دوست دختر

بر اساس يک داستان واقعي

داستان از اونجايي شروع ميشه که من با دختري دوست شدم. مدتي از دوستيمون ميگذشت که خيلي بهم علاقهمند شده بود منم خيلي دوستش داشتم... يه روز بهش گفتم...شقايقم؟ بله عشقم!يه چند روز قرار بزار بريم شمال.امير جان! من نميتونم!!!مامان بابام بهم اجازه نميدن!!!خلاصه با کلي اينورو اونور با زرنگي خاله شقايق (نيلوفر)جور شد که بريم.ولي نيلوفر گفت بايد منم باشما بيام!منم که معلوم نبود خوشحال باشم يا ناراحت(چون بيشتر دوست داشتم با شقايقم باشم)ولي قبول کردم.فرداش رفتيم ترمينال که با اتوبوس بريم... نيلوفر تک صندلي نشست منو شقايقم با هم .من خيلي با شقايش گرم بودم وخيلي خوشحال. احساس ميکردم که نيلو حسودي ميکنه ولي به رو خودم نمياوردم از اونجام که نيلوفر خيلي خوشگل خوش اندام. بدن باربي داشت ولي شقايق يکم اندام تو پر, نه چاق! باشگاهم ميرفت.تو راه که بوديم شقايق هي سرشو رو پاهام ميذاشت نيلو هم خيلي نگاه ما ميکرد يکم گذشت که ماشين وسط راه توقف کرد...شقايق! من برم دستشويي برگردم .باشه گلم منم با نيلو ميريم چيزي بگيريم .در حين برگشتن بودم که نيلو رو ديدم دستمو گرفت!!! چي کار ميکني؟؟!! الان شقايق مياد ما رو ميبينه! امير اين شمارمه بگير بهت مسيج ميدم چرا؟ واسه چي؟ فقط جواب بده. چيزي نگفتم تا اينکه شقايق امد! بحثو عوض کرديم...سوار ماشين شديم بعد 1 ساعت مسيج داد! امير ميخوام بهات سکس کنم. منم با تاجب تمام جواب دادم براي چي!!!گفت دوست دارم بهات بخوابم. منم!(من نميدونم شما پسرا چه حسي دارين اگه دختري اين حرفو بهتون بزنه ولي من با او همه علاقه که به شقايق داشتم گفتم نه.)با اخميت تمام نگام کرد طوري بود که انگاري کارد ميزدي بهش خون ازش در نياد و کلي فحش تو دلي! ولي من فقط فکرم شقايقم بود که رو پاهام خواب بود.چند ساعتي گذشت رسيديم. ساعت 5 غروب بود يکي از دوستام که ازش کليد ويلاشنو گرفته بودم رفتيم اونجا. لباسامنو عوض کرديم وقتي که امدم از اتاق بيرون نيلوفرو ديدم با شلوار سفيد تنگ وچسبان که شرت صورتيش معلوم بود با لباسي که سينهاي هلوييش معلوم بود روسري يا شاليم نداشت!!! شقايق که امد با تاجب! ديد با صداي بلند گفت. نيلووووو!اينا چيه پوشيدي !!!. دوست دارم بپوشم تو چيکار داري؟؟؟ گفتم شقايق ولش کن بزار راحت باشه من ميرم اون اتاق.ميدونستم از عقده داره اين کارو ميکنه.شقايق امد تو اتاق درم قفل کرد امد بقلم.. اميرم بريم ؟ تو جون بخواه عزيزم از روناي نازو نرمش بلندش کردم و شروع کردم به لب خوري با لباي خشمزش.خوابوندمش رو تخت از گردنش با لبام حالت گوشتخواري گردنشو خوردم بعد شروع کردم سينهاش خوردن طوري که نوک سينهاش سفت مثل سنگ شده بود! حشريه! حشري بود که بهم مدام ميگفت امير جونم پايينمو بخور!!! با زبون جوري ميخوردم که بدنش خيلي گرم شده بود که ابش امد.بعد رفت سمت کيرم درش اورد يه طوري ميخورد که شهوتم خيلي بالا رفته بود کم کم داشت ابم ميومد که به خنده گفتم بسه عزيزم بقيش باشه واسه بعد.بهش گفتم! شيطون تو که بلد نبودي! امير بخاطر توفيلم آموزشي ميديدم. قربون شقايقم برم که فکر منه.رفتيم بيرون امير من برم چيزي بخورم گشنمه.نيلو امد پيشم. امير ديدم چي کار کردين! با اصبانيت گفتم نيلوفر زياد داري ما رو ديد ميزنيا!!! کاري نکن بفرستمت خونه! گوشيشو جلوم گرفت! اين مسخره بازيا چيه؟ پلي کن امير! پلي کرم ديدم سکس منو شقايقه!!!!! (از بالاي اتاق پنجره بود که از طريق چهار پايه ازمون فيلم گرفته بود)... ن!ن! نيلو اين چيه؟؟؟ -مدرک جرم!-يعني چي! شوخيت گرفته الان پاکش ميکنم! هه هه!!! کپي گرفتم اين تو حافظه گوشيمه!تو رم ام دارمش.اين کارا چيه؟؟؟واسه اينکه گفتم نه! اين کارا رو ميکني که حرس منو در بياري!؟ با حالت بغض اره.! اره.! تو بهم دست رد دادي! ميتونستي باهام دوست باشي من فکر ميکردم با اون مسيجي که بهت دادم ميايي پيشم... از وقتي که با شقايقي من هميشه حسودي شقايقو ميکردم امير ديگه برام چيزي مهم نبود. اون دوست داشتنت به شقايق اون محبتي که بهش داري. صادق بودنت باهاش ميخواستم مال من شي.. نيلو جان من شقايقو دوسش دارم بدون اون نميتونم! نيلو مگه تو دوست پسرت سينا؟ بهاش نيستي؟ اون عوضي فقط به فکر سکس با منه!!! کاش اونم يکم مثل تو بود وقتي کارش تموم بشه ولم ميکنه! منم مثل خيلي از دختراي ديگه ميشم. چندتا ازداستاناي دوستاشو گفت چي به سرشون امده گفتم خاله جان تو بايد تو انتخاب دوست پسرت دقت کني گول لباسو. فشن کردنو لباس پوشيدنو مانکن بودنو. اينارو نخور دروست بايد خوشتيپ و يکم خشگلم باشه! ولي اخلاقش. بسنج ببين چقد دوست داره! صداقتش اينا...يکم آرومش کردم که شقايق امد.بچه ها! در مورد چي حرف ميزنيد؟ هيچي عزيز دلم داشتم ميگفتم بريم با هم پايين جاده يه صاحل توپ منتظرمونه. چشم عشقم هر چي تو بگي. پاشو نيلو يه لباس درست بپوش بريم رفتيم صاحل آتشي به پا کرديم نشستيم شقايق رو پهام نشسته بود بوسم ميکرد.عزيزم اروم باش زشته خاله نيلو اينجاس! اميررررر!!! انقدر بهم نگو خاله! اينجور ميگي انگار چند سالمه!. هه! هه! ببخشيد خانم نيلو عزيز. يه نيش خندي زد! شقايق تيکه رو انداخت اوه! اوه! داستان چيه؟!! هيچي گلم! نه فکر کنم يه خبرايه! منم قرمز کردم نکنه نيلو چيزي گفته!! با تاجب گفتم شقايق!!! هه هه هه! شوخي کردم بابا!!! بلندش کردم بردم انداختمش تو دريا! اخخخ! خيسو خالي شدم اميررر!! اييييي سردمه! هه هه عزيزم شوخي کردي شوخي کردم! خوب بابا آقاي با مزه! امير بريم خونه سردمه باشه گلم. برم حموم دوش بگيرم بيام. رفتم تو اتاق چند دقيقه بعد نيلو ديدم! امد تو اتاق! در رو بست يه لباس خواب مشکي بلندي پوشيده بود! تا نگاش کردم لباسشو در اورد لخت بود! منم که از تاجب قرمز کرده بودم!!! يه بدن خوشگل ناز سفيد! منو انگار برق گرفته بود به ارومي امد بقلم منم هيچ کاري نکردم! لباشو گذاشت رو لبام همچين بوس شهوتي ميداد که تا به حال با شقايق اين کارو انجام نداده بودم!!!بعد 1 دقيقه به خودم امدم گفتم بسه! من نميتونم! اروم امد دهنشو اورد جلو گوشم.امير قول ميدم به کسي چيزي نگم فقط خودمو خودت! شروع کرد گوشامو خوردن. کشيدمش کنار. نيلو بيخيال شو!.اونم با سختي تمام گفت اگه شروع نکنيم اين فيلمه! مدرک جرمتون رو به مامان بابا شقايق ميگم!.منو تحديد ميکني؟ نه امير! اه ه ه!! بيا شروع کنيم ديگه.! شروع کرد به لبامو خوردن چند دقيقه لبامو ميخورد که حشريم کنه. که ديگه خسته شدم!بهش گفتم همين يه بارا؟؟؟ باشه قول ميدم.پس سريع باش تا شقايق نيومده..خوابوندمش رو تخت لب خوري عميقي کرديم رفتم رو سينه هاش. اون هلوي سفيدو نرمش که نوک کوچکي داشت با زبون خوردم چنان بوسه اي به شکم کوچيکش ميزدم که گفت اويييي! امير قلقلکم ميگره رفتم رو کس کوچيک سفيدش از وسط باز کردمش قرمز قرمز بود. خيلي ناز بود. گفتم پرده داري يا بازه؟ نه پرده دارم امير! ولي ارتجا ايه. مشکلي نيست عزيزم مال خودته. اين کارا رو سريع انجام ميدادم از ترس اينکه شقايق نبينه از يه طرف فکر خيانت بهش از طرف ديگم شهوت لعنتي که همه انسانها دربرابرش ضعيفن يکي مثل خودم.کيرمو از عصبانيت توش کردم يه اه ه ه ه! بلندي کشيد!!امير من اولين بارمه اروم بکن عشقم دردم مياد!!! از قصد در اوردم يه بار ديگه با سرعت کردم توش که با صداي اييييييي! امير سوختم!!! خون رو کيرم ديدم با دستمالي پاک کردم اروم اروم شروع کردم به کردن چنان اه اه! ميکرد که انگار دنيارو بهش دادن من هم از شهوت هم از فحش تو دلي به خودم. کردمو کردم تا اينکه آبم داشت ميومد. دستمال رو بيارآبمو بريزم توش نه امير بريز رو سينهام! باشه. امدم جلوش ابم خيلي زياد بود کل سينهاش پر آب بود! چقد آب داشتي امير؟!!! اره کل شهوتم رو گذاشته بودم بيام با شقايق ايجا ولي تو... يه نيش خندي زد! برو بابا مگه بهت خوش نگذشت؟! منم گفتم بازم عقده نکنه کاري کنه! گفتم اره خوش گذشت. بعد از سکس احساس شرم ميکردم از خودم بدم امده بود. سريع جمعو جور کرديم تا اينکه شقايق از حمام امد. چطوري عشقم؟ چرا بهام نيومدي حمام! سري بعد ميام عزيزم.امير چته عزيزم ناراحتي؟ چيزيم نيست! نيلو امير چشه؟نميدونم من تو صاحل بودم! امد بقلم گفت امير جونم من از کارت ناراحت نيستم! نيگاش کردم يه بوس به لباش دادم خيلي دوست دارم.اي جان عزيزم منم دوست دارم . به خنده گفت! امير امشب برنامه داري واسم کلک؟ نه عزيزم حال ندارم بزار واسه بعد رفتيم خوابديم...صبح شد وقتي چشامو باز کردم نيلو رو ديدم بقلم خوابيده بود داشت نگام ميکرد! از خواب پريدم.ديونه!!!چيکار ميکني الان مياد! نه انقد ديونه که تو بهم ميگي نيستم! شقايق رفته دم صاحل داره ورزش ميکنه!خوب تو اينجا چيکار ميکني؟! خوب امدم بقله عشقم ديگه!بله!!!! نيلو برو از تخت اونور حال ندارم!چرا نميفهمي! من شقايقو دوست دارمميفهمي؟! خوب امير منم تورو دوست دارم ميفهمي؟! اي بابا!!! امد بقلم لبامو خورد نکن نيلو!! مگه نگفتي فقط يک بار؟؟! خوب من سکسو گفتم امير جان! نگفتم که دوستيمون يه بار! من دوست دارم عاشقت شدم عاشق رفتارات کارات حس کردنت عاشق همه چيت. تو جون مني امير من راضيم شقايقم باشه نميزارم بفهمه فقط ميخوام باهات باشم. نيلو اين کار من خيانته! تو دختر دوست داشتني هستي ولي من عاشق شقايقم نميتونم! بخدا نميتونم همون سکسي که با هم کرديم کلي پشيمونم از خيانتم! با هم کلي جرو بحث کرديم... انقدر بي حال بودم که بيرونم نرفتيم! فقط خونه بوديم.امير جونم پاشو عشقم پاشو تمبل خان نه شقايق گلم حال ندارم! اي بابا امير چته نميخواي بهم بگي؟ نه چيزي نيست گلم.فقط يکم حالم بده!چيه اخه سرما خوردي پاشو بريم دکتر نه خوبم. پيش خودم گفتم اگه اينجوري کنم بيشتر شک ميکنه. باشه الان پا ميشم. خوب پس من برم يکم صبحونه بگيرم. تو حين رفتن نيلو امد منم داشتم لباس عوض ميکردم که امد پشتم دستشو گذاشت رو کيرم فشارش داد! چيکار ميکني؟اون چيزي که مال منه بهش دست ميزنم! سريع عوض کردم. دستمو گرفت گذاشت رو کسش لمسش کن امير خيلي حشريم.منم که ديگه خسته شده بودم ازش. ميخواستم کارش تموم شه ولم کنه همينطورم تسليم حوسم بودم پيش خودم گفتم بابا چند روزه ديگه!تموم ميشه! شروع کردم به لب خوردن خودشم تاجب کرد حتما پيش خودش ميگفت نه به اون پا ندادنش نه به اين رام شدنش! ولي قشنگ همکاري ميکرد شلوار نازکي داشت سريع کشيدم پايين دستمو گذاشتم رو کسش انقدر نرم بود که انگار دارم نرمترين چيزو ميمالم.چنان شهوتي درش بود که از گرمي شهوت بدنش عرق کرده بود مدام ميگفت اه! اه! اه! امير عشقم... انگار شهوت با عشق داشتن رقابت ميکردن.امير اميرابم داره مياد! اه!نيش خند زنان گفت.. چه حالي داد! امير انگار دوست دارم اين کارو 1000بار ديگه همين الان باهات کنم شقايق الان مياد! لباساتو بپوش شقايق امد صبحانه رو خورديم. امير بريم بيرون؟ باشه شقايقم لباساتو بپوش نيلو با نگاهي معصومانهنگام کرد! امير جان! منم بيام؟ بله شمام بياييد. رفتيم بيرون از شانس ما يه بازاري بود که از اونجا چندتا وسيله گرفتيمو امديم طرفاي 6 غروب بود برگشتيم ويلا... شقايق من ميرم حموم يه دوش بگيرم. باشه عزيزم رفتم وقتي برگشتم ديدم شقايق بد جورنگام ميکنه! چيزي شده شقايق؟ تو بگو امير؟! من چي رو بگم؟ با گوشي نيلو ميخواستم اهنگ گوش بدم فيلم سکسمون رو ديدم!!! چيييي؟؟؟!! من سريع از ترس گفتم خود نيلو کجاست؟تو اتاقه خوابه تو دلم گفتم بدبخت شدم! امير تو ميدوني چرا همچين کاري کرده؟ نه! اخه از کجا بدونم! الان ميرم به خودش ميگم. نه نه! نرو بزار ببنيم ميخواد چيکار کنه! با اين يعني ميخواست به بابات بگه؟ نميدونم! والا!نيلوفر اصلا اينجور دختري نبود.امير نکنه اونجا گفت منم ميام با بابام نقشه چيده؟!! (تو دلم گفتم عجب شير تو شيري شد خدا رحم کنه) نه عزيزم به نيلو نمياد اين کارا!!! يه دفه نيلو امد! آهاي پشت سر کي حرف ميزنيد؟؟؟ هيچکس! نيلو داشتيم ميگفتيم شام چي دروست کنيم؟! شام چيه امير! نيلو اين چيه تو گوشيت؟؟؟ نيلو با تاجب يه تک نگاه بهم کرد! منم خشکم زده بود!. گفتم الانه که همه زندگيم از دستم بره! نيلو بگو ديگه چرا خشکت زده؟! اي اين چيزه اينو بخاطر امممم!!! بگو ديگه! (منم ميتونستم حقيقتو بگم ولي ميترسيدم از کاري که با نيلو کردم(سکس) ديگه شقايقمو نبينم!) تا بدتر از اين نشده گفتم که... نيلو ميخواست ازمون مدرک جرم بگيره که... تا از من باج بگيره! شقايق گفت واا!!! باج چي؟؟؟ نيلو؟؟ چي ميگه امير؟ نيلو که مات مونده بود چي بگه!.. اره ازم پول ميخواست 2مليون گفت اگه ندي اين فيلمو به باباش ميدم. نيلو فقط منو نگاه ميکرد انگاري که از بغض ميخواست بترکه بزنه زير گريه.نيلو تو به غير از خالم جاي خواهرم بودي!!!! محرم من بودي از همه کارام با خبر بودي!!! چرا اين کارو باهام کردي؟!!! خوب پول ميخواستي ميگفتي احمق ديونه اه! بيا من تو حسابم 5مليوني دارم هرچقدر ميخواي وردار گورتو گم کن! منم با اصبانيت(دروغکي) ... نيلو گمشو بيا بيرون کارت کارم شقايقم گريه کنان رفت تو اتاق. بردمش بيرون کلي بهم فوش داد. اخه اينا چي بود بهش گفتي ؟!!! نيلو چاره اي نداشتم!!! بخدا فکرم جا ديگه نبود! نيلو داشتيم لو ميرفتيم! من شقايقو دوست دارم نميخوام از دستش بدم! بهت گفته بودم اين کارا رو نکنيم! اينم نتيجش!!! حالا که شده نميشه کاري کرد نيلو يه مدت بگذره فراموش ميکنه. براي اينکه نراحت نباشه کاري نکنه. لباشو خوردم.! گفتم بازم بخواي هستم عشق بازي!(اصلا نميدونم چطور اين حرف به زبونم امد) يه دفه گفت باشه نفسم! انگاري که آب رو آتش ميرزي آروم شد!!! سر دو راهي مونده بودم نميدونستم با شقايق باشم يا با نيلوفر!!! نيلو با اون علاقش بهم انگاري که واسم مهم شده بود اصلا نميدونم اين مهم شدنش واسم از کجا امده بود!!! که بعضي کلمات که نبايد ميگفتم! ولي بهش ميگفتم!!! رفتم پيش شقايق. شقايقم عزيزم گريه نکن گلم! امير اون نامرد چطور تونست با ما اين کارو کنه؟!!! نه شقايق اونم خامي کرد اشتباه کرد شايد داستاني چيزي پشت اين قضيه هست! من فعلا نتونستم از زير زبونش چيزي بکشم بيرون! هق هق کنان بهم گفت! يعني امير نيلو مشکلي داره؟؟! چيزي معلوم نيست عزيزم بزار ميفهميم!. يکم گذشت شقايقو دل داري دادم با زور خوابيد! رفتم پيش نيلو تا فکري کنيم واسه اين گند کاري! امير شقايق حالش چطوره؟ بد! به زور خوابوندمش! اي واي ببين چي کار کردي امير! با اصبانيت داد زدم! نخير تقصير تو بود اين گندو به بار اوردي با اين مسخره بازيات! بدبختم کردي.خودتو نراحت نکن عزيزم من اين کارا رو بخاطر تو کردم من دوست دارم. امد لباشو گذاشت رو لبام خورد گردنو سينمو ميبوسيد کم کم حشريم کرد. خوابوندمش رو تخت لباشو شديد ميخوردم دستمو گرفت برد تو شلوارش شرتشو دست زدم ديدم خيسه! دستشو اورد رو کيرم مدام ميگفت اين مال منه! يکم باهاش بازي کرد نيلو شروع کرد لباسامو در اوردن منم لباساي اون. همونطوري که روش خوابيده بودم بدن سفيد نازشو ميخوردم برگشت امد رو من شيطون ميخواست کير سواري کنه! خوابيد روش بالا پايين ميکرد من اصلا تکون نميخوردم اه! اه ! اه! امير چه حالي ميده! اه! اه! عزيزم يجور اه ميکشيد که شهوتم بيشترو بيشتر ميشود.دستاشو گرفتم با سرعت بالا پايينش ميکردم... جون! امير تند تند بکن! اييييي! خيلي خوب بود به بغل خوابوندمش رفتم بغلش يه پاشو دادم بالا کردم توش خيلي حال ميکرد لباشو ميخوردم تند تند عقب جلو ميکردم! تا اينکه صدا نازش که شهوتمو 3 برابر کرده بود ابم داشت ميومد به ارومي در اوردم ريختم رو سينش. از شدت شهوت بودنمون تو سکس تمام بدنمون خيس اب بود! از بي حالي جفتمون افتاديم رو هم بعد از چند دقيقه نيلو پاشد رفت حموم منم رو تخت دراز کشيدم که چشام کم کم رفت رو هم خوابم برد... وقتي چشامو باز کردم يکم تار ميديدم! يکي داشت موحامو ناز ميکرد! به سختي چشامو مالوندم به هم ديدم شقايقه!!! که با ناراحتي موحامو ناز ميکنه.سلام شقايقم! صبح بخير! چي شده قربونت برم؟ امير؟!! جانم؟منو دوست داري؟ اين چه سواليه گلم تو عشقمي. پس چرا بهم خيانت کردي؟؟؟ منو ميگي خشکم زد!!! انگاري به برق 3 فاز زدنم از تخت پريدم شقايق قربونت برم من کي بهت خيانت کردم!؟؟ من دوست دارم.امير سعي نکن دروغ بگي نيلو همچيزو بهم گفت! چي! چي! گفت..؟ ديشب اصلا خوابم نبرد نيلو بهم مسيج داد که بيام اين يکي اتاق! ديدم جفتتون با هم لخت بودين!!! ديدم چه قشنگ باهاش عشق بازي ميکردي! نيلو بهم گفت چه جوري خامش کردي !!! با اون فيلم گرفتن! که بهش گفتي بگيره...!!!تو به نيلو گفتي که از سکسمون فيلم بگيره که بعد من الکي بهش وعده دوستي بدي باهاش سکس کني!!! اينا همش داستان بود که من دستم به گوشيش برسه فيلمو ببينم که اين قص هارو بهم بگي! منم با نيلو دعوا کنم تو هم راحتر به کارات برسي! که ديگه فکرم به خيانت کردن تو نباشه از نيلو بدم بياد اره!!!! ... نه! نه! دروغه! بخدا دروغه! بزار کله داستانو برات تعريف کنم چي شده. امير من عاشقت بودم! چرا با من اين کارو کردي؟!! نه! نه! بزار برات بگم ديگه داستانو! اي بابا باز ميخواي چه قصه اي بگي؟ باشه بگو گوش ميدم ولي تو هنوزم يه دليل دروست بيار ديشب واسه چي رو نيلو بودي؟؟؟! بگو..! بگو ديگه چي داري بگي؟... نه! شقايق اون بعد اين بود! قربونت برم بزار بگم ديگه! اين نيلو عوضي کجاست؟ تو توضيحتو بده! ميخوام برم زود باش! بري! کجا؟.. خونه منو تو ديگه تمام! نه ترو خدا شقايق! من رفتم ديگه سمت من نيا!..با بغض حرف ميزد انگار داشت خفه ميشد! نه! نه نرو! از ترس و اصبانيت دستو پام ميلرزيد نميدونستم چي کار کنم!!! خودمو گم کرده بودم! حتي نذاشت براش تعريف کنم! بدو بدو رفتم دمبال نيلو! ديدمش داره با شقايق لباساشنو تو چمدون ميزارن رفتم يقه نيلو گرفتم يکي زدم زير گوشش! عوضي به شقايق من چي گفتي!!! زد زير گريه شقايق امد جلو نيلو. زود باش بگو که تو اتوبوس بهم مسيج دادي! که ميخواي باهام سکس کني! اينها شقايق الان بهت نشون ميدم.گوشيو نگاه کردم! اصلا انگار همچين مسيجي وجود نداشت پاکش کرده بود!. چيکارش کردي؟!! پاکش کردي؟... شقايق با حالت گريه داد زد! اميررررر! بسه ديگه خفه شو! ديگه نميخوامت!!! ديگه حتي اندازه پشه واسم ارزش نداري! برو گم شو! منم بغضم ترکيد گريم گرفت! شقايق من دوست دارم تو عشقمي من بدون تو دووم ندارم!!! خيلي عصباني بودم چشام پر خون شده بود... اون عوضي چرا باهام اينجوري کرد! از حس حسادت بود؟ يا فهميده بود من شقايقو با اون عوض نميکنم! خواست مارو بپاشه! گفتم ايجور نميشه شقايقو حل دادم اونور گردن نيلو گرفتم ميخواستم خفش کنم! که نيلو دستشو گرفت سمت شقايق! برگشتم نگاه کردم..! ديدم زمين پر خون شده!!! از ترس نميدونستم چي کار کنم! سر شقايق خورده بود به لبه تيز ميز آرايش! يا خدا!گريه کنان گفتم شقايق عزيزم پاشو! اصلا نميدونستم چي کار کنم! نيلو گريه کنان ..امير امير! يجوري شده بودم انگار کر شده بودم! يکي زد گوشم! به خودم امدم سريع زنگ زدم اورژانس بعد 10 دقيقه رسيدن .رفتيم بيمارستان چند ساعتي گذشت که کلي سوال پيچمون کردن نيلو زنگ زد باباي شقايق. دکتر امد...آقاي دکتر حال شقايق چطوره ترو خدا بگين!.. شما کيه مريض هستين؟ من خالشم! اروم باشيد. ضربه سختي به سرش خورده.فعلا بي هوشه هنوز نظر کاملي نميتونم بدم. ولي دچار فراموشي شدن! زدم تو سر خودم! سرم داشت گيج ميرفت. که افتادم زمين. وقتي چشممو باز کردم ديدم به دستم سروم وصله!خانوم! خانوم! بله؟ من از کي اينجام شما ساعته4 که بي هوش بودين! سرمو قطع کردم بدو بدو رفتم اتاق شقايقو ديدم.نيلو جلو در نشسته بود. چي شد!؟ فعلا بي هوشه! باباش داره مياد امير بهتره تو بري! چي چي رو بري! تو اين بدبختي رو به بار آوردي شرمت نمياد حتي تو چشام نگاه ميکني؟ امير تو منو بازي دادي از من سو استفاده کردي!!! فکر کردي من نميفهميدم به دروغ بهم وعده دادي که باهام ميموني!!! منو پيش عزيز ترين کسم خار کردي! با اون حرفات! باهام عشق بازي کردي! اره من فيلمو تو گوشيم از قصد گذاشتم تا ببينه!.. دروغ چرا ميگي بيشور!!! اون همه بهم گفتي دوست دارم! باهات 1000بار ديگم عشق بازي کنم سير نميشم از اين چرتو پرتا!!!. من فکر ميکردم شقايقو يادت ميره! با اين کارم(وعده سکس) اونو به تو سرد کنم ...! ديگه تموم شد.من شقايقمو از تو ميخوام بخدا روزگارتو سياه ميکنم!.. حالا باز شروع نکن! باباش الان مياد تورو ميکشه. برو تا بعد. بهم قول بده که شقايق بيدار شد همچيو واسش تعريف کني راستشو!. امير!!! من! من هنوزم دوست دارم اين کارا کردم که با شقايق تموم کني مال من شي نميدونستم اينجور ميشه!!! هه! گند زدي! نيلو اولشم گفتم من عاشق شقايقم! من همه کارا رو بخاطر اون کردم... ميدونم! خوش به حال شقايق خوش به حالش چيه! شقايق با اين کاراي تو الان گوشه بيمارستانه!!! برو امير شقايقو دوست داري برو! يکم فکر کردم. گفتم باشه ميرم...رفتم خونه يک هفته اي گذشت البته واسم اندازه1 سال گذشت! که نيلو بهم زنگ زد. سلام امير سلام! شقايقم چطوره!؟ ايجور نميشه حرف بزنيم! قرار بزار ببينمت امير باشه ساعت 4 بيا پارک هميشگي که منو شقايق ميرفتيم حتما بلدي کجاست!؟ اره ميدونم. تو همچي مارو ديد ميزدي تاجبي نداره ! قطع کردم.رفتم ديدمش سلام امير خوبي؟ شقايقم چطوره؟ جواب سلام واجبها! سلام! ... بگو! اون روز باباش امد کلي دعوا کرد کلي بهم حرف زد حتي منو زد که چرا برديش از اين حرفا! داستانو ازم پرسيد منم دروغکي گفتم 2 تا دزد ميخواستن کيف شقايقو بزنن شقايق کيفو سفت گرفته بود که يکيشون از موتور پياده شد شقايقو حل داد سرش خورد به جدول. منم نتونستم کاري کنم! امير شقايق حالش خوبه. فقط نميتونه به ياد بياره! دکتر گفت خوشبختانه بعد مدتي کم کم به ياد مياد فقط نبايد بهش فشار بيارين! ضعيف شده يکم. ولي به مرور زمان خوب ميشه. گريه کنان گفت منو ديد گفت تو کي هستي؟!! منم چشام پر اشک شده بود.اشک نراحتي نبود بلکه اشک شوق بود که شقايقم از پيشم نرفت...الانم 8 ماهي هست از اين ماجرا ميگذره! نيلو همه چيزو واسه شقايق تعريف کرد شقايق با اون همه علاقه که بهم داشت منو بخشيد نيلو ام بخاطر کارش از چشم شقايق افتاد ولي ميدونم که اونم بخشيد اخه شقايقم خيلي دل نازکه. الان ما مثل قبل خيلي صميمي هستيم هم ديگرم خيلي دوست داريم... تو اين ماجرا من فهميدم که ادم نبايد حسادت کنه از چيزي. مثل نيلو چون حسادت به نظر من مادر بدبختيهاست. و نه کسي شهوت باز باشه که با دام يه شهوت خودشو ببازه و عشقشو از دست بده.
با ارزو موفقيت واسه همتون
از غلط هاي املاييم منو ببخشيد...

نويسنده (F.D)

سلام به دوستان عزیز چند سالی که داستانهای شمارو گهگاهی دنبال می کنم این دفعه تصمیم گرفتم منم یکی اَز داستانهای سکسی مو براتون تعریف کنم امیدوارم خوشتون بییاد من بچه دزفولم الان که این داستان دارم واستون مینویسم 29 سالمه قد 170 وزن 79 راستی همه اسما مستعارن ماجرا اَز اُنجا شروع شد که دوستم (حجت)آمد پیش من گفت می خواد به دوست دختر قدیمیش خیانت کنه.من از این کارا خوشم نمی یاد تا حالا هیچ وقت به دوست دخترام خیانت نکردم ولی با اسرار حجت من تو رو دربایسی گیر کردم قبول کردم رفتم از پسر عموم موتورش قرض گرفتم رفتم در خونه خانمی قرار مدارا گذاشتیم.اومدیم که حجت گفت مکان (خونه خالی)از کجا پیدا کنیم! من هم نداشتم واسه همین این قدر این درو اُن در زدیم تا حسن رو دیدیم اوُن بیشتر وقتا مکانش ردیف بود رفتیم سراغش بعد از تعریف کردن ماجرا قرار شد که ببریمش خونه مادر بزرگش خونه مادر بزرگش یه خونه ویلایی بزرگ بود که دو تا اُتاق داشت که به عنوان انباری بودند ولی حسن اونا رو تمیز کرده بود و توشون خلاف می کرد!بماند حسن یه شرطم گذاشت به شرط اینکه دایی شم باشه حجت قبول کرد هر چی باشه دوست دختر اوُن بود بستگی به غیرت خودش داشت که فکر کنم نداشت بعد از ظهر شد حجت رفت دنبال دوست دخترش و اُونو آورد آنها رفتند تو اتاق شروع به کار شدن ما هم یه خرده از پشت پنجره دید زدیم حجت داشت دختر رو میکرد اما خیلی بی حال بود اصلاً با دختره حال نمی کرد فکر کنم داشت عقده مترکوند نمی دونم وقتی کارش تموم شد ماجرای ما سه تارو هم گفت اما دختر مقاومت می کرد و قبول نمی کرد که در همین حین حسن پرید تو اتاق شلوار وشرتشون کشید پایین و گفت من تا خودم خالی نکنم اجازه نمی دم کسی از تو این اتاق بیرون بره دختره هم ناچار شد و رفت زیر حسن اما با چشمای گریون در همین لحظه حس انسان دوستی من گل کرد یا بقول بچه ها گفتنی غیرتممون گل انداخت رفتم تو اتاقو دختر رو از زیر دستای حس بیرون کشیدم حسن رو پرت کردم یه گوشه!وقتی دختر خودش جمع جور کرد دستش گرفتم از اون خراب شده بردمش بیرون بردم سر یه 4 راه پیادش کردمو 2000تومنم پل بهش دادم که کرایش بشه بره خونش که در حین رفتن که ازم تشکر می کرد گفت اگه تونستی به من سر بزن.نمی دونم اُون بنده خدا تعارف کرد یا جدی گفت که من جدی گرفتم! بعد از چند وقت رفتم در خونشون منو دید خیلی گرم برخورد کرد که من انتظارشو اصلاً نداشتم به قول بچه ها گفتنی خرش از آب گذشته بود دیگه کاری به کار من نداشت بلاخره یه قرار گذاشتیم بعد از چند بار که منو سر کار گذاشت اُونم همش بخاطر تجربه تلخ اولی بود و یه سکس کوتاه تو یه محل ناجوراُونم واسه اینکه ترسش بریزه روزه موعود فرا رسید من اون تو خونمون تنها شدیم وقتی وارد خونه شد ترسو می شد تو چشماش دید بیچاره منتظر بود هر لحظه یه نفر از تو اتاقها بییاد بیرون بردمش تو اتاق خودم بعد رفتم مشروب بیارم گفت که نمی خورم منم واسه اینکه راحت باشه منم نخوردم بعد رفتم سمت دستشویی میلاد کوچولو رو در اَوردم یه خورده نوازششش کردم یه خورده اسپری به دور برش زدم با آب شستمش رفتم تو اتاق بیچاره مثل یه گنجشک خودش جمع کرده بود و روی تخت نشسته بود منم رفتم نشستم کنارش نشستم گفتم دوست داری با هم یه حالی بکنیم اَنم یه سر به علامت رضایت تکون داد که من لبامو چسبوندم به لباش شروع کردم به خوردن اونم کم کم ترسش ریخت داشت لبهامو می خورد زبونشو می خوردم در مین حینم دست چپم داشت سینه های لیمویشو نوازش می کرد یه لحظه دیدم مثل برق گرفته ها افتاد بجونم شروع به در اوردن لباسم کرد من هم بیکار نموندم دکمه های مانتوشو باز کردم یه تیشرت زیر مانتوش داشت اونو در آوردم سوتینشم باز کردم دیدم دو تا لیموی خیلی ناز با یه سر براممده ظریف نمایان شد دیگه کنترل خودم اشز دست دادم شروع کردم دیوانه وار اونارو خوردن بعضی وقتا یه گاز کوچیک ازش می گرفتم که با داد فریاد خانمی همراه بود این داد فریاد باعث تحریک بیشتر من می شد که یه دفعه من کنار زد رفت سمت میلاد کوچلو داشت با دستش نوازشش می کر د یه دفعه مثل وحشی ها شلوارمو از پام در آورد شرتم پاره کرد می خواست میلاد جونو بکونه تو دهنش یه زد حال بهش زدم اونو از دستش رها کردم گفتم من اَز ساک خوشم نمییاد ناراحت شد که دوباره پریدم تو بغلش شروع به خوردن اون صورت کوچیک وفرشته گونش کردم از پیشونییه زیباش شروع کردم تا رسیدم به لبهای نازش بعد از یه خوردن سیر به گردنش حمله کردم وشروع به خوردن رگ گردنش کردم دیدم آخ ناله هاش داره تبدیل به جیغ میشه یهو دیدم داره داد میزنه من بکون من کیر می خوام جا خوردم گفتم مگه تو اُپنی میگفت وقت بکن توش منم با اکراه سر میلاد جونو گذاشتم در ب ورودی بهستشو آروم فشار دادم تو وایییییی عجب حالی داشت تنگ به سختی میلاد کوچلو راه خودش باز کرد بعد از چند لحظه میلاد کوچلو تو بهشت جا گرفته بود منم شروع به تلمبه زدن کردم خودم انداختم روی خانمی هم لباشو می خوردم با دستمم داشتم سر سینشو نوازش می کردم اونم با آه وناله هایی که می کرد لذت بیشتری به من می داد منو برای تلمبه زدن محکم تر ترغیب می کرد بعد اَزچند دقیقه دیدم یه جیغ کوتاه کشید یه رعشه تو بدنش اَفتاد بیهال شد احساس گرمای ملایمی رو روی میلاد جون احساس کردم موتوجه شدم ارضاءشده منم تلمبه زدن تند تر کردم تا اینکه میلاد جونم اشکش در اُمد منم اوُنارو ریختم روی زمین و بیحال روی تخت کنار خانمی اُفتادم بعد از چند دقیقه با چند تا بوسه به خود اُمدم دیدم خانمی بالای سرم نشسته دوباره پریدم تو بغلش همین که با بوسه نوازشش می کردم ازش تشکر می کردم اُنم اَز من تشکر می کرد بلند شدم رفتم اَز آشپزخانه دو تا لیوان شیر و آوردم تو اُتاق با هم خوردیم بعد خداحافظی کردیم./
مخلصتون رضا

با سلام خدمت دوستان عزیزاولاشرمنده که داستان براتون می خوام بنویسم اما گفتم شایدشما هم دوست داشته باشید.بازم شرمنده.

من ساشا 24 ساله قد 178 وزن 68 کیلو از خودم تعریف نمی کنم اما بد نیستم.از خودم بگم من تو کار آهنگسازی و خوانندگی هستم.این داستانی هم که براتون شرح میدم واسه 4 ماهه پیشه.
که یه روزخانمی به موبایلم زنگ زد :گفت آقا ساشا من هم گفتم درخدمتم :گفت می شه همدیگه روملاقات کنیم گفتم بابته چی باید هم دیگه رو ببینیم.
گفت:اگه بشه می خوام در رابطه کارم باهاتون مشورت کنم.گفتم بفرمایید گفت آقا ساشا من می خوام آهنگ سازی یاد بگیرم چون شمارویکی از دوستان معرفی کرده و به کارتون ایمان داشت خواستم که کمکم کنید گفتم چشم حتما.سرتونو به درد نیارم میرم سر اصل مطلب.
خلاصه باهم قرار گذاشتیم که هم دیگه روببینیم.روزدوشنبه های من off منه تایمم آزاده باهاش تو یه کافی شاپ که خیابان سعادت آباد بودقرارگذاشتیم.من رفتم نمی دونم چرااونروز من تیپ مردونه زدم سر تا پا مشکی پوشدیم.وقتی داشتم می رفتم به خدا دلم خیلی آشوب بود خیلی شور میزدامابه خودم چون اتقاد داشتم رفتم.رسیدم کافی شاپ قبلش میزرزرو کرده بودم نشستم بعدچنددقیقه دیدم یکی از پشت بهم گفت سلام صدای ملیحی داشت به گوشم اون صدا انگار آشنا بود بر گشتم دیدم یه دختر حدودا26.27 ساله که قدش فکر کنم 170وزنشم 60تا 65 بودچشماش طوسی بود رنگ پوستشم گندمی یه مانتو قرمز مشکی بلندیه شلوارمشکی با روسری مشکی موهاشو طوری ریخته بودبیرون که آدم بد شیفتش می شد خلاصه نشست.باهم داشتیم راجب کارم صحبت می کردیم که من راهنماییش کردم گفتم باید چیکار کنه.اونروزواقعاتاشب خیلی در گیربودم که این کی بود من دیدم .شب ساعت 11:10دقیقه بود که تلفنم زنگ خورد اماچون از یه تلفن غریبه بود جواب ندادم تارفت روپیغم گیرگوش کردم ببینم کیه تاصدای سوگندروشنیدم گوشی روبرداشتم طوری حرف زدم که نفهمه منتظرزنگش بودم.بهم گفت ساشا می خوام ببینمت گفتم این موقع شب گفت آره مهمه گفتم بهت خبر میدم.اولش ترسیدم بعدش دلم آرووم گرفت بهش زنگ زدم گفتم سوگند جان آخه الان کجا بریم.خیلی راحت گفت خونه من بهش گفتم مگه تنهازندگی می کنی گفت آره مگه مشکلی داره.گفتم نه باشه آدرستو اس کن گفت باشه الان اس می کنم خداحافظی کردیمو.پاشدم حاظرشدم سوارماشینم شدم دیدم اس ام اسش اومد ادرسش یکم آشنابودخلاصه رفتم زنگ زدم بدون جواب باز شددر رفتم بالادر خونه که باز شد خیلی تعجب کردم دیدم سوگند با یه لباس خواب یاسی خیلی خوشگل باآرایش ملایم موهای فر کرده جلو در بود بهش دست دادم بد یه دفعه یه بوس کوچولواز صورتم کرددلم ریخت رفتم تو نشستم رو کاناپه گفت چی می خوری گفتم مرسی اگه یه لیوان نوشیدنی بهم بدی رفتو واسم یه لیوان آب پرتقال اووردخوردم گفتم حالا چی شد این موقع شب زنگ زدی کار مهمت چی بود برگشت گفت بهت می گم نگران نباش اومد پیشم کنارم نشست یه سیگار روشن کردگفت می خوام یه چی بهت بگم شاید خیلی جا بخوری اما خوشحال می شی گفتم بگو چه بهتر شروع کرد از خودش گفتن که الان چند ماهه جدا شده سر همین تنهاست گفتم حالا می شه بگی چی می خواستی بگی دیدم یکم داره چشاش خیس می شه گفتم چیزه بدی گفتم ناراحت شدی گفت نه فقط می خوام ببخشی منوحلالم کن خندم گرفت گفتم سوگند جان حالت خوبه این چه حرفیه میزنی آخه کاری نکردی عزیزم گفت چرا ساشا من به تو خیلی بد کردم گفتم واضح بگو نمی فهمم چی می گی تو صورتم نگاه نمی کرد یه دفعه برگشت گفت ساشا من عسلم همونی که قدرتو ندونست همونی که بهت خیانت کرد همونی که رودلت پا گذاشت بازم بگم همین طوری که می گفت بغضم ترکید یه چند دقیقه ایی تو بغل هم گریه کردیم بد آرووم شد گفتم آ تو من اصلا باورم نمی شه میدونی چی کشیدم میدونی چه بلایی سرم اومد چند ساله هم دیگه رو ندیدیم حقه من این نبود گفت می دونم به خدا جبران می کنم گفتم چیو داغه دلمو گفت نه بهت ثابت می کنم هم خییلی خییلی خوشحال بودم هم ناراحت.بگذریم که چی شد ساعت 2 بود گفتم من میرم گفت نمی خواد بری پیش من بمون خیلی حرفا دارم باهات منم دیدم که اسرار می کنه درخواستشو قبول کردم موندم اونشب گفتم چطوری پیدام کردی گفت داشتم آهنگ دانلود می کرم که به اسم ساشا بر خوردم بد از اینکه دانلودش کردم گوش کردم دیدم صدای توگریم گرفت که خدایا این ساشایه منه هر جوری بود شمارتو از ادمین سایت گرفتم بهت زنگ زدم حالا بی معرفت چطور منونشناختی بهش گفتم خیلی عوض شدی. نازش کردم بوسش کردم با موهاش بازی کردم پاشدم 2 تا گیلاس ریختم با هم خوردیم تو چشای هم خیره شدیم باگریمون گرفت کفن بشم اگه دروغ بگم چرا که پسره خیلی احساسی هستم .صورتموبه صورتش نزدیک کردم تو حال گریه بغلش کردم محکم لبشو خوردم بد گفتم دیگه بسه گریه نکن همه چی دیگه تموم شد بازم بهم رسیدیم پا شدیم رفتیم کنار شومینه دراز کشیدیم شومینه که گرم بود منم که آبانی داغه داغ نفهمیدم دیگه چی شد اول بهش گفتم عسل گفت جان دل عسل گفتم هیچی گفت بگو جون من گفتم ناراحت می شی گفت اشکالی نداره به جون می خرمش سرموانداختم پایین گفتم خیلی دوست دارم دیگه از من جدا نشو خواهشا گفت این چه حرفیه تو زندگی منی دیگه قول میدم سرتو بیار بالا ناز من نگاش کردم اومد جلو شروع کرد بوسیدنم بد رفتیم سراغ لب هم لباشو خیلی آروووم می خوردم گه گاهی لبشو یه گاز ریز می گرفتم دیگه یواش یواش بندای لباسشو اندختم پایین واااااااییییییییی خدا واقعا این همون عسل سوتیینشو بندی بود باز کردم از گردنش شروع کردم مک زدن به لاله گوشش رسیدم آرووم لباشو بهم سابید یه آخی گفت گفتم جون دلم نفسم یواش اومدم پایین به سینه هاش رسیدم سینه هاش سایز 75 گرد نوکای صورتی گرفتم تو دستم سینشو هی لیس خوشگل می زدم نوک زبونمو انقد به نوک سینش زدم دیگه صداش بلند شد آآآآآآآآآآآِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِییییییییی ساشا جونم همه کسم لباسشو کامل در اووردم کونش انقد نازو خوشگل بود از پشت خوابوندمش رو کمرش با زبونم وسط کمرشو لیس زدم تا به کونش رسیدم اول بوسش کردم بد لای کونشو باز کردم سوراخ کونشو لیس زدم زبونمو یه جورایی می مالیدم که خوشش بیاد یواش یواش برگروندمش دوباره لباشو خوردم خیلی لباش داغ و آتیشی بود اومدم پایین رسدم به کوسش یه طور خاصی بود کسش نمی تونم توصیف کنمش اول یه زبون زدم دیدم بد به خودش می پیچه دود ستی لاشو باز کردم مک میزدم لاشو طوری که داشت دیوونه می شد هی می گفت ساشا نه نه تورو خدا دارم میمیرم یه چند دقیقه ای به کارم اامه دادم منو بلند کرد گفت ساشا می خوام گفتم بیا عزیز دلم مال خودته شلوارمو در اوورد کیرمو گرفت تو دستش اول با انگشت کوچیکش روش مالوند بد یواش کرد تو دهنش ووووووووووااااااااااااااااااایییییییییی طوری بود که احساس کردم داره جونم از تنم میره بیرون سر کیرمو هی لیسای خفن میزد بد تو همون شرایط گفتم عسلم بیا بشین روش خوابیدم اومد روم اول با کسش تند تند می مالید رو کیرم آآآآآآآآآآآآآآآآآآخخخخخخخخ ووووووووووووووووووخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ میکرد بد سرشو گرفتم کردم تو کسش راستش خیلی تنگ بود با هر زحمتی کردم توش وای انقد داغ بود که داشته آتیش می گرفتم اول آروم می کردم بد چند دقیقه داد زد ساشا دردم میاذ تتند تند بکن منم تا جایی که تونستم تند تند میزدم طوری که کمرم دیگه درد گرفت گفتم پا شو پشتتو بهم کن اونم با صدای شهوت ناکش گفت بببببببباااااااااااااااااااااااااااا ششششششهههههههههه زندگیم برگشت کیرمو کردم تو کوسش از پشت پاشو دادم بالا تند تند تلبه میزدم داشت از شهوت سینه هاشوو چنگ میزد دستمو برم طرف دهنش اتگشتمو میک میزد گفتم عسل اجازه میدی بکنم تو کونت گفت ساشا می میرم به خدا گفتم قول میدم درد گرفت نمی کنم گفت باشه به صورت چهار دستوپا نشست منم کیرمو آررررررررروووووووووووممممممممممممم آآآآآآآآآآآآآآآآرررررروووووووووووومممممممممم یواش هل میدادم تو نمیرفت جیغ میزد ساشا ننننههههههههههه نمیره به خدا اخه خیلی تنگ بوددیدم داره اذیت می شه راضی نشدم به خاطر خودم درد بکشه گفتم برگرد ول کن عزیزم نمی کنم بر گردوندمش روش افتادم کیرمو کردم دوباره تو کسش داد میزد ساشا ساشا آآآآآآآآآآآآآآآآآآآخخخخخخخخخخ ساشا جونم چه کیری داری به هیچ کس نمیدمش مال خودمه آآآآآآآآآآیییییییییییی ساشا جرم بده ساشا پارم کن سسسسسسسسسااااااااااااااااااااااااااااااااااشششششششششششااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا که گفت فهمیدم ارضا شده لبمو میک زد منم تند تر کردم بد چند دقیقه آب منم داشت میومد گفتم عسل گفت جون عسل داره میاد کجا بریزم گفت مال خودته هر جا می خوای بریز بریز تو دهنم بریز روو سینم بهش گفتم تو ارزشت از این چیزا خیلی بیشتره که بریزم رو تو عسل من داشت میومد کیرمو کشیدم از کسش بیرون ریختم لای پاش بد بغل هم خوابیدیمم تا یه نیم ساعتی تو این نیم ساعت سرش رو قلبم بود منم با موهاش بازی می کردم بوسش می کرم بد پا شدیم رفتیم حمام من اونو شستم اونم منو شست اومدیم بیرون رفتیم تا فردا ظهر بغل هم خواب بودیم بعداشم من پا شدم رفتم استودیو اونم رفت سر کار بعد این ماجرا با هم بودیم تا ایم که یه خواستگار خوب در شان خودش پیدا شد از من اجازه گرفت منم با کمال میل قبول کردم رفت پی زندگیش.

شاید بگید که چرا این کارو کردی منمن می گم اگه آدم طرفشو بخواد از همه چی مهم تر آرامششه بد خوشبختیش منم چون دوسش داشتم اجازه دادم.

دوستای عزیز من اگه با حرفم بی ادبی کردم به حرمت خودشون و به بزرگی خودشون ببخشید دوستون دارم بوووووسسسسس بوووسسسس

نوشته: ساشا

دوستان داستانی رو که میخوام براتون تعریف کنم کاملا حقیقی هست و در همین ابتدا بگم چون چیزی از تخیلات به داستان اضافه نمیکنم ممکنه اونقدر براتون شهوت انگیز نباشه پس میتونید داستان رو نخونید ..
داستان مربوط به زمانی هست که من 18 ساله بودم و سال اخر دبیرستان بودم . ظاهر خیلی خوبی نداشتم همینطور که الانم ندارم . بینی شکسته و گونه های بیرون زده و کلن ظاهر نه چندان زیبا باعث شده بود که همیشه احساس کنم با هیچ دختری نمیتونم ارتباط برقرار کنم و خب چون توی دوره ای بودم که این مسائل بشدت برام مهم بودن البته الانم هستن ، خیلی ناراحت بودم و احساس ضعف میکردم . از لحاظ جسمی هم بدلیل چند سالی که به اصرار برادرم و پیش خودش ورزش کرده بودم میشه گفت بدن خوبی داشتم و نسبت به هم سن و سالهای خودم قوی تر بودم .
من هم مثل بقیه تمایل زیادی به مسائل جنسی و سکس داشتم اما حقیقت اینه که همیشه به ازدواج فکر میکردم و اینقدر رویایی که حتی تعداد فرزندان و بقیه چیزها رو هم تصور میکردم اما میدونستم من که نه پولی دارم و نه ظاهر خوبی ، هیچوقت به این رویای های شیرین نخواهم رسید .. بگذریم .. اون زمون وبلاگی داشتم که از سر تنهایی مینوشتم . مدتی بود خانومی با اسم فرشته برای هر پست چندتا کامنت میذاشت و من هم در پستهای وبلاگش کامنتی هایی رو میذاشتم .. اوایل همه چی عادی بود و حتی من نمیدونستم ساکن کدوم شهر هست . کم کم کار به کامنتهای خصوصی و سوالات خصوصی تر کشید و بعد یه مدت هم ایدی همدیگه رو داشتیم و چت میکردیم .. من یکی از عکسهایی رو که از فاصله تقریبا دور بود شر کردم و اون هم همینطور . مدتی این ارتباط ادامه پیدا کرد و حالا از همدیگه شماره داشتیم و با هم صحبت میکردیم و میدونستیم همشهری هستیم و هر دو ساکن کرج و فرشته یه سال از من کوچکتر هست و جایی درس میخونه که چهار خیابون پایین تر از مدرسه من هست . اینقدر زیبا و مودب حرف میزد که احساس میکردم واقعا با یه فرشته طرف هستم و اگر من رو ببینه حتما از اینکه این مدت با من ارتباط داشته پشیمون میشه .. روز ها میگذشت و هر دو دوست داشتیم همدیگه رو ببینیم اما جفتمون حرفی نمیزدیم و جوری نشون میدادیم که همین حد ارتباط کافی هست . کم کم اینقدر صمیمی شدیم که واقعا تحمل اینکه یک روز با هم صحبت نکنیم رو نداشتیم . اواخر زمستون بود که یه روز فرشته سر حرف رو باز کرد و گفت دلم خیلی گرفته و من هم از دهنم در رفت و گفتم منم دلم گرفته کاش پیشت بودم . همین کافی بود تا فرشته هم ادامه حرف رو بگیره و بگه خب میخوای همدیگه رو ببینیم .. نمیدونستم چی بگم فقط ناچار شدم دل رو به دریا بزنم و بگم باشه و امیدم به این بود که حداقل قرارمون برای چند روز دیگه باشه که فرشته پیشنهاد کرد امروز غروب من میرم کلاس زبان و میتونیم همدیگه رو ببینیم . خودمم نفهمیدم چطور شد که قبول کردم و بعدش خداحافظی کردیم تا غروب جلوی کانون همدیگه رو ببینیم . به خودم میگفتم اخه دیوانه کی از همچین پسری خوشش میاد اما چاره ای نبود و باید میرفتم . حقیقتش از همون صبح که قرار گذاشتیم احساس کردم امروز غروب اول تحقیر میشم و بعد هم همه چیز بین ما تموم میشه . هیچ اشتیاقی در من برای رفتن به این قرار وجود نداشت برعکس همه اونایی که برای اولین قرار اشتیاق زیادی دارن . نزدیکای ظهر بود یه پیام به فرشته دادم و نوشتم فرشته من خوشگل نیستما تو هم خیلی خوشگل نیا لطفا. جواب داد این چه حرفیه من خوشگلی برام مهم نیست . پیش خودم گفتم نرم سر قرار و گوشیم رو خاموش کنم و همه چی رو تموم کنم اینجوری حداقل تحقیر نمیشم و فرشته هم همیشه فکر میکنه من نخواستمش نه اینکه اون من رو پس بزنه .. هر قدر که تصمیم میگرفتم باز تصمیمم عوض میشد تا اینکه دل رو زدم به دریا و اماده رفتن به قرار شدم . سعی کردم بهتر از همیشه باشم و بالاخره موعد مقرر فرا رسید و این استرس لعنتی داشت پدرم رو در میاورد . رفتم و سر ساعت 7 جلوی کانون بودم و منتظر .. از خدام بود که فرشته نیاد که یهو دیدم یه دختری بدجور نگاهم میکنه و در حال نزدیک شدن هست ، اومد جلو و پرسید محسن ؟ و من هم همزمان پرسیدم فرشته ؟ .. متوجه شدم شخص روبروم فرشته هست همون فرشته ای که از نظر من نباید چیزی از فرشته ها کم میداشت . خدا در و تخته رو به هم جور کرده بود . فرشته هم با کلی ارایش یه جورایی در سطح خودم بود . نمیدونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت .. کمی قدم زدیم و رفتیم پارک و روی نیمکت سرد نشستیم . انصافا فرشته اون طور که فکر میکردم زیبایی ظاهری نداشت ولی از نظر زیبایی فکر و ذهن از اون چیزی که فکر میکردم هم خیلی بالاتر بود .. زیبا صحبت میکرد و جذب کننده .. اون شب فقط چند باری دست همدیگه رو گرفتیم و وقتی به خونه رفتیم احساس کردم بهترین اتفاقی که میتونست برام افتاده و هر دو در یک سطح و یک خط فکری هستیم .. مدتها از ارتباط ما گذشت و اینقدر همدیگه رو دیده بودیم که دیگه برامون عادی بود . توی حرفهامون هر دو تمایل به ازدواج داشتیم اما نه الان بلکه چند سال دیگه .. یه روز توی همون پارکی که اولین بار و اغلب اوقات میرفتیم روی یه نیمکت وسط درختها نشسته بودیم .. پارک خلوت بود و پرنده پر نمیزد . صحبت از نیاز عاطفی شد و رسید به نیاز جنسی ، احساس کردم هر دو تحریک شدیم و نا خدا اگاه دستم رو انداختم پشت فرشته و به خودم نزدیکش کردم . اون هم خودش رو توی اغوشم قرار داد . سرمون رو بهم نزدک کردیم و من دست دیگم رو اروم گذاشتم روی سینه هاش اما هیچ حرکتی نکردم و بعد چند لحظه کمی فشار دستم رو به سینه هاش بیشتر کردم ، این اولین حرکات سکس ما بود و شروع کار ، از اون روز به بعد هر وقت که همو میدیدیم از این حرکات داشتیم تا اینکه یه روز توی همون پارک به خودم جرات دادم و یکی از دکمه های مانتوش رو باز کردم و دستم رو بردم توی بدنش برجستگی سینه هاش رو حس میکردم و اروم دستش رو گذاشتم روی کیرم که از زیر شلوار سفت شده بود .. اصلا فکرش رو نمیکردم اما فرشته دکمه های شلوار رو باز کرد و سر کیرم رو خارج کرد و شروع به مالیدنش کرد .. یه جورایی ترسیدم که نکنه کسی در حال دیدن ما باشه و سعی کردم زود از اون حال بیایم بیرون و حالا میدونستم فرشته هم تمایل به سکس داره . مدتی توی فکر موقعیت مناسب بودم تا اینکه یه روز خونواده برای یه سفر چند روزه اماده شدن و اینبار من با اصرار خواستم که همراهشون نباشم و خونه بمونم و اونها هم بعد کلی اصرار برای اولین بار قبول کردن .. خونه ما معمولا خیلی کم خالی میشه و چون بار اول بود که میخوستیم سکس داشته باشیم اینقدر راحت نبودم که از فرشته بخوام تا بریم خونه اون ها .. خونواده رفتن و من فردای اون روز که با فرشته بیرون همدیگه رو دیدیم پیشنهاد دادم برای استراحت بریم خونه .. اومدیم خونه و مستقیم رفتیم به اتاق من یکمی صحبت کردیم تا اینکه اروم خودم رو نزدیک کردم به فرشته و توی اغوش هم قرار گرفتیم مثل اون موقع هایی که توی پارک بودیم اما اینبار بدون ترس و مواظب بودن به اطراف . کمی که با هم ور رفتیم خوابوندمش روی تخت و شروع کردم به در اوردن لباس هاش .. هر دو اولین بارمون بود و اماتور بودیم .. کامل لختش کردم و فرشته هم هیچ مخالفتی نکرد ، فکر کنم توی رویاهاش بارها این صحنه رو تجسم کرده بود . لباسهای خودم رو هم در اوردم و رفتم کنارش خوابیدم . کیرم راست شده بود و همدیگه رو محکم بغل گرفته بودیم .. چرخیدیم و اوردمش روی خودم و شروع کردم به خوردن سینه هاش .. بعد چند لحظه چرخید و کیرم رو توی دستاش گرفت و شروع کرد به جلق زدن که اروم بهش گفتم اگه دوست داشتی بخورش و اون هم با کمی مکس شروع کرد به خوردن و فقط سر کیرم رو میخورد تا اینکه یکم سرش رو به پایین هدایت کردم تا قسمت بیشری رو بخوره و بعد چند دقیقه خودش از خوردن دست کشید و من هم چرخوندمش به پشت و خواستم که از پشت بی و مقدمه فرو کنم اما فرشته گفت نه دوست ندارم که منم بلندش کردم و از پشت لاپایی کردمش و بعد چندتا تلمبه احساس کردم ابم داره میاد که اگه میریخت روی تخت جم کردنش مکافات بود . فرشته رو چرخوندم و بالای سینه هاش وایستادم و اب کیرم رو ریختم روی سینه هاش .. کمی دراز کشیدیم و بعدش دوش گرفتیم که فرشته باید میرفت و من تا جایی همراهیش کردم . بعد و اون روز تا حدود دو سال بعد ما بارها کارمون به خونه خالی کشید و هر بار حرفه ای تر میشدیم .. کم کم فهمیدم باید فرشته رو ارضا کنم و خلاصه هر بار سعی میکردم سکس بهتری داشته باشیم . توی این مدت از پشت بار ها سکس داشتیم و جلو رو هم طبق قرارمون گذاشتیم برای اولین شب بعد ازدواج .. من واقعا میخواستمش و اون هم همینطور میدونستم فقط من توی زندگیش بودم و اون هم میدونست اولین دختر زندگیم هست .
بعد دو سال یه روز بهم گفت خواستگار دارم و پدرم هم اصرار به ازدواجم داره .. قضیه جدی بود با اینکه خیلی برام سخت بود و برادر بزرگم هنوز ازدواج نکرده بود با خونواده صحبت کردم و رفتم خواستگاری اما جواب نه پدرش رو شنیدم و میگفت جواب دخترم نه هست اما من میدونستم جوابش به من اره هست .. خونواده خودم هم میگفتن جوابشون نه هست و ما خودمون رو کوچیک نمیکنیم که دوباره بریم . به فرشته گفتم بیا بریم دور از خونواده ها زندگی کنیم اما گفت محسن من نمیتونم . بعد ها مردم چی میگن .، برای تو که پسری مشکلی نیست اما برای من خیلی بد میشه .. گفتم ازدواج رو قبول نکن و پام بمون من تا اخرش هستم و بالاخره خونواده ها راضی میشن ..گفت باشه اما چشمی بهم زدم دیدم مقدمات ازدواج چیده شد .. بهم گفت من خودم رو میکشم و تن به این ازدواج نمیدم ، من فقط تو رو میخوام محسن .. اما خودشو که نکشت هیچ ازدواج کرد و الان با همسرش زندگی میکنه . فکر کنم توی عسلویه باشن و شاید هم بچشون توی راه باشه .. میدونم خیلی نامردیه که زن اون ادم یه زمونی با من روی تخت میومد و صدای نفس نفس زدنش خونه رو پر میکرد اما خدا شاهده من همیشه فرشته رو همسر خودم میدیدم و احساس میکردم اخرش به ازدواج میرسیم . هیچوقت فکر نمیکردم اینجوری بشه و من هم فرشته رو از دست بدم و هم حالم از خودم بهم بخوره .. من دلم پیش فرشته موند و هیچوقت هم نمیتونم فراموشش کنم .
پایان .

نوشته: م.م

قبل از نوشتن این خاطره می‌خواهم یک توضیح کوچکی بدهم. دوستان گل‌ آخه مگه مجبور هستید دروغ بگویید ؟ کسی‌ که سکس واقعی داشته باشد به محض خواندن داستان‌ها می‌‌فهمد که چه کسی‌ راست می‌‌گوید من بیشتر داستان‌ها را نمیخونم چون می‌‌فهمم که واقعا دروغ هستند. نمیدونم چه تور دختر و زن‌های داستان‌ها اینقدر راحت تور می‌‌شوند و تن به سکس می‌‌دهند و چقدر شخصیت داستان‌ها سن پایین هستند. سکس با فامیل‌ها چقدر راحت انجام می‌‌شود؟ من خودم یک دختر دایی داشتم که مثل سگ تو کفم بود که من هم مثل خر بهش پیشنهاد عروسی‌ دادم و جواب رد را کف دستم نهاد و یک دختر خاله داشتم که اون هم همش پا می‌‌داد ولی‌ وقتی‌ می‌‌خواستم باهاش سکس کنم نذاشت و آبرومنو برد.
من اصلا فکر نمی‌‌کردم روزی بشینم و داستان سکسی‌ بنویسم اما در ادامه توضیح می‌‌دهم. من کیبورد فارسی ندارم و اولین داستان می‌‌نویسم اگه کم و کسری هست به بزرگی‌ خودتون ببخشید.این داستان واقعی و تنها اسم خودم مستعار می‌‌باشد. در ادامه هر چه قدر هم دوست داشتید فوش بدید چون حقیقتا با اشتباهاتی که کردم خودم را لایق می‌دونم اما اگه تونستید راهنمایی کنید شاید بتونم دوباره به زندگی‌ برگردم چون این روز‌ها اصلا حالم خوب نیست.
سال ۸۷ بود و من ۲۴ سال سن داشتم هم کار می‌‌کردم و هم دانشگاه درس می‌‌خوندم خونه مجردی و ماشین هم داشتم. هیچ کم و کسری تو زندگی‌ نداشتم. همه هم میگفتند که تیپت عالیه اما خودم زیاد راضی‌ نبودم. با یک دختر به اسم مژگان تو چت روم یاهو مسنجر آشنا شدم. خیلی‌ سریع به من شماره داد و من با ماشین جلو در دانشگاه آزاد ا‌و را چندین بار سوار کردم و تو شهر می‌‌چرخوندم حقیقتاً من از اون سرتر بودم اما چون تنها بودم بدم نمیومد باهاش دوست بشم. بعد از چند روز ا‌و را به جاهای خلوت می‌‌بردم و از ا‌و بوس می‌‌گرفتم اما اون هیچ عکس العملی نداشت.
من یک روز این مژگان را به خونه دعوت کردم و اون هم قبول کرد. من اولین بارم بود نه اسپری زدم و نه ترامادول خوردم اون روز را سر کار نرفتم قرار بود ساعت ۲ بیاید که من حمام کردم و وسایل خوراکی گرفتم که ساعت یک زنگ زد گفت نمیاد و این حرفش منو خیلی‌ عصبانی کرد و من به خواب پناه بوردم که ساعت ۲ زنگ زد و گفت سر قرار هستم. با ماشین دنبالش رفتم و اونو به خونه آوردم.

براش میوه گذشتم اصلا نخورد. فیلم سوپر گذشتم اصلا توجهی نکرد. من کیرم شق شده بود از پشت چسبیدم بهش و اونو به اتاق خواب بردم. اول یک کم مقاومت می‌‌کرد بعد هم خیلی‌ راحت خودش شلوار و شورتش را در آورد من با اون حال می‌کردم و همه جاشو میخوردم اما اون اصلا انگار نه انگار . اما من نمیدونم چرا هر کاری کردم نتونستم اونو از کون بکنم و چون هم باکره بود نمیتونستم از جلو اونو بکنم. دو بار براش لاپائی زدم و دو بار ارضا شدم.

مژگان سریع لباساش را پوشید و گفت من را به دانشگاه برسون و هنگام خداحافظی گفتم که انشاالله دفعه بعد همدیگر را می‌‌بینیم که گفت دفعه بعدی در کار نیست. من هم چند روز بهش زنگ زدم اما اصلا جوابم را نداد و گفت که من با یک نفر دیگه هستم و تو هم مزاحم ما نشو. من بعدا با یک دوست آشنا شدم و با هم هفته سه بار سکس پولی‌ می‌‌کردیم و با زنان و دختران زیادی بودم و خودتون میدونید که سکس پولی‌ لذت زیادی هم ندارد و نیازی به توضیح هم ندارد ولی‌ ‌همش غصه میخورم که چرا اون روز نتونستم یک دست حسابی‌ مژگان را از عقب بکنم. من تا تابستان سال ۸۸ از زندگی‌ واقعاً لذت می‌‌بردم و حسابی‌ حال می‌‌کردم تا اینکه از ایران خارج شدم و خودم را بدبخت کردم.
الان تو اروپا نه کار می‌کنم نه درس می‌‌خوونم ‌همش شده مشروب سیگار اینترنت خواب تنها و افسرده هم هستم حوصله‌ ماشین و تفریح را هم ندارم. یک سال اول یک کم خوب بود زبان می‌‌خوندم و با دو زن هم سکس کردم که زیاد به من لذت نمی‌‌داد اما دو ساله هیچ رابطه‌ای نداشتم ‌همش در خاطره و رویا زندگی‌ می‌‌کنم اینجا خیلی‌ نژاد پرست هستند و مثل سگ هم به آدم نگاه نمی‌‌کنند. هر چقدر هم پولدار و خوشتیپ باشی‌ اما چون خارجی هستی‌ و زبان بلد نیستی‌ نمیتونی‌ دختر تور کنی‌. دیسکو راهت نمی‌‌دهند اگه هم بتوونی‌ داخل بشی‌ دخترا بهت پا نمیدند. برام دعا کنید به زندگی‌ قبلیم باز گردم. الان هم ساعت ۶:۱۵ صبح است و من با وجود تمام مشکلات کیف پول و مدارکم را گم کردم و نمی‌‌تونم بخوابم.
دوستون دارم و آرزو می‌‌کنم روزی پیشتون برگردم

نوشته:‌ kardo_sexy

سلام میخوام یکی از بهترین سکس هام رو براتون بنویسم
من ی دوست خانم به نام نازی داشتم که اهل یاسوج بود زن صیغه ای یکی از حاجی بازاری ها من ماه 1 ی 2 با میکردمش تو مغازه یا تو ماشین یه خانم 22 ساله که به خاطر پول صیغه شده بود منو دوست داشت میگفت راز نگه داری سبزه نمکی ادمو با اشوه هاش خر میکرد در ضمن کون مالی داشت که من بیشتر برای کونش بود که باهاش بودم تاقچه میشد روش گل بزاری یه شب بهم گفت قرار یکی از دوستام از شیراز بیاد پیشم میای بریم دنبالش گفتم باشه رفتیم نازی رو برداشتم و رفتیم ترمینال تو را بهم گفت میبرم خونه منم گفتم منم میام گفت نمیشه حاجی خونه به گلس گفتم حاجی ردش کن بگو مهمونم راحت نیست اونم حاجی فرستاد دنبال نخود سیاه رسیدیم به ترمینال که یه خانم 35 ساله با دو تا پسر بچه 4 و 6 ساله با یه دختر 15 ساله از یه سواری پیاده شدن همونجا فهمیدم ته خانمه باد میده منم سوارشون کردم دختر شیرازی جلو نشست توراه برای اینکه یخمون باز بشه یه کم به شوخی گفتم تو راه که بد نگذشت شخصی حتما یکی از فامیلاتون بود سر راه شما رو رسوند و خندیدیم من چند باری رو شوخی رونهای دختر شیرازی گرفتم تو تاریکی هم میشد فهمید تو چه شیشه عسلی افتادم سینه هاش گرد و کون بزرگی داشت صورتشم گونه داشت هر دفع لپاشو میگرفتم تا رسیدیم خونه نازی رفتیم داخل اخرین نفر من بودم جلوم خانم شیرازی بود بهم گفت نازی خیلی تعریف شمارو کرده من گفتم از کجا بیشتر که با کونش زد به کیرم گفت از این گفته کلفتو خوشمزس من سینشو گرفتم و فشار دادم گفتم تا نخوری ندانی رفتیم بالا شام رو خوردیم بعد بچه ها گفتند خسته ایم بچه ها رو تو اتاق خواب بردند و خودمون یعنی منو نازی بیش هم و مادرو دختر هم پیش هم خوابیدیم
لامپهارو که خاموش کردم نازی لباس هاشو دراورد منم با یه شورت و زیر پوش رکابی اومد پیشم و شروع کرد به لب خوری منم همه هواسم پیش دختره بود نازی دست کرد تو شرتمو کیرمو دراورد و شروع کرد به ساک زدن صدا دهنش صدای دختره رو در اورد گفت خاله تنها خوری که مامانش گفت نازی بگیر بخواب منم از خدا خواسته نازی و بغلش کردم گفتم فردا کونتو میخوام فتح کنم بخواب دستمو گذاشتم رو سینش و شروع کردم به نوازشش بعد نیم ساعت دست کسی رو رو سینم حس کردم سرمو برگردوندم دیدم دختره بالا سرمه بهم اشاره کرد بیا بریم تو بالکن گفتم تو برو من میام چون مطمعن نبودم مامانه خواب باشهرفتم تو بالکن گفت بشینیم کسی نبینتمون من نشستم اونم نشست تو بغلم تازه فهمیدم فقط یه شورت و تاپ تنشه کیرم حسابی راست شده بود دستو از پشت باسنشو چنگ زدم و رو کیرم بالا و پایین میکردم که دیدم چشماش خمار شد و خواست رو کمر بخوابه من نمیزاشتم تاپشو در اوردم چه سینه های وای داشت از سفتی میترکید مثل اینکه تا بحال کسی دست بهش نزاشته شروع کردم به خوردن سینه هاش و خوابوندمش و لباشو بوسیدم مثل اینکه لبای یه بچه رو میبوسم اصلا حرکت نداشت زبونمو بردم تو دهنش و زبونشو حس کردم اونم زبونمو مک میزد اومدم سراغ کوسش یه کوس کوچولو بدون مو از لبه های کسش که از شرتش بیرون زده بود لب گرفتم و شورتشو در اوردم چه کونی داشت داشتم دیونه میشدم بلند شد و شروع کرد باکیرم بازی کردن منم یه تف زدم به سوراخ کونش و رو شکم خوابوندمش و کیرمو خیس کردم و اروم گذاشتم در سوراخش و فشار کمی دادم ولی نمیرفت یه کم فشارو زیاد کردم ولی نشد گفت نمیره بزار لاپام و شروع کردم به کردن لاپای بعد چند قیقه گفتم ابم نمیاد گفت میخوا بخورمش برات که کیرمو دادم دستش شروع کرد به خوردن ولی واقعا داشت میخورد چون اینقدر گاز بهش زد که صدام در او مد گفتم تا نره تو سوراخ ابم نمیاد گفتم تو همینجا بخواب تا من برم سراغ نازی
وقتی اومدم تو سالن دیدم خانم شیرازی روشو کنار زده و یه دامن پوشیده رفتم کنارش نشستم و دامنشو زدم بالا عجب کونی شورت هم نپوشیده بود از لای پاش کوسش پیدا بو انگشتمو خیس کردم و کردم تو کسش که یه دفع
یه نفس بلندی کشید گفت نوبت منه دخترمو که اذیت نکردی و کیرمو گرفت و شروع کرد به ساک زدن واقعا وارد بود
نفس منو دراورد رو شکم خوابوندمش و کیرمو فرستادم تو کسش با 7 ی 8 تا تلمه ردن ابمو اورد کون ماهی داشت من فرداش توی حموم اول نازی رو کردم بعد از اون دختره رو خوابوندم کف حموم و بعد ماساژ دوباره شانسمو برای کردن کونش امتحان کردم ولی نتو نستم خیلی تنگ بود دست اخر هم مامانه یه ساک حرفه ای برام زد و ایندفه کون نازه مامان جور دخترشو کشید با هر بار کردن کونش بهش میگفتم کونتو سقت بگیر ولی تا بحا کون به این با حالی نکرده بودم
امیدوارم دوست داشته باشید فردا هم دارم میرم سراغ نازی چون تنهاس و دلش برام تنگ شده میکنمش عکس کونش میزارم

نوشته: مسعوود

سلام دوستان.
این داستان یجورایی ناراحت کننده ست که واسم اتفاق افتاد.
شاید یه روزی اون داستانمو بخونه چون میدونم گاهی میاد اینجا.
اسم کاربریشو نمیگم اما کامنتاشو دیدم که با همه محترمانه صحبت میکنه چون درواقع شخصیتش اینطوریه.
ساده. آروم. منطقی و پراحساس.
پارسال باهاش آشنا شدم.
شکست خورده بود و افسردگی پیدا کرده بود.
اولا فکر کرد بعنوان یه دوست عادی اومدم اما یه شب بهش گفتم ببین رها (اسم موردعلاقه اش) من دوست دختر میخوام نه دوست عادی!
اشتباهم همین بود. من طوری باهاش صحبت کردم که باورم کرد. البته قصد نداشتم آزارش بدم اما با رفتارام و کارام با دست خودم دورش کردم که حالا حسرتش برام مونده.
اوایل دوستیمون خوب بود و اونم بهم اعتماد کرد و رازهای مهمی از زندگیشو برام گفت از جمله اینکه قبلا آزار جنسی دیده بود.
خیلی ناراحت شدم و سعی کردم آرومش کنم.
مدتی گذشت و بااینکه هردومون تو یه شهر بودیم قرار نمیذاشتم.
از حرفها و کنایه هاش فهمیده بودم مایله منو ببینه اما من نمیدونم چرا طفره میرفتم.
البته عکسشو تو فیس بوک دیده بودم اما میترسیدم حضوری ازم خوشش نیاد.
من قیافه معمولی دارم و لاغرم. اما اون نمکی و تپل بود که با همون تپلیش جذابیت خاصی داشت. نمیدونم چی توی وجودش بود که همه رو جذب میکرد.
با حرفاش هرکسی رو آروم میکرد و مهربونی و نگاه ساده و خاکی بودنش قابل ستایش بود.
دختر هرزه و بدی هم نبود و برعکس طبع گرم و شیطونی داشت اما به موقع هم جدی و ترسناک میشد.
خلاصه بیشتر رفتارها و اخلاقهاش به جا و درست بود که ایرادی بهش وارد نبود.
بالاخره بعد یکماه همدیگه رو دیدیم. باهم ناهار خوردیم و همونجا فهمیدم خیلی پاک تر از اینه که بخوام اذیتش کنم یا واسه هوس بخوامش.
اینطوری بود که جدی اش گرفتم اما مشکلات کاری و خانوادگی زیادی داشتم که باعث میشد فقط شبها اونم 2-3 ساعت براش وقت بزارم.
رها شاکی بود و همش میگفت مهراد تو به من توجه نداری.
میدونستم حق با اونه اما انقدر خوخواه و مغرور بودم که قبول نمیکردم و برعکس محکومش میکردم که داره بهونه میاره.
اونم ساکت میشد. گاهی وقتا از این گذشت و بزرگیش اشکهام سرازیر میشد اما بازم به خودم نیومدم.
بازم دیدمش اما عیب بزرگم این بود که درباره همه چی حرف میزدم جز خودمون!
هم خجالت هم رفتار ساده و مهربون رها منو از زدن حرف سکس منع میکرد تا اینکه تو حرفاش و نگاه و حرفهاش حس کردم اونم میخواد.
رها انقدر عاقلانه حرف میزد و فکر میکرد که من باوجود اینکه ازش 8 سال بزرگتر بودم گاهی احساس کوچیکی میکردم.
یه شب خیلی راحت بهم گفت نیاز جنسی طبیعیه و منم مثه بقیه دارم.
با حرفاش بهم فهموند اما بازم من احمق صدام درنیومد!
اون مثه همه دخترا غرور داشت و تا همینجاش هم به اندازه کافی درکم کرده بود و این من بودم که باید جلو میرفتم اما نرفتم!
حتی توی دیدارامون دستشو نگرفتم و بعدش که میرفت تو تلفن میگفتم و اونم با ناراحتی میگفت اشکالی نداره حتما دستای سردم لایق گرفتن نبودن!
وقتی غمگین میشد حرفاش تا مغز استخونم داغونم میکرد اما بجای اینکه بفهممش و آرومش کنم باهاش دعوا میکردم. اونم تا جاهایی جواب میداد اما با ادب و بدون توهین و آخرش هم با سکوت اون حقو به خودم میدادم...
چهارمین ماه هم گذشت که سردتر شدم.
از هر 4-5 اس اون چند ساعت بعد یکی جواب میدادم.
باوجود غرورش اما به حرمت دوستیمون میخواست منو ببینه اما بازم بهونه...
فکر میکردم همیشه دارمش اما اشتباه کردم!
یه روز اومد و بهم گفت فقط چند دقیقه بیا یه چیزی بهت بدم.
رفتم که دیدم بیچاره برام کلی آزمون و نمونه سوال آورده آخه کنکور داشتم.
دستاش از سرما و سنگینی برگه ها قرمز شده بود اما بازم نگرفتمشون!
لعنت به من که فقط عذابش دادم!
بهش گفتم صبر کن اینارو بزارم خونه و بیام که صدام کرد:
- مهراد؟
- بله؟
یه بسته از کیفش بهم داد. یه بسته شکلات بود. نگام کرد و گفت:
- 5 هفته پیش اینو برات خریدم اما نیومدی که بهت بدم.
- چرا نخوردیش؟
غمگین نگاهم کرد و آروم گفت:
- درسته تپلم اما هیچوقت به هدیه عزیزانم دست نمیزنم چون به نیت اون خریدمش.
شرمنده شدم و عذرخواهی کردم. وقتی وسایلو گذاشتم خونه و برگشتم دیدم کنار یه درخت ایستاده و به چندتا گنجشک نگاه میکنه.
عاشق رنگ آبی بود و اون روز هم تیپ آبی زده بود که نازترش کرده بود.
رفتم سمتش که دیدم دستش رو گلوشه و اشک تو چشماشه اما تا منو دید خودشو جمع و جور کرد و گفت بریم.
کنار هم راه افتادیم اما قدمهاش آروم بود و دیدم بد نفس میکشه. گفتم رها چته؟ خوبی؟
با صدای گرفته گفت چیزی نیست. هوای آلوده اذیتم میکنه.
یه لحظه متوجه نشدم که یکدفعه یادم اومد اون سابقه آسم و تنگی نفس داره و منم آوردمش آلوده ترین قسمت شهر!
خواستم براش اسپری آسم بخرم اما قبول نکرد و بعدش گفت فقط خواستم آزمون هارو بدم. مزاحمت نمیشم...
خلاصه بازم مثه گذشته شدم اما دیگه اون اخلاقمو فهمیده بود و فقط با دلشکستگی جوابمو میداد.
من بهش قول داده بودم کاری کنم شکست قبلیش جبران بشه اما بدترش کردم!
مدتی بعد از طریق کارم با دختری آشنا شدم. اسمش نازی بود و بخاطر شرکت ما با من رفت و آمد زیادی داشت. از دید من دختر پرسروصدا و آزادی بود و حتی به رییسم که 50 ساله بود نخ میداد!
چندبار بخاطر کارهای اداری با ماشینش رفتیم دور زدیم و باهام راحت بود.
من معذب بودم اما رییسم گفته بود هواشو داشته باش وگرنه اخراج!
گذشت تا اینکه یه شب با نازی بودم و به اصرارش شام رفتیم بیرون.
منتظر شام بودیم که رها اس داد.
احوالپرسی کردم که بهم گفت بخاطر خواهرش دستش بریده. نگران شدم و بهش زنگیدم.
گفت چاقو دست نوه خاله اش بوده و سر بچگی و شیطنت حمله کرده و رها بخاطر اینکه جلوشو بگیره بازوش پاره شده.
با گریه و درد با حالت داغونی گفت میشه امشب زود نخوابی و باهام حرف بزنی؟
که نازی انگار فهمید و سریع با ناز گفت مهراد امشب بریم پارک جمشیدیه؟
رها شنید و قبل از اینکه من چیزی بگم با غم گفت ببخشید مزاحم شدم. انگار کار داری. شب خوش.
قطع کرد و گوشیشو خاموش کرد.
ناراحت و عصبی شدم که نازی فهمید و بعد شام به اصرار منو برد خونه اش. گفته بود پدر و مادرش مردن. برام مشروب آورد و حسابی خوردیم. چراغو خاموش کرد و من بی اختیار صورت مهربون رها رو دیدم.
من واقعا دوستش داشتم و میخواستم باهاش سکس کنم اما خریت من نذاشت!
با گیجی گفتم رها تویی؟
نازی اومد بغلم و گفت آره...
لبهاشو گذاشت رو لبهام. لبهاش باریک بود اما لبهای رها گوشتی و برجسته بود. نازی عینکهامو برداشت و دنیا برام تار شد...
دیگه بقیشو یادم نموند!
صبح که بیدار شدم دیدم نازی لخت تو بغلمه و خودمم لباس تنم نیست...
تازه فهمیدم چه غلطی کردم! سریع لباس پوشیدم که نازی بیدار شد.
با عشوه خندید و گفت:
- صبح بخیر کیر کلفت!
عصبانی شدم. داد زدم:
- دیشب چه گوهی خوردی عوضی پست؟
یهو اونم عصبی شد و ایستاد:
- من یا تو؟ انگار یادت رفته دیشب چطور کوس لیسی منو میکردی؟ حالا که ارضا شدی یاد رها جونت افتادی که خیانت کردی؟
نگاهش کردم که خندید و با بیرحمی گفت:
- رها جونت دیشب اینجا بود!
- خفه شو!
- به جون خودت! زنگ زد... وسطای حال کردنمون! جواب دادم و گفتم گوش کن به این میگن زندگی! تو داشتی کوسمو میخوردی و تعریف میکردی... اونم شنید و بعد چند دقیقه قطع کرد!
خون تو بدنم یخ بست! رها!
خدایا من چیکار کردم؟!
از اونجا زدم بیرون و تو خیابون سرگردون شدم...
چشمهای قهوه ای رها...
خنده های بچگانه اش...
حرفای آرامش دهنده اش...
صورت مهربونش...
گذشت و دل رحمیش...
آرومی و تنهایی عمیقش...
همه مثه فیلم جلوی چشمام بود!
من چیکار کردم باهات؟
یه چیزی تو وجودم فریاد زد:

رها من عاشقتم... دوستت دارم!
انگار از بلندی پرت شدم!
تازه فهمیدم رها چقدر باارزش و قابل ستایشه!
من عاشقش بودم اما خودخواهیام نذاشت ابرازش کنم و در جواب تمام احساس و علاقه اش فقط سردی بهش دادم!
تا دو سه روز تو شوک بودم و گوشی رها هم خاموش بود تا اینکه روز چهارم یه اس برام اومد:
- مهراد بیا جدا بشیم. دیگه این رابطه ادامه ای نداره.
انقدر گیج و خسته بودم یه لحظه فکر کردم اس از نازیه و از خدا خواسته سریع نوشتم:
- باشه. بای!
خوشحال اومدم خونه و خوابیدم.
فرداش دیدم نازی کلی اس داده که بیا ببینمت و....
با تعجب اس دیروزو چک کردم که دنیا رو سرم خراب شد!
اس از رها بود و من به اسمش توجه نکردم...
زنگ زدم بهش تا توضیح بدم.
جواب داد اما رهای من رفته بود!
این رها سرد و یخ بود... انقدر که بدنم سرد شد!
هرچی توضیح دادم و عذر خواستم اون دیگه برنگشت.
سردی هام. بی توجهی هام و تمام عذابهام یادم اومد...
میخواستم جبران کنم اما اون دیگه نمیخواست و حق هم داشت!

حالا از اون موقع دو ماه گذشته.
هنوز گاهی بهش اس میدم و دنبالشم تا برگرده اما سردتر از قبل شده.
زندگیم جهنم شده!
جعبه شکلاتش تو کمدمه...
عروسکی که با ذوق و شوق بچگانه بهم داده بود جلومه...
صداش...
نگاهش...
لبها و اجزای صورتش...
همه وجودش شده فکر هر روزه ام!
میگن آدم تا یه چیز مهمو از دست نده قدرشو نمیدونه و حالا این جمله رو میفهمم!

بهم بگید چیکار کنم تا برگرده؟
اون آدم گرم و داغی بود و اینو از رفتاراش فهمیده بودم و واسه سکس باهاش میمردم اما امون از این غرور و خودخواهی!

تصمیم گرفتم یه روز یجوری ببرمش پیش خودم و هرطور شده باهاش سکس کنم حتی شده به زور!
اینطوری هم نظرش برمیگرده هم مجبور میشه باهام بمونه چون دیگه مال خودم میشه!

دوستان کمکم کنید.
چه کنم برگردونمش؟
من بدون اون میمیرم...

نوشته: مهراد

اسم من امیده 18 سالمه این قضیه مال 3 ماه پیش هست و این داستان خیالی نیست.بابام یه همکار داره که همکارش دو تا دختر داره.فاطمه که 17 سالشه و الناز 10 سالشه.فاطمه یه دختر خیلی خوشکلیه هر چی هم بگم خوشکله بازم کمه.منو فاطمه 1 ساله باهم دوستیم.
خلاصه خیلی دوستش داشتم.یه روز میشه که میرم مغازه بابام که با باباش باهم کار میکنن.منم اونجا شروع به کمک کردن میکنم.باباش خیلی منو دوست داره...ولی اگه بدونه من با فاطمه رابطه دارم بیچارم میکنه ولی زیاد حساس نیست.شب که میشه میبینم فاطمه با خواهرشو مامیش دارن میان مغازه.منم روی مبل نشستم طوری میشینم که فاطمه کنار من بشینه اخه ادم اونجا زیاد میادو میره.بالاخره سلامو احوال پرسی تموم میشه ولی من هنوز به فاطمه سلام نکردم که فاطمه میاد کنارم میشینه بعدش اروم بهم میگه سلام منم میگم سلام عزیزم خوبی؟صداش منو دیوونه میکنه.اینو بگم اونجا سروصدا زیاده کسی صدای مارو نمیشنوید.بعدش از فاطمه خواستم که شب با مامیشو خواهرش برم خونشون.اونم گفت دست من نیست.گفتم خودم درستش میکنم.خواهر کوچیکش خیلی منو دوست داره.منم همیشه تبلتمو بهش میدم بازی کنه که توی دست و پای من و فاطمه نباشه.رفتم کنار الناز که داشت با تبلتم بازی میکرد بهش گفتم بازیاشو خیلی دوست داری؟گفت اره گفتم الان بهترین ارزوت چیه؟گفت دوست دارم تبلتو بهم هدیه بدی.گفتم اینجوری که نمیشه ولی یه شرط داره گفت چی؟گفتم میتونم بیام خونتون تا صبح بشین بازی کن.گفت راست میگی؟گفتم اره چرا که نه؟خیلی خوشحال شد.دوباره برگشتم اومدم کنار فاطمه دیدم جا نیست.ای بابا...حالا ولش بهش گفتم همه چی اوکی شد.وقتی اونا خواستن برن یه دفعه الناز بلند شدو گفت امیدم بیاد خونه ما.مامیش که چیزی نگفت باباش کمی ناراحت شد ولی نمیتونست بگه نه امید نیاد خونه ما.گفت باشه.بابا منم که گفت اگه دوست داری برو...منم که رفتم خونشون.الناز که با تبلتم داشت بازی میکرد.مامیشم که داشت شام درست میکرد.اینجا بود که منو فاطمه توی اتاق بودیم.من و فاطمه دست همدیگه رو فشار میدادیمو روی هم می افتادیم.بغلش کردمو بهش گفتم عاشقتم.گفت منم عاشقتم.ولی نمیتونستم کار دیگه ای رو انجام بدم چون مامیش اونجا بود(البته اینو بگم مامیش اصلا از این کارا ناراحت نمیشه جز سکسو از اینا...شامو که خوردیم ساعت رسید به 12 شب.وقت خوابیدن بود.مامیش خواب رفت.ولی اینجا النازم کنار منو فاطمه بود.مگه این دختر خوابش میبرد؟یه دفعه دیدم گوشیم اس خورد دیدم فاطمه هست.نوشته امید تو یه نیم ساعتی بخواب که اون خوابش بره دوباره بیدار شو گفتم چشم.چون النازم بهمون شک داشت.بالاخره منم یه نیم ساعتی خوابیدم.بیدار که شدم دیدم الناز خوابه . فاطمه هم خواب بود.رفتم کنار فاطمه ولی صداش نزدم.دستشو گرفتمو فشار دادم دیدم بیدار نشد.دستشو بوسیدم بازم بیدار نشد اینبار صورتشو بوسیدم دیدم داره نگام میکنه.اون نگاهش منو کشت...اومد بهم چسبیدو گفت دوستت دارم.گفتم تو واقعا دوستم داری؟گفت اره.گفتم پس چرا بوسم نمیکنی؟گفت الهی بمیرم برات.یه بوسم بهم کرد.دیگه اعصابم خرد شده بود.همینجوری که دستشو گرفتم اومدم توی بغلش دیدم چیزی نگفت لبمو اروم گذاشتم روی لبش یه بوس کردم دیدم هیچی نمیگه فقط دستمو داره فشار میده.دوباره لبو گذاشتم روی لبش اینبار گاز گرفت.دیگه نتونستم برش دارم.منم دیگه شروع کردم به خوردنش دیگه زبونم شل شده بود.کار نمیکرد.گفت چی شد بازم لب میخوای؟منم کرم داشتم گفتم اره.دوباره لب گرفتم.دیگه خسته شده بودم ولی خیلی دوست داشتم کنارش بخوابم.دیگه چاره ای نبود.هیچی دیگه تموم شد منم از اون ادمای سکسی نیستم.فقط عاشق لب دادنم.اون شب یه شب عاشقی بود.این داستان یه واقعیت بود.اگه میخواستم دروغ بگم میگفتم تنهایی کردمش.
امیدوارم از این داستان خوشتون بیاد.دوستون دارم Smile))

نوشته: امید

سلام به همه کسانی که این داستانو میخونن و نظر میدن .این داستان واقعیه هر طور که دوست دارید فکر کنید و نظر بدین .یه روز با دوستم علی رفتیم بیرون که فهمیدم با دوست دخترش قرار داره بهش گفتم که منو زودتر پیاده کنه تا مزاحمشون نشم گفت نمیخواد دوستش با زهره یکی از دوستاش میاد ، منم گفتم هر طور راحتی . خلاصه اونا اومدنو منم زهره رو دیدم ازم دو سال بزرگتربود تقریبا 28 سال داشت .
رفتیم یه جای خلوت تا علی با دوستش صحبت کنه .
زهره کم حرف بود خواستم سر صحبتو باز کنم بهش گفتم که تا حالا این جوریشو ندیده بودم گفت چطوری گفتم تو کوچه و خلوت تو خیابون خندید و گفت نکنه پاستوریزه ای گفتم آره .
بگذریم اونروز با کمی مخ زدن و بالا و پایین پریدن تونستم شمارشو از دوست علی بگیرم
.شب بهش پیام دادم و سلام کردم خیلی ناراحت و با تعجب گفت شمارمو کی بهت داد گفتم رویا دوست علی .اونشب دیگه پیام ندادم چون خیلی مغرور و خودخواه بود و گفت من باهات کاری ندارمو فقط در حد یه احوالپرسی .گفتم باشه بگذریم یه روز علی می خواست رویا رو ببره تو باغشون که تازه خالی شده بود آخه اونو اجاره داده بودن به من گفت که بیا مراقب دورو بر باش
.کارشون که تموم شد رویا گفت چه خبر از دوست جدید ت منم گفتم خیلی کلاس میذاره گفت بعدا خودش سر راه میاد چند ماهی گذشته بود که هوس کردم دوباره به زهره اس بدم که سکس کنیم که جواب داد تو با این تیپ لاغرت بکار من نمیای منم خیلی ناراحت شدم خلاصه دوهفته بعد بود که سر کارم گوشیم زنگ خورد دیدم زهرست سلام و احوالپرسی که میای بیرون منم جواب دام که در شان شما نیستم گفت من یهچیزی گفتم تو چرا ناراحت شدی .خلاصه از سر کارم مرخصی گرفتمو راهی شدم سر قرار که رسیدم سوار آزانسی شد که گرفته بودم
.گفتم خب چه عجب قابل دونستید گفت بیخیال دیگه کم تنه بزن .
گفتم کجا بریم گفت هر جا تو بگی منم بردمش تو باغ خودمون ولی بابام خیلی گیر بود کلید نداشتم مجبور شدم که از زیر حصار برم تو ، نشستیمو کمی حرف زدیم گفت کاشکی در ساختمون تو باغباز بود گفتم چطور مگه گفت دارز میکشیدیم پیش هم تازه فهمیدم که زهره حشری شده و نمیتونه جلوی خودشو نگه داره منم کیرم داشت راست میشد گرفتمش تو بغلم با سینه هاش که ور میرفتم یهوکیرمو محکو گرفت تو دستش گفتم صر کن از تو شلوار بیارمش بیرون اوردمش بیرونو شروع کرد به خوردن راستشو بگم تنها کاری که باهاش کردم این بود که انگشتمو کم کم کردم توکونش .میخواستبکشه پایین که گفتم دیگه ا این حد کافیه خیلی اصرار کرد که ادامه بدیم ولی یاد حرفش که میوفتادم ناراحت میشدم .اومدیم خونه تو همون حال کف دوست داشتم بکنمش تا ببینه قابل یعنی چی .شب تا حدود ساعت 2 نیمه شب اس سکسی دادم بهش و خوابیدیم .فردا زهر بود که پیام داد دارم دیونه میشم خونه خواهرم خالیه میای اونجا گفتم باشه میام وقتی رسیدم خونه خواهرشدیدم یه شلوار لی تنگ پوشیده که کون خوشگلش دهنمو آب انداخت بعد از پذیرایی اومد تو بغلم منم کیرم راست شده بود بهش گفتم میخوریش گفت بیار بیرون تا آوردم بیرون تا ته کرد تو دهنش یه جوری ساک میزد انگار این کارس منم مثل دیروز اولین کاری که کردم انگشتمو کردم تو کونش .
خودش داشت کونشو تکون میداد مثل اینکه بهش مزه میداد .
دستمو بردم برای سینه ها سینه نگو هلو بگو سفت و باد کرده شروع کردم به خوردنش که ددم خایههامو داره لی میزنه گفت دیروز دیوونم کردی دست انداختم تو شرتش دیدم وای انگار سیل اومده از بس خیس بود .
یه کم مالیدمش گفتم بکنم گفت بکن قربونت برم اومدم که از ون بکنمش دردش اومد گفت بکن تو کسم گفتم مگه اوپنه گفت نه حلقویه باور نکردم انگشتشو تا ته برد تو دیدم اتفاقی نیوفتاد با خودم گفتم جوری بکنمت تا دیگه انقدر مغرور نباشی .
آرروم بردم دمه کسش یهکم با کیرم زدم به کسش و کمکم بردم تو که گفت وای این کیره یا تریلی آخه کیرم یه کم کشیده بود .
روع کردم به تلمبه زدن پی خودم گفتم حیفه اون کونو نکنم توش در آوردم بیرون گفت چی شد گفتم از کون بیشتر حال میده از من اصرار از اون انکار که دیدم قبول کرد با یه کم کرم و وازلین آروم کردم تو کونش چند لحظه نگه داشتم شروع کردم به تلمبه زدن که یهو ارضا شد منم تلمبه زدنمو سریع کردمو آبمو ریختم تو کونش .رفتیم حمام بعدش اومدیمو یه کم از خودمون پذیرایی کردیمو از هم جدا شدیم .
الان هم که 3 سال از ین ماجرا میگذره بعضی وقتا که شرایط جور باشه یه سکس حسابی با هم میکنیم

نوشته: ؟

سلام من خیلی وقته با خودم کلنجار میرم که شروع کنم به داستان نویسی واسه حال اوردن کیر وکس های شما عزیزان
اااا ببخشید یادم رفت خودم رو معرفی کنم بزارید یه اسم واسه خودم انتخاب کنم..............اها من ایساتیس هستم الان 25 سالمه از 5 سالگی تجربه همجنس بازی و گی بودن رو داشتم که خیلی کمرنگ بوده.
الان میخوام اولین باری رو که با یه دختر بودم رو واستون بنویسم یا به عبارتی به رشته تحریر در بیارم این داستان رو فقط به خاطر اینکه روم به روتون باز بشه و چون همه چیز اولیش خیلی جالبه میگم.
جون خیلی جنبه پرو بال نداره و یه چیز دیکه اینکه این سکس رو مدیون یکی از اون همجنس بازی ها هستم.
خوب بگذریم بریم سراغ اصل مطلب:
اون روزا من 15_16 سال داشتم یه روز که رفته بودم روستا دیدن اقوام(من بچه روستام واز زمانی که میخواستم درس بخونم بدلیل نبودن امکانات تو روستا با خانواده اومدیم شهر البته روستامون مدرسه ابتدایی داشت)یه پسری رو دیدم که 10_11 سالی داشت و اهل حال به نظر میومد
بهش گفتم میای بریم تو باغ یه چرخی بزنیم
یکم باغ رو بهم نشون بدی اونم گفت باشه
راه افتادیم سمت باغ تو راه در مورد سکس و کردن و این جور چیزا بحث کردیم بهش کفتم تا حالا فیلم سوپر دیدی گفت نه گفتم دوست داری واست تعریف کنم گفت اره اصلا چیه؟گفتم همین فیلم کردن دیگه یکم خجالت میکشید میخواست از زیرش در بره ولی تو رودر بایستی گفت بگو
ماهم همچین با اب وتاب واسش تعریف کردیم که نگو.همش میگفت مگه میشه؟ جدی؟ لخت لخت؟گفتم اره
دیگه رسیده بودیم باغ گفتم انگار کیرتم بلند شده هااا..
_مگه مال تو بلند نشده؟
_اره.دوست داری ببینیش؟
_چیو؟!!!!
_کیرمو
_نه چرا باید ببینم؟
_هیچی همین جوری گفتم شاید دوست داشته باشی.حالا میشه من مال تو رو ببینم؟
_نه.
_چرا؟
_من روم نمیشه.اخه خیلی کوچیکه
_مگه چقدره؟ بذار ببینم دیگه
در همین حال دست کردم تو شرتشو کیرش رو گرفتم نشوندمش زمین شلوارش رو کشیدم پایین.کیرش اندازه 2 تا بند انگشت من بود.
گفتم به اندازه سنت بد نیست.گفت:
_حالا که من در اوردم تو هم در بیار ببینم چقدر؟
_تو که در نیاوردی من واست در اوردم.اگه میخوای خودت در بیار
_باشه
اومد در بیاره دستشو گرفتم گفتم نکنه بترسیا؟
_واسه چی؟
_اخه 3 برابر مال تو
_راست میگی؟در همین حین زیپ شلوارم رو باز کرد و کیرم رو گرفت تا دستش بهش خورد گفت این واقعا کیره؟
_اره.دوست داری مال تو باشه؟
راستی اسمش علی بود ببخشید یادم رفت بگم
علی:نه یعنی چی؟مگه من کونی ام؟
_نه بابا مگه هرکه یه بار کون بده کونی میشه؟من خودمم چندبار دادم.(اینو فقط واسه این گفتم که اون رام بشه)هیچی هم نشده.بالاخره با کلی مخ زنی قرار شد بذاره که ما اونو بکنیم.گفتم پس زود باش.
گفتم بخواب که میخوام یه حال درست و حسابی بهت بدم.اونم قبول کرد و راحت اومد خوابید. من شلوارم رو تا زانو کشیدم پایین رو چمن ها خوابیدیم گفت نکنی توش
گفتم نترس چیزیت نمیشه میگفت نه تورو خدا جر میخورم کیرت خیلی بزرگه گفتم طوری میکنم که خبر هم نشی هی از اون نه از من اره تا اینکه یه تف به کیرم زدمو یه خورده هم ریختم دم سوراخش کلش رو گذاشتم رو سوراخش و فشار دادم البته یواش دلم نمیخواست دردش بیاد.کلش رفت تو هیچی نگفت لازم به ذکر که بگم کیر بنده تنه کلفتی داره 23 سانت هم طولشه ولی سرش نسبت به بقیه جاهش کوچکتره.ادامه دادم بیشتر کردم تو دردش گرفت.کیرمودر اوردم دوباره تف زدم به کیرمو در کونش و کردم تو بازم دردش گرفت گفتم بزار سر گرمش کنم با حرف تا خیلی متوجه درد نشه.
بهش گفتم راستی علی تا حالا کس دختر هم کردی؟
گفت اگه بهت بگم به کسی نمیگی گفتم نه واسه چی بگم؟گفت اره . داشتم شاخ در میاوردم که این که از من بچه تره کس کرده اما من نه.گفتم کیو من میشناسمش. گفت اره.خیلی کنجکاو شدم بدونم کیه.گفتم کیه گفت تازه دو نفر هم هست کیرمو یه فشار دادمو گفت اخ اخخخخخخ اووووووووی اخخخخخ فشار نده که جر خوردم اگه میخوای بگم اروم باش گفتم باشه البته تا الان نصف کیرم تو کونش بود.گفت لیلا و فریبا.داشتم شاخ در میاوردم اخه این دو تا که گفت خواهراش بودن.یه فشار دیگه به کیرم دادم تا ته رفت تو که دادش در اومد گفت کونم پاااااااااااااااااره شد.گفتم نه حالا صبرش میدم تا خوب جا باز کنه بعد ادامه دادم جدی میگی؟واقعا اونارو کردی؟گفت اره.گفتم خب چطور تعریف کن.گفت شب خوابیده بودم دیدم یکی داره با کیرم بازی میکنه بلند شدم دیدم لیلا هست یه دستشم تو شورتشه یه بوسم کردو گفت عزیز به کسی نگیا منم ترسیده بودم گفتم باشه کیرم تو دستش شق شده بود اونم میکشید به کسش مال فریبا هم همین طوری بود تقریبا . که همین طور که اون سر گرم تعریف کردن بود من شروع کردم جلو عقب کردن تا اینکه ابم اومد و ریختم تو کونش.گفتم به نظرت لیلا و فریبا به منم میدن؟تو میتونی بهشون بگی؟گفت نمیدونم بدن یا نه ولی من نمیگم اگه میخوای خودت بگو.
چند روز تو نخشون بودم لیلا که اصلا پا نمیداد.خیلی دوست داشتم بتونم اونو بکنم.از سر اجبار رفتم سراغ فریبا.یکم طول داد ولی جواب داد.اونوقتا اونجا(روستامون)اب لوله کشیش شیرین نبود و از قنات اب میاوردن.سر قنات اومده بود اب ببره که باهش صحبت کردمو مخشو زدم. اینم بگم که من خیلی پررو هستم.گفت امشب ساعت 11 شب بیا خونمون کنار فلان درخت که کنار توالت هست منتظر باش تا من به بهانه توالت بیام اونجا.منم گفتم باشه.
میبینید تورو خدا تو ایران واسه یه کس کردن باید چقدر دردسر بکشیم.
بذارین تو این فرصت یکم از خونشون واستون بگم.یه خونه بزرگ ویلایی که یه طرفش کامل درخت بود و دستشویی هم بین درختا بود.ساعت11 شدوما رو میگی مثل مار از دیوار خونشون که خیلی بزرگ هم نبودبالارفتیم و از اونطرف پریدیم پایین.زیر درخت کنارتوالت منتظرش شدم.خیلی منتظرم نذاشت معلوم بود تو کفه.اومد و شروع کردیم لب گرفتن.تو اونجا هرکس با یکی دوست میشد دو طرف میدونستن که فقط واسه کردن سریع سینشو اوردم بیرون عجب سینه هایی مثل 2 تا انار بودن اون موقع که نمیدونستم ولی الان که به یادم میاد فکر کنم سایزش 70 بود مثل این قحطی زده ها افتادم به جونش آی خوردم مثل اونایی که تازه اولین بارشونه به یه چیزی میرسنا چشم بسته غیب گفتما خب منم اولین بارم بود داشتم سینه(پستون)میخوردم سیر که نمیشدم بالاخره یادم افتاد که زیاد وقت ندارم گفته بودم میخوام برم خونه عموم یه کاری دارم زود بر میگردم بهش گفتم اونم زود شلوارش رو همونجا جلوی توالت کشید پایین منم کیرم رو در اوردم گذاشتم لای پاش(حتما الان همتون میگید ای بی عرضه)بابا صبر کنید.من گذاشتم لای پاش یهو فریبا در اومد گفت میزاری لای پام چی گیرت میاد گفتم چی چیکار کنم گفت بکن توش.گفتم پردت؟گفت خنگ خدا کونم رو میگم گفتم بروی چشم.پس برگرد گفت نه صبر کن بریم جلو تر تا من تو حیاط هم بپام.گفتم باشه اقا اونم رفت حالت سگی خم شد منم یه کم کیرمرو کشیدم دم سوراخ کسش که یکم خیس بشه(اینو از دوستم یاد گرفتم که با یکی رفته بود کس کرده بود)کیرم رو اوردم کردم تو کونش خیلی راحت تا اخرش رفت تو وااااااااااااااااااای نمیدونید چقدر نرم بود اصلا نه اخخی گفت نه اوووووووفی فقط حال میگرد همش میگفت اهههههههههههههه اه ه ه ه ه ه ه اه اینقدر کردم تا ابم اومد فکر کنم 4 دقیقه ای میکردم تعجب کردم که چرا راحت رفت توش.گفتم حتما چون دختره این جوریه که اشتباه کرده بودم.2_3 بار دیگه کردمش که به زور رفت.فکر کنم که چون دفعه اولی شهوتش فوق العاده زیاد بوده کونش هم راحت باز شده بود البته اون 2_3 بار هم تو خونه خودشون کردمش ایندفعه ها رو فرش و راحت چون تو روستا عروسی بود و بقیه رفته بودن عروسی یه بار هم تو ماشین بابام که اون زمانها یه پیکان داشت دستمالیش کردمو سینش رو هم کلی خوردم.امید وارم خوشتون اومده باشه ای فریبا اولین کسی بود که من باهش سکس با جنس مخالف رو تجربه کردم.دوستیمون تا زمانی که من دانشگاه تو یه شهر دیگه که با شهر خودمون 3 ساعت فاصله داره قبول شدم ادامه داشت ومن فقط با خودش بودم.از زمانی که دانشجو شدم جریان(سکس) زیاد داشتم. اگه دوست داشتید بگید تا براتون بنویسم.البته بقیه داستانام مسلما هات تر از این داستان خواهد بود.این اولیش بود و دستم هنوز درست راه نیافتاده.نظر یادتون نره
مرسی....ایساتیس

سلام
حصین هستم خاطره ای که میخوام بگم کاملا واقعیه اونایی که میخوان باهاش جلق بزنن اصن مناسب نیست بعدش نیاین فحش کشمون کنین گفته باشمممم
حدودا مهر سال پیش بود با رفیقم امیر رفته بودم قهوه خونه تازه با رفیقم سارا بهم زده بوودم بعد 3 سال باهاش بودم
تو قهوه خونه با رفیقم نشسته بودم که به رفیقم گفتم امیر دختر مختر تو دستو بالت داری
(چون خداوکیلی اصن از ول گردی تو خیابونو مخ دختر زدن خوشم نمیاد)گفتش اره دوست دختره(سحر) من ی رفیق داره اون سری که با سحر قرار گذاشتم رفیقشم اورده بووود از سیستمش خوشم اوومد حصین میخوای اونو برات ردیفش کنم گفتم:باشه داداش شمارشو از سحر بگیر بده من
اون روووز تموم شد فرداش امیر شماره رفیقه سحرو برام فرستاد
بهش اس دادم به هزار بدبختی مخش کردم
باهم قرار گذاشتیم
حدودا 12 مهر بوود من نزدیکه چهلم پدره رفیقم با دختره قرار گذاشتم منم با لباس مشکی شلواره مشکی با ی کفش dc آبی با صورتم که 34-5 روز نزده بودمش رفتم سره قرار
بهش زنگ زدم
موقعی که اومد باهم دست دادیم وای ی یی ی رفقا چه سیستمی داشت باهم قدم زدیم رفت خونشون
بعد از چند وقت باهم کمکم صمیمی شدیم
از دوست دخترم بگم قدش 170 بوود یکمی چاق چشای درشششت لبای کوچییک
سینههاش از رو مانتو بزرگ بنظر میومد حدودا 85 بعدش گفتش 70 هستش
خلاصه ه ه قرار گذاشتیم بیاد خونمون چون بخاطر شغل پدر مادرم هرروز خونه خالیه(مکانه)
حاجی خلاصه اومد خونمون منم برای اولین بار نشست تو اتاقم براش شربت اوردم صحبت کردیمو اخرش به لب ختم شد
بعد از یه مدت خیلی بهونه میگرفت گفتم دردت چیه نمیگفت
خیلی بهم وابسته شده بوود بهش گفتم اگه نگی چته باید قیدمو بزنی
واقعا دوسش داشتم تنها دختری بوود که منو بخاطر خودم دوس داشت
به هزار بدبختی گفتش موقعی که 14 سالم بود با یکی به اسمه معین دوست شدم 4 سال باهاش رفیق بوودم کاملا بهش اعتماد داشتم رفتم خونشون مشروب خوردیم مشت کردیم پرمو زد ولم کرد(خیلی خلاصه توضیح دادم ببخشید)
من تا اینو فهمیدم که طرف پرده نداره انگاری دنیا رو سرم خراب شده خدا شاهده
گفتش میخواستم خودکشی کنم چون از بعد پاره شدنه پردم از خون میترسیدم نتونستم کاری کنم(طرف پردشو زد بعد 4 سال بعد ولش کرد)
بهش دلداری دادم با اینکه واقعا حالم بد بود کلی اون شب گریه کردم گفتم یکیم که واقعا منو بخاطر خودم دوس داره پرده نداره
بعد حدودا 6 ماه گذشت بخاطر ترس از اون رفیقه حرومزادش نمیتونستیم سکس کنیم میترسید منم ولش کنم
نمیدوست که منم فقط خودشو دوست دارم نه مثه بعضی از پسرا که فقط بخاطر اون چیزی که بین پای دختراس دوسشون دارن
کم کم اعتمادشو جلب کردم میومد خونمون فقط لب میگرفتیمو کس کلک بازی میکردیم بعد میرفت
شب بووود بهش اس دادم فردا میای گفتش اره میام زود میرم گفتم من نمیدونم فردا باید سینهاتو بخورم
در عین ناباوری گفتش اتفاقا منم میخوام فردا کیره تورو بخورم
حاجی هیچی دیگه کشش ندادم که عنش در نیاد گفتم باشه و
فردا اومد خونمون خیلی عادی طبق معمول ی چیزی خوردیم یکم اهنگ گوش دادیم بعد تو صورتش نگاه کردم اونم همینطور ازش لب گرفتم هی اذیتش میکردم میخواستم سگش کنم(حشری) یهو محکم لبمو گذاشتم رو لبش داشت لبمو میکند دستمو از رو مانتوش گذاشتم رو سینش هیچی نگفت باورم نمیشد بلاخره دارم به وصال عشقم میرسم
دستم رو سینش بود از رو صندلی بلندش کردم رفتیم تو پذیرایی دکمه های مانتوشو باز کردم هنوز لبم رو لباش بود خیلی کوچیکو گوشتی بوود دوس داشتم لباشو
مانتوشو در اوردم ی تاپ سفید زیرش تنش بود من با عرق گیر مشکی بودم
عرق گیرمو در اورد انداختمش زمین افتادم بجون گردنش رو گردن و گوشش خیلی حساس بود قبلا بهم گفته بود
گوششو میخوردم سرشو کج میکرد اه اه میکرد
تاپشو در اوردم ی سوتین ابی فیروزه ای تنش بود وسط سینه هاشو بوسیدم خیلی سینه هاش نسبت به اون چیزی که فکر میکردم کوچیک بود یعنی کوچیک نبود ولی از رو مانتو خیلی گنده تر نشون میداد سوتینشو وا کردم سینهاش افتاد بیرون عرق گیرمو در اورد
شروع کردم به خوردن سینه هاش
نوک سینه هاش کوچیک بووود اروم میک میزدم ی گاز ریز میگرفتم که هر موقع گاز میگرفتم صداش در میومد پشته کمرمو با خنجاش داغون کرده بود
اومدم پایین تر شیکمشو خوردم زبون میزدم دور نافش دیوونه میشد موهامو میکشید
رفتم پایین دکمه های شلوارشو باز کنم بلند شد هلم داد عقب اومد روم نشست شروع کرد گردنمو خوردن من رو گردنم حساس نبودم ولی حس جالبی بهم دست میداد
کیرم بلند شده بود کیرم زیاد دراز نیست ولی انصافا خیلی کلفته ریاضیم خوب نیست بگم قطرش چقده ولی کلفته بعد از گردن اومد سینهامو خورد که اصن حال نداد چیزی نگفتم بهش شلوارمو از پام در اورد خیلی خجالت میکشیدم ولی شهوت دیگه کاره خودشو کرده بوود شرتمم در اورد شروع کرد به خوردن کیرم اصن حرفه ای نبوود نبایدم زیاد ازش توقع میداشتم هر موقع که با دهنش رو کیرم بالا پایین میشد دندوناش میخورد به کلاهک کیرم
بعده سکس کیرم قشنک زخم شده بود بهش نگفتم که ناراحت شه کیرمو 5 دقه خورد بلندش کردم شلوارشو در اوردم ی شورت مشکی پاش بود اونم در اوردم اومدم بخورم چوچولشو گفت نه دوست ندارم
بعدها بهم گفت که بخاطر خودت بوده که دوست نداشتم چوچولمو بخوری
من تاحالا با دختر سکس نداشتم دستمو بردم سمته چوچولش خیلی لیز بود چشماشو بسته بود سروصدا میکرد
کیرمو میمالیدم به چوچولش میترسیدم تا کیرمو بکنم تو کسش ابم بیاد برا همین خیلی میترسیدم چون خیلی زود ارضا میشم سره کیرمو تا اومدم بکنم تو کسش گفت نه حصین شاید پردم اسیب دیده کامل پاره نشده باشه گفتم عزیزم پاره شده فدات من انگشتم قشنگ تو کست بود(قبلش انگستمو کرده بودم تو کسش)
گفتش باشه اروم سره کیرمو فرو کردم تو خعلی تنگ بود اروم فرو کردم تو خیلی دردش اومد تقریبا اشکش درومده بود نگه داشتم 1 دقه بعد اروم تلنبه زدم اصن اون تصوری که از کس داشتم نبود زیاد حال نمیداد فقط خیلی گرم بود داخلش اروم تلنبه میزدم با دستاش داش کمرمو خنج مینداخت تند تند تلنبه زدم دیگه داشت ابم میومد ی ذره صبر کردم باز افتادم بجون سینههاشو گوشش با دستمم چوچولشو میمالیدم سرو صداش زیاد شده بود باز دوباره کیرمو کردم تو کسش این دفه راحت رفت 5 دقه تلنبه زدم بهش گفتم ابم داره میاد چیکار کنم گفت هرجا دوس داری بریز کیرمو کشیدم بیرون به خودم اجازه ندادم بربزم رو بدنش اب کیرمو ریختم رو دستم رفتم دستمو شستم اومدم بغلش خوابیدم گفتم ارضا شدی مرگ حصین گفتش اره موقعی که داشتی چوچولمو میمالیدیو گوشمو میخوردی ارضا شدم پوشودیم اماده شدیم رفتیم ی چیزی به بدن زدیم خداحافظی کردیم
الان حدودا ی سال از رابطمون میگذره از بعد سکس اولم خیلی باهم سکس داشتیم
بهم اطمینان کرد که باهام خوابید منم بهش قول دادم هیچ موقع اعتمادشو نسبت به خودم صلب نکنم
بچه ها داستان واقعی بود
اون ادمای بیشعوری که میخوان فحش بدن به خودم فحش بدن به پدر مادرم فحش ندن
شعوووور داشته باشن
ببخشید طولانی بود و قسمتای سکسیش جالب نبود
به بزرگیه خودتون ببخشید
فدای همتون موفق باشید
والسلام.
حصین!!
The Godfather

سلام خوبید؟من علی هستم 21سالمه این اتفاق تو 19سالگیم افتاد زمانی که زیاد اهل چت بودم درس خون نیستم ولی الان دانشگام گفتم که نگید اسکله بچه لاتیم خب کلا بگم تو چت یکی رو مخ کردم اسمش فرزانه ی سال ازم بزرگ تر بود بد نبود قیافش استیلش استیل زنانه بود تو پر بوده عکساش و میدیدم خوب بود برا سرگرمی بین دوس دخترایه دیگم که باهم میرفتیم بیرون فقط تو این حد فرزانه هم بود تلفنی البته سه چهار ماهی گذشت دیدم داره منو میخوره تو اس ام اس هایه سکسی که الان رو مده واقعا جوری باهاش رفتار کرده بودم که خاطر خوام شده بود سرتونو درد نیارم اسرار پشت اسرار که بیا ببینمت منم پولو ازش گرفتم بلیت خریدم با vipخلاصه رسیدم رشت با تلفن پیدا کردیم همو بعد من که گرسنم بود پیشنهاد دادم بریم سادوویچی هوا گرم بود خیلی خب فرصت خوبی بود بهم نگاه کنیم جایه این چند ماه خلاصه ساندویچارو خوردیمو گفتم کجا بریم گفت بریم جنگل ماهم از ورودی رفتیم تو نگهبان گیر داد نصبتتون اولین بارم بود با مآمور حرف میزدم حول کردم و گفتم هم کلاسی دانشگاهیم دمش گرم گفت برین ازینجا بیرون اینجا جایه اینکارا نیس منم حرفی نزدم که جرو بحث نشه تو تاکسی گفتیم کجا بریم قرار شد بریم سینما جاتون خالی فیلم خوابم میاد رضا عطاران بود اوایه فیلمو دیدیم بعدش شروع به حرف زدن کردیم برایه اینکه صدامون کسیو اذیت نکه صورتمونو جفت هم میکردیم میحرفیدیم سرشو گذاشت رو شونم و احساس خوبی داشتم منم سرمو تکیه دادم به سرش دیگه طاقت نداشتیم تو تاریکی گوشه ی اون سینما لبامون بهم گره خورد حدود 5ثانیه سرع ازهم جدا شدیم خدا لب بازی زیاد داشتم ولی استرس و شهوت باهم قاتی شده بود کیرم بلند شده بود خدا دستمو انداختم دور گردنش و سینه هاشو مالوندم با اوندستم هیچ کاری نمیکردم تا ضایع نباشه حرفایه شهوتی که دوست دارم و میخوامتو ای کاش میشد باهم باشیمش دمه گوشم طاقتمو طاق کرده بود ی لحظه چمشش خورد به کیرم دمه گوشم گفت علی شازده بلند شده آخه تو اس هامون بهش میگفت شازده منم کسشو میگفتم سفید برفی خدا دستشو گذاشت رو کیرم مالوند و بعد اب هوسوم جلو شورتمو خیس کرده بود مالو اونو نمیدونستم ولی خیلی او لحظاتو دوس داشتم اصلا نفهمیدیم کی فیلم تموم شد یهو همه جا روشن شد من ک سیخ کرده بودم واستادم تا کیرم بخوابه اخرین نفر بریم بیرون تو اون مدت گفتم حالا چکار کنیم اخه من همش میگفتم اون بیاد ولی نمیتونس میگفت من بیام برات برنامه ریزی دارم گفت میخوام یجا ببرمت که خوشت میاد گفتم کجا گفت خونه خودمونو میخوام بهت نشون بدم منم ترسیدم خداییش گفتم کسی نیس مگه اخه 2تا داداش داشت ازدواج کرده بودن و پدرش افسر راهنمایی رانندگی بوده مادرشم خونه دارجواب داد نه مادرش خونه خالشه ک حاملست اونام که دمه ظهر نبودن جوابی بهش ندادم بهش گفتم الان میام کیرم که از تعجب و ترس خوابیده بود رفتم دسشوییه سینما زنگیدم خونه ی فرزانه که کسی اگه هست بخواد سر به سر مارو بگیره بهش ی دستی بزنم کسی بر نداشت تلفنو بازم اعتماد نداشتم تو شهر غریب ولی شهوتم راه فکر کردنو ازم گرفته بود رفتیم با ی در بست دره ابی و سفید و باز کرد خونه ی طبقه ک با ی حیاط سرسبز رفتیم بالا هم ذوغ داشتم هم استرس پایه جونو زندگیه ایندم در میون بود نشستیم بالآ کوله امو کنارم گذاشتم رفت تو اشپزخونه سماورو روشن کرد گفتم ی اب خنک برام بیار لطفا اوورد خوردم نشست کنارم بحث وکشوندم به سینما که چیزی از بوس ه و لبهایی ک گرفتیم نفهمیدم صورتشو اوورد نزدیکم و ی احساس خوب که تمامه استرسو ازم گرفته بود بهم داد داغ داغ شدیم دور گردنش دستمو غلاب کردمو ی دستمم رو سینش بود اونم ی دستش کنار لبم و اون دستش رویه پام بود شروع به خوردنه گردنش کردم چند دقیقه گذشت به مالوندنه سینه هایه گرذش که داشت منفجر میشد ادامه دادمو دستمو برد م رو کسش اهی کشیدو کشید عقب خودشو به بهونه سماور رفت تو اشپزخونه انگاری بد جور بهش فشار اومده بود از پشت بهش چسبیدم کنار گاز گردنشو خوردم و کیر شق کردمو مالوندم به کونش از پشت کیرمو گرفت و گفت میخوای اتاقم و بهت نشون بدم منم کشوند تو اتقش کیرم تو دستش بود خیلی حال میداد حتی از رویه شلوارتا تختشو دیدم حولش دادم و افتاد رو تخت قرار گذاشتیم اون منو لختم کنه و منم اونو اول اون منو لختم کرد تی شرتمو ک خیس عرق شده بود شلوار مو بعدشم شورتمو ک خیس بودو داشت منفجر میشد کیرمو که دید گفت سلام شازده خوبی اومدی سفید برفیو ببینی؟ خندیدمو دستاشو گرفتم بعد باهم ی لب گرفتیم اوج شهوتم بود هر لحظه دوس داشتم بدنشو ببینم مانتوشو بعدش تی شرتشو بعد شلوارشو در اووردم خدایا سره کیرم داشت گیز گیز میکرد قرمز شده بودم سینه هاشو مالیدم بوسشون کردم چرخوندمش کرستشو در اووردم جفت ش شدمو کیرم رفته بود لایه پاش پاشو جفت کردمو دستمو انداختم دوره سینه هاش از پشت خیلی نما نداشت گفتم یدفعه شورتشم دربیارم و دراووردم وای دو طرفه کونشو گرفتم تو دستامو بازی دادمش بوس کردمو ی گاز گرفتم اخ کردو برگشت وای چه سینه هایی اندامش خوب بود واقعا سینه هاش عین هندق بود گرد گرفتمشونو میمکیدم نوکشونو داشت حال میکرد سرمو گرفت تو دستاش منم میمکیدم دستاشو حین مکیدن ورداشتم گذاشتم رو کیرم اونم برام بالا پایین میکرد خدا گفتم الان آبم میاد سرمو بللند کردم و خوابوندمش لل
ایه سینش گذاشتم ابم با ی تقه میومد ول کردگففتم ساک میزنی ؟؟گفت بدم میاد منم گفتم باشه همه بهم میگن ادمه مغروریم پاهاشو وا کردم فکر کرد ممیخوام بخورم ولی فقط تو دستم گرفم کس سفیدشو که پف کرده بود و چوچوش در اومده بود گفت بخورش.گفتم بدم میاد دستمو تو دهنش گذاشتم خیس کردم کسش درست لبه تخت بود ی دستم رو شکمش بود ی دستمو ک خیس کرده بودو کردم لایه کست ارو اروم مالوندم چوچولشو میکشیدم اخ اخ میکرددستم با ابه کسش لیز میخورد یهو دستم بیشتر خیس شده بود فکر نمیکردم ارضا شده صداش در نمیومد دستمو کردم تو کونش دو انگشتی ی اه کشید اگشتامو از هم جدا کردم کونش قهوه ای بود سوراخ تنگی داشت س انگشتی کردم تو منم ابم رفته بود بالا و گفتم هنوز نمیخوای شازدرو خیسش کنی منو من کردو پاشد کیرمو گرفت نشستم لبه تخت گذاشت تو دهنش در اوورد ی نگاهی بهم کردو من سرشو بردم جلو کیرم زبون زدو گفتم چیزی نیس عشقم خودمو برم بالا تر کردم تو دهنش دیگه براش عادی شد انگار خوابیدم تا ابم بیاد حدود40ثانیه پشت سره هم ساک زدو نگفتم ابم داره میاد تو دهنش خالی شد سرشو نگه داشته بودم که همونجا خالیشه عرق کرده بودیم حرارتمون بالا بود تف کرد بیرون ی نگاهی کردو گفت دارم برات منم کیرمو تمیز کردم با دسمال و دباره کردم دهنش تا سیخ شه اخه گفت نمیخوای بکنی منم گفتم سیخش کن بعد مجبوری خورد سیخ شد همراه با قلقلکایه اولیه بعد اب اومدن دستشو گرفتم حالت چهار دستو پا گذاشتمش کیرمو اروم فشار دادم تو راحت تر از اونچیزی که فکر میکردم رفت تو اخیش چه گرماییی چه حسه خوبی تکون نمیخوردم فقط تو او حالت که کیرم توش بود کسشو میمالوندم یهو شروع به تلنبه زدن کردم جیغ کشید و منم گفتم جون بخورمت فدات شم دستشو گذاشتم رو کسش حدوده 1دقیقه سریع و خشن تلنبه زدن که داشت جر میخورد ابمو ریختم تو کونش وای کیرم داشت میسوخت کمرشو بوس کردمو طوری که کیرم در نیاد به پشت رو هم دیگه خوابیدیم بند شدو لب گرفت باهام وولی من هیچ حالی نداشتم رفت دوش گرفت منم لباسامو پوشیدم اومد بیرون کسشو بوس کردم و خندید بعدش من رفتم کلا سه بار همو دیدیم دوبار سکس کردیم سر اینکه اون بیاد ی بار خونه ما دعوامون شد منم قول بهم زدیم رفت دنباله زندگیش طولانی شد نه؟؟؟؟شرمنده

نوشته: علی

سلام به همه ی دوستان شهوانی این خاطره اولش خاطرس اخرش سکس
من تازه عضوشدم اگه خاطرهام بدبودبه بزرگی خودتون ببخشین
اول از همه بگم اسما مستعاره و به هرچی اعتقاددارین قسم حقیقته.فقط تااخرش بخونید
مقدمه"""""""من تازه رفته بودم دبیرستان پشت دبیرستان مادبیرستان دخترانه بود.من وقتی میخواستم برم مدرسه یه دختری بودکه همشیفت ما بودهمیشه تو خط واحد میدیدمش یه جورایی بهش علاقه مندشده بودم هرروزموقع برگشتن منتظرمیشدم تابیاد 2ماهی ازمدارس میگذشت بعدازظهربودگوشیم زنگ زدبرداشتم دیدم همون دخترس بعد یکم کس شعرپرسیدم ازکجاشمارموپیداکردی(اینم بگم من ترسو بودم نمیتونستم به دخترشماره بدم)گفت ازیکی ازاشناها بعدافهمیدم ازدخترخالم گرفته سرتون رودردنیارم ما باهم دوست شدیم توعالم بچگی عاشقش شدم خب بچه بودم بخاطراون توروی بابام هم وایسادم که باید باهاش ازدواج کنم ولی همه بهم میگفتن خانوادش بده و...2سال ما باهم دوست بودیم هرروز هم ازکس شعرهای بچگونه میگفتیم بعد2سال فهمیدم این2سال بایه پسردیگه هم بوده.خلاصه باهاش بهم زدم.

تاگذشت یکسال.وفات امام رضارفته بودم مشهد که بهم اس اومد واکردم.شرح اس(سلام من سرم به سنگ خورده توروجون عزیزت بیادوباره شروع کنیمm)زنگیدم بهش سلام شناختی گفتم نه گفت مریم هستم بعدچند دقیقه کس شعر حتی بعدافهمیدم اون پسره بهش تجاوزکرده اونم دیده از من ساده تر نیس بهم اس داده.بهش گفتم من همون علی سابق نیستم اگه قبول کنی باید بعد برگشتن سکس کنیم تا بهم ثابت بشه واقعا دوسم داری اولش قبول نکردبعد2روزاس اومد قبول.میخوا م خلاصه کنم//

3روزبعدش من برگشتم شهرمون بگم که من اهل تبریزم.روز موعود فرارسید. دختره اومد من مامانم معلمه صبحا مدرسه میره بابام هم بازاریه کلاخونه نیس.درو باز کردم اینطرف اونطرفو نیگا کردم تا همسایه ها نبینن.اومدتواتاق من من یه اتاق داشتم طبقه زیرزمین بودتودستش یه ادکلن با یه گل بخاطر از مشهد اومدنم اورده بود بعدازچنددقیقه نشستن دستاشوگرفتم گریه کردگفت علی من اومدم تا ثابت بکنم دوست دارم ولی توهم انصاف داشته باش بخاطرعشقمون کاری نکن ولی بدجورازدستش کینه ای بودم خلاصه گفت یه روزمونده به سربازیت قبول میکنم ازاون اصراراز من انکارخلاصه من به زورلباساشودراوردم عجب سینه هایی داشت عجب کونی..........الانم وقتی مینویسم کیرم سیخ میشه ازسینه هاش شروع کردم خوردن 5دقیقه سینه هاشو خوردم دیگه کم کم داشت ازخود بی خودمیشد گفتم ساک بزن گفت نمیخوام به زورانداختم تودهنش جنده چندبارهم گازگرفت عصبانی شدم برش گردوندم به شیکم خوابوندمش یه بالشت هم گذاشتم زیرش تاکونش بیادبالایه تف انداختم روسوراخ کونش یکی هم روکیرم چون اولش عصبانیم کرده بود یواش یواش نکردم یهوکیرموانداختم توکونش یه جیغ کشید سرشوفشاردادم روتخت تاصداش نره بیرون اخه اتاق من پنجرش به خیابونه.یه5دقیق تلمبه زدم تا ابم اومد همشو خالی کردم توکونش بادستمال خودشوتمیزکرد یکم غرزد گفت اولین بارمه که کون دادم ولی جنده دروغ میگفت اون اه و اوف کردناش بخاطر حشری کردن من بودازکونش مشخص بودچندبارداده.گفت هیچ کس نفهمه گفتم چشم پاشد رفت شب همون روز بازم مخشوزدم تافرداهم بیاد خلاصه قبول کردبیادفرداش هم اومد ولی ایندفعه قبل از اومدنش اسپری زدم و1ساعت یکسره خوردمشو از کون جرش دادم.شب همون روزهم باهاش بهم زدم گفتم این 2روزبابت2سال خیانتی که بهم کرده بودی.چندروزی زنگ زد جواب ندادم تااخرش مجبورشدم خطمو عوض کنم.
به جان عزیزم قسم همش حقیقت بود.گفتم تاعبرتی باشه برای دوستان و اشناها تا بی خودی به این دخترا دل نبندن.وفای سگ بیشتر ازدختره

نوشته: علی

سلام
برای معرفی خودم باید بگم که من از اون آدمای کمال گرای مزخرف حشری احساساتی ازخود راضی و البته با اعتماد به نفس حال به هم زن هستم
توی دوران دانشجویی زیاد خوش شانس نبودم. بعد از چهار ماه دوستی با اولین دوست دخترم و کلی مالوندن و شق دردی بالاخره تونستم شرتش رو در بیارم و لاپایی بکشم و فکر می کنم توی حرکت پنجم ، شیشم و تنها پس از چند ثانیه هیکل خانم رو مذین به اسپرم کردم. ولی از شانس کیریم معلوم شد که کون خانم از حالت عادی خیلی خیلی خیلی خیلی تنگتره و از عقب محاله که بتونم کاری بکنم.( بنده خدا باید عمل می کرد تا یه کم باز بشه) البته رابطه مون یه چند وقتی ادامه داشت و بعضی وقتا می اومد خونم با هم ور میرفتیم و چون نمیتونستم بکنمش مجبور بودیم که به روشهای دیگه با هم حال کنیم . مثلا هر بار یه جوری لخت می شدیم و بدن هم رو میخوردیم، حتی یک بار و البته فقط همون یک بار تونست تنها به مدت 1 دقیقه بهترین و با حس ترین ساک زندگیم رو برام بزنه.. باور کن قابل وصف نبود.. چشماش رو یه لحظه بست و با آنچنان حسی کیرم رو مکید که یه لحظه خودم رو عقب کشیدم... یه شب هم تا صبح به هم اس ام اس های سکسی دادیم که حتی جرات نداشتیم تلفنی به هم بگیم.... همش همین بعد هم رابطه به گه کشیده شد . راستش دیگه خسته شده بودم . میخواستم هر طور که شده یه دختر رو واقعا بکنم.. (گفتم که آدم حال به هم زنی هستم. شاید یکی از خودخواه ترین موجودات روی زمین. منم مثل شما الآن از خودم متنفرم)
چند وقت بعد با الی آشنا شدم . خوشبختانه همون بار اول کونش رو در اختیارم گذاشت. و من هم زیاد تعارف نکردم. درجا فرو کردم و اونم در جا کشید عقب ! کلی رومئو ،ژئولیت بازی کردم تا گذاشت دوباره فرو کنم. این دفعه در عرض چند ثانیه آبم اومد.. راستش زیاد هم بد نبود ولی تنگی قسمت ابتدایی کون یه مقدار کیر آدم رو اذیت می کنه. به هر حال به از هیچی. تقریبا 10 یا 15 باری باهم سکس داشتیم .
سومی رو شاید بهتر باشه نگم. ولی نه..به درک.. کی اینجا من رو میشناسه... خوب سومی اسمش فاطی بود بعد از یه بستنی خوردن اومد خونم و لخت شدیم. طفلک.. خیلی خیلی حشری بود. من رو خوابوند روی تخت و رسما بهم تجاوز کرد (منظورم از طفلک خودم بود).. کیرم کاملا خوابیده بود . فقط سرش رو گرفته بود و می مالوند روی کسش .. ناخناش بلند بود و بقیش رو خودتون حدس بزنید... فقط آرزو می کردم که زودتر تموم بشه. آره درسته .. رسما بهم تجاوز شد اونم توسط یه دختر 170 سانتی ( من قدم نسبتا بلنده و با تمام وجودم میگم که لعنت به این زندگی کیری!) خلاصه از خونم که رفت منم سریع زدم بیرون.. انگار دیوارای خونه تنها شاهد تجاوز بهم بودن و منم روی دیدنشون رو نداشتم.

خلاصه این که من بدبختم و هوسباز

و اما اصل داستان!....( مقدمش طولانی بود .. نه؟)
من از ترم اول و دوم و البته سوم و مطمئنا تا ترم چهارم دانشگاه توی کف یه دختر 185 سانتی، خوش استیل، سبزه و البته سال بالایی خودم بودم که میگفتن به هیچ کس پا نمیده تا این که توی یه پاساژ با یه پسر خوش تیپ دیدمش و بیخیالش شدم( البته قبلش بهم جواب رد داده بود)

عجیب اینجاست که در نیمسال دوم سال پنجم دانشگاه( همون ترم 10 خودمون) خبرش اومد که سارینا در دانشگاه دیده شده. سریعا پی جو شدم و فهمیدم که خانم مشغول سپری کردن ترم 12 خودشون هستن. خلاصه این که با یک هفته تمرین ذهنی و یه حرکت تخمی-تخیلی تونستم بهش شماره بدم و بعد از 2 تا قرار و یه هفته زنگ و تلفن قرار شد که بیاد خونم...1 ساعت قبل از اومدنش دقیقا یک سال برام گذشت. از همه بدتر این که نزدیکای اومدنش یهویی دستشوییم گرفته بود و مثانم داشت میترکید اما میترسیدم که اگه برم دستشویی اون زنگ بزنه و همه چی خراب بشه.. قرار شد که تحمل کنم و بعد از اومدنش به بهانه شستن دستام برم دستشویی. توی همین خیال بودم که گوشیم زنگ خورد و گفت که الآن میرسه . اومدم پائین استقبالش که دیدم زن همسایه طبقه دوم و البته طبقه اول توی پارکینگ بودن و چون قضیه داشت سه میشد و مطمئنا هم نمیتونستم قرار رو به تعویق بندازم، مجبور شدم که خالی ببندم که ازدواج کردم و اینکه خانمم داره میاد .باور کنید یا نه ،این استراتژی رو در عرض 30 ثاینه طرح ریزی و تنها با چند جمله اجرا کردم.(باعث شرمساریه ولی توی دروغ اونقدر استادم که خودم هم بعضی وقتا باورش می کنم. ) خلاصه رفتم بیرون و وقتی که از تاکسی پیاده شد... واوووو.. چقدر زیبا بود... موهاشو چتری داده بود توی صورتش و کاملا با ظاهرش تو دانشگاه فرق داشت. دیگه اصلا نگران چیزی نبودم . بهش گفتم که وانمود کنه همسرمه و اصلا نترسه، اونم از من بی کله تر اومد داخل و با اونا سلام و احوال پرسی کرد. سوار آسانسور شدیم و رفتیم بالا. باورتون میشه... به همین راحتی! ولی صبر کن.... آخ .. مثانم.. الانه که شلوارم رو خیس کنم. خوب وارد خونه که شدیم بهش تعارف می کنم بشینه منم میرم دستشویی و بعد میام پیشش( این توی فکرم بود). به محض این که در رو باز کردم. دستاش رو حلقه کرد دور گردنم. شکمش رو چسبوند به شکمم و حشری نگام کرد. آره درسته! داشت روی مثانم فشار وارد میکرد. میخواستم پرتش کنم و بپرم توی دستشویی ولی نمیشد. به بهونه گذاشتن آهنگ خواستم برم سمت کامپیوتر (و البته بعدش دستشویی) ولی نشد.... بهش لبخند زدم و سعی کردم بنشونمش روی کاناپه.. ولی باز هم نشد.
باورتون بشه یا نه،درب دستشویی تنها چند متر با من فاصله داشت و من فقط میتونستم "درب" آلومینومی خشگلش رو ببینم و مسحور شیشه مشجرش بشم.. دیدن سنگ توالت براق دستشویی برام شده بود یه رویا.. یه آرزو.. در همین حال متوجه شدم که داره سعی می کنه دوتاییمون رو روی کاناپه بخوابونه.. راستش اصلا متوجه نشدم که بوسش کردم یا نه.. اون موقع یه حس قوی از اعماق وجودم داشت من رو به سمت چیز بسیار ارزشمندتری میبرد. یک اطاق کاشی کاری شده رویایی با یه سوراخ درست وسط اون..
آروم خوابید روی کابینت، البته به همراه مفلوکی که توی دستاش محکم گرفته بود.. بهش نگاه کردم. یه لحظه چشمم به چشمای خشگلش افتاد و بعد هم به لبخند مستانش.. با سابقه ای که از خودم داشتم سکس ما در هر حالتی بیشتر از چند ثانیه طول نمیکشید. پس خیلی سریع دست به کار شدم تا زودتر اون اسپرم لعنتی رو از خودم دفع کنم و به سمت دستشویی شیرجه بزنم... ولی بعد از چند ثانیه فشار مثانه کمتر شد و تازه فهمیدم که چه جیگر نازی توی بغلمه.. بوسیدمش و جمله ای که ده ها بار با خودم از شب قبلش تمرین کرده بودم رو گفتم..
من: ببینم اوپنی؟
سارینا: آره ، پس میخواستی از کجا فرو کنی؟

نزدیک بود که از شدت خوشحالی فریاد بزنم... دیگه به هیچی فکر نمی کردم.. سریع شروع کردم به مالوندن الکی و رفتم سراغ شرتش و شرتش رو در آوردم اما لحظه ای که خواستم بذارم توش یهویی با مقاومت مواجه شدم.. گفت که باید اول کاندوم بذارم بعد بکنم.
اما من نمیخواستم اولین سکس واقعیم رو با یه تیکه پلاستیک شروع کنم. چند دقیقه بهش اصرار کردم. اما فایده نداشت. گفت که بعدش دردسر داره.. فهمیدم که قبلا سابقه سقط جنین داشته ولی به روش نیاوردم. کاندوم رو گذاشتم اما به نظر کوچیک میومد. بدجور داشت اذیت می کرد اما مهم نبود... دوباره مثانم شروع کرد به اذیت کردن و لی دیگه شروع کرده بودم. اصلا اونطوری که فکر می کردم نبود. هیچ لذتی نمی بردم... 1 دقیقه گذشت.. 2 دقیقه.. من نشستم و اونم نشست روی کیرم بدون این که احساس خاصی بهم دست بده.. 5 دقیقه گذشت... 10 دقیقه... چرا نمیاد؟ آخه مگه من چه گناهی کردم. شکمم بدجوری باد کرده بود. روم نمی شد که بگم میخوام برم دستشویی.. 20دقیقه کذاییی... نههههههههههههههههههه .. من هنوز دارم سکس می کنم. .. اون موجود مونث کذایی بدجور بهش حال داده بود خودشم تعجب کرده بود که من چطور تونستم اینقدر خودم رو نگه دارم. احتملا فکر کرده بود قرصی چیزی خوردم و با تمام وجود داشت لذت میبرد. دیگه من تلمبه نمیزدم بلکه اون داشت روی کیرم بالا پائین میپرید. کیرم به حالت نیمه خمیده بود ولی مثل این که اصلا این چیزا حالیش نبود... داشتم در اعماق وجودم گریه می کردم که یهویی گفت : کاندوم رو دربیار مثل این که به این زودیا نمیای. اینو که شنیدم سریع در آوردمش. از این جا به بعدش رو یادمه.. خم شده بود و من داشتم تلمبه می زدم.. یه لحظه احساس کردم که داره آبم میاد. سریع کشیدم بیرون اونم فهمید و برگشت جلوم زانو زد. منم شکه شدم نمیدونستم این حرکتش یعنی چی.. دوباره برگردوندمش و روی کمرش آبم رو ریختم... ( آره میدونم خیلی احمقم.. طرف میخواست بریزم روی صورتش یا شایدم حتی شاید میخواست بخورتش.. به خاطر این اشتباه هیچ وقت خودم رو نمیبخشم).. نفهمیدم چطوری رسیدم دستشویی ولی دیگه دستشوییم نمی اومد. هر کاری کردم نمی اومد.. تقریبا 10 دقیقه طول کشید که یه چند قطره ای اومد و خلاص!!!!!!!!!!

آره من آزاد شدم....
من راحت شدم...
من در آرامش کاملم..

دوباره برگشتم پیشش.. و یه بار دیگه باهاش سکس کردم... این بار فهمیدم چیکار کردم باهاش و کلی لذت بردم... بهم خیلی حال داد و بعد از سکس هم دستم رو روی موهاش کشیدم و بغلش کردم.. این حرکتم دیوونش کرد و گفت که انگار تا حالا 10 تا زن داشتی!! (چی؟! من اسکل این اولین بار بود که کس می کردم... ولی به روی خودم نیاوردم) . ازم پرسید که چیکار کردی که اینقدر خودت رو نگه داشتی.. منم چون نمیدونستم چی بگم .. یه لبخند بهش زدم و گفتم که میرم برات یه چیزی بیارم... حرفام رو راست و ریست کردم و دفعه بعد که همون سوال رو کرد بهش گفتم که من میتونم همه چیز خودم رو کنترل کنم حتی شهوتم رو ( نخند.. بقیش رو بخون) . و چند تا کس و شعر فلسفی تحویلش دادم و اونم که نتیجه خارق العاده عمق فلسفه من رو دیده بود کاملا باور کرد... من اون شب بهترین شب زندگیم رو داشتم... کلی با هم خندیدم .. از هم عکس گرفتیم و هم رو بوسیدیم و فردا صبح هم دوباره با هم سکس کردیم... اون شب باعث شد که من بتونم راز سکس طولانی رو متوجه بشم و این راز من رو تبدیل به قهرمان اون دختر کرد... (دوستیمون زیاد طول نکشید. چون من یه نامرد دروغ گوی پست بی احساسم)

و اما راز سکس طولانی و لذت بخش....

رازش خیلی ساده ست و میخوام اون راز رو بهتون بگم!

.....
.....
هر وقت که احساس کردید دارید میاید. ریتم رو کند کنید و به یه چیز دیگه فکر کنید..بعد دوباره میتونید برای مدت طولانی تری سکس کنید. این تکنیک کمک می کنه که یه دختر رو بتونید حتی به بالای 10 ارگاسم هم برسونید. البته بعضی دخترا بیشتر از 30 دقیقه براشون آزاردهنده هست. خودتون با یکی دو جلسه سکس میتونید حدش رو بفهمید...
نگران اندازه کیرتون هم نباشید. واژن دختر به اندازه کیر شریک جنسیش در میاد...
لازم نیست مثل فیلمای سوپر یه عالمه حرکاتی خفن بزنید، فقط سعی کنید مدت زمان سکس رو مطابق با نیاز شریک جنسیتون تنظیم کنید و بهش یه ذره تنوع بدید

همش همین..
ممنون که این مطلب رو خوندید
باور کنید یا نه.. راست بود

نوشته: آرمان

سلام من امیر هستم، قبلا یه داستان گذاشته بودم به اسم "اولین سکس دانشجوی پزشکی" (البته اسمی که خودم برا داستان و معشوقه م(بهار) گذاشته بودم این نبود و بعدا تغییر پیدا کرده)
از نظرات و انتقادای همه ی دوستان ممنون
این خاطره ای که میخوام بگم باز هم با بهار عزیزم هستش، من جز به جز شرح دادمش، قسمت های اولش زیاد سکسی نیس، اگه برا جق زدن میخونین، به خودتون زحمت خوندنش رو ندین.
****************************************
29اسفند بود و تقریبا تعطیلات غید شروع شده بود، با شروع تعطیلات و مسافرت ها و مراسم عید بیمارستان به حد فجیعی شلوغ بود، هی تصادفی پشت تصادفی، سوختگی پشت سوختگی...
اون روز از صبح تا عصر و شب(که میشد 30اسفند و فرداش ظهر سال تحویل بود) من و بهار کشیک داشتیم، به حدی سر جفتمون شلوغ بود که فقط تو راهرو و موقع بدو بدو به این بخش و اون بخش همدیگه رو میدیدیم.
اصلا متوجه گذشت زمان نبودم که دیدم هوای بیرون کاملا تاریکه، ساعت رو که نگاه کردم 10شب بود و من هنوز شام هم نخورده بودم، از اونجایی که غذا ساعت8 پخش میشه امیدی به پیدا کردن شام درست و حسابی نبود.
یه گوشه ای وایسادم از جیب روپوشم گوشیم رو درآوردم و به بهار زنگ زدم:
-الو...سلام خانومم
-سلام امیر، کجایی؟
-اورژانس هستم، تازه سرم یکم خلوت شده
-خوش بحالت... من که پاهام داره منفجر میشه انقد ادم داره
-بس که سرپا بودی، یکم استراحت میکردی خب
-شما خودت وقت واسه استراحت داشتی که من داشته باشم؟!
-نه، خداییش راست میگی، هزار بار بهت گفتم جوراب واریس پات کن تا اینجوری نشی
(ما بخاطر اینکه زیادی سرپا هستیم و ممکنه رگهای پاهامون حتی تو سن کم خراب بشه اکثرا از این جورابا میپوشیم)
-خب حالا بیخیال
-بهارم شام خوردی؟
-نه!
-فکر کنم من یه چیزایی داشته باشم واسه خوردن، بیا برات بدم
-باشه، هروقت تونستم بیام زنگ میزنم بپرسم کجایی
-اوهوم، مواظب خودت باش، فعلا
-شما هم همینطور، خدافظی.
رفتم سرم رو اینور و اونور یکم گرم کنم تا بهار پیداش بشه، تازه بعد اینهمه ما هنوز تو بیمارستان نمیتونیم خیلی باهم راحت باشیم چون شدیدا بهمون گیر میدن تا این حد که به خانوما حتی اجازه ی آرایش هم نمیدن موقع کار تو بیمارستان.
انقد خسته بودم که سرم واسه بدنم سنگینی میکرد، آخرین کارهام رو انجام دادم و به رفیقم سپردم اگه خبری شد سریع خبرم کنه و گفتم من میرم یکم استراحت کنم.
یه لیوان آب از آبسردکن برا خودم ریختم و رفتم تو محوطه ی بیمارستان رو یه نیمکت نشستم، سرم رو گرفتم بین دستام تا یکم حالم بهتر بشه، تمام سروصدای بخش تو گوشام می پیچید... لیوان رو برداشتم یه قلپ بخورم که متوجه ساعت شدم، ساعت 5صبح بود و من هنوز شام هم نخورده بودم...
پاهام رو گذاشتم رو نیمکت و جمع شون کردم سمت خودم و سرم رو گذاشتم روشون، دنیا داشت دور سرم می چرخید
نمیدونم چقد تو این حالت بودم که گوشیم زنگ خورد، خدا خدا میکردم رفیقم نباشه، خداییش دیگه نای راه رفتن هم نداشتم، خدارو شکر، بهار بود
-الو
-ببخشید ببخشید ببخشید ببخشید امیرم!
-چیه؟؟؟ چی شده؟؟؟
-ببخشید خب اینهمه منتظرت گذاشتم اصلا حواسم به ساعت نبود
-اشکالی نداره
-امیر؟! خوبی؟
-آره، خوبم، چطور؟
-صدات یه جوریه!
-خوابم برده بود
-کجایی؟ الان میام
-جلو سالن اجتماعات رو نیمکت نشستم، اومدنی از کامران کوله پشتی من رو بگیر و بیار
-چشم، ایکی ثانیه اونجام
-منتظرم
سرم رو به عقب برگردونده بودم، بی اختیار پلکام بسته شدن، بین اینهمه صداهایی که تو سرم بود یکی اسمم رو صدا میزد، امیر، امیر، انگار من ته یه چاه باشم و صدا رو از فاصله ی هزار پایی بشنوم، امیر، امیر...
پلکام رو از هم باز کردم، بهار بود، با روپوش سفید شبیه فرشته ها بود
-فکر کردم من مردم و تو فرشته ای بالا سرم!
-دستت درد نکنه! یعنی من انقد شبیه نکیر و منکرم؟!
با تمام خستگی که تو صورتش بود باز هم مثل همیشه پرانرژی بود
-بیا بشین خانومم
صورتش سفید سفید بود عین گچ دیوار، حاضر بودم شرط ببندم فشارش کمتر از 8،9 باشه
اومد و کنارم رو نیمکت نشست، لیوان آب هنوز کنارم بود، برداشتش و پرسید:
-آبه؟!
-نه، نمونه ی ادراره!
یه جا همش رو سرکشید و گفت:
-بذار فعلا معده م با اوره مشغول باشه! از صبح آب دهنم رو قورت میدادم که مشغولش کنم!
از حرفش جفتمون خنده مون گرفت، گرسنه بودم ولی انگار هیچ انرژی برا خوردن چیزی نداشتم
-بهار چیزی میخوری؟
-نه، اصلا اشتها ندارم
اومدم بلند شم که یهو سرم گیج خورد و رو نیمکت میخکوب شدم
-امیر چی شد؟ خوبی؟
-آره خوبم طوریم نیس، میرم خونه استراحت میکنم
-من میرسونمت
-باشه میرم لباس عوض کنم
-باشه برو کنار خیابون منتظر باش منم لباس عوض کنم و بیام
حس میکردم شبیه اونایی که بیش از حد مست کنن با تلوتلو راه میرم، انگار پاهام رو داشتم رو ابرا میذاشتم، لباس عوض کردم و رفتم بیرون محوطه ی بیمارستان کنار خیابون منتظر بهار وایسادم، بعد از چند دقیقه جلوم ترمز زد:
-افتخار آشنایی با این آقای خوشگل و خوش تیپِ خسته رو دارم؟
-لوس!
سوار ماشین شدم، حتی یه ثانیه از مسیر رو یادم نیس تا رسیدیم خونه(من و بهار جدا خونه گرفتیم، اون با دوستاش و من با دوستای خودم)
-امیر، امیر بلند شو رسیدیم، خیال نداری پیاده شی؟
-مگه نمیای؟
-نه، بچه ها خونه منتطرن، ظهر سال تحویله ها
-آخه منم تنهام... کامران که بیمارستانه بقیه هم رفتن خونه
-خب برو استراحت کن فردا با هم میریم بیرون
-بیا دیگه...
دقیقا حس این بچه کوچیکا رو داشتم که به مامانشون التماس میکنن واسه چیزی! ولی التماس هام بی فایده بود واسه همین مجبور شدم به شیطنت متوسل بشم!
از ماشین پیاده شدم، بهار منتظر بود من برم خونه بعد بره، خودم رو الکی جلو در زدم زمین! بهار با عجله پیاده شد و اومد سمتم
-خوبی امیر؟
-نه، سرگیجه دارم، نمیتونم راه برم
-وایسا در ماشین رو قفل کنم بیام
انقد خوشحال شدم که نگو... بلند شدم و در رو باز کردم، بهار اومد دستم رو انداخت دور گردنش، همینجور با کفش مستقیم رفتم و خودمو انداختم رو تخت، بهار اومد و کفشام رو درآورد
نمیدونم چقد گذشت که با دوتا لیوان چایی نبات اومد بالا سرم
عین مامان های مهربون نازم رو می کشید
-امیرم بلند شو اینو بخور بعد بخواب
-نمیخورم!
-وا! بچه شدی؟!
-اول قول بده
-چه قولی؟
-که وقتی خوابم برد نذاری بری
-آخه...
-آخه بی آخه وگرنه انقد نفس نمی کشم تا بمیرم
-لوس! خب حالا بلندشو اینو بخور تا پزشک ناکام نشدی
-زبونتو گاز بگیر بچه پررو!
بلند شدم و چایی رو یه جا سرکشیدم
جوراب های واریس که پام بود به شدت ساق های پاهام رو اذیت میکرد ولی خداییش نای جدا شدن از تخت رو نداشتم، بهار کنار تخت رو زمین نشسته بود،
-بهار...
-دیگه چی میخوای؟!
-جورابام رو در میاری؟!
جورابای نخی که پام بود رو از پام کشید و انداخت گوشه ی اتاق
-پییییییییففففففف، امیر...
-اینارو که نه!
-کدوما رو؟!
-اون پایینی ها، زیر شلوارمه!
کمربند و دکمه های شلوارم رو باز کردم، بهار از لنگای شلوارم چسبید و کشیدش پایین بعدش هم جورابا رو درآورد، حواسم بهش بود که از خجالتش حتی به شورتم نگاه هم نمیکردم
نمیتونم بگم خوابم برد چون واقعا خواب نبود، بیهوش شده بودم از خستگی!
بیدار که شدم هوا کامل روشن بود
بهار با یه تیشرت و شلوار جین نشسته بود پای تخت، سرش رو گذاشته بود گوشه ی تشک و خوابیده بود، موهاش عین موج های دریا پخش شده بودن رو تخت، منم فقط یه شورت و پیرهن تنم بود، پیرهنم رو درآوردم و فقط رکابی زیرش موند، حس کردم الان تمام بدن بهار با اون شکل خوابیدنش خشک شده باشه، راستش دلم سکس هم میخواست
هیکلش رو خیلی دوس داشتم، چارشونه و قدبلند،با سینه ها و باسن گرد و سفت
بازوش رو گرفتم و کشیدمش بالای تخت
-ولم کن... میخوام بخوابم
-بیا بالا بخواب، بیا تو بغلم
نیم خیز شد و خودش رو انداخت رو تخت، سرش رو گذاشت رو بازوم، پشتش رو کرد بهم، خودش رو چسبوند و باز خوابش برد
دست دیگه م رو کردم لای موهاش، بوی موهاش دیوونم میکرد، بوی سیب سبز که ترش و شیرین باشه رو میداد، تا نزدیک دماغم میاوردم و بوش میکردم
انقد پاک و معصوم بود که دلم نمیخواست حتی بهش دست بزنم ولی چیکار کنم که دست خودم نبود, کلی با خودم کلنجار رفتم، من که قصد خیانت بهش رو نداشتم، واقعا دوسش دارم، بالاخره دلم رضا داد...
خودم رو چسبوندم بهش، کیرم از زیر شورت داشت به کونش میخورد، خیلی دوس داشتم، آروم خودم رو تکون میدادم، کیرم سیخ شده بود و داشت شورتم رو پاره میکرد
دستم رو از لای موهاش درآوردم و بردم رو سینه هاش، ولی اینجوری دوس نداشتم
دوس داشتم بدن بلوریش لخت تو بغلم باشه
دستم رو از زیر تیشرتش بردم و به سینه هاش رسوندم، سردی دستم که به تنش خورد یهو از خواب پرید
-هی هی هی! چیکار داری میکنی؟!
-بهارم... بیا تو بغلم
-آخه... امیر...
-بهار آخه نداره که، من عاشقتممممم
با یه لبخند اومد و سرش رو گذاشت رو بازوم، این بار روش سمت من بود، لبام رو گذاشتم رو لباش به قول شکسپیر عین یه بچه ای که با ولع از طعم توت فرنگی سیر نشه، ازش لب میگرفتم
زل زده بودم تو چشماش و زبونش رو میگرفتم تو دهنم
دستم که زیرش بود رو رسونده بودم به کونش و میمالیدم
با دست دیگه م دستش رو گرفتم و آوردم رو کیرم، تا دستش بهش خورد یه لحظه کشیدش عقب ولی دوباره دستش رو برد روش و مالیدش
داشتم دیوونه میشدم
یه دستم رو کونش بود و دست دیگه م رو برده بودم رو سینه هاش
نوک سینه هاش رو میگرفتم لای انگشتام و فشار میدادم
بهار از زیر تخمام دستم میکشید رو کیرم تا سرش
دوس داشتم تا چند ساعت آبم نیاد که بتونم لذت ببرم
بلندش کردم و شروع کردیم به درآوردن لباسای همدیگه
همزمان ازش لب هم میگرفتم
وای باورم نمی شد با اینکه قبلا یه بار سکس داشتیم(تو داستان قبلی نوشتم) اصلا به هیکل لختش توجه نکرده بودم
فوق العاده سفید بود، عین برف
سینه هاش درست اندازه ی مشتم بود
شلوارش رو که درآوردم شورتش خیس بود
معلوم بود اونم حشری شده
عجب کسی داشت...
معلوم بود تازه شیو کرده
سفید و تپل
فقط خط صورتی وسطش مشخص بود
دستم رو انداختم لاش
چوچولش قشنگ مشخص بود، شروع کردم به مالیدنش از یه طرف هم سینه هاش رو کردم تو دهنم
دیگه نمیتونست جلوی آه و اوهش رو بگیره
بلند بلند آه می کشید
-آههههههه... امیرم...
-جوووون
-امییییییر
-جوووووونم
-آهههههه
-عشقم...
هلش دادمش رو تخت و کیرم رو انداختم لای پاش, نمیتونستم تو کسش بکنم چون باکره بود
حیف هیکلش هم بود بخوام از کونش بکنم
رونای پر و تپلش واسه ارضا شدنم کافی بود
پاهام رو باز کردم و انداختم دور پاهاش
کیرم رو انداختم لای خط کسش
سرش رو از رو چوچولش فشار میدادم تا سوراخ کسش پایین میرفت
با سر کیرم تند تند رو چوچولش رو مالیدم و یه دستم رو سینه ش بود
یهو بدنش رو منقبض کرد
فهمیدم داره ارضا میشه
نوک سینه ش رو گرفتم لای انگشتام و فشارش دادم
-آآآآآآآآآآآاهههههههه....آییییییی.... امیررررررممممم، عشقممم
-جونممم
پاهاش رو محکم فشار دادم به هم
یهو تمام وجودم از سرکیرم پاشید بیرون...
-بهااااااارررر، بهاررررر دوست دارم، مال خودمی...آااااااههههه
....
همینجور سست و بیحال افتادیم رو تخت تا وقتی که گوشی بهار زنگ خورد، رفیقاش بودن سراغش رو میگرفتن، میگفتن چرا سال تحویل رو نرفته کنارشون، یعنی سال تحویل شده بود و ما خبر نداشتیم!
این بهترین سال تحویل عمرم بود، کنار عشقم... دیگه چی میخوام؟!
*********************************************
پیشاپیش ممنون از نظرات و انتقاداتون
من نوشتن رو دوس دارم, اگه شما هم خوشتون اومده باشه باز هم مینویسم
اینو مطمئنم که به دلتون میشینه، چون من با دلم نوشتم.

hot boy

من رضا هستم 28سالمه ماجرای سکس من اینطور شروع شد که رفته بودم عابر بانک. پول بکشم که دو تا دختر دیگه اومدن تو یکیش یه شاخه گل دستش بود همین که همو نگاه کردیم گفت این گل برا شما من جا خوردم گفتم به چه منظور گفت همینطوری منم گفتم خوب خدا رسوند سر صحبت باهاش باز کردم فهمیدم دانشجوی و تازه اومده به شهر ما و خبر از بچه های کیر تیز اینجا نداره. خلاصه گفتم وقت داری بریم یه تابی با ماشین بخوریم گفت تا ساعت 8 باید بریم خوابگاه گفتم خوبه دو ساعت وقت داریم رفتیم سوار ماشین شدیم و گفتم جای خلوت حال میکنید بریم یا جای شلوغ گفت خلوت گفتم خوب بهتر روندمش برا بیرون شهر یه جای دنج و طبیعی راستی شهر ما پایتخت طبیعت دیگه اسمشو خودتون بفهمین. خلاصه به مکان رسیدیم ماشین خاموش کردم و به دختره گفتم بریم کنار رودخونه ما رفتیم و دوستش تو ماشین موند کنار رودخونه که رسیدیم گفتم پایه حال هستی یا نه البته اگه هم میگفت نه میکردمش ولی خودش گفت آره لب خورون شروع شد و یهو دست کرد کیرمو گرفت کیر منم که سیخ شده بود گفت چه کیر بزرگی داری گفتم حالا کجاشو دیدی شلوارمو کشید پایین شروع کرد به ساک زدن حرفه ای هم میزد. که آبم اومد گفت همین گفتم آره ولی یه راند دیگه هم بزنیم هنوز وقت هست چند دقیقه ای گذشت و سیگاری با هم کشیدیم و راند 2 رد شروع کردیم یه کم ساک زد و ایدفه گفتم قبل از اینکه آبم بیاد بکنمش شلوارشو کشیدم پایین شرت نپوشیده بود. کون گرد و خوش فرمی داشت برشگردوندمو کیرو گذاشتم لاپاش از پشت یه کم به کسش مالوندم یه کم کردم تو دیدم گفت دخترم راست هم میگفت کلاهک رو تغییر مسیر دادم به طرف کون یواش یواش کردم تو کونش تا راه باز شد و داشتم میکردم که یهو دوستش اومد گفت چیکار میکنید یه ساعته گفتم خودت که میبینی اگه طلبه ای بیا. تو هم بد چیزی نیستی دیدم بهش برخورد رفت بالا تو ماشین خلاصه ما هم بعد چند دقیقه تلمبه و آخ و اوخ ابمون اومد و تا قطره آخرم ریختم تو کونش جمع و جور کردیم و رفتیم بالا تو ماشین دیدم دوستش خیلی شاکیه حالا از اینکه حال نکرده بود یا هر چی نمیدونم بردم جلو خوابگاه پیادشون کردم و شماره ها رد و بدل شد و خلاصه بعدشم شد پایه سکسم خودم هم اوپنش کردم و تا یه سالی به هم بودیم و لحظات متعالی سکسی فوق العاده ای داشتیم بعدشم که رفت شیراز کم کم رابطمون رو به سستی گروید العانم کجاست و به کی میده خدا میدونه قصه ما به سر رسید ولی همش عین جریآنی بود که افتاد حالا میخواید هر نظری بدید به تخم چپم

نوشته: رضا

با سلام خدمت دوستای گل شهوانی
اول از همه بگم که داستانم واقعیه و هیچ لزومی نمی بینم که بخوام دروغ بگم.
داستان برمیگرده به پارسال که من 18 سالم بود.
اول از خودم بگم که من امیر حسینم . هیکلم چهار شونس و قیافمم معمولیه.
تابستون بود و هوا گرم. یه نفر پشت سر هم روی گوشی بابام اس ام اس می داد. بابامم که خسته بود به من گفت ببین این کیه . منم گوشیو برداشتم و چند تا مسیج که داد فهمیدم طرف دختره. سریع شمارشو حفظ کردمو رفتم با گوشی خودم بهش مسیج دادم که شماره خودم اینه و اون شماره محل کارمه. اونم شروع کرد به مسیج دادن که منو با حسین اشتباه گرفته بود. می گفت چرا پول مشاوره ای که بهت دادمو نمی دی؟ بعد فهمیدم که خانوم مشاور تشریف دارن. دیگه خسته شدم. مسیج دادم که من حسین نیستم و تا حالا مشاوره ای از شما نگرفتم ولی نیاز به مشاوره دارم. خلاصه اون شب مشخصاتشو گرفتم. اسمش مژگان بود. 28 سالش بود (که کف بر شدم 10 سال ازم بزرگ تر بود) تا ساعت 1 شب با هم اس بازی می کردیم که دیگه خسته شدم. گفتم من خسته شدم می خام بخابم. اونم اس داد بخواب عزیزم. انشااله که یه روزی باهم بخوابیم! برق از سرم پرید!!! فوراً اس دادم درست اس فرستادی؟ حالت خوبه؟ جوابمو داد که دیگه ساعت که از 1 رد میشه آدم باید حرفای زیر ناف بزنه . با خودم فکر کردم این میخواد تیغ بزنه و سر کاریه. دیگه جوابشو ندادم. فرداش اعصابمو خورد کرده بود از بس زنگ می زد. آخر جوابشو دادم. گفت مگه مشاوره نمیخواستی پس چی شد؟ منم خودمو زدم به اون راه و گغتم باشه بعداً بهت زنگ می زنم. شب که رفتم خونه بهش اس دادم که می خوام ببینمت. فوراً اس داد دوشنبه بیا جلو پارک شهید رجایی (اصفهان). روز موعود فرا رسید. رفتم سر قرار. دیدم یه خانم چادری با هیکل فوق سکسی (سایز سینه و قد و اینچیزارو بلد نیستم) ولی قیافش تخمی بود. خلاصه رفتیم تو پارک و از شانس کیری ما اونروز تو پارک اردو بود و پر بچه. خلاصه رو یه صندلی نشستیم و شروع کردیم با هم صحبت کردن. صحبتامون که تموم شد مسیجشو نشونش دادم. گفت این حرفا ما ساعت 1 به بعده الان فقط مشاوره. منم دلو زدم به دریا و دستمو گذاشتم روی رونش و گفتم من مشاوره جنسی می خوام. فوراً دستمو کشید و گفت اینجا مردم دارن رد می شن زشته. حدود یک ساعت نشسته بودیم و حرفای سکسی می زدیم که دیگه می گفت بسه دیگه. کسم خیس شده. دلم داره درد می گیره. بلند شدیم رفتیم دسشویی رفت دسشویی و اومد. منم همش تو این فکر بودم که یه جا خونه جور کنم که نشد. ساعت 12 ظهر شده بود و باید می رفت. همینجور که از پارک بیرون می رفتیم چشمم افتاد به کاخ هشت بهشت(اصفهانیا می دونن چه جوریه) یه لحظه یه جرقه خورد به ذهنم که خود مکانه! گفتم بیا بریم تو اون کاخ کارت دارم. خانمم که فهمیده بود چه خبره خوشهال و با استقبال اومد. رفتم دم در 2 تا بلیط گرفتم و مثل این دانشجو های معماری به در دیوار نگاه می کردیم و رفتیم طبقه بالا کاخ. خلوت خلوت بود و پر اتاق. همینجور که داشتم راه می رفتم دستشو گذاشت رو کیرم و شروع کرد به مالیدن. منم سریع بردمش تو یکی از اتاقا. چادرشو در اورد. حالش خیلی خراب بود. شهوت زده بود به چشماش. سریع مانتوشو باز کردم. یه تی شرت نارنجی تنش بود. از رو تی شرت نوک سینه های بزرگشو گاز گرفتم. صدای آه و اوهش در اومده بود. تی شرتشو دادم بالا و شروع کردم به خوردن سینه هاش. خیلی خوشمزه بود. اومدم پایین. شلوار و شرتشو باهم کشیدم پایین. یه کس تپل و نرم افتاد جلوم. خودش میگفت که دخترم ولی از قیافه کسه پیدا بود هفته ای یه کیرو میخوره. شروع کردم زبون زدم و انگشت کردن. همینجور این کارو کردم که یه لحظه پاهاشو بهم فشار داد و تکیه داد به دیوار و ارضا شد. آبش ریخت رو دستم. منم سریع کیرمو در اوردم . خودش گرفت دستشو کرد تو دهنش. بلد نبود ساک بزنه. دندوناش میخورد به کیرم. کیرمو از دهنش در اوردمو رفتم پشتش. یکم مالیدم در کوسش که لیز بشه . بعد گذاشتم در کونش و یکم باش بازی کردم و یهو سرشو کردم تو کونش. یه آه خفیفی کشید و گفت جوووووووون تا ته بکن. منم که تعجب کرده بودم نه اینجور. با یکی دوتا تلمبه تا تهش رفت تو کون گشاد خانوم. خیلی داغ بود. انگار تو بهشت بودم. حدود 2 دقیقه آروم تلمبه زدم. احساس کردم جونم از تو کمرم داره میاد نوک کیرم. در اوردم که بریزم روی کونش ولی آبم برگشت و هرچی کیرمو مالیدم آبم نیومد. دیدم برگشت و دوباره سینه هاشو در آورد و کیرمو گذاشت لای سینه هاش و بالا و پایین می کرد. چند بار که این کارو کرد دیگه آبم اومد. کل آبمو خالی کردم رو سینه هاش. سریع شلوارمو کشیدم بالا و اونم لباساشو پوشید. کارمون که تموم شد چشمم افتاد به دوربین مدار بسته بالا سرمون. نفهمیدیم چه جوری از تو پارک بریم بیرون. ظرف یک دقیقه از هم جدا شدیم. شبش اس داد که عذاب وجدان گرفتم که به دوست پسرم خیانت کردم. منم همین حسو داشتم. واسه همین اس دادم هرجور میلته. اونم دیگه اس نداد.
همین!!!
خواهشاً ناموساً فهش ندین. خواهش کردما.
اگه بد نوشتم بزازین پا حساب ناشی بودنم.
دوستون دارم. بای

نوشته:‌ AMIR HO3EIN

سلام بچه ها خوبین چطورین؟؟؟؟؟؟؟
شماام مثل من از بیکاری سر به این سایت میزنید میخونیدو میخندین؟؟؟؟؟؟؟
الان 14/1/1392 داستانی که بربتون تعریف میکنم برمبگرده پاییز سال 90
از خودم بگم براتون
ی جوون 20 ساله با قدی 178 وزنی 66 k قیافمونم خدارو شکر بد نیست خوبه ب قول دوست دخترام جذاب.
من قبل از ریحانه با نگین دوست بودم که ریحانه دلش بود با من دوست بشه.ابن چیزارو من از رفتاره نگین فهمیده بودم.
ناگفته نمونه منم از وقتی ریحانرو دیدم شیفته بدن خوش تراشش شده بودم.
نگین وشو میرفت و ریحانه کبدی کار بود که تازگیا ب اردو تیم ملی ام دعوت شد
بعد از مدتا با نگین قهر کردم که یه هفته نگذشته بود که ریحانه بهم اس ام اس داد
سلام
-سلام بفرمایید
اقا پدرام؟؟؟
-بله امرتون
منم رححانه خوبین؟؟
-ممنون شما خوبین؟؟؟
مرسی چه خبرا شنیدم با نگین بهم زدین ؟؟
-اره چطور؟؟
میشه چند لحظه وقتتونو بگیرم؟؟؟
-اختیار دارین بفرمایید...
شما با نگین چیکار کردین که تو این مدتی که با شما بود حسابی تغییر کرده بودو همه دوسش داشتن رفتارش عجب شده بود حرف گوش کن دیگه بد حجاب در نمیومد حتی بعضی وقتا چادر میپوشید....؟؟؟
-خب من دوست دارم کسی ک باش دوستم مابل خودم باشه کسی بهش نگاه نکه
میشه بهم پیام بدیم تا ب منم کمک کنید؟؟؟؟
(منم از خدا خاسته قبل کردم)
-باشه
میشه بهتون بگم داداش؟؟
-ن ولی اگه قراره بهم پیام بدی میتونی به عنوان یه راهنما رم حساب کنی
.
.
.
.
حرفای زیادی زدیم تا اینکه شب بهم گفت دوست دارم میتونم جا نگینو برات بگیرم؟گفتم بستگی داره بتونی با من راه بیای ..گفت چطور گفتم من تو دوستی همه چی میخوام دوست ندارم کم بودی باشه گفت از چه نظر گفتم از همه نظر گفت مثلا؟؟؟؟منمن ن گذاشتم ن برداشتم گفتم از راض داری گرفته تا سکس گفت سکس!!! گفتم اره گفت اخه گفتم اخه نداره قرار نیست موشک هوا کنیم میخوایم بغل هم بخوابیم
بحثمون ادامه پیدا کرد تاکه بهم گفت صب خواستم برم مدرسه بیا ببینمت منم گفتم من خواب صب رو با هیچی عوض نمیکنم اگه بایم باید بوست کنم گفت حالا بیا تو باشه
منم صب ماشین پدر گرامی رو ورداشتم رفتم
رفتم سر راش سوارش کردم باهم حرف زدیم که گفت دیگه دیره باید بره مدرسه گفتم پس بوس چی میشه لپشو اورد جلو گفتم من اینو نمیخوام لبو بیار جلو لبشو اورد جلو یه لب حسابی گرفتم ازش که فهمیدم ناشیه بلد نیست خدافظی کردو رفت منم اومدم
داشتم اماده میشدم برم دانشگاه ک ساعت 10 بود حدودا پیام داد تعجب کردم (اخه مدرسه بود ولی خب)واقعه باوم نمیشداینکارو کنی منم گفتم عادی میشه
چند روز گذشت بهش گفتم بیا پیشم گفت باشه
منم کلید خونه داداشمو ازش گرفتم گفتم ی دور 2-3 ساعت باهاش بزنم گفت کثافت کم از این کارا کن عاقبت نداره منم گفتم اخونده مارو پند میداد خودش کوچه بقلی کون میداد یهو بهم ی نیش خند زدو گفت برو لاشی.من با داداشم خیلی راحتم
خودمو امده کردم صفایی دادم.منتظرش بودم که دیدم گوشیم زنگ خورد جواب دادم راهنماییش کردم خونرو پیدا کرد درو باز کردم اومد بالا تا دیدمش بغلش کردم بوسش کردم بلندش کردم گذاشتمش رو اوپن اشپزونه داشتیم حرف میزدیم ک لبامون بهم گره خورد اروم اروم لباساشو دراوردم اب کمی مخالفت چشمم ب سینهاش افتاد خیلی گردو خوش دست و سفت بود ازش پرسیدم سایزش چنده گفت 65 _70 سرمو بردم توش با یه دستم داشتم دکمه شلوارشو باز میکردم بغلش کردم اومد پایین دستشو گرفتم بردم سمت اتق خواب داداشم اینا دیدم ک درو قفل کرده کثافت منم بردمش سمت مبلا شلوارشو دراوردم دیدم ناشیه خودم تیشرتو شلوارکمو دراوردم شو کردم لب خوردن که کم کم اونم راه افتاد جون بار اولش بود با یه پسر رابطه داشت نمیخواستم زده بشه که سریع بدی نده اروم رفتم سمت پایین لیس میزدم.دور نافشو حسابی خوردم رفتم از رو شرت کشو لیس زدم دیدم دست انداخت داخل موهام فهمیدم داره بهش حال میده شرتوشو کشیدم پایین دیدم چه کس توپلی داره(از کوس لیسی بدم میاد)چرخوندمش حالت سگی خوابوندمش زانوحاشو از هم باز کردم کمرشو دادم پایین تا کسو کونش قولوپی زد بیرون باسنشو لیس میزدم دیگه هم خودم هم اون داشتیم دیوونه میشدهم اورم کیرمو لایی کسش بازی میدادم که دیدم کمرشو داد بالا فهمیدم ارضا شده حالا نوبت من بود خالی شم کیرمو با تف خیس کردم گذاشتم دم کونش یه فشار ریز دادم که فرار کرد از زیرش دوباره گرفتمش اینبار یه دستمو دور گردنش قلاب کردم با فشار اول سر کیرمو رد کردم داخل یه داده ریز زد و گفت دارم جر میخورم درارش (15 سانت داریمو کلفت ب چش خودمون)اهمیت ندادم همشو رد کردم داخل ک دیدم نفسش بند رفت وایسادم تا براش عادی بشه سرشو چرخوندم ازش لب گرفتم شروع کردم تلمبه زدن دوباره با کسش بازی کردم اه اه ریزی میکرد ک دوباره ارضا شد خوابوندمش رد کردم داخل دوباره تلمبه زدم خسته شدم از نفس افتادم چرخوندمش پاشو دادم بالا بازش کردم رفتم وسط پاهاش رد کردم داخل خودش با دستش پاشو بالا گرفته بود تلمبه زدنم تند تر شد داشت ابم مومد که داخل کونش خالی کردم هونجوری بغلش دراز کشیدم بعد چند لحظه پاشد رفت wc وقتی درومد من براش ابمیوه و میوه اماده کرده بودم لخت کناه هم نشسته بودیم دوباره بغلش کردم خولاصه کله بعدیم ازش گرفتیم 30 دقیقه ای شد دیگه جون نداشتم پاشدیم داشت لباسامونو پوشیدیم که باهم بریم بیرون چند دقه نشستیم که گفت یه چه بگم گفتم بگو عزیزم کفت نگی پرواما ولی من هنوز اونتو ندیدم گفتم اون اسم داره گفت حالا که دوباره دست انداختم گردنش خوابوندمش رو پام لب گرفتم دیدم کیرم دوباره راست شد گفتم میخوام بهت نشونش بدم گفت نه ولی من گوش ندادم بلندش کردم از رو پاهام خودم پاشدم کمربندو باز کردم شلوارمو کوی دادم پایین تا راحت دراد نگاش کرد که گفت دیگه پاشو بریم گفتم حالا زود بردمش پیش اوپن دامنشو دادم بالا شلوارشو دراوردم دستاشو ز ب سنگ اوپن با پام پاهاشو از هم باز کردم یه لب گرفتم یه تف انداختم رو کیرم ردش کردم داخل با کسش بازی کردم دوباره ارضا شد چند دقیقه بعدش منم همون داخل خالیش کردم کشیدم بیرون چرخید بغلش کردم لبامون رو هم بود بهش گفتم دوست دارم اونم محکم بغلم کرد بعد رفت wc منم یه دوش کوچیک گرفتم چون حسابی بو عرق میدادم اونم تو در حموم وایساده بود بعدش که درومدم باهم رفتیم بیرون............
ممنون که وقتتونو پای حرفام گذاشتین منو ریحانه هنوزم که رفته دانشگاه با همیم خیلی وقت بین سکسامون بیفته حداقل 2 هفته میشه نمیزاریم بیشتر بشه الانم قست ازدواج داریم چون وجدانم بهم اجازه نمیده قیدشو بزنم چون واقعا دوسم داره جونشم برام میده....اگه دوست داشتید از سکسای بعدیمون با بقیه دوست دخترام براتون بگم
فدای همتون دوستون دارم
ضمنا چون کسی منو ریحانرو نمیشناسه اینارو براتون گفتم فدایی دارین

نوشته: ؟

سلام دوستان اسم من آرمان هست این اسم واقعیم هست من 26 سالمه و می خوام خاطره سکس با دوست دخترم رو براتون بگم که امیدوارم خوشتون بیاد.این جریان 2 سال پیش هست.
دوست دخترم اسمش سمانه هست که 1 سال از من کوچیک تره و یه خواهر داره که اسمش راحله هست اونم 4 سال از من کوچیک تره . مادرشون چندسال پیش تو تصادف رانندگی از دنیا میره و پدرشون هم بر اثر ضربه به سرش بعد از یه سال که تو کما بود فوت میکنه.اونا مجبور میشن با عمشون زندگی کنن که الان 8 ساله دارن باهاش زندگی میکنن. شوهر عمه هم که رو کشتی کار می کنه و 2 ماه رو آب هست دو هفته برمی گرده شیراز و بعد دو هفته دوباره میره سر کارش.
من با سمانه سکس داشتم ولی این داستانیی که می خوام براتون بگم از جایی شروع میشه که عمه سمانه یه بلیت 6 ماهه به کانادا میگیره تا بره بچه هاشو اونجا ببینه.
منو سمانه از 1 ماه قبل لحظه شماری می کردیم که عمه بره و خونه خالی شه خلاصه شب رفتن فرا رسید من وقتی مطمئن شدم عمه خانوم تشریف بردن وسایل مورد نیاز 6 ماه زندگی توی خونه دوست دخترم رو جمع کردم و راهی مقصد شدم.
ساعت حدود 3 صبح بود که رسیدم رفتم بالا با استقبال گرم سمانه و راحله روبه رو. یادم نره که بگم من به راحله به چشم خواهر نگاه می کنم .خلاصه اون شب رفتم تو تخت سمانه و اولین سکس با آرامش رو خواستم شروع کنم .سمانه از لحاظ قد چند سانتر از من بلندتره و کلا خیلی خوش هیکل هست بر عکس من که یکم لاغر هستم ولی کیر خیلی بزرگ و کلفتی دارم.داشتم میگفتم: همین که اومدم چیزی بگم سمانه گفت من روز آخر پریودیم هست و هنوز یکم خون ریزی دارم ، منو میگی انگار آب سرد ریختن روم. گفتم باشه پس حده اقل تو ارضام کن اونم مثل همیشه نه نگفت . بعد از کلی خوردن لب همدیگه شروع کردم با سینه هاش بازی کردن همین جور که دستم رو سینش بود دست اونو گرفتم گذاشتم رو کیرم با یه دستم تاپشو درآوردم و با همون دست سوتینشو باز کردم اونم مشغول بازی با کیرم بود .یواش یواش رفتم پایین تا سینه هاشو بخورم .(سینه هاش یکم کوچیک بودم که البته توی اون 6 ماه و به لطف بنده یکم بزرگ ترشدن) شروع کردم به خوردن سینه که دیگه شروع کرد ناله کردن . منم یواش یواش دستمو از پشت کردم تو شلوارکش دیدم اینجوری سخته شلوارکشو از پاش کندم اونم شلوارو شرت منو درآورد. یکم انگشتمو بردم نزدیک کونش ولی نوار بهداشتی جلوش بود. بهش گفتم سمانه من که می خوام مثل همیشه از کون بکنمت چی کار به جلو دارم تو هم که زیاد خون ریزی نداری ،بزار بکنم توش اولش قبول نکرد اما منم بی کار ننشستم و یکی از انگشتامو کردم تو سوارخ کونش یکم جابه جا شد اما تا اومد خودشو آزاد کنه انگشت دومو کردم تو و داشتم عقب و جلو می کردم ، وقتی دیدم دیگه ممانعت نمی کنه انگشت سوم و چهارمی رو هم کردم توش دیگه خیلی حشری شده بود نزدیک بود کیرمو با دست بکنه . بلند شدم رفتم از تو ساکم روغن بچه رو آوردم ریختم رو کیرم دوباره خوابیدم کنارش به بغل، سر کیرمو آروم کردم تو کونش یه جیغ کوچیک زد و لی راه به اندازه کافی باز شده بود و دردش کمتر بود خلاصه همونجوری که شرت پاش بود و نوار هم چسبیده بود به شرتش من کیرم از پشت کردم تو کونش .سمانه همیشه یکم سوزش هم داره واسه همین من صبر کردم سوزش کم یا تموم شه تا بتونم کل کیرمو بکنم تو ، وقتی آماده شده آروم آروم 19 سانترو تا ته کردم تو و شروع به عقب و جلو کردن کیرم کردم.خودتون می دونید دیگه اولش نمیشه با سرعت تلمبه زد البته من یه جورایی با این تنگیه اول کار حال می کنم شما رو نمی دونم . سرتون و درد نیارم ؛ راه که باز تر شد سرعت رو بیشتر کردم وقتی دیدم با صداش داره ناله می کنه جلو دهنشو گرفتم تا یه وقت راحله بیدار نشه بدبخت شیم(اون خبر نداشت که ما سکس داریم:دی) اون شب چون اسپری تاخیر رو یادم رفته بود بیارم زود ارضا شدم و مثل همیشه آبمو ریختم تو کونش.
از خستگی ولو شدم رو تخت اونم رفت دست شویی ، وقتی چشمو باز کردم دیدم صبح شده_ادامه دارد

نوشته:‌ آرمان

امروز فهمیدم اگه دنیا روزی دست من بیفته چقدر میتونم بد باشم.
از اون شب به بعد اصلا خواب به چشمام حروم شده
فقط غصه میخورم و عذاب وجدانم که داره منو از بین میبره.
20 سال هست كه تو كرج زندگی ميكنيم
يكی از شهر های شلوغ و به عقيده ي من از بالاشهرش تا حلبي آباداش فاسدترين جاست.پدربزرگم کسی بود که خونوادمون رو ثروتمند کرد،با کار های زمین و املاک پدرم هم به تبعش عمران خوند و مهندس شد،من دبیرستانم رو تو یه مدرسه ی دولتی خوندم و نمیخواستم مثل پدرم دنبال پول در آوردن باشم و فقط میخواستم دانشگاه رشته ی مورده علاقه ام رو بخونم 'اپتیک و لیزر' که با مخالفت خونواده مواجه شدم و علاقه ای به کنکور نداشتم و آخرش بابام منو تو همین آزاد کرج ثبت نام کرد رشته ای که ازش بیزار بودم عمران نقشه برداری. بگزریم مدتی بود که تو خودم بودم هیچ دوستی نداشتم همه منو به چشم اسکناس میدیدن این دانشگاه پولی هم شده بود آینه ی دقم اطرافیانم دخترا و پسر های دانشگاه همه یه روزه باهم اوخ شده بودن و فقط من تو خودم بودم با هیش کی گرم نمیگرفتم و کلاسا رو دو تا یکی میرفتم تا اینکه ترم دوم درس اندیشه های اسلامی ۲ با یه استاد خانم برداشتم به نام استاد سپهری(مستعار) اولین روز که اومد شروع کرد به درس دادن میون همه ی درساش یه شعر رو تمثیل میکرد و همه از درسش لذت میبردیم و من هم برای اولین بار وارد بحث های کلاسی شدمو ...
تا اینکه یه روز استاد نیومد و همگی حالمون گرفته بود که تصمیم گرفتیم بریم باغ فاتح منو شیش تا از همکلاسیام نشستیم تو یکی از آلاچیقا همه شروع به حرف زدن کردن تا اینکه نگار(دختر نامبر وان کلاسمون) بم گفت: چی شده حضرت عالی قاطی شمدونا شدی
گفتم:چی شد گراف خوشریخت کلاس ما رو آدم حساب کرد.
گفت:خواستم فاز آدم خوبا رو بردارم.
گفتم:خواستم فاز آدم خوبا رو برداری پایین پایینارم نگاه کنی.
گفت:اگه پایینو نگاه کنم آبروتو میبرم.
گفتم:روی ما مگه آبیم داره؟
گفت:اگه نداشته باشه که نگاتم نمیکنم.
خلاصه حرف زیاد زدیم نگار هم شخصیتش پیچیدس نمیشه از حرفاش منظورشو فهمید.رک صحبت میکنه اما به کسی پا نمیده.
اونروز هم گذشت اما من روز به روز غمگین تر و تنها تر میشدم.
تعطیلات عید رسید و خونه هیشکی نرفتم تنها خونه بودم و گاهی درس میخوندم.عید گذشتو دانشگاه که رفتیم همه خوشحال بودن و بعضیا رو بوسی میکردن اما من یه گوشه نشسته بودمو با پسرا دست میدادم همین.کلاس بعدی معادلات دیف داشتیم که اصلا حسش نبود همه تصمیم گرفتن بریم بیرون ناهار رفتیم پیتزایی و بعد ام قدم زنون به سمت دانشگاه را یکم طولانی بود و من بهم بد میگذشت تا اینکه ممد اومد نزدیکم و شروع کرد به مزه ریختن دوست دوخترش هم (سعیده) باهاش اومد نگار و سریا هم بهمون نزدیک بودن و گاهی تیکه مینداختن.
بخشی از گفتوگو مون رو یادمه.
ممد:شنیدم از چیزای تیز خوشت میاد.
من:اگه داری بده بیاد دوس دارم.
سعیده:ممدم چیزای تیز زیاد دوس داره با هم به توافق میرسید.
نگار:کسی از چیزای تیز خبر داره؟؟
ممد:سورسش اینجاس اگه بخوای.
سعیده:آره جون عمت.
من:خوب حالا این وسط چی به من میرسه.
سریا:مالیات بر ارزش افزوده.
من:الان داستان از چه قراره.
ممد:هیچی میخواد بلندت کنه.
نگار:میگم مثل اینکه اگه بحث و ادامه بدیم رسما باید ترتیب این دو تا اوسکل و بدیم.
من:دستت درد نکنه دیگه حالا منو ممد شدیم...
ممد:تو از اول هم همین بودی اما منو با خودت جمع نبند که
که تو این لحظه نگار حرفشو قطع کرد و گفت :با شما شوخی کنیم تمومه ها جنگ را میندازین.
من:حس میکنم با شما خوش میذگره بییاد قراره کوهی چمنی باغی چیزی بزاریم مییاد ها.
سعیده:الان داری ازمون خواستگاری میکنی.
من:آیا وکیلم؟
ممد:ماکه پایه یه پایه ایم
سعیده:تو از خودت مایه بزار.
من:ینی نمیای؟
سعیده:اگه اصرار میکنی چرا نیام.
من:شما چی خانمی(خطاب به سریا و نگار).
یه نگاهی به همدیگه کردن و گفتن اگه خونه رو بتونن بپیچونن خبرم میکنن ولی کوه و پارک و باغ نمیان فقط داخل شهر.
منم گفتم پس منتظرم.
این پیشنهاد رو برای این بهشون داده بودم چون میدونستم از بقیه با جنبه ترن و خیلی برا خودشون نمیبرن و نمیدوزن.
هفته ی بعدش تو کلاس نشسته بودم یکم زود اومده بودم به خاطر همین هنسفری گذاشتم.داشت akon میخوند
"She's nothing like a girl you've ever seen before
Nothing you can compare to your neighborhood hoe
I'm trying to find the words to describe this girl
Without being disrespectful
Damn you'se sexy bitch yeah sexy bitch"
در این حالت بود که یکی سوکت هنسفری رو دراورد دیدم نگار و سریان.
نگار گفت:عزیزمون آهنگای غیر مجازم گوش میده.
گفتم:ببخشید گفت به جا نیاوردی اینجوری میخواستی ما رو گردش ببری.
گفتم:ها الان گرفتم.خوبی چه خبر
گفت:ای میگذرونیم
گفتم:چی شد میاین بالاخره.
گفت:اومدم بگم آخره هفته بیکاریم بقیه(اهالی خونوادشون) هم نیستن.میرن خونه ی پدربزرگشون.
گفتم:شما چی سریا خانوم میپیچونی خونه رو دیگه نه
گفت:من با مامانم هماهنگ کردم همه چی حله
گفتم:پس پنج شنبه میام دنبالتون با هم هماهنگ کنیم و بعد هم را میفتم تو خیابونا
بعدم رفتن و من هم یه اس دادم ممد و همه چی رو گفتم و اونم اوکی کرد.
پنشنبه شدو من که رانندگی بلد نبودم و بابام زیربار ماشین خریدن و ماشین قرض دادن نمیرفت ممد پورشه ی باباش رو آورد تا با اون بریم.
قرار گذاشتیم دخترا بیان میدون شهدا و وقتی رسیدیم یه ساعتی منتظر شدیم تا بیان بعد دیدم هر سه با هم دارن میان.اما به سختی میشد شناختشون یه تریپی زده بودن از اون اسپرت خفنا نمیشد بهشون خیره نشی.
سعیده اومد و گفت:زیاد منتظر نشدید
ممد:نه فقط به اندازهی یه نصفه روز
نگار:مثل اینکه ناراحتی
ممد:نه بابا منو چه به این حرفا
سریا:اینا رو ول کن حالا کجا قراره بریم
من:شما یه مسافرت جاده ای خواسته بودین.کجا رو میخاین
ممد:این که بیمزه میشه حد اقل بریم باغ ما اونجا الان اول بهاری خیلی فاز میده
نگار:باغ نه ما اونجا نمیایم
ممد:چیه نکنه میترسی
نگار:مال این مکالمه ها نیستی
تو این کل کل ها من تو فکر خودم بودم که یهو نمیدونم چی شد گفتم بریم سمت سد و از اونجا سمت آزادبر و بعد هم بندازیم جاده چالوس
سریا داشت تایید میکرد
نگارم راضی شد و سعیده هم قبول کردن و ام ممد گفت حد اقل دم غروبی بریم ویلاتون تو ...(اونجا)
گفتم قبول ولی باید برگردیم خونه ما تا کلیدشو از مامانم بگیرم.
دور زدم سمت جهانشهر و از اونجا هم خونه ی ما
دم در که رسیدیم گفتم بچه ها بیان بالا که نگار گفت:ببینن ما هم میایم کلید میدن
من:آره بابا این مامان ما هم میدونه از ما بخاری درنمیاد زیاد گیر نمیده.
داخل حیاط شدیم حیاط خلوت خونمون خیلی بزرگه و خودش مثل باغ میمونه اکثر درختاش رو هم خودم کاشتم و توصیه کردم کسی برگ درختا رو جارو نکنه
اما اون موقع فصل هیچ برگی رو زمین نیفتاده بود و بیشتر درختا شکوفه داده بودن
نسیم که میوزید بعضی از این شکوفه ها یا گلبرگاشون به حرکت درمومد و منظره ی خوبی داشت اما حیف آسمون که پر از دود و آلودگی بود.
داخل خونه که شدیم گفتم مامان کجایی مهمون داریما
تو این لحظه فریده رو دیدم خدمت کار و آشپز خونه که گفت اونور داره صحبت میکنه
طبق معمول با این همسایه ها گرم چرفته بودو داشت صحبت میکرد که گفت به به از این ورا با یه سلام و احوال پرسی ساده بین بچه ها مامانمو همسایه ها از مامانم کلید ویلا رو خواستم و مامانم بعد از کلی بازجویی جاشو نشونم داد بعد متوجه ی لبخند ها خنده های نکته دار همسایه ها شدم و اونا رو حواله کردم به لیمیت چپم
این مدت خونه کمی تو سکوت بود و جو هم کمی سنگین بعد یه لیوان آب انار پا شدیم که را بیفتیم.تو این مدت دخترا بر عکس همیشه لال بودن و فقط منو ممد حرف میزدیم تا اینکه سوار ماشین شدیمو دخترا شروع کردن به باگ بستن من؛دخترا حاضر نبودن با ما جای خلوت بيان و اينكه ازشون بخوام بيان توی ويلا يكم زياده روی بود,بخاطر همينم اونا رو آوردم خونمون تا كمی خيالشون راحت باشه آخه لزومی به داشتن کليد نبود چون قاسم و خانومش(مستخدمای ويلا) هميشه اونجا بودن...
راهـیبـه دهـی ست
مـن کـه بـدنـام جـهـانــم ، چـه صـلاح انـدیـشم
شاه شوریـده سران خوان ، مـن بی سـامـان را
زان کـه در کـم خـردی از هـمـه عـالـَم بـیـشــم

نوشته: U.red

همزمانسازی محتوا