دوست دختر

سلام به همه دوستان بكن و بده كه فرقي هم نميكنه چون اوني كه ميكنه داره ميده و اوني كه داره ميده داره ميكنه خوش باشيد جونم براتون بگه يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود يه آقا اميدي بود كارش پرسه زني تو خيابونها بگذريم همين تور كه تو عالم خودش راه ميرفت و دختري يا زني رو ميديد ميگفت كاش ميشد با اون باشم و... تو همين حال و هوا بود كه خودشو تو بغل يه خانوم ديد و محو تماشا بود چه سري چه سينه عجب روني گرمي عجيبي كه تا اون روز تجربه نكرده بود تمام وجودشو پر كرده بود كه گرمتر شد زماني كه يه چك نون و آبدار تو صورتش نشست . ولي خوب توحاله خودش بود و محو تماشا كه چند تا ان(پخ) آقا دور و ورش رو گرفتن و شروع به كس ليسي كه خودي نشون به دن كه آقا اميد يه نگاه از پائين تا بالاي اين حوري رو انداخت و گفت : شرمنده حواسم نبود ولي ببخشيد شما خيلي خوشگل و سكسي هستيد بعد هم از كنار شازده خانم رد شد و رفت چند روزي تو عالم خودش با اون حرف ميزد و عشق بازي ميكرد ميگفت كاش ميشد يه بار ديگه به بينمش كه روزاش سپري ميشد .

يه روز كه از بيكاري جلو در وايساده بود و كير و خايشو باد ميداد واسه اونا داستان ميگفت از دور ديد كه حوري روياهش داره مياد بلند شد و وايساد باورش نميشد تا اينكه خودشو جم و جور كرد رفت جلو سلام داد و گفت اسم من اميد و با يه لبخند عليك شنيد و گفت منم روياو دوباره محو تماشا بود كه شنيد واسه چي منو اينجوري نگاه ميكني گفت شما انقدر زيبا و خوش اندام و سكسي هستين كه تمام فكر و خيال منو پر كرده گفت از چي اميد گفت ميتونم راحت بگم اگر هم دوباره تو گوشم زدي خيالي نيست گفت خوب بگو كه كار دارم بايد برم اميد گفت از اينك شما رو بغل كنم و ببوسم و سر تا پاتون رو ليس بزنم گفت واقعا بعد از ليسيدن چيكار ميكوني كه رنگ اميد پريد و گفت خوب شما هم ميدونيد بعدش چي ميشه رويا گفت كي وقت داري اميد گفت واسه چي رويا گفت واسه ليسيدن سر تا پاي من اميد گفت من وقتم آزاده رويا گفت كجا اميد هم كه از خدا خواسته گفت خونه ما مامان اينا تا يه هفته نيستن رويا گفت ساعت هفت ميام و رفت و حالا من اميد يه پسر 25 ساله با قد 184 و وزن 89 كيلو بدو رو به سمت حموم جهت پشم ريزان كه بعد از 1 ساعت اومدم بيرون كه به عمر خودم تا حالا اينجوري خودمو تميز نكرده بودم تا ساعت 6 هر چي كه لازم ميدونستم گرفتم :مشروب و سيگار وخوردني و... بجاي يكي دو تا قرص كه كمر رو ميكنه بوتون و خودتم نعشه كه طرف رو هر جوري هم كه باشه ديگه حوري ميبيني و درجه شهوت از 1000 هم بالاتر ميره تا 2 ساعت هم كه رو كار باشي ارضا نميشي خوردم و بعد از نيم ساعت كم كم ديدم صدام دو رگه داره ميشه و چشام گرم فهميدم اثر كرده و منتظر دلبر تا زنگ در به صدا در امد و رفتم در رو باز كردمديدم هلوي پوست كنده من دم در با هم امديم تو يه شربت سريع اوردم و نشستم پيشش گرماي تنش ديوونم ميكرد بي اختيار دستم رو بردم سمت روسري و اوردمش پائينكه گفت عجله داري گفتم نه زياد راستي اهل مشروب هستي رويا جونم گفت ميخاي مستم كني و بعد هم آره گفتم من كه از ديدنت مستم چي بگم و نشستيم و شروع به خوردن كه گفتم ببخشيد مزه نيووردم گفت بيا اينم مزه و لباي نازش رو گذاشت رو لبام و ديگه نفهميدم كي زير يه خم گرفتم و سالتو ورو رويا جونم ولو شروع كردم به خوردن لب وگردن گرمي لباش تمام وجودمو گرم كرده بود كم كم رفتم پائين و دونه دونه دگمه هاشو باز كردم زير مانتو فقط يه تاپ بودو يه جوراب شلواري شيشه اي گفتم بلند شو اونم پاشد واقعا بي نظير بود قد 180 سبزه باسن تاقچه سينه گرد كه از زور شهوت مثل سنگ بود دوباره ماچ وموچ خوردن گردن تا اون دو تا گريپفروت رو شروع به خوردن كردم و رفتم پايين يه كس روكش شده با جوراب تميز بدون مو از رو جوراب با زبون ميخوردم و آب كس تصفيه شده رو با ولع تموم ميخوردم كه ديدم ميگه تند تر با دندون جوراب رو پاره كردم و افتادم به جون اون كس ترو تميز كه ديدم ميگه رو پا نميتونم وايسم ورفتيم رو تخت خواب پاپي و مامي ادامه ماجرا كه ديدم داره با دست سرمو رو كسش فشار ميده و ميگه تو رو خدا تند تر كه يه جيغ و چشمه رحمت باز شد و آب گرم رو لبو لوچه من منم گشنه و تا قطره آخر ليسيدم و خوردم و اومدم بالا سنه و بعد هم اون لباي گرم و تشنه بوسيدن رو خوردن كه گفت نوبت منه و شلوار من رو دراورد و شروع به ليس زدن و يواش يواش از لاي لباي نازش كيرمو هل داد تو و شروع به ساك زدن كرد چه حالي ميداد نگو و نپرس بلندش كردمو خابوندمش رو تخت و سرشو گذاشتم دم در هولش دادم رفت تو حالا نكن كي بكن اون صداي نازش هر دفعه عقب جلو كردن ديوونه ترم ميكرد گفتم برگرد و از پشت گذاشتم تو كسش و يه انگشت هم با آب كسش خيس كردم و يواش يواش كردم تو سوراخ كونش چه داغ و تنوري گفت چيكار ميكوني گفتم واسه سانس بعد حاضر ميكنم وقتي از پشت ميكردم موج مكزيكي كونش روانيم ميكرد و منم تندتر و محكمتر ميكردم بلندش كردمو سر پا از پشت هنر نمائي ميكردم كه گفت تندترش كن و منم با تمام سرعت براش انجام وظيفه كردم كه ديدم پاهاش شروع به لرزيدن كرد و زود خابوندم و آب كوس نازش رو خوردم وگفت ارزا نشدي گفتم نه عزيزم تو اون كون تنگت ارضا ميشم گفت آخه گفتم برگرد و برگشت سر كيرمو خيس كردم و سوراخ كونشو با يه تف حسابي آماده كردم و گذاشتم توش يواشيواش تو اون كوره داغ فشار دادم نكن نكن ميگفت و من بكن بكن كه درد داره و... كامل جا كردم و شروع عمليات كه گفت تندترش كن منم اجابت كردم چه حالي ميداد كه گفتم آبم داره مياد و گفت تو آب كس منو خوردي منم آب كيرتو ميخورم و ازكونش در آوردم انداختم تو كسش چنتا تلمبه و دادم دستش برام ساك زدو هرچي توكمرم بودو مكيد با چه لذتي خورد و افتادم توبغلش ....خيلي طولاني شد ببخشيد ولي بهترين شب زندگيم بود.

نوشته: امید

بعد از 2سال اولین کاری که کردم روشن کردن یه نخ کاپیتان بود
یکم گیج و گنگ و بودم و نمی دونستم هنوز چی به چیه !!! داغ بودم و عصبانی , نمی دونم چرا همه چیز رو خاکستری میدیدم , هنوز هم بعد از تمام اون سالها که همه چیز مثل یه تیکه چوب خاکستر شده و رفته هوا نمی دونم که چرا نمی تونم باور کنم حقیقته و باهاش کنار بیام
مثل کسی که نمی خواد از خاطراتش دست بکشه و برگرده به زندگی , فقط همین سیگاره که مونده باهم تو این روزا
میدونین ؟؟؟؟ من اعتقاد دارم که ما ادما زندگی می کنیم که سکس بکنیم !! اما واقعا بیاید بشینیم با خودمون روراست باشیم ؟ سکس همه یه زندگیه یه نفره ؟؟؟ نمی دونم , بیخیال
بذارین از اولین اکتشافتم براتون بگم , با کسی که تقریبا 2 سال از من بزرگتر بود و صد البته هنوز هم هست
خیلی باهاش قاطی بودم یه جورایی باهاشون روابط خانوادگی هم داشتیم تا اینکه بعد ها فهمیدیم که انگار مادر خانواده بد کارست و پدره هم معتاد , اما خوب برای من فرقی نداشت !!! رکسانا یه دختر بود و همبازیه من و کسی که خیلی از چیزهارو باهاش کشف کرده بودم
یه دختر تقریبا لاغر اندام با پوستی تقریبا بین سبزه و برنزه و یه قیافیه یه معمولی که کم کم داشت هیکل سکسیشم شکل می گرفت و میومد رو فرم , من یه پسر معمولی بودم با پوست روشن هیکل خنگ یه کوچلو توپلی
نه اون داف بود و نه من پاف , عادی بودیم و در انتها باز هم عادی
تقریبا نصفی از سال گذشته بود , همیشه باهم درس می خوندیم چون اون از من بزرگتر بود همیشه تو درسا کمکم میکرد , راستی منم خیلی بچه ی شر و فضولی بود , همیشه می گفتم بیا باهم کشتی بگیریم و اونم بدتر از من احمق پا بود و همیشه وسط این کشتی گرفتن ها تا می تونستیم همدیگرو می مالوندیم و من هی به سینه هاش دست می زدم و خلاصه از اینجور کارا و اونم بلعکس همش با کیر خایه یه من ور می رفت بچه بودیم و ا ح م ق

اون سال تو کتاب علوم اونا به فصلی بود به نام تولید مثل که من ترجیح می دم اسمش رو تولید بد بختی بذارم
اونایی که تو اون حال و هوا درس خونده باشن حتما اون کتاب بنفش رنگ کیری رو یادشون میاد که شروع خیلی از بد بختی ها و اتفاقاتی شد که الان دنبال می کنم , راسته که میگن زندگی یه زنجیرست
من فضول و اون هم مشتاق تر از من , خیلی خوب یادمه که تو همون روزهای سیاه زمستونی بود که تو مدرسشون اون کشف احمقانه ی ساده رو کرده بود که بچه هارو لک لک نمیاره..............................................
قرار گذاشتیم اون روز به کسی نگیم هر اتفاقی بین ما میوفته رو و همون جا بمونه , شب قبلش هم از لایه در اتاقش دیده بود که مامان و باباش یه کارایی باهم می کنن و یه فیلمی هم میدیدن که همه توش لخت بود.
ازمایش شروع شد :
خوب یادم میاد که با یه بوس از رویه لبایه من اتفاقات اون روز استارت خورد.....قبلش هر چیزی رو که فهمیده بود رو برام تعریف کرده بود اما من اون روزها هنوز تو مخم نمی گنجید !!! واسه همین اولش یکم شوک بودم اما کم کم یخ من هم اب شده و شروع کردم به ور رفتن با سینه هاش , کاری که نمی دونستم چرا بهم حال میده , منتها اون روز دیگه خیلی راحت بودیم و بی هیچ حرفی !!! اون روز اولین روزی بود که سینه هایه یه زن غیر از مامان و عمم و داشتم می دیدم وای که چه خوب بود کاش تو این سنم بود , سینه هایه جونه و خوش فرم و که الان درکشون می کنم که یه حالت شیپوری مانند داشتن , با توک هایه سیاه و کوچولو و سکس, اونم راه افتاده بود و دستش رو کرده بود تو شلوار من و مثلا با کیر ما داشت ور میرفت که بیاره بیرون که ببینه چه شکلیه خیر سرش و بالاخره هم در اورد Plain Face

لحظاتی ساکت گذشت...
انگار هضم اینکه که کیر اینه براش یکم مشکل بود , یه کیر عادی اما خوش فرم که خیلی تر و تمیز برشکاری شده اون موقع عرض و طولش چیزی نبود الان خیلی بیشتره مخصوصا هم که خواب و بیدار بود , اما دیگه راهی جز قبولش نداشت اونم چی یه کیره هنوز نا بالغ
که تا اون روز حتی نمی دونستم اب کیر چیه .... اما خوب خیلی زود تر از چیزی که فکرش رو بکنید یه حرفی شدم و کارم تا کجا ها که نکشید !!!!
داشتم می نوشتم براتون , من و رکسانا هردو فکر میکردیم اینکار که کیر من بتونه بره تو کس اون یا زشت اون موقعش یه امر محالیه , با وجود اینکه کیر من خیلی سفت تر و بزرگتر شده بود , ولی خوب چرا که ازمایش نکنیم !!!!!
راستی فحش ندید مامان و بابایه رکسانا هردو اون موقع مشاور املاک کار میکردن و صبح می رفتن و اخر شب میومدن
منم مامانم همیشه وقتی پیش رکسانا بودم نگرانم نبود اخه ما تویه یه ساختمون بودیم اونا طبقه یه اول و ما سوم

تصمیم گرفتیم که ازمایش کنیم و یا علی , با تمام و ناشیگری و حالات بچه معابانه شروع کردم به تلاش برای فرو کردن این کیر تو کس خانوم , خوووووووووووووووب من از کجا بدونم پرده یعنی چی ؟؟؟؟ بکارت یعنی چی ؟؟؟
خلاصه با هزار زور و زحمت و عرق ریختن و خشک خشک کردیم تو !!!
یه ذره .....
یه ذره بیشتر ....
سرش کامل رفت تو .....
یااااااااااااااااااااااااااااااااااا خدا یهو دیدم داره خون میاد !!! دست و پام و کم کردم که زخمیش کردم
اونم که اصلا تو در و دیوار هم داره درد میکشه و هم داره حال میکنه !!! اصلا حالیش نیست که چه غلطی داریم می کنیم
منم که حسابی ترسیدم !!!! هیچی خلاصه صداش و در نیاوردم و تو همون حالت موندم , یهو دیدم داره میگه که چرا دیگه تکونش نمی دی ؟؟؟؟ من موندم که چه تکونی بدم که یهو دیدم خودش داره به طرز کاملا ناشیانه خودش رو اینور و اونور میکنه که ببینه حالش کجاش بیشتره !!!!!!!!
خلاصه تا بگایی به معنایه واقعی پیش رفتیم که یهو دیدم یه جورای دارم میشم که از ترس سریع کشیدم بیرون و تو همین گیر و دار و بمال بمال اب بنده هم اومد !!! :@

خون هارو که دید خشکش زده بود که اینا چین !!!! اون می دونست پرده چیه بکارت چیه اما متاسفانه نمی دونست که اینجوری از دست می دندش Plain Face
یادم نمیره یه داد بلند زد که چه غلطی کردی بیشعور پردم !!!!!!!!!!! و من فقط سکوت کردم
راستیتش زل زده بودم به فرش و به خونی که اب کیر منم روش بود و اینکه چه غلطی بکنم که این فرش تابلو نشه

زیاد کشش نمی دهم ....
رکسانا اینا به 6 ماه نکشیده رفتن .........
رکسانا الان یکی از جنده هایه به نامه دبستانه با اسم مستعاره شعله ......
من سادگی هایه زندگی رو اونجا کشف کردم و بقوله جمله بالا فهمیدم زندگی می کنم که سکس کنم .....

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نظر ازاد
حرفی ندارم راجعبش
نظرته برام محترمه حتی اگه ناسزا باشه
اول متن به اخرش ربطی نداره چون اگه استقبال بشه
دوستان بخوان ........ تو سری هایه بعدی داستان به اون متن اول میرسه
و مجموعه و سری کامل میشه این فقط شروع داستان زندگی من بود و داستان ها داریم

امیدوارم خوشتون اومده باشه
ب.راوی

چند سالی بود خودمو از خونوادم جدا کرده بودم تا هم با پدر کنتاکت نداشته باشم هم مستقل بشم.بالاخره بعد چند مدت تونستم چند تا کار طراحی سایت از چند ارگان بگیرم.پولش زیاد مهم نبود همین که سرگرم بشم برام کافی بود.چند وقت بود توی یکی از سایتهای ایرانی که مخصوص دانشجویان بود عضو شده بودم.گاهگاهی براشون شعر مینوشتم تو همین مشاعره ها با یکی از دخترها که جواب شعرهامو میداد اشنا شدم تو خصوصی ها برام پیغام میذاشت ومن هم جوابشو میدادم.دانشجو بود تهرانی ولی قزوین درس میخوند.بعد چند مدت کارمون به مسنجر کشید.به هم وابسته شده بودیم جفتمون از تنهایی به هم پناه برده بودیم فضای مجازی.حسمو خیلی دوس داشت وهمش میگفت برام بنویس.من همیشه از نزدیک شدن بهش میترسیدم و میگفتم دوس ندارم فضای بینمون الوده بشه از الودگی متنفر بودم.چون میدیدم دوستانم کسانی رو که یه روز عاشقش بودن فاحشه میخواندن.نمیخاسم موش درونمون رو فعال کنم. این رو هزاران بار بهش میگفتم.چند ماه شدیدا ازم میخواست برگردم تهران وهمو از نزدیک ببینیم منم بهش گفتم سفر همسفر رو بهتر میشناسونه به ادم.بهتره بریم سفر.

قبول کرد قرارمون شد ترمینال غرب ساعت 7 صبح بهمن ماه 87.انقدر توی اتوبوس به هم اس دادیم که به محض ورود به ترمینال شارژ گوشیم تموم شد.هم خندم گرفت هم گریه چون اولین بارم بود که میخاسم ببینمش دراخرین لحظه باید این بلا سرم بیاد.هر جور که بود سریع به داخل ترمینال رفتم وگوشیمو زدم شارژ بشه.نگران شده بود بهم اس داد که روبروی تعاونی 12 نشسته.منم مثل دیوونه ها نگاه میکردم بالاخره پیداش کردم.به قول خودش من سپیدتر از اون چیزی بودم که فکر میکرد ودیده تو عکسها ووب.ومن هم اونو فرشته ای خطاب کردم که خدا اشتباهی اونو انسان افریده.تمام اتوبوسها به مقصد شمال یا پر بود یا نبود.میگفت بریم اگه نشد بریم ابیانه.بالاخره تونسیم یه اتوبوس پیدا کنیم.اینقدر استرس داشتیم که زودتر سوار بشیم که تشنگی دیدارهمو تحمل کردیم ودر سکوت باهم اینور اونور میرفتیم.سوار ماشین شدیم باورمون نمیشد همو نگاه کردیم مثل اینکه تازه بیدار شده بودیم وهمو میدیدیم.اتوبوس راه افتاد به سمت رشت.اصلا برنامه ریزی تو کارمون نبود جفتمون گفته بودیم هرکی مارو تا اینجا اورده بقیشم میبره.

شروع کردیم به حرف زدن شب قبلش اصلا نخوابیده بودیم تا صبح به هم اس دادیم.انگار نه انگار نخوابیده بودیم.از همه چی میگفتیم دستاشو محکم گرفته بودم وهی بوش میکردم اونم با چشاش هی نگام میکرد.برام مهم نبود کسی میبینه نمیبینه.اونم مثل من تو هپروت بود.میگفت بهم دیوونه.دوست داشتم تمام نفسش رو تو بدنم بکشم تا ارامشی رو که بهم میده برا همیشه داشته باشم.اینارم بهش گفتم.میگفت تو خیلی با احساسی ولی من سنگ سنگم.میگفتم این سنگ سخت رو من تونسم اب کنم.میگفت کاش فقط اب میکردی بخارم کردی هیچی ازم نموند.رودبارورد کرده بودیم که تو ترافیک شدید گیر افتادیم.ما اصلا برامون مهم نبود همین که رسیدیم همو دیدیم رازی بودیم.هوا کاملا تاریک شده بودرسیدیم رشت.نمیدونسیم باقی راه رو کجا بریم.نگران هیچی نبودیم یه پیرمرد راننده سواری بهمون گفت کجا میرین منم گفتم یه جای دنج کنار دریا.گفت نزدیکترین جا نزدیکای انزلیه بیا ببرمتون.اسم روستاهه رو گفت حاجی بکنده خسته شده بود وتوی سواری سرش رو روی شونم گذاشت وسریع خوابش برد.20 دقیقه ای تو راه بودیم که جلوی یه خونه وایساد ویکی رو صدا زد یه خانم چاقی بود که مغازه هم کنارش بود گفت اینا زن وشوهرن اتاق خالی دارین زنم یه نگاه به من ویه نگاه به اون کرد معلوم بود هم مشکوکه هم نیست.چون قیافمون جا افتاده بود.ازمون کارت شناسایی خواست.اون کارت ملی خودشو بهش داد.بالاخره خونه پیدا کردیم.باورمون نمیشد.خانمه اومد واتاقها رو بهمون نشون داد.خیلی بزرگ بود اون موقع سال به قول خودش مسافر کم بود.خیالمون راحت شد که تنهاییم.وسایلمون رو بردیم داخل یکی از اتاقها وخانمه کلید رو بهمون دادورفت.درو از پشت قفل کرد ولباسای راحتیشو اون اتاق دیگه تنش کرد. منم یه کم اتاق رو مرتب کردم.خیلی کم باهم حرف میزدیم نمیدونم چرا.ولی قصد داشتیم همدیگرو تشنه تر کنیم.ارامشی رو که اون لحظه ها داشتم هیچ وقت پیدا نکردم هیچ وقت.امد رو ی تخت دراز کشید.از روی تخت نگاهم میکرد منم هم دوس داشتم کنارش بخوابم هم دوس داشتم نگاش کنم اینارو بهش گفتم گفت بیا بغلم.من انقدر اروم روی سینه هاش سر گذاشتم که صدای نفسهاش قطع شد.گفت دیوونه تو فقط میخای اذیتم کنی منم میگفتم نمیخام این لحظه ها بره دوس دارم زمان بایسته سرمو به سینه هاش میمالیدم نه هوسی داشتم نه هیچ فقط دوس داشتن بود وبس.سالها تنهاییمو تو اون میدیدم توبغلش کنار اون بودن رو به تمام این دنیا وان دنیا ترجیح میدادم.گفت بیا بالا نگام کن.پتو رو رومون کشیدم گرمای شدید حاکم بود بینمون دیوونه داشتم میشدم هم میخواستم تمام بدنشو دست بکشم میخاسم به تمام اجزای بدنش بگم که دوست دارم میخاسم تمام سلولهای بدنش رو لمس کنم.اینارو هم گفتم بهش .میگفت دیوونه ی با احساس من.مشغول بوسیدن شدم لبشو گونشو تسلیم تسلیمم بود ازش میپرسیدم چی دوس داری بهم بگو میگفت هرجا تو بخای هرچی تو بگی منو جری تر میکرد انقدر شاعرانه بدنشو از لباس خلع کردم که الانم بهش فکر میکنم حس میکنم دیگه نمیتونم اینکارو با هیچ کس بکنم.میفهمیدم که داره لذت میبره از نوع نفس کشیدنش وبی حال شدنش.موش درونمون با عشق امیخته بود جدا نشدنی بود چیزی که ازش میترسیدم.ولی ان لحظه به روم نیاوردم.تمام بدنشو از نوک پاش تا اخرین موهای سرش هم بوییدم هم بوسیدم.برش گردوندم وبازهم از پشت اینکارو کردم.منم احساسی شده بودم.خیلی مقاومت کردم.تنها شرتش رو نکشیده بودم پایین.فقط بوسش کردم وبو.بارها اه وناله کرد.میگفت دیوونه دیوونه.تو خیلی ادمو دیوونه میکنی ولی خودت اروم ارومی.نمیدونست من اتش زیر خاکسترم.بالاخره شرتش رو کشیدم پایین اول با انگشتام لمسش کردم بعد شروع کردم به بوییدنش جوری که دیوونه میشد گرمای صورتمو وسط پاهاش حس میکرد واه ناله میکرد با ارامش تمام نوک زبانمو روی پهنای کسش کشیدم داشت نفسهاش حبس میشد بازم اینکارو کردم وتکرار وتکرارخیس خیس شده بودتنها چیزی که توی ذهنم بود اون موقع فقط لذت بردن اون بود خودمم هم از درد داشتم میمردم ولی میخاسم بفهمه میخام همیشه شاد باشه.تا صبح چند بار ارضاش کردم.همش میگفت تو خیلی خوبی خیلی.خیلی خوشحال بودم کنار من ارامش داره.دم دمای صبح تو بغل هم از خستگی خوابمون برد اصلا نمیدونم من چه جوری خوابم برد...باصدای اب از خواب پاشدم.....ادامه دارد

نوشته: popm

سلام دوستان
اسم من امیره و الان 19 سالمه. این اولین باریه که دارم داستان مینویسم و امیدوارم که بدتون نیاد. داستانی ک میخوام واستون بگم بر میگرده به 3 سال پیشم وقتی 16 سالم بود و دوم دبیرستان بودم. تا اون موقع من بر خلاف بقیه دوستام هیچ دوست دختری نداشتم. آخه میدونید : اصلا خوشم نمیومد که تو خیابون بیفتم دنبال اینو و اون و کس شر بگم تا شاید بشه شماره بدی و اینو یه جور التماس کردن میدوستم و الانم همینطوریم و اکثرا با دخترا تو چت آشنا میشم. و جدا از اون زبون درست حسابیم نداشتم که مثلا بخوام مخ یکیو تو فیسبوک بزنم. از یه طرف دیگه هم بدجوری تو کف بودم و دوس داشتم با یکی سکس داشته باشم. 2 هفته قبل از امتحانای نوبت اول بود که یکی از بهترین دوستای دوران دبیرستانم که الانم با هم رابته داریم گفت یه دختره هست به اسم سارا که در واقع میشد دوست ج اف رامین (دوستم). رامین میگفت که سارا هم تو این رابطه ها مثل من بوده و تا اون موقع با یه پسر بیشتر رابطه نداشته و بعد از 3 ماه که پسره باهاش کات کرده داغونه و افسرده شده و الان تصمیم داره ی رابطه ی جدیدو با یکی که مثل خودشه و تجربه ای نداره شروع کنه. منم که از خدا خواسته اکی دادمو گفتم حتما جورش کنه. فرداش تو مدرسه گفت که باهاش حرف زده و از من واسش گفته و اونم قبول کرده.رامین شمارشو بهم داد و واسم توضیح میداد که در قدم اول چیکار کنم و چه جوری باهاش حرف بزنم. مثلا از افعال جمع استفاده کنم خیلی مودبانه و ... ! زنگ آخر خورد و رفتم خونه. دل تو دلم نبود. گوشیم تو دستم بود و همش صفحه ی مسیجو باز میکردمو میبستم. با اینکه فقط میخواستم یه مسیجه ساده بدم و بگم سلام. ولی داشتم از استرس میمردم و خلاصه دلو زدم به دریا و واسش فرستادم. 1 ساعت بعد جواب داد که شما ؟! منم اسممو گفتم و اونم گفت که آره رامین جریانو گفته. دیگه استرس نداشتمو اروم بودم. بعد از یه ساعت مسیج دادنو و چرت و پرت گفتن... گفت که باید بره و مامانش صداش میزنه. اون روز به خوبی گذشتو شبم باز به هم اس دادیم و خوابیدیم ولی چه خوابیدنی. من که خوابم نبرد. هوا گرگ و میش بود که خوابم برد. 7 هم بیدار شدم و رفتم مدرسه و همه ی حرفایی رو که بهش زدمو خلاصه واسه رامین گفتم و اونم میخندید و منم مثل علامت تعجب. بعد از مدرسه گفت که زنگش بزنم. ی اس دادم گفتم که میتونی بحرفی و اونم تک زد. بازم اون استرس اومد سراغم البته خیلی شدیدتر جوری که صدام شروع به لرزیدن کرد. به رامین گفتم نمیتونم زنگ بزنمو بعد از 10 دیقه کلنجار رفتن تو مسیر با رامین گوشیم زنگ خورد. وای سارا بود. رامین میگفت جواب بده خاک بر سر. بالاخره جواب دادمو همین که گفت سلام چرا زنگ نزدی من مثل لالا با صدای بلند گفتم رااااااامییییننننن الاااااان میامو سریع گوشیو قطع کردم. رامین زد پس کلم. عصابش خورد شده بود بدجور. یه کم که آرومتر شدم بهش زنگ زدمو احوال پرسی و مدرسه چطور بود و از این حرفا. گوشیو ک قطع کردم نفس کشیدن واسم سخت شده بود و رامین باز شروع کرد به هرهر کردن. چند روز بعد از این جریانا قرار گذاشتیم بریم بیرون. رفتم واسش یه کادو خریدم. از اون طرفم خدا خدا میکردم که اگه خوشگل نباشه حد اقل زشت نباشه. روز قرار رسیدو خیلی شیک و پیک رفتم سر قرار تو یه پارک. از استرس شاشم گرفته بود. رویه نیمکت منتظرش نشستم تا که زنگ زدو رنگ لباساشو گفت و دیدمش و گفتم برگرد منو میبینی. قدش حدودا 160 یا شایدم بیشتر. اندامشم تقریبا لاغر ولی خوش تراش و سینه هایی متوسط و اینم بگم که سارا یک سال ازم کوچیکتر بود و سال اول دبیرستان بود. خیلی موادبانه سلام کردم و حتی دستم ندادیم. تا چند دیقه هیچی نگفتیم. بعد سارا گفت خوووبببب... چرا حرف نمیزنی. گفتم چی بگم و دوباره سوالای تکراریو که قبلا ازش کرده بودمو تکرار میکردم و اونم با یه خنده رو لباش جوابمو میداد. کم کم روم وا شد و باهاش شوخی میکردم. حدود 45 دیقه نشستیمو آخر کار کادومو که یه گردنبند بود با علامت زن و یه قلبی که روش نصف شده و یه دختر که حالت غمگین داره. منم یکی مثل همون رو داشتم ولی با علامت و شکل پسر. با هم خریدمشون. کلی تشکر کرد و دست دادیم و خدافظی کردیم. روزا میگذشتو من هروز بیشتر و بیشتر عاشقش میشدم. خیلی رابطمون خوب شده بود. شبا با هم سکس تلفنی میکردیم. قرارای بعدی تو کوچه پس کوچه ها بود و از هم لب میگرفتیم. نمیدونم چم شده بود ولی اصلا به سکسه باهاش فکر نمیکردم همه چی خوب و آروم بود. البته دعوام بینمون کم اتفاق نمی اوفتاد ولی نه شدید که منجر به جدایی شه. درست 6 ماه بود ک ما با هم بودیم و وسطای تیر ماه بود. یه روز گفت بیا تو پارک میخوام در مورد ی موضوع مهم باهات صحبت کنم و قبول کردم و عصر حرکت کردم. تو راه همش با خودم میگفتم که وای اگه بگه میخوام ولت کنم اگه بگه باید جداشیم... وااااییی داشتم دیوونه میشدم. وقتی رسیدم سارا اونجا بود. سلام کردیم و نشستیم رو یه نیمکت. دسشو گرفتم گفتم چی شده عشقم اتفاقی اوفتاده ؟! اخه خیلی جدی حرف میزد. رک و پوسکنده و بدون هیچ مقدمه ای گفت من سکس می خوام. واقعا یه لحظه فک کردم اشتباه شنیدم و گفتم چی ؟! و اونم دباره تکرار کرد و گفت من سکس می خوام. دهنم از تعجب باز مونده بود. نمیدونسم اون لحظه چی بگم. گفت ببین ما تو این مدت همدیگرو شناختیم و هم من به تو اعتماد دارم و هم تو به من و من دوس دارم این اتفاق بینمون بیفته. وقتی رفتم خونه فکر و ذکرم حرفای سارا بود.که وای یعنی من خواب نمیبینم ؟ اینا حقیقته ؟! واااییی منی که اصلا به سکسه با سارا فکرم نمیکردم تصور اینکه سارا لخت جلوم واساده باشه دیوونم میکرد. همش لبای قلوه ایشو پوست سفیدو کون تاقچه ایش تو نظرم بود. شب همون روز بهش اس دادم که حالا فکره جاشم کردی ک میگی. نکنه تو کوچه می خوای سکس کنیم با یه علامت خنده پشتش. گفت خونه مامان بزرگم. خونه مامان بزرگش 3 طبقه بود که طبقه اول مامان بزرگش اینا بودن وسط مستعجر و طبقه سوم هم یه اتاق بود که مال داییه کوچکش بود که با رفیقاش اونجا بساط پهن میکردن و فقط یه تخت توش بود و یه تلویزیون کوچیک و یه قالیم کفش همین ولی خیلی شیکو تمیز. داییشم چند ماهی بود رفته بود خدمت سربازی. اون شب سه شنبه بود و گفت ما پنج شنبه میریم اونجا و من باید ساعت 3 ظهر پنج شنبه اونجا باشم. اکی دادم و گوشیو قطع کردم. وای هنوز باورم نشده بود که من قراره سکس کنم و دل تو دلم نبود. هم خیلی خوشحال بودم هم دلهره شدید. چهارشنبه به رامین زنگ زدمو بیرون قرار گذاشتیم و جریان رو واسش گفتم. اولین چیزی ک گفت این بود که یه قرص تاخیری همرام باشه چون اولین باره خیلی زود آبت میاد و از این حرفا. گفتم من که عمرا روم نمیشه برم داروخونه بگم قرص تاخیری میخوام. رفتیم دره یه داروخونه رفت واسم یه بسته خرید. چهار تا قرص لوزی شکل ابی رنگ توش بود و رو کاغذی که تو جعبش بود نوشته بود 1 ساعت قبل از کار مصرف شود. شب شد و من مثل شب قبلش تا صبح خوابم نبرد. ساعت 12 ظهر از خواب بیدار شدم و یه دوش گرفتم و اصلاح کردم. حتی موهای پاهامم زدم. یه لباس شیکم پوشیدم و موهامم درست کردم. ساعت 2 بود. هر دیقه هیجانم بیشتر و بیشتر میشد. 2:30 زنگ زدم تاکسی تلفنی قرصرم گذاشتم تو جیبمو رفتم. دمه در که رسیدم قبل از اینکه بش اس بدم که دم درم یکی از اون قرصارو قورت دادم بعدش یه اس دادم اومد دمه در. واااااایییی یه آرایشی کرده بود که... اصلا غیر قابل توصیف بود. کاملا عوض شده بود. آخه هر وقط میومد پیشم فقط یه رژلب میزد. محوه تماشای صورتش بودم که دیدم داره میگه سریع برو طبقه ی بالا دیگه زووووودددد. رفتم بالا همین که چند دیقه نشستم رو تخت یه تخم دردی گرفتم که خدا نسیب گرگ بیابون نکنه. گفتم وااییی این قرصه چه کوفتییی بووودددد. دسمو گذاشته بودم رو تخمم ک سارا اومد بالا. سریع خودمو جمع کردم که نفهمه. گفت چیزی شده. گفتم نه عشقم بیا یکم پیشم بشین بیا عزیزکم. بعد اومد روبه روم مانتوشو درآورد. شلوارش هم که زیرش پوشیده بود که ضایع نشه رو در آ ورد وااااایییی یه لباس خواب سیاه توری تا بالای زانو تنش بود. یه شرت قرمزم تنش بود که زیره توره میدرخخشید سوتین نبسته بود دیگه اصلا یادم نبود تخمام درد میکنه. اومد از بقل خیلی آروم نشست رو پام . دستاشو حلقه کرد دور گردنم و سرشو بطرف راست خم کرد و آروم لباشو گذاشت رو لبام شروع کردیم به لب گرفتن. زبونامونو میچرخوندیم به هم و دوباره لبای همو میخوردیم. یه دستم که دور کمرش بود و چرخوندمش و به همون حالتی که ازش لب میگرفتم خوابوندمش رو تخت و خوابیدم روش و محکم و با فشار لبام لباشو میخودردم. رفتم سراغ گردنش و همینجوری که می خوردمش سینه هاشم میمالیدم. بخاطر اینکه صداش پایین نره و از خواب بیدارشون نکنه جیغ های خفیف میزد و بدبختانه من حشری تر میشدم. بند لباسشو که رو شونه هاش بود رو دادم پایین و چنتا بوس از شونهاش کردم. وایی الان چی جولوم بود. 2 سینه یه گرد با نوکای تیز. سینه هاشو میخوردم یه دستمم تو کسش بود. وای خیس خیس شده بود. صدای ناله های قشنگش اتاقو پر کرده بود. اومدم پایین ترو نوک زبونمو رو پهلواش بازی میدادم و ربونمو تو نافش پر میدادم و با دستم از زیر شرت با کسش بازی میکردم که یه لحظه یه آهی که حالت جیغ هم داشته باشه کشید و ارضا شد. لباسامو در آوردم و از تخت رفتم پایین. شرتشو از پاش در آوردمو یه بوی عمیق ازش کردم و گذاشتمش کنار و پاهشو باز کردم اروم زبونمو گذاشتم رو کسش و چرخوندم. انگار که دوباره بیدار شده شروع کرد به همون صداهای خفیف. رفتم خوابیدم روشو ازش لب گرفتم با ی چرخش اوردمش رو خودم و لبامون از هم جدا نمیشد. در گوشش با یه صدای خیلی حشری گفتم نوبت توه. رفت پاایینو شروع کرد به خردن کیرم. زبونشو دور کیرم پر میدادو یه دفعه میکرد تو دهنشو میمکوند. خیلی لذت بخش بود. بلندش کردم و رو شکم خوابوندمش. وااییی حالا اون کون تاقچش جلوی صورتم بود. لایه کون و پاشو باز کردمو یه تف انداختم مالیدم و به سر کیرمم زدم. کیرمو گذاشتم لای پاشششششش وااایییی با یه سرعتی لیز خورد تو. واااییییی خیلی داغ بود. از پشت دراز کشیده بودم روش و آروم بالا پایین میکردم. کیرم هم بین روناش بود هم به کسش میخورد. احساس میکردم آبم می خواد بیاد ولی نمیومد ! می خواستم از کون بکنمش ولی نذاشت. گفت میترسه جیغ بزنه بیان بالا و الان آمادگیشو نداره. منو خوابوند و نشست روم و کسشو گذاشت رو کیرم و شروع کرد بالا پایین کردن. خیلی داغ بود. کمتر از 1 دیقه آبم اومد که خالی شد رو کس اون و شکم خودم. هر جفتمون ولو شده بودیم رو همو لبای همو میخوردیم. بعد پا شدیمو با رو تختی خودمونو پاک کردیمو سریع لباسامونو پوشیدیم و رفتیم پایین. دم درم یه لب دیگه از هم گرفتیمو ازش خدافظی کردمو اومدم خونه. تاون روز بهترین روز زندگیم بود. امیدوارم ک از این خاطره لذت برده باشید.

نوشته: joker

سلام من اسمم افشینه و این خاطره بر میگرده به 6 ماه پیش
من و مریم 3 ساله با هم دوست بودیم و همش با هم بیرون میرفتیم
ولی من همش ازش خجالت میکشیدم که باهاش در مورد سکسو و از این حرفا بزنم
دوستیه ما تو سال سومش بود که من از رشته پرستاری قبول شدم ...
ترمه اولو تموم کردم تو تعطیلات پایان ترم بودم که حرف از امپول زدنو بخیه زدن و... به میون اومد
بهم گفت باید بهم یاد بدی امپول زدنو ..منم گفتم باشه .از این موضوع 1 هفته ای گذشت که بهم اس داد که من امادم کی بریم واسه آموزش ... بهش گفتم الان خونمون خالی نیست هر وقت خالی شد بهت میگم لبا ...بهم گفت نه باید امروز بهم یاد بدی و گرنه قهر میکنم ....بهش گفتم میتونی بیای خونه دوستم اونجا خالیه ...اونم از خداش بود بهم گفت اره اره باشه هر جا باشه قبول ..
سریع بع دوستم زنگ زدم که خونه دانشجوییشو خالی کنه کار دارم اونجا میخوام دختر بیارم اونم قبول کرد .با ماشین رفتم کلیدو ازش گرفتم بعد رفتم دارو خونه 3 تا امپول گرفتم 3 تا اب مقطرو 1 دونه امپول دگزا ...بعد بهش زنگ زدم گفتم امادم بیام دنبالت ؟گفت اره رفتم از سر خیابونشون سوارش کردم وقتی دیدمش نشناختمش ...یه جوری خودشو ارایش کرده بود که نگو ..با دوستش بود نگو میخواسته منو به دوستش معرفی کنه و بگه دوست پسرم اینه و پز بده ...با دوستش سلام و احوال پرسی کردمو وقتی مریم نشست تو مشین باهام دس دادو منو بوس کرد ...هنگ کرده بودم ..وی خدا این همون مریمه که 1 سال اول نمیتونستیم به چشم هم نگاه کنیم؟؟ دوستش بهم یه چشمک زد منم راس راسکی بگم سرخ شدم از خجالت بعد خداحافظی بادوستش راه افتادیم بریم خونه تو راه همش داش باهام حشری حرف میزد بهم میگفت چرا سرخ شدی و همش با دستش میزد رو قسمت داخلی رانمو منم حشری میکرد لامصب کیرم بد جور شق کرده بود یه دفعه وقتی به پام ضربه زد دستش خورد به سر کیرم .بد جور دستش سنگین بود دردم گرفت و هی میگفتم اخ اخ اخ اخ دردم گرفت یواشتر بزن بهش گفتم خوبه بزنم دم کونت دردت بگیره ....یه جوابی بهم داد دیگه محو شدم بهم گفت وای ی ی جوون میخوام
..یعنی نفهمیدم چه جوری رسیدم خونه دوستم ..تو راه اب میوه و میوه و پسته اینا خریدم تا بخوریم ..وقتی رفتیم خونه تو آسانسور بودیم و طبقه ششو زدم و رسیدسم به خونه ...
بعد یه ربع نشستن بهم گفت چرا نشستی پاشو بهم یاد بده استاد ...منم گفتم باشه ...
امپول و نیدل و پنبه الکل اوردم و اول با اب مقطر شروع کردم کشیدم تو امپول ..دو سه بار این کارو کردم و اونم همزمان این کارو کرد بهد از یاددادن هوا گیریش نوبت رسیدبه محل زدنش.. یه کاغذ در اوردم دو تا دایره کشیدم به عنوان کون بعد خوستم که شروع کنم کاغذو پاره کرد و بهم گفت وقتی طبیعیش هس چرا رو کاغذ ؟
گفتم طبیعیش کجاس؟ گفت اینجا پیش من بعد مانتوشو در اورد شلواره جینشو به زور دراورد اخ تنگ بود بعدش با یه شلوارک دراز کشیدو گفت بیا استاد تقدیم تو باد ...
بعد شلوارشو کشیدم پایین محلشو بهش یاد بدم که قسمت باشنو به چهار قسمت تقسیم میکننو و ...حرفمو قطع کرد گفت بشین رو پشت پاهام راحت باشی گفتم باشه بعد 4 قسمت کردن گفتم به قسمت بالایی میزنی و.... گفت اگه به وسطتر بزنی چی ؟ گفتم میخوره به اعصاب ساکرال و درد میگیره . نمیتونی راه بری گفت حالا تو بشین من امتحان کنم رو تو گفتم باشه دراز کشیدم و نذاشتم شلوارمو بده پایین گفتم خجالت میکشم بعد قهر کردو نشست گوشه اتاق رفتم گفتم باشه بیا ببخشید وقتی خواس امتحان کنه سوزنه جدیدو دادم بهش و وقتی خواست امتحان کنه خندیدو یه ذره فرو کرد بهم و داد زدم ااااایییی .بعدش از قصد پامو گرفتم . رو پشت دراز کشیدمو چشمامو بستم هیچی نگفت و گریه کرد و اومد بهم گفت ببخشید و معذرت میخوام .جوایشو ندادم ...
ازم لب گرفت که نگو 3 دقیقه لبمو خورد بعدش لامصب این کیره من خودمو لو داد شق شده بود در حد لالیگابهش دس زد گفت این چیه ؟با خنده گفت حتما سوزنی که بهت زدمه از این ور در اومده ...یعنی انقد خندیدم ..
کیرمو از رو شلوار مالید منم کوسشو از رو شلوار میمالیدم چشماشو بسته بود و اه میکشید بعدش شلوارمو در اورد و و روم خوابید منم با پاهام شلوارکشو در اوردم شورتش موند عجب شورتی بود ازون خطیهاش بود
شروع کردیم با هم ور رفتن ..خوابوندمش و کوشسو میخوردم لاشو باز کردم و زبونمو دورو ورش میچرخوندم با صدای اه و اوه کنان گف حواست باشه اوپن نیستا گفتم باشه
بعدش رونشو خوردم و حال میکردا بعدش پاشدو با دستش منو هول داد و نشست روم شرو کرد صورتشو مالید به کیرم وای عجب حالی میداد .گفتم ساک بزن گف نه بدم میاد گفتم یه ذره ..با اصرار سرشو کرد تو دهنش تا حالا همچین حسی نداشتم تو عرض 1 دق گفتم دارم میاد ابمو ریخت رو کاغذ دسمالی و بعدش قمبل کرد کونشو گفت یالا استاد حال بده کونش اصلا مو نداش بوش کردم بوی عطر میداد زبونم کشیدم روش یه اه کشید الانم اون اهه تو گوشمه
بهش گفتم اب دهنم خشک شده یه ابی بهش بزن تا خیس شه گرفت همشو کرد تو دهنش گف اینک تف بیا در کونش خیلی سف بود با زئر سرشو کردم تو 20 ث مون تو بعد یه ذره دیگه دادم تو گف جوووون همینه افرین استاد تلمبه هامو اروم زدم تا اذیت نشه بعدش خودشم همراه تلمبه هام عقب جلو میرف بعد حس کردم که دریچه کونش باز شده رفتم تو حالت سریع .ایییی یع حال میداد که نگو 2 دق تلمبه زدم خواس ابم بیاد مکث کردم نیومد بعدش دوباره 5 دق دیگه تلمبه زدم البته 2 دق کشیدم بیرون و ازش لب گرفتم تا زیاد اذیت نشه دوباره دادم تو بهش گفتم تنگش کن تا حال بده یه انقباضی به کونش داد که نگو یهنی رفتم تو عالم معناوتلمبه هامو سریع کردم 3 یا 4 بار ابم اومد تو کونش خالی کردم بعدش در اوردم کیرمو میمالیدم به کسش ...التماس میکرد بکن توش دارم میمیرم وووگفتم نه بده و الان زوده کوشسو میخوردم یه دفعه بهم گف برو کنار ابم داره میاد تا سرمو بکشم کنار ابش پاشید رو صورتم ...اه اه بد بود خیلی گفت بهم یکی طلب من ...منو خوابوند زمین با کونش رف رو کیرم داشتم مدل روسی میکردمش یعنی اون بالا پایین میرف ..کمرم داش قط میشد یه بار خالی شدم بعدش منو برد دستشویی کیرمو با مایع شست و اومد گفت دراز بکش ..کشیدم واسم ساک زد درس 5 دق زد سر کیرم رو حلقش بود حس میکردم بعدش ابم اومد خواستم بکشم بیرون با دستش گف نه یه حالتی داشتم انگار رو ابرا بودم بعده حال کردن اساسی یک و نیم ساعت طول کشید وقتی خواس لباساشو بپوشه شورتشو نذاشتم بپوشه گفتم این واسه من به یادگاری .خنده کردو گف باشه شلوارکو کشید بالا بعدش شلواره جینو بعدش مانتو ..تو را که بودیم دستم رو کسش بود بازی میکردم باهاش ...فک کنم اونجام ابش اومد چون شورت نداشت دستم خیس شد ..خم شدو رو کیرم یه بوسه زد از رو شلوار گف فعلا تا هفته بعد .زنگ زد به دوستش گف بیا سر خیابون اونجام ...دوستش وقتی مارو دید به مریم با چشمک گفت چی شد ... چه جورم شد ..یعنی داشتم اب میشدم سمیرا گفت (اسمه دوستش بود) ایشالا هفته بعد باهم ...مریم گف ایشالا باهم فیض میبیم اره افشین ؟؟گفتم اره ایشالا ...یعنی سمیرا داش کیف میکرد مریم پیاده شدو باهم رفتن..وقته رفتم سمیرا زبونشو اورد بیرون و یه چشمک زد و منم یه بوش فرستادم براش...
هفته بعد اون دوتارو باهم کردمش سمیرا باز بود مریم بهش حسودی میکرد کوس کردن یه حالی میداد که نگو در گوشی به مریم گفتم تو با کونت واسم عین یه کوس حال میدی مطمئن باش ..دروغکی گفتمااا کوس کجا . کون کجا
4یا 5 بار خالی شدم یع بار تو دهن مریم 4 بار تو دهن سمیرا ...سمیرا اهل سکس بود معلوم بود از کاراش مدل روسی رو خوب میزد..
یه بار تنهایی با سمیرا سکس کردم 4 ساعت یعنی 2 ساعته بودا 2 ساعت لخت باهم قلیون کشیدیم . گفتیمو خندیدیم و تو اون دو ساعت کیرمو میگرف و میگفت اینم قلیونه منه ماله منه به مریم نمیدمش ... دختره شوخی بود باهاش راحت بودم و هی منو میخندوند...

نوشته: افشین

این داستان دومین سکس منه اولیش جالب نیس چون بار اولم بود و سریع ابم اومد.
داستان از اونجا شروع شد ک شب قبلش ب فرزانه گفتم ک فردا خونه تنهام و گفتم ک بیا خونمون اونم گفت ک ب بهونه استخر میاد خونه ما.ساعت دور و بر ۱۲ بود ک فرزانه جونم رسید خونمون.
وقتی رسید سر کوچمون رفتم در طبقه پایین رو باز کردم و بهش زنگیدمو گففتم ک از در دیگه بیاد داخل.
فرزانه اومد تو و رفتیم و نشست رو صندلی من دو زانو نشستم جلوش دستامو گذاشتم بالا پاهاش یکم باهم صحبت کردیم و فرزانه هم اروم تر شد بعد من همین طوری ک باهش میحرفیدمو قربون صدقش میشدم دستامو گذاشتم اروم ر و کونش یکم ک اونطوری بودیم فرزانه گفت بده ک من رو صندلی بشینم و تو رو زمین اومد رو زمین کنارم نشست منم دستمو انداختم دورشو شروع کردم ب حرفای عاشقانه زدن و بوسیدنش هرزگاهیم ازش لب میگرفتم اروم اروم دستمو گذاشتم رو سینشو شروع کردم ب مالیدنش یکم مالیدم فرزانه حشری شده بود ک ی دفه شروع کردیم ب لب گرفتن و همزمان ک لب میگرفتیم دراز کشیدم تو بغل هم منم با دوتا دستام هی سینه هاشو میمالیدم لب میگرفتمو و گردنشو میخوردم اخه رو گردنش خیلی حساسه سکس اولم باهش اینقد گردنشو خوردم ک ابش اومد.
همون طوری ک میخوردمو و میمالیدم اروم لباسشو دراوردم ک ی سوتین بنفش خوشگل تنش بود دستمو کردم تو سوتین و سینه هاشو میمالیدم اونم دستشو کرد ت شورتمو کیرمو گرفت تو دستش و شروع کرد ب ور رفتن باهش اینقد عشقم حشری شده بود ک سریع لباسامو در اورد منم وقتی شهوتشو دیدم اروم زیپ شلوارشو باز کردم و شلوار لیشو با کمک خودش از پاش در اوردم حالا فرزانه جونم زیر من بود با ی شورت و سوتین ست بنفش خوشگل تازه شروع کرده بود ب اه وناله ک شورتشو در اوردم تا کسشو بخورم ک گفت بزار برم بشورمش و بعد بخورش لخت بلند شد و رفت کسشو شست منم تا موقع لباساشو راسته میکردم ک دیدم یکم ابش اومده شورتش خیس شده زبونمو مالیدم ب ابش ک شور بود ولی داغ داغ فرزانم از دسشویی اومد و دو باره شروع کردیم یکم ک سینه و گردنش و خوردم درحالی ک زبونم و از رو گردنش کشیدم ب پایین و از لای سینه هاش رد کردم رسیدم ب شکمش یکم نافشو زبون زدم و رسیدم لاپاش اول شروع کردم ب خوردن کشالای رونش و بادستم اروم اروم لا کس نازشو باز کردمو زبونمو کردم لاش داغ داغ بود و یکم شور هی کسشو میخوردمو فرزانه هم سر و صداشو اه اه اه میکرد اروم احساس کردم کسش خیس تر شده فک کردم چون دارم میخورمشه بعد دوزاریم افتاد ک ابش سرازیر شده ی دفه ای فرزانه بلندم کرد و شروع کرد ب ساک زدن تا ته میکرد تو دهنش و ساک میزد ولی دندوناش میخورد ب کیرم و یکم دردم میگرفت داشت میخورد باز من دلم برا کس شور و داغش تنگ شد ۶۹ شدیم دوتامون مشغول شدیم یکم ک لیسیدم کسو کیر همدیگه رو بهش گفتم میخوام بکنم اونم برگشت سگی قنبل کرد انگشت اشارمو کردم تو اخ و اوخ میکرد یکم عقب جلو کردم و دو انگشته کردم تو خیلی دردش میومد بلند شدم ک سر کیرمو بکنم تو کونش ولی اینقد تنگ بود ک ۲-۳ تا پوزیشن امتحان کردیم ولی حتی نشد سرشو بکنم توش.وقتی فرزانه دید نمیشه گفت بزار بلند شیم لاپایی کنی.پاشد جلوم وایساتد طوری ک مه مه هاش لو دهنم بود شروع کردم عقب جلو کردن ک عرق من و سروصدای فرزانه دراومده بود داشت ابم میومد ک در گوشش گفتم میخوام بزارم لاسینه هات اونم درار کشید سینه هاشو فشار داد بهم و منم شروع کردم ب عقب جلو ک ی دفه ابم اومد ریخت رو گردنشو سینه ش با دستمال ابمو پاکردم از رو بدنش اونم در همون حال کیرمو پاک کرد از ابم.بعدم تو بغلش برا چن ثانیه افتادم و تشکر میکردم و میبوسیدمش.
پایان.

نوشته: ؟

سلام. من علی هستم.39سالمه. خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم مال 5سال پیش هست.من به ظاهر متاهلم و یه دختر دارم ولی بخاطر پاره ای مسائل چندین ساله جدا از همسرم و در شهر استانبول زندگی میکنم.با دختری به نام آیدا از اینترنت آشنا شدم همشهری بودیم میدونستم که میخواد بیاد استانبول واسه ادامه تحصیل.از کنکورش قبول شده بود خلاصه من هر شب تا صبح با آیدا چت میکردم و یه جورایی دلمو برده بود.آیدا 30 سالش بود و واسه دکترا میخوند. با اون چشمای عسلی رنگ کشیده و خمارش... هنوزم که یادم میوفته اشک تو چشام جمع میشه.
خلاصه من با آیدا حسابی لیلی مجنون شدیم.بالاخره بعد جند ماه کاراشو درست کرد و بهمن ماه اومد استانبول و مشغول درس شد.اولش یه چند روزی خونه من بود تا واسش خونه پیدا کنیم. تو این مدت هم شبها تو بغلم میخوابید و حسابی سکس داشتیم. البته آیدا دختر بود و همیشه از عقب میکردمش ولی چون پردش خیلی عقب تر بود سر کیرمو میدادم تو کوسش ولی بیشتر از اون نه. روزها همینجوری میگذشت... واسه آیدا نزدیک خونم خونه گرفتم چون هم من رفت و آمدم زیاد بود و هم آیدا مرتب بابا مامانش میومدن استانبول مجبور بودیم خونه جدا داشته باشیم.تقریبا 7ماهی بود آیدا اومده بود و من همچنان از عقب میکردمش...
تا اینکه میرسم به شب مورد نظر که برای ابد تو خاطرم خواهد موند... من عاشق آیدا بودم.می پرستیدمش.... ترم جدید تازه شروع شده بود هواها هم فعلا گرم بود. خونه نشسته بودم داشتم کتاب میخوندم که یه دفعه دلم هواشو کرد. زنگ زدم بهش. دانشگاه بود. بهش گفتم کلاسش تموم شد منتطرم باشه بیام بریم شام. رفتم سر موقع جلو داتشگاه. رفتیم بیلیارد بازی کردیم و رفتیم پیترا خوردیم. موقع برگشتن به خونه یه شیشه ودکا خریدم و رفتیم خونه آیدا.
دیگه چند تا پیک که رفتیم بالا حسابی مست بودیم بردمش رو تخت و شروع کردم لباشو خوردن. بعد لخت لختش کردم شورتشو که داشتم در میوردم دیدم نوار بهداشتی داره. پرسیدم آیدا پریودی؟ گفت داره تموم میشه . نگاه کردم دیدم 2تا لکه کوچولوی خون رو نوار بهداشتیشه.گفتم پس کوستو نمیخورم عوضش حسابی بهش حال میدم.... به حالت سگی برش گردوندم و کیرمو گذاشتم رو سوراخ کونش و هولش دادم توش... مثل همیشه حسابی کونشو کردم.برش گردوندم و پاهاشو دادم بالا... آروم سر کیرمو میمالیدم به کوسش و بعضا سر کیرمو میدادم تو کوسش. آیدا تو خودش نبود....هر دومون مست بودیم...بازم سر کیرمو دادم تو کوسش...داشت جیغ میزد منم حشری تر....تو عالم مستی اصلا نمیدونم چی شد که آیدا یه دفعه ناله خفیفی کرد اون از من مست تر بود.... داشتم کوسشو میکردم که یه دفعه چشمم به کیرم افتاد.... کیرم تا ته تو کوس آیدا بود. تا ته تهش... یه دفعه کشیدم بیرون.روی کیرم خونی بود اولش فکر کردم خون پریودشه ولی خوب که نگاه کردم دیدم نه مال پاره شدن پردشه! آیدا مست و شهوت انگیز داشت بخودش میپیچید. آروم تو گوشش گفتم آیدا.... گفت جونم علی؟ گفتم معذرت میخوام پردت رفت. مست بود !!! خیلی مست.... گفت فدای سرت!راحت شدیم... با گفتن ای جمله انگار کوه رو از دوشم ورداشتند. با این حس که آیدا از امشب مال منه و دیگه زن منه شروع کردم به کردن کوسش.... دیگه هیچی جلودارم نبود چنان ضربه های محکمی تو کوسش میکوبیدم که داد آیدا میرفت هوا.... بالاخره آّبم اومد و ریختم رو سینش...ولو شدم روش. تا صبح 2بار دیگه کوسشو تا حد مرگ گاییدم... از اون شب سکسهای ما بی محابا شد. من دیگه 1شب بدون آیدا نمیخوابیدم یا خونه اون بودم یا اون خونه من بود....2سال تمام آیدا مال من بود و فقط میگاییدمش... اما عاشقشم بودم. تو عرض 2سال 1بار هم ازم حامله شد که رفتیم کورتاژ کردیم... تابستون شد آیدا واسه تعطیلات 1ماهه برگشت ایران.من موندم و تنهایی... دیگه تحملش مشکل بود تو دیسکو با یه زن آشنا شدم و تو فکرم گذاشتم تا برگشتن آیدا با این سکس میکنم اونکه اومد اینو ول میکنم. تو ذهن خودم زرنگی میکردم مثلا... یک ماه بود این زنه رو که اسمش گولتن بود میگاییدم...چند روز بود نمیتونستم از آیدا خبر بگیرم. گوشیشو جواب نمیداد تو دلم میگفتم از ماجرای من خبر نداره پس کجاست؟ گولتن هم بو برده بود بهش گفتم من دوست دخترم ایرانه و اگه برگرده ازت جدا میشم اونم بهش برخورد و رفت.ولی از آیدا خبری نبود.از خونش خبر داشتن با من دوسته ولی نمیدونستن که آیدا دوست دخترمه و حتی 1بار از من بچه سقط کرده. زنگ زدم خونشون. خواهرش باهام حرف زد ولی من پای تلفن خشکم زد... آیدا 1هفته پیش تصادف کرده بود و تو کما بود.... یعنی دقیقا همون زمانی که من با گولتن عشق و حال میکردم آیدای من با مرگ میجنگید...عذاب وجدان داشت منو میکشت.. کارم شده بود گریه کردن! فورا بلیط تهیه کردم برگشتم ایران. رفتم بیمارستان و آیدای من تو بخش مراقبتهای ویژه تو کما بود...خیلی گریه کردم تو دلم ازش بخشش میخواستم که بهش خیانت کردم از خودم نفرت داشتم...من به آیدام خیانت کردم رفتم با یه زن هرزه همبستر شدم ولی آیدا اگه با من بود فقط بخاطر عشق بود و صداقت عجیبو غریبی که هیچوقت از هیچکس ندیده بودم و من با سنگدلی و بیشرفی تمام به این فرشته پاک که فقط و فقط با من بود خیانت کردم و حالا خدا داشت اونو از من میگرفت چون لیاقت عشق پاکشو نداشتم. همون شب آیدای من فوت کرد و.... من دیگه ایران موندم و هر هفته میرم سر خاکش و ازش حلالیت میخوام که منو ببخشه...!
ببخشید اگه ناراحتتون کردم این خاطره من بود...تورو خدا قدر داشته هاتونو بدونید.

نوشته: علی

2 سال بود كه با دوست دخترم رابطه داشتم و اين اواخر ديگه رسما سكسهاي خفن اجرا كرديم. اون موقعه ها كه بهم نميداد خيلي بيشتر دوستش داشتم و زده بود به كله ام كه بگيرمش اما به محض اينكه يه راه باهاش سكس كردم نميدونم چي شد كه ازش سير شدم و دنبال اين بودم كه يه جوري باهاش كات كنم . البته دوستش داشتم ولي نه مثل گذشته. اونم براي اينكه به من حال بيشتري بده كارهاي خارق العاده تو سكس پياده مي كرد و از اين حرفا...بد جور چشمم دنبال يكي ديگه بود تا تجربه ديگه اي داشته باشم و گير نمي آوردم و از طرفي دوست دختر خودم هر روز توقع اش از من تو همه چيز بيشتر و بيشتر مي شد و گير داده بود كه بايد برم خواستگاريش. مي دونستم خانواده ام قبول نمي كنن چون پيگير مي شدن چطوري شناخت پيدا كردي و اون وقت بود كه گند بزنم و همه چيز بره هوا. از طرفي هم من واقعا براي زندگي با اين دختر دوست نشده بودم و بعد از يكسال معلوم شده بود كه يه نفري تو دوره دانشجويي اش ازش خوشش اومده بوده و بهش وعده ازدواج داده بوده و پرده مباركش را پاره كرده بوده.بگذريم. تو همكاراي من يه دوست صميمي داشتم كه همه حرفاي دلم را بهش مي گفتم اسمش شهروز بود كه بعدها رفت كانادا. يه روز كه تو فكر كارا و وعده هاي دادم به مونا (دوست دخترم ) بودم اومد پيشم و درد دل باز شد و جالب اينكه اونم به همين مصيبت گرفتار شده بود . خلاصه اون روز گذشت و شب تو خونه بودم كه زنگ زد و گفت يه فكر توپ داره كه اگه مايل باشم اجراش كنيم. وقتي نقشه را گفت اولش بهم برخورد ولي بعد از دو روز اجراش كرديم........
پنج شنبه عصر من و مونا و شهروز و دوست دخترش صنم رفتيم تو باغ شهروز اينا تو شهريار جهت گردش و تفريح و تفرج و در اصل جهت اجراي نقشه كثيف شهروز. خدا وكيلي عجب باغي و عجب فضاي جالبي بود و معلوم بود تو اون باغ مراسم مختلفي گرفته ميشده. از اطاق هاي پذيرايي و استخر و فواره تا ميز بيليارد و خلاصه همه امكانات محيا جهت يه خوشگذروني واقعي. صنم با شهروز زياد اونجا رفته بودن و به اونجا آشنا بود و مونا هم از اين بابت حسادت زنانه اي مي كرد و دائم دست منو فشار مي داد كه خوش به حالشون... گفتم اينجا كه مال شهروز نيست مال باباشه و هر وقت اجازه بده اينا مي تونن بيان و از اين كس شعرايي كه اونو قانع كنم.
شام مفصلي شهروز و من درست كرديم و دخترا با هم مشغول صحبت و آشنايي شدن و ما هم از اين فرصت استفاده مي كرديم و نقشه را مرور مي كرديم.شام را كه خورديم يه دل سير هم مشروب خورديم و شهروز گفت حالا موقع رقصه. چراغها را خاموش كرد و موسيقي تخمي خارجي گذاشت و رقص نوري كه چشم آدمو اذيت مي كرد و معلوم بود مال مجالس خاصه را گذاشت. خلاصه حسابي جهش كرديم و تازه مستي داشت خودشو نشون مي داد.خسته شديم و شهروز پيشنهاد يه بازي را داد كه شرط بندي توش باشه و مثلا با من شروع به كري خوني كرد.من هم تو ورق بازي و تقلب در اين زمينه استادم و الكي گفتم من اصلا ورق بازي بلد نيستم و نمي خوام بازي كنم. شهروز به مونا گفت تو چي ؟ مونا براي اينكه كم نياره گفت همه جوره بلدم (اون اصلا ورق بازي بلد نبود و در حد 4 برگ و بازي هاي مزخرف حكم و اين چرت و پرتها فقط اصولشو مي دونست). شهروز بلافاصله گفت خوب شما دخترا با هم ما پسرا هم با هم. هر چند خيلي ضعيف ميشيم . دخترا فوري قبول كردن و مونا با پر رويي گفت شرط را من تعيين مي كنم. شهروز گفت اگه برديد چي مي خواهيد؟ اونا با هم مشورت كردن و گفتن با هم بريم يه مسافرت خارجي !!! شهروز كه تا آخرش پاي كار بود گفت نه بابا اين خيلي بي انصافيه خوب معلومه ما ميوفتيم تو خرج. دخترا اصرار پشت اصرار كه بايد بريم تركيه آنتاليا. حتي صنم به دوستش زنگ زد و قيمت گرفت. شهروز به من گفت نظرت چيه؟ من خودم را به مستي زده بودم و گفتم اگه ما برديم چي ؟همه خنديدن. شهروز گفت ما كه نميبريم ولي اگه برديم هر كدوم يه خواسته از شما داريم. مونا كه دريده تر از صنم بود گفت مثلا چه درخواستي؟ شهروز به من گفت چي بخواهيم؟ من هم گفتم ما را ببريد همون آنتاليا ديگه.... مونا رفت تو چونه كه ما نميتونيم . شهروز وسط را گرفت كه يه چيز كم خرج از شما مي گيريم بذاريد بازي شروع بشه.... بازي شروع شد حكم لازم ... دست اول را مثل آب خوردن باختن. صنم گفت حالا چي مي خوايد؟ شهروز براي دو تاشون 2 تا ليوان ودكا ريخت گفت تا آخرشو بخوريد...
به هر بدبختي بود خوردن و زيرچشمي كنترل مي كردم مي ديدم دارن بالا ميارن. نقشه داشت خوب پيش ميرفت. دست دوم و سوم و چهارم را كه باختن ديگه نميتونستن بخورن به التماس افتادن كه نميخوريم. شهروز به من گفت حالا چكار كنيم؟ نميخورن . من با خنده گفتم بلند شيد هر دوتاتون لباسهاتون را دربياريد.......... مونا چشاش داشت درميومد هم از مستي هم از پيشنهاد من. صنم گفت اين ديگه چه جوريشه؟ و ما زديم زير خنده... اونا فكر مي كردن بايد به شرط عمل كنن تا آنتاليا را ببرن بنا بر اين مجبور شدن دوباره مشروب بخورن. يه مكث داديم تا حسابي كله پا بشن و دست آخر را هم به شدت باختن و پا شدن برن كه شهروز داد زد كجا؟ صنم گفت من نيستم. شهروز گفت شرط ما چي ميشه؟ مونا گفت چي ميخوايد؟ شهروز گفت چكار كنيم؟ گفتم تو مونا را لخت كن و من صنم را. بايد لختشون را ببينيم. ما شرط را برديم. حمله كرديم و هر كدوم مال اون يكي را توي يه اطاق برديم و مثل وحشي ها به جونشون افتاديم. صنم يه تي شرت قرمز و يه شلوار استرچ تنگ و يه دامن كوتاه پوشيده بود و من دستم را انداختم زير لنگش و مثل جوجه بلندش كردم و بردمش تو يه اطاق مجلل. داشت دست و پا ميزد و شهروز را صدا مي كرد. شهروز از اون اطاق گفت خودت شرط بستي ديگه عزيزم چكارش كنم؟ مي خواست با دستش منو چنگ بزنه كه نه قدرتش را داشت و نه من بي عرضه بودم. رو شكم خوابوندمش پيراهنش را كشيدم از سرش بيرون و يكي از دكمه ها پرت شد. دست و پا زدن ادامه داشت و به فحش كشيد ولي من ول كن نبودم از اون اطاق هم داد و فرياد ميومد و از پنجره ديدم كه شهروز مونا را لخت كرده و افتاده روش. دست انداختم رو چاك كون صنم و شلوارش را پاره كردم و وقتي شل كرد كه ببينه شلوارش چي شده سر و تهش كردم و با شورتش در آوردمش. با سرعت دويد سمت در كه گرفتمش و يه سيلي محكم زدم تو گوشش . گوشش را گرفت و زد زير گريه. گفتم بخواب جنده . گفت لختم را ديدي ديگه. گفتم از پنجره نگاه كن ببين شهروز جونت داره چكار مي كنه؟ اونم نگاه كرد و ديد شهروز داره به شدت مونا را مي گاد. مونا زير دست شهروز داشت بالا مياورد. گفتم برو بخواب جنده خانم . و يكي ديگه زدم زير گوشش. از ترس رفت رو تخت و خوابيد. برش گردوندم و از پشت گرفتمش و سر و تهش كردم و شروع كردم سوراخ كون قهوه اي و خوشكلش را ليسيدن و بعدش رفتم سراغ كسش و زبونم را كردم تو. ديگه طاقت نياوردم گفتم به شهروز كون ميدي يا كوس؟ به كونش اشاره كرد و داشت اشك ميريخت. كون خوش فرمش را جلوي خودم گذاشتم و با كرمي كه تو اطاق بود چربش كردم و كيرم را گذاشتم درش. اونايي كه مست شدن و يه كون جديد را تو تختخواب تسخير كردن مي دونن من چكار كردم. همه را هم زديم به پاي مستي زياد ولي از اون به بعد مناسبات من و مونا و صنم و شهروز به هم خورد و ما هم كون كرديم و هم از شر اونا راحت.

نوشته: ؟

سلام این خاطره واقعیت داره و برای خودم اتفاق افتاده.در یک اشتباه تلفنی و کاملا تصادفی با دختری به اسم گلی آشنا شدم خیلی زود بخاطر لهجه شیرینش با او سر دوستی انداختم و خودم رو مجرد معرفی کردم و دارای 30سال سن بعد از مدتی تماس های عاشقانه او به من تقاضای ملاقات حضوری داد و من که شرایط ملاقات با او را نداشتم قبول کردم وقرار شد به شهری که او درآنج تحصیل میکرد بروم.و او هم قرار شد شب برای خواب منو بعنوان دایی خودش به خانه یکی از دوستانش که با مادرش تنها زندگی میکرد ببرد.من چون خیلی دوست داشتم بقل یک دختر بخوابم از خوشحالی بال درآورده بودم بالاخره روز موعود فرا رسید و رفتم به شهرشون و باهم از آنجا به شهر محل تحصیلش رفتیم از همان لحظه اول شوق شب خوابی در هر دویمان غوغا میکرد و او فکر میکرد که من پسرم خلاصه با خرید کادو برای دوستش رفتیم خانه و منو بعنوان دایی خودش معرفی کرد و آنها هم که تنها بودند با خیال راحتی ما را پذیرفتند.خلاصه شام را خوردیم و جای ما را انداختند در یک اطاق و با دودست رخت خواب اما بعداز اینکه در را بست من دیدم که یکی از رختخوابها رو جمع کرد و از من خواست با لباس راحت بخوابم من هم از شوق داتشتم میمردم و نیمه لخت رفتیم بقل هم و با لب و دستمالی شروع کردیم گلی داشت از شدت شهوت میمرد وسینه هاش سفت شده بود من هم از او بدتربعدمدتی گفتم لخت بشیم که قبول کرد و با شورت شروع به عشق بازی کردیم و مرتب میگفت سینه هام فشار بده و بخورمن هم مثل کسی که هیچ سکس نکرده رفتار میکردم وچون وعده ازدواج بهش داده بودم گفت بیا کار را تمام کن و پرده ام را پاره کن و من رد میکردم تا اینکه شروع به بازی با کیرم کرد وگفت میخوام موقعی که آب کیرت بیرون میاد من نگاه کنم من هم که داشتم با کپل و سینه هاش ور میرفتم کیرم رو دادم دستش و شروع به مالیدن به بالای کوسش کرد از خداش بود بزارمش توی کوس طلاش که دیدم دیگه از خود بیخود شد و به اورگاسم رسید وهم داشتم با میدان داری باهاش لذت میبردم و آب کیرم رو ریختم روی کوسش که گفت سوختم و بی حس افتادیم تا یک ساعت بعد من خوابم برده بود که دیدم داره از لبام لب میگیره و بیدار شدم و گفت یکبار دیگه حاضری من هم که از خدام بود قبول کردم و ایبار گفت بزار لای کونم وگذاشتم لاش و از قبل مقداری وازلین هم چربش کرده بود و با آرامی سرش رو کردم توش اما از ترس اینکه گند کارمون در نیاید تا آخر نکردم چون کون خیلی درد داره خلاصه اینبار ریختم توی لای کونش من آرزو داشتم اون شب صبح نشه چون تا ساعت 8 صبح خودمون زدیم بخواب و لذت میبردیم چون گلی 28 سالش بود و اولین تجربه سکس ش بود.بعد از اون شب چنان عذاب وجدان گرفتم که بعد سه روز بهش گفتم من متاهلم و گفت دیگه بهم زنگ نزن اما بعداز 2 هفته پیام داد و گفت پول میخوام من هم بهش دادم ورابطه از سر گرفته شد و یک بار دیگه با یک برنانه ساختگی در شهر دیگری با هم ملاقات کردیماینبار هم به خانه یکی از استادهای دانشگاهش رفتیم و دوبار از کون با هم سکس کردیم و بعضی وقتها چون از هم دور بودیم سکس تلفنی میکردیم . بعد از مدتی یکی از همکارام رو که میخواست برای برادرش زن بگیره بهش معرفی کردم که الان از اون حامله است و گاهی هم به من پیام میده و صحبت میکنیم.این خاطره بهترین خاطره سکسی من بود .امیدوارم لذت برده باشید.نظرهاتون رو بگید ممنون میشم.

نوشته: سامان

با سلام... اسم من پویا و 21 سالمه... این ماجرایی که تعریف میکنم مربوط میشه به 5 ماه پیش
من توی یه خانواده 5 نفره تقریبا مذهبی " البته فقط پدر و مادرم مذهبی هستن " بزرگ شدم.یک برادر مجرد بزرگتر از خودم دارم که مثل دوستای صمیمی هستیم با هم و هرچی باشه به هم میگیم و چیزی بینمون نیست، برادرم جداگونه و مخفیانه دور از چشم پدر و مادرم یه آپارتمان اجاره کرده بود تا هروقت که بخواد یه خونه خالی واسه سکس با دوست دختراش داشته باشه... برادرم یه دخترباز به تمام معناس برعکس من که خجالتی هستم اون فوق العاده پر رو هست.
یه شب همراه برادرم نشسته بودم پشت کامپیوترم(توی فیسبوک) و داشتیم اسم یه تعداد دختر رو که برادرم میداد رو search میکردیم که برادرم اسم رز رو بهم گفت و گفت که دوست یکی از دوست دختراشه و خیلی دختر خوشگل و نازیه... اسمشو وارد فیسبوک کردم همون بار اولی که عکسشو دیدم از رز خیلی خوشم اومد. به برادر گفتم باید یه روز با دوست دخترت قرار بزاری و بهش بگی که رز هم باهاش بیاد. آخر هفته که موعد قرار رسید منو برادرم رفتیم بیرون دنبال دوست دختر برادرم (مهتاب) و رز... از نزدیک که رز رو دیدم نفسم بند اومد یه جیگر قد بلند 20 ساله و لاغر اندام با موهای فرفری که از زیر شالش بیرون ریخته بود و یک جفت چکمه پاشنه بلند و یه مانتوی مشکیه مخملی ، اونقدر به خودش رسیده بود که برادرم وقتی دیدش دوست دختر خودشو یادش رفت... شروع کردم باهاش صحبت کردن و تعریف کردن از زیبایی و تیپ و قد بلندش، از اینکه ازش تعریف میشد خوشش میومد، همون شب فهمیدم که اسم واقعیش سارا هست ولی دوستاش بهش میگن رز. اون شب خیلی با هم صحبت کردیم و شمارشو ازش گرفتم... چند روز به صورت تلفنی و اس ام اس با هم صحبت میکریم، از من و حرفام خوشش میومد. چند روز گذشت و قرار گذاشتیم که من و برادرم به همراه رز و دوست دختر برادرم( یا همون مهتاب) برویم خونه ای که داداشم کرایه کرده بود.اون روز من و رز درمورد سکس با هم صحبت کردیم و انگار خودش دوست داشت که با من رابطه داشته باشه ولی خوشش نمیومد که برادرم هم توی خونه باشه. به همین خاطر اون رو هیچ اتفاقی جز چند تا بوسه و خداحافظی نیفتاد، یک شب با رز تماس گرفتم بهش گفتم که دوست دارم با هم تنها باشیم و اون با کمی دودلی قبول کرد و یه قرار گذاشتم که 2 روز دیگه خودم و خودش تنها توی خونه برادرم همدیگه رو ببینیم. واسه اون روز آروم و قرار نداشتم و همش دلهره این رو داشتم وقتی ببینمش چطور و از کجا شروع کنم که خوشش بیاد. روز موعود رسید من خودم رو زودتر رسوندم خونه برادرم و شروع کردم به مرتب کردن خونه و منتظر رز موندم تا بیاد. وقتی رسید و درو واسش باز کردم همین که چشمش بهش افتاد دیگه نتونستم چشم ازش بردارم و همینطور خیره شده بودم بهش...
با خنده گفت: چیه پویا آدم ندیدی؟
گفتم: آدم دیدم، دلبر ندیدم.
خنده ی زیبایی کرد و اومد داخل خونه... تلویزیون رو روشن کردم زدم کانال موزیک قلیون هم ردیف کردم پهن شدیم جلو تلویزیون... رز مانتوشو دراورد یه تاپ سفید زیرش پوشیده بود. همینطور که قلیون میکشید سرشو تکیه داده بود به شونه من، منم با دستام موهاشو نوازش میکردم. یه کام از قلیون گرفت بعدش لباشو به لبام نزدیک کرد و دود قلیونو توی دهنم داد بیرون ، منم لبامو نزدیک تر کردم و شروع کردیم به لب گرفتن، چند دقیقه ای لب گرفتیم و بعد شروع کردم به بوسیدن لاله گوش و گردنش با اینکار آه های خیلی خفیفی میکشید که من رو حشری میکرد، همینطور که گردنشو میبوسیدم شروع کردم به دراوردن تاپش زیر تاپ یه سوتین سفید رنگ پوشیده پود میخواستم بند سوتینشو باز کنم یکم ممانعت کرد اما اهمیت ندادم و سوتینشو باز کردم، 2 تا سینه با سایز متوسط داشت که من مثل ندیده ها شروع کردم به بوسیدن و خوردنشون صدای آه و اوه هاش یکم بلند تر شده بود و منم از شدت شهوت نمیتونستم خودمو کنترل کنم و دکمه شلوارشو باز کردم با دستش مانع این شد که شلوارشو در بیارم و گفت: پویا من پرده دارم. گفتم نگران نباشه. شلوارشو خیلی سریع از پاشو دراوردم و خودم هم لخت شدم و با زبونم شروع کردم به تحریک چوچوله و لبای کسش، از اینکار خیلی لذت میبرد و فقط آه آه میکرد یکم که بیشتر تحریک کردم با چند لرزش خفیف توی بدنش فهمیدم که ارضاء شده. کیرمو آوردم روبرو صورتش ولی انگار خوشش نمیومد ساک بزنه با دست شروع کرد به تحریک کردن کیرم و ادامه داد و آبم رو ریختم روی دستاش. چند دقیقه از هم لب گرفتیم و نیم ساعت کنار هم و دست توی دست هم دراز کشیدیم. بهم گفت: پویا منو دوست داری؟ گفتم: از صمیم قلبم دوستت دارم... گفت: اگه ازدواج کنم تو چیکار میکنی؟ گفتم: از دوریت دیوونه میشم... خنده ای کرد لباساشو پوشید و رفت...
یک هفته بعد موبایلشو خاموش کرد و توسط دوست دختر برادرم فهمیدم نامزد کرده...
منم که صحیح سالم در خدمته شما، شایدم دیوونه...خخخ

نوشته: پویا

سلام دوستان چند وقته ب این سایت میامو داستان های دوستانو میخونم با خودم گفتم منم داستانمو آپ کنم . اولین باریه ک میخام داستان بنویسم پس لطفا اگه جایی رو غلط املایی داشتم ببخشید.
از خودم بگم. میثم هستم 24 سالمه قدم 169 هستش وزنم 57 . این داستانی که میخام براتون بگم برمیگرده به چند سال پیش18 سالم بود ، من اصلا تو فاز دختر بازیو این برنامه ها نبودم. بهش فکر هم نمیکردم. چه برسه به اینکه بخام به فکر سکس باشم. من هر صبح خواهرمو میرسوندم مدرسه از اون طرف هم خودم میرفتم مغازه. ظهر هم میرفتم دنبالش میبردمش خونه . اواست سال بود با دوستم قهوه خونه نشسته بودیم قلیون میکشیدیم. که ی شماره ناشناس ب گوشیم میس انداخت. کنجکاو شدم بدونم کیه زنگ زدم به شمارش جواب داد اما حرف نزد بعد چند ثانیه قطع کرد . اس دادم شما؟ جواب داد اقا میثم؟
جواب دادم شما؟
اس داد میثم هستی یا نه؟ گفتم بله بفرمایید . اس داد اصلا صدات ب قیافت نمیخوره.
.تو فکر رفتم این کیه که منو دیده اما صدامو نشنیده.
اس دادم امرتون؟ اس داد هیچی فقط خواستم بدونم این چهره ای که هر روز میبینم چجور صدایی داره. گفت هر روز ک میای میبینمت(بعدا ک باش دوست شدم بهم گفت هر روز زودتر میومده بیرون ک منو ببینه اما میخورده تو ذوقش من نگاه کسی نمیکردم اینو خودش بهم گفت)
اولش فکر کردم لابد مغازه منو دیده ازش پرسیدم گفت در مدرسه میبینمت هر روز. دیگه حرفی بینمون ردو بدل نشد . فرداش ک رفتم خواهرمو ببرم خونه دور و اطرافمو یکم نگاه کردم اما انقدر زیاد بودن متوجه چیزی نشدم حقیقتش نخواستم ضایع بازی در بیارم.
وارد حاشیه نمیشم خلاصش میکنم.
با هم دوست شدیمو (مخمو زد)
گفت اسمش مریمه. اولین قرارو باش گذاشتم گفتم بیاد مغازه .مریم 17 سالش بود قدش 165 میشد وزنشم حدود 50. پوستشم سبزه. اما کلا قیافه خوبی داشت.
ی چند باری همدیگه رو دیدیم بهم دیگه اعتماد پیدا کرده بود ی بار که اومده بود مغازه ساعت 2 بعداظهر بود در مغازه از داخل قفل کردم بردمش تو اتاق تعمیرات (راستی تو تعمیراتی موبایل کار میکردم) چون جای دیگه مغازه از بیرون دید داشت. پیش هم نشسته بودیم دستشو گرفتم تو دستم با انگشتاش بازی میکردم بهم گفت میثم دوست دارم منم دستشو بوس کردم . اونم لپمو ی ماچ کرد. میترسیدم من بوس کنم صورتشو (استرس داشتم بار اولم بود) اما هر جون کندنی ک بود منم لپشو بوسیدم یادمه دیگه دل و جرات پیدا کرده بودم بعد چند دقیقه صحبت کردن دستمو گذاشتم دور کمرش به خودم نزدیکش کردم صورتمو نزدیک کردم لبمو گذاشتم رو لباش شروع کردم به خوردن لباش بلد نبودم اما به لطف فیلم های که دیده بودم همونجور میخوردم اون لحظه بهترین حس دنیا رو داشتم واقعا واسم بهترین حس بود. چند دقیقه لبای همدیگو رو خوردیم رفتم سراغ گردنشو میخوردم دستمو به سینه هاش رسوندم (زیاد بزرگ نبودن فکر کنم سایز 65) محکم میمالیدمشون از رو مانتو . همونجور میخوردمو میمالیدم صداش کم کم در اومده بود ناله میکرد اما خفیف.دکمه های مانتشو باز کردم از تنش در آوردم ی تاپ تنش بود اونقدر حشری شده بودم ک داشتم دیونه میشدم بدنم داشت آتیش میگرفت .داغ بودم وحشتناک .سینه هاشو از بالای تاپش در اوردم میمالیدمشون .دهنمو گذاشتم رو سینشو میخوردم مریم فقط اه و ناله میکرد خودشو کامل در اختیارم گذاشته بود. کیرم داشت میترکید . چند دقیقه همینجور سینه هاشو خردم.دستمو بردم سمت شلوارش از رو یکم کسشو مالیدم. بعد دکمه شلوارشو باز کردمو کشیدمش پایین به مریم گفتم بشین رو میز کار کمکش کردم نشست رو میز شلوارشو از پاش در آوردم انداختمش یه گوشه یه شورت سفید پاش بود شورتشو هم در اوردم کسشو دیدم اولین بار بود میدیدم. دستمو گذاشتم یکم مالیدمش مریم گفت آخ خ خ خ اوف ف ف ف یکم مالیدم کسشو بعد کیر خودم در اوردم داشت شرتمو پاره میکرد تا حالا انقدر بزرگ ندیده بودمش. مالیدمش به کسش مریم با ی صدای حشری کننده گفت آه ه ه ه ه .زیاد وقت نداشتم رفتم سر اصل مطلب . نمیتونستم از جلو بکنمش فکر میکردم دختره(اما نبود تو سکس بعدی فهمیدم) منم بار اولم بود حالیم نبود گذاشتم جلو سوراخ کونش خواستم فشار بدم بره داخل که نزاشت گفت دردم میگیره اینجوری. ی تف زدم کف دست مالیدمش ب کونش انگشتمو کردم تو عقبو جلو کردم تا چند دقیقه تا جا باز کنه معلوم بود از عقب داده منی ک بار اولم بود هم فهمیدم. سرکیرمو گذاشتم جلو سوراخ کونش ی حل دادم تا نصف رفت داخل ی فشار دیگه دادم کامل تا ته رفت تو. شروع کردم به عقبو جلو کردن تو حال خودم نبودم داغ داغ بودم اولش یواش یواش عقب جلو میکردم چند دقیقه تند تند عقبو جلو کردم که آبم داشت میومد کشیدم بیرون تمام آبم ریخت کف مغازه. بعد چند دقیقه کمکش کردم لباساشو پوشید ازش یه لب گرفتمو تشکر کردم بعد از اون زیاد با هم سکس داشتیم 3 سال باهم بودیم اگه خواستین خاطرات دیگمو واستون مینویسم. اگه خوشتون نیومد فحش ندین خواهشا.بار اولم بود.
بدرود

نوشته: میثم

سلام خدمت تمامی کسانی که داستان منو میخونن این داستان همش واقعیه خواهشن توهین نکنیدخوب ازخودم بگم اسمم رسول ازشهرهای غربی کشور این داستانو مینویسم. یادم میاد وقتی 17سالم بودبا هزار بدبختی یه دوست دخترهم سن خودم پیداکردم شبا تا صبح اس بازی میکردیم امامن که فکروذکرم سکس بودبا زیدم که اسمش سمیرا بودصحبتی از سکس نمیکردم تا این که یه روزیه جک نیمه فرستاد منم ازخدا خواسته صد تا جوک سکسی براش میفرستادم این جریان ادامه داشت تا این که یه روز ازش خواستم بیاد خونمون تو همون پیام بعدی صدتا فحش بهم داد و گفت اصلا نمیشه منم یه هفته تموم داشتم خایه مالیشو میکردم تااین که راضی شدفقط یه دقیقه بیادخونه یه لب بده و بره تا این اسشو دیدم کونم عروسی گرفتو اون ته ته کیرم یه چراغ امیدی روشن شد خلاصه یه روز که خونمون خالی شد بهش اس دادم که حاضر باش میام دنبالت

خلاصه باموتور رفتم دنبالشوسوارش کردم (هم من باراولم بودهم اون )تا سوار موتور شد این کیرخارکسده ما راست کرد رسیدیم درخونه ومثل بادخودمونو انداخیم توحیاط خلاصه رفتیم توخونه ونشستیم رومبل تانشستیم فرصت ندادم بدبخت چادرشودربیاره که لبامو گذاشتم رولباش وشروع کردم به خوردنش فقط یه دقیقه بهش فرصت دادم چادرشودربیاره این دفعه فرانسوی لب گرفتم وزبونموکردم تودهنش اونم میکیدمن که توآسمونابودم ازخودبی خودشدم دستمو بردم طرف سینش که خیلی کوچیک بودن اول اجازه ندادولی کم کم خوشش اومدفک کنم بیست دقیقه فقط لب تولب بودیم منم عین سگ حشرم زده بودبالایه دفعه بهش گفتم که گفتم سمیراکون میدی؟گفت چیییییی؟ اینقددرگوشش خوندم که توسکس هفتاددرصددخترحال میکنه وفقط سی درصدپسر،گفتم حیفه تااینجااومدی این طوری بری خلاصه کونم جرخورد تاقبول کرد فقط شلواروشرتشوتانصفه کشیدم پایین منم کس ندیدشروع کردم به خوردن ولیسیدن کسش وکونش چندبارم زبونموتانصفه توکونش کردم اینقد خوردم که دیگه حالم داش بهم میخوردجالب اینجاست که سمیراصداش درنمیرفت خلاصه ماهم کیرمون رودرآوردیم یه کم کرم زدمو گذاشتم درسوراخ کونش لاشی هرکارمیکردم توش نمیرفت سرانجام باهزاربدبختی سرش رفت توکه یه دفعه ای عین خرعرزد صداش تموم خونرو پرکردمنم سریع کشیدم بیرون که دیدم میخوادگریه کنه خلاصه بیخیال شدم گفتم برگردلاپایی بزنم برگشت پاشوبه هم چفت کردمنم ازفرصت سواستفاده کردم وشروع کردم باگوشیم فیلم گرفتن خداروشکراون نفهمیداینفدتلنبه زدم که داشت ابم میومدمنم نمیخواتم به این زودی ارضابشم پس دوباره شروع کردم به خوردن کس وکونش که هنوز مزش زیرزبونمه خلاصه زبونمواززیرنافش تاآخرسوراخ کونش میکشیدم که یه دفعه بدنش لرزید من که نمیدونستم چیه عین سگ ترسیدم همین جاآه آهش دررفت که مایع بی رنگی ازکونش بیرون اومدبعد فهمیدم ارضاشده ،دوربینو خاموش کردم ودوباره کیرمو گذاشتم لاپاشوتلمبه زدم که میخواست آبم بیادوهمشوبالای کونش ریختم کلی فحشم داد منم خندم گرفت بعد با دسمال کاغذی پاک کردم لباساشوجمع کردوگفت راضی شدی آقا؟باخنده جوابشو دادم بعد رسوندمش سر کوچشون وبرگشتم خونه.حالااگه شدفیلمشم براتون میذارم این بودخاطره ی اولین سکسم. فقط خواهش میکنم جون مادراتون اگه نظر میدیدفحش ندیدممنون و خدا نگهدار

نوشته: رسول

آرش تازه به سن 15 رسیده بودکه معنیه ارضا شدن رو فهمید.حسی که با هیچ چیز برای اون قابل قیاس نبود. ولی حس سکس برای اون حال وهوای دیگه ای داشت.ولی باوجود محدودیتهایی که زمان جنگ بود سکس با جنس مخالف شاید مثه یه آرزو واسه جوونا بود.چون اونموقع اگه کسی نگاه چپ به دختر میکرد کارش به کمیته (ناجا سابق) میکشید. اونجا هم برادرا حسابی بهت میرسیدن. ولی همیشه گفتن که آدم با وجود محدودیتها یه ستاره میشه.آرش هم که از لحاظ زبون ازاون بچه پرروها بود چشاش زهره دختر همسایه رو بدجور گرفته بود. زهره دختری جنوبی بت اندامی کشیده صورت سبزه ولهجه زیبای خوزستانی شده بود ملکه ذهن آرش.
یه روز گرم جنوبی که آرش خونه بود .
آرش:این روش شکستم درنیست اگه میخوای تاپتک بیارم؟
ولی همین که در رو باز کرد از حرفی که زده بودتاحدودی خجالت زده شد.چون زهره با یه چادر سفیدجلودریود.زهره:سلام آرش ببخشید مزاحم شدم مامان هستش؟
آرش :نه زهره خانوم رفته خونه دایی.
زهره:میخواستیم کیک درست کنیم تخم مرغ کم داریم.میخواستم ببینم...
آرش دیگه نذاشت حرف زهره تموم شه وبا یه لبخند گفت:وایسا الان واست میارم.
آرش بطرف یخچال راه افتاد ولی افکار شیطانی و شهوتی دست به دست هم دادن تا نقشه آرش رو عملی کنن.
زهره:آرش این صدای چی بود؟
آرش :هیچی شیشه مربا افتاد زمین.من دستم گیره میشه ازتوآشپزخونه یه دستمال بیاری؟
نقشه داشت خوب پبش میرفت وقتی که زهره دستمالو به آرش داد آرش اول دست زهره رو لمس کردبعددستمالو.دل تو دل آرش نبودوقتی که به ساق پای زهره نگا میکرد.کلی ازنگاه زهره فهمید که زهره هم تاحدودی حال اونوداره.بدون هیچ مقدمه ای دست زهره گرفت و لباشو به سمت لبای زهره حرکت داد.لبای داغ زره رو نمیدونست چجور بخوره چون تجربه ای نداشت.زهره هم بآینکه واسه تخم مرغ اومده بود لذت شهوت رو به قر زدنای مادرترجیح داد. آرش به پشت سر زهره اومدوازپشت اونو بغل کرد.حالا کون زهره چسبیده به کیر آرش بود.آرش سینه های زهره رو تو دس گرفته بودوبه آرامی داشت میمالید چشمای زهره به اندازه ای خمار شده بود که آرش روداشت دیوونه شهوتی میکرد.زهره دست کرد کیر آرش رو از رو شلوارک گرفت وبه آرامی تو دستش مالش میداد.و زهره زانوزدو کیر آرش رو به آرومی به لباش مالید.احساس زندگی تو وجود آرش صدچندان شد احساسی همراه با هیجان.وقتی که کیر آرش حسابی شق شده بود که میخواست ازپوست دربیا،زهره رو به شکم خوابوند.شلوار زهره رو تازانو پایین کشید.کون زیبای زهره اولین کونی بود که آرش رو مسخ خودش کرد.یکم تف به کیرش زد و آرو لای پای زهره گذاشت ولی آنچنان حالی نداد.با دستاش لمبه های زهره روبازکرد و کیرشو جلوی سوراخ زهره گذاشت.
آرش تروخدا یواششش.اخخخخخخخخ
کیر آرش وارد کون زهره شده بود.باچندتا تلمبه آب آرش اومد.واین بود سرگذشت اولین سکس آرش در زمان قحطیه کس

نوشته: valas

با سلام اسم من ؟؟ هست25سالمه دانشجوی یکی از دانشگاههای تبریزم . این داستان مربوط به.ی سال و نیم پیش برمیگرده که من میخواستم با ی دختر که بهش علاقه داشتم پیشنهاد بدم ولی با دوست صمیمی که اصلا از علاقه من بهش خبر نداشت شروع شد.
( اسمهاشون رو عوض کردم)
ی روز رضا( دوستم) اومد بهم گفت که با بهارکه 18سالشه دوست شدم گفتم کدوم بهار گفت بهار که از بچه های معماری هست .
انگار روسرم ی خروار سنگ ریخت به روش نیاوردم . بعد از چند روز قرار بود برم خونه دانشجویی رضا کم مونده بود برسم خونش بهش زنگیدم که دارم میرسم گفت سر کوجه باش بیرونم میرسم گفتم باشه . نیم ساعت گذشته بود رضا زنگید گفت کجایی گفتم سر گوجه گفت توی کوچه کسی نیس شک کردم گفتم خالیه دیدم در خونه باز شد بهار از خونه اومد بیرون داشتم دیوونه میشدم بهار که رسید سر کوچه ی سلام داد رفت به رضا گفتم اینجا چکار میکرد کفت داشتیم میحرفیدیم گفتم باشه .
حدود ی ماه بعد رابطه رضا و بهار بهم خورد . بد جور تو نخش بودم خلاصه با مکافات شمارش رو توسط یکی از دخترای دانشگاه پیدا کردم بهش اس دادم خودمو معرفی کردم بعد حال احوال پرسی با اس جریان جدایی با رضا رو ازش پرسیدم دیدم خیلی ازش کفریه بعد چند روز اس بازی بهش پسشنهاد دادم قبول نکرد گفت همه دخترای دانشگاه مسخرم کردن خلاصه مخشو خوردم اما مادرش فهمید هربار که میدیدمش از در دانشگاه میاد تو رحمت بیچاره( پسر خودمه دیگه اما کمی شیطون) مثل اینکه مافوقش رودیده به احترامش وضعیت کامل کرده شق میشد نمیدونید چه اندام سکسی داشت ی چیز میگم ی چیز فکر میکنید ( دختر تبریز دیگه تعریف نداره ) هر چی کردم بیارم شهر خودمون قبول نکرد خلاصه یادم افتاد که تو تبریز ی دوست دارم که از زمون خدمت با هم عیاق بودیم بهش زنگیدم دروغکی بهش گفتتم که تو تبریز خاطرخواه یکی شدم اما جایی رو واسه تنهایی ندارم سراغ داری؟ گفت میای کارخونه ما ؟ گفتم خلوته گفت ی اتاق خلوت داره که دنجه اومد دنبالم رفتم اونجا رو دیدم جای باحالی بود قضیه رو به بهار گفتم به زور راضیش کردم فرداش صبح قرار بود دانشگاه رو زدیم زمین ساعت 9 دوستم زنگید گفت جلو دانشگاهم رفتم دم در دیدم سوییچ رو داد خودش با ماشینی که دنبالش اومده بود رفت گفت میایی ماشین رو گارخونه.گفتم بابات نیاد کارخونه گفت نترس رفته شهرستان
ساعت 11 بود منو بهار رسیدیم گارخونه رفتیم اتاق دوستم بعد پذیرایی و چای بهاررفت اتاق اول ترسید ولی بعد یکم بخودش اومد منم چون زود آبم میاد 2تا قرص انداخته بودم رفتم اتاق دیدم بهار داره گریه میکنه یکم نازش کردم یکم دلداری شال سفیدش رو باز کردم تا حالا اونطوری نگام نکرده بود چشای عسلیش داشت برق میزد قد 165 وزن حدود 60 اول لباشو خوردم رژلباش که نگو مسی بعد گردنش دکمه مانتوش رو باز کردم شلوار رو دادم پایین ی بدن سفید صدفی بای شرت کرست بنفش که رو شرتش ی پاندای سبز بود کسش که کلا مو نبود مثل ژاپنیها بی مو بود. منم که واسه این لحظه خودمو رو حاضر کردمه بودم با ی بسته مو بر رحمت خان رو انکارد کرده بودم دیدم تو دهن بهار خانم داره واسه خودش میگرده حالا نخور کی بخور 10دقیقه ای خورد اما انگار نه انگار رحمت خان از دست قرصا بیحال بود بهار که قضیه قرصارو فهمید ناراحت شد اما برگشت گفت کاری کنه که دیگه هوای قرص بسرم نزنه سر کیرم شد و کس بهار اول ترسیدم اما گفت بذارم سر کسش چه حالی داشت؟ گفت از پشت برگردوندم به پشت کون نگو مثل اینکه 2تا هندونه رو چسبوندی بهم با هر تلمبه مثل ژله داشت میلرزید.
داشت که آبم میومد بهش گفتم میخوری یا بریزم مثل برق پاشد گرفت به دهنش همه ابم رو قورت داد
بعد اون جریان یکی دوبار باهم بودیم که الان 8.9 میشه ازدواج کرده که از بخت بدش اقاش خلبان تشریف داره و تریاک مصرف میکنه که مجبورم باز جورش رو بکشم اما ی بچه 5 ماهه تو شکمشه که نمیدونم از منه یا جناب خلبان ؟!
این 4 ماهم بگذره خوب میشه اما خوبیش به اینه که دیگه منت جارو ندارم هم خودم خونه مجردی گرفتم هم خودش خونه داره کمی راحتیم.
از اینکه وقتتون رو گرفتم شرمنده
نویسنده :؟؟؟؟

سلام دوستان من حمید هستم 25 ساله خاطره ی من یک مقدار ناراحت کننده است از این بابت پوزش می طلبم
سال گذشته بودکه یک روز به خاطر یک سری مسائل درسی و دعواهای بین من و مادرم از خونه گذاشتم رفتم تصمیم گرفتم برم مشهد تا با امام رضا درد دل کنم(من اون موقع خیلی مذهبی بودم و نماز اول وقتم ترک نمیشد) خلاصه رفتم راه آهن و راهی شدم تو قطار که چهار نفره بود با یک دختر که حدود 20_ 22 سال داشت بود و یک روحانی هم کوپه شدم دختره از اون لش های روزگار بود که هنوز قطار حرکت نکرده بود شروع کرد به آرایش کردن و این جور کار ها حاج آقا هم بعد یه مدت شروع به نصیحت کرد و یه دعوایی بین این دو تا راه افتاد خلاصه به هر مکافاتی بود رسیدیم مشهد (منم یه کم از دختره خوشم اومده بود آخه یه جوری موهاشو تو صورتش ریخته بود که فکر کنم دل آخوند را هم برده بود چه برسه به ما)به خودم گفتم الان که اومدیم شهر دیگه بزار یه کرمی بریزیم الکی یه برگه ای که تو کوپه بود را سوژه کردم افتادم دنبال دختره بعد از اینکه در راه آهن مشهد یک مقدار در مورد اون برگه باهاش صحبت کردم حرف را به زندگی و اینا کشاندم و در آخر که داشت مسیر هامون جدا میشد بهش گفتم امکان داره شمارتون را داشته باشم اوکه دیگر خود راسحرمعرفی کرده بود با یه ذره ادا قبول کرد تو خونمون تو مشهد که نزدیک بازار رضا بود رسیدم باهاش تماس گرفتم و مقداری حرف زدم و واسه بعد از ظهر قرار گذاشتیم نزدیک بازار رضا چون من جای دیگه ای رو بلد نبودم اینم بگم که سحر اهل مشهد بود تا بعد از ظهر کلی با خودم کلنجار رفتم تا بتونم خودمو راضی کنم برم اون جا گفتم که من آخه مذهبی بودم و ته خلافم دیدن شاید اون موقع 2 یا 3 فیلم پورن بود که حتی جلق هم باهاشون نزده بودم خلاصه رفتم سر قرار و شام باهم رفتیم بیرون و مهمونش کردم تا یک ماهی از خونمون بی خبر بودم و رابطه من و سحرم هم صمیمی تر شده بودم و تا اون روز حتی حرم هم نرفته بودم کم کم تو خط اومده بودم و با سکس بیشتر آشنا شدم که یک روز به سحر گفتم که بیاد خونمون را ببیند اون هم اومد البته واسه ناهار دعوتش کرده بودم بعد ناهار من گفتم یک فیلم ببینیم که از قصد هم یک فیلم سکسی گذاشتم و رفتم کنار سحر نشستم قسمت سکسیش که شروع شد من هم با کلی ترس سحرو یه بوس کردم اولش سحر خنده اش گرفته بود ولی وقتی من لبم رو نزدیک لبش بردم اون هم همراهی کرد چند دقیقه ای از هم لب گرفتیم و رفتیم روی تخت اتاق خوابم (خیلی خوب شد تو این یک ماه با کلی فیلم سوپر و سایت سکسی خودمو آگاه کرده بودم از پوزیشن های مختلف و کار های مختلف) من خیلی آروم شروع کردم لب گرفتن و لاله گوش سحر رو خوردن بعد یکی یکی لباس های سحر رو دراوردم و رفتم سر پستون هاش که چیز زیاد خاصی نبود ولی چون من سحرو خیلی دوست داشتم واسه من بهترین بود و شروع کردم میک زدن و از آن جا آرام آرام به سمت کس خوشگلش آمدم کس براق و تمیز و زیبا بو ناگاه روی کسش افتادم و با سرعت شروع به خوردنش شدم چه بوی دل نشینی داشت آن قدر خوردم تا به ارگاسم رسید و ارضا شد با یک خوش حالی زیادی از روی رضایت لباس های منو در آورد و شروع به ساک زدن کرد منم چون تازه کار بودم زود آبم آمد و کلی خجالت کشیدم دوباره ساک زد تا کیرم بزرگ شد آوردم نزدیک کونش که گفت من کون نمیدم بیا بکن تو کسم گفتم آخه گفت آخه نداره من کسم حلقویه گفتم چی گفت بعدا بهت میگم منم کردم تو کسسس خوشگلش و شروع به تلمبه زدن کردم چه جای تنگی بود تا حالا اون حس رو تجربه نکرده بودم صدای سحرم بلند شده بود که هی میگفت تند تر محکم تر بکن بکن که منم حشری تر میشدم تا اینکه ارضا شدم آبمو ریختم رو سینه هاش و افتادم روش همدیگرو نوازش می کردیم بعد چند دقیقه تک تک دوش گرفتیم اون تشکر و کرد و رفت نمیدونم چی شد که یهو وقتی صدای اذان رو شنیدم دلم لرزید از کارم بد جور پشیمون بودم از طرفی رو هم نداشتم برم حرم یادمه تا 2 شب داشتم زار میزدم دیگه دلم طاقت نیاورد و رفتم حرم آن قدر گریه کردم که تو حرم خوابم برد و خدام ها صدام کردن اون روز توبه کردم اومدم خونه وقتی به خونه تهران زنگ زدم انگار نابود شدم چون گفتن مامانت یک هفته بعد از رفتنت سکته کرده مرده اینم تقاص کار من بود الان دارم دیوانه میشم از این جریان ببخشید که وقتتون گرفتم

نوشته: حمید

سلام اسم من ساشااست و از ارامنه اصفهان هستم
البته میشه گفت که دو رگه ام چون مادرم مسلمان بود و پدرم ارمنی.
ولی درواقع هیچ کدومشون هیچ دینی نداشتد و خانواده سه نفری ما به هیچ چیز پایبند نبود.
الان دارم که این داستان را براتون نقل میکنم ۲۳ سال سن دارم و مدت ۶ سال است که در لندن پیش مادربزرگ پدری ام زندگی میکنم.
ماجرای زیر یک جریان واقعی است که باعث شد مسیر زندگی ام به طور کلی عوض شود.
اگرچه میدونم که اگه خدایی هم وجود داشته باشد،منو به جهنم می بره،اما میخوام برایتان نقل کنم که چطور بد بخت وآواره شدم.
ماجرا به قرار زیر بود:
حدود ۶سال پیش بود که قرار بود خانواده من و دایی ام که به خاطر موضوعی کوچک روابطمان به کل قطع شده بود،دوباره سر یک میز بشینیم و در واقع آشتی کنون در کاربود.درواقع باید بگم که به خاطر ازدواج پدر و مادرم خانواده پدرم به طور کل با ما قطع رابطه کرده بودند و تقریبا خیلی از آنها ایران نبودند.
با این حال من از خانواده دایی ام متنفر بودم.
چون خود دایی خیلی بی معرفت بود
زن دایی هم که دیگه دست هرچی سیاست مداربود رو از پشت بسته بود از بس که حیله کار ودغل باز بود.
از پسر داییم هم که بگذریم،من دختر دایی داشتم بس جول!!!!!! (جول در لهجه اصفهانی به معنای فرش بزرگ است و معنای کنایی آن یعنی کسی که خودشو نخود هر آشی میکنه)
البته در این مدت که روابط قطع بود دختر دایی من که نامش الهام بود(این نام جعلی است!!) بسیار حال به هم زن تر از قبلش شده بود.
من نمیدونم که این بشر برای چه اینقدر دوست داشت خودش رو به دیگران نشون بده و ابراز وجود کند.
الهام زیاد مال نبود اما دوستان مدرسه اش به طور فجیعی در عین فنچ بودن بسیار سکسی و ناز بودند.
بعد از محکم شدن روابط دو فامیل،الهام که۳ سال از من کوچک تر بود یعنی ۱۴ سال داشت،همیشه خودشوبه من می چسبوند و میخواست که من به او توجه کنم ولی من ازش واقعا خوشم نمی اومد.
همونطور که گفتم الهام زیاد مال نبود.نه سینه هاش درست در اومده بودند و نه خیلی خوشگل بود تیپ هم که هیچی نداشت.
درست یادمه که در تیر همان سال گوشی من خیلی زنگ خور داشت یعنی ۴ شماره بودند که به بهانه های مختلف یا میس مینداختند یا اس ام اس عاشقانه میداند.
من اول فکر کردم که حتما از بچه های مدرسه بودند اما بعد معلوم شد که الهام شماره من را به دوستان مالش!! داده بود تا از طریق اونا با من دوست بشه.خودمونیما عجب احمقی بود!!!!!!!!
خلاصه این که من عزم رو جزم کردم که ببینم این ها کی هستند
از قضا یکیشون خیلی به نظر عاشق تر می اومد.
اس ام اس دادم سلام جواب نداد
فردا هم اس دادم باز جواب نداد.
به مدت یک هفته هر روز اس میدادم سلام ولی اون جواب نمیداد!!
بعد از ۱۰ روز اس ام اس داد که:نازنین اون کتابی که دیروز بهت دادم رو برام بیار.
من جواب دادم که من پسرم.
اونم گفت خوب منم دخترم گفتم باور نمیکنم.درجا زنگ زد و تنها کلمه که گفت این بود: سلام
من که فهمیده بودم طرفم یه دختره شروع کردم اس دادن و
فهمیدم اسمش پریسا است
و بعد که دوستیمون محکم تر شد گفت که الهام شمارمو به ۴ نفر داده.وقتی اینو فهمیدم سینمو راست کردم و با خودم گفتم من باید مخ هر ۴ تاشونو بزنم و به الهام یه انگشت نشون بدم!
با خودم گفتم از طریق پریسا با بقیه آشنا میشم.
همینطور هم شد وآناهیتا و مریم و مهشید هم به نکاح من در اومدند!!!
البته به هر کدومشون گفته بودم که روابطون رو به دیگران نگند و در واقع هر کدومشون فکر میکردند که من فقط با اون هستم ولی همه اشتباه میکردند.
طی یک ماه توانستم مخ همه به غیر از پریسا را بزنم و به خانه هرکدامشان برم
مهشیدوآناهیتا بر خلاف مریم که سبزه بود پوستشون سفید بودو هر سه تاشون سینه هایی کوچک وباسنی کوچک داشتن معلوم بود قبلا از پشت ندادن البته هیچ کدومشان به غیر از پریسا سکس نداشته بودند
سکس با مهشید اولین سکسم بود که در ۱۷ سالگی انجام دادم
اما برای کوتاه کردن داستان از آن صرف نظرمیکنم و میرم سراغ سکسم با پریسا
.
پریسا رو بعد از کلی بگو مگو و دعوا و قهر آشتی به خونمون واسه سکس دعوت کردم حدود ساعت ۹ صبح بود که گفت در خونه رو باز بزار.
ربع ساعت یا بیشتر اومد تو یکم ترسیده بود.من دعوتش کردم داخل یکم که نشست و یه شربت که یادم نیست چی بود واسش اوردم و خورد شال ومانتوشو در آورد منم از فرصت استفاده کردم و بهش نزدیک شدم خواستم که ازش لب بگیرم گفت اینجا نه بریم تو اتاقت بردمش تو اتاق و درم پشت سرم قفل کردم.
بهم گفت نترس فرار نمیکنم
خندیدم چون حرفی نداشتم که جوابشو بدم رفتم کنارش رو تخت نشستم و گفتم میخوام اولین لب رو در کمال آرامش ازت بگیرم.بوسه ای داغ که باعث شد کیرم کم کم بلند شه .بعدش که لب گرفتنتموم شد پیشونی هامون رو روی هم گذاشتیمو سکوتی سنگین در اتاق حاکم شد.
دیدم که این جوری فایده ندارد خواباندمش روی تختم و شروع به خوردن لبش کردم.بعد سراغ گردنش رفتم و بعد از مدتی که از خوردن لب و گردنش گذشت فهمیدم که نفس زدنش تند تر شده دستمو گذاشتم روی سینه اش و مالشش دادم دیدم که هر لحظه حرارتش داره زیادتر میشه. من هم تی شرت سبزش رو در آوردم بعد هم نوبت سوتینش بود.
دو تا سینه بزرگ جلو روم بود که تا اون زمان ندیده بودم.شروع به خوردنکردم و پریسا هم که لذت می برد سر منو محکم تو دستش گرفته بود.
کم کم دستم رو بردم داخل شلوار و شورت و یه دفعه خیسی کوسش رو احساس کردم از سینه کم کم پاین آمدم وتو سدم ثانیه شلوار و شرتشو ازتنش بیرون کشیدم
پریسا لخت مال من بود .از بس که حشری شده بود به خودش میپیچید. من یه کم کسش رو مالیدم و ناله های پشت سر هم کوتاهی میکرد و به من گفت که عاشقمه. من این ابراز محبتو با لب گرفتنی آتشین جواب دادم.
ما اونقدر شهوتی بودیم که به جای کون رفتیم سراغ کس.کس پریسا با بقیه فرق داشت ولی من نمی دونستم که جریان چیه.
به من گفت که کیرم رو به کسش بمالم
بعد از کمی مالش کم کم سرش رو واردکردم که پریسا خودش باسنم رو گرفتو منو به طرف خودش کشید و باعث شد کیرم تا ته بره توکوسش.من یهدفه خودم رو عقب کشیدم و سرش داد زدم چه غلطی داری میکنی؟نمیگی پردت پاره شد رفت پی کارش؟
بهم گفت اگه پرده داشتم که با تو دوست نمیشدم احمق جون
.
آن چنان از خشم آ تش گرفتم که میخواستم خفه اش کنم ولی با خودم گفتم که میتونم الان حال کنم و واسه اولین بار مزه سکس از جلو را بچشم. بعدا دهنش را سرویس میکنم
این بود که رفتم جلوو کیرم رو گذاشتم دم کسش هر دفعه چنان با شدت کیرم داخل کسش می کردم که انگار دارم پتک میزنم.پریسا هم هر دفعه جیغ و ناله ای میکرد. این باعث میشد من بفهمم که داره حال میکنه این تلمبه زدن ما ادامه داشت تا اینکه احساس کردم آبم داره میاد با تمام زوری که داشتم کیر را داخل کسش کردم پریسا جیغی کشید که گفتم الان تمام همسایه ها میریزن اینجا.با همان تلمبه آخر تمام آب کمرم خالی شد و تا آمدم که درش بیاورم تقریبا همه آب داخل کس شده بود این باعث ناراحتی من و پریسا در وحله اول نشد چون نمی دونستیم که چه اشتباه بزرگی مرتکب شدیم.سکس ما تا ساعت ۱۱که پریسا از خونه ما رفت ادامه داشت بعد از آن اتفاق سیم کارتم رو انداختم یه گوشه و سیم کارت جدید گرفتم و به همه هم گفتم که سیم کارتم گم شده
ولی این باعث نشد که اون بتونه منو یادش بره نمیدونم چه جوری ولی حدود دو ماه که گذشت اولای مهر بود که پریسا بهم زنگ زد و گفت که هر روز بالا میاره و ازم میپرسید چرا گوشیت خاموشه

من فهمیده بودم که حامله است ولی چون بهم نگفته بود که پرده نداره به شدت ازش ناراحت و متنفر شده بودم.
این شد که با گفتن به تخمم گوشی رو خاموش کردم
اما ترسی وجودمو گرفته بود که اگه خونواده پریسا بفهمند که قطعا می فهمند به سراغ من می ایند تا بدبختم کنند این بود که با کمال پر رویی موضوع را به پدر و مادرم البته با کمی دوز و کلک گفتم
اولین واکنش تو گوشی خوردن بود.
بعد هم بابام بهم گفت که دیگه جایی تو این خونه نداری
منم مجبور شدم که برم دو شب رو توپارک بخوابم
بعد از دو روز که واقعا خسته شده بودم از در به دری به خونه رفتم و دوباره با هزار التماس با پدر و مادرم حرف زدم و گفتم که اگه اینجوری باشند خودمو میکشم که ای کاش کشته بودم
پدرم باز اخماش رفت تو هم و بلند شد رفت مادرم هم که فقط گریه میکرد
.
فرداش بابام بهم گفت که میتونه سربازیمو یه جوری بخره و من با پول دادن خیلی زیاد تونستم معاف شم و یک ماه ونیم بعد اقامت تحصیلی که از مدت ها قبل واسم در نظر گرفته بودندبا کارت معافیتم رو بهم دادند و گفتند که دیگه هیچ وقت به ایران بر نگرد.
خداحافظیمون ۵ دقیقه طول کشید و فردای اون روز من در لندن بودم
مادر بزرگم برای استقبال نیومده بود چون اصلا خبر نداشت
به هزار بد بختی خونشونو پیدا کردم و فقط اینو بهش گفتم که ایران جای خوبی واسه تحصیل نیست
اون بنده خدام قبول کرد
ولی من از اینجا خوشم نمی اومد همش میخواستم بر گردم درس هام هم که تعریفی نداشت تازه میخواستم بدونم چه بلایی سر پریسا اومده
این شد که یکی از دوستام که طرفای خونه پریسا اینا بودندرو تو فیس بوک پیدا کردم
و به هزار خواهش ازش خواستم از پریسایه خبری بگیره
یه مدتی ازش خبری نشد تا اینکه یه روزمسیجامو که داشتم نگاه میکردم دیدم که از علی( همون دوستم) یه پیام جدید توی صندوق هست وقتی که بازش کردم قلبم وایساد نمیتونستم تکون بخورم همینجوری پشت اسکرین لپ تاپم خشکم زده بود.تنها چیزی که توی صفحه میدیدم چند تا پارچه مشکی بود که همشون داشتند مرگ دلخراش دختر خانواده محمدی رو بهشون تسلیت میگفتند.
علی زیر این عکس نوشته بود که دختره بعد از اینکه فهمیده حامله است رگ دستشو زده و آروم آروم جون داده

همش تقصیر من بود من اون دخترو بدبخت کردم و باعث شدم که پدر و مادرش هم تا آخر عمر نفرینم کنم
از اون روز به بعد درس و مدرسه تعطیل شد و هنوزم که هنوزه صدای اون جیغی که همزمان با ریختن آبم توی کسش بود رو نمیتونم فراموش کنم
بار ها خواستم که خودمو بکشم ولی حتی جرات این کارو هم ندارم
اگه من گناهکارم الهام هم به اندازه من مقصره که باعث آشنایی من و پریسا شد
من هر روز هزاران بار نفرینش میکنم
البته کم کم دارم با خودم کنار میام
الان هم ۲ساله که تو رستوران عموم دارم کار میکنم
پایان
نظر یادتون نره

نوشته: Sasha.007

با سلام خدمت تمامی دوستان عزیز،من امیر هستم 25 ساله از کرج،این داستان سکسی نیست و صرفا برای شناخت زندگی انسان ها نوشته شده،یعنی اینکه آدما چقدر به همدیگه اهمیت میدن؟؟؟ خب بگذریم میریم سر اصل داستان،همانطور که گفتم من امیر هستم 25 ساله مهندس الکترونیکم ولی هیچوقت به رشته ی تحصیلیم علاقه ای نداشتم چون بچه های فنی آدمای خشکی هستند و من اینجور نبودم؟؟؟ در واقع من یک نوازندم،نوازنده ی پیانو و کلا کسانی که در موسیقی هستند روح لطیفی دارند و این مشخصه شامل من هم میشه،از ده سالگی به پیانو علاقه داشتم و توانستم تو همون سنین یاد بگیرم،از این دسته آدما هستم که وقتی شروع به نواختن میکنم خیلی دیر دست از کار میکشم و همش توی رویا میرم.جالبه بدونین آدمای روبروی خودم را نمیبینم.....من علاوه بر اینکه خودم ساز بلدم توی یکی از آموزشگاه های موسیقی درس میدم،ترم زمستون بود و من کلی شاگرد داشتم،هر کلاسی 5 نفره هستش و من هم 3 تا گروه 5 نفر داشتم که همش 3 ساعت در روز میشد،در یکی از این کلاسا دختری بود به اسم سهیلا که علاوه بر قد بلندش ، صورت زیبایی هم داشت،چشمای سبزش همیشه درخشش خاصی داشتند و من رو مجذوب خودش میکردند،17 سالش بود،سنش نسبت به من خیلی کم بود و من اون رو خواهر کروچیک تر خوردم میدونستم،واسه همین هیچوقت فکر بدی در موردش نمیکردم،گذشت و گذشت و من اونا رو درس میدادم، دیگه کم کم از آرپژ پیانو داشتیم به ایمپروایز ها میرسیدیم،ایمپروایز بی نهایت سخته و واقعا با تلاش زیاد میشه یادش گرفت،یک روز سهیلا اومد و به من گفت آقا امیر(من توی کلاس به بچه ها گفته بودم من رو به اسم کوچیک صدا کنند چون اینجور راحت ترم) ایمپروایز خیلی سخته و من نمیتونم یاد بگیرم دائم فراموشم میشه دستم رو کجای کلاوی بذارم،من خنده ای کردم و گفتم سهیلا خانم شما تازه داری ایمپروایز یاد میگیری؟؟؟ بعدش تکنیک سه دست هست و تکنیکای سخت دیگه!!!! سهیلا خندید و بهم گفت پس اجازه بدین شمارتون رو داشته باشم تا اگر مشکلی داشتم باهاتون تماس بگیرم،من هم گفتم خواهش میکنم و شمارم رو بهش دادم،فردای همون روز سهیلا بهم زنگ زد و گفت که مشکل داره و نمیتونه آکورد سل دیز مینور رو با دست چپ بگیره،منم تا جایی که میتونستم راهنماییش کردم ولی در نهایت پشت تلفن نمیشد،بهش گفتم که فردا بیاد تا مشکلشو حل کنم، فردا آخرین روز کلاس بود و باید تا ترم جدید منتظر میموند،بخاطر اینکه آدم صمیمی هستم هیچکس نسبت به من فکر بدی نمیکنه،بخاطر همین سهیلا ازم خواهش کرد که به خونشون برم و ایمپروایز رو بهش یاد بدم،بهم گفت پول جلساتِ توی خونه رو هم پرداخت میکنه اما من قبول نکردم و گفتم بذار به حساب دوستی!!!!!!
روزی که میخواستم به خونشون برم استرس زیادی داشتم چون خیلی کم پیش میاد که به خونه ی افراد غریبه برم،واسه همین خیلی سعی کردم آرامش خودم رو حفظ کنم
توی راه باهام تماس گرفت که کجام و منم گفتم رسیدم،الآن دم در خونتونم،خونشون ویلایی بود و معلوم بود که خانواده ی ثروتمندی هستند،بعد از چند دقیقه در رو باز کرد و من رو به داخل خونشون راهنمایی کرد،وقتی وارد خونه شدم سکوت سنگینی بر خونه حاکم بود،روی مبل نشستم که سهیلا گفت اجازه بدین برم براتون شربت بیارم،چند لحظه بعد با شربت برگشت و من ازش تشکر کردم،شال قهوه ای بسیار زیبایی روی سرش بود، و من هم از این حرکت خوشم اومد،چون دوست نداشتم جلوی من سر لخت باشه و مطمئنا اگر سرلخت بود بهش تذکر میدادم چون هیچوقت توی زندگیم آدمی نبودم که بخوام به ناموس مردم نگاه کنم،بگذریم...ازم خواست که به اتاقش بیام تا بهش ایمپروایز رو یاد بدم منم قبول کردم،اونقدر خونشون بزرگ بود که مدتی طول کشید تا به اتاقش برسم،توی مسیر ازش پرسیدم که پدر و مادرت کجان؟ اونم جواب داد بابام دبی زندگی میکنه(پدرش رییس یک کارخانه ی تجاری در دبی بود،اینو بعدها متوجه شدم)،مادرم هم آرایشگاه داره توی تهران و با شوهرش زندگی میکنه و منم با خالم زندگی میکنم،از اینکه ازش سوال کردم پشیمون شدم چون درست نبود از زندگی شخصیش سر در بیارم،اونکه خودش متوجه شد گفت عیبی نداره راحت باش، و در اتاق را باز کرد،اتاقشم دست کمی از خونه نداشت و خیلی بزرگ بود،گوشه ی اتاقش یه پیانو دیواری خیلی قدیمی بود،با خنده بهش گفتم شما که ماشالله وضعتون خوبه پس چرا این پیانو اینقدر قدیمیه؟؟؟اونم با خنده جواب داد مادرم پیانیست بود و عاشق این بود که روزی خیلی معروف بشه و همه بشناسنش اما آخرش آرایشگر شد اما الآن خیلی آرایشگری رو دوست داره،بهش گفتم پس چرا از مادرت نمیخوای که ایمپروایز رو بهت یاد بده؟اونم گفت چون مادرم هروقت پیانو میزنه گریه میکنه و منم دوست ندارم اشکاشو ببینم،فهمیدم که هر وقت پیانو میزنه یاد همسر اولش میافته چون ذات بچه های موسیقی همینه که هر وقت دست به ساز میشن میرن توی یه عالم دیگه......بهش گفتم خب سهیلا خانم بشین کنارم تا خوب ببینی چکار میکنم،من سر کلاس خیلی جدی میشم واسه همین شروع کردم به زدن و اونم فقط به دستام نگاه میکرد،بعد از مدتی دست اونم روان شد و تونست سریع یاد بگیره،بهش گفتم دختر توچرا سرکلاس یاد نمیگرفتی؟؟اونم گفت اونجا استرس زیاده اما اینجا استرس ندارم،بعد ازم خواست که آهنگ"تو بی نهایت شب" از "شادمهر" رو براش بزنم خودم بی نهایت شادمهر رو دوست دارم و یکی از اصلی ترین دلیل هام برای موسیقی شادمهر بود،آهنگ"تو بی نهایت شب"ایمپروایز خیلی سختی داره و منم شروع کردم به نواختنش،ازم خواست که علاوه بر اینکه میزنم براش بخونم،منم طبق عادت همیشگی موقع زدن چشامو بستم و شروع به خوندن کردم،در حال خوندن بودم که دیدم یکی بغلم کرده،منم بی تفاوت ادامه دادم تا تمام شد، وقتی خواستم بلند شم ازش خواستم که دستاشو ازاد کنه،اونم همین کار رو کرد،برگشتم و دیدم چشاش خیس از اشکه!!!!بهش گفتم چی شده سهیلا جان؟ و اون بم گفت که بی نهایت تنهاست پدرش اون رو توی 7 سالگی رها کرده و الآنم کسی رو نداره،مادرش خیلی کم پیشش میاد و خودش با تنها خالش زندگی میکنه،خیلی براش ناراحت شدم و بهش گفتم عیبی نداره تو منو داری من همیشه مثل یه برادر هواتو دارم،کم کم اشکاش به خنده تبدیل شد و منم سر قولم موندم و همیشه سعی کردم بهترین دوستش باشم،تا همین چند روز پیش که سهیلا اومد و ازم خداحافظی گرفت چون داشت میرفت سوئد،بم گفت که دوست داره اونجا یه زندگی جدید رو شروع کنه،بهم گفت مطمئنم که هیچوقت هیچ پسری رو مثل تو نمیبینم و منم بش گفتم هیچوقت هیچ دختری رو مثل تو نمیبینم،قبل از اینکه بره یه قطعه از تک نوازی خودم یا بهتره بگم بداهه نوازیِ خودم بهش دادم،تا همیشه به یادش بمونم و اونم یه متن زیبا برام نوشت ار اینکه هیچوقت فراموشم نمیکنه و همیشه بیادمه،چند سال دیگه برای دیدنش میرم چون بهش قول دادم
خب اینم از داستان زندگیِ من،اگر دختری بهتون اعتماد کرد دلیل بر این نیست که هرزست
شاید اون کسی رو نداره و احساس میکنه شما میتونین مثل یه دوست هواشو داشته باشیـــــد.....براتون آرزوی موفقیت میکنم

نوشته: A...

با سلام خدمت تمامی دوستان شهوانی از اینکه نظرات خودتون در پایان خاطره من بدون فحش دادن میگید پیشاپیش متشکرم اگر کسی خوشش نمیاد نخونه لطفا.شایدم طولانی باشه.
من امیر هستم حدودا بیست وچهارسالمه یک مغازه تو یکی از پاساژهای شهرمون دارم نویسنده خوبی نیستم اما خواستم یکی از خاطرات سکسی زندگیم براتون بگم در صورتی که خوشتون بیاد بازم مینویسم برای شما عزیزان!
خب بریم سراغ خاطره من :
گفتم که مغازه دارم اما مثل اکثر جوون های ایرانی منم فکرم توی کس بود و کیرم توی کار البته اینم بگم که من نه ظاهر خیلی زیبایی دارم و نه سر و زبون مخ زدن((ظاهر و زبونم معمولی هستن)) برا همین کمتر دنبال دختر بازی میرفتم تا اینکه یک روز که کار و کاسبی خلوت بود یک دختر خانم حدودا بیست وشش، هفت ساله اومد مغازه من و چندتا سوال مربوط به کامپیوتر پرسید منم که مغازم خدمات کامپیوتری بود جوابشو دادم و براش کامل توضیح دادم که چیکار کنه در ضمن دختره هم مثل خودم معمولی بود اما من که حاظر بودم با هر دختری که پا بده دوست بشم به اون خانم گفتم کارت مغازه رو داشته باشین هر زمان مشکلی داشتین فقط به همراهم بزنگید چون تلفن مغازه وصل نیست!اونم شماره رو گرفت و بعد از کمی حرف زدن با هم از مغازه رفت من ک امیدی نداشتم طرف بزنگه سرگرم کارای خودم شدم بعد از دو روز جریان یادم رفته بود که یه پیام تبریک به مناسبت کریسمس برام اومد منم سریع ی پیام تبریک دیگه نوشتم و ازش خواستم خودشو معرفی کنه .
اونم نوشت گلناز هستم همون که دو روز پیش اومدم و...
خلاصه بعد از چند بار پیام دادن بهش گفتم درباره خودش برام بگه اونم ی قرار دیدار تو ی جای خلوت گذاشت که با هم فیس تو فیس بحرفیم روزی که توی یک کافی شاپ با هم بودیم بعد از این که یکم حرف زدیم گفت قصدت از دوستی با من چیه؟منم که نمیشد اول کار بگم میخوام سکس باهات داشته باشم گفتم مدتی با هم باشیم و اگه شرایط خوب بود ازدواج کنیم((بهش سن واقعیمو نگفتم بفهمه کوچیکترم ازش)) اما بعد از این حرف گلناز یکم مکث کرد و گفت باید برم شب بهت پیام میدم .شب که شد دیدم پیام داد که امیر میخوام بهت ی چیزی بگم که بعدا نگی نگفتی اما بهش فکر کن بعد جواب بده منم گفتم خب بگو میشنوم اونم گفت که بیست سالش بوده که شوهر کرده و یک پسر بچه چهار ونیم ساله داره و خودشم تو یکی از ادارات به عنوان تایپیست مشغول به کاره شوهرش هم بر اثر تصادف فوت کرده.بعد از گفتن این حرفا ایا بازم سر حرفت برا ازدواج هستی؟منم با این که همیشه تو کف ی بیوه بودم که تک پرم باشه که دیگه نخوام جنده بکنم به عواقبش فکر کردم و با ابراز تاسف برای فوت همسرش گفتم که نه ازدواج اما به عنوان ی دوست کنارتم.
بماند بعد از کلی حرف که من به خاطر خودت و نه به خاطر بیوه بودنت باهات دوست شدم اونم تا حدی قبول کرد اما کمی شک داشت ..............
بعد از حدود یک ماه باهاش قاطی شدم و کم کم رومون به هم باز شد و پیام سکسی میدادیم یک روز بهش گفتم الان یک ماهه با هم دوستیم اما من هنوز خونتو ندیدم یه بار دعوتم کن بیام دستپختتو بخورم اونم از روی رودربایستی قبول کرد که سه شنبه شب برم شام پیشش .....
سه شنبه رفتم خونه گلناز و شب اول که با هم بودیم به خوبی گذشت و من برگشتم خونمون.
فرداش کلی از دستپختش تعریف کردم و اونم از اعتماد به من گفت که خوشش اومده که با وجود بیوه بودنش شب قبل باهاش کاری نکردم ((خداییش نه اینکه نمیخواستم کاری نکنم اما ترسیدم زود باشه و طرف مفت بپره))منم تو جوابش گفتم من تا خودت راضی نباشی و خودت نگی هیچوقت کاری نمیکنم!؟؟
اونم با ی نیشخند همراه با کمی سرخ شدن گفت :عزیزم زنا شرمشون اجازه نمیده بگن! این برا من که زود پسر خاله میشدم یعنی دلش با من بود پس بهش گفتم باشه فردا شب شام مهمون من اما چون من خونه مجردی ندارم و با خانوادم زندگی میکنم میام آپارتمان تو اونم قبول کرد .
باورتون نمیشه تو کونم عروسی بود اما یکم استرس داشتم که نکنه نشه بکنم و....
بالاخره شب موعود رسید من قبل از رفتن به اونجا اول قرص ترا ترکوندم ((ترامادول خوردم:قرصی که مرفین داره زیاد خوردنش اعتیاد اوره، سفت کننده کمر هم هست)) غذا از بیرون گرفتم و به رسم احترام یه گل رز سرخ بردم برای گلناز جوننننننننننننننن!
رفتم داخل گلناز در باز کرد و رفتم تو مثل دفعه قبل معمولی لباس پوشیده بود اما ی آرایش کمی داشت گل بهش دادم و یه دفعه ی بوس سریع از لپش گرفتم یکم دلخور شد که جلو علی((پسر کوچولوش)) از این کارا نکن منم گفتم چشم اما بعدا فهمیدم خانم مثلا ناز کرده بود گفتم گرسنمه ناهار نخوردم شام بخوریم اونم قبول کرد بعد شام کمی حرف زدیم اما من منتظر خوابیدن علی بودم که گلناز خودش گفت ببخشید علی خستست ببرم بخوابونمش منم گفتم ایرادی نداره عزیزم بعد از نیم ساعت من کلافه بودم ی چای ریختم خوردم ک گلناز اومد بیرون وای خدا جون فکر سکس باهاش روانیم کرد دل زدم به دریا و گفتم الناز دوست داری شوهرت باشم اونم گفت نه دنیا تو سرم خراب شد!!!
بد ضد حالی بود اما بعدش اومد طرفم و گفت :خب آقا پسر من شوهر نمیخوام اما میتونیم امشب مثل دوتا دوست با هم کنار بیایم دوباره تو کونم بزن و بکوب شروع شد گرفتمش تو بغل یکم لب و گاز و بوس بعدش نوبت به لخت شدن بود وای کی اول لخت شه؟من به جز شلوار و شورتم که محافظ بی جنبه بودنم بود بقیه رو در آوردم یواشم رفتم سراغ لباسای گلناز اخ که چه کیفی داد وقتی کرستشو از زیر بلوزش دست کشیدم دیگه داغون بودم نعشه قرص بودم و سرم داغ کل لباساشو در اوردم بعدشم خودم لخت مادر زاد شدم اندام کوچیک اما سکسی داست سینه های سفت وکوچیک بدن بدون مو سفید کون معمولی اما کسش عالی بود ی کس باد شده مثل دمپایی ابری یکم مالیدمش اونم کیر شق شده منو گرفته بود تو دستش حقیقتش ترسیدم بگم ساک بزن ناراحت بشه بی خیال ساک شدم یکم باانگشت کردم تو کسش اونم یکم خودشو جمع کرد حسابی کسش اب دار شده بود منم کیرم یکم خیس بود به خاطر مایع سفید و شفاف قبل از منی دیدم با دستمال پاکش کرد و بهش گفتم از تو جیبم کاندوم بده اونم دست کرد یه کاندوم بهم داد منم کشیدمش روش رفتم بین دو تا پاهاش و یکم دادمش بالا و چون خودش میگفت دو ساله کیر نخورده((حالا راست و دروغش با خودشه))منم با احتیاط کیرمو که نه بزرگ و نه کوچیک بود اروم گذاشتم در سوراخ کسش وای تنگ بود و داغ منم هر چند سانت که تو دمیکردم یه مکث میزدم که دردش نیاد تا ته که رفت داخل دیدم وقتشه تلمبه زدن شروع کنم یک دو سه و..... یواش یواش تندترش کردم بعد دیدم داره لباشو گاز میگیره و منو چنگ مینداخت چشماشم بسته بود داشت ارضا میشد که تندتر زدم تا یک دفعه ی اه کوچیک کشید نفساش مرتبتر شد پاهاشو از رو سینه های من دراز کرد و گفت یکم بکش بیرون تا کمرم خوب شه بعد دو سه دقیقه دید که دارم بیتابی میکنم گفت بکن اما سریع ارضا شو که به منم فشار نیاد منم اروم کردم تو باز اما چون ارضا شده بود و خودشو با دستمال پاک کرده بود کسش خشک بود مجبور شدم کاندم عوض کردم که چرب باشه بعد دوباره کردم داخل فقط خداروشکر قرص خورده بودم که زود ارضا نشم وابروم بره اما بعد چند دقیقه ارضا شدم اوخ چقدر زیاد بود آبش انگار یک سال بود تو کمرم بود. کاندوم در آوردم و رفتم تمیزش کردم خواستم باز بکنمش که نذاشت گفت بزار برا بعدا .......منم دیدم اصرار خوب نیست تازه ارضا شده بودم کیرم خوابیده بود چند تا لب و بوس و بعدش کنار هم خوابیدیم تا فردا صبح که هر دو رفتیم سر کارامون.بع از اون شب من خیلی باهاش سکسای متفاوت داشتم اگه دوستان خوششون بیاد ادامه سکسامو که جذابتره براشون مینویسم.
ببخشید با جزئیات نوشتم و کامل طولانی شد همتون دوست دارم به امید لحظه های شاد برای شما.
پایان

نوشته: امیر

بی هدف درخیابان قدم میزدم ناراحت ازدعوا باروناک چرا اینطور شد واقعا اون چیکارکرده بود نمیدونم چرا ازگشتن بیرون رفتن با پسرداییش غیرتی شدم منی که فکرمیکردم هیچ حس علاقه ای بهش نداشتم ...!
به پارکی رسیدم هوا عالی بود تصیم گرفتم چند ساعتی در پارک بمانم دوست نداشتم به خانه برم حتما مادرم متوجه حالم میشدوسوال پیچم میکرد.
روی نیم کتی نشستم و دعوای خودم رو با روناک به یاد آوردم.
‏_روناک انتظاراین خیانت روازت نداشتم توکه گفتی دوستم داری بااون پسره توخیابون چه گهی میخوردی هان
‏_فرشید بابا به خدا تو خیابون دیدمش گفت بیابریم یه چیزی بخوریم بعدباهم یه کم تو خیابون راه رفتیم.
-بسه بسه تحمل دروغ هاتو ندارم توباهرپسری میبینی میری گردش .
-اون هرکسی نیست پسر داییمه اصلا به توچه ربطی داره توچیکارمی.
نتونستم خودمو کنترل کنم یه سیلی توگوشش زدم وازاونجارفتم .
سعی کردم ازاون فکربیام بیرون دوباره بی هدف به راه افتادم دختری بی درختی تکیه کرده بود باصدای آرام گریه میکرد دلم خواست برم ازش بپرسم دردش چیه به سمتش رفتم بادیدن من سریع اشکاشو پاک کرد
-چراگریه میکنی دردت چیه
‏_هیچی دلم گرفته .
انگاردوست داشت درد دل کنه سعی کردم اعتمادشوجلب کنم .
_اگه تعریف کنی خالی میشی
-هیچی یه دعوای ساده بین منو دوست پسرم درگرفت بعدازچهارسال دوستی عاشقش بودم فهمیدم هیچ علاقه به من نداره فقط واسه ...چیزمنومیخواست پس فطرت.
‏_به خاطر چی
‏_آخه چیز دیگه
-سکس .
-آره خیلی نامرده من عاشقش بودم.
-منم بادوست دخترم دعوام شد فکرمیکنم بهم خیانت کرده -متأسفم
باهم راه افتادیم توراه خیلی باهم حرف زدیم شمارموبهش دادم وانم شمارشو داد .وااین شروع یک دوستی بود .تایک روز زنگ زد!
-میخوام ببینمت
صداش می لرزید معلوم بودناراحت بود
_سمیه چی شده چیزی شده صدات میلرزه
-نه فقط میخوام ببینمت
-باشه میتونی بیای خونمون?
-آره آدرس بده
آدرسو بهش دادم نیم ساعت بعد اومد دروباز کردم اومدتونشست رو مبل
‏_عزیزم چی شده
‏_اون کثافت بیشعور بادوستش اومده بود پیشنهاد سکسن داد گفت بهت پول میدم فکرمیکنه من هرزه ام
-خودتوناراحت نکن تقاض کاراشو پس میده اومرتیکه نامرد
براش یه لیوان آب آوردم
-بخور آروم میشی
لبخندزورکی زد
-ممنون
کنارش نشستم بهش زل زدم چشاش معصوم بود دلم واسش می سوخت اشک میریخت توصورتم نگاه کردنزدیک شد لباشو رولبام گذاشت اول شکه شدم بعد منم شروع به مکیدن لبهاش کردم روی مبل خوابوندمش مانتوشو درآوردم دوباره شروع به خوردن لباش کردم گردنشو بازبونم لمس میکردم تاپشو ازتنش درآوردم
-نه فرشید
‏_خواهش میکنم
سوتینشو درآوردم شروع به خوردن سینه هاش کردم ازلذت آه میکشید سینه های بزرگی نداشت حشری شده بودیم شلوارشو درآوردم شرتش خیس بود شرتشو درآوردم صورتمو نزدیک بردم بازبون باچوچو لش بازی میکردم بلند آه میکشید کمرش رو بالابرد لرزشی توی بدنش افتاد آبشو رو صورتم ریخت
-آه آه آههههه
شلوارمودرآوردم کیرمو جلو دهنش گرفتم شروع به لیس زدن کرد سرشو تودهن گرفت می مکید حس خوبی بود بعداونو به حالت چهار دست پا رو مبل نشوندم کیرمو باآب کسش خیس کردم دم سوراخ کونش گذاشتم سرشو کردم تو جیغ بلندی زد خواس جلو بره ممانعت کردم واستادم تاعادت کنه بعد تانصفه کیرمو بردم جلو چند باری تانصفه کیرم تلنبه زدم تاعادت کنه بعد بقیه شو بردم تودوباره جیغ زد ثابت وایستادم تاعادت کنه دوباره شروع به تلمبه زدن کردم چند دقیقه بعد آبم اومد روکمرش ریختم بعدبادستمال پاک کردم
-عزیزم ممنونم ازت
بوسه کوچکی ازلبام کرد لباساشو پوشید ورفت .
بعد هاپی به نامردی خودم درحقش بردم دوستیمو باهاش به هم زدم درعذاب وجدان بودم درواقعه اون منو به عنوان محرم رازش دونست کسی واسه دوستی اما من ...
دوستان ممنون داستانمو خوندین اگه غلط املایی بود ببخشین باگوشی تایپ کردم

نوشته: فرشیدنامرد

با سلام
قبل از اینکه بخوام این داستانو تعریف کنم یه چیزو خدمتتون عرض کنم دوستان من حدود یک ساله که به این سایت سر میزنم ولی همین تازگیا عضو شدم . این داستان عین حقیقته وباور کنید هیچ دروغی ندارم بهتون بگم و ازتون خواهش دارم داستانو بخونید طولانیه ولی جالبه اگه خوشتون نیومد فحش نثارم نکنید خودتون هم خواهر مادر دارید در ضمن اسم ها مستعاره ممنون.
من سینا هستم 20 ساله تو تابستون 91 اکثر شبا با دوستام میرفتم پارک محلمون،یکی از شبا دیدم که یه دختره بد جوری منو نگاه میکنه سنگینی نگاهشو حس میکردم.(کلا بدم میاد یکی زیاد نگام کنه)پیش خودم گفتم عجب چیزیه بابا خاطر خواهم پیدا کردیم.
دوستم آرش متوجه نگاه اون دختره شد،گفت :سینا دختره بد جوری تو نخته ها!گفتم:میشناسیش مگه؟؟
گفت:نه ولی آمارشو برات در میارم چون آرش دوست و رفیق تو پارک زیاد داشت.
فردا رفتم در مغازه آرش گفتم چی شد؟گفت:هم کلاسی خواهر یکی دوستامه اسمشم نگاره سعی میکنم شمارشو برات بگیرم.
شب شمارشو برام اس ام اس کرد،همون موقع دلو زدم به دریا بهش اس دادم:
من-سلام
نگار-سلام شما؟
من-من همونیم که چند شب پیش تو فلان پارک بد جوری نگام میکردی!
نگار-آهان،اصلانم اینطور نیست
من-آره بابا مگه منو دوست داری؟
نگار-حالا اینطوری فکر کن امرتون؟
من-راستش اگه مایل باشید میخوام بیشتر با هم آشنا شیم
نگار-معرفی کنید
من-سینا 20 دانشجو رشته کامپیوتر شما؟
نگار-نگار 14سوم راهنمایی
خلاصه یه چند مدتی بود با هم اس ام اس بازی میکردیم معلوم بود خاطر خواهم شده بود یه شب بهش گفتم نگار یه جوک برام اس ام اس کن دیدم یه اس ام اس سکسی برام فرستاده ،پیش خودم گفتم طرف اهل حاله .دیگه با هم راحت تر شده بودیم هر شب اس ام اس های سکسی برا هم میدادیم و بعضی روزا همدیگرو تو پارک میدیدیم.
یه روز بهش پیشنهاد دادم که نگار اگه یه روز خونمون خالی بشه میتونی بیای؟ که جواب داد نه. خلاصه با کلی خواهش و مخ زنی تونستم راضیش کنم و قرار شد هماهنگ کنم.راستش خونمون به ندرت خالی میشد رفتم پیش پسر عموم رضا،خونشون سر کوچمون بود تازه ازدواج کرده خیلی با هم پایه ایم.بهش گفتم همچین موضوعی برام پیش اومده،یه مکثی کرد گفت بهت خبر میدم .
بعد از چند روززنگ زد بهم گفت فردا خانمم میره خونه مادرشینا تا عصر هم نمیاد.
منم سریع به نگار اس ام اس دادم برا فردا میتونی بیای؟ اولش میگفت نمیتونم منم بش گفتم اگه بخوای منو مسخره کنی از الان بگو به هم بزنیم؟که گفت باشه میام .
روز موعود فرا رسیدرفتم خونه رضا گفتم اسپری چی داری؟ گفت یه چیز بهت میدم حال کن .یه تویوپ بهم داد رستش توجه نکردم ببینم چیه،یه خوردشو زدم رو تخمام یه خورده هم سر کیرم.چشتون روز بد نبینه آتیش گرفتم نگو که این ژل میخک بوده رضا هم هر هر میخندید میگفت تاخیریش زیاده. دیگه رضا ازم خدا حافظی کرد و رفت.
آدرس خونه رو برا نگار اس ام اس کردم بعد از یک ساعت اومد خونه بعد از سلام و احوال پرسی من شربتی که از قبل حاضر کرده بودم رو آوردم و با هم خوردیم .نگار بهم گفت سینا خیلی گرممه،میتونم مانتومو در ارم ؟گفتم چرا که نه عزیزم؟ یه تاپ صورتی زیر مانتوش بود بهش گفتم بهت میاد عزیزم ،دستمو باز کردم تا بیاد تو بفلم اومد تو بغلم یه بوس رو گونش کردم بعد یه بوس رو لبش کردم که یه باره لبامون تو هم قفل شد بعد از چند دقیقه لب خوردن رفتم سراغ لاله گوشش،گردنش همرو خوردم،حسابی داشت حال میکرد تاپشو در آوردم وای چی میدیدم دو تا سینه کوچیک که مثل ماه (سوتین هم نبسته بود چون کوچیک بود)میدرخشید .افتادم تو سینه هاش یکیشو بادست میمالیدم یکیش هم میخوردم یه 5-6 دقیقه که خوردم دستم بردم سمت کسش که گفت سینا نه گفتم بابا یه خورده بخورم کاری بهش که ندارم خلاصه راضی شد شلوارشو با شورتش کشیدم پایین یه شورت قرمز پاش بود.یه کس کوچولو داشت که تقریبا باد کرده بود دماغمو بردم سمتش یه بوی خاصی میداد با ولع کسشو میخوردم بعد از چند دقیقه به نگار گفتم نوبت تو هست اولش میگفت من تاحالا امتحان نکردم گفتم امتحانش ضرر نداره شلوارمو درار.شلوارمو دراورد اولش جا خورد گفت:وای چه بزرگه کیرمو کرد دهنش یه خورده برام ساک زد دندوناش اذیتم میکرد حرفه ای نبود.بردمش اتاق خواب رضا خوابوندمش یه بالش گذشتم زیر شکمش گفتم میخوام از عقب بکنم گفت درد داره گفتم من طوری میکنم که به جز لذت چیز دیگه نداشته باشه یه خورده تف زدم سر کیرم گذاشتم دم سوراخش یه فشار دادم دردش اومد گفتم این طوری نمیشه رفتم سر کمد یه کرم برداشتم فکر کنم ضد آفتاب بود یه خورده زدم به کیرم یه خورده هم مالیدم به سوراخش با دست تو سوراخش میچرخوندم انصافا کون سفید تپلی داشت.بعد یه تف انداختم رو کیرم چون اگه تف بندازی خیلی لیز میشه سرشو گذشتم دم سوراخش یه فشار دادم سرش رفت تو یه آهی کشید گفت درش بیا گفتم عزیزم الان دردش تموم میشه یه فشار دیگه دادم تا نصفه رفت داخل یه جیغی کشید که فکر کنم صداش تا سر کوچه رفت گفت درش بیار سینا دیگه نمیتونم داشت اشک میریخت گفتم باشه خودتو شل کن درش بیارم تا شل کرد منم یه فشار دادم تا دسته رفت توش دم دهنشو گرفت جیغ نزنه،یه چند دقیقه بعد آروم شد همینطوری که اشک میریخت با دستاش دستامو از دهنش جدا میکرد دلم براش سوخت .ولی تو اوج خوشی بودم فکر کنم ژل داش رضا جواب داده بود .گفتم نگار داره آبم میاد بریزم توش گفت هر جور مایلی منم سه جهار تا تلمبه زدم توش خالی کردم میگفت آیییییی سوختم .فکر کنم خیلی آب ازم خالی شد بعد نیم ساعت تو بغل هم خوابیدیم ازش به خاطر اینکه جلو دهنشو گرفتم عذر خواهی کردم .گفتم بریم حموم که گفت موهام تابلو میشه مامانم میفهمه خلاصه ازم خدا حافظی کردو رفت. چند روز بعد ازش درخواست کردم که بازم بیاد خونمون که مخالفت کرد منم به خاطر کارش رابطمونو به هم زدم .دوستان اولین بارم بود داستان نوشتم کم و کاستی داشت ببخشید با تشکر .

نوشته: سینا

همزمانسازی محتوا