دوست دختر

سلام خدمت دوستان.سروش هستم30ساله.12ساله سکس میکنم.سکس رو از زمینهای موکتی شروع کردم تا به خوشخواب رسیده داستانم کاملاواقعییه.نیازی هم نمیبینم به کیرم تهمت بزنم.من باچت 6نفروکردم.خدالعنت کنه اونی رو که چت روم روبسته.بگذریم... 6و7 ماه پیش تونت بادختره25 سله بنام نگار آشنا شدم.3ماه اول فقط چت میکردیم. همون روزای اول شمارشو گرفتم.دختری باصدای کاملاحشری.چنتا عکس برام mms کرد که دیدم باچشای عسلیش اگه نکنمش باید یه عمر شرمنده کیرم باشم. عزیزایی که زیاد توچت دنبال کوس هستن میدونن بهترین راه رسیدن به سکس واقعی حشری کردن دختر پشت تلفنه. خلاصه پشت تل چن بار ارضاش کردم.یادم رفت بگم که من ساکن تبریزم و اون پایتخت نشین.به هر بهونه ای بود قرار شد هر وقت رفتم تهران ازنزدیک همدیگرو ببینیم.

رابطمون هرروزنزدیکترمیشدتا اینکه من بخاطر سند ماشینم مجبور شدم برم کرج که دوستم اونجا دانشجو هس و خونه مجردی داره..بهش خبر دادم و روز جمعه راه افتادم که شنبه اول وقت محضرباشم واسه انتقال سند.کارم که ساعت 1تموم شدوگفتم بیام دنبالت ولی گفت تا برسی تهران دیر میشه وبمونه واسه فردا.شبش خوابم نبرد.دل تودلم نبود.بهم زنگ زد وگفت که توتهران طرح زوج فرده.چون باید میرفتم آریاشهر جلوی پاساژ گلدیس.

7صبح با مترو رفتم. 9/20 دیقه بود که دیدیم نازگل خانوم اومد.وای ی ی دیدم نازتر از عکسشه.یه دختربا قد متوسط و چشای عسلی که اندام نسبتا لاغری داشت.یه مانتوی مشکی تنگ که کونش نظرهر کسی روجلب میکرد با یه سوشرت سفید.دست دادیمو گفت که صبونه نخورده.رفتیم ی چیزی کوفت کردیم.لامصب کیرم داشت له له میزد.باهزار خواهشو تمناراضیش کردم بریم کرج خونه خالی دوستشم. دوستم اونروز تا6کلاس داشت.حدودساعت2 رسیدیم. کلید انداختم رفتیم تو.نشست ومن شرو کردم به نوازشش.اول یکم ممانعت کرد ولی بعد مقاومتی نشون نداد.لبای شیرینشو میک میزدم واونم کم نمیذاشت.انصافا کاربلد بود.مانتووتاپشورودراوردم دیدم یه سینه75 با نوک درشت قهوه ای زد بیرون.چنان میک و لیسش میزدم که دشت دیوونه ترمیشد.قبلا پشت تل بهم گفته بود که سکس خشن دوس داره.حین کار روبالا کمرش دس کردم زیر شورتش وکوسشو حسابی مالیدم.نشستم رو سینش وبا هزارو یک مکافات کیره 19 سانتی وکلفتمو کردم تودهنش.خوب ساک نمیزد. ایندفه من رفتم سراغ کوس تراشیدش.از پایین ناف لیسیدم تا سوراخ کوسش.روکونش ممحکم سیلی میزدم و اون حشریتر میشد....با آب کوس و تف سوراخ کون گنده وسفیدشو چربیدم و دمر خوابوندم...موهاشو مث یال اسب گرفتم و آروم کردم تو کونی که تنگ بود. آخه دلم نمیومد زیاد اذیت شه. ولی برگشت گفت که محکم بکنم حتی اگه گریه کنه.منم امون ندادم وتا جایی که میشد کردم تو. بعدچنتا تلمبه دیدم تنه کیرم یکم خونی شده ولی لاز زدم به سوراخ کونش. کریه میکرد منم میزدم به باسنش. دیدم ابم داره میاد. کشیدم بیرو و تو گودی کمرش آبمو ریختم.ازم خواست باز بمالم ررو کوسش که اونم ارضا شه.سرکیرمو میکشیدم لای چاک کوسش و چوچوله درازشو ماساژ میدیدم که دیدیم پاهاش بی حس شد.انگار به ارگاسم رسیده بود. باهم دوش گرفتیم و با ماشین خودم تا آزادی رسوندم. فقط تو راه بهم گفت که داره با یه نفر قراره ازدواج کنه وازم حلالیت خواست که خطشومیخواد عوض کنه.منم با چنتا اشک تمساح بدرقش کردم.......

نوشته: سروش

سلام من علی هستم 18ساله از تهران
داستان از 3سال پیش شروع میشه یعنی 15سالگی و من 3راهنمایی بودم اون زمان زیاد اهل دختر بازی نبودم اما 1روز یکی از بچهای کلاس به من یه شماده داد و گفت بده به بقل دستیت کاغذ باز کردم دیدم نوشته انا و 0938+++++++که همون زنگ دوستم حالش بد بود رفت و شماره پیش من موند شب بیکار بودم و گفتم یه زنگی به این شماره بزنم زنگ زدم یه دختر باصدای نازک گفت بله منم هول کردم
بعد بهش اس دادم اولش میگفت اشتباه گرفتی اما بعد چند ساعت کمی راه امد و اسمشو گفت که انا 19ساله (2سال و 4 ماه ازم بزرگ تر بود)اما من سنم راراست گفتم خلاصه بعد از یه هفته باهاش تو پارک قرار گذاشتم ساعت 3 ساعت 2-45 سرار قرار بودم ساعت 3-5دقیقه امد
یه دختر چادری و سفید برفی و چشای تیله ای خیلی زیبا سلام کرد و کنارم نشست حدود 2ساعت حرف زدیم از خودمون درس خانواده و......
شب بهش اس دادم گفتم انا چه قدر چشای زیبایی داری
گفت همه بهم میگن چشات سگ داره
من گفتم امروز سگت بدجوری مارو گرفت
وبعد باز اس دادم کاشکی همه جات مثله چشات زیبا باشه گفت مثلن کجا ها گفتم جا های خوب و بعد گفت قهرم و حدود 2ساعتگوشیش روش کرد و تا دو روز ج نمیداد تا بالا خره اشتی کرد و گفت دیگه از این حرفا نزن .
فهمیدم که نباید فعلا در باره این چیزا حرف بزنم
دوستی ما گذشت و گذش تا 2سال شد تو این 2سال کلی باهم وابسته شدیم و باهم خوب
خلاصه ای از ماجرای این 2سال (من باشگاه رفتم و کمی هیکل ساختم و در سال 3راهنمایی و 1دبیرستان به خوبی قبول شدم و قار بود برم رشته معماری
اونم در دانشگاه قبول شد و تافل زبان انگلسی رو گرف و بعد چند دوره تونست گواهی نامش رو بگیره)
تو این 2سال روی مون به هم باز شد و دیگه درباره سکس و کس و کیر هرف میزدیم و چند باری هم تو پارک از هم لب گرفتیم
تو تابستون همین امسال گه گذشت توی یه روز گرم تابستون بود که بهش گفتم من دوست دارم اون هیکل نات رو بوست کنم و لیس بزنم و با موهات بازی کنم گفت نمیشه گناه داره میریم جهنم گفتم حالا یه بار ایب نداره گفت نه بالاخره بعد از 1ساعت قبول کرد که بیاد تو پاکینگمون
گفت 3روز دیگه میام گفتم قربون سفید برفی خودم برم
3روز شد واون روز دل تودلم نبود که چی میشه پستوناش چه شکلی لست و.....
نکنه کسی بیا و............
صبح ساعت 10 اسداد گفت جای همیشگه میام بیا دنبالم باهم بریم گفتم چشم
رفتم جای همیشگی و امد این دفع ارایش بیشتر کرده بود از اونجا تا خونمون 15راه بود که رفتیم تو این 15دقیقه کیرم یه نفس سیخ بود(یه کیر معمولی 16طول و کمی کلفت بارنگ زیبا و خوش تراش) رسیدیم به خونمون و کلید انداختم و رفتیم تو و سریع رفتیم تو پاکنگ بعد گفت من میترسم و لش کن بیا بریم گفتم ترس نداره عشقم اون موقه من 18سالم بود اون 21سال رفتیم یه گوشه سریع بقلش کردم و محکم به خودم فشارش دادم 2سال در ارزوی این زمان بودم بعد از 1 دقیقه چند تا لب محکم و ابدار ازش گرفتم دیگه جفتمون داغ کرده بودی (انا حشرش خیلی بالا است اما همیشه جلوی خودش رو میگیره) بعد کمی قربون صدقش رفتم گفتم چه زیبا شدی چه چشای خماری داری عزیزم بعد دستم رو گذاشتم از رو چادر روی سینهاش (الان که دارم یادش میوفتم 2باره کیرم تا ته سیخ شده)وکمی فشار دادم زیاد شل نبود اما اندازش خوب بود باز یه لب ا گرفتم و گفتم کلن چادرت رو در بیار بزار تو کیفت سریع این کار رو کرد زیرش مانتو داشت 2باره شروع کردم مالوندن سینهاش و بعد از چند لحظه شروع کردم دکمه های لباسش رو باز کردن چون هول بودم خوب نمیتونستم باز کنم خودش باز کرد و دستش رو کرد برای چند لحظه تو و در اورد موقه که دست کردم تو لباسش انتظار داشتم بخوره به لباس یا سوتینش اما خورد به شینهاش تعجب کرد گفتم زیر مانتت چیزی نپوشیردی گفت سوتین پوشیدم اما سینهام رو الان از توش در اوردم عجب داغ بود پوستش هم خیلی نرم و لطیف بود مانتوش رو کلت باز کردم و بهش گفتم کلن سوتینت رو در بیار اونم انجام داد سوتینش زرد بود و روش عکس لب بود از گرفتم و بو گردم گفتم عجب بویی داره خندید گفت نقد ول کردی چسبیدی به نصیه نقدش جلوته منم بهش پس دادم و شروع کردم وه ممه خوری (یه سینه سفید سفید با سر پستون بزرگ و صورتی و رگاش هم معلوم بود سربالا و خوش فرم البته زیاد بزرگ نبو ) ازش پرسیدم سایزش چنده گفت75و باز شروع کردم به خوردن بوی خوبی داشت دیگه خیلی حشری شده بودیم دستش رو گرفتم گذاشتم رو کیرم اونم شروع کرد به فشار دادن کیرم
بدنه خوبی داشت نه لاغر بود نه چاق البته لخت لخت نبود بالاتنش مانتو داشت دلم نمیومد ولش کنم اما مجبور بودم چون وقت کم بود
رفتم پایین و نافش هم لیس زدم
بعد گفتم شلوارت رو بکش پایی گفت نه گفتم چرا گفت خجالت میکشم باز یه لب طولانی گرفتم گفتم خجالت نداره عشقم گفت باشه و زیپ شلوارش رو داد پایین و شلوارش رو تا روی زانو داد پایین شرت همون سوتینه رو داشت بعد گفتم دکمه های مانتوت رو ببند که ار کسی امد بتونیم یه خاکی توسرمون کنیم البته 2تای بالاش رو باز گذاشت که هرموقه خاستم دست بهشون بزنم بع گفتم عجب رونی سفید و گوشتی و از رو شرت کسش رو مالوندم شرتش جلوش خیس بود گفتم حسابی زده بالا گفت پ ن پ انتظار داری نزنه 15دقیقس داری با پستون های نازنینم ور میری
نشستم روزانوم و شرتش رو یواش کشیدم پایین کسش خیس خیس بود من مثله بقیه نیستم بگم وای عجب کسی خیلی قشنگ بو
اما یه کسه غنچه ای کوچولو و سر بسته و باد کرده داشت کلن خوب بود با دست کشیدم روش گفت وییییییییییییییییی گفتم چی شد گفت یه جوری شدم حس خوبی بو منو با انگشتم باهاش بازی کردم خیلی نرم و لیز بود دستم پر اب کس شده بد و شروع کردم به کس لیسی طعمه ابکسش خوب بود ترش بود و چرب اون دیگه تو فاز بود تکیه داده بود به دیوار و چشاش رو بسته بود یه هو صدای باز شدن درب پارکینگ امد پارکینگه مون ریموتی بود
این داستان ادامه دارد .............
امید وارم خشتون امده باشه من مثله بقیه نیستم خالی ببندم که خالم و یا ماما نم امد جلوم قنبل کرد و یا.......... هیچ جاش ساخته ذهن نبود بقیش هم 2 و3 روز دیگه اگر خوشتون امد مینویسم

نوشته:‌ علی

سلام اسم من محمده وخاطره ی که میخوام براتون تعریف کنم واقعیه و چون واقعی هست زیاد توش سکس نیست خاطره من بر میگرده به دو هفته ی پیش من یه دوست دختر داشتم به اسم مریم نمیگم چه جوری با هم آشنا شدیم چون مطمعانم باور نمیکنید خوب بریم سر اصل مطلب:مریم(دوس دخترم)خیلی بهم پا میداد واسه خونه خالی منم که تون روز ها خونه خالی داشتم خواهرمینا رفته بودن شمال و کلید های خونه شون پیش من بود منم پیش خودم گفتم که حالا یه پیشنهاد بهش میدم بینم چی میگه وقتی که بهش گفتم قبول کرد باورم نمیشد خلاصه قرار شد ظهر بیاد منم آدرس و بهش دادم قرار شد بیاد البته چون خونه رو بلد نبود تا نصف راه میومد بعدش من میرفتم دنبالش خلاصه ظهر شدو زنگ زد من سر قرارم منم موتورو ورداشتمو آوردمش خونه خالی اول خوب باهاش حرف زدم تو هال نشسته بودیم بعد من بهش پیشنهاد دادم بریم تو اتاق خواب اونم قبول کرد این و هم بگم که ما هنوز به هم دست نزده بودیم رفت رو تخت نشست و منم رفتم کنارش نشستم کیرم بد جور سیخ شده بود کم کم دست زدم به زانوش که دیدم چیزی نگفت آروم آروم دستم رو بردم بالا روی رگ کسش بهش گفتم بیا بخوابیم خوابیدیم و همین جوری که روی یه طرف خوابیده بود منم از پشت بهش چسپیده بودم کم کم دکمه های ماتوش رو باز کردم و مانتوش رو در اوردم زیرش یه تاپ سفید پوشیده بود و سوتین هم نزده بود اگه تازه 17سالش شده بودمنم تازه18سالم شده بود واولین سکس حرفه یم محسوب میشد خلاصه سینه هاش که کمی در اومده بود رو خوردم و بهش گفتم شروارتو در میراری اونم قبول کرد منم که خودمو محیای یه صحنه ی فوق العاده کرده بودم در کمال نا باوری دیدم زیر شروارش یه شروارک پوشیده آقا ما رو میگی کپ کرده بودیم پیش خودم گفتم اشکال نداره کم کم نرمش میکنم خلاصه دوباره شروع کردم به حال کردن و لب گرفتنو از پشت گردنشو میخوردم بهش گفتم دیگه خسه شدم شروارکت رو در بیار میخوام بکنمت بازم هم در کمال نا باوری اون گفت:نه دیگه این دیگه نه ایشالله دفعه ی بعد منم پیش خودم فکر کردم گفتم که الان اگه بخوام بزور کنم واسه دفعه های بعدم خراب میشه و بهش گفتم اشکال نداره و بهش گفتم عقلا رو شکم بخواب یه کم با کونت حال کنم خلاصه رو شکم خوابیدو منم که کیرم رو در اورده بودم خوایبدم روش اصلا حال نمیداد نزدیک بود پوست کیرم کنده بشه بلند شدم و اونم تو اوج شهوت بود اون هنوز رو شکم خوابیده بود که من یهو شروارکشو کشیدم پایین و وای خدای من چی دیدم پس بگو که مریم خانوم ما پریوده منم وقتی فهمیدم زیاد بهش گیر ندادم و همون جا با یه جلغ آب دار که روش زدم همه چی رو تموم کردم خلاصه اونم وقتی فهمید کار من تموم شده از تخت اومد پایینو لباساش رو پوشید خداحافظی کردیمو رفت.
بخدا تمام داستان واقعی بود و چون واقعی بود زیاد سکس توش نبود
امید وارم خوشتون اومده باشه
پایان

نوشته: محمد

با سلام من با خوندن بعضی از داستان تخلیلی حشری میشم یه جلق میزنم و حالا خواستم که داستان واقعی منو بخونین امیدوارم لذت ببرین
من مامور سرشماری سال90 بودم که یه روز تو یه ستاد چشمم به یه دختره افتاد که سیمای زیبایی داشت آرزوم بود باهاش دوست شم ولی آدم نمی تونه به عشقش ابراز علاقه کنه نمی دونم عاشق شدین یا نه ولی من میدونم عاشقی بد دردیه آقا دو سه روز دنبالش می گشتم که یه روز تو فرمانداری دیدمشو قلبم داشت وا می ایستاد د تو فرمانداری به کمک دوستان دل و جرات پیدا کردن شماره رو دادم بعد شبش بهم اس داد که باهم دوست شدیم من خیلی مراعاتشو میکردن خیلی دوسش داشتم تا حالا از دید مشتری ندیدمش بودم سمیرا یه دختر خوشگل 20 ساله ازم 7 ماه کوچیکتر بود ولی خیلی صورتش به دختر 15 ساله می خورد لاغر خوش اندام یه روز دیدم فوش های بد میده دیگه رومون بهم زیاد شده بود ازم سوالهای زیادی میپرسید در مورد پریودی این چیزابعد چند روز سکس تلفنی کردیم بعدش من که خیلی دوسش داشتم ولی اونا نمیدونم خیلی بلاها سرم اورد قدرمو ندونست هر از گاهی دعوا می کردین تا دو هفته یا یه ماه قهر می کردین بعدش من تویه اداره آ»ار گرفتم که اونم بعد کنکور اومد که کار کنه خودمم کارامو انجام نمیدادم باهاش بودم من یه رنو داشتم و اونو میرسوندم سمیرا من اهل روستا بود بعد گذشت دو سه روز حرفهای سکسی تو ماشین شروع کردیم یه رانی میخریدم می خورد بعد من با رژی که تو بطری بود میخوردم گذشت تا رفتیم باهم روستا که گفت علی پاهام می بوسی گفتم که چرا نه قربونت برم پاهاشو اورد بالا بوسش کردم بعد دستاشو بوس کردم بعد یهو شیطان رفت جلدم سرم بوردم لباش بوس کردم مکیدم با پستوناش یازی کردم خیلی مقاومت کرد بعد 5 دقیقهگفت چرا باهام این کارارو کردی من دختر جنده نیسسم که باهام اینکارو کردی گفتم بالاخره زن من میشی بعد یه ماهی گذشت دوباره قرار گذاشتیم بازم حرفهای سکسی که اول اون شروع میکرد منو تحریک می کرد گفتم باید این دفعه بکنمت بردم یه جا یه لحظه گفت من چیکار کنم کونم خوش فرم بزرگ بشه گفتم تنها راهش به من کون دادن عزیزم گفت نمی خوام گفتم مگه به خواست تو گفت منظور برگشتم لبامو گذاشتم رو لباش و دستام پشتش قفل کردم مقاومت نکنه یه لبی ازش گرفتم لا مصب چند بار زبونم گاز گرفت که منم نیشگونش می گرفتم که یهدستم گذاشتم سینه هاشو مالیدم می خوااست جیغ بزنه یه سیلی گوشش زدم یه دفعه لال شد بعد به کارام ادامه دادم منم حموم نکرده بودم از کیرم بوی بدی میومدشلوارمو کشیدم پایین دستشو گرفتم گذاشتم رو کیرم گفتم بهش بخور ممانعت می کرد با زور سرشو بردم پایین خورد با هر دندانی که به کیرم میخورد نیشگون یا یه سیلی به کونش میزدم بعد شلوارشو باز کردم شروع به خوردن کس زیباش کردم که مستم کرده بود همین طوری لیس میزدم که مایع چسبناکی شد گفت تورو خدا باهام این کار نکن علی گفتم نترس با کوست کاری ندارم برو پشت ماشین بخواب دمر خوابیدبا یه تف ب دستم به کونشو لای پاش زدم بعددیدم کیرم داره منفجر میشه و ممکنه آبم بیاد زود لای پایی دادم خوابیدم روش بچند تلمبه زدم داشتم میمردموقتی لا کوسش میخورد نفسم تند تندمیزددیدم داره آبممیاد کشیدم بیرون نریختم بعد بازم تف زدم به کونشو با دستام مالش میدادم کیرم از اون حالت در اومده بود یهو زیر فرمان لیدوکایین دیدم که پدرم وقتی دندونش درد می کرد میزد زدم به کیرم بی حس شد بعد با انگشتام کون سمیرا میمالیدم یکی یکی توش جا میکردم گفت علی تورو خدا در بیا درد داره گفتم مگه نمی خواستس کونت بزرگ بشه مگه کیر 18 سانتی نمی خواستی بعد غلط کردم گفتم به من ربطی نداره من باید بکنمت کمی براش ناراحت شدم دستم کشیدم بیرون با کیرم ور می رفتم و با دست دیگه چوچولشو میمالیدم که داشت اهههههاههههههه می کرد خیلی خوب داشت ارضا می شد بعد کیرم یواش گذاشتم تو کونش یه دو سه سانتی از کیرم رفت تو یهو ولو شدم ر و کمرش تمام کیرم رفت تو دیدم داره نفسش بند میاد بعد یواش کشیدم بیرون بعد گریه می کرد که منم یواش تلمبه میزدم در گوشش بهش دلداری میدادم بعد دستام از دو طرف بردم سینهاش شروع فشار دان کیرم با تمام وجود داشت اه و ناله می کرد من از پشت سینه هاشو میمالید بعد از ده دقیقه آبم اوم کشید بیرون برشگردوندم ریختم رو سینه هاش بعد با کیرم به همه جای سینه هش کشیدمو شروع به لای سینه هاش کردم بعد تموم شدن دیدم کونش باز شده که د ختره هی می گوزید از پشت بعدش خودمو جمع و جور کردم یه دستمال دادم خودشو پاک کنه بعد آبی زد صورتشو بعد در گوشش از پشت گفتم دوست دارم ناگهان برگشت یه سیلی تو صورتم خوابوند بعد چند لحظه بهم خندیدیم و برش گردوندم خونشون بعد اون روز باهم قرار نذاشتیم تاحالا اگه قرار بذاریم ادامه شو میگم البته اگه خوشتون اومده باشه

نوشته: ؟

سلام دوستان این خاطره ای که میخوام بگم راسته راسته . اونای که عاقلن میفهمن کی دورغ میگه کی راست میگه به هر حال خود دانی. من بیژن هستم 24 سالمه از تهران. این داستان واسه دقیقا 1سال پیشه. من با دوستم رفتیم با ماشین تا کس چرخ بزنیم. سمته بالا شهر 2نفرو سوار کردیم(در ضمن من بچه پائین شهرم) خلاصه من با یکیشون که اسمش غزاله بود دوست شدم یه چند روزی دوست بودیم که یه شب داشتیم اس ام اس بازی میکردیم بهش گفتم بوس بوس. یهو دیدم زنگ زد گفت ما از این حرفا نداریما خوشم نمیاد. منم تو دلم گفتم از این آبی واسه ما گرم نمیشه بهتره بهم بزنم. خدایش هم خیلی مودب بود خونشونم که سمته سعادت آباد بود. چند باری مارو با خودش برد پارتی. ما که تا به حال همچین جاهای نرفته بودیم همه با تاپو دامن کوتاه واسم خیلی جالب بود . پیشه خودم گفتم این دختر چطور اینجور جاها میاد ولی ما پشته اس بهش گفتیم بوس بوس بهش برخورد خلاصه سرتونو درد نیارم یه بار خونه داداشم که سمته شهریار بود خالی شد گفتم ببرمش اونجا. ولی نمیدونستم با چه کلکی ببرم آخه خودم گفته بودم بچه مرزدارانم.انقدر بهش خالی بسته بودم نمیدونستم چیکار کنم . خلاصه بهش گفتم خونه دوستم تو شهریاره با زنش میخواد بره شمال . کیلید خونشونو داده بهم گفته شبا برو اونجا بخواب دزد نزنه اونم قبول کرد خیلی خوشحال شدم. رفتیم تو خونه یه قلیون چاق کردم کشیدم. براش چای با کاکائو آوردم. من داشتم کاکائو میخوردم یه دفعه گفت به من نمیدی گفتم خب خودت بردار دیگه , گفت نه اونی که تو دهنته رو میخوام گفتم بیا بگیرش اومد جلو که بگیره یدفعه عوضی یه لب وحشی گرفت ما هم که از خدا خواسته لب بازی کردیم . در گوشش با آرامش گفتم میخوام چوچولتو بخورم گفت باشه ولی خودت باید با دندونات لباسمو در بیاری . لامصعب اینکاره بود ادای تنگارو در میاورد خلاصه لختش کردیمو یه کسه مشتی خوردیم. بهش گفتم تو نمیخوری گفت نه بابا بدم میاد. خلاصه انقدر خواهش تمنا کردیم تا خورد ولی مشخص بود بلد نبود. بعد اومد رو کیرم نشست گفت آروم تلمبه بزن منو میگی شاخ درآوردم فکر میکردم نهایت از کون میکنمش . گفتم مگه بازه گفت نه حلقویم. تو دلم گفتم کسکش خالیبند.ولی حسابی کردمش بعد که تموم شد گفت اگه میدونستم انقدر حال میده زودتر از اینا بهت میدادم. یعد رفتیم شام خوردیم یه دفعه گفت بیا یه بازی کفت بیا نوبت نوبتی همدیگرو شهوتی کنیم گفتم مثلا چجوری. گفت تو بخواب هیچ حرکتی نکن من حشریت کنم بعد تو شروع کن. منم گفتم چشم. عوضی چنان از زیره تخمم لیس میزد هر چی اومدم مقاومت کنم آبم نیاد نتونستم. خلاصه ما تو یه شب این دخترو 7بار کردیم وقتی قنبل میکرد میکردمش میگفت محکم تر بزن تا پاهات بخوره به کونم صدا بده دیوس وارد بودا. ولی نکته بده این ماجرا فردا صبحش اتفاق افتاد وقتی من رفتم دوش بگبرم این خانم فضولی میکنه میره تو کشو های خونه سرک میکشه.آلبوم های عروسی داداشمو نگاه میکنه خب عکس منم تو آلبوم بود. تا از حموم اومدم بیرون دیدم آماده شده بهم میگه منو برسون خونمون آشغال پس فطرت تو که گفتی خونه دوستته اینجا که خونه داداشته منم از خجالت آب شدم جنده خانم بهم گفت پائین شهری هستی دیگه بیشتری از این نمیشه ازت توقع داشت وقتی میکردمش براش بهترین بودم ولی فهمید بچه کجا هستم شدم بدترین.... مرسی از این که خوندید مهم نیست که بچه کجا باشی مهم اینه با معرفتو خاکی باشی......................................................

نوشته: بیژن

وارث جهل

ساعت 5 بعدظهر بود. با اينكه ارديبهشت بود اما هوا خيلي گرم بود. كولر هم كه از صبح روشن بود. بهنام با بي حوصلگي از روي زمين بلند شد و بالش رو كه روي زمين بود با پا پرت كرد يه طرف. كسي به جز اون خونه نبود. هر روز اين موقع توي مغازه بود. پا شد و رفت دم پنجره و از پنجره بيرونو نگاه كرد. صداي بازي و سر و صداي بچه ها ميومد. پنجره رو بست و از پشت شيشه دودي به بيرون نگاه ميكرد. همه چيز تكراري بود ، ديوارا ، خونه هاي روبرو ، آسمون ، درختا. يه مشت محكم به ديواره كنار پنجره زد و برگشت و رفت به سمت آشپزخونه. زير لب با بغض به خودش ميگفت : (( مثلاً امروز تولدت بودا ، حتي يه زنگ هم نزد بهت تبريك بگه )). در يخچالو باز كرد و بطري آبي از توش برداشت و شروع به خوردن كرد و بقيشو هم خالي كرد رو سرش که يهو بغضش تركيد و زد زير گريه و با فرياد گفت : (( اي خدا مگه من چيكار كردم كه بايد اينطور بشه. چرا اولش نزدي تو سرم كه بفهمم دارم چه اشتباهي ميكنم. )) بعد يه گوشه نشست و سرشو گذاشت بين پاهاش و به گريه ادامه داد. چند دقيقه بعد پاشد رفت تو اتاق خواب ، داشت لباس عوض ميكرد كه چشمش خورد به يه كلاغ سياه عروسكي كه به ديوار آويزون بود. نميدونست كه اين كادو مال چه موقعيه ، فقط ميدونست از طرف اونه. نشست رو زمين و زل زد به عروسك.
خودش هم نفهميد كه چطور از شيب برفي زمان سُر خورد و به شيش ماه قبل برگشت ، ....
***********************
... ، آخرين روزاي آبان بود و هوا هنوز گرم بود و بهنام داشت زير برق آفتاب تو حياط فيلمبرداري مي كرد. داماد داشت ميرقصيد و دوستاش و فاميلاش دوروبرش داشتن دست ميزدن و ميرقصيدن. چون اومده بودن خونه عروس تا عروسو ببرن داشتن حسابي سنگ تموم ميزاشتن. بهنام خيلي خسته بود آخه ديشب كه حنابندون بود تا ساعت 2 داشت فيلم ميگرفت و همش زير لب خداخدا ميكرد زودتر تموم بشه و بره خونه و تخت بگيره بخوابه اما تازه بعدظهربود و هنوز اصل مراسم مونده بود. با خودش ميگفت : (( خدايا غلط كردم كه توي دهات فيلمبرداري گرفتم )). سه نفر كه معلوم بود از فاميلاي داماد و عروس نيستن يه گوشه وايساده بودن و حواسشون به بهنام بود و اونم گاه گاهي بهشون نگاه ميكرد. يكيشون که خیلی زیبا بود و معلوم بود سن زیادی نداره بدجوري رفته بود تو ذهن بهنام . يه حسي بهش ميگفت كه انگار صد ساله ميشناسيش. رقص داماد تموم شد و به داماد گفت عروسو ببره داخل تا چادر سرش كنن و دوربين رو هم داد به همكارش خانم يوسفي كه با عروس و داماد بره داخل و فيلم بگيره. حياط خلوت شده بود و بهنام رفت يه گوشه حياط تو سايه نشست. همه يا رفته بودن داخل يا بيرون حياط بودن به جز اون سه نفر. يكيشون كه معلوم بود از بقيه سنش بيشتره اومد جلو و سلام كرد و رو به بهنام با عشوه زنونه اش گفت: شما تهرانم ميايد فيلمبرداري؟ بهنامم پا شد و با صداي محكم گفت : آره ميايم. اما بايد به اومدنش بيارزه. مكالمه بين اون دوتا با دادن كارت بهنام به اون زن تموم شد و زنه رفت دوباره اون گوشه حياط. بهنام راه افتاد و رفت بيرون و تو كوچه وايساد. اصلاً با خودش فكر نميكرد كه اين شماره دادن مسير زندگيش رو عوض ميكنه ، اگه ميدونست كه با اين كار شيش ماهه ديگه چه بلايي به سرش مياد عمراً شماره نميداد. اما بيچاره از كجا ميدونست. چند دقيقه گذشت كه گوشيش زنگ خورد. نگاه به گوشيش كرد ، خانوم يوسفي بود.
- الو ؟؟؟
- سلام آقاي عباسي من كارم تموم شد ، بيا داخل وسايلو جمع كنيم.
- اومدم ، خدافظ
رفت تو خونه عروس و وسايلو گذاشتن تو ماشينو راه افتادن كه برن خونه داماد. بهنام سرشو گذاشت رو صندلي تا يه استراحتي كنه اما پشتي صندلي خيلي داغ بود و پشيمون شد و سرشو گذاشت روي شيشه و چشماشو بست، تازه داشت خوابش ميبرد كه صداي گوشيش دراومد. شمارش 0912 بود ، با خودش گفت : (( اين ديگه كيه ؟؟ )). جواب داد :
- الو ؟؟
- سلام . حالتون خوبه؟
- سلام. خوبم. شما؟
- مامانم الان اومد شمارتونو گرفت ، من بهش گفتم بياد بگيره. ببخشيد كه زنگ زدم.
- خواهش ميكنم اين چه حرفيه. امرتون؟
- حرفي ندارم فقط خواستم صداتونو بشنوم.
- مگه ميشه ؟ كارتون چيه ؟
- كار خاصي ندارم. فكر كنم خودت منظورمو از زنگ زدن فهميده باشي.
- حالا چرا من ؟
- نميدونم اولين باره كه اين كارو ميكنم. تا ديدمت احساس خوبي بهم دست داد.
- منم تا ديدمت حس خوبي بهم دست داد.
- پس حالا دوستيم ديگه ؟
- چي بگم ، نميدونم.
چند دقيقه حرف زدن كه ديگه ماشين به خونه داماد رسيده بود ، با رسيدن ماشين بهنام تماسو قطع كرد و پياده شد. بهنام و خانم يوسفي وسايلو آماده كردن و فيلم ورود عروس داماد رو گرفتن. عروسي هاي دهات خيلي شلوغ بود اما اين يكي از همه خيلي شلوغ پلوغ تر بود. يه ساعتي گذشت ، چند تا از جوونا داشتن كردي ميرقصيدن و بهنام داشت فيلمشونو ميگرفت كه يهو دوربينو گرفت پايين و مات و مبهوت به يه سمت خيره شد ، دختره بين جمعيت بود و بهنام به اون خيره شده بود ، یه مانتوی قرمز رنگ تنش بود با یه شال مشکی روی سرش و صورتشم که عین پری زیبا بود. يهو خانم يوسفي كه ديد داره تابلو ميشه گفت : آقاي عباسي ؟ چت شده ؟ چرا داري اون طرفو نگاه ميكني ؟ زشته ، مردم دارن نگاهمون ميكنن. با شنيدن كلمات خانوم يوسفي بهنام به خودش اومد و گفت : چيزي نيست. بيا چند دقيقه فيلم بگير من حالم زياد خوب نيست. دوربينو داد بهش و راه افتاد كه از شلوغي بره بيرون. تو شلوغي چند تا تنه ي محكم هم از چند نفر خورد. از تو شلوغي كه اومد بيرون گوشيشو درآورد و به دختره پيام داد : (( بيا پشت خونه داماد كارِت دارم. فقط زود بيا )) خودش رفت پشت خونه و يكي از پاهاشو تكيه داد به ديوار و مشغول ور رفتن با گوشيش شد ، چند دقيقه منتظر موند كه دختره اومد. اولين بار بود كه داشت كامل نگاهش ميكرد. وقتي داشت قدم قدم ميومد به سمتش ، بهنام سريع پاشو پایین آورد و مثل چوب خشكش زد. با خودش زمزمه كرد : (( تو كه قبلا با دختراي خوشكل تر از اين هم دوست بودي ، نترس محكم وايسا )). اما اين دختره براي بهنام يه چيز ديگه اي بود چون زيباييش ذاتي و طبيعي بود بدون حتی یه ذره آرایش. نگاهش پاك و معصومانه بود. وقتي بهش رسيد سلام داد و بهنام با مكث جوابشو داد :
- سلام م م م م
- ببخشيد كه بهت نگفتم ميايم خونه داماد. يهويي شد.
- واي وقتي ديدمت داشتم برات بال بال ميزدم.
- منم فقط بخاطر تو اومدم اينجا ، آخه ما با عروس و داماد نسبتي نداريم.
- پس تو خونه عروس چيكار ميكردين ؟
- آخه مامان بزرگم با خانواده عروس همسايه ست ، ماهم اومده بوديم تماشا.
- مرسي كه اومدي. حالا اسمت چيه ؟
- نيوشا. تو چي ؟
با گفتن اسمش بهنام رفت تو فكر و با خودش گفت : (( كاش از خدا يه چيز ديگه اي خواسته بودم )). آخه بهنام تا چند روز قبل داشت رمان نيوشا رو ميخوند و عاشق شخصيت نيوشا توي اون رمان بود.
با صداي نيوشا كه گفت : (( نميخواي اسمتو بگي ؟ )) از فكر بيرون اومد و گفت :
- من ؟ بهنام ، يعني بهنام عباسي.
- آقا بهنام خوشبختم از آشنايي با شما.
- منم همينطور. خب ديگه بهتره بري ، فقط خواستم ببينمت. ممكنه كسي بياد و ما رو باهم ببينه.
- آره ، برم بهتره چون ممكنه كسي ببينه به داييم بگه. فعلا اگه كاري چيزي نداري من برم ؟
- باشه برو مواظب خودت باش.
چند قدم دور شده بود كه برگشت و گفت :
- راستي دوستيم ديگه ؟
- آره عزيزم دوستيم.
دوباره راه افتاد و رفت. بهنام چند دقيقه همونجا موند و به اين چند ساعت گذشته فكر ميكرد. با خودش گفت : (( چت شده ؟ يعني عاشق شدي ؟ )). راه افتاد و اومد تو حياط كه ديگه كسي نبود. عروس و داماد تو قسمت زنونه بودن و صداي آهنگ و دست زدن مهمونا ميومد. توي بقيه مراسم هرچي چش چش كرد ديگه نيوشا رو نديد. آخر شب وقتي مراسم تموم شد داداش داماد زنگ زد آژانس و بهنام با همكارش آماده رفتن بودن. بعد يك ربع آژانس اومد و سوار شدن. تا سوار شدن طاقت نياورد و زنگ زد به نيوشا :
- سلام من كارم تموم شده ، داريم ميريم اراك.
- سلام. چرا حالا ميگي ؟ من تازه مامانمو راضي كردم كه با من بياد تو رو ببينيم.
- جدي ميگي ؟ من كه از خدامه.
- پس سر راه نزديك خونه عروس وايسين تا من بيام ببينمت.
- باشه به راننده ميگم ، فقط زود باش.
- باشه اومدم.
بهنام رو به راننده كرد و گفت : آقا اگه ميشه بريد نزديك خونه عروس ، يكي از باتري هاي دوربينم جا مونده قراره برام بيارن. خانوم يوسفي گفت : چيكار داري اونجا ؟ ساعت دوازده و نيمه. بهنام جواب داد : باتري بزرگه جا مونده ، و باز سريع صورتشو برد سمت گوش خانوم يوسفي و گفت : سوتي نده جلوي راننده ، ميخوام يه نفرو ببينم. وقتي رسيدن اونجا نيوشا منتظر بود. خانوم يوسفي آروم رو به بهنام گفت : پس بخاطر اينه ؟ بهنام پياده شد و رفت پيشش و با هم توي تاريكي محو شدن به طوري كه راننده و خانوم يوسفي ديگه نميتونستن ببيننشون. بهنام اصلا متوجه نبود كه امروز روز اول دوستي با نيوشاست ، سريع بغلش كرد و گونه ش رو با يه بوسه نم دار كرد. با اينكار بهنام ، نيوشا با تعجب گفت : داري چيكار ميكني ؟ كه بهنام به خودش اومد و معذرت خواهي كرد اما حال نیوشا هم بهتر از بهنام نبود و گفت : عیبی نداره و سریع لباشو چسبوند به لبای بهنام و مشغول خوردن لبای هم شدن ، چند دقيقه باهم بودن و قرار شد فردا همديگه رو توي اراك ببينن. از هم خدافظي كردن و بهنام اومد سوار ماشين شد. نيوشا هم اونجا مونده بود و رفتن ماشينو تماشا ميكرد اما نميتونست دست تكون بده چون راننده هم اهل همون دهات بود. دل كندن ازش براي بهنام سخت بود چون بدجور توي ذهن و مخش بود. خانوم يوسفي رو به راننده گفت : انگار اين آقا بهنام ما عاشق شده. كه بهنام با يه دستش ضربه كوچولويي روي دست خانم يوسفي زد و گفت : نگو بابا الان ميره ميگه آبرومونو ميبره. راننده كه تازه دوزاريش افتاده بود جواب داد : عشق همش چرتوپرته. يه جمله خانوم يوسفي ميگفت ، يكي راننده. اين دوتا تا اراك مشغول حرف زدن بودن. بهنامم كه داشت با نيوشا اسمس بازي ميكرد. تو اسمس هاشون در مورد همديگه سوال ميكردن و از وضعيت قبل هم مطلع ميشدن. از اين كه قبلا چه كارا ميكردن. تا اراك نيوشا درباره همه چيزش گفت : (( 17 سالش بود. سوم دبيرستان بود و حسابداري ميخوند )) ، يه چيزي هم گفت كه يه كمي بهنام بهم ريخت ، گفت : بچه تهرانم و خونمون اونجاست. فردا ظهر هم داريم ميريم تهران.
بهنام كه همه حواسش به گوشي تلفنش بود كه با تلنگر خانوم يوسفي از جا پريد :
- آقاي قاشُق كجايي ؟ رسيديم دمِ خونه ما. من دارم ميرم ، كاري نداري؟
- اِ رسيديم؟ نه كاري ندارم. خسته نباشيد.
- شما هم خسته نباشي. خدافظ.
- خدافظ.
وقتي بهنام وارد خونه شد سريع لباسارو كَند و پريد توي رختخوابش كه مامانش از قبل پهن كرده بود. تصوير نيوشا همش جلو چشمش بود. با اين كه خيلي خسته بود اما خوابش نميبرد. هميشه زير پنجره رو به كوچه ميخوابيد ، سرشو كه بالا ميگرفت تقريبا آسمون معلوم بود. سرش روبه بالا بود و داشت به اتفاقات امروز فكر ميكرد. قبلا هم با چند تا دختر تو عروسي دوست شده بود و بعد یه سکس کوچولو تمومش کرده بود اما امروز فرق ميكرد. از اولش تا آخرش متفاوت بود. گوشيش رو برداشت و شروع كرد به نوشتن اسمس :
- (( سلام نميخواد جواب بدي فقط خواستم بگم خيلي دوست دارم. خوب بخوابي ))
انگار خيالش راحت شده بود. گوشي رو گذاشت كنار و چشماشو بست و وقتي باز كرد ساعت يازده صبح بود. پاشد و مثل هميشه اول پنجره رو باز كرد و يه نفس عميق كشيد و رفت توي دستشويي ، تا دستو صورتشو شست دويد تو حال به سمت گوشيش. مامانش گفت : چيه ، نترس امروز جمعه ست. بهنام گفت : صبح بخير مامان ، چيزي نيست ، ياد يه چيز مهم افتادم. با خودش گفت : (( واي نكنه رفته باشن تهران ؟ )). گوشيشو نگاه كرد ، دوتا اسمس اومده بود و چند تا ميس كال. همش مال نيوشا بود. بدون اين كه اسمسا رو بخونه زنگ زد بهش :
- نيوشا رفتي تهران ؟
- سلام يادت رفت آقا بهنام ؟
- سلام عزيزم. كجايي ؟ زود باش.
- عليك سلام. خيالت راحت غروب ميريم.
- آخيش خيالم راحت شد فكركردم رفتي. تا بيدار شدم زنگ زدم.
- من كه بدون ديدن تو جايي نميرم.
- عمرمي ، جونمي.
( بهنام اين حرفا رو از ته دلش ميزد ).
- ساعت 4 ميرسيم اراك زودتر خبرت ميكنم تا همو ببينيم.
- باشه ، پس فعلا خدافظ تا صبحونه بخورم.
- خدافظ عشقم.
نيوشا با مامانش اومدن اراك. وقتي رسيدن زنگ زد به بهنام و گفت كه ما رسيديم ميدون امام. بيايم كجا؟ كه بهنام جواب داد : منتظر بمونيد تا بيام دنبالتون.
بهنام آژانس گرفت و رفت ميدون امام. نيوشا با مامانش يه گوشه ميدون منتظر بودن. بازم يه مانتو آبی آسمونی كه روش گلهاي سياه كوچولو داشت پوشيده بود با يه شلوار جين مشكي و يه كمي از موهاي مشكي رنگشو ريخته بود روي صورتش. خيلي زيبا شده بود. بهنام محو تماشا بود كه ماشين ترمز كرد و سرش محكم خورد به شيشه كناريش. به خودش كه اومد به راننده گفت : چند لحظه صبر كن من الان ميام. از ماشين كه پياده شد تازه درد سرشو احساس كرد ، تو دلش كلي به خودش خنديد و به واكنش راننده فكر كرد كه الان با خودش ميگه اين پسره ديوونه ست.
- سلام.
- سلام چطوري عزيزم ؟
- خوبم. تو چطوري ؟ چه خبر ؟
- تو كه خوبي منم خوبم. خبري نيست جز سلامتي و دلتنگي.
- منم دلتنگت بودم. ديشب همش تو فكرت بودم.
- مامانت كه الان اينجا بود. كجا رفت ؟
- اوناهاش داره مياد رفته بود تو سوپري آب معدنی بگيره.
با اومدن مامان نيوشا سوار ماشين شدن و اومدن مغازه بهنام. مغازه بهنام يه مغازه عكاسي كوچولو بود كه دو قسمتش با يك دیوار از هم جدا شده بود ، قسمت پشتي آتليه بود و قسمت جلويي هم دفترش بود ، كل مغازه دو پله از سطح خيابون بالاتر بود و داخلش با عكساي بزرگ به شكل زيبايي تزئين شده بود. وقتي وارد شدن تا نيوشا چشمش به عكس يه دختربچه افتاد ، گفت : واي چقدر نازه. بهنام گفت : اين تازه اولشه. بهنام و نيوشا رفتن پشت كامپيوتر نشستن و مامان نيوشا هم روي صندلي مشتري نشست و بهنام كامپيوتر رو روشن كرد :
- خب درباره چي حرف بزنيم ؟
- نميدونم تو شروع كن ؟
- چي بگم ؟ ميخاي بهت عكسايي رو كه از مردم گرفتمو نشون بدم ؟
- آره خوبه ، هم عكس ميبينيم هم حرف ميزنيم.
مشغول ديدن عكسا بودن كه بهنام شروع كرد به نشون دادن عكساي خودش :
- واي چقدر باحالن ، اينا رو برام ميريزي داشته باشم ؟
- آره ميريزم اما به يه شرط !
- چه شرطي ؟
- توام عكساتو برام بريزي؟
- اما من 7 ، 8 تا بيشتر تو گوشيم ندارم ولي قول ميدم دفعه بعد بريزم رو سي دي برات بيارم.
- خب پاشو بریم اونور تا ازت چندتا بندازم.
بهنام و نيوشا پاشدن و رفتن توی آتلیه و بهنام سریع چندتا عکس ازش گرفت و بازم لباشونو روی لبای هم گذاشتن ، مامان نيوشا هم سرش رو دستي صندلي بود و خوابش برده بود. حالا خوب بود جمعه بعدظهر زياد مشتري نميومد. چند دقیقه لبای همو خوردن و باز اومدن پشت کامپیوتر.
يك ساعتي توي مغازه نشستن و عكساشونو براي هم ريختن. كم كم وقت رفتنشون بود. بهنام رفت مامان نيوشا رو صدا كنه. يهو برگشت و گفت : نيوشا اسم مامانت چيه ؟ نيوشا جواب داد : فاطمه اما ما مژگان صداش ميكنيم. بهنام صدا زد : مژگان خانوم پاشين مي خوايم بريم ترمينال. با بيدار شدن مژگان سه تايي راه افتادن برن ترمينال. بهنام يه حس بدي داشت و هرچي هم به ترمينال نزديكتر ميشدن اين حس لعنتي بيشتر ميشد. توي ترمينال منتظر بودن كه اتوبوس راه بيوفته و همگي تو سالن انتظار نشسته بودن كنار هم. مژگان يه رديف جلوتر نشسته بود تا بهنام معذب نباشه :
- داري ميري ؟
- آره عزيزم اما قول ميدم زود برگردم.
- من چيكار كنم. اگه تو رو نبينم ديوونه ميشم.
- بابا تازه دو روز نشده كه با هم دوستيم.
- خب چيكار كنم به قول خانوم يوسفي قاشُق شدم ديگه.
- كاريش نميشه كرد ، بايد برم.
گوشي رو از جيبش درآورد و چند تا عكس ازش گرفت و مژگان هم از دوتاشون چندتا عكس گرفت. صداي يه نفر حواس همه رو به سمت خودش پرت كرد كه داشت داد ميزد : (( پنج و نيم تهران سوار بشه !!!!!!!!! )). وسايلو برداشتن و رفتن داخل اتوبوس. تا لحظه حركت اتوبوس بهنام داخل اتوبوس بود و دست نیوشا رو توی دستش گرفته بود و آخرشم با جر و بحث با شاگرد راننده پياده شد. رفت و كنار يه ستون بزرگ تكيه داد ، وايساده بود و رفتنشون رو تماشا ميكرد. نيوشا و مامانش داشتن دست تكون ميدادن اما حتي حال و حوصله نداشت براشون دست تكون بده. فقط نگاهشون كرد تا دور شدن. اومد توي سالن ترمينال نشست. تلفنش زنگ خورد ، بازم نيوشا بود :
- بهنام چت شد يهو ؟
- چيزيم نيست برو به سلامت عزيزم. مراقب خودت باش.
بدون اينكه منتظر جواب دادن نيوشا بمونه تلفنو قطع كرد و گذاشتش روي سايلنت و بعد با بي حوصلگي گذاشتش توي جيبش. با خودش ميگفت : (( بدبختِ خر تو كجا تهران كجا ؟ عاشق نشدي نشدي حالا عاشق دختر تهراني شدي ؟ )) چند دقيقه كه ميگذشت يه حس ديگه بهش ميگفت : (( اگه از دستش بدي چي ؟ اگه ولت كنه بره چي ؟ )). ذهنش پر شده بود از شِر و وِر. مثل ديوونه ها شده بود. سرش داشت گيج ميرفت. ديگه هيچي نفهميد،...

...،وقتي چشماشو باز كرد و به دور و برش نگاه كرد ، رو تخت بيمارستان بود ، يه سرُم به دستش وصل بود و يه لباس سفيد آستين كوتاهم تنش بود ، مامانش از زور خستگي سرشو گذاشته بود روي ملافه سفيد پايين تخت و خواب بود. يه بوي بدي ميومد كه بهنام ازش متنفر بود ، بوي بيمارستان. با صداي گرفته رو به مامانش گفت :
- مامان ! ..... مامان !
- جانم ؟ بهنام جان ! بهنام ! . .. . . . خدا رو شكر.
بعد داد زد :
- علی بهنام به هوش اومد ، بدو پرستارو صدا كن.
- من چرا اينجام ؟
- حالا استراحت كن بعد بهت ميگم.
- همين الان بگو ، من چرا اينجام ؟
- دو روز پيش از بيمارستان زنگ زدن خونه گفتن پسرتون رو آوردن اينجا. تو ترمينال چيكار ميكردي ؟ اونجا از حال رفته بودي بعد آوردنت بيمارستان.
- چي ؟ ترمينال ؟ دو روز پيش ؟ من ؟
با شنيدن كلمه ترمينال تازه يادش افتاد براي چي ترمينال بوده ، سريع داد زد : مامان گوشيم كجاست ؟
هنوز مامانش جوابشو نداده بود كه باباش با يه پرستار خانوم اومدن تو اتاق. پرستار بهنام رو معاينه كرد و يه سري چيز ميز تو برگه نوشت و رو به باباش گفت : حالش خوبه ، ديگه لازم نيست اينجا بمونه ببريدش خونه ، تا يك ساعت ديگه ميتونيد ببريدش. باباش اومد نزديك تخت و گفت :
- بهشت خوش گذشت ؟
- بهشت براي چي ؟
- بابا دو روزه كه خوابي داري تو بهشت .....
مامانش پريد وسط حرف باباش و گفت : حالا هم دست از شوخي بر نميداري ؟ ولش كن بچمو حالش خوب نيست. بعد در حالي كه تو يه دستش موبايل و تو دست ديگش يه كمپوت باز شده آناناس بود به بهنام نزديك شد و گفت : بيا بهنام جان اينم گوشيت ، اين كمپوت رو هم بخور يه كمي انرژي بگيري ، دو روزه كه غذات سِرُمه. رو به مامانش كرد و گفت : گوشي رو بده اما من اينجا چيزي نميخورم ، چندشم ميشه. گوشي رو گرفت و روشنش كرد. تا آنتن گوشي اومد 16 تا اسمس هم يهويي اومد. اسمسا رو از اول خوند :
(( چرا قطع كردي تلفنو پس ؟ ))
(( جواب بده كارت دارم ؟ ))
(( باشه جواب نده ، ما نزديك تهرانيم. ))
(( سلام ما رسيديم خونه. ))
(( چرا جواب نميدي ؟؟ نكنه ناراحتي از من ))
(( لااقل بگو چرا ؟؟ ))
..............
ديگه بقيشو نخوند و همه رو مارك كرد و حذف كرد. زنگ زد به گوشي نيوشا. مامانش جواب داد :
- سلام مژگان خانوم.
- سلام آقا بهنام. هيچ معلوم هست كجايي ؟
- داستانش طولانيه من خودمم الان متوجه شدم. نيوشا اونجاست؟ اگه اونجاست گوشي رو بدين بهش.
- باشه عزيزم الان بهش ميدم. از من خدافظ.
- خدافظ.
با شنيدن صداي نيوشا تن بهنام لرزيد.
- الو ! ..... الو بهنام جان !
- چطوري عشقم ؟ ما رو نميبيني خوش ميگذره ؟
- چرا صدات گرفته ؟ چيزي شده ؟
- نه چيز خاصي نيست.
- من دو روزه كه همش دارم بهت اسمس و زنگ ميزنم اما تو اولش كه جواب نميدادي و از ديروزم كه گوشيت رو خاموش كرده بودي. چرا ؟
- داستان داره. ميدوني من الان كجام ؟
- اول جواب منو بده.
- من الان بيمارستانم. از دو روز پيش كه از هم جدا شديم تو بيمارستانم.
- براي چي تو بيمارست........
نيوشا داشت صحبت ميكرد كه تلفن قطع شد. تلفن بهنام خاموش شده بود. سريع روبه باباش داد زد :
- بابا ! بابا !
- چيه ؟
- گوشيت رو بده به من.
- شما باكلاسا رو چه به گوشيِ نفتيِ ما ؟
- بابا اذيت نكن حالا بده كار دارم.
- باشه بيا.
شماره نيوشا رو با گوشي باباش گرفت :
- سلام. ببخشيد قطع شد ، گوشيم شارژ نداشت خاموش شد.
- سلام. براي چي تو بيمارستاني ؟ زود بگو نگرانم.
- هيچي فكر كنم تو ترمينال فشارم افتاده بود از حال رفتم و بيهوش شده بودم و آوردنم بيمارستان. الان به هوش اومدم.
- داري شوخي ميكني ؟ دروغ نگو بهنام. بگو به جان نيوشا ؟
- بخدا دارم راست ميگم.
- آخه چرا ؟
- نميدونم بخدا ، بعد رفتن شما اومدم تو سالن نشستم و ديگه چيزي نفهميدم.
- الان خوبي ديگه ؟
- آره خوبم. دارم حاضر ميشم برم خونه. رسيدم بهت زنگ ميزنم نفس.
- باشه زندگي منتظرما.
- خدافظ.
- خدافظ.
باباش گفت : همش دو روز تو بهشت بودي با حورياي بهشتي دوست شدي ؟ زشته خجالت بكش. ( داشت شوخي ميكرد كه حال من بياد سر جاش. )
مامانش گفت : آقا بهنام پاشو يه چند دقيقه تو اتاق راه برو تا بدنت نرم بشه بتوني از پله ها بياي پايين.
راست ميگفت آخه تا بلند شد كمر و زانوها شروع كردن به تلق تلوق.
.
.
رسيدن خونه. مامانش رفت يه تشك تو حال پهن كرد و گفت : برو اونجا بخواب.
دو هفته اي از دوستي با نيوشا ميگذشت و هر روز بيشتر به هم وابسته مي شدن و از هم چيزاي بيشتري ميفهميدن. از ثانيه به ثانيه ي هم با خبر بودن. روحيه بهنام خيلي خوب شده بود. هر روز صبح از خواب بيدار ميشد و ميرفت مغازه و تا شب همش با نيوشا صحبت ميكرد. هوا هم ديگه سرد شده بود ، برگي هم روي درختا نمونده بود. همه خودشونو زير شال و كلاه و كاپشن قاييم ميكردن. سرماي شبا سوز دار بود. قرار بود دو روز دیگه خواهر زن دایی نیوشا که اسمش سمانه بود بیاد مغازه بهنام. سمانه تازه از تهران امده بود و نیوشا یه هدیه داده بود بهش که بیاره برای بهنام. دل تو دل بهنام نبود تا اون دو روز گذشت و سمانه اومد. وارد مغازه که شد بهنام سلام کرد و بعد بدون معطلی گفت :
-کجاست ؟ کادوی نیوشا کجاست ؟
- سلام. چقدر هولی ؟! نترس آوردمش.
و نایلونی که دستش بود رو به بهنام داد و بهنام هم بی درنگ گرفتش. بعد سمانه گفت : من خیلی خسته ام چون تازه از اتوبوس پیاده شدم ، باید برم اما برای عکس گرفتن حتما مزاحم میشم. و درحالی که خدافظی میکرد یکی از کارتای ویزیت بهنامو از روی پیشخوان برداشت و رفت. بهنام دست کرد داخل نایلون و کلاغ پولیشی رو از توش درآورد به همراه یه نامه از طرف نیوشا. وسطاي آذر بود که بهنام تصميم گرفت كه بره تهران نيوشا رو ببينه. دل تو دلش نبود براي پنجشنبه ، از دو روز قبلش همه چيزو حاضر كرده بود ، تا ساعت 3 نيمه شب پنجشنبه كه بليط داشت مشغول جمع و جور كردن وسايل بود ، به اندازه يك ماه وسايل آماده كرده بود. يه تيشرت خوشكل قرمز هم براي نيوشا خريده بود چون ميدونست عاشق رنگ قرمزه ، روي تيشرت يه نوشته انگليسي بود كه معنيش ميشد : (( زمين جاي قشنگي نيست ! چون ما فرشته ايم )) ، يه شال مشكي هم كه لبه هاش با آرم ورساچه تزئين شده بود براي مژگان خريده بود.
ساعت هفت و نيم صبح بود كه اتوبوس توي ترمينال جنوب تهران توقف كرد ، هوا خيلي سرد بود ، بعد از پياده شدن رفت توي سالن ترمينال چون خيلي جاي گرمي بود. توي بوفه ترمينال كه خيلي شلوغ بود منتظر شد تا نوبتش بشه ، بعد يه چايي خواست ، مسئول بوفه يه ليوان يكبار مصرف كه توش 5 تا قند بود با يه چاي كيسه اي رو بهش داد و با دست به سمت سماور بزرگ كه اونطرف بود اشاره كرد. آبجوش رو روي توي ليوان ريخت و اومد روي صندلي نشست. لبشو زد به لبه ي ليوان اما اونقدر داغ بود كه زبونش سوخت. چايي رو گذاشت روي صندلي كناريش و بهنام زير لب يه شعر بابك رهنما رو زمزمه ميكرد ، عاشق آهنگاي بابك رهنما بود :
عشق منوتو ، توي قلبم مي مونه .... لمس دست تو ، توي قلبم مي مونه
تو هستي با من ، تو روياي شبونه .... فكر تو هستم ، با اين دستاي سردم
زندگي با تو بهتره ، ميخام عاشقت بمونم .... نگو حرف رفتنو ، بي تو من نمي تونم
زندگي با تو بهتره ، بزار تو دنيات بمونم .... نگو حرف رفتنو ، بي تو من نمي تونم
عشق منوتو ، توي قلبم مي مونه .... عطر دست تو ، توي يادم مي مونه
روزهاي باتو ، هرگز يادم نمي ره .... وقتي تو هستي ، قلبم آروم مي گيره .....
ياد چايي افتاد ، يه جرعه خورد ، سردِ سرد شده بود و قابل خوردن نبود ، با خودش گفت : (( آقا بابك نذاشتي چاييمونو بخوريما ، نخواستيم )) ، پاشد ليوانو انداخت توي سطل آشغال و به سمت در خروجي ترمينال راه افتاد. زنگ زد به نيوشا و بعد سلام و احوالپرسي:
- من رسيدم.
- بپر تو مترو بيا ايستگاه امام حسين پياده شو.
- ولش من با مترو نميام. آدرس دقيق بده با تاكسي ميام.
- كرايه تاكسي خيلي زياده ، تازه با مترو كه زودتر ميرسي.
- نميخوام ، من سوار مترو نميشم.
- باشه هرطور راحتي ، يادداشت كن. ميدان امام حسين ....
- مرسي عزيزم. نيم ساعت ديگه اونجام.
- بهنام نياي دم خونه. برو تو پارك سر كوچمون بشين تا من خودم بيام سراغت.
- براي چي ؟
- كاري به اين چيزا نداشته باش. بعداً بهت ميگم.
- باشه پس ميرم تو پاركِ .... راستي اسم پاركه چيه ؟
- خيام.
- باشه عمرم رسيدم بهت زنگ ميزنم. باي باي
- خدافظ.
تاكسي گرفت و راه افتاد به سمت ميدون امام حسين. يك ساعت و نيم گذشت و تازه رسيدن به همون پاركه. راننده 19 هزار تومن كرايه از گرفت ، تو دلش به راننده فحش داد. بيخود نبود كه نيوشا گفت با مترو بيا. زنگ بهش زد و رسيدنشو بهش خبر داد. نيوشا هم گفت : سه ثانيه ديگه اونجام. وقتي رسيد دويد سمت بهنام و همديگه رو بغل كردن. بهنام شروع كرده به بوسيدن نيوشا توي خيابون ، نيوشا روبه بهنام گفت : زشته بابا يكي ميبينه. اين سومین بار بود كه بهنام نيوشا رو مي بوسيد ، بار اول كه تو همون دهات بود ، چه حس خوبي بود ! مشغول راه رفتن شدن و باهم حرف ميزدن :
- چرا انقدر دير رسيدي؟ من يك ساعته كه منتظر اومدنتم.
- نميدونم بابا از من ميپرسي. مقصر شهر شماست كه اينقدر شلوغه.
- دلم برات شده بود يه نقطه.
- دل من برات شده دو نقطه.
- نيوشا كجا بريم؟
- بيا تا ساعت 4 بيرون باشيم تا بابام بره سركار بعدش ميريم خونمون. بابام شب كاره تا فردا صبح.
- باشه عزيزم هرچي تو بگي.
- پس بيا اول بريم يه قليون بكشيم.
همه جا رفتن. دربند و تجريش و ... براي ناهار رفتن يه پيتزايي نقلي تو خيابون شريعتي كه همه چيزش سفيد بود ، از ميز و صندلي گرفته تا دروديوار ، اسمشم سپيده بود. آخرش هم رفتن امام زاده صالح و زيارت كردن و دوتايي تو حياطش نشستن ، هردو خيلي خسته بودن ، ديگه هيچ كدومشون حرف نميزدن ، چند دقيقه كه گذشت بهنام رو به نيوشا كرد و گفت :
- مياي دعا كنيم ؟
- چه دعايي ؟
- از خدا بخوايم كه مارو هيچ وقت از هم جدا نكنه.
- باشه فكر خوبيه.
- پس هرچي من ميگم تكرار كن.
- باشه.
هردو دستاشونو بردن به سمت آسمونو بهنام شروع كرد به گفتن و نيوشا هم تكرار ميكرد : (( خدايا به بزرگي و كَرَمت قسمت ميدم كه ........ )). بعد نيوشا رو به بهنام كرد و گفت :
- بهنام ! بايد چند تا قول بهم بديم !
- باشه من حاضرم.
دست كرد تو كيفشو يك برگه چاپي درآورد كه روش آيه الكرسي نوشته شده بود و گرفتش بين دستاشو روبه بهنام گفت :
- دستت رو بزار روي اين آیه قرآن و به اين قرآن قسم بخور كه هيچ وقت تنهام نزاري.
- خب شايد يه وقتي از هم جدا شديم. اينطوري كه نميشه.
- خب يه كمي خودت تغييرش بده.
- باشه. به اين قرآن قسم ميخورم كه بي دليل تنهات نزارم و از پيشت نرم. تو هم قول بده.
- قسم ميخورم كه تا آخرين نفس همراه و كنارت باشم و بهت خيانت نكنم.
چند دقيقه گذشته بود ، دعا و قول تبديل شده بود به حرفاي عاشقونه و قربون صدقه رفتن ،‌ انگار نه انگار تو امامزاده بودن

كم كم راه افتادن برن خونه. نيوشا قبلش زنگ زده بود به مامانش مطمئن شده بود كه باباش رفته. بعد نيم ساعت رسيدن جلو خونشون. خونشون يه ساختمون سه طبقه قديمي ساز بود كه ديواراش سياه و دود گرفته بود با در و پنجره هاي رنگ و رو رفته ، سيمان روي ديواره ها هم لكه لكه طبله كرده بودن ، بعضي جاها هم از زير طبله ها يه گياهي سبز كرده بود ، بهنام به شوخي گفت : آورديمون حموم عمومي ؟ نيوشا گفت : اِ بهنام ! حالا برو بالا ، فقط بي سروصدا تا طبقه سوم برو بالا. طبق گفته نيوشا توي دو طبقه اول بابابزرگ و عموش زندگي ميكردن. با هزار ترس و لرز رفتن بالا ، با رسيدنشون جلوي در هال در باز شد و مامان نيوشا اومد جلو در. بهنام سلام داد كه مژگان پريد وسط حرفش و گفت : حالا بيا تو. وارد خونه شدن ، داخل خونه هم دست كمي از بيرون خونه نداشت ، بهنام همينطور حواسش به ديواراي خونه بود كه پاش گير كرد به لبه ي يه فرش كهنه و خورد زمين. نيوشا هم كه متوجه جريان شده بود اومد و دست بهنام رو گرفت و با معذرت خواهي بلندش كرد و گفت : چند روز ديگه ميخوايم از اين خونه ... مژگان بين حرفاش پريد و گفت : بزار حالا مهمونمون بشينه بعد مفصل براش بگو. مژگان اومد جلو و سلام كرد. و بهنام بعد سلام و احوالپرسي با مامانش منتظر تعارف نيوشا بود كه بگه بفرما بشين. با تعارف نيوشا لنگان لنگان رفت و توي حال نشست و به يه پشتي كوچولو تكيه داد. با اينكه خونشون از نظر وسايل و ساير مشخصات خيلي كهنه و قديمي بود اما حس خوبي توي خونشون بهش دست ميداد. چند دقيقه توي خونه ساكت بود كه مژگان با يه پارچ شربت كه داشت با قاشق همش ميزد نزديك شد :
- بفرماييد آقا بهنام
- مرسي زحمت نكشيد مژگان خانوم
- خواهش ميكنم چه زحمتي
- چه خبر؟ مامان و بابات خوبن؟
- سلام ميرسونن. شما چطورين؟ خوش ميگذره؟ چيكار ميكنين با زحمتاي ما؟
- ماهم خوبيم. خوب شد اومدي چون نيوشا هر روز نق ميزد بريم اراك.
يهو نيوشا كه لباساشو عوض كرده بود از اتاق اومد بيرون و رو به مامانش گفت :
- مامان ديگه ضايعمون نكن پيش بهنام.
- امان از دلتنگي
- آقا بهنام نه كه خودت دلت تنگ نشده بودي. تو و مامانم امروز ميخاين منو سركار بزارين. باشه خيالي نيست.
بهنام با يه ليوان شربت گلوشو تازه كرد ، خيلي طعم باحالي داشت اما هرچي فكر كرد نفهميد شربت چيه ، روبه مامان نيوشا گفت : شربت چيه ؟ مژگان جواب داد : بهارنارنج ، خوشت نمياد ؟ نيوشا شروع كرد : مگه ميشه خوشش نياد ، شربتاي مامانه من حرف نداره.
بهنام پاشد و ساكشو باز كرد و كادوي نيوشا و مامانشو داد بهشون. هردوتاشون از كادو خوششون اومد و حسابي تشكر كردن. نيوشا كه رفت تيشرتو تنش كرد كه خيليم بهش ميومد. بهنام كه ديگه خودموني شده بود پاشد و ساك به دست رفت تو اتاق و لباساشو عوض كرد و برگشت توي حال و كنار نيوشا نشست ، خيلي خسته بود ، با نوك انگشت اشارش يه ضربه به پهلوي نيوشا زد و آروم بهش گفت :
- من خوابم مياد.
- پاشو بريم تو اتاق هم حرف بزنيم و هم يه كمي بخوابيم. بابام تا فردا صبح ساعت 7 نمياد.
- مامانت ناراحت نشه يه وقت ؟
- نترس بابا من و مامانم از اين حرفا نداريم.
رفتن تو اتاق ، نيوشا روي زمين دوتا بالش گذاشت و دوتايي كنار هم دراز كشيدن. دستشو گذاشت زير گردن نيوشا ، اونم سرشو گذاشت تو بغل بهنام. نيم ساعتي حرف زدن ، لباشون روی لبای هم بود ، ديگه هيچ صدايي از هيچ كدوم نميومد ، هردو مثل دوتا بچه خوابشون برده بود. بهنام با صداي مامان نيوشا كه ميگفت : بچه ها پاشين شام بخوريد ، بيدار شد. نيوشا رو صدا زد و با هم رفتن سر سفره شام. سفره توي آشپزخونه روي زمين پهن شده بود. خورش بادمجون بود با ماست و ترشي. واقعاً خيلي خوشمزه و جا افتاده بود. شامو كه خوردن دوتايي اومدن نشستن جلوي تلويزيون. نيوشا همه كاري ميكرد تا بهنام احساس خوبي داشته باشه ، چندتا فيلم ديدن ، آلبوم عكساي بچگيشو ديدن ، تا ساعت دو صبح بيدار بودن و ميگفتن و ميخنديدن. بيچاره مژگان كه شده بود مثل گارسون ، پشت سر هم براشون ميوه و تخمه و آب و چايي مياورد.
- نيوشا بريم يه دو سه ساعتي بخوابيم چون من بايد براي ساعت 5 راه بيفتم برم اراك.
- باشه عزيزم. مامان يه تشك براي منو بهنام پهن كن ما ميخوايم بخوابيم.
رفتن توي اتاق و خوابيدن اما اينبار با خواب ظهر فرق ميكرد چون تا 5 صبح كه قرار بود بهنام بره فقط حرف ميزدن و درددل ميكردن.
- بهنام چندتا دوستم داري؟
- يه گوني دوست دارم. ( به شوخي ميگفت )
- نه راستشو بگو.
- خب اندازه نداره دوست داشتنم.
- مثلاً چقدر؟
- گير داديا. به اندازه تموم آسمونا دوست دارم.
- منم به اندازه تموم عاشقاي دنيا دوست دارم.
- هَي واي من. اين كه خيلي زياده.
- بهنام ؟
- جان بهنام ؟
- نميشه نري ؟
- بايد برم اما تو بايد قول بدي كه هرچه زودتر بياي اراك تا همديگه رو ببينيم.
- من كه موقع تعطيلات تاسوعا عاشورا ميام.
- ايول مرام نيوشا خانوم
.
.
.
.
.
.
بازم لبای بهنام روی لب نیوشا رفت......
ساعت 5 بود و بهنام با صداي گوش خراش تلفنش كه از قبل تنظيمش كرده بود از خواب پريد ، لامپو روشن كرد ، به كنارش نگاه كرد ، نيوشا نبود. پاشد و به سمت هال راه افتاد ، از روشني آشپزخونه فهميد نيوشا تو آشپزخونه ست ، مژگان هم توي هال بدون پتو و بالش روي زمين خوابيده بود. بهنام وارد آشپزخونه شد و با تعارف نيوشا سر سفره نشست ، نيوشا هم با يه سيني كه توش دوتا چايي بود كنار بهنام نشست ، صبحونه رو خوردن. نيوشا زنگ زد به آژانس و بعد دست بهنامو گرفت برد توي اتاق تيكه تيكه لباساشو بهش داد تا بپوشه. يقه ي پيرهنشو خودش صاف كرد و رفت تو بغلش و با گريه گفت : بهنام چرا خدا عاشقا رو اينقدر اذيت ميكنه ؟ من نميخام بري. من ميخام تا آخر عمرم پيشت باشم. بعد رو به آسمون كرد و گفت : اي خدا يه كاري كن ديگه. بهنام گفت : اگه خدا بخواد به هم ميرسيم. اراك تا تهران چيزي نيست اگه اون سر دنيا هم بودي مطمئن باش كه ولت نميكردم. بعد لباس پوشيدن از اتاق اومدن بيرون. مامان نيوشا هنوز خواب بود. نيوشا داد زد : مامان ؟ كه بهنام گفت : ولش كن بيچاره رو ، خسته بوده خوابش برده ، از طرف من ازش خدافظي كن. خدافظي هم پشت در هال با چندتا بوسه انجام شد و بهنام بازم مثل ظهر آروم از پله ها اومد پايين و سوار ماشين آژانس كه دم در منتظر بود شد. نيوشا با همون تيشرت از توي بالكن داشت نگاه ميكرد و گريه ميكرد ، دستاي لرزونشو روي نرده هاي سرد بالكن گذاشته بود. بهنام با ديدن نيوشا زنگ زد به گوشيش و گفت :
- نيوشا جونم !
- بله ؟
- چرا گريه ميكني ؟ گريه نكن منم گريم ميگيره ها.
- چرا گريه نكنم. خب دوسِت دارم ، مي فهمي؟
- ميدونم. من از تو عاشق ترم. من از تو حالم خراب تره. پشت سر مسافر نبايد گريه كرد شگون نداره. جان بهنام ديگه گريه نكن !
- چشم عزيزم.
- برو تو خونه ، هوا سرده. برو بخواب چون فردا ساعت 7 ميخاي بري مدرسه.
- باشه عزيز دل نيوشا. باشه زندگي نيوشا. باشه اميد نيوشا. تو هم وقتي رسيدي زنگ بزن به گوشيم.
- حتماً عزيزم. بابت امروز خيلي ممنون. خيلي به من خوش گذشت. خدافظ عشقم.
- خدافظ.
با اينكه توي ماشين گرمِ گرم بود اما بهنام مثل بيد ميلرزيد. تا رسيدن به ترمينال هزار جور فكر عجيب و غريب اومد سراغش (( نكنه همه حرفاش دروغ باشه. نكنه ايني كه نشون ميده نباشه. نكنه ... )).
.
.
.
.
- نيوشا ! كجا رفتي ؟
- من اينجام دارم با اين خرگوشه بازي ميكنم ، بيا ببين چقدر نازه.
- اَ ، عجب جاي قشنگيه ! اينجا كجاست ؟
- اينجا حياط خونه منو توئه ديگه.
- چقدر بزرگه ! چقدر قشنگه !
- اين هديه خداست به منوتو.
با ترمز ناگهاني اتوبوس ، بهنام از خواب پريد و تمام روياهايي كه داشت ميديد پرپر شد. دوروبرش رو نگاه كرد ، نه از نيوشا خبري بود نه از باغ ، چه رويايي بود اما كاش بيشتر ادامه داشت. با خودش گفت : (( خدايا به بزرگيت قسمت ميدم منو هيچوقت از نيوشا جدا نكني )). ديگه نخوابيد ، سرشو گذاشت رو شيشه و به بيرون خيره موند تا اراك.
زمستون شده بود و هوا هم خيلي سرد بود ، بهنام و نيوشا هم ارتباطشون عين ليلي و مجنون شده بود ، هر دو عاشقِ عاشق. بهنام مشغول كار خودش بود و هر روز صبح ميرفت مغازه تا شب و نيوشا هم حسابي مشغول درس خوندن. جسمشون باهم نبود اما دلشون باهم بود. كم كم داشت محرم ميشد و ديدار نيوشا نزديك تر ميشد ، بهنام دل تو دلش نبود ، از قبل كلي براي اومدن نيوشا برنامه ريزي كرده بود و نقشه چيده بود ، ميخواست ببرش خونه و به مامانش معرفيش كنه و بگه كه ميخوادش ، با داداشش هم هماهنگ كرده بود كه برن آتليه داداشش دوتايي عكس بندازن ، قرار بود كه به يكي از همكاراي خانومش كه مثل خواهرش بود نيوشا رو نشون بده. تو اون روزها نيوشا همش امروز فردا ميكرد و ميگفت معلوم نيست دقيقا كي بيايم

12 دی بود که سمانه با یه تیپ فوق العاده سکسی و یه کیسه لباس وارد مغازه شد یه مانتو پوشیده بود که چند انگشتی از یه پیرهن بلندتر بود با یه شلوار کوتاه و یه آرایش خفن و چشمای شهوتناک که آب از دهن هر مردی راه می انداخت . سمانه یه زن 30 ساله بود که یه سالی میشد که از شوهرش طلاق گرفته بود. بعد از سلام و احوالپرسی گفت که اومده عکس بندازه و با راهنمایی بهنام که حسابی متعجب بود ، رفت داخل آتلیه تا آماده بشه. بعد بهنام دوربین بدست وارد آتلیه شد و بازم از دیدن سمانه شوکه شد ، سمانه یه دامن خیلی کوتاه که فقط یه مقدار از رونش رو پوشونده بود با یه تاپ که بیشتر شبیه سوتین بود پوشیده بود ، بهنام فقط میخواست زود ازین وضعیت خلاص بشه واسه همین تند تند به سمانه پوزیشن میداد و ازش عکس میگرفت تا ردش کنه بره. عکسارو که گرفت سمانه اومد کنارش و گفت :
- عکسارو نشونم بده.
- باشه ، شما لباساتو بپوش و بیا اونور تا توی کامپیوتر ببینیشون.
- نه ، همین جا نشونم بده ، میخوام اگه بد بودن دوباره بندازی ازم.
- باشه.
بهنام از توی مانیتور دوربین عکسارو دونه دونه به سمانه نشون داد و کم کم سمانه هم دستشو به دستای بهنام که روی دوربین بود نزدیک تر کرد و کشید روی دستای بهنام ، بهنام یه کمی خودشو عقب کشید اما سمانه جسورانه تر دستشو روی دست بهنام کشید و نوازشش کرد ،
- چیکار میکنی سمانه خانوم ؟؟
- کار خاصی نمیکنم ، فقط ....
- فقط چی ؟؟
- فقط میخوام یه ساعت مال من باشی.
- چی ؟ مال تو ؟
سمانه در حالی که دستشو روی کیر بهنام میکشید گفت :
- آره مال من. مگه چه عیبی داره ؟
- من به نیوشا خیانت نمیکنم.
چند دقیقه سمانه رو به بهنام التماس میکرد اما بهنام راضی نشد که به سکس با سمانه تن بده و خواست از آتلیه بیاد بیرون که سمانه با لحنی خشن گفت :
- کجا آقا بهنام ؟؟ مثل اینکه خیلی دلت میخواد داد بزنم و بگم این اقا میخواسته منو اینجا زوری بکنه ؟
چند دقیقه گذشت که بهنام هم رام شد و شهوتش بر عشق پاکش که حالا دیگه پاک نبود غلبه کرد و خودشو به دست سمانه سپرد. لبای هم رو با ولع خاصی میخوردن و بعد چند دقیقه بهنام تاپ سمانه رو داد بالا و شورع به مکیدن سینه های درشت و نرم سمانه کرد که نرم بودنشون نشون میداد که خیلی دستمالی شدن . بهنام انگاری عشقشو فراموش کرده بود و مثل یه بچه سینه های سمانه رو گاز میگرفت و با دست دیگه ش با کسش از روی شرت و دامن ور میرفت. بهنام اومد پایین و با یه حرکت سریع دامن و شورت سمانه رو باهم درآورد و شروع به لیسیدن شکم و بالای کس سمانه کرد و کم کم رفت پایین تر و با خوردن خروسک و دور سوراخ کسش به کارش ادامه داد ، 5 دقیقه نگذشته بود که پاشد و سمانه هم شلوار بهنامو از پاش درآورد و کیر بهنام رو از کنار شرتش بیرون کشید و مشغول خوردن شد و بعد چندتا میک شورت و تیشرت بهنامو هم درآورد و دوباره مشغول خوردن شد. صدای آه و اوه بهنام همه ی فضای آتلیه رو پر کرده بود چند دقیقه که گذشت بهنام سمانه رو به پشت خوابوند و کیر گندشو که حالا سفت تر از همیشه بود رو جلوی دهانه کسش گذاشت و با یه فشار تا ته داخلش کرد و شروع به تلمبه زدن کرد ، اولش یواش یواش و بعدش با سرعت بیشتر ، سمانه هم فقط میگفت : (( جوووووووووون ، میدونی چندوقته که منتظر این لحظه ام ؟؟ بکون که داره تمام جونم به لرزه می افته )) دو دقیقه نگذشت که سمانه صداش بریده بریده شد و لرزه هاش بیشتر و یدفعه یه آه بلند کشید و ارضا شد ، بهنام هم همزمان آبش اومد و توی همون حالت خالیش کرد داخل کس سمانه و سریع پاشد و خودشو مرتب کرد و رفت اونور پشت کامپیوتر نشست.
چند دقیقه بعد سمانه با مانتو شلوار اومد بیرون و خوشحال ازین که به آرزوش رسیده با یه خدافظی خشک و خالی رفت و بهنام رو با عذاب وجدان ناشی از خیانت تنها گذاشت. چند روزی ازین ماجرا گذشت و خبری هم از سمانه نشد و رابطه بهنام و نیوشا هم ادامه داشت.
يه روز صبح نيوشا موقع صحبت با بهنام گفت :
- راستي بهنام دوست داشتي من امروز ميومدم اراك ؟
- آره من كه از خدامه.
- اگه امروز بيام چي ؟
- تو كه نمياي ، مطمئنم.
- حالا تو بگو اگه بيام چيكار ميكني ؟
- خب اگه بياي خودمو قربونيت ميكنم.
- پس چاقو رو حاضر كن براي قربوني كردن خودت چون 3 ساعت ديگه اراكيم.
- شوخي نكن. جدي ميگي ؟
- آره بخدا جدي ميگم ، يك ساعته راه افتاديم.
- پس چرا الان ميگي ؟
- ميخواستم سورپرايزت كنم و تا اراك بهت نگم اومدم اما طاقت نياوردم و الان بهت گفتم.
- من كه باور نميكنم. اگه راست ميگي قم كه نگه داشتيد با تلفن كارتي زنگ بزن تا مطمئن بشم تو راهي.
- باشه فدا ، ميزنم.
آره نيوشا و مامانش واقعا تو راه بودن چون يك ساعت بعد از قم بهش زنگ زد. بهنام نميدونست چيكار كنه ، خيلي هول شده بود ، یکی بخاطر دیدار نیوشا و یکی هم بخاطر خیانتی که کرده.
لحظه ديدار فرا رسيد و بهنام درست همونجايي كه روز دوم آشنايي بدرقه‌ش كرده بود نيوشا رو ملاقات كرد. چهارشنبه بود و ساعت نه و نيم شب. بهنام و نيوشا همو ملاقات كردن و بازم باهم بودن و بازم چند روز خوش براي بهنام. بهنام كه سر از پا نمي شناخت سريع دويد سمت نيوشا و اونو تو آغوش گرفت و بعد احوالپرسی با نیوشا و مامانش اونارو سوار ماشین قرضی دوستش کرد و راه افتادن ، تو راه از اتفاقات این مدت که کنار هم نبودن صحبت کردن تا به خونه دایی نیوشا رسیدن و نیوشا همراه با مامانش رفت خونه داییش و قرارشد فردا صبح بهنام بره دنبال نیوشا و باهم برن بیرون.
فرداش بهنام رفت سراغ نیوشا و باهم رفتن یه سفره خونه و نشستن و بعد سفارش قلیون و نوشیدنی شروع به حرف زدن کردن ، چند دقیقه از حرف زدناشون نگذشته بود که نیوشا گفت :
- بهزاد یه چیزی شده که خیلی داغونم کرده ؟؟
- چی شده ؟؟ نکنه برات خواستگار اومده ؟؟
- نه بابا ، یه چیزایی شنیدم.
- چه چیزایی ؟؟ از کی ؟؟
- دیشب زن داییم بهم گفت که بهنام به درد تو نمیخوره ، اون خائنه و تو رو اصلا دوست نداره.
- چرا ؟؟ دلیل حرفاشو نپرسیدی ؟
- آره ، پرسیدم.
- خب چی گفت ؟؟
- سمانه رو که میشناسی. خواهر زن داییم. همون که دو ماه پیش کادوی منو برات آورد مغازه.
- خب ؟!
- زن داییم گفت که سمانه رفته مغازه بهنام عکس بندازه که بهنام مجبورش کرد که باهم سکس کنن. فقط میخوام بدونم که حقیقت داره یا نه ؟
با شنیدن این حرفا بهنام شوکه شد و دست و پاشو وگم کرد و جواب داد : (( آره حقیقت داره اما .... )) که نیوشا حرفشو قطع کرد و گفت : (( بسه دیگه ادامه نده . )) و پا شد و با سرعت از سفره خونه رفت بیرون و بهنام هم بدوناین که از جاش تکونی بخوره سرشو گذاشت بین پاهاشو آروم شروع به گریه کرد و کل مدت دوستی با نیوشا مثل فیلم از توی ذهنش رد شد....
***********************
چشماشو باز کرد و باز به همون کلاغ عروسکی زل زد ، سه ماه و نیم از قطع رابطه نیوشا با بهنام گذشته بود و گوشی نیوشا هم هنوز خاموش بود ، خونشون رو همکه معلوم نبود کجا بردن . توی این مدت هم بهنام کلی با بهنام قبلی فرق کرده بود. پاشد و یه تیکه کاغذ برداشت و چند جمله روش نوشت و گذاشت جلوی شمعدونی توی طاقچه و از داخل کشو یه تیغ برداشت و با گفتن جمله : (( نیوشا منو ببخش )) تیغ رو روی مچ دست چپش کشید ...
** پایان **
نویسنده : غورباقه مأیوس
بهمن ماه 1391

سلام به همه ی دوستان عزیزم
قبل از هر چیز باید بگم که این فقط یه داستانه و واقعییت نداره و برای اولین باره دارم چیزی مینویسم که همه بخونن پس امیدوارم خوشتون بیاد
فقط ببخشید که سه کم طولانیه
امیدوارم تا آخر بخونید
اول یه کم از خودم وخانوادم بگم تا شما دوستان بیشتر آشنا بشید
من امیرحسین هستم و 20 سالمه و با مادرم توی یک آپارتمان نقلی زندگی میکنیم
پدرم وقتی من 17 ساله بودم بر اثر یک تصادف از دنیا رفت و من و مادرم تنها زندگی میکنیم
بعد از مرگ پدرم مادرم هم واسم پدر بود و هم مادر و همیشه هوای منو داشت و مواظبم بود و اگر چیزی نیاز داشتم تا اونجایی که میتونست واسم فراهم میکرد
داستان برمیگرده به وقتی که من 18 ساله بودم و نیاز به سکس رو در خودم احساس میکردم
اما بخاطر شرایط خونه که مادرم همیشه بود به صحبت و اس دادن به دخترای همسن خودم اکتفا میکردم و همیشه این احساس درونیم رو در خودم خاموش میکردم تا اینکه به خودارضایی رو اوردم و هفته ای یکبار اینکارو انجام میدادم
در کنارش فیلمهای سکسی هم توی کامپیوترم جمع میکردم و هرزگاهی میدیدم
یکروز که مامانم گفت من میخوام برم خرید کاری نداری و چیزی نمیخوای منم جواب داد نه و مادرم رفت بازار
میدونستم که مامانم یه یک ساعتی طول میکشه تا خریداش رو انجام بده
پس با خیال راحت رفتم توی اتاقم و اول یه چرخی توی سایتها زدم و کم کم احساس کردم که وقتشه و باید خودمو خالی کنم
یه کلیپ سکسی گذاشتم و روی تختم دراز کشیدم و مشغول شدم
توی افکار و رویاهای سکسی خودم بودم تصمیم گرفتم به یکی از دوس دخترام زنگ بزنم و باهاش صحبت کنم تا با صدای نازش بیشتر تحریک بشم
پس شمارشو گرفتم و شروع کردم به سکس تل باهاش و کیرمم توی دستم بودو داشتم با خودم ور میرفتم و با حرفای اون بیشتر تحریک میشدم
بهش میگفتم کاش پیشم بودی تا تمام بدنت رو میخوردم
کاش مکان داشتم تا جرت بدم
و اونم آه آه میکردم و میگفتم کیرتو بخورم و از این حرفا
دیگه داشتم نزدیک میشدم که خودمو خالی کنم و آبم بیاد که یهو صدایی از توی پذیرایی اومد و من هول شدم و خودمو جمعو جور کردم و چند لحظه بعد رفتم ببینم چه خبره که تا رسیدم دیدم مادرم داره از خونه میزنه بیرون
وااای نمیدونید چه حسی داشتم فهمیدم که مامانم حرفامو شنیده و تازه یادمم اومد که در اتاقم رو نبسته بودم پس حتما" منو هم دیده که داشتم چیکار میکردم
دنیا رو سرم داشت خراب میشد نمیدونستم چیکار کنم و تصمیم گرفتم ازخونه بزنم بیرون
چند ساعتی بیرون چرخ زدم تا اینکه دیدم گوشیم زنگ خورد نگاه کردم دیدم مامانمه نمیدونستم چطور جواب بدم چندتا نفس عمیق کشیدم و جواب دادم مامانم گفت هیچ معلومه تو کجایی؟گفتم رفتم به دوستم سر بزنم گفت زود بیا خونه گفتم چشم و زود قطع کردم
دل توی دلم نبود تا رسیدم خونه
وقتی رسیدم خونه مادرم توی آشپزخونه بود سلام کردم و مستقیم رفتم سمت اتاقم حتی از خجالت به مامانم نگاه هم نکردم
روی تخت نشستم منتظر بودم مامان صدام بزنه و ازم توضیح بخواد
از اینکه این سوتی بزرگ رو داده بودم خیلی ناراحت بودم
توی اتاق موندم و یه چرتی زدم که دیدم مامانم داره صدام میزنه و میگه بیا ناهار بخور
از اتاق بیرون رفتم و یه راست رفتم دستامو شستم و رفتم پای میز ناهار
مامانم با لبخند همیشگی اومد و ناهار رو کشید این لبخندش بهترین لبخندی بود که تا الان از مامانم دیده بودم چون خیالم رو کمی راحت کرد که قرار نیست اتفاق خاصی بیفته
اون روز گذشت و فردا که من از بیرون اومدم صحنه ی عجیبی دیدم دیدم که مامانم نشسته و یه دختر خانمم کنارشه و داره گریه میکنه
سلام کردم و با اشاره پرسیدم چی شده و این کیه؟ ومنتظر جواب نشدم و رفتم تا آب بخورم
داشتم آب میخوردم که مامانم اومد گفت این پریسا دختر مریم خانومه الان شش ماهه از همسرش جدا شده
حالش بد بود و من اوردمش پیش خودم تا از اون حالو هوا بیاد بیرون
عصری هم میبرمش خونشون
گفتم ولی اینکه سنی نداره مامانم گفت آره هفده سالش بود که به اجبار زن یه مرد 45 ساله شد و الانم که اینجوری شده
مامانم رفت و به پریسا گفت اینجا خونه ی خودته و راحت باش
من که موقع اومدن زیادبه چهره و اندام پریسا توجه نکرده بودم تا برگشتم و اینبار اونو دیدم مات موندم
چون یه فرشته میدیدم که مانتوش رو در اورده و با یه ثاپ تنگ که اون سینه های کوچولوش از زیرش خودنمایی میکرد رو دیدم و همینطور محو چهره ی ناز و مظلومش شدم و همینطور ایستاده بودم و نگاه میکردم که با صدای مامانم به خودم اومدم که گفت امیرحسین چرا ماتت برده دوباره سلام کردم و اینبار که پریسا گریه نمیکرد به من نگاه کرد و گفت سلام آقا امیرحسین
تا اینو گفت کیرم یه تکونی خورد
به مامانم گفتم میرم توی اتاقم و رفتم
چند دقیقه ای توی اتاق بود و داشتم فکر میکردم که چطوری به پریسا نزدیک بشم که مامانم صدا زد امیرحسین من میرم خونه ی همسایه الان میام
و باز طوری که من بشنوم به پریسا گفت برو عزیزم پیش امیرحسین خودتو سرگرم کن تا من زودی بیام
وااااای چه میشنیدم یعنی من با پریسا واسه چند دقیقه تنها میشدم و بیشتر میتونستم دیدش بزنم
خودم رو آماده کردم که بیاد وقتی صدای در اومد فهمیدم مامانم رفته در همین حین پریسا در زد و گفت اجازه هست و منم به استقبالش رفتم و درو باز کردم و گفتم بفرمایید
پریسا اومد تو اتاق و یه صندلی گذاشتم که بشینه خودمم روی تخت نشستم
چند لحظه ای سکوت بین ما برقرار بود که یهو پریسا گفت چه اتاق قشنگی دارید.منم گفتم مرسی چشاتون قشنگ میبینه و لبخندی زدم
پریسا گفت نه ربطی به چشام نداره اتاقت واقعا" مرتب و زیباست
منم شیطنتم گل کرد و گفتم اتفاقا" این چشای زیبای شماست که زیبا می بینه
لبخندی زد و گفت تو و مادرت خیلی مهربونید. منم گفتم خداروشکر که شما خندیدید وقتی گریه ی شما رو دیدم خیلی ناراحت شدم
گفت مرسی که به فکر من هستید و یهو اومد کنارم نشست و از اینجا بود که دوباره کیرم یاد هندستون افتاد و عطر تنش رو حس کردم
دلو زدم به دریا و گفتم حیف شما نبود که با این زیبایی و اندام خوشکل زن اون شدید؟
گفت چی بگم من راضی نبودم کاش سرنوشتم طوری رقم میخورد که مال یکی مثل تو میشدم و به من نزدیکتر شد
فهمیدم خبریه و اونم که میخواد دستمو گذاشتم روی دستش و هیچی نگفت و یهو شروع کردیم لب گرفتن
همینطور از هم لب گرفتیم که یهو صدای مامان ما رو از هم جدا کرد
شمارمو کف دستش سریع نوشتم و رفتیم بیرون
اون روز با مامانم برگشت خونشون و مامانم ازش قول گرفت که هر وقت دلتنگ شد بازم به ما سر بزنه
از همون شبش شروع کردیم اس دادن و اون از نیازهاش میگفت و درددل میکرد
کم کم با هم صمیمی شدیم تا اینکه یه روز مامانم گفت میخوام برم کلاس خیاطی و یه چند ساعتی نمیام
منم داشتم درسهام رو میخوندم هنوز چند دقیقه از رفتن مامانم نگذشته بود که صدای زنگ آیفون اومد
جواب دادم که دیدم پریساست
گفتم بفرمایید و اومد داخل و گفت مامانت هست گفتم نه گفت پس میرم بعد میام گفتم نه بفرمایید تو مامانم میاد
اومد به هم نگاه کردیم و باز لبهامون به هم گره خورد. دیگه توی حال خودم نبودم شروع کردیم از دم در لباسای همو دراوردن
دل توی دلم نبود چون اولین باری بود که سکس میکردم و نمیدونستم چی میشه اما اینقدر تجربه داشتم از دیدن فیلمها که بدونم چیکار کنم
دیگه لخت لخت شده بودیم و داشتیم بدن همو نوازش میکردیم
خوابوندمش روی مبل و شروع کردم خوردن اون سینه های کوچولو و سفتش
کم کم آه و نالش بلند شد و داشت حال میکرد گفت حالا تو بخواب تا واست ساک بزنم و شروع کرد ساک زدن
گرمای دهنش و سفتی لبهاش باعث شد با همون چند ساک اول آبم بیاد و اونم نامردی نکرد و همشو خورد
لبخندی زد و گفت فکرنکنی ولت میکنم زود آماده شو واسه اینکه باید یه حال اساسی بهم بدی
منکه نا نداشتم انگار تمام وجودم همون بار اول خالی شده بود اما واسه خاطر اینکه کم نیارم سعی کردم دوباره حس بگیرم
بازم شروع کردیم به لب گرفتن و اونم هی با دستش کیرم رو می مالید تا دوباره بیدار بشه
بالاخره موفق شد و زودتر از اونیکه انتظار داشتم کیرم قوی تر و استوار تر آماده شد
دیگه وقتو هدر ندادم و رفتم سراغ کس قشنگش و کیرمو گذاشتم داخل
آهی کشید و چشاشو بست و منم شروع کردم تلمبه زدن نمیدونید چه گرمو نرم بود کیرم داشت میسوخت هم زمان سینه هاش رو میخوردم و با دستامم فشارشون میدادم
چند دقیقه ای تلمبه زدم تا اینکه گفتم میخوام بیام گفت باشه فقط نریز داخل
منم کیرمو اوردم بیرون و آبمو ریختم روی سینه هاش و ولو شدم روی بدنش و زود پاشدم تا دستمال بیارم خودشو پاک کنه
دستمالو بهش دادم و تشکر کرد و گفت بعد از مدتها حال داد و منم گفتم واسه منم خوب بود چون اولین سکسم بود
یه مقدار خوراکی با هم خوردیم و گفت من باید برم فقط به مامانت نگو من اومدم تا بازم بیام
منم گفتم باشه و روبوسی کردیم و اون رفت منم رفتم حمام
دو سه روزی گذشت تا اینکه بازم مامانم نبود پریسا پیداش شد و بازم سکس کردیم
همیشه این حالت تکرار میشد تا اینکه من شک کردم که چرا هر وقت مامانم نیست بدون اینکه من ازش بخوام خودش یهو پیداش میشه
یه روز که پریسا اومد خونمون اینقدر اصرار کردم و گفتم چرا اینجوریه و تو از کجا میدونی مامانم نیست که مجبور شد حقیقت رو بگه
اون چیزی گفت که باورم نمیشد
گفت که مامانت از روزی که دیده بود تو خودارضایی میکنی از من خواست تا به تو برسم تا تو احساس کمبود نکنی و چون منم نیاز داشتم قبول کردم
دنیا رو سرم خراب شد نمیدونستم چی بگم یعنی تمام این مدت مادرم میدونست من با پریسا سکس میکنم
فکرش عذابم میداد به پریسا گفتم که دیگه نمیخوام ببینمش و اون با گریه از خونمون رفت و چند ماه بعد هم ازدواج کرد
حالا که مدتها از اون ماجرا میگذره من و مامانم هیچوقت در این مورد صحبت نکردیم
نمیدونم چرا اما خوشحالم هنوز حرفی نزد
امیدوارم از داستانم خوشتون اومده باشه
نظراتتون هم واسم مهمه و هرچی دوست دارید بگید اما منصافانه
مرسی

نوشته: امیرحسین

سلام به دوستان عزيز چند سالي که داستانهاي شمارو گهگاهي دنبال مي کنم اين دفعه تصميم گرفتم منم يکي اَز داستانهاي سکسي مو براتون تعريف کنم اميدوارم خوشتون بيياد من بچه زرند کرمانم الان که اين داستان دارم واستون مينويسم 2سال ساکن کرمانم ماجرا اَز اُنجا شروع شد که دوستم (حجت)آمد پيش من گفت مي خواد به دوست دختر قديميش خيانت کنه.من از اين کارا خوشم نمي ياد تا حالا هيچ وقت به دوست دخترام خيانت نکردم ولي با اسرار حجت من تو رو دربايسي گير کردم قبول کردم رفتم از پسر عموم موتورش قرض گرفتم رفتم در خونه خانمي قرار مدارا گذاشتيم.اومديم که حجت گفت مکان (خونه خالي)از کجا پيدا کنيم! من هم نداشتم واسه همين اين قدر اين درو اُن در زديم تا حسن رو ديديم اوُن بيشتر وقتا مکانش رديف بود رفتيم سراغش بعد از تعريف کردن ماجرا قرار شد که ببريمش خونه مادر بزرگش خونه مادر بزرگش يه خونه ويلايي بزرگ بود که دو تا اُتاق داشت که به عنوان انباري بودند ولي حسن اونا رو تميز کرده بود و توشون خلاف مي کرد!بماند حسن يه شرطم گذاشت به شرط اينکه دايي شم باشه حجت قبول کرد هر چي باشه دوست دختر اوُن بود بستگي به غيرت خودش داشت که فکر کنم نداشت

بعد از ظهر شد حجت رفت دنبال دوست دخترش و اُونو آورد آنها رفتند تو اتاق شروع به کار شدن ما هم يه خرده از پشت پنجره ديد زديم حجت داشت دختر رو ميکرد اما خيلي بي حال بود اصلاً با دختره حال نمي کرد فکر کنم داشت عقده مترکوند نمي دونم وقتي کارش تموم شد ماجراي ما سه تارو هم گفت اما دختر مقاومت مي کرد و قبول نمي کرد که در همين حين حسن پريد تو اتاق شلوار وشرتشون کشيد پايين و گفت من تا خودم خالي نکنم اجازه نمي دم کسي از تو اين اتاق بيرون بره دختره هم ناچار شد و رفت زير حسن اما با چشماي گريون در همين لحظه حس انسان دوستي من گل کرد يا بقول بچه ها گفتني غيرتممون گل انداخت رفتم تو اتاقو دختر رو از زير دستاي حس بيرون کشيدم حسن رو پرت کردم يه گوشه!وقتي دختر خودش جمع جور کرد دستش گرفتم از اون خراب شده بردمش بيرون بردم سر يه 4 راه پيادش کردمو 2000تومنم پل بهش دادم که کرايش بشه بره خونش که در حين رفتن که ازم تشکر مي کرد گفت اگه تونستي به من سر بزن.نمي دونم اُون بنده خدا تعارف کرد يا جدي گفت که من جدي گرفتم! بعد از چند وقت رفتم در خونشون منو ديد خيلي گرم برخورد کرد که من انتظارشو اصلاً نداشتم به قول بچه ها گفتني خرش از آب گذشته بود ديگه کاري به کار من نداشت بلاخره يه قرار گذاشتيم بعد از چند بار که منو سر کار گذاشت اُونم همش بخاطر تجربه تلخ اولي بود و يه سکس کوتاه تو يه محل ناجوراُونم واسه اينکه ترسش بريزه روزه موعود فرا رسيد من اون تو خونمون تنها شديم وقتي وارد خونه شد ترسو مي شد تو چشماش ديد بيچاره منتظر بود هر لحظه يه نفر از تو اتاقها بيياد بيرون بردمش تو اتاق خودم بعد رفتم مشروب بيارم گفت که نمي خورم منم واسه اينکه راحت باشه منم نخوردم بعد رفتم سمت دستشويي ميلاد کوچولو رو در اَوردم يه خورده نوازششش کردم يه خورده اسپري به دور برش زدم با آب شستمش رفتم تو اتاق بيچاره مثل يه گنجشک خودش جمع کرده بود و روي تخت نشسته بود منم رفتم نشستم کنارش نشستم گفتم دوست داري با هم يه حالي بکنيم اَنم يه سر به علامت رضايت تکون داد که من لبامو چسبوندم به لباش شروع کردم به خوردن اونم کم کم ترسش ريخت داشت لبهامو مي خورد زبونشو مي خوردم در مين حينم دست چپم داشت سينه هاي ليمويشو نوازش مي کرد يه لحظه ديدم مثل برق گرفته ها افتاد بجونم شروع به در اوردن لباسم کرد من هم بيکار نموندم دکمه هاي مانتوشو باز کردم يه تيشرت زير مانتوش داشت اونو در آوردم سوتينشم باز کردم ديدم دو تا ليموي خيلي ناز با يه سر براممده ظريف نمايان شد ديگه کنترل خودم اشز دست دادم شروع کردم ديوانه وار اونارو خوردن بعضي وقتا يه گاز کوچيک ازش مي گرفتم که با داد فرياد خانمي همراه بود اين داد فرياد باعث تحريک بيشتر من مي شد که يه دفعه من کنار زد رفت سمت ميلاد کوچلو داشت با دستش نوازشش مي کر د يه دفعه مثل وحشي ها شلوارمو از پام در آورد شرتم پاره کرد مي خواست ميلاد جونو بکونه تو دهنش يه زد حال بهش زدم اونو از دستش رها کردم گفتم من اَز ساک خوشم نميياد ناراحت شد که دوباره پريدم تو بغلش شروع به خوردن اون صورت کوچيک وفرشته گونش کردم از پيشونييه زيباش شروع کردم تا رسيدم به لبهاي نازش بعد از يه خوردن سير به گردنش حمله کردم وشروع به خوردن رگ گردنش کردم ديدم آخ ناله هاش داره تبديل به جيغ ميشه يهو ديدم داره داد ميزنه من بکون من کير مي خوام جا خوردم گفتم مگه تو اُپني ميگفت وقت بکن توش منم با اکراه سر ميلاد جونو گذاشتم در ب ورودي بهستشو آروم فشار دادم تو وايييييي عجب حالي داشت تنگ به سختي ميلاد کوچلو راه خودش باز کرد بعد از چند لحظه ميلاد کوچلو تو بهشت جا گرفته بود منم شروع به تلمبه زدن کردم خودم انداختم روي خانمي هم لباشو مي خوردم با دستمم داشتم سر سينشو نوازش مي کردم اونم با آه وناله هايي که مي کرد لذت بيشتري به من مي داد منو براي تلمبه زدن محکم تر ترغيب مي کرد بعد اَزچند دقيقه ديدم يه جيغ کوتاه کشيد يه رعشه تو بدنش اَفتاد بيهال شد احساس گرماي ملايمي رو روي ميلاد جون احساس کردم موتوجه شدم ارضاءشده منم تلمبه زدن تند تر کردم تا اينکه ميلاد جونم اشکش در اُمد منم اوُنارو ريختم روي زمين و بيحال روي تخت کنار خانمي اُفتادم بعد از چند دقيقه با چند تا بوسه به خود اُمدم ديدم خانمي بالاي سرم نشسته دوباره پريدم تو بغلش همين که با بوسه نوازشش مي کردم ازش تشکر مي کردم اُنم اَز من تشکر مي کرد بلند شدم رفتم اَز آشپزخانه دو تا ليوان شير موز آوردم تو اُتاق با هم خورديم بعد خداحافظي کرديم من هيچ وقت اَز چگونگي openشدنش سوال نکردم اُونم چيزي نگفت بعد اَز اين ماجرا چند بار ديگه هم با هم يه حال چسب با هم کرديم به اميد اينکه هميشه حال کنين اُونم اَز نوع چسب

نوشته: rezaalone

سلام بر همه دوستان در سایت شهوانی داستان وخاطره وهمه این حرفا بهونه ای بیش نیست واسه برقراری ارتباط با همه شما سروران خودم.من اولین بارمه که دارم داستان مینویسم همین الان که دارم مینویسم اصلا تازه عضو سایت شدم.خوب سرتونو درد نمیارم میخوام شیرین ترین خاطره ی سکسیمو واستون بگم که هیچوقت از خاطرم نمیره و پاک نمیشه. قضیه از زمانی شروع شد که من هنوز خدمت نرفته بودم و تازه دیپلم گرفته بودم البته الان 4ماهه که سربازی رو تموم کردم و تو نیروی هوایی ارتش ستاد کل خیابان پیروزی بودم ولی قبل از خدمتم با دختری آشنا شدم که رفیق خواهرم بود وبگذریم از اینکه چجوری باهاش آشنا شدم فقط 2سال پیش که مادربزرگم مرده بود مادر مادرم بودم همگی رفته بودیم بهشت زهرا که از اونجایی که عاطفه دوست خواهرم خیلی با خواهرم صمیمی بود به خاطر احترام به دوستی با خواهرم اومد بهشت زهرا ومن از همونجا به بعد با اون آشنا شدم اول شماره دادیم به همدیگه وارتباط ما تلفنی بود یا به خونمون که میومد چی میشد تا کسی نباشه تو خونه ازش بتونم لب بگیرم یا بمالونمش اخه اون خودش کرمکی بود قبلا هم امتحانشو پس داده بود از همون روز اولی که خودش موقع خداحافظی صورتمو از قصد بوس کرد و از فرداش مالوندنای منم شروع شد راستی از خونمون واستون بگم. که یه خونه کلنگیه با حیاط کوچولو که فقط 3تا اتاق داره و کل مساحت خونه 60 متر البته به غیر از 3اتاق یه آشپزخونه و دستشویی و حموم هم که یکیه

خلاصه یه روز که خواهر کوچیکم و مادرم که رفتن واسه سفره ی همسایه که نام سفره رو نمیشه اینجآ آورد چون اسم امامه وخواهر بزرگمم ازدواج کرده که اصلا خونه ی ما نیست و بابامم کارش آزاده با موتور کار میکنه و روزا نیست خونه خالی شده بود تلفن و برداشتمو زنگ زدم به عاطفه و بهش گفتم که بیاد خونمون اول خودشو زد به اون راهو و گفت میخوای چیکار کنی منم مثلا خودشو زده بودم به اون راه منم گفتم هیچی ساعت شبرنگ دار خریدم و میخوام نشونت بدم که داشتم مسخرش میکردم و زدم زیر خنده و گفتم تو بیا خودت میفهمی بعد از پنج دیقه دیدم دارن در میزنن منم رفتم درو باز کردم دیدم بله خود عاطفه بودسلام کرد و منم جواب سلامشو همینجوری که داشتم میدادم داشت کیرم از تو شلوارم میزد بیرون که تا اومد تو همون اول یه لب مشتی ازش گرفتم در ضمن اینم بهتون بگم عاطفه یه دختر تو پره سفید با قد 169و وزن 75 کیلو و هر جایی از بدنشو که واسه سکس شما بخواین تصور کنید به قول خودمون ردیف بود آوردمش تو وچادرشو درآورد و با یه تاپ که سینه هاش داشت منفجر میشد و یه شلوار استرجه مشکی که تو تنش داشت میترکید کونشو بیشتر قشنگ تر نمایان میکرد و منم وضعیت کیرم دقیقا عین رونای پای عاطفه بود که داشت شلوار تو تنش میترکید و مخصوصا کسش که بعدا که خوردم فهمیدم چه چیزه داغیه اول شروع کردم لب و لب بازی و بعد از یه لب بازی تپل رفتم سراغ لاله گوشش و گردنش که وقتیکه داشتم براش میخوردم حشرش بدجور زده بود بالا ومنم که دستموگذاشته بودم رو کسش که هنوز 5دیقه نشده شورتش خیس بود که من در وسط گردن خوری و لاله گوش بازی کردن من دست زدم و متوجه این موضوع شدم که بعد لباساشو خودش به کمک من ومال منم به کمک اون دراوردم و بعداز خوردن گل وگردن و لاله ی گوش رفتم پایینتر سراغ جفت سینه های تپلش که هر کدوم اندازه یه طالبی متوسط بود و من مثل دیونه ها داشتم میخوردمشون که بعداز حسابی خوردن سینه هاش اومدم ازسینه هاش پایین و با زبونم رفتم به سمت پایین به سمت ناف و رونش و در وسط روناش به قول معروف گلش از ناف که خوردم اومدم پایین دیگهتا رسیدم به روناش دیگه جلوش زانو زده بودم و اون هم که در حالیکه چشاشوبسته بود کله ی منو گرفت و در لاپای خودش فشار میداد که کاملا داشتم کسشو میخوردمو مست شده بودم بعد از یه کس لیسی حسابی که خیلی داد و عاطفه خانم و ارگاسمش کردم اونوقت گفتم نوبت تویه که خودتو نشون بدی اونم مثل من زانو زد و شروع کرد به خوردن کیرم تا وارد دهانش کرد کیرمو میخواستم دیواروچنگ بگیرم اخه خیلی حال میداد منم موهاشو گرفته بودم که سرشو بیشتر فشار بدم سمت کیرم و تخماشم تا حتی داشت لیس میزدو انگار خودش وظیفه ی خودشو بلد بود بعد از ساک زدنش که حدود5دیقه طول کشید سریع آوردمش رو تخت داخل اتاق به صورتی از جلو خوابوندمش رو تخت و تکون نمیخورد انگار منتظر چنین لحظه ای بود و تا کیرمو داخله کسه خیسش کردم شروع کرد سروصدا کردن آول اروم داشتم میکردم توش و ازش لب میگرفتم وبا سینه هاش بازی میکردم که تلمبه هاموتندتر کردم چون میخواستم صدای اه و اوهشو که بلند میشد رو بشنوم حشری تر بشم وبعداز کردن به انواع و اقسام روش ها از جلو از جمله قپونی بعدازکس کونش که خیلی دوست داشتمو بهش گفتم برگرد اونم که واسم بره شده بود منم از موقعیت فراهم بود گربه گیرش کنم و حسابی عقده ی نکردن هامو خالی کنم که بلافاصله به محض ورود کیرم از پشت نعره میزد و من بیشتر خوشم میومد و اصلا دوست نداشتم که همونجوریکه از پشت داشتم میکردم خیلی بهم حال میداد که بعداز نیم ساعت یا حدود سه ربع تموم شد ابمو. ریختم تو کونشو بعد اون به خونشون رفت. البته سکس های دیگم داشتیم که اگر شما دوست داشته باشید بازم مینویسم امیدوارم خوشتون اومد ه باشه.

نوشته: alibachekhor

سلام دوستان
من امیر هستم .الان 33 سالمه .این داستان مربوط به 4سال قبل هست که براتون مینویسم.امیدوارم خوشتون بیاد.
من یه شرکت اینترنتی دارم وکارمون توضیع اینترنت هست.یک روز عصر که خیلی هم سرم شلوغ بود منشی صدا زد باشما کاردارن.از اطاق امدم بیرون دیدم یه خانم مسن که از اشنایان دور هست با دو دختر خانم جوان منتظرم هستند.بعد از احوال پرسی تعارف کردم به داخل اطاق امدند.خانم مسن گفت کامپیوتر فائزه مشکل داره(دخترش) وبه اینترنت وصل نمیشه و خیلی هم بهش نیاز داره.چشم گفتم وشروع کردم به بررسی کامپیوتر.مودم رو نصب کردم وتست کردم تحویلشون دادم.فائزه گفت اگر ممکنه شمارتون رو داشته باشم اگر مشکلی پیش امد بهتون دسترسی داشته باشم.شماره دادم خداحافظی کردند ورفتن.حقیقتش اون خانوم دیگه رو نمیشناختم وسوال هم نکردم.کارم تمام شد ورفتم خونه.یه دوش گرفتم وبه انجام کارهای عقب افتاده مشغول شدم.با صدای زنگ موبایل به خودم امدم.نگاهی به ساعت کردم دیدم ساعت 2:30 صبح هست.چند بار زنگ خورد اما کسی جواب نمیداد وقطع میکرد.چند بار بهش زتگ زدم ولی قطع کرد.ده دقیقه بعد زنگ زد وشروع کرد به حال واحوال.گفتم ببخشید نمیشناسم.گفت مهم نیست.دوست دارم باهاتون صحبت کنم.بعد از چند دقیقه خودشو معرفی کرد اسمم رویا هست وامروز با دوستم امدیم دفترتون.شاخم داشت در میامد.خواهش کرد که به فائزه چیزی نگم .بعد که کمی راحت تر صحبت کرد قرار گذاشت فردا بیاد دفترم.قبول کردم وخداحافظی کردیم.توی این فکربودم که اون دختر چادری که اصلا بهش نمیامد اینجور ادمی باشه چرا بهم زنگ زده وتقاضای دوستی داره.فردا به دفترم امد وخیلی راحت با هم صحبت کردیم.من یه منزل شخصی داشتم وتنها زندگی میکردم.اون از همه چیز خبر داشت.گفت میخام بیام خونه ات.قرارگذاشتیم برای ساعت14.نهارخریدم رقتم خونه که دیدم زنگ زد وگفت پشت درب هست.درب روبازکردم.امد داخل خونه.بعد از احوال پرسی لباسهاش رو عوض کرد وامد روی مبل نشست.هیکل خوبی داشت.قد 168 وزن نزدیک 60 ولی پر چهارشونه بود.خوشم میامد از اندامش.حس راحتی باهاش داشتم.بهش گفتم هدفت چیه واز من چه انتظاری داری؟میخاستم از دهن خودش بشنوم.سرشو پایین انداخت وگفت دوست داشتن وخواستن هدف وتوقع سرش نمیشه.دوست دارم با هم باشیم.خوشم امد از اخلاقش.من ادم رک وراحتی هستم.بهش گفتم فکرنکنم من به درد شما بخورم .چون من بشدت وحشی واتشین هستم وهمیشه داغ هستم.فکرنکنم تحمل من رو داشته باشی.بهم گفت تازه رسیدم به اون چیزی که مدتهادنبالش بودم.نهار رو با هم خوردیم ویه آهنگ ملایم گذاشتم وکنارش نشستم.حس خوبی داشتم.نگاه هاش داشت گرمم میکرد ارام دستم رو گذاشتم دوگردنش وامد بغلم وسرشو گذاشت روی دوشم.حس خوبی داشتم دلم نمیخاست اذیت بشه ودوست داشتم اونجوری باشم که اون میخات.اروم صورتشو اوردم بالا ولبم رو به لبهاش دادم.دیدم اتش اون بیشتر از من شعله ورهست دوست داشتم بیشتر حسش کنم.زبونم رو کشیدم به سمت گردنش وارام لیس میزدم دیدم داره میلرزه.پررویی کردم وگفتم اجازه دارم شیر بخورم؟گفت عاشق شیرخوردنتم.آرام شدم وکمی از دلهره من کم شد.از روی سوتین سینه هاشو نوازش کردم وخیلی ارام سوتینشو زدم بالا وسینه هاشو از زید در اوردم.چیزی که میدیدم رو باور نمیکردم.
دو تا سینه سفید مثل برف.با دو تا نوک قهوه ای خیلی کم رنگ ولی خوش مزه.نمیدونم چی شد که سینه سمت راستشو با دستم نوازش میکردم وسمت چپی رو با زبونم لیس میزدم وگاهی هم میکشیدمش توی دهنم ومیمکیدم.
حس خوبی داشتم .گفتم رویا دوست دارم بدنتو از بالا تا پایین لیس بزنم.نظرت چیه؟گفت صمیم با خودته.آرام بغلش کردم ورفتیم اطاق خواب من وروی تختم.میخاستم بدنشو لخت ببینم.گفتم خودم میخام لختت کنم.حرفی نزد.منم ارام لباساشو دراوردو شلوارشو دراوردم وقتی میخاستم شورتشو دربیارم گفت :مواظبش باش.گفتم چشم.
چند لحظه بعد کاملا برهنه مثل لحظه تولد از بتن مادر جلوم خوابیده بود.دلم خواست از شکمش شروع کنم.
نشستم لای پاهاش وزبونم رو گذاشتم روی نافش وارام حرکت میدادم وبا دودستم سینه هاش رو ارام نوازش میکردم.
حال عجیبی داشت وداغ داغ شده بود وداشت ناله میکرد.گفتم دوست داری منو بخوری؟گفت عاشقشم.
به صورت 69 نشستیم و همزمان همدیگه رو میخوردیم.یهو یی لرزید وفهمیدم که ارضا شده.بهش گفتم مبارک باشه.
گفت هنوز مبارک نشده.من میخام .گفتم چی رو.گفت میخام منو پاره کنی.یخ کردم.گفتم مگه دیوونه ای؟فقط از عقب میکنمت.گفت اون به جای خودش..وتوضیح دادکه پرده من زمانی پاره میشه که زایمان کنم وبا سکس پاره نمیشه.
اولین باربود که این مطلب رو میشنیدم.من هم دوست داشتم بکنمش ولی فردا جوابگویی داشت.با این حرفش ارام شدم.گفتم دوست داری چه مدلی بکنمت؟گفت وحشایانه.با حرفهاش داشتم وحشی میشدم ودیگه تحمل نداشتم.
گفتم یادت باشه خودت خواستی.
من دوست دارم کوس رو از پشت بکنم .حال عجیبی میده با توجه به سوابق قبلی که از سکس داشتم بهش گفتم روی سینه بخواب.ر.کمی با باسن هاش بازی کردم دستم رو به چوچوله هاش رسوندم وشروع کردم با نوازش وبازی با اونها.
دیگه ناله هاش بلند ترشده بود کوسش خیلی خیس شده بود واماده کردن بود.
اینو بگم که چیز من مقدار زیادی بزرگه وکلفت .آرام گذاشتم درب سوراخش کمی با آب کوسش خیس کردم وسرشو به لبه کوسش کشیدم تا نرم وآماده بشه وآرام به داخل فشار دادم.ناله ای کرد وشروع کرد به اخ واوخ کردن.
کم کم سرعت رو زیاد کردم .چند دقیقه ای به شدت تمام با گاییدن کوسش ادامه دادم.بهش گفتم برگرد وبه کمر بخواب.
خواهر کسته عجب گوشتی بود و من داشتم گوشت رو به سیخ میکشیدم.آرام کیرم رو به کوسش رسوندم وبا یک فشار به داخل هدایتش کردم.وشروع کردم با تو وبیرون کردن.پاهاشو اوردم بالا جوری که کوسش دقیقا جلو چشمم بود با فشار زیادی کیرم رو زدم توی کوسش وهمزمان سینه هاشو با یه دست میمالیدم که برای بار دوم ارضا شد وبشدت لرزید.
کم کم داشت ابم میامد .حس غریبی داشتم ونمیتونستم کنترلش کنم کشیدم بیرون وابم رو روی شکمش خالی کردم.
حتی حس حرکت نداشت اصلا نمیتونست تکون بخوره.بشدت بیحال شده بود.چند دقیقه ای کنارش خوابیدم ولی نمیتونستم اون کون خوشکل وباسن های نازشو جلو خودم ببینم ولی ازشون بگذرم.
برگردوندمش ورفتم سراغ سوراخ کونش.خیلی تنگ بود.با آب دهانم خیسش کردم وانگشتم رو ارام فرستادم داخلش
خیلی عالی بود ودایم از دستم فرار میکرد .گفتم ارام باش مجبورم نکن وحشی بشم.
وای که چه سوراخی بود.
کیرم رو خیس کردم وارام گذاشتم درب کونش.خیلی اذیت شد تا رفت توش.وجیغ بلندی کشید وشروع کرد به گریه.
ودایم التماس میکرد بکش بیرون.اما من وحشی تر میشدم .شروع کردم به تو وبیرون کردن واون گریه میکرد وجیغ میزد.جیغ هاش حشریم میکرد چند دقیقه با ارامی وبعد به سرعتم اضافه کردم.از دردش کم شده بود ولذت میبرد
حال خوبی داشتم که ابم رو توی کونش با فشار خالی کردم وافتادم روش.دیگه حال نداشتم.از کونش بیرون کشیدم خودمونو تمیز کردیم وکنار هم خوابیدیم.وچه خواب لذت بخشی.تا بحال تجربه نکرده بودم.وقتی بیدار شدم ساعت نزدیک 18 بود .دوش گرفتیم وبا هم رفتیم بیرون.من سر کار خودم واون خونه خودشون.
دوستان عزیزم این اولین سکس من و رویا جان بود و2سال ادامه داشت تا رویا ازدواج کرد وخوشبخت شد.
برای همه رفاقتها ودوستی هایی که با هم داشتیم وهمه لحظات خوبی که کنار هم بودیم واز هم لذت بردیم ازن تشکر میکنم وزندگی سراسر خوشبختی وسعادت رو براش ارزو میکنم
خدا نگهدار

نوشته: امیر

سلام. من سینا هستم 25 سال سن دارم و این اولین داستانمه که براتون مینویسم. اول از خودم براتون بگم که پسری نسبتا قد بلند 180 با پوست سفید و وزن حدودا 74 موی مشکی و خوش تیپ. از دور چهرم داد میزنه مهندس باشم. محل زندگیمم غرب تهرانه. بریم سراغ اصل داستان. یه روز رفته بودم خونه عمه جونم که یکی از همسایهاشون با دخترش اومد اونجا. با این همسایشون زیاد رفت و آمد میکردن و با هم خیلی خودمونی و راحت بودن منم که با همه راحتم و زود تو دل همه جا باز میکنم با دیدن این صحنه به خودم گفتم مامانش که حل شد میمونه خود دختره... با همون نگاه اول از دختره خوشم اومد. قد بلند 170 پوست سفیید با اندام میزون و چشمای درشت و خوش تیپ. خلاصه همونی بود که دنبالش بودم. اسمشم نازنین بود. اون روز من حسابی با خودش و مامانش حرف زدم و گفتم و خندیدم. نازنین و مامانش رفتن و من دلم موند پیشش. چند ماهی از اون قضیه گذشت و من هنوز تو فکرش بودم اخه اونم یه جوری نگام میکرد که فکر میکردم به من احساسی داره. اون گذشت تا اینکه یه روز زنگ زدم خونه عمه که دیدم یه دختر گوشی رو برداشت. اول فکر کردم اشتباه گرفتم ولی بعد متوجه شدم که بلهههه... نازنین خانوم تلفن رو جواب داد و گفت که عمه خانوم بیرونه و اومد میگم زنگ بزنه. اینم بگم که من با موبایلم زنگ زده بودم و شماره هم افتاده بود. اون روزم گذشت و فرداش دیدیم یه شماره قریب بهم اس داد. منم همون اول شک کردم که نازنینه با همون اس جوابشو جوری دادم که فکر نکنه دله ی دخترم. اونم کلی حال کرد و خلاصه خودشو معرفی کرد قرار شد همدیگرو ببینیم. خونشون به خونمون نزدیک بود فردای اون روز همدیگرو دیدیم و کلی با هم صحبت کردیم و قرار شد دفعه بعد بیاد خونمون. چند روز بعد اومد خونمون تا با هم راحتتر صحبت کنیم. من یه ذره استرس داشتم و نمیدونستم باید چیکار کنیم و چی بگیم. صحبت شرو شد و تو همون صحبتهای اول گفتش که من اهل سکس نیستم و با کسی نبودم و... منم چون دوسش داشتم و میخواستم که بدستش بیارم هرچی که گفت رو حرفش نه نگفتم. تو همون جلسه اول دیدم که نازنین خانوم یه دختره کاملا حسود و شککاکی تشریف دارن چون ازم گوشیمو گرفت و کاملا گشت تا یه چیز از یه دختر پیدا کنه منم که با قبلیه تازه به هم زده بودم گذاشتم با خیال راحت کارشو بکنه و اونم چیزی پیدا نکرد و خیالش راحت شد. اون روز گذشت و یه روز دیگه اومد خونمون دوباره. من عادت ندارم زیاد به طرفم زنگ بزنم و هی بهش اس بدم و این شد بهانه ی خانوم که تو با یکی دیگه هستی و منو دوست نداری و.... و دوباره شروع کرد به گشتن گوشی من. منم اصلا از این کارها خوشم نمیاد و بهش گفتم که اگه بخوام کاری کنم همچین میکنم که روحتم خبردار نشه پس انقدر شک نکن. جلسه دوم با من بهتر شده بود تو بغلم میومد و لب بازی و... خلاصه چند ماه از رابطه ما گذشت و دیگه اون کاملا به من وابسته شده بود جوری که بعضی وقتها شوخی یا جدی میگفت بیا منو بگیر(خواستگاری). بعد از این همه وقت اون هنوز این شکاکی رو ترک نکرده بود و من هم هنوز باهاش سکس نداشتم که دیدم اینجوری فایده نداره. هرچی من میگفتم گوش نمیکرد و به شکاکی ادامه میداد و اعصاب منو خورد میکرد و این شد که من تصمیم گرفتم ازش انتقام بگیرم, اونم چه انتقامی... یه نقشه کشیدم تا دفعه بعد که اومد خونمون همچین بکمنش تا این چیزا از یادش بره.
بالاخره روز انتقام فرا رسید. اومد خونمون و مثل قبل شروع کردم باهاش به ور رفتن و بعد از کمی ور رفتنو لب بازیو مالوندنش بهش گفتم که میخوام با هم سکس کنیم. اولش برق سه فازش پرید و شروع کرد به قرقر کردن و من روز اول گفتم سکس نه این جور حرفها, منم که میدونستم نازنین دیگه مال منه و بهش بگم بمیر هم میمیره خیلی خونسرد گفتم که بعد از این همه مدت تو هنوز به من اعتماد نداری؟؟؟ باشه اگه اینجوریه دیگه رابطه ما باید تموم شه که دیدم اشکش در اومد و به غلط کردن افتاده و خلاصه راضی شد. منم شروع کردم به در آوردن لباسهاش که یه چیزی دیدم که تا حالا ندیده بودم. جاتون خالی انگار بدن باربی رو از روی بدن اون ساخته بودن. 1 دونه مو تو بدن این بشر نبود هنوز لخت نشده کیر من داشت شلوارمو پاره میکرد. منم لخت شدم و با دیدن کیر من داشت منصرف میشد(آخه کیر من یه نمه زیادی بزرگه) که منم بهش گفتم یواش میکنم تو و درد نداره و... تا راضی شد. یه خورده مالوندمش و باهاش ور رفتم تا حسابی حشری شه بعد بتونم کونش بذارم. حسابی که حشری شد یه تف سر کیر مبارک انداختمو یه تفم در سوراخ نازنین. سر کیرمو گذاشتم در سوراخش یواش هل دادم بره تو هنوز سرشم تو نرفته بود که گریش در اومد. آآآییییییییی... درد داره... دارم پاره میشم... بسه دیگه... تا ته نکنی توو... منم بهش گفته تازه سرش رفته. باید تحمل کنی. شلش کن. یه خورده نگهش داشتم تا هم شل کنه هم جا باز کنه. بعد از چند دقیقه کیرمو بیرون آوردم یه تف دیگه دوباره کردم تو کونش. دوباره گریه زاری شروع شد ولی این بار من اعتنا نکردم و یواش یواش کردم تو. واااااای اون تنگترین و بهترین کونی بود که تا اون روز کرده بودم. هنوز کیرم تا نصف هم تو کونش نرفته بود که ترسیدم یه وقت کونش پاره شه از یه طرف هم از گریه زاریهاش دلم به رحم اومد و دیگه بیشتر توش نکردم. اون روز گذشت و چند روز بعد دوباره قرار شد بیاد خونمون. اومد خونمونو از دفعه قبل هنوز ناراحت بود و گفت کونش هنوز درد میکنه اون روز نتونسته بشینه و... منم که خوب نتونسته بودم انتقاممو بگیرم دیدم دوباره داره تو گوشیه من سرک میکشه و داغ دلم دوباره تازه شد. به خودم گفتم این دفعه دیگه رحم ایله یخدی, یعنی رحم تعطیله. دوباره نازنین جونمو با هزار نازو اخم لخت کردم و خوابوندمش رو تختم, خودمم افتادم روش. اون دفعه دهنش سرویس شده بود میترسید که کون بده, هر جوری بود راضیش کردمو خوابوندمش یه تف انداختمو کیر مبارکمو گذاشتم در سوراخش دوباره آه و نالهاش شروع شد ولی کمتر از دفعه قبل . هنوز کیرم تا نصف نرفته همونجوری مثل قبل به غلط کردن افتاد منم کیرمو همونجا گذاشتم یه خورده موند تا جا وا کنه بعد در آوردمو یه تف جانانه زدمو دوباره تا نصف کردم تو بازم داشت جیغ و داد میکرد منم دیگه توجه نکردمو یه فکر پلید زد به سرم که کیرمو یوهو تا بیخ بکنم تو کونش و همین کارم کردم. یادش که میافتم خندم میگیره. یوهو کیرمو تا دسته کردم تو کون نازنین وای چه حالی بهم داد. میخواستم همون جا بمیرم از حال. اولش نفس نازنین بند اومده بود تا 10 ثانیه ای هنگ کرده بود نمیدونست چیکار کنه. بعد که خون به کونش رسید تازه فهمید که چی بهش رفته. شروع کرد به گریه زاری و میخواست که فرار کنه از زیر کیر بنده که من بهش اجازه نمیدادم. سفت گرفته بودمش و نمیذاشتم جون بخوره. اونم میگفت پاره شدم... جر خوردم... دیگه پیشت نمیام... این حرفها . منم که دیگه حشرم زده بود بالا و میخواستم حسابی خودمو ارضا کنم و به حرفهاش گوش نمیدادمو شروع کردم به تلنبه زدن. حالا بکن کی بکن لامصب آبمم نمیومد یه 10 دقیقه یه ربعی تلمبه زدم. وای چه حالی داد. میخواستم تو همون حال بمیرم. بعد از چند دقیقه کیرم مانند آتشفشان در حال انفجار شروع کرد به فوران کردن و آبشم تا قطره آخر توی کونش خالی کردم. چند دقیقه ای همونجا رو نازنین خوابیدمو بعد بلند شدم کیرمو کشیدم از کونش بیرون و یه بوس از کونش کردم و اونم با عصبانیت بهم نگاه کرد و منم که داشت خندم میگرفت و داشتم کنترلش میکردم یه لبخند ملیح بهش زدم و گفتم: دیدی درد نداشت عزیزم.
اینم از داستان من و شک بدون دلیل دوست دخترم که باعث آزار خودش شد. امیدوارم خوشتون اومده باشه. لطفا نظرات و امتیاز یادتون نره.
ارادتمند شما.....سینا.

این خاطره رو هیچوقت فراموش نمی کنم چون هم شروعش عجیب غریب بود و هم ادامه ش سالها طول کشید و هم اینکه عجیب وغریب هم تموم شد...
....
دوستی داشتم بنام عزیز که هم دانشگاهیم بود توی یکی از شهرهای بزرگ و با اینکه خانواده من ساکن همون شهر دانشگاهم بودن؛ با عزیزهم یه آپارتمان مجردی توی یه قسمت خوب شهر کرایه کرده بودیم... البته دو تا دانشجوی دیگه هم با ما تو اون آپارتمان شریک بودن ولی خوب، من با عزیز عیاق تر بودم... کس بازی و انواع خلاف ها از خوردن و کشیدن و کردن و پارتی وهمه نوع هم توی اون آپارتمان که خاطره های خوبی ازش دارم جریان داشت... انواع دخترها و زنها و دوست دختر و دوست زنها مون رو میاوردیم اونجا و میکردیم و حتی سکس گروهی هم یکی دوبار داشتیم...منم اون زمانها یه ماشین شخصی داشتم که پدرم برام خریده بود و بقول معروف بهم حال داده بود...ماشینم زیاد مدل بالا نبود ولی بدک هم نبود و برای کس بازی هامون عین جنس بود... یاد اون ماشین هم بخیر...
و اما ماجرای اون کس و کون عجیب و غریب از روزی شروع شد که من و عزیز یه روز از یه سفر کوتاه بیرون شهری داشتیم بر میگشتیم که توی راه یهو یه دختر بیست و دو سه ساله چادری کنار جاده ایستاده بود و منتظر اتوبوس بود که بیاد شهر... دانشجوی فارغ التحصیل تربیت معلم بود و توی یکی از این روستاهای خارج از شهر چند سالی رو باید تدریس میکرد تا بعدها بتونه بیاد مرکز شهر و اونجا کار کنه... اسمش مینا بود و تقریباً کوتاه قد؛ ۱۶۵-۱۶۶ و لاغراندام... اون روزی که ما دیدیمش چون از سر کار برمیگشت چادر سرش بود و توی ایستگاه متروکه اتوبوس کنارجاده، منتظر مینی بوسی، چیزی بود... هوا هم تقریبا سرد و به همین دلیل چون عزیز هم نشسته بود کنار دستم صندلی جلو؛ فکر کرد مسافرکشیم و با همون بوق اول دست بلند کرد و نگه داشتیم و اومد صندلی عقب نشست... توی راه من بلافاصله سر صحبت رو باز کردم و چون مسیر تقریبا طولانی بود تونستیم بعد از معرفی خودمون باهاش دوست بشیم و این اطلاعاتی که این بالا براتون ازش گفتم رو ازش بگیریم... خیلی دختر ساده ای بنظر میومد... منهم خیلی شوخ طبع و خوش صحبت بودم اون روز و از توی آینه می دیدم که اونم داره از هم صحبتی ما لذت میبره و سه تایی میگفتیم و می خندیدیم تا رسیدیم به شهر... طبق معمول همیشه سریع بهش پیشنهاد دادم که بیاد بریم آپارتمان ما و کمی با هم باشیم و بهش گفتم عصر هم خودم میرسونمت... اول مخالفت کرد ولی با اصرار ما و چون دید ما هم دانشجوئیم و کمی بهمون اطمینان پیدا کرده بود، قبول کرد که بیاد ولی زود برگرده و برسونیمش خونه تا خانواده اش نگران نشدن...
رفتن داخل آپارتمان هم طبق مقررات همیشگی، امنیتی؛ یکی یکی و با چک کردن فروشگاههای اطراف، مخصوصا دفتر هواپیمایی ای که صاحب خانه و چسبیده به در خونه هم بود، انجام شد و چند دقیقه بعد توی اتاق اصلی آپارتمان که مبلمان هم نداشت و فقط با قالی و پشتی تزئین شده بود نشسته بودیم... باز هم جک و خنده بود و اصرار مینا که من باید زود برگردم وگرنه خانواده ام راه میفتن دنبالم...
رفتم توی آشپزخونه و عزیز رو صدا زدم...
بهش گفتم:
- ببین عزیز این دختره که جنده که نیست که دوتایی بخوایم بکنیمش... دختره... اهل اینجور کارا هم بنظر میاد نباشه... از طرفی اگه الان نکنیمش از دستمون می پره و دیگه کاری نمی تونیم بکنیم... با دوتامون هم که نمیتونه رفیق بشه همزمان...
عزیز گفت: خوب میگی چیکار کنیم؟
گفتم:
- ما باید یکیمون الان باهاش رفیق بشه، یه کم حداقل بمالدش تا ترسش بریزه و بازم بیاد
عزیز گفت: حتما تو میخوای بری؟ ها؟
گفتم:
- نه... شیر یا خط میکنیم...
عزیز از پیشنهاد من خوشش اومد و خندید و گفت باشه...
سکه رو خودش از جیبش درآورد و شیر رو انتخاب کرد و منم خط رو... خطی که بلافاصله سکه روی اون به نفع من نشست و خط زندگیمو برای سالها عوض کرد...
با برنده شدن توی شیر و خط، از عزیز خواستم برای اینکه راحت باشیم و دختره هم احساس امنیت بیشتری کنه بیاد جلو دختره توی اتاق و یهو بگه که کاری براش پیش اومده و باید بره... کاری که عزیز چند دقیقه بعد کرد و من رو با مینا تنها گذاشت
عزیز رو تا دم در بدرقه کردم و ازش تشکر کردم و برگشتم توی اتاق... مینا با همون چادر به پشتی تکیه داده بود و به من نگاه میکرد... اینبار رفتم و مستقیم بغل دستش و زانو به زانو کنارش نشستم...
- خوب اینم از عزیز آقا... حالا خودم و خودت تنها شدیم... اینجوری بهتره مگه نه؟
- ولی من دیرم شده... باید زود برگردم
- برمیگردی... خودم میرسونمت... عجله نکن
با گفتن این کلمات دستمو دراز کردم و دور شونه اش از رو چادر یه کم کشیدمش سمت خودم و بازوشو از روی چادر فشار دادم
- نکن...
- چی نکنم؟ من که هنوز کاری نکردم..
وقت زیادی نداشتیم و نباید لفتش میدادم...
با همون دستم که دور بازوش بود صورتش رو برگردوندم و زل زدم تو چشماش و گفتم:
- میخوام ببوسمت... تو خیلی خوشگلی... فقط یه بوس... باشه؟
و بدون اینکه منتظر جوابش بشم یه بوس از پیشونی ش کردم و بیشتر چسبوندمش به خودم... هیچی نمی گفت... مثل اینکه سحر شده باشه فقط نگاش به پایین بود و با یه مقاومت خیلی خیلی ملایم خودشو سپرده بود به بغل من... سرش رو آوردم بالا و اینبار لبش رو بوسیدم... همکاری نکرد... بهش گفتم:
- عه... مینا... منو دوست نداری؟ خوب تو هم ماچ کن... وقت نداریم
چادرش رو از سرش انداختم و دوباره صورتش رو بلند کردم و لباش رو کردم تو دهنم... اینبار اونم باهام اومد و یه ماچ کوچولو از لبام گرفت...
با کف دستم صورتش رو ناز کردم و آهسته دستمو کردم زیر مقنعه اش... دوباره لبش رو گرفتم و با دستم گردن و گوشش رو از زیر مقنعه مالیدم... لبش رو ول کردم و مقنعه رو دادم بالا و دوباره چسبیدم به لبش... حین لب گرفتن مقنعه شو کامل درآوردم و انداختم یه کنار... موهای سیاه و صافش یهو باز شد و ریخت روی شونه هاش... دستامو کردم توموهاش... بوی خوش زن زیر مشامم بود و کیرم راست شده بود... با یه فشار کوچیک خوابوندمش روی پتویی که معمولا کنار پشتی بصورت دولا پهن بود و از روی سینه افتادم روش ... لباش رو گاز میزدم و زبونمون توی دهن هم بود... دکمه های مانتوشو باز کردم و ژاکت قرمزی که تنش بود رو بالا زدم و سینه های کوچیکشو از زیر سوتین گرفتم... حالا دیگه زیر گلو و لاله گوشش رو هم ماچ بارون کرده بودم و کیرم هم از رو شلوار میمالیدم به کسش... مانتوشو همونجور که خوابیده بود از تو دستاش درآوردم و همینطور که لب تو لب بودیم کسش رو از رو شلوار گرفتم... دستمو گرفته بود ولی مانع کارم هم نمیشد... یه شلوار سیاه پارچه ای پاش بود... تی شرت خودم با یه ضرب درآوردم و مینا رو گرفتم توی سینه های لختم... نمیزاشت؛ ولی هرجور بود اون ژاکت قرمز رو هم از سرش کشیدم بیرون و سوتینش رو هم باز کردم و پیچیدیم به هم... حالا لبهامون توی هم گره خورده بود و سینه های لخت مون هم تو بغل هم بود و من با دستم کمر و کونش رو از روی شلوار میمالیدم... شلوارش پارچه ای بود ولی بجای کمربند یه حالت کش اون بالاش داشت... دستم به راحتی سُر خورد اون زیر و از پشت دستمو کردم توی شرتش و با انگشتم لای کونش رو شروع کردم مالیدن... از همون پشت انگشتام رسید به درست لای پاهاش و کسش که خیسه خیس و لزج بود.... همینجور که داشت ناله میکرد و به خودش می پیچید دستمو از تو شلوارش کشید بیرون و با یه حالت ناله ماند گفت:
- من دخترم... نکن تو رو خدا... یهو پرده ام پاره میشه...
یه کمی توی بغلم جابجاش کردم و همونجور که بالا تنه هامون لخت تو بغلم بود گردنش رو بوسیدم و گفتم:
- نترس عزیزم... حواسم هست
و یه کم چرخوندمش و خودم رو رسوندم به پشتش همونجور که به بغل خوابیده بودیم از پشت بغلش کردم...
شلوارش رو محکم گرفته بود و نمیزاشت بکشمش پایین... دلم نیومد اذیتش کنم... گفتم:
- باشه... هرجور تو بخوای
ولی نمیخواستم از ارضا شدن خودم هم صرفنظر کنم... همونجور که با بالاتنه لخت از پشت تو بغلم بود شورت و شلوار خودم رو باهم درآوردم و کیرم رو گذاشتم لای پاش... سینه هاشو میمالیدم و قربون صدقه اش میرفتم و گردن و زیر موهاشو ماچ میکردم... بهش گفتم:
- ببین مینا عزیزم؛ ما پسرا اگه تحریک بشیم و ارضا نشیم کیرمون و تخمامون درد میگیره و تا چند روز باید زجر بکشیم... بزار من کیرمو بمالم لای کونت تا ارضا بشم و راحت بشم...
توی گوشش همینجور ورد میخوندم و خواهش میکردم بزاره شلوارشو یه کم بکشم پایین... سینه هاش و کسش رو هم از روی شلوار همچنان میمالیدم و نفسم پشت گردنش بود... میتونستم بزور شلوارشو دربیارم؛ ولی دلم میخواست خودش اینکارو بکنه و راضی باشه... توی اون اوج شهوت و توی بغل لختم و خواهشها و کسشعرهای پی درپی بالاخره راضی شد و گفت فقط مواظب باش نره جلو... گفتم اگه اذیت نکنی و تکون نخوری من میدونم چیکار کنم؛ وگر نه یهو لیز میخوره و میره جلو تو کست... آروم کش شلوارشو گرفتم و شلوار و شورتش رو با هم کشیدم پایین... یه جفت کون سفید و نرم افتاد بیرون... دستمو کشیدم لای کونش و یه کم با سوراخ کونش بازی کردم... بعد کیرم که آزاد شده بود رو مستقیم گذاشتم لای پاهاش و با نوک انگشتای پام شورت و شلوارشو کاملا از پاش کشیدم بیرون... لخته لخت تو بغلم بود و داشت از شدت شهوت و کیر داغی که لای پاش بود میلرزید.... پاهام رو دورش حلقه کرده بودم و کیرم رو با شدت لای پاهاش عقب جلو میکردم که یهو یه لرزش شدید کرد و با دستاش ران منو چنگ زد و آهی کشید و توی بغلم ارضا شد... ولش نکردم...
گردنش رو مک میزدم و محکم چسبیده بودم بهش... سعی میکردم توی همین چسبیدن و تلمبه زدن کیرم رو برسونم به سوراخ کونش و بکنم توش ولی نمیشد... بنظر غیر ممکن میومد.... یه کم از خودم جداش کردم و دستمو کردم لای پاهش و با انگشتام از آب کسش کشیدم بالا و سوراخ کونش رو انگشت کردم... آخ و اوخ میکرد ولی چیزی نمیگفت... یه کم آروم شده بود... حالا دیگه تقریبا دولا روی پتو خوابیده بود و کونش طرف من بود... با انگشت اشاره ام میکردم تو سوراخ کونش و درمیاوردم... فقط هربار میگفت آخخخخخخ و صورتش رو چسبونده بود به پتو... تو خونه کرم داشتم ولی اگه ولش میکردم و میرفتم برای آوردن کرم اون موقعیت رو از دست میدادم... انگشتمو عوض کردم... حالا دیگه انگشت وسطم هم تا ته میرفت تو سوراخ کونش و در میومد... سوراخ کونش یجورایی انگشت منو قورت میداد و ودرآوردن و کردن توش خیلی لذت بخش بود.... تصمیم گرفتم دوباره کیرم رو آزمایش کنم... با یه تف سر انگشتم سوراخش رو که دیگه حالا لیزه لیز شده بود رو قشنگ تف مالی کردم... تف بعدی رو کشیدم سر کیرم و آهسته کیرم رو گذاشتم لای کونش.... کیرم سر میخورد و سوراخ رو هم گم کرده بود... توی گوشش گفتم مینا خودت کیرمو بگیر بزار دم سوراخ کونت... اینجوری خطرش کمتره... دیگه سر نمیخوره یهو بره جلو.... لای پاهات خیس و لیزه... دستشو آورد پائین و از جلو و از لای پاش کیرم رو گرفت و سرش رو گذاشت دم سوراخ کونش.... فرصت رو نباید از دست میدادم... سر کیرم دم سوراخ کونش بود فقط سرش یه کم میرفت تو و در میومد... دوطرف کپل ش رو گرفتم و آروم سر کیرم رو هل دادم تو.... نفسش بند اومده بود و با کف دستش شکمم رو هل میداد به عقب که نچسبم بهش.... ولی حالا دیگه جدا کردن من ازش غیر ممکن بود.... کیرم رو اینقدر آهسته و با فشار عقب جلو کردم که نهایتاً سر کیرم رفت تو... اینو حس میکردم... اومدم دوباره فشار بدم که یهو کیرم سر خورد و اومد بیرون و رفت لای پاش... خودش اینبار بدون اینکه من بگم دوباره کیرم رو از لای پاش گرفت و گذاشت دم سوراخ کونش... اینبار کیرم رو با فشار بیشتر هل دادم... با دو سه تا عقب جلو بالاخره کیرم سُرخورد و با یک حس دلنشینی که هیچوقت فراموشش نمی کنم اینبار تا ته رفت تو سوراخ کونش.... اون فشار سوراخ کونش مثل یه حلقه دور انتهای کیرم رو با تمام وجودم حس میکردم... محکم چسبیده بودم بهش و کیرم تا ته توی کونش بود... چهره شو نمی دیدم ولی تمام عضلاتش منقبض شده بود و مثل کوره میسوخت و عرق کرده بود... شروع کردم آهسته و بااحتیاط تلمبه زدن که یهو کیرم درنیاد... کیرم تا نصفه میرفت تو سوراخ کونش و در میومد..... هیچ حسی شبیه این نیست که یه سوراخ کون تنگ و داغ یه دختر کیرت رو احاطه کنه و اون فشار مطبوع و دیوانه کننده بهش بیاد.... داشتم ارضا میشدم... کیرم رو تا ته فرو کردم تو سوراخ کون مینا و میکوبیدم روی اون دوتا کون سفید و نرمش.... لحظه ارضا شدنم بود؛ چسبیدم بهش و کیرم رو برای آخرین بار تا جایی که میشد فرو کردم تو سوراخ کونش و با یه داد انگار تمام وجودم از سر کیرم بزنه بیرون؛ آبم رو ریختم ته کونش.... هردومون به نفس نفس افتاده بودیم و کیرم هنوز توی سوراخ کون دختره بود.... همونجوری چسبیده بودم بهش تا کیرم آروم آروم اومد بیرون... چند قطره از آبم از سوراخ کونش ریخت وسط پاش که با دستمال کاغذی که همون کنار بود براش پاکش کردم و ولش کردم و از پشت پهن شدم و خوابیدم روی همون پتو... مینا هم چرخی زد و با همون موهای پریشون و مشکی در حالیکه از شرم روش نمیشد بهم نگاه کنه اومد تو بغلم و سرش رو گذاشت رو سینه ام و منو بغل کرد....دستمو دورش حلقه کردم و با پام شلوارمو کشیدم جلو و از تو جیبش سیگار و فندکم رو آوردم بیرون و سیگاری روشن کردم و در حالیکه دودش رو میفرستادم طرف سقف، اون یکی دستمو کردم توی موهاش و شروع کردم به نوازش کردن موهاش...
.......
میخواستم بنویسم این داستان ادامه دارد؛ که داشت هم؛ ولی همینجا تمومش میکنم که اون دختر با یه شیر و خط ساده؛ شد دوست دختر فابریکم برای سالها و اون کون تنگ و اون سوراخ، بعدها اینقدر این کیر من توش رفت و آمد کرد که سوراخ کونش دیگه شده بود قالب کیر من... هیچوقت کسش رو نکردم و گذاشتم برای شوهر آینده اش... عزیز هم از همون روز از زندگی من و مینا رفت بیرون و من موندم و اون دختر که همه جا همراهم بود و بعد از هزاران بار کردن و هزاربار قهر و آشتی حتی چندین بار گیر افتادن و دستگیر شدن توسط بسیج و غیره؛ که نزدیک ده سال طول کشید این دوستی و اینکه دختره منتظر من بود که باهاش ازدواج کنم... راستش خیلی وقتها خودم هم به ازدواج باهاش فکر میکردم ولی این فکر و این حس که اگر اون روز بجای خط، شیر میومد و عزیز اونو میکرد و ولش میکرد احتمالا، عذابم میداد و نمیزاشت...تا اینکه بالاخره یه خواستگار پیدا کرد و به زور و تهدید و هزار کلک راضیش کردم که ازدواج کنه و یه روز بعدش آنچنان از زندگیش اومدم بیرون و از زندگیم رفت بیرون که انگار هرگز نه خانی اومده بود و نه خانی رفته بود... الان سالهاست که دیگه حتی از اینکه کجای دنیا هم هست خبر ندارم.... و اون شیر یا خط ساده ای که اگر اون روز اون سکه روی دیگر خودش رو نشون میداد هیچوقت اون داستان عاشقانه و سکسی ده ساله اتفاق نمی افتاد... داستانی که فقط یادی ازش مونده و خاطره ای از کونی که به رسالتش به نحو احسنت عمل کرد....
پایان
نوشته: نیمو

این خاطره برمیگرده به زمان دانشگاهم حدودای 86. دقیقا اخرای شهریور بود.هانی (اسم مستعارش) از من ٦ سال کوچیکتر بود. همشهریم بود. میپرسین چرا ٦ سال خو واسه اینکه من هم پشت کنکور موندم هم رفتم خدمت مقدس سربازی. اتفاقی همسفر شده بودیم و ٥ساعت تا شهر دانشگاهمن فاصله بود. ردیف کناریم با ی دختر دیگه که میگفت دخترعمه شه باهاشه. خلاصه نم نم صحبت کردیم تا رسیدیم به ترمینال یه تاکسی گرفتم سوار شدیم به یارو گفتم اول برو خوابگاه فلان.(خوابگاه هانی) تو تاکسی که بودیم گفتم کاری داشتین بهم بگین شماره هامونو دادیم به هم. اون روز گذشتو شب شد شب اس دادم حالواحوال پرسی این حرفا. میگف چی اف نداره. گفتم اوکی . رابطه مون ادامه داشت که روز سوم یا بهتر بگم شب سوم که حرف میزدیم رفتیم سر مسایل سکسو این چیزا ارضا کردیم همو هانی 168 قد وزنشو نمیدونم ولی باسنش عین باسن جنیفر لوپز بود. سینه هاش 80 گنده تر از هیکلش بود.

اقا روز به روز دوتامون احساس میکردیم باید حال کنیم مکان نبود . ی روز رفتیم تو دهکده المپیک زاهدان . اون موقعها جای دنجو خلوتی بود واسه لب تو لب شدن . برعکس الان. این خوابگاشونم دقیقا روبروی دهکده بود.تو دهکده ازین جاهای هس که اسکیت میکنن بالا پایین میرن اسمشو نمیدونم. زیر اون نشستیم مانتو تنگو حشری کننده ای پوشیده بود دلم میخواست با مانت بخورمش. ولی قیافه ش برخلاف اندامش زیاد جالب نبود. بعد کلی حرفیدن و تاریک شدن هوا چسبیدم بهش دستمو بردم رو سینه ی گندش تو توتینش. لباشم گوشتی بود شدید خوردیم تا حشری شد دستمو بردم سمت کسش خیس بود میگفت حواسم باشه دختره(که چن روز بعد با ی حرکت انقلابی تو دهکده کسشو کردم معلوم بود دروغ گفته). گفتم باشه. کیرمو از تو زیپ شلوار دادم بهش خفن میخورد حرفه ای. منم شدید حشری شدم. گفتم میخوام بکنمت اونم با بیمیلی مثلا گفت باشه. خم شد به همون جا اسکی شلواروشورتشو تا زیر زانوش دادم پایین کیرم از ساک زدناش خیس بود ولی نیاز به تف داشت سوراخ اونو با کیرمو تفی کردم خم شد دستاشو گرفت به همو میله ها. اروم س کیرمو دادم تو کونش لامصب تنگ بود ولی عجب کونی داشت تلمبه های محکم میزدم اشکش درومده بود هانی. ولی حالیم نبود تا ابمو تو کونش خالی کردم سریع لباسارو مرتب کردیمو رفتیم . تو همین دهکده المپیک سکسهای دیگه ای باهاش داشتم و فهمیدم پرده نداره و بعد ی مکان هفتگی که چقد گاییدمش رو اگه دوس داشتین بگین بذارم . مرسی

نوشته: امیرمحمد

به نام خدا
قبل از اینکه بخوام داستانمو بنویسم میخواستم یه نظری بدم به کل دوستانی که داستان ارسال میکنن
راستش نظر من اینه که اگه همه دوستان گلمون لطف کنن وبه جای داستانهای تخیلی و زاییده ذهن داستانهای واقعی که براشون اتفاق افتاده رو ارسال کنن به نظر من خیلی جذاب تر وخیلی تحریک کننده تر میشه آخه اگه به داستان تخیلی باشه منم میتونم یه داستانی بنویسم که بیا وبببین ولی اون چیزی که حقیقت باشه بیشتر تاثیر گذاره . واین مطلب رو هم در ابتدا بگم که بدونید وبعد بخونید ... خاطره ای که من واستون تعریف میکنم از ابتدا تا انتها خیلی توش کیر و کس و کون دیده نمیشه چون اصلا نخواستم به داستان شاخ وبرگ بدم و داستان پردازی کنم بنابر این اگه دوستانی هستن که فقط به عشق خوندن داستانهای تخیلی میان توی این سایت بهشون پیشنهاد میکنم که خاطره من رو نخونن و خودشون رو خسته نکنن خاطره من مو به مو بدون اضافه سازی مطلب هست
بگذریم سرتون رو درد نیارم وبرم سر اصل مطلب

من اسمم بمانی نیست وبه خاطر اینکه یه وقت مشکلی پیش نیاد اسم مستعار استفاده کردم واسم دوستانم که توی داستان هستند رو هم عوض کردم داستان از اونجا شروع شد که من وقتی 26 سالم بود از همسرم جدا شدم چند ماه از جداییم گذشته بود و چندین جا هم خواستگاری رفته بودم ولی ازدواجی سر نگرفته بود خلاصه حدود 8 ماه مجردی کشیدم واز اونجایی که مردی هستم که خیلی اهل وقار ومتانت هستم هرگز نمیتونستم توی دوران مجردی که واسم پیش اومده بود برای خودم کسی رو دست وپا کنم خلاصه در یه کلام آدم بسیار بی دست وپایی بودم توی این زمینه سرتون رو درد نیارم یه روز یکی از دوستام که خیلی با هم رفیق بودیم وبا هم زندگی کرده بودیم اومد در مغازم خرید کنه . وقتی اومد تو مغازه یهو دیدم با یه دختر غریبه هست جا خوردم آخه دوستم زن داشت وفکر نمیکردم که واسه خودش در کناره کسی رو داشته باشه . بماند.... رفیقم خریدشو کرد و رفت منم دختره رو زیر نظر داشتم ولی خیلی چیز مالی معلوم نمیشد آخه نه آرایش خاصی کرده بود ونه لباسهای فوق العاده ای پوشیده بود خلاصه کلام اصلا به چشمم نیومد .. چند روز بعد رفیقم اومد در مغازه ولی ایندفعه تنها بود نشستیم صحبت کردن وچیزی خوردن بعد گفتم اون کی بود اون شب باهات بود حرووم زاده گفت مریمه گفتم از کجا باهاش آشنا شدی گفت توی اداره ... بعد در مورد رابطشو ن وسکسشون پرسیدم و حسین هم برام به جای توضیح دادم عکس نشون داد موبایلشو داد دستم وگفت عکسا رو ببین . تا چشم به عکسها انداختم جا خوردم گفتم حسین این همون دختره اس که اون شب باهاش اومدی ؟؟؟؟ جون مادرت راستشو بگو خلاصه فهمیدم که این همون مریم خانومه که چند شب پیش به چشمم نیومده بود عکسهایی از ش دیدم که مثل این پورن استارها بود وخلاصه خیلی خوشم اومد... اون شب گذشت وحسین رفت ولی تا چندین هفته توی اس ام اس های من وحسین حرفهای عجیبی رد وبدل میشد حسین هی بهم وعده میداد که به زودی یه کس توپ میارم که دلی از عزا در بیاری منم همش بهش میگفتم برو حرووم زاده کس وشر نگو ...... تا اینکه روز موعود فرا رسید یه روز ظهر جمعه توی خونه نشسته بودم وداشستم سریال نقطه چین مهران مدیری رو با بی حوصلگی نگا میکردم واز تنهایی و شهوتی که 8 ماه بود کلافم کرده بود خسته و افسرده شده بودم که یهو حسین زنگ زد به موبایلم وگفت بیا به این آدرسی که میگم .... گفتم بیام چی کار ؟؟؟؟؟ گفت مگه نگفتم میخوام یکی رو بیارم که دو کیرش کنیم ؟؟؟؟؟ گفتم حسین برو کس وشر نگو منو سر کار نزار بی پدر ... گفت آقا جان دروغم چیه تو بیا کاریت نباشه
گفتم باشه آدرس بده ... آدرسو داد و گفت تا 20 دقیقه دیگه اینجا باش گفتم باشه ... سریع پریدم توی حموم و زود یه حالی به بدن دادم ویه نظافت کلی کردم که اگه یه درصد حرف حسین راست باشه آبروم نره بگن این رفیقش مثل رابینسون کروزوئه میمونه با این پشم و پیلاش ... سرتونو درد نیارم از حمام سریع زدم بیرون و هنوز کامل بدنمو خشک نکرده بودم راه افتادم که یه وقت دیر نشه بگن طرف بد قوله
راه افتادم ورسیدم به در خونه ای که آدرس داده بود زنگ زدم به موبایلش وگفتم من الان دم درم چی کار کنم گفت آهسته بیا بالا فقط خیلی آهسته ... از پله ها رفتم بالا و رسیدم به در یه اتاقی که حالت زیر شیروونی داشت که یهو حسین در رو باز کرد و رفتم تو که یهو دیدم دختره با یه سوتین ویه شرت نخی جلوم پاشد وایساد .... منو میگی ؟ نفسم بالا نمیومد به سختی وبا صدای لرزون جواب سلامشو دادم نمیدونستم توی اون لحظه باید چی کار کنم تا میتونستم سعی میکردم که نگاهمو از دختره و احسان بدزدم آخه بد جور دست وپامو گم کرده بودم تا رفتم گوشه اتاق که به بهانه در آوردن کتم از تنم خودمو یه کم جمع وجور کنم حدود 20 ثانیه طول کشید وتا رومو برگردوندم دیدم مریم جلو حسین زانو زده وداره واسش ساک میزنه .. دیگه شما حساب کنید چه حال و روزی داشتم من از خجالت داشتم آب میشدم و از بی حیایی دختره ای که دفعه دومش بود منو میدید واینجور جلوم ول و باز بود حشری شدم در حد مرگ . تمام سرم داغ شده بود واحساس میکردم که دارم قالب تهی میکنم ... همین جور حاج وواج داشتم این فیلم سوپر پخش مستقیم رو نگا میکردم که حسین اشاره کرد که بیا و از پشت مریم شروع کن به کردن ... منم دیگه دیدم متانت و با کلاسی که همیشه حفظ میکردم رو اگه دیگه بخوام الان ادامه بدم دیگه خیلی مسخره اس و دختره با خودش میگه این دیگه چه آدم بی عرضه ایه واسه همین منم دیگه وقتی دیدم قرار به بی حیاییه مثل این بازیگران مرد فیلم پورنو رفتم از پشت سرش شروع کردم اول سرمو گذاشتم کنار صورتش و با نفس های آروم شروع کردم پشت لاله گوششو لیسیدن کاملا احساس میکردم که دختره بدجور خودشو وا داده همینجور که داشتم میلیسیدم رفتم از پشت کمرش پایین و از پشت گردنش بوسیدم تا به روی کونش رسیدم که هنوز شورت پاش بود البته شورت که چه عرض کنم یه تیکه نخ که به سختی پیدا میشد لای کونش ... آرووم آرووم شروع کردم به در آوردن شورتش در همین مدت هم حسین ایستاده بود وهمچنان مریم خانوم داشت واسش ساک میزد . دیگه طاقت نیاوردم و سر کیرمو با آب عشقم که اومده بود خیس کردم وآرووم گذاشتم لب کسش . در همین حین مریم خانوم به من گفت یه وقت آبتو نریزی تووووم منم گفتم چشم وتوی دلم گفتم دختر جون آبرومونو بردی دو دقیقه بزار تلمبه بزنیم بعد این حرفو میزدی مگه با خروس طرفی که همین اول میگی آبتو نریزی توووو؟؟؟؟؟

خلاصه دیگه شروع کردم به کردن ولی خیلی با احتیاط میکردم که آبم یه وقت زود نیاد وآبروم نره آخه توی اون شرایط و اون شهوتی که من داشتم خیلی زود ممکن بود خودمو خراب کنم واسه همین هر چند دقیقه ای که میکردم هی جامو با حسین عوض میکردم که در همین حین جا به جایی یه کم کیرم خنک بشه وآبم دیر تر بیاد ... یه چیز خنده دار هم این وسط پیش اومد که هنوزم که دارم مینویسمش بعد از چند سال خندم میگیره واون موقعی بود که مریم خانوم چهار دست وپا روی تشک بود و حسین جلوش نشسته بود و مریم داشت کیرشو میخورد ومن هم از پشت داشتم میکردم مریم رو وبهترین فرصت بود که با حسین چونه بزنم ... با اشاره بهش گفتم چند راه میشه آبمو بیارم ؟؟؟؟ وحسین با انگشت بهم نشون داد 1 بار . بعد منم بهش با اشاره میگفتم که بابا بیشتر حد اقل دو راه .. آخه بد جوری مزه میداد کردن یه دختر دونفره همیشه توی عمرم که فیلم پورن نگاه میکردم آرزو میکردم که جای یکی از این مردها باشم آرزوویی که هممون داریم وبرای کمتر کسی پیش میاد و با تمام بد شانسیهام توی عمرم واسه من همچین شانسی اتفاق افتاده بود وهنوز در حین کردن باورم نمیشد که دارم همچین سکسی رو تجربه میکنم ....

خلاصه اینقدر با دقت این مریم خانوم رو کردیم که آبمون دیر بیاد که فکر کنم حدود 40 دقیقه طول کشید و آبم اومد و ریختم روی پشتش و همه از حال رفتیم .... بعد از حدود 15 دقیقه موبایل حسین زنگ خورد و پاشد رفت اونور به صحبت کردن در همین بین یهو مریم اومد کنارم وگفت میخوای بیام روووت ؟؟؟؟ منم گفتم نیکی و پرسش؟؟؟؟ خلاصه دوباره اومد رووم و اینبار فقط من کردم مریم خانوم رو چون حسین هر روز میکرد وبراش عادی شده بود واین من بودم که بعد از 8 ماه بی سکسی مثل گدا گشنه ها بودم و در عین حال هم میخواستم متانتم و بی تفاوتیم رو حفظ کنم .... خلاصه دفعه دوم هم حدود 10 دقیقه کردم و آبم اومد و بعدش با هم نشستیم چیپس و هله هوله خوردیم و باهاشون خدا حافظی کردم و رفتم ... چند روز بعد به حسین گفتم حسین جون تو اون روز اونقدر استرس داشتم که هیچی از کردن حالیم نشد میشه یه بار دیگه برنامه بزاری واسه سکس اونم گفتم تو با مایی خیالت راحت ...
ودوباره هفته بعد برنامه گذاشت واین بار با راحتی وصفای بیشتری سکس کردیم .. چند روز بعد هم صاحب اون خونه ای که حسین اجاره کرده بود جوابشون کرد و حسین موند بی در کجا شق درد .... و اینجا بود که من در جواب لطف حسین هر وقت خونمون خالی میشد به حسین زنگ میزدم ومیگفتم خونه خالیه واون هم با تشکر تشکر با سر میومد میرفت مریم خانوم رو تا دسته میکرد و بعد میرفت البته چند بار هم به خاطر لطف جاکشی که واسش میکردم من رو هم شریک در کردن میکرد .... اون روزها گذشت والان حسین آقا خانومش رو طلاق داده وبا مریم خانوم از دواج کرده . الان بعد از چند سال حسین و مریم رو با هم میبینم واحوال پرسی میکنیم و جوری با مریم صحبت واحوال پرسی میکنم که انگار هیچ اتفاقی بینمون نیافتاده .... من به خاطر یه چیز خیلی خوشحالم که حسین با مریم ازدواج کرد
چون دیگه واقعا وقتی بخوام به حسین فحش بدم با سند و مدرک میگم بابا زنتو گاییدم تو دیگه چه فلانی هستی
اگه دیدید داستانم مثل بقیه داستانها از خط اول تا خط آخر کس و کون و کیر نداشت واسه اینه که داستان پردازی نخواستم بکنم و همون چیزی رو که کاملا عادی اتفاق افتاده بود رو واستون تعریف کردم راستی یه چیزی جالب بعد از چند ماه از اون جریان خواهر مریم از نامزدش جدا شد و در جریان رفت وآمد های من و مریم وحسین با من آشنا شد و خیلی زود با اون وارد مرحله سکس شدیم و یکی از بهترین خاطرات سکس زندگیم با خواهر مریم بود که واقعا فوق العاده بود و دومین مدالم رو هم گرفتم واون اینه که فکر کنم جزو اقلیت مردهایی هستم که دو تا خواهر رو کرده باشه
از صبر وحوصله همتون تشکر میکنم
موفق باشید وخواهشا داستانهای واقعی بنویسید

نوشته:‌ بمانی

باسلام، من سپهرم 23ساله،قد187
وزن79 ،
ازاونجا که نخستین سکس آدم همیشه تو ذهن آدم حک و خاطره میشه، وقتی که مصمم شدم که یک خاطره ی سکسی در شهوانی بنویسم، خاطره ی اولین سکس من که متعلق به سه سال پیش هست، درذهنم زنده شد، ازاینرو این نگاره ای که شما میخونید نه خود داستان، بلکه حقیقتی ست در قالب داستان سکسی.
هوا سرد بود، کاپشنم آنقدر گرم نمیکرد که سرما میسوزوند استخونم رو، آخه سرمای زمستونای اهواز به استخون آدم میزنه، درست متضاد گرمای تابستوناش...
باد سرد صورتم رو شلاق میزد، ساعت موبایلم رو نگاه کردم ، عدد دیجیتالی نوزده و بیست دقیقه رو نشون میداد، واااای وقت کمی داشتم تا ده دقیقه دیگه بایست خودم رو به شرکت میرسوندم، آخه مهندس همیشه رأس ساعت هفت و نیم بعدازظهر میرفت، برداشتن قدمهام رو بزرگترکردم و سرعتشون رو تندتر...
باز تأسف و غبطه خوردن ادامه ندادن درس اومد سراغم، دوباره ندای درونی که بیشتروقتها باهام صحبت میکنه از درون فریادمیکشید: سپهر چرا درستو ادامه ندادی، همسن و سالهای تو الان دانشگاهن، تو که درست خوب بود، تادیپلم ریاضی پیش رفتی، پیش دانشگاهی رو هم گذروندی، چی میشد میرفتی دانشگاه؟؟دیگه واسه کار الان تو سرما نمیلرزیدی،
سخت ندای درونم داشت باهام کلنجارمیرفت که ناگهان یک صدا منو از دست این جنجال درونی نجات داد، آقا...آقا باشمام،
سرم رو که به سمت راست چرخوندم نگاهم به یک خانوم جوان افتاد که داره منو مخاطب قرارمیده، بله خانوم با من هستین؟؟
آره، با شمام، میشه یه لحظه تشریف بیارین اینجا، بسمتش آروم آروم حرکت کردم، چندمتری که جلورفتم بهش رسیدم گفتم بله بفرمایید، فرمایشی داشتین،
که گفت ببخشید مزاحم شدم، درحالیکه بادست به در خونه ویلایی که کنارش ایستاده بودیم اشاره کرد گفت این خونه ماست، من رفته بودم بیرون، الان که برگشتم متوجه شدم دسته کلیدم رو خونه جاگذاشتم، کسی هم خونه نیس در رو واسم بازکنه، میشه از رو دیوار برید توخونه و درب حیاط رو بازکنیدواسم...
نگاهم رو انداختم به دیوارکه راهی واسه بالارفتن پیداکنم که تازه یادم اومد عجله دارم و بایست خودمو تا چند دقیقه دیگه به شرکت برسونم ،دوباره گفت چی شد مگه نمیتونی بری بالا، به چشمام که نگاه کرد، نمیدونم چرا ناخودآگاه چشامو برگردوندم و به دیوار نگاه کردم و رفتم پامو گذاشتم روی لوله گازی که به دیوارچسبیده بود، بسختی رفتم بالا، سرما دستام رو بی حس کرده بود واین کارمو دشوارترمیکرد، به هرسختیکه بود رفتم بالا، یک قسمت حیاطشون کاشی بود و یک قسمتش باغچه، پریدم توباغچه که زیرپاهام نرم باشه وکمتراذیت شم، پریدم، تموم پاهام فرورفت توگل، تاپایین زانو،
در رو بازکردم، خانومه اومد که تشکرکنه که تاچشاش خورد بهم، گفت چیکارکردی باخودت، وای گلها رو له کردی، سرم رو که انداختم پایین، خودش شرمزده شد که بجای این حرف باید تشکرمیکرد، سریع حرفشو اصلاح کرد و گفت اشکال نداره، خودت که چیزیت نشد، منم گفتم، نه فقط اگه کاری ندارین من برم، گفت با این سرو وضع کجامیخوای بری، راست میگفت کفشام که هیچ تا زیر زانو شلوارم رو گل ولای گرفته بود،
رفتم سراغ شیرآب توحیاط که گفت آبش سرده بیا تو اونجا خودتو تمیزکن، خواستم چیزی بگم که پرید تو حرفم و گفت، بیا با آب گرم بهتر پاک میشه، خودش رفت داخل، منم با خجالت رفتم، از درحال که وارد شدم منو به سمت حموم راهنمایی کرد، رفتم و با آب تاساق شلوارم رو شستم، جورابام هم رو شستم اومدم بیرون که برم، دوباره گفت اینجورخیس اگه بری بیرون سرمامیخوری لااقل بیاپیش بخاری خودت رو خشک کن، گفتم نه عجله دارم باید برم، گفت نه خودت رو خشک کن بعدبرو، درمقابل اسرارش تسلیم شدم و رفتم کنار بخاری نشستم، خونه بزرگی و زیبایی بود پرازقابهای هنری، داشتم به تابلوهای رو دیوارنگاه میکردم که خانومه یک لباس خونگی رو گرفت سمتم وگفت بپوش اینو شلوار خودت رو دربیارکه زودترخشک بشه، فقط ببخشیدکه زنونه هست آخه تواین خونه مرد نیس که لباسشو بدم، لباسو که داد رفت تو یکی ازاتاقها، خوب که نگاه کردم دیدم یک شلوارک زنونه.س
یک لحظه خجالت کشیدم بپوشم، اما دیدم اینجور ازشر شلوارخیسم خلاص میشم، پوشیدمش وشلوارم رو انداختم کناربخاری که خشک بشه،
ده بیست دقیقه گذشت و من همش استرس اینو داشتم که اگه شوهریابچه های این اومدن با این شلوارک پاهام چیکارکنم، ازیک طرف به حرفش که میگفت تواین خونه مرد زندگی نمیکنه فکرمیکردم، تو همین فکرا بودم که خانوم ازاتاق اومد سمت پذیرایی، واااای بایک تاپ آستین کوتاه زرد و یک دامن کوتاه بالای زانو، اومد نشست رومبل ، سرم رو انداخته بودم پایین اما دوس داشتم نگاه کنم ببینم چیزیکه دیدم درست بوده، اما خجالت نمیذاشت، گفت که نگفتی چراعجله داشتی؟کجاکار داشتی که اینقدر دیرت بود؟
درحالیکه سرم روپایین انداخته بودم والکی باگوشیم ورمیرفتم، گفتم جایی کار داشتم که دیگه گذشت،نمیرسم، گفت خوب شرمنده که واسه خاطرمن به کارت نرسیدی، حالا بیابشین رومبل، میوه بخور، تا من چایی دم کنم، بعدهم رفت سمت آشپزخونه که مشرف بود به پذیرایی، نشستم رومبل، بعدازچند دقیقه دوباره اومد تو پذیرایی، نشست رومبل روبروم، نگاش که کردم تپش قلبم به اوج رسید، چرا تا الان خوب نگاش نکرده بودم، چقدر زیباس، چهره اش به یک زن سی و دوسه ساله میخورد، پوستش مثل برف بود، موهاش سیاهتر ازپرکلاغ، بدنش خیلی تراشیده بود، اون دامن کوتاهش فقط قسمت بالای رونش رو پوشونده بود، عریانی پاهای سفیدش وسوسه کننده بود، محو پاهاش شده بودم، گویا خودش اینو فهمیده بودکه مرتب پا عوض میکرد واین پاش رو روی اون یکی مینداخت، ازبین پاهاش شرتش پیدابود، آبی کمرنگ بود، چشام رو بستم و نگام رو چرخوندم جای دیگه که بیشترازاین هوسی نشم، گفت راستی تو جیب شلوارکی که دادم بهت یک گلموی سر بود یادم رفت درش بیارم، تاخواستم دست بکنم توجیب که ببینم چیزی هست یانه، گفت نه لطفأ دست نزن، بذارخودم درش بیارم، اومد نشست کنارم ، دیگه فهمیدم چیزیش هست، اومد دست کرد توجیب شلوارکی که پام بود، من که کیرم نیمه شق شده بود خورد به دستش، اون هم دستش رومیمالید به کیرم، لحظه به لحظه بزرگترمیشدکیرم، از رو خجالت وشهوت چشامو بستم،یکلحظه حس کردم کیرمو تو دست گرفته، گفت پیداش کردم، دنبال این بودم، تا خواستم چشامو بازکنم لبام داغ شد، لبای سرخ وگوشتیش رو گذاشته بود رو لبام، لباش گرمای زیادی رو به بدنم منتقل میکرد، زبونش رو کرد تو دهنم ومیچرخوند، تنم داغ شده بود، دستش رو از زیر شرت به کیرم رسوند و بادستای نرمش کیرم رومالش میداد، شلوارک رو کشیدم پایین که راحت بتونه کارشو انجام بده، تا نگاهش به کیرم افتاد، دهنش رو برد سمت کیرم، زبونش راچندبار دورکلاهک کیرم چرخوند، یکدفعه لباش رو قفل کرد روی کیرم و همش رو کرد تو دهنش، وای گرمای دهنش به کیرم لذت زایدالوصفی میداد، هرازگاهی ساک زدن رومتوقف میکرد وکلاهک کیرم رو میبوسید و میگفت جووووون، چه کیری، چه کلاهکی مثل لبو سرخه، چه بادی کرده، دوباره ساک میزد دراین حین حس کردم گرما و خیسی دهنش آبم رو داره میاره، کیرم رو دراوردم، بلندشدم واونم باخودم بلندکردم،گفتم تخت خواب نداری بریم اونجا گفت تکنفره.س، بعد ازاینکه ازشوهرم جداشدم با مادرم تنهازندگی میکنم، بردمش تو اتاق رو همون تخت خودش، تاپش رو دراوردم، سفیدی بدنش چشم آدم روکورمیکرد، یه سوتین آبی تنش بود کمرنگ مثل شرتش، شروع کردم ازش لب گرفتن، این اولین سکس من بود اما از فیلم وداستان سکسی،اصول سکس خوب رو فراگرفته بودم، شروع کردم لیسیدن گردنش، بوی خوبی میداد، مقداری عرق کرده بود، اما تراوش عرق آمیخته باعطری که زده بود منو مست میکرد، بابوسه های ریز وممتد ازگردنش به سمت پایین اومدم، دستم رو همزمان به پشت کمرش رسوندم و سوتینش رو بازکردم، یکدفعه سوتینش روکشیدم کنار، وااااااای سینه های خوش فرم با هاله های قهوه ای کمرنگ زد بیرون، نگاهم رو دوختم به چشماش، پلکاش سنگین شده بود بانگاهش سینه هاشو بهم هدیه کرد، دماغم رو گذاشتم بین شکاف مابین پستوناش و رایحه شون رو بایک نفس عمیق فرستادم توریه هام، با دست راستم شروع کردم سینه چپش رو مالش دادن و بازبونم سینه سمت راستش رو لیس زدن، سایزسینه هارو وارد نیستم اما سینه های پری داشت، صدایی ازش درنمیومد جز صدای تندتند نفس زدنش،
گاهی هم که نفس کم می اورد بایه نفس عمیق نفس میگرفت، رفتم پایین زبونم رو کشیدم روی نافش، دامن کوتاهش که تا الان پاش بود کشیدم پایین، یک قسمتی از شرت آبیش بخاطر خیسی چسبیده بود به کسش، شرتش رو آروم کشیدم پایین، یه کس تراشیده و تمیز خودنمایی کرد که آب روش مثل شبنم روی برگ میدرخشید، تا دستم رو کشیدم روش ، باصدای کش داری گفت آییییییییییی و گردنش رو آورد بالا و بانگاهش میگفت زبونتو بکش روش، اینو نگاهش میگفت اما دلم نمیومد، با انگشتام شروع کردم بازی باکسش، لاشو که بازمیکردم، دل دل میزد و تمنای کیرمیکرد، کیرم به بزرگترین حد خودش رسیده بود، چنان خودسرانه پیش رفته بودم که هنوزلباسام رو کامل درنیاورده بودم، سریع لباسام رو ازتنم دراوردم، کیرم که بدجور بادکرده بود رو مالوندم رو کسش، کس خانوم که حتا اسمش رو هم نمیدونستم هم متورم شده بود، شروع کردم به مالش کیرم رو کسش، کس تنگی داشت، چندبارکه کشیدم روش، طاقتش سراومد و باناله گفت: بفرست تو دیگه ، مردم، وای کسم کیرتو میخواد،آییییییی، من هم ازعمد فقط درمالیش میکردم که ناگهان یک لحظه دستاشو مشت کرد وشروع کرد لرزیدن، لرزش خفیفی داشت، منم مالش رو کسش رو زیادکردم اما نفرستادم تو، آروم که شد کلاهک کیرمو فرستادم داخل، واااای داغ بود، آروم فشار دادم نمیرفت، کسش فوق العاده تنگ بود، گفتم چ کس تنگی داری، چه داغه، که گفت کیرتو بفرست داخل دیگه، جررررم بده، پارش کن، منم آروم میفرستادم داخل، همچین که تا آخرکیرمو فرستادم داخل احساس کردم قلبم داره ازتو سینم الان میزنه بیرون، ناخودآگاه داد زدم، وااااای چه آتیشه، سوختم، وقتیکه کشیدم لذت وجودموگرفتم، دوباره فرستادم داخل، کشیدم بیرون، کم کم عقب وجلو کردن رو تندترکردم، پاهاش رو دورکمرم حلقه کرده بود وقربون صدقم میرفتم، میگفت با کیرت پارم کن، جرم بده، این کس چندوقته کیرنخورده، همزمان که تلنبه میزدم با دستام سینه هاش رو که الان دیگه نوکشون شق شده بودن ماساژمیدادم،
حس کردم داره آبم میاد تلنبه زدن رو متوقف کردم، بهش گفتم من درازمیکشم تو بشین روکیرم، درازشدم و اون بلند شد نشست روکیرم، تا کلاهک کیرم نرفت که یه جیغ بلندکشید، چندلحظه مکث کرد دوباره بیشترنشست وکم کم کیرم تا انتها تو سوراخ کسش نشست، دستام رو انداختم دورکمرش ، خودش تلنبه میزد اما باسرعت کم، منم که داغ و تو اوج بودم کیرم رو شدیدترمیفرستادم داخل، حس کردم بعدازچند دقیقه خسته شده، برش گردوندم و به حالت چهار دست وپا نشوندمش وکیرم رو ازپشت کردم توسوراخ کسش، وااااای اینجورتنگی کسش چندبرابرشده بود، ازصدای ناله ها وحرفایی که از رو شهوت میزد فهمیدم اینجوربیشتربهش حال میده، شکمم که به باسناش میخورد درحین تلنبه زدن، مست میکرد من رو، چنگ میزدم تو موهاش، درست مثل اسب سواری که سواراسبه و یال اسبشو چنگ میزنه، بدنم عرق کرده بود ودمای تنم بالارفته بود، دهنم خشک شده بود، اون هم که ناله میکرد ومیگفت: منو بکن، کس تنگم رو بگا، گشادش کن باکیر کلفتت، جرش بده کسمو، حس کردم از پشت کمرم تا پشت بیضه هام یک جریان والتهاب باشدت داره فوران میکنه، لذت وافر چنان مستم کرد که قبل ازاینکه مغزفرمان بهم بده آبمو بافشارخالی کردم توکسش، بگونه ای که حس کردم عصاره ی وجودم خالی شد توش، که همزمان گفت آخخخخ سووووختم، حرارتشو تازیر نافم حس میکنم، واااااای همشو بریز، آتیش کسمو خاموش کن واینارو که گفت با یه لرزش شدیدتر ازقبل ارضا شد ...
افتادم روش و چند دقیقه بیحال درازکشیدیم، گفتم ببخشیدنتونستم جلوخودم بگیرم که بالبخندگفت ایرادی نداره قرص میخورم ولبش رو گذاشت رو لبام وبعدش آروم گفت اسمت چیه:گفتم سپهر
ساعت نزدیکیای یازده شب بود،شب سپیدی بود...
گفت مادرم کرج خونه برادرمه، تاصبح پیشم بمون.
تا سپیده صبح، پیش خانومی که بعدأ فهمیدم اسمش سپیده هست، شب سپید رو گذروندم!

نوشته: سپهرداد

من ارش هستم 27 ساله از یکی از شهرهای کرمانشاه با قیافه ای معمولی این خاطره ای که براتون تعریف میکنم بر میگرده به 3 سال پیش زمانی که من تو بازارچه مرزی شهرمون مغازه بدلیجات داشتم همیشه حسرت در اغوش گرفتن و عشق بازی رو با کسی داشتم که بهم دیگه علاقه دوطرف داشته باشیم و سکسمون تنها به خاطر شهوت و ارضا جنسی نباشه بارها به خاطر شغلم به زن ها و دخترهای زیادی هم اغوشی و سکس داشتم ولی فقط از نظر جسمی ارضا میشدم چون عشقی در کار نبود. تا این که تو یکی از روزهای بهاری کسی رو دیدم که دیدن واشنایش سراغاز عشق و دوست داشتن و سکسی دلپزیر شد تازه مغازه ام رو باز کرده بودم که دختری تقریبا 26 ساله وارد مغازم شد و ازم قیمت پوستیژ رو پرسید فوق العاده زیبا بود فارسی صحبت میکرد و معلوم بود از مسافرایی که برای خرید به شهرمون امده بودند ا زش پرسیدم کجایی هستی که گفت تهران زندگی میکنم و یه مدت مهمون خونه عمه ام هستم تو کرمانشاه. از طبیعت و زیبای شهر و ارام بودن محیط شهرایی کوچیک صحبت کرد و گفت پدرم کرد و مادرم تهرانیه که چند سالی میشه که از هم جدا شدند گفت با پدرش زندگی میکنه و دندان پزشکی خونده و مادرش سالهاست ترکیه زندگی میکنه بهش تخفیفم دادم هم به خاطر ظاهر و زیبایش هم به خاطر مهمان بودن و خوش برخوردیش خریدش تموم شد و ازم خدا حافظی کرد نزدیک های بعدظهر بود که دوباره اومد مغازم و گفت جاهای دیگه قیمت گرفتم پوستیژ رو به قیمت خوبی بهم دادی میخوام واسه عمه ام هم بگیرم و باز سر صحبت رو باهاش باز کردم ازش پرسیدم چه مدت کرمانشاه میمونی گفت با پدرم یه مدته مشکل پیدا کردم و شاید چند ماهی کرمانشاه بمونم و شایدم برگردم کارت مغازه ام رو بهش دادم گفتم هر زمانی اینجا اومدی من در خدمتم.

چند روز از این جریان گذشت و تقریبا فراموشش کرده بودم که یه شماره ناشناس بهم سمس داد و ازم به خاطر پوستیز های که بهش دادم تشکر کرد و گفت احتمالا یه مدت دیگه دوباره برای خرید بیان و من هم جواب سمس رو دادم و خواستم سر صحبت رو باهش باز کنم و چنتا سوال ازش پرسیدم در باره اسم و سن و سال و این که چرا دانشگاه رو تموم کرده شاغل نیست گفت اسمم شیداست و لیسانس گرفتم و به خاطر مشکلات نتونستم تحصیلاتم رو ادامه بدم گفت که ساری دانشجو بوده و اونجا با یه پسر شمالی اشنا شده و باهاش ازدواج کرده و بعد از 2 ماه به خاطر دخالت های خانوادش تو زندگی خصوصیشون و وابسگی شدید شوهرش به خانوادش جدا شدند و تمام مهریه اشم بخشیده و گفت قصد ازدواج دوبار نداره. روز بعدش تلفنی باهم صحبت کردیم و حسابی دلش پر بود از زندگی از پسری که ازش طلاق گرفته از بد رفتاریهای پدرش با مادرش و جدا شدنشون و خیلی چیزهای دیگه منم دلداریش دادم و بهش گفتم همه انسانها مشکلات خاص خودشون رو دارند و هیچ انسانی مطلقاً خوشبخت و سعادتمند نیست و منم از مشکلات خودم گفتم و این سمس ها و صحبت ها ادامه داشت تااینکه تصمیم گرفتن با عمه اش برای خرید به شهرمون بیان و بهم گفت که برای عمه اش توضیح داه که با من تلفنی رابطه داره نزدیک های ساعت 11 رسیدند حسابی تو شهر گشتن و خرید کردن نمیتونستم دعوتشون کنم خونه واسه همین بردمشون رستوران و بعد از نهار چند جای دیدنی رو بهشون نشون دادم و نزدیک های عصر برگشتن .شب بهم زنگ زد و کلی تشکر کرد به خاطر مهمان نوازیم و گفت خالم خیلی ازت تعریف کرده و چند بار دیگه تلفنی باهم صحبت کردیم که احساس کردم کم کم بهش علاقه پیدا کردم بعد از گذشت یه مدت بهم گفت که دلم برات تنگ شده و میخام ببینمت بهش گفتم یه هفته دیگه میام کرمانشاه گفت خیلی دلم برات تنگ شده و نمیتونم تحمل کنم و گفت اگه بخای من دوباره میام اونجا که ببینمت .بهش گفتم اینجا یه شهر تقریبا کوچیکه و ما نمیتونیم راحت تو شهر باهم بگردیم اینجا خیلی ها من رو میشناسن و ممکنه برامون مشکل درست بشه گفتم شوهر خواهرم به خاطر کاری که براش پیش اومده چند روزی خونه نیست شاید کلید خونه خواهرم رو ازش گرفتم برای اینکه راحت باشیم و مشکلی برامون درست نشه گفت باشه منتظر خبرت هستم غروب رفتم خواهرم رو خونه خودمون اوردم و کلید خونشون رو به بهانه اینکه قراره یکی از دوستام بیاد اینجا 2 روزی بمونه و میخوام راحت باشه ازش گرفتم و به شیدا خبردادم که کلید خونه خواهرم رو ازش گرفتم که گفت فردا صبح میاد رفتم خونه خواهرم و شب رو اونجا خوابیدم صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم ساعت تقریبا 10 بود که بهم گفت خوابالو من ترمینال شهرتون هستم ادرس خیابان و کوچه رو بهش دادم که دوباره تماس گرفت که سر کوچه هستم مشخصات خونه رو بهش گفتم و در رو باز گزاشتم بهش گفتم راحت باشه و بدون اینکه اطراف رو نگاه کنه خیلی طبیعی مثل اینکه خونه یکی از فامیل های نزدیکش اومده وارد خونه بشه که دیدم وارد خونه شد تو بغلم گرفتمش بوی عطرش تو تموم خونه پیچید بهش گفتم دلم برات خیلی تنگ شده بود و خوشهالم دوباره میبینمت تقریبا 10 دقیقه باهم صحبت کردیم براش چایی اوردم و البوم عکس خانواده خواهرم رو اوردم که ببینه اومد رو پام نشست عکسهارو بهش نشون دادم بهش گفتم میخای باهم راحت باشیم بهم لبخند زد از رو مبل اوردمش پاین تو چشمای هم نگاه میکردیم خجالت میکشید لبام رو لباش گزاشتم شروع کردیم به لب گرفتن لب و زبونش رو حسابی مکیدم لباس هاشو اروم بیرون اورد بدنش خیلی سفید بود سینه هاشم کوچیک بودند شروغ کردم به مکیدن نوک سینه هاش با دستمم کسش رو از رو شرت میمالیدم حسابی حشری شده بود شرتش رو در اورد شروع کردم به خوردن کسش اه و نالش بلند شده بود حسابی داشت لذت میبرد شاید 5 دقیقا ای کسش رو خوردم که یه اب بی رنگ با دانه های سفید کوچیک ریخت تو دهنم بهش گفتم برام ساک بزنه بعد یه دقیقه گفت که حالت تهوع و تنگی نفس بهش دست میده و نمیتونه ساک بزنه رو پشت خابوندمش سر کیرم رو یواش کردم تو کسش که بهم گفت درد دارم در بیار از شانس بد من هم هرچی گشتم تو خونه کرم نرم کننده پیدا نکردم مجبور شدم با اب دهنم خیسش کنم و دوباره کیرم رو اروم تو کسش کردم و شروع کردم به تلمبه زدن با دستامم سینه هاش رو میمالیدم اه و نالش بلند شده بود و پشتم رو چنگ میزد شاید 5 تا 7 دقیقه ای داشتم تلنمه میزدم که احساس کردم ارضا میشم و تمام ابم رو ریختم تو کسش نای بلند شدن نداشتیم بهم گفت که سکس خیلی لذت بخشی بوده گونه هاش رو بوسیدم و ازش تشکر کردم ....................

ادامه دارد

نوشته:‌ آرش

سلام به همه دوستان من چند وقتی هست با شهوانی آشنا شدم داستان های زیادی خوندم و در نتیجه اقدام به نوشتن داستان کردم!!!!!
قابل ذکر هست که تمام این داستان ها زائیده ذهن بنده و هیچ واقعیتی ندارد!
از دوستان خواهشمندم که از فحاشی خودداری و نکات ضعف داستان رو بگن!
راستی اسم من نوید هست (مستعار)
هر داستان شخصیت های جدا گانه ای واسه خودش داره!
****************************************************
ساعت 2.30 بود تازه از خونه مادر بزرگن اینا که داشتن درستش میکردن اومده بودم و خیلی خسته بودم ولی خوابم نمیبرد حوصلم داشت سرمیرفت که یادم اومد دیشب بسته اینترنتی گرفتم خلاصه رفتم تو سایت های سکسی بازم خسته کننده بود چون با سرعت کم ایرانسل نمی شد دانلود کنم! خدا خدا میکردم یکی بهم زنگ بزنه بگه بیا بریم بیرون که دعام مستجاب شد و سیستم پسر عموم چند ساعت قبل به گا رفته بود و بهم اس ام اس داد پاشو بیا سیستمو درست کن!
منم کلاس گذاشتم و گفتم نیم ساعت دیگه حرکت می کنم!
منم که تو کونم عروسی بود که بیرم از این جهنم دره بیرون 3سوت آماده شدم و زدم بیرون
با سرعت داشتم میرفتم سر کوچه پیچیدم سمت راست که با کله رفتم وسط سینه خانوم همسایه که بهتره بگم جیگر همسایه!
دختره گفت: آروم تر هم میومدی بت میدادمش
منم که آب شدم رفتم تو زمین و گفتم شرمنده باید برم یکی منتظرمه نرم ناراحت میشه!
گفت : یعنی دوست دخترت از من قشنگ تره؟
گفتم : ای بابا دوست دختر چیه باید برم سیستم فامیلامونو درست کنم
گفت : پس بلدی سیستم درست کنی !
گفتم : آره
گفت : سیستم منم قاطی کرده (ولی سیستماش از هر سیستمی رو به راه تر بود)
گفتم :باشه
و رفتم خونشون نشستم پشت سیستم و روشنش کردم و هر چند دقیقه یک بار گوشمو نگاه میکردم که دیر نشه و چون گفته بودم. 30 دقیقه دیگه بیشتر وقت نداشتم!
سیستم سریع اومد بالا منم چپ چپ نگاش کردم یهو گفت : آها adsl مشکل داره
رفتم سیم و کابل وصل کردم دیدم کانفیگ نداره سه سوت کانفیگش کردم ok شد!
گفت فیلتر شکن داری منم که سرور فیلتر شکن بودم گفتم :آره و یه ساکس توپ بستم براش
(البته من ساکس و فیلتر شکن هم میفروشم که آخر داستان آی دی یاهومو میدم اگه خواستین بهم پی ام بدین بگیرین)
و سیستم درست شد داشتم بلند میشدم برم که کمربندمو گرفت و گفت بشین کارت دارم!
منم تخمام زیر گلوم پاپیون شدن و نشستم!
گفت سایت سکسی میخوام منم 3 4 تا سایت دادم و رفت توش و گفت برام دانلود کن (بد بخت از اینترنت اندازه سر سوزن هم حالیش نمی شد)
دانلود کردم و گفت بزارش ببینیم منم جنبه فیلم سوپر دیدن نداشتم و سه سوت شق میکردم گفتم نه بعداً . و دیدم موس رو گرفت و خودش بازشون کرد و دوتایی داشتیم میدیدیم زیر چشمی نگاه کردم دید دست کرده زیر شلوار لی و داره کسشو میماله منم کونم پاره شد تا تونستم خودمو کنترل کنم!
لامصب همشو لیست کرد و بازشون کرد دیگه منم داشتم واسه خودم میمالیدم که دختره گفت بیا واسه هم بمالیم منم دیدم سه میشه گفتم نه من دیگه برم !
که بلند شد و منو انداخت رو تخت که پشت سرم میشد و گفت حشریم کردی باید ارضام کنی منم میخواستم برم نه که خوشم نیاد ولی 1. تخم سکس رو نداشتم 2.شرفم تو کوچه میرفت 3.جنبشو نداشتم و سریع آبم میومد
بالاخره لبشو گذاشت رو لبم منم که بلد نبودم از صحنه فیلم سوپرایی که دیده بودم یه چیزایی یادم بود و شروع کردم به لب گرفتن دستشو آروم کرد زیر لباسم و بدنمو میمالوند منم شهوتی شدم وتیشرتشو دادم بالا و از روی سوتین میمالوندم که یه ولم کرد و بلند شد . خورد تو ذوقم منم بلند شدم که دیدم گفت کجا؟
گفتم : برم
گفت : وایسا کارت دارم
دیدم سوتینشو باز کرد زیپ شلوارشو کشید پائین و خلاصه در عرض چند دقیقه شد لخت مادر زاد
منم گفتم : اینجوریه دارم برات ضعف دو دقیقه منم لخت شدم
حالا دو تامون سکوت کرده بودیم
اون تو کف من بود و منم تو کف اون
من خوابیدم و پاهام وسطشو باز کردم یه دفعه یه چیزگرمی رو دور کیرم احساس کردم وایییییییی دست نازش بود وسطش گفتم راستی اسمتون چیه ؟
گفت : سارا
گفتم : منم سیاوش هستم
لبخند نازی رو صورتش نقش بست و شروع کرد برام ساک زدن منم به خودم میپیچیدم
که آبم اومد و همونجور افتادم فهمیده بود جنبه سکسم کمه واسه همین تصمیم گرفته بود اول خودشو حال بیاره بعد منو که اومد و کس نازشو گذاشت رو صورتم وای چه داغ بود چوچول و لبه هاشو میخوردم اونم صداش در اومده بود!
وسط کار گوشیم زنگ خورد از همونجا یه نگاه بهش کرد گفت نوشته افشین گفتم دکمه صداشو بزن صداش قطه میشه و اونم همینکارو کرد و اینبار نشست کنار تخت وپاهاشو باز کرد و بهم گفت انگشتتو بکن تو و بخور گفتم پردت پاره میشه!
خندید و گفت من پردم ارتجاعیه و منم یه چیزایی شنیده بودم و ادامه دادم یه ربع خوردم و انگشت کردم گفت سریع تر یه دفعه یه جرقه تو ذهنم خورد که بکنمش چون اون داشت ارگاسم میشد و منم جنبم پائیین بود موقعیت خوبی بود دستمو درآوردم و کیرمو دادم برام ساک بزنه خوب که خیس شد کردم تو کسش و تلمبه زدم دوبراه شروع کردیم لب گرفتن و اینقدر وسط لب گرفتن آه و اوه میکرد که بیخیال لب شدم و دیدم میخواد بیاد تلمبمو شدید ترکرد و سریع کیرمو آوردم بیرون و کسشو گذاشتم دم دهنم بهد 5 ثانیه بهترین معجون عمرمو خوردم سارا بیحال افتاده بود گفتم میخوام از کون بکنمت گفت حال نداره ولی من تازه اوج لذتم بود یه بالشت گذاشتم زیر شکمش تا کونش قمبل بشه بعدش چاک کونشو وا کردم و چند تا تلمبه زدم و آبم اومد!!
ممنون از اینکه وقتتونو گذاشتین

نوشته: 1028

سلام. والا من اولین بارم هست که دارم داستان مینویسم...خلاصه اگه مشکلی هم داشت به بزرگی خودتون ببخشید!
این داستان که تعریف میکنم ناموسن واقعی هس و ازتون معذرت میخوام یکم مقدمه اش زیاده. امید وارم که خوشتون بیاد..!
من محمد هستم 19 ساله از تبریز.
تقریبا 1 ماه پیش بود...
من یه دوستی دارم به اسم سینا که باهم خیلی صمیمی هستیمو کلا مثل داداشیم.
اینم بگم منو سینا میایم نت و تفریح میکنیم و تو نتم رفیق هستیم.البته از نزدیکم دیدیم همدیگه رو... نمیخوام از موضوع دور شم!!
یه روز سینا بهم زنگ زد و گفت محمد دوست دخترم از خونشون فرار کرده داره میاد خونه مادر بزرگش تو تبریز(خونشون تهران بود) گفتم خوب بیاد که چی؟ بعد گفت میتونی یه کار واسش پیدا کنی تا یه حقوقی بدن تا بتونه زندگیشو سروسامون بده؟ گفتم اتفاقا یه جا سراغ دارم داداش! یه تولیدی مانتو هس که دختر میخواد. گفت نوکرتم ممنون پس من شمارتو به زهره میدم(اسم دوست دخترش زهره بود) که باهات قرار بذاره و برین! گفتم باشه.بعدش قطع کردیم.
سه روز بعد دیدم یه اس ام اس اومد! (از اون اس ام اس ها که میگه: لطفا با من تماس بگیرید) بعد زنگ زدم دیدم یه دختری هس گفتم بله؟ گفت زهره هستم آقا محمد...گفتم اها شناختم دوست سینا هستین! گفت بله.بعد یکم حرف زدن خلاصه قرار شد فردای اون روز بریم محل کارو نشونش بدم و اگه خوشش اومد مشغول کار بشه!
فرداش ساعت 10 صبح بود گفتم نیم ساعت دیگه تو چهارراه آبرسان باش(یکی از خیابونای تبریز) خودمم حاضر شدم و راه افتادم.
من 10:30 اونجا بودم! ولی از زهره خبری نبود.زنگ زدم گفتم کجایی پس؟ گف معذرت میخوام تو راهم.دارم میرسم!! گفتم باشه یکم زود باش...خلاصه یکم بعدش اومد! زنگ زد گفت کجایی؟ گفتم کنار ایستگاه اتوبوس واستادم.گف آها اومدم! بعدش یه دختر از پشت سر صدام کرد! برگشتنی وقتی خواستم نگاش کنم از کفشاش نگا کردم تا رسیدم به پیشونیش(اینارو تو یه چشم به هم زدن دیدما)
به نظرم اومد که فهمید چه مدلی نگاش کردم! بعد سلام احوال پرسی سوار ماشین شدیم و رفتیم به محل کار. ولی خانم خوشش نیومد.منم گفتم اشکالی نداره بازم اگه کار سراغ داشتم میگم بهت اونم گف مرسی محمد جان لطف کردی.(راستی یادم رفت زهره رو معرفی کنم:دختری 21 ساله , قدش تقریبا 170 , خوش هیکل ) بعد آوردم تو همون چهارراه پیادش کردم گفتم خوشال شدم بازم مشکلی داشتین حتما بگین! گفت حتما بعدش خدافظی کردیم....بعد 2 روز یه اس ام اس داد که محمد خیلییی پسر گلی هستی من که واقعا ازت خوشم اومد! بعد منم اس ام اس دادم نظر لطفته عزیزم.فدات... ما همیتطور چند مدت باهم تو اس ام اس و تلفنی میحرفیدیم و درد دل میکردیم باهم. تا اینکه اینقد باهم راحت شدیم که شروع کرد از سکس کردنش با سینا گفت و...
بعدش فهمیدم که پردشو یکی از دوس پسراش زده.... بعدش به فکرم رسید منم یه دستی به سر و روش بکشم....هه هه!
یه مدت فقط حرفای سکسی میزدمو تحریکش میکردم (مخصوصا شبا) بعد یه بار وسط حرفام بهش گفتم ای کاش منم طعم سکس رو میچشیدم! گفت برو کلک تو باشی و سکس نکرده باشی! بعد گفتم نه باور کن سکس نداشتم... گف محمد درسته ازم کوچکتری ولی بهت حس دارم و دوست دارم واقعا.منم گفتم منم دوست دارم زهره بخدا...بعد یکم حرف زدیم یه هو به ذهنم رسید ببرمش تو باغ کارشو بسازم!! بهش گفتم زهره میتونی بیای بریم باهم بچرخیم؟دلم تورو میخواد... گفت: چرا که نه عزیزم حتما.خودت میدونی که من تنهام اینجا یه مادر بزرگ دارم که اونم میپیچونم!!! گفتم باشه پس آدرس خونه مامان بزرگتو بده بیام دنبالت بریم. آدرسو گرفتمو فرداش کارامو انجام دادم و زنگ زدم الان میتونی بیای؟ (ساعت 1:15 ظهر بود) گف نیم ساعت دیگه بیا دنبالم. منم به هوای سکس باهاش گفتم برم یه دوشی بگیرم بعدش برم....از حموم در اومدم و چون نیتم سکس بود از اسپری استفاده کردم. خلاصه رفتم دنبالش سوار ماشین شد گفتم ما یه باغ داریم جای با صفایی هس دوس داری بریم اونجا؟ گفت به به عاشق باغ هستم بزن بریم..... رفتیم اونجا یکم بازی کردیم وغذا خوردیم و قلیون کشیدیم بعد تو باغ ما وسطش یه اتاق درست کرده بودیم که وقتی میرفتیم باغ اونجا غذا اینا درست میکردیم. یه تخت هم اونجا بود که گذاشته بودیم رو زمین نشینیم (زمین مرطوب بود) بعد من رفتم دراز کشدم رو تخت اونم اومد کنارم نشست. بعد من که شق کرده بودم گفتم بخواب خوب! گفت اجازه میدی یعنی؟(مثلا دلبری میکرد) گفتم عزیزم راحت باش...اونم کنارم دراز کشید بعدش من واقعا حشری شده بودم خواستم اونم حشری کنم! با دستم زیر بغلشو قلقلک میدادم داش میخندید و میگف: محمد نکن إإإإ قلقلکم میاد بعد به شوخی بهش گفتم خوب پس چیکار کنم آخه؟؟ گف نمیدونم خودت ببین چیکار باید بکنی آلان! فهمیدم که از موضوع خبردار شده. من بهش گفتم واقعا خوش اندامی ای کاش....گفت ای کاش چی؟؟ گفتم ناراحت نمیشی اگه بگم؟ گفت باهام راحت باش تا باهات راحت باشم...گفتم ای کاش میتونستم بغلت کنم و تو بغل تو بخوابم...هیچی نگفت و اومد نزدیکتر بغلم کرد!!!
یعنی داشتم دیونه میشدم . بعدش گفت اینجا گرم شد یا من گرممه(بنظرم عمدا اونطوری گف) منم بهش گفتم آره یکم گرمه. بعد مانتو و شالش رو در آورد(زیرش یه تیشرت سفید بود که نوک سینه هاش معلوم بود اوووف) گفت حالا بیا بغلم. معلوم بود که اونم حشری شده مثل من! گفتم بیا اینجا بغلم. بازم دراز کشیدو صورتش سمت من بود نتونستم خودمو کنترل کنم و از لباش بوسیدم بعد دیدم چیزی نگفت! بار دوم بوسیدم و میخواستم مک بزنم دیدم اونم داره مک میزنه... دستمو بردم سمت سینه هاش و شرو کردم به مالوندن دیدم کم کم داره آآه و ههووه کوچیک میکشه! لباشو ول کردمو رفتم سراغ گردنش و شرو کردم به لیس زدن بد جور حشری شددده بود.دیدم دستشو برده سمت کیرم داره از رو شلوار میمالونه. وااای چه حس خوووبییی داشتم.... تیشرتشو در آوردم و همینطور سوتینش رو... داشتم مثل وحشیا سینه هاشو میخوردم اونم آه و ناله میکرد بعدش زیر بغلشو لیس میزدم که دیدم چشاش خماره....بهم گف تورو خدا منو بکن...گفتم یکم کیرمو بمال. کیرمو در آوردم داشت میمالید کیرمو بردم سمت دهنش ولی سرشو میبرد عقب! دیدم نمیخواد ساک بزنه شلوارمو پوشیدم و نشستم اومد سمتم گف توروو خدا غلط کردم ! شلوارمو در اورد و کیرمو گرف دستش شرو کرد به ساک زدن تخمامم با دستش میمالوند وااااای یعنی فک میکردم خواب میبینم. بعدش شلوارشو درآوردم و شرتشم انداختم کنار پاهشو دادم بالا شرو کردم به لیس زدن کسش اوووف عجب کسی بود!! کسش حسابی آب انداخته بوداااا.بعد گریه میکردو میگفت تورو جون مادرت بکن توش! از آب کسش زدم به سر کیرم و کیرمو انداختم توش تقریبا چند سانتی رفت توش که صدای جیغ زدنش شرو شد بعد دیدم حالش بده ترسیدم چیزیش بشه کیرمو در اوردم گفتم چطوری؟ حالت خوبه؟ گف اررررره چرا درش اوردی بکن خواهش میکنم... بعد تا ته انداختم توش چند ثانیه نگه داشته بودم که بازم صدای جیغ زدنش بلند شد. ولی توجه نکردمو شرو کردم به عقب جلو کردن.... وای خیلی حس خوبی داشتم انگار دنیارو داده بودن بهم! در حالی که اون داشت گریه میکردو میگف محمد بسه غلط کردم منم جواب میدادم یکم تحمل کن داره تموم میشه. نزدیک 15 دقیقه بود که داشتم از کس میکردمش دیگه از کنترل خارج شده بودم با زور برگر دوندمش و کیرمو تف زدم بعد یکمم به سوراخ کونش تف کردمو انداختم تو کونش من که میگفتم الان میمیره ولی دیگه دست خودم نبود داشتم همینجوری عقب جلو میکردم که حس کردم داره آبم میاد محکمتر عقب جلو میکردم تو کونش و تلمبه میزدم... بعدش آبم اومدو همه اش رو تو کونش خالی کردم! بعد کیرمو در آوردم در حالی که شل شده بود کیرمو دادم دهنش درسته کیرم خوابیده بود ولی از ساک زدنش خوشم میومد... بعد هردومون مثل جنازه افتادیم رو تخت و بهش گفتم معذرت میخوام اگه اذیت شدی. اونم گفت اشکالی نداره خوب بود ... بعد یه نیم ساعتی چرت زدیم که البته به صدای گوشی من بیدار شدیم! مادرم بود گفت که اومدنی نون بخر...بعدش هردومون لباسامونو پوشیدیمو من یکم اونجا رو مرتب کردم بهش گفتم امیدوارم که خوشت اومده باشه اونم گفت محمد خیلی دوست دارم کاش بازم بتونیم باهم باشیم منم گفتم منم دوست دارم عزیز دلم ایشالا که بازم میام کنار هم.... بعد بوسیدمشو گفتم اگه کاری نداری دیگه بریم؟
گفت نه گلم بریم..سوار ماشین شدیم و اونو بردم خونشونو خودمم نون خریدمو رفتم خونه...!
بعد اون روز 3 بار دیگه باهم سکس داشتیم ولی هیچکدوم طعم اولی رو نداااااد....

نوشته: محمد

عزيزان سلام، من سامان 23 سالمه اين ماجرا مربوط به 3سال قبل،من براي كنكورميخوندم يه بارك نزديك خونمان بودبادوستم اشكان بعضي اوقات اونجا ميرفتيم.هاني دوس دختراشكان خونشون روبه روي بارك بود،هاني با دختردعموش كه نكاراسمش بوداومدن نشستن روبه روي ما،خلاصه سرتونودردنيارم ش منو ازاشكان خواست وباهم دوس شديديدم.نكاردختري مانكن كشيده باكون قلمبه 16 ساله كه بيشتربجه محل توي كفش بودن،،اس دادباهم قراركذاشتيم اون وهاني من واشكان،4تاي توي كافي شاب تابستون بود.باراول وقتي ازنزديك ديدمش قندتودلم آب شد نشانه سلام دست دادوم و ازجلو رفتن تو كافي ازبشت باسنشو ديدم كيرم سيخ شد، اشكانم واي عجب كوني باهم عوض كنيم، ببينيم جي ميشه .بحث دوست داشتن و...شروع شد ولي من حواسم به كون نكاربود. شبو فقط نكار و خندهاش وكون نازش جلوي جشمام بود خلاصه كذشت تاجندروزي كه خونه اشكان ايناخالي شد وبرام زنك زد وكفت كه كلاس خياطي اند برم دنبالشون منم كه از خوشحالي نميدونستم جكاربكنم!سريع آماده شدم جنكي خودمو رسوندم باماشين درآموزشكاه وايسادم و باز نكارروديدم مثه يه حوري شده بود.اومدن سواربوي اتكلن وآرايش توي ماشينم بيجيد ،كويااشكان باهاني جندباررابطه داشتن تاكفتم خونه اشكان بريم نكاربهونه ديرشدن آورد هاني راضيش كرد،آخ جون ،خونشو ن رسيديم واشكان بايه شلوارك وركابي دروباز كردسلام داد و باهاني روبوسي كردن و رفتن تو اتاق من موندمو نكارجونم توي بذيراي بودوم كاش منم زودترباهاش آشناشده بودم سرموكذاشتم روباهاش كس شعركفتن منتظرفرست بودم قلبم تندتندميزد واي جه رونهاي داشت سرموآوردم بالا كه آوردم كفت ظهرآبكوشت خورده هنوزطعمش بيخ دندونشه منم كوشت دوس دارم جه طعمي داره ميشه منم بجشم سكوت كرد لبامو به لبش نزديك كردم وخودش شروع كرد لب كرفتن نكو كه هاني مربي شه ! واقعأ ازهركوشتي خوشمزتربودشروع كرديم لب بازي وزبون خوردن بعد كردنشو ليس زدم خيلي حشري شد و دستموتو سوتينش كردم براش ميماليدم بادست ديكه سوتينشو بازكردن سايزش هم سايز2تابرتغال بود باخودم كفتم تاجندوقته ديكه سايزشوجند برابر ميكنم شروكردم به زبان زن نوك بستوناش صداي آه ه ه ه اوووو ش بلندشد واي جه فازي ميداد دستامو بردم توي شرتش باسنشو مي ماليدم ،انكارجندساله زيمناستيك كار ميكرد، بازبون نافشو ليس ميزدم رفتم بايين شرتتشو بكشم سامان اونجا نه !كفتم بهم اعتماد كن ،آخه ميكن درد داره !نميزارم دردت بيا آوردمش بايين محض حيرت شدم دربههشت همين جاس كوس توبل كون قلمبه انكارتاحالا خودشم دست بهش نزده ! كيرم داشت ميتركيد منم باكمك اون لخت شدم ، واي سامان جقدكيرت بزركه فدات 19سانته جيزي نيس ، همه جاشو بوسه زدم وآب دهان رو سورراخ صورتي رنك كونش كردم آروم با انكشت فرو كردم خيلي تنك بود ديكه كاسه صبرم لبريز شده بود جالت كربه تنظيمش كردم بعد كمرشو توي دستم كرفتم و سركيرمو رو سوراخش كذاشتم وآروم فشار دادم سامان توروخدايواش خواست سرش بره كه يه ور شد سامان نميتونم خيلي بزركه! نكارجونم خودتم كمك كن فقط جنددقيقه س باز 4دست وباوايساد آب دهن روسوراخ نازش كردم كيررموروسوراخش كذاشتم اونم فشارمياوردكه بازشه ولي خيلي تنك بود كمرشو كرفتم وسركيرموحول دادم رفت كه نكار جيغش بلند شد ودستشو انداخت كه بااين كارش منم روش افتادم وتمام كيرم توكونش جاشد كيرم خيلي داغ شده بود سامان مرده م دربيار ،جندلحظه تحمل كن تموم ميشه صداي آه آي اوي... ش بلند شد منم آروم تلنبه ميزدم يهو كيرم تب تب ميزد آبم اومد كه ريختم توكون نازش وقتي درآوردم سركيرم تميز بود واقعأ عاشق كونش شدم دراين لحظه نكو اشكان و هاني دراتاق روبازكردن و نكاه ميكردن ! اكه بد بوديا غلط املا داشت خلاصه ببخشيد

نوشته: سامان

تنها 19سال داشتم که دانشگاه قبول شدم،با اونکه دانشگاه دولتی قبول شدم ولی دادن هزینه هاش برای پدرم مشکل بود.بعد از اینکه پدرم تمام هست و نیستشو تو شراکت از دست داد،یه نا امیدی خانواده ی ما رو فرا گرفته بود و با قبول شدن من امید دوباره به خونه برگشته بود.یک سال از درس خوندن من تو شهرستان میگذشت و تنها تفریح من درس و مشق بود با اون که آدم گوشه گیری نبودم ولی ترجیح میدادم مثل بقیه دوستام نباشم و بیشتر با پسر ها میپریدم و خوش بودم.تا اون زمان چیزی از جبر و اختیار نمیدونستم نمی دونستم خیلی از اتفاقات جبر الهی است و یه جورایی سرنوشته آدماست و ما اختیاری از خود نداریم،آشنا شدن من با رویا هم از همین نوع بود.وقتی برای اولین بار چشمم به چشمای روشن و آبی با اون رگه های سفید افتاد احساس کردم اون صحنه رو قبلا دیدم باورم نمیشد قراره روزی عاشقو دل بسته ی هم شیم.رویا از من دو سال بزرگتر بود و تو یه خانواده ی مرفح زندگی میکرد ولی اون دختری نبود اهل فخر فروشی باشه برعکس سادگی خاصی داشت،نه اهل دروغ بود نه خیانت.با دخترای دیگه فرق میکرد با دخترایی که فقط پولو میبینن.رویا بومی همون شهری بود که من درس میخوندم.یک سال از دوستیمون میگذشت با هم زیاد بیرون میرفتیم ولی هنوز دست همدیگرو نمیگرفتیم نمیخواستیم رابطمون مثل دیگران رابطه ی جنسی باشه با اون که هر دو حرفی در این مورد نمیزدیم ولی از نگاهمون معلوم بود هنوز وقتش نرسیده.
دو سال گذشت و منو رویا واقعا همدیگرو دوست داشتیم،هر جا میخواست بره بهم خبر میداد اگه خونه فامیل میرفت اجازه میگرفت که بمونه یا نه.اهل دوست بازی و رفیق بازی نبود ولی اگه با اون دو تا دوستش که کم و بیش در ارتباط بود باز زیر نظر من جایی میرفت.رابطمون به مرحله ای رسیده بود که دیگه جای برگشتی وجود نداشت،تو خلوتم با خودم فکر میکردم که عاقبت ما چی میشه؟هنوز بعد دو سال خانوادم خبری از این رابطه ندارن من هم که تو شرایطی بدی هستم تا درسم تموم شه برم خدمت چند سال طول میکشه تازه رویا از من دو سال بزرگتره و اگه من نبودم با اون همه خواستگار تا الان شاید یه بچه هم داشت،ولی انقدر این فکرا آزارم میداد که رفته رفته شرایط روحیم داغون شد و افسردگی شدید گرفتم.یه روز هایی میشد تو خونه دانشجوییم هیچی برای خوردن نبود و این رویا بود که کمک مالی به من میکرد حتی برام غذا می آورد.با اون که تمام تلاشمو برای کار کردن میکردم تو شهری بودم که آماره بیکاری برای بومی ها زیاد بود.یه مدت تو یه رستوران کار کردم ولی اون ترمو مشروط شدم و ترجیح دادم سریع درسمو تموم کنم.چهار سال گذشت رویا دیگه همه کسم بود،ما واقعا همدیگرو دوست داشتیم دیگه نه تنها دست همدیگرو میگرفتیم بلکه از رو عشق بوسه های عاشقانه بهم میدادیم،رویا چند بار خونه من آومده بود ولی من به خودم اجازه ندادم این عشق رو آلوده کنم به هوس بازی چون میترسیدم ازش زده بشم.
یه روز ازطرف حلال احمر یه اتوبوس که دارای تجهیزات اهدای خون بود اومد دانشگاه ما که از اساتید و دانشجو های داوطلب خون بگیره منم رفتم و خون دادم.6 ماه از این ماجرا گذشت و آموزش دانشگامون منو خواست و منو بردن پیش رییس دانشگامون رییس دانشگامون با مهربونی و دلسوزی ماجرا رو برام گفت:من هپاتیت داشتم از نوع A.اولش باورم نمیشد ولی به یه آزمایشگاه دیگه رفتم و مشخص شد که آزمایش درست بوده.دنیا تو سرم خراب شد،یه چشمم اشک بود یه چشمم خون...دنیا دیگه برام همون دنیا نبود حتی آدماش دیگه اون آدمای قبل نبودن،با نگاه کردن به اینکه آدما این همه دوندگی میکنن و قراره برن سر آخر زیر خاک نا امیدی تمام وجودمو فرا میگرفت..رویا از این ماجرا بی خبر بود چی باید بهش میگفتم؟؟؟اینکه دیگه نمیتونیم با هم باشیم؟
اینکه اگه با من ازدواج کنه اونم یه بیمار میشه...تازه اگه میدونست آیا راضی میشد یک دقیقه دیگه با من ادامه بده؟؟؟اینها همه سوالاتی بود که از خودم میپرسیدم..نمی خوام بگم چه شب هایی تا صبح بیدار موندمو گریه کردم..الانم که دارم میگم اشک از چشمام جاری شده و بغز گلومو گرفته .....سیگاری نبودم سر این جریان شب تا صبح بسته بسته سیگار کشیدم.تا صبح داریوش گوش میدادم و بعد از مرگمو تصور میکردم که رویا دست تو دست کسی دیگه است حتی جلو چشمام میومد کسی دیگه هم بستر رویا شده و این فکرا باعث میشد بغذم بترکه...
یک هفته ای از این جریان گذشت هر کسی از اطرافیان حاله منو میدید میگفتم مادربزرگم مرده منم بهش وابسته بودم و از این جور حرفا...رویا هم از دستم شاکی بود آخه تو این یه هفته باهاش سرد بودم و حتی دست خودم نبود یه چند باریم بهش بدو بیرا گفته بودم...
شب جمعه بود تو حالو هوای این بودم که قراره بمیرم بلند شدم رفتم امام زاده ای که با خونه ما نیم ساعتم فاصله داشت...وقتی وارده امام زاده شدم انگار که فردا قراره بمیرم دنیا رو سرم خراب شد وقتی دستم به زری رسید با صدای بلند گریه میکردم زجه میزدم هرکی اونجا بود فکر میکرد به خاطره عشق به آقاست ولی همش از اتفاق اخیر بود یادمه داد میزدم خدا چرا آخه من؟؟مگه من کم مشکل داشتم؟؟خدایا رویا رو چی کنم؟؟ تا نیمه شب امام زاده بودم و شب برگشتم خونه،وقتی رسیدم خونه تصمیممو گرفتم.......
من دیگه نمیتونستم با رویا باشم،وقتی این فکرو با خودم مرور میکردم اشک بی اختیار از چشمام جاری میشد.به خودم میگفتم بعد چهار سال بهش چی بگم؟بگم نمیخوامت..بیشترین ناراحتیم از این بود در موردم چه فکری میکنه؟ولی میدونستم سر آخر از من متنفر میشه...
یادمه بهم زنگ زد و برای اولین بار که زنگ زد بغز گلومو گرفت..موندم چی بگم گفتم بعدا بهم زنگ بزن..یه مدت بی محلی بهش کردم تا اینکه به حرف اومد گفت تو یه چی رو از من پنهون میکنی..منم جوری رفتار میکردم که فکر کنه برام عادی شده و تمامه شب به خاطر حرف هایی که بهش میزدم و اون دلیلشو نمیدونست میشستم زار زار گریه میکردم..
دیگه شروع کرده بودم به نماز خوندن و واقعا تاثیرشم میدیدم چون بهم آرامش میداد و از طرفی جوری که کسی متوجه نشه از اطرافیانم حلالیت میگرفتم ولی اون کسی که میدونستم حلالم نخواهد کرد کسی نبود جز رویا............
موضوع جدایی منو رویا جدی شد بعد از یک ماه بی محلی و توهینو بد دهنی...یادمه بهش گفتم اگه تو سالم بودی خونه من نمیومدی و اگه بهت دست نزدم خودم نخواستم مگه نه تو خرابی و از این جور حرفا که باعث شد دیگه چیزی برای موندن بین ما نزاره و یه تنفری از سمت اون به وجود بیاد که دیگه برنگرده گرچه اون نمیدونست قلب من پاره پاره میشد اون لحضه های آخر اون حرفارو بهش زدم و تو چشماش نگاه میکردم...امید وارم منو ببخشه
منو رویا از هم جدا شدیم یادمه به من میگفت حالا که همه منو تورو با هم تو شهرمون دیدن یاده آشغال بازیت افتادی...ای خدااا
بعد از اینکه خیالم از بابت رویا راحت شد و اینکه اون الان فقط یه ناراحتی داره اونم ناراحتی جدایست که اونم فراموش میشه بیماریمو با خانوادم در میان گداشتم و با حامی مالی که پیدا کردیم،آخه داروهاش گرونه الان دو ساله دارم درمان میشم.دلیل بیماریم هنوز صد در صد مشخص نیست ولی جنسی یا ارثی نبوده یا تیغ آلوده موقع رفتن به آرایشگاه بوده ...یا موقع اینکه دندونپزشکی رفته بودم با اون حال نتونستیم بفهمیم و چیزی رو ثابت کنیم....
از رویا بگم رویایی که میگفت تو نباشی من میمیرم ااگه تو یه روز منو نخوای تا آخر عمر اسم هیچ مردی رو نمیارم،چون از تو خیر نبینم از یه مرد دیگه میخوام خیرببینم.هشت ماه بعد از ماجرای من براش خواستگار اومد و اون بله رو گفت.....
من بعد از عقدش فهمیدم،بلند شدم رفتم شهرشون و با اون پسره دیدمش..دست تو دست همدیگه..انگار نه انگار...؟؟؟؟
دلم میخواست فریاد بزنم ولی دیگه چه سود؟؟؟من یه آدمه بی پول تو یه شهره غریب با چشمونی گریون که نای دیدن نداره دارم کسی رو میبینم که روزی همه کسم بود.حالا دارم میبینم دست تو دست اون پسرست...
شب عروسیشون رو به هزار زخمت فهمیدم،انقدر فشار عصبی روم بود اون شب میخواستم برم و عروسیشو بهم بزنم ولی دیگه دیر بود و این کار تو واقعیت امکانش نبود.انقدر جلو تالار ایستادم جوری که منو کسی نبینه آخه مادرش منو میشناخت،تا اینکه با لباش عروس دیدمش با داماد اومدن..
نمیتو نستم برم داخل ،صدای بزنو برقص و آدمایی که میدیدم از عمق فاجعه بی خبرن حالمو از ادامه ی زندگی بهم میزد.هیچ وقت قیافه رویا رو یادم نمیره..انقدر خوشحال بود که!!!!آقا دومادم مثل پروانه دورش می چرخید..آخر شب که از تالار در اومدن رو هم ایستادم با چشمانی گریون دیدم و برگشتم شهرمون...
الان 15 ماه شده اون ازدواج کرده،من اونو مقصر نمیدونم ولی حرف هایی نا گفته بینمون مونده که میدونم نا گفته باقی میمونه..من دیگه اون آدمه گذشته نیستم دلی از سنگ تو سینه ی من جای اون قلب قدیمی رو گرفته با اون که بیماریمو کنترل کردم ولی انگیزه ای برای خودم نمیبینم.من برای خودم گهگاهی شعر میگم.اینم تقدیم میکنم به همه دل شکسته ها...

آسمان ابریست...
آب از چشمانم جاریست...
و تبسمی تلخ نگاهم را به خود میدوزد...
با خود مینگرم که به کدامین ره دل سپردم..
و به کدامین مقصود به اندیشه نظر کردم...
زیر باران چشمانم میروم به سوی نا کجاآباد...
آهی میکشم از سر دلتنگی...
فریاد میکشم از فقان...
چشمانم خیره به جاده ای که تنها رهگذرش منم..
و افسوس میکشم چه دیر است برای بازگشت..
افسوس....

نوشته:‌ ایلیا

همزمانسازی محتوا