دوست دختر

کلافه بودم. یه چند روزی بود که همچین حسی داشتم. حوصله هیچ کاری رو نداشتم. ماشین رو برداشتم و از خونه زدم بیرون. بدون هدف تو خیابونا چرخ میزدم. شهر برام شبیه شهر مرده ها بود. گرمای شدید هوا باعث شده بود که خیابونا خلوت بشن. سرعتم کم بود و به دوردست خیره شده بودم. چون شهر برام چیز جالبی نداشت. اما انگار...! آره.... انگار شهر حرفمو شنیده بود و میخواست یه هدیه بهم بده. یه پرنسس ناز کنار خیابون وایستاده بود و منتظر ماشین بود. یه مانتوی سفید تنش بود. مانتو زیبایی اندامش رو به خوبی نشون میداد. شلوار سفیدش هم خبر می داد از سر درون.حتی رنگ موهاش هم تم سفید داشت. به نظر نمیومد که روسپی باشه. به دلم نشست. نمیخواستم کاری کنم که از دستش بدم. می خواستم هر جور شده سوار ماشین بشه تا بتونم بهش شماره بدم. نزدیک تر شدم. به نظر 29-30 ساله می رسید. همسن و سال خودم بود. قدش حدودا 175 بود. البته با کفش پاشنه بلند. صورتی زیبا با آرایشی نسبتا زیاد.
به سبک راننده تاکسی ها بوق زدم و با دستم به مستقیم اشاره کردم. حرکتی نکرد. وقتی جلوی پاش رسیدم زیر چشمی یه نگاه کرد و انگار که از گرمای هوا کلافه شده باشه با شک و تردید گفت: "انقلاب؟"
با سر جواب مثبت دادم و اونم نشست جلو. هنوز در رو نبسته بود که در عقب باز شد. ای تو روحت! تو از کجا پیدات شد؟ یه زن دیگه وقتی که متوجه شده بود مسیر من انقلابه اونم سوار ماشین شد. خواستم مانع سوار شدنش بشم. اما این کار امکان داشت باعث بشه که پرنسس هم پیاده بشه. به اقبال بدم فحشی نثار کردم و راه افتادم. نمیدونستم چیکار کنم. به قدری پرنسس من رو مجذوب خودش کرده بود که می خواستم هر جور که هست بهش شمارم رو بدم. من معمولا خوش تیپ بیرون میام. قدم 184 اما به نظر خودم خیلی جذاب نیستم. برای همین همه تلاشم رو میکنم تا برای جبران این نقص! خوش پوش باشم.
با مزخرف ترین جمله ممکن سر حرف رو باز کردم:"هوا خیلی گرم شده."
پرنسس هم که انگار منتظر همچین جمله ای باشه در حالی که با شالش داشت خودش رو باد میزد گفت:"آره، خیلی. منم نزدیک 5 دقیقه است زیر آفتاب شدید منتظر تاکسیم. دستتون درد نکنه."
تو همین لحظه مراسم جشن و سرور عروسی در کون من برگزار شد! بهترین بازخورد ممکن رو گرفته بودم. برای این که جلوی خانوم، دست و دلباز جلوه کنم، کولر ماشین رو روشن کردم و شیشه ها رو دادم بالا.(روشن کردن کولر تو شهر، اونم تو ماشین 405 کم از خرید انگشتر برلیان نداره!) دیگه کم کم داشتیم میرسیدیم. پشت چراغ قرمز وایستاده بودم که سریع تو یه تیکه کاغذ شمارم رو نوشتم و تو دستم نگه داشتم. اول مزاحم خانم کرایه ش رو حساب کرد. وقتی پرنسس کرایه اش رو حساب کرد، من کاغذ رو گذاشتم روی باقی پولش و پول رو بهش دادم. قلبم داشت تند تند میزد. ضربان قلبم رفته بود بالا. برای همین سریع سرم رو گرفتم سمت چپ و به خیابون خیره شدم. نمی دونستم چه ریکشنی میخواد نشون بده. امکان داشت جریان شدید فحش رو به سمت من سرازیر کنه. اما هیچ اتفاقی نیفتاد و پرنسس پیاده شد. اما مزاحم خانوم در حال جمع و جور کردن خودش بود. دوست داشتم خرخره اش رو بجوم. بالاخره رضایت دادند و از ماشین پیاده شدند. من هم سر خر عزیز رو کج کردم و به سمت خونه رفتم. عین این دیوونه ها زل زده بودم به گوشیم. منتظر تلفن پرنسس بودم. اما اون شب خبری نشد.
فردا ظهر سر کارم بودم که تلفنم زنگ خورد. شماره نا آشنا. با خودم گفتم حتما پرنسسه. گوشی رو برداشتم:"بله؟"
-"سلام. آتیلا؟"
-بله بفرمایید
- من همونیم که دیروز بهم شماره دادید.
وای خداااااااای من، یعنی من بیدارم؟ زیباترین زنی که به زندگیم دیدم پاسخ من رو داده بود.
- خوبی پرنسس؟
- پرنسس؟
- آره. دوست دارم پرنسس صدات کنم.
- اما من فرشته ام
- فرشته هم هستی
- آره که هستم
نزدیک 1 ساعت با هم حرف زدیم. خیلی دختر با شخصیتی بود. اسمش فرشته بود. 32 ساله، عکاس. تنها زندگی می کرد. 2 سالی بود که از همسرش جدا شده بود.
رابطه ما نزدیک 2 هفته تلفنی ادامه داشت.خیلی زیاد با هم صمیمی شده بودیم. با این که برای دیدار مجدد بی قرار بودم اما می ترسیدم که تند رفتن من باعث از دست دادنش بشم. شخصیت و کردار فرشته خیلی بیشتر از ظاهرش من رو جذب خودش کرده بود. بالاخره تصمیم گرفتم که ازش بخوام که دوباره همدیگرو ببینیم.
- فرشته میخوام ببینمت. اجازه هست؟
- نمیدونم. میترسم
- چرا؟ مگه می خوام بخورمت؟
- نه نه. موضوع اصلا این نیست.
- پس بهونه نیار
- باشه. مثل این که چاره ی دیگه ای نیست.
- کافه رومنس خوبه بریم؟
- نه. بیا خونه. خونه راحت تریم
باورم نمی شد. درخواست دیدار اونم تو خونشون! کمی شوکه شده بودم. قبول کردم. قرار شد جمعه ساعت 10 صبح برم منزل فرشته خانم.
جمعه صبح یه لباس شیک رسمی پوشیدم. یه شاخه گل رز خریدم رفتم دم در خونشون. زنگ آپارتمانش رو زدم و در رو باز کرد. از پله بالا رفتم قبل از این که در بزنم در باز شد. احتمالا پشت در بود. ضربان قلبم تند شده بود. خیلی وقت بود که منتظر چنین لحظه ای بودم. در رو که کامل باز کردم دیدم یه فرشته واقعی با موهای مشکی و چشمای ناز سیاه داره با لبخند نگام می کنه. یه چهره معصوم زیبا. قدی حدود 160 و هیکلی کاملا سکسی. اما ... اما این پرنسس نبود. پرنسس خیلی با این فرق داشت. فرشته زیبا بود، اما پرنسس نبود. شوکه شده بودم. فرشته در رو آروم بست و با لبخند داشت نگام می کرد.
- تو؟... تو اون دختره نیستی که ... تو ... تو کیی؟
- آره. من که گفتم پرنسس نیستم. یادت نیست. همون روزی که بهت زنگ زدم گفتم. من فرشته ام.
- اما تو شماره منو از کجا آوردی؟ پرنسس رو از کجا میشناسی؟
- من همون دختریم که اون روز پشت نشسته بود. وقتی سوار ماشینت شدم از تیپت و نوع رفتارت خوشم اومد. به دلم نشستی. اما تو به اون دختره که جلو نشسته بود شماره دادی. وقتی روت رو کردی اون ور دختره با عصبانیت شماره رو پرت کرد عقب و رفت. من شماره رو برداشتم و اومدم بیرون. نمی خواستم زنگ بزنم. احساس می کردم که با این کارم خودم رو خوار میکنم. اما واقعا ازت خوشم اومده بود. با کلی کلنجار رفتن با خودم بالاخره راضی شدم که زنگ بزنم.. اما همون اول بهت راستش رو گفتم. گفتی پرنسس. گفتم حتما لقبیه که به اون دختره دادی. گفتم نه، نیستم، فرشته ام. من راستش رو گفتم خودت نفهمیدی.

من هنوز تو شوک بودم. نمیدونستم چی بگم. حس بدی نداشتم. چون فرشته رو دوست داشتم. دختر خوبی بود. مهربون بود. صاف و ساده بود. اما دچار دوگانگی احساسی شده بودم. سرش رو انداخت پایین و در رو نیمه باز کرد و گفت:"اگه ناراحتت کردم، اگه اونی که می خواستی رو ندیدی، میتونی بری. من مجبورت نکردم و نمیکنم. اگر فکر میکنی با احساساتت بازی شده، عذر میخوام." اشک از چشای خوشگلش جاری شده بود.
کم کم خودم رو پیدا کرده بودم. در رو آروم بستم و دستم رو گذاشتم زیر چونه اش و سرش رو آوردم بالا. حالا دیگه لبخند رو لبام بود. اشکاش رو پاک کردم و گفتم:"من الان همونی رو که می خواستم ببینم رو دارم می بینم. تو واقعا فرشته ای دختر. راست گفته بودی"
گل از گلش شکفت. یهو پرید و محکم بغلم کرد. "آتیلا خیلی دوست دارم." من که انتظار همچین کاری رو ازش نداشتم، کمی طول کشید تا به خودم بیام و منم تو بغلم بگیرمش. وقتی بهم گفت دوست دارم، کمی رفتم تو فکر. به این جمله فکر نکرده بودم. منم دوسش داشتم؟ آیا میتونم تو این مدت کم در حالی که اولین بار بود که میدیمش بهش این جمله رو بگم؟ گرمای تنش قدرت فکر کردن رو از من گرفته بود. آره... منم دوسش داشتم. آخه دوست داشتنی هم بود.
شاخه گلی که دستم بود رو بهش دادم و اونم من رو به داخل خونه دعوت کرد. نشستیم کنار هم. نگاهامون تو هم قفل شده بود. هر دومون لبخند به صورت داشتیم. دستش رو دور تنم انداخت و سرش رو گذاشت رو سینه ام. نوع رفتارمون به گونه ای بود که انگار سال هاست عاشق همدیگه ایم.
پا شد و رفت تا وسایل پذیرایی رو بیاره. وقتی اومد نشست روبروم پرسیدم:
- فرشته، چرا به من اعتماد کردی و من و خونت دعوت کردی؟ نترسیدی آدم ناتویی باشم و یه بلایی سرت بیارم؟
- نه. من آدمارو خوب میشناسم. نوع رفتارت تو روز اول با خانوما، نوع صحبت کردنت، اعتقاداتت، علایقت، احتمال این که آدم بدی باشی رو تو ذهن من منتفی کرده.
- ولی شاید نقش بازی کرده باشم
- فرق بازی رو از واقعیت می تونم تشخیص بدم.

کلی حرف زدیم تا موقع نهار. بعد از صرف یه نهار مجلل پرسید:"رابطت با مشروب چطوریه؟"
- رابطه ای گرم و صمیمیی داریم!

رفت و با دو پیک شراب فرانسوی برگشت. به سلامتی هم مشروب رو زدیم بالا.
فرشته دو سال بود که از شوهرش جدا شده بود. دلیلش رو نگفت و من هم نپرسیدم. به من ربطی نداشت. برای اولین بار تو طول اون روز یه نگاه دقیق بهش کردم. واقعا زیبا بود. چشم و ابروی مشکی داشت و موهایی که تا روی سینش پایین اومده بود. سینه های خیلی خوش فرمی داشت. لباسی که پوشیده بود فقط سفیدی بالای سینش رو نشون میداد. روناش عالی بودن. کاملا متناسب با قدش. و نقطه عطف اندام زیباش، باسنش بود. شلوار پارچه ای و تنگی که پوشیده بود، این زیبایی رو به نحو احسن نمایانگر می کرد.
سر هر دومون داغ شده بود. این داغی دست به دست داغی احساساتمون داده بود و همدیگرو با ذره ذره تنمون جذب می کردیم. پا شدم رفتم نشستم پیشش. دستم رو انداختم دور کمرش و تو چشاش نگاه کردم:"فرشته، منم دوست دارم."
این جمله رو که گفتم ناخودآگاه سرهای هردومون به سمت هم رفت. چشم هام رو بسته بودم. سرم به آرومی در حال حرکت به سمت جلو بود. وقتی لبامون به هم رسید، کمی مکث کردیم و بعد به شدت تو هم قفل شدن. شیرین ترین طعمی بود که تو زندگیم چشیده بودم. فوق العاده بود. خیلی بیشتر از این که زبون هم رو بخورین، لبای هم رو می خوردیم. یه گاز کوچولو از لب پایینم گرفت که باعث شد کیرم راست بشه. شهوانی ترین دردی بود که تو عمرم حس کرده بودم. شروع کردم به بوسیدن گونه های زیباش. بعد سراغ چونه اش رفتم. گونه و چونه اش شبیه اندام مجسمه ای بودن که به طرز ماهرانه ای تراشیده شده بودن. بی نهایت زیبا و خوش فرم.فرشته هم چشماش رو بسته بود و خودش رو در اختیار من گذاشته بود. کمی به سمت پایین رفتم. شروع کردم به خوردن گردنش. وقتی زبونم رو به گردنش زدم، چنان آهی کشید که هر وقت به یاد اون صدا میفتم، همه اندام تنم فرشته رو صدا میکنن. با دستم از روی لباسش سینه اش رو می مالیدم. حس فوق العاده ای بود. دستم رو از زیر لباسش برم سمت سینش و از زیر سوتینش انگشتام رو به نوک سینش رسوندم. سفت شده بود. یه نوک سفت وسط یه سینه نرم و خوش فرم.
خودش پیرهنش رو درآورد و من هم سوتینش رو باز کردم. خدای من... چی میدیدم. چقدر زیبا. دو تا سینه گرد و سفید. فرشته داشت با لبخند ریکشن من رو میدید. تصور کنید کسی که تو یه بیابون 2 روز آّ نخورده باشه وقتی به مشک آب می رسه چیکار میکنه، من هم دقیقا با سینه های فرشته همون کار رو می کردم. تا جایی که جا داشت تو دهنم فرو برده بودم و با زبونم با نوکش بازی می کردم. با دستم هم اون یکی سینشو نوازش می کردم. فرشته واقعا حشری شده بود. صداش من رو به شدت تحریک می کرد. وقتی سرم رو بالا آوردم، یه نگاه به کیرم انداخت که از زیر شلوار حسابی شق شده بود. اول پیرهنم رو درآود و بعد هم زیپ و دکمه شلوارم رو باز کرد و با کمک من شلوارم رو کشید پایین. نمای کیرم از زیر شورت دیوونش کرده بود. یه دست روش کشید. با خشونت تمام شورتم رو از پام درآورد. وقتی کیرم رو دید، با تعجب گفت:"وااای.... این چقدر بزرگه. چقدرم خوشگله.. محشره کیرت آتیلا". کیر من تقریبا 20 سانته. راست و خوش فرم. به نظرم تنها نقطه جذاب تنم همین کیرمه.
با دستش کیرم رو گرفت و گذاشت تو دهنش. واااااایییییی .... همه وجودم تو اون لحظه می خواست از کیرم بزنه بیرون. کارش عالی بود. دهنش انقدر گرم بود که احساس کردم تو کسش کرده کیرمو. لبای خوشگلش رو دور کیرم حلقه کرده بود و با زبونش نوک کیرم و نوازش می کرد. بعضی وقتا هم کیرم رو تا ته میبرد تو دهنش. چند دقیقه ای داشت میخورد کیرمو که احساس کردم اگر بیشتر ادامه بده ارضا میشم.
کیرم رو از دهنش بیرون کشیدم. به سمت شلوارش رفتم. روی مبل دراز کشیده بود. پاهاش رو داد بالا و من هم شلوار و شورتش رو با هم از پاش درآوردم. اون لحظه نمای کون و کس و رون فرشته تو ذهن من یه عکس شد. عکسی که هیچ وقت تار نشد. عکسی که هر وقت تو ذهنم میاد باعث میشه که راست کنم. پوست تنش سفید بود. بدون کوچکترین مو. نمای سوراخ کونش کنار کسش محشر بود. کسش مثل کس دخترای 18 ساله بود. انگار نه انگار که یک سال استفاده شده. با انگشتم لای کسش رو باز کردم. رنگ داخل کسش صورتی بود. یه صورتی ناز. وقتی انگشتم رو روی چوچولش کشیدم یه آه بلند کشید و پاهاش به دو طرف باز شد. انگار که نتونه اونارو بالا نگه داره.چشماش خمار شده بود. زبونم رو بردم سمت کسش. همین که زبونم رو به چوچولش زدم، جفت پاهاش رو دور سرم قفل کرد. زبونم رو از پایین به بالا می کشیدم و بعد لوله می کردم و داخل سوراخ می فرستادم. تا جایی که زبونم زور داشت، داشتم کسش رو میلیسیدم. کمرش رو از زمین بلند می کرد و کسش رو محکم به سرم می چسبوند. حرارت بین پاهاش فوق العاده بالا بود. فرشته روی زمین نبود. با دستاش دستای من رو محکم گرفته بود. کسش حسابی خیس بود. حرکت زبونم روی کسش حسابی صدا راه انداخته بود. زبونم رو محکم از پایین به بالا کشیدم. با این کار من فرشته کمرش رو 10 سانت از زمین بلند کرد و پاش رو هم محکم تر دور سرم قفل کرد. بعد یهو تنش لرزید. لرزش بدنش چند ثانیه ای ادامه داشت و بعد بدنش شل شد. به شدت نفس نفس می زد. پاش رو از دور سرم باز کرده بود. نگاش کردم. چشماش رو بسته بود. صورتش سرخ شده بود.
روش دراز کشیدم و لبش که از هم باز بود و نفس نفس میزد رو بوسیدم. اما فرشته هیچ عکس العملی نشون نمی داد. انرژیش تحلیل رفته بود. چند دقیقه ای روش دراز کشیده بودم و می بوسیدمش. موهاش رو ناز می کردم. کم کم حالش جا اومد.
با لبخندی از سر رضایت داشت منو نگاه می کرد. یه بوس گنده از لبم کرد و بهم گفت:"آتیلا کارت عالی بود."
حالا نوبت من بود. بدون این که چیزی بهش بگم، برش گردوندم. بلندترین نقطه ی کونش از پایین ترین نقطه ی باسنش 10 سانت فاصله داشت. اگر قرار بود بهترین بخش اندامش رو انتخاب کنم، قطعا کونش رو انتخاب می کردم.
کیرم رو از لای پاش گذاشتم سر کسش. همین که کیرم به کسش خورد، دوباره صداش در اومد. آروم بازی بازی می کردم و کمی تو فشار می دادم. کسش خیلی تنگ بود. 2 سال بود که هیچ کیری توش نرفته بود. یه کم عقب نشینی کردم و بعد با یه فشار تا ته کیرم رو فرو کردم به داخل. یه آهی از سر لذت و کمی هم همراه با درد کشید که می تونم بگم کیرم 1 سانت کلفت تر و دراز تر شد. خیلی تنگ و داغ بود. کیرم به بزرگترین حالت ممکن رسیده بود. یه کم تو نگه داشتم و بعد آروم شروع به عقب جلو کردن کردم. شکمم به کون خوشگلش برخورد می کرد و چون عرق کرده بودیم، صدا می داد. دستم رو دور تنش قفل رده بودم و سینه اش رو گرفته بودم تو دستم. صدای هر دومون اتاق رو پر کرده بود. این بار دیگه هیچ کدوممون رو زمین نبودیم. من داشتم با یه فرشته عشق بازی می کردم. بعد از چند دقیقه عقب جلو کردن، فرشته دوباره لرزید. برای بار دوم ارضا شد. ارضا شدن اون باعث شد تا من هم به ارضا نزدیک بشم. درست قبل از این که آبم بیاد، بیرون کشیدم و روی باسنش دراز کشیدم. کیرم لای باسنش بود و آبم با فشار بیرون اومد. فشار آبم به قدری بود که تا نزدیک گردنش پاشید. همه وجودم از کیرم بیرون زده بود. اون دقایقی که بعد از ارضا شدن روی فرشته دراز کشیده بودم، آروم ترین و قشنگ ترین لحظه های عمرم بود. انگار همه دغدغه های زندگیم فرار کرده بودن.احساس پرواز روی ابرهارو داشتم. واقعا فرشته زمینی نبود.

نوشته:‌ آتیلا

سلام دوستای عزیز، من داریوشم 21 سالمه ترم 6 دانشگاهم ، خاطره ای که می خوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به 19 سالگیم یعنی اسفند ماه سال 88 وقتی که ترم 2 دانشگاه بودم؛ ماجرای اولین رابطه ی شاید زیاد در مورد سکس نباشه اما بعد دو سال، مرور کردن لحظه لحظش برام شیرینه، خاطره ی من از آخرین روزی شروع شد که باید قبل عید می رفتم دانشگاه، اون روز تا ساعت 5 کلاس داشتم ، حوالی ساعت 4 بود که دوست دخترم شراره بهم اس ام اس دادو گفت ساعت 7:30 برم سر خیابونشون، به مادرش اینا گفته می خواد با دوسستش یه سری وسایل برای مدرسه بخره یه خبرم برام داره که اگه درست پیش بره از خوشحالی بال درمیارم، شراره اون موقع 17 ساله و سال سوم دبیرستان بود، تازه یک ماه بود دوست شده بودیمو به خاطر شرایط دخترای مدرسه ای که همتون می دونید دو سه بار بیشتر با هم بیرون نرفته بودیم تا قبل این جریانو بیشتر اس ام اسی حرف می زدیمو گاهی وقتا هم از سر شهوتو حس نیار زیاد تلفنی با هم سکسمونو تصور می کردیم، اون از حرفای من لذت می بردو من از آه کشیدنای پشت سر همش. برای من که اولین بار بود تجربه ی همچین رابطه ای رو داشتم این هوسای تندمون به هم نسبتا لذت بخش بود ... بگذریم اون روز که درست یادمه دوشنبه بودو فرداش چهار شنبه سوری ،خودمو با شوق رسوندم خونه و سریع لباسامو عوض کردمو رفتم سمت خیابونشون که چهار پنج تا خیابون بالا تر از ما بود. وقتی رسیدم پیشش هوا دیگه انقدرا روشن نبودو راحت می تونستیم بدون ترسش از این که کسی ببینش تا نزدیک خونشون قدم بزنیم ، شراره بهم گفت یکی از فامیلای پدرش فوت کرده (دقیقا الان یادم نمیاد کی رو گفت) باید فردا برن شهرستان، ولی شراره گفت که میخواد خودشو حسابی لوس کنه برا باباش تا بذاره اونو دو تا خواهراش که اون موقع یکیشون اول راهنمایی و یکیشون فکر کنم اول یا دوم دبستان بود بمونن خونه، چون می گفت اگه پدرو مادرش برن ساعت 11 امشب میرنو فردا تا 8 شب برمیگردن به خاطر همین احتمالش زیاده باباش اجازه بده که چون تازه تعطیل شدن بمونن خونه و نرن عزاداری دمه عید؛ منم که قند تو دلم آب شده بود کلی قربون صدقش رفتم که هرطور شده بمونه ... نزدیکای خونشون بودیمو که دست داد خداحافظی کنه منم دست دادم که اومد جلو گونمو برای اولین بار یه بوس شیرین کرد، منم که بهم چسبیده بود خم شدم طرفشو گونه ی راستشو بوسیدمو جدا شدیم ، شاید یه بوسه الان برای من یا خیلی از شما ها چیز ساده و پیش پا افتاده ای باشه اما اون شب خیلی بهم چسبید، شاید چون یه دفعه پیش اومد.
برگشتم خونه و تمام حواسم به گوشیم بود که کی اس ام اس میده و اون خبر خوشو میده :)؟ ، نیم ساعت نشده بود که رسیده بودمو خونه و اس ام اس داد بابام قبول کردو ما میمونیم، من که خیلی داشت خوشبحالم می شد گفتم: ولی خواهرات چی ؟ که گفت خواهرام حتی اگه بدترین دعواهام با هم بکنیم ، در مورد دوست پسرم چیزی به بابا، مامانم نمی گن ، بعد یکم دیگه حرف زدیم از اینکه چی دوست داری برات درست کنمو؟ چی بپوشمو براتو؟ این حرفا ، بعدم من رفتم حمومو اصلاحو شیو کردمو منتظر بودم ببینم کی پدرو مادرش میرن، ساعت حوالی 10:30 بود که زنگ زد از خونئو گفت رفتنو پا شو بیا اینجا، منم چون هم دو دل بودمو یکم می ترسیدم هم آخر شب بودو بهانه ای دستم نبود که یهو بخوام بگم باید برم، بهش گفتم نمی تونمو الان حتی دوشم نگرفتمو مهمون داریم، که شراره هم آخر گریش افتادو گفت: شب دوست داشتم تو بغلت بخوابم، خیلی بی شعوری که منو تنها میذاریو اصلا پشیمون شدمو اینجور حرفا، منم انقدر قربون صدقش رفتمو نازشو کشیدمو حرف کارایی که فردا می کنیمو بهش زدم که آروم شد.
صبح از شدت شوقو استرس ساعت 6 بیدار شدم، کلا حس عجیبی بود، از یه طرف حسابی دلم می خواست بمالونمش، از یه طرف می ترسیدم که اون چیزی باشه که برا بعضیا پیش میادو برم اونجائو نه تنها بهم چیزی نرسه، یه چیزیم ازم کم شه ، ولی به هر حال دلمو زدم به دریائو زنگ زدم به کارمند پدرمو گفتم من دارم می رم این آدرس، اگه تا تا دو سه ساعت دیگه خبری ازم نشد، پا شو با دو سه تا از کارگرا بیا اونجا (یه بار یکی از دوستام اینطوری کرده بود، می گفت اینطوری خیالم راحت بود) ؛ آماده شدم که ساعت 8 از خونه بزنم بیرون چون خونشون نزدیک بودو گفت بود 8:30 اونجا باشم که خواهراش خواب باشنو برم تو اتاقش، که زیاد باهاشون برخورد نداشته باشم.
وقتی رسیدم اونجا از در پارکینگشون که برام باز کرده بود رفتم تو ساختمونشونو، رفتم بالا، در خونشونو باز کرد، دیدم با یه شلوار جذب مشکیو پیرهن مشکی جذب، که یقش کاملا باز بودو خط سینشو سوتینشم کاملا معلوم بود ایستاد دم در ، موهاشو باز گذاشته بودو ریخته بود رو شونه هاشونو چون تازه موهاشو فر کرده بود، حسابی سکسی تر شده بود (راستی شراره قدش 164 بود، وزنشم اونطور که می گفت 54 بود، شونه های کشیده داشت، سینه هاش به نسبت سنش کاملا گرد بودو متناسبو با لباسی که پوشیده بود بیشتر خودشو نشون می داد ، اصلا شکم نداشتو بدن توپری داشتو طوری که برای سنش اندام نسبتا قشنگو خوش تراشی بود ، موهاش مشکیو بلند بود چشای مشکیو درشتی داشتو صورتشم گردو بامزه بودو پوسته سفیدو قشنگی داشت نمی خوام بگم فوق العاده بود ولی از نظر منو خیلیا دوست داشتنی بود ؛ در مورد خودم من قدم 175 ، وزنم 78 ، بدنم با اینکه بدنسازی نرفتم ولی هم بهم میگن توپرمو چهار شونه ؛ موهام مشکیو پر پشته ، چشام مشکیه ،چهرم معمولیه نه اساطیریه نه بد( ... بگذریم ، دست دادمو رفتم تو ولی نبوسیدم ، تو دلم یکم ناراحت شدم ، خواهراش تو حال جلو تلویزیون دراز کشیده بودن، من که اومدم بلند شدنو بهم سلام کردن.
رفتیم تو اتاقو درو بستیمو نشستیم لبه ی تختش، شروع کردیم حرف زدن، از هر دری حرف زدیم، منم کم کم خودم چسبوندم بهشو دست انداختم گردنشو همونطور که بازوشو نوازش می کردم بهش گفتم بذار ماساژت بدم، چون بهم قبلا گفته بود قرار ماساژ بره بعد تعطیل شدن مدرسش برای عید، ولی شروع کرد ناز کردن که بذار من ماساژت بدمو تو خسته ای ... منم قبول نکردمو بوسیدمشو کمکش کردم دراز بکشه، کنار تخت رو زانوهام نشستمو یه دستمو گذاشتم رو رون پاشو دسته دیگمو گذاشتم رو بازوشو آروم شروع کردم فشار دادنو نوازش کردن، بعد خم شدمو دلشو بوسیدم که یه دفعه خواهرش اومدو درو باز کرد، شراره هم نیم خیز شدو با عصبانیت گفت بله ؟ خواهرش گفت برامون فیلم بذار (از سر فضولی بود وگرنه دختر راهنمایی باید خیلی احمق باشه که نتونه یه فیلم ساده بذازه)، شراره هم بلند شد رفت؛ وقتی اومد درو قفل کردو رفت سمت پی سیش که پشت من بودو یه آهنگ گذاشتو صداشویکم بلند کرد، من که همونجای قبلیم نشسته بودمو روم به تخت بود، یه دفعه دیدم از پشت نشست رو زمینو دستاشو انداخت دور گردنمو سینشو به کمرم چسبوندو شونه هام شروع کرد ماساژ دادن، منم شروع کردم بازوهاشو ماساژ دادمو گفتم عزیزم، دلم می خواد من به تو لذت بدم؛ من از بودن باهات دارم لذت می برم به اندازه ی کافی
دوباره نشستیم لبه ی تختو شروع کردم نوازش موهاش که به سینم تکیه داد. یهو یادم افتاد بهم گفته بود گردنش خیلی حساسه،همونطور که نوازشش می کردم تو گوشش گفتم: شراررررررررررررره گردننننننننننتتتت ؛ یهو جیغ کشید نهههههه منم شونه هاشو گرفتمو خوابوندمش رو تخت، خم شدم روشو شروع کردم لیسیدن گردنشو لبامو رو گردنش می کشیدم، آروم گلوشو گردنشو با نوک زبونم می لیسیدم، دورانی زبونمو روش می چرخوندم اونم آروم جیغ می کشید، از سر لذتو بازوهامو فشار میداد ؛ لبامو رو لباش گذاشتمو فشار دادمو بوسیدمش، خواستم دوباره برم سراغ گردنش که بهم آروم گفت روم دراز بکش، منم روش دراز کشیدمو کیرمو که بزرگ شده بود روی کسش فشار می دادم ، جفتمون تمام لباسامون تنمون بود؛ حس لذت بردنمون خیلی بالا بود، به سرعت پیشونیشو گونه هاشو چونشو می لیسدیم ؛ چشاشو می بوسیدم ؛ لباشو می بوسیدمو می مکیدم ؛دستاشو دور کمرم انداخته بودو بیشتر به خودش فشارم می داد، کیرم فشار میوورد رو کسشو منم دوباره گردنشو لیسیدم، بهش گفتم: برم پایین تر؟ که با عشوه و لذت گفت نه زوده ، دوباره ادامه دادم بوسیدنو لیسیدنه پوسته لطیفو خوشبوش که گفت دراز بکش روت بخوابم، منم دراز کشیدمو کمکش کردم اومد روم؛ کسشو از رو شلوار رو کیرم فشار میداد، خم شد رومو شروع کرد بوسیدن لبامو لیسیدن گردنم، منم کمرشو باسنشو ماساژ میدادم، دستام پایین کمرش از زیر لباسش کشیدم که با یه حالت خاصی پشت تی شرتشو زد بالا منم معطل نکردمو تی شرتشو در آوردمو سوتین مشکیشو کامل دیدم که سینه های فوق العادش از زیرشون چشمک می زد، اونم دکمه های پیرهنمو باز کردو پیرهنمو در آوردم ، دوباره شروع کردیم بوسیدنو لیسیدن گردن همدیگه، دستامو رو کمر لختش می کشیدمو می بردم زیر بند سوتینشو خواستم سوتینشو باز کنم که چون نمی دیدم بندشو نتونستم، شراره هم دستشو برد پشتشو بازش کردو منم سوتینشو از دستاش در آوردم، سینهاشو برای اولین بار دیدم یا بهتره بگم اولین سینه ای بود که دیدم ، دستامو دور سینه های گردش گرفتم که حالا آویزون شده بودن سمت من، کامل دستام دورشونو گرفته بودو اونم پیشونیمو می لیسید؛ دستامو از رو سینه هاش برداشتمو بردم روی باسنش گذاشتم زیر شلوارو شرتش، اونم بعد یه مدت اومد پایینو سینمو شکممو چند بار بوسید؛از زیرش بلند شدم دوباره خوابوندمش رو تخت گفت شلوارتو دربیار، شلوارمو در آوردم، اومدم بین پاهاش رو تخت نشستمو شلوارشو خواستم در بیارم که شرتشو گرفت که با شلوارش در نیاد، خواستم کسشو از رو شرت ببوسم که گفت زوده، منم رون پاهاشو نوازش می کردمو زانوهاش می بوسیدم، پشت رونشو لیسیدمو بدن لختشو نگاه می کردم، دراز کشیدم روشو سینه هاشو تو دستام گرفتمو لیسیدم دور نوک سینه های صورتی رنگو نوک سینه های دخترونئو صورتیشو، دستاشو دادم بالائو زیر بغلاشو لیسیدم، دوباره دراز کشیدم روشو لباشو می بوسیدمو می لیسیدمو شونه هاشو می لیسیدم، نوک زبونمو بین سینه هاش می کشیدم. تا اینکه گفت فعلا بسه، تی شرتو شلوارشو پوشید که بره تو هال تا غذا سفارش بده، منم پیرهنو شلوارمو پوشیدم که دستاشو دور کمرم حلقه کردو سرشو رو سینم گذاشت، منم سرشو بوسیدم.
وقتی غذا رو آوردن ما تو اتاق کنار میز پی سیش نشستیم، من یه تیکه بیشتر نخوردمو بهش گفتم بیا رو پام بشین که گفت دوست دارم روبروت بشینم، بهش گفتم بذار بهشتتو ببینمو ببسومش که گفت زوده ؛منم گفتم جان من، دوست دارم بهشتتو ببینم، اونم بعد کلی اصرار راضی شد ( حداقلش این داستانایی که اون زمان از اویزونو تخمه می خوندم یکم جنبه ی اموزشی داشت وگرنه اون موقع حتی بهشتم نمیدونستم که بگم، راستشو بخوایید بار اول، انقدر گیجو مشغولید که هیچ کدوم از کارایی که از فیلمو داستان یاد گرفتیدو نمی تونید انجام بدید ) شراره گفت میره دستشوییو وقتی اومد بوسیدمشو دراز کشیدم رو تختش، اومد روم دراز کشید، با شرت منم فقط شرت پام بود، همون طور که پاهاشو دو طرف لگنم گذاشته بود کسشو رو کیرم فشار میدادو به شدت کسشو رو کیرم می کشید، آه می کشیدو منم دلشو دستاشو سینه هاشو نوازش می کردم، بعد که حالش عوض شد، خوابید رومو منم گردنشو می لیسیدمو کمرشو نوازش می کردم، دستامو برده بودم زیر شرتشو باسنشو فشار می دادم، بعد بهش گفتم شراره حالا تو دراز بکش تا شرتتو دربیارم که با عشوه گفت نه، منم باز بوسیدمشو بایکم زور کمکش کردم دراز بکشه، وقتی رفتم پایین پاهاش همونطور که دراز کشیده بودو سینه هاشو پوسته سفیدشو رنگ صورتیه نوک سینه هاشو خودنمایی می کرد ، وقتی خواستم شرتشو در بیارم دستشو گرفت به بالای شرتش، منم بهش گفتم دارم میمیرم که بهشتتو ببینم اونم خندیدو دستاشو برداشتو شرتشو از پاش درآوردم، ولی سریع پاهاشو از زانو خم کردو بهم فشار داد که کسشو نبینم ، از ناز کردناش لذت می بردم. دستامو رو زانوهاش گذاشتمو بهش گفتم عشقه من باز کن پاهاتو سرشو انداخت بالا که یعنی نه، منم زانوهاشو بوسیدمو پاهاشو باز کردم، بهش گفتم: برای اینکه نشون بدم چقدر دوست دارم، پایین تخت نشستمو سرمو بردم بین پاهاشو دستامو رو رون پاهاش گذاشتمو نوازشش کردمو شروع کردم لیسیدن کسش، معلوم بود تازه (دیشب) شیو کرده، شروع کردم لیسیدن کسشو لیسیدن لبای کسش که آب کسش شروع کرد به سرازیر شدن از سراخ ریز کسش، شراره اومد بالائو داشت نگاه می کرد لیسیدن منو ، مزه ی آبش یکم شور بودو ولی فوق العاده خوشمزه بود؛ شراره یه سره آه می کشید، رفتم صدای آهنگو بیشتر کردم ، دوباره اومدم سمتشو شروع کردم دستمو به شدت رو کسش کشیدن شراره که نیم خیز شده بود داشت به شدت آه می کشیدو لذت می بردو منم تو همون حال که داشتم کسشو ماساژ می دادم شروع کردم بوسیدن گونه هاشو لباش ، بهم گفت بیا کنارم بغلم کن ، اومدم کنارش دراز کشیدم دستاشو دور گردنم محکم حلقه کردو منم دستمو از زیر پهلوش بردمو کمرشو گرفتمو به خودم فشار دادم، بهم گفت تنهام نمیذاری، منم گفتم نه عزیزدلم، دوباره دسته دیگمو بردم بین پاهاشو ، کسشو فشار می دادمو دستمو روش می کشیدم، شراره هم دمه گوشه من آه می کشیدو خودشو بهم فشار میدادو گردنمو بازوهامو فشار میداد، یه دستشو کرد تو شرتم کیرم که بزرگو سفت بود گرفته بودو ماساژ می داد، یکم که گذشت بهم گفت شرتتو درار من گفت نه، زوده ، اونم بر خلاف میلم دیگه اصرار نکرد، دوباره ایندفعه لخت نشست رو کیرمو شروع کرد کس لختشو کشیدن رو کیرم، شروع کرد به شدت آه کشیدنو منم سینه هاشو فشار می دادمو تکونشون میدادم؛ از لذتشو، کشید شدن کسش رو کیرمو دیدن بدن لختش لذت می بردمو ؛ بعضی موقع هام دستامو روی باسن تپلو سفتش می کشیدم؛ وقتی حسابی کسشو به کیرم مالید بی حال شدو روم دراز کشیدو منم یه چند دقیقه ای کمرشو باسنشو ماساژ دادم، ساعت حدود 3:30 بود که کم کم لباس پوشیدمو آماده شدم که برم، شراره هم دوباره بغلم کردو لبامو بوسید دو بار یه بار تو اتاق؛ یه بارم دمه در که داشتم کفش می پوشیدمو از تو حال که خواهراش بودن، معلوم نبودیم، بعد از این روز یه بار دیگه هم ما تو عید با هم رابطه داشتیم ولی خیلی کامل تر، اما نه سکس چون شراره پرده داشت ، این خاطره بعد دو سال هنوزم برام تاریک نشده ، نه اینکه بگم دلتنگشم، فقط به عنوان اولین شریک جنسیم براش احترام قائلم، هرچند این رابطه دقیقا بعد بار دوم با یه خاطره ی نسبتا تلخ تموم شد، اگه ام این خاطرمو نوشتم چون خیلی دوست دارم اگه یه روز شراره اومد به این سایتو این خاطره رو خوند ، خاطره ی بار دومه رابطمونو اون بنویس، چون اگه خاطرمونو بخونه خوب می فهمه منظورم باهاشه، شراره جان ، به عنوان اولین شریک جنسیم برات احترام قائلمو امیدوارم هرجا هستی خوشحال باشی.

نوشته:‌ داریوش

اسم من آرش و 26 سال سن دارم.داستانی رو که می خوام براتون تعریف کنم مربط به 4سال پیشه.
داستان ازاون جایی شروع شد که من دوران دانشجوییم رو توی اهوازمی گذروندم.و به همراه چند تا از دوستان یه خونه اجاره کرده بودیم. یکی از هم خونه ایها که اسمش محمد بود به تازگی با یه خانم به اسم شیرین آشنا شده بود.بعد از یه مدتی این شیرین خانم رو به خونه دعوت کرد.و چون من با محمد رابطه خیلی خوبی داشتم به همرا یه نفر دیگه از بچه ها به اسم مصطفی 4 نفری شروع با پاستور بازی کردیم. حین پاستور بازی متوجه نگاههای شیرین به خودم شدم. خلاصه بعد از پاستور بازی و پذایرایی که همراهبا آواز بود من و مصطفی از اطاق بیرون اومدیم که محمد و شیرین راحت باشن.
بعد از اون روز چند وقت یه بار شیرین با من تماس می گرفت که برام بخون.البته محمد از این ماجرا اطلاع داشت و وقتی که من می خوندم خودشم کنارم بود.یادمه که شعر از ستار بود که می خوندم(تکیه کن بر شانه ام...).
خلاصه سرتونو درد نیارم که مدتی به همین منوال گذشت تا حدودی از شیرین خوشم اومده بود. یک روز که محمد می خواست بره شهرستان من به شوخی گفتم مخ شیرین رو بزنم که محمد گفت اگه تونستی نشون می ده که شاگرد خوبی بودی.
آخه من چند ترمی بعد از محمد وارد دانشگاه شدم و به شوخی خودشو استاد من می دونست.(از این شوخیها که فکر می کنم همتون دارین) و یه چیز دیگه ام گفت :شیرین گفته اشکال نداره زنگ بزنم آرش تا برام بخونه منم گفتم نه.حالا ببینم چیکار می کنی.
تو دلم گفتم عجب رفیقه با حالی ما داریم.
فردای اون روز شیرین زنگ زد و بعد از یه کم صحبت گفت برام بخون منم از خدا خواسته زدم زیر آواز .متوجه شده بودم حس عجیبی نسبت به آهنگ ستار داره.نا گفته نمونه منم یه ته صدایی داشتم.پیش خودم گفتم بذار برای فردا باهاش قرار بذارمببینم قبول می کنه یا نه که به محض گفتنم قبول کرد. قرار شد فردا ساعت 8 صبح بعد از اینکه شوهرش میره سر کار برم بیارمش خونه.یا دمه که عید فطر بودو همه رفته بودن خونه هاشون منم به خاطر یه مسئله خصوصی نرفته بودم.
حالا از شیرین براتون بگم:قدش حدود 160 هیکل تقریبالاغری داشت و صورت زیبای.از روی لباس می شد حدس زد که استیل خوش تراشی داره.مخصوصا قوس باسن و برجستگیهای سینه هاش.
اون شب رو یکی از دوستام که بچه اهواز بود اومد پیشم اتفاقا یه وافور هم اورده بود که با هم نشستیم و یه نشئه بازی حسابی کردیم که تا ساعت 3 بامداد طول کشید.صبح با موتور دوستم بعد از اینکه بردمش خونشون رفتم سراغ آدرسی که روز قبل از شیرین گرفتم. و به همراه هم اومدیم خونه.
بعد از یه پذیرایی مختصر به بهونه گرم بودن هوا پیرهنم و شلوارم رو دراوردم که یه رکابی تنم بود و یه شلوارک اسپرت پام کردم. اتفاقا اون روز هوا خیلی گرم نبود.
و به شیرین هم اصرار کردم که لباساشو دربیاره ولی مشخص بود که خجالت می کشه.نشستم کنارش و با خنده و پررویی روسریشو دراوردم و بهش گفتم که خودش مانتو شو در بیاره که اینکارو با یه کم ممانعت انجام داد.
واااااااااااییییییی چی می دیدم یه تاپ تنش بود که اینگاری برای خودش طراحی کردن واقعا توی اون زیبا جلوه می کرد.سینه هاش مثل دو تا پرتغال درشت از زیر اون تاپ خودنمایی می کردن.همینطور که نگاهم به سینه هاش بود که حل کوچولو بهم داد و گفت که چی رو نگاه می کنی؟ منم گفتم اگه نگاه نمی کردم باید تعجب می کردی.
آروم آروم خودم رو بهش نزدیک کردم و با کسب اجازه لبم رو رو لبش گذاشتم. واییییی که چه حرارتی داشت.دوست نداشتم از لباش جدا بشم.دور دهن هر دوتامون خیسشده بود .اروم زبونش رو توی دهن می کرد و می چرخوند.این کار خیلی بهم لذت می داد.منم همین کارو کردم.بعد چند دقیقه گاز گرفتن و مک زدن های کوچولو از هر دو تامون با صدای اوم... اوم ...شروع شد.که باعث شده بود حس هر دومون تحریک بشه.حسی که به سادگی نمی شه بیانش کرد.
آروم دستامو به سمت سینه هاش بردم واقعا سینه هاش جلب توجه می کرد نه زیاد سفت بو نه شل.دستم رو از زسر تاپش بردم روی سینه هاش و یهفشار کوچولو بهشون می دادمو نوک سینه هاشو فشار میدادم .دقیقا تو لحظه ای که لبای برجسته و پف کردشروی لبام بود.بعد از چند دقیقه که از لب گرفتن فارغ شدیم تاپش رو با کم خودش بیرون اوردم و سوتینش رو هو باز کردم. از دیدن اون دوتا گوی خیلی هیجان زده شده بودم.با دندونام نوک سینه شو یه فشار دادم که یه جیغ کوچولو کشید.با یه دستم سینه سمت راستش رو و با دست دیگم و کمک دهنم سینه ی دیگروشو میمالوندمو می خوردم.مشخص بود که از این کار خیلی خوشش می یاد .اینو از آه کشیدناش می شدفهمید.نوک سینه شو تو دهنم می گرفتم و مک می زدم و در عین واحد با دستم فشارش می دادم.وای که چه لذت بخش بود.البته تا اینجاش برای شیرین...
از روش بلند شدم می خواستم شلوارکم رو در بیارم که خودش پیشدستی کرد و شلوارکم رو و بعدش شورتم رو در اورد.
با دیدن کیرم اعلام رضایت کرد و من هم راضی از راضی بودن شیرین.
این بار من داراز کشیدم و شیرین کیرم رو که یه مقدار خیس بود رو توی دهنش گذاشت شروع کردن به لیسیدن و با تخمام بازی می کرد.لیس زدن ها تبدیل شده بود به مک زدن و توی دهن بالا پایین شدن.خیلی خوب اینکارو انجام می داد.طوری که اصلا دندوناش با کیرم تماس نداشت.همین طور که با دهنش به کیرم حال می داد یه دستش روی تخمم بود و دست دیگرش دهنش رو همراهی می کرد تو بالا پایین کردن رو کیرم (خیلی خوب این کار رو انجام می داد) بعد از یه مدت تخمام رو توی دهنش فرو می برد و بیرون می اورد و لیس میزد چقدر این کارش لذت بخش بود...طوری که نمی تونستم ثابت بمونم و مدام تکون می خوردم.منم که دستام رو زورکی به سینه های خوشگلش رسونده بودم با اونا بازی بازی می کردم.واقعا سینه هاش استثنایی بود.
از این خرسند و خوشحال بودم که تریاک دیشب جلوی ارضاء شدم رو حالا حالا ها می گیره.
کم کم چرخوندمش و کنارم خوابوندمش طوری که بتونم شالوار و شورتش رو در بیارم. با کمک شیرین این کارم انجام دادم.باسنش خیلی خوش فرم بود.یه کم باهاش ور رفتم و دستم رد از بین پاهاش به کسش رسوندم خیسی کسش رو کاملا احساس می کردم. انگشتوسطم رو به کسش می مالوندم وقتی این کارو ادامه می دادم ساک زدنش رو متوقف می کرد.منم مجبوربودم که یکی رو انتخاب کنم.
انتخابم از بین اون دوتا٬ کس نازنینش بود.حالتمونو عوض کردیم. به گونه ای که شیرین به پشت دراز کشید و من روش خوابیدم.
نمی دونم هیکل 90 کیلویی من رو چطور تحمل می کرد؟
آروم آروم که کیرم رو داخل کسش می کردم متوجه داغی داخل کسش میشدم. کیرم تقریبا تا آخر عملیت دخول رو انجام داده بود. حالا نوبت عضله های کمرم بود که به کمکم بیان و نلمبه زدن رو شروع کنن.
این کار رو هم زمان با مالش سینه هاش و گرفتن لب انجام می دادم. شیرینم که صداش فضای اطاق رو پر کرده بود. صداش منو بیشتر و بیشتر تحریک می کرد مخصوصا وقتی می گفت: آرش محکم بکن...کسم مال تویه...حتی یکی دو بار هم جو گرفته بودش و می گفت :بچه می خوام آبتو بریزاون تو.ولی تریاک دیشب کار خودشو کرده بود و خبری از آب نبود. منم که اصلا قصد چنین خریتی رو نداشتم.
تلمبه زدن رو با نوسان سرعت تا حدود 10 دقیقه ادامه دادم.با هر بار وارد کردن کیرم به کس شیرین لذتی وصف نشدنی سراسر وجودمو می گرفت.گاهی که خسته می شدم خیلی آروم تو کسش تلمبه می زدم و لحظه آخر رو یه کم مکث می کردم و کیرم رو تا آخر تو کسش می بردم.با چند بار تکرار این کار جون تازه می گرفتم و یه دفعه سرعت تلمبه زدن رو بیشتر می کردم که تو اون موقع صدای شیرین جالب می شدن.یه حالت قطع و وصل داشت ٬ نوسان صداش با جلو و عقب کردن من ارتباط تنگاتنگ پیدا کرده بود.
از این حالت خسته شدیم. یه روش دیگه ایی رو امتحان کردیم...
من سرپا وایسادم و شیرین پاهاش رو دور کمرم حلقه زده بود. و من با دستام و کمی هم کمک خود شیرین جابجایی کیرم تو کس شیرین رو شروع کردیم.احساس می کردم کیرم تا به حال به اون بزرگی نبوده.تمام فضای کس شیرین رو پر کرده بود.حالا دیگه چند وقت یه بار نمودونم به خاطر لذت بود یابا خاطر وزن شیرین که رو دستام بود و احساس خستگی می کردم یه غرش هم ضمیمه کارام شده بود.که بعدها از شیرین شنیدم که از این غرش ها خیلی خوشش اومده.
به علت خستگی بازم مدل کردن یا شاید بهتره بگم گائیدن رو عوض کردیم...
این دفعه شیرین چهار دست و پا روی زمین بود و من از عقب کیر باد کردمو کردم تو کس شیرین و تلمبه زدن رو شروع کردم.خوبی این حرکت این بود که وقتی خسته می شدم خود شیرین زحمت عقب و جلو کردن رو می کشید.و یا خودم با دستام که دور کمرش رو گرفته بودم جابجاش می کردم. با هر بار چسبوندن کیرم به ته کسش یه صدای شالاپ شالاپ که به خاطر برخورد کونش به رون هام بود بلند میشد که اونم صدای دلنشینی بود. کلا هر صدای که توی اطاق می پیچید که حاصل سکس کردن من و شیرین بود جالب جلوه می کرد.
کمی بعد از این می خواستم که کیر کلفت و 20 سانتیمتریم رو وارد کون خوشگل و خوش فرم شیرین کنم که اصلا رازی نشد حتی با اصرارهای زیادم٬ که ناچارا بعد از کمی ساک زدن دو باره تو کسش تلمبه زدم.
حین ساک زدن کیرم رو از تو دهنش در آورد و با دست داشت برام جق می زد که بهم گفت: چیزی مصرف کردی که آبت نمی آد.منم با خنده گفتم نه.که مشخص بود باور نکرده .ولی چیزی نگفت.
روش جدید این بود که من دراز کشیده بودم و شیرین رو کیرو بالا و پایین می کرد. واقعا که این کار رو مثل توی فیلم ها انجام می داد.گاهی هم دستاش رو روی سینه هام می ذاشت و چنگ به سینه هام میزد و با قوس دادن به کمرش بدون اینکه بالا پایین کنه کسش جابجا می شد.که این حرکت رو کسایی می تونن انجام بدن که انعطاف بدنی بالایی دارن.و من هم که شیفته سینه های شیرین شده بودم مشغول بازی با اونا بودم.
عرق سراسر بدنامون رو گرفته بود که ناشی از این همه تلاش و تکاپو بود که انجام داده بودیم.
خود شیرین هم دیگه خسته شده بود و من هم که دیگه نا نداشتم .شیرین از روی کیرم پا شد و کنارم نشست و شروع به جق زدن و ساک زدن کرد. که بعد از حدود 7 تا 10 دقیقه آبم با فشار ریخت بیرون که کمی از اون تو صورت شیرین پاشید و بقیه اش روی شکم خودم ریخت. که شیرین با شورت خودش شکمم رو پاک کرد و رفت صورت خودش رو شست و اومد پیش من خوابید.
لان از شیرین خیلی دورم و خبرب ازش ندارم.ولی امیدوارم که منو ببخشه. چون قدرشو ندونستم .نه به خاطر اینکه باهاش سکس می کردم. به خاطر خوبی هایی که درحقم کرده بود.
بعدش که محمد اومد بهش گفتم که خیلی جا خورد.می گفت نوش جونت ولی معلوم بود خیلی زورش برده.ولی رفاقتمون به هم نخورد.هنوزم با هم رابطه داریم.
امیدوارم که خوشتون اومده باشه.
از اینکه وقتتون رو گرفتم عذر می خوام.

نوشته: آرش

* این پسر همسایه ما رو یادتونه که در موردش نوشته بودم؟ چند هفته پیش داشتم با داداشم حرف میزدم که دیدم یه سوالاتی ازم پرسه که عجیبن! یه سری سوالات راجع به اینکه چرا دخترا راحت خر میشن؟ و چرا اگه کسی یه ذره بهشون محبت کنه بهش دل میبازن و این حرفا. از اونجائیکه این داداشم کلا سرش شلوغه و مطمئنم حالا حالاها زن نمیگیره مشکوک شدم و قضیه رو ازش پرسیدم تا اینکه گفت با رضا (همون پسر همسایه مذکور) حرف زده! این آقا رضا وسط حرفاش به داداشم گفته که دخترا راحت خر میشن و ایشون موفق شده با ۸۰ درصد دخترای دانشکده نه تنها دوست بشه بلکه از هر کدوم سرویسهای دلخواهی رو هم بگیره! ایشون فرمودن که از اون دختر قرتی های دانشکده که با یه سلام میپرن بغل آدم گرفته تا دخترهای چادری و دستکش پوش، با همه مدل دوست شده و هر نوع رابطه دلخواهی که خواسته سر فرصت ازشون گرفته! از نظر این آقا رضا کلا دختری در دنیا وجود نداره که مخلش قابل تیلیت کردن نباشه، فقط تیلیت کردن مخ هرکدوم نیاز به زبان، حرفها، سیاست و روش خاصی داره! حتی به داداشم گفته که با نامزد و حتی زن بعضی از دوستاشم رابطه داشته و بعضا داره!

این حرفا باعث شد خیلی حرصم بگیره. به داداشم گفتم مطمئن باش که اولا نصفشو چاخان میکنه، دوما این احتمالا گیر چند تا آدم درست و حسابی نیفتاده که حالشو جا بیارن تا اینطوری راجع به دختر و زن مردم حرف نزنه! این ماجرا همین جوری توی ذهنم بود و هر وقت این پسره رو میدیدم حسابی حرص میخوردم (طبقه پائین ما می شینن).
یادتونه اون موقع که داداشم بیخبر رفته بود ماموریت؟ همون موقع این پسره دو سه باری گفت که میره کلانتری ها و بیمارستانها رو میگرده و ازم شمارمو میخواست که بهم خبر بده! منم اون موقع بهانه آوردم که اصلا موبایلم بدهی داره و قطعه و شماره اون یکی داداشم رو دادم. چند بارم که داشتم با خواهرش حرف میزدم و جک میگفتیم و می خندیدیم، این خودشو مینداخت وسط که شماره تو بده من کلی SMS باحال دارم (آره جون عمه ات). منم هربار یه بهونه ای می آوردم. یه چند باری هم جلوی من هی به دخترای شهرستانی بد و بیراه میگفت و مثلا تحقیرم می کرد (خوب اینم یه حربه است دیگه!) تا اینکه داداشم این ماجرا فتواهای آقا رو در مورد دخترا بیان کرد به سرم زد که یه سرکاری درست و حسابی براش جور کنم

پریشب داداشم نبود. دیدم همین آقا رضا پشت دره و آش آورده. منم گفتم صبر کنید! رفتم مانتو و شال و کلا لباس رسمی پوشیدم و اومدم دم در! تا منو دید خندید و گفت: اوه چه خبره زهرا خانم! مگه ما غریبه ایم که لباس بیرون پوشیدی؟ من شنیدم دخترای رشتی خیلی اوپن هستن! انگار که نشنیده باشم گفتم: از مامانتون به خاطر آش تشکر کنین! گفت: مامان چون میدونه تو آش دوغ دوست داری، گفتم برات زیاد بریزه! گفتم مرسی و آش رو گرفتم و خواستم شب به خیر بگم که گفت: جدیدا آنتن دهی همراه اول تو این منطقه خیلی کم نشده؟ گفتم نه! خوبه. با حالت خیلی جدی گفت: ولی اصلا شماره من اینجا نمیگیره! هرکدوم از دوستام که همراه اول دارن و زنگ میزنن یا میگن خط تو خطه یا در دسترس نیستم. نگرانم واسه شمارم مشکلی پیش اومده باشه. خواهرامم ایرانسل دارن با اونا مشکلی نداره، فقط همراه اول نمیگیره. بی زحمت یه میس کال میندازی تست کنم؟ با خودم گفتم خدایا چیکار کنم؟ یادم اومد که داداشم اون روز گوشیشو جا گذاشته بود (تازه موبایل خریده اکثرا جا میذاره). اومدم تو و گوشی داداشم رو برداشتم و دوباره اومدم دم در! دیدم داره میخنده، گفت: حالا در رو برای چی بستی؟ من که بدون اجازه خودت نمی اومدم تو! (خداییش این در بستن کالا غیر ارادی بود ولی خدا رو شکر)، یه میس کال بهش زدم و همون لحظه هم گرفت. خیلی جدی تشکر کرد و رفت.

۴شنبه داشتم میرفتم سرکار که دیدم تو حیاط داره اول صبحی با موبایلش مخ میزنه، تا منو دید گفت: دیشب چرا اینقدر عصبانی جواب SMS دادی؟ گفتم ببخشید عجله دارم باید به سرویس برسم منو نمیگی، تا برم سر کار و برگردم خونه دل تو دلم نبود که این برای داداشم چی فرستاده. وقتی اومدم خونه داداشم رفته بود دوش بگیره، پریدم گوشیشو برداشتم دیدم سه تا SMS فرستاده:
- اولی: یه جک از این جک رشتی های بی ناموسی بود
- دومی: رضا هستم. این پائین خوابم نمیبره! حوصله ام سر رفته، بیداری؟
- سومی: نمیدونم امشب چرا اینقدر حالم بده، دلم میخواد با یکی درددل کنم، زنگ بزنم؟
- جواب داداشم این وسط باحالتر بود: مرتیکه … (سانسور) منو با دوست دخترت اشتباه گرفتی، من خودم سیبیلم داداش
- چهارمین SMS: بلا جلوی من جدی بازی در میاری، اینطوری جواب SMSم رو میدی؟ سیبیلاتو کجا قایم میکنی؟
امروز دیدم SMSهاشون قطع شده بود. توی کالها رفتم دیدم همون شماره ساعت ۱۲ ظهر، به داداشم زنگ زده و کال دیوریشن ۴ ثانیه بود

نوشته: امیرحسین

موقع پیاده شدن از ماشین گفت: من تا به حال همچین کاری نکردما، هوای منو داشته باش. نفهمیدم دقیقا منظورش چی بود اما گفتم: باشه حواسم هست.
پیش خودم گفتم حتما فکر میکنه میخوام یه بلایی سرش بیارم. با همین فکرا رفتم تو خونه و زنگ زدم که خبری نیست بیا.
در آپارتمانو نیمه باز گذاشته بودم. تا بیاد داخل انگار یه قرن طول کشید. درو بستم رفتم تو آشپزخونه. یه لیوان آب خوردم. خودمم آروم نبودم. برگشتم تو پذیرایی دیدم نشسته رو مبل سه نفره. منم کنارش با یه مقدار فاصله نشستمو به چهرش نگا کردم. ما که این همه با هم بگو بخند داشتیم تو اون لحظه چیزی نمی گفتیم. یه لبخند زدم جو محیطو عوض کنم. همینطور نگام میکرد. گفتم: چیه چرا اونجوری نگا میکنی؟ گفت: تو چقدر راحتی، من پاهام سست شده، دارم میلرزم.
گفتم: بیخیال بابا اذیت نکن، می خوای برات آب خوردن بیارم؟ چیزی نگفت اما رفتم یه لیوان آب خنک آوردم براش. آبو که خورد یه نفس عمیق کشید. منم یه دونه زدم رو شونه ش و بلند شدم کنترل تلویزیونو برداشتم که روشنش کنم. ایندفه رفتم دقیقا چسبیده بهش نشستم. یه مقدارم خودمو انداختم روش. دستمو انداختم دور شونه ش یا شایدم یه ذره پایین تر. چقدر خوب بود اینکار. آخرین باری که به یه دختر دست زده بودم دو سال پیش بود. کشیدمش به طرف خودم. گفت: یه دقیقه صبر کن من آروم بشم. گفتم: نمی تونم عجله دارم،لوس نشو. بلند شدم و ایستادم. اونم بلند کردم از جاش. وقتی بغلش کردم فهمیدم حق داره. قلبش داشت مثل یه گنجشک می تپید.ازش جدا شدم و به چشماش نگاه کردم. فهمیدم باید یه چیزی بگم. گفتم: تو به من اطمینان داری مگه نه؟
طول کشید تا جواب بده. گفت: باور کن بهت اطمینان دارم، اما این فرق میکنه.
می دونستم واقعا بهم اطمینان داره. گفتم: مطمئن باش قرار نیست اتفاقی بیوفته، تا هر جا که فکر کردی کافیه پیش میریم.
اما به حرفی که زدم اعتقاد نداشتم. مطمئن بودم تا هرجا که خودم فکر کنم کافیه پیش میریم. دوباره محکم بغلش کردم. دستمو کشیدم پشت کمرش. برآمدگیهای بند سوتینشو احساس کردم. از اینکار همیشه خوشم میومد. بازم تکرار کردم. دستاش تکون نمی خورد. یکی از دستاشو گرفتم آوردم بالا انداختم رو شونه ی خودم. اون یکیشم خودش انداخت پشت کمرم. آخ انگار واسم تازگی داشت اینکار. ازش جدا شدم و سعی کردم دکمه های مانتوشو باز کنم. گفت: وایسا. وایسا خودم باز کنم، یه ذره آرومتر.
مانتوشو در آورد گذاشت کنار. چی میدیم. یه تاپ صورتی رنگ پوشیده بود که فیت تنش بود. سینه هاش با انحنای خاصی جلو اومده بود. نوکشونم مشخص بود. پوست سفید بازوهاش و دستاش احساس آدمو لطیف میکرد. طاقت نیاوردم. دستمو گذاشتم روی شونه شو به طرف کمرش حرکت دادم. لباشو بوسیدم. چند بار این کارو کردم. دیگه ولشون نکردم. داشتم لباشو از جا میکندم. دهنش که باز میشد زبونشو با لبام میگرفتم و میخوردم. تبدیل شده بود به یه لب گرفتن خیس خیس. تمومی نداشت. دوباره چسبیدم بهش. ایندفه بدون اشاره من بغلم کرد. دستشو بی هدف روی کمرم تکون میداد. شاید حال و هواش عوض شده بود. باز مجبور بودم از خودم جداش کنم. یه دستمو زیر کمرش، یه دستمم دور پاهاش انداختم و بلندش کردم. بردمش به طرف اتاق خواب. به تخت که رسیدم آروم خوابوندمش. افتادم کنارش. فورا دستامو دورش حلقه کردم و شروع کردم نوازش کردن. تاپشو میدادم بالا و دست میکشیدم رو بدنش. پوستش اونقدر صاف بود که نمیشد از این لذت دست بکشی و کار دیگه ای بکنی. تاپشو به طرف بالا کشیدم که درش بیارم. خودشم با تردید همکاری کرد. بهش گفتم اونم تی شرت منو در آورد. شلوارمو خودم در آوردم. ایندفه یه جورایی افتادم به جونش. بدنمو انداختم روش. دستمو به همه جای بدنش میرسوندم. لباشو اونقدر خوردم که احساس کردم داره درد میگیره. با چند تا بوسه از گردنش شروع کردم. پایین گردنشو خوردم.رسیدم به سینه هاش. از روی سوتین دو سه بار گازشون گرفتم. سعی کردم با دهنم سوتینو کنار بزنم. سفت بود نمی شد. اونقدری کنار نمی رفت که راضی کننده باشه. قبل از اینکه بخوام با دست سوتینشو باز کنم به این فکر کردم که تا حالا با هیچی مخالفتی نکرده ولی آروم آروم باید منتظر باشم که دیگه اجازه نده جلوتر برم. فهمیده بودم که واقعا از این کارا نکرده. سوتینشم باز کردمو چیزی نگفت.سینه های سفید عاطفه الان جلوی چشمام بودن. اولش مثل موج دریا تکون میخوردن اما یه مقدار که خوردمشون شروع کردن به سفت شدن. نوکشونو گاز میگرفتم. لیس میزدم. حالا دیگه محکم منو میکشید به طرف خودش. دست می کشید رو بدنم. گاهی صداشم میشنیدم که حالمو هزار بار خرابتر میکرد. کیرم شده بود مثل سنگ. شرتم تقریبا رفته بود پایین. من فقط از پام بیرون آوردمش. نگاشو دزدید که کیرمو نبینه. منو چسبوند به خودش. منم خودمو میکشیدم و دوباره میرفتم سراغ سینه هاش. هر بار حالش بدتر میشد. وقتی کیرم میخورد بهش پاهاشو باز میکرد تا بیوفته بین پاهاش و روی کسش. اما هنوز شلوارشو در نیاورده بودم و این باعث میشد اذیت بشم. از گردنش شروع کردم به خوردن. یادم افتاد که ممکنه جای مکیدنم بیوفته رو گردنش واسه همین رفتم پایینتر. بالای سینه هاش، بعدشم نوک پستوناش و اون امواج دریا که که سفت شده بودن. لذتبخش بود خوردنشون. روی شکمشم از دست ندادم. تا میتونستم لیس زدم و خوردم. خواستم دکمه شلوارشو باز کنم. همون چیزی که فکرشو میکردم اتفاق افتاد. دستمو گرفتو کشید کنار. مثل اونایی که میخوان زورکی یه کاری بکنن دستاشو مهار کردمو یه دستمو کردم تو شلوارش و شرتش. انگشتمو گذاشتم رو کس خیسشو مالوندم. آخ این کس چقدر گرمه. هرچی بیشتر می مالیدم صداش بیشتر در میومد. وقتی خوب حشری شد دکمه شلوارشو باز کردم.می خواست جلومو بگیره اما واقعا دیگه توانایی اینکارو نداشت. شلوارشو که کشیدم پایین شرتشم باهاش یه مقدار اومد پایین. همون مقداری که من میخواستم. هر جفتشو از پاش در آوردم. دیگه نگاه نکردم به جاییش. فقط کسشو دیدمو حمله کردم. لیس زدم . خوردم. زبونمو مینداختم توشو میکشیدم بالا. انگار سعی میکردم با همون زبون کسشو سوراخ کنم. یکی دوبار مجبور شدم بهش بگم: آروم باش، آروم باش صدات میره بیرون.
دوباره بغلش کردم. اینبار کیرم افتاد رو کسش. یه کس نرم که خیس بود و منم خیس ترش کرده بودم. یه مقدار همونجا کیرمو تکون دادم. اون لذت میبرد وقتی کیرم کشیده میشد رو کسش. اما واسه من لطفی نداشت. میدونستم که از جلو راه نداره. هم به خاطر اینکه لذت ببره هم بخاطر اینکه بتونم تو این مدت با انگشتم از پشت آمادش کنم به این کار ادامه دادم. جلو عقب میکردم اونم لذت میبرد. انگشتمو اول دور سوراخ کونش مالوندم. آروم آروم کردم تو. چیزی نمی گفت. وقتی زیاد رفت تو ، یه ذره ممانعت کرد اما دوباره از اول شروع کردم. ایندفه کرم مالیدم به انگشتم. بیشتر بردم تو سوراخش اما کاری نداشت. یه مقدار که گذشت برش گردوندم. بهش گفتم: ممکنه درد داشته باشی. گفت: مگه میخوای چیکار کنی؟
فکر نمیکردم متوجه نشده باشه. گفتم: میخوام از پشت بکنمت. گفت: نمی دونم اما اگه دردش زیاد بود زود بکش بیرون،باشه؟ منم گفتم: باشه.
کرم مالیدم به کیرم و گذاشتم رو سوراخ کونش. یه ذره بازیش دادم. همزمان با انگشتم کسشم میمالیدم که از هوس نیوفته. وقتی دیدم حالش مناسبه آروم کیرمو فشار دادم تو کونش. سر کیرم داخل نرفته بود که گفت: تورو خدا دربیار.
در نیاوردم. دستشو محکم تو دستم گرفتمو گفتم: طاقت داشته باش فقط اولش اینجوریه. بازم گفت: تورو خدا دربیار دارم میمیرم. به زور حرف میزد. نه من میتونستم خودمو کنترل کنم نه اون میتونست تحمل کنه. دوباره این جمله رو تکرار کردم که: اولشه،الان خوب میشه، یه ذره صبر کن.
من اینارو گفتم اونم فقط اسممو تکرار میکرد. بیشتر از یه دقیقه طول کشید تا همه ی کیرمو بکنم تو کونش. اونم واسش سخت پیش میرفت. وقتی تا آخرش رفت تو خودمو انداختم روش. محکم دستمو حلقه کردم دور بدنشو فشارش دادم. شاید بخاطر همین نفسش بهتر در اومد. بدنش یا کونش آروم آروم شل شد. دیگه چیزی نگفت. یه ذره ناراحت بودم اما تو اون حالت فقط به فکر کردن بودم. شروع کردم. کیرم چندان کلفت و دراز نبود. اما تلمبه زدنم تا حدی دردشو بیشتر میکرد. با حرص خاصی جلو عقب میکردم. کلمه ی حال کردن واسه اون لحظه بود. کیرم تو یه سوراخ تنگ جلو و عقب میرفت. لذت داشت.حتی شنیدن صدای آخ و اوخش لذت داشت. سوراخ کونش تنگ بود. اثر کرمم کم شده بود. دردش داشت بیش از حد طاقتش می شد که احساس کردم تمام عضلاتم دارن تحت فشار قرار میگیرن. انگار میخواستم کیرمو تا جایی که میشد بکنم تو. دیگه کمتر تلمبه زدن بود. میخواستم کیرمو فشار بدم به طرف جلو. دستامو انداخته بودم جلوی پاهاش تا نذارم کونش جلو بره. آخ نباید کونش میرفت جلو. باید فشار میدادم تا آخر کیرم جا بره. نمیدونم بیشتر از اینم میشد یا نه ولی باید فشار میدادم. تو چند لحظه احساس کردم نمی تونم به چیزی فکر کنم. بدنم لرزشای خفیف به خودش گرفت. ناخودآگاه سرمو گرفتم عقب. یه چیزی از لابلای استخونام حرکت کرد به طرف کیرم. از کیرمم عبور کرد و عبور کردنش تمام فکر و خیال و حرصمو با هم تخلیه کرد. آخ این بیشترین لذت انسان از زندگیه. بیرون اومدن آب از بدن. بیرون آومدن آب از کیر سفتی که تحت فشاره. همشو خالی کردم تو کونش.
وقتی آرومتر شدم فهمیدم شکمو پاهاشو محکم گرفتم. هم درد داره . هم یه ذره سخت نفس میکشه. دستمو شل کردم. آوردم بالا و شونه هاشو به طرف خودم کشیدم. لبای خشک شدمو مالیدم پشت گردنش.موهاشو گرفتم تو دستم و نوازش کردم. اینکارو دوس داشتم.اگه نمیگفت: تموم نشد؟ دارم میمیرما.
اصلا یادم رفته بود که کیرم تو کون دوس دخترمه و درد هم داره. یه ذره نرم شده بود کیرم ولی موقع بیرون کشیدن بازم سرش درد داشت واسش. وقتی آوردم بیرون تازه شروع به ناله کرد. گفت: آخ سعید داره میسوزه،دردش کم شده ولی بدجوری میسوزه. گفتم: پاشو برو دستشویی کارتو بکن دردش کمتر میشه،آب سردم بگیر روش، دوس دختر قبلیم همیشه اینکارو میکرد.
زیر لب یه چیزی گفت که من نشنیدم اما به نظرم رسید به دوس دختر قبلیم یه چیزی حواله کرد. ملافه رو گرفت جلوش که بازم چشمم نیوفته به جاهای خاص بدنش و رفت به طرف دستشویی. خندم گرفت از این حرکت اما سعی کردم متوجه نشه. پیش خودم گفتم : الان؟
آروم شده بودم. یه ذره ام ناراحت بودم که چرا این کارو کردم باهاش. اما میدونستم اونم یه مدت بعد آروم میشه. همونجوری دارز کشیده بودم تا بیاد. می خواستم ببینم درد و سوزشش رفته یا نه. وقتی اومد تو اتاق رنگ و روش یه مقدار برگشته بود. بهتر شده بود. اومد کنارم دراز کشید.بغلش کردم. ملافه مونده بوده بین بدن من و اون اما چه هم آغوشی لذتبخشی بود.گرم بود. احساس داشت. دلم میخواست همونجا بخوابم و تکون نخورم. چشام داشت واقعا گرم میشد. یهو تکون خورد و گفت: سعید.
چشامو به زور باز کردم ولی هیچی نگفتم. منتظر موندم که ادامه بده.
گفت: سکس از جلو هم انقدر درد داره؟
نمیدونستم چی باید بگم. انگار با یه سنگ بزرگ زده بودن تو سرم، یه سنگ بزرگ.

نوشته: Antonio_bandares

_سلام آقای آذری
سرم پایین بودو بی توجه جواب دادم
_سلام خانم
_ببخشید من یه کم دیر رسیدم میتونم یرم سر کلاس؟
_خانم کلاس یه ربع دیگه تموم میشه
_میدونم به خدا تو ترافیک موندم
حوصله بحث کردن نداشتم ولی تن صداش مجابم میکرد ادامه بدم
_به هر حال انشاالله واسه جلسه بعد میتونید درس تون رو بگیرید
صدای زنگ موبایلش واسم آزار دهنده بود
_سلام مامان دیر رسیدم نمیتونم برم کلاس میمونم شاید آخر کلاس بتونم درس بگیرم به بابا بگو یک ساعت دیگه بیاد دنبالم.
بر خلاف میل باطنیم تن صداش مجابم کرد سرم رو بلند کنم و چهرش رو ببینم خیلی دوست داشتم بازم ازم سوالی بپرسه تا به این بهانه بازم صداش رو بشنوم .
بعد از ندا این اولین باری بود که صدای کسی واسم جذاب بود. از اون اتفاق شوم چهار ماه میگذشت ولی هنوز به این شرایط عادت نکرده بودم. ندا تمام زندگی من بود سه سال عمرم رو به پاش گذاشتم ولی این اواخر خیلی بهانه گیر شده بود به هر بهانه ای از من دوری میکرد. تا این که یک روز همه چیزو تموم کرد. گفت که میخواد با پسر داییش ازدواج کنه...
کلاس که تموم شد بازم صداش تو گوشم پیچید
_اجازه هست الان برم سر کلاس استاد رو ببینم؟
_بله حتما ولی شما چرا اصرار دارید که امروز حتما درس بگیرید؟
_آقای آذری من یک سال میشه که ساز نزدم و تازه دوباره شروع کردم نمیخوام بیشتر از این عقب بیافتم
_متوجه منظورتون شدم به هر حال اگه کمکی از دست من بر بیاد دریغ نمیکنم
_ممنون از لطفتون فعلا با اجازه
واقعا صدای زیبایی داشت ولی صدای ندابرای من آسمانی بود.من موسقی کار میکردم و یک آموزشگاه هنری داشتم از لحاظ مالی موقعیت مناسبی داشتم وندا هم یکی از هنر جو های آموزشگاه بود. چند روز بعد از ثبت نامش بهش پیشنهاد دادم و بعد از چند روز رابطه ما شروع شد. تقریبا همه میدونستن که ما قراره با هم ازدواج کنیم.
چند روز بعد...
_سلام آقای آذری
برخلاف معمول بی اختیار سرم رو بلند کردم دوباره همون صدا...
_سلام خانم؟؟؟؟
_صالحی. بنفشه صالحی
_بله خانم صالحی... این بار زود تر تشریف آوردید هنوز نیم ساعت مونده تا کلاستون شروع شه
_بله میدونم اگه اجازه بدید میخوام تو یکی از کلاس های خالی کمی تمرین کنم مشکلی که نداره؟
_نه خواهش میکنم هیچ مشکلی نیست فقط درب کلاس رو ببندید.
چهره زیبایی داشت با صورتی گرد و چشمانی درشت مخاطبش رو تحت تاثیر قرار میداد ولی بازم با ندا که مقایسه میکردم؟؟؟
نه اصلا ندا رو با هیچ کسی نمیتونم مقایسه کنم ندا برای من همه چیز بود...
همه افکار پریشانم رو جمع کردم و بازم مشغول کارم شدم. چند لحظه بعد صدای ساز زدنش شروع شد. کمی فالش بود ولی در کل لحن دخترانه ی زیبایی واسه ساز زدن داشت. بی اختیار به سمت اتاقش رفتم آهسته در رو باز کردم بدون اینکه اجازه ورود بگیرم رفتم داخل و روبه روش نشستم . احساس کردم کمی استرس پیدا کرده ساز زدنش رو قطع کرد.
_عذر میخوام خانم صالحی بی اجازه وارد شدم
_نه نه خواهش میکنم ولی شما که باشید یه کم استرس دارم
_بیرون کاری ندارم خواستم ساز زدن تون رو ببینم مشکلی که نداره
دوباره شروع کرد. خواب های طلایی... این ملودی هیچ وقت تکراری نمیشه. همیشه آخرای کلاس من ساز میزدم و ندا فقط نگام میکرد.
بی اختیار چشمام خیس شد...
_هنوز به ندا فکر میکنید؟
یه کم جا خوردم. خیلی نیاز داشتم یک نفر با هام حرف بزنه ولی از اینکه کاری کرده بودم که همه این ماجرارو بفهمن حس خوبی نداشتم. این یک قمار بود که من باخته بودم. البته میدونستم که ندا هنوز ازدواج نکرده ولی هیچ شانسی نه برای من بود و نه دوست داشتم برای اون باشه خیلی راحت همه چیز رو تموم کرده بودم و نمیخواستم دوباره شروع شه.
_ندا؟ مگه میشه به ندا فکر نکرد؟
یک لحظه باهاش احساس صمیمیت کردم. احساس کردم داره یک خلاء رو پر میکنه. ولی نمیخواستم این خلاء جای ندا باشه
اصلا جای ندا باید همیشه خالی میموند. ولی صدای قشنگ و چهره ی زیباش این احساس رو قوی تر میکرد.
_نمیخوای فراموش کنی؟
بغضم ترکید... _مگه میشه فراموش کرد؟
دوباره شروع کرد به نواختن...
هم واسم جالب بود که چرا با این صمیمیت با من حرف زده و هم کمی میترسیدم. میترسیدم حالا که به این شدت کمبود محبت و اون جای خالی آزارم میده دلم رو ببازم. دوباره غرق بشم و ... روز از نو روزی از نو
حالا باهاش راحت بودم و اونم همینطور خیلی ساده یک رابطه شکل گرفته بود. این از طرز نگاه کردن هر دومون مشخص بود.
لبخند زیبایی داشت سعی میکرد من رو هم موقع لبخند زدن با خودش همراه کنه. به چشمام نگاه میکرد لبخند میزد و من هم دلم میخواست برای فرار کردن از ای شرایط نحس هم که شده همراهیش کنم. و من هم لبخند زدم....
اما غیر از صدا و چهره ی نسبتا " جذابش چی باعث شده بود که من اینقد سریع جذب بنفشه بشم؟ منی که تا این اندازه غرق ندا شده بودم و هیچ کس حق ورود به این حریم خصوصی رو نداشت. آنا و خاتون (از کارکنان آموزشگاه) بار ها میخواستند شرایطی پیش بیارن که از این حال و هوا بیرون بیام اما هر بار با تندی بیشتری با اونا برخورد میکردم. حتی اونا رو تهدید به اخراج هم کردم. اما حالا چه اتفاقی افتاده بود که سریع تسلیم شده بودم؟ تمام این افکار در کمتر از چند لحظه از ذهنم گذشت. باید میفهمیدم...
به صورتش نگاه کردم مشغول پیدا کردن کلاوی های پیانوش بود تا مبادا نتی رو جا بندازه. و.....
مانتوی چسبش نگاهم رو به طرف سینه های برآمدش کشوند. کمی براندازش کردم. واقعا اندام جذابی داشت. از ترس این که نگاهم رو دنبال کنه سریع چشمام رو بستم. عذر خواهی کردم و از اتاقش بیرون اومدم.
یک حس تازه در من جان گرفته بود خیلی با خودم کلنجار رفتم تا تونستم واژه ای برای این حس تازه پیدا کنم و این واژه چیزی نبود جز شهوت....
خوب که فکر کردم دیدم شهوت در رابطه ی من و ندا جایی نداشت من هیچ وقت با ندا رابطه جنسی نداشتم. یعنی هیچ وقت به خودم اجازه این کار رو نمیدادم. عشق ندا برای من خیلی حرمت داشت ونمیخواستم به خاطر هر چیزی این حرمت از بین بره.
ولی حالا شهوت برای من معنی پیدا کرده بود. در تمام وجودم حسی رو که چندین سال سرکوب کردم به سرعت در حال رشد بود.
واین بنفشه بود که این حس رو در من زنده کرد. صداش .. چهره ی زیباش و از همه مهمتر اندامش من رو جذب میکرد به سرعت هوس رسیدن به بنفشه در من شعله میگرفت. ولی ... ندا چی میشه ؟ من به خودم قول داده بودم غیر از ندا به هیچ کس دیگه ای فکر نکنم. ولی اون به من خیانت کرد... خیانت که نه. ندا من رو انتخاب نکرد من که همه ی زندگیم رو به پاش گذاشته بودم. و این حق من بود که من هم اون رو انتخاب نکنم.
با صدای فهیمه به خودم اومدم.
_امیر خان در چه حالی؟
_جان؟ خوبم شما خوبید؟
_نه مثل اینکه شما بهتری... میبینم که.......... خلوت میری . ساز زدنش رو میبینی باهاش میخندی و......
بنفشه با فهیمه رابطه دوستانه ای داشت و خیلی سریع اخبار محو شدن من رو بهش رسونده بود. و این یعنی اینکه او هم به من فکر میکرد.
_نه زیاد خبری نیست. ولی در کل خبرا زود میرسه!!!
_امیر جان! بنفشه خیلی وقته به تو فکر میکنه در واقع دوست داره. تو تموم این سال ها به خاطر ندا هیچ وقت به روت نیاورده بود. تنها دلیلی هم که ساز زدنش رو کنار گذاشت این بود که نمیخواست با تو رو به رو شه. این رو بفهم که این حق تینلست حالا که قضیه ندا تموم شده عشقش رو به هر نحوی به تو ثابت کنه. انتخاب با خودته ولی خواهشا بیشتر از این نه خودت رو اذیت کن نه اون دختر بیچاره رو و نه ما رو... بابا به چه زبونی بگیم ما رئیس ترشیده و اخمو و بد اخلاق و افسرده نمیخوایم.
پیشنهاد خوبی بود ولی بای بیشتر فکر میکردم. اما شهوت و هوس رسیدن به ارضا شدن این حس نمیذاشت بیشتر از این فکر کنم. لبخندی رو لبام نشست و ... صدای جیغ زدن بلند فهیمه تموم آموزشگاه رو گرفت.
_چه خبرته بابا آبرومون رو بردی. باید بیشتر فکر کنم ولی؟!!!
_دیگه ولی نمیخواد. از خدات باشه یه همچین جواهری نصیبت شه.
_البته زیاد مالیم نیست هاااا.
_پس مثل اینکه خوب ندیدیش؟ امیر اون معرکس...
کلاس ها تموم شد و آخرین نفر با حسام از کلاس اومد بیرون. (حسام استاد پیانو و یکی از دوستان صمیمی من بود)
بازم همون صدای آزار دهنده موبایلش من رو به خودم آورد.
_سلام بابا من کلاسم تموم شده میتونی الان بیای دنبالم؟ چه بد. من الان چطوری بیام خونه؟ باشه آژانس میگیرم. بای.
آقای آذری میتونید یه آژانس واسه من خبر کنید؟
_چطور مگه پدرتون نمیان دنبالتون؟
_نه ماشینش خراب شده مونده تو اتوبان.
_پس یه کم بمونید خودم میرسونمتون.
_آخه من رام دوره زحمت میشه واسه شما!
_چه زحمتی کار خاصی ندارم میرسونمتون.
حسام لبخند معنا داری به من زدو خدا حافظی کرد. من هم کیفم رو برداشتم و به سمت ماشینم راه افتادیم.
در تمام طول مسیر غیر از پرسیدن آدرس کلامی بین ما ردو بدل نشد.
_ممنون. تو زحمت افتادین
_این چه حرفیه وظیفه ست.
_میتونم امیر صدات کنم؟
فهیمه کار خودش رو کرده بود و تمایل من رو سریع به بنفشه اناقال داده بود.
_ببینید خانم صالحی...
_بنفشه...
_بنفشه من شرایط بدی دارم و الان نمیتونم تصمیم بگیرم. ندا...
حرفم رو قطع کرد.
_دوساله منتظر این لحظم...
سکوت سنگینی حکم فرما شد. بعد چند دقیقه میخواست از ماشین پیاده شه.
_ممنون که رسوندی.
_بمون...
برگشت و نگام کرد. چشماش خیس بود. سرش رو به من نزدیک کردو.. توچند لحظه لبم به لبش چسپید. چشماش رو بسته بود دستش رو پشت سرم گذاشت و سرم رو به خودش فشار میداد. طعم لبهاش دیونه کننده بود تو اون لحظه ها به تنها چیزی که فکر نمیکردم ندا بود با تمام وجود لبم رو میمکید و من هم همراهیش میکردم شیرینی زبونش رو روی زبونم حس میکردم واز تمامی این لحظات لذت میبردم. این تجربه رو هیچ وقت با ندا نداشتم. من ندا رو فقط از روی عشق و نه از روی شهوت میبوسیدم ولی این بوسه عاشقانه نبود یا حد اقل من این طوری فکر میکردم. نمیدونم اون لحظه ها چقد طول کشید ولی فراموش نشدنی بود دوست داشتنی که بخوام یا نخوام مهر شهوت رو بهش زده بودم. لبم از حرکت ایستادو فهمیدم که این شیرینی داره تموم میشه. آروم لباش رو جدا کردو بدون هیچ حرف اضافه ای از ماشین پیاده شد. منم هاج و واج به سمت خونه راه افتادم. ساعت ها به اتفاقاتی که اافتاد فکر کردم. من به اون علاقه مند شده بودم ولی چیزی که شعله ی این علاقه رو فروزان میکرد شهوت ولذت یک رابطه ی جنسی بود. چیزی که هرگز با ندا تجربه نکردم.
یک اس ام اس از یک شماره ناشناس رو گوشیم بود (بابت اون اتفاق عذر خواهی میکنم) جواب دادم شما؟
_مثل اینکه زیاد شیرین نبوده؟
_یعنی فقط یک اتفاق بود؟
_اگه تو بخوای نه. من دوست دارم امیر با چه زبونی بگم.
_بعدا در موردش حرف میزنیم.
هر چند که دلم نمیخواست این این اس ام اس بازی تموم شه ولی با این حرفم رسما این مکالمه رو تموم کردم.
نصف شب بازم اس ام اس.
_اون بعدا که گفتی رسیده؟
_تو چیو میخوای بشنوی بنفشه؟
_من به خاطر تو غرورم رو زیر پام گذاشتم. توی که هیچ بویی از ....
_ازت عذر میخوام ولی اتفاقات امروز کمی گیجم کرده. من هیچ وقت این اندازه به ندا نزدیک نشده بودم. به من حق بده کمی فکر کنم.
_امیر من خودم رو متعلق به تو میدونم.
بازم تحریک شدم. خواستم ببینم تا کجا میتونم پیش برم. بعد از چند سال به شهوت و رابطه جنسی یه جور دیگه نگاه میکردم. وطبیعی بود که بخوام سریع ترنیازم رو برآورده کنم.
_از اتفاق امروز ناراحتی؟
_نه چرا باید ناراحت باشم. بعد دو سال کسی رو که با تمتم وجود عاشقشم بوسیدم و این یعنی رسیدن به یکی از آرزو هام.
_چه احساسی داشتی؟
_تو چه احساسی داشتی؟
_خیلی قشنگ بود یک حس تازه که تا حالا تجربه نکرده بودم.
_یعنی تو هیچ وقت ندا رونبوسیدی؟!!!
_چرا ولی این حس رو نداشتم. بوسه من به ندا فقط عاشقانه بوده ولی امروز...
_یعنی امروز عاشقانه نبود؟
_عاشقانه و......
_وشهوانی...
_آره میخوام صادق باشم. تو امروز خیلی من رو تحریک کردی.
_خوشحالم که صادقی. من که گفتم خودم رو متعلق به تو میدونم. مطمائن باش تمام نیاز هاتو برآورده میکنم.
باورم نمیشد در عرض کمتر از یک روز با بنفشه تا این حد نزدیک بودم. شهوتم به جای فکرم تصمیم میگرفت. و من رو مجاب میکرد که این بار این قمار رو من میبرم.
همون شب قرار گذاشتیم که چند روز بعد همدیگرو تو آموزشگاه ببینیم . تا روزی که اومد مرتب با هم تلفنی حرف میزدیم. از کار هامون از آرزوهامون. و گه گداری هم از علایق سکسی مون. رسما وابستش شده بودم و برای اس ام اس یا زنگش لحظه شماری میکردم. علاقه ای که به اون داشتم از جنس علاقه به ندا نبود. کمی پخته تر و اصلا از یه جنس دیگه این بار همراه با هوس و شهوت.
روز موعود رسید. ازش خواسته بودم به هیچ یک از هنر جوها و یا آنا و فهیمه چیزی در این مورد نگه. اون روز با یک آرایش ملایم که جذابیتش رو چند برابر میکرد وارد آموزشگاه شد. با دیدنش رنگم پرید و ضربان قلبم بالا رفت. سعی کردم خودم رو خونسرد کنم ولی اون فهمیده بود و با نگاه های دزدکیش منو بیشتر تحریک میکرد بلاخره کلاس ها تموم شدو همه رفتن من هم با همه خدا حافظی کردم وبیرون منتظر شدم که آبدار چی در آموزشگاه رو ببنده. دوباره به آموزشگاه برگشتم و به بنفشه اس دادم که منتظرتم.
بعد از 5 برگشت و امد تو.
_زیاد که منتظر نشدی؟
_نه ولی باید زود تر بریم که واسه تو دیر نشه.
_واسه من نگران نباش به مامانم گفتم میرم خونه یکی از دوستام و آخر شب پدرش من رو میرسونه.
_یعنی تا آخر شب پیشم میمونی؟
_بعد از این همه دوری لیاقتش رو ندارم؟
_تو چقد زیبایی بنفشه..
_من خوشکلم یا ندا؟
_میشه ازت خواهش کنم اگه میخوای عذابم ندی اسمی از ندا نباشه.
رفتم جلوی پنجره و سیگارم رو روشن کردم چند پک زدم خواستم برگردم که دیدم پشت سرم وایساده سیگارم رو گرفت و خاموش کرد. سرش رو روی سینم گذاشت.
_معذرت میخوام نمیخواستم ناراحتت کنم.
_ایرادی نداره ولی تو واقعا خوشکلی.
سرش رو بلند کرد یه کم خندید و با عشوه ای فراموش نشدنی لبش رو روی لبهام گذاشت. این بار به خودم جرات دادم و من هم لباش رو میبوسیدم. تمنای خواستن و شهوت رو در ذره ذره ی وجودم احساس میکردم. دستم رو دور گردنش حلقه کردم به این معنا که نمیخوام ازم جدا شی. بنفشه هم با تمام وجود لب و زبانم رو میچشیدو مز مزه میکرد.بعد از چند لحظه با دستاش سرم رو به سمت گردنش بردو من رو مجاب کرد که ادامه بدم. با تمام وجود گردنش رو میخوردم و صدای ناله های خفیفش این اطمینان رو به من میداد که داره لذت میبره. کتمان نمیکنم که من هم لذت میبردم. زیبا ترین لذتی که ممکن بود. با دستاش پیرهنم رو از تنم بیرون کشیدو به من هم فهموند که لباس هاش رو در بیارم. باور نکردنی بود زیر مانتوش چه منظره ی چشم نوازی داشت تا حالا بدن یک زن رو تا این اندازه از نزدیک ندیده بودم. یک گردن کشیده سر شونه های کمی افتاده. تخت سینش بدون هیچ لکه ای و سینه هایی گردو برجسته. باورم نمیشد من دارم به اتفاقی به اسم سکس نزدیک میشم . بازم به من چسپید و خودش رو به من فشار میداد. این بار اون بود که من رو میبوسید و بدنم رو غرق میکرد به خودم جرات دادم ودستم رو به سینه هاش رسوندم. نرمی عجیبی رو توی دستام حس کردم. با ولع فشار میدادم و دور گردنش رو میبوسیدم. دستش رو به کمر بندم گرفت و اون رو باز کرد. راستش کمی هم خجالت میکشیدم ولی سعی کردم خودم رو ریلکس نشون بدم. شلوارم رو پایین کشیدو از روی شرتم آلتم رو گرفته بود تو دستش تمام این مدت هیچ حرفی بین ما زده نشد. ولی به محض گرفتن آلتم تو دستش با لحن خاصی گفت: قرببون کیرت که ای همه منتظر مونده.
جلوم زانو زدو شرتم رو پایین کشید. کیرم رو گذاشت تو دهنش و با ولع خاصی اون رو میمکید.
حتی تصور این که یک روز کسی واسم ساک بزنه رو نمیکردم به عبارت ساده تر اصلا تو این باغها نبودم. شاید واقعا بیمار بودم بیماری که حالا درمان شده بود.و و بنفشه همون درمانی که سالها از ذهن من پاک شده.
نمیدونم چقد طول کشید ولی تا مرز ارضا شدن من رو برد که بلندش کردم و روی مبل خوابوندمش به هم گفت که من دخترم و میخوام تو پردم رو بزنی اما نه حالا فقط وقتی که زیر یک سقف با هم زندگی کردیم. از پشت هم نمیخوام هیچ وقت تجربه کنم ولی امروز به خاطر تو حاضرم هر دردی و تحمل کنم. باورم شده بود که بنفشه عاشق منه و من هم نمیخواستم به این عشق بی احترامی کنم.
دوباره مشغول بوسیدنش شدم که به من پشت کردو آمرانه دستور داد بکن دیگه طاقت ندارم. راستش کمی برام سخت بود ولی دلم رو زدم به دریا. سر کیرم رو با آب کسش خیس کردو گذاشت روی سوراخ کونش. دستم رو به کسش رسوندم و سعی کردم اون هم لذت ببره کمی فشار دادم که دادش بلند شد ولی بازم ادامه دادم. آلتم زیاد بزرگ نیست به همین خاطر راحت تر از چیزی که فکر میکردم وارد شد. آروم عقب جلو میکردم و تنها این برام مهم بود که لذت جنسیمو کامل کنم. واسم کم نمیذاشتو به هر طریقی سعی میکرد لذت ببرم تو چند تا حرکت آخر بدنش لرزش شدیدی کردو شل شد من هم با صدا های اون به نهایت لذت جنسی که تا اون لحظه فکر میکردم رسیم و آبم با فشار تمام روی بدنش خالی شد. سرم گیج میرفت و کنترل نداشتم نشستم رو مبل و بنفشه هم نشست روی پام. چند دقیقه ساکت بودیم که سرش رو بر گردوند.
_خوبی؟
_آره تو چطور؟
_بهتر از این نمیشم.
لبم رو گذاشت روی لبش و یه بوسه طولانی. خیلی طولانی. فقط همدیگر رو میبوسیدیم.
اون شب کمی حرف زدیم و تموم شد. بنفشه رو رسوندم خونه و خودم توی ماشین تا میتونستم سیگار کشیدم و گریه کردم...
من چیکا کردم خدای من... عشق ندا رو با چی عوض کرده بودم؟ بنفشه هیچ چیزی کم نداشت شاید از ندا خیلی سر تر بود ولی ندا واسه من همه چیز بود. عذاب وجدان داشتم من حرمت عشق ندا رو شکسته بودم.....

نوشته: آمانج

سامیلیکم. خدمت شما عرض کنم که تمامی اسم های این داستان مستعاره، این اولین داستانمه ، پیشبینی خاصی از واکنش دوستان تو نظرات ندارم. در هر صورت سعی کردم همه چیو کامل و با جزییات توضیح بدم که به طبیعی بودن این خاطره لطمه نخوره تا به شعور اقشار مختلف خوانندگان از قبیل مخاطبین محترم،نیمه محترم،کمی تا قسمتی محترم و نچندان محترم توهین نشه!! شوخی بود. ؛)
اسم من مثلاً سپهره، یه پسر 19 ساله نیمچه لاغر با قد 178 و وزن 65.
چهره ای معمولی دارم که خودم بهش از 20 با ارفاق 13-14 میدم صورت تقریبا گرد، چشم قهوه ای تیره و موی سیاه.
روند ماجرا بر میگرده به تابستون 90 که من با مهسا یکی از دوستای دبیرستانی دختر خالم اشنا شدم. حالا طرز آشنا شدن بماند.چت و اس ام اس و تماس و قرار و ... انقدر خودتون تو این داستانا خوندین که تکراری شده براتون.
من تک فرزند خانوادم و کلا تو فضای آزادی بودم. بابام همیشه مثل داداشم بوده و چیزی رو معمولا ازش قایم نمیکنم.
از بچگی همه چیو بهم یاد داده، حتی وقتی تو سن بلوغ بودم بهم فیلمای صحنه دار مناسب سنمو میداد و چیزایی که لازمه یه پسر بدونه رو بهم میگفت. خلاصه خیلی بهش مدیونم
کلا خانوادگی مذهبی نیستیم.
مادرم فقط بعضی وقتا گیر میده که با کمک ددی همه چی حله!
یکی از شبای بهمن ماه بود که حس کردم خیلی به یه سکس نیاز دارم. سکسی که جسمی و جنسی و روحی ارضام کنه. از طرفی با مهسا (جی افم)زیاد راجع به این بحث حرف نزده بودم. با اینکه از دوستیمون خیلی میگذشت و به همدیگه حسابی علاقه و وابستگی پیدا کرده بودیم ولی رابطمون در حد دوستی معمولی بود. به بابام گفتم میخوام رو مخ مهسا کار کنم، اگه موافقت کرد باید یه مدتی با مامان خونرو خالی کنین.
بابام کلی غر زد که وسط زمستونی کدوم قبرستونی برم؟ ولی بعد کلی خایمالی بلاخره قبول کرد!
خلاصه با مهسا ساعت 9 ونیم تو یه فست فود قرار گذاشتم.
ساعت نزدیک 8بود یعنی من1 ساعتی وقت داشتم.
رفتم حموم و اصلاح کردم، موهامم درست کردم، یه شلوار جین آبی پر رنگ با پیرهن کرم و کت قهوه ایم رو پوشیدم و تو آینه قدی یه نیگا به خودم انداختم.
تو یه نگاه داشتم هیکلمو بر انداز میکردم:
کاش قدم بالای 185 بود
کاش وزنم بیشتر بود و هیکلم ورزشی تر نشون میداد
کاش سینه هام پر تر بود
...
یه نگاه دیگه به آینه کردم:
تیپ و هیکلم اونقدرا بدم نیست!(ما پسرا آدم بشو نیستیم!)
ادکلنمو زدمو ساعت مچیمو بستم. بهش نگاه کردم. 8:45
خوبه. سوییچو بر داشتمو راه افتادم.
داشتم تو ماشین به رابطه ی خودم و مهسا فک میکردم، تا حالا فقط بوسیده بودمش و هیچوقت رابطرو جدی نکرده بودم.
از طرفی خیر سرم تابستون باید کنکور میدادم و یه سمت نگرانی ام اون بود.
پشت چراغ قرمز تو فکر بودم که یکی یهو محکم کوبید به شیشه ماشین.
نیم متر پریدم هوا، با حالت گرخیدگی آب دهنمو قورت دادم و پنجره رو دادم پایین، یکی از این دخترکا با یه دسته گل گفت: اقا گل بدم؟
تو دلم گفتم، این بدبخت تو این سرما چیکار میکنه اینجا؟ مگه قرار نیست بهزیستی اینا رو جمع کنه؟
تو اون صورت کثیفش اون چشماش مثل الماس برق میزد. دلم براش سوخت.
-اقا چی شد؟ گل میخواین؟
ازش یه شاخه خریدم، سرمای زمستون این رز قرمز رو هم رنجور کرده بود. ولی هنوز بوی خوبی میداد.
یه فکری بذهنم رسید.
دخترک رو صدا زدم. 6تا گل تو دستش مونده بود، همرو ازش گرفتم و بسمت فست فود راه افتادم.
تا حالا زیاد مهسا رو خونمون اورده بودم(خونوادم حساس نیستن)، برای ایکس باکس بازی ، فوتبال دستی، تولد خودم ،حتی بدون مناسبت. ولی هرگز بهش دست درازی نکردم.
شاید واسه همین بهم اعتماد داشت.
حتی یه بار یکی از دوستاشو فرستاد منو امتحان کنه، ولی فهمید من اهل خیانت نیستم.
درسته که دوستیمون از دوست دختر دوست پسر بودن بیشتر شبیه یه دوستی معمولی بود و خیانت توش معنا پیدا نمیکرد، ولی من خیلی دوسش داشتم. بهیچ قیمتی حاضر به از دست دادنش نبودم.
رسیدم به فست فود.
با بدبختی ماشینو پارک کردم و قبل از پیاده شدن گلارو همرو پر پر کردم گذاشتم زیر آفتاب گیر سمت کمک راننده!
یه لبخند زدمو موهامو تو اینه چک کردم و پیاده شدم.
بعد چند دیقه مهسا تو رستوران به من ملحق شد
مهسا دختری خوش قیافه، سفید، قد متوسط حدود 160 و وزن 48 تا 50
صورت کشیده و لپای باحال (همیشه میکشیدمش)درست همون چیزی که من میپسندیدم.
امروز یه مانتوی آجری تیره خوشکل، کفش های اسپرت، و شال سیاه با رگه های قهوه ای و شلوار لی پوشیده بود که خدایی بهش میومد.
چهره ی ظریفش که شامل چنتا جوش کوچیک و کمرنگ به قرینه ی سنش میشد با آرایش رقیقی که کرده بود جدا زیبا شده بود. لاک سیاهش با فرنچ سفید خیلی قشنگ بود. رژ لبش هم لایه نازکی از رنگ صورتی رو روی لبای قشنگش به نمایش میذاشت .
برام هیچوقت کهنه نمیشد. هر وقت مهسا رو میدیدم انگار بار اولمه. خیلی برام عزیز بود.
بعد از سلام و خوشو بش نشستیم و سفارشمونو دادیم.
مسحور این همه زیباییش بودم که بهم گفت:
-سپهر
-جانم
-چرا اصرار داری همش شام بیایم بیرون؟
-چطور؟ بده مگه؟
-نه بد که نیست. ولی بابام شبا سخت بهم اجازه میده بیام بیرون
-خب تو که کارتو بلدی
-آره، اینبارم بهش گفتم با بچه ها اکیپ شام داریم. ولی میترسم بو ببره.
-چشم، سعی میکنم برنامهامو باهات میزون کنم.
دستمو با محبت فشار داد و لبخند گرمی زد.
شامو بدون حرف خاصی خوردیم.
تو راه ماشین تازه یادم افتاد برای چی دعوتش کردم.
براش در ماشینو باز کردم، نشست. منم رفتم طرف راننده نشستم و راه افتادم.
مونده بودم چجوری بهش بگم. زدم بغل،
-مهسا
-هههم؟
-هر وقت کارت با موبایلت تموم شد بگو، کارت دارم.
-جونم ، بگو؟
-میخواستم بگم که... راستش، چجوری بگم... میخواستم بگم اگه بخوای شاید بهتره بعد 6ماه دوستی به هم بیشتر نزدیک بشیم
-هاا؟؟!
-یعنی میشه فردا بیای خونمون؟
خونتون؟ آره. مث همیشه؟
نه دیگه، مث همیشه نه، منظورم اینه که... رابطمونو جدی تر کنیم،کامل کنیم. خودت میدونی چی میگم دیگه. نزن به اون راه. یکم شکه شد. گفت:
-سپهر من هنوز 17 سالمه
-میدونم. قرار نیست کسی آسیب ببینه، قراره منو تو از چیزایی که داریم برای لذت همدیگه استفاده کنیم. برای دوستی لذت بخش تر.
-یعنی تو منو برای همین میخوای؟
-سواله میپرسی؟آخه خودت میدونی چقد دوستت دارم، علاقه ی من بهت عمیق تر از فقط اینه. ولی تو این سن... خب... همه نیاز هایی دارن.
-میدونی،برای یه دختر به سن من اعتماد کردن سخته، بخصوص که یه اشتباه بقیمت تباهی آیندم تموم میشه.
-اعتماد کسب کردنیه. امیدوارم تونسته باشم تا حالا اعتمادتو جلب کنم. قول میدم چیزی نمیشه. خودم تا ته خط باهاتم.
-راس میگی؟؟
-نه، دارم گولت میزنم که بکنمت!! بعدشم ولت میکنم گرگا بخورنت!!
-بی ادب حقته که د....
فرصت ندادمو لبشو بوسیدم.
طعم فوقالعاده ی لبش با طعم رژش واقعا به آدم حس پرواز میداد.
-نباشی میخوام دنیا نباشه عزیزم. فردا میای دیگه؟
-فردا نمیتونم. ولی پس فردا میام. ولی سپهر...
دوباره لبشو بوسیدم. تو چشاش نگاه کردم. اعتماد رو تو نگاش میخوندم. نفسش تو صورتم میخورد.
(نامردم اعتمادتو خدشه دار کنم)
...
نزدیکای خونش رسیدیم. نگه داشتم. چراغ داخلو روشن کردم و گفتم: آینه تاشو رو باز کن.
تا باز کرد یه عالمه گلبرگ ریخت رو دستو سرش.
خیلی حال کرد
-دیوونه ای بخدا
-اعتراف کن حال کردی!
-همینکاراته که خاصت میکنه
بوسم کردو ازم جدا شد.
رفتم خونه و خوابیدم.
فرداش به غایت روز کیری بود.
مدرسه ، دیفرانسیل و فیزیک و دینی، با کلاس تست گسسته.
بین راه مدرسه تا خونه هم هرچی بین دخترا نگا کردم ندیدمش. نهایتا فهمیدم زنگ دوم تاطیل شدن رفته خونه.
رفتم خونه، نهارمو زدم و یه چرتی خوابیدم. با صدای اس بیدار شدم. مهسا بود.
بعد کلی اس بازی فردا ساعت 6 باهاش قرار گذاشتم.
با بابام صحبت کردم، قبول کرد به بهونه ی گشت و خرید و شام مامانو تا 10-11 بپیچونه. یه ماچ آبدار از بابایی کردمو به پیشواز اولین سکسم رفتم.
کلی عدسی و موز به ناف خودم بستم که خیر سرم قوای جنسی داشته باشم!
خلاصه شب شدو ما با هزار امید به تختخواب رفتیم.
جون، فردا رو این تخت چه خبرا که نشه. از همه مهم تر، باکسی قراره حال کنم که واقعا دوسش دارم. از شدت هیجان خوابم نمیبرد.
تو حس و حال خودم بودم که در باز شد و...
و...
مهسا اومد تو،... لخت
-اینجا چیکار میکنی؟
-هیشششش
اومد نشست رو کیرم، بد جوری شق کرده بودم. کیرم آروم لغزید تو کسش
-مگه تو ...
لبمو بوسید. داشت وحشیانه بالا پایین میکرد. حس کردم آبم داره میاد، چرخوندمش، مثل سگ تلمبه زدم و آبم اومد
چشامو از لذت محکم بستم.
آآآآآآآ
دوباره باز کردم خبری از مهسا نبود. همه جا تاریکه
-نه نه نه. لعنت به این شانس. فاک. میدون آزادی از عرض تو کون این شانس.
آخه شانسه داریم. شب قبل اولین سکسم ، تو خواب آبم اومده بود!
با اعصاب کیری پا شدم رفتم حموم در حالی که دنیا و شانس و زندگی و ادیسون(!!!) و مادر احمدی نژاد رو از فحش هام بی بهره نمیذاشتم این گندو از خودم پاک میکردم. چقدرم زیاد اومده بود! بابا یکم هم برا فردا میذاشتی کس کش(به کمرم گفتم!)
برگشتمو دوباره کپه مرگمو گذاشتم.
ساعت 11 اینا بود از خواب پا شدم پنجشنبه بود. کلاس ملاس نداشتم(5شنبه ها پیش دانشگاهیا تاطیلن)، با ظاهری خوابالو یه آبی به صورت زدمو یه نصف ساندویچ سوسیس سرد از یخچال خوردم.
قرارمو با مهسا بهش یاداوری کردم. خلاصه گذشت و ناهارو زدیمو با بابام قرارو چک کردمو رفتم یه چرتی بزنم(یعنی نصف زندگی تو چرت میگذره!) ساعتو برا 4 کوک کردم.
زییینگ.
پا شدم. ولی اینبار پر انرژی، مثلا قراره امروز اتفاقی بیفته که برای همیشه یادم میمونه.
ساعت 4 بود 2ساعتی وقت داشتم.
اول رفتم دوش گرفتمو ریش و پشمو بدست توانای تیغ سپردم.
موهامو خشک و درست کردم و با مادرم که داشت منو به همراهی باهاش تو خرید دعوت میکرد بحث میکردم و سردرد خیالی خودمو جهت منصرف کردنش بهونه میکردم.
اصرارش زیاد نشد و رفت. منم رفتم پای نت و یه سر فیسبوکو چک کردمو یه فکری بسرم زد.
رفتم یه کتاب الکترونیک درباره ی اولین سکس و دخول از مقعد گرفتم. بهمراه کتاب 120پوزیشن.
رو تختم دراز کشیدم و هدفون موبایلو گذاشتم و مشغول گوش کردن به آهنگ های لینکین پارک شدم و در حین فیض بردن از اهنگا کتاب الکترونیکا رو خوندم.
از بین پوزیشن ها چند تا بدرد بخور حفظ کردم که شامل چند مدل69 هم میشد.
تو کتاب راهنما هم درباره ی سکس از پشت خوندم و اینکه هیچی بیشتر از یه ماساژ اروتیک دخترا رو حال نمیاره.
در نتیجه
لذت کون کردن=زحمت ماساژ دادن!
اول فکر میکردم ماساژ در حد چنتا مالوندنه سادست ولی خدایی کلی نکته و تکنیکو نقطه حساس داره!
مشغول مطالعه بودم که دینگ دینگ!
وای! اومد.
سریع پریدم تی شرتمو عوض کردم، به خودم عطر زدمو رفتم طرف در.
تا حالا اورده بودمش خونه ولی هیچ وقت اینقد هول نبودم. درو باز کردم.
-سلااااام
-سلام عزیزم، چه ناز شدی! هر روز بهتر از دیروز
بعد لپشو بوس کردم.
-اوق! خیله خب حالا! میشه بیام تو؟
یهو فهمیدم جلو درم! گفتم:
-بععله
-کسی خونه نیس که!
با یه لبخند گفتم
-کسی امروز اجازه ی تعرض به خلوت مارو نداره.
سریع چنتا چراغو روشن کردمو گفتم بشین.
-میشه بریم تو اتاقت؟ هیچوقت اینجا (تو هال) راحت نبودم.
-آره عزیز. راحت باش. برو منم میام.
سریع 2 تا دلستر باز کردم (ما بچه سوسولیم. اهل قلیون و مشروب نیستیم) رفتم بالا.
پالتوشو در آورده بود و با یه تی شرت سفید و شلوار لی رو تختم لم داده بود.
دلسترم که تموم شد تازه یک سوم دلسترشو خورده بود.
داشتم نوشیدنشو نگا میکردم.
موهای لختش که باز کرده بود رو شونه هاش ریخته بود، هر جرعه ای که میخورد بخاطر گاز دلستر چشماش پر اشک میشد گردنبند نقره ایش رفته بود تو تیشرت نچندان یقه بازش. با این آرایش رقیق مثل فرشته ها شده بود و لاک بنفش دست و پاش به طرز عجیبی جلب توجه میکرد.
-هوی چرا اینجوری نگاه میکنی؟
-چیه؟ مگه آدم چند بار تو روز یه موجود منگل میبینه؟ عجیب الخ...
حرفم تموم نشده بود که با پاشنه پا اومد تو سینم.
-هووو وحشی، آدم باش!
-اذیت میکنی عواقبشم بخور
-بابا اذیت چیه! حقیقت تلخه!
-شما پسرا کی یاد میگیرین با یه دختر شوخی خرکی نکنین!
-من شوخی خرکی نکنم؟ ببخشیدا مثل اینکه شما با اون پای سایز 37 تو سینه من یتا پرنده میزنی.
-دردت اومد؟
-پ ن پ. قلقلکم اومد!
-الهی. ببینم چی شد.
-مهسا؟
-همم؟
دستشو گرفتم
-جدی. خیلی خوشگل شدی. هر وقت نگات میکنم حس میکنم ازم خیلی سری
-نه اینطورام نیست. مطمئنم آرزوی خیلی از دختراس دوست پسرشون مثل تو باشه(خودم بعید میدونم)
تو چش هم نگاه میکردیم، هر دو میدونستیم برای چی اینجاییم. ولی خب همینجوری که نمیشه!
رفتم پای کامپیوتر آهنگ لایت بذارم، ولی هر چی گشتم جز راک و متال پیدا نکردم.
قید آهنگو زدم، حالا باید تحریکش کنم تا شب روییایی ما شروع بشه!
ولی چجوری؟
تنها چیزی که به ذهنم رسید فیلم پورن بود.
آروم کنار گردنشو بوسیدم و بهش گفتم
عزیزم هنوز اگه دلت نمیخواد...
-نه. خودمم میخوام.
بردمش پشت کامپیوتر و یه فیلم خوب اچ دی براش گذاشتم.
گرم نگاه بودیم، دستم رو پاش بود و با رونش بازی میکردم. پاشدم رفتم سمت میز تحریرم. روشو خالی کردم و یه پتو رو 4لا کردم گذاشتم روش. طول زیاد و صافی میز اونو به میز ایده آل برای ماساژ تبدیل میکرد. روی پتو هم یه ملحفه 2لا گذاشتم.
مهسا زیر چشی حواسش به من بود ولی تا بر میگشتم خودشو متمرکز به مانیتور جلوه میداد.
رفتم پیشش، از حرکات و نفساش میشد به تحریک شدنش پی برد. در گوشش گفتم:
-اونقدری که دوسم داری بهم اعتماد هم داری؟
-بیشتر
-قول میدم تا آخرش هواتو داشته باشم.
آروم لبشو بوسیدم. کم کم قسمتای بیشتری از لبامون درگیر میشد. تا اینکه کاملا لب بالا و زبونش تو دهنم بود. داشتم بهترین میوه ی عمرمو میخوردم. هیچی به اندازه ی این لب لذت نمیده. لب کسی که عاشقشی. لبی که حالا میدونی مال توه. مهم نیست چندبار بوسیده باشیش. مهم اینه که تو یکی از این بوسه ها بفهمی فقط مال توه. اونشب من فهمیدم. مزه ی لذتو.
لبمو که ازش جدا کردم چشاش بسته بود. مثل کسی که داره غرق میشه نفس نفس میزدم.
با بوسه های کوچیک بسمت گوشش رفتم و گوششو به لب گرفتم. صدای نفسش رو کنار گوشم میشنیدم. با دستش تو موهام بازی میکرد. زبونم رو به گردنش رسوندم و حسابی بوییدمو بوسیدم. بوی عطرش مکمل بوی تنش شده بود. واقعا غیر قابل توصیف بود. حرکت آدرنالین رو تو بدنم حس میکردم.
کمرم درد گرفت(آخه اون رو صندلی کامپیوتر بود و من روش خم شده بودم)
پاهاشو با دستم گرفتمو زیر بغلشو با اون دستم. مث بچه ها بلندش کردم و در حالی که لبم رو لبش قفل بود چند دور وسط اتاق چرخوندمش. لبخندشو رو لبم حس کردم. خیلی نرم گذاشتمش رو میز ماساژی که حاضر کرده بودم.
-عزیزم برنامه ویژست امروز. امیدوارم خوشت بیاد!
-کسی نمیاد سپل(همون سپهر خودمون!)
-نه جیگر، گفتم که، روز روزه ماست!
رفتم تو اتاق بابام اول از همه کیر شقیده ی خودمو جابجا کردم نشکنه! بعد یه روغن برا ماساژ برداشتم.(ماشالا کشوی بابام فول آپشنه! از وازلین و کاندومو، لیدوکائین و ...)
برگشتم تو اتاق، تیشرتمو در آوردم و روغنو یه گوشه میز گذاشتم.
بهش گفتم رو شکم بخوابه آروم تیشرتشو دادم بالا و رو کمرشو بوس کردم، به کمک خودش تیشرتش در اومد.
بند سوتینشم باز کردم و بهش گفتم اگه راحتی درش بیار. اونم گذاشت کنار.
وااای چی جلوم بود! یه دختر ناز که نیمه لخته و بدن ظریفش واقعا چشمو نوازش میکنه.
با بدبختی(واقعا بدبختی!) دکمه های شلوارشو از زیر شیکمش باز کردم و شلوارشو به پایین کشیدم. اینبار کمک نکرد، شلوارم پایین نیومد.
-سپهر نه. راحت نیستم.
رفتم واسش یه حوله آوردم گفتم شلوارتو در بیار با حوله پشتتو میپوشونم.
شلوارشو در آورد چشمم به کونش افتاد. کون گنده نبود ولی واقعا خوش فرم بود زیر اون شرت آبی خال خال روشنش خودنمایی میکرد. حولرو تا شده جوری رو کونش انداختم که مثلا یه وجب بپوشونتش.
حالم یجوری شده بود. دلم میخواست بکنمش.
ولی بیشتر از اون دلم میخواست اون بیشتر لذت ببره. دلم میخواست اولین رابطه ایده آل اون باشه.
دستمو رو انحنای کمرش کشیدم، اوف. نرم و سفید و لطیف. زمزمه کردم:
Show Time
مقداری روغن رو دستام ریختمو از کمرش شرو کردم به چرب کردن. آروم همه ی پشت و کمرشو چرب کردم. همینطور بیحرکت مونده بود. رفتم سمت روناش، رونشو بین دو دستم میگرفتمو آروم بالا پایین میمالوندم با اضافه کردن روغن رون و ساقش رو هم چرب کردم تا مچ پاش. حالا اصل ماساژ شروع شده،
روناشو با حرکات دورانی میمالوندم در حالی که نظاره گر لرزش تحریک کننده ی بدنش بودم از رونش سر خوردم به سمت ساقش و حسابی خستگی رو از ساقش چلوندم. مچ پاشو ماساژ دادم و زانوشو به سمت خودم خم کردم تا کف پاش جلوی صورتم بیاد. تک تک انگشتای ضریفشو کشیدمو ماساژ دادم قوس کف پاشو با مفصل شستم به شکل ارتجاعی ماساژ دادمو پاشنشو خوب فشار دادم. کارم با دوتا پاش تموم شد برگشتم رو ساقش... و رونش...و کمرش، حسابی کمرشو با حرکات شست ماساژ دادم.
بهش گفتم:
-خوش میگذره؟
-عالی
-حالا میشه حوله رو بر دارم؟
-اوهوم
با تاییدش حولرو برداشتم. با دیدن این زیبایی تپش قلبم شدت گرفت. الکی کونشو مالوندم، اینبار ماساژی در کار نبود، همش دستمالی بود.
حرکت موزون کونش موقع ماساژ مرده رو زنده میکرد.
شرتشو در آوردم، تصویر واضحی از کسش نداشتم(پاهاش تقریبا جفت بود) ولی بنظر بی مو میومد.
یکم مالوندمش و بهش گفتم برگرد.
برگشت. بنظر خجالتش ریخته بود. کامل که برگشت قلبم وایستاد. وای. سینه های سفت و خوش فرمی داشت سایز مایزشو نمیدونم ولی اگه میخواستی تو مشت بگیری بسختی جا میشد.
کسش کوچیک و مرطوب بود. لبه های چروک رنگی به قرینه بیرون زده بود.
بدنش کلا مو نداشت. فک کنم تازه اپی لیدی کرده بود. موهای زائد کسشم تازه زده بود. معلومه مثل من خودشو آماده کرده.
دیگه چرب نکردم. آروم از گردن و کول مالوندم تا رو سینه. چهرش سرخ شده بود. نه از شرم. از لذت. چیزی جز این در چهرش مشهود نبود.
بیشترین وقتو رو مالوندن سینه هاش گذاشتم.همه جوره ماساژیدم، ساعت گرد ، پاد ساعت گرد ،بالا، پایین ...
صورتمو رو سینش بردم.
یکیشو میخوردمو یکیشو بادستم میچلوندم. بادست دیگم کمر و شکمشو نوازش میکردم. اونم یه دستش تو موهام بود ، با یه دستشم بازومو گرفته بود.
نرمی سینش رو صورتم بهم لذت میداد. کاش همیشه مال من بود.
آروم با زبون کشیدم رو شکمش ، میبوئیدمش و با بوس پیش میرفتم تا رسیدم به کسش.
با نگاه ازش اجازه خواستم و جوابمم گرفتم.
هیچوقت از خوردن کس خوشم نمیومد. کسشو بو کردم. بوی خوبی نداشت، ولی زننده و نامطبوع هم نبود. مقداری از ترشحات رو با دست کنار زدم و زبونمو گذاشتم وسط چاکش.
عمیق ترین نفس عمرشو کشید و صدای آروم اهش شنیده میشد.
کیرم داشت بمعنای واقعی منفجر میشد.
کسشو میمکیدمو با زبون چوچولشو میمالیدم. لبه های کسشو تو دهنم میبردمو با زبونم باهاشون بازی میکردم.
دیگه زبونم داشت کنده میشد که حس کردم نفساش تند شده ، صدای زوزه ارومی ازش میومد. پاهاش رو باز کردم و یه بالش زیر کمرش گذاشتم. صورتم در چند سانتی سوراخ کس و کونش بود. لیسی به سوراخ کونش زدم و تا بالای کسش آوردم.
به خوردن کسش و حرکت لب و زبونم ادامه دادم تا پاهاشو دور سرم قفل کرد. گردنم درد گرفت(یاد یو اف سی افتادم!) ولی شدتمو زیاد کردم تا بدنش شروع به انقباض انبساط کرد. کل ماهیچه هاش تکون میخورد. گرمی مایعی رو رو لبم حس کردم. با اینکه مقدار مایع خیلی کم بود ولی نذاشتم وارد دهنم بشه.
بسختی نفس میکشید ، یه چیزی حدود 20-30 ثانیه تو ارگاسمش بود. نفساش منقطعشده بود.
رفتم کنارش دراز کشیدم و در گوشش گفتم
مهسا دوستت دارم.
شبیه آدمی شده بود که تازه از خواب بیدار شده. گفت
-عاشقتم سپهر. عاااشقتم مرسی.
بوسیدمش. حالا نوبت من بود.مابقی لباسامو در آوردم.
ازش خواستم برام بخوره. یکم سرشو زبون زد و کلاهشو مثل ابنبات مکید. گفت بدم میاد.(زرشک، کلی پوزیشن 69 یاد گرفته بودم! همش مالید.)
-حالا بخاطر سپهر بخور دیگه
-بخدا حالم بد میشه.
رفتم اتاق بابام وازلینو برداشتم. حسابی سوراخ کمرنگ کونشو با انگشت وازلینی کردم.
به کیرم خیره شده بود. ازش یه لب طولانی گرفتم، هنوزم احساسی ترین قسمت سکس لبه واسم. من خم شده بودم و داشتم با کونش ور میرفتم در حالی که مهسا با یه دستش کیرمو میمالید.
انگشت اشارمو فشار دادم تو. یهو بدون اینکه بلند شه گفت
-چیکار میکنی؟
-خودت چی فکر میکنی؟ خب منم میخوام
-آخه شنیدم تا سر حد مرگ درد داره
-من سعی میکنم بی درد باشه. یا حد اقل کم درد.
-اگه ندا دادم در بیار پس.
-آخه خب منم حق ارضا شدن دارم. ولی(با ناراحتی)باشه.
کیر من بزرگ نیست 14 یا فوقش 15 سانته. قطرشو اندازه نگرفتم ولی معمولی بنظر میاد.
حالت چهار دستو پا شد.
آروم انگشتمو کردم تو. یکم خودشو جمع کرد و سریع ول داد. گفت اونقدر درد نمیاد. پوست تو کونم میسوزه. یکم بیشتر وازلین زدم و دوباره عقب جلو کردم انگشتمو ، انگشت دوممو که وارد کردم از درد شکایت کرد.
گفت فقط بخاطر تو تحمل میکنم. دو انگشتمو تو کونش مثل همزن میچرخوندم. کشیدمش لبه میز. من خودم کنار میز ایستاده بودم. کونش و کیرمو حسابی وازلینی کردم و خیلی نرم کیرمو به سوراخش فشار دادم. به این راحتیا نمیرفت. یه رونشو با دستم یکم بلند کردمو دوباره فرشار دادم. لغزیدن کیرمو حس میکردم، با هر میلی متری که تو میرفت مهسا آخ و اوخ میکرد. یه فشار دادم که سر کیرم رفت تو. چقد دااااغ بود.
یهو با صدای بلند گفت: در بیار، جر دادی منو،نمیخوام،گه خوردم، آی درد داره بخدا، نمیتونم... حسابی تقلا میکرد.
کمرشو محکم داشتم.قصد نداشتم بخاطر سوسول بازیش در بیارم. یکم دیگه فشار دادم.
با ناله التماس میکرد: ترو خدا در بیار، جون مهسا، سوختم. داشت ملافه رو چنگ و گاز میزد.
آماده بودم با یه هل کارو تموم کنم. روشو طوری چرخوند که من نیم رخشو دیدم، داشت بی صدا گریه میکرد،از ته دل اشک میریخت. دیگه تقلا هم نمیکرد، داشت از درد به هق هق میافتاد.
دلم براش سوخت. بین 2راهی گیر بودم، لذت شهوت یا علاقه؟ خدایی شهوتم بهم چربید، کلی این پا اون پا کردم و یهو کیرمو در آوردم.
صورتمو بردم نزدیکش
-ببخشید عسلم. بخدا نمیدونستم اینجوری میشه، گریه نکن.
-داشت یه نفس تازه ای میکشید و با دستش کونشو گرفته بود که با بغض گفت
-یه پیشنهاد بهت میکنم، هیچوقت کون نده،
-هه. چشم. خوبی؟ ببخشید یه لحضه شهوت جلومو گرفت.
-ببخشید نتونستم ببخشید.
عذاب وجدان داشت
یه فکری بسرم زد رفتم از کشو بابام یه کاندوم طمعدار بر داشتم. زرد بود ، نمیدونم موز یا لیمو.
کاندومو کشیدمو گفتم حالا میشه بخوری؟ مزه مزه کرد. گفت بهتره. کیرمو کرد تو دهنش. چشامو بستم. یکی دوبار دندون زد ولی وقتی از پریدن من فهمید سعی کرد دندون نزنه. حسابی تو حال بودم. خوابوندمش و شروع کردم از پشت لاپایی زدن کیرم مماس با کسش حرکت میکرد. برش گردوندم. همین حرکتو از جلو کردمو سینشو میمالوندم و ازش لب میگرفتم.
برخورد کیرم به کسش هم به من حال میداد هم موتور اونو دوباره روشن کرده بود.
داشتم عقب جلو میکردم، عرق کرده بودم. لب میگرفتم و تو صورتش تنفش میکردم. آبم داشت میومد. حس کردم نفسا و آه های اونم شدید تر شده. میدونستم اگه ادامه بدم من ارضا میشم و اون نه. واسه همین دست کشیدم.
رفتم برای 69 هر دو به پهلو دراز بودیم و کسش جلوی من بود و کیر من جلوش. بهش گفتم آروم بخور. مثل جاروبرقی میک بزن.
خودم شدت و سرعتمو زیاد کردم. یکم که خوردیم لبه ی تخت نشستم و اونو سرو ته رو هوا نگه داشتم مدل piledriver پاهاش بالای سرم تو هوا بود و مال همدیگرو میخوردیم.
دستام که خسته شد خوابوندمش و بقصد ارضاش شروع بخوردن یکطرفه ی کسش کردم. زیاد طول نکشید با تکون های منقطع دوباره ارضا شد. منم کاندومو در آوردمو با وازلین چرب کردم و روش خوابیدم، جوری که کیرم لای شیار کونش بود. کار به دقیقه ی سوم نکشید که منم اومدم ، حس عالی داشت. با فریاد آبمو بالای کونش ریختم که بخاطر شدت آب تا کمرش رفت.
افتادم کنارش. دلم میخواست بخوابم. چرخید طرفم(با این حرکت رسما رید به تخت خوابم!) بغلم کردو گفت:
-مرسی. عالی بود.
-مرسی به تو. دوستت دارم.
با بدبختی پا شدیم دوش گرفتیم. بدن مثل مرمرشو زیر آب میشستم. سینه هاش و کونش، وای شستنش مثل رویا بود.
تو حموم جز بوسه اتفاق دیگه ای نیفتاد. اومد بیرون و خودشو حسابی خشک کرد، کسی تو خونشون نباید مشکوک میشد.
خودشو جلوی آینه درست کرد و یواش یواش لباس پوشید.
منم که با شرت بودم فقط موهامو مرتب کردم.
بی حال بودم ولی حس خوبی داشت. یه چیزی خوردیمو راهیش کردم.
به سمت تختم رفتم که دیدم حسابی ابکیریه. البته خشک شده.
دراز کشیدم که خوابم برد.
با صدای موبایل بیدار شدم، ساعت 11:15 بود.
-الو
-(بابام) سلام پسر خدا قوت!
-هه مرسی بابایی لطف کردی.
-اجازه صادر میفرمائین برگردیم خونه؟
-:)) آره! ببخشید سرگردون کردمتون
-نوش جونت. پس ما اومدیم. برم مامانتو صدا کنم!
-مگه الان کجایین؟
-پیش اون یکی مامانت!!
-إإإ بابا!
-کوفت. خداحافظ
-خدافظ.
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
**********************************************
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
با توجه به اینکه این اولین باریه که خاطرمو به رشته تحریر در میارم حتما ایرادایی داره که از چش شما پنهون نمیمونه.
دوستانی که میخوان فحش بدن لطفا در کنار فحش هایی که میدن لطفا نظرتونم بگین.
نقاط ضعف،قوت(اگه داشت)، انتقاد، هر چیزی که بهم اشتباه یا مشکلمو بگه و باعت بهتر شدن نثرم بشه. مطمعنا این داستان بد ترین داستانی نیست که تو شهوانی ثبت شده پس لطفا با راهنمایی ها و انتقادا کمک کنین داستانای بعدیم بهتر باشه(البته اگه فکر میکنین شایستگی ادامه دادنو دارم.)
با تشکر از همه دوستانی که با نظرشون باعث دلگرمی میشن.
الف.ن خ

سلام این داستانی که میخوام براتون تعریف کنم کاملا واقعیت داره ،البته من سکس های زیادی توی زندگیم تجربه کردم و میخوام سعی کنم بهترین هاشو برای شما بنویسم . اسامی هم که به کار می برم مستعار هست .
اول از خودم شروع میکنم من کیوان 24 ساله از جنوبی ترین شهر ایران هستم این خاطره مربوط به سال 88 میشه . یه دوستی داشتم که همیشه دنبال این بود که دوست دختر داشته باشه و به خاطر اینکه چهره دختر کشی نداشت همیشه ناراحت بود یا به من میگفت یکی رو برام جور کن ، و همیشه ام به دخترای زیادی زنگ میزد تا مثلا مخشون رو کار بگیره ولی موفق نمی شد چون نه زبونشو داشت نه بلد بود با دختر این جنس ظریف چطور برخورد کنه . تا اینکه یه روز که با هم بودیم گوشیش زنگ خورد جواب داد صدای دختره رو که شنید هول کرد نتونست حرف بزنه قطع کرد بعد به من گفت : کیوان تو خوب مخ میزنی بیا مخ اینو واسم بزن تا باهام دوست بشه . آقا منم خراب رفیق زنگ زدیمو مخ دختره رو کار گرفتیم تا با این دوست شد . . .
چند وقتی از دوستی شون نگدشته بود که دیدم دختره اس میده که این دوستت چرا اینطوریه اصلا من باهاش نمیسازمو هزار بهونه دیگه منم چون آدم شوخ و زبون بازی هستم حسابی پشت تلفن مخشو زدم ولی زیر بار نمی رفتو قبول نکرد باهاش دوست بمونه . تا اینکه شب دیدم یه پیامک شعر عاشقانه فرستاده منم یکی جوابشو دادم همینطور تا صبح باهم اس بازی کردیم تا اینکه به هم وابسته شدیمو اس بازیمونم بیشتر .اون موقع من سال اول دانشگاه بودم و اون سال آخر دبیرستان ولی هنوز ندیده بودمش میگفت اسمش پریساست حالا راستو دروغش با خودش .
تا اینکه یه روز قرار شد باهم درس بخونیم یعنی یه بهونه تراشیدم واسه قرار گذاشتن باهاش و اینکه من یعنی ریاضیم خوب نیست و تو بیا یادم بده . . . سر اینکه کجا درس بخونیمم کلی بحث کردیم چون از ترس خانوادش نمی تونست بیاد راحت بیرون تا اینکه قرار شد صبح زود به جای کلاس تقویتی بیاد که باهم بریم خونه خواهرم که درس بخونیم . خلاصه سرتونو درد نیارم قرارو که گذاشتیم با یه چادر اومد هیکلشو درست نمی شد دید ولی لاغر بود با صورت خیلی خیلی زیبا البته با لباس فرم مدرسه بود .
خلاصه اون روز فقط درس خوندیم و حتی دست به دست هم نزدیم تا اعتمادش بهم بیشتر بشه . یه بار دیگه این بار توی خونه خودمون قرار گذاشتیم که مادرم هم بود و ما فقط درس خوندیم و دست از پا خطا نکردیم . ولی بد جور ابراز علاقه میکرد بهم منم کمو بیش داشت ازش خوشم میومد . تا اینکه قرار سوم بود و اینبار خداییش عجب تیکه ماهی شده بود قد کشیده انام مانکنی آرایش ساده ولی جذاب از هم کمتر خجالت میکشیدیم وقتی اومد خونمون برای درس رفتیم توی اتاق خودم که درس بخونیم از همون موقع که دیدمش واقعاا راست کرده بودم اصلا فکر درس نبودم . یکم که درس خوندیم همش نگاه بهش میکردم .
گفت:کیوان چته؟ انگار حال درس خوندن نداری!
گفتم : آره خستمه درسو فعلا تعطیل کنیم یکم حرف بزنیم .
گفت: باشه عسیسم (عسیسم تیکه کلامش بود وقتی اینو میگفت دوس داشتم بپرم لباشو همونجوری بخورم )
همونجور که داشتیم حرف از اینورو اونور میزدیم (یا همون چرتو پرتای همیشگی)
بهش گفتم پری ی ی ی ؟
گفت جانم؟
گفتم : میشه ببوسمت؟
گفت: نه
بدجور خورد تو حالم ولی کوتاه نیمدم . . . شاید براتون پیش اومده باشه وقتی آقا کوچیکه بزرگ بشه دیگه تصمیم گیرنده اونه . . .
منم صورتمو بردم نزدیک صورتش گفتم بزار ببوسمت . . .
گفت برا چی میخوای ببوسیم؟
منم گفتم آخه آدم یکیو که خیلی دوسش داره میبوسه اونم بوسه عاشقونه . . .
اونم نامردی نکرد گفت بابا بزرگم همیشه میگفت کسیو که خیلی دوس دای باید پیشونیشو ببوسی
منم گفتم باشه صورتشو با دوتا دستم گرفتم پیشونیشو یه بوسه کوچولو کردم وااااااااای چه بوی هوسناکی داشت .
دوباره سرمو به طرف لبش نزدیک کردم گفتم حالا از گوشه لبات یه بوس میخوام . بدجور حشرم زده بود بالا
با ناز میگفت نه نمیشه ...منم صورتمو همونجا نگه داشتم گفتم میتونم ببوسم ولی منتظرم تا تو اجازه بدی . . . خودشم میخواست ولی داشت ناز میکرد نه صورتشو دور میکرد نه اجازه میداد . .
قشنگ داشتم صدای نفساشو میشنیدم دیگه مطمئن شدم اونم حالش خراب شده باز اصرار کردم تا آخر گفت باشه . .
جاتون خالی اول گوشه لبشو بوس کردم بعد خود لبشو یه دفعه بغلش کردمو آروم لب بازی کردیم اونم همکاری میکردو لبامو میخورد چشماشو بسته بودو فقط مثل تشنه ها لبامو میخورد .
خوابوندمش روی تخت آروم دکمه مانتوشو باز کردم وا ا ا ا ای از روی تاپ چه سینه هایی داشت تاپشو دادم بالا شروع کردم سینه هاشو خوردن . چشماشو بسته بودو هیچ حرفی نمیزد فقط آروم میگفت آه ه
همینطور که لبو گردنو سینشو میخوردم شلوارشم تا زانوش کشیدم پایین وا ا ا ا ای عجب ساق پایی داشت . . دی.وونه شده بودم شرتشم یکم خیس بود فکر کنم خجالت کشید خواستم شرتشو در بیارم یکم مخالفت کرد ولی بعد قبول کرد کسش مو داشت زیاد ندیدمش اما از کونش بگم که عااااالی بود فقط باب کیر بود ولی حیف که میترسیدم دردش بیادو سرو صدا کنه آخه توی خونه تنها نبودیم .
لباسامو در آوردمو کیرمو گذاشتم لای پاهاش با اینکه اصلا لاپایی حال نمیده اما لای پاشم خیلی گرم بود . یه دفعه دیدم گفت اینطوری نه بخواب میخوام برات بخورم . وا ا ا ا ای یعنی تا حالا هیچ کس برام اینطوری ساک نزده تا حالا چنان کیرمو میخوووورد که انگار صد ساله اینکارست من که داشتم منفجر میشدم تخمامووو چنان میخورد که نزدیک بود داد بزنم زبونشو دور کیرم میمالوندو میگفت جو و و و و و ن همش مال خودمه . کیوان قول بده مال خودم بمونه منم گیجو منگ میگفتم بخووووور قربونت برم مال خود خود خودته!!!!!!
اینقدر خورد که داشت آبم میومد گفتم پری دارم میام
گفت میخوام همشو بخورمم وااااااااای اصلا نفهمیدم چی شد چنان آبم با فشار اومد تو دهنش که یه لحظه گفتم الان خفه میشه .اصلا اون لحظه رو نمیشه وصفش کرد انگار روی ابرا بودم وقتیم آبم اومد از تو دهنش خالیش کرد تو دستمالو دوباره واسم خورد کیر شلو ولمو میک میزد تا همه آبم خالی بشه . بعد بلند شدیمو کلی تو بغل هم قربون صدقه هم رفتیمو لباس پوشیدم رسوندمش خونشون . . . توی راه بهم میگفت من خیلی شهوتی هستم . . . بعد اون جریان چند بار دیگه ام سکس کردیم که کاملتر بود اگر دوست داشتین و راضی بودین بگم . . .
چاکر همه با مرامای سایت

نوشته: کیوان

سلام
من هر روز یکی دو از داستان های این سایتو میخونم بعضی ها واقعا تو کفن و .... شعر مینویسن شرمنده
خوب اسم ها هم واقعی هستن من مجیدم و آخرای 17 سالگیمه پارسال تو اتوبوس میرفتم مدرسه یه شماره دادم که زنگید و اول کلاس گذاشت که من نمیخوام با کسی باشم و ... منم در جا گفتم باشه هر وقت دیدی میخوای با من باشی زنگ بزن خداحافظ
بعد از دو هفته زنگ زد و گفت یه هفته باهاتم اگه خوب بودی میمونیم که موندیم دو ماهی دو حد بوس و بغل و این علافی ها گذشت اما راه سکس نمیداد. تا این که ایمان رفیقمو با خودم بردم سر قرار با غزال
وقتی غزال رفت ایمان گفت مثل سگ بهم پا میده برم رو کارش!! چون با ایمان خیلی صمیمیم گفتم نوش جونت ! به جان خودم 1 ساعته مخا زد!
خیلی به کونم زور آورده بود یعنی چون ایمان یه ساعته مخا زد گفتم دهن غزال رو سرویس میکنم
از شانس من غزال ایمانا با شکیلا دبد و سر دو روز برگشت افتاد به غلط کردم حالا نوبت من بود که گوز کلاس بزارم که تو با احساسم بازی کردی و ما به درد هم نمیخوریم و.....
اس داد ببخش جواب دادم ببین من یه پسر داغم که از دوستی انتظاراتی دارم مثل سکس گفتم قبول کرد که میکنم نکرد هم به درک گورش گم میشه!
هی اس داد ترا خدا اینا نخواه منم سفت وایساده بودم که یا سکس یا تموم که گفت بای
منم گفتم ریدیم که یه هفته بعد ایمان زنگ زد گفت غزال میگه به مجید بگو شرطش قبوله و اصرار داشت بدونه شرطم چی بوده که نگفتم.
دوباره با غزال قرار گذاشتم و بهش گفتم سکس نمیخوام میخواستم یکم تنبیه بشه که اعتماد کنه یک ماهی باش بودم که زنگ زد گفت مانیتورم افتاد روشن نمیشه چکار کنم؟ و التماس که بیا کمکم کن کسی خونه نیس همه رفتن خونه مامانجونم من امتحان داشتم تنهام
منم اسپری نداشتم میخواستم حسابی بگامش رفتم طبقه بالا سراغ شیره تریاک های عموم و نزدیک 1 گرم با آب خوردم و رفتم اونجا البته تخمام پاپیون شده بود آخه یه داداش رزمی کار داشت اگه میرسید کیر خودما حواله خودم میکرد!
خلاصه رفتم داخل و دیدم بله ال سی دی شکسته و هیچ کاریش نمیشه کرد تا اینو گفتم کم مونده بود گریه کنه که منم به بهونه دلداری سرش رو گرفتم بغلم و فشار دادم به سینم . یکم آروم شد دستم رو گذاشتم لبه پیرهن که بکشمش بالا اومد نذاره که گفتم سکس رو قبول کردی گفت الان نه گفتم الان بهترین وقته یکم زور زد منم یه دفعه پیرهن و ول کردم شلوارش کشی بود با شرط کشیدم پایین تا زانوش که افتاد به التماس و ولم کن دستش رو گرفته بودم که شلوارو نکشه بالا پاهامون به هم گیر کرد خوردیم زمین منم با یه حرکت شلوارو کندم برا پیراهنش گریه میکرد اما کمتر مقاومت نشون داد من اصلا نمیخواستم حال کنه برش گردوندم و نشستم روش و کمر بندم رو باز کردم گفت توش نه گفتم ببین من میکنم اگه میخوای دردت نیاد بگو کرم کجاس که خودشا سفت گرفت منم با دست محکم کوبیدم رو کونش که جیغ زد منم گفتم شل بگیر گفت ترا خدا مجید که یکی دیگه خورد و شل کرد دیدم کرم نمیده گفتم حالا که خوارتا گایدم میفهمی!
سر کیرم رو آروم کردم که دیدم داره خودشا میکشه جلو و آخ و اوخ دستم رو انداختم دور گردنش و اون دستم رو گذاشتم دم دهنش و یکدفعه تا آخر فرو کردم هر چی زور زد فرار کنه منم با خودش میکشید نمیتونست جیق بزنه فقط اشکاش رو دستم سر میخوردن شاید چهل دقیقه کردمش و ریختم توش و بلند شدم گفتم شرمنده موقعی که حشریم حکم حکم کیرمه نه مغزم که تف کرد تو صورتم و گفت گمشو منم زدم تو گوشش و شروع کردم به لباس پوشیدن اونم یه گوشه گریه میکرد و هیچی نمیگفت منم گفتم خداحافظ و اومدم
دوستان رعایت حالمو بکنین داستان اولم بود در ضمن اون لاشی بود و الا این مدلی به فنا نمیرفت اگه میکردم درست میکردمش
تا داستان شقایق که دارم رو مخش راه میرم بکشمش خونه خداحافظ

maimig

قسمت قبل
پرهام: اه پاشو دیگه... همش خواب خواب خواب.
اینکه نشد زندگی.
-ولم کن پرهام حوصله ندارم.
بالاغیرتاً این کیرتو از کون ما بکش بیرون بذار بخوابیم.
پرهام: آخه تو کونت کجا بود که من بخوام چیز میز فرو بکنم توش؟
اعتماد به نفست منو تیکه تیکه کرده.
پاشو دیگه.
-حالا برنامه‌ات چی هست؟
پرهام: پاشو بریم جنوب هم یه سر به خونه‌ی ما بزنیم هم یه سر به خونه‌ی شما.
پتو رو دوباره کشیدم رو سرم و گفتم:
-تو رو به جدت قسم ول کن پرهام.
الان می‌ریم دوباره بهمون گیر می‌دن می‌گن برید زن بگیرید.
پرهام با خنده گفت: من می‌میرم واسه اون دخترایی که اسمشون توی لیست مادرمه. پاشو می‌خوام ببینم کِیس جدید چی واسم ردیف کرده.
دیدم گیر سه‌پیچ داده و با دست که سهله با دندون هم گره‌اش باز نمی‌شه، اجباراً از روی تخت بلند شدم.
پرهام: بالاخره حضرت آقا افتخار دادن... ولی خیلی کون‌گشادی پژمان.
-کس نگو بابا حال ندارم... تو هم ما رو یابو فرض کردی، داری ازمون سواری می‌گیری.
پرهام: بدبخت تو قاطر بودی من آدمت کردم، حالا داری چرت و پرت بارم می‌کنی؟
من تلویزیون می‌بینم تا بیای.
اینو با خنده گفت و رفت.
جلوی آیینه‌ی قدی اتاقم وایسادم و مشغول ورانداز کردن خودم شدم.
از سر تا پای خودم رو با دقت سرچ می‌کردم.
نمی‌دونستم دنبال چی هستم.
به قیافه‌ی مرد توی آیینه چشم دوختم.
یه قیافه‌ی بالاتر از حد معمولی با یه پوستی که بقول پرهام بدلیل مراقبت‌های ویژه سفید و تمیز بود با یه ته ریش.
به چشم‌های قهوه‌ایه مرد توی آیینه زل زدم.
چشم‌هایی که خستگی ازشون می‌بارید.
ساعت حدوداً شش بعد از ظهر بود که من دوش گرفته‌بودم و داشتم لباس‌هام رو می‌پوشیدم که باز سر وکله‌ی پرهام پیدا شد:
اوووو
زود باش دیگه... انگار تازه عروسه که داره واسه شب زفاف آماده می‌شه.
لباساتم که سر تا پا سفید زدی و شدی عین یه عروس.
با خنده گفتم:
چیه؟ نکنه واسه این تازه عروسه نو شکفته هم تیز کردی؟
پرهام: نه بابا. کیری که بخواد واسه تو بلند بشه رو باید از ریشه با شمشیر سامورایی قطع کرد.
بعدشم کی میاد توی پشمالو رو می‌کنه تا وقتی که اینهمه دختر تر گل و ورگل ریختن دور و برم.
همینجوری که با پرهام حرف می‌زدم اومدیم بسمت پارکینگ خونه.
پرهام: با ماشین من می‌ریم.
-چه فرقشه؟ دوتاشون که یکین و فقط رنگشون فرق داره.
خر همون خره فقط افسارشو عوض کردن.
پرهام: برو بابا... دنده 4 ماشینت زنگ‌زده از بس عین لاک‌پشت این وامونده رو روندی.
تو باید بجای اینکه اینهمه پول بی‌زبونو می‌دادی و زانتیا می‌خریدی یه دوچرخه می‌گرفتی و سوار می‌شدی.
پرهام ماشین رو از توی پارکینگ خارج کرد و بعد از سوار شدن بسمت خونه‌ی پدریمون راه افتادیم.
حس و حال خوبی نداشتم، مدام پشت چراغ قرمز گیر می‌کردیم.
سرم رو به پشتی صندلی تکیه‌دادم و رفتم توی فکر.
هر وقت به فکر فرو می‌رفتم گذشته‌ی شومم یه فیلم سینمایی با دور تند می‌شد و برای تک تک سلول‌های مغزم می‌رفت روی پرده.
شکستگی سرم بعد از شش سال هنوز التیام پیدا نکرده بود و این درد مسخره که گویا نشات‌گرفته از ضربه‌ای بوده که به قشر خارجی مغزم وارد شده‌بود گه‌گاهی منو از زمان حال جدا می‌کرد و به زمان گذشته پیوند می‌داد.
گذشته‌ای که بخاطر فقر نابود شده‌بود اما حالا...
بعد از شش سال و عین تراکتور کارکردن اونقدری پول داشتم که اگه تا آخر عمرم هم می‌خوردم و می‌خوابیدم و عشق و حال می‌کردم؛ بازم پول ته جیبم بود.
توی این شش سال دانشگاه رو تموم کرده‌بودم و به عنوان یه پزشک مشغول به کار شده‌بودم و هرچی پول در می‌آوردم رو به پرهام می‌دادم و اون هم خونه می‌ساخت و می‌فروخت به اصطلاح بساز و بفروش بود بخاطر همین روز به روز به پولای من و پرهام اضافه شده‌بود و صفرهای حساب بانکیمون زیاد و زیادتر شده‌بود.
من و پرهام علاوه بر اینکه توی کار باهم شراکت داشتیم یه خونه هم توی یکی از بهترین محله‌های شهر خریده‌بودیم و باهم زندگی می‌کردیم.

دوباره اون گذشته‌ی لعنتی بسمت افکارم هجوم آوردند.
یک ماه از مرخص شدنم می‌گذشت و توی این یک ماه نتونسته بودم بفهمم که سحر رو کجا خاک کردن.
غیب شده بود. پدرش هم فقط می‌گفت که توی شهرستان خاکش کردیم حالا کدوم شهرستان خدا داند.
گیج و منگ بودم. شده بودم یه آدم عصبی و پرخاشگر و پاچه‌گیر.
و توی یکی از همین روزا که با پرهام دعوام شده‌بود از کوره در رفت و گفت بیچاره‌ی بدبخت اون به عقد پسر عمه‌اش در اومده و رفته خارج.
یه لحظه مات شدم و خیره بهش نگاه کردم.
دهنم هنوز باز بود و از فرط تعجب خشکم زده بود.
پرهام شروع کرد به حرف زدن.
گفت و گفت.
نمی‌فهمیدم چی می‌گه فقط می‌دونستم دهنش باز و بسته می‌شه.
پدر سحر اونو به زور به عقد پسر عمه‌اش در میاره و می‌فرستتش خارج. قبلش با یه هماهنگی ندا اون نامه رو به پرهام می‌رسونه اما پرهام که همچین چیزی رو باور نمی‌کنه می‌ره دنبال ماجرا و همه چیز رو می‌فهمه.
دنیا رو سرم آوار شده‌بود و فقط دوست داشتم زودتر از دست این زندگی نکبتی خلاص بشم اما موندم...
موندم و پول روی پول گذاشتم و صبح تا شب جون کندم تا به اینجا رسیدم.
با صدای ممتد بوق ماشین دوباره به زمان حال برگشتم.
-چه مرگته چرا اینجوری بوق می‌زنی؟
پرهام: مگه کوری نمی‌بینی دارن عروس می‌برن؟
دارم دل ملت رو شاد می‌کنم دیگه.
تازه متوجه شدم که پراید جلویی یه ماشین تزیین شده‌ی عروسه.
-پرهام بس کن سرم رفت.
پرهام: غلط کردی اصلا به توچه؟؟ ماشین خودمه، اگه دوست نداری پیاده شو ولی خودمونیم عروسه چه تیکه‌ایه. الهی کوفت این دوماد بی‌ریخت بشه. الهی تو گلوش حناق بشه و گیر کنه. الهی زانوهاش سنگ کلیه بگیرن.
الهی...
-چه مرگته تو؟
اون عرضه داره تو نداری.
ولی خودمونیم چه بویی میاد.
پرهام: بو؟؟ بوی چی؟
کس‌کش من کاری نکردم‌ها.
خودت گاز خردل زدی می‌خوای بندازیش گردن من؟
-نه بجون تو... بوی سوختگی کونت هفت تا اتوبانو برداشته.
بعد با صدای بلند خندیدم.
پرهام: کوفت... یعنی می‌خوای بگی من نمی‌تونم یه دختر تور کنم؟ منی که تا حالا اندازه موهای سرت دختر کردم؟
خیال کردی همه مثل خودت اسکل و منگل و کس خلن؟
-الهی دائم‌الشق بشی تا حالت جا بیاد... ولی پرهام جامعه‌ای که من و تو دکتر و مهندسش باشیم؛ باید با بمب اتم از شمال تا جنوبشو یکی کرد و به حالش وا اسفا خوند.
پرهام: دکتر و مهندس هستیم قبول، ولی اصلمونو که یادمون نرفته؟
یادت رفته کجا بزرگ شدی؟
خدا می‌گه لا تبدیل لخلق الله یعنی آفرینش خدا تغییر ناپذیره و تمام.
بعدشم؛ ما همه جا که اینجوری نیستیم که فرت و فرت اسمای رکیک رو به دهن بیاریم.
-چی بگم والا...
پرهام: گفتی من نمی‌تونم دختر تور کنم ها؟
با خنده گفتم معلومه که نه.
ولی می‌دونستم این آتیش پاره هر غلطی بخواد بکنه براش از آب خوردنم راحت تره.
داشتم بهش می‌خندیدم که سرعتشو کم کرد و کشید سمت راست جاده.
یه خورده از چهار راه پارامونت رد شده‌بودیم که جلوی دوتا دختر زد رو ترمز.
-می‌خوای چه غلطی بکنی؟ بابا گه خوردم ول کن بزار بریم حوصله ندارم.
پرهام: تو شکر زیادی خوردی که غلط کردی.
شیشه‌ی طرف من رو داد پایین و سرش رو خم کرد.
خانومای محترم ما به یه خورده راهنمایی احتیاج داریم می‌شه کمکمون کنید؟
نگاهم رو از پرهام گرفتم و به دخترا چشم دوختم.
یکیشون یه مانتوی یشمی با شال همرنگش پوشیده بود و اون یکی یه مانتوی سفید که تزیینات خاصی روش بود و دور کمرش یه کمربند مشکی خودنمایی می‌کرد با یه شال سیاه پوشیده بود.
شال یشمیه جواب داد:
چه کمکی؟
پرهام: ما یه خورده توی خرید لباس مشکل داریم می‌خواستم عاجزانه ازتون خواهش کنم یه کوچولو به این مفلوک کمک کنید.
وبا انگشتش به من اشاره کرد.
دختره خندید و گفت ما عجله داریم بهتره از یکی دیگه کمک بگیرید.
پرهام با یه لحن مغرضانه رو به من گفت خاک تو سرت که حتی عرضه نداری حس هم وطن پرستی مردمو تحریک کنی.
-کوفت... چه مرگته تو.
پرهام: خانومای محترم اگه می‌شه و افتخار می‌دین برسونیمتون اینجوری هم کار شما راه میوفته هم کار این جز جیگر گرفته.
دختره یه نگاه به دوستش کرد و وقتی دید اون هیچ عکس‌العملی نشون نمی‌ده موافقت خودشو اعلام کرد و بالاخره سوار شدن.
-ای چلاق بشی پرهام که فقط مایه‌ی دردسری.
اینارو آروم زیر لبم زمزمه کردم که پرهام گفت:
می‌بینید خانوما؟ بیچاره خواب و خوراک نداره و کلا توی فضا سیر می‌کنه. دیروز بردمش دکتر یارو بر می‌گرده می‌گه دوستتون جنی شده... می‌گه شیطون رفته تو جلدش تو رو با دختر اشتباه گرفته.
حالا هم گیر داده می‌گه عزیزم بیا بریم واست لباس بخرم، اونم چه لباسی؟
از اینا که نه سر دارن نه ته دارن جلوشون بازه عقبشون گشاده...
-خفه شدی پرهام بسه دیگه.
پرهام: بفرمایین خانوما نگفتم؟ اینم از طرز حرف زدنش.
راستی من شما رو چی صدا کنم؟
شال یشمیه خودش رو مهسا و دوستش رو هانیه معرفی کرد.
برام عجیب بود از وقتی که توی ماشین نشسته بودیم هانیه حتی یک کلمه هم حرف نزده بود و فقط نگاهش رو به بیرون از ماشین دوخته بود.
هر چند مهسا هم زیاد حرف نمی‌زد و بیشتر پرهام عضله‌های فکش رو به کار گرفته بود.
مهسا: گفته بودین کمک می‌خواین ها!!!.
پرهام: مگه شما مدد کار اجتماعی هستین؟
مهسا: مگه واسه لباس خریدن باید دوره‌ی تخصصی بگذرونم؟
پرهام: کجای کارین خانوم. تازه باید فوق‌تخصص بگیری تا ملت به ریشت نخندن.
مهسا: خب خدا رو شکر ما که ریش نداریم.
پرهام: ریش ندارین ولی گیس که دارین گیس گلابتون خانوم؟
خب به موهاتون می‌خندن. کدوم سمت برم؟
مهسا: سمت چپ. ما که موهامون زیر شاله پس کسی نه می‌بینه نه می‌تونه بخنده.
پرهام: شال هم شال‌های قدیم. اینایی که شما می‌پوشین والا از شیشه هم شفاف تره و پشتش معلومه.
مهسا: سر چهار راه بپیچین سمت راست.
پرهام: چه جالب ظاهرا هم مسیریم.. اگه فضولی محسوب نمی‌شه و اون دنیا سیخ داغ و نیمه داغ نمی‌چپونن توی ماتحتمون و قیر داغ نمی‌ریزن تو حلقمون می‌شه بپرسم کجا می‌رید؟
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و خندیدم که پرهام گفت: مترسک مون هم به جون اومد.
مهسا: ولی مترسک خوشگلیه... فکر نکنم هیچ جنبنده‌ای ازش بترسه.
-ممنون از لطفتون مهسا خانوم.
پرهام: خاک بر سرت کنن دکتر که عرضه‌ی چهارتا کلمه سر هم کردنم نداری.
-حالا هی بزن تو پر من اگه حالتو نگرفتم خودم نیستم.
پرهام با خنده گفت: بفرمایید می‌گم جنی شده نگید نه... خودشم اعتراف کرد پر داره... بدبخت از بس بین این گاو و گوسفندا بودی مخت استکان نعلبکی برداشته.
-باز خوبه مثل مال تو پاره آجر و تیکه سنگ بر نداشته.
مهسا: دکتر؟؟؟
پرهام: آره خیر سرش و جون عمه‌ی نداشته‌اش...
بعد از روی داشبورد ماشین دو جفت از کارت‌های منو و خودش رو برداشت و بسمت مهسا گرفت.
اگه کاری داشتین سرتا پا در خدمتیم و گوش به فرمان...
نمی‌دونم چرا ولی خیلی مجذوب سکوت هانیه شده بودم... دیگه کم کم داشتم به این فکر می‌کردم شاید لال باشه...
مهسا کارت‌ها رو برداشت و یه جفتشون رو هم بسمت هانیه گرفت...
هانیه: نمی‌خوام لازم ندارم...
پرهام:اینم از بلبل مست جمع...
هانیه خانم کلا کم صحبتین یا اینکه ما دوتا رو عین لولو تصور می‌کنید؟
دوست داشتم حرف بزنه ولی هیچی نگفت و باز مهسا جواب داد:
هانیه راست می‌گه این کارت‌ها بدرد ما نمی‌خوره چون تا کمتر از یه ماه دیگه از ایران می‌ریم.
پرهام: اوووو حالا کو تا یه ماه دیگه... از این ستون تا اون ستون کلی راهه.
اگه فضولی نباشه چمدونا رو بستین که کجا برید؟
تو غربت سخته‌ها...
-الان که شرایط ایران بهتر از خیلی جاهاست. فکر نمی‌کنید همین جا بمونید براتون بهتره؟
مهسا: ممنون می‌شم اگه بپیچین سمت چپ.
دوست داشتم مهسا جوابم رو بده ولی سکوت کرد بخاطر همین پرسیدم:
-نمی‌خواید جواب بدید مهسا خانوم؟
پرهام: خفه شو پژمان... مگه نمی‌بینی خانوم شغل شریفشون دینام پیچیه و دارن می‌پیچونن؟
نگفتین کجا می‌رید مهسا خانوم اخه تا اینجا هم مسیر بودیم.
مهسا که اسم محله رو گفت پرهام به من نگاه کرد و گفت ظاهرا بچه‌ی یه منطقه‌ایم.
مهسا: ولی خونه‌ی ما اینجا نیست فقط...
برام سوال شده بود که دوتا دختر و اونم این وقت شب توی یه همچین محله‌ای چیکار دارن.
بعد از ده دقیقه با راهنمایی مهسا جلوی یه خونه نگه داشتیم.
مهسا: نمی‌دونم با چه زبونی تشکر کنم...
کیفش رو باز کرد و از توش پول در آورد و گفت کرایتون هر چقدر شد بردارین.
توی این فاصله هانیه هم از ماشین پیاده شده‌بود... با همون سکوتی که اومده بود با همون سکوت هم رفت.
خاموش بود و کم نور... حس می‌کردم یه غم عمیق زیر پوست سفید صورتش جا خوش کرده... غمی که حتی از پشت اون چشمای بزرگ و مشکیش معلوم بودن.
پرهام با صدای بلند خندید و گفت: تورو خدا مارو به چهار میخ بکشونید اما اینجوری فحشمون ندید.
مهسا هم دیگه اصرار نکرد و از در سمت چپ ماشین پیاده شد...
پرهام: ببخشید مهسا خانوم با مختار کار دارید؟؟؟
مهسا یه لحظه مکث کرد و گفت: آره...
پرهام: این راه خوبی برای فرار از مشکلات نیست‌ها... خیلیا رفتن و پشیمون شدن...
مهسا: فکر کنم به خودمون ربط داشته باشه.
پرهام با یه حالت عصبی گفت:
حال که تو را ز پند من ملامت است،
کوته کنیم قصه که عمرت دراز باد.
اینو گفت و ماشین رو به حرکت در آورد.
-مختار کیه؟ منظورت از اون حرفا چی بود؟
پرهام که معلوم بود ناراحت شده آروم گفت:
هیچی بابا ول کن...
-می‌خوای پیاده شم قفل فرمون بکنم تو ناکجا آبادت؟
می‌گم قضیه چی بود؟
پرهام: اولش که گفتن می‌خوایم بریم خارج باورم نشد، آخه کسی که می‌خواد بره خارج حتما یه ماشین داره اما الان...
-الان چی؟
پرهام: مختار یه قاچاقچیه... آدم می‌فرسته اون ور مرز... جعل پاسپورت و این چیزام می‌کنه.
-خب اینکه عیب نداره... لابد قاچاقی می‌خوام برن.
پرهام: پژمان جدا تو چرا اینقدر مختو دس نخورده گذاشتی؟ الان دارم به این مثل می‌رسم که می‌گن کمال همنشین در من اثر کرد... بدبخت مخت شده عین همون گاو و خروسایی که ناجیشون شدی.
-پرهام می‌زنم تو سرت‌ها... بغیر توی نره خر من با کی می‌گردم؟
-تو غلط کردی بخوای خیانت کنی... مرتیکه عوضی اینه جواب یه عمر ظرف شستن و لباس شستن و دوخت و دوزم؟
ببین اگه بخوای بری با یکی دیگه با تخمات از سقف آویزونت می‌کنم.
-سرم رفت پرهام بگو جریان چی بوده.
پرهام: جریان که تو پریز برقه.
جلوی خونه‌هامون نگه داشت.
-ماده خر می‌گی اشکال کار اون دوتا چی بود که تو اونجوری شدی؟
پرهام: اسکل تو چرا نمی‌فهمی... اونا می‌رن خارج واسه جنده‌گی.
-چی؟؟؟
پرهام: مختار بوسیله رابط‌هایی که داره اونارو می‌فرسته جنوب و اونجا با کشتی می‌فرستنشون کشورهای حاشیه‌ی خلیج.
-تو اینارو از کجا می‌دونی؟
پرهام: مثله اینکه بچه‌ی این محله‌ام.
-مگه من نیستم؟
پرهام: تو عین بز سرتو کردی تو انبار کاه و هیچی نمی‌بینی.
-بز خودتی نفهم. برگرد دم در خونشون.
پرهام ماشین رو خاموش کرد و پیاده شد...
-هوی مگه با تو نبودم؟ بیا بریم کار دارم.
پرهام: آدمو خر گاز بگیره بهتر از اینه که جو بگیره...
آخه به تو چه؟می‌خوای بری چه غلطی بکنی؟
اینا یه ساعت تو ماشین نشسته بودن تو چهارتا کلمه حرف نزدی.
-اونش دیگه به خودم ربط داره.
پرهام چون با اخلاقم آشنا بود و می‌دونست که اگه به چیزی گیر بدم امکان نداره ول کنم با اکراه سوار ماشین شد و بعد از روشن کردنش گفت:
آخه نره خر من می‌گم هم نره هم خره تو می‌گی هم بکن هم بدوش؟
نمی‌شه که برادر من.
-تو واقعا وجدانت اجازه می‌ده بشینی و دست رو دست بزاری تا دخترای کشورتو بفرستن زیر پای عربا؟
پرهام: می‌گی چیکارش کنم وقتی خودشون می‌خوان؟
می‌خوای برم به مامورای غیور نیروی انتظامی بگم تا یه عملیات چریکی خفن سازمان بدن و بریزن تو خونه مختار و کفتر بندش کنن و ببرنش؟
-فکر بدی نیست... برو کلانتری.
پرهام با حرص نگاهم کرد و فقط زیر لب گفت الحق که نفهمی.
رسیده بودیم دم در همون خونه که پرهام ماشین رو جلوی در پارک کرد.
پرهام: حالا چی دلاور؟
-می‌خوام با هانیه حرف بزنم.
اینو گفتم و دستم رو بردم سمت دستگیره‌ی در ولی پرهام بازوی دست چپم رو گرفت و گفت وایسا من برات میارمش.
اینو گفت و خودش پیاده شد و در زد.
بعد از چند دقیقه یه مرد قد بلند و چهارشونه اومد دم در.
ظاهرا پرهام رو می‌شناخت...
می‌خواستم بشنوم چی می‌گن اما پرهام سرشو برده بود زیر گوش پسره و داشت باهاش حرف می‌زد.
پسره یه نگاه تو ماشین انداخت و با سر سلام کرد و بعد رفت توی خونه.
چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که مهسا و هانیه باهم از در اومدن بیرون.
مهسا کمی عصبی به نظر می‌رسید ولی یه لبخند مات روی صورت هانیه نقش بسته بود.
مهسا: بازم که شما!!!
نکنه اومدین کرایه تون رو بگیرید؟
پرهام: نه خیر... دکترمون کمیسر از آب در اومدن می‌خوان ببرنتون بازپرسی.
از ماشین پیاده شدم و بعد از سلام کردن گفتم که می‌خوام با هانیه خانم حرف بزنم البته اگه امکانش هست.
مهسا هم دیگه چیزی نگفت و دوتاشون سوار ماشین شدن.
پرهام هم یه چک پول پنجاه تومنی به مختار داد هرچند می‌خواست نگیره ولی پرهام بزور بهش داد و نشست تو ماشین.
نیم ساعت بعد تو یه پارک روی نیمکت کنار هانیه نشسته بودم و پرهام و مهسا هم با فاصله از ما قرار داشتن.
می‌خواستم شروع به حرف‌زدن کنم ولی نمی‌دونستم از کجا و از چی باید بگم.
هانیه: اینهمه خودتون رو اذیت کردید که بیایید اینجا و علم سکوت رو دستتون بگیرید؟
-سکوت هم یه دنیا حرف برای گفتن داره.
هانیه: ولی توی همچین موقعیتی کاملا بی‌مفهومه.
اگه مارو از اون خونه واسه این آوردین بیرون که غرایزتونو...
-نه نه سو تفاهم نشه من اصلا...
هانیه: یعنی واسه چیزی جز ارضای غرایزتونه؟
-آره... شاید... نمی‌دونم
هانیه خندید... دندون‌های سفید و قشنگی داشت.
-چرا می‌خندین؟
هانیه: هیچی حرفتون رو بزنید.
-می‌شه بپرسم چرا می‌خواید برید خارج... اونم قاچاقی؟
هانیه: سوال احمقانه‌ای بود.
یعنی نمی‌دونید؟
-فکر نمی‌کنید دختری مثل شما نباید همچین کاری بکنه؟ البته اگه دختر باشین.
هانیه دوباره خندید ولی بیشتر به یه خنده‌ی عصبی شبیه بود تا یه خنده‌ی معمولی.
هانیه: چیه؟؟؟ فکر کردی بابامی می‌خوای نصیحتم کنی؟ فکر کردی احتیاج به دلسوزی تو وامثال تو دارم؟
توی این همه سال کجا بودین که الان پیداتون شده؟
فقط حرف فقط حرف... جو گیر شدین خیال می‌کنید پیغمبرید؟... هه... خیال کردی من جنده‌ام؟... نه من جنده نیستم ولی روزگار اینجوری می‌خواد که بشم.
داشت اشک می‌ریخت و با صدای بغض آلودش سر من داد می‌زد.
-یعنی شما دخترید؟
هانیه: مهسا نه ولی من آره دخترم.
بلند شد که بره ولی دستشو گرفتم و گفتم ازتون خواهش می‌کنم بشینید باهاتون حرف دارم.
مچ دستشو از بین پنجه‌هام آزاد کرد و نشست.
-می‌خوام قصه‌ی زندگیتون رو بدونم.
هانیه: که چی بشه؟
-فرض کنید می‌خوام یه داستان بنویسم.
هانیه: سوژه‌ی خوبی رو واسه داستانتون انتخاب نکردید.
-خواهش می‌کنم.
هانیه مردد بود ولی شروع به حرف زدن کرد... اون حرف می‌زد و من سرا پا گوش بودم و هر کلمه‌ای که از دهنش در می‌اومد رو با گوش‌هام می‌قاپیدم و با مغزم آنالیز می‌کردم.
بعضی وقت‌ها صدای ارور دادن سلول‌های مغزم رو می‌شنیدم ولی باز هم به کارم ادامه می‌دادم.
هانیه از دردهاش می‌گفت... از بیوه شدن مادرش توی بیست سالگی... از مادری که توی اوج جوونی باید بدون شوهر دوتا دختر رو بزرگ می‌کرد.
از مادری که برای فرار از مشکلاتش تن به ازدواج دوباره می‌ده ولی این فقر لعنتی بازم دست از سرش بر نمی‌داره...
از نا پدریش گفت... از مردی که بعد از دو سال رو به سوی اعتیاد می‌اره و همون خونه و زندگیه ناچیز رو هم دود می‌کنه و می‌فرسته تو آسمون...
از مردی که دخترخونده‌های چهار و شش ساله‌اش رو واسه گلفروشی می‌ذاشته سر چهارراه... هانیه از خودش و خواهرش گفت... از دوتا دختری که بخاطر هر کار اشتباهی باید با ته سیگار داغ روبه رو می‌شدن و با کمربند چرمین نوازش می‌شدن... از خواهری که توی چهارده سالگی مجبور شد با هم‌منقلیه پدرش ازدواج کنه ولی بعد از سه سال فرار می‌کنه و به شیراز میاد... خواهری که برای در آوردن خرج خودش دست به تن‌فروشی می‌زنه...
هانیه می‌گفت و می‌گفت و من فقط سکوت کرده‌بودم.
حرف نزدنش منو به خودم آورد...
پاکت سیگار رو از از جیبم در آوردم و یه سیگار روشن کردم...
داشتم به حرفاش فکر می‌کردم که صدای پیام گوشیم منو از افکارم جدا کرد.
گوشیمو در آوردم و پیام رو بازش کردم.
پرهام بود.
پرهام: کس‌کش مگه نمی‌دونی دخانیات عامل اصلی سرطانه؟
خیر سر عمه‌ات تو دکتری؟
توجهی نکردم که بعد از چند دقیقه دوباره پیام داد:
به تخمای احمد بقال سر کوچمون که سرطان می‌گیری.
منو مهسا می‌ریم خونه‌ی فرهنگ شهر .
شما هم خواستین بیاین.
جوابشو دادم که وایسا با هم می‌ریم.
هانیه: چیزی شده؟
-پاشو بریم خونه‌ی ما.
هانیه: مهسا می‌دونه؟
-آره...
توی مسیر ازش پرسیدم که الان خواهرش کجاست که جواب داد مهسا خواهرشه و با چنتا از دوستاش یه خونه گرفتن. هانیه هم که نمی‌خواست زن یکی دیگه از هم‌منقلی‌های پدرش بشه از خونشون فرار می‌کنه و میاد پیش خواهرش.
مهسا هم به امید پول بیشتر و همینطور بخاطر اینکه ناپدریشون نتونه پیداشون کنه می‌خواسته با هانیه از کشور خارج بشه.
دو ساعت بعد توی خونه بودیم.
تقریبا شاممون تموم شده‌بود که گوشی مهسا زنگ خورد.
فکر کنم یکی از هم خونه‌ای‌هاش بود که مهسا هم گفت امشب نمیاد.
پرهام: من یکی که عین جنازه شدم از بس خسته و درب و داغونم بهتره بریم رو رخت خواب.
-بریم رو تختخواب؟
پرهام: پ ن پ بریم تو موال جا خوش کنیم تا صبح همونجا از بوی عطر و گل و ریحون فیض ببریم.
اینو که گفت بلند شد و دست مهسا رو گرفت و بردش سمت اتاق خودش.
گیج بودم که پرهام از جلوی در اتاقش داد زد... راستی تجهیزات لجستیکی یادت نره.
-هان؟؟؟
پرهام:هان و حناق... هان و درد بی‌درمون... هان و درد سوزاک... پاشو گمشو تو اتاقت تا بهت بگم.
اینو گفت و خودش و مهسا رفتن توی اتاق بعد چند لحظه اومد بیرون و منو کشوند توی آشپزخونه.
پرهام: بیا نفله... می‌دونی این چیه؟... بهش می‌گن جلد کیر... اینو می‌کشی رو اون کیر وامونده‌ات.
-کس‌کش این تخمی بازیا چیه در میاری؟
پرهام: برو اسکل نفهم من سنگامو با مهسا وا کندم... راستی حواست به این دختره باشه آخه خواهرش نگرانشه.
اینو گفت و کاندوم رو توی دستای من جا داد و خودشم رفت.
مات بودم که صدای در اتاق پرهام منو به خودم آورد.
کاندوم رو گذاشتم توی جیبم و بسمت پذیرایی حرکت کردم.
هانیه سرش پایین بود.
دلم می‌خواست سرش رو بلند کنه تا بتونم اون چشم‌های شهلاش رو ببینم.
رفتم سمتش و زانو زدم رو زمین.
روی کاناپه نشسته بود.
دست کردم زیر چونه‌اش و به چشماش خیره شدم.
چشم‌هایی که با اشک خیس شده بودن و داشتن باهام حرف می‌زدن.
چشم‌هایی که داد می‌زدن نمی‌خوایم صاحبمون بی عفت بشه.
من حالا سرگذشت زندگی اون رو می‌دونستم.
هانیه هم مثل خودم بود... فقر زندگی اون رو هم به گند کشیده‌بود... فقر باهاش کاری کرده‌بود که الان بجای اینکه توی حریم امن خونشون باشه تو یه خونه‌ی ناآشنا جلوی یه غریبه بشینه و اشک‌های الماس مانندش مثل بارون از چشماش سرازیر بشن.
دلم به حالش سوخت... شاید جو گیر شدم، شایدم دیگه برام مهم نبود که چه کسی کنارم باشه و بقیه‌ی زندگیم رو باهاش سر کنم... با این کارم حداقل می‌تونستم یه زندگی رو از چنگال این روزگار وحشی بیرون بکشم و از نابود شدنش جلوگیری کنم.
بخاطر همین آروم زیر لب گفتم:
اگه واقعا دختر باشی خودم می‌گیرمت.
لب‌هام رو بسمت صورتش بردم.
چند سانتی با لب‌هاش فاصله داشتم که چشمام رو بستم و منتظر موندم.
می‌خواستم خودش انتخاب کنه.
داشتم نفس نفس می‌زدم که سردی لب‌هاش رو روی لب‌هام حس کردم.
بلندش کردم و رفتیم توی اتاق.
نمی‌دونستم از کجا شروع کنم.
روی تخت خوابوندمش و بهش نگاه کردم داشت لبخند می‌زد.
سرم درد گرفت.
تصویر لبخند سحر جلوی چشم‌هام نقش بست.
چند بار پشت سر هم پلک زدم و دوباره هانیه رو دیدم که داشت با دستش منو به سمت خودش می‌کشوند.
روش خوابیدم لب‌هاش رو به دندون گرفتم.
هانیه: آی... چیکار می‌کنی وحشی.
-ببخشید...ببخشید
شاید هنوز مطمئن نبودم که خوابم یا بیدار. می‌خواستم بدونم این یه توهمه یا واقعیته.
گذشته و حالم با هم ترکیب شده بودن... این سحر بود یا هانیه؟
چیزی شده پژمان؟
با صدای هانیه به خودم اومدم و دوباره نگاهش کردم.
دوباره لب‌هامو به لب‌هاش دوختم.
گرم و داغ بود بر خلاف بوسه‌ی اول...
زبونش رو داخل دهنم کشیدم و شروع به مکیدن کردم.
گرماش تشنه‌ترم می‌کرد و می‌خواستم با بزاق اون خودم رو سیراب کنم.
با دستام دو طرف سرش رو گرفته بودم و در حالی که زبونش رو می‌خوردم بدنم رو بهش می‌مالیدم.
آروم آروم زبونم رو بطرف گردنش بردم و شروع به لیسیدن کردم.
طعم شور عرقش برام لذت بخش بود.
هانیه با دست راستش توی موهام چنگ زده بود و اون یکی دستش پشت کمرم رو می‌مالید.
نفس‌هاش تند شده بود و مدام زیر لب با آه و ناله شهوت درونش رو خالی می‌کرد.
از روش بلند شدم و پیراهنم رو در آوردم و اونم مانتوی خودش رو در آورد. بدن فوق العاده سفیدی داشت.
ترجیح دادم شلوارهامون رو هم در بیاریم.
یه شرت و سوتین آبی آسمونی تنش بود.
یاد لباس سحر افتادم. لباسی که توی اون روز لعنتی تنش بود ولی نباید اجازه می‌دادم گذشته‌ام آینده‌ام رو به بازی بگیره.
بعد از یه لب کوتاه شروع به لیسیدن زیر گردنش تا بالای خط سینه‌هاش کردم.
یکی از پستون‌هاشو از زیر سوتین در آوردم و زبونم رو به صورت دایره وار اطراف نوکش می‌چرخوندم و بعد نوکش رو داخل دهنم جا دادم و شروع به مکیدن کردم.
ظاهرا سوتینش اذیتش می‌کرد بخاطر همین اونو با کمک خودش در آوردم.
سینه‌های قشنگی داشت و توی دستام رو پر می‌کردن.
با هر دوتا دستم اونا رو گرفتم و دهنم رو به پستون سمت راستش نزدیک کردم.
می‌خواستم ناله‌اش سر به فلک بذاره.
می‌خواستم شهوت رو توی چشم‌هاش ببینم.
می‌خواستم دمای بدنش از این بالاتر بره.
بعد از چند دقیقه مک‌زدن دوتا پستونش سرمو بسمت پایین تنه‌اش کشوندم.
بدنش رو لیس می‌زدم تا به بالای شورتش رسیدم.
دو طرفش رو گرفتم و اونو از پاش در آوردم و به کسش خیره شدم.
یه کس سفید با برجستگی خاص.
یه خورده مو داشت ولی به خوردنش می‌ارزید.
سرمو به سمت کسش بردم و از پایین تا بالای شیار کسش رو لیس زدم.
یه طعم خاص داشت. یه چیزی بین ترش و شیرین... لبه‌های کسش رو از هم باز می‌کردم و داخلش رو لیس می‌زدم و زبون داغم رو وارد سوراخش می‌کردم.
داشت عین مار زخمی به خودش می‌پیچید و زیر لب می‌گفت تندتر...
تندتر... تورو خدا تندتر... اه ه ه ه ه ه
یه لحظه با دوتا دستش توی موهای خودش چنگ زد و آروم گرفت.
از بین پاهاش اومدم بسمت بالا و نگاهش کردم.
چشماش بسته بود رفتم سراغ لب‌هاش و بوسیدمش.
شورتم رو از پام در آوردم و کنارش دراز کشیدم و به سقف اتاق زل زدم.
بعد از چند دقیقه حالش جا اومد و سرش رو به سمتم چرخوند.
بلند شد و روی تخت نشست و به کیرم نگاه کرد و آروم دستش رو آورد سمتش... تردید داشت ولی بالاخره کیرم رو توی دستاش جا داد و شروع به مالیدنش کرد... دستش رو آروم از بالا تا پایین کیرم می‌کشید و دوباره کارش رو تکرار می‌کرد.
بهش گفتم یه خورده خیسش کنه ولی اون گفت می‌خوام بخورمش.
منم دیگه چیزی نگفتم و ابتکار عمل رو به عهده‌ی خودش گذاشتم.
کنارم دراز کشید به طوری که سرش افتاد کنار کیرم.
با دستاش چنتا تلمبه‌ی دیگه زد و بعد سر کیرم رو کرد توی دهنش.
هیچ کاری نمی‌کرد ولی من آتیش گرفته بودم.
تندتر شدن تپش‌های قلبم رو حس می‌کردم.
خون توی تمام بدنم داشت بسرعت به گردش در می‌اومد.
بعد از چند لحظه که سر کیرم توی دهنش بود اولین مک رو زد و کیرم رو به داخل دهنش کشوند...
خیلی سعی می‌کرد که قشنگ این کار رو بکنه
ولی گاهی اوقات یا دندوناش پوست کیرم رو لمس می‌کرد یا بیش از حد کیرم رو وارد دهنش می‌کرد که باعث می‌شد عق بزنه.
بلند شدم و اونو بالا کشیدم و سرش رو گذاشتم رو بالش و پاهاش رو از هم باز کردم.
به چهره‌اش نگاه کردم.
یه چهره‌ی معصوم...
کیرم رو گذاشتم روی کسش... بر خلاف سحر این بار می‌خواستم چشمام باز باشه و طرف مقابلم رو ببینم.
کیرم رو چند بار بین شیار کسش بالا پایین کردم و با دست چپم پستونش رو مالیدم و وقتی که صدای آه و ناله‌اش بلند شده بود کیرم رو هل‌دادم توی کسش.
یه جیغ کشید و تا جایی که امکان داشت هوا توی شش‌هاش جمع‌کرد و نفسش رو حبس کرد.
کیرم هنوز توی کسش بود... که آروم کشیدمش بیرون. با بیرون کشیدن کیرم اونم نفسش رو بیرون داد...
دستش رو گرفتم و بهش فشار آوردم... کیرم خونی بود واین حاکی از حقیقت داشتن حرفای هانیه بود.
دوباره کیرم رو فرو کردم توی کسش و گرماش رو با تمام و جودم حس کردم.
سنسورهای کیرم به صدا دراومده بودن و داشتن لذت می‌بردند.
بعد از چند دقیقه آروم عقب و جلو کردن سرعت تلمبه زدنم رو بیشتر کردم و اونم صدای آه و ناله‌اش اتاق رو پر کرده‌بود.
به خودش می‌پیچید و بالای تخت رو گرفته‌بود.
می‌خواستم به حالت داگی بخوابونمش ولی حرفای سحر یادم اومد... روزی که پرده‌اش رو زده بودم سر نهار بخاطر این کارم ازم گله کرده‌بود و می‌گفت که دردش اومده.
بخاطر همین خودم روی تخت دراز کشیدم و اونو روی خودم خوابوندم و کیرم رو فرو کردم توی کسش.
هانیه پشتش به من بود و با دستام دوتا پهلوهاشو گرفته بودم و کیرم رو توی کسش عقب و جلو می‌کرم و گوش‌هاش رو لیس می‌زدم.
نفس‌هام تند شده‌بود و صدای نعره‌هام با صدای اه و ناله‌ی هانیه توی هم گره خورده‌بود تا اینکه حس کردم داره آبم میاد به همین خاطر کیرم رو کشیدم بیرون و خودم روخالی کردم.
حس توی بدنم نبود ولی هانیه رو از روم برداشتم و با دست راستم شروع به مالیدن کسش کردم ولی اون دستمو پس زد... فهمیدم که برای بار دوم هم ارضا شده.
خسته بودم ولی به هر جون‌کندنی بود هانیه رو برداشتم و رفتیم حموم و دوباره اومدیم توی اتاق.
موهاش رو با حوله خشک کردم و شورتش رو تنش کردم ... و بعد توی آغوش همدیگه به خواب رفتیم...
پایان قسمت دوم

ادامه...
کفتار پیر - پژمان

سلام به همه ی دوستای شهوانی.چند روزی میسه که تو سایت عضو شدم ولی دو سالی میشه که هر چند وقت یکبار میام و داستان های دوستان رو میخونم.
الانم میخوام خاطره ی اولین سکسم با دوست دخترم رو بنویسم.
اسم من رامینه و اسم اولین دوست دخترم رها بود.من الان 19 سالمه ولی این داستان مال یک سال پیشه .من با رها تو راه مدرسه به خونه آشنا شدم.هیکل رها خیلی خوب بو یعنی من عاشق هیکلش بودم.168 قدش 58 کیلو هم وزنش.بدن سفیید وسینه ها و کون بزرگی هم داشت.یه 2 سالی بود که بدنسازی و ایروبیک میرفت.تقریبا 1 سال هم از من بزرگتر بود.
وقتی با رها دوست شدم سال دوم دبیرستان بودم و از طرفی هم چون اولین دوست دخترم بود اصلا دوست نداشتم از دستش بدم و ناراحتش کنم.چند ماه اول که با هم بودیم اصلا جرئت نمیکردم از سکس باهاش حرف بزنم.وقتایی هم که میرفتیم بیرون فقط دستاشو میگرفتم.اوضاع همینجوری پیش میرفت تا اینکه تابستون شدو بیرون رفتنای مام زیاد شد.
چون اون سال رها پیش دانشگاهی بود همش به بهونه کلاس میپیچوند و میرفتیم بیرون.شبا با هم خیلی حرف میزدیم.تا اینکه یه شب با یه صدایی که میلرزیدو معلوم بود از شدت حشری شدن داره میلرزه گفت رامین اگه یه شب پیشت باشم چیکار میکنی باهام.منم چند لحظه مکث کردمو با صدای آروم گفتم از بس بدنتو ناز میکنم که زیر دستام خوابت ببره.یه وااااای گفت جوری که کیرم راست شد گفتم تا صبح شق میمونه.بعدش گفتم چطور مگه.گفت همینجوری پرسیدم ولی من حدس زده بودم که تو اون لحظه داشته با خودش ور میرفته و بعدا هم که ازش پرسیذم گفت درست حدس زدی.از اون شب به بعد دیگه راه واسه ی حرفای تقریبا سکسی بود.تا اون موقع اصلا با هم خونه نیومده بودیم تا اینکه یه شب که گفت ای کاش الان پیشت بودم،منم گفتم فقط باید شب باشه تا بشه!گفت نه،توفقط باش،بقیش مهم نیست.منم گفتم یادت باشه ها،خودت گفتی.
چند روزی به همون روال گذشت تا اینکه زد و پدرم واسش یه ماموریت پیش اومد .مام اکثر شب ها تنها بودیم .بهترین فرصت بود که یه جوری رهارو بکشم خونه.شب باز با رها حرف زدم و بهش گفتم فردا کسی خونمون نیست،اگه بخوام بیای میای خونمون؟یکم من من کرد و گفت مامانت چی؟گفتم یکی از فامیلامون مرده میره ختم از اونورم میره خونه مامان بزرگم اینا.گفت آخه کلاس دارم فردا.گفتم نترس ،به زن داییم میگم زنگ بزنه به آموزشگاهت خودشو جای مامانت جا بزنه بگه نمیاد.
ته دلش راضی بود ولی همش میگفت میترسم.انقدر اصرار کردم تا قبول کرد.خیلی تو تخت اینور اونور کردم تا خوابم برد.صبح زود از صدای دست مامانم بیدار شدم که داشت اماده میشد بره مراسم خاکسپاری.منم وقتی رفت زنگ زدم به رها و گفتم پای حرف دیشبت هستی یا نه!گفت اره ولی میترسم.گفتم ترس نداره که.شماره ی اموزشگاهتو اس کن واسم بدم زن داییم زنگ بزنه.بعد به زن داییم زنگ زدم که داشت اماده میشد بره خاکسپاری .قضیه منو رهارو میدونست.واسه همین قبول کرد و گفت که زنگ میزنم.خیلی استرس داشتم.اولین باری بود که همچین کاری رو میکردم.به زن داییم گفتم هروقت زنگ زد یه تک بهم بده.
به رها زنگ زدم و ادرسو بهش دادم.چون تو یه محله بودیم زود اومد.
مثل همیشه خوشتیپ و جذاب.با یه مانتو نخی سفید و یه شلوار لی چسپون و یه شال سفید.از در اومد تو صدای تپش قلبمو تشخیص داد.دستشو گرفتم و رفتم سمت مبل که بشینیم یه گپی با هم بزنیم که دیدم گفت من خوابم میاد،میشه بخوابیم یه کم؟گفتم اینجا که نمیشه،حد اقل بیا بریم تو اتاق.دستشو گرفتمو رفتم سمت اتاق مامان اینا چون هم مرتب تر بود،هم تختش دو نفره بود.گفتم تو برو تو اتاق تا منم برم کولرو روشن کنم نکنه گرم بشه.رفتم کلید کولر رو زدم و برگشتم پیشش که دیدم شالشو انداخته دور گردنش و همون جوری داره خواب میره.ارو رفتم کنارش و گفتم چرا اینجوری خوابیدی،مانتو تو درار اذیت میشی ها.مانتوشو دراورد.یه تاب سفید تنش بود که خ.ش فرمی سینه هاش اولین چیزی بود که میشد از نگاه اول فهمید.
اروم کنارش دراز کشیدم و به پهلو خوابیدم دستمو گذاشتم زیر سرش و دست دیکمم گذاشتم رو شکمش.اروم اروم با دستم روی پوست شکمشو قلقلک میدادم.همین جوری ناخوداگاه دستم میومد بالا تا تینکه یهو دیدم دستم خورد به سوتینش.گفتم نکنه با خودش بگه پسره بی جنبه.اروم اروم دستمو اوردم پایین و ورداشتم که به ناله ی کوچیک زد که اه.داشت خوشم میومد.چرا دستتو برداشتی.منم گفتم :گفتم شاید ناراحت شی و بگی پسره بی جنبه.واسه همین دستمو برداشتم.گفت نترس نمیگم.منم دستمو باز بردم زیر لباسشو پوست تنشو قلقلک میدادم.بعد از چند لحظه دیدم پشتشو کرد به من و چسپید.منم هیچ تکونی نخوردمو به کارم ادامه دادم.کمکم کیرم داشت راست میشد.وقتی دیدم یکم غیر معمول داره سفت میشه و ممکنه رها بفهمه خودمو کشیدم عقب.یکم که رفتم عقب دیدم برگشت به طرفم و گفت کجا بود او همه که گفتی پیشت باشم فلانت میکنمو بهمانت میکنم.منم گفتم اون برای خواب شب بود نه الان که صبحه.گفت مگه من خودم بهت نگفتم تو فقط باش.بقیش مهم نیست.منم کفتم چرا ولی الان شرایطه خاصه.هیچی نگفت و چشماشو بست.منم که خوشم اوده بود اینبار دستمو از پشت تاپش کردم تو و اینبار فقط دستمو روی پشتش میکشیدم.چه کونی داشت.داشت از تو شلوار چشمک میزد بهم.انگشت های دستم لبه ی شرتشو لمس میکرد ولی هنوز جرئت اینو نداشتم دستمو پایین ببرم.همینجوری داشتم دستمو میکشیدم رو پشتش که دستم خورد به بند سوتینش.نمیدونم چرا ولی کرمم گرفت بازش کنم.فکر میکردم خوابه ولی نگو داره میپاد من چیکارا میکنم چیکارا نمیکنم.داشتم احساس میکردم که داره باز خودشو میچسپونه بهم.این بارو دیگه نذاشتم به پای اتفاق.فهمیدم که خودش دارای کرم ریزیه شدیده.اروم صورتمو بردم نزدیکش و گفتم بیداری خانوم خانوما که با یه صدای ارومی گفت اره.گفتم پس من یک ساعته الکی دارم نازت میکنم!توکه خودت قبلانا میگفتی پیش من که باشی خوابت میبره.گفت دیگه دیگه.الان که نبرده.منم ته دلم گفتم خدارو شکر.باز دستمو گذاشتم رو شکمش و با انگشتم میکشیدم دور سوراخ نافش.کم کم دستم اومد بالا تا رسید به سینه هاش.اروم دستمو گذاشتم رو سینش و یواش یواش میمالیدم.اولاش هیچی نمیگفت اما بعد از 30 سانیه دیدم با هر دستی که من میمالونم یه اه کوچیک میکشه و سینه هاشم داره بزرگو بزرگتر میشه.نگاش که کردم دیدم داره لباشو گاز میگیره،منم اروم رفتمو لبشو اروم بوسیدم وشروع کردم ازش لب گرفت.راستش زیاد بلد نبودم ولی اون بر خلاف من انگار خدا بار ازین کارا کرده بود.یه جوری لبمو گاز میگرفت که پوست کیرم میخواست بترکه.از کنار بهش چسپیدا بودم.یه دستم که زیر سرش بود و با دست دیگمم داشتم سینه هاشو میمالیدم.خیلی بزرگ شده بد جوری که اصلا فکر نمیکردم انقدر بزرگ بشه.اولش هر کدوم فیکس اندازه تو دستام بود ولی اولحظه که میمالیدم دستمم کامل باز میکردم توش جا نمیشد.با خودم گفتم من که تا اینجاشو اومدم،بزار برم اون پایین ببینم چه خبره.خواستم دستمو بکنم تو شرتش که با دستش دستمو گرفت ونذاشت ولی دستمو از روی شلوار گذاشت رو کسش.احساس میکردم شل بود.تا اونجایی که نیتونستم دستمو بین پاهاش و روی کسش حرکت میدادم.یه لحظه دیدم لای پاشو وا کرد و با دست راستش بازوی چپ منو که داشتم باهاش میمالوندمش چنگ گرفوتو چند ثانیه به خودم گفتم نکنه خسته شده یه خواسته منو امتحان کنه که داره اینجوری میکنه که دیدم زیر لب داره میگه زود باش.خیلی میترسیدم ازینکه بابت این موضوع ازم ناراحت بشه،واسه همین خیلی با احتیاط با کسش برخورد میکردم.پاشو که دیدم باز کرد دکمه های شلوارسو باز کردم دستمو کردم تو شرتس.خیس خیس بود انگار 10 بار شاشیده بود تو خودش .دستم که رسید به کسش انگار مخمل تو دستم بود.لبه هبی کسش عین مخمل نرم بود.اروم دستمو کذاشتم بین دولبه ی کسش و باز شروع کردم به حرکت دادن دستام.دیگه آهش به دا تبدیل شده بود و چنان بازوی منو چنگ میگرفت انگار تا الان 100 بار گاییدمش.یه30 ثانیه ای همین جوری داد میزذ تا اینکه یهو منو سفت گرفت تو بغلش و هیچی نگفت.از شدت فشاری که بهم اومد یه لحظه ترسیدم گفتم اینجوری کخه این منو گرفته انگار زدم ترکوندمش.نگاش که کردم دیدم گوشه ی چشمش یه قطره اشک جمع شده.دستمو که اوردم بالا اشکشو پاک کنم بوی گندی اومد که دستمو فورا بردم پایین.گفتم خوبی؟با گردن اشاره داد و گفت اره.خواستم بلند شم برم دستمو بشورم که یهو دیدم به به.چه چیزی جلومه.در حالی که داشتم میمالیدمش شلوارشم چون تنگ بود میدادم پایین.شرتشم این اخرا دادم پایین تا راحت باشم.بی پدر چوری لبامو خورده بود که داشت میسوخت.بهش گفتم عزیزم،خسته شدی؟وقتی با گردن علامت داد نه انگار دنیارو بهو دادی.این که حال خودشو کرده بود.حالا نوبت نت بود.باز دوباره دراز کشیدم اما اینبار دوتا پاشو باز کردم و رفتم روش خوابیدم.راستی یادم رفت بگم،وقتی داشتم کسشو میمالیدم یه چیز استخوان مانندی اون پایینا بود که تا الان نه دیده بودم،نه شنیده بودم چیزی در موردش.کیرمو که از زیر شلوار داشت میترکید چسپوندم رو کسش و یکم فشار دادم.احساس کردم بدش نیومد.شلوارمو دادم پایین و از روی شرت باز این کارو کردم.فهمیدم بدش نیومده و باز داره حال میکنه.از آه گفتناش معلوم بود.بعد شرتمم دادم پایین و کیرمو گذاشتم رو شیار کسش.تا الان کیرم یه همچین چیز داغی رو حس نکرده بود.تا کیرمو گذاشتم رو کسش ترسید و پریک کنار که چیکار میکنی.من دخترم.منم گفتم منم نمیخواستم کاره خاصی بکنم.خیالت راحت.حواسم هست.رها خانوم که رو به بالا خوابیده بود رو به هزار بدبختی به پشت خوابوندم.دیگه خیالم راحت بود که هر کاری بکنم بدش نمیا.اول تاپشو دراوردم که چون بند سوتینش باز بود اونم باهاش درومد و سینه های سفید و خوشگلش حشری ترم میکرد.به پشت که خوابوندمش اول کیرمو میذاشتم لای پاش و عقب جلومیکردم.حال میداد ولی نه زیاد.سفیدیه کونش بدجوری عقلمو برده بود.دو طرف باسنشو با دستام گرفتم تا سوراخ کونشو قشنگ ببینم و مختصاتش بیاد به دستم.یه تف انداختم که درست خورد روی هدف یعنی سوراخ کونش.بعد خوابیدم روش و با دستم سر کیرمو گذاشتم دم کونش.یه فشار کوچیک دادم ،سر کیرم رفت تو ولی بقیش گیر کرد.در همین حین یه دادی زد و گفت نکن مرگ من.درد داره.منم نمیخواستم زیاد اذیت شه،واسه همین گفتم یه خورده دیگه بره دیگه تو نمیکنم.یکم دیگه فشار دادم.رفت تو ولی داد رها کل خونرو گذاشته بود رو سرش.گفتم باشه.دیگه فشار نمیدم.یکی دو دیقه ای همون جوری روش موندم.خداییییش کون خوش فرمو سفیدی داشتودورو ور کسش مو بود اما کونش یه تار هم مو نداشت.اگه بد بو نبود تا صبح میمکیدمش.دیدم که خوشش اومده.گفت آروووم بکن تو.دیگه اون فشار اولیه رو نمیخواست.اروم که فشار دادم کیرم رفت تو کونش.پاخاشو از هم وا کردم که دیگه زیاد لازم نباشه با دست دو طرف کونشو بگیرم.با هر بار که کیرمو میکردم تو یه آه میکشید که دیگه داشت دیوونم میکرد.راستش کیر بیچاره ی من بیشتر از 4 -5 دیقه نتونست تحمل سوراخ به اون تنگی و داغی رو داشته باشه.
داشت ابم میومد.خواستم ازش اجازه بگیرم که بریزم تو کونش یا نه که تا اومدم حرف بزنم ریخت تو کون سفیدشو اونم یه داد زد .منم که دیدم آب کیرمو ریختم توش دردش گرفته سریع کیرمو کشیدم بیرون و بقیه ابمو ریختم رو باسنش.همون لحظه ای که من کیرمو دراوردم کونش یه حالتی پیدا کرد و سریع سوراخش تنگ شد و ابی که ریخته بودم توش ازش ریخت بیرون.چنان عرقی کرده بودیم که هیکل هردوتامون بوی گند میداد.ساعت حدودا 10 بود.یه چند دقیقه ای به همون حالت موندم چون نمیتونستم جم بخورم یعنی حسشو نداشتمم.بعد از چند دیقه بلند شدم و بغلش کردم و رفتیم تو حموم.یه کلاه شنا بهش دادم که موهاش خیس نشه و بعد رفتیم تو حموم.بعد ازینکه اب داغ شد و دوتایی رفتیم زیر دوش جناب حضرت کیر من که انگار عقدش خالی نشده بود باز سر بلند کرد و راست شد.رها هم که دید گفت این که کون مارو جر داد باز چی میخواد.منم یه دست کشیدم رو کسش و گفتم نوازش .
باورم نمیشد رها داشت چیکار میکرد.اول لیف و صابون رو برداشت و قشنگ کیرمو لیف کشید.بعد گفت کف حموم دراز بکش.با خودم حدس زدم میخواد یه کون دیکه بده که حال کنم دیدم داره خودشو کسو کونشو میشوره.خیالم راحت شد که به یه کون این دفعه تمیز تر از قبل دعوت شدم ولی اومد و برعکس خوابید رو سینم.به حالت 69 و کیر منو تا لونجایی که راه داشت کرد تو حلقش.دادم درومد.زبون که میکشید سر کیرم میخواستم بمیرم.چند لحظه که گذشت دیدم گفت تو چرا بیکاری!اصلا یادم رفته بود بهشت خدا جلومه.منم شروع کردم به لیسیدن کس رها جون.باز داشت ابم میومد.این بار قبلش بهش گفتم.بعد ازینکه کارمون تکموم شد رفتیم بیرون خودمونو خشک کردیم.اونم بعدش رفت لباسشو پوشید و رفت.منم بی حال عینهو جنازه افتادم رو تخت و خواب رفتم.
ببخشید اگه بد بود.به خدا واقعی بود.نظربدید ولی وجدانا خواستین فوش بدین بگین چرا.

نوشته: رامین

با سلام خدمت همه دختر و پسرا.هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی داستان سکس خودمو بنویسم تو این سایت. از خراسان هستم و اسمم مرصاده و 22 سالمه.چند ساله پیش که تازه دانشجو شده بودم با یه پسره ترک همخونه شدم.این پسره یه دوست دختر داشت به اسم گلی.(وای چه کسی بود.آخرشم تو کفش موندم.23 ساله.لاغر.موهای بولوند و بسیار خوشگل.و 7 خطه روزگار).یه روز که گلی اومده بود خونمون و از صبح تا ظهر 6بار با جلیل سکس کردن بعد حمام رفتن اومد کناره من که تو اتاقم بودم نشست و دست رو موهای پاهام کشید و کیرم مثل برق راست شد آخه یه شلوارک پام بود و کیرمو که دید گفت بی جنبه مگه خالیش نمیکنی؟ گفتم کسی نیست خالیش کنه. گفت جدی میگی ؟گفتم آره جون تو.گلی برگشت گفت مرصاد اگه با یکی آشنات کنم چی به من میرسه؟ منم که وضیت مالیم خوبه گفتم یه کارت هدیه بانکی.گلی هم که از تیغ زن های معروف شمال هستش قبول کرد و گفت فردا منتظر باش.فردا ظهر مثل همیشه گلی اومد و بازم رفتن تو اتاق تا کیره یه ترک کسشو پاره کنه.منم چند مین بعد رفتم حمام.از حمام که اومدم بیرون فقط یه حوله دورم پیچوندم و زدم بیرون.که یهو دیدم یه فرشته خوشل یا بهتره بگم یه کس آس رو مبلا نشسته که تا دیدمش پریدم تو اتاق.چون چیزی تنم نبود.لباس پوشیدم و موهامو سریع اتو زدمو اومدم بیرون واستادم به احوال پرسی.بعد 2 تا شربت اماده کردم و از گلی که تو اتاق در حاله سکس بود پرسیدم نمی خواید بیاید بیرون که گفت نه تو هم با بنفشه برید اون اتاق.منم که از خدا خواسته به بنفشه جون گفتم بریم اتاقمو نشونت بدم.یادم افتاد که کارت هدیه رو باید بدم به گلی پس همون بهتر که بکنمش همین باره اول که اگه پرید کونم نسوزه.تا وارده اتاق شدیم بی مقدمه و هیچ کاری درو بستم و بنفشهو یهو انداختمش رو تخت و شروع کردم به لب گرفتن.ووووووووای لباش داغو گوشتی بود.رژه لبش بقدری خوش رنگ بود که نگو.مثل این کفش قرمزایی که دخترا می پوشن.لامصب لباش خوشمزه و رژه لبشم خوشمره بود.وقتی سانس اول لب گرفتنو تموم کردم دیدم بنفشه داره نفس نفس میزنه که با خنده گفت خفم کردی پسر.من که منتظر بودم تا شروع کنه به دعوا که چرا این کارو کردمو و از این حرفایی که دخترا میزنن حسابی جا خوردم.دیدم بنفشه از من پایه تره.دلو زدم به دریا و گفتم یکباره دیگه.شروع کردم به در آوردن مانتوش که پارچه ای نازک سفید بود.جوری که لباس زیرش دیده میشد از رو مانتو (چون هوا گرمه اونجا اکثر دخترا زیره مانتو چیزی جز لباس زیر نمی پوشن). وای یه سوتین مشکی مجلسی که به سینه ها فرم میده بسته بود.روش با دست نگین کاری شده بود.از بالاش سینه های سفیدو براق زده بود بیرون که مثل الان تو دهنم پره آب شد .شروع کردم به لیسیدن پوست سفیده گردنش.عطریم زده بودو مارو برده بود بهشت.لیسدم ها.چاک سینه هاش از یادم نمیره.اوووووووووووووف سینه هاش به هم چسبیده بودن 3 انگشت فاصله داشتن.از رو سوتین تا جایی که جا داشت چاک سینه هاشو لیس زدمو آروم رفتم رو نافش که یه نگین خوشکل آویزون کرده بود که نمیشد الکی از کنارش رد شدو بوسش نکرد.رسیدم به شلواره جین آبیش که مونده بودم چطوری پاش کرده بود بس که تنگ بود.آقا با چه بدبختی شلوارو دادیم پایین از پای این جییییییگر.چشمام یه لحظه تار شد.نمی دونید چی دیدم!!!!!!!!!!! ؟؟؟ ...
یه شرت مشکی که لامبادا بود و تماماً بند بود و رفته بود لای کون سفیدو خوش دستش.از جلو هم فقط 2 سانت پارچه حریر نازک داشت که رو کوسشو مثل ابرای جلو ماه پوشونده بود اما از نور و سفیدی ماه چیزی کم نمیکرد .از رو حریره شرت کسش دیده میشد.واااااااای.با یه حرکت آکروباتیک شرتو پاره کردم و رفتم که بخورمش که دیدم مثل فیلما واس کوسش خط ریش گذاشت هبود و یه حلقه هم از بالای چوچولش رد کرده بود.همه چیزش آس بود انگاری که داشتم کس خارجی میکردم.که بعدنا فهمیدم خارجی هم هست خانوم.خلاصه یه نگاه به کوسش کردمو سرمو بردم به جنگ چوچولای صورتی و ورم کردش که مثل گل های تازه غنچه بود.حالا بخور کی بخور.عاشق چرخوندن زبون تو کس هستم.بعد 10 مین شلوارمو در آوردم و کیره مبارکه رو چفوندم تو دهن بنفشه جونم.زیاد نخورد.ساک مجلسی هم نتونست بزنه.کیرمو که جا هم نمیشد تو دهنش رو در آوردم که به قصد عظمیت به کون بنفشه خانوم راهیش کنم که زبونم وا شدو گفتم پایین آزاد راهه؟ گفت یعنی چی؟ گفتم اُپنی گفت آره بگاز توش.وای چه فازی بود.کیرم با تغییر چند درجه ای حرکتش دادم به سمته زیارت اهل کس بنفشه خانوم.چه زیارت و ضیافتی بر پا شد.چهار دستو پاش کردم رو تخت و و تا دسته و خشکه فرو کردم توش.جوری جیغ زد که یه صحنه جفت کردم.جلو دهنشو گرفتم و شروع کردم به حرکت دادنش.وقتی با این ژس میکردمش با دست جوری میزدم به کونش که رد انگشتام نقاشی میشد رو کونش.در مرحله بعد اون خوابید رو تختو من رفتم روش که ناگهان آب کمره خبر کرد که دارم میام در بیار کیره مبارکو.تا جلو عقب کردم کیرو تا از پارک درش بیارم دیدم وا وی لا پاهاشو جفت کرد دوره کمرمو نذاشت در بیارم ما هم که دست به ترمز نداریم شُری ریخت تو کوسه ناناسش.آقا مارو داری ریدیم به خودمون که دیدم نیشش باز شد و گفت آیودی گذاشتم.قلبم برگشت سره جاش.خلاصه گفتم این دختر میره که دیگه پشت سرشو نگاه کنه.با گلی که رفتن از خونه بیرون به جلیل گفتم که این ، این جوری که من کردمش دیگه برنمی گرده که 10 مین بعد دیدم شمارمو از گلی گرفته و زنگ زد و خلاصه 5/3 سال با هم حسابی حال کردیم.خدا حفظش کنه بوس و تا دفعه بعد خدا حافظ.

نوشته: مرصاد

سلام به همه
این داستان رو که می خواهم بری شما تعریف کنم واقعی می باشد
اسم من علی هست . برنامه سکس من مربوط میشه به خانواده شوهر عمه من خواهر شوهر عمه من دوتا دختر داره که یکی از یکی شاه کس تر تا کسی اینارو ببینه اب از همه جاش اویزون میشه و بعد کف دستی واجب میشه . بعد از 4 سال ازدواج عمه من اینا رو من بیشتر میدیدم ولی به خاطر عمه که گفته بود رو مخ این ها نباشم داشتم دیونه میشودم تا اینکه زد اینا با عمه من درد دل می کردن و من هم از گوشی خبر دار می شدم فهمیده بودم که ابن دخترا مرض دارن تا با یکی دوست میشن دنبال اینن که سری برن تو کار فرار دادن یارو . من در حین این مهمونی ها که اینا حضور داشتن بیشتر به این دختره که هم سن من بود نزدیک میشدم تا یک روز که شمارش رو گرفتم با هم تلفنی صحبت کردیم و قرار بر این بود که عمه من متوجه نشه از رابطه ما تا راحت تر با هم اشنا بشیم .
یک چند سالی باهم دوست بودیم ولی نه love دار بیرون میرفتیم شوخی و..... من هر بار این رو میدیدم بعد باید یک کف دستی میزدم چون کونه خوش تراش سینه بزرگ سفت ( بعد از دست زدن فهمیدم سفته ) و قد بلند سبزه بانمک تک بود صورت زیبا با لب های پروتزی دیگه چیزی نگم که باید برم کف دستی رو بزنم .
توی این دوستی ها دیدم داره سرم کلاه میره نمیشه یک کمی با این لاس هم زد شروع به برنامه ریزی کردم که باهاش یک سر سانفرانسیسکو برم ( یعنی سکس کنم ) یواش یواش سز شوخی رو باز کردم دیدیم که خانوم خوشش میاد از این کارا به از چند ماه اس ام اس زدن سکسی دیگه جلوی هم در رابطه با سکس حرف میزدیم ان زمان من 24 سالم شده بود و مادرم دنبال زن بود برام که خرم کنه . من و فامیل دور هنوز دست به هم نزده بودیم تا این که توی اس دادن بهش از اندامش گفتم که منتظر بودم تا فش کشم کنه ولی بهم گفت همه اینو میگن و حتی از من سکس می خوان ولی تو این رو از من توی این همه سال نخواستی حرف های ما ادامه داد تا اینکه براش خواستکار امد من هم تو دلم فوش میدادم که دستم نزدم به این هلو میخواد ماله کس دیگه بشه و لی خدارو شکر که نشد چون اونا از اون خر پولهای شرکت نفت بودن حتی به من هم نمی دادن من از این دنیا همش یک پیگان 51 داشتم ولی تمیز و اسپرت و دختر گش . از این خواستگاره که امد ریدیف نشد من فردا اس دادم که می خواهم ببینمت فردا شد امد سر قرار که بهش رک کفتم توی این چند سال همش به یاد زیبایی تو جق زدم من هم مثل همی ادما از تو سکس میخوام ولی نه از جلو . نه عقب . من فقط عشق بازی میخوام . ( به این راحتی که اینجا نوشتم نگفتم حتی دعوامون هم شد و........ ) بعد از چند روز حتی جواب اس سلام من رو هم نداد ولی بعد از یک ماه به من اس داد که من رو میخواد توی این ادرس ببینه من هم رفتم دیدم که یک خونس که تمام وسایل رو داره ازش پرسیدم ماله کی این خونه من رو برای چی به اینجا دعوت کردی گفت حرف نزن که از دستت شکارم رفتم روی کناپه نشتم که یک هو میخ کوب شدم 2تا دختر با لباس تور از اتاق خواب امدن بیرون و فامیل دور هم امد پیش من رو مبل نشست به من گفت که تو چون پسر خوبی هستی می خوام باهات رک باشم من همجنس بازم نمی تونم و نگردم سکس با پسر به این خاطر ان پسر رو کله کردم ولی تو ان روز به من صادقانه گفتی که که فقط عشق بازی می خوای از من به من راست بگو من هم با سر تعید کردم و به ان دختر ها گفت شروع کنید باورم نمیشد که این صحنه ها جلوی من داره اجرا میشه داشتم از شهوت خفه میشدم که فامیل دور رفت ان ور اتاق جلوی من نشستبه دختر ها اشاره کرد که بیان سمت من هم از خدا خواسته ولی برای بدست اوردن خودش چند سال تحمل کرده بودم و در حین نزدیک شدن دخترا بهش گفتم من ترو میخواستم نه اینارو من با چق زدن خودم رو برای تو ارضا میکردم تا این حرف رو زذم دیدم بلند شد و به دخترا گفت برن پیش خودش . لباس خودش هم یک تاپ دامن کوتاه بود که ان رون زیباش رو انداخته بود بیرون و به من گفت راحت باش و شروع کردن به لب بازی تاحالا این همه تحریک نشده بودم این همه نزدیکم جلو روی خودم دارن همجنس بازی میکنن من هم گیرم رو میمالیدم از رو شلوار . دیکه دخترا داشتن لخت میشدن سینه های هم رو میخوردن می مالیدن ولی فامیل دور داشت لب بازی می کرد من از فامیل دور معزرد خواستم که زیپ شلوارم رو پایین بکشم که سر کیرم پوست پوست نشه که دیدم نزدیگه من شد و خودش شلوار من از پام در اورد کافی بود پوست بدنم پوست بدنش رو از دور حس کنه همون جا ارضا میشدم دخترا دیگه صداشون به هفت اسمون میرسید من هم با کیرم بازی میکردم تا اینکه دیدم حودش داره لخت میشه وای چه سینه های رو میدیدم همون مدلی که دوست داشتم بزرگ و نوک ممه کوچیک و سربالا دخترا حمله ور شدن روی سینه هاش وای چی میخوردن من هم می گفتم گوفتتون بشه کار ادامه داشت تا اینکه همی لخت شده بودیم با یک اشاره به یکی از دخترا فهموند که بیاد سراغ من . من هم دیگه چیزی نگفتم شروع به لب بازی بودیم که احساس کردم چیزی به کیرم نزدیگه گفتم دست دخترس که بله ان یکی دختره شورع کرد برام ساک زدن چه ساکی میزد . از حال داشتم میرفتم که یک هو به خودم امدم بلند شدم رفتم سروقت فامیل دور ان هم از من استقبال کرد لب من رو شروع به خوردن کرد من سینه هاش رو می مالیدم ان دخترا هم ان طرف با هم سکس می کردن من که تو فضا سیر می کردم...... جای شما خالی . بردم روی کناپه خوابوندم از بالا شروع کردم به خوردن هرچی به پایین می رسیدم شیرین تر حس بهتر داشتم تا رسیدم کوس که نگو هلو بود با یک دستمال اب اضافی کوسش رو خشک کردم شروع کردم به خوردن با یک دستم سینه هاش رو اب لمو می کردم با زبونم کوس رو خیس میکردم تا اینکه ارضا شد و گفت بسه من هم کفتم من چی ان هم شرو کرد به خوردن کیر من کمی سرم چرخوندم ببینم انها چی کار مکنن دیدم که بله کیر پلاستیکی دارن ولی دارن می کنن تو کون همدیکه که با این صحنه کیرم کلفتر شد و فامیل دور هم فهمید و به من اجاز داد تا برم پیش انها من هم دیدم اینا کون رو کشاد و اماده کردن کردن بی معطلی کردم تو کون یکیشون یک دو دقیقه ای داشتم می کردم که حس کردم ابم داره میاد تا گفتم ان یکی سری قنبل کرد گفت پس من چی من هم یگمی به خودم فشار اوردم که بتونم اون یکی رو هم بکنم بهش گفتم دیگه داره میاد که گفت راحت تو کونم خالی کن من هم راحت خالی کردم .
بعد چنددقیقه ای فامیل گفت به دخترا برن بیرون تا خبرشون کنه گفت شاید فردا زنگ بزنه بهشون . من خسته بودم گفتم اگر اجازه هست من کمی دراز بکشم رفتم توی اتاق خوابیدم شب از خواب بیدار شدم دیدم که کنارم داره با موهام بازی میکنه .
از من یک خواهش کرد گفت این در خواست من رو رد نکن و من به تو پاداش خوبی میدم . من هم گفتم ببینم چی باشه که گفت بیا تو خواستگاری من من بله رو میگم من خونه به نامت میکنم و مهری هم یک سکه باشه بسمه من این مدل عشق رو از تو می خوام و حرچقدر پول بخوای میدم و ازادی هر دختری رو که بخوای بیاری خونه من هم در جواب گفتن باید کمی به من وقت بدی تا فکر کنم و به من گفت من همچنس بازم و از سکس با پسر متنفرم .
الان 2 ساله که زیر یک سقف باهم زندگی میکنیم و من تا الان با کلی دختر بغیر از خانوم که سوزی ازدواج کردیم سکس داستم تمام دوستاش که میاره باهم سکس کنن به من هم حالی میدی که یادم بمونه ولی هنوز تو کف اینم که اجازه بده ار کوس و کون بکنمش فقط لب سینه ساک حال میده بدرود به همه

نوشته: pour

سلام
این یه داستان تخیلی نیست
خیلی با خودم کلنجار رفتم تا نوشتم
من یه آدم تنهایی هستم و تنها زندگی میکنم و به خاطر شکست عشقی بدی که خوردم زیاد با جنس مونث حال نمیکنم
یه روز که خیلی حوصلم سر رفته بود توی یکی از سایت های دوستیابی میچرخیدم و چت هم نمیکردم تا اینکه عکس یکی از کاربران نظرمو جلب کرد و پی ام دادم و اونم جواب داد.بعد از 30 دقیقه چت بهش گفتم میتونم خارج از نت باهات دوست باشم و ایشون قبول کرد و خلاصه میکنم تا اینکه بعد از چند روز تماس تلفنی مینا(اسم مستعار)همدیگرو بیرون ملاقات کردیم.
خیلی زیبا نبود ولی چهره دلنشینی داشت ، آدم شاد و سرزنده ای بود ، هوا هم خیلی سرد بود و لباس زیادی پوشیده بود و اندامش دیده نمیشد.
دوستی ما یک ماهی ادامه داشت و گاه گداری بیرون یا تو ماشین همدیگرو میبوسیدیم
زمان گذشت تا اینکه شب تولد من شد و چون اینجا کسی رو ندارم شب تولدم مثه بقیه شبا تنها بودم و غصم گرفته بود و آهنگ گوش میدادم که گوشیم زنگ خورد دیدم میناست ، گفت اگه حال داری بریم بیرون منم قبول کردم و رفتیم سینما فلسطین بعداز سینما گفت زنگ بزن همکارات بیان بیرون مگه امشب تولدت نیست؟ منم زنگ زدم و از 8-9 تا دوستای همکارم فقط 2 تاشون قبول کردن بیان.
به سمت خونه حرکت کردیم وقتی رسیدیم درم در خونه گفت یه سورپرایز دارم برات ، رفت از تو صندوق عقب ماشینش یه کیک خشکل که خودش درست کرده بود بیرون اورد. خیلی خوشحال شدم احساس تنهایی گذشته رو نداشتم بوسش کردم و بچه ها اومدن و بعد از یه خورده بزن برقص ساده گفت من برم خونه گفتم منم باهات میام تا در خونتون امشب خیلی زحمت کشیدی ، قبول کرد وقتی رسیدم دم در خونشون گفت بیا تو گفتم مگه کسی خونتون نیست گفت نه رفتن مسافرت منم با یه خورده اضطراب رفتم تو وارد که شدم دیدم خونه کوچیکیه و اونجا بهم گفت من تنها زندگی میکنم. بغلش کردم و گفتم چرا تو این یک ماه نگفتی ؟ گفت میخواستم خوب بشناسمت.
ناگفته نمونه خیلی خانم مهربون و با ادب و متشخصی بود و من هیچ وقت جرات نمیکردم در مورد سکس باهاش حرف بزنم. یه 20 دقیقه ای نشستم و گفتم من برم خونه خودم(البته بیشتر واسه جلب اعتماد بود) ایشون هم قبول کرد و رفتم خونه، تو این یک ماه یه جورایی به هم وابسته شده بودیم.
فرداشبش گفت شام درست میکنم بیا خونه منم رفتم به خودم رسیدم و رفتم پیشش وفتی وارد شدم دیدم خیلی به خودش رسیده گفت به به مرد خونه تشریف آوردن بوسش کردم و نشستم رو کاناپه و بعد از خوردن چایی بهش گفتم بشین کنارم اونم لپتاپشو آورد و کنارم نشست و رفت تو فیس بوک ، بهش گفتم بزار زمین مثه اینکه من اینجام ، معذرت خواهی کرد و گفت باشه عزیزم بوسش کردم و با تمام وجودم بغلش کردم ، احساس عاشقی رو داشتم دوباره درک میکردم هم ناراحت کننده بود هم شیرین.
اون شب خیلی حرف زدیم و دردل کردیم ، فهمیدم که: آنکه میگرید یک درد دارد و آنکه میخندد هزار درد
وقت خواب شد گفتم من برم خونه گفت همینجا بخواب منم از خدا خواسته بعد از یه خورده تعارف گفتم کجا بخوابم گفت کنار شومینه
رفت یه تشک اورد کنار شومینه پهن کرد و من دراز کشیدم که بخوابم
احیای دوست داشتن زیاد و عشق رو قشنگ حس میکردم وقتی میرفت بخوابه بهش گفتم میای بغلم بخوابی؟ اونم بدون اینکه حرفی بزنه اومد کنارم دراز کشید گفت پاشو چراغا رو خاموش کن
چراغا رو خاموش کردم و اومدم کنارش خوابیدم ، بغلش کردم و میبوسیدمش دیدم صورتم خیس شد، نگاش کردم دیدم داره گریه میکنه وقتی گفتم چته یهو بغضش ترکید و محکم بغلم کرد و گفت عاشقتم، چقدر دوست داشتم بغلت کنم،بهم چسبیده بودیم، لبشو میبوسیدم و اونم منو میبوسید و بعداز چند دقیقه یه لب درست و حسابی از هم گرفتیم و بعدش مثه یه فرشته تو بغلم خوابید. منم تو بغلش خوابم برد؛
فردا که از خواب پا شم که برم سر کار دیدم 2 ساعت دیر کردم.وقتی از در میرفتم بیرون با یه عشوه خاصی گفت مرد خونه میره سر کار؟
داشتم براش دیوونه میشدم بوسش کردم و رفتم.
شب بهم زنگ زد گفت تنهایی اذیتم میکنه بیا پیشم منم به سرعت باد خودمو رسوندم
وقتی دیدمش عقل از سرم پرید یه لباس بدن نما و نازک پوشیده بود تا حالا اندامشو اینطور ندیده بودم
عالی بود
گفت اینو برای مرد خونه پوشیدم خشکله؟ بغلش کردم و لبمو گذاشتم رو لباش و عاشقانه همدیگرو میبوسیدیم و نمیدونم چی شد که سر از تخت خواب در اوردیم احساس کردم ک.. داره میترکه .رومون تقریبا باز شده بود ، اومدم لباسشو در بیارم نذاشت تا اینکه خوابش برد. داشتم از زور سکس میمردم چسبیدم بهش دیدم بیداره گفتم خیلی نیاز دارم اونم برگشت و دیدم نفسش تند شده حین لب گرفتن لباساشو در اوردم و اونم لباسای منو دراورد و خوابیدم روش و شروع کردم ممه هاشو خوردن داشت صداش در میومد و خودم هم داشت آبم میومد(آخه 2 سال بود سکس نداشتم) ک..رمو گذاشتم لای پاش . وای خیلی داغ بود
آبم داشت میومد اومدم خودمو جمع کنم ریخت روش گفت ای بی جنبه
خیلی خجالت کشیدم و بهم برخورد به خودم گفتم خاک تو سرت و رفتم خودمو شستم و اونم خودشو شست و اومدیم تو بغل همدیگه دوباره راست کردم ولی این دفعه رو کنترل شده رفتم جلو بعد از خوردن ممه هاش شرتشو در اوردم(تو تاریکی) و ک..رمو گذاشتم لای پاش خلیلی داغ بود (قبلا سکس داشتم ولی این خیلی داغ بود) دیدم اگه اینطور ادامه بدم به یه دقیقه هم نمیرسه که آبم میاد و از روش بلند شدم و ممه هاشو خوردم دیدم داره خیلی حشری شده با دستم ک..شو میمالیدم و آبش اومد محکم بغلم کرد و منم دوباره رفتم روش و آبم اومد ودوباره ریخت روش(با عرض شرمندگی) یهو عصبی شد گفت دفعه دیگه کاندوم بذار هم منو کثیف کردی هم پتو رو.

2 شب بعد....
رفتم پیشش گفت برو کاندوم بگیر بیار همیطور نمیذارم کاری بکنی منم راه افتادم رفتم کاندوم گرفتم و اومدم وقتی رفتم تو اتاق خواب واییی یه لباس نیم تنه توری مشکی فوق سکسی پوشیده بود همونجا راست کردم
رفتم تو کارش از رو لباس بدنشو لیس میزدم خیلی سکسی شده بودم نفهمیدم کی لباسشو در اوردم فقط یه جمله رو فهمیدم که گفت یه خورده آروم. شرتشو در آوردم ک..مو گذاشتم لای پاش وای آب ک..ش جاری شده بود خیلی حال میداد گفتم کاش میتونستم بکنم تو یهو گفت مگه نگفتم کاندوم بذار دوباره کثیف کاری نکنی(ای خدااااا)کاندوم گذاشتم و خوابیدم روش و ممه هاشو میخوردم داشتم چرت و پرت میگفتم ، گفتم میخوام بکنم تو یهو گفت تا کی پیشم میمونی؟ گفتم تا همیشه فقط میخوام بکنم تو گفت من قبلا نامزد داشتم و ..
یهو همه چی رو سرم خراب شد و یخ کردم سکس از سرم پرید داشت گریم میگرفت (نمیدونم چرا-شاید حس میکردم این فقط باید مال من باشه) بیست دقیقه هیچی نگفتم و کنارش دراز کشیدم وقتی به خودم اومدم دیدم داره گریه میکنه گفت تو هم مثه اون نامردیه که منو بی عصمت کرد و رفت پاشو برو
دلم براش سوخت بغلش کردم بهش گفتم اشتباه میکنی دوست دارم اینکه اینطور هستی برام مهم نیست و قربون صدقش رفتم تا آروم شد.
سکس از سرمون پریده بود رفتیم شام خوردیم وقت خواب دوباره من سکسی شدم ولی این بار یه ترسی تو وجودم بود و نمیدونم چی بود خیلی دوسش داشتم خوابیدم تو بعلش گفت کاندوم بزار گذاشتم و گفت بگو همیشه پیشم میمونی بهش گفتم، گفت دوسم داری گفتم آره خیلی دیدم اشکش در اومد و گفت بکن تو بوسش کردم و ارومش کردم سر ک..مو گذاشتم رو سوراخ ک..ش گفت فشار بده
دست و پامو گم کرده بودم مثه منگلا رفتار میکردم دیدم نمیره تو گفت محمکتر خیلی فشار دادم سرش رفت تو یهو یه جیغ بلندی زد ترسیدم با خودم گفتم نکنه باز نبوده فقط سر من کلاه گذاشته دیگه دیر شده بود رفته بود تو پتو رو کرده بود تو دهنش و ناله میکرد پتو رو در اورد با ناله گفت بیشتر بکن منم تا ته کردم دیدم داره میلرزه کشیدم بیرون دیدم خونی نیست خیالم راحت شد گفت من فقط یه بار با او کثافت سکس داشتم گفت دوباره بکن. کردم تو این دفعه با فشار ولی کمتر زور میخواست رفت تو وای داشتم مزه یه سکس دسته اول رو حس میکردم بعد از 8-9 تا تلمبه زدن آبم اومد و خوابیدم روش گفتم تو هم شدی گفت نه درد دارم. گفتم بذار نیم ساعت دیگه قبول کرد و رفتم از تو یخچال 2 تا موز اوردم خوردیم و بعد از 30 دقیقه رفتیم سراغ سکس
این بار یه کاندم تاخیری گذاشتم و کردم تو و تا ته کردم تو داشت حال میکرد و منو چنگ میزد منم با ملایمت تلمبه میزدم احساس میکردم این کاندومه داره خوب جواب میده 5 دقیقه طول کشید تا آبم بیاد ولی متوجه شدم 2 بار آبش اومد و بعدش که آبم اوم گفت راه افتادی(نمیدونست کاندوم تاخیری گذاشتم) گفتم من اینم دیگه. معلوم بود خیلی راضی بود و بعدش یه بار دیگه هم سکس کردیم و خوابیدیم
دوباره فرداش دیر رسیدم سر کار
زندگی من شده بود مینا خیلی دوسش داشتم و عاشقش شده بودم، مثه یه زن و شوهر با هم زندگی میکردیم تا اینکه یه روز کذایی بهم گفت تو مگه نمیخوای باهام تا همیشه بمونی گفتم آره گفت پس بیا خواستگاری پیش بابام و منم بهش گفته بودم که نمیخوام ازدواج کنم و اونم گیر داد به این مسئله .
دوست نداشتم از دستش بدم عاشقش شده بودم خیلی با خودم کلنجار رفتم بعد از 1 ماه قبول کردم که برم خواستگاریش وقتی بهش گفتم، گفت من رفتم پیش مشاور بهم گفته من و تو به درد هم نمیخوریم یهو قاطی کردم گفتم کدوم مشاور.. و دعوامون شد.
نمیدونم چه جریانی براش پیش اوده بود انگار منتظر یه دعوا بود که همه چی رو تموم کنه.
لحن صحبت کردنش روز به روز عوض میشد و سردتر میشد ، هر وقت میخواستم ببینمش به یه بهانه ای می پیچوند
هنگ کرده بودم
یه روز گفت من میخوام تنهایی برم مسافرت گفتم خب برو رفت و گوشیش خاموش شد و دیگه روشن نشد و هنوز هم روشن نشده
چند بار رفتم تا نزدیکی خونش ولی جرات نکردم برم در بزنم فکر کردم شاید با یکی بهتر از من داره ازدواج میکنه یه خونشو عوض کرده باشه
ولی این سوال برام مطرحه که:
چرا اینطور شد؟
تقریبا هر روز به شماره خاموشش زنگ میزنم و غصم میگره و تنها تر از قبلم شدم.

دیگه حرفی ندارم
امیدوارم شمااین بلا سرتون نیاد و همیشه با عشقتون شاد باشید.
از نگارش نامطلوب و غلط های املایی پوزش میطلبم کیبوردم فارسی نداره از بس پاک کرمو نوشتم کلافه شدم

نوشته:؟

با عرض سلام و خسته نباشید به تمامی دوستان عزیز./
من محمد 24 از تهران هستم و زیاد به دختر علاقه آنچنانی نداشتم.یک روز بهاری(1390) خیلی احساس تنهایی کردم و دیدم هرکاری میکنم بازم احساس تنهایی میکنم.دلمو زدم به دریا و رفتم سمت موبایلم و چند شماره دلخواه گرفتم.بعد از چندبار تماس دیدم یک شماره که شبیه شماره من یود یه دختر جواب داد.باهاش حرف زدم و خیلی زود شد باهم آشنا شدیم.بعداز آن روز با هم قرار گذاشتیم رفتیم بیرون.(راستی اسم دختره مینا بود و کارمند شرکت بیمه بود)و با لباس فرم اومده بود(در ضمن من به جوراب مشکی زنانه خیلی حساسم)وقتی میرم رو با لباس فرم دیدم با تعجب پرسیدم؟شما کارمند بیمه هستید.
جواب:.:آره چطور مگه؟؟
منم گفتم هیچی همین جوری.تا چشمام به جوراب مشکی داخل کفش تابستونی افتاد کیرم بدجوری راست کرد.بعد از مدت 2 ماه دوستمون من پیشنهاد سکس دادم.یه روز قرار گذاشت رفتم شرکت و دیدم که شرکت خالیه خالی بود و همه رفته بودن خونه آخه اونروز 5 شنبه بود و ساعت کاری تا 13 بود.
من گفتم اومدم مینا که با هم بریم بیرون ناهار مهمون من هستی.اون گفت که محمد جان من چندتا بیمه نامه دارم کمکم میکنی تمومش کنم؟منم از خدا خواسته گفتم آره.نشستم کنارش رو صندلی بعد اومد بالا سرم که یاد بده چطور بیمه شخصی ثالث وارد کنم.تا اومد بالا سرم و بوی عطرش به مشامم خورد کیرم راست کرد و همون موقع که داشت یاد میداد حواس خود مینا به شلوارم بود.آخه من کیرم وقتی راست میشه بدجوری تابلو میشه.یه دفعه گفت محمد تو پاشو من بشینم تا بهت یاد بدم(آخه اون موقع خودمو زدم به کوچه علی چپ)تا بلند شدم اون اومد نشست رو صندلی که بهم یاد بده چطور بیمه وارد کنم.کفش پاشنه بلندشو از تو پاش در آورد و داشت با پاهاش بازی میکرد.منم بدجوری کیرم راست شده بود پیش خودم گفتم نکنه اینجا دوربین داره.همونجور که داشت یاد میداد منم فقط حواسم به جورابش بود و یه دفعه منو دید.گفت:.:محمد حواست چرا به پاهامه.منم گفتم آخه فکر کنم پام درد میکنه.منم از خدا خواسته رفتم زیر میز داشتم پاهای نازشو میمالیدم.اون داشت کار میکرد.همون جور که کار میکرد منم زیر میزم از تو شلوارم کیرمو در آوردم و گذاشتم لای جوراب مشکی شیشه ای.ناگهان داد زد گفت محمد بی شعور چکار میکنی؟منم گفتم شرمنده من تا وقتی که چشمام به جوراب مشکی زنونه میوفته کیرم راست میکنه دست من که نیست.تا کیرمو دید میخواست وسایلاشو جمع کنه که بره.منم اومدم دستشو با کشی که تو آشپزخونه بود بستم و بردم تو اتاق رئیس.یه زیر انداز انداختم و خوابوندمش زمین و فقط گریه میکرد که من تاحالا سکس نداشتم و میترسم.و همش میگفت محمد تو رو خدا دستمو باز کنم.من رفتم سمت مانتوش و دکمه های مانتوشو در آوردم تا رسیدم به شلوارش که دربیارم دیدم یه جواراب شلواری مشکی ساق بلند پوشیده بود که سمت کسش باز بود.منم گفتم خدایا شکرت که به دادم رسیدی.جاتون خالی فقط نیم ساعت داشتم که پاهاشو لیس میزدم و کیرم میکردم لای پاش.باورتون نمیشه که الانم دارم می نویسم کیرم راست شده.بعد که من حشرم زد بالا به پشت خوابوندمش و جورابشو از سمت کونش پاره کردم و کیرمو یه راست بردم سمت کونش.خیلی خیلی تنگ بود.یه مقدار توق کردم مالوندم سمت سوراخش و به زور کردم تو کون.اولین بار بود تو زندگیم کون به این تمیزی و جذابی دیدم.این قدر عجب جلو کردم که که آبم اومد و ریختم تو کونش.وای چه حالی داد انگار بهم دنیا رو دادن.
بعد از اونروز مینا خیلی از من خوشش اومد.بهم گفت که من سکس زوری رو خیلی دوست دارم.منم در ماه 2 بار میرفتم شرکت و سکس خفن میکردم./
شرمنده دوستان عزیز من اولین بارم بود که دارم داستان مینویسم.اگه بد نوشتم ناراحت نشید از من.ولی به خدا قسم که این داستان واقعیت داره.
پایان

نوشته: محمد

باز هم همون کابوس لعنتی
باز هم همون افکار در هم و برهم
باز هم یه دنیا فکر و خیال
باز هم نا امیدی و یاس
سطح تمام بدنم از عرق خیسه خیس بود و داشتم نفس نفس می‌زدم.
این کابوس لعنتی یه هفته بود که هر شب به سراغم می‌اومد و خواب رو از چشمام گرفته‌بود.
بوی مرگ تمام اتاقم رو گرفته‌بود و فوران نا امیدی رو توی خودم حس می‌کردم.
از وقتی که پدر سحر آب پاکی رو ریخته‌بود رو دستم و لقب زالو رو بهم داده‌بود یه هفته می‌گذشت و من توی این یه هفته روز به روز داغون‌تر می‌شدم و بخاطر بی‌پول بودن خودم و خانواده‌ام به هر کسی که به ذهنم می‌رسید کوله‌باری از فحش و نفرین تقدیم می‌کردم.
از رختخواب بلند شدم و رفتم سمت یخچال تا آب بخورم وقتی برگشتم یه نگاه به موبایلم کردم ساعت 3 شب بود و همه جا تاریکه تاریک، دوباره چشمام رو بستم و خوابیدم.
صبح ساعت 7 بود که با صدای مامانم بیدار شدم که هی داد می‌زد پژمان بیا صبحونتو بخور.
قربونش برم یه دنیا انرژی بود و محبت.
صبحونه خوردنم، شاید 4 دقیقه بیشتر طول نکشید.
سیل افکار و احساساتی که توی وجودم جولان می‌دادن اجازه‌ی تمرکز روی هر کاری رو ازم گرفته‌بودن.
بعد از یک هفته دیشب موبایلم رو روشن کرده‌بودم.
باید تکلیف خودم رو روشن می‌کردم.
من عاشق بودم اما یه عاشق مغرور. کسی که حاضر نبود حتی به جرم عاشق بودن تحقیر بشه.
دیشب از سحر خواسته بودم که باهاش ملاقات کنم.
نمی‌دونم کارم درسته یا نه اما باید تمومش کنم.
باید احساساتمو زیر چکمه‌های زمخت و خشن پول لگد مال کنم و بگم گور بابای عشق.
وقتی پول نیست عشق هم نیست.
ولی این عشق لعنتی عین خوره داشت منو می‌خورد و نابود می‌کرد.
رفتم گوشه‌ی اتاق کز کردم و دوباره رفتم تو فکر... یعنی می‌شد من به سحر برسم؟
پدر سحر یه کارخونه‌دار خرپول بود ولی بابای من چی؟
یه کارمند ساده
سحر تو یه کاخ بزرگ شده‌بود ولی من چی؟
تو یه خونه‌ی اجاره‌ای که شاید بزور می‌شد گفت 80 متره، اونم کجا؟
توی جنوب شهر
حساب بانکی پدر سحر حداقل 20 تا صفر داشت اما حساب بانکی بابای من چی؟
هیچی
تا حالا 500 تومن بیشتر ندیده‌بود که اونم تا نصف ماه نرسیده بخاطر اجاره خونه و قسط وام و هزارتا کوفت و زهر مار دیگه ته کشیده‌بود.
درسته که خودم یکی دو ترم دیگه بیشتر نداشتم تا درسم تموم بشه و به اصطلاح بشم دامپزشک ولی الان شاید همون زالویی بودم که پدر سحر می‌گفت.
یه هفته پیش رو خوب یادمه.
روزی که با هزار امید و آرزو و هزارتا نقشه‌ی جور واجور با همون تیپ دوزاریم راه افتادم بسمت کارخونه‌ی پدر سحر.
قبل از اینکه برم اونجا عزت نفس داشتم اما الان چی؟ اگه کل وجود منو با میکروسکوپ الکترونی هم بگردید حتی یه ذره عزت نفس هم پیدا نمی‌کنید.
پدر سحر با حرف‌هاش نقره‌داغم کرد.
توی تمام مدتی که حرف می‌زد من سرمو عین گوسفند پایین انداخته‌بودم و با بغض مسخره‌ام به شیارهای بین کاشی‌های دفترش چشم دوخته‌بودم.
ساعت 12:30 باید می‌رفتم پیش سحر توی خونشون.
پدر سحر از اون آدمای پول دوست عوضی بود که از صبح تا شب عین سگ کار می‌کردن و پول روی پول می‌ذاشتن و هیچ بویی از انسانیت نبرده بودن و مادرش چند سال پیش توی یه تصادف مرده بود.
بلند شدم و یه زنگ به پرهام زدم و بعدش رفتم دوش گرفتم و لباس پوشیدم.
پرهام پسر عموی منه و خونشون همسایه‌ی دیوار به دیوار ماست.
بعد از خداحافظی با مادرم از خونه زدم بیرون و شروع به زدن در خونه‌ی عموم کردم که پرهام اومد و در رو باز کرد:
هوی چه مرگته مگه طلب داری اینجوری عین گاو میش در می‌زنی؟
-تو چرا سرو روت سیاهه؟
مگه نگفتم قراره بریم خونه‌ی سحر اینا؟
پرهام: سیاهه که سیاهه
نره خر مگه نگفتی قراره بریم سیاه‌بازی؟
خب منم خودمو سیاه کردم دیگه
-اه
پاشو برو سر و صورتت رو بشور بریم دیر می‌شه
پرهام:به کیر ماده خر هندی که دیر می‌شه
مگه نمی‌بینی رخش خرابه و داره نفسای آخرشو می‌کشه؟
از جلوی در کنارش زدم و رفتم توی حیاط دیدم کاپوت پراید یا بقول خودش کجاوه‌ی محقرشو داده بالا
-پرهام دیر می‌شه تورو جون هرکی دوس داری یه کاریش کن.
اگه دیر بشه نمی‌دونم چه خاکی تو سرم بریزم ها
پرهام: رس
-چی؟
پرهام: خاک رس خیلی خاک مرغوبیه
بهتره از اون استفاده کنی.
-اه برو گمشو اصلا خودم می‌رم
راستی تو چرا با این لباسای ترگل و ورگل اومدی ماشین درست کنی؟
پرهام: فضول رو بردن جهنم گفتن سیخ داغمون تموم شده وگرنه حتما می‌کردیم تو کونش.
-خفه شو
من رفتم.
با حالت عصبانیت اومدم بیرون و راه افتادم.
هنوز سر کوچه نرسیده بودم که صدای بوق نکره‌ی ماشین پرهام رو از پشت سرم شنیدم.
-کس کش مگه نگفتی خرابه؟
درست شد؟
پرهام در حالی که میخندید گفت:
پ ن پ کپی برابر با اصل ماشینمه.
خراب نبودفقط محض جذابیت موضوع گفتم خرابه.
درحالی که بهش فحش و بد و بیراه می‌گفتم رفتم و روی صندلی سمت شاگرد نشستم.
پرهام: ببین پژمان...
-خفه
پرهام: خودت خفه شی ذلیل‌مرده
ببین...
-گفتم خفه.
پرهام: باشه ولی خب وظیفه ایجاد می‌کرد بهت بگم رو صندلی روغن ریخته.
-چی؟؟؟
بزن کنار نره خر
خب چرا از همون اول نمیگی؟
بزن کنار
پرهام ماشینو زد کنار و منم سریع پیاده شدم و در حالی که به پشت شلوارم دست می‌کشیدم، به خودم و این زندگی نکبتی فحش می‌دادم.
پرهام: بیا بشین بچه شوخی کردم دلت باز شه.
-کوفت.
اینهمه از عالم و آدم می‌کشم تو هم روش.
کون ما شده فنی و حرفه‌ای که هر ننه‌قمری از راه می‌رسه و یه چیزی فرو می‌کنه توش.
با ناراحتی نشستم رو صندلی و سرمو تکیه‌دادم به پشتی اون و چشمامو بستم.
پرهام: حالا چته جوش میاری؟
آمپر چسبوندی‌ها!!!
-پرهام تورو جون اون عمه‌ی نداشته‌ات بس کن.
بغض گلوم رو گرفته‌بود.
دلم می‌خواست از دست این زندگی کوفتی خلاص بشم.
همه‌ی آرزوهام فقط توی سحر خلاصه می‌شد و حالا داشتن اونو ازم می‌گرفتن.
با سحر توی دانشگاه آشنا شدم
و بعد از اون رابطه‌ی ما روز به روز عمیق‌تر شد.
مطمئن بودم سحر هم منو عاشقانه دوست داره.
آی خدا یعنی هرکی پول داشته باشه آدمه؟
یعنی من فلک زده چون بابام پول نداره باید تحقیر بشم؟
بابای سحر می‌گفت تو پاتو از گلیمت درازتر کردی اما کو گلیم؟
من حتی همون گلیم رو هم نداشتم.
یکی یکی تمامی این سوالات رو توی ذهنم مرور می‌کردم.
پرهام: پژمان... پژمان رسیدیم.
در رو بازکردم و پیاده شدم و با فاصله خودم رو توی شیشه‌ی ماشین نگاه کردم.
قیافه‌ی خوبی داشتم و پیراهن مشکی و شلوار جین همرنگ اون با یه کفش جین شالی مشکی.
-دمت گرم داداش ایشالا جبران می‌کنم.
پرهام: شد 20 تومن
-چی؟
پرهام: کرایه‌ات رو می‌گم، دیگه شد 20 تومن.
-برو گمشو
رفتم بسمت در خونه که پرهامم از ماشین پیاده شد و قفل مرکزی ماشینش رو زد و پشت سرم راه افتاد.
-تو کجا؟
پرهام: یعنی چی کجا؟
-یعنی مثل یه پسر خوب و مؤدب بشین تو ماشین تا من برم و بیام. یه وقت با بوق ماشین بازی نکنی ها. دست به دنده و این چیزام نزن.
پرهام: اونوقت زیادیت نمی‌شه رودل کنی؟
-کوفت مگه دارم می‌رم پارتی؟ دارم می‌رم قال قضیه رو بکنم.
پرهام: این خانوما خیلی کلکن می‌ترسم یه وقت یه بلایی سرت بیاره. یه وقت کیر یعنی چیز خورت می‌کنن‌ها.
-لازم نکرده، همین جا بشین تا بیام.
پرهام: باشه ولی مسئولیتش با خودته.
بهت گفته باشم که زمان استاندارد شکستن دل یه خانوم 10 دقیقه است، اگه بیشتر بشه عین کماندو از رو در و دیوار می‌پرم توی خونه.
-تو به سنگ قبر من خندیدی که همچین کاری بکنی.
پرهام: به من ربطی نداره تو باید مدیریت زمان داشته باشی.
دیدم داره بر می‌گرده و می‌ره سمت ماشین گفتم بهتره باهاش کل کل نکنم.
می‌خواستم زنگ در رو بزنم که پرهام داد زد:
آخ که یادم رفت من باید برم دستشویی.
-می‌میری یه نیم ساعت تحمل کنی؟
-تقصیر خودت بود از بس عجله داشتی یادم رفت برم.
-اه یه کاریش بکن دیگه
پرهام: چیکارش کنم؟ همینجا درختا رو آبیاری قطره‌ای کنم خوبه؟
پژمان جون حداکثر ظرفیت مثانه ی یه آدم 300 سیسیه. اگه به این حد رسید مثل چراغ بنزین ماشین روشن می‌شه. با این تفاوت که اینجا ظرفیت تکمیله. بابا مال من سه ساعته داره علامت می‌ده. ترکیدم.
-گفتم نه
پرهام: حالا خوبه دختره هم منو دیده هم می‌شناسه.
-نه
پرهام: کوفت و نه
اصلا چه معنی می‌ده یه پسر با یه دختر اونم تنها توی یه خونه درندشت و خالی؟
-چرت و پرت بلغور نکن خودت می‌دونی همچین آدمی نیستم.
پرهام: من نمی‌دونم تو الان دقیقا کجای کیری
سر کیری،
تنه‌ی کیری، یا ریشه‌ی کیری.
اینو گفت و دستش رو گذاشت روی زنگ.
-چیکار کردی خره؟
پرهام: چیه منگل؟ نکنه می‌خواستی از در بری بالا؟
-به تو چه بوزینه.
تو همین لحظه سحر اف اف رو برداشت.
سحر: کیه؟
پرهام: منم منم مادرتون غذا آوردم براتون.
صدای خنده‌ی سحر پیچید و در رو زد.
پرهام می‌خواست بره توی خونه که دستش رو گرفتم و گفتم:
یه لحظه وایسا باهات حرف دارم.
پرهام: جون بسرم کردی. بنال بلبل مست.
-رفتیم اونجا دم کرکره‌ی دهنتو میاری پایینو حرف نمی‌زنی‌ها وگرنه من می‌دونم و تو.
پرهام: تموم؟
-آره
پرهام: حالا اذن دخول به این سرای گرم و نرم رو صادر می‌کنی؟
-برو گمشو داخل.
از در رد شدیم و رفتیم توی حیاط.
بارها و بارها اومده بودم توی این خونه ولی هیچوقت بعنوان یه زالو بهش نگاه نکرده‌بودم.
درختای مختلف،
گل‌های رنگارنگ،
در حیاط بوسیله‌ی یه راهروی سنگفرشی به در ورودی خونه که چندتا پله از سطح زمین فاصله داشت منتهی می‌شد.
پرهام: گل یادت رفت‌ها.
-بیخیال، منکه نیومدم بهش سر بزنم. اومدم رابطه‌مون رو تموم کنم.
پرهام بی توجه به حرف من رفت و از بین اون همه گل رنگارنگ یه گل رز قرمز چید و با خودش آورد.
-چیکار می‌کنی گاومیش؟
زشته می‌بینن.
پرهام: خودمونیم سحر اگه شعور داشت عاشقه توی یه لا قبا نمی‌شد.
پول که نداری، سگ اخلاق هم که هستی، شعور برخورد با یه خانومم که قربونت برم نداری، پس تو چی داری؟
باور کن برام معما شده.
-کوفت
گل رو ازش گرفتم و پرت کردم یه طرف و به سمت در ساختمون راه افتادیم که سحر در رو باز کرد و روی پله‌ها منتظرمون وایساد.
اووف. هر وقت این دختر قد بلند با اون موهای مشکی که رنگشون با رنگ چشماش ست بود و بلندی اونا تا بالای باسنش می‌رسید رو می‌دیدم دست و پام سست می‌شد و جلوش به زانو در می‌اومدم.
جلوتر که رفتم متوجه شدم چشماش خیسه.
با دیدنش دوباره یه بغض لعنتی عین بادکنک توی گلوم داشت بزرگ و بزرگتر می‌شد.
دیگه رو به روش بودیم.
-سلام فینگیلی
سحر یه نگاه به پرهام کرد و مثله اینکه مردد باشه پرید توی بغل من و خودش رو محکم بهم فشار داد.
سحر: این یه هفته کجا بودی؟
چرا گوشیت رو خاموش کرده بودی؟
نمیگی دل خانومت می‌گیره؟
نمیگی نگرانت می‌شم؟
نمیگی فکر می‌کنم دیگه ازم سیر شدی؟
با گریه و هق هق تند و تند داشت سوال می‌کرد.
از خودم جداش کردم و به صورتش زل زدم.
چشماش بخاطر رطوبتشون داشتن برق می‌زدن.
خیسی اشکاش رو پاک کردم و گفتم: بسه خانومم.
حیف این چشمای خوشگل نیست داری اذیتشون می‌کنی؟
پرهام: بابا بسه ما هم دل داریم.
فرت و فرت دارین صحنه‌ی +18 واسه ما اجرا می‌کنید.
سحر خودش رو عقب کشید گفت:
ببخشید آقا پرهام دست خودم نبود.
بعد سرشو انداخت پایین و گفت بفرمایید تو.
پرهام: شرم و حیاتون منو به سیخ کشیده.
-کوفت بگیری بچه.
با خنده وارد ساختمون شدیم و پرهامم زود رفت توی دستشویی.
وقتی وارد پذیرایی شدم یه دختر دیگه هم اونجا روی مبل نشسته بود.
دختر خوشگلی بود ولی به زیبایی سحر نبود و قدش هم کوتاهتر بود.
دختر خونگرمی بود.
بعد از سلام و احوال پرسی‌های کلیشه‌ای نشستیم.
کل برنامه‌هام بهم ریخته بود.
نمی‌دونستم چه غلطی بکنم و حالا چطوری با سحر حرف بزنم.
سحر دوستش رو ندا معرفی کرد.
داشتیم درباره‌ی دانشگاه و این چیزا حرف می‌زدیم که پرهام اومد.
پرهام: آخییییش
پژمان تو بمیری 10 سال جوونتر شدم.
دیگه داشتم می‌ترکیدم.
پرهام هنوز ندا رو ندیده بود آخه مبل بلند بود و موقعیتش پشت به پرهام بود.
وقتی رسید گفت جلل الخالق.
تو از کی جادوگر شدی من خبر نداشتم؟
نکنه پیامبری چیزی شدی؟
وایسا ببینم عبا هم که نداری بگم انداختی روش عوضش کردی.
نا مسلمون چیکار دختر مردم کردی؟
ندا بلند شد و با خنده سلام کرد.
پرهام خودش رو به خریت زده بود و ول هم نمی‌کرد.
ندا: من ندا هستم. صمیمی‌ترین دوست سحر.
پرهام: مطمئن باشم دروغ نمی‌گید؟
پس سحر کجاست؟ نکنه خوردینش بچه‌ی مردمو؟
-بیا بگیر بشین بچه.
رفته توی آشپزخونه.
ندا: من برم ببینم کجا مونده.
ندا بسمت آشپزخونه حرکت کرد و پرهامم اومد روی کاناپه کنار من نشست.
-یه ساعته اونجا داشتی چه غلطی می‌کردی؟
پرهام: ندا رو دیدی؟ به به چه حسی، چه لطافتی، چه چشمایی، چه لباسی...
-کوفت پسره‌ی هیز می‌گم چیکار می‌کردی.
پرهام: اه مگه نمی‌خواستی با دختره دعوا کنی و بعدشم گورتو گم کنی؟ خب منم صبر کردم تموم بشه بریم دیگه.
-خیلی خری. حالا این دوستشم که اینجاست چیکارش کنیم؟
پرهام: مگه قرار بود کاری کنی که الان دوستش مزاحمت ایجاد می‌کنه؟
-خب می‌خواستم باهاش حرف بزنم.
پرهام: آهان، فکر کردم نعوذبالله فکر پلیدی توی سرته.
-کوفت بی‌شعور
حالا یه کاریش کن.
پرهام: نه اصلا به من چه مگه من جیمز باندم؟
-اگه ازت خواهش کنم؟
حرف مرد یکیه، گفتم نه مگه من سوپر منم
-کوفت.اگه دوبار ازت خواهش کنم؟
پرهام: چونه نزن دیگه فقط یه راه داره.
-چه راهی؟ هرچی باشه قبوله.
اینو که گفتم شروع کرد به در آوردن جورابش.
-داری چیکار می‌کنی؟
پرهام: باید پامو لیس بزنی
و با اشک و التماس ازم خواهش کنی.
-گمشو بی‌تربیت. خودم یه کاریش می‌کنم.
پرهام: خودت گفتی هرچی باشه قبوله.
-فکر می‌کردم آدمی.
پرهام: یعنی الان نیستم؟
دیگه جوابش رو ندادم و به تابلوهای نقاشی روی دیوار چشم دوختم
بلند شدم و رفتم سمت یکیشون که خیلی شبیه سحر بود و بهش زل زدم.
دوباره رفتم توی فکر که با صدای سحر به خودم اومدم.
قشنگه؟؟؟
به عقب برگشتم و نگاهش کردم
-آره خیلی خوشگله.
سحر: اینو چند وقت پیش یکی از دوستام برام کشید.
-دست و پنجولش درد نکنه.
سحر می‌شه یه جا بشینیم با هم حرف بزنیم؟
سحر: چرا نمی‌شه زشتولک.
بعد دست منو گرفت ومنو با خودش به اون طرف پذیرایی برد که یه دست مبلمان دیگه چیده بودن.
پرهامم داشت با ندا حرف می‌زد و وقتی از کنارشون رد شدیم پرهام با صدای بلند گفت: شیطونی نکنی بچه.
-جز جیگر بگیری پرهام.
که دخترا زدن زیر خنده.
من رفتم روی یه کاناپه نشستم و سحرم با خودش یه سینی که دوتا قهوه توش بودن آورد و بعد نشست کنار من.
یه لباس آبی آسمونیه چسبون که تا زیر زانوهاش بود به تن داشت. کنار من نشست و دستام رو توی دستاش گرفت.
سحر: خب خب
تو این یه هفته چرا غیبت زده بود؟
نمی‌تونستم از شرم توی چشماش نگاه کنم ولی خب مجبور بودم.
توی این یه هفته همش خواب مرگ رو می‌دیم.
همش خواب جنازه‌ی خودم رو می‌دیدم که روی دوش مردمه و دارن با صدای الله و اکبر منو راهی یه دخمه‌ی تنگ و تاریک که اسمش رو قبر گذاشتن می‌کنن.
تمام توانم رو جمع کردم و بدون اینکه حتی بهش نگاه کنم همه چیز رو بهش گفتم.
گفتم نمی‌خوام تحقیر بشم.
گفتم نمی‌خوام یه توسری‌خور باشم و در آخر گفتم که عشق ما به جایی نمی‌رسه سحر، پس بهتره همین الان تموم بشه.
دستش که توی دستم بود لحظه به لحظه بیشتر به دستم فشار می‌اورد.
سرم رو بلند کردم و دیدم بی صدا داره گریه می‌کنه.
نگاهم رو ازش گرفتم که اونم بلند شد و بسمت راه پله‌ی طبقه‌ی بالا که اتاقش بود دویید.
صدای گریه‌اش بلند شده‌بود و داشت توی گوشم می‌پیچید.
پرهام با اشاره بهم فهموند که دنبالش برم.
با شک و دو دلی بلند شدم و رفتم سمت اتاقش و در زدم و بدون اینکه منتظر جواب باشم رفتم تو.
روی تخت دراز کشیده‌بود و داشت گریه می‌کرد.
پشتش به من بود.
رفتم جلو ولبه‌ی تخت نشستم.
-سحر...
سحری...
تورو خدا داغون‌ترم نکن. وقتی پدرت منو مثل یه زالو می‌بینه.
وقتی این همه تفاوت طبقاطی بین ماست میگی چیکار کنم؟
وایسم و تحقیر بشم؟
سحر بلند شد و با خشم به من چشم دوخت و گفت:
تو فقط بلوف زدی دوستم داری وگرنه هیچوقت به این راحتی جا نمی‌زدی.
وگرنه هیچوقت به این راحتی پشت من رو خالی نمی‌کردی.
تو چرا نمی‌فهمی من تورو می‌خوام.
بلند شدم و در طول اتاق شروع به راه رفتن کردم.
گیج و منگ شده بودم.
توی برزخ موندن و نموندن داشتم دست و پا می‌زدم.
-ببین سحر من نمی‌خوام تورو از دست بدم چون عاشقانه دوستت دارم ولی از اون ور دوست ندارم هر روز سرکوفتای پدرت رو تحمل کنم.
من هم غرور دارم سحر. تو رو خدا درکم کن چون یه مرد بدون غرورش هیچه.
سحر: پژمان تو الان شاید هیچی نداشته باشی اما برای من همه چیزمی.
توهم به زودی یه دامپزشک میشی.
به هر حال می‌تونی گلیم خودت رو از آب بیرو ن بکشی.
دوباره رفتم و لبه‌ی تخت نشستم و بهش چشم دوختم.
سحر: ببین من به این فکر کردم.
ما می‌تونیم مال هم باشیم. تا ابد.
دستش رو گذاشت روی دوطرف گردنم.
منظورش رو فهمیدم اما نمی‌دونستم کار درستیه یا نه. سی پی یوی مغزم داشت حرفشو پردازش می‌کرد که با دستاش به سرشونه هام فشار آورد.
تردید داشتم ولی سرش رو توی دستام گرفتم و بسمت خودم کشوندمش.
داغی لباهاش منو به وجد می‌اورد.
یه حسه ناب
داشتم از شراب بزاق دهنش مست می‌شدم.
خوابوندمش روی تخت و خودم روش قرار گرفتم و شروع به بوسیدن لب‌هاش کردم.
بوسه‌هایی کوتاه ولی لذت‌بخش.
بوی تنش داشت دیوونه‌ام می‌کرد.
زبونم رو توی دهانش می‌چرخوندم و اونم با تمام توانش اونو مک می‌زد.
-سحر مطمئنی کارمون درسته؟
سحر: آره
و دوباره لب‌هاش رو به دهن من دوخت.
گرمای عجیبی داشت
حس ترس از آینده
حس لذت
حس شهوت
همه‌ی حس‌های عالم داشتن یکی یکی خودشونو تو وجودم جا می‌دادن.
همین جور که لب‌هامون تو هم قفل بود سحر دگمه‌های پیراهن منو باز کرد و منو خوابوند روی تخت و خودش روی من قرارگرفت.
تا حالا بعنوان شریک جنسی بهش نگاه نکرده‌بودم، اندام قشنگی داشت.
سینه‌هاش متوسط بود و بالا تنه‌اش حالت هفتی داشت و باسن نسبتا برجسته اش آدمو حشری می‌کرد.
جاهامون رو عوض کردیم و این بار من روی اون قرار گرفتم و بعد از خوردن لبش شروع به لیسیدن نرمی گوشش کردم.
نفسای گرمش که مدام به گوشم می‌خورد بیشتر تحریکم می‌کرد.
دیگه همه چیز رو فراموش کرده‌بودم.
رفتم سراغ گردنش
خیلی اروم زبونم رو روی گردنش می‌کشیدم.
بلند شد و لباسش رو درآورد.
تازه سینه‌هاش رو از روی سوتین می‌دیدم.
یه سوتین و شورت قرمز تنش بود.
دوباره از گردنش شروع کردم زبونم رو تا خط سینه‌اش آوردم و بعد از پایین پستوناش شروع به لیسیدن کردم تا رسیدم به شکمش.
دوباره شروع به لیسیدن کردم و با دستام.
پستوناش رو از روی سوتین فشار می‌دادم.
اونم فقط چشماشو بسته بود و آروم ناله می‌کرد و با زبونش لب‌هاشو خیس می‌کرد.
دیگه داشت دیوونه‌ام می‌کرد.
دوباره رفتم سراغ پستوناشو سوتینشو درآوردم و پستوناشو تو دستم گرفتم.
و زبونم رو رسوندم به نوک قهوه‌ایه پستون سمت چپش و با اون یکی دستم پستون سمت راستشو می‌مالیدم.
ناله هاش بلندتر شده بود و منم داشتم هر دوتا پستونشو مک می‌زدم بعد از چند دقیقه رفتم سراغ کسش و شورتش رو آروم در آوردم.
بعد از نگاه کردن به اون کسش که تپل بود و برجستگی خاصی داشت و هر کسی رو تحریک به خوردنش می‌کرد، آروم زبونم رو از بالا تا پایین بین شیار کسش کشیدم که یه لحظه کمرشو برد بالا و با گفتن یه آ ه ه ه ه ه ه ه ممتد و سست شدن بدنش ارضا شد.
سحر بیحال شده بود و دستاش رو تخت ولو شده بودن.
ول نکردم و دوباره شروع به لیسیدن کسش کردم.
ولی این بار با سرعت بیشتری لیس می‌زدم و زبونم رو تا تاجایی که امکان داشت تو کسش فرو می‌کردم و چوچولش رو می‌مکیدم.
بعد 6 یا 7 دقیقه چشماشو باز کرد و بلند شد این بار اون منو رو تخت خوابوند و خودش اومد روی من.
یه لب گرفت و رفت سراغ زیپ شلوارم.
کیرم داشت از درد می‌ترکید و وقی شلوارمو با کمک سحر در آوردم و اون شورتمو کشید پایین سرخ سرخ شده بود.
کیرم 16 سانتی می‌شد و با اطلاعاتی که داشتم می‌دونستم کیر بالای 12 سانت می‌تونه یه دختر رو ارضا بکنه، به همین دلیل نگران این قضیه نبودم که نتونم شریک جنسی خوبی برای سحر باشم.
اون از تخمام شروع به خوردن کرد و اونارو عین جارو برقی می‌مکید بعد شروع به لیس‌زدن تنه‌ی کیرم کرد و وقتی به سر کیرم رسید یه بوسش کرد و گفت پژمان قول بده که همیشه مال من باشی.
که منم گفتم تا ابد دوستت دارم عزیزم.
اونم یه لبخند زد و شروع به ساک زدن کیرم کرد.
واقعا قشنگ این کارو می‌کرد هرچند بعضی اوقات دندونش به کیرم ساییده می‌شد ولی در کل لذت بخش بود.
سرشو گرفتم و گفتم سحری بسه، فکر کنم الان وقتشه
اونم رو تخت خوابید و پاهاشو از هم باز کرد.
به چشماش نگاه کردم.
می‌شد دو دلی ترس و تردید رو توی چشماش خوند.
یعنی همون احساساتی که توی وجود خودم داشتن موج می‌زدن.
سر کیرم رو گذاشتم روی کسش و به چشماش نگاه کردم.
یه لبخند بهم زد و منم چشمامو بستم و با یه فشار کیرمو هل دادم تو.
صدای جیغش بلند شد و من گرمی خون رو با کیرم احساس کردم.
کیرم هنوز توی کسش بود.
نمی‌دونستم پرهام اینا دارن چیکار می‌کنن و دلمم نمی‌خواست بدونم.
فقط می‌خواستم به سحر توجه کنم و همه‌ی افکارم رو روی اون متمرکز کنم.
و به صورت عشقم که حالا از درد جمع شده بود نگاه کردم.
چشماش بسته بود ویه قطره اشک گوشه‌ی چشمش خودنمایی می‌کرد.
کیرمو درآوردم وبا دستمال پاکش کردم و چنتا دستمال گذاشتم رو کس اون.
خواستم بلند شم که گفت کجا؟
گفتم حتما درد داری بهتره ادامه ندیم ولی اون گفت توهم باید ارضا بشی عزیزم.
دستمو گرفت و بسمت خودش کشوند.
بعد از لب گرفتن دوباره رفتم سراغ کسش.
هنوز رطوبت داشت.
دوباره کیرمو کردم تو که گفت آخخخخخخخخ
خواستم درش بیارم که گفت ادامه بده منم شروع به عقب و جلو کردن کیرم کردم و با دستام پستوناشو می‌مالیدم.
اون فقط داد می‌زد و می‌گفت:
پژمانم
پژمانکم
دوستت دارم.
قول بده که با من می‌مونی.
به هر قیمتی شده تو باید مال من باشی.
فقط مال من
با دست چپم دستشو تو دستم قفل کرده بودم بهش فشار می‌دادم.
بعد از چند دقیقه بلندش کردم و توی حالت داگی قرارش دادم و ازش خواستم کمرشو بده تو.
بدن نرم و سفیدی داشت.
پشتش قرار گرفتم و کیرمو آروم فرو کردم توی کسش و آروم آروم شروع به تلمبه زدن کردم.
صدای نفس‌هام با نعره همراه شده بود و کیرم داشت آتیش می‌گرفت.
یه داغیه لذت بخش
سرعت تلمبه‌هامو بیشتر کردم و بعد از چند لحظه وقتی که حس کردم آبم داره می‌اد کیرم رو کشیدم بیرون و روی کمر سحر خالیش کردم و اونم با یه جیغ ارضا شد.
نای حرکت کردن نداشت.
اون روی شکم افتاده بود و منم کنارش.
دستامو بین موهای مواجش به حرکت در آوردم و همراه با نوازشش آروم زیر گوشش ندای عشق رو سر دادم.
-دوستت دارم سحر.
قول می‌دم که همیشه با تو می‌مونم و با تمام وجودم دوستت داشته باشم.
سحر چشماشو باز کرد و لبخند گرمش رو به روی صورتم پاشید.
یه لب دیگه ازش گرفتم و گفتم پاشو.
احتمالا پرهام اینا پایین بدجوری شاکی باشن.
یه لبخند زد و گفت فکر کردی ندا رو الکی آوردم؟
آوردم با پرهام حرف بزنه دیگه.
سحر بلند شد و رفت توی حمام اتاقش و منم لباس پوشیدم و رفتم پایین.
خبری از پرهام و ندا نبود.
شماره‌ی پرهام رو گرفتم که با چندتا بوق جواب داد
-کجایی؟
پرهام: علیک سلام دلاور
والا دیدم زدی به خط و رفتی توی دل دشمن گفتم مزاحمت نباشم.
با ندا اومدم بیرون تو هم بهتره خودت برگردی خونه.
خنده ام گرفته بود.
-تو از کی تا حالا با شعور شدی؟
پرهام: از وقتی که جنابعالی یکه و تنها و بدون تجهیزات نظامی می‌زنی به قلب دشمن و سیل خون راه می‌اندازی.
-کوفت
صدای خنده‌ی خودش و ندا از پشت تلفن می‌اومد.
خداحافظی کردم و گوشی رو قطع کردم.
سحر بعد از چند دقیقه اومد و بعد از خوردن ناهار از خونشون اومدم بیرون.
ساعت 4 بود که به خونه رسیدم.
توی این مدت کلی از درسام عقب افتاده بودم ولی خب افکار درگیرم اجازه‌ی هیچ کار دیگه‌ای بجز فکر کردن به سحر رو به من نداده بود.
بعد از چند روز با توافقی که بین من و سحر صورت گرفت برای بار دوم به کارخونه‌ی پدرش رفتم.
غرورم رو تیکه تیکه کردم و اندختم زیر پاش ولی اون بازم تحقیرم کردم.
اعصابم بهم ریخته‌بود.
زدم به سیم آخر و اتفاقی که بین من و سحر افتاده بود رو براش شرح دادم.
اول فکر می‌کرد دروغ می‌گم ولی وقتی فهمید جدیم بلند شد و دوتا کشیده‌ی نر و ماده نثار سمت چپ و راست صورتم کرد و با عصبانیت از در رفت بیرون.
به سحر اطلاع دادم و منتظر موندم.
ولی گوشی سحر خاموش بود.
سحر بعد از اون روز حتی دانشگاه هم نیومد.
گهگاهی می‌رفتم و از توی کوچشون عبور می‌کردم ولی خبری ازش نبود.
نمی‌دونم چرا ولی یه حس آزار دهنده داشتم.
یه حس بد
تقریبا یه هفته از غیب شدن سحر می‌گذشت و منم ذره به ذره داشتم آب می‌شدم. که پرهام اومد پیشم.
توی دستش یه کاغذ بود.
اونو گذاشت جلوم و رفت و اون گوشه‌ی اتاق نشست.
با شک و تردید کاغذ رو برداشتم و شروع به خوندن کردم.
دست خط سحر بود.
بعد از تموم شدن نامه کل دنیا رو سرم خراب شد.
آخه چرا؟؟؟
چرا عاقبت عشق من باید اینجوری می‌شد؟
چرا بخاطر نفهمی و بی شعور بودن پدرش اون باید خودکشی می‌کرد؟
خدایا نکنه واقعا مال بچه پولدارایی؟
پدر سحر موبایلش وهمچنین تمام خط‌های تلفن خونه رو قطع کرده بوده و بعلت فشارهایی که پدرش بهش وارد می‌کرده خودش رو خلاص کرده بود و این نامه رو قبل از مرگش به ندا سپرده بود.
در حالی که گریه می‌کردم سرم رو با شدت به دیوار می‌زدم که از حال رفتم.
وقتی بیدار شدم توی بیمارستان بودم و پرهام بالای سرم ایستاده بود.
درحالی که اون دستم رو توی دستش گرفته بود و آروم فشار می‌داد، من فقط به یه جمله فکر می‌کردم.
سحرم، شرمنده‌ام که بی تو نفس می‌کشم هنوز...
پایان قسمت اول
کفتار پیر -پژمان

ادامه...

وقتی بچه بودم چون تک پسر بودم زیاد عادت به شنیدن "نه" نداشتم فکر میکردم خدام ،همه باید بهم احترام بزارن ،از اون بچه های تخص و گند بودم که دوستای زیادی نداشتم،آدمی پر ادعا بودم که وقتی پای عمل میرسید هیچی نبودم،دبستان رو با این وضع تموم کردم و رفتم راهنمایی تو یه مدرسه دولتی،اونجا کسی منو آدم حساب نمیکرد،هیچ دوستی نداشتم،فکر میکردم باید همه منت منو بکشن تا باهاشون دوست شم،چندباری هم که واسشون شاخ و شونه کشیدم ،کتک بدی خوردم ،با خودم فکر کردم این طوری نمیشه،باید عوض شم ،البته بچه ها با شناخت قبلی که ازم داشتن بازم همون طوری باهام برخورد میکردن،راهنمایی هم تموم شد و رفتیم دبیرستان،پر از شور و شوق بزرگ شدن ،تو یه مدرسه غیر اتفاعی،تازه نحوه ی زندگی کردن رو یاد گرفته بودم ،کم کم احساسم به جنس مخالف قویتر شده بود،با بچه ها میرفتیم تو خیابون دور میزدیم فقط واسه چشم چرونی،عرضه ی شماره دادنم نداشتم که،فقط با خودم خوش بودم،برخلاف گذشته،دوستای زیادی داشتم،با بیشترشون راحت بودم،با هم خوش بودیم و خوش میگذروندیم. تا اینکه رفتیم یه خونه ی4 واحدی ،با کلی همسایه فضول،خونه دو طبقه بود ما طبقه ی اول بودیم،روبرومون یه خونواده 3 نفری بودن که یه مرد و زن با یه دونه دخترشون زندگی میکردن،دختره یکسال ازم کوچیکتر بود،قیافه ی نازی داشت،اما فکر میکرد از دماغ فیل افتاده،جوری بود که اصلا حوصله شو نداشتم . یه روز داشتم از مدرسه میرفتم خونه دیدم اون داره میاد این سمت خیابون ،با تمام وجود سعی کردم که منو نبینه اما دید،بهش سلام گفتم ،با غرور تمام سلام کرد ،اجبارا با هم ،هم مسیر شده بودیم،اصلا حرف نمیزد،سرش تو گوشیش بود و داشت باهاش ور میرفت،منو یاد خودم انداخت،دوران بچگی و غرور. اومدم واسه خالی نبودن عریضه یه چی گفته باشم ،بهش گفتم:درسا چطورن ،گفت بخوبن،حتی کلشو بالا نیاورد منو ببینه،بهش گفتم منو یاده خودم میندازی و بدون خداحافظی رفتم،دیدم اومد کنارم و گفت منظورت چیه،گفتم مغروری ،یه نگاه تند بهم انداخت و رفت،وقتی از پشت بهش نگاه میکردم،واقعا سکسی بود و هر مردی رو تحریک میکرد،قد نسبتا بلندی داشت،هیکل رو فرم و وقتی راه میرفت باسنش میرقصید،واقعا یه لحظه از خودم بیخود شدم ،دویدم سمتش و گفتم چرا رفتی،گفت به تو مربوط نیست،گفتم واسه حرفم معذرت میخوام،هیچی نگفت و سرش تو گوشیش بود،گوشیشو از دستش قاپیدم یهو از عصبانیت قرمز شد داشت از حرص میمرد ،گفت گوشیمو بده وگرنه... گفتم وگرنه چی؟گوشیشو بهش دادمو دستم رو دراز کردم سمتش گفتم سروش هستم،زورکی یه دست داد باهام و گفت میدونم کی هستی،گفتم خودتو معرفی نمیکنی؟گفت نمیدونستم اینقد بامزه ای نمکدون،دیدم نه بابا وضعش خیلی خرابه ولش کنی الان منو میخوره ،نمیدونم چم شده بود اما کم کم احساس میکردم منو اون دقیقا مثل هم هستیم ،ته دلم یه حس خاص بهش داشتم،اون روزم تموم شد و بیشتر فکرم پیش اون بود. بیشتر روزا بعد مدرسه میدیدمش و با هم ،هم مسیر میشدیم و اتفاقای باحالی که توی مدرسه میفتاد رو واسش تعریف میکردم،اونم میخندید و خوشش میومد،کم کم اونم اتفاقای مدرسه شو به من میگفت ولی بازم همون دختر مغرور بود، ولی من دوسش داشتم ،غرورش رو دوست داشتم،حرف زدنش رو دوست داشتم. بعد از چند مدت احساس میکردم با من صمیمی تر شده،مشکلاتشو بهم میگفت،ازم نظر میخواست،دیگه از اون غرور اولیه خبری نبود،تا جایی رسیده بود که شماره ی همو داشتیم و بعد از مدرسه باهم قرار میزاشتیم ،دیگه فقط منتظر بودم مدرسه تموم بشه و با رویا برم خونه،واقعا مثل اسمش رویایی بود،دختری بود که از نظر ظاهر هیچی کم نداشت در حالی از درون خیلی چیزا کم داشت. دیگه مثل دوست دختر شده بود واسم ،باهاش درددل میکردم ،باهم بیرون میرفتیم ،ولی من یه چیزی رو در مورد رویا خوب فهمیدم این که عاشق رنگ قرمز بود ،بیشتر وسایلش قرمز رنگ بود،همیشه شال قرمز رو سرش بود،لب هاشم قرمز بود ،همیشه دوست داشتم لب هاشو ببوسم،لب هایی که همیشه قرمز بودن و براق،موهاشم هایلایت قرمز کرده بود ،موهاش همیشه از یه طرف صورتش آویزون بود وقتی راه میرفت مو های لطیفش میرقصیدن ،هیچ وقت اون روز بارونی رو فراموش نمیکنم که هیچ کدوم چتر نداشتیم ،با اینکه از سرما میلرزیدیم ،ولی از گرمای دستای همدیگه، گرم بودیم،یادمه یه روز برفی با برف زدم به صورتش ،افتاد رو زمین و صورتشو با دستاش میمالید ،دستاشو از صورتش بر داشتم و لبشو بوسیدم،فقط یه تماس کوچیک و سریع،شیرین تر از لب های رویا چیزی وجود نداشت،سریع دستاشو گرفتم و بلندش کردم ،اونم هنوز تو شوک اون بوس بود،هیچ کودوممون تا خونه حرفی نزد،فقط یادمه اون روز اصلا احساس سرما نکردم،هوا اصلا سرد نبود. واسه اولین بار رفته بودم خونشون،یه لباس قرمز پوشیده بود،خیلی قشنگ بود،وقتی رفتم تو اتاقش ،همه چی قرمز بود ،حتی لامپ اتاقش،با تمام وجود بغلش کردم ،عطر موهاش منو از هوش برد،واقعا مثل این بود که تو یه رویا بودم،تمام بدنم میلرزید ،خودم رو ازش جدا کردم و لبهاشو بوسیدم،شیره ی وجودش با طعم رژ مخلوط شده بود و یه نوع شراب فوق العاده بوجود آورده بود،شرابی که آدم رو بیهوش میکرد و طعم زندگی رو به انسان میفهموند،دیگه اختیار خودم رو از دست دادم و با تمام وجود از لب میگرفتم،هرچی بیشتر ادامه میدادم شیرین تر میشد،صدای نفس های رویا،گوشم رو نوازش میداد،مثل این بود که زیبا ترین موسیقی جهان رو میشنیدم،اتاق پر از بوی رویا بود،نمیدونم چقدر تو اون حالت بودیم اما بهترین زمان زندگیم بود،رو تختش دراز کشیده بودیم و چشم ازش بر نمیداشتم،هیچکدوممون حرف نمیزد،وقتی به بدنش دست میکشیدم ،انگار ماهرترین استاد بدنشو تراشیده بود،از رو تخت بلند شدم و دستشو گرفتم و بلندش کردم،زیپ پشت لباسشو آروم باز کردم،دستام میلرزید،وقتی لباسشو کاملا در آوردم،از خجالت قرمز شد و سرشو پایین گرفت ،پوست سفیدی داشت، دوباره لب هامون به هم گره خورد،اینبار با ولع بیشتر،وحشیانه تر،لباسهای منو در آورد و روی تخت دراز کشیدیم،از تماس بدنم با بدنش لذت خاصی میبردم،بدنش گرم و لطیف بود،از لب گرفتن خسته نمیشدم ،پاهاشو دور بدنم قفل کرده بود،انگار بدن هامون یکی شده بودن،سوتینشو باز کرد و قتی چشمم به سینه هاش افتاد ناخوداگاه بسمتشون رفتم ،شروع کردم به بوسیدن و خوردن سینه هاش،صدای نفس های رویا بلندتر شده بود،تکون های شدیدی میخورد،حس خشونت تو بدنم زیاد شده بود،شرتش رو از پاش کشیدم پایین، با تعجب به لای پاش خیره شده بودم ،خیلی زیبا بود با ولع بهش حمله کردم و میبوسیدمش،رویا جیغ های کوچک میکشید ولذت میبرد ،شرت خودم رو پایین کشیدم و آلتم رو لای پاش گذاشتم و خیلی سریع عقب جلو میکردم،هردومون تو اوج لذت بودم،یهو لذت وصف نشدنی بهم دست داد و خالی شدم،و از هوش رفتم،. وقتی بیار شدم دیدم رویا منو بغل کرده و خوابیده، خیلی زیبا تر شده بود، آرایشش پخش شده بود، واسه بعضی چیزها کلمه وجود نداره و بهتره اونهارو با کلمات آلوده نکرد. واقعا مثل رویا دیدن بود،در هر صورت زیبا ترین رویا بود...

نوشته: سروش

سلام برو بچه های شهوانی...
داستان ما ، درامه نخونین .. لووول
من اسمم حسین متولد 62 و ازدواج کردم، داستانی رو که براتون می نویسم درد دل بجه هایی هست حالا خودشون متوجه می شن، آخه خیلی داستان اینجا هست همه نقش اولاش قد بلند، کیر کلفت، از این کونده بازیا.....
اما خب چه می شه کرد دلشون خوشه، داستان ما بر می گرده به تقریبا سه یا چهار سال پیش، اون موقع ها ما تو یا هو و مسنجرای مختلف کس چرخ می خوردیم
ویژگی ها : سنمون کم بود . چاق بودیم اما قیافه بد نبود .. می شد تحمل کرد البته از نظر خودمون...لووول
تنها ویژگی برترمون صدامون بود . تو مسنجرا دخترا یکی به پولدار بودن یارو توجه می کنن یا به صدای طرف .. بعدا میان سر وقت قیافه و این جور چیزا چون همیشه رابطه نتی به بیرون ختم نمی شه ، ممکنه به هم بخوره دوستیه نتی...
با این ویژگی هایی که ما داشتیم، دختر چفت و چل هم نمیومد عشق ما بشه چه برسه دروداف...اما خب ما دروغ می گفتیم و مثلا : حسین 29 از تهران...حالا 24 یا 25 بیشتر نبودیما...اوج فاجعه رو ببین کجا بود...مثلا دختره می گفت وب بده ببینمت .. از زاویه بالا وب میدادیم که سه نشه ما مثلا چاقیم..یه کم لاغر به نظر برسیم یا مثلا جلو وب الکی شیکمو میدادیم تو که سه نشه ... خیط بود دیگه یاروو ببینه شیکم گنده مخشه زده ، خیط بوود...خلاصه تو کف بودیم دیگه .. اون موقع داستان سکسی به این وفوری نبود هر ننه قمری داستان می نویسه....خونواده که قربونش برم مذهبی .. جرات داشتی با شلوارک بگردی ؟؟؟ یا مثلا تو کف فامیل بری ؟؟؟؟ خشتکتو میکشیدن سرت....خودت فک کن ببین چه وضعیتیبود دیگه... ما خودمونو با فیلم سوپرو عکسو .... اینا گرم میکردیم تا این حس حشریت بخوابه.... خلاصه براتون بگم که با این وضعیت ما دختری مخ کردیم چند وقتی با هم گذروندیمو به هم احساس پیدا کردیم..می دونین که اون فکر می کرد شاهزاده رویاهاش(لووووووللل) خیلی سکسی هستیم...خبر نداشت چه انی مخشو زده...خلاصه موافقت کردیم که هم دیگرو ببینیم..اون با 1000 تا امید و آرزو... ما با 1000 تا ترس و لرز که اگه ما رو ببینه فرار نکنه فقط ، چه برسه به فش مش دادن و این حرفا... خوب میدونین که سخت خداییش مثلا دل به کسی ببندی بد یهو یارو بخاطر شکل و شمایل بزاره بره...اونایی که لاغر هستن نمی دونن چی می گم اما به حر حال قرار گذاشتیم دیگه .. گفتیم میریم حالا اون جا یکم سیخ وا میسسیم ، شیکمم میدیم تو سینه کفتری توپ ... حالا چی میشه، خلاصه کجا قرار گذاشتیم ؟ پارک تاکسی رانی – خخیابون نبرد جنوبی – دختره هم بچه نبرد بود. اسمش ستاره بود .. تو عکسی که بهم نشون داده بود خوب بود نمیگم حالا جنیفر لوپز و این جک جنده ها اما خب، خوب بود ... آقا خلاصه ما از صبش که پاشدیم به خودمون رسیدیم رفتیم حموم و اون یه خورده ریشو ریختیم پایینو خلاصه خوشگل کردیم و اومدیم یه تیریپ مشکی زدیم که خوب میدونین مشکی آدمو لاغر نشون میده...خلاصه قدم زنان به راه افتادیم که بریم سر قرار...ساعت چنده ؟ پنج و ربع..روز دوشنبه .. خلاصه تو راه که قدم میزدیم تلفن زنگ زد...تو دلم گفتم ای کیر تو این شانس دخترس . زنگ زده بگه قرار به هم خورده....دیدم نه از خونه زنگیدن...برداشتم ، خبر رسید که داریم میریم مهمونی .. شب جایی دعوتیم .. برسون خودتو اونجا..... گفتیم ای بابا حال نداریم تازه استرس قرارم فشار اورده بود به مغز . خلاصه رسیدیم سر قرار .. اینور و نگاه کردیم. اونورو نگاه کردیم .. خبری نبود از اون طرفی که تو عکس دیده بودم...خلاصه زنگیدم بهش که عخشم کجایی ؟؟ گفت تو پارک، گفتم منم تو پارکم ، کجایه پارکی ؟ گفت بیا پشت وسایل بازی نشستم رو صندلی منتظرتم...آقا ما تیز شدیم بریم اونجا....رسیدیم پشت وسایل بازی و بگو چی دیدیم...یه دختر متفاوت با عکس ...لووووولللللللللللللل عجب خری بودیم ما ... خودمونو زرنگ تصور می کردیم سر دختر مردم و گول مالیدیم خودمونو چسبوندیم بهشو .... سرتون درد نمیارم خلاصه دست دادیم و نشستیم پیشش، یه نگاه به ما انداخت گفت کپلی ؟؟؟؟؟ من و میگی مردم از خجالت...خلاصه یه خورده کس شر گفتیم و بحث کشوندیم به قیافه و اون عکسو این حرفا...بیچاره اونم احساس بدی داشت که مثلا داره دروغ به ما میگه و این حرفا..خداییش منم حالا کیرم در حال راست کردن ...یه عمر تو کف دست زدن به یه دختر...نمی خوابید... خلاصه یه کم با صحبتام تحت تاثیر عواطف دخترونه گزاشتمش و معشوقه خودم کردمش که مثلا به من تکیه کنه ... با شکل و شمایلم کنار بیاد به واسطه اون دروغی که گفته بوودو این حرفا...خلاصه تو فکر سکس باهاش نبودم اصلا .. برخورد اولمونم بود و اصلا نمیشد بهش فکر کرد که بگیری طرفو بکنی... آقا داشتیم صحبت می کردیم بحثمون کشید به مکان و این حرفا..گفت تنها زندگی می کنی ؟؟؟ منم خر شدم گفتم آره..مثلا یه آدم 29 ساله خو با خونواده نیست دیگه وو مستقل هست.. گفت می تونم بیام خونت ؟ منو میگی ؟؟؟؟؟ مغزم هنگ کرده بود چه گهی خوردم خالی بستم چه کنیم حالا خونه خالی از کجا بیاریم ؟؟؟؟ ییهو فکرم رفت که خونمون که الان خالیه..دیگه چه بهتر... شاید بشه جمعو جورش کرد خالی بندیو...هنوز تو فکر سکس نبودم باهاش...تو فکر جم کردن خالی بندیم بودم...خلاصه گفتم او کی .. بزن بریم ..آوردمش خونه اما راه مثلا 20 دقیقه ای رو 30 دقیقه رفتیم..از یه مسیری اوردم که یاد نگیره ... لووووولللل......آوردمش خونه ... دید خونمونو رفت نشست پشت کامپیوتر ما و که چه جالب .. تو اینجا می حرفیدی با من؟؟؟؟؟ منم گفتم آره عخشمو از این حرفای تحریک کننده و اینا میزدم که مثلا بگه وایی تو چه سکسی هستتیی ...لوووولللل...خلاصه یه صندلی اوردم کنارش نشستم دو تایی پشت پی سی ... از طرفی هم خدا خدا می کردم کسی نیاد...
دیگه تحمل نکردم .. رفتم تو نخش .. دلم خیلی می خواست سکس داشته باشم با یه دختر .. .. کم کم داشتم حالی به حولی می شدم ... می دیدم کنارم یه دختر ، اگر چه زیبا نبود اما من دوسش داشتم...خلاصه دستاشو می گرفتم و باهاش حرف میزدم .. کم کم به هم نزذیک می شدیم و بهش می گفتم دوستش دارمو این حرفا ... آقا به خودمون اومدیم دیدیم به به به به .. لب رو لبیم.... بازو هاشو گرفته بودمو داشتم لباشو می خوردم ... حالا شما فکر کنید اولین بارمه ... بلد نبودم حرفه ای لب بخورم...... اما خوب تو این فیلما یه چیزایی داده بودم...جا تون خالی 2 دقیقه 3 دقیقه لب رو لب بودم...به چشمای هم دیگه نگاه می کردیم و لب می خوردیم.... بلندش کردم و بغلش کردم .. مانتو شو در اوردمو .. تاپ تنش بود ... می مالیدمش ... بوسش می کردم.. اونم نفسش داشت تند می شد...حشری شده بود .. منم حسابی سیخ ...سینه هاشو گرفته بودم فشار می دادم... تو هم دیگه گره خورده بودیم ... خوابوندمش...رفتم روش .. دستمو بردم تو شلوارش ...با انگشتم می کشیدم رو کسش... خیس بود ...درش اوردم ... اونم نگاهم می کرد و چشماشو می بستو باز می کرد .. منم لباسمو در اوردم و کیرم سیخخخخخخ ، البته کیرم نه بزرگه نه کوچولو ... خلاصه رفتم روش .. دوباره ....سرم و بردم رو سینه هاش وو میک میزدم .. می خوردم ... دقیقا مثل فیلم سوپر عمل می کردم....تجربه نداشتم..دو باره به هم گره خوردیم .. کاملا لختش کرده بودم... عشق بازی می کردیم ... کیرم لای پاش بود ... دستم دور کمرش .... اه اوه می کردیم ... قربون هم میرفتیم ... رهاش کردم .. اومدم بین پاش .. می خواستم کسشو بخورم ... فکر کرد می خوام بکنم توش .. مانع شد .. گفتم فقط می خورمش ... زبونمو می کشیدم روش..مزه بدی داشت .. لیز بود.... با دستام کسشو باز کرده بودم .. چوچولشو می خوردم .. لیس میزد ... .. . اونم ناله می کرد ... با پاهاش سعی میکرد فشار بده ..... منم هی لیس میزدم ..جووونن یادم میوفته ...اوووخخخخخ .... با دستاش سرمو فشار می داد رو کسش ... می گفت بسه .. بسهه ... منم ولش کردم ...دیدم داغ کرده ... با کیرم می کشیدم رو کسش . . بغلم کرده بود .. خودشو زیر من جا بجا می کرد . .... می دونستم کس نمی تونم بکنم .... برش گردوندم ... به حالت سگی درش اوردم ... گفتم از عقب بکنم ... نمیذاشت ... می گفت درد داره ... خوابوندمش کیرم رو گزاشتم لای پاش ... سینه هاشو از پشت گرفته بودم ... به هیچی فکر نمی کردم ... فقط به کردن اون ... خلاصه یکم که لاپاشو کردم آبم اومد ...ریختم روی کونش ... یکم مکس کردم حالم جا بیاد ... بلند شدم دستمال اوردم پاک کنه... برش گردوندم .. رفتم تو بغلش .. دراز کشیده بودیم... دست می کشید روو مو های من ... نوازشم می کرد ... چند دقیقه به همون حالت بودم .. بلند شدیم .. بوس کردیم همو ... لباس پوشیدیم .. به هم نگاه می کردیم.... به هم دل بسته بودیم ... ...فکر می کردیم به هم .. .خلاصه رفتیم سر یخچال یه کم خوراکی خوردیم .. .بعدش زدیم بیرون . .... همراهیش کردم تا دم پارک ... خداحافظی کردیم و رفتی م... منم رفتم جایی که دعوت بودم .. تو راه بهش فکر می کردم ... به اتفاقاتی که افتاده بود .. دوستش داشتم .. .. خلاصه این داستان، داستانی بود که من اصلا فکرشو نمی کردم .. همچین اتفاقی بیوفته ... حسین با اون دک و پز بیریخت... با دختر بخوابه ؟؟؟ حالا کس نکرده بودم اما برای شروع خوب بود .. .
اما خوب ، گذشت.. .... . . . . .. ....

نوشته: حسین

عزیز من تو چرا نمیفهمی.
میگم نمیخوابه
پرهام:یعنی چی نمیخوابه؟
حالا این چرا عین کیر خر سیخ شده؟
-اه
چه میدونم، بیا تو یه خورده باهاش ور برو شاید خوابید
پرهام-کس کش مگه خودت دست نداری؟
-دست دارم، منتها تو بهتر میتونی روش مانور بدی
جون من زود باش کلاسمون دیر میشه ها
پرهام-اه
لعنت به من
همه پسر عمو دارن ماهم پسر عمو داریم اما یه کس مشنگش نصیب ما شده
برو اونور
-ایشالا بعدا جبران میکنم پرهام جون
میگم یه خورده هم تف مالیش کنی خوبه ها
پرهام-هان؟
امر دیگه ای نیست جناب؟
جون من تارف نکنی ها
-خودت که اوستای این کاری، با تف بهتر میخوابه
پرهام-آی خدا.اگر دوزخت فرداست امروز چرا میسوزم.
بعد از 20 دقیقه موهام رو با کمک پرهام درست کردم و با عجله از خونه زدیم بیرون.
خیابونا شلوغ بودن و ما 10 دقیقه بیشتر وقت نداشتیم تا به دانشگاه برسیم.
من و پرهام تازه توی دانشگاه آزاد شیراز و رشته ی دندانپزشکی قبول شده بودیم و امروز اولین روز دانشگاهمون بود.
یه حس خاص تو وجود من موج میزد نمیدونم دلهره بود یا ترس، هیجان بود یا استرس اما میدونم یه چیزی تو وجودم بود.
دستام به رعشه افتاده بودن و قلبم داشت عین گنجشکی که توی دستای یه آدم اسیره تالاپ و تولوپ میکرد.
پشت چراغ قرمز بودیم که پرهام صورتش رو به سمت من چرخوند.
پرهام:چته بچه؟
رنگت منو یاد پوست موز انداخت چرا اینجوری شدی؟
-مگه چطوریم؟
-تو سکته ی ناقص نزنی هنر کردی
میخوای بزنم کنار یه آب قندی چیزی بهت بدم؟
-آب قند دیگه چه کوفتیه بزن بریم نمیخوام اولین کلاسمون دیر بشه
پرهام-به تو که داره خوش میگذره
ماشالا هزار ماشالا بدون تار و تمبک داری بندری میرقصی
عزیزم یه خورده خود دار باش.
چراغ سبز شده بود و دوباره راه افتادیم.
نمیدونم چرا ولی دوست داشتم پرهام هم مثل من باشه.
بالاخره با کلی تاخیر رسیدیم دانشگاه و بعد از پارک کردن ماشین رفتیم بسمت کلاسا.
پرهام:ببخشید خانوم میتونم بپرسم کلاس بافت شناسی کجا برگزار میشه؟
برگشتم دیدم پرهام داره با یه دختری که تازه از کنار من رد شده بود حرف میزنه
دختره:کریدور بالا چهارمین کلاس سمت چپ
پرهام-آفرین آفرین
شما چقدر خلاصه و مفید حرف میزنید معلومه که خیلی..
دیگه طاقت نیاوردم رفتم دستشو گرفتم و بعد از معذرت خواهی از اون
دختره کشوندمش سمت ساختمون
پرهام:بچه تو چرا اینقدر بی فرهنگی
حداقل میذاشتی یه تشکر خشک و خالی بکنم
-آره جون عمه ات
پرهام اینجا از این غلطا نمیکنی ها نیومده داری تابلومون میکنی.
پرهام:تورو نمیدونم ولی من هنوز تابلو نشدم
تو اگه شدی بگو تا بذارمت سر چهار راه
پشت در کلاس بودیم.
خواستم در بزنم که پرهام مچ دستمو گرفت
پرهام:چیکار میکنی منگل؟
-چیه؟نکنه میخوای تا صبح همینجا وایسی
نه ولی خب اگه اینجوری هم بریم بهمون گیر میدن
منم شنیده ام استادش از اون آدمای گنده دماغه که اگه باهات لج کرد پدرتو در میاره.
یه فکردی کردم دیدم بد نمیگه
-خب چیکار کنیم؟
پرهام دست منو گرفت و برد سمت راه پله
پرهام:برگرد...
-چی؟؟؟؟
پرهام:اه
خفه شو میگم برگرد
-مگه قزوینه که میگی برگرد.
پرهام منو با دست برگردوند وبعد از چند لحظه صدای جر خوردن یه چیزی بگوشم رسید
سریع برگشتم ببینم چی شده که پرهام یه سیلی آبدار خوابوند تو صورتم و بعدشم چنگ زد تو موهام و اونارو بهم ریخت.
اشک تو چشام جمع شده بود آخه عوضی بدجوری محکم زده بود.
دستمو بردم بالا که گفت:
چیکار میکنی خره وایسا بهت توضیح میدم.
نگاه مگه تو نمیخوای یه جوری بری سر کلاس
که استاد گیر نده ؟
-خب آره
این چه ربطی به پاره کردن پیراهن من و این وحشی بازی های تو داره؟
پرهام دست منو گرفت و کشوند سمت کلاس و گفت:
بیا بریم تا بهت بگم
دستمو آزاد کردم و گفتم
من با این سر و وضع عمرا اگه پامو تو کلاس بزارم
پرهام:اونوقت غیبت میخوری این واحد رو میوفتی ها.
دوست داشتم همونجا خرخره اش رو به دندون بکشم اما اون معطل نکرد و چند ضربه به در زد.
استاد:بفرمایید
پرهام در رو باز کرد و دست منو گرفت و کشوند توی کلاس
صحنه ی جالبی بود
در حالی که چاک پشت پیراهنمو با دست چپ گرفته بودم و دست راستم توی دستای پرهام بود و با اون صورتی که بخاطر سیلی یه طرفش احتمالا قرمز شده بود و موهای درهم و برهم وارد کلاس شدم.
از هیچ کسی صدایی در نمیومد.
روم نمیشد برگردم و به کلاس نگاه کنم
در حقیقت اصلا روم نمیشد سرم رو بالا بیارم.
تنها دلخوشیم دست گرم پرهام بود.
دستی که بارها و بارها به من کمک کرده بود.
پرهام:سلام و درود بر استاد گرانقدر، ببخشین دیر شد استاد
یه لحظه سرم رو بلند کردم تا واکنش استاد رو ببینم.
بیچاره از فرط تعجب دهنش وا مونده بود.
استاد:تا الان کجا بودین؟؟؟
پرهام دست منو ول کرد و بعد رفت سمت استاد
نمیدونم زیر گوشش چی گفت که یه نگاه به من کرد بعد با صدای بلند خندید
صدای خنده ی اون باعث شد کل بچه های کلاس بزنن زیر خنده
از فرط خجالت دوست داشتم زمین دهن بازمیکرد و منو درسته میبلعید
خواستم بیام بیرون که یهو پرهام پرید دستمو گرفت و با صدای بلند گفت:
چیه؟
مگه تا حالا آدم به این خوشگلی و جنتلمنی ندیدین؟
که یهو یه دختری از ته کلاس داد زد:
تو به این درب و داغون میگی جنتلمن؟
پرهام دست منو کشوند و رفتیم ردیف آخر کلاس نشستیم
ردیف آخر کسی جر من و پرهام نبود و اون دختری که به من تیکه انداخته بود توی ردیف جلویی ما و سمت چپ نشسته بود که تقریبا دوتا صندلی با ما فاصله داشت.
کلاس به حالت عادی برگشته بود و استاد درس دادنش رو شروع کرده بود.-کس کش چی به استاد گفتی که اونجوری کرد؟
پرهام:خفه شو میخوام گوش بدم
-با توام
بخدا برسیم خونه بیچاره ات میکنم
پرهام:هیچی بابا
گفتم توی محوطه داشتیم میومدیم یه پسر و دختری دستشون توی دست هم بوده اینم بهشون تیکه انداخته نگو پسره داداش دختره بوده
خلاصه درگیر شدن و پسره سر وته تورو یکی کرده بخاطر همین معطل شدیم.
دیگه واقعا داشتم از حرص میترکیدم و فقط با خشم بهش زل زده بودم که برگشت و گفت:
چیه؟
چرا عین وزغ به آدم نگاه میکنی
خب تقصیر خودت و اون موهای پشم خریت بود وگرنه منکه آماده بودم.
دیدم داره راست میگه دیگه دهنم بسته شد.
تقریبا30 دقیقه سر کلاس بودیم و من محو حرفای استاد بودم که پرهام با آرنج زد توی پهلوم:
پژمان اونجا رو باش
نگاه کردم دیدم بععععله دختری که بهم تیکه انداخته بود سرش رو گذاشته روی صندلی و کفشاشم در آورده و خوابه.
پرهام:یه پدری از این در بیارم دفعه ی دیگه هوس تیکه انداختن بسرش نزنه.
-میخوای چیکار بکنی دیوونه آبرومونو نبری
پرهام آروم زیر صندلی خزید و یکی از کفشای دختره رو برداشت
استاد پای تخته داشت مینوشت و با صدای بلند تکرارشون میکرد
بعضی از بچه ها هم تند و تند داشتن مینوشن.
-میخوای چیکار کنی؟
تقققققققققق
پرهام کار خودش رو کرده بود و کفش رو پرت کرده بود سمت تخته.
استاد بیچاره که تقریبا 35 شایدم 40 سالش بود از ترس دو قدم به عقب پرید.
وقتی برگشت صورتش از خشم سرخه سرخ بود و صداشم از ترس میلرزید.
یه نگاه به همه کرد و گفت:کار کدوم احمقی بود.
از هیچ کسی صدا در نمیومد و اون دختره هم با صدای برخورد کفش به وایت برد کلاس بیدار شده
بود و داشت به استاد نگاه میکرد
کل بچه های کلاس برگشته بودن و فقط به عقب کلاس نگاه میکردن که یهو پرهامم برگشت و به دیوار نگاه کرد.
با این کار پرهام کلاس زدن زیر خنده.
ولی استاد که حسابی عصبانی بود لنگه ی کفش رو تو دستاش گرفته بود و میگفت این مال کیه؟
پرهام:استاد به کفشه میاد زنونه باشه
ولی خب میتونیم امتحان کنیم شاید خدا قسمت کرد و این کفش سیندرلا نصیب ما شد و بخت گره خوردمون یه گره ش باز شد
استاد:مزه نریز بچه
بعد اومد و از همون ردیف اول یکی یکی به پای دخترا نگاه کرد
این دختر بیچاره هم که لنگه کفشش دست استاد بود داشت از ترس میمرد و هی به عقب نگاه میکرد.
که پرهام بهش گفت:
نگرد خانوم لنگه کفشتون دست استاده.
دختره که فهمید چه بلایی قراره سرش بیاد داشت با التماس به پرهام نگاه میکرد.استاد رسید بالا سر دختره و بعد از دیدن پاهاش یه پوز خند زد و گفت:
بیرون
دختره بدبخت گریه اش گرفته بود و فقط میگفت استاد بخدا کار من نبوده.
استاد: لنگه کفش که مال شماست
دختره:درسته ولی من نبودم
اصلا کدوم آدمی میاد این خریت رو میکنه
شما خودتون یه ذره فکر کنید ببینید من اینقدر احمقم.
دلم بحالش سوخت
یه نگاه به پرهام کردم دیدم عین خیالش نیست و داره همینجور نگاه میکنه.
نمیدونم چی شد جو گیر شدم یا هر کوفت و زهر مار دیگه فقط میدونم که بلند شدم و گفتم استاد کار من بود.
استاد یه نگاهی به من کرد و بعد اومد روبه روم وایساد.
تا چند لحظه فقط به چشمام خیره شده بود که پرهام بلند شد و گفت:
استاد عین سگ دروغ میگه
شما یه نگاه به صندلی ها بکنید،کار من بود.
بعدشم سرش رو انداخت پایین.
استاد اسم و فامیلمون رو پرسید بعد گفت:
شما با هم دیگه نسبتی دارید؟
پرهام:آره استاد
میشیم پسر عموی هم دیگه ولی از لحاظ اخلاقی نسبتمون شدیدتره آخه دوتامون کم داریم.
اینو که گفت استاد یه لبخند زد و گفت پدرسوخته.
بعدش کفش اون خانوم رو بهش داد و وسایلش رو جمع کرد و گفت کلاس تمومه. و از کلاس رفت بیرون.
-آخه کله خر آخه نفهم تو کی قراره آدم بشی
واقعا عصبانی بودم و داشتم با حرص سر پرهام داد میزدم
همه ی بچه ها حواسشون به ما بود و داشتن مارو نگاه میکردن که پرهام گفت:
به تو چه پدر ژپتو؟
من نمیخوام آدم بشم زوره؟
بعد رو کرد به بچه ها و گفت:
آقایون خانوما زوره؟
که بچه ها با هم گفتن نه و بعد زدن زیر خنده
-حداقل پاشو برو از تو ماشین یه پیراهن بردار بیار
پرهام:خودت برو مگه من نوکر حلقه به گوشتم
-با این پیراهنی که جر دادی برم تو حیاط دانشگاه؟
بعد خندید و گفت:
بپا یه وقت خودتو جر ندن تا من برم و برگردم.
بعد از رفتن پرهام چند تا از بچه ها اومدن جلو و با هم آشنا شدیم و چند دقیقه بعد تقریبا همه ی بچه ها رفته بودن که همون دختره اومد جلو
دختره:سلام
من اسمم نرگسه
-سلام من پژمانم از آشناییتون خوشبختم.
نرگس:میخواستم بخاطر حرفم ازتون عذر خواهی بکنم.
راستش فقط یه شوخی بود.
وگرنه شما با قدبلند و قیافه ای که دارین و همچنین شخصیتی که چند دقیقه پیش نشون دادین مثل یه جنتلمن میمونید.
خنده ام گرفته بود ولی بزور خودم رو کنترل کردم و گفتم:
خواهش میکنم این...
تو همین لحظه پرهام با سر و صدا وارد کلاس شد
-به به
یه پیراهن برات آوردم سفیده سفیده
بجون تو عین آق دومادا میشی
نرگس بعد از سلام کردن سریع رفت بیرون
پرهام درحالی که پیراهن رو به دست من میداد گفت:
کس کش هنوز نیومده تور پهن کردی واسه ماهی گیری؟؟
یه خستگی در کن یه دوتا نفس عمیق بکش بعد برو سراغ دخترای مردم دلاور.
خنده ام گرفته بود.
کلاس دوم آناتومی داشتیم و بعدشم فیزیولوژی.
ساعت دوم تقریبا همه ی بچه ها و مخصوصا دختر ها اومده بودن آخر کلاس نشسته بودن.
یعنی دقیقا جایی که من و پرهام نشسته بودیم.
استاد اومد سر کلاس
یه خانوم تقریبا 37 38 ساله بود.
همینکه اومد پرهام باصدای بلند گفت:برپاااااااا
بچه ها هم نامردی نکردن و همه با هم بلند شدن
خانومه بدبخت هم متعجب بود و هم خنده اش گرفته بود.
همه نشستیم که پرهام دست منو گرفت و گفت پاشو
پرهام: استاد ما یه خورده چشممون ضعیفه عینکمون رو هم نیاوردیم اجازه هست بیایم جلو بشینیم؟
استاد:بله بفرمایید
خب بچه ها...
پرهام:استاد ببخشید شما یه خورده واسه درس دادن آناتومی بی تجربه نیستید؟؟
خانومه که معلوم بود بهش برخورده گفت:
چرا همچین حرفی رو میزنید؟
پرهام:آخه خانومی با سن و سال شما که شاید حداکثر 29 یا 30 سالش باشه فکر نکنم بتونه یه همچین درس سنگینی رو درس بده.
دیگه واقعا از دست حرفا و کاراش لجم گرفته بود
این بچه نمیتونست 10 دقیقه مثل آدم یه جا بشینه.
استاد یه لبخند زد و گفت:من اونقدرا هم که شما فکر میکنید جوون نیستم.
پرهام با یه حالت تعجب بر انگیز گفت:
جدا؟؟
ولی شما که بهتون نمیاد.
دروغ که نمیگین؟
یکی با آرنج زدم تو پهلوش که دیگه هیچی نگه استاد هم دیگه توجهی نکرد و درس دادن رو شروع کرد.
ساعت سوم هم با کارها و تیکه های پرهام کلاس بیشتر به یه تیاتر که نمایش کمدی اجرا میکرد شباهت داشت تا کلاس درسی مثل فیزیولوژی آخه استاد اون ساعت خودش هم آدم شوخ طبع و خنده رویی بود.
زمان استراحت بین زنگ دوم و سوم بود که شماره ام رو به نرگس دادم.
دختر خوبی به نظر میرسید و قیافه ی بدی هم نداشت
یه آرایش مات با لباس های سرتا پا مشکی
از شال و مانتو گرفته تا کفش همگی با هم ست مشکی بود و تقریبا 160 سانت هم قدش بود.
چشمای قهوه ای سوخته که وقتی با اشک خیس شده بودن منو به خودشون جذب کرده و شاید دلم رو برده بودن.
اون روز با تمام استرس ها واتفاقات خوب و بدش گذشت.
کم کم با همه ی بچه های کلاس قاطی شده بودیم.
من و نرگس هم رابطه مون عمیق تر شده بود و بیشتر اوقات توی دانشگاه با هم بودیم
همه چیز خیلی سریع پیش میرفت و روزها و لحظه ها به سرعت میگذشتن.
من عاشقانه نرگس رو دوست داشتم و بینهایت وابسته اش شده بودم.
یه روز جمعه بود.
یه جمعه ی سیاه.
نزدیکی های ظهر بود که از خواب بلند شدم و سر وصورتم رو شستم و یه نسکافه درست کردم و شروع کردم به خوردن.
من و پرهام با پدر بزرگمون تویه خونه زندگی میکردیم.
و پدر و مادرمون هم توی تهران زندگی میکردن. پدر بزرگمون تاجر فرش بود و الانم چند وقتی بود که برای دومین بار چمدونش رو بسته بود و رفته بود مکه.
نسکافه ام تقریبا تموم شده بود که پرهام با کلید در خونه رو باز کرد و اومد تو.
پرهام:سلام ایکبیری
تو چقد شلخته ای زن
حداقل یه آب و جارو میکردی تا من بیام.
اونوقت سر ماه بیا بگو نفقه میخوام
آخه پدر بیامرز تو که همش میخوری و میخوابی.
-برو بابا
زر زر اضافی موقوف
تو از اون دسته مردایی که زن زلیل محسوب میشن.
اومد کنارم نشست
صداش مثل همیشه نبود و یه چیزی تو نگاهش موج میزد
-خبریه؟
پرهام: نه بابا
خبر چیه
یه چنتا کلیپ جدید زدم تو گوشیم بیا ببین خیلی باحالن
گوشی رو داد دست من و خودش رفت توی حموم.
-حالا کلیپ چی هستن؟؟؟
پرهام:برو ببین خودت میفهمی.
اولین کلیپ رو باز کردم.
این رو خوب یادم میومد
چند هفته پیش یکی از بچه هارو که خیلی هم بددل بود دعوتش کردیم خونه.
خیلی وسواس مسخره ای داشت
میدونستیم که حلوا دوس داره.
بخاطر همین با چنتا دیگه از بچه ها یه حلوای مشتی درست کردیم و یه تف گنده هم
انداختیم توش و از همه ی مراحل تهیه ی حلوا هم فیلم گرفتیم
وقتی اومد با یه ولعی حلوا رو میخورد که انگار ده ساله چیزی نخورده
گذاشتیم تا میتونه بخوره و خودمون هم چنتا لقمه خوردیم.
وقتی که کارش تموم شد کلیپ طرز تهیه ی حلوا رو نشونش دادیم و اون بیشعورم همونجا هرچی خورده بود رو آورد بالا
خنده ام گرفته بود.
زدم کلیپ بعدی.
یکی از کلاس های دانشگاه بود
کلیپه از رو بالکن گرفته شده بود.
یه پسر و دختر داشتن به پر و پاچه ی هم میپیچیدن
خوب که نگاه کردم دیدم پسره همونیه که حلوا رو براش تدارک دیده بودیم دوباره خنده ام گرفت
دختره پشتش به من بود و داشتن لب میدادن.
-پرهام جریان این کلیپه تو دانشگاه چیه؟؟
که اونم تو حموم داد زد فقط نگاه کن.
دوباره سرمو چرخوندم سمت صفحه ی موبایل
تقریبا اخرای کلیپ بود
دختره لباسش خیلی شبیه نرگس بود
هیکل و اندامش هم همینطور ولی هی با خودم میگفتم نه بابا مگه همچین چیزی امکان داره؟ نرگس منو دوست داره و این چیزا که یه لحظه دختره سرشو چرخوند این ور و کل صورتش معلوم شد.
خدایا چی میدیدم
باورم نمیشد
بارها و بارها کلیپ رو آوردم عقب و دوباره پلی کردم
خودش بود
نرگس بود
نرگسی که من فقط دستاشو گرفته بودم حالا با کمال بی شرمی داشت تو بغل اون پسره ی عوضی بهش لب میداد
خون خونم رو میخورد
عین برق گرفته ها پریدم و رفتم تو اتاق و لباس پوشیدم.
میخواستم اول برم اون پسره ی عوضی رو بکشم بعد برم سراغ نرگس.
ولی نه این خریت بود
اینجوری فقط خودم نابود میشدم
نشستم و فکر کردم
در اتاق قفل بود و پرهام داشت داد میزد چه مرگته پسر
در رو باز کن کارت دارم
یه لحظه یه چیزی عین برق از تو فکرم گذشت
رفتم در رو باز کردم و با پرهام رفتم روی کاناپه نشستم
-پرهام تو از داداشم به من نزدیکتری درسته؟؟
پرهام:نمیشه عین زنت بهت نزدیک باشم؟
-اه
جدی باش پرهام.خودتم میدونی وقتی عصبانیم چه سگی میشم.
یه فکر تو سرمه میخوام عملیش کنم. باهام هستی؟؟
پرهام:چه فکری؟؟
-حتما دیدی که نرگس چیکار کرده؟
پرهام:آره
یکی از بچه ها فیلمه رو گرفته
میگفت تو بالکن داشته سیگار میکشیده که اومدن تو کلاس
-خب.منم میخوام برای این جنده خانوم کم نزارم هستی؟
پرهام:چیکار میخوای بکنی؟
-میخوام امروز دو نفری جرش بدیم
پرهام یه لحظه به من نگاه کرد و گفت :باز جو زده شدی برادر؟
گوشی رو برداشتم و شماره نرگس رو گرفتم
بهش زنگ زدم و دعوتش کردم که بیاد خونه و بعدش هم خداحافظی کردم.
پرهام:داری چیکار میکنی دیوونه؟؟
اون بارها اومده اینجا اما تو حتی یه بوسش هم نکردی اما الان...
-این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست پرهام
هستی؟؟
پرهام:برو هر غلطی دوست داری بکن من نیستم.
پرهام با به حالت عصبی از خونه رفت بیرون و در رو بست.
رفتم و از توی یخچال 3 تا قوطی ویسکی کله اسبی آوردم و گذاشتم رو میز.
یکیشون رو باز کردم و شروع به خوردن کردم.
داغ شده بودم.
روزگار بدجوری داغم کرده بود.
قوطی تموم شده بود یه سیگار روشن کردم و شروع به پک زدن کردم.
محو شدن دود سیگار عین عشق من بود که لحظه به لحظه داشت کمرنگ تر میشد.
یه سیگار دو سیگار سه سیگار
کام بده سیگار لعنتی
زنگ در بصدا در اومد.بلند شدم و با سرگیجه ای که داشتم در رو زدم و دوباره رفتم رو کاناپه نشستم بعد از چند دقیقه نرگس با سر و صدا وارد خونه شد سلااااام
اوووو اینجا چه خبره؟؟؟من شوهر معتاد نمیخوام ها.
حالم از دروغاش بهم میخورد
از رو کاناپه بلند شدم و رفتم طرفش و محکم بغلش کردم و شروع به اشک ریختن کردن.
اشکایی از ته دل
اشکایی بخاطر عشق نافرجامم.
تعجب کرده بود.دستش رو گرفتم و کشوندمش سمت کاناپه.
نرگس:حالت خوبه پژمان؟؟
چرا اینجوری شدی؟
چشمات چرا سرخ شدن؟عین دراکولا شدی پسر
یه پوزخند تلخ زدم و گفتم خوبم خانومی
نرگس چشماشو بسمت میزی که جلوی کاناپه بود سر داد و یه نگاه به قوطی های ویسکی کرد و گفت:بخاطر اینا اینجوری شدی؟؟
یه قوطی دیگه باز کردم و شروع به خوردن کردم
نرگس فقط زل زده بود به من.
تا نصفه بیشتر نتونستم بخورم.
مسته مست بودم.همونجا که کنارم نسشته بود دست انداختم دور کمرش و کشوندمش طرف خودم. مقاومتی نکرد.
بهش گفتم میدونی سگ چیه؟؟
گفت آره:گفتم من زنی رو میخوام که وفاش سگ رو شرمنده کنه.
بعد لبام رو روی لبهاش گذاشتم و شروع به مکیدن لب پایینیش کردم.
زبونم رو توی کل دهنش میچرخوندم و بعد اون زبونش رو وارد دهن من میکرد
من هم با تمام وجود مک میزدم.
بلندش کردم و بردمش تو اتاق خواب و شروع کردم به لخت شدن.
پیراهن و شلوار و شرت
نرگس شکه شده بود
نرگس:میخوای چیکار کنی پژمان؟؟؟
تو الان مستی
خواست از در بره بیرون که مچ دستشو محکم گرفتم و هلش دادم رو تخت.
شروع کردم به باز کردن دگمه های مانتوش
داشت با دستاش منو پس میزد ولی اعتنا نکردم
مانتوش رو در آوردم و دوباره افتادم بجون لب هاش و بعد شروع به لیسیدن گردن و گوشاش کردم
یه تاپ سفید با عکسای فانتزی تنش بود اونو درآوردم و با تمام توانی که داشتم کرستش رو کندم.
از خود بیخود شده بودم
مستی شهوت حس انتقام
نرگس داشت التماس میکرد
پژمان تورو خدا
پژمان خواهش میکنم تو که اینجوری نبودی
میخواستم شلوارش رو از پاش در بیارم که شروع به جیغ زدن کرد
دست گذاشتم روی دهنش تا صداش بیرون نره ولی دستم رو گاز گرفت.
با تمام توانی که داشتم خوابوندم توی گوشش
دماغش خون اومد ولی توجهی نکردم
حالا دیگه داشت بیصدا گریه میکرد
اون باید تاوان میداد
تاوان اینکه منو آلت دست خودش کرده بود
تاوان اون همه دروغی که بهم گفته بود
با یادآوری این افکار دوباره وحشی شدم.
شلوار و شرتش روباهم از پاش درآوردم
با نگاهش داشت بهم التماس میکرد
مثل همون روز اولی که دیدمش
چشماش دوباره با اشک خیس شده بودن.
اون نگاهش همون نگاه بود اما پژمان دیگه اون پژمان نبود
سرتاسر وجودم رو نفرت گرفته بود.
دوباره شروع به لیسیدن بدنش کردم.
گونه ها،گردن،گوش
بعد سرمو آوردم بسمت پستوناش و مثل وحشی ها شروع به خوردن کردم
عین کفتاری که یه لاشه پیدا کرده و میخواد ازش تمام استفاده رو ببره
با سرعت میمکیدم و اون فقط جیغ میزد و التماس میکرد که تمومش کنم.
رفتم سمت شکمش و بعد پاهاشو بزور باز کردم.
یه کس سفید داشت با لبه هایی که یه خورده تیره شده بودن.
سرمو بردم پایین و شروع به لیسیدن کردم.
تا جایی که امکان داشت زبونم رو توی کسش فرو میکردم و ترشحات کسش رو میمکیدم
صداش به ناله تبدیل شده بود و عین مار زخمی به خودش میپیچید و بعد از چند دقیقه آروم گرفت.
کیر من هنوز خواب بود
به نرگس فرصت نفس گرفتن ندادم و بلندش کردم و کیرمو دادم دستش و گفتم بخور
نرگس:نمیخوام
با داد گفتم: د لعنتی میگم بخور
که اونم شروع کرد به خوردن
طاقت نگاه های سنگینش رو نداشتم
سرمو بلند کردم و به سقف زل زدم
نمیدونم عمدی بود یا نه ولی خیلی ناشیانه ساک میزد.
کیرم رو از دهنش در آوردم وتوی حالت سگی قرارش دادم و کیرم رو روی کسش میمالیدم
اون با دستاش و تمام توانش منو به عقب پس میزد و میگفت نه پژمان تورو خدا این کار رو با من نکن،پژمان شاید ازدواج ما سر نگیره
یه پوز خند زدم
من به چی فکر میکردم اون به چی.
بی مهابا کیرم رو تا آخر فرو کردم تو کسش
جیغ زد و سرش رو به بالشت فشار داد و گفت از درد مردم مامان.
کیرم رو بعد از چند لحظه عقب کشیدم
خونی شده بود ولی داغ شهوت بودم
داغ نفرتی که روی قلبم گذاشته بود اجازه نمیداد ولش کنم.
با دستام پهلوهاش رو گرفتم و شروع به عقب و جلو کردم.
با تمام توانم تلمبه میزدم.
بدنم عرق کرده بود و صدای برخورد بدنم با کون نرگس بلندتر و بلند تر میشد
نرگس داد میزد و میگفت: تورو خدا بسه
دارم از درد میمیرم
کمرم داغون شده
پژمان تورو خدا بزار برم
حرفاش دیوونه ترم میکرد
مثل موشی بود که توی چنگال یه گربه اسیره.
کیرم رو از تو کسش در آوردم و کشوندمش لبه ی تخت و به پشت خوابوندمش و پاهاشو دادم بالا.
این بار صورتش رو میدیدم
رگه هایی از خون رو صورتش بود و داشت با التماس نگاهم میکرد.
کیرم رو با دهانه ی کسش تنظیم کردم و دوباره فرو کردم تو کسش
نمیدونم چرا ولی فکر کنم بخاطر ترس و دردی که داشت اونم ارضا نمیشد
اون به تخت چنگ مینداخت و از درد ناله میکرد و من از زور درد و نفرت نعره میزدم
داشتم با تمام توان تلمبه میزدم و عقب و جلو میکردم که یهو ارضا شدم و بدنم سست شد
کیرم هنوز توی کس نرگس بود
افتادم روش و بعد از چند دقیقه بلند شدم.
تا حدودی مستیم پریده بود ولی هنوز ازش نفرت داشتم.
دستشو گرفتم و بلندش کردم و رفتیم حموم.
بغلش کردم و بوسیدمش
اون هیچ حرفی نمیزد و فقط بی صدا اشک میریخت.
خشکش کردم و لباساش رو تنش کردم و بردمش رو همون کاناپه نشستیم.
یه لحظه چشمم به موبایل پرهام افتاد که زیر میز شیشه ای که جلوی کاناپه بود افتاد
برش داشتم
-نرگس
با توام
چرا جواب نمیدی؟؟
حداقل نگام کن..
عصبی شده بودم
قوطی ویسکی که تا نصفه خورده بودم رو برداشتم و به لبم نزدیک کردم که نرگس اونو از دستم گرفت و پرتش کرد یه طرف و داد زد
این زهر مار چیه که میخوری؟
تو بخاطر این آشغال اینطوری وحشی شده بودی
دوباره شروع به گریه کردن کرد
یه دستمال بهش دادم و گفتم نه نرگس خانوم
من بخاطر این اینجوری شده بودم
بعد کلیپ رو پلی کردم و موبایل رو دادم دستش
رنگ برنگ شدن پوستش و همینطور گشاد شدن چشماش حاکی از یه واقعیت تلخ بود.
حاکی از اینکه ...
نرگس:پژمان بخدا ...
-هیچی نگو نرگس.
یه سیگار روشن کردم و یه پک عمیق کشیدم
نرگس:د لعنتی بین من و اون از قبل یه دوستی ساده بوده
فقط یه بار لبهای همدیگه رو بوسیده بودیم
نمیدونم چرا ولی اون روز اومد با تهدید بهم گفت که یه بار دیگه میخوام طعم لبهاتو بچشم وگرنه میرم به پژمان همه چیزو میگم من خرم قبول کردم.
بخدا بین ما چیزی نبوده پژمان.
نمیدونم چرا ولی حس کردم داره راستش رو میگه.
صبر کردم تا پرهام بیاد که تقریبا بعد از نیم ساعت اومد
با پرهام و نرگس سوار ماشین شدیم که یه زانیای مشکی بود.
یه زنگ به سعید یعنی همون پسره آشغال زدم و باهاش توی پارک آزادی قرار گذاشتم.
وقتی رسیدیم اونجا بود.
شیشه های ماشین دودی بود وتوش رو نمیدید و پرهام رفته بود و عقب نشسته بود.
سوار شد و صندلی جلو نشست.
خیلی عادی سلام و احوال پرسی کردیم و بعدش گفت من عجله دارم کارت رو بگو.
کلیپ رو بهش نشون دادم
خواست بره بیرون که بازوش رو گرفتم و پرهامم از پشت موهاش رو گرفت و گفت اگه جم بخوری همینجا گردنت رو میشکونم.
خلاصه معلوم شد حرفای نرگس راست بوده و اون عوضی میخواسته کار اون روز ما رو تلافی کنه و با یکی از بچه ها هماهنگ میکنه که فیلم بگیره و خودشم میره دنبال نرگس.بخاطر این کارش فردای اون روز حسابی با چاقو خط خطی شد و منم بخاطر قضاوت عجولانه ام از نرگس دلجویی کردم و معذرت خواستم و الان حدود یک سالی میشه ازدواج کردیم و من یه بچه ی یک ماهه دارم. یه دختر به اسم پرنیان.
از اون روز به بعد من یاد گرفتم که هیچوقت عجولانه قضاوت نکنم فرقی نمیکنه چه مساله ای پیش اومده باشه. مهم اینه که قبل از انجام هر کاری و گرفتن هر تصمیمی نسبت به تمامی اتفاق های پیش اومده آگاهی کامل داشته باشم و با چشم باز تصمیم بگیرم.
پایان

نوشته:‌ کفتار پیر - پژمان

با سلام دوباره خدمت دوستان گلم؛من مانی هستم نویسنده داستان منشی خوشگل فروشگاه ؛اون داستانو بخونید از خودم و دوستم بهزاد بیشتر توضیح دادم؛(ضمنا اونایی که آی کیو شون پایینه و متوجه نشدن قضیه چیه نظر نمیدادن بهتر بود؛چون بعضی نظرات خنده دار بود در حد خنده بازار بی جنبه هاشم که فوش داده بودن اما در کل از اونایی که بو انسان میدن ممنونم؛اینم بگم اون ماجرارو دیگه نشد انجام بدم؛چون یه مشکلاتی پیش اومد؛مهمتر از همه این قضیه اتفاق افتاد که براتون مینویسم)؛خواهشا داستانو تا آخرش بخونید هر چند کمی طولانیه؛ببخشید اگه زیاد حاشیه رفتم؛
از اینجابگم که 19سالمه؛قد 176؛سبزه؛قیافه کمی بهتر از معمولی؛
یه دوست صمیمی دارم به اسم بهزاد که تقریبا هر روز باهمیم؛روز 17فروردین 91رفته بودم بهزادو ببینم که گفت با دوس دخترش قرار داره؛وفتی رفتیم سر قرار (تو یه کوچه خلوت)دیدیم یه دختر دیگه همراه پری(دوس دختر بهزاد)هست؛تنهاشون گذاشتیم تا بحرفن؛من تکیه دادم به یه ماشین که پارک شده بود و با گوشیم ور میرفتم؛دوست پری که اسمش شادی بود تکیه داده بود به دیوار و اونم از سر بیکاری با گوشیش ور میرفت؛بهزاد اینا حرفاشون که تموم شد بر گشتیم ؛تو راه منو بهزاد باهم آهنگ <هفت خط> علی سورنا رو زمزمه میکردیم که پری به بهزاد اس داد که چن نفر مزاحممون شدن؛سریع خودمونو رسوندیم بهشون دیدیم خبری نی؛رفته بودن؛بازم جدا شدیم ؛بعد چن دیقه دیدیم چن تا موتوری که تقریبا همسنمون بودن جلومونو گرفتن؛یکیشون پیاده شد و گفت چرا مزاحم آبجی من شدین؟و ازاین چرندیات؛
یهو چاقو کشید؛چاقو که کشید بهزاد قاطی کرد؛منم که بهزادو آروم میکردم و طرف چاقو رو گذاش جیبش؛به خودم اومدم دیدم بهزاد با سه تاشون درگیر شده؛یکیشونو گرفتم پرت کردم اونطرف؛بهزاد یکیشونو انداخت زمین و یه لگد محکم به پشتش زد که بهزادو گرفتم و دیگه نذاشتم طرفو بزنه؛یهو دیدیم مث مور و ملخ آدم ریختن دورمون(حدود 20تایی بودن)؛کمی دادو بیداد کردیم و ملت جدامون کردن؛چن تا کوچه پایین تر دیدیم یه سمند جلومون وایساد؛آدماش پیاده شدن؛یکیشون گفت قصد دعوا نداریم؛اومدیم بحرفیم؛چرا به عشق این دوست ما (منظورش از عشق شادی بود)مزاحم شدین؟بهزاد گفت اونیکی زید منه؛با اون یکی کاری نداشتیم؛به هر حال قضیه به خیر گذشت؛شانس آوردیم اون همه آدم نزدنمون(دعوای 2نفر با20نفر معلومه نتیجش چیه)؛من به بهزاد گفتم به پری بگو به شادی بگه که من ازش خوشم اومده؛شادی یه دختر خوشگل و فانتزی با قدی حدود160؛شیک پوش؛بدنش مث باربی هستش؛خلاصه بهزاد فرداش شماره شادی رو اس کرد و گفت که شادی قبول کرده بام دوس شه؛بش اس دادم و آشنایی های اولیه و این چیزا؛خلاصه بعد چن روز اس کردن قرار گذاشتیم تو یه کوچه ای که تقریبا خلوت و پیچ دار بود(نمیدونم اینجاشو چطور توضیح بدم)تو یه قسمت پیچ کوچه قرار گذاشته بودیم؛درست یه نبشش پری و بهزاد و یه نبشش من و شادی؛به خاطر اینکه حواسمون باشه کسی نمیاد مجبور بودیم اینطور تو کوچه وایسیم؛خلاصه باهم حرفیدیم و از هم جدا شدیم؛تو اس هام فضاسازی میکردم تا برای لب گرفتن ذهنشو آماده کنم؛بعد چن روز دوباره همونجا قرار گذاشتیم؛سر قرار بهزاد داشت لب میگرفت و پری رو ماچ میکرد(ما نمیدیدیمشون ولی صداشونو میشنیدیم)ولی با اینکه کلی زبون ریختم شادی قبول نکرد که نکرد وقتی داشتیم خدافظی میکردیم موقع دست دادن،دستشو گرفتم و محکم به طرف خودم کشیدمش و یه ماچ از گونه هاش که موقع کشیدن شادی به طرف خودم اونم همونطور یه بوسه به گونه راستم زد؛از هم جدا شدیم؛بعد چن دیقه اس دادن که بیایید مرکز شهر؛تو رو دربایسی موندیم و رفتیم؛تو راه بهزاد میگفت که داشته سینه های پری رو میمالیده و هم چنین از رو شلوار کوسشو؛منم که به جز یه ماچ هیچ غلطی نکردم؛ بعد کلی گشتن داشتیم بر میگشتیم خونه که به بهزاد گفتیم ببریمشون کوچه پیچ دار؛با هزار بدبختی راضیشون کردیم که بریم اونجا؛دیگه بعد غروب بود و هوا تاریک شده بود؛که بهزاد اینا اون طرف مشغول بودن؛ما هم این طرف میخواستیم شروع کنیم؛ولی من اولین بارم بود که میخواستم از یه دختر لب بگیرم؛با ناشی گری شروع کردیم؛با ولع تمام لبای همو میخوردیم؛زبونمو فرستادم تو دهنش؛خدای من هنوزم یادش میفتم حس خوبی بم دس میده؛لبام داغ داغ شده بود؛گرفتن اولین لب تو زندگیم اونم از یه دختر خوشگل چه لذتی داشت؛یاد حرفای بهزاد افتادم؛همزمان با لب گرفتن با دست راستم کوسشو از رو شلوار مالیدم؛دیدم عکس العملی نشون نداد؛جرأتم بیشتر شد و ادامه دادم و با دست دیگم سینه هاشو مالیدم؛بعد لب گرفتن دستامو از یقه تیشرتش کردم تو و مستقیما با دستام سینه های کوچیک و تر و تازشو مالیدم؛چقدر حس خوبی داشتم؛یهو شادی از روی حال کردن گفت آخ آخ و خودشو عقب کشید و گفت دیگه بسه؛یه بار دیگه لب گرفتم و از هم خداحافظی کردیم وهر کدوم رفتیم خونه هامون؛از اون شب فقط هدست تو گوشم بود و آهنگ <میستری آیس> زد بازی و آهنگ <فردا>از بهزاد لیتو(عاشق رپ کردنشم) رو گوش میدادم و بیشتر به شادی فکر میکردم؛هم شهوت بود هم دوس داشتن؛خلاصه چند روزی از دوستیمون گذشت و بیشتر به هم وابسته شدیم؛کار به اس های سکسی هم کشید؛دوس داشتم کوسشو با دستم لمس کنم ولی هنوز فرصت نشده بود؛یه روز دوتایی تو همون کوچه قرار گذاشتیم؛بعد سلام و احوالپرسی؛شروع کردیم به خوردن لبای همدیگه؛بعدش با کلی زبون ریختن و دوست دارم و عسلم و از این حرفا قبول کرد با دستم کوسشو لمس کنم؛مانتوشو داد بالا؛منم لباسمو دادم بالا؛شروع کردیم به لب گرفتن؛همزمان دستامو گذاشتم رو شکمش و میمالیدم؛اونم همین کارو میکرد؛من کم کم دستمو کردم تو شلوارش زیر شرت؛با عشوه میگفت پایین نرو من که دیگه این حرفا حالیم نبود دستمو بردم پایین رو کوسش؛وایی یه کوس تپل بی مو؛این من بودم که داشتم یه کوس جوون و تر و تازه رو لمس میکردم؛هر دومون داشتیم لذت میبردیم؛بعد چند ثانیه مکث کمی با دستم کوسشو مالیدم و دستمو بیرون کشیدم از شلوارش؛بعد اونروز نمیدونم چم شده؛تصمیم گرفتم دیگه بهش دست نزنم و رابطمون در حد لب باشه؛فک کنم عاشقش شدم؛چون شهوتم فروکش کرده؛فقط خودشو میخوام؛حتی تو خیابون به دخترای دیگه اصلا توجهی ندارم؛حتی اونایی که خودشون آمار میدن؛
آخه بش قول دادم فقط واس خودش باشم و بس؛
به امید روزی که همه یه عشق واقعی داشته باشن و بهش برسن؛
سلامتی مریضایی که اسقاطی أند؛سلامتی کسایی که بو انسان میدن
ایشالا که فوش نمیدین چون واقعیه؛ضمنا ارزش یه انسان بالاتر از این حرفاس که بهش فوش داد؛منظورم همس نه فقط خودم؛
دوستتون دارم؛محمد جون کمتر به این و اون فوش بده؛
زندگی به کامتون باشه

نوشته: مانی

همزمانسازی محتوا