دوست دختر

سلام
من شهيادم و مي خوام خاطره ى يه سكس جالب رو براتون تعريف كنم من قدم ١٨٠ و وزنم ٩٠ و كير متوسطي دارم
من سال ٨٨ وارد دانشكاه شدم و سال ٨٩ سارا كه همشهرى من بود و دختر زيبا و خوش اندام با سينه هايى مافوق درشت بود و دورادور مى شناختمش رو ديدم كه اونجا قبول شده شمارمو بهش دادم كه اگه كارى داشت براش انجام بدم و اون هم ماهى يكبار يه سوال درسى ازم مى كرد يا درباره امتحانا سوال مى برسيد و من بعضى كارهاى اداريمو ازش مى خواستم تا اينكه براى محرم اتفاقى با هم بركشتيم شمال و تو اتوبوس تقريبا نزديك به هم بوديم و بعد از اون شب يه س م س بهم داد كه تعجب كردم: ميخوام بدونم تو كه با همه آقايون فرق دارى تا حالا كسى رو دوست داشتى؟
من هم ناراحت از شكست عشقى گفتم آره و يه كم باهاش درد و دل كردم و از اون به بعد حس كردم بهم حس خاصى داره كه بعد از از دست دادن رويا برام مهم نبود تا اينكه تابستون سال بعد يه دخترى با يه شماره ناشناس بهم س ميداد كه عاشقتم و ... و من بى اعتنايي كردم تا اينكه تو آذر همون سال بالاخره ديد نمى تونه با من دوست شه خودشو معرفى كرد و فهميدم كه سارائه خيلى ناراحت شدم از اينكه بايد دلشو بشكونم بهش كفتم نمى خوام با كسى باشم و حقيقتش از وابستكى مى ترسيدم آخه يه بار به خاطر وابستكى به رويا داشتم خودكشى مى كردم و اون هم ناراحت شد و كفت ديكه واسه هميشه باهام كاري نداره اما بعد از اينكه هردو بركشتيم شمال واسه محرم س داد كه نمى تونه فراموشم كنه و ميخواد با من زندكى كنه حتى فقط يك شب...
شب هشتم محرم بود و با كلى استغفرا... و اينا خودمو راضى كردم يه شب باهم باشيم و بهش س دادم كه شب بياد خونمون و به بهانه اومدن دوستام خانوادمو راضى كردم شب خونه مادربزركم بمونن
ساعت هفت رسيد و با يه جعبه شيرينى اومد تو خندم كرفت مي خواستم برم واسش جايى دم كنم به رسم خواستكارى كه ديدم با ناراحتي كفت: امشب اومدم فقط كنارت باشم تا صبح و واسه هميشه برم ممنون كه بهم فرصت دادى باهات زندكي كنم
من هم الكى با سر تاييد كردم و اون اومد نشست و من هم كنارش نشستم و تو دلم واسه دست زدن به سينه هاش غوغا بود
كفتم سارا خانوم من؟ نميخواي لباساتو در آرى راحت باشى؟
لباساشو در آورد و با يه تاب و دامن اومد كنارمو دستامو كرفت و بهم نكاه كرد و نكاه زيباش با بغض توام شد كه نزديك بود من هم اشكم در آد لبامو بهش نزديك كردم و جند دقيقه تو بغلم فشارش مى دادم و ازش لب مى كرفتم و اون هم با تمام وجودش منو بغل كرده بود بالاخره دستمو بردم سمت سينه هاش خيلى بزرك بود و فوري تابشو در آورد و واي ي ي ي ي سوتين مشكى با سينه هاى مرمرى سفيد فورى سوتينشو در آوردمو مشغول شدم با يه دست سينشو مي ماليدم و با دهنم داشتم اون سينشو مى خوردم كه ديدم عشق كار خودشو كرده و سارا داره آه و اوه مى كنه من هم فورى لباسامو در آوردمو سارا هم شلوارشو در آورد و روى زمين دراز كشيد و كفت: شهيادم منو امشب به حجله ببر بذار حس كنم عروس روياهاى تو ام
من هم كفتم باشه عزيزم و كنارش روي فرش دراز كشيدم و اونو بغل كردم و اون هم منو محكم بغل كرد و آروم تكرار مى كرد شهيادم من عروس تو ام ساراى تو ام
تا اينكه حسابى تحريك شدم و شورتشو در آوردم و مشغول خوردن كسش شدم اما جون خيلي تجربه نداشتم داشت ازش بدم ميومد كه اون بلند شد كيرمو با دست كرفت و كذاشت تو دهنش كه ساك بزنه و شروع كرد كه كمي اولش اذيت شدم آرامش عجيبى حكمفرما بود و من هم تو اوج آسمونا بودم كه حس كردم داره آبم مياد و فورى از دهنش كشيدم بيرون و كفتم:
عروس خانوم حالش خوبه؟
سارا با يه لحن سكسى كفت: تا عروس تو نشم نه زياد
من هم كيرمو كذاشتم سر كسش و آروم حركت مي دادم بعد از دو سه دقيقه ديدم حسابي تحريك شده من هم فورى كيرمو كذاشتم روى سوراخش و آروم سرشو كردم تو كسش از بس داشت حال ميداد مدام قربون صدقه هم مي رفتيم هر دفعه بيشتر فرو مي كردم تا اينكه يه هو تا ته كردم تو كسش يه جيغ بلند كشيد كه برام مهم نبود آخه اونوقت شب همه اهل محل مسجد بودن و من هم شروع كردم به تلنبه زدن كه ديدم خون از كنار كيرم زده بيرون با انكشتم بهش نشون دادم كفت : عزيزم من خوشبخت ترين عروس دنيام من هم حسابى تلنبه زدم در همين حين سارا بدنش به طرز آرومى لرزيد و ارضا شد من هم تند تر تلنبه زدم و تمام آبمو ريختم رو سينه هاش و كنارش دراز كشيدم و با موهاش بازى مي كردم كه ديدم داره كريه مي كنه معلوم بود خيلي ترسيده من هم دلداريش دادم و بردمش تو حمام تا اونجا دوش بكيره و تا صبح مثل يه همسر مهربون با هم حرف زديم و البته يه بار ديكه سكس كرديم و سارا در حال كريه، صبح از خونه من رفت و بعد از يه مدت از دانشكاه انتقالى كرفت و براى هميشه رفت و ديكه ازش خبري نشد تا اينكه امسال شنيدم نامزد كرده اما حس عذاب وجدان دارم.

نوشته: شهیاد

سلام دوستان
اسم من موب بوی هستش خیلی وقته تو این سایت می چرخم فکنم شیش ماهی میشه .من داستانای زیادی خوندم و یکی از بزرگترین مشکل هاش اینه که کسایی که با گوشی وارد میشن وقتی نویسنده با عدد می نویسه مشکل دار میشه جمله بگذریم .
یکم از خودم و مهتاب واستون بگم :من شصت و شیش کیلو وزنمه و یک و هفتادو هشت سانتی متر قدمه و شانزده سالمه حتما الآن میگین چرا تویی که به سن قانونی نرسیدی وارده این سایت شدی باید بگم که الآن وضع جوری شده که بچه پنجم دبستان هم از من و شما بیشتر چیز بلده خوب برگردیم سر خاطره مهتاب هم یک و شصت پنج قدش و چهل و دو کیلو وزن داره و پانزده سالشه جفتمونم تو کرج زندگی میکنیم ماجرا از اونجا شروع شد که من توی یکی از چت ها داشتم وقت رو می گذروندم در تیر تابستان نودویک که اسم یه دختره رو دیدم یه حس عجیبی نسبت بهش پیدا کرده بودم بهش پی ام دادمو یه ذره حرف زدیمو گفتم فیس بوک داری گفت آره هم دیگرو ادد کردیم و حرف زدیم یه حس خوبی بهش داشتم نمیدونم چی بود تا اینکه یه بهش گفتم دوست دارم باهات دوسشم گفت مگه نیستیم گفتم منظورم دوست پسره گفت یه دونه دارم نمی تونم بهش خیانت کنم و از این کس شعر ها باهاش سر همین موضوع دعوام شد و گذشت تا آخر مرداد دوباره باهم دوست شدیم این دفعه بای آهنگی مخش رو زدم توسط تکست های آهنگ حالا بعد یه هفته زنگ زد و گفت موب بوی من نمی تونم باهات دوسشم و....گفتم باشه ولی حداقل بذار تا آخر تابستون باهم باشیم قبول کرد حالا جالبش اینه که آخرای تابستون داشت واسم بال بال میزد مدرسه هم شروع شد و زمان مثل برق می گذشت تو اواخر مهر بود که با یکی از دوستام رفتم دیدمش نمی خوام یه مشت کس وشعر تحویلتون بدم مثل بعضیا که میگن طرفم شاه کسه و از این جور خالی بندیا یه دختر لاغر موهای لخت و صورت نمکی نازی داشت به دل من که نشست من و دوستم و مهتاب راه میرفتیم و دوستم هی تیکه می انداخت منم بهش گفتم رضا بسه دیگه چرخیدیمو خندیدیمو اصلا لباش رو نگاه نکرده بودم وقتی نگام به لباش افتاد آنتن ما بلند شد و داشت شلوارم و جر میداد بعد از یک ساعت و نیم چرخیدن خداحافظی کردیم و رفتیم منم عهد کردم با خودم که همیشه تنها سر قرار برم باز زمان مثل برق و باد می گذشت بار دوم رفتم پیشش و باهم گشتیم تا اینکه از یه کوچه خلوت داشتیم میومدیم وقتی داشتیم ازپیاده رو رد می شدیم گفت یه لحظه وایسا پام ترکید از بس راه رفتیم و نشست لب سکو منم کنارش نشستم و یه ذره لاس زدیم داشتم تو ذهنم نقشه می کشیدم که چه جوری لباش رو ببوسم که یه دفعه انگاریکی هلم داد توصورتش یه ذره اولش تعجب کرد ولی بعدش همکاری کرد بعد یه ذره لب بازی اینا بعدش رسوندمش تا جایی و خدافظی منم رفتم خونه گذشت تا بار سوم که جوری مسیر رو تنظیم کردم که از همون کوچه خلوته بریم از کنار همون سکو داشتیم رد میشدیم که گفتم من پام دردگرفته وایسا اونم صبر کرد دیدم نه نمی خواد بشینه دستمو دراز کردم دستشو گرفتم و نشوندم کنار خودم یه ذره حرف زدیم و لاس و بعدش گونش رو بوسیدم بعد همین کار وتکرار کردم تا این که لبش رو بوسیدم و بعد دستم رو گذاشتم رو سینه هاش و بعد از سه چهار بار دست مالی گفت نکن گفتم چرا گفت حالم بد میشه و اینا گفتم باشه بعدش باهم راجع به سکس و خود ارضایی حرف زدیم گفتم تو خود ارضایی میکنی گفت نه گفت تو چی گفتم آره ولی کم گفت چرا گفتم کسی که مثل من ورزش میکنه نباید قوای جسمانی بدنش ضعیف بشه مخصوصا ما هایی که رشته ورزشمون نیاز زیادی به قدرت بدنی داره گفت راستی نگفتی چه ورزشی انجام میدی گفتم من یک سال و نیمه که پارکور کار می کنم و ازاین حرفا دوباره لب تو لب شدیم و بعد به خودمون اومدیم دیدیم ای وای خیلی دیر شده بدو بدو امدیم و خداحافظی کردیم و کم کم حس کردم داره سرد میشه نسبت به من تا اینکه همین امروز گفت مامانم ازم قول گرفته که باهات تموم کنم نمی دونم راست میگه یا دروغ چون من واقعا اولین کسی بود که خیلی دوسش داشتم میگن به هرکی خوبی کنی از دست میدی که واقعا هم راسته آخرین حرفم هم بهش این بود خیلی بد میبینی و واست گرون تموم میشه وقطع کردم حالم بهم ریخته بود ولی درس بزرگی گرفتم به قول ابلیس دل نبند به هر انی فکر نکن که برتری آره بعد می خوام حالا حالا تنها باشم نمی خوام جوانیم و بااین چیزا خراب کنم این اولین داستانی بود که می نوشتم امید وارم خوشتون بیاد اگرم که نه من دوچیز رو رعایت کردم یکی این که خیلی کم غلط املایی داشتم دوما عدد هارو با حروف نوشتم هرکی هم می خواد فحش بده بره به خودش و خانوادش و فامیلاش فحش بده که بچشون رو این جوری بار آوردن .مرسی که خاطره ام رو خوندید بای

نوشته: mob boy

هنوز تعداد قدم های که از او دور شده بودم به انگشتان یک دست هم نمی رسید که دل دوباره عقل را محاکمه کرد بعد از آشنایمان ساعت های زیادی به دیدن نبرد بین دل و عقل نشسته بودم اما این بار عقل از همیشه مصمم تر وارد عمل شده بود و راه پیروزی را برای خودش هموار کرده بود هر چند دل به هیچ قاعده و قانونی پا بند نبود اما اینبار حتی این بی قانونی هم نمی توانست مقابل عقل پیروز شود
هنوز ذهنم حول صحبت های که چند دقیق پیش با هم انجام دادیم می چرخید حتی دود سیگار هم نمی توانست تلخی این خاطره را از خاطرم پاک کند همیشه همین شکلی تمام می شود یک نفر را می خواهی درون ذهنت از او بتی می سازی و دست آخر می بینی که بین خیال تو و واقعیت زمین تا آسمان فاصله وجود داد و دقیقا" زمانی متوجه می شوی که کار از کار گذشته
-بخدا آرش هر کاری بخوای برات می کنم
-آره این حرف رو هزار بار شنیدم
-این دفعه فرق می کنه می خوام همون چیزی بشم که می خوای
-دیگه حتی نفساتو باور نمی کنم
-ولی تو یه روزی دوستم داشتی
-آره یه روزی اگه نمی دیدمت دنیا رو سرم خراب می شد اما حالا وقتی می بینمت حالم به هم می خوره هم از تو هم از خودم که اینقدر ساده و احمق بودم که اجازه دادم اینجوری باهام بازی کنی
-ولی قسم می خورم هیچ چیز و هیچ کس رو تا حالا به اندازه تو دوست نداشتم هیچ وقت هم با تو بازی نکردم
-دوست داشتنم به درد خودت می خوره حالا در اینکه تو آدم پستی هستی که شکی نیست ولی من چی دارم که نمی تونی بی خیالم بشی
-آرش تو رو خدا اینجوری حرف نزن آره من آدم پستی هستم ولی باور کن بهم بگی بمیر راحت ترم تا اینکه بگی برو
-تو باید بری یکی رو از جس خودت پیدا کنی من تو به درد هم نمی خوریم
-حداقل به احترام عشقی که بینمون بود اجازه بده هر روز صداتو بشنوم
-نه مریم اجازه بده همین جا همه چیزو تموم کنیم
تا آن لحظه به صورتش نگاه نکرده بودم هنوز جای ضربه ای که به صورتش زده بودم مشخص بود با شنیدن آخرین کلمه دیگر نتوانست جلوی اشک هایش را بگیرد مثل باران بهار گریه می کرد اما این اشک ها هم نمی توانست آتش درونم را خاموش کن بی اراده یاد اولین دیدارمان می افتم چقدر برای آن لحظه برنامه ریزی کرده بودم (چون برخورد اول خیلی برایم اهمیت داشت)بعد از قرار ملاقات که با موبایل گذاشتیم ماشین را روشن کردم و به محل قرار رفتم حدود بیست دقیقه منتظر ماندم یک لحظه ماشین سمندی جلویم پارک کرده در لحظه ای که ماشین کنارم رد شد قیافه راننده را دیدم مثل اینکه یک نفر هم کنارش بود نیش راننده تا بنا گوش باز بود
نمی دانم چرا از چهره راننده متنفر شدم با اینکه او را نمی شناختم اما یک لحظه دیدنش به اندازه یک عمر تنفر برایم کافی بود چشم هایم را از سمند برداستم تا ذهنم را از جریان های ناراحت کنند دور کنم دوباره فندک زیپو را برداشتم و با آن خودم را مشغول کردم(دیگر برایم یک عادت شده بود هر وقت استرس داشتم یا منتظر بودم با این فندک خودم را سرگرم می کردم)اما نمی دانم به چه دلیلی باز هم نگاهم به سمت سمند سفید کشیده شد درب سمند باز شد یک زن قد نصبتا"کوتاه با پالتو مشکی که دور گردنش با خز درست شده بود پیاده شد دیدم به سمت من می آید دست برد و درب عقب ماشین را باز کرد یک لحظه خشکم زده بله خود مریم بود به محض ورود سلام کرد و ودش را روی صندلی رها کرد جواب سلامش را دادم می خواستم سوال کنم آن مرد چه کسی بود که از ماشینش پیاده شد که خودش به حرف آمد
-برو زود باش این یارو آژانس سر کوچه مونه نمی خوام قیافه تو رو ببینه
من هم بدون پرسیدن سوالی از آنجا دور شدم
وقتی به مکان دنج آرامی رسیدم ماشین را پارک کردم به اطراف خوب نگاه کردم تا از نبود مزاحم خوب مطمعن شوم هر چند این موقع سال تقریبا" هیچ کس به این منطقه نمی آمد مگر معتاد های بدبخت بدون مکان یا جوانانی که برای گفت و گو دنبال یک جای بی خطر می گشتند و این دو دسته هیچ مشکلی برای دسته دیگر بوجود نمی آوردند
(اما آن شب شدت سرما به اندازه بود که به قول قدیمی ها گرگ هم زیر این فشار سرما بچه می زایید در نتیجه با خیال راحت مشغول گفتو گو شدیم)
-آرش نکنه کسی بیاد
-خودت خواستی من که گفتم بریم خونه حالا هم نترس هیچ دیونه ای این موقع شب تو این سرما اینجا نمیاد
-خود درای ماشین رو قفل کن که خیالم بیشتر راحت بشه
-بفرما اینم قفل در
-ابنجوری که نمیشه باید برگردی تا صورت منو ببینی پاشو بیا عقب پیشم که راحت بتونم چشماتو نگاه کنم
از بین صندلی ها خودم را به عقب ماشین رساندم و کنارش نشستم از همین فاصله هم گرما بدنش را می توانستم حس کنم
-آرش چرا اومدی سراغ من
-خودت خواستی چرا اون روز تو مطب ناز عشوء اومدی منم بادیدن چراغ سبز چون آدم قانون مندی هستم دلم رو زدم به دریا تو چرا شمارمو گرفتی
-باور کن تو همون چند لحظه چشمات دیونه ام کرد نمی دونم چه نیروی تو چشماته که یه لحظه هم نتونستم جلوش مقاومت کنم زود تسلیم شدم
-دیگه بسه وقتی رفتم خونه به مادم میگم برام اسپند دود کنه تا چشم نخورم

-خوم برات این کارو میکنم تا خدایی نکرده چشمت نزنن آخه زیاد از حد توچشمی گلم
با اینکه یک هفته بود که با مریم تلفنی در ارتباط بودم اما برای اولین بار بود که حضوری می دیدمش استرس زیادی داشتم نمی دانستم از کجا و چه چیزی صحبت کنم
تا اینکه خودش خیالم را راحت کرد دستم را گرفت و با انگشتانم بازی کرد یک مرتبه تمام وجودم گر گرفت
حس خوشایندی بود حالت چشم های مریم نصبت به چند دقیقه پیش عوض شده بود برق خاصی در آنها دیده می شد اما من بخاطر تجربه کم این چیزها را متوجه نمی شدم همین طور که با انگشتانم بازی می کرد احساس می کردم نیروی درون مریم من را به سمت خودش می کشد نفهمیدم مت روسریش را باز کردم یا خودش درآن تاریکی هم برق موهایش مشخص بود زرد طلایی دستم را به سمت صورتش برم همینکه دستم به گونه او برخورد کرد شروع کرد به بوسیدن دستم دیگر هیچ دیالوگی بین ما رد وبدل نشد شبیه نمایش های پانتومیم فقط دستهایمان بود که روی بدن همدیگر دنبال اکتشافات تازه ای می گشت یک مرتبه خودش را درون آغوشم رها کرد و لبهایش را به گردنم چسباند دیگه کنترل خودم را از دست داده بودم که یک باره شروع کرد به گریه کردن او را به سمت جلو کشیدم و به صورتش نگاه کردم واقعا" داشت گریه می کرد
-مریم چرا گریه می کنی
-اشکه شوقه
-بچه نشو این چه کاریه
-باید یه قولی بهم بدی قول بده هیچ وقت ولم نکنی هر چی شد هر اتفاقی افتاد منو رها نکن
-حالا که گفته من می خوام ولت کنم من تازه تورو پیدا کردم مگه اینکه تو از من خسته بشی
این حرفم تمام نشده بود که دستهایش را دوطرف صورتم گرفت و لب هایش را جلو آورد هر چند زیاد در این کار حرفه ای نبودم اما اجازه ندادم مشکلی پیش بیاید پشت گوش هایم داغ می شد قطرهای عرق صورتم رو خیس می کرد مزه لب های مریم را درست متوجه نمی شدم اما او چشمانش را بسته بود و سخت مشغول خوردن بود حتی برای لحظه ای چشمهایش را باز نکرد فقط زبانش را درون دهن من می چرخاند و لب هایم را به نوبت یکی پس از دیگری می مکید اول پایینی بعد بالایی حتی اجازه نمی داد تا من این کار را انجام دهم من هم بخاطر اینکه او بیشتر لذت ببر اختیار عمل را به دستش داده بودم. . .
ادامه دارد

نوشته:‌ عمو جک

از بچگی اینقدر تو سرم زدن که نیگاه نکن به خانوما. الان 21 سالمه و هیچ جوره نمیتونم با هیچ جنس مخالفی ارتباط برقرار کنم.

یه مدتی آخرای سوم راهنمایی و اول دبیرستان با دختر دوست مامانم دوست بودم.. چه جوری؟؟
سالی به سالی که می یومدن خونمون میدیدمش

البته اون موقع بود که اولین لب و اولین سینه زندگیم رو خوردم. دختره خیلی کیری بود الان بهش فکر میکنم حالم بد میشه.

بدش دیگه کم دیدمش و افتادم دنبال یه دختره که هر روز برگشتی از مدرسه میدیدمش

2 سال تول کشید که بهش شماره دادم.. پدرمو در آورد که باهاش دوست شدم

ولی وقتی که باهاش دوست شدم انگار هیچ حسی بهش نداشتم. فکر میکردم دوست دختره رویاهامه.. ولی رویاهام تغییر کرده بود و توقع بالاتری داشتم

تا اینکه یه روز گوشیمو خاموش کردم و دیگه ندید منو.. بعدا از بچه ها آمارشو گرفتم فهمیدم افسرده شده (بچه محل بود)

سوم دبیرستان درسو ول کردم رفتم سر کار ، فروشندگی. پر از دخترای فروشنده بود محل کارم. هر روز عاشق یکی میشدم. و غیر مستقیم پیشنهاد میدادم و جواب رد میشنیدم

تا اینکه یه فروشنده استخدام کردیم که خیلی خوشگل بود.. منم خوشگلم . ولی مشکل ارتباط دارم. و اون موقع هم داشتم

همه مردای محل کار دنبال اون دختره بودن ولی من باهاش صمیمی بودم

تا اینکه برگشتی هم مسیر بودم با هم برمیگشتیم تا مترو.. یه روز تو پارکینگ مجموعه بهش پیشنهاد دادم و قبول نکرد.. چند روز بعد خود به خود باهم دوست شدیم

خونشون کرج بود و من شبا باهاش تا کرج میرفتم

اولین عشق زندگیم به حساب میومد. تو اوج دوستیمون یهو بهم زد . منم از کار اخراج شدم.

چیکار میکردم؟ پشم هم تو جیبم نبود. علتشو انداخت به خاطر اختلاف سنی

یه کار جدید پیدا کردم. دوباره فروشندگی. البته اینبار 3 نفر بودیم. 1 دختر و ما 2 تا پسر. بعد از چند ماه دختره جذبم شد.. چون خودم اصلا هیچ حرکت مخ زنی انجام نداد.. بلد نبودم انجام بدم.. یه 3 روز هم با اون دوست بودم که به لب گیری و خوردن سینه اونم تو خیابون ختم شد... ریده شده بود تو روحیم..گفتن اصلا به من دوست دختر نیومده...برم با یکی دوست بشم از این چادوریا تو محل کارمون بود.. از طریق یکی از همکارای همسایه بهش پیشنهاد دادم و اون هم قبول کرد و باهم دوست شدیم..

چون زیاد با دقت بهش نگاه نکرده بودم وقتی اولین بار با دقت به صورتش نگاه کردم گفتم چه گی خوردم.. همون اول پشیمون شدم..ولی چون از تنهایی میترسیدم که دوستیمون طولانی شد....یه رفیق صمیمی داشتم که با دوست دخترش دوا شد... یه شب مست بودیم..اون گفت پیشنهاد ازدواج بدیم..منم گفتم باشه..دادیمو دوستیمون ادامه دار تر شد...7-8 ماهی شد.. دوسش نداشتم..کم کم هم دختره دروغ زیاد گفته بود گندش در اومد... تو این یکی رابطه ام ریده شد.... و تا حالا مجرد هستم..البته دروغ نگم سر این آخری چون پیشنهاد ازدواج داده بودم کسش رو دیده بودم... کسخل بازی.. حالا هم 1 ساله که با هیچ کس نیستم

رفته رو موخم (شدم آقای همساده تو کلاه قرمزی :دی)

نوشته:‌ Mr. Background

سلام بر همه دوستان.. من اسمم پیمان هست خاطره ای که میخام براتون بگم بر میگرده به یک سال پیش،زیاد به حاشیه کار ندارم یراست میرام سر اصل موضوع. من یک زید از تو کلاس زبان مخ زدم دختره خیلی خوش اندام بود بعداز یک مدت که باهم دوست بودیم رومون به هم خیلی باز شده بود یعنی قشنگ در مورد همه چی باهم حرف میزدیم دختره خیلی بدجور دلش کیر میخاست ولی به خاطر محدودیت هاش نمیتونست از خونه بیرون بیاد ، گذشت و گذشت تا رسید به روز پر فیض دعا عرفه صبح زنگ زد بهم گفت پیمان من بابا مامان و خالم میخایم بریم حرم تو هم بیا تا ببینمت من گفتم باشه.. قرابود بعداظهر بریم که یکهو ظهر زنگ زد گفت پیمان بیا امروز حرم نریم خونه ما خالیه بیا خونه ما... این رو که گفت یک صحنه هم خوش حال شدم هم ترسیدم آخه یکی از رفیقا رو تو خونه زیدش گرفته بودن، ولی دل رو زدم به دریا گفتم باشه میام... آقا تو کونم عروسی بود چون تا حالا سکس نداشته بودم به همه رفیقام زنگ میزدم پز میدادم... ساعت 4 بود سره کوچه خونشون بودم هرچه قدر که نزدیک میشدم شوق و ترس بیشتر و بیشتر میشد. دمه در رسیدم زنگ زدم در رو باز کرد طبقه دوم بود در که بازشد همانا شق شدن کیر بنده همانا یک تاپ و شلوارک بنفش با روژه لب بنفش خیلی ناز شده بود، رفتم تو بهم گفت بریم بالا تو اتاق رفتیم تو یه راست بغلش کردم و ازش لب گرفتم انداختمش رو تخت بعد خوش تاپش رو در آورد، کرست تنش نبود شروع کردم به خوردن سینه هاش وای چه لذتی داشت صداش دراومده بود بعد اومدم شلوارش رو در بیارم که اول مقاومت کرد نذاشت ولی بعد در آوردم اون کون قلمش یکهو افتاد بیرون جان کیرم داش میترکید شلوارم رو در آوردم به پشت خابوندمش وای باورم نمیشد،کیرم گذاشتم تو کونش یه چندتا تلمبه زدم صداش شیشه هارو به لرزه انداخته بود، بعد برگردوندمش تا لاپایی هم بزنم کیرم گذاشتم لای پاش یکم تلمبه زدم که یکهو کیرم در رفت شانسم گرفت نزدیک بود بره تو کوسش... بعد به حالت 69 گذاشتمش وای چه حالی میداد بعد از چند دقیقه آبم ریختم تو کونش این اولین و آخرین سکس من با عسل بود... به ارواح خاک پدرم راسته خاهشا فهش ندین. مرسی

نوشته: پیمان

سلام دوستان این داستان واقعیه اما ننوشتم که ابروی دوست دخترمو ببرم نه فقط برای سرگرمی شما نوشتم.چون من واقعا دوست دخترمو دوست دارم .اولا از چهرش بگم که از زیبایی و جذابیت بیش از حدش همه رو مدهوش خودش کرده.پوست سفید موهای خرمایی روشن ابروهای پرو وهشتی چشمای درشت و عسلی روشن و مژهای بلندو برگشته بینی قلمی و خوش فرم و لبای غنچه ای و ناز حتی بدون روژ لبم لباش نازه این دختر بخطر زیبایی زیادش هیچ وقت زیاد ارایش نمیکنه یا باتیپ فشن و ...نمیره بیرون تا حد المکان سادست البته اینم بگم اینا خانوادگی خوشگلن برادرو خواهراشم خوشگلن.اما از اندام سکسی این دختر بگم قدش160 باوزن50کمر ترکه ای باسن خوش فرم وای چه سینه هایی مثل این سینه های عمل شده میمونه خوش اندازه و ایستاده.من دوسال باهاش دوستم تا الان دخترو زنی نمونده بود ک باش دوست نشدم نگاییدم اما این با همه فرق داشت همه جوره هوامو داشت و دلسوزم بود از وقتی باش اشنا شدم زندگیم عوض شد دور همه دخترارو هم خط کشیدم و موندم باهاش تا اینکه بعد از یک سال و نیم از دوستی تصمیم گرفتم باش سکس داشته باشم

یک روز ک خانوادش رفته بودن زیارت بهش گفتم بیا ببینمت دلم برات تنگ شده اونم بهم اطمینان داشت و چون اشنا بودیم همیشه می اومد خونمون.اون روز کلی اصرار کردم بلاخره اومدچون کلاس داشت راضی نمیشد اما بخاطر من کلاس و پیچوند و اومد.اول ک اومد تو خونه یکم نشستیم حرف زدیم دختر با دین و ایمونیه از این نزدیکی ها و این چیزا خوشش نمیاد.یکم نشستم پیشش بعد دست انداختم دور گردنش بعد بغلش کردم اون سعی در رد کردن من داشت اما من واقعا دلم میخواست باهاش سکس کنم نه فقط از رو هوس باتمام وجود می خواستمش باش حرف زدم یکم یکم قانعش کردم بغلش ک کردم بوی تنش مستم میکرد یک ادکلن خوش بو هم زده بود ک دیونم میکردبعد ازش خواستم راحت باشه و لباساشو در بیاره اونم با یک بلوزو شلوار نشست پیشم دستمو گذاشتم لای موهاش موهاش بلند بود تا باسنش خیلی هم خوشگل بو موهاش بدجور مستم کرد بوی تنش وقتی حرف میزد همه نگاهم به لباش بود ک چجور دلبری میکرد یک هو پریدو بوسم کرد ک از این شوکه بودن خارج بشم منم فرصت و غنیمت دیدم سفت تو بغلم گرفتمش و لبام و گذاشتم رو لباش.بعد یک دستموگذاشتم روسینش یکی دیگه اش رو رو باسنش و هی سینه و باسنش و میمالوندم.بعد گردنشو خوردم اونم خوشش اومده بود دیگه ممناعتی نمیکرد.بعد رفتم سراغ سینه هاش وای چه سینه هایی سفید نوکه سینه هاش صورتیوای که چقدر خوشگل ایستاده بودن یک سوتین صورت ی نازم تنش بود سوتینشو در اوردم چقدر سیناهاش ناز بود با دیدنش دیگه کیرم بدجور شق کرد.شروع کردم با حرص و ولع خوردن اینقدر خوردم ک دیگه دردش گرفته بود میگفت تروخدا ول کن دردم گرفت گاهی هم با دندونم نوک سینشو ک شق بود میکشیدم بیشتر اخ و اخوش در میومد اونم خوشش اومده بود سرمو به سینش فشار میدادیکم یکم اومدم پایین شکمشو نافشو لیس زدم و بوسیدم و خوردم بعد شلوارشو در اوردم حالا دیگه ل خت بودیم گرمایی تنش خیلی زیاد بود اینقدر بود ک انگار داشت تو تب میسوخت منم گرمم بود با چسبیدن بهش عرق میکردم مجبور شدم پتورو ز رو هردومون زدم کنار بعد شروع کردم به خوردن کسش واااااای عجب کسی داشت سفید و تپل چقدر ناز بود بدون یک مو تمیزو خوشکل حسابی هم داغ شده بود و خیس داشتم کسش و می خوردم ک صداش در اومد بود هی اخ و اوخ میکرد ناله میکرد کیرمو هی به کسش مالوندم بعد دو باره زبونمو گذاشتم توکسش و می خوردم با چچولش بازی میکردم بعد بلند شدم کیرمو دادم دستش باش بازی کن با اینک از قبل سکس نداشت اما خیلی قشنگ برام ساک میزد. اول گرفت دستش یکم تف زد به کیرم بعد با دستش بالا پایین کرد کیرمو بعد گذاشت تو دهنش لیس زد از خایه هام تا خود گیرمو بعد تند تند تو دهنش عقب جلو میکرد اینقدر این کارو کرد تا حس کرد حالا ابم میاد بلندش کرد خابوندمش دوست داشتم بکنم تو کسش اما چون دختر نتونستم برش گشتوندم و کونشو دادم سمت خودمبا اب کسش سوراخ کونشو خیس کردم بعد بوسیدمش و لیسش زدم حسابی خیس بود با دستم باش بازی کردم تا یکم باز بشه اخه بار اولش بود هم تنگ بود هم خیلی درد داشت یکم کیرمو کردم تو کونش خیلی دردش گرفت در وردم دوباره یکم گذاشتم توکنش چند بار اینکارو کردم تا یکم کونش باز شد بعد بایک فشار یک هو کیرم رفت تو کونش اینقدر تنگ بود ک حس کردم کیرم داره دو نصف میشه اما من تو اوج لذت بودم هی تند تند میکردم تو کونش اونم ناله هاش شد جیغ دیگه و التماس میکرد بسه درد داره. تا دودقیقه هی تو کونش محکم تلمبه زدم ک ابم ریخت توکونش بعد بسکه زیاد بود زد بیرون.اما این قشنگ ترین و بهترین سکسم با یک دختر بود. و می خوام بهش بگم بدجور عاشقشم و می خوامش.دوستش دارم به امید روزی ک همه جونا یک دختری مثل دوست دختر من گیرشون بیاد البته اینم بگم بعد اون روز تا الان دیگ باش سکس نکردم چون اون راضی به زنا نیست اون بارم با اصرار من بودمن چون دوستش دارم به عقایدش احترام میذارم و از همینجا میگم ک عاشقشم.
راستی اگر جایی غلط املایی بود ببخشید من زیاد فارسیم خوب نیست.

نوشته: mas0od

سلام اسم من رضا وبیست وهفت ساله و متاهل.داستانی رو که میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به 5 سال پیش و کاملا واقعی.اون زمان من یه پسر خیلی خیلی شهوتی بودم عاشق سکس کردن ولی اصلا موقعیتش برام پیش نیومده بود،خیلی دوست داشتم یه دوست دختر داشتم ولی خوب یه خرده خجالتی بودم وجرات نمیکردم که دنبال این کارا برم .من اون موقع دانشجوی یکی از دانشگاه های تهران بودم وهمزمان کارم میکردم ،پدر ومادرم شهرستان زندگی میکردن ومن معمولا میرفتم خونه خواهرم که تهران بود.

یه روز که داشتم درس میخوندم یه پیام عاشقانه برا گوشیم اومد،جواب ندادم دوباره فرستاد اول فکر کردم دوستامن برا این که مطمن بشم با گوشی شوهر خواهرم زنگ زدم دیدم یه دختره جواب داد،دست وپام گم کردم وسریع قطع کردم،دیگه شروع کردم به اس ام اس دادن اونم همینطور بعدشم بهش زنگ زدم اول خجالت میکشیدم باهاش صحبت کنم ولی کم کم که روم باز شد روزی دو سه ساعت باهاش حرف میزدم اول حرفای عاشقانه میزدیم ،به مرور که رومون باز شد برا همدیگه بوس میفرستادیم واز این جور چیزا.تا این که قرار شد من برم شهرستان واونم چون شهرشون نزدیک شهر ما بود اونجا درس خونده بود قرار شد بیاد اونجا همدیگه رو ببینیم،راستی یادم رفت بگم که اون دختره چطور به من زنگ زده بود،داداش بزرگ من همون دانشگاهی درس میخوند که اون دختره میخوند بر عکس من داداشم دوست دخترای زیادی داشت و به یکی از دوستاش شماره منو داده بود و گفته بود که منو اذیت کنه،اونم شماره منو به دوست دخترم که اسمش مریم بود داده بود.

خلاصه من رفتم شهرستان و داخل یه پارک باهم قرار گذاشتیم و مریم اومد وقتی من مریم دیدم دهنم اب افتاد یه دختر سفید ونسبتا تپل با باسنای گنده ،هیچ وقت یادم نمیره تو اون دوساعتی که پیش هم بودیم کیرم سیخ سیخ شده بود انگار تو این دنیا نبودم.اون روز گذشت ومن بعد از چند روز رفتم تهران و دوباره کارم شده بود شب وروز لاس زدن با مریم ،تا این که یه روز بعد از ظهر که بهش پیا م دادم اونم دیر جواب داد وقتی که من دلیلش پرسیدم گفت که حموم بوده.منم از فرصت استفاده کردم سر صحبت وباز کردم،از مریم پرسیدم که توحموم چکار میکردی اونم گفت که خوب خودم میشستم من بهش گفتم کاش منم باهات میومدم مریم گفت که اگه توباهام میومدی کار دستم میدادی ،این حرف وکه زد من خودم داشتم خراب میکردم ودیگه حرفای بین من ومریم شده بود از این حرفا .من بهش میگفتم اگه پیشت بودم کست میخوردم اونم همیشه به من میگفت کیر دراز .تا این که یه روز بهش گفتم مریم نمیشه با هم سکس داشته باشیم مریم گفت نه اخه من تو که خیلی از هم دوریم گفتم خوب باشه یا من میام اونجا یا توبیا ناگفته نمونه که خونه دوتا از خواهرای مریم تهران بود.تا خلاصه من هر روز به مریم اصرار میکردم که با هم سکس داشته باشیم اونم یه جوری تفره میرفت مسافت وبهونه میکرد ومیگفت اگه بیا پیشت باهات سکس میکنم خلاصه انقدر من اسرار کردم تا نتیجه داد.قرار شد مریم بیاد تهران خونه خواهرش و به خونوادش بگه که قبل از این که بیاد تهران یه سر بره شهر ما دنبال کارای دانشگاهش ،تو اون د وسه ساعت که مثلا دیرتر رسیده تهران با هم باشیم .مریم به خواهراش گفته بود که ساعت 8 میرسه ودر حالی که ساعت 5 تهران بود.فقط مونده بود مکان.منم که خونه خواهرم بودم و خواهرم رابطه خیلی خوبی با هام داشت از رابطه من ومریم خبر داشت منم یواش یواش از چند روز قبل بهش گفته بودم که میخوام مریم بیارم خونه اونا ،اول قبول نمیکرد ولی چون من و کاملا میشناخت ومیدونست که اهل خلاف نیستم،البته به خیال خودش قبول کرد که مریم بیارم خونه ولی به شرط این که خودشم باشه .منم با کلی التماس قسم خوردن و این که مریم روش نمیشه بیاد پیش تو راضی اش کردم که بره بیرون ورفت خونه یکی از فامیلا ،شوهر خواهرمم که سر کار بود ودیر میومد .

ساعت نزدیکای 5 بود که من رفتم ترمینال یادم اواسط شهریور بود و من رفتم دنبال مریم وقتی رسیدم منو از دور دید خیلی خوشحال شد ورفتیم به سمت درب خروجی .یه ماشین دربست گرفتم و سوار شدیم ورفتیم داخل ماشین مریم دست منو گرفته بود و وای که چه لذتی داشت منم فقط تو این فکر بودک که چطور مریم ببرم خونه که صاحب خونه نبینه خداییش خیلی استرس داشتم داشتم میمردم،نزدیک خونه که شدم با کلی ترس ولرز پیاده شدیم و وارد خونه شدیم منم همش فکر میکردم که هر لحظه یکی بیاد وما رو بگیره.وقتی وارد خونه شدیم در سریع قفل کردم رفتیم نشستیم رو مبل،بعد از چند دقیقه صحبت کردن به مریم گفتم که بریم رو تخت و اونم گفت که تو برو تا من لباسم عوض کنکم .بعد از چند دقیقه مریم اومد داخل وای ی ی چی میدیدم یه تاب سفید پوشیده بود با یه شلوار تنگ وروسریشم در اورده بود کون گنده اش افتاده بود بیرون تا چشم خورد بهش از خودم بیخود شدم کیرم داشت میترکید ،اومد پیشم نشست وشروع کرد به حرف زدن ومنم فقط چشم به پر وپاچه اش بود خلاصه بعد یه ربع گفتم مریم بیا پیشم دراز بکش اونم اومد و نمیدونم چی شد که این دیوونه ها لباش گرفتم شروع کردم به خوردن،اونم همینطور میخورد دستام بردم تو سینه هاش شزوع کردم به مالوندن عین پنبه نرم بودن وسفید یه دفعه دیدم کیرم گرفت منم داشتم از حال میرفتم سریع سوتین مشکی رنگش در اوردم من سینه ندیده که اولین بار بود سینه یه دختر از نزدیک میدیدم سینه اش کردم تودهنم تند تند میخوردم اونم اخ اوخش بلند شده بود وکیر منو میکشید میگفت قربونت برم کیر دراز من و با این حرفاش منو بد جوری حشری کرده بود،دستم بردم پایین وشرتش در اوردم داشتم سکته میکردم چی میدیدم؟یه کس سفید وتپل وگوشتی همین که دستم بهش خورد دیدم کیرم برد سمت کسش که تند تند ازش اب میچکید وخواست کیرم بزاره تو کسش که من خودم کشیدم عقب و گفتم نه میترسم پرده ات و پاره کنم و شروع کردم به خوردن کسش اونم داشت میمرد.دیگه طاقت نداشتم اون کون تپل وچاق و معطل کنم گفتم برعکس بخواب مریم گفت میخوای چکار کنی گفتم میخوام بکنم تو کونت گفت نه گفتم میخوا م بکنم مریم گفت بریم پایین تخت ومنم کفتم باشه انقدر محو کونش بودم کهحتی یادم رفت یه تشک بندازم زیرمون وهمون رو فرش شروع کردم اول کونش با دستا باز کردم ویه تف انداختم در کونش وای که چه حسی داشتم که میخواستم کون بکنم مریمم یه خرده بهم کمک کرد وکونش باز کرد منم اروم کیر درازم فرستادم تو که مریم یه خرده خودش وجمع کرد ومنم دوباره فشار دادم که مریم یه جیغ کشید وکیرم راحت رفت داخل وشزوع مردم به تلنبه زدن وای که چه حالی میداد موهاش گرفته بودم ومثل خر میکردمش اونم جیغ میزد که رضا بسه دیگه کشتیم ومنم بی توجه به اون تندتر میکردم خیلی جالب بود هر چی میکردمش انگار کیرم بی حستر میشد من بی حال تر داشتم میمردم اونم میگفت ولم کن جرم دادی منم خیس عرق شده بودم دیگه نزدیک بود ابم بیاد منم سرعت کردنم بیشتر کردم یه داد کشیدم وتمام ابم خالی کردم تو اون کون سفیدش وافتادم روش وچند دقیقه ای روش بودم واحساس ضعف شدیدی بهم دست داده بود ،مریم بلند شد رفت خودش شست وهمش از کون دردش شکایت میکردومنم داشتم از کمر درد وضعف میمردم یه ینیم ساعتی مریم پیشم خوابید بعد یه ماشین براش گرفتم اون رفت.حدود یک ماه بعد من دوستیمو با مریم قطع کردم ودیگه ندیدمش وبعد از اونم من هیچ دوست دختری نداشتم چند بار سعی کردم دوباره بهش زنگ بزنم ولی اون شماره اش وعوض کرده بود و دو سال بعدم من ازدواج کردم ولی الانم که دارم مینویسم هنوز تو کف مریمم اگه گیرم بیفته سختتر میکنمش.امیدوارم خوشتون اومده باشه.داستانم کاملا واقعی بود بدون کوچکترین دروغ.

نوشته: رضا

سلام به همه دوستهای عزیز شهوانی خاطره ای که میخوام بگم مربوط میشه به شب عید امسال منظورم خود عید نیست ماه اخر سال 90 .اخرای سال بود که طبق معمول با ماشین تو خیابونا بالا پایین میکردم تاازخجالت کیرم دربیام یادم رفت بگم اسمم رضاست قدم زیاد بلند نیست صورتم جذابه اینجوری که این جیگرایی که باهاشون بودم میگفتن راستو دروغ الله واعلم ولی هرچی نداشته باشم ولی زبونی دارم که همیشه کارسازبوده خوب برم سر اصل ماجرا همینجوری داشتم میچرخیدم دیدم دوتا دخمل جیگر که یکیشون موهاش بلوند بود دارن کنارخیابون مغازها رو نگاه میکنن تو این فکر بودم که یه دفعه سرمو بردم بیرون گفتم عسسسیسسسسم میدونی چیه یکیشون برگشت گفت چیه گفتم قراره جنگ بشه بیا باهم فرار کنیم .یه دفعه زدن زیر خنده همینجوری چند متریو دنبالشون رفتن تا بالاخره رضایت دادنو سوارشدن منم پامو گذاشتم رو گازو راه افتادم تو را شروع کردم کس وشعر گفتنو شماره یکیشونو که موهاش بلوند بود که خودشو نیلوفر معرفی کرد گرفتمو بعدش پیادشون کردمو رفتم خونه به عشق نیلوفر یه کف دستی زدم چون بدجور کف کرده بودم ندید بدید نیستم ولی هاتم همیشه بلاخره زنگ بهش شروع کردم مثل همه پسرا مخ طرفو زدن و قرار گذاشتیم فردا بریم دربند توی این بی بنزینی فرداش رفتم یه قلیون کشیدیمو یه دوری زدیمو رسوندمش خونه راستی توی بیرون رفتن فهمیدم خانوم مطلقه تشریف دارن که اوضاعو واسم شیرین کرد

بعد دوهفته کش مکش که من دوست دارمو کوس وشعر گفتنو این حرفا راضیش کردم که من دوست دارم بقلت کنم ببوسمت گفتم یه روز باید بیای پیشم اونم که خودش معلوم بود میخوای راضی شد که من بگم کی بیاد خونمون از شانس دایمینا پنج شنبه همون هفته از شهرستان اومدن تهران ولی رفتن خونه خالم .خالمم خانواده ماهم دعوت کرد گفت دورهم باشیم منم دیدم مکانم ردیف شد زنگ زدم به نیلوفر کفتم بااینکه الکی میگفت نمیشه راضیش کردم پنج شنبه شداونا رفتن من موندم ساعت حدود 4بود زنگیدم نیلوفر گفتم همه چی حله بلند شو بیا که کفت نه تو بیا دنبالم رفتم نزدیک محلشون که خیابون قزوین بود اومد سوار شد اومدیم نزدیک خونمون که گفتم بقیشو خودت بیا تو محل تابلو نشیم من رفتم خونه وبعد چند دقیقه اومد تو من واسش درو واگذاشته بودم اومدم تو درو بستم اومدیم تو پذیرایی تا اومدتو ازپشت گرفتنش تو بقلم از پشت لپای کونشو شروع کردم مالیدن که الکی میگفت رضا نکن بعدش روسریشو دراوردم وای من عاشق زنای مو بلوندم شروع کردن لباشو خوردن از رومانتو سینهاشو مالیدن اخ بااینکه سینه هاش شل بودن ولی چه حالی میداد شروع کردم به لخت کردنش سوتینش مشکی بود باشورتش ست بود پوستشم سفید بود همونجا ابم نزدیک بود بیاد دوباره لباشو خوردم اونم هم راهین میکرد بعدش رفتم پایین از روی شورت کسشو خوردت گازش میکرفتم بعدش شورتشو دراوردم اخ چه کوسسی بود چوچولشو گذاشتم تو دهنم میک میزدم نیلوفر به خودش میپیچید ولی هیچی نمیگفت بعضی وقتا اخ اخ میکرد میکفت یواشتر.........اگه دوست داشتین بگین بقیشم بنویسم که دوستشم بعدها چجوری بکارش گرفتم راستی دوستان شهوانی دروغی نگفتم قضاوت باشما منتظر نظرات شما هستم .بای

نوشته: هیچکس

سلام من یه پسر 29 ساله هستم
تا بحال نویسندگی نکردم و قصدم از نوشتن این داستان نوشتن یه داستان زیبا نیست و صرفا میخام یه قسمت از داستان زندگیمو براتون تعریف کنم.
این داستان خزئیات سکسی ندارد.

از زمانی که به سن بلوغ رسیدم خیلی دوست داشتم دوست دختر داشته باشم و سکس کنم ولی هیچوقت جور نمیشد. در واقع من دنبالش نمیرفتم، دبیرستان که بودم بیشتر بچه ها دختر بازی میکردن ولی من نه. چون هم یه کم مغرور بودم هم کلا اعتماد بنفسم کم بود، خلاصه آقا همینجوری گذشت و من تو کف بودیم تا اینکه رفتم دانشگاه. من اهل شیرازم و همون شیراز هم دانشگاه قبول شدم. وقتی وارد دانشگاه شدم خیلی دختر دورو برم بود ولی من هنوز همون مشکل اعتماد بنفس و غرور رو داشتم و نمیتونستم با هیچکدوم ارتباط برقرار کنم، یعنی در واقع ارتباط هم داشتم، مورد توجه خیلی از دختر ها هم بودم ولی هیچوقت نمیتونستم یه رابطه رو زیاد کنم و با کسی خارج از دانشگاه ارتباط داشته باشم چه برسه به سکس.
سال دوم دانشگاه که بودم یه روز سر کوچمون با یکی از دوستام وایساده بودم که دوتا دختر رد شدن و به ما حسابی حال دادن، دوستتم گفت معطل نکن بزن بریم دنبالشون شماره بدیم، خلاصه بگم راه افتادیمو بالاخره من از صدقه سر اون دوستم یه دوست دختر پیدا کردم. حساب کنید وقتی بهش شماره دادم نیم ساعت بعد زنگ زد و بعد از سه روز اومد خونمون و رابطه جنسی من در سن 20 سالگی تازه شروع شد. اون موقع دختره 16 سالش بود و حسابی داغ بود و جثه درشتی داشت و برای من که حسابی تشنه بودم کم نمیاورد. هفته ای 3-4 روز میومد خونمون و حسابی حال میکردیم. اون زیاد خوشکل نبود البته زشت هم نبود و برای من که حسابی تو کف بودم خوب بود و خوب سکس میکرد، از پشت میداد و من خر کیف بودم ولی همیشه خلا عاطفی داشتم. دوست داشتم یه دوست دختر داشته باشم که همه چی تموم باشه، در واقع اونو فقط واسه سکس میخاستم و از هیچ لحاظی نمیپسندیدمش و همیشه تو کف هم کلاسی هام بودم و تا آخر دانشگاه هیچوقت نتونستم با یکیشون یه رابطه جدی تر برقرار کنم. اونا یا تریپ ازدواج بودن یا اینکه من انقدر ناشی بودم که همون اول کار میپریدن چون من همون روز اول دوم میخاسم سریع برم سر اصل مطلب.

خلاصه بعد از گذشت دو سال دانشگاه تموم شد و دوست دختر من هم با خانواده رفتن یزد و من دوباره تنها شدم. آقا نه اینجوری تنها شدما تو کف مونده بودم همچین که دیگه گریه ام گرفته بود، هی میگفتم ای خدا یعنی یه دختر نیس با ما دوست بشه؟! آخه چرا؟!
به همین ترتیب تقریبا 3-4 سال گذشت و من عرضه دوست دختر پیدا کردن نداشتم تا اینکه تو محل کارم با یه دختر آشنا شدم اون خیلی گرم و خودمونی بود انگار خدا برام فرستاده بودش، تمام معیارهایی رو که میخاستم داشت، خوشکل، خوش اندام، تحصیل کرده و از همه مهمتر مغرور و از خود راضی نبود و برام کلاس نمیذاشت. الان 3 سال هست که ما با همیم و سکس بسیار خوبی داریم، همیشه سکس برامون تازگی داره و هیچوقت تکراری نمیشه. اون از هر لحاظ مخصوصا از نظر عاطفی خیلی با من جوره و من حسابی راضیم و خدا رو شکر میکنم.
زندگی هر آدمی خیلی جزئیات داره که بطور کامل قابل توضیح دادن نیست ولی من در کل در همه جنبه های زندگی به این نتیجه رسیدم که هر چیزی رو باید خدا بخاد، چه از نظر کسی خوب باشه و چه بد. هر چیزی رو از خدا بخایید و اون به موقعش بهتون میده.
ببخشید اگه داستان خیلی واقعی بود و جزئیات سکسی نداشت، من زیاد استعداد نوشتن خزئیات رو ندارم، سخته. ولی با داستان های سکسی اینجا چه راست و چه دروغ حال میکنم و تحریک میشم.
یه درخواست هم از بچه های شهوانی دارم که به گی ها توهین نکنن و اجازه بدن هرکی هرجور دوست داره حال کنه، اونا رو هم خدا آفریده. حالا هر جور دوست دارین.
مطالب بالا تجربه و درک شخصی بود پس اگه خوشتون نیومده به بزرگی خودتون ببخشید من از اولش گفتم.
با آرزوی موفقیت

نوشته: یه نفر دیگه

سلام من هومن هستم وکیلم.میخوام خاطره اولین سکسمو با دوست دخترم واستون تعریف کنم.تقریبا چهار ساله با سولمازم و اونقدر دوسش دارم که جز اون چشمم دختر دیگه ای رو نمی بینه.ولی خاطره اولین سکسم باهاش که پرده شو هم زدم همیشه برام عشق آفرینه. برمیگردم به چهار سال پیش. اون روزی که کاملا اتفاقی صحنه سکسم باهاش جور شد. طبق معمول هر روز از دادگاه اومدم بیرون و زنگ زدم به سولماز.گوشی رو باز کرد ولی جواب نداد خوب گوش کردم دیدم صدای استادش میاد فهمیدم کلاسه.بلافاصله یه فکر قشنگ به ذهنم رسید سورپرازش میکنم!!!
فورا رفتم یه دسته گل خوشگل براش گرفتم و رفتم یکم اونورتر پارک کردم و منتظرش شدم. به ساعت نگاه کردم دیگه وقت تعطیلی کلاسشون بود ده دقیقه بعد دیدم با دوستاش از در دانشگاه اومدن بیرون.هنوز منو ندیده بود یواشکی از پشت سر خودمو بهش رسوندم و از پشت دسته گل رو گرفتم جلو صورتش و گفتم: نفس من خسته نباشه....اولش ترسید و جا خورد وقتی دید منم خنده رو لباش نقش بست (میمیرم واسه اون خنده هاش)
- هومن.... ترسیدم!!
-عزیزم خواستم سورپرایزت کنم ماشینو اونجا پارک کردم بریم؟
جاتون خالی دوستاش با چه حسادتی داشتن سولمازو منو دسته گلو نگاه میکردن!! خلاصه رفتیم سوار شدیم و بردمش یه رستوران شیک واسه نهار.بعد نهار بهش گفتم سولی بریم خونه من یکم باهم باشیم؟ لبخند قشنگی زدو گفت باشه.
من خودم خونه دارم شمال تهران و مجردی زندگی میکنم.رفتیم خونه. 2تا لیوان مشروب آوردم و بسلامتی هم خوردیم. کامل نگاش میکردم چه اندامی داشت....آروم بغلش کردم و یه لب ازش گرفتم..ای خدا من چقدر ای دخترو دوسش دارم....آروم آروم لباسشو از تنش در آوردم اصلا مقاومت نکرد چون هم دوستم داشت هم مطمئن بود عاشقشم. دستمو از زیر سوتینش رسوندم به سینه هاش و مالیدم بعد سوتینشو در آوردم و شروع کردم به خوردنشون.بهش گفتم بریم اتاق خواب؟ گفت باشه. بلند شدیم و دستشو گرفتم رفتیم اتاق خوابم.نشوندمش رو تخت و خودم لباسهامو در آوردم داشت نگام میکرد کیرم حسابی شق شده بود شورتمو هم در آوردم با دیدن کیرم ذوق کرد.... وای هومن.... چه بزرگه!!! گفتم مال توست نفس هومن...
بعد کامل لختش کردم شورتشو در آوردم وای چه کوسی داره....دیگه نتونستم خودمو نگه دارم پاهاشو باز کردم باانگشتام لای کوسشو باز کردم و زبونمو دادم توش. یه آه بلندی کشید شروع کردم به لسیسدن کوس و چوچولش...زبونمو میکردم تو کوسش و توش میچرخوندم سولماز دیگه تو خودش نبود...وای خدا کیرم داشت منفجر میشد نگاش کردم اصلا تو خودش نبود گرمی مستی و شهوت هردومونو از خود بیخود کرده بود! چند تا لب ازش گرفتم و پرسیدم سولی پرده داری؟ گفت آره.
-سولی دارم میمیرم کوستو نکنم میمیرم
- هومن.... قول بده باهام میمونی؟
- معلومه که قول میدم. تا آخرش باهاتم
دیگه امون ندادم.انگشتمو کردم تو کوسش و یکم باهاش بازی کردم تا یکم باز شه.یه تف انداختم رو کیرمو حسابی خیسش کردم پاهاشو دادم بالاو آروم کیرمو گذاشتم دهانه کوسش و آروم یکم هلش دادم توش. عین برق گرفته ها رفت هوا..
- سولی جان عشقم نترس...الان میزنم تموم میشه
دوباره پاهاشو دادم بالا و این دفعه با تمام توانم کیرمو کردم تو کوسش. فشارش دادم تا تهش رفت توش... سولماز یه جیغ بلندی کشید که فکر کردم الان همسایه ها خبر دار میشن.دراز کشیدم روش و لباشو کرفتم دهنم و شروع کردم به تلمبه زدن.... حیوونکی گریه میکرد بادستام اشکاشو پاک میکردم ولی کیرمو بیرون نمیکشیدم و همچنان تلمبه میزدم.. یه دفعه دیدم لرزید و ارضا شد با دیدن این صحنه منم آبم اومد بیرون کشیدم کیرمو ریختم رو سینه هاش. یه نگاه به کیرم کردم خونی بود بعد کوس سولمازو نگاه کردم اونم خونی بود بله من پردشو زده بودم....
الان 4ساله باهاشم. کمش هفته ای 2بار میکنمش.دیگه تصمیمم کاملا جدیه. میخوام بازم سورپرازش کنم و ناغافل با خانوادم برم خواستگاریش.خیلی دوسش دارم. خیلی.... تمام سعیمو میکنم خوشبختش کنم.

نوشته:‌ وکیل

سلام من امیر هستم ۱۹سالمه دانشجوی مهندسی دردانشگاه ملی بندرعباس زیاد سرتونو درد نمیارم ومیرم سر اصل مطلب من ی دوست دختر داشتم ک ازدوران دبیرستان باهم دوست بودیم اون خیلی منودوست داشت و هرچی میگفتم قبول میکردمن تا اون موقع ۲سال بود که باهاش دوست بودم وراجب سکس هم باهاش حرف نزده بودم ی روز تنها نشسته بودم وخیلی حشری بودم دیدم گوشیم داره زنگ میخوره ،بهله دوست دخترم یلداست گوشی رو جواب دادم بهم گفت امروز وقت داری بریم بگردیم گفتم ،کجا دوست داری بری عشقم گفت:بریم تو بازار یکم خرید دارم بعدش میریم پارک گفتم باشه گفت پس ساعت ۶بیا دنبالم من آماده شدم و ساعت ۶شد رفتم دنبالش خیلی شیک کرده بود بعد سوار ماشین شد رفتیم به طرف بازار ،رفتیم خرید کردیم بعد رفتیم پارک توی یه کافه نشستیم و ی قلیون سفارش دادم قلیون کشیدیم و طرفای ساعت ۱۱شب قرارشد برسونمش خونه رفتیم به طرف خونشون که فهمیدم کسی خونشون نیست ،بهم گفت کسی خونمون نیست میتونی شب پیشم بمونی منم مونده بودم خونرو چطوری بپیچونم گفتم باشه زنگ زدم خونه گفتم دوستم تنهاست من شب پیشش میمونم بعد رفتیم تو خونشون بعد یلدارفت تو اتاقش که لباساشو عوض کنه منم رفتم ی آبی ب صورتم زدم دیدم یلدا از اتاق اومد بیرون ی لباس نازک پوشیده بود سینه هاش تقریبا معلوم بود ب روی خودم نیاوردم دیدم ی شیشه تکیلا دوبل رو اپن آشپزخونه س بهش گفتم کسی تو خانواده شما مشروب میخوره گفت بابام گاهی اوقات میخوره گفتم میشه ماهم بخوریم اون تاحالا مشروب نخورده بود خلافش فقط قلیون بود شیشرو باز کردم و خوردیم بعدازاینه مست و پاتیل شدیم یلد افتاد رومن بلدنش کردم بردمش تو اتاق رو تخت گذاشتمش خودمم افتادم رو تخت من حشری بودم به خودم جرأت دادم تو حالت مستی ی لب ازش گرفتم دیدم چیزی نمیگه و لبمو مک میزنه بعداز لب گرفتن لباساشو دراوردم شروع کردم ب مالیدن سینه های سفیدش ک خیلی بزرگ بود تمام بدنشو باولع خوردم بعد بهش گفتم حالا نوبت توإ اونم شلوارمو دراورد و کیرمو گرفت تو دستش وای چ دستای لطیفی شروع کرد ب خوردن کیرم کیرمو تا ته کرد تو دهنش وقتی خوب کیرمو خورد بهش گفتم از عقب راه داره گفت چرا که نه عشقم هرچی تو بخوای برگردوندمش یکم کرم زدم سر کیرم و کردم تو کونش چندتا تلمه زدم آهش دراومد آهش تبدیل شد ب جیغ کشیدن جلو دهنشو گرفتم و بازم تلمبه میزدم بعد از ۱۰دقیقه درش اوردم و اون نمیخواست از کوس بده فعلا بعد من با کلی خواهش راضیش کردم سر کیرمو بکنم داخل چند بار سرکیرمو کردم داخل و دراوردم چندباردیگه این کارو کردم اونم خوشش اومد مث این که ارضاشده بود برگردوندمش دوباره بکنم تو کونش دستمو کردم تو کسش یکم از ابشو زدم سر کیرم کردم تو کونش لامصب انقد لیز بود که همون اول راحت رفت تو داشتم کونشو میزاشتم با انگشت اشاره هم کسشو میمالوندم بعد از ۲۰دقیقه دیگه داشت آبم میومد کیرمودراوردم کردم تو دهنش آبمو تا ته خالی کردم تو دهنش بعدازحال رفتم افتادم تو تخت کیرم لای پاش بود و تاصب خواب رفتیم حدود ساعت ۵صب بود که بیدارشدیم وباهم رفتیم حموم بعد اومدیم بیرونو من رفتم ۱۵سیخ جیگر گرفتم و باهم خوردیم این اولین سکس من بود و حالا علاقمون به هم بیشتر شده امیدوارم همه زندگی و عشق خوبی داشته باشن بازم براتون داستان مینویسم

نوشته:‌ امیر

سلام من ارمان بیست یک ساله هستم دوست دخترم ارزو نوزده ساله هست این موضوع بر میگرده به هفت ماه پیش,
ما یه دوستیه خیلی معمولی داشتیم در حد لب , مثل همیشه شب به هم اس میدادیم که ارزو گفت فردا میای خونمون کسی نیست
من گفتم نه عزیزم یهو یکی میاد ابرومون میره بدبخت میشیم ,
گفت بابام بار برده نمیاد زنگ زدم بهش , بابای ارزو ماشین سنگین داشت یه ادمه چهل ساله که خیلی قیافش ترسناک بود ,
خلاصه من قبول کردم که برم یهو ارزو اس داد : فردا اومدی کارای بد نمیزارم بکنیا , همین که اینو گفت ذهنم رفت طرفه اینکه باهاش رابطه داشته باشم گفتم ارزو ریسک کنم بیام بعدم هیچ کاری نکنیم ,
گفت خوب باشه فقط فردا در اختتیاره تو هسم ,
انگار از خداش بود
فرداش ز زد گفت کجایی گفتم منتظرما منم تاکسسی گرفتم زود رفتم ,
رسیدم دمه درشون دیدم درشون باز گذاشتته رفتم داخل دیدم با چادر اومد که در رو قفل کنه ا, با خودم گفتم اه بازم لب , رفتیم داخل رو تخت نشسته بودم اومد چادرشو در اورد نشست تو بغلم دستشو انداخت دوره گردنم بوسم کرد , انگار اشتباه کرده بودم با یه شرت کوتاه با کرست بود من دیگه نمیدونسم چی بگم یه لحظه شکه شدم , شروع کردیم لب گرفتن یه رب لب گرفتیم رفتم سراغه پستوناش خیلی سفید بود اما احساس میکردمم زیادی بزرگه همینطور داشتم میخوردم که گفت بسه ارمان بزرگ میشه , گفتم بزرگتر از این تو گفتی امروز ماله خودتم پس حرف نزن ,
همینطور که میخوردم دستمو از رو شکمش کشیدم بردم زیره شرتش گفت ارمان نه اونجا نمیخام گفتم ارزو قول دادی ماله من باشی لطفا دیگه چیزی نگو ,
شرتشو در اوردم دیدم بهبه صاف کرده برا من شروع کردم با دست ممالیدن دیدم خیسه خیس شد گفتم بیجنبه چی شد همین من که هیچ کاری نکردم ارضا شدی ,
گفت حالا خودتو میبینم اومد لبااسامو در اورد رفت سراغه کیرم شروع کرد خوردن منم سینهاشو با دست فشار میدادم واییی چه حالی میداد سه دقیقه گذشت ابم اومد همشو هم خورد گفت دیدی تو که بدتر از منی گفتم بزار سری دومی خوب میشه , رفتم باز سراغه کسش واقعا کس تپله خوشکلی بود عینه خودش داشتم همینطور میخوردم هرچی خوردم ارضا نشد خسم شد گفتم بسته گفت ارمان دیدی کم اوردوی گفتم اره کم اوردم , رو چاردستو پا بشین انگشتمو با ابه دهنم خیس کردم کردم تو کونه تپلش یه جیغ زد همینطور در اوردم کردم تو دیدم خیلی راحت میره انگشته دو انگشتی شروع کردم وقتی انم دیدم راحت میره داخل کله کیرمو اروم کردمم داخل دیدم بیچاره از درد داره میمیره هیچی نمیگه همینطور یواش یواش کردم داخل بعد شروع کردم تلنبه زدن وای کونه خیلی تنگو داغی داشت ,
همینطور میکردم گفت ارمان داخل نریزی ابتو گفتم باشه اما یهو ابم اومد تا ته ریختم داخل افتادم از خستگی اومد روم گفت نامرد چقد امروز حرف گوش نکن شدی , شروع کرد گردنمو خوردن , یهو نگای گوشیم کردم گفتم اخ ارزو ساعت نه شده گفت ایبی نداره اینا داوازده میان گفتم ز بزن ز زد گفتن یازده میایم ساعت نه بود من از پنج اونجا بودم ,
گفتم به باباتم ز بزن گفت نه اون امروز که هیچ فردام نمیاد , همینطور تو بغله هم بودیم که یهو صدای ماشینه باباش اومد گفتم ارزو ماشینه بابات نیس گفت نه چقد تو ترسو هسی الان ز میزنم ببینم کجاس ز زد گفت پشته در هسم , وای چشتون روز بد نبینه داشتم سکته میکردم از ترس گفتم زود بپوش درو باز کن من میرم زیر تخت اون زود پوشید رفت درو باز کنه منم زود لباسمو پوشیدم میخاسم برم زیر تخت دیدم جا نمیشم خیلی کوتاه بود رفتم پشته پرده کمد دیواری بود اما در نداشت , یهو باباش اومد تو صداشو که میشنیدم از ترس حالم یه جوری میشد ,داشت با ارزو حرف میزد اینقد ترسیده بودم نفهمیدم چی میگه , یهو دیدم ارزو اومد تو درو قفل کرد به من گفت بیا بیرون گفتم بیا با اشاره گفت نترس گفتم میخام درس بخونم نمیاد گفت وقتی خابید راحت برو هی کتابو ورق میزد محکم , یهو باباش اومد پشته دره اتاق گفت درو باز کن اون لحظه رو هیچوقت یادم نمیره به خدا گفتم این باره اخره خودت نجاتم بده , ارزو درو وا کرد گفت چیه بابا میخام بخونم گفت این پیام خارجی اومده رو گوشیم یعنی چی.
معنیشو گفت زوددرو بست ساعت یازده شد باباشم بیدار بود هنوز گفتم الان داداشات با مامانتم میان گفت بهتر , من نمیدونسم چی میگه اس داد ابجیش گفت ارمان خونس بابا هم اومده تو سالنه اصلا باورش نمیشد من اونجا باشم , خداروشکر داداشاش دبستانی بودن ,
خلاصه مامانش اینا اومدن ابجیش زود اومد داخل درو قفل کرد اون داداشش میگفت باز کن برا ارزو شکلات اوردم زود باز کرد درو بست ابجیش منو که دید گفت نترس دااداش خودم درسش میکنم , مامانشم اومد پشت در گفت ارزو باز کن کارت دارم هرچی گفت باز کن نکرد گفت میخام بخونم ابجیش گفت راس میگه بزار بخونه ,
خلاصه ساعته یک من بعد از اینکه همه خابیدن چادر انداختم رو سرم رفتم بیرون , بعده اون دیگه نرفتم ,

نوشته: آرمان

سلام. اسم من علیرضا و 17 سالمه . داستانی که می نویسم مال پارساله. اون موقع که 16 سالم بود راستش زیاد دنبال دخترا نبودم چون حوصله منت کشی نداشتم البته عرزش رو هم نداشتم. اما بریم سراغ داستان. یه روز که از باشگاه برمی گشتم با دوست خیلی صمیمیم (خونمون تو یه مجتمع) تو این مجتمع ها که میدونید چطوریه. به هر دو طبقه یه پارکینگ تعلق میگیره ولی اگه طبقه ای که با شما شریکه ماشین یا موتور نداشته باشه پارکینگ فقط مال شماس. داشتم می گفتم با دوستم که میومدیم یه دختر توجه منو جلب کرد . دوستم گفت اینو میشناسی ؟ گفتم نه . گفت یه مدت باهام دوست بوده ولی الان بهم زدیم . منم که بدم نمیومد تورش کنم از دوستم خواهش کردم که شمارشو بهم بده اول قبول نکرد ولی بعد که اصرار کردم راضی شد. تا خونه فقط به اون فکر میکردم وقتی برگشتم بهش اس دادم و فهمید که شمارشو از کجا آوردم . خلاصه بعد از اینکه باهاش آشنا شدم گفت اسمم مریمه (بعدا فهمیدم دروغ گفته) و 16 سالمه . خونشون چند ماهی میشد که اومده بود تو مجتمع ما.بعد از چند روز اس بازی بهش پیشنهاد کردم سر قرار بیاد ولی گفت نمیزارن از خونه بیرون بیامو از این حرفا .

روز بعدش ازش خونشونو پرسیدم و رفتم جلو ساختمون اس دادم بیا بیرون چند دقیقه ببینمت. بعد از چند دقیقه که اومد دیدمش آب از دهنم راه افتاد . یه مانتو تنگ با شلوار جین تنگ تر . چون مجتمع خیلی شلوغ بود نمی تونستیم یه جا وایسیم چون مارو میدیدن یکم را رفتیم و صحبت کردیم . گفت به مامانم گفتم میرم پایین کتاب یکی از همکلاسی هامو بهش بدم. همینطور که داشتیم حرف میزدمیم یهو راشو کج کرد من تازه فهمیدم یکی از همسایه ها داره میاد منم رامو کج کردم ولی مریم اس داد که من دیگه باید برم ببخشید عزیزم بوس . من که از این اس هم ناراحت شدم هم بخاطر بوسی که فرستاده بود خوشحال شب جواب اساشو ندادم بعد که فهمید ناراحت شدم گفت معذرت میخوام دفعه بعدی کلید پارکینگ میارم بریم اونجا . من که تو کونم عروسی بود جوابشو دادمو قرار شد چند روز بعد برم پیشش. (پارکینگشون فقط مال خودشون بود)

بالاخره روز موعود فرارسید. وقتی رفتم در پارکینگ روی هم بود . درو که باز کردم چیزی ندیدم چون رو به ته تاریک می شد. رفتم تو درو بستم گوشیمو درآوردمو چراغشو زوشن کردم دیدم ته پارکینگ به دیوار تکیه زده و با ناز داره منو نگا میکنه من جلو رفتم دستشو گرفتم و و بابت جواب ندادن ایاش معذرت خواهی کردم . بعد همدیگرو بغل کردیم . بهش گفتم قرارمون که یادته گفت آره (قرار بود وقتی رفتیم توی پارکینگشون بوسش کنم ) همین که آره رو گفت لبمو چسپوندم به الاش و شروع کرردم لب گرفتن . قلبم تند تند میزد و اونم صدای نفساش میومد که تند شده بود به چند دقیقه لب گرفتن یکم عقب رفت و گفت بسه عزیزم دیگه بریم. بعد از اون روز 3 4 بار دیگه پیشش رفتم و کم کم لب گرفتنا با مالیدن سینه و باسنش همراه شده بود. دفه بعدی که رفتم پیشش وقتی رفتم تو دیدم نیستش کمی که وایسادم اومد تو و درو بست . خیلی خوشگل شده بود سریع چسپوندمش به دیوار و شروع کردم به لب گرفتن اونم همکاری میکرد. کم کم که داشتم سینه هاشو میمالیدم (واقعا کوچیک بود ) دکمه هی مانتو شو باز کردم اونم هیچی نمیگفت بهد دستمو از زیر تاب نارنجی خوشگلش داخل بردم چون هوا سرد بود و دستم یخ زدو بود تا دستم بهش خورد خودشو غقب کشید گفت راحتی عزیزم . گفتم حالا مگه چی شده نمیشه از زیر لباس بمالم گفت باشه ولی دستت یرده دیگه نذاشتم ادهمه حرفشو بزنه و شروع کردم لب گرفتنو مالیدن سینه های کوچیکش . تابشو دادم بالا و از نوکش یه گاز زدم که یه آخ کوچیک گفتو سرمو بالا اوورد یه بوس از لبام کردو گفت دوست دارم ولی خواهش میکنم کمر پایین تر کاری نداشته باش منم خندیدم و شروع کردم به خوردن سینش اونم شل شده بود و داشت حال می کردم همینطوری داشتم ادامه میدادم که بهش گفتم مریم جون نمیشه از پشت بزارم . خوشو عقب کشید و گفت نه گفتم آخه چرا من که اینطوری حال نمیکنم . دستمو گرفت گفت این کار منو آزار میده تو اینو دوست داری ؟ تو اون لحظه منم احساساتی شدم و گفتم نه . بعد لباسشو مرتب کرد یه بوس دیگه از کردم و نوبتی از پارکینگ خارجح شدیم . وقتی رفتم خونه بهم اس داد علیرضا یکی از همسایه های فضول مارو دیده تهدیدم کرده اگه دوباره منو با تو ببینه به مامانو بابام میگه . منم که نا امید شده بودم تا چند روز بعد از اون بهم اس دادیم بعد چند روز گفتم میشه ببینمت دوباره گفت میدونی که نمیشه . بعد دیگه رابطمون کم رنگ شد و دیگه اس نمیدادیم به هم . از اون موقع تا حالا باکس دیگه رابطه نداشتم. (از دوستان معذرت میخوام که داستانم مسه داستانای دیگه کس شعر نبود که طرف جنده باشه و یا یک اشاره کسشو هوا کنه واست )

نوشته:‌ علیرضا

سلام داستاني كه من امروز ميخوامتعريف كنم بر ميگردد به چهار ماه پيش
من با پسري دوست بودم اون رفيقم اسمش امير بود مغازه هم داشت ، منم مثل اين بي خانمانا هميشه دم مغازه او پلاس بودم. همسايه مغازه امير كتاب فروشي بود كه مدتها دنبال يه شاگرد دختر ميگشت، تا اينكه اون شاگرد اومد و اونجا مستقر شد، من بار اولي كه دختررو ديدم خيلي مهرش به دلم نشست تا اونجايي كه ميخواستم برم خواستگاريش اما يه چيزي از درون ميگفت پسر تو هنوز كيرت به كس ماليده نشده آخه چه زني چه كشكي تا اينكه با دختره طرح رفاقت ريختم و مخشو ريختم تو فرغون.با دختر دوست شدم اسمش هانیه بود. مرضه دختر گرم مزاجي بود اهل حال بود، بعد از يك هفته كه براشش خرج كردم و گفتم كه ميخوام بگيرمت گفت بغل ميخوام منم مثل ديوونه ها بغلش كردم گفت بوس ميخوام منم بوسش كردم

تا اينكه يه روز اوم خونمون يعني دعوتش كردم خونه خالي تا يه حالي قبل ازدواج بكنيم اونم راحت و بي چون و چرا اومد، من گفتمميخوام زود بمالم لاش و تمومش كنيم جاتون خيلي خالي بود اونم هماهنگ بود گفت باشه، من لباساشو درآوردم سينه هاش مثل هلو چشمك ميزد واي الان يادش افتادم كيرم داره ميتركه حسابي ماليدم و گذاشتم لاي سينه هاش اونم اين كيرمو بالا پايين ميكرد و ميماليد به سينه هاش. بعد لخت لختش كردمو نوبت اون بود كه لباساي منو دربياره، اونم لباسامو دراورد و كيرمو گذاشت تو دهنش انگار صد سال ساك زن بوده همچين اين كيرمو ساك ميزد كه داشت آبم ميومد. حسابي مالوندمشو كيرمو گذاشتم لاي پاهاش اونم حسابي كسش خيس شده بود و خودش كيرمو با دست گرفت و گذاشت لاي كسش حسابي مالوندم اما حال اساسي نميداد ولي يه نگاه به من كرد و گفت ميخواي بكني توش گفتم اره گفت من كسم حلقويه بكن تا تهش، منم جو زده شدم و محكم كردم تو كس نرمو گرمش اونم جيغ ميزد من محكم تر ميكردم اون جيغ ميزد داد هردومون تو آسمون بود واي چه حالي ميداد من تنتند كيرمو تو كسش هل ميدادم اونم حال ميكردو خودشو محكم به من ميزد تا كير كلفتم تو كسش جا بشه واي انقدر زدم تو كسسش تا آبم داشت ميومد اونم گفت همشو ميخوام بخورم من تا آبم اومد در آوردم و كردم تو حلقش تمام آب كيرمو بدون اينكه بياد بيرون خورد بعد يه ليس كشيد به تمام كيرم واي من داشتم ميمردم ولي اون هنوز حشري بود با اينكه حال نداشتم ولي اونروز 4 دست ديگه كردم از كونم كردم بزي كردم سگي كردم شتري كردم ولي هيچي مثل اون دفعه اول كه كسشو جر دادم نبود.
مرسي
عليرضا

میدونم قراره کلی فحش بخورم اما عین واقعیتو میگم.
2 سال پیش من یه شرکتی داشتم که واحد بغلیم آرایشگاه زنونه بود، یه روز یه دختر چادری دیدم تو راه پله نشسته منتظر آرایشگا باز بشه، بهش گفتم بیایید داخل تا اومدن شمام برو ، خلاصه اومد داخلو نیم ساعتی بود تا آرایشگا باز شد و رفت، هی تو دلم میگفتم عجب استایلی داره کونش کردنیه!! چند روز بعد ظهر موقع خواب تلم زنگ میخورد جواب دادم خودشو معرفی کرد گفت نازی هستم اونروز اومدم.... خلاصه گفت ازت خوشم اومده کی میای دفترت منم کیرم راست گفتم همینجام اومدم. از خونه تا دفترو نمیدونم چطور رفتم، رفتم جلو در بود اومدیم داخل چادرشو درآورد نشستیم صحبت کردن، منم از بیکسیو تنهایی و شکست عشقی گفتم بچه خام شد با دروغام، 2 ساعتی باهم بودیم ک باید میرفت، خدافظی و حسرت یه کون....
شب اس داد گفت ۲ بهمن تولدمه یعنی فردای اونروز، بعد فک کردم از این تیغ زنهاست، گفت فردا هرچی من گفتم باید انجام بدی، رفتم تو فکر که مثلا چی!!!! گفت گاگول بازی در نیار، 2 زاریم افتاد منظورش سکسه، آقا دل تو دلمون نبود این کیره راست انفجاری، فرداش برف میومد شدید سرد، تو دفتر پتو ردیف کردم و بالش، صبح اومد دفترم نشست روم رو صندلی. لب بازی انقد لب خوردیم ک آب دهنمون تموم شد. آها اینم بگم ک میگفت تاحالا نداده ولی مث سگ دروغ میگفت . خلاصه لباساشو در آورد منم لخت شدم کیرمو دادم دستش شروع کرد به ساک زدن تا ته میخورد و میمکید حرفه ای بود، منم با سوراخ کونش بازی میکردم، نزدیک بود آبم بیاد از دهنش کشیدم بیرون، قنبل کرد تف انداختم سوراخش سر کیرم ب راحتی رفت توش شروع کردم تلمبه زدن، تنگ نبود اما بلد بود حال بده، بعد کلی تلمبه زدن آبمو ریختم تو سوراخش بیحال شدم، کیرمو شستم، اون روز 3 بار سکس کردیم، خلاصه روز 4 ام 5 ام از کون دادنش فیلم گرفتم به رفیقام نشون دادم بلوتوث کردم یکی از رفیقام بهش گفت بیا این فیلم ازت داره و باید به منم بدیو از این حرفا، دیگه. بماند ک میخواست شکایت کنه و راضیش کردیمو دوباره دوس شدیم، ولی تو اون مدت بجز من به 3 تا از رفیقامم کون داده بود، تازگی ها دیدمش چادر از سرش برداشته نامزد کرده دیگه بهم نگا نمیکنه!!! ولی بدنش خوب بود فیسشم بامزه، اینو بگم من الان 25 سالمه اونم 23 . ببخشید زیاد بود، فقط خواهشا فحشای ناموسی ندبن، داستان عین واقعبت بود

نوشته: مهران

سلام به همه ي بچه هاي باحال شهواني چند باري بود كه داستان هاي شما دوستان رو مي خوندم و تصميم گرفتم كه كه داستان خودمو براتون بگم اسم من پژمانه و تو شيراز زندگي مي كنم داستان از اينجا شروع مي شه كه من يه دو سالي مي شد كه مي رفتم كلاس زبان تا اينكه ترمه جديد شروع شد روز اول كه رفتم هيچكس نيومده بود جز يه دختر ديگه اي (آخه كلاس ما قاطيه ) اين دختره اسمش سحر اون يه كلاس زبان ديگه اي اومده بود حالا مي خوام از خصوصيات اين سحر خانم براتون بگم يه دختر ساده با قد 150 و هيكل تو پر و يك سالم از من بزرگتره اون بدون هيچ آرايشي خيلي خشكل بود خلاصه ما از همون اول رفتيم تو كف اين دختره (تا اوون موقع من به عشق در نگاه اول اعتقاد نداشتم اصلا به عاشق شدن اتقاد نداشتم ) خلاصه بعد از 1 ماه كه ديگه حسابي سر كلاس با هم آشنا شده بوديم تصميم گرفتم برم باهاش صحبت كنم خلاصه كلاس كه تموم گفتم الن وقتشه كه برم باهاش صحبت كنم آ خه اون خودش تنهايي مي رفت خونشون (خونشون قصرالدشت بود) خلاصه ما دلو زديم به دريا رفتم پيشش باهاش صحبت كردم تا شمارمو بهش دادم قرار شد بهم زنگ بزنه ولي اين كارو نكرد يعني ديكه اصلا نيومد كلاس زبان تا اينكه ترم بعدي شروع شد اونم بازم با من هم كلاس شد 3 ماه از اين ماجرا مي گذشت كه من به اون شمارمو داده بودم حسابي زد حال خورده بودم خيلي ناراحت بودم حتي تو كلاس سعي مي كردم كمتر چشمم بهش بيفته كاملا نااميد بودم كه سر كلاس زبان معلم ما موضوع دوست دخترو پسرو كشيد وسط و از همه خواست كه بهش بگن كه آيا دارند يا نه همه گفتند ديگه نوبت من شده بود زبونم قفل شده بود بغذ تو گلوم گير كرده بود چون قبل از اينكه نوبت من بشه سحر داشت حرف مي زد و تو حرفاش گفت كه دوست پسر داره (خيلي زورم گرفته بود پيش خودم مي گفتم اگه تو دوست داشتي برايه چي شماره ي منو گرفتي ) خلاصه اشك تو چشمام جمع شده بود و اگر مي خواستم حرف بزنم گريم در ميومد آخه خيلي دوستش داشتم خلاصه به بهونه ي سرفه از زيرش در رفتمو از كلاس زدم زدم بيرون رفتم تو دستشويي كلي گريه كردم بعد كه خودمو خالي كردم دست و صورتم رو شستمو اومدم سر كلاس معلمم فهميده بود (خودش بعدن بهم گفت ) بالاخره اومدم سر كلاس نشستمو بي خيال همه چيز شدم كه يه لحظه چشمم به چشم سحر افتاد يه چشمك به من زدو خنديد نفهميدم منظورش چي بود ولي من رومو كردم اون طرف اهميت ندادم تا اينكه كلاس تموم شد منم سريع بدون خداحافظي از بقيه اومدم بيروون سوار موتورم شدم و رفتم(موتور من شبيه موتور سنگين ها بود 400 بود) رفتم خونه يه بحثي هم تو خونه با داداشم داشتم از خونه زدم بيرون رفتم خونه ي خالم شبو اونجا موندم تمام طوله شب و بيدار بودم همش تو فكر چشمك سحر بودم كه منظورش از اين حركت چي بوده تو اين فكرا بودم كه يكدفعه گوشيم زنگ خورد شمارش ناشناس بود حوصلشو نداشتم جواب ندادم 3 بار به طور كامل زنگ خورد ولي من جواب ندادم بعد از اين زنگ ها برام يه اس اومد بازش كردم ديدم نوشته سلام من سحرم جواب بده آقا ينو گفت انگار دوباره بدنيا اومده بودم ولي وقتي زنگ زد سعي كردم خوشحاليم رو نشونش ندم كه فكر هاي آنچناني پيش خودش كنه خلاصه زنگ زده گفت چرا جواب نمي دي گفتم داشتم درس مي خوندم آخه فردا امتحان دارم حالا توهم قطع كن بدبن زنگ بزن آخه هيچي نخوندم(الكي) اونم قبول كردو كفت فردا بعد از كلاس زبان وايسم كارم داره منم قبول كردم و قطع كردم حالا از اوون موقع از ناراحتي خوابم نمي برد حالا از خوشحالي خوابم نمي برد خلاصه اين شب تا صبح 1 سال برام طول كشيد تا اينكه زمان مقرر فرا رسيد و من رفتم كلاس زبان كلاس تموم شد من رفتم پيش سحر دستش رو آورد جلوي من تا باهاش دست بدم منم كم نياوردم اين كار رو بدون هيچ استرسي انجام دادم (راستش رو بخواين اين اولين باري بود كه با يك دختر دست مي دادم در اصل اين اولين باري بود كه با يه دختر دوست مي شدم) بعد با هم از كلاس زديم بيرون رفتيم كه بگرديم خيلي حس خوبي داشتم ساعت هم تند وتند داشت مي گذشت ساعتم نزديكاي 10.5 بود كه رفتيم يه رستوران توپ اسمش هفت خان بود خلاصه شامو خورديمو اومديم بيرون يه تاكسي دربست گرفتم تا برسونمش خونشون تو تاكسي دستش رو گرفته بودمو همش حرفاي عاشقونه دره گوشش مي زدم خيلي خوشحال بودم آخه سحر برام همه چيز بود به طور كامل همه ي زندگيم بود تا رسيديم خونشون وقتي مي خواست پياده شه يه بوسه ي آروم رو لبام كرد بعدشم يدونه هم رو گونه ام كرد و گفت خيلي دوستت دارم عشقم اينو گفت و رفت . ديگه از اون روز همش باهاش مي رفتم بيرون تا اينكه زدو مادر بزرگم (مادر پدرم ) فوت كرد (خدا رفتگون شما رو هم بيامرزه ) تمام فاميل هاي پدريم تو بندر عباس زندگي مي كنند حتي پدرم اون اونجا چندتا مغازه تو مجتمع تجاري داري كه اجارشون داده خودشم تو يكي از اين مغازه ها كار مي كنه لوازم خوانگي مي فروشه خلاصه اين اتفاق افتاد برادر و مادرم رفتن بندر من نمي تونستم برم اونجا چون اينجا دانشگاه داشتم

خلاصه منم تصميم گرفتم كه سحر رو دعوت كنم خونمون ولي اون منو قافلگير كردو گفت كه امشب تولد دختر خالشه منو دعوت كرد كه برم اونجا منم با موتورم رفتم خونشون تولد خوبي بود منو سحرو دختر خالشو دوست پسر دختر خالش تولد تموم شد اونا دوتا رفتن فقط من موندمو سحر دوتايي رفتيم رو مبل نشستيم دستمو كردم تو موهاش ازش پرسيدم شيطون اون روز كي رو مي گفتي دوستته گفت منظورم تو بودي عزيزم اينو كه گفت لبمو گذاشتم رو لبش تا 2 دقيقه داشتيم با هم لب مي داديم خيلي عاشقانه اين كارو مي كرديم اون واقعا منو دوست داشت منم همين طور تو اون لحظه بهش گفتم آماده اي گفت براي چي گفتم براي سكس اون با يه بوسه تاييد كرد منم شروع كردمو زير گردنشو بوسيدم اصلا فكرش رو نمي كردم كه من تا اينجا پيش برم جونم براتون بگه كه بوسه هاي من تند و تند تر مي شد آه ناله سحرم بالا مي رفت لباسش رو در آوردم وايييييييييييييي چي مي ديدم يه سينه ي خوش فرم سفيد تا ديدمشون شروع كردم به ليسيدنشون ( آخه سوتين نپوشيده بود ) خيلي برام شيرين بود بعدش آروم آروم رفتم طرف نافش تمام طول راه رو داشتم مي بوسيدم كه سحر بهم گفت عزيزم تمومش كن برو سر اصل كاري آروم دامنش رو در آوردم شرتشو هم با اون در آوردم يه كس ترو تميز الانم كه يادش مي افتم آب دهنم راه مي افته خلاصه با زبونم داشتم مي ليسيدم اون كس صورتي خشكل رو كه سحر ارضا شد
بعد از اين سحر بلند شد گفت اينو بده به من كيرمو محكم گرفته بو دمي خواست برام ساك بزنه راستش رو بخواين من از كار خوشم نمي آيد ولي براي اينكه دلش رو نشكونم بهش اجازه دادم بعد از 1 دقيقه از دهنش در اوردمو گفت بذار تو كسم سحر اپن نبود و منم به اصرار اون شروع كردم خيلي داغ بود واقعا تو عمرم اين همه حال نكرده بودم ديگه اين آخرين چيزي بود كه از خدا مي خواستم تا بعد از يه 10 دقيقه اي آبم اومد منم ريختم رو شكمش افتاد تو بقلش تا صبح همون طور خوابيده بوديم صبح هم با هم رفتيم حموم تو حموم اونجا هم 1 بار با هم سكس داشتيم واقعا برام رويا بود هيچ نگراني هم از بابت اپن شدن سحر هم نگران نبودم چون اونقدر عاشقش شده بودم و تصميم گرفتم باهاش ازدواج كنم و اين كار رو هم كردم و بعد از چهلم مادر بزرگم با سحر ازدواج كردم باور كنيد دوستان عزيز سكس بايد از روي عشق باشه نه از رو هوس چون واقعا ماندگاره منم الان يك 6 ماهي هست كه با سحر ازدواج كردم.

نوشته: پژمان

خرداد ماه بود و پدرو مادر میخواستند 1 هفته برن مشهد.راستش هم خوشحال بودم وهم ناراحت چون تو این 1 هفته فرصت خوبی بود واسه عشق و حال از طرفی هم چون اینده نگری نکرده بودم و دوست دخترامو پرونده بودم ناراحت بودم فقط ایدا بود که زیاد باهاش حال نمیکردم چو ن هم ریزه میزه بود وخوش سکس نبود ولی واسه رفع کوتی بد نبود.مریم هم تازه تو دانشگاه بهش شماره داده بودم خوشگل بود ومغرور زود بود که بهش چیزی بگم چون ممکن بود بپره خیلی هم جدی بود ونمیشد به حریمش وارد شد خیلی هم گیر بود تو این 1 هفته چنان کنترل میکرد منو که خودم هم مونده بودم چی کار کنم خواستم بیخیالش بشم ولی ازش خوشم میومد اخه از اینکه یکی بهم اعتماد نداشته بشه بدم میومد چون من که ادمی نبودم سو استفاده کنم!!!!!!!!

خلاصه فردای رفتن پدر ومادر گرامی ساعت 3 بعداز ظهر به ایدا اس دادام که بیاد پپشم اونم بعد ازکلی نازو ادا گفت میام ساعت 4 بود که به مریم اس دادم و گفتم من میخوام بخوابم تا وقتی ایدا اومد دیگه نزنگه خلاصه تا مثلا من بخوابم چند تا اس بینمون ردو بدل شدو یهو ایدا زنگ زد که نزدیکم.گفتم زود بیا و قطع کردم یادم اومد که ابمیوه نداریم بهش اس دادم که عزیزم داری میای ابمیوه بخر .رفتم تو اتاقم اسپری زدم تا ایدا که میاد اماده باشم و اسپری اثر کرده باشه.گوشیمو چک کردم ببینم ایدا کجاست دیدم اس داده خوب که خوندم سرم درد گرفت گند زده بودم اس ام اسو به مریم دادم!اونم قاطی کرده بو که کی میخوا دبیاد پیشت منم گفتم دوستم مهران میاد گفت به مهران میگی عزیزم؟ بعداز کلی منت کشی فکر کردم بیخیال شده و 1 نفسی کشیدم که بازم شروع کرد که اصلا مگه تو نمیخواستی بخوابی پس داری دروغ میگی! کم اورده بودم گفتم دیونم کردی من چه دروغی دارم بگم بهت اصلا خودت بیا ببین من تنهام وقطع کردم.تو دلم گفتم حالا ایدا که رفت یک کارش می کنم .ایدا اس داد که 5 دقیقه دیگه میرسم.حس خوبی نداشتم .منتظر بودم که بیاد که مریم زنگ زد که ادرستو بده من دارم میام.!! دیگه دلم میخواست گریه کنم ایدا هم پشت در بودبایدانتخاب میکردم ادرسو دادم و به ایدا گفتم خواهرم زنگ زده ممکنه بیاد خونه بزاریم 1 روز دیگه.اونم کلی فحشم دادو رفت.ساعت 6 مریم پیشم بود ومن دستشو گرفته بودم .یکم استرس داشت چون دستش عرق کرده بود بهش گفتم خیالت راحت شد.اونم گفت بیخیال دیگه .منم دیگه ول کن نبودم غر میزدم بهش گفتم مانتورو در بیار ولی قبول نکرد گفت عکس نداری ببینم از خودت و خانواده منم گوشیمو بهش نشون دام عکسارو دیدو حرف زدیم منم خواستم فوضولی کنم گفتم تو هم عکساتو بده ببینم اونم گوشیشو داد عکسارو که دیدم و اندامشو میدیدم بیشتر میخواستمش.رفتم رو فیلم دیدم میخواد گوشیو بگیره که تا بگیره من فیلمو باز کرده بودم .به به مریم خانوم و فیلم سکسی قرمز شده بود گفتم این چیه گفت از قبل تو گوشیه و نگاه نمیکنه و سکس 15 ساله هاست منم گیر دادم که اینا سنشون بیشتره دیگه سر سن داشتیم بحث می کردیم تو دلم گفتم مریم جون گوزیدی دیگه نمیشه جمعش کرد.خودمو زدم به سادگی وانگار نه انگار گفتم ایراد نداره و رفتم کلیپ بعدی که 1 دختره داشت لخت میشد سینهاش خیلی بزرگ بود85 یا 90.!گفت زشته نبین گفتم وایسا دیگه منم اروم اون دستمو گذاشتم رو سینه اش .اروم گفت نکن سعید که این گفتنش از 100 اره بهتر بود منم توجه نکردم و شرو ع کردم به مالیدن سینههاش اونم همش میگفت نکن بدون مقاومتی.نگاش کردم دیدم صورتش روبرومه ولی نگاهش پایینه رفتم سمت لبش اروم بوسش کردم بی حرکت بود دوباره بوس واین بار جواب داد منم منتظر همین بودم که شروع کردم به خوردن لبش مریم هم اروم شروع کرد وارد بود ولی معلوم بود خودشو کنترل میکنه. هر طوری بود بردمش روتختو مانتو و تاپشو در اوردم عجب هلویی بود لک نداشت بدنش سوتینش از جلو باز میشد بازش کردمو شروع کردم به خوردن سینه هاش نفشاش تند شده بود و معلوم بود که خیلی سکسیه از رو شلوار کسشو میمالیدم دیگ صداش در اومده بود ولی هر کاری می کردم شلوارشو در نمیاورد شاید 10 دقیقه کلنجار رفتم ولی کوتاه نمی اومد منم دیگه داشتم ناامید میشدم از پشت بغلش کردم وسینه هاشو گرفتم نوکشو میمالیدم وگوششو لیس میزدم و اروم دستمو بردم سمت شکمش بازم دستمو گرفت گفتم میخوام از رو شرت بمالم وشلوار جین نمیزاره و دست کردم تو شلوار واز روشرت مالیدم شرتش خیسه خیس بود هر بارکه می مالیدم جلو عقب میکرد کونشو ومیخورد به کیرم منم کفتم الان 1 حال اساسی به کونت میدم .تو حال خودم بودم که دیدم مریم دستشو برد سمت کیرم واروم گرفت دستش از دیدن وحس این صحنه نزدیک بود ابم بیاد. که سریع جداشدم .وبه همین بهانه لخت شدم.بازم خواستم شلوارشو در بیارم که بازی در اورد هرجوربود لختش کردم شرتشم باهاش اومد پایین سریع برگشت منم رفتم پشتش دیدم گزاشتم لای پاهاش وشروع کردم به جلو عقب کردن دیگه وقتش بود بکنم تو کونش ولی سفت میکرد ونمیذاشت. برگشت ومنم اروم با دستم کسشو مالیدم باورم نمیشد انگشتم رفت تو یعنی اپن بود؟به بهانه خوردن رفتم پایین .کلا نمیخورم ولی دیدم که بله درسته.اروم گذاشتم روشو شروع کردم به تلمبه زدن وقتی رفت تو دیگه مریم مثل وحشیا چنگالم میگرفت باور کردنی نبود منم تو حال خودم نبودم تند داشتم میزدم کمتر از 10 دقیقه شدکه دیدم داره ابم میاد از مریم پرسیدم ارضا شدی گفت 2 بار ومنم بی اختیار اوردم بیرونو ریختم رو شکمش خیلی بهم حال داده بود.بی حال افتادم روش رفتیم دوش گرفتیم وقتی اومدم بیرون دیدم پشتم میسوزه از اینه که نگاه کردم دیدم مریم خانوم تموم پشتمو چنگال گرفته...مریم رفت و منم خوابیدم موقع خواب از انتخاب مریم به جای ایدا خیلی خوشحال بودم.

نوشته: boom boom

سلام من اميرم ٢٠ ساله ميخوام از اولين تجربه سكسم بگم.
تقریبأ دوسال پيش بودكه من تو يه رستوراني كارميكردم برا اينكه پول توجيبيه خودمو دربيارم و تو محله كارم آدم فوق العاده قد وخودمو ميگرفتم و به گفته دوستام وآشنايان بانمك بودم اسفندماه ساله ٩٠بود كه دوتاخواهربراكار اومده بودن واسه كار(البته آگهي كار چاپ كرده بودن برايه نيرويه زن)صاحب رستوران چون لنگه كارگربود قبول كه يكيشون بياد برايه آشپزخونه كاركنه منم تقريبأ كارگر اتوماتيك بودم وهم آشپزخونه وهم سالن بودم.
بعده گذشته يك هفته آخرشب بود رفتم آشپزخونه كه شاممو بخورم ديدم رفتارهايه دختره(پرستو)عادي نيست انگار منوديده بود حول كرده بود نگاهش بمن جوري بودكه دلم لرزش گرفته بودوموهام سيخ شده بود فهميده بودم ك ازم خوشش اومده.
آشپز رفته بود هيچكس توآشپزخونه نبود كه بلأخره حرف زد گفت امير آقا ازدوست دخترات چخبر؟ بهش گفتم دوست دختر؟ يه پوستخندي زدم گفت نگو نداري كه باورم نميشه گفتم خب حالا كه چي؟ واي پيش بيني ميكردم كه چي ميخواد بگه. گفت اميرآقا ميشه شمارتونو داشته باشم كه هروقت خواستم كه نيام به شما بگم؟ منم درحين غذا خوردن: بنويس .........0935 .زنگ زدم آژانس و رفت.
واي ازاسترس مردم باوركنيد چندبار رفتم دستشوئی. نيم ساعت ديگه ديدم يه شماره ناشناس بهم پيام عارفاو داد ميدونستم خودشه اما جواب ندادم دوباره دوسه دقيقه بعد اس داد اميرآقا منم پرستو جواب دادم نكنه فردانميتوني بياي؟ اس داد راستيش من از شماخوشم اومده وقتي اسشوخوندم قند تو دلم آب شد. جواب دادم كه چي؟ اس داد بامن دوست ميشي؟ نميدونستم چي بگم واي گيج شده بودم همش به سكس فكرميكردم (آخه من اونموقع خودارضايي ميكردم) واي يچيزي تو شورتم ذوق ذوق ميكرد خلاصه تكبرم اجازه نداد كه جوابشو بدم.
فرداش رفتم رستوران وقتي كه ازپشت ديدمش كيره بيست سانتيم يهو بيدارشد آخ آخ چه مانتويه تنگي چه كمره باريكي چه كونه خوش فرمو بزرگو نازي. برگشت تامنو ديد خنديد وسلام كرد واي منو بگو ماتو محبوط از آرايشش و استيله خوشگلش . معلوم بود ازاون دخترايه پرو هست. جواب سلامشو دادم گفت ديشب يكساعت منتظره جواب اس بودم الكي گفتم آخ خوابم برد گفت خب نگفتي ميخواي دوست بشي يا نه؟ حول شدم گفتم نميدونم بعدش آشپز اومد من رفتم بيرون باخودم گفتم آخ جووون چه كوني بكنم من اس دادم آره ميخوام باهات دوست بشم . بعده گذشته يه مدت روم به روش بازشد و ازشوخي كردن ودست زدن به كمرو شونهاش شروع شد اونموقع من آبم خودبه خود ميومد. يروز رفتيم يه پاركي كه خر پر نميزد و خلوته خلوت بود.انقدر رومون بهم بازشده بود كه ازهم لب ميگرفتيم ك يهو دستشو ازرو شلوارم گذاشت رو كيرم وايساد مالوندن آخ آخ چقدر حال داد.
منم دستم ناخدا رفت طرفه سينه هاش با اون يكي دستم صورتشو اووردم طرفه صورته خودم و لبامونو چسبونديم بهم واي كه چه ممه هايي داشت وقتي ك سينه هاشو ميمالوندم ديدم رنگش قرمز و خيلي آروم ميگفت آخخخخ امير عاشقتم دستمو گذاشتم لايه روناش جنسه شلوارش كتان نازك بود وايسادم مالوندن گفت اميرم دوست داري منو بكني؟ منم دست گذاشتم رو كوسش نازش گفتم آره عزيزم گفت اميرم من ميخوام فقط فقط تومنو بكني كيره تورو فقط ميخوام منم به لحن خنده گفتم منم فقط ممه هاو استيله نازه توروميخوام تو همين صحبت هابوديم كه يهو برگشت گفت أمير ميخوام يه واقعيتو بهت بگم من مطلقه ام. اينو كه گفت با خودم گفتم جون، كوس، اوپن، كار بلد. نقش گرفتم گفتم پرستو چرا زودتر نگفتي گفت أمير اذيتم نكن من عاشقتم. خلاصه فرداش ازاون روزهايه خوبه من بود خوش شانسي پشته خوش شانسي. من وصاحب رستوران هميشه آخرين نفري هستيم كه ميريم خونه خلاصه يشب كاره مهمي براش پيش اومد بمن گفت كارتون تموم شد يه آژانس براپرستو خانوم و خودت بگير درهم قفل كن. ساعت ١٢شد همه كارگرا رفتن فقط من بودمو پرستو و يه سكسه توپ. فكره همه جاشوكرده بودم همه جايه رستوران دوربين داشت تنها جايي كه نداشت انبار بود كه من هميشه ميرفتم اونجا سيگار ميكشيدم كه كليدش هم دسته خودم بود. خلاصه به بهانه سيگار پرستو رو بردمش انباري. ديگه انقدر صميمي شده بوديم كه بدون هيچ مقدمه اي خودمو چسبوندم بهش وشروع به خوردن لباش كردم روژه لبش باطعم هلو بود. داشت مانتويه بلند وسورمه اي رنگشو در ميوورد كه چشمم به تاپه صورتي و گردنبندي كه پلاكش افتاده بود وسط سينه هاش افتاد تاپش انقدر تنگ بود كه حتي سوراخه نافش و طرحه سوتيينش معلوم بود با كمكه من تاپشو دراوورد وقتي پستوناي گنده و سفيد نرمشو ديدم ناخواسته سرمو كردم لاسينش و شروع كردم مكيدن وليسيدن ديگه داشت داد ميزد آخخخخخخ شلوارمو در اوورد و بادستش شروع كرد جق زدم وااااااااااااای منم شلوارشودر اووردم وقتي چشمم به لاپاهاش افتاد گفتم قربون لاپات بدون اينكه حرفي بزنه ازتو كيفش اسپره سركننده دندون در اوورد و زد ب كيرم ودستاشو گذاشت به ديوار و گفت امير ماله خودت بكن توش جرش بده منم بين دوسوراخ حيرون مونده بودم بلأخره باكمكش كردم تو كوسش واي چه كوسي كيرم حسابي داغ شده بود ازهمه طرف فشاراومده بهش آروم آروم شروع كردم به تلنبه زدن كه يهو پرستو گفت تندش كن لعنتي جرش بده بعدش دستاشو گذاشت روزمين و پاهاشو كشيده بود حالت قنبلي شده بود منم با دستم محكم كمرشو گرفته بودم كيرمو كشيدم بيرون يهو برگشت كيرمو گذاشت تو دهنش وآبمو ريختم رو سينش. منكه سير نشده بودم روزمين خوابيدم پرستو اومد نشست رو كيرم و گذاشت تو كوسش شروع كرد بالا پائين كردن
{آييييي آخ كوسم امير عاشقه كيرتم}
{جووووون قربون كوست پرستو}
اين دفعه ديگه ارضاش كرده بودم آبه كوسش اومده بود.
بعده اين ماجرا چندين و چندبار هم اووردمش خونمون و حتي از كون (كه از دادنش متنفر بود) كردمش.
دوستيه ما تا شيش ماه پيش ادامه داشت كه يروز اومد گفت امير داره برام خواستگار مياد بهش گفتم بسلامتی گفت تو منونميخواي ؟ بهش گفتم ولم كن جون مادرت. گوشيشو خاموش كرد ديگه خبري هم ازش نشد خيلي دلم براش لك زده وقتي كه بود قدرشو ندونستم وقتي كه نيست قدر بودنشو فهميدم.

دوستان من هرچي كه گفتم حقيقت بود جزء اسمه خودم و پرستو من برايه نوشتن اين داستان از يه گوشي استفاده كردم كه واقعأ خيلي دوست داشتم اين خاطره تلخ ولي شيرين رو معرض نمايش قرار بدم اميدوارم كه خوشتون اومده باشه توروخدا نظر بدين فقط فحش ندين مرسي

/****پايان****/

نوشته: امیر

سلام به همه ی دوستان عزیزم.من اسمم مجید است و 20 سالم هستو وزنم هم 110 کیلو است.من قیافه جالبی ندارم.اکثر دخترا با من رفیق نمیشن به خاطر هیکل و قیافم.من امسال با یه دختری دوست شدم به نام نیوشا.من او را خیلی دوست داشتم و او را برای ازدواج میخواستم.من در اپارتمانی در تهران زندگی میکنم از قضا نیوشا هم طبقه بالای ما هست.او دختری است با چهره ی نه چندان خوشگل ولی کون گنده و لب های خوردنی.من همیشه از او لب میگرفتم ولی زیاد درباره سکس باهاش حرف نزده بودم.....تا اینکه یک روز مادرم برای سر زدن به خاله ام به همراه پدرم رفتند گرمسار.انها صبح رفتند و قرار شد شب برگردند.من در همین حین یه فکر اتشینی به سرم زد.و تصمیم گرفتم نیوشا را بکنم.ولی گفتن این حرف برایم سخت بود.تا اینکه یک اس ام اس سکسی براش فرستادم.او اول جواب نداد بعد از یک ساعت نوشت جوووووووووووووووووووووووووووون.من کلی جا خوردم چون از نیوشا توقع چنین حرفی را نداشتم.بعد فهمیدم او متوجه شده او فهمیده که مادرم و پدرم خونه نیستند.بعد بهش گفتم من خیلی تنهام کاش یه نفر بود برام غذا درست میکرد اخه من ادم شکمویی هستم.بعد دیدم جواب داد خودم میام عشقم.......یک باره کیرم دو متر شد و قند تو دلم اب شد.بعد بهش گفتم کی میای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اونم گفت هر وقت بگی...منم گفتم ساعت 11 بیا. اونم گفت چشم.اول فکر کردم داره سر کارم میذاره ولی ساعت که 11 شد دیدم زنگ خونه به صدا در اومد.در را باز کردم دیدم نیوشا عجب کسی شده بود.اولش میخواستم بغلش کنم ولی روم نشد.اومد تو و برام غذا پخت من هم باهاش خوردم بعد از خوردن غذا گفت من میخوام برم کار نداری؟؟؟؟؟؟منم گفتم کجا به این زودی.گفتم بذار بریم ماهواره ببینیم بعد برو. منم زدم شبکه اسپایس و یه سوپر حرفه ای گذاشتم.دیدم پاهاش شل شد و نشست رو مبل.گفتم چی شد نمیری؟؟؟؟گفت نه اینو ببینم بعد میرم.منم نشستم کنارش و فیلم رو دیدیم دیگه کیرم داشت میشکست.بهش گفتم من برم اتاق خواب دیگه طاقت ندارم.یک باره گفت بیا با هم بریم.من دیگه کیرم داشت منفجر میشد که با هم رفتیم .شروع کردم به خوردن لب و سینه هایش.وقتی به شورتش رسیدم خیس بود انگاری ارضا شده بود.ولی انگار دوباره کیر میخواست تا در اوردم شروع کرد به ساک زدن دیگه داشت ابم میومد گفتم نیوشا داره ابم میاد اونم گفت قدمش روی چشم.گفتم نه من میخوام بکنمت.خوابوندمش رو تخت و پاهاش رو باز کردم کیرم رو گذاشتم دم کسش اولش نمیخواستم بکنم تو ولی نمیدونم چی شد که یه هو رفت تا اخر تو چند تا تلمبه که زدم دیدم ابم اومد و ریختم رو شکمش ولی به همراه خون بود من پرده نیوشا را زده بودم.اول مست بودم نفهمیدم ولی بعد نیوشا گفت باید من را بگیری وگرنه همه چیز را به همه میگویم.من هم پس از چند ماه با او ازدواج کردم. این بود اولین خاطره ی سکسی کیری من.......

این بود خاطره ی سکسی کیری من.......

نوشته: مجید

با سلام خدمت خوانندگان محترم
من اولین بارم هست داستان مینویسم پس کمی و کاستی هارو ب بزرگی خودتون ببخشید

با جمعی از دوستان در مرکز شهر مشغول دور زدن بودیم ( با موتور ) . بعد از کلی شوخی و مسخره بازی طبق معمول موضوع بحث ب دخترا رسید . یکی از دوستان گفت ک مدتی هست تو نخ یک دختر رفته و نمیدونه چطور قدم اول را برداره ، ب همین خاطر هر نفر یک نظری میداد و بعد از اینکه من متوجه شدم طرف مورد نظر مغازه دار هست ب دوستام گفتم ک من میتونم شماره ازش بگیرم ( بلوف برای ضعیف نشون دادن دوستم ) ک در همین حین دوستم با خنده ب من گفت ک تو !!!!!!! .
منم گفتم اره مثل اب خوردن . دوست منم خواست زرنگ بازی در بیاره ک یا منو ضایع کنه یا شماره شخص مورد نظرش بهش برسه به همین خاطر گفت شرط میبندی ؟ . شرطی ک دوست من گذاشت تقربا یک طرفه بود ب این خاطر ک اگه من میباختم چیزی زیادی از دست نمیدادم ولی باخت تاوانش خیلی بیشتر از من بود ب همین خاطر شرط قبول شد و ما ب سمت هدف حرکت کردیم .
توضیح : من نیما 23 ساله با قد معمولی و هیکل ورزشکاری ، ادم کم رویی نیستم ولی میدونم پر رو هم نیستم ک توانایی های من تقریبا همگی در حد معمولی هستند
بعد از حدود یه ربع ب محل مورد نظر رسیدیم و دوستان من روبروی مغازه ایستادند در طرف مقابل خیابان و نظاره گر کار من باشند . وقتی داشتم از خیابان عبور میکردم بدجوری دستپاچه شده بودم چون قبلا تو مراکز عمومی صحبتی میکردم با یه دختر در رابطه با دوستی ولی الان قضیه کاملا متفاوت بود . مغازه شخص مورد نظر ( آذر ) یه خدمات کامپیوتری بود و وقتی من وارد مغازه شدم وقتی چشمم ب چشمش افتاد بدنم عرق سردی کرد . چیزی ک میدیدم در تصورم نمیگنجید یه دختر چشم ابی ک چیزی از زیبایی کم نداشت ( یک سوپر استار واقعی )
اومدم سلام کردم و چون من خودم تخصصم کامپیوتر هست ب همین خاطر یه کمی در مغازش چرخیدم و سوالاتی پرسیدم درباره برنامه های کامپیوتری تا اروم شم بتونم حرف بزنم . بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم رو کردم ب آذر گفتم راسیتش غرض از مزاحمت اون چند نفری ک در طرف دیگر خیابان ایستادن و حواسشون ب داخل مغازه هست با من شرط بستن سر شماره شما و شما اگه لطف کنید تو یه تیکه کاغذ یه چیزی بنویسید بدید ب من ک پیش اینا ضایع نشم ازتون ممنون میشم .
بعد از لبخند ارومی ک زد با تعجب دیدم شمارش را در یک تیکه کاغذ نوشت و ب من داد . بعد از خارج شدن از اونجا با چهره های دوستام مواجه شدم ک تنها چیزی ک گفتم این بود ک من شرط را بردم حالا مرد باش انجام بده
دوست منم گفت چشم ، تو شماره را بده من شرط را الان ادا میکنم ک گفتم این یکی را شرمندت چون که اون شمارش را ب من داده و انتظار عمومی کردنش را از من نداره . در نهایت آذر مال ما شد دوست ما هم قهر کرد با ما ( ظرفیت در حد تیم ملی ) و از شرط هم خبری نبود ولی من ک چیزی را از دست نداده بودم ب همین خاطر دوستی ما شروع شد و من تقریبا هر روز میرفتم پیشش و چون زمینه اطلاعات من بیشتر از اون بود من گه گاهی چیزایی بهش یاد میدادم ب همین خاطر من میرفتم پشت میزش تا بهش نزدیکتر باشم و علارغم اینکه برای من صندلی میزاشت ولی من رو پا کنارش میاستادم ک اولین بوسه را وقتی ب من داد ک من دستم را دورش حلقه زده بودم و صورتهامون موازی همدیگر بود و من تونستم اولین بوس را ازش بگیرم
تا اینکه
من آذر را دعوت کردم ک بیاد خانه ما و بعد از کمی ناز و ادا اصول قبول کرد . رفتم دنبالش و وقتی وارد خانه شدیم گفت کسی خونتون نیست ؟ ( این دیگه از اون سوالات بود ) گفتم ک ن فقط خودم و خودت . بعد از کلی پذیرایی رفتیم سراغ پی سی و بعد از نشون دادن چندین عکس از خودم قرار شد یه فیلم ببینیم و من فیلم گل منجمد را انتخاب کردم ( فیلم سکسی با بازی بانو ی سویا زن اول جومونگ ) . من ک فیلم را دیده بودم همش منتظر بودم قسمت سکسیش بیاد بتونم راحت کارمو انجام بدم . بلاخره ب جای مورد نظر رسید و منم حواسم اومد تو اتاق و دیدم ک آذر داره جمع و جور میشه و نیم نگاهی هم ب من داره . من ک بدجوری راست کرده بودم حرارت بدنم بالا رفته بود چشمام جایی را نمیدید. بهش نزدیک شدم و رفتم طرف صورتش ، با انگشتم چشماشو بستم و چند بوسه اروم از گونه هاش گرفتم ، داغ شده بود چشمهاشو باز کرد شروع کردیم ب لب گرفتن از هم ، در همین حین دستم را بردم طرف سینه هاش و شروع ب مالیدن کردم ، من دیگه کاملا رفته بودم روش و ازش لب میگرفتم ، یه دستم را بردم طرف ران پاش و بعد کم کم رفتم طرف شلوارش . من خواستم دستم را ببرم داخل شلوارش و اون دستش را گذاشت رو دست من ن ک منم چند لحظه ای دستم بی حرکت مانده بود . از روش بلند شدم و بردمش طرف تخت خواب و اونجا نسشت منم کنارش نشستم . دستش را گرفتم بردم طرف کیرم ک ب من گفت من تا حالا این کارو نکردم و میترسم ک بهش گفتم نگران نباش چیزی نمیشه بعد از اون شروع کردم ب در ارودن لباسم و آذر رو شکم خوابیده بود . من شروع کردم ب در اوردن لباسش و و قتی با صحنه لخت بودنش مواجه شدم برای لحظاتی خشکم زد . دیگه معطل نکردم خوابیدم روش و شروع کردم لای پاش کیرمو عقب و جلو کردن . احساس میکردم قلبم داره از تو سینم میزنه بیرون ک سرعتم را بیشتر کردم و صدای اه و اوه آذر هم کم کم بلند شد . از روش بلند شدم چون نمیخواستم ب این زودی ابم بیاد . سر کیرمو گرفتم گذاشتم در سوراخ کونش ک گفت ن از کون ن !!!! . من اصرار کردم ک اروم میکنم ولی بازم قبول نمیکرد . رفتم کرم اوردم و ب کیرم مالیدم و یه کمی هم ب کونش ک اون هی میگفت درد داره و منم سرش داد زدم و از اخمی ک کرد فهیمد قهر کرده ( شانس ما همه دل نازک شدن ) کیرمو گذاشتم در کونش و اروم فشار دادم ک آذر هم با فشار من جلو میرفت ک بعد کامل خوابیدم روش و با فشاری ک دادم نصف کیرم رفت تو و یه جیغی هم کشید و چشماشو محکم ب هم فشار داده بود . من اروم اروم شروع کردم ب عقب و جلو کردن و یه کم ک کیرم جا باز کرد تا ته فشار دادم و کردم تو . دیگه کیرم تو کونش جا باز کرده بود و من شروع کرده بودم ب تلمبه زدن و همینطور داشتم سرعتم را بیشتر میکردم ک صدای ناله های آذر بیشتر شد و یه جیغی کشید و بی حال شد . کیرم را از تو کونش در اوردم چون اصلا دلم نمیخواست اون لحظه تمام بشه . بعد از کمی وقفه رو کمر خوابوندمش و یک مینی بالش گذاشتم زیر کمرش و دوباره کیرم را کردم تو کونش و شروع کردم ب عقب و جلو کردن اما فضای خسته کننده ای داشت و اصلا برای ادامه کار نمیشه سریع عمل کرد ب همین خاطر بردمش رو بغل و شروع کردم ب تلمبه زدن ک دیگه نایی برام نمانده بود و آذر هم التماس میکرد ک دیگه کافیه و من سرعتم را بیشتر کردم و ابم اومد و همانجا تو کونش خالی کردم و بی حال کنارش افتادم . بعد از حدود یه ربع آذر بلند شد و گفت من باید برم و شروع کرد ب پوشیدن لباساش و با منم ک حرف نمیزد ک من هر چی هی میخواستم کاری کنم بخنده خودشو گرفته بود تا اینکه گفتم تو اینجا با حالت قهر اجازه خارج شدن از خانه را نداری بیا یه بوس بده و اشتی کن . خودم هم رفتم در اتاق را قبل کردم رفتم در گوشه دیگر خونه وایسادم . بلاخره خودش اومد طرف من و با حالت مغرورانه صورتش را نیمرخ کرد و گفت سریع بوس کن میخوام برم .

ببخشید اگر طولانی بود

نوشته: نیما

همزمانسازی محتوا