شما اینجا هستید

خاطرات و داستان های سکسی شما

خاطره ی سکسی جالبی دارید؟ این بخش برای شماست.

عبور از خط قرمز

نوشته AYDIN_1390 در 2. تير 1390 - 22:06

2 ماه است که مستقل شدم. یعنی اینکه تحت بحران های روحی و روانی قرار گرفتم و از خونه زدم بیرون. نه اینکه دختر باشم بر عکس پسر هستم 21 ساله و بچه تهران .
تک پسر بودم . بر عکس خیلی از خانواده های پسر دوست مورد غضب و خشم پدر بودم. رفتار دائی جان ناپلئونی پدرم من رو از خونه فراری داد . تصمیم گرفتم با تنها دوستم سیامک به صورت مجردی زندگی کنم. با خانواده ام فعلا ارتباطی ندارم و دوست ندارم داشته باشم. دلیلی نداره اونجا باشم. همه انگیزه های بودنم در آنجا از بین رفته.

طعم سینه های مامان

نوشته ermanium در 28. خرداد 1390 - 3:32

سلام
اول از همه بگم که اونایی که از این سبک داستانا خوششون نمیاد لطفا نخونن چون مجبور نیستن و نظر هم ندن چون نظرشون چیزی رو عوض نمی کنه.

من و زن های فامیل

نوشته sina63 در 21. خرداد 1390 - 10:23

سلام. خاطراتی که می خوام براتون تعریف کنم مربوط به حدود 15 سال پیش تا الآن هست. هرچند طولانی هست ولی واقعیه. بنابراین باید با حوصله بیشتری بخونید. به جز اسم خودم اسم بقیه رو تغییر دادم.

100‏ تومن

نوشته _FARHAD_ در 18. خرداد 1390 - 21:03

سلام...
اولا بكم من حروف p ‎‏ و jh‏ و g‏ و ch‏ رو ندارم خودتون يه جوري حلش كنيد و منم سعي ميكنم از كلمات معادل استفاده كنم!
اين نوشته ها واقعيت هستن و اينم عرض كنم خدمت داداش هاي عزيزم و خواهرهاي خودم كه من الان 26 سالمه و تا حالا سكس نداشتم!
خب خاطره من كوتاهه اما ارزش خوندن رو داره ( دقت كنيد خاطره نه داستان).
خب :

نوار بهداشتی

نوشته bambot در 15. خرداد 1390 - 1:55

خيلی وقت بود به خواهرم نظر داشتم. يعنی هميشه می خواستم بدنشو لخت ببينم. حتی اگه فقط يه ذرش هم که شده. لباس کوتاه که می پوشيد من هميشه چشمام دنبال اين بود که وقتی ميشينه و پاهاشو دراز می کنه من چجوری می تونم لای پاهاشو بيشتر ببينم. تنها که می شدم لباس زيراشو همرو ناز می کردم٫بو می کردم و هميشه تصور می کردم توی اين شورت صورتی که الان تو مشتای منه يا اون کرست سفيده چی مياد وقتی خواهرم اونارو می پوشه.

برادر شوهر اخوند سفید

نوشته bambot در 14. خرداد 1390 - 20:29

از خيلي وقت پيش دلم ميخواست که من رو بکنه ولي هيچ وقت جرات نمي کردم که بهش بگم که بيا يه حالي با هم بکنيم. هر دفعه که ميرفت حموم من ميرفتم و از سوراخ در نگاهش ميکردم، ولي خوب ديگه درست و حسابي معلوم نبود. ولي تا يه لحظه کيرش رو ميديم آن قدر حشري ميشدم که ميرفتم و با بالا و پايين کردن دستم رو کسم خودم رو ارگاسم ميکردم. پيش خودم گفتم که چي؟ من بايد يه کاري کنم که بياد و من رو به بگا بده. ولي هر چي فکر ميکردم، کمتر به نتيجه ميرسيدم. تصميم گرفتم که يه بار يه دوربين بذارم تو حموم که حداقل يه کم بتونم درست و حسابي ببينمش.

شهره و بابا

نوشته preteen در 14. خرداد 1390 - 16:36

من عاشق سکس خانوادگی هستم
19 سال دوتا خواهر 12و 10 سال دارم
داستان 12 ساله را دوس دارم

از سکس با دختر بچه های 12 سالم بگید دلم میخواد شیرین که 12 سال داره هم با من و بابا 3 تایی
وای
عکس داستان و فیلم از سکس پدر و دختر 12 سال میخوام

خانوم همسایه .... بفرمایید تو !!!!

نوشته arash_destiny در 6. خرداد 1390 - 17:20

سلام به همه ی بچه های گل این سایت ... من تازه اینجا عضو شدم !!!!! 17سالمه و میخوام واستون بنویسم ... اولا یه چند تا نکته رو بهتون بگم .. من مثل بقیه از سایت ها داستان نمیارم و چیزایی که اتفاق افتاده رو با یکم دستکاری ( واسه باحال تر شدن ) مینویسم براتون
هرچند میدونم تهش بهم فحش میدین ... یا واسه نوشته یا واسه املا یا واسه ....

بیخیال

ایثار جاویدان

نوشته Mr.ok در 4. خرداد 1390 - 21:00

ایثار جاویدان
مریم چرا امشب تو با آوا و لبخندی...به جانم آتش افکندی...مرا دیوانه کردی...امشب که بارونه غمم از دیده می بارد...دلم در سینه می نالد...مرا آواره کردی...مریم...مرا دیوانه کردی..........
بازم شروع کرد به نواختن این آهنگ؛.مریم یک سالی میشد که میرفت کلاس گیتار؛وقتی پیشش میرفتم گیتار رو برمیداشت و شروع میکرد به نواختن آهنگ مریم از آغاسی؛منم شروع میکردم به خوندن؛میدونست که چقد این آهنگو دوست دارم؛وقتی این آهنگو میشنیدم از فرط عشقی که به مریم داشتم یه حسی مثل سرگیجه های موقع کشیدن قلیون که سر؛سرد میشه و سنگین؛ بهم دست میداد؛

داستان سکسی طنز قهوه تلخ

نوشته Sia75 در 4. خرداد 1390 - 15:16

بنام خدا
با سلام این اولین داستان منه که البته سکسی نیست پس خواهشن واسه شهوت نخونینش در ضمن این داستان فانتزی و طنز است پس فحش ندید خواهشا خواهشا خواهشا فقط بهم بگید که این داستان بیشتر بهتون حال میده یا داستان های سکسی!
بنام خدا

خاطرات عشقی و سکسی من

نوشته mojtaba-gh در 25. ارديبهشت 1390 - 23:58

سلام
میتونید من رو مصطفی صدا بزنید...من 27 سالمه و تا امروز دو تا دوست دختر داشتم...به هر دوشون هم تا وقتی میشد وفادار بودم...بگذریم...با اینکه هم خواب های من زیاد نبوده اند...اما دوست دارم از لحظات شیرینم براتون بگم...فقط یه نکته و اون اینکه بعضی وقتها من بعضی اسمها رو عوض کرده ام....مثلا از کرمان اسم میبرم...شاید این اسم کرمان الکی باشه....پس لطفا بعدا فرضا کسی نیاد بگه...اقا کرمان سینمای با 3 تا سالن نداره!!درک کنید دیگه..اوکی؟

سارا و زندگی تلخش..

نوشته iSaraH در 14. ارديبهشت 1390 - 18:12

سلام

سارا هستم الان ۱۶ سال بیشتر ندارم.

چیزی که میگم واستون داستان زندگی من هستش.این نبشته صرفا یه داستان سکسی نیست!

خونواده‌ای که توش دنیا اومدم یه خانواده ی گرم بود، یه خواهر داشتم که از من بزرگتر بود

مامان بابام تو جوونی عاشق هم شده بودن و بعدش ازدواج کرده بودن

خانواده پدریم وضع مالی خیلی‌ خوبی داشتن

پدر مادرم خیلی هم دیگه رو دوست داشتن،خواهرم رو هم همینطور

من بیشتر یه بچهٔ ناخواسته بودم،یعنی‌ با دنیا اومدن من کلی‌ عوارض موند بود واسه مامانم ،اما بازم اونا بهم اهمیت میدادن و دوستم میداشتن

من و خواهر خانم ... (قسمت اول)

نوشته kont 113 در 13. ارديبهشت 1390 - 22:43

اسامی بکاربرده دراین سرگذشت مستعارمیباشد این یک سرگذشت واقعی است که حدوده ده سال پیش برایم اتفاق افتاده وهنوزباگذشت این مدت همواره برایم یک فانتزی سکسی بسیار دل انگیزوسوپربوده بطوریکه همیشه و به هنگام هر سکسی آنرا به عنوان یک ویاگرای بسیار قوی استفاده میکنم.آن زمان من حدودبیست ویک سال سن داشتم و بسیارشهوانی وکوس پرست بودم وازگائیدن هیچ کوس وکونی دریغ نمیکردم ضمنا"من به اتفاق همسرم در تهران زندگی میکردیم دریکی از روزهای آخر زمستان همسرم رابرای دیدن مادرش به کرج بردم با ورود به خونه مادر زنم متوجه شدیم نامبرده سخت سرما خورده ودربستر افتاده به همین لحاظ قرارشد همسرم تا بهبودی اوچند روزی اونجابمان

آخرین پاراگراف (۱)

نوشته medivh در 10. ارديبهشت 1390 - 15:26

به نام خدا
خدائی که آفریننده تمام این زندگی با تمام زشتیها و زیبائی های آن است .

مقدمه
قصد ندارم یه داستان سکسی براتون تعریف کنم که توش همش پره صحنه های سکسی باشه
قصد هم ندارم به شعور خواننده توهین کنم یک سری دروغ سر هم کنم به اسم واقعیت تو داستان بنویسم
اگه نگارشم بده به بزرگی خدتتون ببخشید چون اولین باری هست که دست به نوشتن می شم
و شاید آخرین بار
هرجا که از نوشتن من ، از خود من ، از این که فکر کردید الکی مینویسم ، خوشتون نیومد متن رو ببندید یه فحش هم به من بدید و عطای خوندن ر به لقاش ببخشید

سعی میکنم تو 7 تا فصل جمش کنم چون 7 واسم عدد مقدسیه .

فصل 1 :

كون كون كون

نوشته LOVE SEX77 در 3. ارديبهشت 1390 - 21:37

ارش هستم از شيراز
26 ساله
قد 176
وزن 70
كون ميدم كون ميكنم
ساك ميزنم ساك بايد بزنن
مكان هم دارم
خلاصه خيلي حشريم
هر كي ميخواد pm بده
gnanas14@yahoo.com

عشق خیالی!-سکسی نیست ولی اتفاقش افتاده

نوشته 3xuals در 31. فروردين 1390 - 0:09

مقدمه چند خطی:
سلام دوستان من اسمم شاهین هست ودر یک خانواده مصمم بر اخلاق نه مذهب بدنیا امده ام دو خاله ویک دایی دارم که دایی بهتره وخاله ها بد!!!
چون فقط دنبال لقمه برای دخترشون می گردند البته دایی هم یک دختر داشت که شوهرش داد ...
خاله کوچیک مذهبیه ونماز وفلان وهمان میخونه، خاله بزرگ ازادی ومشکل اینجاست خاله بزرگ دختراش مثبت بودند وخاله کوچیک ومذهبی دختراش اخر سکس بازی!!!
ماجرا:

داستان سكس با مرغ

نوشته Yaser69 در 13. فروردين 1390 - 23:11

باعرض سلام به دوستداران شهوانى راستش اين داستان كه ميخوام بگم واقعيه!قضيه ازاينجا شروع شدكه من بارفيقام همشيه فيلم سكسى روزياد نگاه ميكرديم منظورم همه ازهمه نوعشه يه روزيكى ازبچه ها گفت كه يه حلقه سىدى،آوارده كه همش ازسكس انسان باحيوانات مختلف هستش،ماهم شب دورهم جمع شديم نشستيم وفيلمو روتاآخرديدم،پدرسگا اين غربىها هيچى نگذشته بودندازسگ،گربه،خر،اسب،خوك ومرغ بگيرتاحيوانات ديگه كه باهاش سكس انجام دادند،خوب بگذريم،توفيلمه تويه قسمتش يه زن ومردى لخت كردندويه خورده حال كردندوبعدافتادند،دنبال چندتامرغ بخت برگشته،يكى روگرفتندومرتيكه نفهم هم كيرشوتاته كردتوكون مرغ بيچاره،واىى!!كه چه قدقدى ميكرد،خوب

صفحات

اشتراک در RSS - خاطرات و داستان های سکسی شما