .فقط آروم گفت:حواست باشه نريزی تو.منم با گفتن:م م م مثل گاو تاييد کردم که باشه خيالت راحت باشه.خودمو انداختم روش و شروع کردم خودمو بالا پايين کردن.وسط آخو اوخش همينطور که جيغ ميزد يهو اسم يکی از دهنش دررفت و گفت:فلانی منو بکن٫ منو بکن.منم که ديدم اين اسم با اسم من خيلی فرق داره فهميدم که کی با خواهره ما شيطونی ميکنه.ولی اون موقع اينقدر حواسم به چيزای ديگه بود که بعد از يه ثانيه يادم رفت که اصلا چی گفته.برش گردوندم و اينبار من ماله خودمو کردم تو ماله اون و هی خودمو جلوعقب ميکردم.ديگه ماله من داشت ميومد.درآوردم و ريختم رو شيکمش و بيهوش شدم.چشمامو که باز کردم ديدم لباس پوشيده داره آرايش ميکنه.منو که ديد گفت:بدو خره٫الان مامان اينا شاکی ميشنا.بدو که دير شد.منم سريع يه دوش گرفتم و ماشين روشن کردمو از پايين بوق زدم که بيا بريم.باهم رفتيم خونه مامانی و تمام مدتی که اونجا بوديم به هم نگاه می کرديم و می خنديديم.بقيه هم فکر ميکردن که ما از ديدن مامانی اينقدر خوشحال شديم

مرکز دانلود کلیپ سکسی وعکس سکسی دختران ایرانی و اسیای و شرقی و غربی
بهترین سایت مجانی و اسان سکسی فارسی زبان میباشد
موفق باشيد سياوش
http://iranpress3gp.blogspot.com/

برادر شوهر اخوند سفید

نوشته bambot در 4. June 2011 - 20:29

از خيلي وقت پيش دلم ميخواست که من رو بکنه ولي هيچ وقت جرات نمي کردم که بهش بگم که بيا يه حالي با هم بکنيم. هر دفعه که ميرفت حموم من ميرفتم و از سوراخ در نگاهش ميکردم، ولي خوب ديگه درست و حسابي معلوم نبود. ولي تا يه لحظه کيرش رو ميديم آن قدر حشري ميشدم که ميرفتم و با بالا و پايين کردن دستم رو کسم خودم رو ارگاسم ميکردم. پيش خودم گفتم که چي؟ من بايد يه کاري کنم که بياد و من رو به بگا بده. ولي هر چي فکر ميکردم، کمتر به نتيجه ميرسيدم. تصميم گرفتم که يه بار يه دوربين بذارم تو حموم که حداقل يه کم بتونم درست و حسابي ببينمش. براي همين رفتم و يه وبکم از يکي از دوستام گرفتم و يه جوري آن رو تو حموم گذاشتم که وقتي زير آب وايسه من بتونم کيرش رو ببينم، سيمش رو هم از بالاي در رد کردم و آوردم تو اتاقم و وصلش کردم به کامپيوترم. حميد آمد خونه. جلو رفتم و يه بوسش کردم و گفتم تا تو يه سر بري دوش بگيري و بياي من هم غذا رو برات گرم ميکنم. اون هم رفت حموم.من هم با کس پريدم پشت کامپيوترم و روشنش کردم. واي، باورم نمیشد که اين قد کيرش کوچيک باشه ولي البته کيرش خواب بودا.نميدونم که چي شد که يه دفعه کيرش شرو کرد به بزرگ شدن. معلوم نبود برا چي، ولي کيرش شق شده بود. من هم کم کم داشتم حشري ميشدم. کيرش رو که کاملا شق شده بود گرفته بود تو دستش. يه کم شامپو برداشت و ريخت رو کيرش، ميخواست جلق بزنه. من هم که اين قدر حشري شده بودم که ديگه نميتونستم خودم رو کنترل کنم.پيش خودم گفتم که الان خيلي حشريه، من ميتونم از اين حشري بودنش استفاده کنم و برم تو حموم و کارم رو انجام بدم. براي همين رفتم پشت در و در زدم. لاي در رو باز کرد و کلش رو از لاي در آورد بيرون و گفت چي ميگي بابا؟گفتم ميتونم بيام تو؟ اولش خيلي تعجب کرده بود ولي بعد از ۳-۴ ثانيه، گفت بفرماييد. من هم که از خدا خواسته لباسم رو در آوردم و با شرت و کرست وارد حموم شدم. تا کيرش رو ديدم با دهنم پريدم روش. کيري که همیشه آرزوش رو داشتم الان تو دهنمه. بردمش زير آب، آخه دوربين اونجا بود و من هم ميخواستم يه فيلم يادگاري از اين ماجرا داشته باشيم. کيرش رو خيلي سريع تو دهنم جلو و عقب ميکردم. اون هم از خدا خواسته داشت آه آه ميکرد. من هم از آه آه کردن اون خيلي حشري شده بودم. براي همين کيرش رو از تو دهنم درآوردم و سرش رو هل دادم رو کسم. اون هم رفت پايين و شروع کرد به ليسيدن کسم.آه که چه حالي ميداد. تا اون موقع هيچ کسي اين کار رو برام نکرده بود. خيلي حال ميداد. داشتم ارگاسم ميشدم براي همين سرش رو گرفتم و از رو کسم کشيدم کنار و خوابيدم رو زمين. اون هم بدون مقدمه خودش رو پرت کرد رو من کيره کوچيکش رو گذاشت رو کسم. و چند با کشيد روش. من هم که خيلي حشري شده بودم کيرش رو با دستم گرفتم و کردم تو سوراخم. اولش يه داد بلند کشيدم. آخه خيلي درد گرفت ولي بعد فريادم به آه آه تبديل شده بود. تا اون موقع اين قد حال نکرده بودم. بعد از چند دقيقه که ديگه سرعتش رو خيلي زياد کرده بود، احساس کردم دارم ارگاسم ميشم. با يه آه بلند کيرش رو از تو کسم کشيد بيرون و آب کيرش رو ريخت رو پستونام. من هم که هنوز ارگاسم نشده بودم با دستام آبکيرش رو کشيدم رو پستونام و صورتم.و سرش رو با دستم بردم نزديک کسم.اون هم فهميد که من هنوز ارگاسم نشدم، برای همين شروع کرد به خوردن کسم. بعد از چند دقيقه لاس زدن و آه آه من ارگاسم شدم. بعد بلند شدیم خودمون رو شستيم و رفتيم بيرون. بعد از چند روز فيلمی که اون روز گرفته بودم رو به حميد نشون دادم. اون هم بعد از زدن يه تو گوشی به من اون رو پاک کرد
http://iranpress3gp.blogspot.com/

شهره و بابا

نوشته preteen در 4. June 2011 - 16:36

من عاشق سکس خانوادگی هستم
19 سال دوتا خواهر 12و 10 سال دارم
داستان 12 ساله را دوس دارم

از سکس با دختر بچه های 12 سالم بگید دلم میخواد شیرین که 12 سال داره هم با من و بابا 3 تایی
وای
عکس داستان و فیلم از سکس پدر و دختر 12 سال میخوام

عکس های arash_destiny

ددداستااااان من نیستا

منو بابا بزرگم تو مغازه بوديم كه محسن قوشبازهم با يه شلوار شش جيب اسراييلي و يه كاپشن خلباني مشكي و كفش قيصري در حالي كه داشت با سوت آهنگ "من مرد تنهاي شبم" رو ميزد اومد تو مغازه.
بابام يه نگاه چپ به محسن انداخت و محسن گفت سلام آق مسعود.تخمه بدم؟
من بلند شدم و با محسن چاق سلامتي كردم.محسن هم در حالي كه كلاسو برده بود بالا و به جاي تخمه آفتاب گردون ،‌داشت تخمه ژاپني ميخورد با اون لكنت كيريش گفت :
چا چا چا كريم دا دا داش علي
با با با با با بزرگته؟
گفتم آره
رفت سمت بابا بزرگم و گفت چاكر حاج آقا.خيلي نوكرتم....الله وكيلي آدم به باحالي تو نديدم...خيلي مردي به مولا بابا بزرگم گفت مگه منو تا حالا ديدي؟
محسن گفت نه.
بابا بزرگم گفت پس گهتو بخور بشين پيش ميخت و الكي چاپلوسي نكن.
محسن گفت : گفتم يه چيزي گفته باشم خوش باشيم.... آق بزرگ. ناراحت نشو.
چاكر آق مسعود هم هستيم.بعد يه نگاه چپ به فرناز انداخت وزير لب اون تيكه كيري هميشگيشو گفت: آبتو بيارم جوون(جوان)
بابام دوباره يه نگاه چپ بهش انداخت بعد دولا شد سمت محسن و آروم گفت آب تو كمر منه.دوست داري بياريش؟
محسن يه خنده كيري كرد و گفت آق مسعود من زمين خوردتم.بابا يه گهي خورديم كه يه گهي خورده باشيم.
بعد بابام اشاره كرد به فرناز كه بره.اونم كيفشو برداشت و رفت.
بعد محسن اسم بابا بزرگمو از من پرسيد و رفت تو مخ بابا بزرگه

محسن : مش نجف نوكرتم
مش نجف : من گور ندارم كفن داشته باشم نوكر ميخوام چكار

محسن : مش نجف شنيدم تجديد فحاش(فراش) كردي.مباركه.شيطون دو تا دو تا؟

مش نجف : ننتو نگرفتم كه اونجات ميسوزه.
محسن : نه بابا ننه ما يه صفر زن داره براي هفت پشتش بسه.

بابام : محسن كم كس شعر بگو. حرف هم ميزني دستتو از دماغت در آر

محسن : چشم آق مسعود.راستي ننه فابريكت مبارك.من تازه خبردار شدم.
بابام يه سري تكون ميده و سبيلي تاب ميده و ميگه:استغفرالله

يكي از مشتريا: آقا يه كم شخصيت داشته باش

محسن‌ : يه كلوم از ننه عروس..............هر هر هر...... مشتري سرشو ميندازه پايين و از مغازه خارج ميشه.

محسن:مش نجف يه خروس جديدا خريدم .قفسشم زدم بغل قفس كفترا.ولي ميخوام بفروشمش صبحها ميخونه نميذاره بخوابيم

مش نجف : شبونه يه ذره روغن بزن در كونش صبح نميتونه بخونه

محسن : چه ربطي داشت؟

مش نجف : خروس وقتي بخواد بخونه سوراخ كونشو محكم ميبنده كه باد نده اگه روغن بزني نميتونه كونشو ببنده و صداش در نمياد.

محسن هيجان زده ميشه و ميگه : ايول مش نجف خدايي از نظر علمي خيلي بارته
باريكلا
باريكلا
يادم باشه يه جلسه بيام پيشت يه كم شاگردي كنم....باريكلا...ايولا
تو اين فاصله من يه sms توي موبايلم آماده كردم به اين مضمون.
Hamrah aval
Sorat hesab ta:86/10/01
Shahri:2000113
Bein shahri:1250300
Sms:516325
Sorat hesab:3766738
Mohlat pardakht:86/10/15
اينو نوشتم و فرستادم براي بابام.
بابام گوشي برداشت و رنگش عوض شد.اصلا به شماره اي كه افتاده بود توجه نداشت و هي فحش بود كه به زمين و زمان ميداد.
علي بيا ببين اين كس كشا چي برام فرستادن.
قبل از اينكه من بلند شم محسن گوشي رو از دست بابام قاپيد و مسج رو خوند و گفت:
آق مسعود برو اداره برق يه پلينت(پرينت) از گوشيت بگير ببين قضيه چيه.

بابام گفت آخه كس كش گوز چه ربطي به شقيقه داره؟آخه ريدم تو دهن بايرام پنگوين وقتي يه چيزي رو نميدوني براي چي زر ميزني ؟ اداره برق چه ربطي به موبايل داره؟
محسن: آخه براي پسر داييم هم اينجوري شده بود رفت پلينت گرفت

بابام : پسر داييت به سر كير من گوزيده كه پرينت گرفته

محسن : يا به عبارتي به كون پسر داييم شاشيدي كه پلينت گرفته...........هر هر هر
من گوشي رو گرفتم و گفتم بابا سيصدو هفتاد تومن پول قبض اومده بايد پرداخت كني راه ديگه اي نداري
گوشي رو از دست من گرفت و گفت برو بابا تو هم كه به محسن گفتي رخصت پهلوون

محسن : رخصت پهلون....ايول ايول...باحال بود

بابام : آخه كونده موبايل من بيشتر از ده تومن تا حالا نيومده چرا كس ميگي؟
گفتم اينا سيستمشون كامپيوتريه اصلا اين چيزا تو كتشون نميره حالا خود داني

گفت :اونا گه خوردن باتو

گفتم: خو دانی من بهت اخطار دادم

گفت: گه خوردی با اونا

گفتم: خطت رو بستن نگی نگفتی

گفت: گه خوردن با تو

گفتم: برای منم اینجوری بود واریز کردم

گفت: گه خوردی با اونا

گفتم: من که بهت گفتم ...اونا هم میزنن به بدهکاریت

بابابزرگم(مش نجف) : مگه نميفهي گفت كه....اونا گه خوردن با تو ، تو هم گه خوردي با اونا
چرا رو حرفش حرف ميزني

محسن : هر هر هر .....ايولا مش نجف .... باحال بود....خنديدم

مش نجف : قابلي نداشت

من گفتم بابا وقتي رفتي مخابرات بهت ميگن كيا بايد با كيا گه بخورن

بابام دستشو برد سمت اسپيكر و محسن چشماش دو تا شد و گوش به زنگ صحنه اكشن موند...

همزمانسازی محتوا