شما اینجا هستید

خاطرات و داستان های سکسی شما

خاطره ی سکسی جالبی دارید؟ این بخش برای شماست.

خاطرات عشقی و سکسی من

نوشته mojtaba-gh در 25. ارديبهشت 1390 - 23:58

سلام
میتونید من رو مصطفی صدا بزنید...من 27 سالمه و تا امروز دو تا دوست دختر داشتم...به هر دوشون هم تا وقتی میشد وفادار بودم...بگذریم...با اینکه هم خواب های من زیاد نبوده اند...اما دوست دارم از لحظات شیرینم براتون بگم...فقط یه نکته و اون اینکه بعضی وقتها من بعضی اسمها رو عوض کرده ام....مثلا از کرمان اسم میبرم...شاید این اسم کرمان الکی باشه....پس لطفا بعدا فرضا کسی نیاد بگه...اقا کرمان سینمای با 3 تا سالن نداره!!درک کنید دیگه..اوکی؟

سارا و زندگی تلخش..

نوشته iSaraH در 14. ارديبهشت 1390 - 18:12

سلام

سارا هستم الان ۱۶ سال بیشتر ندارم.

چیزی که میگم واستون داستان زندگی من هستش.این نبشته صرفا یه داستان سکسی نیست!

خونواده‌ای که توش دنیا اومدم یه خانواده ی گرم بود، یه خواهر داشتم که از من بزرگتر بود

مامان بابام تو جوونی عاشق هم شده بودن و بعدش ازدواج کرده بودن

خانواده پدریم وضع مالی خیلی‌ خوبی داشتن

پدر مادرم خیلی هم دیگه رو دوست داشتن،خواهرم رو هم همینطور

من بیشتر یه بچهٔ ناخواسته بودم،یعنی‌ با دنیا اومدن من کلی‌ عوارض موند بود واسه مامانم ،اما بازم اونا بهم اهمیت میدادن و دوستم میداشتن

من و خواهر خانم ... (قسمت اول)

نوشته kont 113 در 13. ارديبهشت 1390 - 22:43

اسامی بکاربرده دراین سرگذشت مستعارمیباشد این یک سرگذشت واقعی است که حدوده ده سال پیش برایم اتفاق افتاده وهنوزباگذشت این مدت همواره برایم یک فانتزی سکسی بسیار دل انگیزوسوپربوده بطوریکه همیشه و به هنگام هر سکسی آنرا به عنوان یک ویاگرای بسیار قوی استفاده میکنم.آن زمان من حدودبیست ویک سال سن داشتم و بسیارشهوانی وکوس پرست بودم وازگائیدن هیچ کوس وکونی دریغ نمیکردم ضمنا"من به اتفاق همسرم در تهران زندگی میکردیم دریکی از روزهای آخر زمستان همسرم رابرای دیدن مادرش به کرج بردم با ورود به خونه مادر زنم متوجه شدیم نامبرده سخت سرما خورده ودربستر افتاده به همین لحاظ قرارشد همسرم تا بهبودی اوچند روزی اونجابمان

آخرین پاراگراف (۱)

نوشته medivh در 10. ارديبهشت 1390 - 15:26

به نام خدا
خدائی که آفریننده تمام این زندگی با تمام زشتیها و زیبائی های آن است .

مقدمه
قصد ندارم یه داستان سکسی براتون تعریف کنم که توش همش پره صحنه های سکسی باشه
قصد هم ندارم به شعور خواننده توهین کنم یک سری دروغ سر هم کنم به اسم واقعیت تو داستان بنویسم
اگه نگارشم بده به بزرگی خدتتون ببخشید چون اولین باری هست که دست به نوشتن می شم
و شاید آخرین بار
هرجا که از نوشتن من ، از خود من ، از این که فکر کردید الکی مینویسم ، خوشتون نیومد متن رو ببندید یه فحش هم به من بدید و عطای خوندن ر به لقاش ببخشید

سعی میکنم تو 7 تا فصل جمش کنم چون 7 واسم عدد مقدسیه .

فصل 1 :

كون كون كون

نوشته LOVE SEX77 در 3. ارديبهشت 1390 - 21:37

ارش هستم از شيراز
26 ساله
قد 176
وزن 70
كون ميدم كون ميكنم
ساك ميزنم ساك بايد بزنن
مكان هم دارم
خلاصه خيلي حشريم
هر كي ميخواد pm بده
gnanas14@yahoo.com

عشق خیالی!-سکسی نیست ولی اتفاقش افتاده

نوشته 3xuals در 31. فروردين 1390 - 0:09

مقدمه چند خطی:
سلام دوستان من اسمم شاهین هست ودر یک خانواده مصمم بر اخلاق نه مذهب بدنیا امده ام دو خاله ویک دایی دارم که دایی بهتره وخاله ها بد!!!
چون فقط دنبال لقمه برای دخترشون می گردند البته دایی هم یک دختر داشت که شوهرش داد ...
خاله کوچیک مذهبیه ونماز وفلان وهمان میخونه، خاله بزرگ ازادی ومشکل اینجاست خاله بزرگ دختراش مثبت بودند وخاله کوچیک ومذهبی دختراش اخر سکس بازی!!!
ماجرا:

داستان سكس با مرغ

نوشته Yaser69 در 13. فروردين 1390 - 23:11

باعرض سلام به دوستداران شهوانى راستش اين داستان كه ميخوام بگم واقعيه!قضيه ازاينجا شروع شدكه من بارفيقام همشيه فيلم سكسى روزياد نگاه ميكرديم منظورم همه ازهمه نوعشه يه روزيكى ازبچه ها گفت كه يه حلقه سىدى،آوارده كه همش ازسكس انسان باحيوانات مختلف هستش،ماهم شب دورهم جمع شديم نشستيم وفيلمو روتاآخرديدم،پدرسگا اين غربىها هيچى نگذشته بودندازسگ،گربه،خر،اسب،خوك ومرغ بگيرتاحيوانات ديگه كه باهاش سكس انجام دادند،خوب بگذريم،توفيلمه تويه قسمتش يه زن ومردى لخت كردندويه خورده حال كردندوبعدافتادند،دنبال چندتامرغ بخت برگشته،يكى روگرفتندومرتيكه نفهم هم كيرشوتاته كردتوكون مرغ بيچاره،واىى!!كه چه قدقدى ميكرد،خوب

کوشا و آیسان دختر دایی گوشت تلخ

نوشته KOOSHA XXL در 13. فروردين 1390 - 19:19

اول از هر چیز لازم میبینم که بگم این داستان اولین و آخرین سکس منو دختر داییمه کاملا هم واقعیست و زاده ی تخیلم نیست لطفا کسانی که جنبه ندارن نخونن

دیدزدن کون مامان یا فامیل وقتی تو تزریقاتی دمر خوابیده

نوشته پنیسیلین در 12. فروردين 1390 - 11:04

من شدیدا مدتی است که به مادرم و تزریق آمپول دردناکش مثل پنی سیلین 1200علاقه پیدا کردم وشدیدا با این صحنه ها خودارضایی میکنم آیا خاطره ای از این نوع وجود دارد؟طوری شده که الکی ازش خواهش میکنم آزمایش بده و وقت نداره چون خونه دار نیست من آزمایشش روبه دکتر نشون میدهم وبرای کم خونیش از دکتر میخواهم تقویتی بده و تو داروخانه الکی یکی پنی سیلین 1200میگیرم و تو خونه میگم که شاید ازعفونت باشه من 20 سالم است و همینکه درمونگاه میرم چه واسه تزریق مامانم و چه الکی دودولم دراز میشه.اگر خاطره ای اینطوری جایی پیدا میشه لطفا راهنمایی کنین مرسی این هم خاطره واقعی پارسال من است که تو ایمیلم ذخیره کردم

سکس با آوا

نوشته ASHGH_KOS در 12. فروردين 1390 - 3:26

سلام این خاطره یکی از سکس های من است در 13 سالگی داستان از اونجا شروع شد که چشم من خانومی به اسم آوا رو گرفت.ما با اونا همسایه بودیم و من تلاش داشتم نظر اونو جلب کنم تا باهاش سکس داشته باشم.یه روز پدر و مادرم آوا که 12 سالش بود و پدر و مادر او را خونه ما دعوت کردند من و آوا رفتیم تو اتاق تا بازی کنیم نشستیم پا کامپیوتر که یه دفعه اشتباهی یه عکس سکسی رو باز کردم اونو دید و پرسید این چیه؟منم واسش از سیر تا پیاز رو تعریف کردم دیدم آخرش خیلی حشری شده و یواشکی کسش رو می ماله منم بهش خب دیگه بسه دیگه اونم گفت میشه 1 بار امتحان کنم؟من که انتظار این حرف رو میکشیدم گفتم یه جا جور میکنم روز بعد به یکی ا

تايپك هواداران " داستان هاي سكسي عاشقانه "

نوشته heibat در 11. فروردين 1390 - 3:01

سلام بچه ها
خوبيد؟
من خيلي وقت بود ميخواستم اين تايپك رو بزنم اما موقعيتش جور نمي شد
بچه ها ميخوام هر كي داستان سكسي عاضقانه داره بذاره همين جا
شما رو نميدونم اما من عاشق اين جور داستان هام
مخصوصا اون داستاني رو كه پدرام جون تو سايت گذاشت ( خانم دکتر فداکار )

باهاش خيلي حال كردم
لطفا هر كسي مثله اون داستان داره اينجا بزاره تا همه حال كنيم

صبا کونی...

نوشته mamad.b_gham در 7. فروردين 1390 - 21:34

کیر راست کن ترین داستانمو میذارم واستون اما اول حداقل 20 نفر باید مخاطب جمع کنم.
داستانمم بمرگ خودم کاملا واقعیه.
منتظر نظراتتون هستم.
بابای

خانم دکتر فداکار

نوشته sabtenamkardeha در 7. فروردين 1390 - 16:41

سلام بچه ها. این داستانی رو که می‌خوام براتون تعریف کنم کاملا واقعیه، هرچند که هر قدر بر روی واقعی بودنش اسرار کنم ولی فایده‌ای نداره و دوستانی هستند که لطف می‌کنند و به من ناسزا می‌گن. در ضمن این اولین بار هست که توی این سایت داستان می‌نویسم. چند باری تصمیم گرفتم ولی دلم قبول نمی‌کرد ولی در هر صورت می‌خوام این داستان رو براتون تعریف کنم. خواهشا از روی تفکر خودتون تصمیم گیری نکنید، چون این داستان کاملا واقعیت داره و خواهش می‌کنم خواهش می‌کنم ناسزا نگید.
تذکر: شهرها و اسامی کاملا مستعار هستند و لی محتوا هیچ گونه مغایرتی با واقعیت نداره.

سکس منو ساناز در دستشویی مدرسه پسروونه

نوشته heibat kir در 4. فروردين 1390 - 17:55

اسمم ارشياست.17 سالمه و سوم دبيرستانم.ميخوام داستان سکسي که داشتمو واستوون بگم.

سکس با دختر دایی

نوشته raza69love در 3. فروردين 1390 - 21:38

سلام اسم من رضا است این داستان که میگم برای اواخر سال89است من برای کاری رفته بودم تهران با یکی از دختر دایی ام مدت ها بود ریخته بودم رو هم اما باهاش سکس نداشتم و خیلی طلبه اش بودم تا زنگ زد بهم و دعوتم کرد خونشون من از خدام بود از تهرون که برگشتم رفتم خونشون(شیراز من خودم ساکن شیرازم)ساعتای شش بود رسیدم خونشون زنگ زدم در باز کرد عجب مالی بود اومد در باز کرد (شوهرش راننده تو عسلویه است باهاش مشکل داره)بالاخره رسیدم لباس راحتی پوشیدم اونم ی شلوارک با ی تاپ سرمه ای پوشیده بود کیرم راست شده بود رفتم ی دوش گرفتم اومدم رو تخت دراز کشیدم صداش زدم سمیرا اونم اومد کنارم نشست شروع کردم لب گرفتن با موهاش

سکس با خواهر و ضربدری

نوشته hamidsis در 2. فروردين 1390 - 18:43

از دوستانی که علاقمند با سکس با خواهرشون یا دیدین سکس خواهرشون با دیگران هستن و لذت میبرن دعوت می کنم در این تالار داستان ها و نظرات خود را بدن و دوستان که میخوان سکس ضربدری داشته باشن یا سکس فامیلی و ام ام اف
برای دوستی و داشتن رابطه ضربدری به آیدی زیر پیام بگذارید
دوستانی که اهل ضربدری و سکس گروپ هستن حتما پیام بدن به آیدم . مرسی
westlife_68_bh

آرش و مادرزنش

نوشته omidgto007 در 24. بهمن 1389 - 15:35

اسم من آرش و 31 سالمه. 6 ساله که ازدواج کردم و یه دختر 4 ساله دارم. پدرزنم یک مدیر توی یک سازمان بزرگ دولتیه و ماهی یکی دوتا ماموریت داخلی یا خارجی داره و خیلی هم گرفتاره. از اون قدیمیهاست و اهل حال. بخاطر موقعییت شغلیش نمیتونه که هر کاریی دلش می خواد بکنه ولی بعد از اینکه کاملا به من اطمینان پیدا کرد، هر از گاهی براشون مشروب می بردم و اونها هم دیگه به یاد قدیما، خلاصه لبی تر می کردند.

خاله شهناز بچه ها

نوشته omidgto007 در 24. بهمن 1389 - 15:25

تو در دنیا فقط یه خاله دارم اونم مثل اسمش کوس تمومه یه شش سالی از من بزرگتره ازون اتیشای تمومه. بچه که بودم خونمون روستا بود با دخترخالش دودو لمو در می اوردند می مالیدند به خودشون من عقلم چیزی قد نمی داد ولی یه هم مزه می داد ازشون می پرسیدم می گفتند خاله بازی می کنیم یه روز داشت اتاق جارو می کشید گفتم خاله می ای خاله بازی کنیم اونم گفت بزار اتاقو جارو بکشم بعد دودولم بزرگتر شده بود به خودش مالید تادیدم چشماشو بست وپاهاشو فشار داد خواست چیزی از دودولم بیرون بیاد اون منو ول کرد.

صفحات

اشتراک در RSS - خاطرات و داستان های سکسی شما