خاطرات و داستان های سکسی شما

خاطره ی سکسی جالبی دارید؟ این بخش برای شماست.

کارگاه داستان نویسی

نوشته 8boy در 12. September 2013 - 15:57
عکس های 8boy

با عرض سلام و درود خدمت تمام دوستان و پیشکسوتان
تصمیمی اتخاذ کردم مبنی بر آنکه به این مجموعه بخشی آموزشی نیز اضافه شود.
این بحش در رابطه با داستان نوسی، اصول اولیه، نکات و مواردی دیگر است.
از همین جا اعلام میکنم که بنده،نویسنده ای حرفه نیستم و تنها قصدم کمک به دوستان است.
حقیقتا ،این بخش را راه اندازی کردم تا به کمک آن بتوانیم بخش داستان سایت را نیز نظیر سایر بخش ها به بالا ترین حد ممکن برسانیم
قوانین این تایپک:
1-اقایان و خانم های محترم لطفا ادب رو رعایت کنند.
2-به یک دیگر احترام بگذارید.
3-به یک دیگر کمک کنید
4-بحث های متفرقه انجام ندهید.
5-اسپم ممنوع است.(خواهشا)

با تشکر فراوان

کاشکی...

نوشته kashkool در 12. September 2013 - 0:41

در این تاپیک یک رمان تخیلی که هم سکسی و هم عاطفی هستش درج میشه...امیدوارم دوستان گل شهوانی نظر بدن و ایرادی و انتقادی هس بگن....

دوستان گل شخصیت های این داستان و اصل داستان واقعی نیست.ممکن هستش جایی برای کسی اتفاق افتاده باشد اما نویسنده شخص داستان نیست

کشکول....

مادر زن

نوشته 1366ts در 9. September 2013 - 16:43
عکس های 1366ts

دوتا سوال از شما عزیزان دارم
1. در زمانهای قدیم چرا پدر زن از داماد خوشش نمیومد؟
2. علت زنده به گور کردن دختران چه بود ؟

نظرتون چيه دوستان امشب دارم ميكنم

نوشته FERIBOZORGE در 8. September 2013 - 22:41

سلام به همكي

يه بار يه داستان آپ كردم به اسم زهره خوشكله.
خيلي از دوستان ازم ايراد كرفتن وخيلي هام كفتن خالي بنديه
امشب زهره خوشكله از تهران مهمون منه وداره اين متن نكاه ميكنه خواستم بهتون بكم نظري داريد درمورد اينكه چطوري بكنمش يا چند مدل عكس كه ازش بكيرم البته امشب بخاطر دردسترس نداشتن wifi نميتونم آپ كنم ولي فرداشب حتما آپ ميكنم
خب نظراتتونو بكيد البته زهره خانم صيغه من هست.

با سلام به اهالي شهواني
من مسيح هستم 29 ساله ساکن شرق تهران و عاشق سکس ومي تونم تا 4 ساعت سکس داشته باشم (تلمبه بزنم)بدون اينکه ابم بياد
از زوجها و خانوم هاي که تمايل دارن منو شريک جنسي خودشون کنن مي خوام برام پيام بدن البته اين ماجرا برا هميشه سکرت خواهد ماند
زود انزالي مشکلي که بين مردهاي ايراني 30 سال به بالا خيلي شايع است من در خدمت خانوم هاي ام که از اين مشکل شوهرانشون در
عذابن.اينم اي دي من mzadvarde@yahoo.com

Ramin 66این سکس واقعی است

نوشته Ramin rm66 در 2. September 2013 - 14:05

اسم من رامین قدم 185وقیافم بدنیست شغلم طوری است که با تلفن زیادحرف میزنم یک روز یک خانم زنگ زد بعد از احوال پرسی گفت که وقت دارید و من از خداخواسته گفتم بفرما خودش معرفی کردفتانه هستم و ازم خواست فقط به حرفاش گوش بدم و بهش کمک کنم خلاصه از دل تنگی زنگ زده بود بعد از کلی صحبت اروم شد وازم پرسید بچه کجام و من بهش گفتم اهل کجا هستم حدود 15کیلومتر با من فاصله داشت بعد میخواست خداحافظی کند که گفت شمارش پاک کنم چون متعأهل بود ومن شمارش ثبت کردم تقریبا یک ماهی گذشت ودوباره زنگ زد تعجب کردم جواب دادم بفرما من هم خودم کوچه علی چپ که نشماختمش خودش معرفی کرد سلام واحوال کردم و گفتم چی شده زنگ زده گفتم نکند دوباره باشوهرت بحثت شده گفت دوست دارم ببينمت ومن اولش ناز کردم وبعد ش قبول کردم و قرار شد شب برم خونشون و من سریع زنگ زدم دوستم وماشینش قرض گرفتم و ساعت 11شب رفتم پیشش امددرو باز کرد فتانه26ساله قدش 170وبا ان صورت معصومش با نگاه اول جا باز کد تودلم رفتم نشستم چای اورد خوردم شروع کردى صحبت کردن از شوهرش که بهش محبت نمی کند توذهنم لختش کردم ولی سعی کردم شهوتم کنترل کنم تا ساعت 2شب حرف زدیم از سکس و زندگیش دیگه داشتم دیوونه میشد ان کس به نازی شوهر بی عرضش خلاصه امدم خدافظی کنم برای اولین بار باهام دست داد یک حسی شدم و اروم بوسم کرد امدم خونه ولى تخمام درد امده بود فردا ظهر دوبارة زنگ زدوگفت امشب هم برم پیشش باز شب یک تاکسی گرفتم ورفتم امد دم در اتاقش طبقه دوم اپارتمان بود درو باز کرد وای یک ست مشکی تک پوش با شلوار مشکی استرج پوشیده بود وای چه اندامی سینه هاش رک شده بود رفتم دست دادم وبا پرروئى بوسش کردم خجالت کشید رفت چاى اورد نشست کنارم باهم گپ زدیم ومن عکس العملى نشون ندادم هرچند کیرم راست شدة بود و فهمیدة بود الکی بهونه کرد گردنش درد امده که ماساژش بدم و من پشت شونش ماساژ دادم دیگه کیرم داشت منفجر میشد دل زدم دریا وگفتم به شکم بخوابد تا کمرش بمالم که قبول کرد از روی تک پوش ماساژش دادم که فهمیدم نفس هاش تند شده اروم تک پوش دادم بالا وای چه پوستی برنزه یک گاهی دستم می کشیدم روی کسش دیگه روانی شد گفت خیلی قشنگ ماساژ میدم تک پوش دراورد ان سینه هاش که دیدم با ولع شروع کردم خوردن وبا دست کسش مالیدم که کیرم گرفت و شلوارم کشید پایین کیرم 15سانتی هست تاحالا ساک نزده بود من کس خور نیستم ولی شلوارش با شرت کشیدم پایین عجب کوسی با انگشت کردم داخلش ودریچة رحمش مالیدم که پاهاش جمع کرد ارضاع شد انهایی که باهاشون این کاروکردن میدونن چه حسی دارد وای دیگه طاقت نیاورد وخوابید پاهاش باز کرد منم کیرم کردم تو کوسش و لباش میخوردم سینه هاش گاز می گرفتم بعد سگی کردمش و از پشت کمرش تا لاله گوشش خوردم ولیس میزدم یک بار دیگه ارضا شد گفت رامین اگر خواست ابت بیاد تا برعکس بشم قبول کردم دوباره پاهاش باز کردم وشروع کردم تلمبه زدن که داشت ابم میومد گفت بریز داخلش لبام گذاشتم روی لباش و ای خانم ها میدونن چه حسی دارد ابم ریختم داخل باز بامن ارضاشد و ان شب دوبار کردمش بعد از یک ساعت دیگه و فقط می گفت با دست بکنم داخل کوسش وبا دریچه رحمش بازى کنم دیوونه این کاره
امیدوارم خوشتون امده باشد الان 4ساله با هم هستیم
بای باز براتون میگم به اسم
Ramin

سکس رویای و به یاد ماندنی

نوشته sextolani در 30. August 2013 - 0:58

سلام به همه خانوم ها و زوج های گل شهوانی
مسیح هستم ساکن پردیس تهران عاشق سکسم میتونم تا 4 ساعت تمام بکنم تلمبه بزنم و آبم نیاد 18 سانت کیر دارم از خانوم ها و زوجها هر کی تمایل به یه سکس رویای و طولانی رو داره پیام بده اینم ای دی منmzadvarde@yahoo.com

کردم و هنوزم میکنم

نوشته paiam18kir در 30. August 2013 - 0:20

سلام من پیام هستم 20 سالمه و این اولین داستانی که مینویسم.
این قضیه مربوط به 2 سال قبل میشه ، یه روز دایم من رو برای شام دعوت خونشون کرد اونا خیلی منو دوست داشتن و بهم اعتماد زیادی داشتند خلاصه شب که از مغازه برگشتم رفتم خونشون کسی بغیر از من اونجا مهمون نبود دایم،زن دایم،و تک پسرشون که هم سن منه کنار هم نشستیم و به غذا خوردن پرداختیم مدتی بعد از غذا به رخت رفتیم تا بخوابیم من و آرمین تو هال اون دو تا هم تو اتاق خوابیدیم صبح یکم زود بلند شدم دیدم که ارمین کمی جابه جا شده بود باسن قشنگش رو به. صورتم بود منم یهو افتادم تو فکر اینکه الان آرمین خوابه و بهترین موقعه واسه یه ورزش صبحگاهی یه چند بار دستمو اوردم رو کونش ببینم کاملا خوابه یا نه، خواب بود.
لامسب کیرم مثل تیر برق شده بود از تو شلوارکم در اوردمش و شروع کردم به سابیدن به سوراخش خیلی کیف میداد نمیدونم چطور شد که یهو جو گرفتتم و گذاشتم جلو سوراخش و یه فشار محکم زدم که از خواب پرید زود خودمو جم کردم از تعریف بدور نماند اندام ارمین جون بیست بیست بود گوشتی و صاف و نازک .
همین که از خواب پرید روشو به من کرد و یه نیشخندی زد منم تعجب کردم و گفتم میزاری بکنمت عصبانی شد و گفت به باباش میگه خلاصه عجب ضد حالی بود صبح شد منم خواستم برم خونه ارمین گفت منم باهات میام راه افتادیم وسط های راه بود که ارمین ازم پرسید که تا حالا کسی رو کردم یا نه منم به تک تک سوالاش جواب دادم رسیدیم خونه در رو باز کردم دیدم کسی خونه نیست امدم در را ببندم که ارمین گفت بدو بریم فیلم بگیرم، ای کیرم به این شانس همیشه ده تا دی وی دی فیلم داشتم اون روز حتی یه دونه هم نداشتم بهش گفتم اگه فیلم برات بگیرم میذاری بکنمت گفت حالا تو بیار یه کاریش میکنیم منم با خودم فکر میکردم حالا چیکار کنم بهش گفتم من بهت باور ندارم اول باید بذاری بکنمت بعد فیلم میگیریم راضی نشد که نشد.
یه روز اتفاقی به سرم زد برم خونشون ایفون رو زدم در را باز کرد برام و رفت تو دیدم تنها نشسته و داره با سونی بازی ماشین میکنه خوش امدی گفت و ب بازی ادامه داد منم پشتش دراز کشیدم طوری که کیرم راس سوراخش باشه. دائم تکون میخورد منم در غفلتش خودمو بهش میچسپوندم وسط های بازی بود که دست از بازی کشید و دستشو به پشتش اورد و کیر منو که کاملا سفت شده بود رو گرفت بعدش گفت مشکلی نیست بهش دست بزنم منم گفتم نه چه اشکالی داره بعد شلوارمو در اوردم و شروع کرد به ساک زدن تا حالا اینقد حال نگرفته بودم ابم اومد از دهنش در اوردم و ریختم رو دستم و شلوارشو پایین کشیدم و ابم رو سایدم به سوراخش بعد اومدم بکنمش گفت پیام فقط یواش منم گفتم هنوز هیچی نشده یواش، بعد کیرمو تف مالی کردمو گذاشتمش جلو سوراخش با یه فشار سرشو بردم تو هی میگفت بیارش بیرون منم تا نصفش رو بردم تو گفت پیام خیلی میسوزه بیارش بیرون منم اوردمش بیرون و یکم کونش رو تف مالی کردم و با انگشت داخلشم مرطوب کردم بعد محکم گرفتمش نصفش رو بردم تو میگفت بیارش بیرون منم که چیزی نمونده بود ابم بیاد با یی فشار تا اخرشو کردم یه حال حسابی کردم که ابم اومد همشو ریختم تو کونش اونم فورا رفت دستشویی اومد بیرون اومد بشینه نمیتونست بهم گفت پاشو برو بیرون من دیگه به تو کون نمیدم چند ماهی گذشت اما نتونست زیاد رو حرفش بمونه...
با تشکر
up next:سکس با دوست دخترم الهام

کلمه مادر

نوشته 1366ts در 25. August 2013 - 11:40
عکس های 1366ts

هرکس عاشق مادرشه یک جمله در مورد مادرش بنویسه؟

روزی پسر کوچکی از مادرش پرسيد: چرا گريه ميکني؟ مادرش گفت: چون من زن هستم. پسر
بچه گفت: من نمي‌فهمم. مادر گفت: تو هيچ‌گاه نخواهي فهميد. بعدها پسر کوچک از پدرش پرسيد
که چرا مادر بي‌دليل گريه ميکنند؟ پدرش تنها توانست به او بگويد: تمام زنان براي «هيچ چيز» گريه
ميکنند. پسر کوچک بزرگ شد و به يک مرد تبديل شد ولي هنوز نمي‌دانست که چرا زنها بي‌دليل
گريه ميکنند.
بالاخره سوالش را براي خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را ميداند. او از خدا پرسيد:
خدايا، چرا زنان به آساني گريه ميکنند؟....
خدا گفت: زماني که زن را خلق کردم ميخواستم او موجود به خصوصي باشد بنابراين شانه‌هاي او
را آنقدر قوي آفريدم تا بار تمام دنيا را به دوش بکشد. و همچنين شانه‌هايش آن قدر نرم باشد که
به بقيه آرامش بدهد و من به او توانايي دادم که در جايي که همه از جلو رفتن نااميد شده‌اند او
تسليم نشود و همچنان پيش برود. به او توانايي نگهداري از خانواده‌اش را دادم حتي زماني که
مريض يا پير شده است بدون اين که شکايتي بکند. به او عشقي داده‌ام که در هر شرايطي
بچه‌هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آنها به او آسيبي برسانند.

به او توانايي دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش کند
تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد. به او اين شعور را دادم که درک کند يک شوهر خوب هرگز
به همسرش آسيب نمي‌رساند اما گاهي اوقات توانايي همسرش را آزمايش ميکند و به او اين
توانايي را دادم که تمامي اين مشکلات را حل کرده و با وفاداري کامل در کنار شوهرش باقي بماند.
و در آخر به او اشکهايي دادم که بريزد. اين اشکها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در
هر زماني که به آنها نياز داشته باشد.

او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشک ميريزد. خدا گفت: مي‌بيني پسرم، زيبايي يک
زن در لباسهايي که مي‌پوشد نيست. در ظاهر او نيست و در شيوه آرايش موهايش نيست و بلکه
زيبايي يک زن در چشمهايش نهفته است. زيرا چشمهاي او دريچه روح اوست و قلب او جايي است
که عشق او به ديگران در آن قرار دارد.

و در آخر لعنت بر آنانی که حتی در مورد سکس با مادر فکر میکنند چه برسد ...
اگر واقعا تحت تاثیر قرار گرفتی نظر بزارین نزارین تایپک بخوابه تا همه ببینند

ندا همسرم شد

نوشته شاعر کیر مغز در 23. August 2013 - 13:32
عکس های شاعر کیر مغز

تا وقتی مینا رو داشتم حس نکرده بودم که ندا برادر زاده ی شوهر عمم چقدر به من علاقه داره . من همیشه تو مهمونیا ساز میزنم و میخونم و شاعر هم هستم و به خاطر زیبایی خدا دادی موهای بلوند وچشم های عسلی و پوست سفید خیلیا تو محل کارم بهم پیشنهاد دوستی می دادن که من رد میکردم. دو ماهی بود که مینا رفته بود . یه روز دیدم موبایلم زنگ میخوره . آره ندا بود شمارمو از پسر عمم گرفته بود . ندا دو سال از من کوچکتر بود . بخاطره شکست عشقی بد اخلاق شده بودم . چند باری بهش بی محلی کردم و جوابشو نمیدادم یک بار زنگ زد و با گریه گفت آخه تو آدمی؟؟تو دل داری ؟؟ همیشه فکر میکردم دل اونایی که اهل هنر هستن نازکه ولی دیدم که اینجور نیست ازت متنفرم اینو گفت و گوشیو قطع کرد .خداییش خیلی دلم واسش سوخت . آخه یجورایی بی محلی های من داشت به غرورش صدمه میزد.یک ساعت بعد بهش زنگ زدم. گوشی رو برداشت و با سردی گفت بفرمایین آقای علی یعقوبی ، گفتم سلام ندا جون . واسه یه شاعر خسته تو دلت جا داری . با گفتن کلمه آخ جون گوشیو قطع کرد . ندا انصافا خوشگله و هر پسری آرزوی داشتنشو داره .یواش یواش رابطه ام با ندا بهتر شد . تا جایی که تو فامیل همه فکر میکردن من و اون میخوایم باهم ازدواج کنیم . چون من با هرکی که دوست بشم همون روز به مامانم میگم . ندا هم به خواسته ی من به پدر مادرش گفته بود. دلیل راحت بودن من این بود که اکثر فامیلای من به دین اعتقاد ندارن یا مذهبی معمولین و این باعث شده بود فامیلا به دو گروه تقسیم بشن. منم تو گروه بی دینا بودم . تو این گروه تو مهمونیها آواز داریم رقصیدن با زنای فامیل رو داریم و دوستی دختر پسرهم آزاده . یجورایی از این باد گلو های روشن فکرانه میزنیم :کم کم قرارامون از کافیشاپ و رستوران به خونه ی همدیگه تغییر کرد . ولی بهمدیگه دست نمیزدیم و رابطه مون از لب گرفتن هم جلوتر نمیرفت به خواست هردومون .دوری مینا و اینکه چهار ماه سکس نداشتم به من خیلی فشار آورده بود تا این که به ندا پیشنهاد سکس دادم و گفتم حاضری باهم سکس داشته باشیم ؟پرید تو بغلم و یه بوس آبدار از لبم کرد و گفت دیوونه من از اون وقتی که با مینا بودی این آرزو رو داشتم چه برسه به الان که عزیزترین کسمی . قرار شد فردا بیاد خونمون چون فردا جمعه بود و همه قرار بود برن ویلای شوهر عمم. من آهنگسازی رو بهونه کردم که نرم . ندا هم به بهونه ی مریضی نرفت . غروب به اقدس خانوم خدمتکارمون گفتم بره آپارتمانم رو مرتب کنه . خودم فردا صبح رفتم تمام پرده ها رو کشیدم که خونه تاریک بشه تو وان حموم آب سرد وگرم ریختم و روی آب هم گلبرگ های رز ریختم و تو خونه هم شمع و عود روشن کردم . و تو اتاق خواب هم کلی شمع روشن کردم و اتاق رو با گلهای مختلف تزئین کردم . یه تک نوازی پیانو هم روی سیستم گذاشتم . خیلی فضای خونه شاعرانه شده بود . چند دقیقه بعد ندا زنگ زد. درو واسش باز کردم . اومد تو با دیدن ندا خیلی سوپرایز شدم. رفته بود آرایشگاه کلی به خودش رسیده بود وقتی پالتوش رو از تنش در آورد این سوپرایز دو برابر شد یه تاپ نارنجی پوشیده بود با یه دامن کوتاه نارنجی ،من عاشق رنگ نارنجیم. تعارفش کردم اومد تو پذیرایی و اون فضا رو که دید پرید تو بغلم و گردنمو محکم فشار داد . گفتم کجاشو دیدی؟ امروز بهترین روز عمرته . رفتیم کنار بار یه پیک شراب سفید بهش دادم. گفت پس خودت چی گفتم تو که میدونی به یکی قول دادم که نخورم . ناراحت شد و گفت مگه اون نرفته ؟؟ پس چرا خودتو اذیت میکنی ؟؟ بااینکه مینا الان چهار پنج ماهه که رفته ولی من هنوز اون رو بین خودمون حس میکنم . اگه منو دوست داری یه پیکم برای خودت بریز . گفتم باشه چشم هرچه باشه الان تو بانوی منی. هرچی تو بگی یه پیکم واسه خودم ریختم و خوردیم و رفتیم با همون موسیقی آرام رقصیدیم . بعد از چند دقیقه آروم در گوشش گفتم وقتشه مال من بشی. گرفتمش تو بغلم و آروم بردمش سمت اتاق خواب روی تخت خوابوندمش رفتم کنارش دراز کشیدم یه دستم زیر سرش بود و دسته دیگم روی قلبش بود . و هر دو به سقف خیره بودیم گفتم ندا خیلی دوستت دارم. تو بودی که نذاشتی من تو این روزا شکست عشقیه سختی بکشم . همونجا بهش گفتم که عاشقتم و میخوام به مامان بگم وقتشه عروس دار بشه . تا این حرفو زدم دیدم قلب کوچیکش داره تالاپ تالاپ میزنه برگشتم تو چشمای آبیش نگاه کردم و آروم لبامو رو لباش گذاشتم . و هر دو چشمامون رو بستیم و واقعا عاشقانه از هم لب میگرفتیم . من بعد از چند دقیقه تاپش رو از تنش درآوردم شیطون سوتینشم نارنجی بود آروم درش آوردم و شروع کردم بخوردن سینه هاش. آروم آروم آهش بلندش و رفتم پایین دامنش رو درآوردم از روی شرتش که کمی خیس شده بود کسش رو میخوردم و بازی میدادم تا جایی که گفت علی بسه منم بلند شدم. اومد ازم یه لب گرفت و تیشرتم رو از تنم درآورد و بعدش دوباره لب گرفت و شلوار و شرتمم در آورد با لبای قشنگ و بچه گونش آروم سر کیرمرو یه بوسه کوچیک کرد و شروع کرد به ساک زدن خیلی حرفه ای نبود ولی حس عشقی که بین من و اون بود باعث میشد بهترین لحظه ی عمر هر دومون باشه . بعد از چند دقیقه گفتم ندا میخوام از پشت بکنمت گفتم عشقم هرکاری که میخوای بکن . از تو کشوی کنار تختم یه کرم نرم کننده درآوردم و به کیرم و به سوراخ کون ندا زدم. آروم سر کیرم رو فشار دادم تو که یه آه بلند کشید. گفتم در بیارم؟ گفت نه عزیزم الان بهتر میشه. وقتی یکم دیگه فشار دادم گفت علی درش بیار . من با خودخواهی گفتم عسلم یکم تحمل کن الان بهتر میشه بیشتر فشار دادم هیچی نمیگفت سرش روی سینه ام بود و داشتم موهاش رو نوازش میکردم کیرمو تو سوراخش عقب جلو میکردم که یدفه یه قطره اشک چکید رو سینم فورا کیرمو درآوردم دیدم داره بی صدا گریه میکنه محکم به خودم فشارش دادم و هی میگفتم ببخش عشقم ببخش عمرم نمیخواستم درد بکشی . اون لحظه از خودم بدم اومد که برای خود خواهی من یه دختر داشت از درد گریه میکرد . منم زدم زیر گریه که اومد با دستای نازش اشکامو پاک کرد یه لب ازم گرفت و گفت چیزی که نشده عشقم من خوب خوبم . باز تو بغلم عاشقانه گرفته بودمش و سکوت به اتاق حاکم بود . ندا گفت راست گفتی میخوای با من ازدواج کنی ؟گفتم آره عشقم . گفت میخوام یه چیزی بگم ولی خجالت میکشم . گفتم بین زن و شوهر هیچ خجالتی نباید باشه . گفت باشه میگم سرخ شد و سرش رو پایین انداخت و گفت میخوام همین امروز زنت بشم . آروم سرشو بلند کردم و به چشمای معصومش نگاه کردم و گفتم چشم همین امروز عروست میکنم .رفتم پایین و شروع کردم به خوردن کسش گفتم ندا برا اینکه درد کمتری بکشی هر وقت نزدیک ارضا شدن بودی بهم بگو . گفت باشه منم دوباره به خوردن ادامه دادم بعد از چند دقیقه گفت علی دارم ارضا میشم منم سریع بلند شدم و پاهاشو بالا دادم و با یه حرکت تمام کیرم رو تو کس کوچیکش جا دادم و یه لب ازش گرفتم خیلی اون لحظه معصوم شده بود عزیزدلم داشت از درد لباش میلرزید . بهش گفتم مبارک باشه زنم شدی یه لبخند از سر رضایت زد و گفت علی تلنبه بزن که دارم میمیرم از درد . منم شروع کردم به عقب جلو کردن بعد از چند دقیقه احساس کردم آبم داره میاد سریع درش آوردم و آبمو رو شکمش خالی کردم و بغلش کردم و اینقدر نوازشش کردم که خوابش برد . منم اومدم بیرون ساعت رو که نگاه کردم دیدم ساعت دو و نیمه رفتم حموم دیدم آبه وان سرد شده باز آب گرم رو باز کردم تا آب وان ولرم شد . اومدم نازگلم رو با یه بوسه از خواب بیدار کردم . بغلش کردم و بردم تو حموم تو وان گذاشتمش و شروع کردم به شستنش . ولی دیگه تو حموم به خودم اجازه ندادم کاری بکنم که فکر بکنه من فقط اون رو واسه سکس میخوام . از حموم که بیرون اومدیم ساعت سه و نیم بود. زنگ زدم رستوران و نهار سفارش دادم . و میز رو چیدیم و مشغول غذا خوردن شدیم . بعد یه دو ساعتی استراحت کردن.ساعت شش و نیم بود که از خونه زدیم بیرون . رفتیم طلا فروشی و دوتا حلقه خریدم یکی واسه اون و یکی واسه خودم . گفتم اگه دوسم داری ندا هر کاری که میگم میکنی با یه لبخند شیطنت آمیز گفت بله سرورم حلقه خودم رو بهش دادم و حلقه اش رو گرفتم و گفتم الان سوار ماشینت میشی میری سمت ویلای عموت منم با ماشین خودم میام وقتی رسیدیم من حلقمو به مامانم میدم دستت کنه و توهم حلقه ی منو بده مامانت دستم کنه . یکم جا خورد ولی قبول کرد گفت فکر خوبیه. بعد از پنج دقیقه که من رسیده بودم ویلا اونم رسید با یه اس ام اس هماهنگ کردیم و رفتیم طرف مادرامون من حلقه رو دادم به مامانم و گفتم اینو بدین به عروستون ندا . اونم رفت و گفت اینو بدین به دامادتون علی . سکوت حکم فرما شده بود همه داشتن من و ندا رو نگاه میکردن که با دست زدن خواهرم بعدش دختر عمم سکوت شکسته شد . اون روز همه ی حرفامون رو برای آینده ی مشترکمون زدیم فرداشم رفتیم آزمایشگاه و بعد از اومدن جواب که مثبت بود عقد کردیم قراره بعد از ماه رمضان عروسی کنیم .این داستان ازدواج و عشق من بود. تنها چیزی که برام مهمه اینه که من ندا عشقم رو دارم

ما الان دو هفته هست ازدواج کردیم الانم عزیم کنارم نشسته این داستانو تو ماه رمضان نوشتم به آدمینم درخواست دادم ولی خارج از نوبت تایدش نکرد

داستان واقععي

نوشته saidloves در 16. August 2013 - 2:40

سلام اولين داستانيه كه مينويسم اكه بد.بود ببخشيد
اسمم سحره 24سالمه,باقدي170و وزن72كيلو. در كل دختر تپل مپلو تودل برويي هستم
اين خاطره بر ميگرده به سه سال بيش كه يه روز خوب و قشنگ مثل تمام روزاي خوب خدا با اين فرق كه تو اين روز با كسي اشنا شدم كه الان نظرمو نسبت با اون روز عوض كرد .ساعت هول و هوش ده بود كه بيدار شدم داشتم صبحونه ميخوردم كه گوشيم زنگ خورد دوستم الناز بود ميخواست بره خريد گفت كه باهم بريم.منم رفتم شال و كلا كردمو زدم بيرون به يه بوتيك رفتيم كه اونجا يه پسر جونو خوش قيافه روبهرو شديم بعد اينكه خريد كرديم بسره كارت وزيت مغازهرو هم داده منم ازش گرفتمو رفتيم تو راه هم درموردش حرف ميزديمو ميخنديديم بعداز ظهر تو خونه بيكار بودم ياد كارت وزيش افتادم بخودم گفتم برم مخشو بزنم بخندم. شمارشو گرفتمو تا گفتم الو يه صداي كلفتي اومد منم يه اسم الكي گفتمو قطع كردم يكي دو روز بعد دوباره من و الناز به بهانه خريد شال دوباره باهم رفتيم بهش كفتم كه زنگ زدمكه كفت صاحب مغازه بوده شمارشو گرفتيمو امديم خونه يه پيام عاشقونه واسش فرستادم ده دقيقه نشد كه جواب داد منم جنتا سر كاري واسش فرستادم و خلاصه كلي پيام بينمون ردو بدل شد فرداش زنگ زد گفت ميخواد ببينتم قرار گذاشتيم توي پارك. با يه تيب خوشكل اومد با يه ماتور كه اسمشو نميدونم جيجيه. يكي دوساعتي حرف زديم و هركي پي كار خودش جند روزي ميشد كه باهم در تماس بوديم ازش خوشم اومده بود يه ده دوازده روزي شد كه زنگ زد بريم لب ساحل بشينيم يادم رفته بود كه بگم بجه شمالم. جاي هميشگي قرار گذاشتيم اومد گفت بريم منم ميترسيدم اخه براي اولين بار بود كه خواستم تك يه غريبه سوار شم . نشستم كفت بدنشو بگيرم. خوبه راحتم. هنوز صد متر نرفته بود تو دست انداز احساس كردم دارم ميفتم كمرشو گرفتم حركت كرديم يه جوري شده بودم احساس خوبي داشتم دستمو بردم قفسه سينشو گرفتم خودمو بهش ميچسبوندم رسيديم كلي گشتيم يه جاي خلوت بيدا كرديم يه نيم ساعتي رو حرف زديم و گفت اجازه هست ببوسمت حرفي نزدم يه بوس به صورتم داد. بدك نبوداومديم خونه ارتباطمون زياد شد يه بار هم رفتيم جنكل يه جاي خلوت پرنده پرنميزد باماشين باباش اومديم با كلي تشكيلات داشتيم غذارو شرو ميكرديم يهو رفت از ماشين يه بطري اورد كه فكر ميكردم ابه اورد يه ذره ريخت واسه خودشو اب ميوه قاطيش خورد كفت مشروبه بهم تعارف كرد بوي بدي ميداد ولي با اسرارش يه دونه خوردم شد دوتا ستا جنتا شد يادم نيست كفت واسه تو بسته خودش جنتا ديكه خورد هنوز ده دقيقه نشده بود كه حس كردم پاهام شل شدن خيلي حس خوبي بود اومد كنارم روسريمو برداشت حرفي نزدم بدمم نميومد جلوش راحت باشم ازم خواست ببوسمش لبامو بردم جلو منو كشيد رو خودش لبامو ميخورد منم بهم خوش ميكذشت لباشو ميخوردم زبونشو گذاست تو دهنم منم بالبام فشار ميدادم دستش رو باسنم بود به طرف خودش فشار ميداد بلندم كرد روي زانوهام نشستم دكمه مانتومو باز كرد سينه بندمو.كشيد پايين يه بوس به دوطرفش داد شرو كرد به خوردن منم موهاشو ناز ميكردم شرتم خيس خيس شده بود ازم خواست تا منم كيرشو.ببوسم دوبارخوابيد پيشش نشستم اول.يه بوس دادم اسرار كرد كه بادهنم خيسش كنم كيرش كلفت بود سر شو بردم تو دهنم سرمو گرفتو به طرف كيرش بالا پايين ميبرد اول بدم ميومد ولي يكم كه شد بهم حس خوبي ميداد خواست كه شلوارمو در بيارم قبول نكردم اسرارشم فايده نداشت به جونش قسمم داد قبول كردم به شرط لاي كذاشت لاي پاهام تلمبه ميزد كفت از كون بكنه از بجها شنده بودم درد داره قبول نكردمو كفت هرجا درر احساس كردم ولم ميكنه جنتا تف به كيرش كردو سرشو كذاشت تو انكار سوزن تو بدنم فرو كردن جلو دهنمو كرفت كفت تكون نخورم دردش تموم ميشه لباشو به لبام جسبوند منم از درد لباشو.فشار ميدادم يكم كه شد بدنم شل شد دوباره فشارش داد از جشام اشك اومده بود لباسو محكم ميخوردم دستاش از زير سينمو فشار ميداد كمكم تلمبه رو شرو كرد از دردم كم شده بود ولي لذت ميداد بهم شلوار و كه تا زانو بايين كشيده بودم در اورد دوباره اومد روم دستاش اينبار كذاشت زير رونم به طرف بالا هول ميداد باهامو باز كردم كيرشو يواش يواش دوباره كرد تو كونم ددش كمتر بود يه جند دقيقه اي روم بود كه كمكم احساس كردم دارم ارضاح ميشم كفتم محكمتر بزنه. جنتا زد احساس فوق الاده داشتم خسته شده بودم نا نداشتم تكون بخورم تن تن تلمبه ميزد همينجور يهو محكم بغلم كردو جنتا ضربه زد كه دردم كرفته بود يهدفه احساس كردم اب جوش ريخ تنم همشو ريخت تو كونم بيحال افتاد روم نميدونم جقدر كذشت كه خوابيده بوديم بيدار شديم تقريبا تاريك شده بود جمو جور كردين اومديم خونه تا جند روز به زحمت را ميرفتم كسي متوجه نشه. از اون به بعد جند باري سكس داشتيم كه اكه خوشتون امد نظر بدين بنويسم

عشق واقعی به قیمت طلاق

نوشته minyator در 14. August 2013 - 3:35
عکس های minyator

درود بر دوستان وکاربران سایت راستش من نه داستان نویسم نه اهل کس شعر نوشتن و چیزای دیگه.
نام:حمید
سن:33
عزیزان سعی میکنم کوتاه بنویسم چون اصلا دنبال جلب توجه نیستم من حدود 9 ساله که ازدواج کردم البته از نوع اجباریش زندگی خوبی نداشتم تا یک ماه دیگه هم از همسرم جدا میشم.
داستان از اونجایی شروع شد که همسرم از لحاظ جنسی برام کم میزاشت و من که خیلی داغ بودم خیلی با این ماسلئه مشکل داشتم البته گه گداری با دوستان تک میپریدم ولی حال نمیداد. تا اینکه چهار سال پیش تو فصل پاییز بود که به طور اتفاقی خانمی رو سوار ماشینم کردم به عنوان مسافر تا یه مسیری رسوندمش شماره تماسمو بهش دادم و اون هم ادرس محل کارشو بهم گفت که نزدیک محل زندگیم بود خانم زیبایی بود و دو سال از من بزرگتر البته اینو چند وقت بعد بهم گفت دو سه روزی گذشت من همش تو فکرش بودم اما اون تماسی نگرفت تا اینکه یادم افتاد که محل کارشو بهم گفته با خودم گفتم که برم یه سری بزنم ببینم اصلا راست گفته یا نه.
محل کارش تو یه دفتر خدماتی بود که چون در ورودیش کاملا شیشه ای بود داخلش معلوم بود من کاملا حیرت زده دیدم که پشت یه میز نشسته و یه دختر بچه هم بغلشه که داره باهاش درس کار میکنه من شماره تماسی ازش نداشتم یهو چشمم خورد به تابلو دفتر شماره اونجا رو گرفتم گوشی رو برداشت باهاش حرف زدم.
گفت من فکر نمیکردم که منو پیدا کنی اصلا شمارتم انداختم دور اصلا تو فکرتم نبودم به حر حال بهش گفتم یه قرار بزاریم بیشتر اشنا بشیم گفت من ساعت 5 یه کلاس اموزشی دارم تا 6 تموم میشه بهت زنگ میزنم.خلاصه من دل تو دلم نبود تا اینکه زنگ زد اونم با تلفن کارتی رفتم سر قرار سوار ماشینم شد.
گفت من به درد تو نمیخورم آخه من متاهلم اینو که گفت انگار دنیا رو سرم خراب شد انگار آب یخ ریختن روم نمیدونستم چی بگم بهش گفتم خوب منم متاهلم میتونیم فقط یه دوست باشیم یه سنگ صبور من مشکل دارم تو هم حتما مشکلاتی داری که همینطور هم بود زن به اون خوبی به اون زیبایی با وقار بعد یه شوهر نفهمو بیشعور.
زنه تو دفتر شوهرش کار میکرد و ازش حقوق میگرفت تا خرجیشو دربیاره که محتاج مردم نباشه خیلی بده خلاصه ما بیشتر آشنا شدیم طوری که عاشق هم شدیم اون تا حالا با هیچ مرد غریبه ای رابطه نداشت و خیلی میترسید ولی اینقدر محبت کم دیده بود که دید میتونه به من اعتماد کنه من حقیقتش از نامردی بدم میاد و قصدم سو استفاده نبود میخواستم یه سنگ صبور داشته باشم شوهر عوضیش حتی بعد از کار نمیرسوندش و من هر روز یه جوری از خونه میپیچوندم و میبردمش خونه خیلی به هم علاقه مند شدیم.
من داشتم یه عشق واقعی رو تجربه میکردم تا یک ماهی به همین شکل گذشت من بیشتر در جریان زندگیش قرار میگرفتم از خودشو شوهرش زیاد برام گفت کتکش میزد از خونه نصف شب مینداختش بیرون حتی یه سری گلدون تو سرش خورد کرده بود که خودم بردمش پزشکی قانونی که لا اقل یه طول درمان داشته باشه میگفت به خاطر بچه ام نمیخوام طلاق بگیرم منم دلداریش میدادم میگفتم درست میشه با الاخره یه روزی سرش به سنگ میخوره منم سعی میکردم بیشتر بهش محبت کنم و اون هم میگفت حمید منو هیچوقت ول نکن و هنوز هم با گذشت چهار سال ما با همیم و رابطه مون مخفیانه اس نمیدونم از زندگی اون بگم که دلتون بسوزه یا از زندگی خودم که دربو داغونه بگذریم ما اینقدر به هم نزدیک شدیم که نمیدونم من خریت کردم یا اون کارمون به سکس کشید سکسی که کم تجربش کردم هم من هم اون یه سکس خیلی داغ هم من خوشم اومد هم اون که هیچوقت همچین سکسی رو تجربه نکرده بود.
ما راضی بودیم ولی هردومون خیانت کرده بودیم من عذاب وجدان نداشتم به خاطر اینکه به زنم خیانت کرده بودم عذابم به خاطر این بود که با زن شوهردار خوابیده بودم اونم خیلی عذاب وجدان داشت اوایل خیلی ترس و واهمه داشت منم همینطور اما عشق و علاقه نمیزاشت که ما از هم جدا شیم نمیدونم شاید خدا اینطور خواسته بود دو سال گذشت ما هر موقعیتی که گیر میاوردیم سکس میکردیم تا اینکه یه روز غروب با هم قرار داشتیم وقتی که سوار ماشینم شد من اتفاقی دستم خورده بود به شماره تلفن زنم و خودم نفهمیده بودم و اون سه دقیقه کامل حرفای ما رو شنیده بود و تازه اول بدبختی من.
زنم گفت این کارتو جبران میکنم تا اینکه یه روز هر چی شمارشو میگرفتم جواب نمیداد اعصابم خورد شده بود.
غروب بود اتفاقی تماس برقرار شد.(گوشیش تو کیفش چون لمسی بود خورده به لوازمای داخلش) و وصل شده بود حدود 5 دقیقه حرف زدن زنم با یه مرد. (تو ماشین همون مرد) وای نمیشه توصیفش کرد خیلی بده خیلی بد اونایی که یه همچین تجربه تلخی داشتن میفهمن من چی میگم و مصیبتها شروع شد دیگه پرده حیا بین منو زنم کاملا پاره شد من دیگه همیشه به زنم شک داشتم البته اونم نسبت به من همینطور.
البته طبیعیه کاریش نمیشد بکنی من دیگه کاری از دستم بر نمی اومد دیگه همه چی خراب شده بود و الان داریم جدا میشیم حالا من با یه بچه هفت ساله باید برم یه بیقوره پیدا کنم واسه زندگی و همه چیمو بدم به زنم نمیدونم تقدیره یا چیز دیگه البته میگن از هر دست که بدی از همون دست هم میگیری ولی شاید تو بعضی موارد درست نباشه من اگه با عشقم مریم (یادم رفت اولش معرفیش کنم) آشنا نمیشدم شاید یه نامرد سر راهش سبز میشد و معلوم نبود چه اتفاقی ممکن بود واسش بیوفته من سعی کردم کمکش کنم تو مواقعی که شوهرش ول میکرد میرفت.
اونم تو دوبار به مدت شش ماه و بقیه موارد حداقل یک تا دو ماه اون زن بدون خرجی چیکار باید میکرد میرفت زیر یه سری آدم نامرد بلانسبت میخوابید تا خرجیشو در بیاره این درست نبود.
شوهرش که غیرت نداره که همین الانم داره اذیتش میکنه بهش چیزی هم نمیده که لااقل طلاق بگیره بدبختی مهریه هم نداره چون باهم دیگه فامیلن به هر حال اینا برای توجیه خودم نبود منم اشتباه کردم ولی دارم تاوان سنگینی میپردازم این قصه زندگی منه داستان خیلی زیاده نمیشه اینجا بازش کرد شاید اگه سریالیش میکردم جالبتر میشد ولی من حوصله نوشتن ندارم اینم نوشتم واسه دوستان تا درس عبرت بشه و زاییده تخیلات نیست عین حقیقته و خواستم درد و دل کنم از همتون ممنونم و ببخشید اگر تو نگارش اشتباهی داشتم و لطفا اگه فکر میکنید چرنده نوشته هام توهین نکنید با تشکر.

سکس من با دوست پسر دوستم

نوشته nafas_khoshgele68 در 13. August 2013 - 16:41

سلام من نفس هستم ۲۳ ساله من اصلا داستان نویسی بلد نیستم و آب و تاب دادن هم همینطور!‌ این اولین خاطره منه اگه دوست داشتین بگید بازم بنویسم!‌ اصلا اهل دروغ نیستم و از دروغ متنفرم سابقه سکس چت و نوشتن خاطره هم ندارم!‌ پس به بزرگی خودتون ببخشید اگر بد نوشتم اما کاملا واقعیه!
۴ سال پیش که ۱۹ ساله بودم و واسه کنکور میخوندم دوستم نازنین اومد خونمون تا با هم دیگه درس بخونیم ما یه سوییت داریم طبقه پایین خونمون که من اونجا درس میخوندم که کسی مزاحمم نشه نازنین هم چند بار اومده بود اونجا اون روز از مدرسه با هم رفتیم ناهار رو بالا خوردیم و رفتیم توی سوییت من گفتم قبل از درس یکم میخوابم و نازی هم اجازه گرفت که اگه عیب نداشته باشه بره حمام!‌ بعد از یک ساعت که بیدار شدم دیدم نازی کلی به خودش رسیده و یک تاپ زرد خیلی قشنگ پوشیده

با تعجب نگاهش کردم گفتم:
- خبریه؟
نازنین اومد کنارم خوابید و گفت:
- نه خبری نیست!‌ چه عجب بیدار شدی!
یه عطر خیلی خوش بو به خودش زده بود!‌ مظلومانه نگام کرد گفتم:
- چیه؟
- یه خواهش کنم؟
- جان؟
- میشه به پیمان بگم نیم ساعت بیاد اینجا هم رو ببینیم؟
پیمان دوست پسر نازی بود و نزدیک خونه ما زندگی میکرد بهش اجازه دادم که پیمان نیم ساعت بیاد و زود بره یه دفعه پرید رومو شروع کرد ماچ کردن لپم و به پیمان sms داد که بیاد و همینجوری ماچم میکرد منم خندم گرفته بود از دست کاراش که یهو لبم رو بوسید!‌ گفتم:
- این کارارو باید با پیمان کنی!

دوباره لبم و بوسید و شروع کرد لب گرفتن من خشکم زده بود هیچ کار نمیکردم فقط ترسیده بودم اونم لب و گردن و گوشم رو میخورد بعد از ۵ دقیقه بدنم شل شد که دستش رو از زیر تاپم برد روی سوتینم و شروع کرد مالیدن سینه هام که صدای اه اه من بلند شد اما بازم نمیتونستم عکس العمل نشون بدم تمام بدنم داغ شده بود و نازی بی وقفه منو میمالید اومد تاپم رو دربیاره که پیمان به موبایل نازی زنگ زد و گفت پشت دره!‌ میخواستم خودم رو لعنت کنم که اجازه دادم بیاد و نازی دیگه بهم ور نره!‌ پاشدم خودم رو جمع و جور کردم و یه شال انداختم رو دستام که دیده نشه پیمان اومد و بعد از احوالپرسی شروع کرد لب گرفتن از نازی اونم جلوی من!‌ سرم رو انداختم پایین اما داغ داغ بودم تا اون روز هیچ کس دستش بهم نخورده بود واسه همین خیلی حشری بودم!‌ پیمان نازی رو برد توی اتاق و در رو بستن دیگه میخواستم گریه کنم بعد ۵ دقیقه یکم شهوتم خوابید که نازنین جیغ خیلی بدی کشید بی اختیار در اتاق رو باز کردم که ببینم چی شده دیدم هر دو نفر لختن و پیمان رو نازی خوابیده با دیدنم از جاش یک متر پرید و حسابی ترسیده بود شروع کرد به عذرخواهی!
منم یه عذر خواهی کردم و در رو بستم و خواستم بیام بیرون که نازی گفت: بیا تو نفس عیب نداره!

سرم رو انداختم پایین و خجالت کشیدم تشکر کردم و خواستم برم بیرون که نازی بلند شد و شروع کرد لب گرفتن ازم!‌ شل شل شدم دوباره نازی لخت لخت منو میمالید منم دستم گذاشتم رو سینه نازی و شروع کردم مالیدن سینه های سفید و خوبی داشت. نازی تاپم رو در اورد و با سوتین میمالیدم پیمان هم که شهوتی شده بود نازی رو به حالت سگی نشوند تا سینه منو بخوره خودشم شروع کرد کون گذاشتن نازی وقتی تلمبه میزد و هردو آخ آخ میکردن سینه های نازی بالا پایین میشد که خیلی شهوتیم کرده بود!‌ پاشدم و لباسام رو کامل در اوردم پیمان همه حواسش به من بود از توی نازی در آورد و شروع کردن لب گرفتن از من و مالیدنم

تنم دیگه داغ داغ شده بود منم کیر پیمان رو گرفتم و مالیدم کیرش زیاد بزرگ نبود البته کوچیکم نبود یه دفعه پاهام رو داد بالا و کیرش رو هل داد توی کونم منم یه جیغ خیلی بد زدم بی اعتنا شروع کرد تلمبه زدن من فقط درد حس میکردم و سوزش!‌ نازی هم شروع کرد مالیدن کسم یکم دردم آروم شد اما بازم وحشتناک بود جیغ میزدم اما هیچ کاری نمیتونستم کنم!‌ شاید یه ۱۰ دقیقه ای بی وقفه تلمبه میزد کونم داشت جر میخورد اما خیلی حال داده بود بهم که یه دفعه چشمام سیاهی رفت و سرم گیج رفت و شکمم شروع کرد بی اختیار بالا پایین شدن نازی سریع تر کسم رو مالید و من کاملا حس کردم ارضا شدم پیمان هم یهو کیرش رو کشید بیرون یه عالمه آب ازش اومد و ریخت روی سینه نازنین!

همسر جنده من (2)

نوشته alirezajoon1521 در 5. August 2013 - 18:41

سلام میخوام اولین داستان مربوط به مرضیه (همسرم )رو براتون بنویسم اولا که کاملا واقعیه و دوما من زیاد بلد نیستم داستان بنویسم پس شرمنده همتونم.
منبع داستان فاطمه (خواهر زنمه )که من از زبون اون مینویسم
داستانش برمیگرده به دوران دبیرستان زمانی که هنوز من در کار نبودم و حالی به حولی بوده ووسطای سال تحصیلی بود و طبق معمول بعد مدرسه منتظر مرضیه میموندم تا بیاد باهم بریم خونه .
مدرسه ش دوتا کوچه پایین تر بوده و با خونه هم یه یک کیلومتری راه بود.میومد و با هم میرفتیم خونه تا اینکه سر کوچه بالاتر یه لوازم التحریر باز شد که علاوه بر وسایل شیک و قشنگی که داشت یه پسر خوشتیپ هم صاحبش بود. هر از گاهی یه سری به اونجا میزدیم تا اینکه دیگه کارمون شده بود روز به روز رفتن به اونجا.
اولش متوجه کاراهی مرضیه نبودم ولی کم کم دیدم رفتارشون عوض شده و خیلی با هم حرفای قشنگ و ....
خلاصه کار به جایی رسید که مرضیه منو دک میکرد و خودش میرفت منم چیزی بهش نمیگفتم چون با همدیگه راحت بودیم و البته چیز زیاد غیر طبیعی نبود. اوایل من اطراف منتظروامیستادم و بعد از چند دقیقه میومد که میرفتیم تا اینکه یه روز بعد اینکه منتظر بودم اومد و گفت تو برو منم میام اگه مامان چیزی گفت بگو کلاس فوق العاده داشت و .....
من رفتم و دیگه رفتم دیگه من منتظراونا نمیشدم و اون خودش میرفت و دیگه با من کاری نداشت .
یه روز کنجکاو شدم ببینم چیکار میکنن رفتم دم مغازه همون موقعی که میدونستم میاد اومد ورفت داخل بعد ازچنددقیقه وبیرون اومدن یه مشتری اومدن بیرون و سوار ماشین شدن و رفتن یه جوری شده بودم یعنی کجا میرفتن چیکار میکنن. البته هنوززیاد حالیم نبود.
رفتارای مرضیه هم عوض شده . خیلی به خودش بیشتر میرسید توی حموم هم همیشه کوسشو صاف وتمیز میکرد و موقع خواب هم خیلی خودشو میمالید.
دیگه نمیتونستم تحمل کنم بهش گفتم معلوم هست داری چکار میکنی با این پسره چه سر و سری داری حالا با هم میرین بیرون و ....
مرضیه هم که یه کم هول شده بود گفت فاطمه جان قضیه ما فرق میکنه اون ازم خیلی خوشش اومده و...
حرفشو قطع کردم و گفتم یعنی میخواد بیاد بگیرتت و بیخیال شدم دیگه موقع امتحانا شده بودوهر دومون سرگرم امتحان بودیم تا اینکه یه روز پنجشنبه که من امتحان تربیت بدنی داشتم و اون امتحان نداشت ومن حاضرشدم برم مامان و بابا هم طبق معمول آخر هفته باید صبح پنجشنبه میرفتن روستامون و جمعه برمیگشتن داداش کوچیکم هم سربازه و ارومیه اس و دو تا داداش دیگه م هم ازدواج کردن ما هم طبق معمول میرفتیم خونه یکی از اونا .
اون روز حالم بد شد و نتونستم امتحان بدم سریع برگشتم خونه کلیدرو انداختم و اومدم تو که متوجه یه جفت کفش تو خونه شدم نمیدونستم که برم تو یا نرم ولی رفتم .
خونمون یه حال بزرگ داره و سالنی که میره به دوتا اتاق که یکیش مال مادوتاس .وارد شدم دیدم صدا از اتاقمون میاد رفتم و نزدیک شدم بله همون آقا مهران یعنی همون دوست پسر مرضیه بود که داخل بود مثل اینکه یه ده دقیقه ای شده بود که اومده بود
من پشت در بودم از لای در میتونستم ببینم ولی میترسیدم کنار همون اتاق یه اتاق دیگه هم بودکه رفتم اونجا و از لای در میتونستم کامل ببینم . مهران شروع کرده بود به حال کردن ولی مرضیه نمیذاشت و میگفت چه خبرته قرار بود با هم صحبت کنیم اونم گفت اول یه حالی بکنیم و شروع کرد به خوردن لب ها و گردن مرضیه .
گیج بودم یعنی اینا با هم از این برنامه ها داشتن و حتما داشتن که الان به این زودی....این افکار تو سرم میچرخید تا اینکه یه لحظه که نگاه کردم دیدم مهران شلوارک مرضیه رو پایین کشید و شروع کرد به خوردن کسش .حالا میدیدم کس صاف و تمیز مرضیه چه دلیلی میتونست داشته باشه . اونم اینقده مست شده بود که هیچ مخالفتی نمیکرد .
مرضیه یه دختر با قد متوسط و هیکل تقریبا پر ولی نه چاق وپوست سفید و بدون مو و البته یه کون قلمبه که تو خونواده مون من و مامانم هم همونجوری هستیم و سینه های بزرگتر از سنش بود و مهران قدش از مرضیه بزرگتر از نظر چاقی شبیه به هم و خداییش خوشتیپ هم بود والبته عینکی ولی اگه اینا زن و شوهر بودن خیلی به هم میومدن .
مرضیه هم شلوار مهران در اورد و به حالت 69 شروع کردن به خوردن کس و کیر وبعد چند دقیقه مهران پا شد و مرضیه به حالت چهار زانو شد ومهران کیرشو گذاشت دم کونش . ولی اینقده حشری بودن که مهران شروع کرد به خوردن کون مرضیه و بعدش کیرشو گذاشت دمش و بایه فشار کوچولو سرشو کرد تو . مرضیه هم که کلی حشری شده بود یه جیغ مختصر کشید و گفت مهران جان آرومتر مال خودته عزیزم وشروع کردن به تلمبه زدن اینجا بود که فهمیدم کون مرضی باید بیش از ده بار کیرخورده باشه چون تقریبا به راحتی میکردش.
نمیتونستم همشو ببینم چون میترسیدم .اونا هم حالتارو عوض میکردن و در بینش دوباره مرضیه کیر و مهران کس رو میخوردن ودوباره که یهو مهران گیر داده بود که بزاربکنم تو کست که مرضیه گفت دوباره شروع نکن مهران گفتم نه حالا وقتش نیست اون گفت: پس کی وقتشه مرضی گفت هر وقت تصمیمتو گرفتی و یه کاری کردی مهران گفت یعنی تو بهم اعتماد نداری و پا شد مرضیه گفت: عزیزم شرایط منو درک کن وبلند شد دوباره رو کیر مهران نشست و کرد تو کونش .آی اعصابم بهم ریخته بود که میخواستم ....
مهران سگ شد شروع کرد به وحشی گری آنچنان تلمبه میزد که گفتم الانه که جرش بده مرضیه داشت گریه میکرد که مهران آبش اومد و همه رو ریخت تو کونش و از جاش بلند شد و لباساش رو پوشید و ناراحتی داشت میرفت مرضی هم لخت پشت سرش میدوید و میگفت مهران تورو خدا بیا با هم حرف بزنیم ولی اون محل نداد و رفت
مرضیه هم با همون حالت گریه رفت تو اتاق و یه کم مرتبش کرد و بعدش رفت حموم و ......
واین داستان ادامه دارد....
آره این جوری بود که خواهر زنم این داستان را رو واسم تعریف کرده و میخوام اگه خوشتون اومد واستون بنویسم پس لطفا نظرتون رو بگید...علیرضا

چرا؟؟؟

نوشته DR HAMID در 5. August 2013 - 11:52

چرا؟؟؟

همسر جنده من (1)

نوشته alirezajoon1521 در 30. July 2013 - 23:19

زنم جنده شد

سکس من و لیدا

نوشته mohannad66 در 30. July 2013 - 0:42
عکس های mohannad66

سلام بچه ها .... حقیقته امر اینه که داستانه من یه واقعیته ... نه یه داستان ... سکس من با لیدا مربوط میشه به 2 ساله پیش... من با یه دختر اطراف شهرمون ( مریم )اشنا شدم که لیدا فامیل اون بود ... لیدا شماره منو از گوشیه مریم کش رفته بودو همش بهم تک میزدو پیام میداد .... من که میونم با مریم خراب شده بود ... چون من حشری بودمو مریمم خیلی مول بود و از من زرنگتر ... و کلا بگم که نمیداد فقط پشته تلفن میلاسید ... منم کلا رابتمو با مریم قطع کردمو رفتم سراغ لیدا خانم ... لیدا یه دختر شهوتی و کاملا مهربون بود ... تا حدی با من خوب شده بود که عکس های سکسیشو واسم سند میکرد و بر عکس منم اینکارو میکردم ... داشتیم خلاصه با این کارامون لذت میبردیم ... این بگم چون قول ازدواج داده بودم رام شده بود ... رسید تا یه روزی که لیدا گفت مامانم بیرون ... منظور از بیرون اینکه لیدااینا باغ میوه داشتن و مامانش با کارگرا باید هر چند مدتی به این باغا سر میزدند ... البته بابا لیدا هم مریضیش حاد بودو حرف نمیتونست بزن و خونه بستری بود ... لیدا بهم دمه غروب زنگ زدو منم اوکی دادم که برم ... من یه موتور داشتم که برای امنیت بیشتر پسر دایمو با خودم بوردم ... چون مصافت بین 2 محل هم دور بودو هم غریب بودیم ... خلاصه تابستون بودو شبشم گرم ... من ساعته 11 شب حرکت کردمو ساعت 1:30 رسیدیم اونجا ... خیلی ترسیده بودم ... کاملا تو شوک بودم که منه خر اینجا چیکار میکنم ... تا اینکه موتورو دادام به پسر دایمو گفتم تو شهر دور بزن تا من بیام ... لیدارو دمه در زیارت کردم ... رفتم تو حیاتو ... سری گفتم بریم تو انباریتون ... اون گفت از مهمون اینجوری پذ یرایی نمیکنن Smile.... رفیم تو خونه .. دیدم چی میبینی ... باباش تو حال خوابیده ... خدایش خایه هم چسبیده بود به گلوم ... رفتیم تو اتاقش ... که کاملا به گوه خوردن افتادم ... تمامه دیواراش عکسای یا شهید بود یا علی خامنه ای ... خلاصه چندتا چپیه و غیره ...
چون لیدا تو بسیج کار میکرد ... پیشه خودم گفتم ... دیدی مهند نکرده افتاد گردنت ... خلاصه نشستم کنارشو سر شروع کردم به لب گرفتن ... سینه هاشو مالیدم ... سوتینشو باز کردم ... ففط تا 10 دقیقه تمام لب میخوردیم ... برای اولین بار واسه هردومون لذب بخش بود ... تا اینکه کیرم بلند شد گفتم بخورش گفت خوردن تو کارم نیست به زور کله رو کردم دهنش ... کلی خواهشو منت که برگرد بکنمت ... اخرش نتونستم ... ولی با ناراحتی با باستنش ور رفتمو ... کیرمو رو کست ملیدم ... و کیرمو لایه پاهش گذاشتم ... بهم خوش میگذشت چون اولین بار بود ... اگرچه دروسته نکردمش به صورته واقعی ... ولی همین برام کلی بود ... چند باری پسر داییم بهم زنگ زد که گشت دونبالمه ... پس زود بیا ... لیدا گوشرو ازم گرفتو به پسر داییم گفت ... نترس من بسیج کار میکنمو اگرم گرفتنت بگو فامیله فلانی هستم ... منم با هول ناکی کارمو انجام دادمو ابمو ریختم رو پاهاش ... تا اینکه کارم تموم شدو خونه رفتم ... طعمه لباش تا صبح تو دهنم بود ... یادش بخیر واقعا .... بعد این ماجرا ... لیدا بدجور بهم وابسته شده بودو میگفت مهند هر وقت کم داشتمت بیا .. که منم هم دیگه ترسیده بودم ... هم راه زیاد بود ... یه جوری که به جلق زدن رازی بودم ... تا اینکه نم نم ازم سرد شده بود تا اینه پرسیدم که چرا سرد شدی ... بهم گفت واسم خواستگار از تهران اومد و اشنا هستن ... لیدا ازدواج کردو رفت ... من مات مبهوت بودم که چرا باهاش سکس کردم ... چون وضع باباش و مهربونیش ازارم میداد ... که چرا باهاش اینکارو کردم ... اینم بگم که شوهرش هم سطح خودش بود ... که تو سپاه تهران کار میکرد ... ولی حسم میگه لیدا حتما باهام تماس میگیره ... یقین دارم ... عزیزان عینه واقعیتو گفتم ... موفق باشید .

فحش دادن بعد از خواندن

نوشته ali2009t در 26. July 2013 - 6:11

من دو سال پيش براي اولين واخرين بار يک خاطره نوشتم وکلي فحش وتوهين خوردم
در حالي که داستان صددرصد واقعي بود .اما عده اي به توهين کردن عادت دارند
اولا روابط سکسي براي همه بوده الان هم خيلي زياد شده پس دليل نداره کسي بياد اينجا
داستانهاي تخيلي تعريف کنه مگر عده اي اندک . واقعا حيف نيست که ادم وقت خودشو صرف بدوبيراه گفتن به کسي که نميشناسه کنه ؟
خوب اگه مثلااز سکس خاصي يا موضوعي خوشت نمياد . بايد فش بدي ؟

سکس تو عالم مستی

نوشته parsocks در 25. July 2013 - 18:05

دروود به همه دوستان عزیزم
دیدم همه خاطراتشون رو مینوسند منم گفتم بد نیست یه چیزی از خودم بنویسم - قبلا هم یه دردنامه نوشته بودم Smile اما خوب گذشته ها گذشته امروز می خوام یه خاطره ای رو براتون تعریف کنم ، یه سکسی که واقعا بهم لذت داد
من کارم جوری بود که بیشتر تو خونه بودم - کارم شبکه و سرویس های اینترنتی بود مشتری دختر و زن زیاد دارم اما زیاد سعی میکنم باهاشون تک نزنم چون هم بد فکر می کنند هم اینکه دور از مسائل کاری و کاسبی و این صحبت هاست زیاد سرتون رو درد نیارم من اون موقع سرباز بودم (البته الانم یه ذره اش مونده ) هر روز میمودم خونه زیاد لطمه به کارم نزد چون اونجا هم منشی دفتر بودم اداری خدمت می کردم یه مشتری داشتم که یه خانومی بود یکی از دوستانم معرفی کرده بود که آمار داشتم اون موقع شوهر داشت نمیدونم چی شد یه بار یه اس ام اس اشتباه به من داد این خانوم که من داشتم راجب زندگی فکر می کردم که یهو اون اس ام اس خوندم که رد مورد خنده خدا این صحبت ها بود خیلی حالم رو عوض کرد که جواب دادم واقعاااا ممنونم بابت این اس ام اس زیباتون شمارش شبیه یکی از مشتری هام بود که گی بود کلید کرده بود رو من نه می خواستم به اون رو بدم که پررو شه دوباره زنگ بزنه کلید کنه نه اینکه نمی تونستم جواب ندم چون واقعا روم تاثیر گذاشت که جواب داد خواهش می کنم ازش پرسیدم شما که گفت لیلا هستم ( اسم مستعار استفاده می کنم اونم فامیلیشو گفت ) یه مقدار شیطنتم گرفت همیشه از ارتباط داشتن با زن شوهر دار میترسیدم اما نمیدونم چرا این سری شیطنتم گرفت اس ام اس میدادم تا شد 12 شب به خودم جرات دادم و زنگ زدم شروع کردیم صحبت کردن کم کم حرف ها گل انداخت و فهمیدم یه مدت کوتاهی هستش که از همسرش جدا شده ، خلاصه با هم قرار فردا رو گذاشتیم که با دوستاش بریم بیرون اما دوستاش نیومدن من و اون رفتیم یه سفره خونه تو انقلاب خیلی از همدیگه خوشمون اومده بود من 23 سالم بود اما اون 35 سالش بود ولی واقعا برام جذاب بود انگاری منم برای اون همین طور بودم اون شب بردمش تا دمه خونشون همراهیش کردم (اون نارمک میشست من کرج راهم دور بود ) رسیدیم ایستگاه علم و صنعت منم آدم جسوری هستم و زیاد تو رابطه هام به دور و ورم توجه نمیکنم تو راه دستم و مینداختم دور کمرش و تو مترو به خودم میچسبوندمش چون شلوغ بود که انگار اونم خیلی خوشش میومد ایستگاه علم و صنعت گیاده شدیم تقریبا ساعت 10 شب بود خیابان روبرو مترو تقریباً خلوت بود و تو راه خونه اینا اونجا سرش رو چرخوندم ازش لب گرفتم انگار دنیا رو بهم دادن تا حالا یه لب انقدر بهم نچسبیده بود اونم بی اختیار اینکارو کرد واقعا انگار بیمون یه چیزی میگذشت راه میرفتیم لب می گرفتیم تا رسوندمش دمه خونشون بعدش خیلی باهم خوب شدیم تا اینکه مادرمینا رفتن خونه مادربزرگم جمعه بود اینم قرار شد بیاد خونمون که اهل مشروب هم بود گفتم مشروب میگیرم بخوریم دور هم ، رفتم یه ودکا گندم (تاحالا خودمم ندیده بودم ولی عالی بود پیشنهاد میکنم بهتون) گرفتم و یه خورده خوراکی موراکی خریدم اومدم اونم بچه اش رو گذاشت خونه دوستش اومد دور و ور ساعت 11صبح بود که رسید منم قلیون و اماده کردم یه ذره قلیون کشیدیم که دود دادم تو دهنش خوشش اومد و اروم اروم کشیدم رو بغلم (رو زمین نشسته بودیم چون مادر من عاشق فرش دست بافته و نمیزاره مبل خونه بذاریم ) یه چند دقیقه ای داشتیم لب بازی می کردیم و همدیگرو از رو لباس میمالیدیم که گفتم برم مشروب رو بیارم رفتم مشروب رو آوردم نشستیم پیک اول رو ریختم خوردیم بعدش یه لب کوچیک گرفتیم من عادت دارم با ودکا همیشه مزه یخ بخورم تلخیش رو زبونم میمونه دوست دارم پیک دوم رو ریختم خوردیم اومد از تو دهنم یخ و گرفت و منم از دهنش وای چه مزه ای میداد انگار جادو رو لباش ریخته پیک بعدی یه مقدار مکس دادم یه خورده خوردیم لبای همرو اومد دیگه چسبید بهم پیک بعدی رو خوردیم که من پیرهنم رو در آوردم هولم داد رو زمین شروع کرد با موهای سینم بازی کردن و گردنم رو خورد منم گردنش رو می خوردم با دستم نوک سینه هاش رو میمالیدم حسابی حال کرده بود و می خندید پیک یه خورده به همین منوال گذشت بلند شدیم پیک بعدی رو ریختم خوردیم دیگه اونم پیرهنش رو در آورد شلوارش درآورد با شرت و سوتین نشست کنارم وای چی میدیدم سینه های بزرگ اما یکم شل بود کونش از باسنش با یه خط سوا میشد (ماشااله واسه همه یکسرست ولی برای این با یه چاک قشنگ جدا شده بود ) عاشق کونش شدم پاهام بزرگ همونجوری که من دوست داشتم کشیدمش سمت خودم سفت به خودم فشارش دادم پیک بعدی رو خوردیم دیگه کم کم داشت تکونم میداد خانوم ها هم که زیاد نمیخورن اون فکر کنم مست مست بود دیگه این سری افتادیم به جون هم سوتینش رو باز کردم شروع کردم سینه هاش رو خوردن نوک سینش رو با دندون میگرفتم میکشیدم زبون رو زیر سینش و پهلوهاش می کشیدم آروم رفتم سمت کسش شرتش رو در آوردم زبون رو پاهاش کشیدم شروع کردم کسش رو خوردن (انگار شوهرش دوست نداشت واسش بخوره ) خوردم چه خوردنی داشت پرواز میکرد و ازم تشکر می کرد نمیدونم منم انگار بیشتر دوست داشتم بخورم کسش رو خیلی هار شده بودم خوردم خوردم انگشتم رو کردم اروم تو واییی چه حس خوبی بود خیلی لذت میبردم میدیدم داره لذت میبره فوق العاده بود که بلند شدم شیطونیم گرفتم گفتم یه پیک دیگه بخوریم داغ تر بشیم گفت واسه من کمتر بریز خیلی کم ریختم براش خوردیم بعد سرش رو گذاشت رو پاهام کیرم شغ شغ شده بد آروم هولم داد دراز کشیدم اومد کنار خوابید شروع کرد دستش رو کرد تو شلوارم از رو شرت با کیرم بازی کرد عالییییییی بود آروم دستش رو کرد تو با کیرم بازی کرد یه خورده بازی کرد شلوارم رو درآورد آروم آروم شروع کرد خوردن داشتم بال در میاوردم دهنش خیلی گرم بود هیچ وقت از ساک زدن کسی (البته به جزء هاتی) انقدر خوشم نمیومد وای فوق العاده بود بعد اومد آروم نشست رو کیرم کل کیرم یهو رفت تو کسش که یهو دیدم چشاش رفت فهمیدم داره حسابی لذت میبره شروع کرد تلمبه زدن من دیگه رو زمین نبودم منم یه صدا تغریبا دو رگه خانوم پسند دارم که وقتی دارم سکس میکنم یه خورده که از لذت آه می کشم طرف پر میکشه Smile خلاصه یه خورده از اون صدا از خودم درآوردم اونم انگار دیگه رو زمین نبود که یهو دیدم بدنش رو صفت کرده خیلی ریز داره میلرزه احساس کردم کیرم خیس شد فهمیدم ارضا شده بلند شد آروم رفتم دستشویی اونم بعد من رفت اومد کیرم دیگه نیم خواب شده بود یه پیک دیگه ریختم خوردیم دیگه دنیا هم داشت دور سرم میچرخید خیلی خوب بود مست مست بودم دراز کشیدم اومد آروم شروع کرد خوردن که دوباره پارسا کوچولو راست راست شد عجیب بود کیر من بد شغ میشد اینسری انگار آماده به رزم بود یه خورده که حص کردم داره کیرم صفت تر میشه و منم دارم ارضا میشم خوابوندمش نشستم رو سینش یه ذره گذاشتم لا سینش بعد دادم خورد حسابی خورد خورد تا آبم اومد یه ذره که آبم اوم کیرم رو درآورد خوشش نیومد انگار ریخت دوره لبش باقیش (آبم یکم زیاد البته نه دریاچه ها انقدر بود که یه ذرش ریخت تو حلقش ) بلند شد رفت دستشویی سر و صورتش رو شست اومد تابش رو تنش کرد شورتشم تنش کرد کنار هم دراز کشیدیم یک ساعتی فکر کنم خوابیدیم که یهو بلند شدم (یه ذره اختلال خواب دارم) حالمون بهتر شده بود یه پفک مونده بود نشستیم اونو خوردیم رفتیم فردیس پیتزا خورشید نشستیم یه پیتزا و قارچ سوخاری گرفتیم نشستیم باهم خوردیم بعد تا دمه مترو بردمش سوار شد رفت مشروب رو گفت باقیش رو نگه دار اومدی پیشم باهم بخوریم منم رفتم قهوه خونه پیش دوستام یه قلیونی کشیدیم و شبم رفتم خونه دیگه بعد از اون کارم شده بود با این حرف بزنم و اس ام اس بدم و باهاش برم بیرون خیلی داستان ها داشتیم آخرشم متاسفانه تو شمال بودیم که با شوهرش به واسطه فکو فول و خواهر و دوستان آشتی کرد و رفت سره خونه زندگیش منم حسابی قصه خوردم اما خیلی خوب بودیم باهم ...
ببخشید زیاد حرف زدم
اینم داستان ما بود - تو عالم مستی من سکس کرده بودم اما این مستی انگار با عشق بود یا شایدم نمیدونم اون کارش رو خوب بلد بود که تونسته بود رو من این تاثیر رو بذاره در هرصورت یه خاطره خوش بود - شایدم همش یه خواب بود ولی هرچی بود تا آخر عمرم لیلا و خاطراتش تو ذهنم میمونه
....:::: نقطه سرخط - آقا پارسا ::::....

مادر زن

نوشته alikoloft00 در 20. July 2013 - 16:58
عکس های alikoloft00

دوستان گل شهوانی که متاهل هستن.... آیا به حال کسی با مادر زنش حال کرده؟؟؟؟ اگه داستانی یا خاطره ای دارید توی این تاپیک بنویسید تا کسایی که تو کف حال کردن با مادر زن گرامی هستن از تجربیات شما استفاده کنن.

همزمانسازی محتوا