دوست دختر

ریتم ملایم آهنگ توی سرم پبچیده بود و توی دنیام خودم بودم که با صدای خنده دختری به خودم اومدم. رد صدا رو دنبال کردم. چشماش هم مثل صداش جذاب بود. چند قدم اخر رو تند تر برداشت و چنتا صندلی اونطرف تر کنار مادرش نشست. نمیتونستم نگامو ازش بگیرم. زیبا و جذاب بود و به همون اندازه باوقار. وقتی اتوبوس اومد خدا خدا میکردم جایی بشینه که بتونم ببینمش. مطمئن بودم حتی بهم نگاه نمیکنه. فقط دیدنش برام کافی بود ولی وقتی نگاهش به نگاهم گره خورد یه حسی بهم گفت اون مال منه. با هر سختی ای که بود شمارمو بهش دادم . الان دیگه نگاهم به چشماش نبود. فقط دستاشو نگاه میکردم که شمارمو دور میندازه یا نه. نمیتونستم برم خونه. توی کوچه قدم میزدم که گوشی توی دستم لرزید. یه شماره ناشناس. انگار دنیا رو بهم دادن. چند ماه گذشت و احساس بین من و ناهید هر روز شدت میگرفت. چند ماه هر روز و هر روز باهم بودیم بدون اینکه دستاشو لمس کرده باشم. اما دیگه نمیتونستم احساسمو خفه کنم. به خودم جرات دادم و دستشو محکم تو دستام فشار دادم. منتظر هر واکنشی بودم جز اینکه خودش رو بهم نزدیک کنه و جوری نفس بکشه که بفهمم از من داغتره. نزدیکترین راه رو به طرف ماشین انتخاب کردم. دیگه نباید صبر میکردم. شیشه های دودی ماشین و تاریکی هوا جراتم رو بیشتر کرده بود. چشماشو تا حالا اینقدر مست ندیده بودم. وقتی لبام به لباش رسید خودشو عقب کشید. چشماش برق میزد. با یه لبخند ازم قول گرفت که تا ابد باهم باشیم و خودشو در اختیارم گذاشت. یک ساعت بعد جلوی در خونه بودیم. چند روزی بود که خانوادم مسافرت بودن. مستقیم رفتیم به اتاق خودم. بغلش کردم و بوسیدمش. میدونستم که مال منه و همیشه با همیم. حتی در مورد مراسم ازدواج هم صحبت کرده بودیم. پس دلیلی نداشت بیشتر ازاین صبر کنیم. مقنعه مشکیش رو دراوردم. کش موش رو باز کردم و دستمو کردم تو موهای مشکیش. بعد از بیست و چهار سال اولین باری بود که دختری رو لمس میکردم. گردنش رو می بوسیدم و دکمه های مانتوش رو دونه دونه باز میکردم. ترکیبی از همه احساسات توی وجودم میجوشید. عشق، شهوت، ترس. وقتی مانتوش روی زمین افتاد و بدن سفید و جذابش رو دیدم بی اختیار بغلش کردم به خودم فشارش میدادم. سگک سوتینش رو باز کردم و کمکش کردم سوتین و شلوارش رو در بیاره. دستمو روی سینه هاش و بازو هاش حرکت میدادم. وقتش رسیده بود که خودمم اماده بشم. لباس هامو دراوردم. دستشو گرفتم از بردم سمت شرتم. بازی انگشتاش توی شرتم دیوونه کننده بود. دست منم از پشت توی شرتش بود و بدنش رو چنگ میزدم. بغلش کردم و بردمش سمت تخت. حرفی نمیزد. خوابوندمش و کنارش دراز کشیدم. سرشو گذاشت روی بازوم و باز دستشو برد توی شرتم. لبامون از هم جدا نمیشد. نوبت رسیده بود به دراومدن شرت ها. روی شکم خوابید و لبه تخت رو محکم گرفت. نمیخواستم اذیت بشه. خودمو پشتش جا دادم و ازش خواستم کم کم خودشو بهم فشار بده. هرچی دردش بیشتر میشد انگار حریص تر میشد. وحشی شده بود. صدای ناله هاش منو هم وحشی میکرد. من تکون میدادم و اون ناله میکرد. ازم خواست بخوابم و خودش نشست روی من. مث دیوونه ها بالا و پایین میشد. سینه هاشو چنگ میزدم و خودمو بهش فشار میدادم. هر دو به نفس نفس افتاده بودیم. یه لحظه بدنشو سفت کرد و بعد اروم شد اما من هنوز ادامه دادم تا منم اروم شدم. توی بغلم اروم گرفت و چشماشو بست. با دستام بدنش رو نوازش میدادم. چند ساعت بعد تنها روی تخت به این فکر میکردم که دفعه بعد چطوری توی بغلم بگیرمش و الان که دو سال میگذره تنها روی همون تخت به این فکر میکنم که ناهید من الان روی روی کدوم تخت و تو بغل کیه.

نوشته: دلشکسته

میدونم که خیلیا میان و میگن که چه آدم عوضی یا کثیفی و از این حرفا ولی من یقین دارم هر کسی هم جای من بود دیگه فکرش کار نمیکرد و شرافتش هم تعطیل میشد عده خیلی محدودی میتونن خودشونو کنترل کنن ولی من نتونستم و بالاخره کردمش
از روز اولی که تو حیاط خونه دوست و همسایمون دیدمش خیلی ازش خوشم اومد . واقعا ناز بود البته اون موقع زمانی بود که هنوز تازه نامزد کرده بودن و زیر ابروهاش رو بر نداشته بود و اصلاح هم نکرده بود ... ولی بعد از چند روز که نگار ـ ( یک اسم فرضی براش گذاشتم ) نگار ... بعد از چند روز که به اتفاق دوستم بنیامین ( اسم دوستمم فرضیه اسمشو عوض کردم ) به خونه زنش رفتیم دیدم که نگار زیر ابروهاش رو برداشته و اصلاح کرده . از اونجایی که ابروهای پری داشت با اصلاح خیلی تغییر کرده بود و جذاب ...
جالب اینکه روزهای اولی که نگار منو با بنیامین شوهرش میدید اصلا از من خوشش نمیومد و این از رفتارش کاملا مشخص بود و خودش هم بعد ها که با من صمیمی شد بهم گفت ... این رو نگفتم که اون دوره نامزدی و عقد نگار و بنیامین من تو شهر خودمون سرباز بودم و این داستان ها گذشت تا زمانی که سربازی من هم تموم شد و بیکار شدم و بنیامین هم موتوری خرید و دائم میرفتیم دور زدن و خیلی وقت ها هم نگار با ما میومد طوری که کم کم احساس میکردم پدر بنیامین از این قضیه شاکیه که دائم با همیم اما بخاطر علاقه و اطمینانی که به من داشت بروز نمیداد و چیزی هم نمیگفت ... کمی خلاصه میکنم ...
این بیرون رفتنهای ما با موتور ادامه داشت و باعث شده بود که من و نگار هم کم کم به هم نزدیکتر بشیم و اون نظرش نسبت بهم عوض بشه .
یک روز که با نگار و بنیامین و خواهر بنیامین که اون موقع 14 سال سنش بود برای پیاده روی بیرون رفته بودیم تو راه برگشت من و نگار از بقیه چندین متر جلوتر بودیم و باقی هم با هم صحبت میکردند و از پشت سر میومدن و من شروع کردم از رابطه دختر داییم و یکی از دوستای خودم تعریف کردن تا با این حرف ها نگار رو یک مهکی هم بزنم که البته بعد ها خودش گفت که این کارم هم باعث شده که نگار بفهمه منم یه جورایی بله ...
مدتی از این برنامه ها گذشت تا زمانی که نگار تو یک آموزشگاه موسیقی که مدیرش یکی از فامیلاشون بود منشی شد و من هم گاهی با بنیامین به آموزشگاه میرفتم تا به این بهانه نگار رو ببینم البته بین ساعت 3 تا 4:30 که مدرسین و مدیر آموزشگاه میومدن ما اونجا بودیم و قبل از اینکه کسی بیاد میرفتیم بیرون ...
و در همین رفت و آمد ها به آموزشگاه من متوجه حرکات و رفتار غیر معمول نگار هم شدم که میخواست چیزهایی رو بهم بفهمونه ولی من مجبور بودم که خیلی با احتیاط جلو برم ... مثلا یکبار به صورت خیلی شهوتناک روی میزش دراز کشیده بود و منو نگاه میکرد و من هم که کیرم کاملا از جاش بلند شده بود و تابلو بود دستمو تو جیبم کردم و جوری نگهش داشتم که دیده نشه در اون لحظه بنیامین تو یکی از اتاق های آموزشگاه مشغول بازی با پیانو بود ... نگار از جاش بلند شد و اومد و سر شوخی رو باز کرد و نمیدونم چه حرفی زدم که خیلی یواش و به شوخی یه چک بهم زد و منم که فرصت رو مناسب دیدم گفتم نگار خداییش دلت اومد بزنی ؟ اونم گفت چرا ؟ گفتم نامرد دردم اومد . گفت خب حالا چیکار کنم منم با کمال پررویی گفتم بوسش کن تا دردش بخوابه ! نگار هم که شهوت از تمام وجودش و چهرش پیدا بود خیلی با احساس و یواش لوپمو یه بوس ملایم کرد و خیلی آهسته لبشو گذاشت و لبمو بوسید و رفت پشت میزش نشست و انگار نه انگار که کاری کرده و اتفاقی افتاده ... منم که حسابی حالم خراب شده بود فکری به سرم زد و بنیامین رو صدا کردم و گفتم بره یه چیزی بگیره تا بخوریم و اونم قبول کرد و رفت وقتی بنیامین رفت منم رفتم کنار نگار و شروع کردم ازش لب گرفتن و دستمو گذاشتم رو کسش و نمیدونم چی شد و به چه علت به نگار گفتم کونم میدی بهم ؟ نگار هم گفت آره ه ه عزیزم و تو همین فرصت کم شلوارشو شورتشو کشید پایین و منم کردم توش و با چند بار عقب و جلو کردن به خاطر استرسی که علتش هم اولین سکسم با نگار بود خیلی زود آبم اومد و رفتم دستشویی و تا اومدم بیرون زنگ در آموزشگاه خورد و بنیامین اومد ...
این هم گذشت تا مدتی بعد به قدری رابطه من و بنیامین و نگار نزدیک شده بود که من شب ها هم خونشون میرفتم و با هم فیلم نگاه میکردیم چون بنیامین علاقه زیادی به فیلم داشت و هر شب یک سی دی کرایه میکرد و میدیدیم و چند شبی هم بعد از دیدن فیلم میرفتم خونمون ... بعد از مدت کوتاهی شب دیر وقت که میشد دیگه نمیزاشتن من خونه برم و همونجا به زور و با اصرار نگهم میداشتن و این شد کار هر شب ما ...
بعد خوردن شام و تماشای فیلم همونجا میخوابیدم و بنیامین چون عادت داشت و غلاقه داشت که نزدیک به بخاری بخوابه نگار هم این طرف میخوابید و من هم فاصله یک متری نگار همیشه نزدیک به آخر فیلم خودمو به خواب میزدم و وقتی مطمئن میشدیم که بنیامین خوابیده من یواش خودمو به نگار نزدیک میکردمو میرفتم زیر پتوش و شروع میکردیم به عشق و حال اونم چه عشق و حالی چنان باهاش ور میرفتم که دیوونه میشد از ساعت 1 شب تا 4:30 یا 5 فقط باهاش بازی میکردم و انگشت تو کس و کونش میکردم و سینه هاشو میمالوندم و ... کسایی که یواشکی و با استرس سکس داشتن میدونن که تو این حالت لذتش صد برابر میشه ...
و وقتی حسابی حال میکردیم و به اوج شهوت میرسیدیم بعد نزدیکای صبح نیم ساعتی هم میکردمش و قبل از اینکه آبم بیاد ده دقیقه ای هم از عقب میکردمش و آبمو میریختم تو کونش و بعدم میخوابیدیم ... البته این کار خیلی با احتیاط و با استرس زیاد و حواس جمع انجام میشد تا یه وقت بنیامین بیدار نشه .
این داستان ما حدود یک سال ادامه داشت و ما دفعات بیشماری رو با هم بهترین و طولانی ترین سکس ها رو روز و شب و در جاهای مختلف داشتیم تا اینکه بنیامین و نگار تصمیم به بچه دار شدن گرفتن و نگار حامله شد ... البته تو دوران حاملگی هم دو بار نگار رو کردم ولی با احتیاط و بعد از اون رابطمون سردتر و سردتر شد تا اینکه ناخواسته و به خاطر مشکلات دیگه ای کلا رابطمون قطع شد ...

نوشته:‌ میثم

با عرض سلام و خسته نباشی خدمت کسی که داره میخونه این داستانو... الان سوم آبان 92 ساعت 11:30.
اسم من حامده، 24 سالمه، اهل شمالم.
اهل دروغ و گزافه گویی نیستم و امید وارم که خوشتون بیاد. من تجربه سکسی زیاد دارم و به جرات میگم این کارا افتخار نیس. من شاید 200-300 تا داستان سکسی خوندم و مطمئنم که 90%ش دروغه و ساختگیه. این داستان چون فقط برام یه سکس نبود و خاطره خنده دار بود مینویسم. اینم بگم. بجای کس نوشتم کوس چون با کس اشتباه نشه. نگین بی سواده ها.
من سال 86 تا 88 دانشگاه دولتی درس خوندم و اون موقع هر کی هر کی دانشگاه قبول نمی شد. دانشگاه رفتم و دوستای خیلی خوبی پیدا کردم. زمان دانشجوییم همه بچه مثبت بودن و فقط من بودم که دوس دختر داشتم. همیشه دوستام منو نصیحت میکردن که نکن..بده این کارا و ...
دانشگاه سال 88 تموم شد، همه دوستام رفتن خونه هاشون و ما شروع کردیم به درس خوندن واسه کنکور بعدی. قبول شدیم و رفتیم دانشگاه. یه دوست خایه مال داشتم همیشه با من بود. از طرف دانشگاه گفتن کسانی که میخوان برن شلمچه بیان ثبت نام کنن. این دوست خایه مال من بدون هماهنگی رفتو اسم جفتمونو نوشت. خلاصه مارو به زور برد شلمچه. 27 اسفند رفتیم و 5 روز بودیم و دوم عید برگشتیم. ی روز استراحت کردم و فرداش یکی از دوستای دانشگام که اسمش احمد بود و تهران زندگی میکرد زنگ زد و گفت حامد کجایی؟ گفتم خونه ام. گفت من با پسر خاله نزدیک خونتونم. ماشینو روشن کردم و رفتم دنبالش. اوردمشون خونه و پذیرایی و شب شد. احمد گفت حامد بلند شو حاضر شو. گفتم کجا این وقت شب؟ گفت بریم خونه آقا رشید(صاحب خونه خونه دانشجوییشون). تا 13 خالیه. هیچی لباس پوشیدیم و رفتیم. فرداش رفتیم جنگل منو احمدو رشید و پسرخالش. این پسر خالش خیلی تخس بود..برگشتیم یهو گفت حامد داش یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟ گفتم بفرما. گفت ی کوس جور کن بکنیم فاز میده. دمت گرم.بیای تهران یه کس باکویی هس میارمش بکنیو عند کسه و کلی چس کلاس. گفتم تابحال من دختر کردم،کس نکردم. پیله شد..به کل دوستام ز زدم برا کوس.داشتن اما نمیدادن. اون موقع فهمیدم نصف ایرانیا کس دزدن.ههههههههههه. بعد داشتم همینطوری تو شماره هام دنبال دوست میگشتم که بش زنگ بزنم خوردم به اسم مهسا. یه پسر عمه داشتم اون کوسای معتادو عمله و تخمی رو میکرد میومد پیش ما میگفت آره من کوس میکنم اگه ببینی هوش از سرت میره.. نگو که وقتی این کوسی که قراره بگمو دیدم، به جا هوش، گوز از کونم در رفت. قبلنا ی سری که تعریف کرده بود کوس ردیف کرده، گفتم شمارشو بم بده. اینم تو رو در واسی گیر کردو داد که اسمشو تو گوشیم مهسا سیو کرده بودم و میترسیدم بهش زنگ بزنم. هیچی خوردیم به شماره مهسا خانوم. به پسر خالهه گفتم یکی هس اگه روشن باشه خیلی میزونه و کلی تعریف کردم ازش. پسر خالهه شمارشو گرفتو بش زنگ زد. گفت آره ما از تهران آمدیم و میخوایم بشینیم. وقت داری بیای؟ گفت آره ولی من 20 تومان میگیرم.سریع گوشیو از پسر خاله گرفتمو گفتم من اصغرم. یک ماه پیش باهم نشستیم فلانجا... 10 تومان گرفتی. الان میگی 20 تومان؟ خلاصه خرش کردیمو به 10 تومان راضی شد. اون موقع تو ارزانی ها 10 تومان بود. الان همون کوس چون دلار بالا رفته قیمتش 30 میشه.هههههههههه. خلاصه... قرار گذاشتیمو ساعت 6 غروب با پسر خاله رفتیم دنبالش. احمد و رشید هم خونه موندن. قبل حرکت این پسر خاله کس مغز گفت بچه ها باید شما این کپسولو بخورین. گفتم چیه؟ گفت ترامادول. بخوری دیگه آبت نمیاد. هیچی زورازور بهمون داد خوردیم. سر یه خیابون که گفته بود واستاده بودیم تا این بیان. دیدم از دور دو تا کس ردیف دارن میان. گفتم به به اگه اینا باشن که خیلی باحالن. اومدن نزدیک تر که دیدم مهسا خانوم کسکش معتاد لگنیه یه دختر تپل هم باهاشه... اینجا بود که به جای اینکه هوش از سرم بره گوز از کونم رفت. به پسر خاله گفتم ردشون کن بریم. اینا داغونن. افتاد به دستو پام. حامد داداش نوکرتم تو کفم بذار بیان..دیدم داره می کشه خودشو. بهش گفتم تو که کس باکویی میکردی..دیدم حرف نمیزنه. گفتم باشه بریم. ی ماشین گرفتیم و داشتیم سمت خونه می رفتیم. من جلو نشستم و این کوسا و پسر خاله عقب ماشین. مهسا به این دوستم میگفت پیامو باز کن ببین چی نوشته. اسمس هم نه، پیام.ههههههههه. کسکشا سواد نداشتن. من یهو زدم زیر خنده و راننده نگام میکردو نگاهش میگفت کسخل شده این واسه خودش میخنده. هیچی بعد خنده هام دیدم لالا دارم تو ماشین. بدنم شل شده بود.فهمیدم واسه این کپسول لعنتیه. رسیدیم خونه و رفتیم داخل. منگ هم شده بودم. جلو دوستام با شرت شدم و گفتم کوس از کوچیکتر کباب از بزرگتر. دوست مهسا که چیز خوبی بودو بردم داخل اتاق. ناگفته نمونه واحدش تک خوابه بود. اینا بیرون نشستن با هم حرف میزدن. رفتیم داخل اتاق دیدم مث کاراگاه داره میگرده تو کمد دیواری.. گفتم چیکار میکنی؟ گفت ببینم کسی نباشه اون تو. گفتم بیا کسخل. ههههه. گفت گوشیتو بده به دوستت بیرون. هیچی دوباره خندم گرفتو حالا میتونی بیا جلومو بگیر. گوشیو دادم به دوستم. لباساشو در آورد.گفت حالا تو لخت کن. گفتم من لخت نمیکنم. میخواستم فقط تورو لخت ببینم.هههههههههههههههههههههههههههههه. هیچی داش قاطی میکرد که در آوردم. گفتم بخور برام. ناز اومد برام.سرشو گذاستو تو دهنش. خورد. اینقد دادم خورد که داشت بالا میاورد.ههههه. بعد گفتم دراز بکش. کشید. گذاشتم لا پا. شرو کردم لاپاش بالا و پایین کردن. گفت داری چیکار میکنی؟ اینجوری تا فردا صب آبت نمیاد. بکن تو. گفتم من تو نمیکنم.هههه. اینقد اذیتش کردم که نگو. گفتم بده بالا لنگاتو. کسش خیلی تمیز بود. کردم تو. هی میگفت زود باش زود باش. اعصابم کیری شد. فکرم رفت رو دوس دخترم ک دوسش داشتم. کیرم تو کسش خابید.ههههه. میگفت بکن، نمیکردم.میگفت در بیار نمیاوردم. یهو داد زد بکش بیرون کسکش. یهو کشیدمش بیرون دیدم کاندوم توش گیر کرده. وااااااااااااااای دلمو گرفتم و افتادم رو زمین از خنده. این اولش نفهمید چی شده. یکدفه محکم زد رو کوسش گفت کسکش دیوس لاشی.... من فقط می خندیدم. همه اومدن پشت در. یدفه مهسا درو باز کرد دید من دارم میخندم و این کسکش سرشو به دیوار میکوبه و لخت جلو همه بدو رفت دسشویی که کاندومو در بیاره. من شرت پوشیدمو رفتم بیرون. به مهسا گفتم این کسکش چیه آوردی مث سگ میمونه. گفت تو واستا خودم آخر بهت ی حال مشتی میدم. پسر خالهه رفت تو با این دختره. حالا این خونه کیر خر یه اتاق بیشتر نداشت. منم که داش خوابم میبرد گفتم مهسا جان دمت گرم همینجا در آر. گفت من تابحال جلو چن نفر لخت نبودم و خجالت میکشم و قبول نکرد کلی خایه مالی کردم ک اوکی داد. بلن شدم رفتم پیش دوستام رو مبل نشسته بودن و داشتن به ما نگاه میکردن. گفتم هر کدوم از شما کیر منو راس کنه بش 10 هزار تومان میدم. ههههههه. اینقد خندیدم ک حد نداشت. اومدم با مهسا ور رفتمو گفت شما دوتا برین تو آشپزخونه تا من در بیارم.اینا رفتن تو آشپزخونه. مهسا در آورد، منم در آوردم. اینم 15 دقیقه خورد برام. گفتم دراز بکش. وای بدن مهسا حرف نداشت. خیلی باحال بود بر خلاف قیافه کیریش. آقا به یه نتیجه رسیدم اونجا. هرکس فیس تخمی داشته باشه بدنش حرف نداره و برعکس...هههههههههه. من میخواستم بذارم توش که ی لحظه برگشم دیدم این دوتا پست سر ما دارن فیلم زنده نگاه میکنن.کیرم که دیده نمیشد و دوتا کون سفید یکی بی مو یکی با مو(هههههههه) میدیدن.باز خندم گرفتو گفتم کون لق این دوتا. بکن که میکنی. 15 دیقه کردم. به دلیل خنده این مسابقه تا آخر برگزار نشدو بیخیال ماجرا شدمو کشیدم کنار تا دیگری شانس گایش بیشتری داشته باشد.ههه. اقا حرمت 3 ساله منو دوستم شکسته شدو بدن همو دیدیم. ههه. احمد هم کردو. پسر خاله از اتاق در اومد و این آقا رشید کیر کلان رفت تو. اومد بیرون گفت مهسا من میخوام تورو بکنم. ما تعجب کردیم. با مهسا رفتن تو اتاق و دختره اومد بیرون. با مهسا حرکتشو زدو اومد بیرون. این تموم شدو رفتیم بیرون یه دوری بزنیم. پسر خالهه هر چی خوردنی دید تو بازار خرید. جاتون خالی ساعت 3 شب آتیش کردیم و 3 تا بسته مرغ زعفرونی سیخ زدیمو رفتیم بخوریم. 4 نفری دو به دو روبروی هم نشستیم. من گفتم بچه ها بیاین از سکسمون تعریف کنیم. اولم خودم گفتم تا بچه ها روشون باز بشه. خلاصه تعریف کردمو کلی خندیدیم. بعد احمد هم گفتو مث سکسای معمولی بودو پسر خالهه هم گفت آره دختره کون ندادو. شد نوبت رشید. گفت من رفتم تو اتاق دختره گفت کیرت مث کیر خره من بهت نمیدم. اینقد خندیدیم واسش ک حد نداشت. بعد گفت مهسا رو آوردم گفت من با کاندوم بهت نمیدم. بدون کاندوم کردمشو خیلی بش حال داد.باور کنین ما نیم ساعت خندیدیم و گفتم کسخل ایدز گرفتی.دیدیم رشید لاستیکاش پنچر شدو گوشتاشو داره بین ما سه تا تقسیم میکنه و یک لقمه هم نخورد گفت حالم خرابه. جاتون خالی پاره شدیم از گوشت خوردن. اینو نصف شبی بردیم درمانگاه. این قرصه براش سنگین بود بعد اینقد ترسیده بود که حالش داغون بود. 3 تا آمپولش زدیم. فرداش خوب شد و رفت آزمایش ایدز بده که دکتر گفت برو سه ماه دیگه بیا که الان معلوم نمیکنه. بسته کاندومامون 12 تایی بودم چنتا مونده بود. من میخواستم بیام خونه خودمون بعد چند روز. گفتم بچه ها مرتب کنین خونشوها. گفتن باشه. مرتب کردن. کاندوما رو رسیورشون جا موندو بعد 13 مامانش اینا میان و مامانش پیدا می کنه و کون رشیدو پاره میکنن. وقتی شنیدم از خنده مردم. اقا تو این سه ماه سه میلیون بار به من زنگ زد منم دلشو گرم میکردم. بعد سه ماه رفت آزمایش دادو دید نه ایدزی نشده. بهم زنگ زد خبر بده بش گفتم کسخل مهسا ایدز داشت اما شانپانزه که ایدز نمیگیره.
امیدوارم خوشتون اومده باشه.

نوشته: حامد

سلام به همه اعضای شهوانی و البت کس هایی که داستانم رومیخونن این داستان برمیگرده به1ماه بیش که من بلاخره به ارزوم رسیدم .من داخل یه شهرستان زندگی میکنم که دوتا دانشگاه داره ازاد وبیام نور یه دختری بود همسایمون که یه اندام گوشتی و تپل داشت که من از وقتی رفته بودم تو سن جلق همزمان با بالاوبایین کردن کیرم تو حمام تنها تکه کلامم شده بودانار انار انار انار بیا به بالینم اخه اسمش روگذاشته بودم انار لامصب بد تیکه ای بود حتی میخواستم برم خاستگاریش ولی حیف که اه دربساط نداشتم این دختر تریپ مذهبی بود اخه باباش استاد دانشگاه بود دوره دبیرستان کوچکترین محلی به من نزاشت تارسیدیم به کنکور که انار پیام نور قبول شد ومن همونم نیاوردم مجبور شدم برم ازاد تو این مدت بگم که هزار جور متلک شماره انداختم بهش اما فایده نداشت بعدشم با پسرعموش نامزد کرد من دیگه قیدشو زدم

خلاصه کنم یک سال از دانشگاه گذشت ترم تابستون شد ساعت3بعدظهر امتحان داشتم ماشین بابارو کش رفتم یه کلاسی جلو دخترا کلاسمون بزارم اما تو راه دیدم انار زیر درخت از گرما بادمجون شده گفتم بزنیم دل به دریا زدم روترمزباتردید سوارشدگفت سلام جوابشو دادم گفت میخواد بره دانشگاه تا کجامسیرمه گفتم میرسونمت گفت نه مزاحم نمیشم گفتم انار دروغ نگو اگه اینجوری بودقبل سوارشدن میگفتی یه لحظه چشاش چهارتا شد باتعجب گفت انار!تازه سوتی روگرفتم دیدم دیگه درست نمبشه گفتم بقیه شوبرم گفتم اره اسمتو گذاشتم انار اخه خیلی دوست دارم گفت بزن کنارمنم نامردی نکردم زدم ترمزجا خورد گفت بیادم میکنی؟گفتم یابرو یا امروز به حرفام گوش کن گفت خجالت بکش من نامزد دارم گفتم شرمنده دوکیلو خجالت بود همون دوسه بار اول که جلقیدم روت کشیدم من خاطرخات بودم ولی یه نگام نکردی امروز تونستم لااقل حرف دلم روبگم دیدم گفت مردباش منو برسون به امتحانم نمیرسم بهم برخوردگفتم باشه توراه دوباره درجه سکسم زد بالاگفتم بیخیال اگه مرد بودیم 5سال جلق نمیزدیم اولین فرعی رفتم تویه جا وایسادم که دیدم از هر طرف صدمتر بود همش میگفت چه غلطی میکنی کثافت گفتم اینجوری نمیشه باید ببینی چه زجری این5سال کشیدم کیرم رواوردم بیرون شروع کردم جلقیدن باصدای اناراناربرگشتم دیدم خندش گرفته گفتم یاحالا یاهیچوت سکوسوراخت واسه نامزدت میمونه نترس دیگه برده بودمش توشهوت حالش عوض شده بودبهونه اورد که وقت نیس گفتم به امتحان میرسونمت بچه درس خون امدصندلی جلو گفت ابتومیارم بعد بریم کیرم کرد تودهنش ساکزن نبود که داشت رفع تکلیف میکردموهاشوگرفتم سرشو اوردم بالا گفتم فقط چند دقیقه چشاتوببندرفتم سمت سینه هاش اخ چی بگم انقد سفت بود که گفتم این کیه یکم با دستم بازی کردم باهاش ولش کردم رفتم طرف کسش همونی بود که تصور داشتم گوشتی سفید و بیمو دلم یه جوری شد حالم رونفهمیدم چند بار زبون زدم مزش خوب نبود گفتم بردت چی شده ؟گفت چرت نگو که سرجاشه بزاربمونه که لازمم میشه بروتوکونم توکیفش ونگاه کردم هیچی نبود جز رزه لب سگی قنبل کردروصندگی شاگرداز بیرون بتری اب رو خالی کردم رو سوراخ کونش چند بار رزه لب روکردم تو کونش ودراوردم نرم که شد کیرم روگذاشتم درسوراخ کونش گفتم یکم درد به حالش میرزه برم تو ش دیدم گفت نه بگم نمیری اشغال گفتم چرا که نه!بایه حرکت 5سال جلقیدن رو تموم کردم همه ی زورم فقط 6یا7سانت بود توکونش انقدتنگ بودکه خودم احساس درد داشتم انگار کله کیرم داشت کنده میشد داشتم تلنبه میزدم که کارتون دستمال کاغذی خورد توسرم به خودم امدم دیدم اشک تو چشاشه ازش معذرت خواستم سرعتموکم کردم دیدم ابم داره میاد کشیدم بیرون ریختم روزمین سریع برش گردوندم شروع کردم خوردن کسش همزمان که زبونم رو میکردم تو کسش ازرومانتو سینه هاشو میمالیدم دیدم داره حال میکنه ادامه دادم تا صداش در امد یه اه کشید بعد تکون خورد ابش امدبالای کسش رو بوسیدم یهو یادم امد لب نگرفتم امدم ازش لب بگیرم یادم افتاد لباش کیری شده بیخیال شدم جمع جور کردیم خودمون رو رفتیم دانشگاه توراه به زور شمارشوگرفتم گفتم من باید یه روز که بردت رفت کنار بیام برم بهشتت ...اینم داستانه من اگه خوب بود بگید تا بقیه سکسهام رو بگم اگه بدبود لطفا فهش ندین چون فهش میخورید

نوشته: صمد

سلام به بروبچه هایه گل شهوانی, من تازه عضو شهوانی شدم ولی از دو سه سال پیش داستانها و کامنتهاتونو میخوندم.
داستانی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به یه ماه پیش.
من تا قبل از این ماجرا سکس نداشتم ولی اطلاعاتم به خاطر شهوانی و کتابهای خالم که مطالعات خانواده میخوند و منم هرازگاهی اونارو میخوندم خیلی گستردست.
بریم سره اصل مطلب.
من از دوم راهنمایی با یکی از دخترای اقوام دوست شدم به اسم محبوبه که 3 ماه ازم بزرگتره دوست شدم. گذشتو گذشت من بهش خیانت نمیکردم ولی اون با خیلی از پسرایه اقوام دوست شده بود. منم سره همین کاراش باهاش بهم زدم. ولی دوباره خودش اومد طرف من منم دوباره باهاش دوست شدم. هر از گاهی هم خونش تنهایی میرفتم اما چون میترسیدم ایدزی چیزی داشته باشه باهاش سکس نمیکردم فقط لب بودو بقل و یکمم مالش.
اما دوم دبیرستان بود که فهمیدم عاشقشم و بدون اون نمیتونم.
به خاطر همین یه روز که همه میخواستن برن باغ من نرفتم و زنگ زدم محبوبه بیا پیشم. اومد, منم در مورد سکسو دوس پسراش حرف زدم ولی قسم خورد که تا حالا با کسی سکس نداشته, منم باور کردم. اون روزم کاری باهاش نکردم و رفت.
بعد یه هفته مامانش فهمید و گوشیه اونو ازش گرفتن. دیگه هم ندیدمش تا اوایل تابستونه امسال که ما به محله ی اونا اسباب کشی کردیم و اونو مامانش اومدن برایه کمک.
اونجا گفتم که دوباره میخوای با من باشی اونم گفت که گوشی نداره, منم گفتم اشکال نداره تنها که شدی از خونه بهم زنگ بزن اونم قبول کرد.
ما هر از گاهی باهم حرف میزدیم تا اینکه مامانه من 23 شهریور رفت تو کما.
تو این مدت من خیلی داغون بودم و به هیشکی اهمیت نمیدادم و فقط دو.چیز برام مهم بود یکی خوب شدنه مامانم یکی هم محبوبه. شاید 3 روز چیزی نمیخوردم تا اینکه محبوبه زنگ زد. تا صداشو شنیدم بغضم ترکید. گفت که تنهام بیا پیشم. منم با وجوده این که نه حال داشتم و نه اعصاب پاشدم یه دوشه 1 دقیقه ای گرفتم, لباس پوشیدم و راه افتادم. بعد از چند دقیقه رسیدم دره خونشون. زنگ زدم, وقتی گفت کیه دوباره بغضم ترکید و گریه کردم.
درو باز کردو تا منو دید پرید بغلم. (قده محبوبه یه خورده کوتاه162منم 183) منم گریم هرکاری میکردم بند نمیومد اونم هی دلداریم میدادو اشکامو پاک میکرد. واقعا اون لحظه بهش نیاز داشتم. اون روز اونقدر گریه کردم تا سبک شدم. بعدش که اروم شدم دوباره بغلم کردو گفت که مامان بهتر میشه.( به مامان من میگفت مامان) منم محکم بغلش کردم.
بعد که از هم جدا شدیم گفت بشین رو مبل تا بیام. رفتو چند لحظه بعد با یه لیوان اب خنک برگشت پیشه من. اب رو خوردمو بوسیدمش و ازش تشکر کردم.
بعد روی مبل دراز کشیدم بهش اشاره کردم تا بیاد بغلم دراز بکشه. اومد بغلم, اما هی میفتاد پایین که بهش گفتم بریم توی اتاقت. اونم بلند شد که بره اما من اونو بغلش کردم و لبشو بوسیدم اونم پاشو دوره کمرم حلقه کرد. خونشون هم تاریک بود و هم ساکت. بردمش و لبه ی تخت نشستم اونم رویزانوهاو کیرم قرار گرفته بود. همینجوری داشتیم از هم لب میگرفتیم که لباشو از لبام جدا کرد و گفت سه تا قول بهم میدی?!
منم گفتم باشه.
_1هیچوقت امیدتو از دست ندی,2تنهام نذاری, 3 منو به خاطره گذشته ببخشی. قول میدی?
_ قول میدم. محبوبه?!
_ جونم نفس?!
_ عاشقتم
_ من بیشتر. منو له خاطره گذشته میبخشی?!
_ معلومه عشقم.
با گفتنه این حرف محکم لبام رو بوسید, منهم چون تعادل نداشتم افتادم و سرم خورد به دیوار. اول یکم ناراحت شد اما بعد خندید. خندیدنش واقعا قشنگ بود. توی همون حالت که محبوبه روم بود خودمو کشیدم رو تخت و محبوبه دوباره شروع کرد به بوسیدنه من, منم لباشو با لبام گرفتم مکشون میزدم, بعد از چند لحظه زبونمو فرستادم لای لباش اونم مکش میزد بعد از اون لبامون جدا شد و ان بلند شد نشست. موهاشو براش ریختم یه طرف صورتش و اومد بلند شم که گفت
_ نه نه نه, اصلا درست درست نیست تو بیای بالا, من باید بیام پایین.
_ کی همچین قانونی گذاشته?!
_ همه میگن که باید اینجوری باشه.
_ ولی خودت میدونی که من ادم قانونمندی نیستم.
با گفتن این حرف با یه حرکت جا هامونو عوض کردم, محبوبه هم با یه جیغ کوچیک و یه خنده جوابمو داد. منم بین پاهاش قرار گرفتم و کیرمو که شق شده بود رو بینه پاهاش گذاشتم و بازی میدادم و لبامو رو لباش گذاشتم ولی دیگه نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم و دستم رو گذاشتم رو سینش و سینشو از روی تیشرتش میمالیدم سینه هاش سایز 70 بود و سفت سفت شده بود. لبشو از لبم جدا کردو گفت
_ میدونی چقدر منتظر این لحظه بودمو این لحظرو تو ذهنم تصور میکردم?
_ معذرت میخوام عشقم, نمیدونستم اینقدر مشتاقی
_ مشتاقم??!! هروقت تنت به تنم میخورد دیونه میشدم
منم تا اینو شنیدم لبامو روی لباش گذاشتم و اروم تیشرتش رو بالا میزدم و او.هم با بالا دادن کمرش بهم کمک میکرد. وقتی تیشرتش رو دراوردم زیرش یه سوتین مشکیه اسپرت پوشیده بود که من عاشق این مدل بودم. ولی بیشتر از همه عاشق رنگ پوستش بودم. پوستش سبزست که من عاشقشم. سوتینش رو هم خیلی اروم در اوردم و کنار انداختم.
واب باورم نمیشد. دوتا سینه کوچولوی خوردنی میدیدم. لبامو اروم گذاشتم رو لباش و بوسیدم و اروم اومدم رو گردنش. محبوبه مثله یه بره مظلوم فقط نگاه میکرد. اروم گلوشو بوسیدم و رفتم سراغ سینه هاش. سینه هاش کوجیک بود و سره سینه هاش به اندازه ی یه نقطه کوچیک بود. اروم سینشو گذاشتم توی دهنو و مکش زدم. واقعا بی نظیر بود. در همین هنگام محبوبه خیلی اهسته و کشدار گفت: اهههههه
منم خیلی حال کردم.
خیلی اروم رفتم پایین و روی نافش رو اروم زبون کشیدم. اونم کمی صدای نفس هاش تغیر کرده بود. اروم پرسیدم
_ عشقم اجازه هست?
با چشماش اکی رو دادو منم دست به کار شدم و اروم شلوارک و شرتش رو کشیدم پاببن. وای خدای من , کس محبوبه بعد از این همه وقت جلوم بود. دستی به وسطش کشیدم که محبوبه تکان خفیفی خورد.
به صورتش نگاه کردم, چشماش رو بسته بود و لبه پاینش رو دندون میگرفت.
صورتم رو به کسش نزدیک کردم و بالای کسش رو بوسیدم که محبوبه گفت : امممممممممممم.
من تا اون موقع حتی از نزدیک کس هم ندیده بودم ولی شروع به خوردن کردم, زبونم رو ابتدا عمودی داخل شیار کسش بالا پایین میکردم. او هم ارام ارام ناله میکرد.من هم لبهای کسش رو از هم باز کردمو شرو به لیسیدن کردم. مزهی خاصی نمیداد فقط خیلی خیس بود بعد از چند دقیقهدیگه محبوبه علنا داشت فریاد میزد و میگفت بخور. من هم چند لیس محکم به چچلش زدم که دیدم انگار محبوبه بنزین تموم کرده اخه داشت مثله یه پاترول صدا میدادو تکون میخورد. اروم خودمو کشیدم روش و صورتشو که یوری شده بود بوسیدم و گفتم
_ خوب بود عشقم?
_ عالی بود. هیچوقت یه همچین حالی نکرده بودم. ممنونم.
- خواهش میکنم عمرم.
_ حالا تو دراز بکش نوبت منه.
منم دراز کرد روی تخت و دو پاشو گذاشت کنار پهلوهام و نشست روی کیرم. اون لخت بود ولی من لباس داشتم. اول پیرهنمو در اورد و دستی روی سینه ی بدون موی من کشید( من رزمی کارم و قهرمان مبارزات ازاد اسیا وزن 80&85 کیلو. به خاطر همین موهای سینم و شکممو میزنم و هیکلمم پیچیده پیچیدست ) و گفت: میدونی چقدر به یاد این بدن خوابیدم?
_ دیگه این بدن ماله تو شده.
اینو که گفتم اومد پایین و لبمون گره خورد. توی همون حال که لب میدادیم محبوبه داشت کمربنده منو باز میکرد. کمربندم که باز شد محبوبه لباشو از من جدا کردو رفت بینه پاهامو شلوارمو با شرتم دراورد و بین پاهای من به حالت سجده ای نشستو شروع کرد به ساک زدن.
معلوم بود بلد نیست اخه دندوناشو میکشید سره کیرم ولی بعد خوب شد. هر چقدر گفتم بسه صبر نکرد و.ابمو اورد و تا تهشو مکیدو خورد.
من که انگار ازم بیگاری کشیده بودن داشتم از حال میرفتم که محبوبه دوباره نشست رو کیرم البته این بار هر دو لخت بودیم و کیره من زیره کسه مثل تنور اون بود.
_ عشقم دستت درد نکنه خیلی حال داد
_ خوشحالم که خوشت اومده.
_ راستی اصلا یادم رفت بپرسم بابات اینا کجان?
_ خوبه باز الانم پرسیدی, رفتن جایی تا شب نمیان.
یعنی تو تا شب ماله منی?
_ اره ماله خوده خوده خودتم. تازه اصل کاری مونده.
و در حال حرف زدن مدام کسشو به کیرم میمالید و باعث شد دوباره شق کنم.
محبوبه دباره رفت پایین و یه ساک اساسی زد اومد رو قرار گرفت. یه تف به سره کیره من زد و خواست بشینه روش اما هر کاری کرد داخل نمیرفت. اونو به صورت سگی در اوردم که ناگهان چشمم به کرم دست افتاد. اونو برداشتمو اول سوراخ اونو چرب کردم بعد انگشت اشارمو. بعد انگشتمو کردم تو, تا سرش رفت تو خودش رو جم کرد که به اسرار من خودشو شل گرفت وحدود یک دقیقه بعد دو انگشتم داخل کونش بود. بعد از چند لحظه کیرم رو جرب کردم و جلویه سوراخش گذاشتمو اروم اروم هلش دادم تو. بعد یواش یواش تلنبه میزدم و با هر تلنبه مقدار بیشتری را داخل میکردم و محبوبه هم هی اهی از روی درد میکشید اما بعد دو ذقیقه داشت حال میکردو میگفت تندتر بزن.بعد از دو سه دقیقه به پهلو خوابیدیم و در این مدل هم دو دقیقه ای براش تلنبه زدم ولی بعدش گفتم تو بیا رو, اخه بهتره زن رو باشه, بیشتر حال میکنه. چند دقیقه ای بالا پایین میکرد که دیگه ابم داشت میومد, به محبوبه گفتم اونم گفت خالی کن توم. منم با کمال میل همشو خالی کردم تو کونش.بعد هم همونجوری که کیرم تو کونش بود خوابیدیم و بعدشم دوش گرفتیم, تا شبم کناره هم کلی حرف زدیمو همو بوسیدیم. مادرمم یه هفته بعدش از کما اومد بیرون ولی هنوز کامل خوب نشده. براش دعا کنید.
ببخشید طولانی شد اولین بارم بود. دوستون دارم.

ستی پلنگ

باسلام,من پسری هستم24ساله که دراینجا خودموبااسم مستعار مهران معرفی میکنم
من توزندگیم دوست دخترای زیادی داشتم وباهمشون هم چندین بارسکس داشتم
خودم بچه ی بامعرفتی هستم والبته خیلی رفیق باز
هم درس میخونم هم اهل همه جور تفریحات و....هستم
خب زیادحاشیه نرم دوستان وقصدم فقط شناساندن تقریبی خودم بود
اماداستانم>>مطمئن باشید1کلمه ازحرفام به غیرازاسم ها دروغ نیست
3سال پیش بادختری15ساله دوست شدم که اسمش بود سارا
دختره یکم شیطون و پرانرژی و شوخی بود اما اینقد از سکس کردن باهام فرار میکرد که نگو و نپرس
خیلی باهم قرار میذاشتیم اما همیشه داخل کوچه ها بود یا جنگل اینا میرفتیم و خلاصه خانه خالی نمیرفت
باهم لب وبوس میگرفتیم و آخرش مالیدن سینه ها از پشت لباس بود
این تنهادختری بود که سکس کردنم باهاش اینقد داشت طولانی میشد و هر باری هم حرف از خانه خالی میزدم قهرمیکرد
در3سال چندین بارقهروآشتی کردیم که گاهی به چندماه هم میکشید تا اینکه یکی ازقهرامون خیلی طول کشید ودراین مدت خانواده ش به اجبار به نامزدی پسری درآورده بودنش
1روزبازبهش زنگیدم وخواستم دوست بشیم که بهانه ی نامزدیش را پیش کشید
میدونستم اینقد دوستم داره که شوهر هم داشته باشه قبولم میکنه ولی یکمی اخلاق بچه گونه ننری داشت و دلیل قهرهای الکیمون هم همین اخلاقش بود
خلاصه قبول کرد دوباره تا ازدواجش باهم باشیم
ازش خواستم قراربذاریم ولی گفت میترسه بیرون قرار بذاره چون نامزد داره و خطرداره ویکی ببینه بدبخت هستم و از این حرفا
ووقتیم میگفتم خانه خالی بریم میگفت باتو تنها باشم پدرمو درمیاری
ولی درعین حال بهم بدجور اعتماد داشت
میدونست1حرفی بزنم واقعا روش می ایستم و اهل دروغ و خیانت نیستم
بهش گفتم بدون رضایتت دست هم بهت نمیزنم
اونم گفت فقط بایدبوس اینا باشه
منم گفتم وقتی پیشم هم اومدی درخواست سکس میکنم و اونجا هم خواستی مخالفت کن
خلاصه 1روز باهم رفتیم خونه خالی
یکمی با هم حرف زدیم
خیلی خوشحال بودم
میدونستم این دفه از دستم قصر در نمیره و باهاش سکس میکنم
این دوست دخترم 1خصوصیتی داشت که خیلی به سختی حشری و هوسی میشد و همین کار منو سخت میکرد ولی اونم ادم بود وفقط باید از راهش وارد میشدم
لب و بوس و مالیدن را شروع کردم
اینقد سینه هاشو مالیدم که یکمی داشت حشری میشد
آروم آروم دستم را بردم طرف کسش و ازبیرون شلوارش مالیدمش که دستمو کشید وبا1باراصرارم راضی شد بمالمش
دستمو بردم تو شلوارش و بعد شورتش و مالیدمش
هنوز همچین خیس نبود
فهمیدم فعلا حشری نیست زیاد و نباید لباساشو دربیارم چون میدونستم مخالفت میکنه
بعد اینقد مالیدمش که کسش خیس خیس شد
دیگه نمیتونست خودشو کنترل کنه وچشماشو بسته بود وچهره ش1حالت گریه داشت و فقط دست وپا میزد از شدت حشری بودن
میدونستم الان وقتشه لختش کنم
میدونستم مقاومت نمیکنه و بدجور در عالم هپروت بود
آروم دکمه ی مانتوش را باز کردم که هیچ مخالفتی ندیدم
خیالم یکم راحت شد
دکمه های بعدیشودرآوردم و همینطور مانتوش را درآوردم و بعد سوتینش را
اینقد از سینه هاش خوردم که سیر شدم ازش
دکمه ی شلوارشو باز کردم و داشتم درمیاوردمش وهیچ حرکتی نمیکرد و دراز کشیده بود وچشاش بسته بود
هیچ همکاری نمیکرد و فقط داراز کشیده بود
شورتش رادرآوردم وباز شروع به مالیدن کسش کردم
خودم از کس خوردن بدم میاد و از اونم خواستم کیرمو بخوره مخالفت کرد و منم اصرار نکردم
خلاصه چنددقیقه ای با کسش ور رفتم که یهو به آه اوه کشید و صداش بلند شدو نفساش بریده بریده میشد
با حرکت بدنش فهموند که میخاد تندتند بمالونم
درهمین حین بدنش لرزید و فهمیدم ارضاشد اما غلط کردم که ارضاش کردم
چون به خودش اومد ویهو از زیرم بلند شد و لباساشو شروع به پوشیدن کرد
گفتم بابا چیکار میکنی وایسا من هنوز نکردم,اماقبول نمیکرد
بهش گفتم بیمعرفت خودت حال کردی کافیه؟نباید من بریزم؟باخنده گفت رفتی خونه برو حموم
خیلی اصرارکردم اما قبول نمیکرد
اخلاقشو میدونستم ومیدانستم سودی نداره و باخودم گفتم صبر کنم تا دوباره شهوتیش کنم
بعد10دقیقه شروع کردم به لب گرفتن وسرتون را درد نیارم که باز همون ماجرای قبلی و دختره حشری شد و لباساشو در آوردم
این دفه معطل نکردم و با کیرم لاپایی زدم و روی کسش مالیدم
کونش خیلی تنگ بودودلم نمیومد همین سکس اول عذابش بدم ودردش بیارم و از جلوش هم خودشم میخاست هم نمیکردم چون آینده ش خراب میشد وخیانتی بزرگ بود
هرچند در حالت حشری راحت میشه دخترارو پاره کرد و از خداشونه اونموقع!!
1ربعی کیرم تند تند روی کسش مالش میخورد که ارضا شد
دیگه مث دفه اول پا نشد بره و دیگه تحت اختیارم بود و آخر منم ارضا شدم و روی شکمش ریختم
خلاصه این سکس خیلی بهم چسبید چون تنها دختری بود که برای گاییدنش زیاد انتظار و سختی کشیدم
بعدها زود زود قرار میذاشتیم و کلی سکس میکردیم و 12روز پیش عروسیش بود که1روز قبل شب اولش هم درآغوش من بود
اون قصدش خیانت به نامزدش نبود
دختری که از15سالگی با من بود و عاشقم بود نمیتونست ازم جدا بشه
ما الانم درارتباطیم
اینم بگم که در دوران نامزدیش1بار هم به نامزدش لب هم نداد و هیچ میلی بهش نداشت
همیشه از این نامزدی اجباریش گلایه میکرد
امیدوارم از داستان خوشتون اومده باشه
میدونم زیاد با حس و قشنگ نبود آخه توش دروغ نبود و برای حس دار کردنش باید توهم و خیالپردازی کرد و بیشتر داستان را با دروغ آمیخت که من حتی1کلمه ی داستانم هم دروغ نداشت
ازاینکه تاپایان داستانمو خوندید ممنونم
امیدوارم در داستانهای بعدیم بهتر بنویسم

نوشته: مهران

سلام – داستانی که براتون تعریف میکنم مربوط به 40 روز پیشه – من و داداشم با هم خیلی نداریم و جدا از برادری با هم کلی رفیقیم – اختلاف سنی مون هم 3 سال بیشتر نیست – خلاصه داستان از اونجایی شروع شد که برادرم یه دوست دختر داشت که اسمش لیلا بود و حدود یک سال پیش باهاش به هم زده بود – دلیلش هم این بود که دختره بهش خیانت کرده بود و با یکی از دوستای مشترکمون مجید ریخته بود رو هم و کلی اعصابمون رو خراب کرده بود .
دختره خیلی گوشت بود و پوست تیره ای داشت – البته قدش کوتاه بود – من و داداشم هر وقت که یادش میوفتادیم کلی افسوس میخوریم که چرا نکردیمش آخه برادرم دوسش داشت و تو فکر خودش برای زندگی بهش زوم کرده بود . بعد از اینکه با مجید رو هم ریخت ، ما هم با اون دعوامون شد و باهاش به هم زدیم – اما دو ماه پیش مجید دوباره با وساطت بچه محلا از ما معضرت خواست و حقیقت جالبی رو فاش کرد که لیلا به اون هم خیانت کرده و رفته با یکی دیگه ، که از قضا ما اون پسره رو هم میشناختیم و جالب اینکه مجید گفت که کوس لیلا حلقویه – چون یه بار که میخواسته باهاش حال کنه و لاپایی بره به پیشنهاد لیلا از کوس کرددش و بسیار تنگ بوده انگار که محکم جق بزنی .
ما بعد از شنیدن این قضیه تصمیم جدی گرفتیم که هر طور شده دوباره با لیلا دوست بشیم و این بار به تلافی قبل هردوتامون وحشیانه بکنیمش تا بفهمه که زرنگ کیه – برای همین برادرم دوباره افتاد دنبال لیلا و اینقدر سیریشش شد که بلاخره تونست تو راه دبیرستان با ماشین سوارش کنه و اعتمادشو جلب کنه – لیلا با وجود اینکه با یکی دوتا پسر بکن که ما میشناختیم دوست بود ، وقتی داداشم دوباره باهاش دوست شده بود خودشو تنها و پشیمون جلوه داده بود و دوباره تریپ لاو و ازدواج رو پیشنهاد کرده بود . داداشم هم نامردی نمیکنه و همون روز دوسه تا لب آبدار ازش میگیره – آقا ما که تو کونمون عروسی بود – دقیقا تو همون حول و ولا مادر و پدرم با خواهر کوچیکه اینا پنجشنبه و جمعه آخر هفته رو رفتن لواسون ویلای خالم اینا و خونه خالی شد – داداشم مخ لیلا رو تیلیت کرد و آووردش خونه – من از قبل با داداشم هماهنگ بودم و توی اتاق خودم لخت و آماده سکس توی کمد دیواری مخفی شدم – داداشم لیلا رو آوورد و یه 40 دقیقه ای سیر کردش – من دیگه پاهام سر شده بود بس که سرپا ایستاده بودم – که یهو صدای در توالت اومد و یکی رفت توش - بعدش داداشم اومد پشت در کمد و زد به در – من درو باز کردم و نیم تنه از کمد اومدم بیرون - دیدم داداشم داره زیپ شلوارشو میبنده - به من گفت که تا لیلا از توالت نیومده بیرون ، خودش از خونه میره بیرون تا من و لیلا تو خوه تنها بشیم – منم گفتم در خونه رو قفل کن که نتونه بره بیرون من با کلید خودم بازش میکنم – داداشم با یه چشمک بهم گفت که بهش رحم نکن و کاندوم هم یادت نره – من که قلبم داشت وامیستاد – در کمد رو باز کردم و شرو کردم به ور رفتن با کیرم که راست بشه – داداشم رفته بود بیرون و در رو قفل کرده بود – صدای در توالت اومد و لیلا اومد بیرون و داداشم رو صدا کرد – رفت تو پذیرایی که من از اتاق خوابم با کیر آخته اومدم بیرون و از پشت گرفتمش – لیلا با دیدن من ترسید و جیغ کشید – من امونش ندادم و شروع کردم به لب گرفتن – چه حالی میداد مثل این فیلم فارسی ها اون تلاش میکرد فرار کنه و من به زور ازش لب میگرفتم – توله سگ با ناخوناش دستمو خراش انداخت – منم بغلش کردم و بردمش تو اتاق خواب خودم – انداختمش رو تخت و افتادم روش – دیگه چاره ای به جز تسلیم شدن نداشت – یه لب آبگوشتی ازش گرفتم و اونم همراهیم کرد و سینه ها شو خوردم و با انگشت کردم تو کسش – بعد من بلند شدم و یه کاندوم کشیدم روی کیرم که حسابی راست شده بود – که دوباره دررفت – میخواست بره تو اتاق برادرم که لباساش اونجا بود و در رو ، روی خودش ببنده که اینبار دوباره گفتمش و به جای اینکه ببرمش تو اتاقم – بردمش تو حمام و در رو روی خودمون بستم – خیلی صحنه قشنگی بود – گفت الان داداشت میاد – صداش میپیچید – منم جوابشو ندادم و آب گرم روباز کردم – بخار تمام حمام رو پر کرده بود – آب رو بستم و گرفتمش به کار و با شامپو تمام بدن شو کف مالی کردم البته خودم هم کفی شده بودم – خوابوندمش روی زمین و با کف روی بدنامون کیر خودم که با کاندوم بود و کس اون رو حسابی مالوندم – دیگه هیچ حرفی نمیزد – بعد کیرمو کردم تو کسش و اون جیغ کشید – راست میگفتن – چقدر تنگ بود – یعنی کس حلقوی نعمتیه ها – آقا از ما وحشیگری و از اون ناله و جیغ – 6 یا 7 تا تلمبه محکم زدم که آبم اومد – کیرمو گذاشتم توش و مدتی لب گرفتیم – بعدشم که دوش گرفتیمو با هم اومدیم بیرون – دیگه نزدیک غروب بود – لباساشو پوشید و با عصبانیت رفت خونشون .

نوشته: سعید

سلام
داستان امروز من برای 1 سال پیشه - من و برادرم تنها فرزندان خانوادمون هستیم و من از برادرم 5 سال کوچکترم ولی هیکلم درشته و تقریبا مثل داداشم میمونم – یه بار که پدر و مادرم رفته بودین اصفهان خونه داییم من و برادرم مونده بودیم خونه چون من درس داشتم و برادرم سرکار میرفت - برادرم طبق معمول از این فرصت استفاده کرده بود و تا من دبیرستان بودم دوست دخترشو آوورده بود خونه و حسابی به خدمتش رسیده بود - اون روز کلاس دوم ما که فیزیک بود چون دبیرش نیومده بود تشکیل نشد و کلاس سوم مون هم که آز فیزیک بود پرید - من که تو کونم عروسی بود زودی اومدم خونه - وقتی رسیدم دیدم حفاظ در بازه – با خودم گفتم حتما داداشم اومده خونه – درو که باز کردم یه بوی عطر زنونه تمام خونه رو گرفته بود – با دلهوره رفتم تو – توی پذیرایی و آشپزخونه که کسی نبود – از راهرو که گذشتم به سمت اتاق خودم باید از جلوی در اتاق داداشم رد میشدم – دیدم در بستس و صدای برادرمو شنیدم که به یکی میگفت من میرم نهار بگیرمو بیام – یکدفعه یه فکری از سرم گذشت – پریدم از خونه بیرون و کفشامو که پشت در بود رو با دست برداشتم و پا برهنه دویدم روی پشت بوم – از روی پشت بوم دیدم که برادرم با ماشینش رفت – منم بلافاصله پا برهنه رفتم پایین و درو باز کردم و از پشت قفل کردم بعد پریدم در اتاق داداشمو باز کردم – دیدم کسی تو اتاق نیست – با خودم گفتم شاید داشته با تلفن صحبت میکرده بابا توام دیوونه ای – که صدای سیفون دستشویی اومد – ریدم به خودم – اولش فکر میکردم پس یکی از همکاراش رو آوورده بوده خونه تا با هم نهار بخورن – ولی جاتون خالی همزمان با باز شدن در یه کس لخت هیکل ردیف با پوست گندمی رنگ رو جلوی خودم دیدم که تو در توالت وایساده بود – دختره وقتی منو دید از ترس چنان جا خورد که جیغ کشید و گفت تو کی هستی ؟ - یه دستش روی دو تا سینه هاش بود و یه دستش رو کسش - من خودم از تپش قلب داشتم میمردم – ولی نمیدونم چی شد که بازوشو گرفتم و کشیدم سمت خودم – گفتم تو خونه ما چیکار میکنی ها ؟ - با تته پته گفت این نقشه حسام که تو رو فرستاده تو خونه ؟ گفتم هر جوری که میخوای فکر کن الان مال منی – گفت بزار برگرده درستش میکنم – گفتم هر گهی میخوای بخور الان مال منی – بعد حولش دادم روی کاناپه و زیپ شلوارمو کشیدم پایین – کیرمو درآووردم و گفتم بخورش – بهم خیره شد – کیرم نیمه راست شده بود – با یه دست موهاشو گرفتم و سرشو کشیدم سمت کیرم – اونم با اکراه شروع کرد به خوردن و منم گاهی کیرمو فشار میدادم تو دهنش – همینطور ادامه میداد که آبم اومد - یه مقدار از آبم پاشید تو دهنش – امونم حالش بد شد و اونو توف کرد و نا خوداگاه بقیه آبم پاشید روی دهنش – من از ترس اینکه داداشم از راه نرسه – همون جوری با یه دستمال کاغذی کیرمو پاک کردم و زیپمو کشیدم بالا – بهش گفتم خوش گذشت – اونم بهم فحش داد – پریدم بیرون و در رو روش قفل کردم – رفتم بالای پشت بوم و کفشامو پوشیدم – میخواستم از خونه برم بیرون که صدای دزد گیر ماشین داداشم اومد - منم رفتم روی پشت بوم خونه کنارمون که خونه دوست و همکلاسیم امیربود و پشت دیوار خرپشتشون مخفی شدم – به موبایل دوستم زنگ زدم و ماجرا رو بهش گفتم – اونم اومد رو پشت بوم و من رفتم پاین و فلنگ رو بستم - جاتون خالی – با امیر رفتیم شیر موز زدیمو به ماجرا خندیدیم – بعد هم با اعتماد به نفس اومدم خونه .

نوشته: احسان

سلام به همه دوستان شهواني من سينا هستم اين خاطره اي كه ميخوام واستون بگم برميگرده به ٦ روز پيش من بچه تهرانم ولنجك ١٩ سالمه حدودأ يك ماه پيش من دنبال دوست دخترم تا الان هي با ماشين بابام از اينور به اونور تهران دنبال يك دختر ميگردم كه واقعأ بهم بخوره حالا بگذريم چون من يكم وسواسم سر دوست دختر پيدا كردن خب ميريم سر داستان كه از اينجا شروع ميشه من ٦ روز پيش داشتم تو فرشته تاب ميخوردم تقريبأ ساعت نزديك ١١ شب بود يهو چشم به يه دختر خوشگل افتاد رفتم جلو بوق زدم اول ناز كرد ولي يه ٥ دقيقه عقب جلو كردم تا بلاخره سوار شد اسم:ساناز سن:٢٢ شغل: دانشجو بچه ي بندرانزلي هيچي بعد آشنايي گفت چند سألته و أسمت چيه و بچه كجايي و اينا خب منم راستشو بهش گفتم بعد گفتم من قصدم دوستيه اما اون قبول نكرد و گفت من از تو سه سال بزرگترم و نميشه و اينا منم خب قبول كردم بعد گفتم كجا ميري برسونمت گفت سعادت آباد ولي قبلش يه چيزي ازت ميخوام قبول ميكني؟! گفتم بستگي داره چي بخواي!!! گفت من الان چند وقته نيار شديدي به سكس دارم ولي تا الان به كسايي كه باهاشون برخورد كردم اعتماد نكردم بهشون و خلاصه از اين حرفا بعد من يهو گفتم پس جنده اي گفت نه به خدا و اين چيزا منم تو دلم گفتم خر خودتي خلاصه گفتم مكان داري گفت نه! گفتم من دارم گفت كجا؟ گفتم خونمون! بعد گفت مامان و بابات نيستن گفتم چرا هستن ولي تو حياطمون يه انباري داريم ميريم اونجا كسي هم نميفهمه اگه سروصدا نكني گفت سعي ميكنم!خلاصه رفتم يه كوچه بالاتر از خونمون و ماشينو پارك كردم و رفتم به سمت خونمون كه مامانم زنگ زد گوشي وج دادم گفت كجايي گفتم بيرونم با دوستان چند ساعت ديگه ميام گفت باشه و قطع كردم و رفتم در خونه رو باز كردم آرزوم وضعيتو بروسي كردم و با ساناز رفتيم تو و در انباري رو باز كردم بعد تاريك بود ترسيدم چرا او روشن كنم چون اگه مامانم يا بابام يا داداشم از پنجره حياطو نگاه مبكردن حتمأ به نور چراغ انباري شك مبكردن و ميومدم هيچي فلش گوشي مؤ روشن كردم و به ساناز گفتم بهت شو كه وقت نداريم منم سريع شلوارمو دراوردم و كيرم حدود ١٤ سانته بعد به ساناز گفتم شروع كن بخورش و واي وقتي شروع كرد ديدم محشر ساك ميزنه يه ١٠ دقيقه اي واسم ساك زد و ديگه مست شده بودم ديدم داره آبم مياد بهش گفتم بسه ديگه برگرد آروم برگزاري و يكم تف زد به كيش و كيرم گفت بكن تو گفتم كاندوم ندارم بيماري كه نداري گفت نه سالمم منم بهش شك كردم گفتم وايستا همين جا تا من بيام سريع شلوارمو پوشيدمو بدو بدو رفتم ماشينو روشن كردم رفتم اولين داروخونه شبانه روزي يه بسته كاندوم مدمي خريدم اومدم رفتم ديدم ساناز. نشسته بهش گفتم اومدم گفت با جت رفتي گفتم مائية ديگه! هندية و گفتم كيرم بخور كه هواييه دراوردم وشروع كرد ٥ دقيقه ساك زد و كاندومو كشيدم رو كيرم باز يكم با تفش كيرم كيشو خيس كرد و آروم گذاشتم رو كيشو براش فرستادم تو يه آخ گفت و شروع كردم به تأمله زدم كي بزن حالا بزن ديگه آخ و أوحش و مالس درومده بود و منم دستم جلو دهنش بعد همينطوري داشتم تلميع ميزدم كه يهو ديدم لرزيد و پاهاش سست شد و يكم آب قطره قطره از كسش چكيد ديدم ارضا شده گفتم از كونم بكنم گفت بكن فقط يواش بكن اون كاندومو دراوردم و يكي ديگه كشيدم رو كيرمو حسابي تف ماليش كرد و منم به تف گناهكار انداختن رو سوراخ شو آرزوم سر كيرمو فرستادم تو يه جيغ كوچيك كشيد و افتاد به ناله كردن منمدستمو محكم گرفتم جلو دهنش و محكم كردم تو ديگه كم مونده بود تخمام بره تو كونش كه دستم گاز گرفت بعد با صداي شعرت آلود گفت يواش تو مگه داري خر ميكني گفتم باشه ديگه تلمبه زدم ديدم داره آبم مياد كيرمو دراوردم كاندومو ازش كشيدم بيرون و ساناز نشست و كيرمو گذاشتم لأي پستوناشو شروع كردم لا پستوني زدن بعد يهو آبم فوران كرد و پاشيد زير گلستان و يكمي هم تو صورتش گفت واي سينا سوختم بعد دستمال از تو كيش دراوردم خودمونو تميز كرديم و يه لب جان انه ازش گرفتمو رفتيم به سمت ماشين و نشستيم تو ماشين و ازم تشكر كرد و منم دلم وأسس سوخت و راستش وجدانم قبول نكرد همينطوري بزارم بره و يه تزاول ٥٠ تومني بهش دادم كه قبول نميكرد و به زور راضيش كردم بگيرم گرفت و بردم رسوندمش از اون موقع به بعد هم ديگه ندي كش ولي سكس خوبي بود متشكرم كه اين داستان منو خونديد از همه دوستان ممنونم
كوچيك همه شما سينا

سلام اصفهان دانشجو بودم سال 86 بود طبق معمول با همون دوستاي قديمي خونه داشتيم . يه شب با ميثم رفتيم بيرون ساعت 11 شب بود رفتيم تو يه ساندويچي دوتا پيتزا سفارش داديم منتظر بوديم كه پيتزارو بياره ديدم يه خانمي با حجاب فوق العاده كامل اومد روبروي ما نشست . ديدم خيلي نگاه ميكنه . به ميثم گفتم چطوره ؟ گفت خوشكله ولي فكر نكنم پا بده باشه ! بلوتوث گوشيمو روشن كردمو اسم بلوتوث رو شماره ايرانسلم گذاشتم يه سرچ كردم ديدم فقط يكي هست اسمشم گذاشته بود سمسوري . يه عكس فرستادم دريافت كرد به ميثم گفتم اين يكي عكس رو هم ميفرستم برو يه دوري بزن اطراف ميزش يواشكي از بالاي سرش رد شو ببين اين عكسو ميگيره يا نه ؟ ميثم رفت و منم عكس و ارسال كردم ... اومد گفت من كه چيزي نديدم . خلاصه ما غذامونو خورديمو رفتيم خونه . تغريبا ساعت 3 شب بود كه اس ام اس اومد : بيداري ؟ منم از خواب بيدار شدم عصباني خواستم فهش بنويسم . يه لحظه به خودم گفتم نكنه زنست! نوشتم شما؟ جواب داد : رضوانم تو پيتزايي . فهميدم خودشه . گفت تو كدومشوني من نشوني دوستمو دادم گفت شماره اون يكي رو بهم بده گفتم خودمم و.... تا صبح حرف زديم گفت من اعل بيرون اومدن و قرتي بازي نيستم خونه داري يا نه ؟ گفتم اره دارم دانشجوام . خلاصه خانم روحاني بود و از روضه برميگشته كه اومده بود پيتزا بگيره ببره خونشون . گفتم شما كه بهت نمياد اينكاره باش گفت مگه ما آخوندا دل نداريم ؟ قرار شد فردا ساعت ده شب برم بيارمش . اوردمش خونه يه بچه هم همراهش بود كه ميگفت بچه خواهرشه و خودشم شوهر نداره . منم وانمود كردم باورم شده اون شب نشد بكنمش بچه همش گريه كرد و نذاشت . آخر شب بود آژانس گرفتم رفت خونشون . چند شب بعد ميثم و چندتا از بچه هاي ديگه كه جدا خونه داشتن اومده بودن خونه ما عرق خوري كه رضوان زنگ زد خونت خاليه منم گفتم اره گفت ميخوام بيام . به ميثم گفتم كيليد خونتو بده من رفتم اونم بچه با كلاسي بود اصلا نپرسيد چرا؟ كيليد داد و منم با تاكسي رفتم دروازه شيراز سوارش كردم و رفتيم خونه ميثم . ميم يه خونه باغ داشت كه مال خودشون بود يه جايي نزديك يه جاي ديگه كه تو اصفهان بود حياط بزرگ و درخت و .... تا رفتيم تو خونه رضوان داشت سكته ميكرد كه اينجا كجاست و من ميترسم و لوس بازي درمياورد . جونم براتون بگه كه بردمش تو اطلاق مخصوص ميثم و خوابوندمش رو تخت و تا اومدم لباساشو در بيارم دو ساعت طول كشيد چندتا لباس رو هم و چادرو مانتو ، مقنعه و اوووووووووووووووو هفت خوان رستم و طي كردم تا رسيدم به در بهشت لامصب كس آخوند چيز ديگست . خوشكل هم بود پدر سوخته ديوونم كرده بود من كه تاحالا كس نخورده بودم بي اختيار كسشو بوس كردم و حشري شدم شروع كردم با لبام با لباي كسش بازي كنم يه كم كه مرطوب شد ديگه دلم ننشست پا شدم ديدم حاج خانم از هوش داره ميره همون طور كه خوابيده بود اومدم روش و كيرمو گذاشتم تو دهنش و هي ميذاشتم لاي سينش ميكردم تو دهنش يه لحظه احساس كردم بهش برخورد كه نشستم رو سينشو كيرمو كردم تو دهنش از نگاهش فهميدم گفتم چيزي شده ؟ گفت نه . ولي بود . گفتم بلند شو يه ساك واسم بزن گفت حالم بد ميشه بسته ديگه بكن ميخوام برم دير وقته . گفتم از جلو يا عقب ؟ گفت از جلو ديگه عقب درد داره . از پشت داد بالا منم گذاشتم تو كسش و تلمبه ميزدم اونم حشري شده بود داشت تختو گاز ميگرفت ديدم الان مقشه كيرمو در اوردم كه گفت بكن بكن بكن جيغ ميزد و منم ميگفتم كون ميدي ؟ تا بكنم ؟ يه چند ثانيه كه گذشت گفت اره بكن دارم ميميرم توروخدا بكن . منم جاتون خالي روغن زيتون مخصوص ميثم و از تو يخچال اوردم ماليدم به سوراخ كونشو سر كيرمو يواش يواش كردم تو كون حاج خانم كه اه از نهادش بلند شد و منم يه كون اساسي و تر تميز گيرم اومده بود دو دستي چسبيده بودم بهش و ميكردماااااااااا آي كردم تا آبم اومد ريختم تو كون حاجيه خانم . جنده هوز ارضا نشده بود و منم ديگه نا نداشتم هي ميگفت بكن من نشدم و با مشت ميزد رو سينم . زنگ زدم به ميثم گفتم قرص چي داري تو خونت ؟؟ گفت يه بسته اركتو100 تو يخچال هست بردار ولي نصفشو بخور سر درد داره گفتم چيكار ميكنه ؟ گفت راستش ميكنه . آقا منم رفتم يه دونه كامل انداختم بالا و يه قهوه هم درست كردمو اومدم نشستم كنار رضوان گفتم قهوتو بخور تا ببينم قرصه عمل ميكنه يا نه ؟ گفت كامپيوتر ور روشن كن فيلم سوپر ببينيم كيرت راست شه گفتم تو خودت سوپر زنده ايي چي بهتر از تو واسه تحريك من . شروع كرديم سكسي حرف زدن كه ديدم سرم داره سنگين ميشه انگار قرصه داره عمل ميكنه گفتم بمالش تا راست بشه . گفتم هر چند دوست نداري ساك بزني ولي اگه كير ميخواي ساك بزن تا بهتر راست بشه . رضوان: از كون نداده بودم كه كرديم باشه ساكم ميزنم واست . خلاصه با كلي ساك و التماس به اركتو100 كيرم راست شد و خانم و خوابوندم رو تخت و دوباره از نو شروع كردم به كردن خوب كسي داشت ولي خيلي تنگ نبود معلوم بود خيليشو داده اينقد كردمش تا ارضا شد خالا كير من نميخوابيد و آبم نميومد گفتم برگشت و كردم تو كونش با واييييييييييييي چه كوني داشت از كسش بيشتر حال ميداد يك ربع ديگه كه كردم آبم واسه با دوم اومد انم ريختم تو كونش كه يكمشو مثل دفه قبل پس داد ديگه داشت جلو جشام سياهي ميرفت اونم خسته شده بود همو بغل كرديمو خوابيديم اصلا نه انگار كه گوشيش مدام زنگ ميخورد و اسم مخاطب مامان ميافتاد ..........

نوشته: آرش

سلام دوستان شهوانی..اسمم امیده ازتهران 20ساله..دانشجوام..این واقعیت ورابطه ی من از2سال پیش شروع شد.بادختری به اسم شادی.خب من یه پسرخیلی خیلی خجالتی وسادم..این شادی قصه من قضیه طولانی داره که چجوری باهاش دوس شدم ولی ازآخرش میگم که ایشون همسایه مابودن تویه شهرک.اول بگم که کلی باپسرادوس بوده ومن تازه اولین دوستی جدیم.....شادی اول بادوست خودم دوس بودکه باعث آشناییشونم خودم بودم. بعد یه مدت با دوستم سرقرار دعواشون میشه،رفیقمم بعدش مخ دختره رو میزنه که بامن دوس بشه و میشه..شادی یه دخترنیمه خوشكل باچشای مشکی وقد165..همراه بایه کس تپل و کووون قلمبه که دست هرچی صندوق داره روبسته...ازاوناکه هرچی بکنی سیرنمیشی...باهاش اس بازی میکردم تااین که به مامانش گفت که با من دوسته و مامانشم که از رفتار و اخلاق من خوشش میومده قبول میکنه وحتی بیشتر وقتا سه تایی میرفتیم پارک و سینما و هر جای دیگه ایی..کم کم دامنه اسامون بیشتر شد و منم دوسش داشتم و میخواستم باهاش حال کنم اما خجالت...

تا این که تو اسامون شروع کردیم اسای سکسی..البت تواین کار خوبببب بودم و حتی باسکس تل ارضاش میکردم..ساختمون ما4طبقه بود و کسی زندگی نمیکرد..واسه همین بهش گفتم شادی میخوام بغلت کنم و سر تا پاتوببوسم اونم خیلی راحت قبول کردواومدددد..من خنگ باورتون نمیشه اما یک ساعت تموم وایساده بودم جلوشویخ کرده بودم که چطوربرم جلو..چندباری خواست بره که گفتم نروو ویهولباموچسبوندام به لباش.واقعاخوشمزه وشیرین بود..عالی همون لحظه کیرم سیخ شد.حسابی میخوردمش.آروم دستموبردم تولباسشوسینههاشومیمالیدم..خیلی باحال بود،خوابوندمشروزمینولب بازی.خواستم دست ببرم شرطش که نذاشتوگفت پریودم..خلاصه حالم یه کم گرفته شدولی خیلی دوسش داشتم که بدنش برام مهم نبودوفقط بودنش کنارم....هفته ای یه بارمیرفتیم بالا..تااین که مامانم فهمیدودعواشدوجداشدیم.امامن که دوسش داشتم بعدسه ماه دوباره رفتم جلوبامامانش صحبت کردم..مامانش مطلقه بود..دوباره باشادی جووون بودم..خوشحالوساده..یه هفته که گذشت حشری سکس بودیم واون پیشنهادشودادورفتم خونشون..البت موقعی که مامیش نبود..وقتی رفتم داخل ازهمون اول بغلش کردمولب میگرفتم..بغلش کردموبردمش تواتاق روتخت خوابوندم.سینه هاشو با عشق و هوس فشارمیدادم اونم چشاش بسته و تو فضا.تیشرت نارنجیشوکه تابالای نافش بودودرآوردو.چرخوندمشو با ناخن همه جاشوازبالاتاپایین حال دادم جوری که نفس نفس میزد میگفت جوووونم حال میده بکن بازم بکن منم میکردم سوتینوشلوارکشودرآوردموسینشوانداختم دهنم..متوسط بودنوجوون..با ولع میخوردم وسرشومیک میزدم که آهش میرف چه آهی.هنوزم صداهاش توگوشمه..جوووووون یگو...دستموکذاشتم روکسشوآروم بالاپایین میکردم که یهوبلندشدوگف بده بخورم اون بستنیوو.کیر14سانتیودادم بهش.لباساموخودش درآورد..ساک میزدا.مدل 69خوابوندمشواون ساک میزدومنم کسشومیلیسیدم شیرین بودوخوشمزه..موقع ساک زدن تلمبه میزدم..آخ چه گرمایی.گفتم میخوام بکنم..وازلین برداشتمومالیدم به ورودی صندوق گندش.چه کوووونی بود.به سینه ولوبودروتخت وتوحال خودش..پاهاشوهشتی بازکردموکیرمویواش یواش فروکردم که دردش گرفت.درآوردم که گفت نههههه بکن تو.زودباش بکنش توکونم..حشرسکس بود،درجه یک..کردم توصداش درنیومد.کم کم سرعت دادم که بینهایت داغ شده بودیموداشتیم ارضامیشدوآیموصداهای آه آهمون اتاقوپرکرده بود..آبم دااشت میومدکه درآوردم وبافشارازگردن تاکونشوآبیاری کردم بیحال هموبغل کردیمولب میدادیمومیخندیدیم..تادوماه کارمون همین بود تایه روزازم خواس بکنم توکسش.قبول نمیکردم ولی بااصرارشوعشقی که داشتم بهش قبول کردم.اون روزپریودبود.کسشونخوردموکیرموساک زدومنم باتف کس خیسشوخیسترکردم..پاهاشودادم روشونموسرکیرموگذاشتم روکسشوقول اطمینانوگرفتم که پشیمون نشه..کردم تو.
تلمبه زدم ولی خونی درکارنبود.شک کردم.گفت شایدارتجاعیه..گفتم باشه وکیرمودرآوردم تاهفته بعدیه حال اساسی بکنیم..ازاون موقع بهترین روزای سکسیم بود.قرصای ویاگرامیگرفتموآی تلمبه میزدم..همیشه سه بارسکس میکردیم.هفته ای دوبار..شارژبودم اماکمکم به رفتاراش شک کردم..رفتم جلودبیرستانشونوتعقیبش کردم..ماجراهابودکه خیلی طولانیه وواسه من عین عذاب جهنم..دیوونه شده بودم.یه روزاتفاقی رفتم پیشش.گف بادوستم میخوام برم واسه طراحی وسیله بگیرم..وقتی ازم دورشدن رفتم دنبالش که کاش نمیرفتم..دیدم که دوستش نشست پیش پسره وشادی پریدوخوابیدتوکف پایی عقب وبماندکه بعدش چه کاراکردم..خب باهم بودیم بازم سکس میکردیموهم دم بودیم تایه شب رفیقم گف شادیوبایه پسره توجنگل دیده..اون شب باهاش دعواکر"دم حسابی،حرفای زیادی لورف..فهمیدم یه دختر18ساله بایه پیرمرد63ساله رابطه داشته.بادوس پسرای قبلیشم داشته.شوکه شدم عجیب.باورم نمیشود.رفتم همه چیوبه ننش گفتم وبماندکه چه بلاهاسرم اومد..تازگیاهم فهمیدم ننش هم بعععله...

نوشته: امید تهرونی

همیشه دور و بر پاییز که میشه احساست اغلب آدما میزنه بالا...شاید تا حدی که از چشماشون سرازیر بشه...و شاید هم نه...
البته اگه خوش شانس باشی...
دور و برای پاییز بود ..سه چهار ماهی بود که از رفتن ندا میگذشت...زنی که مال من نبود و به نام ما به کام دیگری رفت...
میدونید اشکال این خیانتا اونجاس که دوس داری بگذرییی ولی بخششت هم برای طرف مهم نباشه... از خداش باشه بگی برو ..
قضیه ی حماقت زیبای من مربوط میشه به چند سال پیش... زمانی که تو شرکت تورج کار میکردم...دوستی وهمکاری چند سالمون به رفت و آمد خونوادگی هم کشیده شده بود...
نه اینکه خیلی باشه ولی تورج خونه من میومد و منم در حضور خونوادش یکی دو بار خونش رفته بودم.. ندا رو اون روزا میدیدم ... دختر ساده ای بود هیکل لاغری داشت و چهره ی عادی..میخوام بگم بعدها عاشق ظاهرش نشدم...
با وجود امکاناتی که داشت ساده بود..خوش پوش بود ولی جلف نه... همه چیزش میانه بود به سمت ساده...
دو سال بعد عروسی داداش تورج دوباره دیدمش... لباس خانومانه ای تنش بود لباس مجلسی تا مچ پا با رویه ی بلند... باز هم مفخر ولی جلف..ابدا!!
اون شب وقتی دیدم دخترای فامیل عروس و دوماد وسط با پر و پاچه ی لخت سر و کنو میچرخونن و تو هم میلولن اما این با اینکه عروسی عموشه دست میزنه و کنار ایستاده خوشم اومد... تا دستشو کشیدن ببرنش وسط به بهونه مهمون داری و صاحب مجلس بودن کنار کشید... حواسم کاملا بهش بود...
در طول یه عروسی قاطی با مهمونای مست اتفاقای زیادی میافته که راه واس لاشی بازی باز شه... اون شب فهمیدم قطعا ندا اون دختریه که مردی مثل من ارزوشو داره...
هیچ مردی نیست که از دیدن سر و کون لخت دخترای وسط مهمونی خوشش نیاد.. ولی هیچ مردی هم نیست تو اون شرایط ذهنش درگیر همچین دختری نشه... من هیچوقت به قول گفتنی اونقدی روشن فگر نبودم که با لاشی بازیای امروزی اوکی باشم...
برای همینم ندا ذهنم رو حسابی مشغول کرده بود... ولی فاصله ی سنی ده ساله و اینکه دختر رفیقمه مانع فکرم بود...
تورج واسم مثل پدر بود .. کار و حقوقم... درآمدم و برو بیایی که تو اون سن داشتم به خاطر پشتیبانی تورج بود...
یه سالی گذشت و ندا هم که تازه ترم سه معماری بود اومد شرکت باباش... قسمتی که کار میکرد هیچ ارتباطی به من نداشت و نمیدیدمش در طول روز.. ولی اوقاتی که واسه ناهار اتاق تورج بودیم دور هم بودیم... شوخی و حرف و ... خلاصه زمان میگذشت...
چند ماهی گذشته بود که وسط صحبتا به تورج گفتم بچه های خوبی داری خدا واست نگه داره و ... منم دعا کن به سر و سامونی برسم... خونوادتو خدا بت ببخشه و از این حرفا..
تورجم گفت ایشالا خدا بت ببخشه و تو خونه ما که حرفت میشه همه دعات میکنن...
طی این صحبتا بهش یه جورایی فهموندم که خونوادم حرکتی نمیکنن و منم احساس میکنم دیگه به کسی احتیاج دارم...با خصوصیات ندا...
خانوم شیک و ساده ای که حسابی ارزوم شده بود...
گفتم که حضور و کار ندا تو شرکت به من ربطی نداشت و نمیدیدمش...ولی بعد مدتی آقا مهرداد آقا مهرداد از زبونش نمیافتاد و مدام تو دست و بال من بود...و بعدا فهمیدم میخواد جلوی بقیه پز بده که اره صاحاب و مدیر شرکت طرف ندا هستن و به قول گفتنی خرش میره!!!
در عین این بچه بازیهاش بازم متانتش رو داشت و روز به روز بیشتر تو ذهنم جا باز میکرد...
تو همین بین بود که یکی از تازه کارای شرکت که هم سن و سال ندا هم بود نه به خاطر ندا که به خاطر اوضاع اقتصادی پدرش بهش نزدیک شده بود... سر همین ماجرا تورج که دید خودمو زیادی قاطی میکنم بو برده بود خبریه...ولی از سمت ندا مطمئن بود ... این شده بود که برای اطمینان بهم میدون داد و فهمید اوضاع از چه قراره...
....بگذریم...
ازدواجمون 5 روز مونده به پاییز و تو یه شب سرد و پر سر و صدا برگزار شد... شبی که اونقدر عاشق بودم که "نه" از دهنم در نمیومد... حق طلاق , مهریه و هر چیزی...حاضر بودم زندگی به پای این زن بریزم....زنی که مال من نبود....
تو این سی سالی که زندگی كردم 10 ماه رو واقعا زندگی كردم و الباقی رو فقط زنده بودم...
ده ماه زندگی با ندا...رویای کوتاه و زیبایی که به کل زندگیم می ارزید....
و اولین روز بعد از دهمین ماهگرد عشقمون... روزی که حس میکردم خوشبختی تو دستامه... وقتی زیباترین زن دنیا رو بازوم خواب بود... داشتم با موهاش بازی میکردم و میبوسیدمش و به اندامش نگاه میکردم... به صدای نفسهاش گوش میکردم ...نبضی که روی بازوم حس میکردم آرامشی وصف نشدنی که از تپشهای محسوس قلبش به من دست میداد....دیدن و لمس این صحنه ها تمام زندگی یک مرده... وقتی عشقت به خواب رفته و با بوسه های آروم و شمارش نفسهاش ...با بوی موهاش مست میشی...
در اوج این مستی بودم که چشمم به تلفن ندا افتاد.... کسی داشت بهش زنگ میزد... گفتم شاید مامان یا تورج باشن.... جواب دادم بی اینکه حرفی بزنم ... فقط نفس عمیقی کشیدم...
_سلام عزیزم ...
چی !? این کی بود? صدای یه پسر!? عزیزم..? تو یک لحظه همه زندگیم رو جمع كردم ...تک تک کسانی که ندا عاشقشون بود رو جدا كردم... نه صدای برادر 13 سالش بود...نه تورج..صدا تو گوشم زنگ میزد...
_الو...?!
نه...نمیخواستم هیچ قضاوتی کنم... گوشی رو قطع كردم و سر جاش گذاشتم...ندای من اشتباه نمیکنه! حتما از پسر عمه یا پسر دایی هاش بوده یا فامیلی کسی....
نمیخواستم از این مستی بیرون بیام....
بی اختیار لبهام رو روی گوشش گذاشتم صورتم رو به صورتش فشردم و آروم بیدارش كردم....
نفس عمیقی کشید که دنیای سردمو با بازدمش گرم کرد....
_سلام
_سلام خانومم ساعت خواب...
بی اختیار لبهامو روی چشماش گذاشتم ...
دستاش دور گردنم حلقه بود و با موهاش بازی میکردم...
که یک لحظه انگار جا خورد...
_وای ساعت چنده..
_9 عزیزم چی شده
_ وای ساعت 7 باید میرفتم چرا این لعنتی زنگ نزد ...گذاشته بودم رو ساعت.....
_کجا امروز که کلاس نداری
_باید میرفتم حذف و اضافه...وای...
به گوشیش نگاه میکرد و چیزی مینوشت ......به هیچوجه نمیخواستم این حقیقت رو بپذیرم که... دروغ گفت!
یک ماه از این قضیه نگذشته بود که دیگه همه چیز دستم اومده بود و حس میکردم تو این چند روز چند سال پیر شدم...
آخرین باری که دنبالش میرفتم بی اختیار از ماشین کشیدمش بیرون و طوری زدم تو صورتش که افتاد زمین...
بالای سرش بودم و بی اختیار فریاد میزدم...
اولین روزی که روی دیگه ای ازش دیدم...
به چشمای من خیره بود ...
_حرف بزن بی شرف!!
_بسه مهرداد خفه شو! بسه! تو زندگی منو نابود کردی...اونی که همه چیزو باخته منم نه تو!....
بعد این قضایا فهمیدم تو دانشکده با یکی از استادای مطلقه اش دوست بوده ... و چون نمیتونسته به خونوادش چیزی بگه ... با خواستگاری من ...یه ناخونکی هم به ما زده و باز رفته سراغ اصل کاری...
بی هیچ حرفی و در نهایت ناباوری رفت ...
حس میکردم تمامم رو جایی جا گذاشتم و خالی بودم...
در تکرار روزی که به نام من شده بود به فکر اتمام بودم .. اتمام روزهایی که بی روح بودم...
سرد بودم...سرد مینوشتم...سرد ...
در عین سرمای تنهایی آتشی که در من و در قلبم بود بیشتر آزارم میداد و انگار از سرما ترک میخوردم...
روزهای سردی که سالها طول میکشید میرفتند...
اواسط پاییز بود.... یک سال از خاطرات خوش همقدم بودنمون میگذشت...
من بودم و شکلات+ فلفل + آب جوش....
شکلات تلخ حسی که از زندگی داشتم رو تداعی میکرد ...تا از شیرینی و گرماش دلگرم میشدم...روی تند و تلخش رو میدیدم....
تحمل فضای خونه برام غير ممکن شده بود...بی هیچ فکری زدم بیرون ...
هوا سرد بود ولی فرقی نداشت ....شیشه رو پایین کشیدم ...
قطره های بارون رو روی صورتم حس میکردم که به کمک اشکهام میومدن...
شاید هم به کمک غروری که شکسته بود...
نمیدونم...
شاید هم میخواستن چشمامو ببندن تا اشک نریزم ....
سرعتم مدام بیشتر میشد ...بارون هماهنگ با من شدت میگرفت...
دیگه قطره های بارون هم ازارم میدادن چشمام میسوخت, دستم رو بردم که شیشه رو بدم بالا و لحظه ای چشمام از سوزش بسته شد و ... با صورت رفتم تو فرمون..
مثل برق از جا پریدم...
جلوی روم هیچ ماشینی نبود...
اه چی شده ...حتما یه سگ لعنتی بود...
دستم روی صورتم بود و پیاده شدم...
جلوی ماشینم دیدمش....پخش زمین شده بود. .. باورم نمیشد .. این از کجا اومد یهو...
رفتم نزدیکش.. بلندش كردم و سعی كردم نبضش رو بگیرم...
آقا تو رو خدا پاشو
نگاهش كردم..
مردی هم سن و سال خودم..
چهره اش آشنا بود... باورم نمیشد..
مات چهره اش بودم که صدایی تو گشم زنگ زد...
توی جیباش رو گشتم ...
کسی داشت بهش زنگ میزد...که "عشقم" سیو بود...
بی هیچ حرفی جواب دادم...و نفس عمیقی کشیدم...
_سلام عزیزم کجایی؟
...لحظه ای از خود بیخود ...مست این صدا ...داشتم میگفتم سلام عمرم...
یادم نبود این صدا دیگه مال من نیست...
در خودم فرو ریختم و ساکت شدم...
_الو!!... الو!!! فرزادم کجایی؟ صدامو داری? الو!?
...
پایان

نوشته: بی پر و بال

خراب کردن آسون و درست کردن محال یا سخته
ماجرا برمیگرده به نوروز امسال که دختری رو خیلی دوست داشتم که بهش برسم 16 فروردین روز تولدش بود کتاب آیا تو آن گمشده ام هستی رو که پیشنهاد میکنم بچه هایی که میخوان ملاک هاشونا بهتر بشناسن بخرن رو خریدم و کادو کردم و روز تولدش دقیقا روی سی و سه پل بهش دادم و کمی باهم در مورد ازدواج صحبت کردیم و قرار شد بهم خبر بده
از همدیگه خداحافظی کردیم و من تو راه برگشت رفتم سراغ یکی از موسسات زبان .
ثبت نام کردم و اومدم خونه
با مادرم در میون گذاشتم و کلا خیلی خوشحال بودم که قراره ازدواج کنم
چند روزی گذشت و کلاس زبانم شروع شده بود از اون دختر که اسمشو نمیارم پیام نیومد و منم مجبور شدم خودم دست به کار بشم و بهش پیام دادم و ایشون هم جواب داد که من با خانوادم صحبت کردم و اگر مایل هستین تشریف بیارین
گذشت و همه چیز روال عادی رو داشت طی میکرد و ما برای بیشتر آشنا شدن قرار شد زیر نظر خونواده هامون ارتباط داشته باشیم و به همین منوال طی میشد
داخل کلاس زبان خب نمره های تست هام از همه تقریبا بالاتر بود و بچه زرنگ میدونستن همه منو تا اینکه یکی از پسرای کلاس که تنها زندگی میکرد منو دعوت کرد برای تمرین زبان بعد از کلاس برم پیشش
لازم بذکر که من از شهرستان میومدم اصفهان و بخاطر راحتیه خودم شب هایی رو که کلاس داشتم خونه عمم میموندم
اسم دوستم مجید بود زن و بچه داشت ولی تنها زندگی میکرد (بنا به دلایلی) . پیشنهادشو بخاطر اینکه تنها بود قبول کردم روز های زوج که کلاس داشتیم بجای خونه عمم شب میرفتم پیش مجید و باهم زبان کار میکردیم
کم کم حرف بچه های کلاس پیش اومد و حرف شیلا شد . مجید بهم گفت شیلا خیلی ازت خوشش میاد و اینا که من گفتم من نامزد کردم و رابطم با بچه ها فقط در حد کلاس زبانه پس فردای اون روز شیلا داخل کلاس زبان بهم گفت بخاطر اینکه سرکار میره عقب افتاده و ازم خواست باهاش کار کنم
من زیاد راغب نبودم که سر و کله مجید پیدا شدو گفت بیاین خونه من تا راحت درس بخونیم سه تایی
این طوری برای سعید که وقتشم کمه بهتره
منو داخل عمل انجام شده قرار داد نامرد. شب ها به محض تموم شدن کلاس ساعت 8 و نیم تا 9 و نیم سه تایی خونه رضا درس میخوندیم
شیلا خیلی دختر راحتی بود برای من تازگی نداشت ولی راحت نبودم
چهارشنبه اون هفته شیلا نیومد و مجید هم گفت مهمون دارم و نمیتونم تو را ببرم خونه و عذر خواهی کرد و گفت بجاش فردا صبح بیاین من خونه میمونم
به شیلا زنگ زد و اونم قبول کرد
قرار شد ساعت 9 صبح پنج شنبه خونه رضا باشیم
من اون شب خونه عمم موندم و صبح رفتم خونه مجید. دیدم شیلا قبل از من اونجا بود و رضا هم داره لباس هاشو میپوشه و عذر خواهی کرد و گفت باید برم بیرون و برگردم
من و شیلا هم درس رو شروع کردیم
خیلی بهم نزدیک شده بود احساس عجیبی داشتم میترسیدم کار دست خودم بدم و نامزدمو از دست بدم ...
ولی انگار واقعا دلش میخواست یهو دستمو گرفت و آروم فشار داد حال خودمو نفهمیدم منم یکم فشار دادم صورتشو آورد نزدیک و از هم لب گرفتیم شهوت کورم کرده بود چند لب از هم گرفتیم و دستم رفت سمت سینه هاش و شروع کردم ناشیانه مالیدنش چون تا حالا سکس نداشتم با هیچ دختری
تی شرتشو در آورد من مات و مبهوت بودم . وقتی دید من عکس العملی انجام نمیدم دکمه پیراهنمو باز کرد و پیراهنمو در آورد و بغل کردیم همدیگرو . شروع کردم به خوردن سینه هاش سینه های خیلی سفیدی داشت یه بافت نرمی زیر دستم احساس میکردم زمانی که با دست میمالیدمشون
ای باعث شد شهوتم زیاد تر بشه شلوارشو در آوردمو روی شکم خوابوندمشو کیرم رو گذاشتم وسط باسنشو آروم بالا پایین میکردم که با دستش کیرمو کرد گذاشت دم سوراخ کونشو منم فشار دادم همینطور که عقب و جلو میکرد کیرم در اومد و لیز خورد رفت پایین بین پاهاش
فکرشو نمیکردم داخل کسش بره تا اینکه ارضا شدم و آبم رو هم ریختم همونجا بین پاهاش . بلند شدم از روش ولی دیدم بلند نشد و گریه میکنه
گفت چیکار کردی سعید؟؟؟؟
زنم کردی بیشعور یه مشت بد و بیراه بهم گفت و لباس هاشو پوشید ولی من خونی ندیدم وقتی لباس هاشو می پوشید
بدون وقفه گریه میکرد من فقط مات و مبهوتنگاه میکردم!!!
دم رفتن بهم گفت باید کارتو درست کنی و از سرت دست بر نمیدارم
دنیا روی سرم خراب شد مدام تو فکر نامزدم بودم که اگه متوجه بشن دیگه همه چیز خراب میشهو آبروم میره پیش همه
شیلا دیگه کلاس نیومد و چند روزی گذشت تا اینکه یه روزاومد و بعد از تموم شدن کلاس گفت بیامیخوام باهات حرف بزنم
منم قبول کردم ازش عذر خواهی کردم اونم معطل نکرد گذاشت زیر گوشم. بهم گفت دست از سرت برنمی دارم آشغال! و ... زد زیر گریه
گفتم من از جلو نکردم ولی جبران میکنم فقط بگو چیکار کنم گفت باید خرج عملمو بدی
گفتم رو چشمم نگران نباش
خداحافظی کردمو اومدم به طرف ترمینال و اومدم خونه که نامرد دنبالم کرده بود وخونمونا یاد گرفت
رسیدم خونه لباس هامو داشتم عوض میکردم که دیدم زنگ خونه رو زدن
پدرم رفت درا باز کرد و وقتی از اتاقم اومدم بیرون دیدم خانواده نامزدم هستن
یه ده دقیقه ای گذشت و دوباره صدای زنگ خونه اومد رفتم در رو باز کنم که دیدم شیلاست سریع در رو تقریبا بستم گفتم اینجا چکار میکنی؟
ما که باهم حرف زده بودیم!
دیدم هول گذاشت و رفت تو خونه و شروع کرد به گریه کردن همه هراسون از پذیرایی اومدن بیرون
من تکیه دادم به دیوار و چشمامو بستم و آروم آروم اشک میریختم دنیا واسم تموم شده بود....
نامزدم رو از دست دادم آبروم پیش خانوادم و همسایه ها رفت فقط و فقط بخاطر دوست بد و جنونی که نتونستم بخاطرش جلوی خودمو نگه دارم

دوستان این واقعیت زندگیم رو براتون نوشتم که گول این دخترا رو بخاطر یه هوس چند دقیقه های نخورین
یا حداقل مراقب باشین و طرفتونا خوب بشناسین
زندگی من فقط بخاطر ده دقیقه شهوت و حرفای دوست نابابم مجید از بین رفت که بعدا متوجه شدم شیلا اون شب تا صبح پنج شنبه پیش رضا بوده...
نویسنده : سعید

سلام به همه دوستان من اسمم بابکه اهل شیرازم 180قد75 وزنم الان 29 سالمه برای اولین باره که دارم داستان مینویسم ببخشید من حدود 5ساله مجرد زندگی میکنم این داستانم مال3سال پیشه که اون زمان من با پسر عموم که مجرد بود خیلی پایه بودم و اون یه دوست دختر داشت که مییومد خونه پیش ما که قرار شد یکی از دوستاشو به من معرفی کنه که 4نفره باشیم خوب اونا سوار ماشین شدن ورفتن دنبال دوستشون که اسمش بود ش ببخشید که اسم نمیارم قرار شد نیم ساعت برگردن خونه من اون زمان فرهنگ شهر بود و کلاس ش سر قم اباد قصرالدشت به هم نزدیک بودیم اما حدود 2ساعت طول کشید تا اومدن منم که به هم ریخته بودم چراغ اضافه هارو خاموش کردم و چنتا شمع روشن کردم و شروع کردم مشروب خوردن تنهایی تا اونا بیان حالا تو فکر خودم چه ها میگذشت بماند که الان اونا میان این دختر چه شکلیه هیکلش چطوره سبزه سفید تو خیلال خودم بودم که زنگ خونه به صدا در اومد و من درباز کردم تا اونا میخواستن بیان بالا خودمو مرتب کردم یه کمم استرس داشتم در اپارتمان از قبل باز گذاشتم که دیدم دوست دختر پسر عموم غرغرکنان وارد شد بعدش یه دختره خوشکل قد 170 یه هیکل خوب پوست سفید مانتو مشکی کیف کج موهای شرابی که واقعا به خشکلیش این دختر افزوده بود بعد از سلام احوال پرسی پسر عموم که ماشینو زد تو پارکینگ اومد ما یکم یواشکی گله کردم که گفت خفه یه دوست دختربرات اوردم که باید الان باهام خوب باشی یا حالتو میگیرم خوب بعد یکم صحبت کردن پاشدن لباس راحتی پوشیدن که اون لحظه من هیکل ش دیدم یه دختر تو پر خوش استیل با کون خیلی خوب یه تاپ سفید با سوتین مشکی که بالی سینه هاش از توش پیدا بودویه شلوار مشکی نشست جلوی ما که شروع کنیم مشروب خوردن که من ویسکی رو از یخچال در اوردم که مجتبی گفت خودت مگه مشروب خوردی من گفتم چندتا پیک گفت چی گفتم ودکا که گفت همون بیار که با نگاهش فهمیدم چه خبره اقا پسر عموی ما شد ساقی وشروع کردیم به مشروب خوری که این ش خانم ما پیکش اندراک بود سفید میخورد تقریبن نصف شیشرو خودی بودیم که ما پسرا بلند شدیم برا غذا اماده کردن چون روی اپن اشپزخانه نشسته بودیم همدگرو میدیدمیم که اونا داشتن پچ پچ میکردن که مجتبی به من گفت اگه نکنیش پریده اه واقعا باشه مارو میگی رفتم نشستم پای مشرب از ما ریختن از بقیه می زدن خوردیم که به خنده رسیدم حالا فکر کنید یه شیشیه مشروب خوردیم که قرار شد مشروب باز کنیم یه چند پیک دیگه با غذا بزنیم که من گفتم شراب داریم حالا خودمون حالمون خوب یهکم غدا باشراب که کلی رفتم بالاواهنگ سوسن خانم ماهواره گذاشت چراغ ها خاموش کردیم که یکم با هم شروع کردیم رقصیدن واز نزدیک روبرو شدم با این دختر یواش دستشو گرقتم و ایه تابیش دادم تو رقص اما دستمو ول نکرد خودم یواش بهش نزدیک کردم اون دوتا درحال رقص با همدیگه هم که مشکل نداشتن لب میگرفتن دیدم پسر عموم دست دوستش کشید رفت تو اتاق ودر بست اینجا بود که پیشنهاد پیک بعدرو دادم من که مورد استقبال هم فراگرفت پیک که زدم من یواش دستمو بردم پشت کمرش و یواش کشیدمش جلو اونم خودش ازاد کرد اومد تو بغل من و یه لب از هم گرفتم چشماش با ادم حرف میزد دستشو گرفتم به سمت اتاق کشیدم که گفت زشته و رفتیم روی کاناپه وشروع کردیم لب خوردن که یواش یواش به سمت گردنش رفتم وشروع کردن از بال تا پایین گردنشو خوردم که وقتی گوششو خوردم دیگه صدای ناله های خفیفش در اومد من دستم به شلوارش رسوندم که خیس وگرمی کس رو میشد احساس کردن از روی شلوار یکم براش میمالیدم و لب شو میخوردم که صداش در امده بود کم کم دستمو بردم زیر تاپ سفیدش وای اینقدر اون سینه هاش سفت شده بود که گرفتنش تو دست سخت شده بود دستمو بردم زیر سوتینش که یواش دستم خورد به نوک سینه دوتامون تو اوج بودیم که صدای اون 2تا هم در اومده بودیواش سوتینشو از جلو باز کردم تاپشو دادم بالا واون دوتا سینه خشکلش که سایز 75 80 بود دیدم دوتا سینه گرد وسفت با نوک بیرون اومده وقتی با لبم یکیشو خیس کردم دیگه اون تو اوج بود و خودشو کشید زیر من ومن شروع کردم به خورن سینه هاش و اون تیشرت من زد بالا لباسها همو نمیشد دربیاریم اونم تو اتاق نمیومد یواش یواش دکمه شلوارشو باز کردم دستمو از روی شرت به کسش نزدک کردم شرتش خیس وکسش گرم یه کم شلوارشو اوردم پایین خودمو کشیدم پایین وشرتشو کشیدم پایین به یکه کس سفید با کمی خیسی وگرم که میشد سلولاشو شمرد و زبانمو کشیدم روش وبالای چوچولاشو با دست میمالیدم ک دیگه خودشو 90درجه کرد و دستش روی سر ما یه مزه خاص میداد اما یه طمع خوب دیگه ش تو او ج بود و صداش در امد بود که دستشو محکم رو سرم گذاشت وخودشو رو کاناپه ول کرد نصف بدنش از پشت افتاذه بود پایین وناله میکر و با اون دستش سر مارو بیشتر فشار داد که یه لحضه احساس کردم زلزله اومد که دارم میلرزم دستم من بالای باسن ش و اونم تو اون حالت که دیدم باشدت ارضا شد من من ادام دادم و زبونمو بیشتر کردم تو کسش و بیشتر لیسش زدم که بعد چن لحظه من سرمو اوردم بالا و بادست کشیدمش سمت خودم که لبخند رضاییت بر لبش بود وشروع کردیم لب گرفتن که حالا نوبت اون بود دستشو از تو شلوارک من رسون زیر شرتم کیرمن 19یا20سانت اما اون لحظه بزرگ تر میومد شلوارک و شرت منو با هم کشید پایین و سر کیر منو یه لیس زد دیگه تو اون لحظه هیچی نمیفهمیدم که بقیه رو داد تو دهنش وشروع کرد ساک زدن کارشو خوب بلد بو کیرمو لیس میزد و بادستش باتخمم بازی میکرد کیرمو ول کرد و تخممو شرو کرد خوردت تو یه حس خوب بودم داشت مور مورم میشد که گفتم بسه یواش کشیدمش سمت خودم کیرمو گذاشتم روی کسش یکم بالا پایین کردم مونده بودم که بکنم تو یا نه ش خودش رو کشید سمت من ومنم یواش دادم تو داشتم منفجر میشدم اینقدر توی کسش گرم بود که داشتم میشدم یکم نگه داشتم و بقیشو دادم تو که صدای ش به ناله رسیده بود ومن شورع کرم تلمبه زدن 4 5 دقیقه همنجوری داشتم میکردم که ش گفت محکم تر ومنم باشدت بشتر تلمبه میزدم که ش دوباره ارضا شدمنم یکم نگه داشتم امدیم روی زمین پشت میز پاهاشو دادم بال شرتش کاملن در اوردم شرتش بو کردم که خیس خیس بود یه شرت مشکی که سوتینش ست بود پرت کردم طرفش که با هم زدیم زیر خند که دیدم پسر عموم کارش تمومه داره میاد بیرون پریدم جلوش گفتم یه نیم دیگه وقت به من بده که برگشت تو اتاق دمش گرم برگشتم طرف ش که داشت لباس میپوشید از پشت خودمو رسوندم بهش واز پشت یواش خمش کردم گفت بچه ها گفتم دیگه نمیان گذاشتم دم کسش یواش حل دادم تو که داشت غر میزد یه نفس کشید ومن بقیرو دادم تو وشروع کردم تلمبه زدن پاشو اوردم بالا روی کاناپه خوشو حل دادم جلو وشروع کردم به سرعت تلمبه زدن واز پشت سینه هاشو گرفتم که این کار بیشتر حشریش کرد بود وا داشت جیغ میزد که دستمو گذاشتم جلو دهنش دستمو دندون گرفت وگفت مهم نیست و من حشری تر میشدم و باولع بیشتر تلمبه میزدم حال دیگه دستام بالا باسن روی کمرش بود و کاملا داشتم شدتم تند ر میکردم دیدم دوباره ش شد یکم نگه داشتم دوبار حالتمونو عوض کردم روی مبل پاهاشو دادم بالا گذاشتم که بر تو ش میگفت به خدا خشکم یکم برام خود گذاشتم تو یه حس خاص بود این با کسش خیس نبود اما گرم شروع کردم به تلمبه زدن و و یکیک از سینه هاشو زبون مک میزدم هر از گاه یه دندون کوچیک از سر سینه هاش میگرفتم که با یه اه خاص ش روبرو میشدم که بشتر حشریم میکرد و من تلمبه سریع تر میزدم گفتم دارم میشم که گفت یه که نگه دار تا منم بشم داشتم یواش تلمبه میزدم که نیام که با پشت دست زن پشت کمرم گفت سریع و شروع کرد ناله کردن و منم ریختم توی کسش دیگه جفتمون داشتم ناله میکردیم لب میگرفتم من احساس کردم دیگه نا ندارم یه چنتا لب گرفتم از هم جدا شدیم که اون لباساشو پوشید منم رفتم دستشویی وقتی که اومدم بیرون دیدم پسر عموم با دوستش دارن با ش حرف میزنن میخندن من که بهشون رسیدم 4تایی بدون علت زدیم زیر خنده 2پیک دیگه خورده بودبم که ش گفت من حتما باید برم خونه خوب دیگه ماهم برای از دست ندادن خانم مجبور شدیم بریم مرکز شهر خیابون برق خانمو برسونیم دلم واقعا براش تنگ شده 6ماه باهم بودیم که یه اتفاقاتی افتاد که به ناچار از هم جدا شدیم اگه خواستین تا دوباره شب والانتاین براتون بگم خداحافظ

نوشته: بابک

سلام
این مطلبی که پیش روی شما خوانندگان محترم هست به هیچ عنوان یک داستان نیست یا افکار مغشوش شب گذشته کسی که در کف سکس میسوزه
این یک خاطره ست با جزئیاتی که سعی کردم مختصر و مفید باشه
دلیل نوشتن هم سوالی هست که در پایان مطرح میکنم
سوالی که جوابش رو نمیدونم و برام مهمه همچنین سر دو راهی هستم و امیدوارم با نظرات حاکی از لطف شما دوستان و زمانی که بخاطر من گذاشتین بتونم تصمیمم رو بگیرم تصمیمی که در اینده ازش پشیمون نشم و شما هم از خاطره هم لذت ببرین
پیشاپیش ممنونم از خواننده محترم و نظر دهندگان عزیز
اگه خواستین ناسزا هم بدین فقط به خودم بگین و اسم کسی رو نیارین
اول شروع میکنم از روز آشنایی
۶ سال پیش بود که برای اولین بار ساناز رو دیدم وقتی با دوستم(علی) که به همراه دوست دخترش(سمیرا) میخواستن برن شمال منم رفتم و ساناز هم که دوست صمیمی سمیرا بود اومده بود خوب طبیعی بود که وقتی من باشم ساناز هم باشه ما با هم مشغول گفتگو بشیم و کمی بیشتر فرصت برای شناخت همدیگه داشته باشیم
ساناز دختر زیبایی و خوش اندام و جذابی بود ولی من چشمی بهش نداشتم چون خودم دوست دختر داشتم و هرچی میخواستم بهم میداد نیازی نداشتم که از ساناز سکس بخوام در عین حال فکر نمیکردم ساناز رو زیاد ببینم واسه همین در اون چند روز مسافرت کاری باهاش نداشتم نهایت کاری که کردیم این بود که دست هم رو میگرفتیم و هم قدم شدیم و اینم بخاطر ساناز بود که نمیخواست در برابر سمیرا کم بیاره وگرنه برای من که لذتی نداشت.
دوستی ما بعد از اون مسافرت ادامه پیدا کرد ولی نه به صورت عادی اولش ساناز همش از این میگفت که با پسرها خیلی نزدیک نمیشه و راحت کنارشون رد میشه ولی با گذشت زمان کم کم دیدم لحن ساناز داره تغییر میکنه که حاکی از قصدش ازدواج با من بود منم ازش فاصله گرفتم جوری که ماهی 1 بار هم برای دیدنش نمیرفتم
مدتی که این اوضاع رو ساناز دید فهمید نمیخوامش برام شروع کرد از دوست پسرهاش تعریف کردن که مثلا امروز رفتیم بیرون جات خالی بود یا فلان غذا رو خوردیم ولی در مقابل من هیچ وقت از دوست دخترم نمیگفتم چون ربطی به ساناز نداشت
این رابطه نصفه نیمه ما ادامه داشت تا 2 سال قبل که من نامزد کردم و از اون روز ساناز دوباره حضورش با پیام ها و میل و کامنت فیس بوک در زندگی مجازی من بیشتر شد
از روابط خصوصی ما میپرسید با هم چیکار میکنین بوسش کردی سایز سینه هاش چنده عکسش رو بده ببینم و کلا حرف هایی که همش بوی کنجکاوی میداد منم راستش رو میگفتم چون کلا از دروغ متنفرم و به نظرم کار ادم های ضعیف هست
اونم هرچی رو من براش تعریف میکردم فردا تحویل خودم میداد که با دوست پسرش همون کارها رو کرده و برام تعریف میکرد که دوست پسرش یه خونه خالی داره و تقریبا هر روز میرفتن و از هم لب میگرفتن وقتی بهش میگفتم فقط لب میگفت اره فقط لب و به تمام مقدسات عالم قسم میخورد راستش منم باور میکردم چون ساناز دوست دوران بچگی سمیرا بود و من اینو از علی پرسیدم که سابقه ساناز رو از سمیرا بپرسه و اونم تایید کرد که ساناز کم دوست پسر نداشته ولی تا امروز هیچ کدوم اونها انقدر بهش نزدیک نشدن که بهشون سکس بده منم ساناز رو اینجوری باور کرده بودم که اهل حال دادن به پسرها نیست و هر کس بخواد بهش نزدیک بشه فوری حذفش میکنه البته برای من فرقی نمیکرد چون دیگه نامزد داشتم .این شرایط برقرار بود تا دوران 5 ماهه نامزدی من تموم شد و من از نامزدم جدا شدم با پخش شدن این خبر ساناز اومد سراغم و گفت حرف جدی باهات دارم
رفتیم یه کافه و مشغول صحبت شدیم و ساناز با این جمله شروع کرد
میخوام عزیزت بشم
امادگی شنیدنش رو داشتم و گفتم تو دوست خوبم هستی برام خیلی عزیزی
گفت نه میخوام واسه همیشه عزیزت باشم میخوام زنت بشم
منم گفتم بعد از روزهای خیلی سختی که نامزد قبلیم برام ساخته روحیه و امادگی ازدواج مجدد ندارم
حرفم اصلا دروغ نبود ولی خجالت کشیدم بهش بگم اگه هم قصد داشتم دوباره ازدواج کنم تو اصلا گزینه من نبودی
اصلا نمیدونم ساناز با اون سابقه ای که خودش برام تعریف کرده بود چطور روش میشد بیاد بگه منو بگیر
با شنیدن این جمله که امادگی ندارم گفت حق داری من پیش تو خیلی خود زنی کردم
دیگه نمیخوام ببینمت هیچ وقت بهم زنگ نزن و سراغم رو نگیر
منم گفتم باشه و باهاش دست دادم و رفتم
این گذشت تا چند ماه بعد که کاری برای ساناز پیش اومد که من با توجه به تخصص کاری و رشته تحصیلی ساناز ازم کمک خواست
این شروعی دوباره بود و ساناز که دید من بعد از این مدت واقعا ازدواج نکردم فهمید بهش دروغ نگفتم با کمال میل منو پذیرفت
در شروع سری جدید دوستی با ساناز دیگه من تغییرات زیادی کرده بودم و دیگه اون پسر سربه زیر ۶ سال قبل که اولین روز اشنایی با ساناز بود نبودم و شیطون شده بودم
البته هنوز هم در فکر سکس با ساناز نبودم فقط دوست داشتم ازش لب بگیرم اخه لب هاش ادم رو دیوونه میکرد بس که خوشکل بود
یه روز گرم تابستون سال 92 خونه ما برای چند وقت خالی بود زنگ زدم به ساناز میای بریم بیرون
گفت اره میام بهش گفتم خونه ما کسی نیست میای پیشم گفت به شریطی که بچه ها هم باشن میام
گفتم از چی میترسی بیا کاریت ندارم گفت میام ولی با سمیرا خلاصه قرار بود شد فردا صبح زود بجای اینکه بره سرکار بیاد پیش من و تا ساعت 4 که تایم اداری بود بمونه و ناهار هم با هم بخوریم بعد بره
صبح زود روز بعد وقتی رفتم سرقرار که ساناز و سمیرا رو بیارم خونه دیدم ساناز تنهاست و با ذوق گفت که موفق شده سمیرا رو بپیچونه تا تنها باشیم راستش من انقدر به اینکه ساناز دختر دست نخورده ای هست و با اطمینان هم گفته بود که سمیرا هم میاد همچنین تنبلی هم بهشون اضافه کردم که خودم رو تمیز نکردم و به خودم بگفتم حالا تمیز کنی که چی بشه ساناز که نمیزاره بهش دست بزنی تو هم که انقدر پر رو نیستی یه هو بزاریش تو عمل انجام شده ،به اتفاق ساناز اومدیم خونه و اتاق خواهرم رو بهش نشون دادم تا بره لباس عوض کنه
وقتی برگشت دیدم تجدید ارایش کرده و یه تی شرت پوشیده به همراه یه ساپورت مشکی به پاش
لباسش سکسی بود ولی تابلو نبود که آیا منظورش از پوشیدن اون لباس ها چی هست مخصوصا در نگاه من که تصور سکس با ساناز رو اصلا در تخیلم هم نداشتم تحریک کننده نبود
ولی نمیشه منکر این شد که سینه های سایز 70 ساناز توی اون تی شرت قرمز خوش فرم تر از همیشه به نظر میرسید و ران های کلفتش توی اون ساپورت مشکی تنگ خیلی جذاب بود
وقتی از اتاق اومد بیرون رفت جلوی اینه تا دستی به موهاش بکشه و اونها رو پریشون کنه
برگشت و دستش رو به کمرش گذاشت و یه لبخند شیطنت امیز زد و من رفتم سمتش
بغلش کردم و ازش تشکر کردم که اومده پیشم و دعوتش کردم به صبحانه بعد با هم رفتیم اتاقم رو نشونش بدم
وقتی اومد توی اتاقم و مشغول تماشا و دستکاری وسایل اتاق من بود منم مشغول دستکاری ساناز شدم
اول بهش گفتم ساناز من ازت یه لب میخوام گفت ما که دوست دختر دوست پسر نیستیم که لب بهت بدم خیر نمیدم
منم بهش گفتم حالا که اینجوری شد باید لب بدی و با رضایت هم باید لب بدی
شروع کردم به بوسیدن گونه های سرخ و سفیدش ساناز پوست خیلی خوش رنگی داره
حدود دو ساعت هرچی من اسرار میکردم اون رضایت نمیداد که لب بده همش میخندید و صورتش رو برمیگردوند نشستیم روی تخت و بغلش کردم و با ولع و تند تند مشغول بوسیدن گونه هاش شدم مرتب بهش اسرار میکردم که لب میخوام
گفت تو که این همه منو بوسیدی و داری ادامه میدی دیگه لب میخوای چیکار گفتم نه فقط طعم لب های خوشکلته که ارومم میکنه در این مدت که داشتم راضی ایش میکردم که لب بده بهش گفتم چرا شما دخترا دوست دارین همه چی براتون اتفاق بیوفتهاگه یکی بهتون بگه لب میخوام دو ساعت سرکارش میزارین که لب نمیدم ولی اگه بجای اینکه بهت بگم همون اول که اومده بودی پیشم لب رو لبت گذاشته بودم دیگه همه چی تموم شده بود اونم گفت خیلی تجربه ات زیاد شده ها و خنده شیطنت امیز شیرینی زد که دلم لرزید
اخه ساناز به یاد داشت که من اون اولین باری که هم رو دیدیم چقدر بی خیال دخترا بودم اصلا دنبال مخ زنی نبودم حالا میدید حرف های جدیدی میزنم(بگذریم)یه بار کلی بهش اصرار کردم و گونه خودم رو جلوش گذاشتم تا راضی شد منو بوس کنه ولی باز لب نمیداد
خلاصه بعد از دو ساعت اصرار و گاهی خواهش و یاداوری خاطره های خوبی که با هم داشتیم یه بار هم بهش گفتم فکر کردی حالا لب بدی مثلا چه اتفاقی می افته هیچی نمیشه این که میبینی بعد از لب قلب میاد بالاسرشون و عاشق میشن فقط مال فیلم هاست حرفم نتیجه معکوس داد و بهش برخورد بازم کارم عقب افتاد
بلاخره به زبون اورد که راضیه لب بده و همزمان به هم نزدیک شدیم و یه لب خیلی شیرین و طولانی بهم داد و واقعا دلچسب بود
اون شروع لب گرفتن های ما بود بعد از اولین لب که بسیار لذت داشت لذتی که هیچ ربطی به لذت سکس نداره
این لذتی ست که مربوط به لبی ست که شما سال هاست میبینی و زیبایی چشم نوازش رو لبخند هاش رو عزیزم گفتن هاش رو شیرین زبونی هاش و گاهی تلخی و دلخوری هاشو میبینی و هیچ وقت تا این اندازه نتونستی بهش نزدیک باشی و امروز داری طعم این لب رو نرمی این لب رو گرمای این لب رو حس میکنی لمس میکنی و میچشی
این خاص ترین لبی بود که من در طول عمرم گرفته بودم
من همیشه دوست دختر داشتم تعدادشون زیاد نبوده ۳ دختر که باهاشون سکس داشتم ولی با هرکدوم تعداد خیلی زیادی تجربه ام در سکس و تحریک دخترا کافیه
با شروع لب دادن های ساناز سرعت من در پیشرفت به سمتش زیاد نشد بخاطر همون تصوری که عرض کردم و دیدگاهی که داشتم ولی این روند با حرکات ساناز تغییر کرد
چشم هاش خمار شده بود و لبخند هاش و حالات صورتش ، تا حالا کسی رو انقدر شهوانی ندیده بودم
با تمام حرکات و ادا اطفارش داد میزد بیا به سمت من، هنگامی کاملا مطما شدم که وقت لب گرفتن لب منو مک زد بار اول گفتم هواسش نبوده ولی دیدم مرتب تکرار میکنه و بعد از اون زبونش رو کرد تو دهنم که میک بزنم منم با قدرت براش خواسته اش رو انجام دادم و با قدرتی میک زدم که زنش داشت کنده میشد سرم رو گذاشتم رو پاش و از روی لباس سینه هاش رو بوس میکردم عکس العمل ساناز فقط لبخند شیطنت امیز بود
ب تا پا شدم ساناز گفت خوابم میاد و سرش رو گذاشت رو پام وقتی اولین لب رو گرفتم سرم رو اوردم بالا دیدم ساناز با زبونش گوشه لب خودش رو لیسید بعد تکرار این عمل فهمیدم همه جوره اماده سکسه و واجب شد بهش دست بزنم
حالا من انقدر بیضه درد داشتم که در عمرم تجربه اش نکرده بودم 4 ساعت تحریک شدید بدون هچ سکسی از خدام بود یه جوری ابم بیاد در این حالت که ساناز سرش رو پام بود و لب میگرفتیم و تحریک میشدم یه هو حس کردم ابم داره میاد در عرض یک ثانیه باید تصمیم می گرفتم آیا خودم رو جلوی ساناز بشکنم یا توی شورتم خالیش کنم و ساناز نفهمه بعد گفتم ممکنه بوش بلند بشه ولی گفتم هنوزش بو بفهمه بهتره تا بگم از رو پام بلند شوهمین کارم کردم ابم اومد و خیس عرق شدم و ساناز که سرش روی پام بود تغییر رو حس وگفت حالت خوبه قلبت خیلی تند میزنه ولی خوشبختانه نفهمید علتش چیه بعد از چند دقیقه که فقط موهاش رو نوازش کردم اماده سکس مجدد شدم
لخت کردن دختری که برای اولین باره میخوای بدنش رو ببینی هیجانی داره شبیه باز کردن کادو تولد 8 سالگی
انقدر ادم رو به وجد میاره که امادگی برای سکس بیشتر از چند دقیقه زمان لازم نداره
بلافاصله دست بردم و سینه هاش رو گرفتم دیدم چشم هاش رو بسته و گوشه لبش رو می لیسه و اماده ست منم دست بردم زیر تاپ و سینه هاش رو نوازش کردم چشم هاش رو باز نکرد منم تاپش رو در اوردم تنش سفید بود انگار که تا الان هیچ وقت دست نخورده نرم و لطیف مثل یک نوزاد یک ساله
یه سوتین مشکی زیر اون تاپ پوشیده بود سوتین رو زدم بالا و سینه های رسیده مثل هلو ساناز نمایان شد دهن ساناز باز بود و برای خورده شدن سینه هاش لحظه شماری میکرد منم خیلی منتظرش نگذاشتم و سرم رو بردم نزدیک از سینه هاش اول بو کشیدم بوی خوش عطر تنش رو میداد مست شدم با اون بو اروم سینه چپش رو با زبونم لمس کردم با اولین لمس صدای اه ساناز شروع شد اولین باری بود که میدیدم دختری با خوردن سینه هاش اه میکشه و انقدر شهوتش بالاس و روی خودش هیچ کنترلی نداره
منم خدایی نه به خاطر خودم فقط بخاطر ساناز با تمام قدرت و تجربه ای که داشتم کمر به حال دادن به ساناز بستم
هنوز چشمای سبز ساناز بسته بود و خودش رو ول کرده بودی روی پای من
دیدم روی پام باشه درست حسابی نمیتونم بخورم واسه همین پام رو از زیر کمرش بیرون کشیدم و خم شدم روش و همزمان که سینه اش رو میخوردم اون یکی رو مالش میدادم که صدای ساناز بدجور رفته بود بالا جوری که گفتم الانه همسایه ها بفهمن منم با دست بیکارم دهنش رو گرفتم
بعد از سینه هاش شکمش رو خوردم و لیس زدم و داشتم میرفتم سمت کوس توپولش که گفت نه بسته
منم ادامه ندادم و در عوض دست ساناز رو از روی شلوار گذاشتم روی کیرم ساناز هم رد نکرد ولی زیاد هم نشون نداد که خوشش اومده یا نه منم که شورتم پر منی بود اصلا اصرار نکردم چون زمانش برای لخت شدن مناسب نبود شرایط حکم میکرد دوباره برم سراغ سینه های جذابش و بازم خوردن رو اغاز کردم و بازم ساناز کنترل خودش رو از دست داد و گفت رامتین بخواب روم و منم خوابیدم روش جوری که کیرم روی کوسش قرار بگیره و ازش لب میگرفتم و در همین لحظه شروع به خوردن لاله گوشش کردم ساناز انقدر تحریک شده بود که همش خواهش میکرد بس کنم و گوشش رو نخوردم ولی من توجه نمیکردم دست ساناز روی پهلوهای من بود و یک حالت تشنج بهش دست داده بود چون بی اختیار انگشت هاش یه فشار جزئی به بدن من میداد و ول میکرد و ناخن هاش بلندش توی گوشت تنم میرفت فکر کنم بخاطر تحریک خیلی شدید این حالت براش اتفاق افتاده بود
دیدم این کار کافیه پا شدم و گفتم بریم نهار بخوریم و ساناز هم خواست تاپ بپوشه که بهش ندادم فقط سوتین پوشید در این زمان که داشتیم با هم سوسیس واسه نهار درست میکردیم من از فرصت استفاده کردم و شورتم رو عوض کردم
ساناز نشسته بود روی اوپن و پاهاش رو باز کرده منم تا وقتی پیدا میکردم از لبش بوسه میچیدم و اونم با کمال میل و خنده و شادی تقدیم میکرد
نهار که تموم شد هم خستگی مون رفع شده بود هم تجدید انرژی شده بود
دوباره به ساناز نزدیک شدم
ولی این بار با اعتماد به نفس بیشتری دست ساناز رو گذاشتم رو کیرم و اونم بیشتر تحویل گرفت خودم شلوارم رو کشیدم پایین و ساناز کیرم رو توی شورت دید و چشماش برق میزد
گفتم میخوای ببینیش؟ گفت نه ! گفتم چرا ؟ گفت خطرناکه
گفتم ولی من شجاعم از کوس تو نمیترسم میخوام ببینمش
گفت رامتین خجالت بکش نه، زشته
دیدم با زبون خوش حالیش نمیشه الان میخواد فیلم لب صبح رو دوباره سرم پیاده کنه منم از روش معمول استفاده کردم و رفتم سراغ تحریکش
با دوتا لب و چند با مک از گوش و مالش سینه کاملا اماده لخت شدن شد
دیگه اجازه بی اجازه کسی که زبون خوش حالیش نمیشه باید به شیوه خودش عمل کرد
اول ساپورت رو کشیدم پایین شورتش مشکی بود ست سوتین
پاهاش سفید بود جوری که سفیدیش چشمم رو میزد
یک مو هم نداشت انگار اصلا پوستش مو نداشته باشه
خیلی نرم بود خیلی
مخصوصا کشاله رونش رو وقتی دیدم زیبایی خیره کننده اش از یادم برد واسه چی ساپورتش رو کشیدم پایین ساناز روی تخت دراز کشیده بود و با چشم بسته و دست روی سینه های خودش و پاهای باز و منتظر حرکات من
با بوسه های مکرر و تند تند از کشاله رونش اغاز کردم و بعد لیسیدن ازهر دو طرف داشتم به سمت بالا میرفتم
ساناز میخواست جیغ بزنه منم لبه پتو رو کردم تو دهنش اخه داشت ابروم رو میبرد
شورتش خیس شده بود و دقیقا سوراخ کوسش معلوم بود
با دندون هام چوچوله اش رو گاز گرفتم که ساناز اه بلندی کشید و گفت رامتین دیگه نمیتونم تحمل کنم یه کاری کن اروم بشم
شورتش رو کشیدم پایین و کوسش که به نظر میرسید تا امروز دستی بهش نخورده مثل غنچه نمایان شد نمیتونم زیبایی ایش رو توصیف کنم سفید و گوشتی بود داخلش صورتی و خودش هم دقیقا رنگش با رنگ باقی بدنش یکی بود
بازش کردم زبونم رو توش گردوندم ابش حسابی سرازیر شده بود و من با زبونم بالا پایین ش میکردم اخه من با اب کوس مشکلی ندارم و از این کار لذت میبرم
همین جورکه میخوردمش با یه انگشت چوچوله اش رو مالیدم با یه دست هم سینه هاش رو که دیدم ساناز از اه اه افتاد و ساکت شد
بهش گفتم ساناز جون حالت خوبه گفت اره عزیزم اروم شدم
از کوسش که اب ویژه ای نیومد یا به قول بعضی که میگن تکون خورد من از این علائم ندیدم ولی رفتار ساناز به نظر میرسید که ارضا شده باشه
واسه همین برش گردوندم و سوراخ کونش رو خیس کردم و انگشتم رو اروم روش فشار دادم تا کم کم رفت تو و شروع کردم به جلو عقب کردنش و بازم اه ساناز رفت بالا
منم انقدر تحریک شده بودم که دیگه بیخیال همسایه ها شدم و فقط به حال کردن ساناز و خودم فکر میکردم
دراز کشیدم و بهش گفتم بشین رو صورتم و کوست رو تو دهنم فشار بده
تا شروع کرد دیدم خودش خم شد و به حالت ۶۹ شورتم رو در اورد و سر کیرم رو گذاشت تو دهنش ولی فقط چند لحظه این کار رو کرد چون جوری که از کوس لیسی من از خود بی خود شده بود که فقط کیرم رو تو دستش گرفته بود و در کل مدت یه انگشتم تو کونش بود
از رو صورتم بلندش کردم رفتم یه کاندوم اوردم ، ساناز اصلا نگفت میخوای چیکار کنی خودش هم همینو میخواست
کاندوم رو کشیدم روش و خوابیدم روی ساناز سوراخ کونش خیلی تنگ بود و تا خواستم بکنم توش گفت آآآآآآآآخ خ خ خ
منم که نمیخواستم اذیتش کنم بلند شدم بهش گفتم ۴ دست و پا بشه و کونش رو قنبل کنه که بتونم بکنمش اینجوری یواش یواش و با قربون صدقه و حرف های تحریک کننده و کمی حوصله تونستم سرش رو بفرستم توی کون سفیدش وقتی رفت تو خودم از بالا به صحنه نگاه کردم که کیر سبزه من توی کون سفید ساناز چه حالی میکنه هنوز هم اون تصویر در ذهن من نقش بسته خیلی لذت داشت خیلی
خلاصه ۴ دست و پا کردمش ولی نه تا ته بعد خوابیدم و گفتم بشین روش و با این کار دیگه تا ته فرستادمش داخل کونش و تلمبه زدم و ساناز هم بس کل عمرش جیغ و داد کرد و با هر جیغ اون حال و تحریک من بیشتر میشد اصلا کل لذتش به جیغ های ساناز بود دستم رو سینه هاش بود و بالا پایین میشد روی کیرم
خوابید روم و ازم لب گرفت و هنوز داشتم میکردمش که ابم اومد و گفتم پاشو که نریزه بهت اخه خوشم نمیاد ابم رو روی دخترا بریزم
رفتم دستشویی و ساناز هم اومد تا ابم رو تماشا کنه بهش گفتم بیا منو بشور اونم با خنده اومد و با دستای نرمش کیرم رو شست و خودش هم جلوی من جیش کرد و منم اونو شستم
ساعت حدود رفتن بود
حسابی عرق کرده بودیم و شلخته شده بودیم ولی وقت حموم نبود با هم از خونه زدیم بیرون و رسوندمش مترو و ازش تشکر کردم
حالا سوال که در اول متن عرض شد
یکی دو روز بعد بهم گفت بیا با هم ازدواج کنیم و خیلی هم اینو مظلومانه گفت و منم فقط یک لبخند به علامت جوابم منفیه تحویلش دادم
ساناز هم فقط یک کلمه گفت و رفت گفت فقط واسه خودم متاسفم
سوال اول ساناز اون روز واقعا قصدش حال کردن بود که اومد خونه یا بخاطر تحریک زیاد کنترل خودش رو از دست و سکس براش اتفاق افتاد و قصد قبلی براش نداشت؟
سوال دوم : اون وقتی که داشت شروع به حال میکردیم در فکر این بوده که این رو به عنوان وسیله ای برای جذب من به قصد ازدواجش استفاده کنه یا بعد به این نتیجه رسیده که سنگ مفت گنجشک مفت
الانم باهام قطع رابطه کرده و اس هام رو هم جواب نمیده
خیلی تو کف دوباره کردنش هستم و از طرفی دلم نمیاد الکی بهش بگم میگیرمت که دوباره بکنمش
خیلی شک دارم که ایا این دروغ رو بهش بگم یا نه
اخه من از دروغ گفتن مخصوصا جوری که روی اینده کسی اثر بزاره متنفرم
شما جای من بودین چیکار میکردین؟

نوشته: رامتین

داستانی میخونید درسال90اتفاق افتاده.من17سالم بودسال سوم دبیرستان بود که هروقت تعطیل میشدم ازجلوی مغازه ی مانتووبوشاک رد میشدم.توی اون مغازه دختری بود که بدجوری نظرموبه خودش جلب کرده بود.چندباری به بهانه های مختلف رفته بودم تا شمارشو بگیرم اونم که فهمیده بود من ازش خوشم اومده همش منو میبچوند. تا اینکه موفق شدم شمارشو گرفتم.البته نمیخوام ازخودم تعریف کنم اونم از خداش بود با من باشه من قدم180بدنسازم بوکسر هم هستم به اندام هم حسابی میرسم.خلاصش کنم یه چند وقتی باهم بودیم طوری که خیلی باهم رودرباسی داشتیم. سودابه 3سال ازمن بزرگتر بود بخاطرهمین همش بهم میگفت بچه منم که بهم برمیخورد یکی بهم بگه بچه باهم دعوامون میشد تا اینکه بهش گفتم حتی اگه بچه باشم میتونم جیقتو در بیارم اونم مسخرم کرد.شبا که میشد بهم اس میدایم منم که هدف گاییدن سودابه بود بهش گفتم بیا زن وشوهر خیالی باشیم اونم قبول کرد شبها مث زن وشوهر باهم رفتار میکردیم(با اس)با اس بهم حرفای سکس زناشوی میدادیم بعد من ازش برسیدم تاحال سکس داشتی باکمی فاصله جواب داد نه بعد برسیدم فیلم سکس دیدی خیلی راحت گفت تا دل بخوادمنم از فرصت استفاده کردم گفتم مخوای بازم ببینی گفت مگه داری گفتم اره .سودابه=نه وقت ندارم بشینم فیلم سکس ببینم.
محمد=یعنی اینقد وقتت بره
سودابه=خب ولش کن شب خوش.اون شب گذشت.فردا عصر رفتم چندتافیلم سکس توب واسش بردم در مغازه بهش دادم.
سودابه=این چیه؟
محمد=دوس داری چی باشه؟
محمد نمیخواد زیاد به مخت فشار بیاری ببرخونه ببین چیه.تا اومد چیزی بگه از مغازه زدم بیرون .وقتی رفته بود خونه فیلمارونگاه کرده بود.بعد اس دادوتشکرکرد.اون شب تا صبح باهم بیام بازی کردیم سودابه کمری باریک وداف خوش فرمی داشت منم دیونه کونش شده بودم تا اینکه یه شب که باهم اس سکس میدادیم هردومون حسابی حشری شده بودم کیرم اونقد داغ وسیخ شده بود که نگو.اونقد از کس وسینش برام گفت تا ارضا شدم اما اون هنوز حشری بود نمیدونم چطوری خودشو خالی کرد.
محمد=سودابه اگه الان کنارم بودی چکارمیکردی؟
سودابه=باکیرت بازی میکردم بعد میخوردمش.تو چکار میکردی؟
محمد= از لبات شروع میکردم تا کست میخودم.سودابه من دیونه کونتم .
محمد=سودابه میخوای کیرمو بگیری تو دستت؟
سودابه=نمیدنم.فردا بیا مغازه شب خوش.
محمد=باشه صبح زود بیاقبل مدرسه همدیگروببینیم.
سودابه=باشه
داشتم ازخوشحالی بردرمیوردم.فردا رفتم در مغازه همدیگرو دیدیم من که حرفای دیشب یادم میومد کمی راس کرده بودم.واسه اینکه کس مزاحم نشه کرکر در رو زد تا بسته بشه من وسودابه تنها وتوبهترین شرایط بودیم.
محمد=سودابه؟
سودابه=بله؟
میشه بغلت کنم .
س=فقط بغل؟
م=اره
س=بیشتراز بغل نشه.
م=حالا اگه یه بوسم چاشنیش بشه اشکال داره.
س=نه باشه
وقتی بغلش کردم انگار یه تیکه ابربود دستوم بردم روباسنش اونقد نرم بود که فکرش هم نمیکردم.کیرم حسابی راس شده بود اونم فهمیده بود که راس کردم زیرچشمی نگامیکرد شلوارم اومده بود بالا.دستشو کشیدم رو کیرم چیزی نگفت.بعد بهش گفتم چشاتوببند واست یه چیزی دارم چشاشو بست فک کردتوکیفم چیزی واسش دارم منم کیرمو که حسابی راس شده بودو در اورمدم گذاشتم تو دستش چشاشو باز کرد
س= وای چقد بروی اصلا بهت نمیاد همچین کیربزرگی داشته باشی بچه
م= طاقت شو داری
س= همچین مال هم نیسته
شروع کردیم ازهم لب گرفتن واسه اون روز کافی بود بهش گفتم بالدی برم خودموجوری نشون دادم که زیاد ضعف ندارم.باسرعت رفتم به طرف مدرسه ولی حسابی دیرشده بود.باخودم گفتم ولش کن امروز نمیرم مدرسه برگشتم رفتم خونه .خونه هم کسی نبود.اخه ما 4نفربیشترنیستم دادش کوچولوم مهد بود باباومامانم هم رفته بودن سرکار.منم شروع کردم به سودابه اس دادن .
م =سلام خوشکلم
س=سلام مگه سرکلاس نیستی؟
م=نه دیرشد بعدشم حوصله نداشتم راستی سودابه میتونی بهم کمک کنی؟
س=چه کمکی ؟
میخوام دکور اتاقمو عوض کنم میخوام بیای یه نظری بدی
س=نمیشه که خونوادت ببرسن من کیم چی میگی؟
م=عزیزم کسی خونه نیست تنهای تنهام.
س=میایم یه سری میزنم منم اینجا حوصله ام سررفته.
منم که داشت ارزوم براورده میشد همه چی رو اماده کردم کامبیوتررو رو فیلم سکس اماده کرده بودم .بعد نیم ساعت رسیدمنم بردمش تو اتاقم خودم رفتم مثلا تو اشبزخونه تاواسش نوشیدنی بیارم اونم رفته بودسراغ فیلما منم حسابی طولش دادم تا اونم بتونه فیلمارو نگاه کنه.وقتی نگاهش میکردم فهمیدم خوشش اومده منم رفتم کنارش .
م=نظرت درمورد فیلما چیه؟
س=خیلی باحال اند
م= میخوای بیشتر حال کنی؟
س=منظور؟
م=سودابه خودت میدنی که من چی میگم
اروم بغلش کردم وشروع کردم به خودن باش بایه دستم سینه هاشو میمالوندم حسابی حسری شده بودم اونم بدنش داغ شده بود فهمیدم که حشری شده دستمو بردم رو کسش میمالوندم اونم جلوی خودشو نتونست بگیره اه اوه ش بلندشد کیرمودراورد شروع کرد بخوردن مث حرفه ای ها میخورد وقتی لبامو دراوردم گفت من عاشق بدن سفتم لباساشودر اوردو سینه هاشو گذاشت تو دهنم منم حسابی خوردم بعد حولم داد رو تخت نشست رو صورتم جوری که کس تو دهنم بود واییییییییییییی چه کس نرم وصاف وصورتی خیلی خوشمزه بودهمزمان که کسشو میخوریم کیرمو میخورد داشتم اخر حال رو میکردم بعد بلند شد نشست روکیرم چند بار بالا بایین شدبلندشدم چرخودمش به شکم خوابوندمش باسن نرمش داشت روانیم میکردحسابی سوراخ کونشوماساز دادم کونش کمی اماده بود کیرمنم که حسابی خیس شده بودو اروم گذاشتم در کونش فقط سرکیرمو کردم تو از درد داشت بخودش میپیچیدبخاطراینه که کم نیاره چیزی نمیگفت اروم اروم تلمبه میزدمبعد چندتا تلمبه اروم شد از اینکه کیرم توش بود لذت میبرد داشت ابم میومد پرسیدم ابمو چکارکنم گفت بریز داخل چیزی نمیشه منم تمام وجودوم خالی کردم .
بعد اون روز هفته 2بار باهم سکس داشتیم تااین که ازهم جداشدیم .هرچی خوندید واقعیت داره.امیدوارم خوشتون اومده باشه.

نویسنده-=محمد

سلام من سالار هستم 28 ساله. بیشتر از دو ساله عضو سایت هستم و فقط داستانها وعکسای که دخترای ایرانی از خودشون میگیرنو دنبال میکنم. این اولین بارمه میخام خودم داستانه واقعی سکسمو برای بچه های سایت بزارم . چون این چند وقته همش میبینم که یا بچه ها داستان سکسی های اخیرو باور نمیکنند یا داستان واقعا تخیلیه.بهر حال میخام بدونم تشخیص بچه های سایت در مورد دروغ یا راست بودن داستان در چه حدی هست.. حالا براتون خاطره ای رو تعریف میکنم که مربوط به 10 پیش میشه. من علاقه زیادی به چت کردن توی اینترنت داشتم. توی یاهو مسنجر عضو بودم با خیلی ها وب سکس و سکس چت میکردم. اما سکس حضوری رو تجربه نکرده بودم. یه روز ظهر توی خونمون داشتم توی اینترنت چرخ میزدم که با یه دختر به اسم ریحانه آشنا شدم. ریحانه خیلی آدم باحالی بود و هرچی ازش میپرسیدم راستشو میگفت منم ازش خیلی خوشم اومدو باهاشون دوست شدم. کم کم شروع کردم به حرفای عاشقانه زدن تا بتونم احساس ریحانه رو تحریک کنم . بعد از چند روز بهش گفتم که من خیلی تنهامو خیلی دوسش دارم ولی خیلی هم تحت فشارم میخام باهم سکسی حرف بزنیم اولش ناراحت شد ولی بعدش قبول کرد چند هفته ای باهاش حسابی پشت تلفن سکس چت کردم. من کیرمو میمالیدمو اونم کسشو میمالید میگفت سالارم سالارم عشقم میخامت میخام بیای پیشم واونقدر میمالیدش که اارضا میشد. بعداز چند باار سکس چت کردن ریحانه گفت دیگه نمتونه اینکارو بکنه چون تو خونه بهش شک کردنو خودشم دیگه براش اینکار تکراری شد. منم اولش قبول کردمولی بعش گفتم نمیتونم با این موضوع کنار بیام باهاشقطع رابطه کردم.. بعد از یه هفته دیدم خوش بهم زنگ زدوگفت که میخاد جبران کنه منو ببینه..منم قبول کردمو باهاش بیرون قرار گذاشتم. وقتی رفتم ببینمش دیدم وای یییی . سفید خوشکل باربی. باهم کلی حرف زدیمو یه بستنی هم خوردیم آشتی کردیم. وقتی ریحانه رو دیدم با خودم فکر کرم که ریحانه از همه لحاظ کیس ازدواج منه بهش گفتم که توروبرای خواستن میخام اونم به من دلگرمتر شد و ر وابطمون خیلی خوب شد. بعد از چند ماه بابا اینا رفت مسافرت ومن به بهانه باشگاه و کلاس زبان باهاشون نرفتم. به محضی که رفتن با ریحانه هماهنگ کردم بیاد خونم اولش ترسید و گفت نمیام منم تهدیدش کردم که اگه نیاد دگه همه چی تمام اخرش قبول کردو امد. وقتی امد رفتم درو باز کردم بهش گفتم زود بیاد تو تا کسی ندیدتش.باهم رفتیم توی اتاق من روی تخت درازکشیدم. من کم کم دستمرو کردم توی شلوارش اولش جلومو گرفت ولی خیلی زود بیخیال شد. دستمو بردم لای کسش. وایی چه داغ بود کسش و کیرمم داشت شلوارمو پاره میکرد. دستم به کسش مالوندم انگشتامو لا کسش فشار می دادم. ریحانه مست شد بودو دو دستی بقلم کرد بود. کم کم لباساشو در آوردمو لختش کردمو خودمم لباسامو در آوردم.باهمرفتیم زیره پتو منشروع کردم سینه هاشو خوردن با دستم کسشو مالوندن. ریحانه از مستی دیوانه شده بوه اه و ناله میکرد. وقتی دیدم خیلی مسته کیرم و که شقه شق شده بود لای کس ریحانه گذاشتم لاپای میکردمش با این کارم ریحانه دیگه فقط داشت کسشو به کیرم فشار میداد تا کیرم بر ه توی کسش ولی من میخاستم لاکسش بمونه تا یه وقتی آبم نریزه حاملش کنم. ریحانه داشت کمرمو چنگ میزدو میگفت سالار سیه هامو بخور منم سینه هاشو میخوردمو تند تن میکردم. بعدش دیدم داره آبم میاد بهش گفت میخام کستو بخورم گفت نه ولی من کفتم من دوست دارم اونم دیگه چیزی نگفت و منم گفتم روشکمم راز بکشه تا من سرمو ببرم لاپاشو کسشو بخورم اونم قبول کرده تا زبونم زدم به کسش ریحانه گفت اه ه ه ه عزیزم بخور. منم مستر شدم شروع کردم به لیسیدن کسش اونم دیگه طاقت نیاوردو سره کیرمو لیس میزد کم کم دیدم دیگه کیرمو نمیخوره داره کسشو فشار میده به دهنم منم فهمیدم دا ره حال میکنه تند تر کسشو لیس میزدم یدفع ریحانه کمرشو چند بار برد بالا بعد کسشو فشار میداد به دهنم منم همینطوری کسشو ول نمیکردم ملیسیدم یدفه گفت اآیی ی ساااالاااااررر ولو شد روم من فهمیدم ارضا شده. بعد از چند دقیقه خودمون جمع و جور کردیم داشتم میرفتم که لباسمو بپوشم ریحانه گفت تو چی من گفتم من حالمو کردم ریحانه گفت بیا بکن تو کسم من دوست دارم توهم ارضا شی من گفتم نه عزیزم اون باشه واسه شبه ازدواجمون ریحانه دوست داشت ارضا بشم آمد گفت بزار کیرتو بخورم منم قبول کردم شروع کرد به ساک زدن لیسش میزد بوسش میکرد بادستش میمالونش منم حسابی حال میکردم و گفتم داره میاد و ریحانه شروع کرد تند تند با دستش کیرمو مالوندن و ابمو اورد. منم بیحال شدم وسط تخت. بعدش پاشدمو ریحانه لباساشو پپوشید وهمدیگرو بوس کردیم خدافظی کردیم. بعد چند ماه من با خانوادم رفتم خواستگا ی ریحانه اما خانوادشون قبول نکردن چون ریحانه هم تحصیلاتش بیشتر هم سنش برای همینم قبول نکردن . راستی ریحانه هنوز ازدواج نکرده

نوشته: سالار

سلام به همه ی دوستان
محمد هستم بچه شیراز 17 سالمه قدم 178رنگ پوستم سبزه هست ببخشید اگه داستانم طولانی هست میخوام کل ماجرارو براتون تعریف کنم
داستانم مال همین چند هفته پیشه که با دوست دخترم اولین سکسم رو داشتم اسمش باران بود 19 ساله قد 175 سفید . منم مربی اسکیت بودم نمیگم کدوم پارک چون اگه بگم همه منو میشناسن وسط های شهریور بود که باران اومد توی پارک با دوست پسرش که اونم مربی بود خیلی خوشکل بود حتی بدون ارایش .خیلی کم ارایش میکرد .اگه بگم چشماش سگ داشت باورتون نمیشه .من کلا ادم شوخی هستم به همه تیکه میندازم .بارانم همین طور بود با همه گرم میگرفت اما نمیدونم چرا وقتی دیدمش رفتارم یهو تغییر کرد دیگه به هیچ دختری یا پسری حرف نمیزدم .یادمه جمعه بود که یه دختر اومد تو پارک اسمش نیوشا بود خوشم اومد ازش قیافه جذابی داشت بهش پیشنهاد دادم اما قبول نکرد بعد که از پیشش رفتم دیدم داره با باران حرف میزنه نفهمیدم درباره چی بود ولی حدس میزدم درباره من باشه اخرای شب بود که باران اومد بهم گفت جواب رد بهت داده (منظورش نیوشا بود ) شبیه سوسک شدی .منم همین طور نگاش میکردم هیچی بهش نگفتم بعد دوستم اومد پیشم گفت چی شده جریانو براش تعریف کردم اونم گفت خوب تو که حال همه رو میگیری حال اینم بگیر از فردا شب کلی نقشه ریختم که حالشو بگیرم به دوستم گفتم من با باران میرم پایین پارک تو با دوست پسرش بیا که اینا همدیگرو ول کنن کلی برنامه واسش ریختم تا اومد بغل دست من نشسته بود داشت اسکیت میپوشی که بهش گفتم ساعت 8 بیا فلان جای پارک کارت دارم گفت الان بگو گفتم اینجا نمیشه ساعت 8 که رفتم دیدم نیومد این برنامه چند شب ادامه داشت تا اینکه دیگه بیخیالش شدم دقیقا یادمه وسط هفته لود که دوست پسرش رفت یه جشن تولد ولی به باران نگفت که کجا میره چون خود منم دعوت بودم ولی چون شاگرد داشتم نرفتم باران وقتی قضیه تولد رو فهمید با دوست پسرش بهم زد دیگه چت کرده بود روی من همش جلوی من با اسکیت خودشو میزد زمین روز دوشنبه بود که وقتی خورد زمین همه پسرای اسکیتی یه چیزی بهش میگفتن منم چند متریش روی یه صندلی نشسته بودم داشتم نگاش میکردم که بهش گفتم یه چیزی بگم گفت بگو گفتم یه خورده سنگین تر باش همین جوری که به حرفم فکر میکرد از جاش بلند شد گفت باشه حتما به حرفت گوش میدم روز پنچ شنبه بود که بهش گفتم میای پایین پارک گفت اره ساعت 9 میام منم رفتم سر شاگردام وقتی 9 شد دیدم نیست تا 9:15 نیومد رفتم واسه خودم دور پارک که دیدم با دوستم دارن میخندنو میان خیلی از دستش عصبانی بودم دلم میخواست پارش کنم رفتم یه دور ک.چیک زدم زود رفتم همونجایی که بود دیدم میگه بریم پایین رفتیم یه جای خلوت بهش گفتم چرا رفتی با دوستم پایین گفت دوستت میخواسته با دوست پسرم اشتیم بده منم قبول نکردم منم خبر نداشتم که اینا با هم به هم زدن کلی خوشحال شدم بعد بهش گفتم یعنی الان با کسی نیستی گفت نه گفتم خوب اگر من بهت پیشنهاد دوستی بدم قبول میکنی گفت نه گفتم چرا گفت میخوام با یه کی دوست بشم که بچه پارک نباشه چون دیگه نمیخوام پارک بیام منم گفتم خوب منم دیگه نمیخوام پارک بیام گفت چرا گفتم دیگه شاگردام تا اخر این هفته تموم میشه میخوام برم سر کار (من دوماه دیگه یعنی اذر میشه 18 سالم ) بعد گفت نمیدونم باید فکر کنم گفتم باشه تا کی بهم خبر میدی گفت تا فردا شب گفتم باشه پس شماره منو یاداشت کن چون شاید دیگه همو نبینیم گفت باشه شمارمو که نوشت گفتم میشه یه تک بزنی گفت اره یه تک زد شمارشو سیو کردم ساعتای ده شب بود (همون روز دوست پسرش واسه مسابقه رفته بود تهران مسابقه هاکی)بهش اس دادم یا چی میری خونه گفت یا اسکیت یا ناکسی منم گفتم موتور دارم اگه بخوای میرسونمت گفت باشه باورم نمیشد قبول کنه ساعت 10:30 داشتم میزفتم (من همیشه وقتی میرم یکی از بچه های اسکیتی رو میرستونم چون بیشتریا با من هم مسیرن اونشب) که یکی از بچه ها گفت منم ببر گفتم با کسی هستم همه یه جورایی بهم شک کردن چون منو باران با هم اسکیت هامونو دراوردیم با کلی بهونه رفتم سراغ موتور به باران اس دادم بیا سر پارک من یه موتور 150 دارم اخه موتورم پارکینگ پشت پارکه با موتور رفتم سر پارک موتورو پارک کردم رفتم چند متر اونور تر روی یه موتور هندا نشستم وقتی اومد فکر کرد با این هندا قراره برسونمش بدون هیچ حرفی سوار هندا شد منم کلی خندیدم بعد اون بیچاره نمیدونست من از چی میخندم وقتی بهش گفتم موتورم این نیست خودشم خندش گرفت بعد که موتورمو بهش نشون دادم کلی ذوق کرد 10:30 بو که راه افتادم برسونمش خونه که گقت تا کی میتونی بیرون باشی منم گفتم 11 گفت خوب میشه بریم چمران یه دوری بزنیم منم گفتم باشه همین دور زدن کافی بود تا بهم وابسته بشه و درخواست دوستیمو قبول کنه وقتی داشتیم دور میزدیم درباره خیلی چیزا صحبت کردیم دیگه ساعت شده بود 11 که رسیدم سر کوچشون پیاده شد بهم دست داد این اولین باری بود که لمسش میکردم اخه سوار موتور که بودیم اسکیت منو گذاشته بود بینمون گذشت تا فردا ظهر بود بهش اس دادم (اگه خواستی بیا تا با هم بریم پارک)جواب نداد تا عصر,عصر اس داد بیا همونجایی که پیادم کردی رفتم سوارش کردم میخواستم برم پارک که گفت الان زوده اخه من همیشه 7 مرفتم پارک اما اون موقع 5 یا 6 بود رفتیم بیرون کلی گشتیم دیگه پارک یادمون رفته بود باز فرداش بهش اس دادم جواب نداد تا شب بهش زنگ زدم اما اصلا جواب نمیداد منم ادم شکاکی هستم گفتم نکنه رفته با یکی دیگه ,تو پارک بودم که زنگ زد رفتم پایین پارک دیدمش میخواستم بزنمش اما دیدم اون از من عصبانی تره دلیلشو که پرسیدم هیچی نمیگفت فقط گریه میکرد منم داشتم از نگرانی میمردم فکر کردم بابا ننش مرده بعد از نیم ساعت گفت من قبلا نامزد داشتم همین جمعه عروسی نامزدمه گفتم مگه دوسش داری گفت نه یه روز که اومده بود خونمون همه رفتن بیرون اون هم باهام سکس کرد منم چون پردم حلقویه ازش حامله شدم بعد یه برگه مال ازمایش در اورد که اسمش با مشخصاتش روش بود گفت تو این برگه میگه من حامله هستم منم که هیچی از برگه نفهمیدم بعد گفت باید با من بهم بزنی منم که این حرفها تو سرم نمیرفت گفتم ولت نمیکنم گفت بیشعور مگه نمیبینی من از نامزدم حامله هستم (نامزدش پسر عموش بود)گفتم اشکال نداره برو بچه رو بنداز گفت مگه نمیفهمی من یه پسر بهم تجاوز کرده منم که تو شوک بودم نمیدونستم چیکار کنم همش درباره این که همدیگرو ول کنیم حرف میزد منم ساکت نشسته بودم نگاش میکردم بعد گفت منو تو که فقط واسه دوستی همو میخوایم درسته گفتم نه کاملا اشتباه میکنی من تورو واسه ازدواج میخوام گفت من حامله هستم اگه خانوادت بفهمن نمیزارن گفتم مگه قراره اونا بفهمن بعد از چند دقیقه یهو زد زیر خنده گفتم از چی میخندی گفت اگه یه چیزی بگم منو نمیزنی گفتم چی گفت اگه بگم این حرفهارو واسه اینکه امتحانت کنم ببینم دوسم داری یا نه بهت زدم چیکارم میکنی گفتم سرتو میشکنم گفت خوب راست میگم میخواستم امتحانت کنم گفتم یعنی همش دروغ بود گفت اره فقط میخواستم ببینم تو واقعا منو دوست داری یا نه گفتم خوب حالا نتیجه گفت خوب اره تو واقعا دوسم داری کلی خوشحال شدم اون لحظه ولی کلی با مشت زدم تو بازوهاش بازم شب رفتیم بیرون گشتن دیگه بهم اعتماد داشت (چون تک فرزند بو بهش کاری نداشتن هرجا که میخواست میرفت البته خودش اینجوری میگفت )فرداش که زنگش زدم جواب داد تو بیمارستانم گفتم چرا جواب درستی نداد عصر که رفتم دنبالش دیدم با دوستش اومد دوستش هم خوشکل بود اسمش شکوه بود دوستش دستشو پانسمان کرده بود وقتی علتوشو پرسیدم (دیدم بله جریان حاملگی رو دوستش یادش داده بود که سر من خالی کنه و منو امتحان کنه)گفت دوست پسرش میخواد بره سربازی اینم طاقت دوریشو نداره پانسمانو که برداشت دیدم وای با تیغ کلی خط انداخته روی دستش داشتم قش میکردم تا اینکه رسیدم به اینجایی که بهش گفتم میای خونمون گفت اره اولش فکر میکردم داره شوخی میکنه بعد دیدم نه داره جدی میگه ولی خدا رو شکر همیشه خونه ما شلوغه اگه بگی یک ثانیه خالی میشه نمیشه واسه همین بیخیال سکس باهاش شدم تا اینکه پنج شنبه عروسی بود مال یکی از همسایه هامون یه جورایی هم قومای دورمون هم میشه میخواستم بیارمش که بابام به اجبار بردنم عروسی که دیگه نشد بیارمش خونه فرداش که جمعه بود رفتیم بابا کوهی یه جای خلوت روی شوخی بهش گفتم بوس میدی لپشو اورد جلو گفتم نه لب یه نگام کرد یه بوس لبی داد اما فقط من بوس کردم گفتم من اینجوری خوشم نمیاد باید تو هم بوس کنی باز یه بوس به هم دادیم دیگه ادامه ندادم چون نه اون بلد بود نه من بعد گفت بریم بگردیم وقتی بلند شدیم گفتم تو اصلا منو دوست نداری تا حالا بغلم نکردی اومد بغلم محکم فشارم داد منم محکم داشتم فشارش میدادم گفتم یه بوس میدی وقتی داد گفتم اینجوری نه میخوام لباتو بخورم گفت نه اونجوری بدم میاد گفتم باشه اصلا دوست نداشتم از دستم ناراحت بشه گذشت تا اینکه اگه یادتون باشه (شنبه و یک شنبه تعطیل )بود همسایمون اومد گفت میخوایم بریم صدرا ما خونمون ولی عصره واسه پتو شستن و غلی از این چیزا شما میاین مامانم گفت اره قرار بود روز یکشنبه برن بعد چون دومادمون میخواست واسه دوشنبه صبح کار بود مامانم زنگ زد گفت بزارین دوشنبه که همه خانوادمون بتونن برن اونا هم قبول کردن به باران زنگ زدم گفتم روز دوشنبه خونمون خالیه میای گفت اره منم تو کونم عروسی رفتم موهای بنمو زدم خیلی خوشحال بودم اخه اولین کسی بود که میخواستم بکنم بعد از کلی جلق البته کم میزدم بخاطر اسکیت عصر که میخواستم برم دنبال باران بریم پارک بابام گفت من کار دارم نمیتونم بیام کیر شد تو همه ی برنامه هام فقط خونه خواهرم خالی بود که اونم کلیدشو نداشتم عصر داشتم واسه کلیدا نقشه میریختم که خواهرم اومد خونمون تا خونشون 5 دقیقه راه هست پیاده بعد دومادمون گفت مو بی نت زنگ زده گفته باید واسه شارج مجدد ای دی اس ال باید مدارک بیارین ما حوصله دادن مدارک نداریم گفتم خوب دستگاهتونو بدین من که گفت خب برو خونه بیارش همینو که گفت کلیدو ازش گرفتم به جای خونشون رفتم کلید سازی محلمون کلید در پایین با بالا رو از روش زدم اومدم گفتم حوصله این کارارو ندارم بعد به باران زنگ زدم رفتم دنبالش کلی درباره فردا صحبت کردیم گفتم دیر نکنی اگه نمیخوای بیای همین الان بگو خیلی استرس داشتم کسشعر زیاد میگفتم اخه واسه اولین بار بود که میخواستم با یه دختر تنها باشم واسه ساعت 10:30 قرار گذاشتم بلاخره دوشنبه شد ساعت 10:15 نمازی بودم تا 11 ایستادم دیدم نیومد زنگش زدم دیدم خاموشه گوشیش فهمیدم کیر خوردم تا 12 همینجوری زنگ میزدم اما همش میگفت خاموشه دیگه برگشتم خونه که برم پیش مامانم اینا که یه دوتا پتو بشوریم تا رسیدم خونه زنگ زد بهش گفتم کدوم گوری هستی گفت خوابم برده بود ببخشید بیا دنبالم . مسیری که 10 دقیقه بود تو 2 دقیقه رفتم سوارش کردم رفتیم سمت خونه خواهرم (تو راه دیدم بوی عطر میاد گفتم تو عطر زدی گفت اره تازه دیشب دو ساعت تو وان خوابیده بودم ) .بردمش داخل در هم قفل کردم که یه وقت کسی نیاد بهش گفتم لباس اوردی گفت اره یه شلوارک لی که تا زانوهاش بود با یه تاپ که از روی شونه بند هاش باز میشد ماهواره روشن کرد نشست فیلم کوزه گویی رو نگاه کردن یه چند دقیقه که نگاه کرد خستش رفت یه بالشت اورد گرفت خوابید دیگه داشتم از دستش عصبی میشد اصلا انگار من تو خونه نیستم همینطور که به پهلو خوابیده بود رفتم از پشت خوابیدم پیشش بغلش کردم دستمو گذاشتم رو شکمش نمیدونستم از کجا شروع کنم .کیرمم که یه کوس دیده بود نمیدونست چیکار کنه .گفتم باران بیا تو بغلم گفت نه خستمه گفتم میخوای ماساژت بدم گفت اره داشتم ماساژش میدادم که بند سوتیینش اذیت میکرد گفتم درارش گفت نه گفتم خوب اذیت میکنه گفت خوب چفتشو باز کن منم بازش کردم بعد گفت اونورو نگاه کن تا درش بیارم سریع درش اورد پرتش کرد زید مبل که من نبینم منم وقتی دیدمش کلی خندم گرفت گفت از چی میخندی گفتم از این گفت مگه چشه گفتم خودشو خوردن پوستشو انداختن (منظورم سینه هاش بود ....پوستش هم منظورم سوتیینش بود ) بعد روی کمر خوابیدم دستمو گذاشتم زیر سرم اونم سرشو گذاشت روی دستم دیدم داره گردنشو میخارونه منم کمکش کردم براش خاروندن بهد دیدم خوشش میاد همینجور که میخارونمدم بعد یواش یواش دستم بردم طرف سینه هاش بعد با انگشت وسط بین سینه هاشو میخاروندم که دیدم هیچی نمیگه گفتم این دیگه کسش بلند شده کارش تمومه بعد روی شوخی گفتم تاپتو در بیار گفت نمیارم گفتم بزار ببینم اون زیر چی قایم کردی من که اخر اونجا رو میبینم گفت ارزوشو به دلت میزارم گفتم وقتی شوهرت شدم که میبینم .همش نه میاورد منم خوابیدم روش سینه به سینه شدیم کیرم دقیقا روی کسش بود خیلی یواش کیرمو فشار میدادم روی کسش دیدم اصلا هیچی نمیگه منم کم کم داشتم فشارمو بیشتر میکردم واسه اینکه از روش بلند شم گفت گشنمه بریم اشپزخونه بلند شدم بریم گفت من حال ندارم برو ببین چی هست بیار بخوریم منم گفتم تنها نمیرم بیا با هم بریم گفت حال ندارم نمیام اگه میخوای بیام باید بغلم کنی بلندش کردم خواستم بغلش کنم ولی کره خر خیلی سنگین بود نتونستم یهو پرید بغلم پاهاشم دور کمرم حلقه کرد رفتیم گذاشتمش روی اوپن یه کاکائو خورد باز اومد بغلم که بریم بخوابیم اما ایندفه بردمش اتاق خواب انداختمش روی تخت خودمم خوابیدم روش خواستم بند های تاپشو باز کنم که نذاشت گفت تو منو اوردی از این کارا کنیم گفتم نه به خدا نمیخواستم از این کارا کنم ولی خوب نیازه دیگه باید بر طرف بشه هم تو نیاز داری هم من (گفتم ببین من به خاطر فوتبال و اسکیت جلق نمیزنم چون خیلی بده برام) از این فرصتها هم که بیای خونمون خیلی کم پیش میاد شاید در سال یه بار خونمون خالی بشه گفت باشه میزارم اما اگه باهام سکس کردی دیگه باید قید منو بزنی گفتم باشه گفت واقعا قید منو میزنی گفتم نه قیدتو نمیزنم ولی سکس هم میکنیم دیگه هیچی نگفت اخماشو کرد تو هم بعد گفت بیا بند های تاپم اینجوری باز میشه یه بندشو باز کرد منم اون یکی رو باز کردم بعد خواستم بکشمش پایین که چشاشو بست خیلی استرس داشتم بدنم به کلی سرد شده بود داشتم میکشیدم که رو تختی رو تو مشتش جمع کرده بود لباشو محکم بهم فشار میداد بلاخره پستونشو دیدم با انگشت اشاره یه دونه زدم به پستونش که نفسشو تو سینه حبس کرد وقتی دهنمو گذاشتم روی پستونش همه ی نفسشو داد بیرون یه اهههههههههههه کشید که دیگه داشتم از شق درد میمردم خواستم شلوارشو در بیارم که دستمو گرفت گفت اول یه چیزی بنداز روم بعد درش بیار تنها چیزی که دم دست بود یه پتوی کوچیک بود اونو انداختم روش بعد دکمه شلوارشو باز کردم شلوارشو که خواستم بکشم پایین باز دستمو گرف گفت باهم بکش نفهمیدم چی میگه (منظورش شرتش بود)باهم کشیدمش پایین یه شورت قرمز که جلوش تور داشت خواستم باز پستونشو بخورم که دست گذاشت تو سیتم گفت لباسای خودت تازه یادم اومده بود زود پیرنمو با شلوارمو دراوردم ولی شرتمو گذاشتم بمونه داشتم ازش لب میگرفتم که همش سرشو تکون میداد معلود بو از لب دادن خوشش نمیاد رفتم واسه پستون سفیدش اما هنوز پتو روش بود نمیذاشت برش دارم نشستم روی پاهاش خواستم پتو رو بردارم که باز داشت رو تختی رو جر میداد واسه اولین بار بود که کس واقعی می دیدم باز رفتم سراغ پستونش که دیدم یه کوچولو سیخ شده خندم گرفته بود این همه نمیخوام نمیخوام میکرد بعد خانوم پستونش سیخ شده بود همینطور رفتم پایین نافشو یکم لیس زدم وقتی رسیدم به کسش دیدم تمیزش کرده بدون یه تار مو کسش سفید نبود اما سبزه هم نبود ولی بدن سفیدی داشت یه لیس کوچیک با زبون به بالا کسش زدم که کمرشو بلند کرد خواستم کسشو بخورم اما پاهاشو خیلی محکم بهم فشار میداد بهش گفتم باران پاهاتو باز کن گفت همینجوری کارتو بکن منم بزور پاهاشو باز کردم از چیزی که دیدم شاخم دراومد کلی اب وسط پاهاش جمع شده بود اولش نخواستم لیس بزنم بعد دلو زدم به دریا چشمامو بستم یه زبون محکم کشیدم روی کسش که یه جیغ زدو با دوتا دستاش داشت موهامو میکند منم دیگه جیغم دراومد اخه خیلی محکم موهامو گرفته بود تا سرم تکون نخوره دید من هیچ کاری نمیکنم خودش کسشو میمالید به صورتم بوی خاصی میداد یه 10 دقیقه که خوردم اومدم بالا روی ساعت که نگاه کردم 3 بود اخه باید حواسم جمع باشه واسه اینکه دومادمون از سر کار نیاد شرتومو در اوردم دیدم زیر چشمی داره نگاه میکنه کیرمو تف زدم گذاشتم در کسش که بکنم تو که گفت چیکار میکنی گفتم هیچی میخوام بکنمت گفت من دخترم میفهمی گفتم خوب فقط سرشو میکنم تو گفت اصلا گفتم خب بزار ببینم اصلا تو پرده داری باز رفتم سراغ کسش بازش کردم دیدم بله خانوم پرده داره انگشتمو خیس کردم فقط سر انگشتمو میکردم تو کسش با زبو چوچولشو لیس میزدم باز ماهامو گرفت ایندفعه انگشتمو تند تند میکردم تو در میاوردم که کشیدم بالا گفتم خب از کون بهم بده گفت من به بدن خودم اسیب نمیزنم اگه میخوای لاپایی بکن گفتم خب اینجوری ابم نمیاد گفت هرجور دوست داری منم یکم باز کسشو خورم یکم اب دهن ریختم روش کیرمو گذاشتم لاپاهاش به لاپایی زدن حواسم به ساعت بود دقیقه به دقیقه یادمه 3 شروع کردیم همینطوری که لاپایی میزدم یهو دستشو درو کمرم حلقه کرد دیدم خودش داره همراهی میکنه کسشو به کیرم فشار میداد عاشق این حرکت بودم دیگه از جلو خسته شده بودم گفتم برگرد باز لجبازی کرد بر نگشت به زور برشگردوندم کونش زیاد تپل نبود سفید بود ولی یه چند تا جوش هم داشت خواستم لمبه هاشو باز کنم که نزاشت محکم کونشو به هم فشار میداد بهش گفتم شل کن یکم شل کرد لمبه هاشو باز کردم یه سوراخ ریز خوشکل اون وسط بود سوراخشو خیس کردم بهش گفتم کنتو باز کن اصلا جوابی نداد همکاری نمیکرد منم با دوتا دستم لمبه هاشو باز کردم با انگشت شستم کیرمو بردم روی سوراخ کونش تنظیم کردم یهو هل دادم تو کونش یه جیغی زد که نزدیک بود اتش نشانی بیاد بعدش همچین خودشو کشید جلو که سرش خورد تو تخت منم کلی بهش خندیدم میخواست بلند بشه بره که به زور نگرش داشتم بازم از جلو گذاشتم لای پاش خیلی یواش کیرمو میکشیدم روی کسش دیگه اخخخخخ اوخخخخخ میکرد پستنشو کردم تو دهنم یه مک محکم زدم جیغ زد تند تند کسشو مالید به کیرم یهو دیدم کیرم خیلی راحت لای پاش میره میاد نگاه کردم دیدم بله ابش اومده باز گفتم اونوری شو بزارم لای لمبه هات گفت نه میکنی توش گفتم نمیکنم زود اونوری شو تا اونوری گذاشتم لای پاش تند تند لای پایی میزدم دستمو از زیر تنش رد کردم چوچولشو گرفتم به مالیدن باز بدنش لرزید کیرمم از عقب میکشیدم روی کسش که باز ارضا شد دیگه خسته شده بودم خودمم نمیدونم چرا ابم نمیاد 45 دقیقه داشتم کمر میزدم دیگه محکم تلمبه میزدم جوری که صدای شکم من که میخورد به کونش بلند شده بود گفت بلند شو اگه عرضه داشتی تاحالا ابت اومده بود گفتم خب اینطوری حال نمیکنم دیگه داشت ابم میومد منم زود کیرمو از لای پاش دراوردم لای باستنشو باز کردم یکم کیرمو مالیدم ابم اومد ریختم لای کونش تا وسط های کمرش رفت خیلی ابم زیاد شده بود گفتم تکون نخور رفتم دسمال اوردم ابمو پاک کردم گفت دستمالو بزار برو بیرون منم رفتم بیرون داشتم لباس میپوشیدم که اومد وقتی نگاش کردم داشت میخندید مثل اینکه از سکسش راضی بود دیگه رفتیم بیرون باز با موتور کلی گشتیم بعد گفت یه چیزی بگم گفتم بگو گفت چیکار کرده بودی اینقدر کمرت سفت شده بود منم الکی گفتم من مثل بچه جلقی های پارک نیستم کم جلق میزنم واسه همین کمرم سفته خودمم تعجب کرده بودم اخه 45 دقیقه داشتم میکردمش .
بعدشم سر اینکه با دوستام خیلی گرم میگرفت باهاش دعوا کردم که رفتارشو عوش کنه (راستی شکوه دوستشو میگم گوشیش با اسکیتشو با کلی از وسایلشو دزدیده بود نمیدونم چرا )اونم گفت من همینطوری هستم اگه نمیخوای بگو منم گفتم باید رفتارتو عوض کنی دوست ندارم با دوستام لاس بزنی دیگه ندیدمش تا الان که یه هفته میشه خبری ازش نیست چند جایی که رفته بودیم واسه اینکه اسکیتشو بزاره بریم بگردیم رفتم (میگفت خونه دوستمه ) دیدم همش خوابگاه دخترونه بوده نمیدونم از کجا باید پیداش کنم .
مرسی از اینکنه داستانمو خوندین
کامل نوشتم که نگین دروغ میگه .و این بود اولین سکس محمد و باران

نوشته: KILL BOY

اين داستان نيست يه واقعيته.
من در حال حاضر 24 سال سن دارم و متاهل.
17‏ ساله بودم با يه دختر كه از خودم 2 سال كوجيكتر بود آشنا شدم اوايل دوستيمون الهام حتي به من دستم نمي داد! ميكفت من با هيچ پسري دست نميدم ما يه چند وقت همينجوري با هم دوست معمولي بوديم تا اينكه اونا از محل ما اسباب كشي كردن رفتن محل ديكه اي،(من اون زمان از بدن سكسي و اندام سكسي سر در نمي اوردم.)
موقعي كه از هم جدا شديم هر چند وقت يكبار بهم زنك يا اس ميداد رابطمون خيلي كم شده بود. كم بيش ميومد كه همديكر رو ببينيم تا اينكه من خدمت رفتم و ورق بركشت بعد آموزشي كوشي رو كه روشن كردم بعد جند روز ز زد كفت ميخوام بيام ببينمت منم قبول كردم ساعت 6 غروب باييز بود كه من سر كوجه با دوستام مشغول حرف زدن بودم كه اومد. فك دوستام جسبيد زمين وقتي ديدنش ) باورم نميشد الهام باشه. باور كنيد خيلي تعقير كرده بود و تيبش به كلي از حالت بجه كونه در اومده بود. سلام عليك كرديم و رفتيم داخل بارك محلمون كه ديكه شب شده بود.(تاريك ترين جاي بارك نشستيم) اصن يادم نمياد بهم جي كفتيم ولي بعد جند دقيقه كه كذشت بهش كفتم الهام بهم لب ميدي؟ قبول كرد. توله سك طوري لبم رو ميخورد داشتم از شق درد ميمردم.لباي خيلي شل و بزركي داشت يه لحظه ديدم خمار شده داره شل ميشه كه بيفته دستم رو كرفتم رو كمرش تا نيفته. جند دقيقه رويايي همين جوري كذشت،خواهرش ز زد به كوشيش كه بيا ديره. با ماشين دوستم رسونديمش،داخل ماشين من با الهام عقب نشستم. من كه داشتم از شهوت ميمردم در كوشش كفتم الهام كيرم رو ميندازم بيرون از شلوارم برام كف دستي بزن، قبول كرد. همين جور كه با هم لب بازي مي كرديم دستشم روي كيرم بازي ميداد.داشتم ديوونه ميشدم آخه اولين بار بود كه يه دختر داشت من رو ارضا مي كرد،نامسب انقدر حرفه اي شده بود كه باور نميشد همون دختر باشه، آبم اومد و ريخته شد رو شلوارم و دستش، كثيف كاري رو با دستمال كاغدي باك كرديم، تو جند روزه مرخصي فقط يه بار همديكر ديديم،من تقسيم شدم و داخل كرج خدمت كردم( ديكه جاش رو نمي كم جون الهام با خيلي بسرا رابطه داشته شايد شناسايي بشه)
هر از جند كاهي با هم در تماس بوديم و هر جقدر اصرار ميكردم سر قرار نمي اومد اون با خيلي از بسرا رابطه داشت حتي بهم ميكفت جند بار جند نفري جند تا بسر باهاش سكس كرده بودن از جلو و عقب! اينا رو كه ميشنيدم كيرم راست ميشد و شهوتي ميشدم و به يادش كف دستي مي زدم، تا اين كه يه بار از شانس خوبم خونمون خالي بود از يكان خدمتيم مرخصي كرفتم با هزار تا خايه مالي تونستم راضيش كنم بيارم،(الان بسرا بيش خودشون ميكن تو جه قدر كس ليسي،اما باور كنيد به قدري خوشكل و اندامي بود كه نمي تونستم ازش بكذرم)
قرار رو براي خونه كذاشتيم و قبول كرد بياد،وقتي اومد داخل خونه اصن بهش فرصت ندادم جسبوندمش به ديوار حال لب بازي رو شروع كرديم دستام رو هم كذاشتم رو باسنش نه نرم بود نه سفت كسكش صاحب رو انكار بدنش رو تراشيده بودن. دو سه دقيقه اي سربا يه كم حال كرديم بعد بردمش رو تخت خواب اتاقم مانتو كوتاهش در اوردم يه تاب با شلوار جين توسي بوشيده بود به قدري جذاب شده بود كه فقط جند دقيقه روش دراز كشيدم و لباش رو خوردم بعد جند لحظه همه لباساش رو در آوردم خودمم لخت شدم از همون اول بهش كفتم بركرد قنبل كن،من فقط يه سر كيرم با تف خيس كردم و فرستادم داخل سوراخ كونش نه آخي نه دردي خودمم شك كردم كه شايد رفته باشه كيرم تو كسش از برسيدم كفت عقبه، بيش خودم كفتم مادر هرزتو كاييدم دختر انقدر حشري! يه كم تلمبه زدم دستمم رو كسش بود هر كاري كردم كه يه كم بيشتر بكنمش،لذت ديكه اجازه نداد و آبم رو با فشار ريختم تو كونش،بركشت و جند دقيقه بيش هم دراز كشيديم و حرف زديم، من كه ديكه كيرم خوابيده بود و شهوتي نبودم بهش كفتم باشو خودتو جمع و جور كن، بيش خودم كفتم اين اكه بره معلوم نيست ديكه كي بتونه بياد من مي مونم دوباره تو كف ، وقتي داشت لباساش رو مي بوشيد، هلش دادم رو تخت بهم كفت جته وحشي و من وحشي تر شدم از دفعه اول بدتر شهوتي شدم كفتم ميخوام دوباره بكنمت و اون حشري تر از اين حرفا بود كه قبول نكنه خوابيدم رو تخت و كفتم اين دفعه تو بيا بخواب روم(همون مدل معروفي كه تو فيلم سكسي ها)كيرم رو انداختم داخل كونش و خودش هم تكون ميداد تا زودتر آبم بياد. بعد از جند لحظه در كوشم كفت بكن تو كسم من كه اون زمان تجربه اي نداشتم و مي ترسيدم با هزار ترس كردم تو كسش، واقعا شهوتي شده بود و داشت من رو ليس ميزد بهم كفت تو رو خدا نريز،بكن بكن بكن،من كه با شنيدن اين حرفا فوق شهوت شده بودم نتونستم طاقت بيارم ريختم داخل كسش! با جند لحظه فقط دوره كوشم رو مي خورد و خيس ميكرد(واقعا شهوتي بود) من كه آبم رو ريخته بودم جلو مي ترسيدم فكر مي كردم حامله بشه،حتي تا جند وقتم به شوخي بهم مي كفت بريود نميشم،بعد اون قضييه جند بار باهم سكس داشتيم به طور خاصي لذت بخش! بعد يه احمق شهوتي بيدا شد باهاش نامزد كرد و منم ازدواج كردم و دست به خايه در خدمت شما هستم!
اين داستان نبود فحشم نديد اكرم داديد به عمه بديد،ناموس بازي نكنيد!

نوشته: ر.ع

سلام خدمت دوستان شهوانی این داستانی میخوام بنویسم برمیگرده به چند هفته قبل من اسمم وحید 22 سالمه قدم حدود 180 یا شایدم بیشتر من پسریم که کمبود سکس نداشتم ولی سکس کامل نبوده یا از عقب بوده (با دختر هااا) یا در حد مالیدن وبوس و این داستان خیلی برام غیره منتظره و خوش بود اصلا هم اهل جق نیستم خیلی کم که بخوام دروغو کس بگم خواستم یه حالی بهتون بدم از قضیه دور نشیم.
یه شب مثل همیشه که به اتفاق دوستان تو محله کس چرخ میزدیم و حرف ساعت حول و حوش 1 نصفه شب بود من خداییش حالم اون شب اصلا خوب نبود دپرس بودم به خاطر جریاناتی آقا ما یه گوشه همیشگی داشتیم رفتیم که بشینیم اونجا نشستیمو حدودا 4 یا 5 نفر بودیم که هممون هم سیگاری البته من زیاد نمیکشم بعد یه 10 دیقه که گذشت یهو یه دختر حدودا 23 یا یکم بیشتر با یه مانتو آبی یه ساپورت مشکی و یه کوله از تو کوچه رو به پایین با عجله اضطراب رد شد منم به دوستام گفتم که این کیه گفتن نمیشناسیم و حرفمون تموم نشده بود چند تا پسر که تقریبا می شناختمشون پشت سر دختره راه افتادن بعد اونا که رفتن دوستم بهم گفت وحید پاشو بریم دنبالشون غلط نکنم اینا یه کاری میخوان بکنن منم گفتم باشه منم که مثل همیشه مسلح بودم یه قمه محض اطمینان پیشمه دیگه دعواس و هزار بدبختی ولی زیاد اهل شر نیستم مگه اینکه پیش بیاد ما پشت سر (منو دوستم که اسمش فرزاد) پسرای دیگه راه افتادیم از تو کوچه رسیدیم رو خیابون اصلی یدفه یکی از اون پسرا برگشت به من گفت : داداش کجا؟ منم گفنتم دارم میرم اون پایین خونمون تو میخوای نذاری برم؟؟
گفت :نه فقط دنبال اون دختره نباشین که بد میبینین!! منم گفتم مثلا اگه بخوام برم کدومتون میخواین جلومو بگیرین که دیدم سه تا شون اومدن جلو واسه منو دوستم تا قمه رو در آوردم سه تاشون سرجاشون میخکوب شدن که گفتن داداش با حرف هم حله منم که تقریبا راضی شده بودم قمه گذاشتم کنارو با دوستم رفتیم پیش خونه خودمون پیش خونه ما که چند تا زمین خالی هست به زمین خالی ها هم نوری نمیخوره دیدم یکی تو تاریکی صدای گریه میاد...
اون پسرای دیگه که دنبال دختره بودن خیلی ازمون دور شده بودن فک کنم گمش کردن منم رفتم تو زمین خای یکم دقت کردم دیدم دخترس رفتم جلو رو زمین نشسته بود گفتم سلام و علیک تو هم حتما یکی از اون لاشیایی بهش گفتم کی رو میگی من الان تورو دیدم و پیش خونه ما اینو که گفتم یکم آروم شد گفتم اینجا چیکار میکنی چرا این وقت شب این بیرون گفت برو گم شو نبینمت میخوام تنها باشم یهو از جاش بلند شد به دوستم گفتم بذار بره ولش کن اندازه 100 متری دور شد دوستم گفت گناه داره ولش کنیم منم یه خنده از رو تخصی به دوستم کردم یعنی آره دادا پایم رفتیم نزدیکش داشت با گوشیش حرف میزد میگفت جون مادرتون ول کنین(با ما نبود با مخاطب گوشیش بود) دیگه بسه واسم شر درس نکنین میرم یه جا میکپم و قط کرد منم گفتم چرا بکپی اگه بخوای با خیال راحت بیا میریم خونه ما واسه خودت راحت بگیر بخواب اول یکم من من کرد و گفت آخه دنبالمن الان زنگ زدن بهم 6 یا 7 تا موتور سوار دنبالمن گیرم بیان یه بلایی سرم میارم منم گفتم اگه میخوای بلایی سرت نیاد بیا خونه من گفت که خونه خالیه امن شر نشه واسه تو یا من گفتم خیالت تخت تخت سرش رو به علامت رضایت تکون دادو منم رفتم اونور کوچه در خونمون رو باز کردم خونه ما دو طبقست یه طبقش که کلا خالیه من اونجام یکیش که هممون اونجاییم با هزارتا ترس زنگ زدم به دوستم به آرومی بیان تو ساعتو نگا کردم دیدم ساعت 2.30 شب فرزادو دختره اومدن تو پشت سرشون درو قفل کردمو بردمشون تو اتاق گفتم راحت بشین خیالت تخت هیشکی نیست منم رفتم از تو آشپس خونه از تو یخچال که واسه روز مبادا چیز میز توش میذاریم یکم شربت درست کردم و بردم تو اتاق یکم شربت خوردیم به دختره گفتم راحت باشه روسریشو در آورد وقتی قشنگ نگاش کرد خیلی دختر خشکلی بود انصافا دلم به حالش سوخت یکم نگاش کردم یه خنده ای کرد. فرزاد دوستم ازش معلوم دیگه حسابی شق کرده فرزاد صدام زد بیا کارت دارم گفت که وحید میخوای چیکار کنی زود باش یکاری کن بکنیمش دیگه گفتم فرزاد جان وایسا الان حلش میکنم عجله نکن دوباره رفتم از تو اتاق بغلی چند تا بالشت آوردم دادم به دختره و فرزاد دوستم گفتم راحت باشن رفتم پارچ و بردم آشپس خونه و اومدم فرزاد به دختره نزدیک شده دختره هم یکم ترسده بود یه زیر چشمی به فرزاد گفتم برو انور خرابش نکن الان اوکی میکنم منم رفتم پیش دختره پیشش نشستم یه متری از هم فاصله داشتیم ازش سوال کردم وگفتم بچه کجایی و چرا اومدی ؟ اونم گفت اسمش ساناز و 23 سال ازشهر بوقققق که بخاط مسائل امنتی نمیتونم بگم گفت که پدر و برادراش معتادن و مادرش هم دو سال مرده خلاصه حاجی سرتون رو درد نیارم کلی از این حرفا وسط حرفاش گریش گرفته بود گفت به من که اشکال نداره سرمو بذارم رو پاهات گفتم عزیزم راحت باش یه نگاه به فرزاد کردمو فرزاد هم کف بر شده بود بدبخت آقا ما هم کم کم دستمو بردم تو موهاش نازش کردمو اشکاشو با یه دستمال پاک کردم و یه لبخند زدو به صورتش نزدیک شدم و لبش رو گذاشت رو لبام به فرزاد گفتم بره بیرون تا که من کارم تموم بشه کم کم مانتوشو از دکمه تقه ها بود باز کردم وازرو ساپورتش دس کشیدم رو کسش یه آهی کشید چشاشو بست تاپشو در آوردم سینه های معمولی داشت زیاد بزرگ نبود ولی خوب بود بدنش هم زیاد لاغر نبود متوسط بود یکم دیگه لب گرفتیم اومدم پایین گردنشو خوردم هی میگفت جوووووووووووووووونم بخور آخخخخخخ منم بد جور شق کردم اومدم پایینتر سوتینشو باز کردم نوک سینشو لیس زدم بهم گفت که تا میتونم گاز بگیرم منم نوک سینشو گاز گرفتم یه آخخخخخخ بلند از سر شهوت گفت انقد سینه هاشو خوردم که قرمزو کبود شد رفتم سراغ کسش از رو ساپورتش با دست مالیدم دیگه چشاشو از شهوت بسته بود ساپورتش رو از پاش در آوردم شرت پاش نبود چی میدیدم یه کس سفید با چوچوله صورتی منم با زبون رفتم سراغ کسش انقد با چوچولش بازی کردم خوردم که حسابی کسش باد کردو قرمز شد منم کامل لخت شدمو شرتمو در آوردم خوابیدم اونم کیرمو گرفت یکم لیس زد و یکم با دست مالید راستی اندازه کیرم 18 سانته زیاد هم کلفت نیست کیرمو گرفت تا ته کرد تو حلقش خیلی باهال ساک میزد مثل این پورن استارها کله کیرم میخورد به حلقش بلندش کردم گفتم بسه میخوام از پشت بکنم گفت که چرا از پشت از جلو هم میتونی منم یه بار دیگه گفتم کیرمو خیس کنه اون به پشت خوابیدو منم افتادم روش کیرم گذاشتم دم سوراخ قرمز کسش یکم با کسش بازی کردم داشت از شهوت میترکید سرش رو کردم تو گفت جوووون داغه سوختم اینبار تا ته کردم تو کسش افتادم روش تلمبه میزدم همزمان سینه هاش رو میخوردم و تلمبه میزدم دیگه بیهوش شده بود از تو کسش کشیدم بیرون گفتم میخوام از پشت بکنم دمرو خوابوندمش زمین یه بالشت گذاشتم زیر شکمش کونش قشنگ قلمبه شده بود یکم تف زدم سر کیرم گذاشتم رو سوراخ کونش یکم هلش دادم نصفش بدون هیچ دردسری رفت یکم دیگه فشار دادم تا ته کردم توش گفت جووونم عزیزم جرمممممممم بده کونمو جر بده منم تلمبه میزدم از پشت موی سرشو گرفتم بهش میگفتم تو جنده ی خودمی کونتو میخواممممممم جنده، من که خیس عرق بودم تلمبه میزدم یه بار میزاشتم تو کسش یبار یبار تو کونش نزدیک یه ربع بیست دیقه بعد میخواست آبم بیاد کشیدم بیرون گفت که کیرمو میخوره دوباره به حالت پورنی من ایستادمو برام ساک میزد بعد دو دیقه آبم اومدو همشو نوش جان کرد ولو افتادیم رو هم دیدم فرزاد از پشت در میگه تموم نشد بیام تو با بیحالی گفتم بیا اومد تو اتاق منو دید گفت بابا چیکار کردی اونم فورا لخت شد و افتاد به جون ساناز جنده اول نمیذاشت میگفت بیحالم منم پا در میونی کردم گذاشت که بکنه منم رفتم تا wcبعد ده دیقه اومدم دیدم فرزاد هم بیحال افتاده روش گفتم چی شد فرزاد به این زودی گفت داداش همه که مثل تو نیستن ساناز هم یه خنده ای کردو گفت فقط خودت منم دوباره رفتم پیشش و از نو کس و کونش رو حال دادم تا صب 10 بار با فرزاد خودمون رو روش خالی کردیم فرداش ساعت 9 یا 10 صب بود بیدار شدم دیدم فرزاد خوابیده و دیدم ساناز نیست و منم رفتم اینور و انور رو نگا کردم دیدم دستشوئیه اومد بیرون یه بوسش کردم خودمونو جمو جور کردیم درو با بدبختی و آروم باز کردم زدیم بیرون شماره ساناز رو ازش گرفتم و با فرزاد نفری 20 تومن بهش پول دادیم خداییش واسه سکس تا حالا پول خرج نکردم ولی دختر بیچاره ای بود دلم به حالش سوخت بهش گفتم هر وقت خواست هم جا هم کیر خواست بهم زنگ بزنه یه ماچ از لبم کردو گفت باشه یه خنده کردو رفت بعد این جریان یکی دو بار دیگه بردیمش به اتفاق دوستان خواستین اونم مینویسم اگه خوشتون اومد دوستون دارم من اولین بار داستان مینویسم نظر یادتون نره............

نوشته:‌ آرمان

همزمانسازی محتوا