خاطرات و داستان های سکسی شما

خاطره ی سکسی جالبی دارید؟ این بخش برای شماست.

خاطرات سکسی مینیمال

نوشته admin در 6. February 2011 - 1:22
عکس های admin

گاهی خاطراتی را دریافت می کنیم که بیش از حد کوتاه هستند که بتوان آنها را در بخش داستان ها بگذاریم. از طرف دیگر نمی خواهیم این خاطرات را صرفا به خاطر کوتاه بودن کلن حذف کنیم. بنابراین چنین خاطرات مینیمالی را اینجا می گذاریم.

مطلب دیگران را در این تاپیک نفرستید

نوشته admin در 23. June 2010 - 0:57
عکس های admin

این تالار برای درج خاطرات سکسی ٬شما٬ است. بنابراین لطفا هر مطلبی را که از خودتان نیست اینجا پست نکنید. برای جلوگیری از تکرار مطالب در سایت و فوروم و در نتیجه اتلاف وقت خواننده، پست هایی که از این قاعده پیروی نکنند بی درنگ پاک خواهد شد.

اگر داستان جالبی روی اینترنت پیدا کردید که اینجا نیست، می توانید آن را توسط «خاطرات سکسی شما» برایمان بفرستید.

با سپاس

داستان هاي سكسي من دور از چشم شوهرم

نوشته shahLa_1515 در 31. March 2014 - 1:53

سلام من شهلا هستم و مي خوام داستان هاي سكسيم رو براتون بنويسم...

داستان هاي سكسي شهلا به دور از چشم شوهرم

نوشته shahLa_1515 در 30. March 2014 - 1:59

سلام من شهلا هستم و مي خوام اينجا براتون از خاطرات سكسيم بگم.

دوستان کمکم کنید پدرم در اومده

نوشته سیاوش بد در 3. March 2014 - 19:03
عکس های سیاوش بد

سلام به همه شهوانی های عزیز

داستان ما اینکه یکی از دوستام دنبال یه داستان سکسی میگرده هرچی خودم گشتم پیداش نکردم گفتم از دوستان شهوانی کمک بگیرم

دوستم میگه داستان از این قرار بوده:
یه دختر دوجنسه بوده موقع عمل,جراح با مادر دختر سکس میکنه و...

اگه کسی داستان رو داره یا میدونه اسمش چیه لطفا بهم بگید

منتظر جواب های دوستان هستم
Love Struck Love Struck Love Struck Love Struck Love Struck

من عاشق کون دادن و ساک زدن هستم

نوشته arian_koon در 22. February 2014 - 23:30
عکس های arian_koon

سلام عزیزان من، دوستای خوب و مهربونم. من آرین عستم 25 ساله از تهران و عاشق ساک زدن و کون دادن هستم و اینکارو با لذت انجام میدم...
عکسمم براتون گذاشتم که تو پروفایلمم عکس دارم، قبل قرار گذاشتن باید ببینمتون و ای دیم هم Arian_koon@yahoo.com هست.
لطفا نظرتونو در مورد کونم بدید.
منو لطفا ادکنید ..دوستون دارم و میبوسمتون Kiss
medium_pro1.jpg

پاهاى خاله

نوشته Sina7224 در 20. February 2014 - 18:01

اسم من سينا است اين داستان كاملا واقعى من يه خاله دارم كه پاهاى خيلى خوشكلى داره ومن هم چند بار اونا رو ليس زدم اون هم از اين كار خيلى راضيه و چون مى دونه كه من دوست دارم پاهاشو با جوراب رنگ پا بليسم به خاطر همين اون از اين جورابا مى پوشه يه بار من با خالم رفتيم خونه ى اونا هيچكى خونه نبود خالم رفت روى مبل ن پاهاش رو گزاشت روى دسته ى مبل و گفت زود باش بليسشون من هم تا تونستم اون جوراب هاى غرق در عرقشو ليسيدم كف پاهاشو جورى مى ليسيدم كه كم كم ابم داشت مى اومد و من كيرمو در اوردم و ابمو كردم روىپاهاش

سکس من

نوشته mehran eblis در 29. December 2013 - 22:46

من مهران هستم از مريوان. بابا به خدا همه ى داستاناى سکسى اينجا دروغه.
کساىى که ميان تو سايت اىن کس شر هارو مينويسن همش زاده ى تخيلاتشونه يا زياد خودارضايى مى کن.
ايناش همه جا ى خود اخه چرا يه کارى ميکنن همه کاربرا بهش فحش خواهر و مادر ميدن.
اغا مجبور نىستم که ازتون خواهش مىيکنم حداقل داستان سکس با محارم رو ننويسىد.
ببخشيد که خود داستان با اسمش فرق داشت راستى من عضو جديدم.
ممنون

من و رها

نوشته Mr.MoBaReZ در 25. December 2013 - 21:26
عکس های Mr.MoBaReZ

تازه خونمون رو عوض کرده بودیم،تقریبا یه سال پیش بود:رفتیم به یه آپارتمان،اتفاقا واحد دوستم هم اونجا بود، بعده یه هفته که از اومدم به واحدمون تو راه پله ها یه دختر خیلی خوشگل و خوش اندام رو دیدم که ازکنارم رد شد،بهش نگا کردم و یه چشمک زدم و خندیدم اونم بهم نگاه کرد و رفت.فرداش دوباره جلو آپارتمان دیدمش بهش ذل زدم اونم به من نگا کرد.رفتم جلو سلام دادم ازش پرسیدم خونتون تو این آپارتمانه اونم گفت آره و …تو طول هفته همدیگه رو میدیدیم و سلام الیکی داشتیم.آخر هفته بود که دیدمش رفتم پیشش بهش سلام دادم حالش زیاد خوب نبود بهش گفتم انگار حالت خوش نیس میای بریم بیرون قدم بزنیم؟گفت نه حوصله ندارم،منم گفتم پس بیا سوار ماشین شو یه دوری بزنیم تا شاید حالت بهترشه…با هزار تا ناز و ادا سوار شد بردمش بیرون و یه چرخی زدیم،وقته برگشتن شمارمو دادم بهش گفتم شب بهم اس بده حرف بزنیم،اون شب اس نداد فردا هم ندیدمش وقتی شب شد دیدم یه شماره ناشناس اس داده فهمیدم که اونه.
خلاصه بعده یه ماه من و اون کلی صمیمی شدیم.یه روز بردمش بیرون بهش گفتم ازت یه چیز بخوام بهم میدی گفت هرچی بخوای!منم گفتم یه بوس از اون لبات،اونم قبول کرد.شب خیلی حشری شده بودم بهش اس دادم فردا خونمون خالیه میای اینجا؟اولش قبول نکرد ولی راضی کردمش.فردا صبح شد بهش ز زدم گفت یه ربع دیگه میام،منم خونه رو آماده کردم و تخت خواب رو مرتب کردم تا تشریف بیاره…نیم ساعت دیگه در زدن رفتم در رو بازکردم وای نگو و نپرس یه تی شرت پوشیده بود و یه شلوار نخی با یه شال آبی،دهنم بازموند دعوتش کردم خونه در رو بستم و رفتیم مستقیم اتاق من،یه آهنگ لایت بازکردم نشستیم رو تخته من بهش نزدیکتر شدم دستش رو گرفتم و بوسیدم بهش گفتم امروز خیلی خوشگل شدی اونم یه کم خجالت کشید و صورتش سرخ شد بهش نگا کردم و گفتم میخوای دراز بکشیم؟گفت باشه.من زودتر دراز کشیدم و اون وقتی میخواست دراز بکشه بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو قلبم.یه ربع باهاش حرف باحال زدم بهش گفتم میخوای امروز یه کم بیشتر حال کنیم؟گفت چطوری!منم با دستم گوشش رو لمس کردم و یه کم از لباش و صورتش بوس کردم گفتم اینطوری!چیزی نگفت.منم که دیدم سکوت علامته رضاست شروع کردم یه کم باهاش لب رفتم دیدم داره به حال میاد یواش یواش تی شرتش رو در آوردم یه کم از پستوناش خوردم خوشش اومد دستش رو دراز کرد رو شلوارم کیرم رو گرفت گفت درش بیار منم گفتم کار خودته!شلوارم رو در آورد کیرم سفته سفت شده بود،شرتم رو کشید پایین بهش نگاه کرد و شروع کرد به ساک زدن،یه کم که گذشت بلندش کردم یه کم باهم لب رفتیم بعدش شلوارش رو درآوردم پاهاش از دیوار هم سفید بود یه شرت خال خالی قرمز داشت،اونم کشیدم پایین یه کم کوسش رو خوردم دیدم از حال زیاد داره ارضا میشه…دراز کشیدم نشست رو کیرم و بالا پایین میشد،کونش خیلی گرم بود تا حالا کونی به اون گرمی تجربه نکرده بودم،ده دقیقه بعد بلندش کردم و بغلش کردم دوباره خوابوندمش رو تخت یه کم دیگه کوسش رو خوردم بعد کردم تو کونم و بغلش کردم دیدم یواش یواش داره آبم میاد بهش گفتم بریزم تو کونت یا دهنت گفت میخوام ساک بزنم آخراش بود که دیدم آبم میاد زود در آوردم اونم شروع کرد به ساک زدن که ریختم به دهنش.باهم یه کم دراز کشیدیم بعد بردمش حموم،تو حموم هم باهم دوباره حال کردیم اومدیم بیرون لباس هاشو پوشید ازش بخاطر اون روز تشکرکردم اونم گفت قابلی نداشت بوسم کرد و رفت….از اون موقع تا امروز هرهفته یه بار سکس میکنیم.امیدوارم خوشتون اومده باشه.

از امروز يه برده ي واقعي شدم

نوشته barde parya در 25. December 2013 - 14:16
عکس های barde parya

سلام.من از همين لحظه يه برده ي واقعي شدم.براي پسر خالم.

پیام یک دختر بیچاره

نوشته پدیده در 24. December 2013 - 16:36
عکس های پدیده

دوستان این داستانو کسی برام فرستاده براش بزارم. ازم خواسته بگم کسی فحشش نده و راهنماییش کنه.
...... ﺩﻯ 92 - 10:39
ﺣﺬﻑ ﺑﻠﻮﮎ
سلام تو روخدا به حرفام گوش کن. من یه دختر بدبخت هستم که زندگیشو باخته.هیچ چیز ندارم که دلم باهش خوش باشه. مامانم سکته کرد و مرد. بابام هم رفت پی عیاشی زن گرفت و ولمون کرد. برادرم هم خیابونی شد و معتاد شد.من خونه مادربزرگم رفتم. اونجا راححت نبودم اذیتم میکردن و همش کنایه های مادربزرگم باعث شد ازاونجا هم برم. خیلی تنها هیچکسو نداشتم رفتم پیش عموم دوروز بودم پسرعموم نگاه هیز داشت ترسیدم که بدبخت شم از اوناهم قطع امید کردم. توکوچه پرسه میزدم که یه پسری تعقیبم میکرد من رفتم توپارک دیدم دنبالمه ترسیده بودم. بعدش رفتم رو نیمکت که اومد نشست کنارم. خواستم بلند شم که شمارشو داد دستم و گفت از قیافت خوشم میاد. من خیلی میترسیدم گریه کردم شمارشو انداختم بهم گفت چی شده چراگریه میکنی سفره دلمو بازکردم بهم گفت از این پس کنارتم نگران نباش بهم گفت میبرمت خونه خواهرم اونا طبقه بالاهستن تو طبقه پایین زندگی کنی خودم اجارتو میدم. بعدش قبول کردم چاره ای نداشتم بهش اعتماد کردم منو برد اونجا یعنی خونه خواهرش .راست میگفت بعدش بااو صحبت کرد اولش راضی نشد بعدش قبول کرد و منم خوشحال شدم. شب وقتی خواب بودم صدای در رو شنیدم. بلند شدم برق رو زدم دیدم همون پسره بود. خدا همش گریه میکنم. به سمتم حمله کرد دهنمو گرفت حتی نتونستم جیغ بکشم. گفت اگه جیک بزنی با تیزی خلاصت میکنم بعدشم لباسامودرآورد.من فقط اشک میریختم .گفت نترس فقط یه کوچولو درد داره.بعدش راحت میشی. بهش التماس کردم
گفتم میترسم . نکن. گفت اگه خیلی دردت اومد ولت میکنم
بعدشم بکارتمو زد ... دارم میمیرم میخوام خودمو بکشم از زنگی خلاص شم. ازاون خونه رفتم برگشتم پیش مادربزرگم. هرچی به پسره کثافت زنگ مبزنم خاموشه خونه خواهرش رفتم گفتم بهش چیکارم کرده گفت تو خودت میخواستی الان برو به من مربوط نمیشه
کمکن کن
You ﺩﻯ 92 - 14:32 ﺣﺬﻑ
آخه چی بگم چه کمکی خانم؟ فقط میتونم بگم متاثر ومتاسف شدم برو شکایت کن چی بگم Plain Face منم دخترم و کاری ازم برنمیاد
..... ﺩﻯ 92 - 11:59
ﺣﺬﻑ ﺑﻠﻮﮎ

میشه حرفای منو بنویسی توسایت که راهنماییم کنن؟
You ﺩﻯ 92 - 12:12 ﺣﺬﻑ
خب خودت تاپیک بزن ولی فایده نداره بیشتر فحش میخوری تا راهنمایی متاسفانه Plain Face
...... ﺩﻯ 92 - 14:30
ﺣﺬﻑ ﺑﻠﻮک
ازت خواهش میکنم تو برام درست کن نمیخوام کسی بیشتر ازاین ناراحتم کنه

You ﺩﻯ 92 - 14:45 ﺣﺬﻑ
هرچند فایده نداره باشه میزنم Plain Face

اشتباه

نوشته فاطم،ه در 13. December 2013 - 23:24
عکس های فاطم،ه

سلام.این خاطره خیلی عذابم میده پیش هیچ کس نمیتونستم درد و دل کنم گفتم اینجا بنویسم سبک شم.میل خودتونه که باور کنین یا نه.19 سالمه و اهل یکی از شهرای غربی ایرانم.یه دختر کرد.با احسان تو وبلاگم آشنا شدم.هر دو تامون عاشق شهرمون بودیم و درباره شهرمون مینوشتیم.من یه دختر بینهایت کنجکاوی بودم و به علت موقعیتی که داشتم و بابام فوق العاده سختگیر بود هرگز نتونسته بودم با یه پسر رابطه برقرار کنم.تا اینکه وبلاگ احسان رو دیدم .عکسشو دیدم یه پسر به نسبه جذاب.واسه من که تا حالا با هیچ پسری دوست نبودم حرفاش جالب بود .هر روز میرفتم تو وبلاگش و نظر میدادم .اونم جوابمو میداد .بعد از چند ماه رابطه دوستی ساده بهم پیشنهاد داد که دوست دخترش بشم.اون روز از خوشحالی نمیدونستم چی کار کنم.چند روز بعد هم نتایج دانشگاه اومد و من مجبور شدم برا ادامه تحصیل برم یه شهر که خیلی از شهر خودمون دوره .یعنی شیراز .هیچکدوم همدیگه رو ندیده بودیم .فقط من یه عکس که اونم رو وبلاگش بود دیده بودم و اون هم اصرار داشت که تو هم عکستو واسم بفرست.ولی من از ترس آبرو هیچوقت واسش نفرستادم.گذشت تا زمانی که ما دو هفته فرجه داشتیم و من برگشتم خونه.احسان اصرار میکرد که بیا ببینمت و من هم میترسیدم که کسی تو اون شهر کوچیک ما رو ببینه .آخرش احسان تهدید کرد که اگه نیای رابطمون تمومه.منم با استرس و به بهانه خرید با دختر خالم پاشدیم رفتیم سر قرار.سوار ماشینش که شدیم احسان یه لحظه کپ کرد .آخه کاملا مشخصاتمو اشتباه بهش داده بودم و خودمو زشت پیشش توصیف کردم.کاملا میشد فهمید که اون لحظه چه قدر خوشحال شده.راه افتادیم و رفتیم تا رسیدیم به یه پارک خلوت و بهم گفت بیا پایین .به دختر خالم گفتم تو بشین تا ما بریم اون ور تر و زود برمیگردیم .تا از ماشین پیاده شدم دستمو گرفت.واسه یه لحظه شکه شدم.تا حالا هیچ پسری دستمو نگرفته بود و یه حس استرس داشت.میخواستم دستمو از دستش بکشم بیرون که محکم نگهش داشت و منو کشید طرف خودش و یه دفعه لباشو گذاشت رو لبام .از این کارش شکه شدم و عصبی.واسه دیدار اول این حرکتش خیلی زود بود.خودم رو کشیدم کنار و عصبی برگشتم تو ماشین .دختر خالمم شروع کرد به فحش دادن بهم که چرا این اجازه رو دادی بهش و منم اصلا جوابش نمیدادم .احسان مثل کسایی که سر خورده شده بود همونجا وایساده بود و ده دقیقه بعد اومد تو ماشین .هر چی باهام حرف میزد جوابشو نمیدادم اونم هی عذر خواهی میکرد.رسیدم تو شهر بهش گفتم که دیگه به من زنگ نزنه و به خاطر حالم برنگشتم خونه و با دختر خالم رفتم خونه اونا.6 ماه گذشت و دیگه بعد از اون با کی دوست نشدم یعنی دلم نمیاومد.بعد از شیش دوباره سر و کلش تو زندگیم پیدا شد و شدید التماس میکرد که برگرد و نمیتونم فراموشت کنم.منم بعد از اصرارای فراوون اون بلاخره قبول کردم که دوباره باهاش باشم.همون روزا امتحانات منم داشت تموم میشد و داشتم برمیگشتم خونه .اونم خوشحال که دوباره من باهاشم و میخواست که منو ببینه. البته این بار تنها.گفتم میترسم که این بار هم اشتباه قبلش رو تکرار کنه .ولی قول داد که این بار کاری نکنه.این بار با دوستم هماهنگ کردم که اگه بابا اینا زنگ زدن بگم اونجام و از خونه زدم بیرون .دوباره رفتم سر همون جای قبلی و سوار ماشینش شدم .بعد از یه کم حرف زدن گفت اینجا نمیشه و ممکنه کسی ما رو ببینه بریم یه جای خلوت .قبول کردم و راه افتاد .رفت بیرون شهر .زیر دلم از استرس خالی شد و میترسیدم ازش خواستم که نره بیرون و اون با بهانه منو قانع کرد که طوری نمیشه و تو شهر کسی ما رو میبینه .یه دفعه رفت تو یه جاده خاکی .و همینجور تا انتها رفت .یه جایی بود که پرنده هم پر نمیزد نگه داشت کنار و شروع کرد حرف زدن .یه ده دقیقه ای که دیدم کاری نمیکنه منم خیالم راحت شد .یه دفعه گفت میشه دستتو بگیرم و منتظر جواب من نموند و دستموو گرفت و بوسید .یه حس خیلی خوبی بود.یه چند دقیقه ای که نگام کرد یه دفعه سرشو جلو آورد و لبامو بوسید و زود خودشو جدا کرد .یه حس خوبی داشت ولی ترسم باهاش بود .گفتم چی کار میکنی.گفت فاطمه تو رو خدا بزار فقط لباتو بخورم .به خدا کاری باهات ندارم و بعد از اصرار فراوان بهش اجازه دادم .یه دفعه مثل وحشیا شروع کرد به لبامو خوردن و زبونش رو فرستاد تو دهنم خودش رو از پشت فرمون کشید رو من و صندلی رو خوابوند عقب و خودشو انداخت روم .چون ورزشکار و عضلانی بود و منم ریزه میزه نمیتونستم تکون بخورم از زیرش .محکم منو فشار میداد و لبامو میخورد یه دفعه دستشو برد رو سینه هام منم مثل برق گرفته ها شروع کردم به هول دادن به عقب ولی زورم بهش نمیرسید با یه دستش دستامو گرفته بود و شروع کرد به باز کردن دکمه های مانتو .هر چی قسمش میدادم که این کارو نکنه به گوشش نمیرفت .همش گریه میکردم و جیغ میزدم ولی کس اون دو رو ور نبود که صدامو بشنوه و اون بی شرفم کار خودش رو میکرد و محکم از رو سوتین سینه هامو گاز میگرفت وقتی دید ساکت نمیشم موهامو از پشت گرفت کشد و شروع کرد به سیلی زدن به صورتم .گفت اگه ساکت نشی همینجا میکشمت و چاقویی که تو جیبش بود رو درآورد و گذاشت زیر گلوم .خیلی ترسیده بودم و فقط التماس میکردم که کاری بهم نداشت باشه .اونم تو گوشش نمیرفت.یه دفعه دست برد برا شلوارم و دکمه اش رو باز کرد.منم دیگه گریه ام شدید شده بودتقلا میکردم .اونم دوسه بار دیگه سیلی زد و گفت اگه ساکت نشی پرده اتو میزنم .منم از ترس فقط میلرزیدم تو اون جای کوچیک به زور شلوارمو کشید پایین و گفت پشت کن.گفتم چی کار میخوای بکنی بیشرف.اونم موهامو کشید و داد زد که پشت کن جنده .پشت کردم بهش و اونم شلوار خودشو درآورد و چسپید بهم .یه چیز داغ و بزرگ بود که میمالید بهم و آه آه میکرد.معلوم بود که خیلی بزرگه .یه دفعه شروع کرد به فشار آوردن به کونم .هر کاری میکرد نمیرفت تو .منم وقتی فهمیدم چه بلایی میخواد سرم بیاره شروع کردم به التماس که تو رو خدا نکن و به جون هر کی تونستم قسمش دادم و اونم با همون دست که چاقو داشت گذاشت رو دهنم و یه تف کرد رو کونم و فشار داد .یه درد وحشتناک پیچید بهم .هر چی تقلا میکردم نمیتونستم خلاص شم از دستش و اون بیشتر فشار میآورد.تا نصفهبیشتر نتونست بکنه تو و دو سه بار که تلمبه زد آبش اومد و ریخت توم از درد و گریه بی حال شده بودم اونم خودشو تمیز کرد شلوار منو کشید بالا و نشست پشت فرمون .سر اولین پارک گفتم پیاده ام کن عوضی .اونم پیاده ام کرد و دو سه تا فحش داد و رفت .رفتم تو دستشویی و خودمو تمیز کردم.وحشتناک حالم بد بود و اصلا نمیتونستم راه برم .خودمو درست کردم و نیم ساعت رو یکی از این نیمکتا نشستم و بعد رفتم سر خیابون سوار ماشین شدم.جرات نداشتم به کسی چیزی بگم و همش تو اتاقم بودمو گریه میکردم .شبام کابوس میبینم و از خواب میپرم.ازش متنفر شدم.تو رو خدا دخترا به بعضی پسرا الکی اعتماد نکنین.من پشیمون شدم به خاطر کنجکاویم این بلا سرم اومد .شما نفر بعدی نشین

سکس با برادرشوهر...سکس با خواهرزن

نوشته kiaesf در 4. December 2013 - 14:42
عکس های kiaesf

سلام دوستان عزیز....

راستش این تاپیکو درست کردم چون من خودم عاشق این نوع سکس هستم هرچند هنوز تجربشو نداشتم...

دوس دارم اگه شماها داشتین بیاید تجربتونو بگید خاطرشو..
دخترا سکس بابرادرشوهر و پسرا سکس با خواهرزن...
بگید خاطراتتونو...

سکس نامه و فداکاری زن برای همسرش

نوشته farid444 در 19. November 2013 - 23:19
عکس های farid444

جوانی قوی پنجه و پیلتن .... شبی خفت کنار زن خویشتن
دمی لاس و بوسیدن آغاز کرد ... سپس بند تنبان او باز کرد
زنک گفت که من کم سعادت شدم ... بمن دست نزن چون که عادت شدم
جوان تا که این حرف از وی شنفت .... به یکباره کیرش درجا بخفت
زنک دید که که مرد مایوس شد .... از این حرف سخت در آه و افسوس شد
عقب را در آغوش وی جای داد ..... به او گفت که ای همسر پاکزاد
خدا گر ز حکمت ببندد دری ..... ز رحمت گشاید در دیگری

داستان سکسی فرمت جاوا

نوشته سیاوش بد در 26. October 2013 - 16:24
عکس های سیاوش بد

از روسری تا شرت
http://uploadboy.com/yibjcbway124.html

حس خطرناک
http://uploadboy.com/jttzunoq7l1x.html

آقا رضا وانتی
http://uploadboy.com/fs2fwdtqv37h.html

بهشت
http://uploadboy.com/2yzgikcdpbeq.html

پسورد:siavashbad

دانلود كتاب فوق العاده جذاب داستانهاى سكسى

نوشته afshinrapka در 25. October 2013 - 2:36

دانلود كتاب فوق
العاده جذاب داستانهاى سكسى با 5000 صفحه با فرمت جاوا براى موبايل
بگين تا لينك روبراتون ارسال كنم

سکس من و حامد

نوشته nafas_khoshgele68 در 16. October 2013 - 21:54

سنگینی نگاهش را حس میکردم نگاهی معنادار میکرد! میفهمیدم که ازم چه میخواهد. 2 روزی بود که به مسافرت رفته بودم و مهمان خانه زهرا شده بودم. زهرا صبح سر کار میرفت تا ساعت 6 و حامد شوهرش بستگی به شیفت بیمارستان ساعت مشخصی برای کار نداشت! دیروز هم حامد همین طرز نگاه را داشت اما چیزی نمیگفت. دامن و یک تاپ نسبتا پوشیده تنم بود اما طوری نگاه میکرد که انگار هیچ چیز به تن ندارم! با خنده پرسیدم:
- چرا اینجوری نگاه میکنی؟ چی میخوای؟
خندید و سرش را به پاکت سیگار کنتش گرم کرد یک نخ بیرون آورد و با صدای مردانه پرسید:
- نمیکشی؟
بدون اینکه منتظر جوابم شود یک نخ بیرون آورد و با فندکش روشن کرد و داد دستم! هر دو سیگار میکشیدیم و حرفی نمیزدیم! سعی کردم سر صحبت را باز کنم:
- از زندگیت با زهرا راضی هستی؟
- چی بگم نفس جان! بد نیست! بیشتر کار میکنیم دیگه
لحنش طوری بود که انگار نمیخواست بحث را ادامه بدم! حوله ای برداشتم و به سمت حمام رفتم تا دوش بگیرم! آدم داغی هستم و معمولا هر 4 5 روز یک بار رابطه داشتم اما چون شوهرم با من به مسافرت نیامده بود و قبل از سفر هم پریود بودم 1 هفته ای میشد که با کسی نخوابیده بودم! در حمام شروع به مالیدن خودم کردم و با کف سینه هایم را ماساژ میدادم! خواستم خودارضایی را شروع کنم که حس کردم سایه ای از پشت حمام رد شد حوله را برداشتم و دور خودم پیچیدم و در شیشه ای را باز کردم حامد ایستاده بود و نگاه میکرد! خشکش زده بود فقط با لکنت گفت:
- ببخشید تورو خدا به زهرا چیزی نگو باور کن یک ماهه باهم نبودیم و وقتی هم سکس میکنیم فقط میخوابه و میگه بکنم هیچ کاریم نمیکنه حتی لبم به زور میده...
دلم برایش سوخت و فقط گفتم:
- باشه برو بیرون در رو هم ببند به زهرا چیزی نمیگم!
با کلی تشکر و عذرخواهی بیرون رفت منم سریع دوش گرفتم و بعد از لباس پوشیدن و سشوار بیرون رفتم که دیدم حامد روی مبل خوابش برده! واقعا دلم برایش میسوخت خیلی فشار زیادی رو تحمل میکرد سکس بدون خوردن و حتی شاید لب! به سمت کابینت رفتم و بطری مشروب را برداشتم و پای تلویزیون نشستم چند پیک خوردم! عاشق مشروبم و خیلی رویم تاثیر دارد! بدنم داغ داغ بود به ساعت نگاه کردم 3 بود و حامد هنوز خواب بود! نمیدونم چرا دیگر به کارم یا عواقبش فکر نکردم مست مست مست بودم! به سمت حامد و رفتم و آرام شلوارک و شورتش رو جلو کشیدم، کیرش خواب بود و کج افتاده بود آرام در دهانم گذاشتم که با داغی دهانم از خواب پرید و مثل برق گرفته ها روی مبل نشست. دستم را آرام بر دهانش گذاشتم و اشاره کردم چیزی نگوید شلوارک و شورتش را درآوردم شروع به خوردن کیرش کردم خیلی زودتر از انتظارم کیرش در دهانم بزرگ شد و دستش را به سمت سینه های برد و شروع به مالیدن کرد و از داخل لباس و روی سوتین میمالید من هم سرعت خوردنم را بیشتر کردم که با ناله داخل دهانم ارضا شد و کلی آب روی صورت من و شکم خودش ریخت! پرسیدم:
- الان دیگه آروم شدی؟
بدون اینکه جواب بدهد شروع به خوردن لبانم کرد و به جان گوش و گردنم افتاد انگار که سالها بود دختر ندیده! لباس و سوتینم رو درآورد و به شدت لیسم میزد و من فقط آه و ناله میکردم زبونش رو روی چوچول کسم گذاشت و با ظرافت میخورد و انگشتش رو توی کونم میکرد و سوراخ کونم رو میلیسید. به قدری دیوانه شده بودم که فقط میگفتم حامد بکن! حامد فقط بکن! 5 دقیقه ای لیسم و زد و بعد پرسید جلو یا عقب؟ که گقتم هرجا خودت میخوای! اونم کیرش رو توی کسم گذاشت و شروع به تلمبه زدن کرد و همزمان با تلمبه ازم لب میگرفت و سینه ام رو میخورد 1 2 دقیقه ای که کس کرد سگی نشستم و با انگشت کونم رو آماده کرد و با تف آروم فرو کرد و شروع به کردن کرد کیرش رو کامل خارج میکرد و دوباره تو میکرد و منم فقط جیغ میکشیدم بعد از چند بار که این کارو کرد کیرش رو درآورد و آبش روی کمر ریخت!
فردای اون روز شیفت بیمارستان حامد هم صبح بود و من هم شب به تهران برمیگشتم و دیگه هیچ وقت سکس نداشتیم!

دست زدن به کس دخترداییم

نوشته xnxxtv در 5. October 2013 - 0:22
عکس های xnxxtv

خیلی کوتاه
من از بچگی توی کف دختر داییم بودم.
الان28سالمونه ازدواج کردi
یک سال قبل اومده بودن خونمون من پشت سرش پله هارومیومدم بالا ناگهان یک حسی گفت انگشتش کن. منم در همین حین انگشتم چسبوندم از روی شلوارش به کسش وای منو هم برق گرفت اونم بدتر.
تا آخر مهمونی جفتمون زیر چشمی نگاه میکردیم بعد ها با هم دوست شدیم تا الان

دست زدن به کس دختر داییم

نوشته xnxxtv در 3. October 2013 - 0:46
عکس های xnxxtv

خیلی کوتاه
من از بچگی توی کف دختر داییم بودم.
الان28سالمونه ازدواج کردi
یک سال قبل اومده بودن خونمون من پشت سرش پله هارومیومدم بالا ناگهان یک حسی گفت انگشتش کن. منم در همین حین انگشتم چسبوندم از روی شلوارش به کسش وای منو هم برق گرفت اونم بدتر.
تا آخر مهمونی جفتمون زیر چشمی نگاه میکردیم بعد ها با هم دوست شدیم تا الان اما هنوز بعد۲سال نتوسنتم بیارمش خونه خالی.فقط بیادش جلق میزنم.خیلی نازه اما پا نمیده واسه خونه.فقط یکی دوبار توی ماشین روناشو مالوندم دستاشو بوسیدم.در حین همین کارها شرتم از شهوت خیس شده بود.اما توی کف بوسیدنشم موندم
دعا کنید مخشو بزنم

عکس های farshad 2013

سلام دوستان!نمیدونم منو میشناسید یا نه ولی من خیلی تواین سایت عکس میزارم!
این داستان من سکسی نیست!فقط میخام از شما کمک بگیرم!
دو سال پیش یکی از مستاجرهامون یه دختر داشت به اسم سمانه..ازمن یه چند سال بزرگتر بود!ازم خوشش میومد!
منم خیلی دوسش داشتم!یواش یواش خیلی به هم توجه میکردیم..تا این که یه چندماه گذشت با هم دوست شده بودیم!
یه روز اومده بود خونمون که هیچکس خونمون نبود لباس هاش رو دراورد باشلوارو تاب بود!من خیلی داغ بودم بدنم داشت میلرزید.کنار بخاری وایساده بودم که هی میومد از جلوم رد میشد تا حالا در مورد سکس حرف نزده بودیم میخاستم حرف رو وا کنم ولی عین سگ میترسیدم و میلرزیدم!یهو منو جو گرفت بهش گفتم میخام باهات سکس داشته باشم..جا خورد گفت یعنی چی و.......بی خیال شدم رفت لباسش پوشید رفت!بعد رفتم معذرت خواهی کردم..گفت عیب نداره پیش میاد!
بعد یواش یواش بهش توجه نمیکردم....تا یکی دو ماه پیش..
برای این که منو عصبانی کنه به پسرای مستاجرهامون.همسایه هامون.دوست.اشنا حتی عباس اقا بقال محلمون!(این اخری رو شوخی کردم)بهشون توجه میکنه!بعد صورت منو نگاه میکنه که من غیرتی شم!
منم واقعا عصبانی میشم!!!
برای این که عصبانیم کنه هرروز با مامانش میاد خونمون!این داماد ما هم بعضی وقت ها میاد خونمون قیافش عین باقالی ولی به اونم توجه میکنه!!!
حالا به نظر شما من چیکارکنم که دست از سر کچل ما برداره!!
یا چیکار کنم که پدرش دربیاد!!!
یا چیکارش کنم که دیگه نبینمش!!!

همزمانسازی محتوا